Author: Soraya

  • مرگ صدف

    شاعر نیم و شعر ندانم چیست / من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

    ……………………………………………..

    زخم صدف از نیش ابلهانه دستهای چرکین

    برای بردن مروارید ، همچنان باقیست

    صدف ، در آفتاب برهنه ، درنطفه مرده

    بی لبخند  ، با دهان باز

    درچشمه اشک صدف وضوگرفتم

    وجلد سوخته اورا بوسیدم و بردیده گذاشتم

    صدف مرده بود

    ………….

    مرجان ها عزا دارند

    ستارها چشمانشان را بسته اند

    مهتاب ، دیگر دلهارا نوازش نمیدهد

    میان آمدن ورفتن

    تنها نشسته ام

    مروارید گم شده ، وبه صدف میاندیشم

    ………

    پیش از شر وع طغیان آسمان

    در زمانی که هنوز کشتی نوح

    در ذهن مردمان ساخته نشده بود

    صدف با غرور

    در آبهای غلطان ، با قرن ها همراه بود

    با هجوم خدایان

    و…فرمانروایی آنها

    صدف گم شد ، گم شد

    در تاریکی جلبک ها وخزه ها

    میان آتش هولناک جهنم ، تهی شد ، خالی شد

    ونامش شد :

    صدف تنها

    ……………ثریا/ اسپانیا / پنجشنبه 25 فوریه 2010

     

  • پایان مرثیه

    در نظر بازی ما ، بیخبران حیرانند

    من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند

    ………

    همین امروز صبح بود که یک مرثیه پر سوز وگذار برای محمد

    نوشتم واگر امروز دوست دیرین من اینجا نمیامد وپرده هارا بالا

    نمیبرد من هنوز درهمان هوای ( دوست) میزیستم.

    معلوم شد آنچه را که من درون یک جعبه کفش پنهان کرده ام این

    دوست نازنین دریک صندوقچه پنهان نگاه داشته وامرو غم دنیا را

    میشد در صورت پژمرده اش یافت ، بعد از گفتگوهای زیاد معلوم شد

    که از این نامه ها واشعار ونوارهای صوتی درهمه جا یافت میشود

    ودر صندوقچه هرزن جوان ونیمه سال پنهان است ومن چه سعادتمند

    بودم که هیچگاه باو نزدیک نشدم وتنها اورا از راه قلم وکاغذ وخودکار

    گاهی مداد و….البته درون مجله میافتم ومعلوم شد که…..این کوه

    آتش فشان با هر هرم خود به جان همه گرمایی میداده است و……..

    بقیه اش بمن مربوط نیست ورسیدم به آن مرحله که اکثر شاعران و

    نویسندگان ما از دروغگو ترین طایفه ها میباشند دروغهایی که خودشان

    نیز آنرا باور میکنند ، خوب هرچه باشد باید ملهم شوند .

    آن مرثیه هم بجای فاتحه برایش میماند همانطوریکه دوست نازنین من

    برایش فاتحه خواند ومیخواست به مهین وشهره وشهین وغیره هم خبر

    بدهد !!!!!! از من پرسید ، چه زمانی اورا دیدی_؟

    گفتم زمانیکه با خواهر ایرن همکلاسی بودیم ، همین بعد ها از طریق

    نوشته ها ومجله اش خوب هرکسی متاعی دارد تا برای فروش عرضه

    کند ، نباید اورا سر زنش کرد.

    ……………ثریاخا نم گل !!! اسپانیا همان روز 23

    ………………………………………………….

  • غم عشقی تو دلم هست که…..

    چگونه بی تو میتوان از تو گفت

    ای ستاره روشن که درخاک تیره خفته ای

    چگونه میتوان بی تو ستاره امید را در دل

    کاشت ، درمیان اینهمه غوغا و….

    آتش خشم وطوفان ،

    چگونه آواز سر دهم تا ترا بخندانم

    ستارگان از آسمان گریختند

    روی دشت خفته مرداب ، فرو افتادند

    چگونه میتوان بی تو ، نام بندر را برد ؟

    واز خطه آن سر زمین تکه ای سبز را

    برداشت وبه دستهای مهربان تو سپرد

    دیگر نمیتوان بر روی گلبرگی نوشت :

    ( آسمون ، ابر تو اشکش دیگه دریا نمیشه )

    تو بخواب رفتی

    اشگ آسمان سیلاب شد

    صدایت جاودان

    درانتظار بهاری دیگر وعشق تو بودم

    از خاک پریشان بر سر مرداب

    هزار گرد ه طغیان بر فراز شد

    دشت را نگاه کن ، یک دریای طوفانی

    یک دهان وحشت که موج میزند از خون عاشقان

    بر دکل قایق ها همه

    صلیب سیاه دراهتزاز است

    صلیب غرق شدگان وگورهای اقیانوسی

    تور پاره پاره صیادان ، باقلابهای زنگ زدهشان

    در امواج خون آلود

    وطلاطم بی امان

    لاشه هارا شکار میکنند

    بر این کرانه مخوف

    صدای پرتوان تو نیست که بگویی :

    ( غم عشقی تو دلم هست که سرش دست خداست )

    ………برای محمد عاصمی ، تنها محمد عاصمی نه هنرپیشه

    ونه نویسنده وشاعر ونه مدیر مجله کاوه ، تنها برای خودش…

    ……..ثریا / اسپانیا/23/2/2010

  • سیلی مهیب

    چه کسی گفت ، به آفتاب سلامی تازه بگو ؟

    کجا میشود به روئیدن یک گیاه اندیشید ؟

    چگونه میشود فواره آب را در بغل فشرد

    وچرا باید برای بال بی رمق یک پروانه شعری سرود

    چشمه جوشان عشق در شهر ما خاموش است

    گیاهی در جلوگاه ما نمیروید

    خورشید بی تاب در پشت ابرها ، پنهان

    و…بی حوصله

    کوه ها ویران شدند و…برجها بالا میروند !

    دریاها دهان گشودند

    باید رفت وخوابید ، با قرص آشفتگی

    وطوفان اندیشه ها که زیر ورو شدند

    تاریخ !

    کدام تاریخ ؟ چگونه درس تاریخ را میتوان تکرار کرد؟

    از آن لحظه های خیال تا واپسین دم ،

    تاریخ را مرگ ها ومردگان تکرار میکنند

    باید رفت وخوابید

    با قرص فراموشیها

    درخت !

    کدام درخت ؟ از ریشه برونند

    پشت دیوارهای سیمانی

    طبیعت دارد قانون جنگل را اجرا میکند

    عشق از جنگل هم گریخته

    و دست ما همچنان خالی رو به آسمان است

    ………….ثریا / اسپانیا

    …………………………………………

    بمناسبت سیل مهیب ووحشتاکی که اینجا وسر زمین

    پرتغال را درنوردید وکشته داد وویرانی بجای گذاشت

  • یار دبستانی من

    یار دبستانی من ، در بهترین موقع خودش را به اداره اطلاعات رساند

    وآنجا مشغول کارشد ، یار دبستانی من امروز نماز میخواند و به هرجا

    که برود سجاده وقبله نمایش را باخود میبرد ، یار دبستانی من توانست

    همه فک وفامیل ونزدیکانش را به نوابرساند وآنهارا از پستوهای دودی

    ودیوارهای ریخته شده به خانه های اعیانی ببرد وآنهارا صاحب شغل

    ومقام بکند ،

    یار دبستانی من ، توانست کوچکترهارا با خرج دولت به خارج بفرستد

    تا تحصیل کنند او که روزی خودرا نماینده زنان کارگرمیدانست امروز

    دیگر کاری با آنها ندارد ، او مشغول عبادت است وقوم وخویش همسر

    یکی از روسای قبیله .

    یار دبستانی من  ، ناگهان سرو کله اش درخانه من پیداشد بدون هیچ

    خبری ویا دعوتنامه ای  ویا ویزا ، یار دبستانی من صاحب یک کتابچه

    است که  خط همه مرزها برویش گشاده است ! .

    یار دبستانی من روزی بمن گفت : اگر میل داشته باشی به وطن

    بر گردی من ترتیب کارت را میدهم قوم وخویشهای من همه جا دست

    دارند ، در جواب او گفتم :

    آنجا خانه من است وهرگاه میلم بکشد بخانه برمیگردم ، نه فراریم

    نه دزد ونه آدمکش ونه عضو برجسته حزبی ودسته ای در پرونده من

    یک نقطه سیاه نیست وهرگاه بخواهم میتوانم با سر بلند وغرور تمام پای

    برخاک سر زمینم بگذارم .

    یار دبستانی من ، که روزگاری تنها تفریحش این بود که به همراه مادر

    خود با ماشین دودی به حضرت شاه عبدالعظیم برود ، امروز میان

    شهرها وسرزمین های شناخته وناشناخته درحال سفر وحرکت است

    زمانی در ایسلند وگاهی درونکور ویا تورنتو وبرلین وپاریس وکپنهاک

    وچین وهند وترکیه در حال رفت وآمد است .

    یار دبستانی من روزی بمن گفت :

    آنقدر قوم وخویش درسرتاسر دنیا دارم که نمیدانم چگونه میتوانم به

    همه آنها برسم واشک درچشمانم ( من بی کس و کار ) حلقه زد !!!

    یار دبستانی که روزی با همه فامیلش در یک اطاق وزیر یک کرسی

    میخوابیدند ، امروز هرکدام صاحب بهترین خانه ها واشیاء نادری

    میباشند ورفقایی که همه جا کمر بسته در اختیار آنها میباشند.

    یار دبستانی من این روزها ارتباطش را بامن قطع کرده برای آنکه

    من صاحب خانه واتومبیل شحصی نیستم ، او آمد ، دید ونوشت ،

    ورفت .

    حال این نمیه شب در میان سردرد وتب بالا نمیدانم چرا ناگهان بفکر

    او افتادم ؟\ نکند خدای ناکرده ….نه …نه  هرچه باشد او یار

    دبستانی من ورفیق گرمابه وگلستان من وشاهد روزهای بی تابی

    من بوده است .

    یاتر دبستانی من گفت : من تنها حزبم را عوض کردم !!!!!!.

    ………….. ثریا /اسپانیا / 20/2/2010

     

     

  • عقل میگوید…..

    جنبشی بی فایده ، نامفهوم  ، بی درنگ  وبا شتاب

    میان آمدن ورفتن ویا…مردن وماندن

    چنان سایه های کور وکر دربیابانهای هراس انگیز بی کمان ،

    بی تبر  وبی ریشه

    آه… باید رفت  باهمسفران باید رفت

    باید برخاست  با توشه های فریب ورنگ شده

    گوش به زنگ آوای مرگ

    اینک منم  که آشیانه بر با دم وروی درخت لانه دارم

    ……….

    عقل میگوید بما ن، احساس میگوید برو

    سوی دیار بی ثباتی در کنار درختانی که راه میروند

    ویا ….با تیزی تبر برزمین میافتند

    عقل میگوید بمان ، احساس میگوید برو

    تا مردن راهی نیست

    احساس مگو ید برو و…کویر را درآغوش بکش

    در کنار آن ریاکارن میدانی که…..

    سجده کردن تو بی فایده است

    آنها جامه هایشان را به راحتی  بر زمین میریزند

    زود عریان میشوند

    و خوب میفروشند

    لحظه های غروب بی پایان در قفس تنهایی می نشینی

    چشم به راه هیچکس

    آه…..اما من قلب معشوق را دردست گرفتم

    آنرا به آتش انداختم وبه تماشا ایستادم

    تا سوخت بی هیچ احساسی وبی هیچ هراسی

    واین قانون جنگل بود

    …….ثریا اسپانیا / 18 فوریه 10

    پس از یک تب وبیماری……..!

     

  • خجسته آ زادی

    امروز چنان شدم که بر کاغذ !

    آزاد نهاد ، خامه نتوانم

    ای آزادی  ، خجسته آزادی

    از وصل تو روی برنگردانم……… ( ملک الشعرای بهار )

    ………………….

    دلم میخواهد که بنویسم ، بنویسم و بر این باورم  کسانیکه مینویسند

    زنده بودنشان را نشان میدهند .

    کسانی که چشم ما به دست آنها بود ، رفتند وکسانیکه زنده اند بدون

    آنکه اثری قابل توجه خلق کنند همچنان درحا شیه راه میروند چرا

    که دچار همان تیغ برنده ای  میبانشد که موی بر تن انسان راست

    میکند ، تیغ سانسور بعضی ها هم خود سانسوری میکنند.

    هدایت رفت با کاکو یش وعلویه خانم ، جمال زاده با شکر هایش

    بخاک سپرده شد ، بزرگ علوی وچشمهایش دیگر زاده نشد، چرا

    که ممنوع القلم بود ، دیگپر شاهکاری بوجود نیامد ، دیگر دشتی و

    یا حجازی به دنیا نیامدند ، دربین نویسندگان شکوفایی از بین رفت

    وپسر بچه های دیروزی به میدان آمدند وکلی راست ودروغ را بهم

    بافتند وبه زیر چاپ فرستادند ودر همین راه به لقب _ استادی_ هم

    مفت -خر شدند !یعنی مفتخر شدند !!!!

    امروز ما  خود خودمانرا از قلم منع کرده ایم ودیگر سعید نفیسی نامی

    نیست که بر کتاب هر تازه کاری مقدمه ای بنویسد ، صادق چوبک پیر

    شد ودیگران دور خودشان چرخیدند ومترجمین ؟! آه …بهترینها رفتند

    به آذین ، تفضلی ، محمد قاضی ودیگران .

    ابراهیم گلستان دربرج عاج خود نشسته  وبرای کودکان داستان مینویسد

    چه بسا داستان ( داستان اسرار دره گنجی ) را باز گو کند وبقیه قلم را

    زمین گذاشتند وموش را به دست گرفتند وروی صفحه دواندند.

    غلامحسین ساعدی در اوج بود که فرود آمد ، احسان طبری دچار

    دگر گونی ودوار سر شد!! امروز ما باز دچار فقدان فرهنگ شدیم

    وبقول جناب شاعر متعهد احمد خان شاملو :

    این فصل دیگری است ، که سرمایش از درون

    درک صریح زیبایی ها را پیچیده تر میکند

    ……و چون با کودک سرو کارت فتاد / هم زبان کودکی باید گشاد

    چه بسا نویسندگان دیگری زاده شوند وما امید به فردای دیگری بسته ایم

    نویسندگان وشاعران که جولای ژنده استادی را به دور میاندازند وفقط

    به همان لقب نویسنده یا شاعر اکتفا میکنند

    هیچکس به تولستوی نگفت : استاد ،

    هیچ دولتی به شکسپیر لقب استادی نداد

    نام استاد سنگین است وآدمهای خیلی کوچک آنرا به دوش میکشندتا گم

    نشوند .

    ………… ثریا .اسپانیا / شنبه 13

     

     

     

  • واژه های بیمار

    طنز تلخ وتاریکی بود ، درروشنایی روز

    واژه هارا باید شست ودر صندوقی پنهان ساخت

    ودر پستو به آنها سلام گفت

    چرا اینهمه برای نور حسرت داشتیم ؟

    سنگه قلوه های گلی ، امروز آجر شدند

    سنگهای قدیمی ، تبدیل به خاکستر

    باید آنهارا در جوی آب ریخت ؛ تا با خود ببرد

    داشتم نام ترا در روشنایی مینوشتم

    درکنار باغچه ام که لبریز از عطر نعنا وگل سنبل است

    در این هوای دلپذیر

    و.. تنگ شرابی که شک را از من میدزدید

    در ضمیر مهربان خود ، پنداری دگر داشتم

    در کنار بلهوسانی که تنها ، دربهار بدنیا میایند

    ودر بهار هم میمیرند

    در کنار ارابه رانان راهزن

      شادمان در سوگ رنج مرده ها

    در جاده های اعتدال

    داشتم به عشق سلامی میگفتم

    سلام به آنکه ( درانتهای جاده ) بود

    سلام به گیاه بی رمقی که ازتشنگی

    رو به هلاکت میرفت

    سلام به درختی که میخشکید

    بی آب ، بی توشه در میان کودکان گرسنه اش

    چرا نتوانستیم با هم بخوانیم ، این سرود را؟

    این نغمه شادمانی را ؟ و…..

    گذاشتیم که باران ، غریبانه ، واژهای مارا بشوید !

    …………….ثریا/ اسپانیا / 22 بهمن 1388

     

     

  • شکوه پیری مرا نشاید

    » سالهاست که خنده برلبان ما نیامده است «

    » ماهم حق داریم که بخندیم « : بیشترازحد رنج برده ایم .

    ………………………………………………..

    تصمیم دارم  ریزه های خوشبختی خودرا از دست ندهم وبا دوستانم

    تقسیم کنم ، سالها ست که خنده برلبان ما نیامده است ، آنهائیکه ازدست

    رفته اند مطمئن هستم از خنده ما شاد خواهند شد .

    آهای! یخ بستگان وفشره شده درلحاف پیری ، از نو زنده شوید ، وبه

    دیدار خود بروید ، پیری را شکوهی است دلپذیر .

    به رسته های خود بنگرید این ریشه های نورس همچنان درختان یاس

    ونیلوفر ، خندان وشاداب  بر گیسوان سپید شما مینگرندومیخندند ،

    آه …. ای دوست قدیمی ، بیا باهم به نجات روح خود برویم ، بیا تا

    برخیزیم ، ونفس تازه کنیم  ، برقصیم  ونگذاریم که مارا از دایره بیرون

    برانند .

    قبول نکن : چون پیرشدی حافظ از میکده بیرون شو !!

    زمان عوض شده وپیری وکهنسالی جوانی تازه پاست وزمان زندگی

    جدیمان .

    از نیمه راه پر خطر  زندگی گذشته ایم ، همچو مرغ آتش زا پر و بال

    سوخته ، دوباره زندگی را از سر میگیریم.

    دوست من ، نگذار که غارتمان کنند ، چه کسی موی سپیدی برتارک

    سر ندارد ؟ .

    در اولین روز فصل بهار گذشته مرا گمان باین سخت جانی نبود .گمان

    نمی بردم که بتوانم چنین ایستادگی به خرج دهم ، اما امروز همه را به

    باغ شادی ودرختان تازه به دنیا آمده دعوت میکنم  به تماشای بهاری

    دیگر.

    همیشه از بهار بیزار بودم  اما این بار بهار برایم نماد زندگی نوینی است .

    دوست من ، بر خیز تا باهم به تماشای بهار نو برویم .

    …………

    شکوه پیری ، مرا نشاید ، مر نزیبد ،

    چرا که پنهان ، به حرف شیطان ، سپرده ام دل

    که…..نو جوانم ……….ثریا. اسپانیا

    شعر : از نادر نادر پور

     

  • ما ، سه زن

    و اما زن دوم……..

    او میگوید : ایمان ما ؟ ایمان منهم هست ، اما میل ندارم درهیچ رنجی

    شریک باشم .

    او دل رحم ، حساس ، نازک بین ، گربه ملوس وزیبایی در هیبت یک

    پلنگ ماده  ومیداند که چه غولهای وحشتناکی در دنیای ما لانه کرده اند

    وچه اندیشه های ناشا یستی او ومارا احاطه نموده است ،

    او دشواریهایش را میداند ومیل دارد که خودش به تنهایی آنهارا حل کند

    او افکار بلند پایه ودوراندیشی ندارد میلی هم باین کار درخود نمیبیند ،

    او زیاد میخواند ، وزیاد دنبال فراگیری است خوب نقاشی میکند وهر

    چه را هم که در کاسه دارد میخواهد همه دنیارا سهم بدهد !.

    نیش ها ، سوزشها ، کنایه هارا خوب احساس میکند اما به روی خود

    نمیاورد وبر خود مسلط است .

    او میداند که گریزی از طبیعت وقوانین آن نیست در هدف خود پشتکار

    بخرج میدهد حواس او همیشه درنوسان است گاهی مانند سیل سرازیر

    شده وهمه چیز را ویران میسازد وزمانی زمزمه اش مانند یک لالایی

    است که برای نوجوانش میخواند.

    و…… سر انجام  ما سه زن آموخته ایم که تنهاباشیم  واموخته ایم که

    هر لحظه آماده برای از دست دادن  آنچه را که داریم .

    ثروت ، خوشبختی ، عشق ، کار وزندگی ، ما سه زن در احاطه هفت

    مرد دیگر هستیم ، اما آنها نیز فرزندان ما میباشند وباید ازآنها خوب

    نگهداری کنیم .

    ……………ثریا /اسپانیا /دوشنبه /8 فوریه 2010

  • و…. ما سه زن

    زن اول

    تقریبا گم نام زیست بدون تشریفات وهیچ بدرقه ای به گور رفت ،

    شما اورا نمیشناسید نبوغ داشت اما نبوغش چون روغنی درون آتش

    سوخت وبه هوا رفت چندی به حال بیماری افتاد یار وهمدل خوبی هم

    نداشت که شاهد همدردیهای او باشد او جان ملتهبی داشت که دردنیا

    وتفکر این زمانه برای آدمهای حسابگر وافکار قالبی شان خطرناک بود

    این معمای دوران ما وهمه دورانهای گذشته ، حال وآینده میباشد

    همیشه از گور تا گهواره چون بیماران شبگرد در دخمه ها به دنبال

    رویا وآروزهای خود میرویم وچون گاو عصاری درهمان مسیرکه

    به قرون وعبورراهای گذشته هاست برمیگیردیم وهیچکس نباید پای

    ایر این دایره بیرون بگذارد .

    ……….

    بت شکستن عواقب هول انگیزی دارد

    در گذشته مردم افکار وعقاید خودشانرا با خود بگور میبردند ویا به

    سینه ای محرم ومحترمی میسپردند ، اما امروز از برکت سر دنیای

    مدرن وتکنولوژی  ، همه درخانه های یکدیگر تا پنهانی ترین زوایای

    عقیدتی دیگری راه پیدا میکند  واگر مطابق شئونات زمانه نبود حداقل

    مجازاتش ….قرنطینه … است تا خواب خوش زمانه را بهم نزند او

    همه دست نوشته هایش را مرتب کرده ودریک بسته کوچک که به دور

    آن نخ بسته بود قبل از مرگش برایم فرستاد.

    او در دانشگاه حیوانات ماقبل تاریخ در رشته تطبیقی میمونها با انسانها

    درس خوانده وعضو برجسته جانوران ووابسته به گروه خاکبرداران

    وباستانشناسان درحوالی اقیانوسها میزیست دراین رابطه کتابهای زیادی

    نوشت ( فقط نوشت ) بدون آنکه بچاپ برساند گاه گاهی شعرکی هم

    میسرود که خودش نامش را کلمات موزون میگذاشت !!!

    همه اورا در یک قرنطینه گمنامی جای دادند چرا که بی پروادر باره

    دیگران مینوشت ، دیگر هیچگاه اورا به باشگاه حیوانات تاریخی راه

    ندادند ودرهیچ جا نامش را به زبان نمیاوردند او گناهکار بزرگی بود

    برضد قوانین از پیش ساخته وقالب شده اجتماع سر بلند کرده بود

    آه اگر این دانشمندان نبودند دنیا در چه |آرامشی بسر میبرد مثلا اگر

    آن مرد لهستانی (کپرنیک) که آمد وترمز این زمین را کشید وهمه

    معیارهای خوب را بهم ریخت  وگفت این زمین بخت برگشته تا قیامت

    به دور خورشید میچرخد وستارگان به دنبالش ، بلی تا آن زمان مردم

    نمیدانستند که این خورشید تابان عاشقانی دارد که بسیار دلخسته وبه

    دورش میچرخند بعد نیوتون آمد وبدتر ازهمه گفت که این زمین جاذبه

    هم دارداین عاشق دلخسته جاذبه ای دارد که همه چیز را درخود فرو

    میبرد  مانند همان سیبی که حضرت آدم ابولبشر تقدیم آن مادینه گناهکار

    حوای متمرد کردوهر دو از بهشت خد اواندی بیرون رانده شدند.و…..

    ……..نوشته های این بیچاره گمنام همچنان دردست من است.

    ………….ثریا /اسپانیا/

     

  • …..و ما سه زن

    زن سوم :

    بایست  تا ببوسم آن سیاهی شب را که

    که در مردمک چشمانت خانه کرده است

    بایست تا ببوسم آن دستهای اسیرت را

    که دردنیای لاشه ها ، بی گناه میچرخند

    بایست تا ببوسم  آن پیکرت را

    پیکری که درتاریکها ی شب وشبکوران پنهان است

    پیکری که لایق حریرنقش دار واطلسها بود

    اینک دستان خسته ات ؛ آویزان از شانه هایی

    که نشان تسلیم است

    دستهایی که در آسمان میچرخید وکمک طب میکرد

    حال آن بازوان نحیف  مرا به زاری میکشاند

    ای روح ناشگفته

    در لابلای قصه غصه هایم پنهان بودی

    ومن درگشایش درهای لبریز از نور

    ترا ستایش میکنم

    ترا که ساخته وپرداخته انگشتان بی حلقه ام هستی

    و……….

    مارابه سخت جانی خود اینهمه گمان نبود.

    ……………………………………

    از اینکه در جلد سوسمارم

    و به گذرگاه مینگرم  ، خوشحالم

    از اینکه سوسمار شده ام  شادم

    دو پرنده پرگورا

    بلعیدم

    وقورت دادم

    باران بشدت بر پنجرها میخورد

    از باران بیخبرم ، نمیدانم باران چیست

    باران ؟ نمی است که جنگلهای خشک را تر میکند

    در زیر باران میشود جفتگیری کرد

    ………………………………………..

    سالهاست که بوی جنگل را فراموش کرده ام

    ونمیدانم گل نیلوفر کجا میروید

    رودخانه  از کدام مسیر حرکت میکند

    درخت بیدمشک چه بویی دارد

    تمشک درکجا میروید

    وبرفها روی کدام قله ها مینشینند

    دریاچه ها چه رنگی دارند

    دریا آنسوی خانه ام خاکستری است

    وابر بی باران برآن سایه انداخته است

    …………………………………..

    ببین ! همه درها بسته وکلید آنها درحلقوم دیوان است

    نمیخواهم بترسم

    از ستونهای آهنی واهمه دارم

    نسیم گم شده ، گلها به روی فرشها چسپیده اند

    ستاره هارا نمیشود دید ویا آنهارا شمرد

    چرا اینهمه تو خاموشی ؟

    میخواهم به درخت صنوبر پیوند بخورم

    میخواهم عریان شده درحوضی لبریزاز ماهی قرمز

    آب تنی کنم وتن بشویم

    و تو از پشت پنجرها مرا باحیرت تماشاکنی

    گوهر بکارت برباد رفته امرا

    با سکه ای اندازه بگیری

    ترا درهمه شبهای تنهاییم

    دربسترم دیده ام

    و در  پشت شیشه های تاریک

    سایه سرگردانت را.

    ………………………………….

    ثریا .اسپانیا / از یادداشتهای روزانه

     

  • یادداشت

      روزی ، ارابه ای کوچک مرا سوار کرد ، من بر بالای آن ارابه

    از کوچه های دبستان تا پس کوچه های دبیرستان ، از یادبودها وعشقها

    در زیر درختان نارون  ، از اولین بوسه ای که پنهانی باو دادم ، از

    میان کشتز ارهای خاطره انگیز ، از کرانه های دریاها ها ورودخانه ها

    عبورم کردم.

    در ایستگاهی توقف نمودم، قلبم میطپید ، ایستادم بگمان آنکه از پنجره

    از بام خانه ای ، از آسمان خاکستری ، از کوچه های پیچ در پیچ از

    خیابانها وخانه های چهارگوش ، صدایی بشنوم ! همه جا سکوت بود

    سکوت ، همه جا بوی مرگ میداد ، همه جا پراز غبار اندوه بود ،گویی

    قرنها گذشته  ،گویی هیچکس در این سر زمین زنده نبوده است .

    آنوقت دانستم که پای به سر زمین ابدیت گذاشته ام .

    ……………………………………………

    هیچ سرباز حرامزاده کثیف وبی پدر ومادری ، که بخاطر کشورش

    خودرا به کشتن داده است در جنگ  پیروز نمیشود ، درجنگ همیشه

    آن حرامزاده ای بی پدر ومادری پیروز میشود که سایر حرامزاده ها

    را میکشد. ؟

    ……………………………………………….

    از یادداشتهای قدیمی وروزانه ! ثریا .اسپانیا/

     

  • زنگها برای چه کسی به صدا درمیایند

    امروز از روزهای بد من است ، بنا براین  میروم به سراغ رویاها

    ومانند یک شاگرد مکتبی گریز پا دفترچه های قدیمی را باز میکنم

    وسر گرم دله گی ودست بردن درون آنها هستم .

    …………………………………………..

    دوران جنگ اقتصادی است ودر حال حاضر اژدهای زرد سر

    بر افراشته یا برد یا باخت ، چه کسی دراین میان پیروز میشود؟

    یاهمه فرمانروایان واربابان دنیا باید باهم سازش کرده وبر  ضد

    این یکی قد علم کنند  ویا آنکه در پس دیواری از انواع واقسام لوازم

    با برنامه های بزرگ خود تا دندان مسلح شده ورودررو بایستند .

    امروز منافع جویان هم یک جبهه مشترک ایجاد کرده اند گاهی خریده

    میشوند وزمانی با یک تکه ( هدیه ) به یکدیگر خیانت میکنند واز

    یکدیگر میدزند.

    مادینه هایشان نیز بیکار نیستند  آنها نیز درصددبردن وپیمان بستن از

    این بستر به آن بستر میخزند وچشم هم چشمی با یکدیگر مسابقه دارند

    زنگها برای چه کسی به صدا درمیایند؟؟!! .

    ما فریب خوردگان دیروز وامروزی هم داریم درومیشویم جوانانمان

    با بی تجربگیها وتنشهای حاد بی هیچ ترسی جلو میروند ودلقکهای

    هزار رنگ هم عده ای را سرگرم نگاه داشته پشت تریبونها چانه بالا

    میاندازند وخودشان را پاره میکنند.

    ………………………………………………

    روزی دروغی بزرگ همه را بر آشفت وهمه پستی ها ، رذالتها

    وزبونیها وریاکاریها را روی ملتی تف کرد واین گله جهنمی با

    خودخواهیها وبی اندیشه وخام پیروزمندانه تاختند وگردبادی بزرگ

    رابر  پا کردند  ، کینه هایشان را که خفه شان میکرد به صورت

    اطاقهای ناریک درآوردند ، با بی نظمی وآشفتگی، سراسیمه

    خانه بزرگ ملتی را تبدیل  به یک زندان نمودند  ، حال گروه گروه

    جوانان تب کرده وسر خورده میدوند ، سکندری میخورند ، شاخ

    به شاخ میشوند وسر گیجه وار بسوی جایی میروند که نمیدانند

    کجاست ، مرز نومیدی آنهارا دیوانه کرده است………….

    ثریا .اسپانیا / از یادداشتهای قدیمی وروزانه !!!!!

     

  • رویای نیمه شب

    آن روزها که از چهار چوب پنجره

    خورشید طلایی را میدیدم ، او زیباترین موجود تاریخ بود

    به همراه سایه اش ، نور نیز می افرید

    آماده صعود به قله بلندیها بود

    در هر قرنی  تنها یکبا ، تنها یکبار

    موجودی چنین ظهور میکند

    او ، آن خورشیدروشن درخشش صبحگاهی را

    میافرید

    و ماهر صبح صدای زندگی را میشنیدیم که میگفت :

    صبح بخیر

    با شروع شب سیاه وسایه منفور وتاریک عکس ماه

    او به زیر ابرها خزید

    او که از بامداد عمرم بامن همنفس بود

    خورشید سیاه شد ، نور آن در شب تاریک پنهان

    من ماندم وکشتی بی نا خدا

    به او …به آن زن …که بچه ای را میکشید

    گفتم :

    در هر قرنی تنها یکبار ، طبیعت بخشش دارد

    وچنین موجودی ظهور میکند

    وتوآنرا تصاحب کردی

    آخرین وزیباترین نمایش جهان تمام شد

    زیبایی ها فراموش شدند

    کسی دیگر نه ابهت را میفهمد ونه اصالت را

    وبه یاد نمیا ورد که

    همه به زیر خاک فراموشی رفتیم

    ما آدمهای فراموشکار

    آرامش زیر برکه  وماسه های سفید ساحل را

    فراموش کردیم

    ما آدمها ، باضجه آشنایی بیشتری داریم

    ومیل داریم که دستها وقلبهایمان

    خاموش بمانند

    ما آد مها در شعله ها میرقصیم وپروایی نداریم

    ازاینکه :

    دیوار سپید وروشن مارا سیاه کردند

    و…رنگ سپید را ازیاد بردیم

    اینک رنگ سیاه بر تارک ما نشسته است…

    ……….ثریا .اسپانیا. دوشنیه 1-2-2010

     

  • مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد

    مطرب بیرون از صحنه

    باز پای به صحنه گذاشت

    با ساز خموش وغمگین خود

    مطر دیگر آن ( نوازنده دلها) نبود

    هیچ یاد ویادواره ای درچشمان مرده اش

    دیده نمیشد

    چشمان او به روی دنیا بسته شده ، تنها

    دهان کلاهش باز بود

    مطرب پای برصحنه گذاشت

    با آخرین زخمه هایش

    و….صله …در کلاهش ….فراوان

    در آن روزها که آواز بلبلان خاموش

    وقناری مرده بود

    در کنج قفس تنهائیش

    ………….شنبه

  • همسایه

    در اینجا ، غروب طولانی است ،

    انوار سرخ فام خورشید ، در امتداد این غروبها

    سایه خسته مرا برجسته میکند

    سایه ای گمشده ، سایه ایکه همیشه بامن بود

    ………..

    دراینجا شبها طولانی ترند

    و..شب تاریک سایه مرا گم میکند

    چنان گم شده خویشم که

    خبرم نیست کجا ایستاده ام

    دراینجا مردم از ما ، گریزانند

    آدم دراینجا زندانی است

    ومن تنهایی خودم را مانند صلیب آنها

    بر دوش میکشم

    پنجره اطاق من تاریک وپنهان است

    یک پنجره تاریک در همه جهان

    سکوت درختان وباغچه ، به همراه نسیم سرد

    که گویی از گورستان میوزد ، مرا میلرزاند

    فریاد میکشم ، صدایی نیست ، پاسخی نیست

    مشتی به دیوار کوبیده میشود

    ……….

    مهتاب بلند آسمان

    بر خانه ها سایه انداخته است

    در یخ ترین اطاق  ، زیر سردترین روکشها

    قصه همخوابی زن همسایه را میشنوم

    زن ناله میکند ، مرد میغرد

    چشمم را به سقف سفید میدوزم و……

    لحظه هارا میشمارم

    یک…دو….سه…. ادامه دارد!!!

    به یاد چه کسی هستم ؟

    بیاد کسانیکه عشثق را درکیسه زباله

    پیچیده اند

    و امید ستارگا ن را مبدل به یاس کرده اند

    به یاد زنانی که مردانی را برای چوبه های دار

    زادند

    بیاد مردانی که تاریخ را تاب دادند

    یک …دو… سه … ادامه دارد

    تخت آهنی لحظه ای نمی ایستد

    همچنان روی زمین لخت میلغزد

    خوشا بحال شما !!! که عشق برایتان زندگی است

    ومرگ برایتان یک حکایت

    وتاریخ را در بطن همین زنان ساخته اید

    …………..ثریا /اسپانیا/ جمعه

     

  • سهم من

    چنانچه روزی پیمانه لبریز شود ، آن پیمانه را به دست ( من ) دیگری

    میسپارم .

    منی که از من زاده شد ، منکه سرگشته وحیرانم در این غر بت سنگین

    هنگامیکه این بنا های دروغین فرو ریزد ، من با روح پاک خود ، آنجا

    خواهم بود .

    دنیای زیبایی ها برای من وما پایان گرفت ، دنیاییکه همه زیبایهایش

    عمق د اشتند وحقیقی بودند ویا من اینگونه میپنداشتم .

    دنیایی که دردهای من وما ارزش داشت واین درد تا زمانیکه بخواب

    ابدی فرو رویم ادامه خواهد داشت .

    خون اصیل من یک خیزاب است که نبض یک ملت شریف اما رشد

    نیافته در آن موج میزند .

    گویی من ، بدون سهم بدنیا آمدم  وبرای این حق ولادت ، هیچ شادی

    وخوشی برایم نبود .

    اشعه های رنگین کمان زندگیم ، خاموش وهیچ زمانی برای پایان

    گرفتن رنجهایم کافی نیست .

    از نخستین فریادم  تا زمان آخر در لحظات عشق انگیز وشبهای

    شادمانی  جایی برایم نیست .

    دنیاییکه در آن بهترین شادیها موج میز د ، سهم من رنجی بود که

    درون سینه نهفته داشتم .

    زمانیکه این بناها فرو بریزند ، آنگاه من با روح پاک خود به تماشا

    خواهم ایستاد.

    …………………………………………………..

    ثریا / اسپانیا / سه شنبه 25 ژانویه 2010

     

  • ادامه

    نه ! نه ! هیچ مایل نبودم بسوی آنها بروم ، آنها چه میخواستند ؟ مشتی

    اجیر شده که میبایست مانند یک خدمتکار خوش خدمت ووظیفه شناس

    کارشان را ادامه میدادند ، ایکاش درآن زمان خوابی افسانه ای بر روی

    آن سر زمین سایه میافکند وامروز را باتمام خیزشها وجدالها میدیدند ،

    چه بسا سر از خواب مستی وافیونی خود برمیداشتند ، آنها دست به –

    اسباب کشی زدند دستهای زمخت وبی کله وقوی تری را نیز به کمک

    گرفتند ، هرچه بادا باد ، خانه را باید ازنو ساخت ، دیگر کهنه شده ،

    هریکی سازی میزد  ، همه چیز ویران شد بی آنکه هیچ فکری برای

    نوسازی آن در مغز علیلشان داشته باشند همه تشنه بودند ، برای آنکه

    زمینی را کشت کنیم  اول باید سنگهارا برداشت ودرختهاراسوزاند .

    سپس مشغول خاکبرداری شد  فشار پشت فشار بدون آنکه بدانند این

    خاک برداری گوری است برای خواباندن پیکر مرده خودشان .

    دختران وزنان جوان وبی تجربه در زیر غربال گفته های زیبای رهبر

    غش میکردند واشعارنوین را دست به دست میگرداند بدون آ نکه کلام

    آن را درک کرده باشند  ( میخواستند خانه را ازنو بنا سازند )!!و….

    امروز زمینهای خانه اجدایم را میبینم که به غارت میروند وآنچه باعث

    غرور ومباهات بود گم میشودودراین دنیای واقعی واین کشتارها که از

    جانب نشخوار کنندگان سازمانهای بزرگ ( کود سازی ) وبرای رشد

    بیشتر وزودتر هرچه کشتزارهای آهنی خودشان شکل گرفته است ،

    زمینها وکشتزارها ی گندم به زیر بشکه های سمی فرو میروند همه را

    میسوزانند تا گورستانی برای سم های وزهر های خود درست نمایند ،

    در فکر آن هستند که ضرب العجل همه چیز را به دست آورند .

    شکم های سیری نا پذیر این درندگان بزرگ به همراه سگهایی که

    آنهارا خوب تغذیه کرده بجان مردم رهایشان ساخته اند (روز نامه ها

    رسانه ها و….) که همه نا م پرابهت مطبوعات وهنر وغیره را بخود

    آویزان کرده اند مردم را خوب سرگرم میکنند و……

    چه خوب شد که به آخر خط رسیدم دنیای خوب من نابود شد وفردای

    شما عزیزان چگونه خواهد بود ؟ تنها میدانم که اندیشه هارا موریانه ها

    خواهند خورد ودر نشستهای شرم آور خود ودرپناه شوخیهای بی مزه

    ملتهارا که قطره ای خون درجانشان باشد به میدان میکشند ودر راه

    نابودی آنها میکوشند  همه چیز صرف ( بمب ) میشود گندم ، برنج ؟

    ها ، ها ، در سر زمینهایی که میلیونها آدم از گرسنگی میمرند ،سوزانده

    میشود وبجایش ( بمب  ) کاشته تا سر موعد مقرر آنهارا منفجر کنند

    مرزها را بهم نزدیک سازند وجامعه ملل ؟؟؟ یک محفل خودمانی است

    که همیشه به دست کوچکترین آ دمها ست ودر عمل ، به دست خودشان

    بله دوست عزیز ، گفتنهیا زیاد است بعضی جاها بعضی چیزهارا نباید

    گفت وبقول آن شاعر متعهد دهانت را میبویند که مبا دا ……..

    وآن چه البته بجای نرسد ناله من وتوست .

    ……..پایان .ثریا .اسپانیا

  • مسافر زمان

    دلسوزیت را برای خودت نگاهدار ، دوست من ، دیگر اینجا کا شته

    شده ام اگر دوباره بخواهی مرا از گلدانم بیرون بکشی ، خشک میشوم

    دیگر از جابجایی حرفی مزن ، من حتی زمانیکه برای خرید میروم

    همینکه از خط خانه ام دور میشوم خودم را در یک شهر  بیگانه میبینم

    آرزو دارم زود برگردم ودوباره روی همان صندلی گنده دسته داربنشینم

    وبه روویا فرو روم ، رویاهایم را دراطرافم پخش کرده ام یکی یکی را

    بر میدارم نشخوار میکنم  بعضی هاراهم در دستشوئئ تف میکنم.

    خیلی متاسفم که اینگونه برایت مینویسم  در گذشته با کسانی بر خورد

    کردم که رفتار وکارهایشان اندیشه های مرا مسموم میکرد حتی آنهائیکه

    از همه آزاده تر وباصطلاح جوانمرد تر بودند گرایش بیشتری به بالا

    رفتن داشتن آنها گرد جهان میرقصیدند ومیل داشتند که دنیا ومردمش هم

    گرد آنان جمع شده وبا ساز آنها برقصند ؛ آنها کمتر به دردها ورنجهایی

    که دیگران در درونشان بود اهمیت میدادند ویا آنهارا میشناختند بنا براین

    خیلی کمتر علاقه به انچه که درپیرامونشان میگذشت نشان میداند .

    آنها شیفته افکارخودشان بودند زنان ودختران را نیر به میدان کشیدند

    آنکه از همه بزرگتر بود وسر دسته را بعهده داشت در فکر ساخت

    دنیای نوینی بود اما بیشتر فکر انتقام در اندیشه های او جاری بود ،

    وبه همین علت اول ( دربار را به مبارزه خواند ) ودر تدارک یک

    انقلاب بز دلانه وبی دوام همه را بگرد خود جمع نمود.

    از همان ایام من خودم را کنار کشیدم احساس کردم باید از این جماعت

    دور شوم متاسفانه این اندیشه ها همه گیر شده ومانند لباس مد روز

    همه بسوی آن میشتافتند.

    من سر زمینم را دوست میدارم ، همان آسمان خاکستری وپریده رنگ

    همان آسمان خاکی وگلرنگ کویر همچون دخترانش ، افق ، جنگلها ،

    تپه ها وآن کوه سپید پای دربند را ، آواز بلبلان وسحر  خیزی در

    پیرامون کوهستانها وصدای ریزش آبشار از فراز تخته سنگها ،

    اشعار شعرای گذشته ، موسیقی دلکش ، وآوازهای محلی ، رقص

    و…….اینها چه میگفتند ؟ از سر زمینهای یخی ، ومادینه هایی

    که در یخبندانها مانند بردگان در کارگاهها مشغول بودند ، از نانهای

    بسته بندی شده وبی مزه ، ردای بلند وپوتین های چرمی با گل میخهای

    آهنی بر فراز میدان سرخ ؟ نه ، نه ، هیچ مایل نبودم ونیستم که با آنها

    همسفر باشم .

    ………. ادامه اش را برایت خواهم نوشت

    تا بعد………..ثریا. اسپانیا