Author: Soraya

  • همان پیدای نا پیدا

    بدون هیچ اشارتی ،به یکی » آری « غریو شوریده

    باحالی دگرگون ، با شوری جدید ، غرش کنان گفت :

    » نه «

    باور ها گریختند ، دلتنگیهااز حد گذشت

    و.. به یک شعله جنون تبدیل شد

    آیا مخاطبی هست ؟

    آیا کسی خواهد پرسید ، چرا ؟ وفریا ونیاز از چیست ؟

    همان مفهوم نا پیدا وگریزان که نامش آزادی است

    سر زمین ( سرخ ها ) گفت :

    آری

    او به واژه ها اعتنائی ندارد و……

    ناله مرگ را درقبیله آدمخواران ، نمیشناسد

    او نمیتواند بفهمد چگونه روزی تیر از چله کمان

    خارج خواهد شد

    او تنها میخواهد چراغش روغن داشته باشد

    وبا نامردان در آستانه فصل زایش یک نوید تازه

    با غول دیکتاتور شریک است

  • ندایی برای نداها وفریادها

    رشته زندگیش فرو افتاد، ورشته بی انتهای سرخ خون ،

    در طول هیکل زیبایش ، از گرهی بزرگ گذشت

    از صف طویل مردان وزنان ودختران وپسران ازجان گذشته

    او عبور کرد ، گام برداشت ، اما

    دستهایش آویزان وسرش پائین افتاده داشت جانش را

    از آزار  » تدین وطهارت » رها میساخت

    مگر خود نخواست که به سراب آزادی برسد ؟

    آسمان سنگین وغبار آلود

    سوگوارانه پشت به خورشید وماه کرده بود

    خط سنگین ولرزانی بر افق نمایان بود

    جانوران گرسنه  ران اورا به دندان گرفتند

    وبه همراه خون پاک او بلعیدند

    او چنان قویی زیبا ، مغروز ، در زلال چشمان بیگناهش

    که رو به تاریکی میرفت

    همچنان به آسمان مینگریست

    ……………………..

    برای ندای جوان وبیگناه که زیر پای اسبان

    وحشی لگد مال شد ، روانش شاد

     

  • الرهربن ؛ ابن ، ابن صاحبالقران ، وملیجک

    پرودگارا! روی کاغذ یک کلمه دیدم که نامش بوسه بود ،

    فریاد کشیدم ، بوسه ، بوسه ، آیا کسی از شما ها خوشحال

    نیست ؟

    کسی درگوشم گفت  : من آنرا میخرم !!!!

    چه ؟ آنرا میخری؟ نه ، این اولین بوسه ای است که روی

    کاغذ سبز نقش بسته است با رنگ زعفرانی ونامش آزادی است

    کسی درجوابم گفت : آزادی ؟ کدام آزادی ؟ منکه نمیدانم آزادی

    چیست  وچگونه  دست میاید ؟

    گفتم تنها با اراده شخصی وخواست خودت ، آن اراده ای را که

    خواست حاکمیت است وبتو میدهند ، نامش آزاد نیست ، اراده کن

    وبخواه وبه دنبالش برو

    باچی ؟ تنها با ارده شخص خودت نه آنکه دستاویز دیگران شوی

    در کوچه هیکل آشنایی را دیدم ، سلام گفتم داشت لنگ میزد !

    پرسیدم آیا چیزی شده ؟

    گفت نه ! تنها یک تیر به پایم خورد به دنبال همان بوسه بودم که

    نامش آزادی است

    ملیجک به پیشگاه رهبری وصاحب القران رفت وگفت :

    اجازه بدهید دست شمارا ببوسم برای هزارمین بار میبوسم آن یک دست

    را که هنوز رمق دارد وبوی مردانه ! میدهد شما گواه من هستید ؟!

    من مظلوم وبیگناه مورد اتهام قرار گرفته ام ، من میدانم که شرف

    آدمی به از هر چیزی است ، اما من متاسفانه آنرا گم کرده ام ،

    حال باید به کجا بروم  وچگونه آنرا بیابم ؟

    صبح آرامی بود ، هنوز مغازه ها باز نشده بودند درکوچه پس کوچه ها

    صداهایی بگوش میرسید ، اما در باغ خصوصی صاحبالقران کسی

    نبود ، باغبان داشت با بیلچه اش خاکها را زیر ورو میکرد ودر همان

    حال بفکر این بود که فردا دوباره کجا یک گورستان دسته جمعی دیگر

    پیدا خواهد شد و…. ملیجک داشت چای داغ خودرا درنعلبکی فوت

    میکرد وآنرا هورت میکشید.

     

  • با با ، بیا ، ایران شده ……

    آهای توده ایهای پیر وفرتوت واز کار افتاده ، شما ای فدائیان خلقی ،

    آهای مجاهدین پشت درهای بسته ، ای تجزیه طلبان فرصت طلب ،

    شمارا سوگند میدهم که جنبش این جوانان را که تنها برای احقاق

    حق خود بلند شده اند دچار مشگل نکنید وآـنهارا به کشتن ندهید

    این شور ش نیست ، این انقلاب نیست ، این یک رستاخیز بزرگ است

    که جوانان میخواهند ثابت کنند  فریب نمیخورند ، مانند پدرانشان

    مادرانشان ،آنها تنها حق ضایع شده خودرا میخواهند ، واگر خبرنگار

    خارجی مینویسد که : این شورش ! بدون کمک خارجی !! اوج

    نمیگیرد وبه سرانجام نمیرسد ، شاید راست بگویند اما تنها هدفشان این

    است که مارا نیر مانند عراق ، افغانستان، پاکستان، وسایر کشورهای

    بدبخت توسری خورده از زیر قبای اطلسی خود دربیاورند ،ویا نهایت

    آنکه یک یا چند جمهوری کوچکتر بسازند وسر زمین بزرگ وپهناور

    ایران را به چنیدن قسمت کنند وجنگهای داخلی راه بیاندازند وخود

    زرادخانه هارا بکار انداخته وشکم ها را بزرگتر کنند ، جوانان که

    اکثریت آنها با زنها ست میخواهند بگویند که : آرآء ما چه شد؟

    کجا رفت وآیا دیکتاوری مخملی بقول خودشان مانند سایر کشور

    ورهیری مانند جناب هوگو چاوز میخواهد برای ابد بر سرآنها

    رهبری کند ؟ ، آنها این را نمیخواهند وشما آنتش بیاران معرکه

    از آب گل آلود به دنبال ماهی نروید که تنها ممکن است سوسمارخورها

    شمارا ببلعند .

    آخرین کلام

     

  • رستاخیز جوان

    هنگامیکه رستاخیز _من نامش را رستاخیز _ گذاشته ام ! سربلند کرد

    جناب رهبری در برابر مردم ظاهر شدواز خشم وانتقامجویی نیروی

    خود بر علیه مردمی که بر ضد ظلم ودیکتاتوری برخاسته اند ، سخن

    گفت ، طبیعی است برای دزدان وغارتگرانی که خون مردم را نیز در

    کاسه سر میکشند فرصتی است که باین جنون غارت ادامه دهند .

    امروز هر نوع اعتراض ومقاومت وسر سختی با اسلحه قدرت ایشان

    واطرافیانشان روبروست وهنوز باور ندارند که مردانی شریف وزنانی

    با همت وجود دارند که بانان خالی میسازند واز رفتن به شبچره های

    این نوکیسه ها خودداری میکنند ، هنوز باور ندارند که ملت ایران از

    نژاد شاخهای های قدیمی آریایی است وبا نژاد سامی وعرب تفاوت دارد

    زبان ایرانی ، زبان آریایی است وهیچگاه عربها نتوانستند مردم ایران

    را به خود شبیه سازند هرچند که روزی ارتش عرب به همه جا تاخت

    ومذهب وزبانش را به بسیاری از کشورها از قبیل سوریه ومصر و

    لبنان داد وهمه در فرهنگ اعراب جذب شده  وتحلیل رفتند وزبان

    عرب زبان عادی و رسمی آنها شد واز نظر نژادی نیز با اعراب

    آمیختند  ، اما …اما نژاد ایرانی روی پای خود ایستاد وهیچ قدرتی

    قاد ر نبود ه ونیست که این نژادرا تغییر دهد اگر چه مذهبی را با

    زور سر نیزه وزیر قدرت چند ین نفر خود فروخته بر ایران تحمیل

    کردواین مذهب تازه مقداری فعالیتهارا ایجاد کرد ، اما هنر وفرهنگ

    عربی زیر تاثیر ایران قرار گرفت  ، تجمل وشکوه زندگیها ودربارهای

    ایران در زندگی فرزندان چادر نشین و صحرا گرد اثر گذاشت وآنها

    نیز به پیروی از این شکوه وجلال خودرا  بدان گونه ساحختند که

    امروز میبینیم وباید بر این باور باشیم که ایرانی همیشه ایرانی است

    از نزاد پاک وخالص سرچشمه خورشید آریایی جان گرفته است

    وگمان نکنم که حتی امروز به زور قدرت بمب واسلحله ایران

    گردن به قید بردگی اعراب بدهد وعرب زاده شود اگر چه عده ای

    باین امر افتخار میکنند ودر آخور پر سخاوت ایران سر گذاشته .

    برای دیگران سینه میزنند ودستمال ابریشمی آنهارا بر گردن وشانه

    خود حمل میکنند ، نه ، آنها ایرانی نیستند واز ما نیستند ونخواهند بود

     

  • قلب جوانان

    واهمه !؟ ….چه کسی درجنگل انبوه با پاهای بی صدا شمارا

    دنبال میکند؟ چه کسی سگهای خودرا به میان شما میاندازد ؟

    چه کسی میخواهد دوباره سرنوشتها را به راه خطرناکی بکشاند ؟

    ای جوانان عزیز ، شما قلب ملت ایران هستید ، یعنی تنها چیزیکه

    باقیمانده است ، آنها آن مردان خدا ! جوانی ومردانگی پدران شما

    ونشاط وخنده وشادی مادران شمار را گرفتند وبجایش گریه وخون دل

    نشاندند ، سلامت همه درهم شکست ، نهال زندگی ها از بیخ وبن کنده

    وآداب ورسوم وسنن دیرینه مملکت را درهم ریختند ، بنیان سعا دتها را

    ویران کردند وصدها سال همه را به عقب بردند وبرشانه های کودکان

    آن سرزمین وجوانانی که میبایست در مدرسه درس زندگی را بیاموزند

    .پیرمردان وپیرزنان که میبایستی در تابش نور آفتاب ه بی دغددغه

    استراحت کنند ، باری سنگین نهادند  ، بار شدیدی که نامش را هیچکس

    نمیداند این بار کمر همه را شکست وخرد کرده است بار فقر ، بار

    فحشا وبار قاچاق وبار دزدی ودروغگویی وریا.

    امروز شما بپا خاستید ومیتوانید که گذشته هارا از نو ترمیم سازید

    میتوانید آن سر زمین را از وجود جانورهای موذی پاک کرده وایران

    را از نو بسازید ، ما سالخوردگان میدانیم که قلبهای پرطپش شمارا داریم

    ومیل داریم که بشما وقلبهایتان اطمینان کنیم ،

    تا وقتیکه شما هستید ، هیچ قدرتی در دنیا نمیتواند آن سرزمین را از هم

    بپاشد، رسانه ها هروز به دستور اربابانشان خبری دیگر میدهند ، آن

    مردانیکه در اطاقهای دربسته نشسته اند ، تنها به منافع خودشان

    می اندیشند ، نه به قلبهای صاف ومهربان شما.

    و…… من دراین سر زمین دورافناده بر گور مرد وزن دیگری گل میگذارم  وشمع روشن میکنم بیاد کسانیکه در راه آرمانشان ووطنشان  جان دادند میدانم که صیادان بزرگ  به دنبال صید میگردند

  • اشک خورشید

    چه تدبیرای مسلمانان که من خودرا نمیدانم

    نه ترسا ویهودیم ، نه گبرم نه مسلمانم

    نر شرقیم ، نه غربیم ؛ نه بحریم ، نه بریم

    نه ارکان طبییعیم نه از افلاک گردانم

    زجام عشق سرمستم دوعالم رفت از دستم

    بجز رندی وقلاشی نباشد هیچ سامانم

    > مولای رومی ، ….

    ……..

    ارزو داشتم که روزی از جناب حضرت رهبری

    سئوال میکردم که :

    چرا زیر عبای نازنین خود دستمال یاسر وفلسطین

    بر شانه های خود انداخته اید ؟  میگویند چراغی که بخانه رواست ،

    به مسجد حرامست .

    سر باز با تفنگ  سنگین خود مقابل پیر مرد ایستاد وگفت :

    از امروز ما فروانراوی این سر زمین هستیم ، گذشت انروزگاری

    که پادشاهان شما آزادنه سلطنت میکردند ، آن یک پرانتز بود بین

    تاریخ سر زمین شما ، بادی از شمال برخاست کمی فرحبخش وروح

    شمارا صیقل داد ورسم ورسوومات کشورتان را زیر وروکردید وبه

    سرعت پیشرفت  نموده تا از دنیای آزاد امروز چیزی کمتر نداشته

    باشید، از امروز ما مالک این سر زمین وهمه اراضی آن هستیم

    وبرای رسیدت به مقصود خود خیلی راههارا طی کرده ایم ،

    در این سر زمین همه چیز وجود دارد ، طلا ، نقره ، آهن ، نفت

    وانبوه درختانی که برای همه کاری خوبند وشما از آنها بیخبرید

    کوههای سر بفلک کشیده  وزمینهای دست نخورده وبکر  ، قلل عظیم

    که همیشه پوشیده از برف است  ودر دامنه آ نها جنگلهای طبیعی است

    شهر ها ودهات آباد وجاده های وسیعی که بوسیله شاهان شما درست

    شده ویا میخواست درست شود ، پلهای محکمی  که به یکدگر مرتبط

    ودر باغچه های شما گلهای خوش بو ومعطر  وجلال وجبروتی که

    برای شما بوجود آمد  ، ما آن بت هارا شکستم  وبجایش  این ” کلام”

    را گذاشیم  کشور شما از این پس متعلق بما وبه زودی شما باید زبان

    ومذهب وهمچنین نوشتن وخواندن زبان مارا فرا گیرید .

    او ، آن پیر مرد رو به سرباز مهاجم کرد وگفت :

    بما نوشتن وخواندن یا دمیدهید ؟ ما آنرا از قبل میدانستیم وبسرعت کف

    دستش را جلوی سرباز برد وگفت اگر راست میگویی اینرا بخوان !

    سر باز نه نوشتن میدانست ، نه خواندن ونه زبان پیر مرد را واو

    بخوبی میدانست که این مزدور از قومی دیگر خریداری شده وبرای

    چپاول این سر زمین اجیر شده است ، پیر مرد سرش را تکان داد وگفت :

    ببین ! در روی یک یک انگشتان من وکف دستم کلمه : خدا: نقش

    بسته است  وتو آمده ای زیر همین نام میخواهی هستی مارا به تارج ببری؟

    آن طلاهاییکه تو دیدی ، نامش اشک خورشید است که قرن ها از

    نیاکان ما بما رسیده است اگر میخواهی ترا بسوی آن خورشید

    راهنمایی میکنم تاببینی که چگونه اشکها از چشم او فرو میریزند

    اما گمان نکنم دیگر طلایی از چشم خورشید پایین بیفتد ، او دارد

    خون میگیرید ، خون ،

     

  • غروب خدایان

    مملکت یک پارچه جهنم فلاکت باری شده است ، کسی به کسی نیست

    جنگ قدرتها ست واین گداهای دیروز و_ جنوب نشینان _ همه قدرتها

    را دردست دارند وآنهائیکه در راس کارند ، هرروز حکمی تازه

    صادر میکنند  وحمله به جوانان وقطب روشن وسازنده این مملکت

    به دستور همان قطب های دوگانه است ، همان خورجین به دوشهای

    که از راه رسیدند وزندگی هاارا را به نکبت آلودند، ما….. ویا شما…

    فکر میکردیم که بدبختی هایمان به پایان رسیده است ، نه ! اینطور نیست

    آنها هرکاری که دلشان بخواهد میکنند وهمه مردم در فهرست بدکارن

    وبدهکاران قرار دارند ، گروهی مخفی ، نامعلوم ، وپنهان که به

    درستی معلوم نیست از چه سر چشمه ای سیرآب میشوند سرنوشت

    ملتی را در دست دارند که حتی با تاریخ آن بیگانه اند وخودشان دست

    درکاسه ای دارند که میخواهند سر بکشند ، دیگر امروز چیزهای زیبا

    ودلنشین  وجود ندارد  وجای خودرا به ناهنجاریها وزشتی ها داده

    است.وهرکسی که سرش به تنش میارزد ازهمه چیز محروم است

    امروز دیگر گمان نکنم زندگی برای کسی جاذبه ای داشته باشد و

    مردم و بخصوص جوانان با شهامت تما م با حقایق وحشتناکی روبرو

    هستند .

    روزگاری زندگی برای همه یک سایه نامرئی از خورشید بود که بر

    پرده نقش میبست  وامروز میبینیم که هرچه را که دوست میداشتیم

    در حجابی از ابهام وبدبختی وفساد فرو میرود واین است زندگی

    امروزی ما آوارگان بیرونی وغریبان درون .

    وپایان این راه به کجا میکشد ؟ به همان راهی که معمولا تمدنی فرو

    میریزد واز هم میپاشدوجای خودش را به یک آنارشیزم حیوانی

    میسپارد که بر سر ملتی فرود میاید .

    .

    چرا نباید باورکنیم که ماهم باید و..باید مانند سایر همسایگانمان یک

    رئیس جمهور مادام العمر وسپس یک سلطنت موروثی غیر مشروط

    داشته باشیم ؟!.هان ؟ چرا ؟……..

     

  • دیکاتوری

    دور گردون یک پورسینا زایدو یک پیر بلخ

    لیک چنگیز وهلاکو، بار بار آرد ببار !

    ………………………………

    دیکتا توری از نوع میمون زادگان،

    ناسیونالیزم درجای خودش چیز خوبی است

    اما برای سرزمین ما وتاریخ آن چیز خوبی نیست

    دوستی هار اغیر ممکن وتاریخ را تحریف میکند.

    انقلابات نیز در گذشته همین راه راه داشته اند اولین انقلابات در

    دربارها ودنیای سلطنت که حکومت را دردست داشتند شروع شد

    وسپس امروز بر ضد یکد یگر شورش میکنند ویک حکمران ظالم

    راویا یک آدم جاه طلب را  با کمک گروه های وحشت به زور

    بر مردم تحمیل مینمایند.

    و…. این است معنای واقعی دمکراسی !!!!!!.

  • نا پلئون بوناپارت

    دنیا میرود تا قهرمانانش را فراموش کند وامروز دیگر

    هیچکس درهیچ گوشه ای از دنیا دیگر نمیتواند به قهرمان

    رویاهایش بیاندیشدبه قهرمانی که روزی باعث افتخار او

    وسر زمینش بود ، امروز همه لبریز از خودخواهی ها

    واز راه بخشش میخواهند افتخاری کسب کنند وپیروز شوند

    هنگامیکه مایه آنها تمام شد  وذخیره افتخارتشان ته کشید ،

    دیگر ایده آلی وجود نخواهد داشت ومردمی که جمع شده بودند

    درکمال فرومایگی خواهند گریخت .

    امروز قضاوت کردن در باره مردان بزرگ وفوق العاده کاری

    بسیار سخت ودشوار است ، از اینکه ناپلئون بونا پارته در نوع

    خودش مردی بزرگ وفوق العاده بود شکی نیست او موجود بزرگی

    شبیه یکی از نیروی های طبیعت بود وافکار وتخیلات بسیار بالا

    وبلندی داشت .

    از نظر ناپلئون مذهب تنها وسیله ای برای آرام نگاهداشتن فقیران

    وتسلی بخش دل تیره روزان وسیه بختان بود ، یکبار در باره دین

    مسیحت گفت :

    » چگونه ممکن است من ایمانی را بپذیرم که سقراط وافلاطون را

    تکفیر کرد « .

    زمانیکه در مصر بود نسبت به مذهب اسلام کمی اظهار علاقه کرد

    بدون تردید این کار او از آن جهت بود که گمان میبرد موجب

    محبوبیت او درمیان مردم شرق ومسلمانان خواهد شد ، او کاملا

    لا مذهب بود معهذا مذهب را شدیدا تشویق میکرد زیرا آنرا ستون

    ونگهبان وضع ونظم موجود اجتماعی میدانست ، او میگفت :

    » مذهب با آن افکار دنیای دیگری وبهشت برابر است ومانع میشود

    که فقیران نتوانند دست به کشتار ثروتمندان بزنند !! .

    مذهب اثر تلقیح یک واکسن را در برابر بیماری ها دارد ، دل مارا

    با معجزه ها خوش میسازد ومارا از تکانها وهیجانهای شدید حفظ

    مینماید.« او یکبار دیگر گفته بود :

    » اگر آسمانها بر سر ما فرو افتند ، آنهار ا با سر نیزه بالا نگاه خواهیم

    داشت « .

    ناپلئون جذبه خاصی درنگاهش بود  یک اثر فوقالعاده ، یک جذبه

    مغناطیسی ، یکبار خودش  گفت :

    » من کمتر شمشیرم را بکار میبرم در نبردها با چشمانم پیروز

    میشوم « .

    وامروز نه اثری از آن نگاه مغناطیسی در فردی دیده میشود ونه

    قهرمانیها ودلاوریهای گذشته او ، امروز ناتوانیها با قدرت زور

    در سازمان دادن نقش افراد در اجتماع بکار میرود وآیا روزی فرا

    خواهد رسید که شمشیرها ، نیزه ها ، تفنگها ، سر نیزه ها ، غلاف

    شوندوپیروزی ها بدون تانگ وتوپ وتفنگ وسر نیزه ونیروهای قدرت

    وفشار، به دست آیند ؟ گمان نبرم .

    او با شمشیر آمد وشمشیرش را زمین گذاشت ورفت اما خاطره های

    زیادی در دلها باقی گذاشت وهنوز روح او بر سراسر عالم حاکم است

    ناپلئون آرزو داشت که اروپا یکی شود وبا یک وحدت ویک قانون

    حکومت کرده واداره شود او آرزو داشت که همه ملتها را به صورت

    یک ملت واحد دربیاورد وزمانیکه در تبعیدش در سنت هلن بود باخود

    می اندیشید که : دیر یازود این آرزوی من برآورده خواهد شداو نخستین

    جنبش ونخستین گام را دراین راه برداشت  ، دروصییت نامه ای که

    برای پسرش ( که اورا پادشاه رم ) میخواند وکسانی که اورا سد راه

    قوانین احمقانه خود میدیدند باعث میشدند که او حتی کوچکترین خبری

    از یگانه پسر ش داشته باشد ، اینطور نوشت :

    » اگر روزی به سلطنت رسیدی ، هیچگاه به زور وخشونت متوسل

    نشو من مجبور بودم که اروپارا به زور خشونت  مطیع سازم اما

    امروز دیگر باید با مردم با منطق وا ستدلال حرف زد وآنهارا قانع

    گرداند .

    و……مقدر نبود که این پسر سلطنت وحکومت کند ویازده سال بعد

    از مرگ پدرش به سن جوانی در وین درگذشت ؟!.

    ………. زندگی نامه ناپئون از مجله la aventura de la Historia

     

  • پرده مومی

    مسافر زمانم ، طلوع خورشیدرابرقله های پر برف دیده ام

    عظمت جنگل را احساس کرده ام

    ونگاه پرشکوه نرگس مست را

    در جویبار گذران  تماشا کرده ام

    رویش غضروفهایم را در یک شب تاریک

    به رنگ گل سرخ دیده ام

    آن طراوتی را که از گل بنفشه چکیده

    بر زمین باغچه ام دیده ام

    امروز …..خسته ومیخواستم بهاری تازه را

    ببینم !

    بر روی شاخه  های درختان نورس و…..

    زمین رنگا رنگ پوشیده از گل سرخ !

    حال …. ای مرد ، دربرابرت ایستاده ام

    مرا بنگر  ، اگر ایام خوش طی شد

    زمان هجر نیز رو به پایان است

    بیا وتک تک پردهایت را باز کن

    نگاه کن ، شاید مرا در پشت یکی از آنها

    بیابی.

    ……….

    میدانم ، میدانم وخوب میدانم که :

    زمانیکه بوسه ها مزه خاک میدهند

    ورودخانه ما از سرچشمه خون است

    چگونه میخواهیم باغ پرصفای خودرا در

    تاریکی ، سیراب کنیم ؟

    زمانیکه دستهای _ آزادی _ در زنجیرهای

    طلایی بسته است

    وزندگی را خط خط روی دیوار برایت نقاشی

    میکنند

    چگونه میخواهیم پنهانی ترین شعله آتش راکه

    درجان یکا یک ما نشسته است

    فریادکنیم ؟

    ……….

    ای مرغ شبخوان ، چه صبورانه رنج میکشی

    حال ای مرد ، بیا دوباره زندگی را بسازیم

    بگذار در امواج ترانه ها که در پروازند

    با دولب گلگون به خفتگان درگور

    بوسه بفرستیم

    باور کن ، من هنوز در بهار گام برمیدارم

    ای یادگار من ، بگذار در جستجوی تو

    بازهم پاهایم با تخته سنگها خونین شوند

    من هنوز زنده ام .چشمانم به دوردستها

    دوخته شده است .

    باورکن ، باورکن

    تقیم به : میم .شین

     

  • کارل مارکس

    در سال هزارو هشتصد وهیجده مرد بزرگی  دریک خانواده یهودی

    ( آلمان) به دنیا آمد که بعد ها دنیای اطرافش را به چالش کشید ،

    وبنای یک دنیای تازه را گذاشت  ، در آن زما ن نوری در دل مردم

    رنج کشیده وستم دیده پدیدار گشت ، او » کارمارکس » نام داشت .

    در رشته حقوق وتاریخ وفلسفه  فارغ التحصیبل شد وسپس دست

    به انتشار روزنامه زد وبا انتشار این روزنامه ، با مقامات رسمی

    آلما ن درافتاد  ومورد تعقیب وآزار قرار گرفت ، به ناچار به پاریس

    مهاجرت کرد در آنجا با افراد تازه ای آشنا شد وکتابهای زیادی در

    باره سوسیالیسزم وآنارشیزم خواند واز هوادارن جدی سوسیالیزم

    شد در همان زمان  در فرانسه  با  » فردریک انگلس » آشنا شد

    که قبل از او از آلمان به انگلستان درحال رشد ! رفته بود .

    انگلس هم بنوبه خود  از اوضاع موجود دراجتماع دل خوشی نداشت

    وفکرش در جستجوی راه حلی برای فقر واستثماری که بر سرمردم

    فرود آمده ، بود .

    ملاقات این دو در پاریس موجب شد که در افکار مارکس تحولی ایجاد

    گرددوآن دو دوستان بسیار خوب وصمیمی شدند ونظر اتشان را

    یکسان وبا کمال جدیت وصمیمیت در راه هدایت مشترکشان بکار

    میبردند ، آن دو تقریبا هم سن بودند ، درزمان پادشاهی لویی فیلیپ

    در فرانسه ، مارکس را اخراج کردند  واو به انگلستان رفت وسالها در

    کتابخانه معروف بریتیش موز یوم  سرگرم کار  ومطالعه بود.

    او نه خیالبافی داشت  ونه میل به آنکه شهرتی بهم بزند بلکه میل داشت

    که نظریاتش را درباره سوسیا لیزم  تکمیل نماید ، انقلابات اروپا در

    روحیه او نیز اثری بجای گذاشت  او درسال هزارو هشتصد .وپنجاه

    وچهار ، یک مقاله ای  در روزنامه نیویورک نوشت وچنین گفت :

    » ما نباید فراموش کنیم که در اروپا یک نیروی ششمی وجود دارد که

    در بعضی از اوقات برتمام پنج نیروی بزرگ تسلط پیدا میکند وآنهارا

    متززل میسازد  ، این قدرت نیروی انقلاب است که پس از  مدتها انزوا

    وآرامش اکنون دوباره با اسلحه بحران گرسنگی ، به روی صحنه میاید

    تنها یک علامت ، ویک اعلام خطر لازم است تا این نیروی ششم که

    عظیم ترین قدرت اروپاست همچو  + مینروا + از فراز قله اولمپ

    ظاهر گردد » .

    خوب جنگهای نزدیک وقریب الوقوع اروپا برای این نیروی ششم

    یک حرکت است  وچنانکه دیدیم این پیش بینی درست درنیامد واکثر

    انقلابات سرکوب شدند وبه سوی دیگری سوق داده  ، وسرمایه داری

    قدرت خودراهمیشه اعلام داشته وخواهد داشت ، مگر آنکه …….

    ورشکست شوند !.

    وما گوسفندان  بع بع کنان با رنگ روی بر افروخته بسوی معبد امید

    میدویم ، بدون هیچ امیدی.

     

     

  • ان…..ت….خابات

    اربابان شما هدایای فراوان دارند

    اما آزدای هدیه ای برای شما ندارد

    او بی پناه وبی خانه مان است

    او که ماواری حدود ومرزهاست

    ………….

    نژادهای محنلف اغلب خیلی کم از حال وهوای یکدیگر خبر دارند

    وهرجا که جهل وبیخبری وجود داشته باشد احساس دوستی وتفاهم

    وجود ندارد وکینه ونفرت افزایش میباید، وهنگام منازعه وجنگ ها

    فقط به صورت یک جنگ سیاسی نیست ، بلکه بدتر ومنفور تراز

    یک جنگ نژادی صورت میگیرد ،

    هچگاه من نژاد اروپارا برتر نمیدانم اما بامقایسه بین نژاد آسیایی

    واروپایی بسیاری از ما ضعیف تراز آنها ورفتارو کردارمان زشت

    وناپسند است تا جاییکه میتواند مارا به مرحله سقوط بکشاند.

    انسان باوجود تمام پیشرفتهای بزرگش  که به آنها میبالدهنوز هم

    حیوانی نامطبوع وخود خواه است .

    هم اکنون در سر زمین ما مبارزه بخاطر آزادی  جریان دارد معهذا

    بسیاری از هموطنان ما به آن چندان اعتقاد واعتنایی ندارند وبه

    منازعه وکشمکش میان خود  سرگرم هستند  ودرتنگنای منافع فردی

    وخانودگی ومذهبی وکوته نظریهای خود گرفتارند.

    تاجهای فرو افتاده واعتقادات پوسیده را جمع آوری میکنند ومیکوشند

    تا از کهنه پاره های آن  ، لباسی ترمییم کرده از نو بپوشند.

    به نام قانون ونظم ، ظلم ، زور گویی ، وبدبختی رواج داردوعجب

    آنکه درست همان چیزیکه بایدپناهگاه  ضعیفان ومحرومان باشد سلاح

    میشود در دست ظالمان وجباران.

    میگویند : بود اهنگامیکه به فکر مینشت وبقول خودشان مدبیتشین،

    از خود میپیرسید :

    چگونه ممکن است که خداوند دنیایی را ساخته باشدوانرا درتیره روزی

    وبدبختی نگاه دارد ؟ ، اگر او قادر مطلق است وچنین کرده که وضع

    خوبی نیست واگر او قادر مطلق نیست ، پس او خدا نیست .

  • پندار عبث

    آنچه را که لازم بود بخوانم ، خواندم

    امروز ناگهان پندارها گم شدند وپایه  همه چیز سست شد

    دیگر اندیشه به هیچ کاری نمیاید ، آن زما ن همه چیز بزرگ بود

    مانند کوهها ومن چشمانم را بسوی دیگری میدوختم وخیال میکردم

    که زندگی را درپیش دارم ، ان روزها من به دنبال یک دریاچه

    درمیان یک خلیج بودم ، امروز  خیال میکنم که تجربه ها آموخته ام

    واما میبینم که …. هیچ نمیدانم .

    آنروزها درختان همه بزرگ وتنومند بودند، وامروز در نظرم تنها

    یک شاخه باریک لرزان که میشود آنهارا جابجا کرد ویا بابادمیروند

    آنروزها درحجابی  از اندیشه ها وپندارهایم ویک فریب بزرگ

    قرار گرفته بودم وزندگی میکردم ، کوهاه بلند کوچه ها باریک

    خیابانها باز ولبخند بر لبان همه دیده میشد ، آسمان خیلی بزرگ بود

    هزاران کیلومتر دورتر ، اما من میتوانستم آنرا لمس کنم

    وگاهی ستاره ای درمشتم فرو میافتاد .

    آنچه را که فرا گرفته بودم عقل مرا احاطه کرده وچهره واقعیت

    از من پوشیده شده بود، امروز آسمان بنظرم کوچک وحقیر میاید

    ونشان هیچ رنگین کمانی در آن دیده نمیشود .

    کوچه ها بزرگتر شدند ، خیابا نها گم شدند ومن …….

    بر روی توده یک ابر سیاه کنارزنان بیمار ومردانی بیمارتر ومست

    راه میافتم ، واین نبود آنچه را که من خوانده بودم.

    دریاچه نیلی در پشت خلیج گم شد و…..باران دیگر بارانی نیست

    امواج خشمگینی که همه را باخود خواهد برد .

    میان تصور وواقعیت ، چه راه پر پیچ وخمی  امروز در برابر

    موجودات بینوایی که ساخته شده ازخون وخاک وتلاشهای بیهوده

    برای ثابت نگاه داشتن  آنچه را که نامش زندگانی است درحالیکه

    هرساعت درحال پوسیدگی وفنا میباشند.

    سراسر زندگی  با اندیشه ها وگفتار ونوشته هاا ، جز بازی با مشتی

    عروسک پلاستیکی وبیجان نیست .

  • رنگین کمان

    میخواهم ، دوباره ویا چند باره  ، درآیینه بنگرم

    شاید تصویر جوانی ترا ، درپشت آئینه پیداکنم

    عکسهای تو زیر غبار گم شدند ودیگر پیوندی

    بین ما نبود

    آنها را به زباله دانی فراموشی ریختم

    تا شاید  دراین انزوای خویش

    از تو دیگر هراسی نداشته باشم

    …………………….

    میخواهم دوباره به آئینه بنگرم

    شاید تصویر جوانی خویش را پیدا کنم

    من ترا درمسیر این کوره راه گم کردم

    نام ترا نوشتم  وبه دست باد دادم

    باعطر عشق قدیمی که ، درجامه دانم پنهان

    کرده بودم

    …………………..

    دنیا درسوئی دیگر ایستاده است

    وباد هیچ قلبی را نمیلرزاند

    در آنسوی دریاها ، آسمان پهن تراست

    وهیچکس زمین نمیخورد

    وهیچ قلبی به زمین نمی افتد

    چهره ما ه بزرگتراست

    گویی تصویری است از صورت خداوند

    کسی نمیتواند روی آنرا بپوشاند

    دراین سوی دنیا

    زیر این آسمان کوچک وحقیر

    تنها مرگ دریک گیاه رشد میکند

    من با پیراهن حریر صورتی خود

    میخواهم روی یک شاخه

    درخت ، مانند شکوفه ، بنشینم

    تو پیراهن سفیدت را به خون  نورستگان

    آلوده ساختی حال چگونه میخواهی ( مرا ) خطاب کنی ؟

    گلدان تو، باغچه تو خالی وتهی از گلهای خوشبوست

    تو عطر یاس را نشناختی ،

    ………….

    یک روز یکشنبه غمگین !

     

  • بقیه ، میهمانی در خانه یک ایرانی

    یکی از میهمانا ن گفت :

    ایرانیان همیشه خدا پرست بوده اند ودر را ه ایمان وعقیده خود باکی از

    آزارو اذیت دیگران وحتی شهادت ! نداشته اند .

    دیگری شرح حال مرد مقدسی را میگفت که به هنگام عبادت همه چیز

    را فراموش میکرد ، مدتی زیاد از وقت میهمانی گذشته بود  ودر آن

    تنها به گفتن حکایتها وسر گذشت دیگران میگذشت ، گه گاهی دو

    نوازنده تاز ودنبک  حضار را به شادی وا میداشتند ویک نفر با هم

    با صدایی ملیح وگیرایی آواز میخواند  ، خواننده پسر جوانی بود و

    بقدری زیبا میخواند که میهمانان باشور وشوق وفراوان برای او دست

    میزند وتقاضای آهنگ جدیدرا از او داشتند  وگاهی  همگی دست

    به دست هم داده با آهنگی ضربی ورنگ میرقصیدند البته همه مرد

    بودند ، موقع شام  اول سفره سفیدی  بزرگی را روی زمین پهن کردند

    ودورتا دور آنرا برای هر میهمانی  یک تکه نان گذاشتند در وسط سفره

    دو نوع پلو ودونوع چلو وچند ظرف خورش وقدح هایی بزرگ که در

    آن شربت ودوغ قرارداشت  ، بشقابهایی پراز سبزی خوردن ؛ وترحلوا

    وبورانی نیز بفاصله های معیینی چیده شد .

    میهمانان دوزانو سر سفره نشستند وهیچکدام در موقع غذا خوردن

    حرف نمیزدند.

    همه آستینهای گشاد خودرا بالا زده ومردانه به غذاها حمله ور

    شدند ، روی زمین غذا خوردن برای من خارجی بسیار سخت بود و

    خیلی سعی کردم که مانند آنها بنشینم ، دستها همه در قاب پلو رفت

    هرکسی مقداری خورش ویا گوشت روی پلو میگذاشت  واز آن لقمه

    بزرگی درست میکرد وبا مهارت هر چه تمامتر در دهانش میگذاشت

    بدون آنکه یک دانه برنج  روی زمین بیفتد !.

    پس از تمام شدن غذا پیشخدمتها آفتابه لگن آوردند ومیهمانان همه دست

    ودهان خودرا شستند وهر کسی چپق  قلیان آخری خودرا کشید .

    رویهمرفته ، رفتار آنها بامن خیلی خوب بود شاید از این نظر که

    میدانستند من زبان فارسی را خوب حرف میزنم  وخوب مینویسم!

    وبا شعر وادبیات بیمانند آنها آشنا وبه آداب ورسومشان کاملا آشنا

    بوده واحترام میگذاشتم .

    من هیچگاه این اولن سفرم را فراموش نمیکنم بخصوص آن رایحه

    گلهای سرخ وخیابانهای پردرخت وان شبهای مهتابی وسرود

    هزار دستان را ومیهمان نوازی دوستان خوبم را درایران.

    پایان

  • ادامه ، میهمانی درخانه ایرانی

    اهورا مزدای بزرگ ، بزرگترین خدایان است ، او داریوش را

    پادشاهی داد ، بوی سلطنت عطا فرمود ، به لطف اهورا مزدا

    داریوش شاه است .

    داریوش گوید : این سرزمین پارس است که اهورا مزدا بمن عطاا

    فرموده ، سر زمینی نیکو ، دارای اسبها ومردان بزرگ وخوب

    از لطف اهورا مزدا وکردار خویش ، داریوش شاه از هیچ دشمنی

    نترسید .

    او میگوید : من از اهورا مزدا درخواست حمایت دارم وخدایان

    دیگر نیز بامن یاری فرمایند اهورا مزدا این کشوررا این سرزمین را

    از کینه ، واز دشمن ،  واز دروغ وخشک سالی حفظ نماید

    این را من از اهورا مزدا که بزرگترین خدایان است ، مسئلت میکنم

    وسایر خدایان نیز آنرا اجابت میفرمایند .

    و ادامه داد که من آنشب را در شیراز گذراندم وفردای آـنروز به

    دیدار حافظ مرادم رفتم واز آرامگاه شیخ سعدی نیز دیدار کردم

    وشب هنگام در باغ بزرگی یک میهمانی برای ما ترتیب دادند دریک

    باغ بزرگ ودیدنی که ابدا شبیه باغهای انگستان نبود اطراف آنرا

    دیوارهای گلی محصور کرده بودند ودر خیابان آن درختان تبریزی

    وچنار سر به هوا کشیده ومیان باغچه ها درختان نارنج وپرتغال و

    نارنگی کاشته بودند در جویها هر طرف آب زلالی روان بود در حاشیه

    جویها وهمچنین حوض وآب نماها گلهای سرخ ومعطری دیده میشد و

    بقیه جاها همه سبزو خرم بود سقف عمارت مسطح وگل اندود بود

    میهمانان همه ایرانی بودند درمیان آنها تنها من وچند همراهم خارجی

    بودیم ، میهمانی غریبی بود  همه میهمانان روی قالیهای گرانبها وبر

    روی زمین نشسته بودند وباهم صحبت میکردند اغلب آنها چپق ویا

    قلیان میکشیدند  .

    درمیهمانیهای انگلستان همانطور که خودتان میدانید معمول است

    اول شام میخورند وبعد صحبت میکنند ودر ایران بر عکس است

    اول دورهم مینشینند  واز هر دری صحبت میکنند وبرای اینکه

    بیکار نباشند شب چره وآجیل وشیرینی میخورند وبعد هم آخر شب

    شام مفصلی مرکب از پلو ، چلو وخورش های رنگارنگ واقسام

    دوغ وشربت صرف میکنند ، در آن شب میهمانی هیچ خانمی حضور

    نداشت ! ومردان لباسهای بلندی پوشیده بودند وروی کمرشان شالی

    بسته وکلاههای آنان از جنس نمد  ویا پوست وچند نفری هم عمامه

    به سر داشتند ، همه موقع ورود کفشهای خودرا بیرون میاوردند زیرا

    داخل شدن با کفش یک نوع بی ادبی محسوب میشد .

    صحبت ها ادامه داشت  وایرانیها کم کم با من از خدا وپیامبران حرف

    زدند بعضی از حاضران مسلمان بودند وبه محمد که بعد از موسی

    وعیسی به پیامبری رسید عقیده داشتند ودیگران زردشتی بودند و

    شعارشان : گفتار نیک ، کردارنیک ، وپندار نیک،

    بود .

    ادامه دارد

  • میهمانی در خانه یک ایرانی

    در آن زمان که هنوز انقلاب نشده بود وهنوز جمهوری اسلامی روی

    کار نیامده بود، ما در کمبریج ساکن بودیم تعداد ایرانیان در آن شهر

    بسیار کم ومحدود بود ، هنگامیکه جمهوری بر سر کار آمد ارز دولتی

    برای تحصیل بچه ها قطع شد پسرم تازه در دانشگاه نامنویسی کرده و

    خیال داشت حقوق سیاسی وادبیات فارسی را بخواند استاد کرسی

    فارسی درادانشگاه مرحوم لرد پیتر ایوری بود شبی اورا برای شام

    بخانه دعوت کردیم تا درباره ارز تحصیلی از دولت فخیمه پرسش

    بکنیم او برای آنکه تنها نباشد دکتر تقی تفضلی را که از دوستان ما

    بود با خود آورد وماهم برای آنکه او تنها نباشد از یک بانوی ایرانی

    که همسرش انگلیسی بود دعوت کردیم تا چندان مجلس خشک وخالی

    نباشد ! چیزی از لباس پوشیدن آن بانو نمیگویم واز لوندیها وعشوه های

    او حرفی نمیزنم ، پس از صرف شام جناب ایوری با فارسی بسیار

    کتابی وزیبایی بمن گفت :

    » ای بانوی زیبا شما مرا صید خود کردید » ! من جا خوردم وآن بانو

    این خوش آمد گویی را به حساب خود گذاشت وپروفسور ایوری که

    بسیار زیرک وهوشمند بود در ادامه گفته اش چنین اظهار داشت :

    بخصوص با این شام خوشمزه وسفره زیبایتان! دکتر تفضلی آهسته

    درگوش من گفت توهم با این لباس پوشیده وسنگین ورنگین جلفی این

    زن را بیشتر نشان میدهی ! چیزی نگفتم وبرای آنکه چندان اورا

    خسته نکرده باشم  از اوخواستم اولین سفر خود را به ایران برای

    ما بگوید .

    او گفته خودرا با این شعر حافظ آغاز کرد :

    شاهد آن نیست که مویی ومیانی دارد

    بنده طلعت آن باش که آنی دارد

    ونگاهی به من اند اخت وادامه دادوگفت اولین سفر من به ایران

    با چند نفر از دوستان ویک راهنما بود که از طریق دریا به بندر

    انزلی واز آنجا با اسب سفر را آغاز کریدم وهرگاه که اسبها

    خسته میشدند آنهارا با اسبان تازه نفسی عوض میکردیم ،

    از شهر  ها وبیابانها وتپه ها ورودخانه های بیشماری گذشتیم

    از کنار خرابه های یک شهر قدیمی که دران قصر عظیمی با پلکان

    سنگی وستونهای بسیار بلند واستوانه ای شکل بنا شده بود گذر کردیم

    بمن گفتند این شهر قدیمی ( همان تخت جمشید )  ویا پرسپولیس است

    که چند نفر از پادشاهان سلسله هخامنشی آنرا ساخته اند،

    بشنیدن نام تخت جمشید میل کردم از نزدیک آنرا تماشا کنم پیاده شدم

    وبه راهنمایی ره نمایم همه قسمتهای آنرا دیدم ! معلوم شد این بنای

    عظیم  که یادگار عظمت  شاهنشاهان قدیم شما  است از چند کاخ

    » آپادانا « » صد ستون » و» تالار آیینه « تشکیل شده که هریک را

    یکی از پادشاهان هخامنشی ساخته  ودر دوره پادشاه دیگر بنا ادامه

    داده میشد ودیگر ی آنرا تکمیل میکرد ، چیزی که بیشتر از همه جلب

    توجه میکرد ترجمه یکی از لوحه هایی بود که اخیرا در خرابه های

    تخت جمشید از داریوش کبیر  کشف شد ه بود چون آنرا از خط میخی

    ترجمه کرده بودند برای شما میخوانم :

    بقیه درشماره بعد !

     

  • ثریا ، که از اغما بیرون آمد !

    ´گفت ، آن یار کز او گشت سر دار بلند

    جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

    فیض روح القدس ار باز مددفرماید

    دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

    …………………… حافظ شیرازی

    این روزها خاطره نویسی مد روز شده است وهرکسی که

    کمی دست به قلم دارد زندگیش را مینویسد واگر مشهور ونامی

    باشد که خوب نوشته هایش مانند برگ زر میرود واگر مانند

    من ناشناخته باشد !!!! خیلی طول میکشد تا کسی حوصله کند

    وکتاب را بخواند وبعد …. به دیگران توصیه نماید .

    در میان خاطرات عده ای میتوان تاریخ وسر گذشت سر زمینمان

    را نیز پیدا کرد ، بخصوص اگر از طایفه هزار فامیل !! و

    باقیمانده خاندان قاجار باشند.

    خوشبختانه من از این نعمت بزرگ محرومم وبنا براین چندان

    امیدی ندارم که کتاب در دست انتشار من باین زودیها بفروش

    برسد، احتیاجی هم ندارم نامی ومشهور باشم آنهم دراین دنیای

    زپرتی وآدمهای مقوایی ورسانه هایی که با پول میروند دشمنان

    ترا میخرند وهزار گونه دسیسه برایت میچینند وترا به قعر دره ای

    میفرستند که بیرون آمدن از آن کار هر بولدوزری ! نیست .خاطرات

    زیادی دارم وهمه را در چند صد دفترچه !! نوشته ام که بمرور آنها

    را به درون کتاب میفرستم تنها کاری که باید بکنم این است که…..

    نام اشخاص را عوض کنم ، همین نه بیشتر .

    بر در کعبه سحر گاه من ودل دست زدیم

    به امیدی که دراین خانه کسی هست زدیم

    لاجرم دست ارادت به در پیر مغان

    خادم کعبه چو در بررخ مابست ، زدیم

    ما به عرشیم وزفرش در میخانه خجل

    که چرا خیمه دراین دامگه پست زدیم

    بامید باز شدن درهای بسته وقفل شده وپیدا شدن کلید رمز !

    ثریا . اسپانیا

     

  • حکیم ابوالقاسم فردوسی

    دیگر خبری از برگذاشت وجشن های هزاره فردوسی نیست وکم کم

    نام حکیم ابوالقاسم فردوسی مانند حکیم عمر خیام وخواجه حافظ

    شیرازی در ذهن ایرانیان ونسلهای آینده گم میشود ، او که در زمان

    حکومت غزنویان یعنی حدود یکهزار سال واندی پیش زندگی میکرد

    در زادگاهش در دهی بنام ( باژ ) از دهات طوس روزگار را میگذراند

    واز سود املاکش در آن ده زندگیش بخوشی و بی نیازی میگذشت .

    به هنگام حمله اعراب به ایران واز هم پاشیدن سلسه شاهنشاهی

    ساسانیان کتاب ها وابنیه های پیش از اسلام از بین رفتند ودر طی دو

    قرن حکومت اعراب بیم آن میرفت که تاریخ قدیم ایران بکلی فراموش

    شود واثری از زبان وفرهنگ باستانی ایرانیان باقی نماند .

    بسیاری از ایرانیان وطن پرست داستانها وافسانه ها ی مربوط به آنچه

    را که گذشته بود برای فرزندانشان بازگو میکردند وآنها هم به نوبه خود

    آن قصه ها و سرگذشت ها را برای آیندگان نگاه میداشتند وباین ترتیب

    قسمت بزرگی از تاریخ ایران سینه به سینه نقل شد وموبدان زرتشی هم

    تا جایی که توانستند نوشته ها وکتب ایران باستان را دوراز نظر دشمنان

    ایران پنهان داشتند ودر حفظ آن کوشیدند.

    فردوسی جوانی وطن پرست بود ومیخواست  در حفظ تاریخ کشور

    ایران با دیگر میهن پرستان شریک باشد  به همین علت با بیشتر آنها

    آشنا سد ونوشته های آنان را خواند وچون شاعری را بخوبی میدانست

    همه آن سرگذشت هارا بصورت شعر  در آورد  وبزرگترین حماسه

    ملی را بودجود آورد وبزرگترین خدمت  را به تاریخ وادبیات ایران

    انجام داد.

    حدود سی سال  برای سرودن این کتاب  رنج برد ووقت صرف کرد

    ونام آنرا که سرگذشت شاهان وقهرمانان ودلاوران ایران زمین بود

    » شاهنامه « گذارد .

    جهان کرده ام از سخن چون بهشت . ازین بیشتر تخم سخن کس نکشت

    بناهای آباد گردد خراب   زباران واز تابش آفتاب

    بر افکندم از نظم کاخی بلند  .که از باد وباران نبیند گزند

    بسی رنج بردم  در این سال سی . عجم زنده کردم بدین پارسی

    نمیرم از این پس که من زنده ام . که تخم سخن را پراکنده ام

    هر آنکس که دارد دهش رای ودین . پس از مرگ برمن زند آفرین

    او تنها دلش میخواست که تاریخ ایران حفظ گردد وزنده بماند

    در اواخر عمرش دیگر ثروتش به پایان رسید وناچار شد که کتاب

    پر بهای خودر ا به سلطان وقت محمود غزنوی  هدیه کند وچه بسا

    جایزه ای بگیرد !! پس شاهنامه را در هفت جلد بخط خوش نوشت

    واز طوس به غزنین پایتخت محمود  رف وبه توسط (احمد حسین )

    وزیر محمود غزنوی شاهنامه را به او هدیه کرد.

    سلطان محمود چیزی از این کتاب نمیفهمید  پس با اطرافیانش مشورت

    کرد آنها هم که مانند مردمان امروزی منافع خودرا در خطر میدیدند

    بعلاوه با ویر سلطان محمود هم چندان میانه ای نداشتند  گفتند که :

    پنجاه هزار درم برای این کتاب کافی است ! چرا که این مرد (فردوسی)

    اعتقاد محکمی به دین اسلام ندارد وتنها در کتابش  از شاهان قدیم و

    مذهب زرتشت نا م برده وآنهارا ستوده است !

    فردوسی از این جایزه ناچیز بسیار غمگین شد وپنجاه هزار درم را

    بین مردم فقیر تقسیم کرد وسپس کتابش را برداشت وراهی مازندران

    شد وآنرا به سپهبد شهریار ( طبرستان) تقدیم داشت .

    داستان فردوسی وزندگانی او طولانی است همین قدر یاد آور میشوم

    که سلطان محمود بعد ها از کرده خود پشیمان شد وشصت هزار دینار

    طلا برای فردوسی فرستاد اما….. اما دیگر خیلی دیر بود وزمانیکه

    بارهای طلا بر پشت اشتران وارد خانه حکیم فردوسی میشدند از درب

    دیگری جنازه اورا بیرون میبردند. مانند همیشه ! وباین ترتیب فردوسی

    در زمان حیاتش  هیچ بهر ه ای از این همه خدمت و حس وطن پرستی

    خود نبرد متاسفانه امروز هم مانند دیروز او به گوشه فراموشی خزیده

    ودیگر نامی از او نه درمیان کتب مدارس دیده میشود ونه یاد واره ای .