Author: Soraya

  • دروهمی دور

    به چشم عقل آن دین را فروغست / که آن بنیان کن دیو دروغ است

    چو دین کردارش وگفتارش وپندار / نکوباشد بهتراز این دین مپندار

    به دنیا بس همین یک افتخارم / که  یک ایرانی  والاتبارم

    عارف قزوینی……………….

    قامتم از قیامت برخاست ونامم را برآتش نوشتم

    شناورم دروهمی دور ، وهمی از شور واشک

    وهمی از یک تند باد

    با نام تو بر قلعه این بام میروم

    وبا نام تو پلکهای تاریکی را ، می شکافم

    گیاه هرزه ای را که با دست یک

    ( بیگانه )

    در باغچه خانه ام کاشته شد، یک گیاه نا بخرد

    از ریشه بر میکنم

    هلال احمرت را بردوش بکش وپیاده

    به شن زارهای بیابان کوفه برگرد

    من فرزند خورشیدم

    من قبلا از تو متولد شدم

    دستهای خطاکارت را که برضریح خیالی

    و امامان دروغین دخیل میبندد

    قطع خواهم کرد

    من از بطن سبزه زارها ، تا عمق خاک

    از خون سیاوش ، تا چاه بیژن

    از عشق منیژه ، تا رسوا یی شیرین

    میان هیاهوی کوچه ها بودم

    ………….

    تقدیم به مردم بیدار شده از رخوت ولرزش وجان برکف

    ایران زمین ، وستایش آنهائیکه امروز گرسنه اند .

  • سرزمین شیعه ودوازده امامی اثنی عشری

    ایران ، سر زمین امامان !

    استان تهران بزرگ ، امام اول وامام دوازدهم ، عجلا آل فرجهه

    استان خوزستان ، امام موسی کاظم و فرزندان او !

    استان خراسان ، امام رضا وبرادران ورهبران

    استان کردستان ، امام حسین  با عمرابن خطاب

    استان فارس ، امان حسن عسگری

    استان کرمان ، امام زینالعابدین بیمار

    استان آذربایجان ، امام حسین وآال  اووسیدنا

    استان گیلان ، امام علی النقی

    استان مازندران ، امام محمد تقی

    استان سیستان وبلوچستان ، امام مجتبی

    و…… همه خاک ایران ، امام مجتبی خامنه ای

    دراینجا سر امام علی بی کلاه میماند  و … همچنین سر ملت بزرگ ایران.

     

  • برگ سبز من

    در افق بیکران این سرزمین

    چشمن حسرت بار من ، دررثای چند صد مادر

    رنج دیده وگم کرده جوان است

    گریستن درشب ، ونوشتن درروز

    و به دنبال واژها گشتن برای تسلی دل سوختنه آنان

    میخواهم با وسعت همه دنیا وآسمان

    بر آن دشت خفته درخون شقایهای سرخ

    دایه وار زمزمه سر دهم

    درخانه قدیمی ما، اندوه تازه  وماتم جدیدی است

    برگهای جوان ونورسته

    دیگر درانتظار  هیچ فصلی، نمیمانند

    نقش آنها ، نقش سرفرازی است

    ونقش همیشه بیدار

    ما باید سوگوار باشیم

    برای مردان دلاوری که به راستی ایمان آوردند

    وبا خیل بی ایمانی سر گردانند

    مرگها یکسان نیستند ، گاه درشکنجه گاه

    وزمانی در ازدحام خصم ستوران

    انها به افق سفرکردند وباز برمیگردند

    که شاهد گیسوی شلال تو باشند با عشقی دیگر

    ……………

    تحفه وبرگ سبزی است به مادران وپدران داغدار

    با امید پذیرش که با آنها همراه و همدردم .

     

  • خفه خون ناحق

    داشتم ملافه هایم را عوض میکردم ، دیدم همه سبزند؟! درگلدان

    روی میز حمام یک گل ژرورای مصنوعی سبز پیداکردم ، دیدم

    همه جا سبز است ، سبز ، سبز.

    با خود گفتم تورا چه سننه؟ تورا کجا میبرند ؟ عوامل زیادند ودوردنیا

    درحال گردش وهر لحظه وجودشان را اعلام میدارند ، بعد هم دوستان

    که منافع دارند ، کم کم از تو فاصله میگیرند چون نمبدانند که چه میشود

    » بتو توصیه میشود که خفه شوید « منهم خفه خون ناحق گرفتم !!!

    تنها باخودم فکر میکردم که سی سال پیش شعارها ها با امروز چه

    اندازه فرق کرده است .

    آنروزها میگفتند :

    فلانی ، حیا کن ، سلنتطو رها کن !اما امروز میگویند ما اهل کوفه نیستیم ، ….اما نمیگویند فلانی حیا کن ولایت و رها کن ،

    آنها باین ولایت احتیاج دارند ، منظورم ولایت ایران است !!!!!!

    …………. ثریای گم شده از صحنه

     

  • شام روزه داران

    چند روزیست که بیاد توهستم ، نمیدانم اگر زنده میماندی عقیده ات

    درباره این رویدادهای امروز چه بود ؟ وآیا حوصله داشتی دوباره

    یک شب دروغین را به تصویر بکشی ؟ .

    بیاد آن شام خوردنی افنتادم که در» چاتانوگا « به همراه دوستم و

    عمو» میم  «در یک شب زمستانی با هم باصرار دوستم جمع شده بودیم

    دوستم دختر یکی از اشراف بود وسخت دلباخته تو وچه بسا با همان

    پشتوانه خانواده اشرافیش در دل آرزوهایی را میپروراند ، تو آن

    روزها دراوج بودی ودر قصر جاوئیت با غروز تمام راه میرفتی

    من هم تازه فرزند چهارم را به دنیا آورده بودم با  اینهمه شیفته تو

    وغروز تو وآن قصر عاج تو بودم ، چند سالی میشد که از بند رهایی

    یافته وتنها عشق تو هما ن ( پوپک ) تو بود.

    خوشحالم که امروز نیستی تا ببینی چه برسرهمه آمد ومیاید ،

    تو فریاد برداشتی وآن صبح را دروغ پنداشتی که به راستی

    درست گفتی وحال ما مانده ایم وشب تار ومعلوم نیست که کهن

    دیار ما چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد ، گرگها دندان تیز کرده

    وبانتظار نشسته اند وجوانان مانند برگ گل سرخ بر روی زمین

    میان خون خود بخواب ابدی فرو میروند ، همه را کتک میزنند

    ومیگویند که این ( حق شماست که کتک بخورید ) آیا چیزی در

    زیر این کلمات نهفته است ؟ آیا رازی خفته است .

    گاه که از سر گله بر میخیزم

    که نفسی تازه کنم

    بر فراز سرم پرواز لاشخوران را

    با گرزی در دست ، افق زیبای مرا

    از من میگیرند

    آنگاه به تدبیر مینشینم ، که چه چاره کنم ؟

    این چنین شد نسل تو ، نسل من

    آنهمه مردان کهن ، درپهنه » دیار کهن «

    طعمه لاشخوران در شوره زار جهل شدند

    فرصتی نیست مرا

    همچنان که برای تو فرصتی نماند

    تا ببیینی وبسرای وبگویی از تجربه هایت

    من با تو از پله های شصت بالا رفتم

    وقدم به قدم باتو بودم ونشستم به شمار

    روزها وشبها.

    روزی دیگر توان همرایت درمن نبود

    امواج کف آلوده را تاب نیاوردم

    تنها توانستم روحم را نثار تو کنم که :

    در ساحل ابدیت خفته ای

    ………………برای نادر نادر پور

     

  • فریب بزرگ

    بر گردیم به همان : ذکر مصیبت نویسی ها « معلوم نیست سر نخ اصلی در دست کدام امام زمان است ؟ امام غایب ؟ یا اما م ظهور کرده ویا امامی دیگر ظاهر خواهدشد ؟ ، تنها در این  میدان نبرد مردم بیگناه قربانی میشوند ودنیا بکام خوکان همچنان خواهد گردید ،

    گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله من

    آنچه البته بجایی نرسد فریاد است .

    اخبار ما خیلی جالب است وگویی همه کانلها یک فیلم با چند کپی دارندیک زن مراکشی در اثر ابتلا به گریپ فوت شده ، بار داربوده بچه اورا با سزارین به دنیا آورده اند بچه هم پس از چند روز فوت شده حال دولت مراکش از دولت اسپانیا بازخواست میکند که چرا این بچه دربیمارستان زیر دستگاه مرده ؟ و….غیره ….اما هیچکس نپرسید چرا آن دختر بیگناه سوخت وجسد سوخته اش درخیابان پیداشدوهیچکش نپرسید چه بر سر آنهایی میایاد که در زندانهای مخوف در زنجیر اسارت مانده برای نجات روحشان وآزادی که حق قانونی هر بشر است ،سقوط هواپیما با یکصد و شصت سرنشین در حاشیه قرار گرفت ، گفتند ودورشدند ، اما هفته هاست سر یک بچه یک ماهه بلوا ها بپاست .

    گویا دولت فرانسه کوتاه آمد وقرارداد سفت وسختی بسته شد وتخت سلطنتی ریاست جمهوری ورهبری پایه اش محکمتر شد.

    حال من بنشینم وبرای کوه دماوند گریه کنم ؟ مگر آن کوه بمن چی داد؟ غصه هایم را درون کیسه های پلاستیکی وچمدانهای ارزان قیمت بردوشم کشیدم وراهی دیار غربت شدم برای آنکه روحم آزاد باشد وهمچنان برای آ ن سرزمین محبوب گریستم وهنوز هم میگریم واین اشگ تا پایانی عمرم ادامه دارد .

    تنها آخر ین سئوال را دارم :

    آیا حضرت سیدالعالمین والمومنین مجتبی خامنه ای اینهمه پول را از سر وصدقه روضه خوانیهای حضرت ابوی در مجالس وسر قبور مردگان جمع کرده وبه دست دولت فخیمه سپردند ؟ وامروز درامن وامان است ؟ یا خدای نکرده چیزی را یا قسمتی از آن خاک را درتوبره کرده وبفروش رساندند ؟ ویا چاههای نفت را به تصاحب درآوردند ؟ وملتی را در فقر وبدبختی واعتیاد وفحشا نگاه داشتند وخود رویای ولایتعهدی را در سر میپرورانند که حتما به تخت خواهند نشست ، با این فریب بزرگی که ملت خورد.

    …………. و… به پاین آمد این دفتر وحکایت همچنان باقی است

     

  • ای دیو سپید پای دربند

    ای دیو سپید پای دربند  /  ای گنبد گیتی ای دماوند

    از سیم بسر یکی کله خود / ز آهن بیمان یکی کمر بند

    تا وارهی از دم ستوران  / وین مردم نحس دیو مانند

    با شیر سپهر بسته پیمان   / با اختر سعد کرده پیوند

    تو مشت بزرگ روزگاری / از گردش قرنها پی افکند

    بنواخت زخشم برفلک مشت / آن مشت درشت تویی دماوند

    » ملک الشعرای بهار «

    …………….

    کمر بند این دیو سپیدراگشورند ، درونش را غارت کردند

    وحال کم کم خود او به قعر زمین فرو میرود همانند ارک بزرگ

    بم ، این دیوانگان از بند رها شده ،این گرسنگان سیری ناپذیر

    این مردم نادان وبی ایمان به مهر وطن وچسپیده به قبای عمرواین

    دزدان وغارتگران امروز سر نیزه را به سوی مادربزرگ سرزمینمان

    کج کرده اند واگر کمی دیر بجنبیم نه از خاک خبری هست ونه از

    آب ومیشویم همان خار وخاشاکی که آن میمون مارا به آن تشبیه کرد

    درحال حاضر سر مردم با چیرهای احمقانه گرم شده وسوداگران و

    دزدان همیشه درصحنه مشغول توبره کردن خاک سر زمین ایرانند

    وما تنها ، پیام میفرستیم، راه میرویم ، سرود میخوانیم وآواز سرمیدهیم

    وزمانی روی برمیگردانیم که آن ( گربه هه از روی نقشه جغرافیا )

    محوشده وچشمان بچه ها تنها به دنبال جای خالی اوست .

    ……….

    تا در میان اوباش ،تقسیم شده وزارت

    کردند مملکت را سرمایه تجارت

    طلاب گرسنه را خواندند از حماقت

    در مسند شرافت در مرکزحماقت

    ………. با امید پیرزوی وسر بلندی ایران سر زمین ما

    ………………………………………………….

    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه

     

  • تحلیف و……تسلیت

    سرنوشت قهرمانا ن ا صلی د استان ( ندا، سهراب ، وسایرین ) ،

    حوادٍ ث غم انگیز وخونین این روزها دارد به نوعی فروکش میکند

    جناب رئیس جمهور اینبار نه با آن کاپوشن معروفه ! بلکه با

    کت وشلوار ( خاکستری !!) بانتظار تحلیف ایستا ده اند ؟….

    گویی انکار نه انگار که ایشان از  قوطی جادو ناگهان بیرون

    جستند ودوباره برتارک سر زمین اهورایی ایران چسپیدند آنهم

    چسپی چنان محکم که بر کندن آ ن احتیاج به جنگ جهانی سوم را

    دارد .

    گروه هشت ، گروه نه ، گروه دوازده ، رژه کشتیهای جنگی اسرائیل

    وزیردریایها  همه برای ایز گم کردن مشتی مردم تیره بخت است که

    از بحران وخستگی وشعور انسانی ویک محکومیت ابدی وتاریخی  به

    جان آمده اند وفرد فرد آ نها میخواهند درشکستن این دیوار کهنه سهمی

    داشته باشند .

    محیط اجتماعی سر زمین ایران بقول نویسنده ومترجم ومورخ این زمان

    ( کاتوزیان) یک سرزمین کلنگی است وهیچگاه برای دراز مدت یک

    فرد جامعه نمیتواند برای خود وفردایش برنامه ای طرح ریزی کند .

    درنوشته ها چیز دیگری است ودرعمل نوعی دیگر شکل میگیرد

    وواقع گرایی اجتماعی با نشان دادن خشونتها وتغییرات زیاد در زندگی

    باید به همراه شخصیتهای برجسته ای باشد که سازندگان تاریخ ما

    هستند ، حال کدام شخصیتی درتاریخ پیدا میشود که سرنوشت ساز ملتی

    چون ملت ایران بوده است ؟ تنها میتوان از  رضا شاه نام برد که آنهم

    به مددنوشته ها وتز ریق افکار انحرافی چیپیها در پرانتز

    (دیکتاتوری ) !

    قرار گرفته است ، درحالیکه او حتی نظیر همین ژنرال فرانکو ی

    اسپانیا نیز قدرتی نداشت که گورهای دسته جمعی ایجاد کند ، او

    صبورتر ومهربانتر از بقیه بود ، او مجبور بود برای ایجاد امنیت

    با مشتی دزد وراهزن در بیفتد .

    امروز پای به مرحله ای گذاشته ایم نه دوگانه ، بلکه چند گانه  وهیچ

    تصویر جامعی نداریم که به پیروی از آن بتوانیم تغییراتی در جامعه

    مدنی ، اجتماعی بوجود آوریم ، ما در بدترین نقطه جغرافیا یی زمین

    قرا گرفته ایم ، مانند یک یاقوت درخشان که درمیان زباله ها افتاده

    یا باید بدرخشیم ویا در زیر چکش مشتی دیوانه ومستبد خورد شویم

    …………….

    همه یکی شدند ! همه جا موج آواز

    موج یگانگی بر خاست ، وجادوی سیاه باطل شد

    مجسمه های گچی که در آب راکد مرداب وافیون

    تصویر گنگ ومنحوس خودرا تماشا میکردند

    زیر پای مردان وزنان جوان

    خورد شدند

    ومن چه سعادتمندانه باین پیروزی مینگریستم

    ……………………………………………..

    ثریا /اسپانیا / چهارشنبه 15-7-2009

     

     

  • هوای بدی است !

    زمانی فرا میرسد که ، مرگ یک موهبت است

    در یک زوایه رنگین ونمناک ، پیکر لرزانی که از مناره ی

    سرنگون است ، به کوه پیروزی مینگرد

    ومن ….حوصله ام مانند غباری از گوشه ای

    به گوشه دیگر میخزد

    وبا چه صبوری میپوسم

    در پهنای دشت بیکسی وسرزمینی که به پهنای بهشت است

    همه جا ابی است ، به غیرا زدنیای من

    پرنده ها درجنگل یکی یکی راهی دیار نیستی میشوند

    از دوستی پرسیدم :

    هوای آنجا سنگین است ؟

    آهسته جوابم را دادکه ، نه ، همه جا ساکت است

    او نمیدانست که صنوبران جوان ، چگونه با تبر بیعدالتی

    بر خاک میفتند

    او داشت  به سجاده اش مینگریست ونگران بود که مبادا

    چادر سپیدش لکه دارشود!!!!

    هوای بدی است

    من نگران ماری هستم که جلوی پنجره ام چنبر زده

    و به آخرین جرعه جامم چه شاعرانه مینگرم .

    …….. ثریا /ا سپانیا

     

  • خانه گمشده

    اینجا زیباترین قسمت این سرزمین است  وهمه مردم اطراف کشورهای

    غرب اروپا برای استفاده از آفتاب زیبا ودرخشان ، آسمان آبی و دریای

    مواج مدیترانه وکوهنوردی در اطر اف این شهر وبرای تمدید قوای خود

    از شهرهای دلگیر وآسمان خاکستر ی خود فرار میکنند وباینجا پناه

    میاورند سر زمینی لبریز از تاریخ پر بار وبناهایی که قدمت آنها

    به دوهزار بلکه چهار هزار سال میرسد وبا چه افتخاری از آنها

    پاسداری میکنند ، سر زمینی که هجوم اعراب با هشتصد سال

    حکومت ، نتوانست آنهارا از ایمان ووطن پرستی

    خود دور سازد ، اینجا بهشت است ، هرشب میتوان چهره

    ماه را د رآسمان آبی دید ، میتوان چراغهای رنگین دهکده ها را

    دید ، میتوان کلیسا هارا درکنار مناره ها دید ، میتوان خندید ،

    میتوان رقصید واواز خواند کاری که شغل هرروزه این مردم است

    مذهب را با رقص وآواز آمیختند وچیزی بسیار مطبوعی از آن

    ساختند ، ملتی که با فخر بخود واجدادش وتاریخش گویی یک

    طاووس مست میخرامد ، اگر مهربان باشی ، مهربانند واگر تلخ

    باشی از تو روی برمیگردانند ، شراب مینوشند ، میرقصند وهر

    یکشنبه در نماز اعشا ربانی خود شرکت دارند وبا خضوع قلب

    در نماز مینشینند ، زنهایشان برای بدست آوردن حقوقشان بسیار

    جنگیدند ، امروز زنان حاکمند ، بیشتر کارها در دست زنان

    است ، زنان در راس شهرداری ها ، معاونت ووزارت وسفیر

    وحتی وزیر دفاع جای دارند ! زندگی دراینجا مانند یک رودخانه

    آرام میگذرد ، صرف نظرا زشبهای تابستان ، مردم بشدت کار

    میکنند ، اما خوشحالند ، خوشحال ، سر زنده ، واز همه امکانات

    که دولت دراختیارشان میگذارد بخوبی بهره میبرند ، واما ، اما

    اینجا سر زمین من نیست ، آسمان آنها متعلق بمن نیست ، حتی

    گاهی گمان میکنم که ماه هم رویش بسوی دیگری است ، زمین

    متعلق بمن نیست ، خانه من نیست ، وگفته ها وسخنان من برای

    آنها مفهومی ندارد ، گاهی از سر دلسوزی مرا دلداری میدهند

    این بهشت خداوند برای من آواره هیچ لذتی ندارد ، هیچ ، هیچ

    من به دنبال خانه گم شده ام هستم ، خانه ایکه از دست دادم و

    دیگر هیچگاه نخواهم توانست آنرا به دست بیاورم ، هیچگاه .

    آه که امروز چه دلتنگم ، دلتنگ .

  • معمای گوگوش بودن

    چه نیروی مرموزی تا به امروز اورا سر پا نگاه داشته است ؟

    همه مردان زندگیش ، از پدر تا همسرانش ، از محبوبیت واستعداد

    او استفاده کردند واو را وسیله معاش قرار دادند ، امروز دوباره

    برخاسته باقامتی رساتر وانرزی بیشتری ، و قوه مرموز دیگری

    در پشت سرش ایستاده که اورا به گریه وا میدارد .

    درگذشته در قلب بسیاری ار زنان ومردان آن زمان  کمی احساسات

    توام با دلسوز ی بود برای دختربچه ای که میبایست در آن ساعت

    شب دررختخوابش ودرکنار خانواده خود بخواب باشد، حال دریک

    کاباره دورافتاده روی دستهای پدرش جابجا میشد ویا درپاچه شلوار

    گشاد او پنهان گشته وسپس بیرون میپرید  ، کلاه مخملی روی سرش

    میگذاشت وکوچه باغی میخواند :

    من از عقرب نمی ترسم اما از موش میترسم ، رطیل لامروت از پس

    دیوار میاید وها ها ها وچه چه میزد ، ومردم را به شورو شوق وا میداشت

    آن نایت کلاب از برکت وجود او ، برکت فراوانی یافت .

    از آن پس همه کاباره داران وپااندازان اقتصادی  برای بردن او روی

    صحنه به رقابت برمیخاستند ، نه صدای رسایی داشت ، نه قامت

    کشیده وبلندی  اما زیبا بود ، جذاب بود ، وصورت محجوب او که

    با احساس تمام شعر و ترانه را کلام به کلام به قلب وروح شنونده

    میرساند ، شاعران از برکت وجود او پای به جاده شهرت گذاشتند .

    خیلی ها آمدند ، خواندند وسرو صدای وگردخاکی بر  پاکردند وحتی پا

    به صحنه ای گذاشتن که او روزی در آنجا میرقصید و میخواند ، اما

    همانند یک حباب روی آب تر کیدند واز یادها گریختند ، اما او ماند

    وماندگار شد وتبدیل به تندیس جاندار ویک اسطوره وقسمتی از تاریخ

    سرزمین ما شد .

    امروز روی کدام شانه ها حمل میشود ؟ وچگونه سه نسل را باخود

    میکشد ؟ او ، این پدیده زمان ما با چه دستی بالا وپا یین میشود ؟

    امروز چه نقشی در سرنوشت خود ودیگران بازی میکند ؟چگونه

    میشود که همه پارسی زبانان از  قندهار گرفته تا دوشنبه  از دور 

    افتاه ترین دهکده های ایران تا قلب بزرگترین شهرهای دنیا صدای

    اورا بعنوان یک آوای پرشور بشنوند و……هزان معما وسئوال

    وباید نوشت که او یک معمای غیر قابل حل است ،

    در روزگار گذشته یک شاعر _ خلقی _ در باره اش سرود :

    » علیا مخدره خانم آتشین ، شاه ماهی گرداب گوالکویر

    قانقاریا ی رحم دار د ، پس عالیجناب خدایار ……. وغیره »

    ( اشعار بیژن خلیلی ، شب شعر انستیوتو گوته )

    امروز همان شاعر خلق با کمر خمیده میشنیند وبه پای شاه ماهی

    گریه میکند.

    امروز هم در مقابل گروهی بی مایه ایستاده  باز هم استوار  ومحکم

    بازهم ( شهبانو وار ) با همان چشمان غمگین آن لبان نمکین وآن

    صورتی که هیچگاه از بچگی خارج نمیشود وگویی با گذشت زمان

    میانه ای ندارد …… باقی بمان گوگوش

    همچنان رودخانه ای افسرده آز سرما ی زمستان

    بر شده تا دل افلاک ، فریاد برمیدارد

    ( من همان ایرانم )

    ابرها ، ابرهای سیاه آسمان

    از چه روز نمیبارید ؟

    این صدای ناله که ازغرش رعد قوی تر است

    ابرهای سیاه را پراکنده میکند

    وروزی اوست که :

    آستین هارا بالا میزند  ودر افق تیره سر زمین ما

    هزاران فانوس روشن خواهد ساخت

    پرنده ما ، درجنگل گم نخواهد شد

    چشمان او هیچگاه دریک بهت نانجیبی

    فرو نرفتند پرنده زخم خورده ما

    با کوله باری از غصه ها

    اما برایمان آواز ی میخواند ، به رنگ آبی ، نارنجی

    به رنگ لیموهای شیراز  و به رنگ گل ارغوان

    ……………………………………………..

    ثریا . اسپانیا .

     

  • من وملا

     در میان گریه ها ورنج ها ، گاهی میشود خندید ، بمناسب تولد جناب

    اجل حضرت قائم الدوام _ سید ملا نصرالدین _ این هفته را اختصاص

    به اراجیف میدهیم .

    …………..

    روزی روزگاری ، یک دهاتی از یکی از کوچه های بیرجند خراسان

    میگذشت ، سینه به سینه » امیر ……« خان بزرگ برخورد وسلام

    گفت ، وامیر جواب اورا داد ، مردک بخانه آمد وبه زنش گفت :

    بالشی بزرگ پشت سرمن بگذار ، زن اطاعت کرد ویگ متکای

    بزرگ پشت سر او گذارد  ، دهاتی تکیه به متکا داد وگفت :

    یکی دیگرهم بگذار ، زن اطاعت کرد خلاصه هرچه بالش درخانه بود

    زن بیچاره پشت سر شوهرش نهاد وسپس با تعجب از شوهرش

    پرسید :

    مگر چه شده که تو امروز اینهمه به بالش احتیاج داری که تکیه بدهی

    مردک با غروز تمام گفت :

    آخه امروز  با خان تکلم کردوم .

    …………….. …………………………………

    آنجا ، در آن دیار ، همه واژه ها

    خونین است ، همه واژه ها در زیرابری سیاه

    وچاله ای سرخ شکنجه مدفون شده اند

    منشور آزادی ، منشور سبز، در ورطه سیاه

    خشونتها زیر چنگال گرگان

    پاره پاره میشوند

    آنها لباسی از زنجیر سیاه برقامت بربریت تاریخ

    دوختند

    وخیل بی حساب جنون گسترده درندگان

    شعار کاذب آزادی را

    در مناره ها فریاد کردند

    دراینسوی دیار ، درامتداد قفسهای ردیف شده

    گروه گروه محکومان به اعمال شاقه وبردگان مدرن

    در زیر یوغ »  آزادی  « تا بالاترین قلعه تمدن !

    در لزج خون جسدها و شکست خوردگان

    آ]سته آهسته میگیرند ، ونمیدانند چگونه میتوانند

    بر جسد خود بگریند .

    ……. ثریا .اسپانیا /شنبه

  • عبادت بجز مخدمت به …….؟ نیست

    یک آشنای قدیمی دارم که کارها وگفتارش خیلی بامزه است ،

    او هر سال که به ایران میرود تا حقوق بازنشستگی ا ش را بگیرد یک

    چند سالی را از سن واقعیش کم میکند وخوش وخرم برمیگردد !

    چند سالی از من بزرگتر بود وبا این وضع فکر کنم تا چند سال دیگر

    با این روشی که پیش گرفته همسن دختر بزرگ من خواهد شد ؟ .

    فعلا درحال حاضر دوازده سال از من کوچکتر شده وبه تازگی

    با یک مرد روحانی ازدواج کرده است ، برایم تعریف میکرد:

    »هنگا میگه با حضور سه شاهد با یک حلقه نقره ای به عقد او

    در آمدم خیلی خوشحال وسربلند وذوق زده شدم ، اما چشمم که

    به قرار داد ازدواج افتاد مردم وزنده شدم «

    پرسیدم مگر چه بود ؟ گفت :

    اولا هر دقیقه وهرثانیه ودرهر حالی که آقا مرا طلب کنند باید

    در خدمت حا ضر باشم ، اجازه ندارم منهم لذت ببرم وتنها

    ایشان مرا تمیز وطاهر میسازند ، شب اول عروسی نزدیک

    یازده بار ایشان مرا مطهر فرمودند ،  یک شب کلاه سرشان

    بود با همان لباس سفید بلند که آنرا بالا میزدند و……..

    روز دیگر داشتم خانه را تمیز میکردم ، با دستکش پلاستیکی

    ویک سطل آب زمین را میشستم ایشان از در وارد شدند ومرا

    باهما ن دستکش وجارو غیره دراز به دراز روی زمین خواباندند

    مشغول کر دادن بنده شدند ، منهم لبهایم را گاز گرفته ونمیتوانستم

    حرفی بزنم بعد هم فرمود ند :

    پس از تمیز ی به حمام میروید ، دوش میگیرید وکمی گلاب بخود

    میزنید ودر رختخواب بانتظار مینشنید تا من پس از ذکر ودعا به

    خدمت شما بیایم !!!.

    من بیچاره از روزیکه مجبور شدم رختخوابم را روی زمین پهن کنم

    دارم از کمر درد میمیرم  وبه غیرا زگلاب هیچ عطری را اجازه

    ندارم مصرف کنم وزمانیکه میخواهم -حرفی بزنم فورا قصه حضرت

    فاطمه وفرمایشات حضرت محمدرا درقبال حضر ت علی برایم نقل

    میکنند ، بنا براین من خفه میشوم ، درحمام می استند ومرا نظاره

    میکنند که مبادا من بخودم دستی _ نامشروع_ بزنم !!!

    ایشان زیاد سفر میکنند اما من باید درخانه بطور دائم بمانم وحدیث

    کسارا حفظ کنم ،

    حال باتفاق به خارج آمدیم واین برنامه دراینجا شکل بدتری را بخود

    گرفته ، گمان کنم دیدن زنان عریان وبرنامه های تلویزیون حال ایشان

    را هر دقیقه دگر گون میکند ، تنها جاییکه من در مصونیت قراردارم

    آشپزخانه است که از نظر ایشان محل طبخ غذا وبرکت الهی است .

    دیگر از خستگی وبیخوابی رمق ندارم هفته اول عر وسی نه شب

    وهشت روز ما از اطاق بیرون نیامدیم مگر برای رفتن به دستشویی

    نه فرصت آب خوردن د اشتم نه غذا ونه دوش گرفتن بعد هم هیچ نباید

    حرفی بزنم که ( بوی سکس) بدهد اینکارها از نظر ایشان یک عبادت

    است .

    گاهی هم منتی سر من میگذارند که :

    خداوند چقدر ترا دوست داشت که مرا فرستاد تا جسم وروح ترا از

    پلیدی ها پاک کنم وترا طاهر سازم ، ولکن زن جوان وزیباتراز تو زیاد

    بود .

    باو تبریک گفتم وبرایش آرزوی سعادت و( قدرت ) زیادتری را کردم .

     

  • پیوند تازه !

    از در آمد خوشحال وشاداب ، کلی جوان شده بود پوستش را گویی

    رو ی بدنش هزار بار کشیده اند، سرحال وخوشبخت .

    پرسیدم هان چی شده ، بلیط لاتاری تو برده ؟ گفت ، نه ، بیشتر

    گفتم از میلیونها پول دراین دنیا چی بهتر وبیشتر  است ؟

    گفت ، عشق ، من عروسی کردم ،

    دهانم باز ماند ، دراین سن وسال کدام بخت برگشته ای آمده

    وبا اوعروسی کرده است ؟ حلقه سفیدی در انگشت چپ او

    میدرخشید وصورتش از درخشش حقله بیشتر ، گفتم کدام مرد

    خوشبخت امروز درمقام همسری تو جای گرفته ؟

    گفت :

    او در خاک مقدس به دنیا آمده است !!! گفتم یهودی است

    گفت ، نه او میسیونر مسیحی است اما آنجا به دنیا آمده

    وبه چند زبان مختلف آشنااست وهر روز به جایی سفر میکند

    گفتم چند ساله است ؟

    گفتم بیشترا ز سن خدا ، اما گویا چهل سال دارد !!!!

    خندیدم ، گفت چرا میخندی ؟ دراین دنیای وانفسا وکثیف

    که هروز جنون آدمکشی بیشتر وآتش از آسما ن میبارد

    وخون درکوچه ها جار یست وحیواناتی بر مردم حاکمند

    که کمترا ز شغال وگرگهای درنده بیابان نیستند ، چرا من

    نباید با مردی زندگی کنم که دوستش دارم ؟ هان ؟

    چیزی نکفتم ، تنها کمی به خوشبختی وبیخبری او رشک بردم

    ……………..

    آن طلوع آفتاب روشنی که روزی بر فراز سرما بود

    درخشش بیشتری گرفت

    اندیشه ها وسعت یافتند، فریادهای خاموش ، دوباره

    از سینه ها برخاستند ، کسی چه میداند ؟

    این روشنی چگونه پایدار میماند

    من نترسیدم ، از هیچ نترسیدم

    هیچ دستی نتوانست خورشید را ازمن بدزدد

    قلم ها دوباره  با کاغذهای رنگین

    هم آغوش شندندو سخن از پیرزویها گفتند

    همه از گل لاله ای که درآفتاب سوزان

    پرپر شد همصدا سخن راندند

    همه دلها یکی شد ، همانند یک دریاچه

    با زلال آب روشن وماهیان قرمز

    همه آواز خواندند

    وهمه به هم آغوشی وپیوند زمین وسبزه

    تبریک گفتند

    ………

    من پنهانی ترین قسمت سینه ام ر ا

    با گلاب شستشو دادم

    وبه پیوند انسانها دلبستم که از میان

    چنبر مارها وافعی ها ، از میان شهوت

    زمان واز میان آن برکه آب راکد

    به حرکت ار آمدند وبر تاریکی ها

    پیروز گشتند

    …………….

    ثریا/اسپانیا

     

  • من با بطالت پدرم ، هرگز بیعت نمیکنم

    در زمانهای گذشته ، دریک بازار قدیمی ، دستفروشی بساط

    خودرا پهن میکرد وهرچه آشغال خریداری شده از خانه ها و

    مردم بود روی یک نمد کهنه میچید وبرای فروش درانتظا رمشتری مینشست ،

    هر چند گاهی » آژان « محل میامد وبساط اورا بهم میریخت

    ویک تکه از چیزهایی راکه او خریده بود برمیداشت ومیبرد و

    میدادبه دست صاحبش که ادعا میکرد دزدیده شده ، بیچاره دستفروش

    بساطش را جمع کرد وگفت :

    من نمیدانم چرا هرکسی دراین شهر چیزی گم میکند ، اول میایند سراغ

    بساط من ؟ وعجب آنکه آنرا درهمین بساط من پیدا میکند؟ !! .

    حال امروزسر  زمین بریتانیای کبیر حکم همان دستفروش را پیداکرده

    هرجا خبری میشود انگشت ابهام بسوی انگلستان هدف میرود وخوب

    کمی هم نباید از انصاف دورشد که بقول دوستی زیر عبای هر آخوندی

    نوشته شده ( مید این اینگلند ) حال یکی از آنها زیر عبایش نوشته شده

    ( مید این راشا ) .

    سر زمین پهناور ما همیشه بین سه قدرت بزرگ جهانی تقسیم شده و

    هرباز یکی از آنها ( سهم بزرگ  خودرا بر میدارد ) ودراین میان

    سهم ملت ایران ، زندان ، شکنجه ، کشته شدن وخون دادن است .

    امروز بادیدن هواپییمای سرگردان مانوئل زولا که اجازه فرود به

    فرودگاه سرزمینش را نیافت وپس از مدتی سرگردانی به جای اولش

    بر گشت بیاد هوا پیمای سرگردان شاه ایران افتادم وسپس بیاد مرحوم

    شاپور بختیار که اجازه داد هواپیمای حامل ا…. خمینی داخل شده وبر

    زمین بنشیند وانحلال ساوواک و ایجادسازمانی مخوف تر ووحشتناکتر

    ساواما واداره امنیت واطلاعات،  دراین میان از طرفداران سر سخت

    جناب ختیار پوزش میخواهم اما خیانت ایشان به ملت ایران غیر قابل

    بخشش است .

    امروز بقول روزنامه نگار وتحلیل گر انگلیسی این جنبش مردم همان

    شکل جنبش سالهای هزارو نهصد وپنج رادارد که ملت شوری بر ضد

    تزار شورید ودوازده سا ل بعد انقلاب بلشویکی برای همیشه به سلطنت

    تزارها پایان داد .

    دومرد را درتاریخ دنیا میشناسم که برای سرزمین خود جنگیدند اما

    سر انجام مقهور همان قدرت ( دستفروش ) شدند ، یکی ناپلئون و

    دیگری رضا شاه کبیر ، که هردو درتبعید جان دادندوهیچکس هم

    نه برای آنها قدر وقیمتی قائل شد ونه به زحمات آن دوبرای وسعت و

    درخشش کشورهایشان ارجی نهاد ، ملت بدبخت ایران همیشه باید

    گرسنه بماند تا بتوان اوراخرید واز او مهره وبرده ساخت وعرب

    را باید سیر نگاه داشت تا سرش را به خیمه وشتر وحرمسرایش

    گرم کرده وبه موقع دست به سینه بایستد .

    واین است زلال وبقای ملتها . ملت ایران تنها ریشه جانش همان

    رشته باریک نفت است که آنرا به زور از حلقومش بیون میکشند

    وبجایش باو ابزار مدرن آدمکشی میدهند وروزی که این رشته خشک

    شودمعلوم نیست چه برسر این سر زمین پهناور خواهد آمد ؟ ! .

    ………..

    برخیز ، خوب من ، برخیز

    اینک من آن عمارت از پای ویرانم

    برخیز ، خوب من ، برخیز

    باید سرود خواند، شهری خفته را بانگ توبیدار خواهد کرد

    برخیز خوب من، برخیز

    درکوچه های شهر شبانه ؛ سرود باید خواند ، برخیز

    » حمید مصدق «

     

  • پردها ، فرو افتادند

    پرده افتاد ، صحنه خاموش

    وآن نمایش که همچون فریبنده خوابی شگفت ،

    دل از همه برد پایان گرفت

    ه .الف .سایه

    ……………..

    آنروز بعد ا زظهر گرم که در میان  باغچه ( آن مرد ) نشسته بودی  وبا

    گریه عکسها میسوزاندی آیا میدانستی که روزی اندیشه های او بر هم

    جا حاکم میشود  وبخصوص پیش بینی او در مورد سر زمینمان درست

    از آب درخواهد آمد ؟ .

    او که برای آزادی وطنش جان داد ومیخواست مشروطیت را جانشین

    مشروعیت کند ، دیگر نه دردربار خان قاجار جای داشت ونه در دربار

    دیگری هیچکس اجازه نداشت نامی از او ببرد  وپس از انقلاب

    جمهوری  برای دلخوشی تو  وسایر اقوام چند کوچه وخیابان را

    بنام او کردند  وسپس آهسته آهسته آن خیابان وکوچه ها بنام شهیدان

    گمنام شد ودیگر تو نبودی تا این شکست تازه را ببینی .

    چقدر به خون پاک خودت افتخار میکردی !؟ درحالیکه همانهایی که از

    خون پاک تو بودند مرا وترا درازای چند درجه بی ارزش فروختند  و

    امروز بجای آن خانه ( سازمانی )  دارای چند خانه واتومبیل شخصی

    وپسران کم عقلشان چند درجه ومدال ( بدلی ) روی لباسهای خاکی

    خود نصب کرده اند .

    روزیکه به دستور ولیعهد محمد علیشاه سر او ودوتن از یارانش را

    زیر درخت توت بریدند وسرهای بریده را از  کاه پر کرده درون یک

    سینی طلاارمغان برای شاه بردند از همان روز مفهوم آزادی از سرزمین

    ما رخت بر بست تا جائیکه مادر او آه میکشید بر پستانهایش مشت

    میکوبید  ومیخواست آنهارا به تنور بچسپاند که چرا چنین فرزند

    بی ایمان ولامذهب و بی لیاقت وکافری را شیرداده وبرادرانش از

    برادری او سر باز زدند ودرعوض مال وثروت اورا بعنوان غنیمت

    بردندطبیعی است که خبر بتو هم رسید  وقرار شد همه عکسهای

    ( فامیلی) را بسوزانی  و…. سوزاندی وروزیکه من در یکی از

    خیابانها چشمم به پشت ویترین یک عکاسی افتاد که عکس تمام قد او

    را در قابی نهاده بودند  فورا بخانه برگشتم واز تو پرسیدم :

    پس چرا این عکسها برای آن عکاسخانه خطری ندارند ؟

    وتو درجوابم گفتی :

    او فروشنده است  ، امروز میفهمم که فروشندگی یعنی چه  وباید همیشه

    فروشنده بود ، نه خریدار  وباید از جان گذشت ، نه از مال ، چرا که

    مال ارزشش بیشتر از جان است .

    امروز او واندیشه هایش برای دنیای ما خطرناک است وبه آهستگی

    درباره اش مینویسند ، اندیشه ها همیشه خطرناکند ، باید کور ، کر ولال

    بودخوشبختانه من به آخر خط رسیده ام اما نمیدانم چراتاریخ سرزمینم

    هیچگاه از مغزم دور نمیشود .

    آزادی قیمیت گرانی دارد وگاهی هم هیچگاه نمیشودآنرا به دست آورد

    بشر اسیر به دنیا میاید باهمان بند نافی که اورا به مادر متصل میکند ،

    واین بند در سراسر عمرش اورا به جاهایی وصل کرده وبه اسارت

    میپیوندد واین اسارت مانند یوغی بر گردنش همیشه سوار است .

    من خیلی سعی کردم که خودرا از این اسارتها نجات بخشم اما بند

    دیگری سر راهم بود ومن مانند یک مگس درون تارهای عنکبوتی

    در دنیایی که نمیدانستم چگونه پیش میرود از این خانه به آن خانه میرفتم

    وباز بر میگشتم به همان جای اولی که بودم  .

    توهم خیلی سعی کردی  که خودت را از اسارت نجات دهی ، اما دچار

    حقارت ها شدی  واین حقارتها مانند یک آبشار عظیمی به همه جا پاشید

    قطره های آن هنوز روی بدن من باقی است مانند یک زخم مهلک ،

    وگاهی شدیدا مرا به دردمیاورد ، خوشحالم که دیگر نیستی تا ببینی

    افتخارات تا چه حد تنزل کرده اند وبه بهای ناچیزی میشود آنهارا خرید

    دیگر لازم نیست مانند  »او «شهر  به شهر قاره به قاره رفت تا فریاد

    خود را بگوش کر سرنوشت برساندوبرای آزادی وطنش ازجان مایه

    بگذارد ، او خیلی ساده دلانه میاندیشید وحال اندیشه هایش یک کتاب

    شده اند .

    و……. اگر امروز زنده بود شاید او نیز مانند من یک

    سر خورده از  همه چیز وهمه جا ، تنها به تماشا مینشت  ومانند من

    فکر میکرد ، عقیده تو چیست ؟ مادرجانم.

    ………………

    ارمغانی برای مادرم که همیشه به اصالتش مینازید ، بجای شمع وفاتحه !

     

  • لانه جغد

    سرود آتش وخون ، به خاموشی گرائید

    وشعله های جهنم بیداد سرود پیروز ی سرداد

    رستاخیزی که تشنه آزادی بود

    سرودش پایان گرفت

    اینک من ودلی افسرده وخانه ای ویران

    در سوگ غنچه های نشکفته وخون آبهای جاری

    دارم سرود خشم میخوانم

    بیهوده

    زور پیروز است ،

    شوق دلاوران به ناکامی انجامید

    وجغد آشیان کرده با نغمه های شوم خود

    دوانگشتش را بمن نشان داد

    اشک هایم بر روی خاک غربت

    وسرود ناتمامم بر لبهایم خشکید

    شادیها تمام شدند ……

    حال برگردیم به صفحه اول این کتاب

  • بهانه

    پسرم ، بهانه مگیر ، تو سراغ خانه مگیر،

    آشیانه رفته بباد ، پسر م بهانه مگیر ،

    پسرم بهانه مگیر ، بهانه مگیر

    » از یک ترانه قدیمی «

    …………

    نه ! این هجوم دیگر ایستادنی نیست

    آتشی که افروخته اند ، تا آستانه خیمه ها

    چنان شعله خواهد کشید که همه را خواهد سوزاند

    یک آتش خاموش که شعله کشد ،سوزان تر ازآتش جهنم

    وبه سختی فولاد خنجر نامردان است

    من میگریم ، به پهنای رود بزرگ

    من درنگرانی این شعله بر افروخته

    بانتظار نوازش دستهای تو هستم

    وسایه های نامرئئ ، که درپشت سرم پنهانند

    ایکاش دستهای مهربانت آماده پذیرش مهربانی من

    بودند.

    ………………………………………………….

    سه شنبه ساعت پنج صبح

    تقدیم به اسیران ودربند ماندگان و…… پایان این غمنامه

  • سبز پوشان ، به چه میاندیشند ؟

    خطبه خوانان در صف طویل

    بیهوده از غربت صحرا میگویند

    هزان دجله خون زیرپا یشان وهزاران ارک وگنبد را

    با هلال ماه تزئین داده اند

    تاریخ ما برخشت خام نیست

    بر بیستون نقش بسته است

    زجره ها مینالند واز وحشت شبانه

    قفل زنجیر های اسارت را محکم ترمیکنند

    این درد ، درد تو نیست ،

    درماست ، دردمن است

    فریاد تو تنها نیست ، فریاد من است

    بپا خیز

    ( شاه نامه ات درهم شکسته ) بپا خیز

    زنجیرهای جهل را پاره کن واز نوغزلی تازه سرکن

    تاوان آن مصیبت بزرگ  را تومیدهی

    باید با غارتگران باکره ها جنگید

    بگذار گل از خواب نازش برخیزد

    وترانه ای پر شور درهوا پراکنده سازد

    بپاخیز ، آهای صنوبر جوان

    ای دختران گیسو افشان

    تکه تکه آرزوهایتان را جمع کرده ویکی سازید

    طوفان فرا رسیده

    نگذارید مورچه های آدمخوار  روی زمین شما ،

    مشغول برهم زدن آرامش پرشکوه شما

    شوند

    تابستانی طولانی خواهید داشت

    وبرای بهاران دیگر

    اندوخته هایتانرا نگاه دارید

    ناقوسها برای شما به صدا درآمده اند

    وخبراز قلبهای پر طپش شما میدهند

    …………… دوشنبه

  • سبز قبا

    بند کمرت گشتم ، ای سبز قبای من

    پا بسته به گردتو ، همچو کمرت این دل

    مولاناجلالدین رومی

     

    ………..

    آن سایه که درخشش انرا بهار آفریده بود

    وین سایه سیاه که زائیده جهل است

    یک روز صبح ، در هوای قیر اندود

    ناگهان بهم خوردند

    یکی درخون خفته ونور آفرید

    یکی آماد ه نهیب ، به آن پیکر خاموش

    ابری به پهنای همه آسمان

    بر زمین فرود آمد

    وسیل اشگ جاری شد

    پنجره ای پنهان  به روی دلها گشوده شد

    که …. نامش عشق بود

    غمی جانکاه مرا در برگرفت

    فریاد زدم ، آه ( ای روح مقدس عیسی مریم )

    مرا دریا ب، دریاب

    من ، این میهمان ناخوانده

    آهنگ سفر داشتم

    حال میدانم که برگشتنی نخواهد بود

    ودراین شهر بیگانه ، زیر شعله سوزانی که از

    آن سوی مرزها  میاید

    من نیز خواهم سوخت ، حال

    دراین ایستگاه خالی ( مهاجرت ) ایستاده ام

    وبه مسافران سرخوش ، درود میگویم

    …………..

    یک روز جمعه