Author: Soraya

  • پسر طوفان !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    زمانه  قرعه نومیزند به نام شما/ خوشا  شما که جهان  می رود به کام شما  

    تنور سینه  سوزان دل ما  یاد آرید / کز آتش  دل ما پخته  گشت خام شما 

    خیلی سعی کردم بی تفاوت از کنار این خبر بگذرم  اما نشد !وسوسه درجانم نشست  آخرین عکس اورا دیدم وبیاد  این گفته افتادم که سر زمیر خبر میدهد از درون ما ! چه وحشتناک شده بود  مانند یک حیوان اسیر وبیمار درقفس  دیگر آن رعنایی و جلوه جوانی نبود    کهنسالی او  نیز کریهه وزشت بود .مانند زندگیش .

    بیاد کتابی افتادم که یکی از اقوام او درباره اش نوشته بود …….پسر مرغ طوفان ! من این کتاب را چهل پوند خریدم با مید آنکه چیزی دستگیرم شود اما تنها البومی از خانواده نویسنده بود وخبری از ان شاهدخت زیبا وزندگیش درون آن نوشتارها نبود  خیلی تاج گل خروس برسر این پسر طوفان گذاتشه بودند ! بیاد ” فروغ ”  افتادم با چه غمی که از درون سینه اش برمیخاست میگفت خیلی به تعطیلی احتیاج داریم هم خودم هم بچه ها اگر  ” اردشیرخان “: اجازه دهد !او نوه امام جمعه تهران بود وزنی بی نهایت زیبا وبسیار نجیب همسرش معاون  اردشیر خان بود حال چگونه فروغ توانسته بود از دستبردهای کثیف  ارباب جان سالم بدر ببرد  امریست  که مربوط به خود اوست  آنقدر اورا دوست داشتم که نام اولین دخترم را بنام دختر او گذاشتم دیگر فروغ را ندیدم اما گفته های زیادی را از او شنیدم ودرنهان پنهان ساختم  زمانی نبود که بتوان حرف زد آنهم درباره ” پسر مرغ طوفان ؟ که تقریبا زنجیر سیاست ایرانرا درمیان دسدهای بی قواره اش میچرخاند گمان میبردم  مردی  استوار میباشد  اما  دیدن عکسهای او با جیم وجات هالیودی وبقیه خانمهای نجیب سیاست  که در همه ماموریت هایشان از انها بهره مند میشدند  درهر کشوری  دانستم که ” به معنای واقعی کثیف ” است  وچه حیف ار آن صورت معصوم شاهدخت واقعی ایران زمین که درمیان دستهای او مچاله شد .

    بهر روی نود وسه سال عمر کرد ودر این سالهای عمرش گویا به پیسی خورده بود وحقوق بازنشستگی وحقوق دولتی  کفاف زندگی بی بند بار اورا نمی کرد  خودرا بفروش رسانید دریک ویترین لبریز از کثافت  وآلوده نشست وخودرا فروخت وچه ارزان هم فروخت ! واسطه این معامله همان ارباب ” کانون ” بود در دلالی وخرید وفروش ید طولایی دارد .

    او هیچگاه ازقفس خود بیرون نیامد ومدتهای مدیدی بود که کسی از او خبری نداشت تا اینکه خاطراتش را ببازار فرستاد  چندان توفیقی حاصل نشد  واز این راه چیزی نصیب او نیز نشد   مدتها از دوربین وخبرنگارها خودرا پنهان میساخت تنها میدانستیم سرطان نیز به او حمله کرده خوب درجای خوبی میزیست  وطبیعی است که پرشکان آن دیار  بخاطر نام ونشان پدر او ساوابق دوستی ها اورا خوب تروخشک میکردند پرستاران متعدی هر روز به خانه اش می رفتند واز و مواظبت میکردند! ظاهرا در خوشبختی میزیست ! وجدان  چندانی نداشت  شاید ابدا به درونش سفر نکرده بود وخودرا نمیشناخت قامت سرو سهی او به یک درخت پیرتو خالی تبدیل شده بود  فقط درمیان عکسهای قاب شده در اطراف اطاقش  زندکی میکرد  بی نهایت خسیس  ودست خشک بود . من چندان ارادتی به او نداشتم  از خیلی چیزها باخبر بودم  وخیلی اسرار اما بمن مربوط نمیشد همه آنها را درون سینه ام به خاک سپردم  زندگی او ابدا بمن ارتباطی نداشت تا اینکه ناگهان سرپیری ومعرکه گیری برخاست وخودرا حمایت گرنظامی خونخوار وویرانگر سر زمین من ساخت  بقول معروف دیگر جوش آوردم  کمی از ناگفته هارا گفتم آنهم در فیس بوک وسایر دریچه های بازشده اما کسی ابدا برایش مهم نبود رادیوو  تلویزونهای کثیف لعنتی لندنی هر روز اورا بزرگتر  مینمودند تا جایی که دیگر نصویراو درقاب  های شیشه ای  خاک گرفته آنها جای نمیگرفت  وناگهان هم تمام شد !

    خلاصه این  مرد  دوراز وطن  که وطن هیچگاه برایش آن مفهومی که برای ما دارد  معنایی نداشت  تنها  نوایی را که می شنید از گفته های دیگران وقدیمی ها بود  وبه همان نواها دل سپرده بود  درخاطرش  مهربانیها ومحبتهای بی شائبه واحساس اطمینانی که “شاه “به اوکرده  بو د بدا جایی نداشت  مانند خیلی از مردان بزرگوار قدیم که بسرعت برق مانند بوقلمون رنگهایشان را عوض کردند وبال زنان بسوی قبله جدید روی آوردند .

    گمان  نکنم آنقدر حساس بود که موسیقی را نیز دوست بدارد ویا شاید کتابی ورومانیرا بخواند زندگی اودریک سیاست الوده خلاصه شده بود  وسر انجام روزی درجایی پایان گرفت  .

    جرا ما انسانها میسازیم و ویران میکنیم همانند کودکانی که با لگو خانه میسازند وسپس خسته میشوند وبسوی بازیچه دیگری میروند چرا وطن وسر زمین ومردم بی پناه آن برای ما بی معنی وبی تفاوت بود ؟ 

    ایا نوع جنسی که مارا ساخته بود کمی مخلوط داشت ویا اصولا ما دلی درون سینه نداریم ویا ابدا برایمان مهم نیست که کجا  وبا چه کسانی  بنشینیم وبرخیزیم که برایمان تنها منافع داشته باشند  کجاست نام ونشان ؟ کجاست صندوق های لبریز از طلا ؟  کجاست روح انسانی > کجاست احساس عشق ووطن پرستی > امروز در یک ویرانه سرا مخلوطی از ارد وخاک وشن ماسه درهم وبرهم میلولیم ونامش را گذاشته ایم زندگی واینهم  بزرگان ما .

     می دانمت  ای سپیده نزدیک /  ای چشم تابناک  جان افروز /  کز این شب  شوم  بخت بد فرجام / بر  می ایی شکفته وخندان /  وزآمدن تو !  زندگی خندان  ؟ ” ه .الف. سایه ”  پایان 

    ثریا ایرانمنش 19.11. 2021 میلادی 

  • از کجا آمئیم / به کجا میرویم ؟

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    بزرگ بود  واز اهالی امروز بود ! لحن آب وخاک را خوب میدانست !!!!
    در گفتگو هایش دردهای زیادی نهفته بود  با کمک قاچاقچیان خودرا به یک کشور مثلا اروپایی رسانده بود  ظاهر درامان بود اما نمیدانست که این امنیت  ظاهری است  ما دیگر هیچگاه درامان نخواهیم بود نه از نظر روحی وجسمی ونه از نظر زندگی   همیشه همان دوچشم تیز بین برادر بزرگ بما مینگرد وتتمه جانی را که داریم نیز خواهد گرفت . 
    در تصو.یری دیدم صد ها هزار قبرآماده  درایران  حفر کرده اند هکتارها زمینرا به قبرهای  چند طبقه اختصاص داده اند    چه بلایی قرار است بر سر ما بیاورند .
    با تشکیل دادن آن گروهک نفرت انگیر وان مردک عوضی سبیلو که که همه چیزهار ا میخواست  دانستند که ما تا چه حد سهل والوصول هستیم  ما همیشه موش آزمایشگاههای بزرگان بوده ایم  خودرا وبزرگی خودرا فراموش کرده ایم وتا چه حد  گاهی احمق  .  باورم نمیشود اینهمه دختر وپسر جوان تحصیل کرده خودرا به یک مردی بفروشند  که هیچ شناختی از او نداشتند اسیر او شدند پیر شدند کشئته شدند درزندانها پوسیدندند عشق را ازآنها گرفتند خانواد ه ها را جدا ساختند بچه ها را بفروش رساندند وهنوز هم زند ه اند وهنوزهم معلوم نیز از کجا وکدام کانال تغذیه میشوند ؟!.
    در هیچ کشوری وهیچ سر زمینی شما نمیتوانید مانند این گروه متشکل از شکار انسانها را   بیابید که با  خ اراده خود را وزندگی وهستی خودرا فدای مردی هوسباز کنند وهمه چیز اورا تقدس بشمارند وسپس درخود سر زمین ما  دیگر حرفی  درباره اش نمیتوان زد .
    حال همه امتحان خودرا  پس داده ایم وآنها  آن چند خدای ساختگی که نقشه بر اندازی جهان هستی را  دارند میدانند که من چند بار نفس میکشم وچند با بازدم  دارم کجا رفته ام ودرحانه کجا نشسته ام . زندگی ما همه درون یک ویترین شیشه ای به تماشا گذاشتنه شده است وکم کم آنهاییکه کمی هنوز جان دارند به اردوی کار فرستاده میشوند  وباید تنها یک نفر را تقدیس کنند ” مسعود ” یک امتحان بود  از پس آن آزمایش نیز خوب بر آمد .
     شعور آن زنان ودختران ومردان جوان کجا فته بود ؟ به دنبال کدام  اینده وارزوئ رفته بودند حال نیمی یپر مرد وپیر زن  دراطاقکهایی  درانتظار اجل نشسته اند وبقیه هنوز د ر پیشگاه بانوی  ماه تابان وهمسر  پنهانش سجده میکنند وعقب عقب راه میروند ویا مانند حیوان چهار دست وپا  خم وراست میشوند دلکهایشان درنقش اپوزیسیون مردم را ببازی گرفته اند  درازای چه هدیه وجه چیزی و چه عاقبتی ؟ حیرانم . حیران !
    چرا پشت به سر زمین  اجدادی خود کردید ؟ چرا آنرا به ثمن بخش فروختید ؟ چرا گرد آن مرد وزن هرجایی جمع شدید وخودرا قربانی کردید؟ امروز هم اگر جلو دار آن آدم های نامریی که سرنوشت واینده مارا دردست گرفته ند با کمک اسباب بازی ها  وشکلاتهای خوشمزه فردایی نخواهیم داشت زمینی نخواهیم  داشت  آبی دیگر درجویبارهایمان روان نخواهد بود با قطره چکان آب را بما خواهند داد همچنانکه رودخانه های  پر آب ما را درون شیشه ای پلاستیک کرده ودر بازار میفروشند خون مارانیز درون شیشه ها خواهند فروخت دیگر در روی زمین موجودی بنام انسان وجود نخواهد داشت . در چه فکریم  ما؟ …..دم غنمیت است ؟ دم را دریاب باقی افسانه است ؟ بسیار درسهای خوبی را فرا گرفتیم   به کجا میرویم؟ .ث
    پایان / 18/11/ 2021 میلادی !

  • شمسی سالکی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    یادم نیست چگونه اورا شناختم گویا با دختر آن روزنامه نگار  که خواهرش روزی همسر پسر شیخ خزئل بود  حسابی دوست شده بود هرچه بود آن مرد روزنامه نگار با آن یک برگ روزنامه روزانه  نامی  یافته بود ودامادش نیز پسر شیخ خزئل بود که خیلی زود هم به جدایی  انجامید . بنا براین شمسی خام خوب میدانست با چه کسانی رفت وآمد کند  وچگونه دروغ را درقالب راست بگنجاند وآنچنان بخورد طرف بدهد   که مو لای درز آن نرود حتی آنهاییکه اورا میشناختند حیران بودند  از اینهمه پررویی ووقاحت ظاهرا مادر بزرگش درخانه یکی از بزرگا ن” باب” خدمتکار بود وسپس صیغه آن پیر مرد شد ه بود با آوردن دودختر دیگر ماندگار شد همین یکی کافی بود که شمسی دیگر به مادر خدمتکارش اعتتنایی نکند وشب روزش را در آغوش دیگران بگذارند .  خودش بود یک خواهر کوچکتر ویک براد ردر انتهای خیابان نظام الملک یک اطاق اجاره کرده بودند مادرش روزهارا کار میکرد وشبها به خانه برمیگشت اما شمسی هفته ها گم میشد وسپس با لباسهای شیک وآخرین مدل  سری به خانه میزد دوباره غیب  میشد گاهی هم  سری به خانه دخترعمه هایش میزد آنها روزگار خوبی داشتند چرا که ارباب مادرشان یا پدرشان به هرروی درنزد مقامات مذهبی خود اعتباری داشتند بنا براین یواش یواش نامش را نیز تغیر داد ویک اسم  فرنگی بر روی خود گذاشت وسر انجام آن گروهبانی که درمرز بانه وسقز درون آن کابینت می نشست وپاسداری ومرزبانی میکرد اورا گرفت واز فلاکت وسایر کارها نجات داد اورا باخود به بانه برد چرخ خیاطی را جلویش گذاشت وگفت بنشین وبدوز برای دیگران هرچه کردی کافی است .خود به مرزبانی خودادامه میداد . 

    سالها گذشت وگذشت من هنوز بقول بقیه خل وچل بودم وسرم درون کتاب وموسیقی وشعر بود از دنیای خارج بکلی بیرون بودم بعد هم بمن ارتباطی نداشت .

    در خارج روزی اورا دریک کافی شاپ دیدم با دوستی بودم زمانی که ازدور فریاد کشید ونام مرا صدا کرد برگشتم نزدیک بود از خجالت بمیرم مانند زنان کاباره یک شارپ پوستی روی شانه هایش انداخته  بود با یک لباس زننده پوست ببری  نمیدانستم چه بگویم .ها …شما ؟ آها بیادم مد ؟ شمسی خانم !! نه نام من  ؟ا؟ میباشد ونشست از شوهرش گفت که سرهنگ شده ؟ اهه چطوری ؟ گروهبان ژندارمری سرهنگ ؟ خوب عیبی ندارد بشر  همیشه باید ترقی کند وخودش نیز با مرحوم هویدا پوکر بازی میکند !!!اینجا  دیگر آن دوست نازنین جوش آورد وگفت گمان نکنم چون مرحوم هویدا با دایی من دوست هستند ایوای …..چقدر بد شد ازخجالت مردم . شمسی خانم که قافیه  تنگ دید رو کرد بمن وگفت ” 

    تو هنوز همانطور خل وچل مانده ای ؟ دنبال کاف وشعری ؟  گفتم نه ؟ شوهر کردم بچه دارم وغیره /ـآن روزها تمام شدند ومن هنوز جلوی دوستم  عرق شرم بر پیشنانیم نشسته بود  و گفت عیبی ندارد ما همه دراین شهر اورا میشناسیم .

    کودتای نوژه ! ناگهان نام همسر ایشان بر سر زبانها افتاد ….خوب چه عیبی دارد یک رضا شاه دوم  پیدا شود ؟ اما خوب نشد که شمسی خانم بانوی اول کشور شود . 

     همسرش فوت کرد لابد امروز درنبود او چند درجه نیز به اوداده  است مثلا سپهبد شده ؟!. 

    دورویی وبیحیایی بعضی از زنان ما واقعا مرا شگفت زده کرده است .

    بیاد شعر معروف مادرجانم میافتم که همیشه میگفت ” 

    با بدان کمتر نشین  ترسم که بدنامت کنند ً! 

    روز گذشته یک فیلم فارسی روی تابلتم افتاد به نام  همسفر !  بلی از خیلی زمانها آن  لهجه  لاتی . ننه جان / خانه گرویی اختلافات طبقاتی بصورت فیلم های فارسی نشان داده میشد سالهای بود  که زیر بنای استوار ومحکمی را که شاهنشاه ما ساخته وما  محکم روی زمینهای آن گام بر میداشتیم  بی آنکه بدانیم  موریانه هایی نظیر همسر شمسی خانم وبقیه داشتند  سوراخ میکردند سالها بود که درخواب گران بودیم وامثال شمسی خانمها حاکم بر سر نوشت ما بودند .

    خانه شان را مغازه دبزرگ هارودس دکور میکرد !!! لباسهایشان کمتر از گوچی وپوچی نبود ! من هنوز هم با این مدها اخت نشدم وبا این دجالهای نمیتوانم درون یک کوزه بروم  وبقول خودشان هنوز همچنان  ” خل وچل ” مانده ام  جرا که غررو وطن  وغرور اجدادی من بمن اجازه ئمیدهد که ریاکار باشم برای طبیعت ارزش قائلم برای اب واتش حرمت دارم وامروز در یکی از کانالهای این شهر دیدم صدها هکتار زمین را به کشت هفت نوع کاهو اختصاص داده اند!!!؟  گندم نبود ؟ ذرت نبود؟   درخت ونهال میوه نبود؟  دنیا تنها کاهو کم داشت گرسنگی وفقر وبیکاری نبود ؟ ودکانداران واکسن ثانیه ای صد هزار دلار سود میبرند !

    حال احوال من خوب است یا شمسی خانم سالکی که دیگر کسی را نمیشناسد ووابسته به ایل دولو قاجار هم شده است !!!. ث 

    پایان دردنامه امروز /17/11/2021 میلادی .

  • بانوی زیبا

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

     امرروز صبح بیست دقیقه تنها روی تخت نشستم وبه ” او  فکر کردم”  نمیدانم ایا داستان اورا اینجا آورده ام یانه  وچرا امروز او در تمام مدت جلوی چشمانم رژه میرود؟   گمان نمی برم درهیچ کجای دنیا باندازه ما  خود ما بخودمان ظلم وستم  میکنیم ؟ زنها یمان  درفشار روحی وجسمی بسر میبرند  اینهارا نمیتوان  ثمره   حمله کنندگان  قرون  به رفتار  خشونت آمیز مردان  درقبال زنان نسبت  داد. جنس خود ما ویران است خاک ما آلوده است تربیت درخانه های ما به نوعی دیگر است تربیتی است که از زمان استعماری اربابان بزرگ بما میراث رسیده ” زن ودختر حقی ندارد ” این پسر است که تاج سر است .

     صبح یک روز بارانی بود به همراه دوستی وهمراهش یا اربابش به هتلی دربرایتون دعوت شده بودیم  که ایشان درآن هتل آپارتمان شیکی داشتند همسرشان فوت کرده بود فرزندانشان درخارج از انگلستان بودند وپیر مرد دوران کهولت را میگذراند وآن بانو را در ازای پرداخت هفته ای پنجاه پوند  دراستخدام خود دراورده بود تا درکنارش باشد  آن بانو نیزاز خانواده های سرشنای دیرین بود  که حال به اقتضای زمان  کم کم دچار بیماری  ققر شده بود اما نه چندان که به نان شب محتاج باشد .

    زمانیکه بسرعت از پله ها پایین آمدم (آو) را آن زن  را دیدم درپشت چرخی که لوازم تمیز کنند وملافه هارا با خود حمل میکرد با روپوشی سفید وابی  هنو زنقش زیبایی آن زمان درچهره اش دیده میشد  خودمرا به ااو رساندم . جا خورد  پرسید تو اینجا چکار میکنی ؟ د رجوابش گفتم با خانم بانو وآنجناب وپسر کوچکم  چند روزی اینجا میهمان هستیم بسرعت دست مرا کشید وبسوی اطاقی برد که جای نگاهداری همان لوازم تمیز کنند توالتها وزمین ها وبقیه بود . گفت  بعد از ظهر کاری نداری ؟ 

    گفتم نه   . گفت خانه من درهمین پشت   هتل است اگر توانستی بی آتکه به کسی بگویی بیا باهم چای بنوشیم .

    به بهانه ای پسرکم را درهتل در کنار آن میزبانان جای گذاشتم وبسرعت خودمرا به آدرسی که داده بود رساندم . خانه ؟ خانه نبود  ! بیغوله ای بود که دولت برای پناهندگان وبیچارگان ورمیدگان از زندگی  آنرا به آنها اجاره داده بود برای باز کردن شیر آب میبایست درمیتر پول انداخت  برا ی گاز نیز باید در میتر سکه  انداخت توالت عمومی وصف دراز بوی گندی همه راهرو را گرفته بود .

    سعی کرده بود که اطاق را تمیز نگاه دارد آخرین روسری ابریشمی خودرا رومیزی کرده وروی یک کارتن انداخته بود که از از آن بعنوان  میز استفاده میکرد یک کاناپه  شکسته ورنگ رو رفته هم تخت او بود هم مبل و در اطرافش یک راادیو کاست نوارهای متعد د مقداری  کتاب و یک بطری برندی   اینها همه دکوراسیون اطاق اورا تشکیل میدادند  لباسهایش در راهرودرکنار روپوش کار ش نیز آویزان بودند .

    گفت ” این سرنوشت من وماست  همسرم  مرا فریب داد  مرا بعنوان گاردین به  هوم آففیس  معرفی کرد نه بعنوان همسر  روزی که وارد انگلستان میشدم  با آنهمه چمدان  کارکنان از سر کلاه بر میداشتند ومیگفتند  وول کام مام ! پالتوی پوستم روی دستم  بود با کلاه پوستی که برسرم  گذاشته بودم انعام کلانی به پیشخدمتها دادم خودمرا به هتل چلسی رساندم  تا آپارتمان ما حاضر شود ……اماآ ن خانه یا آپارتمان  حاضر نشد وهمسرم درایران مرا طلاق داده بود  بچه هارا نیز به امریکا فرستاد . منهم کم کم  آخرین دیناری که داشتم  رو به پایین  میرفت با کمک چند بانوی که در کمکهای اجتماعی کار میکردند توانستم  اقامت بگیرم اما لند ن جای ماندن من نبود دراینجا به یک  پیشخدمت احتیا ج داشتند خودمرا به اینجا رساندم  حال فرقی بین من وآ ن جعبه پودر آژاکس نیست هردو تمیز کننده هستیم وهرد و بوی بدی میدهیم . میدانی  فقر هم بوی بدی دارد  اما امیدوارم که به آن خانم  نه نام مرا به نه جای مرا  نگویی که درانتظار همین اخبار است تا بیعرضگی مرا وتوانایی خودش را به رخ همه بکشد  او با همسر خواهرش  رویهم ریخت وتوانست اورا ازآن خود بکند  اما من حتی همسرم را نیز نتوانستم نگاه دارم میدانی  دراین دنیا باید بلد باشی خودترا خوب  وگران بفروشی ورا ه خود فروشی را نیز بلد باشی من خریدار زیاد داشتم اما میلی نداشتم که  خودرا بقروشم…… با کتری برقی قراضه ای با یک تی بگ چای درست کرد بوی گند راهرو وتوالت وگاز داشت حالم را بهم میزد .

    دوماه  بعد روزنامه ها نوشتند که زنی در یک خانه در برایتون فوت شده ده روز روی کاناپه اش افتاده وهمسایه ها از بوی تعفن به پلیس خبر دادند . شهرداری اورا جمع کرد ومانند همان قوطی  آژاکس خالی به درون چاهکی انداخت .

     به دفتر کانو نی که درلندن بود زنگ زدم وجریانرا گفتم وجناب ولینعمت واربا ب کانون که از هر سو  از نعمت  خوش خدمتی  پیر زنان بیوه ونادان پولدار برخوردارند !!! فرمودند که” ما کانون فر هنگی داریم نه اجتماعی …….اما ایشان درکانون توحید هم رفت <امدی دارند در خانقاها هم رفت وآمدی دارند  در دفاتر بزن وبفروش هم رفت وآمدی دارد و همه جا چهره مبارک نورانی ایشان دیده میشود ! وکارهای مربوطه را انجام میدهند کانون توحید متعلق به رهبری است اما آن زن که همسرش یک بچه حاجی تازه به دوران رسیده بود خودش از اشراف وزنان زیبای شهر وسر آمد همه زنان بود  در نهایت فقرو بدبختی   درعین  جوانی از دنیا رفت  چون نتوانست خودرا بفروشد .

     واین است رسم دنیا ی دون ما که همه را مانند زباله زیر ورومیکند همان غول یک چشمی که دست میبرد وتکه ” گوهی ” را برمیدارد میسازد رهبر میکند ارباب میکند وبه گوشه هایی از جهان  میفرستد او جانها ی زیبا وشکفته را نمیشناسد . او تنها طلا را میشناسد وبس . ث 

    سه شنبه 16 /11/2021 میلادی /

     

  • ما و… آنها

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    سلام بر پیری ! 

    کلمه زشتی است پیری ! اما همین کلمه در هر خانه ای خواهد نشست وهمه را دگر گو.ن میسازد  بی آنکه خود بدانی  روزگار بسرعت از روی تو  رد میشود سر تو با اراجیف وگفته وناگفته ها گرم است کمتر فرصت داری به اینه ها بنگری ویا با دقت خودترا تماشا کنی  وناگهان ترا تصویر میکنند  آنهم دریک عکس ديژتالی که بیرحمانه تمام خطوط نا مریی را زیر ذره بین گذاشته وبزرگ میکند .! آه… پس این منم ؟ کجا شد انهمه زیبایی وطناری وجوانی ؟ کجا شد ان قد رااست که مانند سروسهی  خم نمیشد ؟ 

    روز گذشته کوچکترین نوه من هم قد من شده است تنها هفت سال دارد ؟! من اینهمه  اب رفته ام درست  که پاهایم درزمین فرورفته اند امااین  زمین همه ماسه است  زمین من نیست هر آن که اراده کنم پاهایم را بیرون میکشم ….اما بیادم امد که سر زمین کهن من نیز پیر شده وبه زودی خواهیم مرد من و” پارس ”  پارس من یا ایران سالهاست که درمیان دستهای الوده وکثیف دارد له ولورده میشود  من درسکوت وتنهایی اطاقم خورد شده ام  سرمای درون وبیرون هردو مرا از شکل اصلی  انداختند  عشق درون سینه دیگر شعله نمیکشد وزمانی که عشق بمیرد تو مرده ای بیش نیستی  حال با کما ل تعجب پسرک هفت ساله من هم قد خود من شده است .

    من همان زال  گذشته ام که امروز با  پر سیمرغ زندگی میکنم  /این فرزندان امروز از داستان زال وسیمرغ بیخبرند  من کوششی ندارم تا برای آنها همه چیز را توضیح داده ویا توجیح کنم هرکدام آنها از خونی دیگر واز دیاری دیگرند این خانواده کوچک دریک باغچه بین المللی ریشه دوانیده است . روس امریکا / اسپاین / پارس !و…. بریتانیا ؟!  بنا براین گفته ها ونوشته های من برای آنها معنا ندارد  آواز هریک از آنها  دراین جهان  نوعی دیگراست  سروده  خودش میباشد  وویژه خود /  هر چیزی یک تایی است که از ژرفترین  گوهر تاریکیش  نوایی برمیخیزد  آنها هیچگاه تاریکی مرا درک نخواهند کرد  ومیپندارند که منهم باید با آنها هم آواز شده درنای خود بدمم نای مرا کسی نمیشناسد وبا اهنگ آن اشنا نیست . بعلاوه دیگر نفسی نیست تا این نی نواز در نای  خود بدمد  آخرین نفس را برای اخرین آهنگ گذاشته است .

    من خود سرودی ناخوانده ام کسی مرا به درستی نه شناخت ونه درونم راخواند  همه سطحی قضاوتی کردند ورفتند من ایستادم به تماشا ی رفته گان  دیگر گوشم برای شنیدن آمادگی نداشت من با درون خویش زندگی میکردم وبا گوهر وجودم اشنا بود م.

     حال زمانی فرا میرسد که به اهنگ قلبم گوش میدهم  خالی است طبلی است که نیمی از  ان پاره شده سازی است  که دیگر سیمهای احساسش ازهم گسیخته  .

    شب گذتشه کتابی را دانلود کردم نیمی را خواندم  وخوابم برد  نیمه شب بیدار شدم تا بقیه رابخوانم رفته بود پاک شده بود  فراموش کرده بودم انرا در پرانتر نگاهدارم !!  درست درجاهای حساسش که میل داشتم بدانم سرانجام به کجا میرسند نسخه کتاب گم شد دیگر هم دانلود نشد !

    بنا براین باید باز با  ذهن خودم خلوت کنم واز خودم مایه بگذارم  از درون خودم  قبل ازانکه به شکل یک سنگ  خارا دربیایم  نواهایی را بیرون بکشم  نواهایی که از نای طبیعی و طبیعت خودم بر میخیزد افسانه نیستند پرودگار هم درگوشه ای  در نای خودش میدمد بندگانش زلزله تولید میکنند به حساب او میگذارند وقحطی دروغینی را  روی صحنه میاورند به حساب او میگذارند  شعله های آتش از دل کوه با کمک ” لیزر” بر میخیزد به حسا ب او میگذارند وبه حساب پایان جهان کهن باید جهان نو با کمک رباطهای ساخته شده دست خودشا ن بوجود آورند خدرا درکناری گذاشتند وخود خدا  روی زمین شدند روی خدای یگانه  یک پرده تاریک کشیدند  اما او هم درمعماهای خویش درجاهای نا پیدا درفلبهای اشنا نوای خودرا درنی مینوازد .

    نوشته ها وگفته ها وخاطراتم درون یک چمدان بزرگ جمع آوری شده اند  مقداری هم روی  چند لپ تاب نگهداری میشوند جه کسی انهارا خواهد یافت وچقدر خواهند خندید! گفتند ” ( از خدا دیگر هیچ مگو ! و آنگاه دیگر من از خویشتن چیزی نگفتم ) !/ ث

    پایان ثریا ایرانمنش / 15/11/2021 میللادی .

  • آفتاب جنوب

     ثری ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ” یک درددل ” 

    یکپای افکار من در امروز است و پای دیگر در گذشته   دراین فکر م که اافتاب جنوب همه چیز را ازمن گرفت  از مال ودارایی وهمسر وفرزند تا سلامتی ام را !  حال دراین فکرم که آن دیگران که 

    پای بر این سر زمین میگذارند  تا چند سال دیگر میتوانند دوام بیاورند ؟  وآن پاهای را باید درتاریکی فردا دوباره بردارند .

     روزی از یک نقطه روشن به این نقطه تاریک پناه آوردم بخیال روشنایی وگرمای آن از آفتابی که برتنم چسپید ودیگر مرا رها نساخت  وناگهان شب فرا رسید شبی تاریک که دیگر صبح روشنی  درپی ندارد .

    راه پیمودن دراین سر زمین بیهوده است  راهی است  نا تمام  وبه نا کجا اباد میرسد .

    من از  هزاران تاریکی ها گذشتم  و صدها روشنایی اما تنها یک فریب بود  دیگر راه برگشتی نیست گام های من  دیگر نه آن قدرت ونه آن استواری  را دارند که راهی دیگر را به پیمایند  دراین فریب باقی ماندم .

    حال اگر میل داشته باشم  راه دیگری را انتخاب کنم حتما نیاز به یک شمع روشن ویا یک چراغ دارم  من هیچگاه آینده را  دردیروز ندیدم  اما گاهی باخود میگویم چرا مانند سایر زنان  خاله زنک ” باقی نماندم وهمه تحقیرهارا بر جان نخریدم ومانند بقیه نماندم  تا تاج سر اجتماع باشم /!  این خودخواهی من غیر قابل بخشش است .

    حال با یک چراغ نفتی با فتیله کوچک به دنبال چه هستم ؟  زیر پاهای من شبی تاریک خوابیده است  وزمانی که شب فرا میرسد به بستر میروم  پاهای خودرا که دراز میکنم  به صبح میرسم باید برخاست  برخاست  و برخاسنت .

    چشمانی که درتاریکی شب را میشکافد تا راهرا بیابد  وافتابی که دارد غروب میکند  وامروز احساس میکنم که روی تاریکی ها ایستاده ام وآفنتاب جنوب هر روز داغ تر بر پیکر من میتابد تا آنچه را که مانده نیز با خود ببرد /

    خواب ؟! این سروش ایزدی  کجاست ؟ با کدام لالایی ها بخواب روم  وبا کدام لبخند شادی صبح بیدار شوم همه شب بیدارم وچشم به اسمان بی ستاره دارم شاید درگوشه ای از آسمان   ستاره خود را بیابم .

     افتاب جنوب / آفناب جنون بود . یک فریب بود یک دروغ بود . امروز باید در دست پرستاران کهنه وتازه دست به دست  شوم وصد بار سین وجین شوم ؟ خودت دوش میگیری ؟ بلی ! خودت لباس عوض میکنی ؟ بلی !  خودت ظرو ف را میشویی ؟ بلی ! من زنده ام زنده وتا روزیکه میل داشته باشم زنده خواهم ماند .

    حال با چشمانی که درتاریکی با  کاِنئات  سخن میگوید به اطرفم مینگرم همه چیز زشت بیقواره ونفرت آور است غیر از فرزندانم که وجود آنها مرا زنده نگاه داشته  وبرای آنها زنده مانده ام نه برای دنیای کثیفی که معلوم نیست دردست جه کسانی زیر رو میشود . چشمانی که میان خواب وبیداری  موجودی را میبننند  وهستی وناکامی خودرا  .اما آن  کار گاه پیکر تراش ؟!  را که هرگز آنرا ندید. ث

    پایان  ثریا ایرانمشن / شنبه 13 نوامبر 2021 میلادی !

  • گاو خونی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    بگذار زبانت  از رحم وشفت سخن بگوید  . اما دلت از شرارت وبدی لبریز باشد !  ” نیکولو ماکیاولی ” 

    از ساعت چهار ونیم بیدارم  وصبحانه را با یک زرده تخم مرغ  واندکی کنیاک ویک قهوه تلخ شروع کردم تا شاید جای آنهمه خون ازدست رفته را بگیرد !  گاو خونی  محله ای درجنوب شهر است  که امروز ساکنین آنجا  به سروری رسیده اند !! وگاو. / خونی  گاوی است درپهنه دشتهای  سر سبز و خرم که میدود هیجان دارد ودنبال آنچه را  که از دست داده میگردد وسر انجام درگوشه ای بیجان می افتد .

    نیکی هیچگاه ثمر بخش نیست شرارت بهترین  وثمر بخش ترین رفتار است اینها همه دستورات آن فیلسوف بزرگ ماکیاولی است که امروز تقریبا بر سراسر جهان حاکم است .

    روزیکه آن جادوگر پیر بو گرفته از افسانه ها  بیرون آمد وآن فرشته زیبارا به دست مرگ سپرد تا خود جای اورا بگیرد وجه بسا روزی برتخت امپراطوری تکیه بزند  درهمان روز فریاد کشیدم که ” زیبایی از روی زمین رخت بر بست  وجهان را ترک گفت ” 

     بعد از آن  هرچه هست سیاهی / نفرت /کینه / وزشتی ها .پلیدی هاست . با نگاهی بر اربابان وحاکمان امروز  کافیست که ببیند  چه بو گرفته ها  با شلوراک های لبریز از ادرار کثاقافت بر تخت نشسته اند ومردان قوی پنجه زنان متفکر کاردان همه درپی لقمه نانی به این سو آن سو میدوند ویا درمرزها میان سر زمینها دست به دسته گشته پس از هزاران دردی که برجان وروح آنها  وارد میشود سر انجام درامواج دریاها غرق میشوند  زمین خسته شده ازآنهمه کثافت وخودرا تمیز میکند اما نمیتوان آن پیر سگهای کهنه وشغالها را طعمه سازد  ! عجیب است ! نه ؟ .

    حال انسان امروزو زندگی ها بسته به بادی  که از مقعد یک پیر دیوانه  خارج میشود  نه هوایی ونه آبی گوارا ونه زمینی برای کشت ونه جایی برای گشت وسیرو تماشا . 

    ما فرزند ان ” جمشید ”  که روزگاری همه خدایان زمین از او حسا ب میبردند  از توفان خشم او بیم داشتند  واو مقدس بود نخستین انسان بزرگ بود . امروز درفلاکت وبدختی وبیماری  جان میدهیم هریک در یک گوشه  و در چاله های و در سوراخی .

    دیگر خرد جمشیدی وجود ندارد هرچه هست فرمان شیطان است که دریک؟ جزیره ” ساکن وامر میکند واین پوسیده های وزباله های متعفن که جایشان در سوراخ ماشین های ریسایکل هست / برتخت نشسته وفرمان میرانند زندگی و مرگ ما به  دست آنهاست .

    حال  انسانهای خو د باخته آن نیمه حقیقتی راهم داشتند از دست دادند .

    ومن درمیان این خاکروبه ها ی به دور از حقیقت  دور افتاده دارم جان میسپارم  روزگارانی دراز به زبان خودم حرف میزدم هیچکس نفهمید  به زبان آنها حرف زدم گفتند چرا با زبان خودت سخن نمیگویی ؟ !

    وامر وزهمه فریاد برداشته اند که چرا با زبان ما حرف میزنی ؟!  از خودت بگو ! نه ازما ونه از دیگری.

    …..بدین  سان امروز هرکسی بجای دریا نوردی وجهان گردی  درخانه خود نشسته  وقفس میبافد ویا از طلا قفسی میسازد  وبخیال خود طوانرا درقفس میکند  گاهی این قفس ها مقدسند وقابل احترام وپرستش ! وزمانی تنها برای نگاهداری یک مرغک بیچاره  ساخته شده اند . .

    همه  ما امروز تبدیل به یک تخمه شده ایم که درخاک فراموشی کشت میشویم بی هیچ باری ومیوه ای  وآنها که حاکمین ما هستند کلمات زیبای آن فیلسوف را درقاب زرین گذشه بر دیوار ها آویخته اند .

    مهربانی از روی زمین گم شد عشق گم شد رافت انسانی گم شد جایش را شلاق گرفت طناب دا رگرفت وگروهای هفت وهشت وادمکشان  شعبی وجلادان  خلق شده درز ندانهای بزرگ  وده  ها گرد هم آیی های بی نتیجه  برای فریب دادن مردم  بیش از این نمیتوان  سخن گفت ویانوشت  آنرا  / آن صفحه را برایت تمیز میکنند مانند روز اول گویی هیچ نقطه ای بران نیفتاده است.

    بازم صنما  چه میفریبی تو ؟ / با زهم به دغا  چه میفریبی تو ؟ / هر لحظه بگویم  کریمانه / ای دوست مرا جه میفریبی تو؟!  ….ث 

    پایان ثریا ایرانمنش  12/11/2021میلادی . 

  • حواس من

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا !

    تجلی گه خود کرد خدا دیده مارا ……….

    با این بیت از خواب بیدار شدم  گمان میبرم این اشعار باید از” صفای اصفهانی ” باشد ! اگر اشتباه  نکنم  

    خدارا نتوان دید که درخانه فقر است / به این خانه بیایید ببینید خدارا 

    خدا دردل سودا زندگان است  بجویید/ مجویید زمین را ومپویید سمارا ! …….

    همه اینها درکنج حافظه ام نشسته بود  وهمه حواسم در  گفتمان بقیه بود  چشمانم را باز کردم ساعت چهار ونیم  شب بود / اتش فشان همچنان طغیان میکند وزلزله های پی درپی به دنبال آن  یعنی جهنم را به چشم میبنیم  توریستهای زیادی  به این سو آمده اند ومغازه های زباله  فروشی بسرعت برق باز شدند دوربین / ماک / تی شرت !! وهقت هزار  خانوار آواره بی مکان بی جا وبی غذا / در پارلمان دعوا بر سر واکسن است نه رساندن کمک به این آوارگان وخانه برباد داده ها و شعله هایی که بسوی آسمان روان است ودود  همه جا را گرفته است . نه نباید حرف زد از واکسن وپوزه بن د نباید سخن گفت درغیر اینصورت برای همیشه زندگیت بلاک میشود !

    از خودت بگو  از دیروز بگو هر شب با سروده ها وموسیقی بخواب میرفتی وصبح با اوای ساز بیدار میشدی زندگی جریان داشت هوا درهمه جا یکسان بود  نگاهت به دید ن هر چیزی  یکراست غرق تماشا میشد  بوسه بر لبهایت می نشست  لبی خاموش ترا از خواب  میرماند   وخاموش غرق بوسه میساخت  گوش غرق شنیدن آهنگهای زیبا بود ودر دلت عشق آهنگی دیگر مینواخت . در میان گلها به گل تبدیل مبشدی  ودر گفتار ا زهرچیزی بی نیاز   وبی نیاز از  همه ریا ها و  پندارها  میگذشت بیخبر از جهنمی که درراه است .

    امروز هر خس وخاشاکی درجلوی تو  ترا به خاموشی وا میدارد  پرده ناکامی بر همه زندگی ها  کشیده شده  وهمه دریک خاموشی فرو رفته اند  ویا خودرا انکار میکنند  دیگر کسی از عشق سخن نمیگوید   درییراهه ها   وا مانده اند  وعشق خاموش در گوشه ای پنهان شده است . 

    مدتهاست  که دیگر از درونم بیخبرم  از قلبم واز سایر اعضای  پنهانی پیکرم  خودرا رها ساخته ام  اما اندیشه هایم بین هزارها میچرخد  درخاموشی دل  نوای  سرنای عشق را در سراسر وجودم احسا س میکنم باید آنرا خاموش کنم  خاموسی آن یعنی خاموشی زندگی  یعنی از هم گسیختن تارهای  پیکرم  ورگهای جانم  آن تارها چنگ من میشوند ومن آنهارا  مینوازم .

    نه نباید بیش از این سخن گفت  اتش فشان کار خودرا میکند  خس وخاشاکها هم کار خودرا  آنها مامورند  ومعذور .

    دیگر بسوی وطنم نیز نمیروم  نمیدانم وطم کجاست  همه چیز درمن یکسان خوابیده  راهها بسته وهیچکس راه عبوررا نمیداند .

    هر نوری از خود سایه ای برجای میگذارد خاموشی نیز سایه خودرا دارد  وهیج سخنی نیست که بدون سایه باشد . تسلیم نشان ضعف است  نور قدرت بیشتر دارد نو رمیسوزاند کلمات گاهی نیز میسوزاند  عده ای تنها درسایه ها خاموش نشسته اند  مانند یک مجسمه وتنها نظاره گرند  دیگر من درانتظار هیچ گفتاری نیستم  که از   میان آنها زیبایی وقدرت را بیابم  همه  امثال الحکم شده اند  .وهمه از دیروز میگویند  دیروز که دیگر در فضا گم شده است امروز را نمیبیند وفردای نیامده را در میان مشتهای بی رمق خود میفشارند .

    نه ! نمیتوان خاموش نشست ویا لال بود  گاهی  خیلی کم این خاموشی  فریاد  دارد  وآنان که امروز مرا شکنجه میکنند وعذاب میدهند از لال بودن من لذت میبرند  اما دردهارا نمیتوان کتمان کرد باید فریاد کشید  نباید گذاشت چهره ات درخاموشی فرو رود وتبدیل به خاک شوی  باید با کلمات وعبارت پیجیده فریاد درونیت را عیان سازی  انسانی که خم شد  . تا میشود  ودوتکه میشود  وچند تکه میشود وسر انجام به خاک یا کلوخی مبدل میگردد . 

     باید چین بخوری حرکت کنی  وان تاشدگی هارا  که امروز با حیله وتزویر وریا  بما نشان میدهند  درمیان عفونتهای مغزی /  از بین ببری  مانند یک جویبار  اب روان جاری شوی . سیل شوی وبنیان کن . ث

    پایان  1/ 11 .2021  میلادی !

  • بهاره خانم !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    یارب مباد که گدا معتبر شود / که گر شود ز خدا بیخبر شود !

    بهاره خانم! برایم  نوشتند که کلمه خانم را ازجلوی نام شما بردارم  کامنتی را که برای شما گذاشتم  دوردنیا چرخیده وهمه آنرا خوانده اند تنها کسانی  آنرا نخوانده اند که برایشان صرف نداشت !

    من  افتخار میکنم که مادر چهار فرزند برومند هستم  دخترانم درخانه شوهر باعشق رقتند  کارهم میکنند برای کمک به خانواده وآینده  فرزندانشان همه تحصیل کرده اند  آخرین انها حسابداری خوانده بود در شرکتی که کار میکرد با جان ودل وصمیمت  سه سال به او حقوق ندادند ودرب شرکت بسته شد وهنوز کاری از کسی ساخته نبود ه ونیست ! معاونت یک وکیل را برعهده گرفت پس از چند سال ده ماه آخر خانم وکیل ورشکسته شد و تنها کسی که قربانی شده دو زن بودند یکی از آنها دختر من بود  امروز با بیماری وضعف وزخم معده دست وپنجه نرم میکند کاری هم از پیش نمیبرد او میتوانست یک شوهر یالقوز پولداری که سر راهش بود انتخاب کند وامروز امثال شمارا بخرد وبفروشد .چهل سال پیش من  خدمتکارم  باندازه شما حقوق میگرفت ! حال درغربت  بجرم  ” ایرانی ” بودن  مارا ابدا به حساب نمی اورند حتی حق وحقوق مارا نیز میخورند با کمال پروویی ومیگویند میل نداری برگرد به خانه ات ! ما دیگر خانه ای نداریم  همه خانه ها ی ما به یغما رفت امروز شما  بر بالای تپه ای درکنار دریای مرمره نشسته اید درکنار یک بچه لات و میگویی من دارا هستم چون توانستم  وشما ندارید بیدست پایید ! نه خانم عزیز! ما شرف /وجدان وحرمت فامیلی خود وغرور خودرا بیشتر دوست داریم واحترام میگذاریم خود فروشی اسان است خیلی اسان خود من مینویسم بارها از اطراف برایم پیام آمد که برای ما بنویس  ” نوشتم من قلمرا به مزد نمیفروشم  من حرمت احساسم را نگاه میدارم حرمت افکارم را وحرمت انسانهای دیگررا .

     امثال شما را ما دراین جا زیاد داریم درمواقع لزوم آنهارا ارایش کرده جلوی دوربین میفرستند اما کسانی که درسر زمین من  گرسنه اند / تشنه اند / آواره اند / بی مکان  وبیخانمانند شما چطور بخود اجازه میدهید به شعور واعتبار وشخصیت انها توهین کنید برای چند النگو وچند انگشتری که ازخاک مردگان درست شده است ؟  مردمانی که تشنه اند کودکانی که گرسنه اند بچه هایی با  پاهای برهنه درزمستان وتابستان در بیابانها مشغول کارند  آنها فرزندان شرفند  خود فروشی را نمیدانند راهش را نیز بلد نیستند واصولا درذاتشان نیست این کار باید میراثی باشد  از پدر به فرزند میرسد !!  تصویر شمارا در بالای  صفحه گذاشته ام  تنها درهمین حد لیاقت دارید اینرا نوشتم برای بقیه سلبریتهای که برای چندر قار ماهیانه وچند انگشتری ویک سیر چلو کباب ویک گردش هفتگی  خودرا به هر شکل درمیاررند درست مانند یک میمیون دلقک بازی میکنند میچرخند ایمان نداشته را به رخ دیگران میکشند نجابت نداشته را درون یک دیس به همه نشان میدهند ما امثال شمارا زیاد دیده  وخوب میشناسیم ./

    این ره که تو میروی به ترکستان است  که درهمانجا اقامت داری ییلاق وقشلاق میکنی با آن بچه آخوند دوزاری ! کامروا باش که این شب وصال به صبح نخواهد کشید .

    زمانه پندی  ازاد وار داد مرا / زمانه را چو بنگری همه پند است 

     به نیک وبد کسان  غم مخور زنهار  . بسا کسا که به روز تو آرزومند است …….” رودکی” 

    ثریا ایرانمنش / 10/11/ 2021 میلادی

     

  • صدای مشکوک

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    پاییز فرا رسید ! آفتاب از خانه ما به خانه  همسایه کوچ کرد وهر بعد از ظهر از دور  نظاره گر آن هستیم که بر فراز بالکن های بلند آنجا جای خوش کرده است  دراینسو ما همانند یک پیاز خودرادرلابلای شال ها ضخیم وپتوهای نازک میپوشانیم . خانه سرد ویخ  ومزاحم است  درعوض بیرون هوا دلپذیر ولذت بخش است اما فاصله ها هرروز بیشتر میشوند  وسرمای نیامده زمستان  روی چهره ها کم کم مانند یک بارش برف مینشیند  همه از دور به هم سلام میگویند دیگر کسی برای رهگذری کلاهی از سر بر نمیدارد کلاهش را محکم گرفته تا دیگری برندارد همه ازیکدیگر وحشت دارند میترسند . دیگر از کافه های پیاد ه رو وقهوه خانه های لبریز از جمعیت همراه با بوی قهوه وشکلات خبری نیست در عوض شش میلیون لامپ را به هوا فرستاده اند  شهرهارا چرا غانی کرده اند  وطبیعی است که پرداخت وهزینه این هم لامپها  بر گرده بردگان می نشیند .

    هنوز یکماه واندی مانده به سا ل نو  زنگوله ها راه افتاده اند  (بلک فرایدی)  مشغول کا راست وکم کم  درهمین  دهات کوچک روزی شاید ” تنگس ” گیوینگ ” را هم گرفتند کسی چه میداند ؟ دنیا بسرعت برق رو به جلو میرود نباید از قافله تمدن  عقب ماند !
    سالهای پیش درمیدان شهر ودر کلیسا  شهرکی با دست هنرمندان  ساخته میشد  متعلق به عیسی مسیح بود مریم بود  دهاتی ها بودند  فواره  آب بود ونامش ” بلین” بود  وه که چه تماشایی بود با عروسکهایی در اشکال مختلف  ماهیت  دهکده را نشان میدادند یکی سبوی بر شانه داشت ودختری غمزه برای مردی  چشم چران میکرد وجه بسا نامزدش بود ومریم داشت به مرغها ارزن میداد وعیسی دربالای تپه موعظه میکرد ! کم کم این دهکده دریک قوطی جمع شد ودر مغازهای چینی بفروش میرسید کار دست مردان هنرمند  کساد شد  درخت پلاستیکی جای خودرا  به سرو ازاده داد وچراغ های رنگین  جای خودرا به شمع های روشن با منگوله وپاپیون  وغیره و طبیعی است در زیر آن درخت بزرگ پلاستیکی مقداری هم زباله بعنوان کادو نشسته بود ویا…مینشیند ! 

    من درخت پلاستیکی بزرگ خود به درون بالکن بردم  بی هیچ پیرایه ای  تنها یک نما د است وبس  وایا درپشت آن داستان واقعیتی وجود داشته ؟ بهر روی همه گذشته ها کم کم پاک میشوند وروزی فرا خواهد رسید که ما حتی نام فامیلی هم نخواهیم داشت وبیاد نخواهیم آورد که زادگاه ما درکجا بود . 

    گذشته باید پاک شود وجهانی تازه با کمک امام زمان ویا عیسی مسیح ویا موسی ویا یهوه ویا بها …. بوجود اید نامش هر چه میخواهد باشد تنها دراین میان ” خالق ما مخلوق را فراموش میکند ومخلوق نیز دیگر بیاد نمی آورد چگونه ناگهان از هیچ با زهم به هیچ رسید ! چند صباحی با چند سکه بی ارزش بازی میکند ویا در قمار خانه ها ویا سالن های سر پوشیده مرکز خرید وفروش سهام سرش را میچرخاند  ودست آخر پاک باخته بر میگردد  هیچ قماری برنده ندارد حتی قمار عشق همیشه یک طرف بازنده است .

    امروز اخبار برای ما تنها یک تاتر وسرگرمی  غم انگیز شده گاهی میخندیم وزمانی احساس درد میکنیم همچنان از چپ وراست  بر فرق سر  ما میکوبند و……… در آخر …. بهترین ومهمترین  خبر . باد شکم جناب ریاست جمهور امریکا  ویا آن صدای مشکوک است که دریک دیدار با کنتس فلان دررفته   آنهم زمانیکه  برای تغییر وتمیز کردن هوا از  آلودگی ها مذاکره میکردند ایشان اولین بمب را تر کاندند ! ث

    ثریا ایرانمنش / 09/.11/ 2021 میلادی .

  • آجر قدیمی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد / در دام مانده باشد صیاد رفته باشد 

    دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد  / شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد …….حزین لاهیجی 

    دیگر نه صدای تیشه بگوش کسی خواهد رسید ونه خواب شیرینی بر فرهاد غالب خواهدشد ونه شیرینی دیگر بر تخت  زیبایی  خواهد خفت .

    دیوارهای  شیشه ای بسرعت بالا میروند تا کهکشان شیشه های ضد ضربه ضد صدا ضد نفس ! دیگر کسی به آن آجر های قدیمی که درکوره ها پخته وساخته میشد  اهمیتی نمیدهند  کاری ندارند با آن یا اورا خوردمیکنند برای ملاتی دیگر ویا دورش میاندازند ویا در کوره ای دوباره اورا تبدیل به خاک خواهند نمود .

    سر نوشت بعضی از ما انسانها نیز بی شباهت به آن اجر  پخته ومحکم که قرنها بر دیواری مینشست  نه از گزند باد هراسی داشت ونه از نم باران ونه از خشم طبیعت همچنان برجایش استوار بود وامروز تنها باید اورا به نوعی  کنار گذاشت نمیتوان نه اورا درویترینی جای داد ونه به موزها سپرد ونه درپنهانی ترین زوایای خانه اورا پنهان ساخت .او از نوع دیگری است از آن ملات های محکم خیلی قدیمی ساخته شده است امروز دیگر ویترین هم وجود ندارد اثاثیه قدیمی را به موزه ها میبرند ویا درقصرهای قدیمی برای تماشای عموم به نمایش میگذارند  اما ….

    اما سرنوشت بعضی از ما گذشتگان چیزی کمتر از ن آجر قدیمی ندارد درب مسجدی هستیم که نه میتوانند آنرا بسوزانند  ونه بشکنند ونه دورش بیاندازند به او احتیاج دارند گاهی تکیه گاه خوبی است اما سرانجا م دیگرچون نمیتواند با ” متد جدید هوایی ”  خودرا هم گام کند لاجرم باید با نهایت مهربانی  مانند دستی که بر سر سگشان میکشند دستی هم بر پیکراو بکشند ودرانتظار این باشند که ! خوب ! کی ؟ چه وقت ؟ ما هم حق داریم راهمان را بسوی اینده ادامه دهیم  اما نمیتوانیم اورا درون یک کیسه کرده وبر پشت خودمان بسته  وبسوی آینده برویم .

    دکتر میگفت ” باید خیلی مواطب او باشید ملات  او ازنوع دیگر ی است از نوع دیگر ی ساخته شده است  او میتوانست درک کند فرق اجنا س بدلی واصیل را .

     هفته ای  یکبار  شاید دوهفته یکبار  پسر من با نوه ام به دیدارم میاید وفقط آن  آخرین را باخودش میاورد  خوب یکی در شهرستان  دردانشگاه است دیگری در  میدان ورزش حوصله ندارند  مودب روی مبل بنشیند وچیزهایی را بخورندکه ابدا برایشن خوب نیست ! شیرینی !شکلات ! نه تنها چند دانه میوه ! 

    سپس عکسهای را بمن نشاان میدهند بازی توله سگها را چه شیرین است چه با مزه خوابیده پاهایش هوا وباز از هم ! مانند دختر جوانی که درانتظار معشوق است !!! گوشتهای تکه شده روی باربکیو و شیرینی های شبهای مخصوص ! کیکها دستپخت همسرش  از همه چیز عکس دارد حتی از راهپیمایی وسا یه ها  خوب مانند یک مجله الکترونیکی آنهارا ورق میزنم ونگاه میکنم وسپس بای بای !!!! تا هفته آینده . تنها باید درفکر تولد آنها بود درفکر کادوی سال نوی آنها بود  که خوب آنقدر اسباب بازی های جدید آنها گران است که حتی با حقوق ماهیانه هم نمیتوان  یکی را خرید  لباسهایشان همه مارکی مخصوصی دارند !!! ای وای چگونه از قافله عقب   مانده ایم ؟! بهترین  کار این است که نیمی از حقوقت را .درون  پاکت بگذاری وبعنوان کادو به ائنها هدیه بدهی وتو …….آجر قدیمی ومحکم چسپیده به دیوار شیشه ای نه میفتی ونه جایی درمیان آنهمه شیشه های الوان داری وشاید آخرین منزلگه تو همان خانه سالمندان ویا خانه زنده به گورها باشد . 

    خوب چکا رمیخواهی بکنی ؟ یا درخانه های داماد ها یا درخانه عروس ! تنها با یک خدمتکار ناشناس نمیتوانی بمانی ! مانگرانیم ؟  راستی چرا برای خود جفتی انتخاب نکردی ویا نمیکنی ؟  اوف … این آخرین کاری است که ممکن است درزندگیم انجام دهم .جفت  اگر هوس بود همان بس بود آنهم دراین دوره وزمانه  که معنی عشق دگر گون است وعشق را کیلویی میفروشند ساعتی یا هفته ای  نه بیشتر ! 

    بیچاره آن آجر قدیمی همچنان چسپیده  به دیوارهای بلند شیشه ای بی آتکه از سقوط وحشتناک خود بیم  داشته باشد . ث

     ثریا ایرانمنش . 08/11/2021 میلادی !

     

  • لوح شکسته

     ثریا ایرانمنش ” ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    دوباره همان  لوح ساده میشوم  که هر نقشی را برسینه میگذارم/  با خمیری که شکل میدهم خودمرا میسازم  نباید مرا شکسست  اما باید حقیقت را پذیرفت  .  من امروز از خود پیکری دیگر ساختم  که با اندیشه های دیگری  دست وپنجه نرم میکند .

    شیطان را درون  سینه ام کشته ام  با خدایی طرف هستم که نه اورا دید ه ونه میبنیم اما اورا احساس میکنم 

    نگاهی به رومیزی قدیمی دست دوزی شده دختران سرزمینم انداختم که روی  میز داشت خاک غربت را میخورد . به او گفتم ” تنها تو ومن باقی مانده ایم از آنهمه  اصالت های دیرین وگذشته  خوشحا به حال تو که جمادی  ایکاش منهم جماد بودم تا ازمردمی گم میگشتم .

    گمانم میکنم  که من همان تصویرم که هرکسی درذهن خود ازمن ساخته است  وهر نقشی را برخمیرم  گذاشته   اما من تسخیر ناپذیرم .

    هنوز به دنبال گمشده خود میگردم  که اورا دوست میدارم  گاهی گم شدن دیگران را نیز درخودم دوست میدارم  هرگمانی ویقینی که درباره من دارند  من آنهارا بخشیده ام  هرکجا مرا بجویند دیگرنیستم  ودرقالب ” شاید ” اگر ” باقی میمانم .

    حقیقت همیشه درمن زنده بوده وهست  میل ندارم ا زآن آن دور شوم  میل ندارم یک حقیقت پیش پا افتاده باشم .

    خودم بودم . خودم هستم وخودم خواهم بود .

    خیلی دیر فهیمدم که انسانها  یکد یگرا دوست ندارند تنها یکدیگررا تحمل میکنند اما تحمل بعضی برای من مشگل  است  عکس العمل مئ بسیار نابجا وگاهی منجربه شکست میشود .

    همه میل دارند عقابی بلند پرواز  باشند واوج بگیرند وهر گاه میل داشتند روِی نشیمن گاهشان بنشینند .اما  من همیشه به دنبال یک  شاهین بودم که با او از زمین برخیزم اما هیچگاه نیافتم به ناچا رخود پرواز را آموختم وتا اوج پرواز کردم سپس با سر بر ز مین خور دم  پر پروازم درنیمه راه شکسته بود وجایگاهم گم شده بود .

    امروز در یک لانه کبوتری زندگی میکنم شوق پرواز درمن مرده  وبه دنبال شاهینی نیز نیستم همه کلاغ شده اند  کبوتر حرم شده اند  ویا لک لک  بر روی  شاخه های شکسته بام کلیساها . 

    چه کسی میل دارد که خانه اش میان زمین واسمان معلق باشد ؟ باید اول چاه را کند سپس به دنبال منار دوید .

     روز گذشته داستان دوستی که گمان میبردم  مردمی سالم  با  زندگی سالم وسعادتمند  با فرزندانی برومند و زندگی خوبی را داشته وپشت سر گذاشته  ومن با چه حسرتی به  آنها مینگریستم  …آه چه دیدم  بهتر است سخی نگویم که از این قبیله ها وقبایل بسیار دیده بودم اما این  یکی ها بنظرم کمی سلامت  تر میرسیدند اما  انهارا درته ته  قالب  خود فروشی ها دیدم همه باهم ! 

    حال چگونه من دیگر به خانه ام بیاندیشم ؟ کدام خانه ؟ یکی زیر بولدوزر خاک شد دیگری  بفروش رفت سومی حراج شد ومن درلانه کبوتران با دانه های ارزن گلدوزی میکنم . ث

    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 07/11/2021 میلادی 

  • سنفونی پوزه بند

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    ارکستر با پوزه بند  دور تا دور صحنه نشسته اما رهبر بدون پوزه  بند  است ! نه میلی به دیدن آن ندارم . برنامه هفتگی  تلویزیون است !

    امروز بیاد شخصی افتادم که روزی درعین خوشی ولذتهای زندگی وبرازندگی  داشت درمجلسی سرودی میخواند  یا اشعاری را که سروده بود  به سمع شنوندگان گرامیش میرساند ! 

    آزادی ! ای تمهتن !  به به  / به به /عالی  واو درحالی که  گیلاس کنیاک کوروازیه خودرا سر میکشید  کتابهایش درون قفسه  کتابفروشی ها همه ردیف همسرش درالمان  پسرش در سوییس وچند نم کرده درکنارش  هر یک به گمان اینکه ” او اولین ” است  اورا نوازش میدادند  نامی داشت  شهرتی داشت برادرش سفیر بود یکی از برادزنش معاون وزیر بود دیگری سرپرست دانجشویان بود  چهارمی  درترکیه  معاون سفیر  و زمینهای فراوان در شهری که بدنیا آمده بود خانه ای شیک دربهترین  محله ها با همسر چهارمش  !!!! وداشت از ازادی  میگفت  ….

    امروز دراین سرای بیکسی تنها  چیزهایی را از ایران می بینند که ما خودمان با آنها غریبه هستیم گرسنگی مردم / بی ابی / بچه های پا برهنه و گرسنه اخبار اینهارا نشان میدهد تا کشورش را گل وبلبل باغ جهان بنمایاند  طبیعی است حقوق مارا نمیدهند لابد انرا برا ی آنکه بما جا ی داده اند بعنوان کرایه خانه برمیدارند ! اگر چه ما با  پول خود ما ن  از سر زمین لعنتی انگلستان به اینجا به پناه آمدیم  خانه خریدیم بچه ها درمدارس خصوصی درس خواندند حال دیگر همه چیز به پایان  رسیده ان مردی که روزی مثلا شاخ نبات  بود ازجهان رفته وما تنها شدیم بایدکار کنیم اما مجانی !!!!

    او آن مرد  که مثلا روشنایی خانه ما بود در انگلستان لباسشویی باز کرد با پسر عمویش شریک شد یک دزد قالتاق  روزی سر زده به آن لباسشویی رفتم  دیدم ایستاده وبا چه حوصله ولذتی دارد تنکه های زنانه را تا میزند !!!! به او گفتم  تا این حد سقوط کرده ای ! نمیتوانی کار گری بگیری ؟ این دستها روزی با یک خودکار طلا سند ها وچک هارا امضا میکردند حال با چند تنکه بو گندوی زنانه انگلیسی دلخوشی ؟ ورفتم دیگر همه چیز برایم به پایا ن رسیده بود  دیگر میلی به دیدار او نداشتم وباین  گوشه پناه اوردم اما حالا مانند یک جذامی درون خانه باید بمانم چون دوست ندارم پوزه بند داشته باشم وزیر تزریق آمپولهای کشنده بروم  میل دارم همی جا روی صندلی خودم بنشینم  وکارهای خودم را  انجام دهم  ازدنیا ودیگران بیزارم از بیرون رفتن بیزارم حتی برای خرید دیگران را میفرستم شاید برای همین هم هست آن مرد بخودش اجازه داد نارنگیهای زیر درختی رابرای من بفرستد. نه من شکست نمی خورم غرق نمیشوم هنوز جانی دربدن دارم که ایستاده بجنگم نه خوابیده پارس کنم .  ث

    پایان یک دلنوشته / شنبه 06/11/2021 میلادی !

  • غربت ! یعنی همین !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    گر چه بر واعظ شهر  این سخن اسان نشود  / تا ریا ورزد  و سالوس مسلمان نشود 

    رندی آموز و کرم  کن که نه چندان هنر است /  حیوانی که ننوشد  می  و مسلمان نشود …. “حافظ شیرازی “

    سفر های غربت ما  تااین زمان  از بسیاری جهات  همه  باشکست روبرو شده اند  گرفتاریم وچاره ای هم نداریم . 

    زمانی فرا میرسد که کارهای عجیب وغریب مرا تا مرز مرگ میکشاند چیزی که بیشتر ازهمه مرا رنج میدهد ومرا میکشد این است که دراین شهر بمیرم /

    چند روز پیش  پیرمردی که برای کارهای تکنیک وبرق وکولر به خانه ما میامد مقدار زیادی  نارنگی برای من فرستاد  کیسه را که بازکردم  میل داشتم  همانجا بمیرم  وبنشینم بگریم . هرچه نارنگی زیر درختی وله شده وترش بود اودرون کیسه کرده وبخیال خودش لطف کرده بود برای ” سینورا” فرستداه بود . در مخیله او چه میگذشت ؟ مرا چگونه  میپنداشت ؟ ……

     کیسه نایلون را به دست گرفتم ومدتی ایستادم  روزی در سر زمین خودم بهترین  نارنگی ها  وپرتغالها وموزها اول با صندوق به خانه ما می آمد ! وسپس  در فروشگاههای زنجیره ای پخش میشد ! وحال امروز ؟ ….

      نمیدانم شاید امروز ما بیش از خوشبختی  ارزش داشته باشیم وشاید بیشتر از بدبختی ها . 

    زمانی که وطن را ترک کردم نه به خاطر  خاکم بود بلکه به خاطر آن نامردانی بود که نام انسان برخود نهاده بودند واین  حیوانات درین سالهای بعد خودرا خوب عریان ساختند وتازه فهمیدیم که چه موجوداتی درکنار ما میزیستند  درست گویی پالتوی کهنه ای را وارونه کرده همه  ریزه ها  وخرده های بیرون زد وما همچنان  پایدار درعقیده خود ایستادگی کردیم .

    گاهی از خود میپرسم  پس خدا وندا تو کجا هستی ؟ از اینهمه  کشتار خسته نشدی ؟  سیر نشدی  یا اینکه نکند توهم  واعظ شهری ؟ 

    نارنگی ها همچنان روی میز اشپزخانه غلط میزنند ومن تماشایشان میکنم  وبفکر کسانی  در انسوی سر زمینم هستم که حتی قطره ای اب برای نوشیدن ندارند  آبها کجا شدند ؟ زمین چرا شکاف برداشت > همه با کمک مبتکرین آنسوی قاره بفروش رفت ابهای زیر زمینی  ومردم تشنه لب جان میسپارند  گرسنه از دنیا میروند  درزندانها  زیر دست وپای آن حیوانات  تکه تکه میشوند دنیا ارام است اسوده است کاری به این حرفها ندارد تنها درزمان آن بزرگ مرد نا/گهان  ” حقوق بشر” سر از کیسه مار گیری در آ.ورد امروز حتی آوایی نیز  بر نمیخیزد نه از خودی ها نه از غریب ها وما دراین گوشه در زندانهای انفرادی خود تنها با اسباب بازی های مدرن چهره رنگ پریده وغمگین  کودکانمان را میببینم باید به انها دلداری داد > باید انهارا تشوق کرد  با چی > با چه ابزاری ؟ همه برده شده اند تنها برای زنده ماندن  وتازه …… ده ها  ماه حقوق آنها نیز نمی پردازند /.برو هروقت داشتم برایت میفرستیم  ! بیکاری بیداد میکند  آقایان با پوزه بندهایشان دور دنیا راه افتاده اند ومشتی ادم های خریداری شده را رنگ کرده به کوچه وخیابان میفرستند تا سرمان گرم شود   آنها  جایشان امن  وکشتزارشان لبریز از همه نوع اغذیه وکشتی هایشان مملو از جوانهای خود فروش  وبچه های کوچک برای بازی باری  جزایر ا امن با مصالح غیر قابل نفوذ !

    به نارنگیهیا نگاه میکنم یکی فرو رفته دیگری  له شده سومی کپک زده دلم  برای یک قطعه موسیقی لک زده است  روزگاری تنها پناهگاهم بود حال باید همان تکراری هارا   صد بار گوش کنم  دیگر حتی جای تفکری برایم نمانده  جای هیچ احساسی ……..

    اسم اعظم بکند کار خود ای دل  خوش باش /  که به تلبیس  و حیل دیو مسلمان نشود .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش . 05/11/ 2021 میلادی ! 

  • عمق فاجعه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !

    عشق بالای کفر ودین دیدم / بی نشان از شک ویقین دیدم 

    کفر ودین وشک ویقین گرهست /  همه را با عقل همنیشین دیدم 

    چون گذشتم ز عقل وصد عالم /  چون بگویم که کفر ودین دیدم 

    هرچه هستند بند راه خودند /  سد اسکندری من چنین دیدم ……….” فرید الدین عطار نیشابوری “

    در برنامه دوساعت ونیم آقای رضا هازلی  ساعتها سر جایم میخکوب بودم  رنج بردم وجه بسا گریستم وبه این دلقکهای روی صحنه صد هزار  بار نفرین کردم که چگونه با بی هدفی وتنها برای مشتی دلار سر زمین خودرا  رها ساختید وبرا یش نوحه سرایی میکنید مردم را تنها گذاشتید وحال از بیرون فرمان آتش میدهید ؟ جگونه بی تفاوت تنها سر به زیر انداختید ومسئولیتی را که برعهده شما بود نا دیده گرفته شب را با هرجایی ها گذراندید؟ وگاهی در یک حادثه بزرگ اشک تمساح ریختید وفریاد برداشتید گناهکاران اصلی شما هستید صاحبان رسانه هاونوکر بیگانه  .

    در یکی از خبر خه خواندم که باستان شناسان مشغول  کند وکاوش ” پادشاهان ” عرب هستند !!! فرداست که زال مادر شیخ عرب خواهد شد ورستم نیز چپیه ویقال  بر گردن با امام حسن درمیفتد .

    هنوز آقایان درخم یک کوچه نشسته اند تا باقی عمرشانرا دراستراحت کامل بگذرانند واتومبیلهای گران قیمت سوار شوند درخانه های بزرگ مشغول دام داری وبچه بازی باشند وگاهی هم نقی  بزنند که بلی ما اواره شدیم ؟!

    حال کم کم شاهنامه  ما به صندوق های دربسته  سر زمین  قوم موسی  میرود  ویا خمیر میشود  کتب شاعران همه درون آتش سوخته میشوند  سیمرغ مادر یحیی میشود وشاهنشاه هخامنشی نیز  پدر آن قوم خواهد شد !.

    آیا آنها حق دارند که جانهارا بیازارند  چون اجتماع  وقوانین آنها اینگونه خواسته است ؟  وایا ما حق نداریم برای  حفظ عقیده وحیثیت خود  از مهر سخن بگوییم واز جداییها بنالیم ؟ ا نها آهسته آهسته ابراهیم را وارد کتب ما کردند وامروز { مقام ابراهیمی ” بر همه قدرت های منطقه حاکم است وایران بی کس تنها دردست مشتی آدمکش مشغول نسل کشی وپاک سازی  نژاد پاک آریایی است  آن مردان هنو زاز ذکر مصیبت مرافعه بین دو قدرت در میان پنجره هایشان در افشانی میکنند وبرایشان مهم نیست زمین شان را کشت کرده اند درختانشان  را  کاشته اند خانه هایشاامن است زیر سایه دولت هایی که روزی ارباب آنها خواهند شد دیگر کسی بفکر ان ویرانه سرا نیست که چگون در زیر پوست شب ساختمانهای نامریی بالا میروند  واثار تمدن باستانی به زیر آب وزلزله هیا ناشی از دست بشر ویران میشوند مردان ما یک یک بیک جان سپردندواگر هم زنده بودنددیگر قدرتی در جانشان باقی نماند بود تا  برای خ=حفظ خا نه اجدایشان حرکتی انجام دهند نسل جوان نیز در مجل حاضر به دنبال ” گرد” است که آنرا بر بینی خود بالا بکشد وسپس به دنبال کار دیگری است  .

    زندانها لبریز از مردان  وزنانی است که لب گشودند وطلب خویشرا خواستار شدند طناب دار هرروز کار میکند وتیر غیب نیز از بالا بر سر یکایک آدمها بیگناه می افتد   و آنانی که  خودرا فروختند درامانند البته دراتیه باید درخدمت  ارباب  خدماگذار وخدمه وبنده باشند .

    امروز اگر از یک ایرانی به پرسید  داستان زال چیست ؟ خواهد گفت پیرزنی بدبخت درکنج مطبخ !  او دیگر سام را نمی شناسد اجتماع نوین اورا قربانی کرده است  همه جامعه وعرف وادات او تغییر کرده اند  تنها از آزار جسمی وروحی خودرا پنهان میکند  مهر ومهربانی درآن سر زمین به خاک رفت وبجایشن خشونت قهر وکشتار وخون ریزی جویبارهای تشنه را ا ابیاری کرد زمین خشک شد دریاها خشک شدند وآنچه را که باقی مانده  اسراییل میخواهد یک جا ببلعد با کمک مردان خود که درنقش یک روحانی ویا جانشینی پیامبر ویا رهبر سر زمین ماست آن چارقدر های پیجازی بر پشت وسینه آ ن مردان  هدیه همان ارباب است ونشان نوکری آنها وخدمگذاری .

    جال دربرابر این  فرمانهای سخت  چگونه باید جان گرفت ؟ نیرو گرفت وبه  جنگ دشمن رفت واز خاک اجدادی خود حمایت کرد وآنرا پس گرفت هر چه امروز دردست ماست وبا آن بازی میکنیم ویا مینوشیم ویا میخوریم همه کار دست همان مردانی  است که خیال دارند آخرین طعمه را نیز ببلعند .

    حال باید درانتظار پادشاهان اقوم اعراب بدوی باشیم که ازز یر ازمایشگاههای رفقا بیرون خواهند امد وایران هیچگاه تمدنی نداشته بلکه اقوامی وحشی درکوهها  به دنبال حیوانات بوده اند وچرا که هالیود انرا ساخت وبه تمام جهان نشان داد/ باطری رو به اتمام است وگفتگو ها زیاد تنها باید گفت ” بیدار شوید خواب بس است.ث

    پایان / ثریا یارانمنش  13/11/ 2021 میلادی 

  • میان مسجد ومیخانه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    نه درمسجد دهندم ره که رندی  – نه در میخانه که این خمار خام است 

    میان مسجد و میخانه راهی است – غریبم  . عاشقم آن  ره کدام است ؟!

    من آن ره را یافته ام  ! امروز  پسرم عکسی از یکی از دوستان وهمدورها ی کودکیش که من با مادرش دوستی بسیار ! داشتم برایم پست کرده بود ! این بچه دیروز امروز وکیل شده ودر راستای ” حزب ” نایاک  محبوب نایاکیان   مشغول کار است ورسانه های  زباله لندن نشین هم مرتب  اوراگو….نده  کرده اند زمانی چدرش همیشه دسفر بود ومادرش هنمیشه در حضر !

    برای پسرم نوشتم  که شاید ماد ر تو بی عرضه ترین زنان جهان باشد چون روحش را نفروخت بخاطر مشتی دلار .

    زنانی را درایران میشناخنم که باداشتن همسر وخانه وخانواده چند معشوق سر شناس هم رزرو داشتند یکی برایشان خانه میخرید دیگری برایشان سلمانی باز میکرد وسومی از بهترین  بوتیکهای  سر زمنیهای دوردست  لباسهای گران قیمت برای فروش میاورد !!! من درون  مطبخ خانه  یکی توی سرخودم میزدم یکی توی سر آن میهمانان ناخوانده مفتخور که بی دعوت خودشان خودشانرا دعوت میکردند آنهم نه یک روزودوروز گاهی چهار هفته  خورشت گنگر میخوردندولنگر میانداختند تازه عروسها وداماده یشان نیز راس ساعت شام سر سفره حاضر میشدند! کاری نمیشد کرد ” اقوام  همسر گرامی بودند !!! وخانه  خانه برارشان !!!! ویا  میهمانی های  اربابان صاحب قدرت که میبایست ” با دست خودم ” برایشان ته دیگ میپختم  ویا دلمه درست میکردم به هماره خاویار وویسکی اعلا ونان تست وغیره !!!!

    دیگر فرصتی برای خودنمایی من باقی نمی ماند  تا نگاه گرم ونوازشگر مردان را که روی پیکرم میغلطید احساس کنم ! 

    باقیمانده اوقاتم  نیز صرف خواندن کتاب ویا  گوش دادن به نوای موسیقی به هدر ! میرفت درخارج هم همین بنا نهاده شد  خانه من درلندن شد هتل مجانی ویا درکمبریج شد محفل  قمار وتخته نرد وویسکی خوری باز درون آشپزخانه  توی سرسماور میزدم ویا توی سر دیگ وهمسرم را دیگران نوازش میکردند !!! /از وجودش بهره ها بردند . ته مانده بمن ر سید که انهارا دور ریختم .  روحم را نگاه داشتم  . نه ! ابدا ناراضی نیستم در حال حاضر  دیگر روحم متعلق بمن نیست  در همه جای دنیا درگردش است  زمانی در نقطه ای توقف میکند تا نفسی تازه کند دوباره راه میفتد تا گمشده اش را بیابد ! ودلم برای شاه میسوزد که برای چه موجودات بی ارزشی کار میکرد موجوداتی که نمک را خوردند  ونمکدانرا برسرش شکستند .

    امروز درمیان این مردان وزنانی که  زیر هر عنوانی   گرد هم ایی میکنند  تنها عده معدودی فهمیدندکه آن مرد جه جانفشانیها برای سر زمینش کرد وچگونه مانند ماسه از میان  آن ثروت  هنگفت به درون دیگ از ما بهتران  ریخت تا چایی که تحفه های حرامزاده دیروزی  سرور امروزی ها شده اند حرام زاده های پشت قلعه و کوره های آجر پزی در سلک اشراف درامدند وما همچنان عقب عقب رفتیم دل را محکم درمیان مشتهای خود فشردیم واشکهایمانرا پنهانی درون چاهک حمام خالی کردیم با چهره ارایش شده گونه هارا سرخ نگاه داشتیم تا نفهمند که در زیر پیراهن ما چه رشته هایی خوابید ه است . 

    حال گرسنگان  دیروزی  امروز بر ما فخر میفروشند وما سیر از همه آنچه را که از دست دادیم به این حماقتها میخندیم ومیدانیم که باد آورده را بسرعت باد خواهد برد  و پاهای ما محکم دراستوانه های سیمانی ایستاده است وخم نمیشویم نمی شکنیم احساس حسادت هم نمی کنیم غرور ما ن برایمان سر بلندی افریده است .
     وانهاییکه  در این کشاکش تاب نیاورده  وجان به جان افرین تسلیم کردند  برای روحشان دعا میفرستیم  آنهایی که درعنفوان جوانی بودند با صد ها هزار ارزو ونتوانستند  ایستاده بمیرند . ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  02.11/2021 میلادی !

  • آوای مردگان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    =======================

    امروز روز اول نوامبر  وروز بازدید  اموات است با دسته گلهای بزرگ در سر تا سر این سر زمین !

    آرامگاه مردگان وقبور آنها از بعضی از خانه ها زیباتر و با صفاتر است بطوریکه  انسان میل دارد همانجا بمیرد /

    تخمه ای شود دردل خاک اما اینجا خاک ترا نخواهد پذیرفت  یا درون دیوار  دفن میشوی ویا خاکستر ترا درون شیهه های مخصوص میگذارند وبه بازماندگان هم پس نمیدهند  آنرا ” نگاهداری ” میکنند تا درآینده الماسی شوی بر انگشتان از ما بهتران .

    وما اینجا درخاک خاموشی  نخواهیم رست  هیچ کجا دیگر خاکی وجود ندارد تا  راحت سر بر بالین بگذاری وبا این دنیای بی در وپیکر هرکی هر کی وداع کنی . 

    گذشته ها گذشته دیگر بر نمیگردد جوانی درو شده  وحال باید با مقدار زیادی تحولات در جدال باشی ترس از پزشک ترس از بیمارستان وترس از اینکه نکند درلابلای یک ملحفه سفید در بیمارستانی بی نام ونشان  جان دهی وپیکر ترا قطعه قطعه کده مانند یک لاشه ترا درون چاه اسید بیاندازند ! همه  خمینی نمیشوند تا درچنان  ارمگاه بی نظیری  بخوابند  برای زنده ماند ن باید دیگری را بکشی وخون اورا سر بکشی باید نشان دهی که خوب میکشی تا جایت درکنار آن ده دوازده نفری که سرنوشت جهان را به دست گرفته اند باز شود !او دانست وتوانست .

    هیچگاه دیگر در زمینی نخواهی خوابید تا باد بر تو بوزد وساقه ای بروید وخداوند درتو بدمد وزمانیکه ازخاک میرویی همه ترا تماشا کنند .

    ایران دخت خانم درودی با کمک رفقا سر انجام به حاک وطن رسید ودرکنار فردوسی بخاک خواهد رفت از خاک آنجا برخاسته و به همانجا پیوند میخورد !

    شب گذشته به هنگام درد ازخود میپرسیدم راه مردن  چگونه است ؟ آنهم دریک تنهایی بی سر انجام ؟!

    بزرگ کسی است که به هر بزرگی دیگری افرین میگوید وما هنوز  به بزرگانی که زنده  اند آفرین نگفته ونخواهیم گفت تنها  آنهارا ببادتمسخر میگیریم .

    زمانی که از جهان رفت آنگاه بر خاک او بوسه میزنیم  واورا ستایش کرده بزرگ …..مینامیم  چرا از زنده ها وحشت داریم .

    امروز چند گروهی  آز ” خودی های ” خودرا ” بزرگ میکنند ” وبزرگ میپندارند  ورویشان  را به از روی بقیه برگردانیده اند  .آنهارا زنده به گور میسازند .  برگور مداحان زنده بوسه میزنند از نوع بوسه ها مدح وثنا  وشهرت  بعضی ها آنهارا به وحشت میاندازد وروی برمیگردانند ویا به عبارتی آنهارا زنده بگور میکنند .

    اگر آن بانوی نقاش با رنگ عشق را ترسیم کرد من با واژه هایم مانند مروارید درکنار هم میچینم عشق را آنچنان به تصویر میکشم  که پیر وجوان زنده ومرده را بلرزاند  احتیاجی ندارم شاعری نامی بر نوشته های من مهری بزند چرا که خودرا از او برر گتر میدانم او درمیان دیگران رشد کرد من درخلوت بزرگ شدم  آنقدر که دیگر دیوارهای خانه برایم تنگ شده اند .

    به ظاهر خاموشم اما این خاموشی  در زیر یک خاکسترداغ پنهان است  وآن اندیشه هایی که از سر تا پای  هستی خاموشم جاری میشوند درهمین جا پنهانند تا  در موقع لازم ناگهان شعله بکشند .

    روزیکه ” او” را آفریدم وبزرگ کردم از خودم بزرگتر شد آنقدر که دیگرجایش دراینجا تنگ بود ورفت به درودستها دست به افریدن دیگری زدم  همه آنها از پستان من شیر جوانی مرا نوشیدند درآن روزها من حتی ازخود م نیز میترسیدم و امروز باید ازآنها بترسم .

    وزمانی که مانند خود خدا تنها شدم  دست به افرینش خود زدم وخودرا افریدم وکسی را دردل پنهان کردم که دیگر متعلق بمن نیست ونخواهد بود  او نیز آفریده  من است . ث

    پایان / اول نوامبر 2021 میلادی 

  • مرگ مادر ایران .

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ایکه بر سلطنت ملک تو بر کاری وبس  / کبریا وعظمت را تو سزاواری وبس 

    عزت انست که یابند بتعظیم تو خلق / کاهل  این عزت وتعظیم تویی باری بس ………” شمس تبریزی”

     ((تقدیم با بانو ایران درودی که روز هفتم ابا  ن روز بزرگذاشت کوروش از دنیا رفت)) .

    در گذشته هنگامیکه که به نمایشگاههای او میرفتم اورا زنی خود خواه وخود پرست وبگاونه ای   خارج از  دنیا درونی دیگران میدیدم . سالهای بیخبری  وسپس ناگهان مرگ او  از طریق دختر عمویش که با من دوست است ومصاحبه های یی درپی او  تازه به احوال درونی اوپی بردم و چه دیر به مادر ایران رسیدم خیلی دیر . باز باید بگویم که زندگی به ما هیچ تعهدی نسپرده یا خیلی  دیر به  یکدیگر  میرسیم ویا زود . 

    تعریف وتمجید وگفتار از او در رسانه ها بسیار است  اما خود او  خودش را نشان داد عریان شد درمقابل همه و سر زمین مادریش  .

    ما انسان بزرگی را ازدست دادیم ودر زیر سایه جانورانی زندگی میکنیم که بویی از ایمان وانسانیت در وجودشان نیست .ودر صدد نابودی ما هستند .

    نپذیر ی تو به عزت  همه جباران را / که بر اوصاف  بد خلق تو ستاری وبس 

    اورا باد در تابلوهایش دید در زیر سایه روشن های تاریک ومبهم در زیر انوار  صاف وگلهایی صورتی وصدفها  قلب او آنجا میطپید وروحش درمیان انها میگشت .

    او به حق مادر ایران بود به حق اسرار دنیا را وفرا سوی انرا بما شناسانید ودست بردگی وبندگی به هیچ مقامی نداد که خود مقامی والا داشت .

    حال بگذارید  که دیگران  با افتاب  بزرگ  در روز دراز جاودان بمانند اودرسایه بزرگ شد وشکل  گرفت  شعر را خوب میشناخت الفتی دیرینه با ادبیات  سرزمینش و زمانه داشت کتابهای زیادی از خود بیادگار گذاشت .

     او آراسته به نور وایمان  راستین بود  وگام های بلند او اورا بسوی  اسمان بردند  او عاشق عشق بود عاشقانه زیست وعاشقانه با عزراییل  رفت . نامش ویادش گرامی باد .ث

    ثریا ایرانمنش . 31/ 10 / 2021 میلادی !

  • کتاب .

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا ! 

    در اندرون من خسته دل ندانم  کیست / که من خموشم  واو در فغان و در غوغاست !

    امروز صبح درحالیکه سر از بالش بر میداشتم  با خود میگفتم  که ”  

    چرا زندگی ما اینهمه تلخ شده است ؟ چرا دنیا اینهمه نکبت شده است ؟ چرا همه چیز بو گرفته  ؟ هزاران چرا درمغزم غوغا میکرد .

    تلویزیون را روشن کردم  این روزها هفته ” کتاب ” است دراین گوشه دنیا  جایی که تنها چند توریست پیر وکهنه  آنرا میشنا سند  دکه های کتاب  باز بود ومردم هریک کتابی را انتخاب کرده به قیمت ناچیزی میخریدند با ولع آنرا تما شا میکردند  قطعه ها ونوشته ها واشعارا میخواندند  چه دورانی بود ؟ سر بازی وجنگ مقدس بود برای هر کودکی که به دنیا میامد نهالی میکاشتند تا درختی شود وزمانی که او کشته میشد درکنار درخت  دسته گلی میگذاشتند  جوانان چقدر پاکیزه بودند نگاهشان رفتارشان ودختران زیبا درلباسهای محلی  هنوز در گوشه ای تاریخ اجدادشان  راه میرفتند   وهنوز آوازهای قد یمی را با صدای بلند میخوانند به هنرمندانشان اهمیت میدهند  برایشان  موزه میسازند  نامشانرا درکتابهای مینویسند . 

    روزیکه اولین نوه من پای بر این دنیای ننگین گذاشت منهم نهالی در باغچه کوچکی که درکنار یک سوپر مارکت بود کاشتم   امروز نمیدانم آن نهال هست یا روفتگر شهرداری  آنرا بعنوان یک  شاخه هرز از ریشه کنده  هرچه باشد خود ما نیز غریبه هستیم درفرهنگ آنها  جایی نداریم تنها مانند یک گرسنه فلک زده نانرا بر پشت شیه های لبریز از فرهنگ وتمدن آنها میمالیم  ومزه مزه میکنیم  هنوز یادگارهای حنگهای داخلی را  بعنوان یک یادبود بزرگ نگاه داشته اند در چشمان پیر مردان وپیر زنان اثری از خشم ونفرت دیده نمیشود هنوز  ” اپرا ” میخوانند پیانو میزنند و”آریای های ” بزرگ را هر چند درمیان خیابان باشد  با صدای رسا میخوانند . و….ما چه کردیم ؟  هیچ  .  هیچ  بر جان خود ستم کردیم بر جان ومال دیگران نیز اسید پاشیدیم از زنده بودن دیگران درخشم وغضب هستیم واز دانش دیگران رنج میبریم  باید همان بچه مذهبی  بود بدون شعور اجتماعی وفرهنگی  حتی از میان دانشوران نیز  بخاری بر نمیخیزد همه دجار یک رخوت یک درماندگی شده اند .

    ودر آن سوی دنیا با جدیدیترین  اسباب بازی های فضایی  افکار واندیشه ها مارا به اتش میکشند وما را به دنیای غیر واقعی میبرند  حکومتها  ها سخت گیر ومردم ناتوان تر شده اند . جناب جوک باید بهترین   ومومن ترین  حیوان  روی زمین نام میگیرد کثافت کاری  خودش ونوجوانش را را هیچکس نمی بیند همه زیر فرش پنهانند  واین ” پول” یا ” دلار ”  است که حکم میکند تو زنده باشی یا بمیری  این جوانک های تازه برخاسته از خاکستر زمان بچه اژدها یی که دارند رشد میکنند  زندگی ترا نفس ترا  وهستی ترا درمیان دستهای الوده شان  نگاه داشته اند  در جایی خواندم  با یک سوم دارایی جناب “”””” تسلی”””” میتوان دنیا ارا از قفر وگرسنگی نجات داد وایشان درفکر این هستند که چوگونه اتومبیلی تازه بسازند تا موشک شده به هوا برود !  همه درفکر اسمانند  دراسمان تنها ستارگانند  نیم مرده ونیم دیگر درحال مرگ وفروریزی  تازه در کتب قدیم خوانده اند که زمانی  زمین دچاریخ بندان شد حال میل دارند همان بازی را تکرار کنند مانند یویو  فصل یخ بندان را بسازند !! فصل تاریکی را ببسازند !  بلی بسازند ! همه چیز ساختگی است بیماری ها  واکسن ها پوزه بندها وهمچنان این رشته سر دراز دارد . دراین گوشه هنوز کتابها باز هستند هنوز زندگی جریان دارد هنوز نانرا بادست پاره میکنند بهمراه پنیر وشراب مینوشند وهنوز به زبانشان وفرهنگشان میبالند هنوز مردان دهکده  سالار وار درکوچه ها راه میروند وزنان محکم واستوار در کنارشان ایستاده  اند هنوز  بیوه زنان هشتاد ساله به دنبال یک  جفت  هستند ومردان بیوه وتنها نیز به دنبال جفتی میگردند زندگی هنوز بشکل طبیعی خود جریان دارد اگر ناگهان عقاب مرگ بر سر زمین انها فرود نیاید ودنیای آنهارا مانند آن جزیره ویران نکند  بیست وهفت  کوه اتشفان در یک زمان فعال شده وطغیان کردند  ومردان ما؟؟؟؟؟ مانند خاله زنکها ی  در حمام عمومی جلوی دوربین ها مینشیند وپرده دری میکنند واسرار فاش میسازند وصعود قلبهای بسویشان روان است . 

    سر زمینی میرود تا چند هزار تکه شود ودیگر هیچ.ث

    پایان / یک روز شنبه بسیار غمگین  30 اکتبر 2021  میلادی !

  • گلدوزی من !

     ثریا ایرانمنش 
     لب پرچین ” اسپانیا 

     این روزها  همه اوقاتم  در میان نخهای  رنگین میگذرد میدوزم ومی شکافم  تا سر انجام مانند پنه لوپه هرکول از راه برسد ؟! 

    اولین نقشی را که دوختم شاید بیشتر از  هفت سال نداشتم  تازه  وارد سازمان جوانان شیروخورشید سرخ ایران شده بودم که به همت والاحضرت شمس پهلوی بنیاد نهاده شده بود  اه چه لذتی داشت ان لباسهای  سرمه ای با آن کلاه بره  که بر جلوی آن ارم شیرو خورشید نصب شده بود وما هر هفته مقدار زیادی خوراکی وشیرینی ولباس برای بچه های یتیم خانه ها میبردیم  چه سر فرازبودیم ویا دربیمارستانها به کودکان سر میزدیم وبه ان ها عروسکهای پلاستیکی وماشین های پلاستیکی وشکلات میدادیم  روزگار خوبی بود من تنها عشقم کمک به دیگران بود وهست شاید این نوعی عقده مهر طلبی در دل من نشسته که میل دارم به همه کمک بلا عوض کنم ؟…….

    روزی که دیگر به پایان سال نزدیک شده بو.دیم وسازمان را بزرگتر ها! دردست گرفته بودند ما بچه هارا دیگر لازم نداشتند وبرایمان جایزه ای میفرستادند  برای من نامه ای آمدکه بروم در اداره سازمان وجایزه خودمرا بگیرم  آه ………

    چه شوق وذوقی چه  روز خوبی بود / وارد دفتر شدم مردی بزرگ هیکل  پشت میز نشسته بود  سلام کردم و نامه را به او  نشان دادم . دست برد درون کشو ویک جعبه بمن داد وگفت از کمک های شما بچه ها خیلی بهره بردیم وممنون هستیم در بزرگی سالی هم سعی کنید به همه کمک کنید !!!!

    با خوشحالی بخانه برگشتم جعبه را باز کردم درونش یک انگشتانه یک قیچی کوچک  یک دستمال که روی ان  نقش گل بنفشه را کشیده بودند  وپنج عدد نخ دمسه  رنگی مقداری  شکلات واب نبات ! 

    نشستم وبه انها نگاه کردم  خوب اول باید دوخت ودوز را شروع کنم چگونه ؟؟؟؟ معلم بما یاد  خواهد داد 

    چه روزهای خوبی بودند آن روزها وچه شکوهی داشت وما چقد ربه اینده خود  امیدوار بودیم  همه ادب داشتیم  هر صبح سر صف مناجات  یکی از  شعرا را میخواندیم  ” ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی  وخدایی” ……” وسپس سرود ای ایران را همه با روپوش های ارمکی  با یقه سپیذ سردست کفشهای بدون پاشنه  مرتب  با موهای بافته وروبان سفید وارد کلاس میشدیم صبح بخیر آموزگارمان برای ما بهترین ارمغان بود . مدرسه ما همان کودکستانی بود که من درانسوی حیاط ان دوران کودکیم را طی کرد بودم وحلل دراینسو تنها چهار کلاس داشتیم  برای سال پنجم وششم میبا یست به مدرسه دیگری برویم .کودکستان نورس !!!!!! بچه ها همه بیایید کودکستان ما / ببیند غنچه های زیبای بوستان  ما !!!!!! 

    هیچگاه بفکر م خطور نمیکرد روزی این مردان گنده بیقواره که اکثرا دردهات به شخم  وبیل زنی مشغول بودند ویا در شهر داری جاروب کشی میکردند ویا  نهایت نامه رسان بودند !!!  حال تکیه برجای بزرگان بزنند آنهم بیسواد ! هیچگاه گمان نمی بردم  که ملای ده سوا ر بر الاغ  بخانه همسایه میرفت برای یک تومان تا روضه حضرت رقیه بخواند چون ادرار  پسرش بند امده بود امروز رهبر  سر زمین من  شود ! نه هیچگاه بخواب هم نمیدیدم دنیای زیبایی درجلویم  گشوده بود که همه به هم کمک میکردیم به بچه های یتیمی میرسیدیم وبه بیماران  بدون کس وکار  حمارشان میشدیم .نه ابدا این روزهارا درذهنم نیز جای نمیدادم .

    در میان جویبارهای لبریز از اب  روان پاهای خسته خودرا تکان میدادیم بدون ترس وواهمه از عسس یا جنایتکار روانی دیگری .

    امروز در  درگوشه یک  خانه  درکنار مردمی که نمیشناسم  غذاهایشانرا دوست ندارم افکا رشان  با من فرق دارد باید من مطیع انها باشم باز با همان نخ های دوران کودکی دارم نقش گلی زیبارا بر روی یک گونی میدوزم ونامش ر ا هر چه میخواهید  بگذارید. ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  29/10/2021 میلادی برابر با هفتم ابانماه روز فتح بابل به دست کورش بزرگ !