Author: Soraya

  • آخرین کلام !

    آ خرین کلام این است که :

    ما درزمانی زندگی میکنیم  که به آن میگویند جنگ اقتصادی و

    وحشتناک تراز تما م جنگها میباشد وشاید تنها جنگی که بتواند

    با آن برابری کند جنگ اتمی است ،

    در سپاه پاسداران و ووزارت اطلاعا ت کسانی سرمایه گذاری

    کرده اند که هیچگاه بفکرشان نمیرسید روزی در راس چنین

    قدرتی قرار بگیرند ، قدرت اقتصادی سپاه قوی ترا قدرت زمان

    راکفلرها وبقیه میباشد ودیدیم که چگونه آنها سرنگون شدند ،

    کسانی که بین ایران واروپا وآمریا درتدد ورفت وآمد میباشند

    تنها سرگرمیشان این است که بقیه را بشناسند ومحدوده

    دشمنی هارا بهتر بببیند ، امروز کسی برای اندیشه ها وگفتارها

    تره هم خورد نمیکند وما دربدران وآوارگان به هیچ میاییم ،

    کسی ویا کسانی میل ندارند که منافع خودرا فدای احساسات

    ووطن پرستی کنند ، امروز وطن همان است که میشود آنرا

    به همه جا برد در شکلهای مختلف و…….ما

    دون کیشوتهای بیچاره ای هستیم که داریم با اشباح میجنگیم

    سی سال است که این دولت منافع بزرگان را حفظ کرده

    وسی سال دیگر یعنی تا زمانی که همه چیز ما تمام شد کسانی باید

    باشند تا منافع را حفظ نمایند ،

    وطن یعنی چه ؟ ، پرچم چیست ؟ خاک کجاست ؟ سرزمین

    مادری وپدری را درکتابهای فارسی مدرسه ها باید پیدا کرد

    خوب این بود آخرین کلام ، هرچه بوده شد تمام ،

    پس بهترا ست که برویم به دنبال رنگ خیال که بهترین رنکهاست

    ………

    ………. بامید بر آورده شدن آرزوهای بی حساب ما وبامید

    روزیکه نسیمی خوش بنام آزادی بر سراسر دشت پهناور ایران

    بوزد ، اگر ایرانی باقی ماند .  ثریا /اسپانیا /

    از : یادداشتهای روزانه

  • اگر نترسیدی ، بیا !

    آفتاب بر آمده  ، اشعه زرد ونارنجی آن بر کناره خیابان افتاده است

    درکنارش شعله های دیگر نیز سر میکشند باز تاکستانی میسوزد مانند

    همه تاکستانهای جوان ، انگورهای ابداروآویزان بانتظار چیدن ، حال

    درآتش خشمی میسوزند که نام آن ناشناس ا ست ، آفتاب بر روی نرده

    لغزید وبرگهای سخت وضخیم کاکتوس را که مانند فولاد با رنگهای آبی

    وسبز پیچیده خودرا نمایان میسازند ، صبح زود است در ایوان ایستاده

    وپیشانی خودرا بر ستونی تکیه داد ه ام وهمچنان ذرات خورشید رانگاه

    میکنم ، سبزی جاهای عمیق باغچه تیره شده وساقه های خشک گلهای

    شمعدانی شکاف برداشته  وخودرا بی هیچ حوصله ای آویزان کرده اند

    بفکر آن باغ وپرندگانی هستم که برای نفس کشیدن وبه صداقت آن آواز خواندند

    گلهای زیبایی رقصیدند وسپس به زمین افتادند ، ساقه های محکمتری

    ثابت ماندند وهنوز راست ومستقیم می درخشند اما با ین سو آن سو

    نگران وبه ژرفترین نقطه درآن سوی دنیای تاریک پی روشنایی میگردند

    برگهای قدیمی میپوسند وگلها فرومیریزند باد بر میخیزد وبرگهای

    خشک .خزان زده را به هوا پراکنده میکند ، کلاغها بر طبل میکوبند

    وبه گونه ی سربازان جنگی مانند مردان دستار بسربا نیزه زهر آلود

    بسوی پرنده ها یورش میبرند .

    آنجا رفتار زندگی وجنبش فشار بدینگونه میگذرد هیجان نفس کشیدن

    وزیستن هرروز دردناکتر میشودوپیچیدگی در همه چیز نزدیکتر ،

    هرروز یکی میافتد ، یکی میمیرد ودیگری میپر سد که ، من چه هستم؟

    ومن میگویم که : من اینم ، گریز پا واز مردم گریزونمیتوانم با

    دگرگونیها الفتی داشته باشم ، باید به نقش ها نگاه کرد وبه رفت وآمدها

    وبودن دریک نقش ثابت ودر هیچ چیز درهیچ چیز ، چیزی ثابت نیست

    امروز درکجای دنیا زندگی بر وفق مراد است ، من چکار میتوانم بکنم

    هر روز وهر شب یک دفترچه را جلویم میگذارم وآنرا پر میکنم ؛

    نمیدانم چگونه خودم را توصیف کنم  تنها میدانم که اگر شنل روی

    دوشم بر شانه انم سنگینی کند  به راحتی آنرا از شانه ام پائین میاندازم

    کمی بی باک شده ام اما به کسی زیانی نمیرسانم ومیکوشم که همه چیز

    از گذشته ها را بخاطر بیاورم آن روزهایی که بر روی بالکن خنک و

    به هنگام غروب مینشستم وبا روحم درجدال بودم واز دیوار روبرویم

    از خانه همسایه بیزار .

    امروز دیگر مجالی برای بازگو کردن آنها نیست وباز گو کردنشان

    یک شعله سوزان که خاکستررا  بیشتر میکند واجاق را داغتر.

    ……………..

    چندسال اینجا نبوده ای ؟حال میترسی ؟

    اگر نترسیدی بیا ، هنگام آمدن از تو انتقام خواهند گرفت

    همه باتو سر جنگ خواهند داشت

    افعی پیر درکنج خانه چنبر زده وانتظارت را میکشد

    او روزها را میشمارد یا برای مردن یا برای بردن

    میخواهی بیا !

    وقتی آمدی تهیگهاهت را فراموش کن

    باید کفاره غیبت خودرا بپردازی

    جلویت نان واشک میگذارند

    خانه ای نیست ، کوچه ای نیست ، آشنایی هم نیست

    میتوانی گریه کنی ویا برگردی

    بتو دروغ گفتم که انتظار دیدارت را میکشیدم

    یار مرده ، دلدار مرده وباید خاموش بنشینی

    و……گریه کنی تنها کاری که باید بکنی

    گاهی سوزش شلاق بر تهیگاهت ترا بخود میاورد

    ومیگوید که :

    » سرنوشت تنها یکبار درخانه را میکوبد »

    ………ثریا /اسپانیا/ یک روز جمعه غمگین /5 شهریور

     

  • کوچه گم شده

    هیچ پای رهروی ، مردی ، که اطمینان گام هایش

    کوچه رابیدار کند ، به گوش نمیرسد

    اینک ، تنها یکه تاز کوچه های شهر

    شحنه های سرمست ، که جولان میدهند

    وعکس قحبه های دیروز را

    درچهار سوی میدان میگردانند

    قحبه هاییکه دیروز منکر خدا بودند

    وامروز درنقش خدا پرستان میرقصند

    تنها برق جهش تیر است و……..

    ونمیدانم ، در کجا ، وچه کسانی

    فارغ از هر هراسی درخانه هایشان

    با تار وپود خویش

    درحال بافتن حریر پرنیانی

    نشسته اند

    وشب سیاه را فراموش میکنند

    فارغ از هر غمی ، و زیر فانوس خیالشان

    غنوده اند .

    …….. تقدیم به بانوی  نون!

    ثریا /اسپانیا/پنجشنبه

  • یاد گرفتم

    عزیزم ،

    امروز سر انجام یاد گرفتم که بی رحم باشم ! تعجب نکن بیرحمی

    اولین درسی است که باید در این دنیا یاد بگیری ، حال رنودی که مرا

    از قدیم میشناند لابد با خودمیگویند : طفلک بیچاره دیر بفکر افتادی از

    همان روزهای بچگی در میان کوچه وپس کوچه های زندگی میبایست

    یاد میگرفتی که چگونه بیرحم باشی خوب ضرر را از هرجابگیری نفع

    است .

    اولین تجربه این بیرحمی را با موجو داتی امتحان کردم که از من

    ضعیفت تر وبی زبان تر بودند ، سر گلهای باغچه خانه ام !!! آنها هیچ

    گناهی نداشتند کمی زرد رنگ شده ویا بوی پائیز را شنیده بودند خشم

    همه وجوم را گرفته بود وبا بیرحمی ! همه آنهارا از ریشه بیرون

    کشیده ودرون کیسه های پلاستیکی انداختم ، همین الان سه کیسه ساقه

    وگل وبرگهای تزیینی درون کیسه ها  جلوی من نشسته اند .

    ما دردنیای بیرحمی زندگی میکنیم بچه مافیای دیروز امروز قدرتهای

    بزرگی شده اند ومن درمیان آنها غریبه هستم همه نوع آنرا میتوان

    دراین دیار دید ، روسی ، ایتالیایی، کولی ، هلندی ، سوئدی، الجزایری

    وغیره و ……غیره که نام بردن از آنها جریمه دارد.

    بیزنس خودشان را دارند ،بیزنسهای که نامش خرید وفروش

    است وکالاهایی که برای از بین بردن ملتی کافی است ، آنها

    کلوپ خودشان را دارند ، رستورانهای و.سالنهای بزرگ

    خودشان را دارند ، کشتی های تفریحی ، جت های شخصی وخوب

    صد البته بادی گاردهای حیوان صفتی که ترا یک لقمه میکنند .

    یا بآنها ویا برآنها واگر نمیتوانی هیچکدام از این دوباشی باید سرت را

    به زیر بیاندازی وبه هنگام راه رفتن تنها به زمین چشم بدوزی واگر

    یکی از آنها بتو برخورد وبه توتنه ای زد وترا دریک جوی آب متعفن

    انداخت باید بلند شوی واز او تشکر کنی که بتو این افتخار را داده است

    اگر با آنها باشی وطبق دستوراتشان عمل کنی اولین کار یکه برایت

    انجام میدهند چند بادی گارد حافظ تو ودر حقیقت جاسوس تومیشوند

    سپس بتو کمک میکنند که بیزنس تو پر برکت شود مشروط بر اینکه

    هر هفته در متینگها ؛ درپارتیهای کمک به انواع واقسام حیوانات دیگر

    وروزهای مقد س یا درکلیسای خودشان ، یا درکنیسا ویا درمساجد ویا

    در مراکز روحانیت حضور بهم رسانی غیبت تو غیر قابل بخشش است

    سپس بزرگ میشوی هروز بزرگتر دوربینها روزنامه ها مجلات

    عکسهای تو وخانواده ات را به دیگران نشان میدهند ویک لقب بزرگ

    استادی ویا دکترا…بتو میدهند حال یا استاد کیسه کش حمامی ویا استاد

    بنای معروف که قبلا کاخی رفیع و.بلند ساخته ا ی ؟!…..

    خیال نکن دوباره مینشینم وبرای یک ساقه گل پژمرده اشک میریزم

    اشکهایم را پنهان میکنم ………….

    خیر عزیزم من یاد گرفتم بیرحم باشم واز همین الان دستکشهایم را

    میپوشم وقیچی باغبانی را به دست گرفته ونفس کش میطلبم .

    ………..ثریا اسپانیا / از دفتر یادداشتهای روزانه

     

  • برای تو که خیلی دوری…..

    دوست عزیز !

    اینجا ، دراین اطاق خالی ومنتظر ، خبری از صندلیها ومبلهای طلائئ

    نیست گلهای کاغذی به رنگ سبزو زرد وبا رنگهای رویایی برابر دیوار

    پراکنده اند روی میز کوچک چند کتاب چیده شده است ودرمیان آنها

    همه چیزهایی است که من درخواب هم خوانده ام ودرهمه حال گاهی

    از اوقات پیشگویی هایم درست از آب درمیایند.

    من زاده کجا هستم ؟ سرزمینم کجاست ؟بطوری طبیعی روی این فرش

    ضخیم ماشینی راه میروم وآنچنان آسان روی صندلی می افتم که خیال

    میکنم اینجا زاده  شده ام ، این حس خوبی نیست  اما سالها ست که

    از آنچه داشته ام دورافتاده ام  نه دراین درخشش وبوهای متضاد حس

    خوشی بمن دست داد ونه بوی قائوت زادگاهم به مشامم رسید .

    دارم اندک اندک میشکنم به همانگونه که یک ساقه کاکتوس با برگهای

    تابیده اش میشکند صورت برداری از دارییم دراین دنیا کار آسانی است

    چند صفر ویک هیچ ، میان گروهی ناشناس میگردم ، میان سبزه ها

    درختان سر بفلک کشیده وسر سبز وبوته های پرگل وزنانی که محکم

    و مستیقم کنا رمردانشان ایستاده اند ، همه رنگی دارند ،

    باز بار دیگر از پنجره کوچک به داخل تونل زمان نگاهی میاندازم

    تنها انعکاسی را ا حساس میکنم که سالها باد آن به چهره ام خورده

    است ، اشکال ناشناس وآدمهایی که بی تفاوت از کنارم میگذرند

    وزمانی بر میگردم به تصویرم که درقاب نشسته نگاه میکنم خودم

    را می بینم که دارم سرزنش میشوم  ، یک احساس ناخوش آیند ،

    احساسی که میتواند همیشه درمن وجود داشته باشد ، صدها توانایی

    درمن جهش داشته که همه را ازدست دادم  حال سست واندهبارم

    پاگیر شده ام  اما هنوز جریان دارم گاهی به آنسوی زندگی راهی

    میزنم باز بر میگردم وبخود میگویم  ، بیا ، هنوزهم میتوانی راه

    بروی گاهی هیجانهای شدیدی که میشناختم  بمن دست میدهد ودوباره 

    بال مبزنم، همچو گیاهی دررودخانه زندگی روان میشوم ونمیدانم

    به کدام سو جریان آب مرا میببرد ………و نوشته هایم به دست

    باد میرسد شاید روزی باد کارت پستالی بعنوان سپاس و تشکر برایم

    پست کند !! ؟ …..و داستان همچنان ادامه دارد .

    ……..ثریا/اسپانیا /دوشنبه

  • هفت آسمان

    من ، به میهمانی خدا رفتم ، از اندوه کناره گرفتم

    تاصبح درلباس سپیدم بانتظار نشستم

    از سر عشق باخبر بودم

    اما ازلذتها به دور

    سپس صدای او بود و…دیگر هیچ

    نور پیداشد ، عشق پیدا شد

    بر خورد دوخواهش ودوتمنا

    در لابلای نور مهتاب

    برخورد تنهایی یک روح و…

    فتح یک جام عشق

    فتح یک بازار  ، فتح یک شهر

    و فتح دنیا به دست او

    ……..

    طلوع آفتاب ، از حاشیه دریا بالا میامد

    صدایی درگوشم پیچید ،برخیز ، موقع برخاستن است

    برخیز وبشتاب بسوی رمیدگان

    هنگامیکه با آنها همرهی

    شاید درخشش خورشید بیشتر شود

    وگردونه گردان امان بدهد

    وتلخی ها از یاد بروند

    برخیز زمان برخاستن است

    ……

    ضربان تند قلبم  .صدای وزش بادی که

    مرا بسوی

    خود میخواند

    برخیز !

    برخیز وبرگهای زرد خزان زندگیت راجمع کن

    شعله ای برافروز

    وبه قانون جاذبه خاک اعتماد کن

    برخیز آخرین نوررا که از حیات تو سرچشمه گرفته

    مانند یک قطره باران ، مانند نسیم خنک سحری

    نثار آن از دست رفتگان کن

    باید باهمه مهربان بود

    وتو مهربان باش

    بیشتراز آنها که باتو دشمنند

    برخیز

    ………..

    از شکاف زمین اورا فریا د میکنم

    تن تبدارم را باو عرضه میدارم

    تمنای جرعه ای آب دارم

    از دوردستها مشعلهای هفت آسمان را

    میبینم

    که به میمنت این پیوند

    نور میافشانند

    ……….ثریا /اسپانیا .یکشنبه

  • که عشق اول فتاد دردلها

    خوب ! عزیزم ،

    از تو سپاسگذارم که شریک همیشگی کارهای  بی تجربه وگاهی بقول

    خودم تهور آمیز من بودی ! حال میل دارم فصل جدیدی را آغاز کنم

    وشکل گرفتن این تجربه جدید رویهمرفته  نامعلوم وچه بسا وحشت آور

    باشد  یک قطره تازه ا ی را که درحال شکل گرفتن است بی نام وبی

    نشان .

    دراین بعد ازظهر داغ دراین خیابان پر سر وصدا خیال نکنم که به همه

    آرزوهایم رسیده باشم  اشک ریختین من درکنار باغچه ام تنها گلها را

    میسوزاند ، خشمی ندارم که آنرا خالی کنم اطاقم بوی بی کسی وبوی

    تنهایی را میدهد ومن درجاده های غریب غربت سر گردان ایستاده ام

    به زنان فربه  وپر خور این شهر که شالی بر شانه یا برکمرشان بسته

    به سینه های بادکرده وبرآمده ولخت  وگلهای سرخ وآبی وزرد رادر

    میاتن موهای انبوهشان فرو برده اند ، منیگرم  وفکر میکنم که آن علاقه

    قدیمی وشدید دوران کودکی وجوانیم  در این سرزمین بخاک سپرده

    شد ، سالهای عمرم آرام وچه بسا ثمر بخش بوده باشد ، درختانی که

    کاشته ام میوه داده اند ، پسران ودخترانم همانند میوه های رسیده در

    زیر تور آبی آسمان زندگی خود نشسته اند آنها با قدمهای بلند تراز من

    راه رفتند  وجلو افتادند .

    اینجا درحال حاضر در یک خانه بیحوصله  ، اسیرم  درجشن میلاد

    مسیح به تبعیت از این قوم یک شاخه کاج مصنوعی را دربالای

    بخاری آویزان میکنم  وهرسال می ایستم درمقابل سال نو وپرده ها

    را بالا میزنم وگلهای سفید را جمع میکنم  تا دوباره درماه مارس بر

    بالای بخاری به همراه چند شمع بچینم وآخرین هراس ووحشت خود

    را در زیر لب زمرمزمه کنم .

    همین الان قیچی باغبانی  دردستم وکنار باغچه ایستاده ام  واز خودم

    میپرسم  که سایه بدبختی ما از کجا شروع شد ؟ وحال کدام ساقه را

    ببرم ؟ .

    از پیکرم خسته ام  واز زندگی  وراههای بی امید آن  همیشه مادر بودن

    ومانند یک سگ پاسیان  کودکان خودم را پاسداری کنم ، واز چشمانی

    که بر ایوان خانه ام همواره درچرخش هستند بیزار وخسته ام.

    حال به کتابهای قدیمی روی آورده ام ومیخواهم دوباره زندگی ام را در

    میان اوراق کهنه آنها پیداکنم ………..

    ……….ثریا .اسپانیا

  • غم نامه

    در آن باغ بزرگی که پرندگان برای نفس کشیدن وپراکنده شدن درهوای

    آزاد ، به هنگام سحر بر بلندای بامها ودرختان تنومند ، آواز سر دادند

    امروز گروه گروه  درچنگال  تیز وتند مردان قوی پنجه وناشناس ،

    کشته میشوند  گاه باهم دسته جمعی ، گاه یکی یکی .

    هنوز چشمانشان به آسمان آبی خو نگرفته بود  که بسته شدند آنها ،

    آن مردان مانند گربه های سیاه آهسته آهسته  به میان بوته های گل

    خزیدند وپرندگان را شکار واسیر کردند ، با یک پرش  ویا بر فراز

    درختان وتپه ها خاکستر داغ پاشیدندتا پرندگان ترسیده وفراری شوند

    آن جوجه ها تازه سراز خواب برداشته درهوای آقتابی وصاف با

    حسرت  با یکدیگر آواز میخواندند گاهی پرواز میکردند ویا درهمان

    بالا بهم نوک میسائیدند گریختن آنها زیبا بود وپریدنشان دوست داشتنی

    زمانی سرهایشان را بان سو وآن سو میچرخاندند وناگهان متوجه یک

    شیئی ناشناس ، یک شئی سخت ومخصوص شدند ، عده ای آهسته

    آهسته به لانه های خود که در زیر زمین ومیان بوته های جنگلی پنهان

    بود خزیدند وبه شکوه گلها کوش فرا دادند واز دور به تماشای چهرهای

    ارغوانی وسرهای کوچکی که درمیان باغچه ها افتاده بود مینگریستند

    در میان دالانهای سر پوشیده وتاریک سایه های ناشناسی به سوی  –

    ساقه های تازه رشد کرده میرفتند  آنهارا میبریدند ودرکشاله رانشان

    فرو میبردند ، آن گلبرگهای لطیف ونازک  از لهیب آتش میسوختند

    وگاهی رقصی زیبا مانند یک شکوفه تازه رسیده بر سر پر چین ها

    انجام میدادند ودیگران به تماشای خونی می ایستادند که از گلبرگهای

    غجچه های ناشکفته فرو میریخت .

    درب باغ بسته بود حتی خورشید به سختی میتوانست  اشعه خودرا

    از منفذهای درب آن به درون بفرستتد پرندگان از دوردستها به خورشید

    خیره میشدند .چشمانشان مهره های زرینی بود که به آدمها خیره میشد

    …………. ثریا .اسپانیا . پنجشنبه

  • ستاره ، آی ستاره

    شبی از دوردستها مرا خواندی ، از میان ستا رگا ن

    نام مرا برزبان راندی

    آن شب آسمان پراز ستاره بود

    تو مرا بنام یک ستاره روشن ، اما تنها ، خواندی

    درخواب بودم ، به صدای دوردست تو جوابی ندادم

    صدایت پر طنین شد

    دستهایت را بر پشتم نهادی

    همه پیکرم ستاره شد ، بانوازش دستهای تو

    سینه ام از شوق میلرزید

    خواب بودم ، نه ، بیدار بودم

    درمیان بازوان تو وحرارت بی پایان آن

    صدایی برخاست

    آسمان فریاد کشید ، کوهها غریدند

    وهمه جارا تاریکی فرا گرفت

    تو تاجی از ستاره برسرم نهادی

    دستهایم پراز ستاره بودند

    تو به آسمان رفتی

    ترا صداکردند

    کوهها ، دشتها وآسمان ورودخانه

    دیوار بلندی مرا از تو جدا کرد

    چشم گشودم ، ستاره ها به آسمان پریدند

    تاج سرم گم شد

    ماندم غمزده ، بی پیام ، بانتظار سحر

    ویک …. معجزه دیگر

    ………..ثریا ، اسپانیا . پنجشنبه سیزدهم  اوت

     

  • ما ودیگران ،

    در روزگاران پیش دوستی ارمنی داشتم _( هنوز هم دارم وزنده باشند ) .

    روزی از او پرسیدم چرا ارمنستان را به دست شوروی ها دادید ؟

    گفت :

    برای آنکه هیچکس حاضر نبود کوتاه بیا ید ، همه میخواستند رهبر باشند

    وعقیده شان را به زور به دیگری تحمیل کنند ، دوسال هم بما فرصت

    دادند ودیدند که چیزی نشدیم ارمنستان را دوباره گرفتند .

    پرسیدم اگر روزی سر زمین شما آزاد شود به آنجا برخواهید گشت ؟

    گفت :

    هیچگاه ، هیچگاه ؛ اولا که ما را راه نخواهند داد ودوم ما مردم خود

    را خوب میشناسیم .

    امروز این خانواده مهربان درگلندل زندگی میکنند وهنگامی که

    با هم حرف میزنیم فریادشان بلند است که :

    باز میان مشتی ارمنی افتاده ایم ومن با چه غروری با خودمیگفتم :

    ما ایرانیان هیچگاه چنین نخواهیم بود اما…… متاسفم که بگویم

    دست کمی از آنها نداریم وهیچکس با هیچ قیمتی حاضرنیست حتا

    جواب سئوال ترا بدهد ، همه اندیشمند ، دانشمند، فرهیخه وچه …

    چه ….چه باشند ودیگری  راقبول ندارند که حتی میتوان به

    سئوال یک کودک نیز پاسخ گفت ویا دیوانه ا ی را سر براه کرد

    خداوند یار یاور همه ایرانیان باشد ، از ما گذشت .

    هرچه گشتیم دراین شهر نبود اهل دلی  ،   وتا روزهای بعد……

  • جشن تولد

    شبی را دریک میهمانی خانوادگی گذراندم تولد من ونوه  م دریک روز است واین شاید زیباترین هدیه ای است که طبیعت بمن داده ومن سپاسگذارم  ومیدانم تاروزی که اوهست یاد من هم هست _ کمی خودخواهی _  !.

    غذاهای متنوع ، بطریهای نوشابه  گوشتهای باربکیو و بطریهای شراب وهوای داغ ، اما من درخواب راه میروم  وخیال میکنم که معلق میا ن زمین وآسمان ایستاده ام  ودستم به هیج جا بند نیست مجبورم که خودم را به مسخرگی  بزنم  ویا شروع به گریه بکنم  گاهی زیر لب زمزمه میکنم با نوشته هایم ، اشعارم وخوش بینی هایم  وغذایی که درون بشقابم ریخته شده اما دست نخورده مانده است ، نمیتوانم خودم را فریب بدهم تنها میتوانم از میان این جمع به جایی دیگر خودم را پرتاب کنم ودوباره دکمه را فشار بدهم تا ببینم دنیا در چه وضعیتی قرار دارد ومردمی که با آنها یکی شدم ، کمکی نمیتوانم بکنم اما میدانم ظالمانه تر از شکنجه دردنیا چیزی نیست  ، شکست وخورد کردن روح جسم آدمی وبه حقارت کشیدن اوبه دست مشتی ناشناس ، نه ، اینها مرا رها نمیکنند باید جایی خودم را رها کنم  زمانی فرا میرسد که همه دیوارها نازک میشوند ودیوارهای ذهن منهم نازک شده اند همه چیز جذب میشود نمیتوانم خودم را درجایی پنهان کنم  وبه خیل عظیم سواران  ظالم  وجنایت وقساوت بی تفاوت باشم ، سکوت ذره ذره  به ذهنم میچکد  خامو ش نشسته ام چشمانم لبریزاز اشک است دست به هرچه میرنم  میبینم آنرا دوست دارم حتی شیشه سرکه را اما حالا از خیلی چیزها وکسانیکه دوست میداشتم  دورافتاده ام  دیگر حتی از جوانی وزیبای خودم جدا شده ام  تنها به نیروی تخلیم  تکیه کرده ام ، منظره های خیالی  ، آنهارا سعی میکنم در ذهنم محکم نگاه دارم  میدانم تصورات من مانند همه نیست  درمن همه چیز پاک ، وصاف ودست نخورده است ، مانند آـب زلال  ، من حتی از زیبائیهای  ناهنجار  ولباسهای بد شکل بیزارم  آنها دل مرا بهم میزنند حال اگر  روزی قرار باشد همه مردان وزنان دریک شکل ویک اونیفورم مشخص ومتحدالشکل  دربیایند آنروز من حتما خواهم مرد.

    باید با موج همراه شد وحرکت کرد  من تنها نیستم همیشه اشخاصی در ذهنم ودرونم حرکت میکنند  ومرا یاری میدهند من نمیتوانم مانند بقیه به دنبال طبالان راه بیفتم  وسپس مانند سگی که بو میکشد کنار درخت یا ستونی یا دیواری بایستم  ویا مانند یک سگ ماده به دنبال نری بدوم  مسیر من معلوم است ، حرکت من صاف وغیر قابل تغییر  در یک خط مستقیم  مانند یک رودخانه حرکت میکنم.

    آدمهای زیادی از کناره دیوارها جدا شدند  وراهشان را کج کردند وهرکدام بسویی رفتند  اما من مانند یک ستون صاف مستقیم ایستادم ومانند تیر به هدفم خوردم مهم نبود که هدف من یک صندلی یا یاک نیمکت شکسته روی یک ایوان متروک باشد  یا یک پرنده بر بالای یک شاخه درختی خشک شده باشد .

    زندگیم را لمس کردم  وبا لمس آن احساسم بمن میگفت در کجا باید توقف کنم و……….

    …………. از یادداشتهای روزانه

    ثریا اسپانا

    17/8/2009

     

     

  • شب بی انتظار

    ساعت پنج صبح است ، از صدای ویراژ دادن موتور سیکلتها

    بیدارشدم ! دراینجا  شبهای تابستان کمتر میشود خوابیید

    به باغچه کوچکم نگاه میکنم در هوای خنک صبگاهی  نفس میکشم

    از بالا ی بالکن نگاه به خیابان میندازم موتور رفته وماشین

    پلیس درحال گشت است ، دیگر برای خوابیدن دیر شده است، در

    باغچه کوچکم که به پهنای همه بالکن است چند بوته گلی که برای

    آن جوانان وطنم کاشته ام نگاه میکنم آنها گل تازه ای داده اند نسیم

    خنک به همراه نور روشن صبح بر آنهامیتابد  وشکوفندگی همه باغچه

    را فرا گرفته است چشمانم را میبندم  واز فراز این ساختمانهای رنگ

    شده زرد وآبی ونارنجی  بسوی دیگری میروم ، به جائیکه برایم مبهم

    اما اشنا حواسم باز شده  ونسیمی که بر گلها میوزد  پیام آنهارا به

    هم میرساند چند اتومبیل در رفت وآمد هستند من گوشم بصدای دور

    دست است ، صداهایی که میروند وبرمیگردند خنده مستا ن

    وآواز های کوچه باغی  خوش گذرانها در یک کوچه ویا خیابان و

    در میان سیل رنگهایی که به هم میریزند ، حال دراین روشنائی صبح

    که همه جار ا محصور ساخته من بامید چه رنگی نشسته ام ؟

    چشمانم را میبندم ونمیدانم چرا به هند می اندیشم به جایی که شاید نیمی

    از خویشانم درآنجا سکنی کردند خانه های کنگره دار کوره راههای

    پر پیچ وخم وکلبه های لکنتی ساختمانهاییکه گویی مقوایی وموقتی

    ساخته شده اند حالت شکنده وتباهی دارند  دوآدم مفلوک  ارابه ای را

    میکشنددر یک جاده آفتاب  زده عده بیشماری لنگ برکمر ویا ساری

    برتن با شور سخن میگویند هیچ کاری انجام نمیدهند گویی زمان آنها

    پایان یافته است بوی بد تنباکوی جویده شده از دهان بی دندان یک

    پیر مرد که به جوی بی آبی ریخته میشود واو همچنان گرم تماشاست

    باز میگردم بیاد او میافتم که چقدر این سر زمین را دوست میداشت

    بر میگردم به کوچه های پر درخت وسر سبز خودمان کوچه هایی که

    اعتماد وآسایش درانها موج میزد  ومن هیچگاه به دورترین نقطه جهان

    که اینجا باشد فکر نمیکردم سایه کمرنگی درافق پدید میاید یک دنیای

    پلاسیده که دارد خودرا به زور جمع وجور میکند  وباز من درهمان

    کوچه ها سرگردانم درمیان باغها  وباغچه ها  کوچه های خاکی

    اینها همه جزیی از  سر زمین پرشکوه من میباشند  جنگلهای بزرگ 

    وآن کوه سر فلک کشیده چادرنماز مادرم که لابلای درختها  تنها

    مانده وگویی به انتظاربازگشت اوست

    حال اینجا بر یک تخته سنگ ایستاد ه واگر به پائین نگاه کنم سرم گیج

    میرود عشق ، نفرت ، گریز ، شرم ، همه چیز درمن یکجا جمع شده

    اما همه را پنهان کرده ام وتنها درسکوت باین می اندیشم

    مذهب ودین چیز بسیار زشتی است انسانهارا ازهم دورمیکند جدا

    میسازد من نتوانستم درمیان مشتی زنان ومردان پیروایمانی که خود

    نمیشناختند زندگی کنم  واز منظومه خودم نیز خارج شده بودم ومانند

    یک ستاره سرگردان در افق میگردم وهنوز درانتظار  آن سفره  سفیدی

    هستم که با بشقابی سبزی ویک کاسه ماست ویک بشقا ب خرما ونان

    خانگی دستپخت آنرا زینت داده است

    ثریا .اسپانیا. شنبه 15.8

     

  • دستهایم سبز نشدند

    دستهایم را درباغچه میکا رم سبز خواهندشد ، میدانم ، میدانم !

    ………فزوغ فزخزاد

    ……………………………………………..

    چه روزهایی بودند ، آنروزها که

    دستان لطیف تو آوازی دردلها می افکند

    آوازی چون حبابهای بلورین وقلبها میجوشیدند

    همه اشعار ترا چون شیر تازه

    مینوشیدند ( آن روزها رفتند )

    وتو ودستهایت هیچگاه سبز نشدید

    جایگزینی هم برایت پیدا نشد که برآسمان شعرما

    بتابد

    آری ، آن روزها رفتند ، آنروزهای خوب وسرشار

    از شور وشوق زندگی

    آسمان ما امروز هم پراز پولکهای رنگین است

    اما نه پولکی که ترا سرگرم میکرد

    درختان اقاقیا همه از ریشه کنده شدند

    و بصورت هیمه های نیمه سوخته

    دراطراف دنیا بانتظار یک آتش روشن دیگر نشسته اند

    امروز دیگر کسی به عطر رعشه آور گل نرگس

    نمی اندیشد بازار عشق از بوهای گندیده اشباح شده اند

    و….در چشم آدمها بجای مردمک دوشیشه

    جای گرفته است

    آری …. آن روزهای خوب رفتند ودیگر برگشتنی هم

    نیستند.……….. ثریا.اسپانیا .جمعه !

  • تولدم ……. !

    زندگی ، دونیمه است ،نیمه اول بامید نیمه دوم میگذرد

    و…نیمه دوم به حسرت نیمه اول .

    ………..

    گمان برم که تابستان گرمی بود

    زمان رنگ هندوانه ها وبرق انگور

    پدر دراطاق را ه میرفت ومادر آواز میخواند

    من از کجا میدانستم که باعطر یاس به دنیاخواهم آمد!

    مانند یک خربزه شیرن  اما نمک زده

    اگر کسی دران دقیقه از من میپرسید خوشحالی

    با تمام وجود فریاد میکشیدم نه ! نه ! نه!

    من یک پرنده کوچولو به رنگ هلو با چشمان بیگناه

    به دنیای پراز ستم مینگریستم

    وخسته از یک راه طولانی

    امروز همان روز است ، اما من دیگر  راز فصلها

    رانمیدانم

    لحظه هارا نمیشناسم

    آنانکه دوست داشتم همه رفتند

    وخاک پذیرای عده ای از آنهاست زمان گذشت بی آنکه لحظه هارا بشمارم

    باز دربرابر آئینه ایستا دم واز میان دوچشم سر گردانم

    گویی به کس دیگری مینگرم

    وبا خود گفتم :

    به چه مانند کنم حالت چشمان ترا ؟

    چگونه میشود انسانی چنین صبورانه ، درمیدان سرگر دانیها

    تنها افسانه گوی اندوه باشد و…….

    میان بودن ورفتن  اینگونه استواربایستد ؟

    …………..

    شب دوباره روی شاخه های پر برگ درختان

    پهن می ایستد

    وصبح فردا خورشید از دوردستها نگاهش را با ین

    دریای آرام می اندازد ومیداند که …..

    من درمیان اشعه طلایی او به د نیا آمده ام

    ……… ثریا .اسپانیا .و……قصه ای برای روز تولد

  • خانه به دوش

    بر سرهر گل که بندم آ شیان ، زاغان باغ

    چون پرستوی بهاری خانه بردوشم کنند

    ………

    امروز دلم از نام مسیح لرزید

    او از صلیب خود پایین خزیدو دوباره درغاری

    پنهان شد

    از شرم

    او پیروانش را دید که به چه سان آتش ا فروختند

    وبه حساب او بر فلک تاخته اند

    امروز مرگ درهمه جا جاری است

    وداس مه نو زنگاری

    کبوتران بیمار ، پرستوها غمگین

    تنهایی وتاریکی به همراه فتنه ها ، درزمان

    قحبه پیر،  دربرابر محراب ، قصه همان طلایه داررا میگوید

    وبا آب زر میخواهد بنویسد در معبد ترسا ومدداز مادر مقدس

    تا بمدد او چکمه ها ومهمیزها ، در لباس لاف والفت

    شکوفه های باغ را بسوزانند

    مسیح میداند که دیگر بر گرد او ومعبد او نامی از عشق نیست

    چرا که خود همان خشت است وقالب خشت………

    نماز دوباره ، تمکین وبندگی

    وآیه های اسارت

    وگم شدن شعور و مقام انسانی

    مسیح درغار پنهان است ودرآنجا خبری از وسعت حرم

    وچلچراغها نیست

    خبری از برجهای بلند ومیدانهاب فراخ نیست

    او باین میاندیشدکه :

    انسان خدای خود است

    ……..ثریا .اسپانیا . سه شنبه

  • من انسانم وخداوندخود

    به چه سان ، بازار پر رونق وگرم مسلمانی

    سرد شد

    معما ها گشوده شدند

    وهوش وحواس بخانه برگشت

    آن رنگهای خیال انگیز در برج زمان گم شد

    در اقامتگاه محبوسین

    درگوشه یک بیابان ، همه مرده اند

    لخت وافسرده اند

    درخانه های پنهانی زیر زمین

    درمیان خیل مردان شهوت زا

    و…پلید

    درخنه های متروک ودرمیان کابوسهای وحشتناک

    آن زندگان زنده بگور

    یکی زپا فتاده دیگری جان میفروشد

    وبانک برمیدارد

    که :  من یک انسانم ، انسان

    ای بخواب رفتگان اصحاف کهف

    من بیدارم ، بیدار

    ابن بانک دلنواز

    از گوشه آن خانه متروک

    تا به خلوت خانه غمناک مردگان

    یکسان بلند است ، من انسانم وخدای خود

    ومیداندکه روزی اهریمن را درآتش خواهد سوزاند

  • به مادر، که بالای سرش نبودم

    مادر ، بمن مگیر که سرمایه حیات

    در گیر ودار عشق ومستی گذاشتم

    کوتاه شد زدامن مهرت چو دست من

    مستانه پای بر سر هستی گذاشتم

    …………..

    به آشپزخانه قدیمی  برگشتم از میان باغچه پریدم آز کنار نرده ها رد شدم وخانه را دوباره دیدم در آشپزخانه مادرم برگهای سبز مورا با  چیزهایی مخلوط میکرد ودرون قابلمه جای میداد پرسیدم چرا آنهارا قنداق میکنی ؟ سری بنه گنجه لباسهایم زدم پرده هارا بالاکشیدم  وبه کبوتران لب بام دانه دادم وروی تختخوابم واژؤگون شدم وبه سقف نگاه میکردم آه …. خانه ، به خانه رسیدم ! چه راه طولانی وپر مشقتی را طی کردم، خانه خنک با آب سرد درون پارچ با یخ ….

    صدای پایی شنیدم حتما آوست که بخانه برگشته  ویا مادرم میباشد که با دمپاییهای خود آهسته آهسته به اطاقم نزدیک میشود  ، هفته ها ، ماهها ، سالها در آرزوی این لحظه بودم به آواز پرندگانم گوش فرا میدادم ،

    بیدار میشوم نه ، این بستر من نیست ، این دستگیرهای آهنی زرد بر روی درها ی سفید متعلق به خانه من نیست  به تدریج به همه چیز نگاه میکنم نه ، قلبم بشدت درسینه ام میکوبد ، کجا هستم ، صدای زنگ در بلند میشود چه کسی است ؟ بگذار زنگ بزند ، من خواب هستم ، خواب .

    ………….ثریا . اسپانیا . سالگر فوت مادر

  • تنها ایستادم

    در پشت سرشان ایستاده بودم ، اما انگار کسی راندیده ام ونمیشناسم

    نه ، دیگر هیچکس را نمی شناسم این آد مهای غریبه ای که من از

    درون سینه ام به آنها شکل داده بودم ، آنها وجود خارجی نداشتند

    پرده هارا تاب میدهم ودر آسمان به ماه که بشکل یک دایره بزرگ

    لبریز از نور بمن می خندد نگاه میکنم چکه های فراموش شده و

    آشفته را سر هم میدهم ویک سراب درست میکنم.

    در باز میشود ، کسی نیست ، یک هراس ، یک ترس به درون میاید

    ترسی که همیشه  مرا دنبال میکرد وهنوز هم به دنبالم هست .

    دلم میخواهد گنجینه پنهانی را که کنار گذاشته ام باز کنم ودوباره

    درونش را تماشاکنم ،

    اب نمایی از آن دورها در آنسوی دنیا آرمیده وستونهای کلفت

    مرمر که با بریدگیهای زیبایی همچون غولان افسا نه ای برپا

    ایستاده اند پرستوها بالاهایشان رادر پاشویه حوض میشویند

    آب نما کم کم  درتاریکی فرو میرود وباز هراس به درون میاید

    در باز میشود اما کسی به سوی من نمیاید ، لبخندهای بی جان وبی

    رمق در روی لبخند دیگران نشسته است تا بیداشان را پنهان کند

    و بی غمیشان را بپوشاند، ماه کم کم میان آسمان نیلگون گم میشود

    تاریکی فرا میرسد دوباره برمیگردم وبه عقب پرتاب میشوم باز

    تنها ایستادهام وپاسخی ندارم بخود بدهم نمیتوانم رشته های بی غمی

    وبی ملال را بخود آویزان کنم من مشتاق همان ستونها مرمری وآبنمای

    آن سوی جهانم.

    شب بر سر کلاهکهای دودکشها نشسته کرکره ها فرو افناده اندو

    چراغها روشن شدند همه جاغرق نور گشت ومن به نبرد مردانی

    میاندیشیدم که برای هیچ به جلو تیر اعدام میرفتند تا سوراخ سوراخ

    شوند ویا حلقه طناب برگردنشان بپیچد وزنانیکه تازیانه بر اندامشان

    می نشیند، نا گزیرم که زبانم را ببندم ودر عین حال از دروغ بیزارم

    وبرای راندن این بلای سوم چه بلا گردانی هست ؟ .

    کدام چهره را میتوانم بخوانم که دران درستی وراستی نقش بسته باشد

    بیاد نامهای روی تابوتها ومادرانی که تکه هایشان از زانواشان جدا شده

    ودرون این تخته چوبی بی جان خفته اند ، بیاد اندیشه هایی که در پشت

    پنجره های دربسته وممنوع قرار دارند .

    امروز تنها هستم وخداوندگار ناوگان کشتی بی بادبان  خود. 

    …….ثریا. اسپانیا . یکشنبه

     

  • این ره که تومی روی……..

    …… ومیخواهم خاطرتان راجمع کنم وبگویم مردان دستار بسرو

    زنان پیرو آنها چیزی را که شما از دست دادید وبرایتان بسیار پر

    ارزش بود جمع کردند وبردند.

    رهبری را از دست دادید که اگر درکنارش میماندند برای شما

    بسیار با ارزش بود  ویکی از خوشبختیهای شما وخوشیهای شما بشمار

    میرفت انکه اگر مانده بود ودنیای دیگری را بشما نشان میداد،

    اینک مرده ودرگوشه ای غریب خوابیده وتنها کبوتران بربام آن

    آشیانه می نشینند وبرایش خبر میبرند .

    امروز باید بگویم که همکی به نوعی دهن کجی دچار شده ایم

    وراه گریزی هم نیست اطرافمان بسته است پنجره های بسته و

    عغیر قابل پیش بینی چیزهایی درهم وبرهم از گوشه وکنار پیدا شده

    است  امروز ما بی نهایت سر افکنده ایم وبا چشمان بسته از کنار

    خلنجارهایی میگذریم که دوباره مارا سرنگون میسازد .

    من همین جا ایستاده ام نه دستی بلند کردم ونه میکنم ونه پایم را

    به روی خاکی میگذارم که نامطمئن هست  میتوانم از پله ها بالا

    روم اما ترجیح میدهم درهمین قفس داغ به تماشا بنشینم  ومسیر

    رودخا نه ای راکه به بیراهه میرود ببینم ، رودخانه ای که نمیداند

    اقیانوس بزرگ درکدام سو قرار دا رد.

    من باکلمات تکنیکی میانه ای ندارم  وخیال هم ندارم انسانهارا جدا

    سازم ؛ آنها خودشان از هم جدا میشوند .

    بامید پیرزوزی

    ……..ثریا /اسپانیا . شنبه

  • تو چه دانی که قلم صنع …….

    ای دوست ، ای یار دیرین

    از کوچه های خاطره ها ، تنهایت را حمایلم کن

    تا بتوانم بخوانم

    امروز خون سیاووشان فراتراز صفیر گلوله ها

    می جهد وفواره میکشد

    وتنها فریاد آنهاست که میماند

    در یک تلخی نامفهوم ، دیگر نمیتوانم درسایه

    گذشته بنشینم ونامی از تو نبرم

    صدای من از دوردستها ، از یک شهر غریب

    از زیر سایه های ناشناس می آید

    گمان نکنم که بر دل سنگ تو بنشیند

    ….

    حال بانتظار یک سایه دروغین

    دیگر نمیتوان قبل از طلوع خورشید ، زمزمه سر داد

    دستهای خطارکار ، در کاوشند ، باید آنهارا برید

    همه همه جا یک صدایند

    پرده های واژها پاره شدند

    با عطسه یک ستاره

    جاده تیر باران تاریک است

    کسی نمیداند چگونه میتوان در زیر سقف

    ناباوریها نشست

    باز هم صدای باستانی اورا میشنوم که میگوید:

    برخیز ، بر خیز ای روح سرگشته برخیز

    به سودای  آن روشنیها

    تو هم چراغی بیفروز

    و………

    من تنها از اسپانیای کهن سال میگویم که

    روزی ترانه هارا باتفنگ همراه ساخت

    وبه سوی دشتباران زده رفت

    جائیکه روی سیمهای خاردار

    پاهای پرنده ها خونین میشد

    ……….ثریا/ اسپانیا/ جمعه