Author: Soraya

  • دنیا قهرمان میسازد

    زمانیکه دنیا میرود تا قهرمانان را فراموش کند ایران میرود تا قهرمان

    بسازد ………..؟

    این متن را من ازیک برنامه تلویزیونی که در سی و هفت سال پیش از

    شبکه های تلویزیون آمریکا با هر دقیقه پانصد دلار خرج ، پخش میشد

    گرفته ام ، آن زمان دنیا دچار کمبور قهرمان بود ! ومادام بواری ما

    بهترین لقمه ای بود که میشد بخورد مردم داد متاسفانه خیلی زود این

    برنامه جای خودش را به قهرما نی دیگر داد تا از او تکه ای از  روح

    خدا بسازند وبه سر زمین ما صادر کنند.

    دیروز همه روز گریستم ، هنگامیکه دیدم شاه اسپانیا با پشتوانه شاهانه

    قدیم خود درکنار همسرش وسایرا فراد فامیل بانتظار قهرمانانشان –

    ایستاده اند ، نه اینکه قهرمانان به صف با یستند تا حضور ملوکانه

    اعلام شود ، بچه ها دست دردست یکدیگر با همان پیراهن قرمز خود

    به دنبال مربیان وارد تالار بزرگ کاخ شدند که شاه وفامیل او

    بانتظارشان ایستاده بود ، شاه یکی یکی را درآغوش پر مهر خود فشرد

    بوسه بر گونه هایشان زد وسپس گفت که شما روح اسپانیا هستید

    اسپانیا با وجود شما زنده است وباعث افتخار منید ، با آنها عکسی

    به یادگار گرفت وبچه ها پیراهن قرمزی را که همه امضا کرده بودند

    باو هدیه دادند وسپس راهی بزرگ داشتی شدند که ملت اسپانیا برای

    آنها تدارک دیده بود .

    من ابدا وارد رگ اقتصادی این ورزش نمیشوم آنچه که مرا به گریه

    واداشت همبستگی این ملت است همه یکپارچه اسپانیا شده بودند واین

    درحالی است که زمزمه ها از ناحیه کاتالونیا برای جدا یی همیشگی

    ار کشور ودامن مادر بلند است .

    این درحالی است که باسک نیز میخواهدجدا شود .

    بچه ها دیروز کشور را بهم دوختند ویکپارچه ساختند درحالیکه

    پنج نفر از آنها اهل کاتالان ، یک از اهالی آندالوز وچند نفری

    اهل مادرید بودند ، وینسته دل بوسکه مربی مهربان همانند یک دایه

    خوب آنهارا ترو خشک میکرد نه مانند یک ارباب که به برده ها فرمان

    میدهد . آه چه رویای دلنشینی بود اگر  بچه های ماهم در آغوش پدر

    بودند وسر بر شانه او میگذاشتند وبه مهربانی های او پاسخ میدادند ،

    در حال حاضر قرنها باید بگذرد تا خرمهره در صدف مروارید گرد..

    ……….. بچه ها متشکریم …….بازهم متشکریم ……….

    ثریا / اسپانیا/ سه شنبه 13.7.

     

  • ویوا /اسپانیا !

    امروز تنها راه میروم ، تنهای تنها ، اما بر سر عقیده خود ایستاده ام

    کم وبیش اکثر دوستانم از من دورشده اند ! حمله ها ، زخم زبانها ،

    از سوی کسانیکه با سازش کاریها خود انس گرفته اند وابایی ندارند

    از اینکه  هر لحظه بشکلی بت عیار در آیند ، این دوری واین جداییها

    مرا از آنچه که هستم دور نمیسازد ، چند سالی میشود که مشغول

    نوشتن وگاهی بر باد دادن ریاکاری های دیگران میباشم  سیاسی نیستم

    وچندان هم تمایلی ندارم که گامی دراین راه بردارم سیاست بازی یعنی

    دروغگویی وشیادی وپنهانی دزدی کردن این کارها از من ساخته نیست

    ونوشتن درباره سیاسیون هم کاری بیهوده است .

    امروز همه سر زمینها با هم درجنگ وجدالند وهر روز تعداد بیشماری

    از انسانهای بیگناه بکام مرگ میروند ، من مشغول خاطره نویسی ام

    کار چندان آسانی نیست در مسیر راهم به همه گونه آـدمها بر خورد

    کرده ام  از شازده های قلابی ، تا پست تر ین وریاکارتر ین آدمها ،

    فهمیدم که بسیاری از آنها از طبیعت انسانی خود فرسنگها به دورند ،

    آنر وزها تجربه کمتری داشتم ونمیتوانستم درباره خیلی چیزها وخیلی

    آدمها بنویسم ، اما امروز آنچه را که درحافظه ام پنهان نگاه داشته ویا

    روی ورق پاره های پنهانی نوشته ام باز نویسی میکنم .

    آنروزها جشن میلاد مسیح برای من روز پر شکوهی بود وآرزو داشتم

    که یک مسیحی میبودم ، دوستانم همه مسیحی ویا خارجی بودند امروز

    متاسفانه از آن روح پاک مسیحیت وآن دوستان خوب خبری نیست .

    امروز هنگامیکه میبنم کشیش ها فریاد بر میدارند که ای وای ایمان از

    میان ما رخت بربسته چندان تعجب نمیکنم  ، در هرکجا که دین ، ایمان

    به زور بر مردم تحمیل شود طبیعی است روزی همه از زیر این فشار

    فرار میکنند وخودرا رها میسازند ، تفاوتی نمیکند که ما به تعلیمات

    مسیح بازگردیم ویا راههای دیگری را بپیماییم آنچه مسلم است صدای

    خداونداز کوه سینا بر نمیخیزد واز شعله های آتش دستوراتی صادر

    نمیکند ، از کوه طور وغار حرا صدای او بر  نمیخیزد ، صدای او

    عصاره عشق وزیبایی وآنچه راکه ما دردرنمان بنام انسانیت پنهان

    داریم ، بر میخیزد ، آه افتخار وعزت بر کسی باد که بگوید سعادت

    بشر درکجاست ؟  .

    ………………..

    در محوطه باغ وحش کوچک شهر ما ببر بنگال درون قفس تنها ازاین

    سو به آن سو یک مسیر را طی میکند ، مسیر کوتاه باندازه پانزده گام

    بطور مرتب وشمرده در یک نظم خاص وحساب شده ای راه میرود ،

    چشمان زیبای او مانند دو دره عسل که روی آنرا موم گرفته باشد

    به پشت شیشه حایل بین توریستها وتماشاچیان خیره میشود ، بی اعتنا

    مغرور ، بی حوصله وزمانی پشتش را بسوی آنها میکند .

    دراین سوی شهر شیر پیری مسیر پانزده متری بالکن را هر روز طی

    میکند آن ببر در قفس بفکر جنگلهای بنگال است ومن بفکر کوه بلند

    سپید پای دربند دماوند ، نگاه هردو ما مرده زیر قشری از موم وخاک

    هر دور از سر زمینمان دور افتاده ایم ، اورا باینسو برای تماشا آوردند

    ومرا باین سو راندند تا تماشاچی باشم.

    هر دوی  مایک مسیر پانزده گامی را هرروز طی میکنیم از این سو

    به آن سو هر دو بیحوصله ، وبی سرنوشت.

    زنده باد اسپانیای قهرمان / دوشنبه /12/7/010

    ثریا.

    ………………………………………………

     

  • جان جانان ، هوای توست درسرم

    با پیکرهای سنگین خود ، مرا درهم نکوبید

    هنوز درنیمه ی راهم

    چمدان خستگی هایم باز نشده

    بگذارید پنجره هارا باز کنم

    بگذارید ستاره هارا بشمارم

    مرا درهم نکوبید

    که …خود یک ستاره ام

    یا یک تصویر مبهم از سیاره دیگر

    من ، آن غریب حادثه

    در سایه پندارشما

    بی چراغ ، بی روشنایی

    تصویری نامشخصی بر دیوارم

    دستهایم قدیمی

    پاهایم استوار

    پیکرم ، نیز قدیمی است

    همان تندیس سنگی ام  که ،

    به دست روزگار تراش میخورد

    هنوز باغبا ن ، در سحررا نگشوده

    هنوز عطر گل اقاقیا

    در زوایای بینی ام پنهان است

    ای عاشقان دیروز

    روزی درتاریکیها ، گم خواهید شد

    بی هیچ ستاره روشنی

    روزی درغوغای زمانه ، گم خواهید شد

    بی هیچ نشانه ی .

    …………..

    ملال خورشید ، آ سمان سرخ ، اطاق داغ

    همه ایام عمر فرسوده است

    یاد عهد جوانی ، دردیار خورشید

    درکنار پنجره داغ

    دلم هوای باران را دارد

    آسمان آبی ، هوا خنگ ؛ نسیم شادی بخش

    کوهها سر بلند ، سر سبز

    دشتها پراز شقایق

    دره ها لبریز از سایه

    و….من دلم هوای آفتاب را دارد !

    نه !

    هوای توست درسرم

    نه ابر ، نمه باران ، نه آفتاب

    نه اشیان، نه همدم ، نه یار

    نه پهنه شانه های دوست

    نه خانه ، نه کوچه ، نه آشنا ،

    نه زبان گفتگو

    بهر کجا که روی آسمان همین رنگ است !

    گرد ملال بر چهره پنجره ها

    در آستانه گرمای ظهر

    ومن ای دیار یاران ، دلم تیره

    هوای ترا دارد

    هوای ترا دارد………..

    ……….ثریا . اسپانیا. یکشنبه . یازدهم جولای ……..

     

  • فوتبال / بچه ها ….متشکریم !

    پرچم سه رنگ نارجی ، وزد ونارنجی را به دست گرفتم وبا  شور

    وهیجان به همراه شادی دیگران فریاد کشیدم : بچه متشکرم !!!!

    به هنگامیکه گلها ی رنگا رنگ را بپایهای آنها ریختند وملکه با شور

    وشادی برایشا ن کف میزد ، اشکهایم سرازیر شدند .

    افکارم به دوردستها میرفت بر گرد جوانانی که دیگر به تن پروری

    عادت نکرده اند وبخاطر خوشیها زندگی نمیکنند آنها نیز با آنکه تیرشان

    به هدف نخورده باز  خاموش ننشسته اند  ودر بستر ننگینی بخواب

    نرفته اند .

    برایم خیلی دیر است که درپیکارشان شرکت کنم درکنار جوانانی که

    در  سر زمینم محبوسند .

    دیگر در آن سوی دنیا بالکنی نیست که من پرچم سه رنگ خودم را

    به دست بگیرم وفریاد شادی برکشم وبگویم ، بچه ها متشکریم ،

    همه جای دنیا بزرگانی متولد میشوند وکسانی که خودرا درراه انسانیت

    در راه آرمان وهدفشان قربانی کرده اند .

    مخواستم یکروز بتوانم آرزویم را بگویم نه با حرف بلکه  با عمل  –

    هرچند که بی پاداش باشد ، آن مرگی زیباست که آسایش دیگران را

    در پی داشته باشد ، نه یک عمر بیحاصل وبیهوده .

    بامید آنروز که فریاد بکشم : بچه ها متشکریم ، بچه ها متشکر یم …

    …………..ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه ………….

     

  • چشمان شیشه ی

    آنروز  که نگاهت ، روح مرا تیره ساخت

    گریستم ، کدورت نگاهت بدان گونه بود که

    لباسی سپیدرا به سیاهی بیالایی

    نگاهی بود غریبانه

    از دوچشم شیشه ای

    ازآن دوچشم همیشه فروبسته

    بمن فهماندند که  :

    راه به بیراهه میرود

    مهربانیها بخاک سپرده شد

    مهر من ، پندار من ، سرنوشت من ،

    زیر نبردی سنگین

    آفتاب را فراموش کرد

    به جز شهر غربت را

    عزیمت ، راه گریزی نبود

    بغیر دامن بیگانه

    در مطبخ همسایه ، درکنار شله زرد پزان

    بی مایه وبیخیال

    عسل من ، از موم دیگری میچکید

    خمیر تو ، سرشت تو

    از سیاهی بود

    چشمانت بمن گفتند که :

    این راه به بیراهه میرود

    ………

    آه ….سرودی ناخوانده ام

    در زمزمه تاریک شبستانی سرد

    آ نچنان گریستم بر تارک زمین

    که گویی ، زمین آبستن سیل شد

    از پشت شیشه های کدر

    به آبشار مصنوعی سبزی مینگرم

    این هما ن اشک من است

    که به سنگ فرش زمین میریزد

    سر شاد ، گویی دلی میطپد

    در سینه یک عاشق

    باد هراسان گذر میکند

    بی آنکه به ویرانی آشیانه کبوتران

    بیاندیشد

    …….

    نه فانوس ، نه شمع ، نه چراغ

    ومن به دنبال » آدمی « میگردم

    در پرتو ماه

    ضربه ها به در میخور دند

    از پشت شیشه های کدر

    به آسمان آبی مینگر م

    ماه درلابلای پیچکها پنهان است

    وانسانها گم شده همانند بره موسی

    آهای …..باده نوشان شب

    زنجیرهایتان باز است ، اما

    پاهای ما بسته و….خسته

    درختان سر میجنبانند ، متفکرانه

    آزادی ، زیباترین تجسم زندگی

    وچه جانهایی کمه در پای نام تو قربانی شدند

    ………ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه …….هفتم جولای

    ………….

    صلیبم را به سینه ام آویختم تا بگویم که خود صلیب زندگیم را

    به دوش میکشم ، تا به اخر.

     

     

  • بوی دروغ

    احساس غریبی است ، من به راحتی میتوانم با بو کشیدن ، بوی دروغ

    وریا را احساس کنم ، دروغ بوی بدی میدهد ومن بخوبی آنرا میفهم اما

    میگذارم طرف به بازی خود ادامه دهد ، آنگاه مانند یک مهره مر ده از

    صفحه شطرنج بیرون میرود ، همینها برایم تجربه میشوند.

    چرا فکر میکنیم که باید عقیده خودرا بر دیگران تحمیل کنیم ؟ چرا فکر

    مکینیم که اهمیت وعقیده پیامبران را باید به زور به اجتماع تفهیم کرد؟

    وبه نام آنها اجتماع را به جبر وزور اصلاح نمود ؟ .

    چرا نباید مفهموم واقعی از گفتار آنهارا درک کرده وفهمید وفهماند ؟

    انسانها هیچگاه در یک نقطه فکری بهم نمیرسند در یک هرج ومرج

    همیشه درهم ، بی انتها ، خوب وبدرا بین خود تقسیم کرده اند وتوقع

    دارند که همه روی همین خط فرضی آنها راه بروند ، حتی دریا ها را

    نیز با یک خط فرضی تقسیم کرده اند ، گویی دیگر نباید چیزی دراین

    میان باقی بماند ، وحشی گری بد است ، آزادی خوب است ( البته برای

    عده خاصی ) نبودن آزاد ی بسیار بد است وکمتر کسی شانس این را

    دارد که آزاد بماند وآزاده زندگی کند وآزادانه فکر واندیشه اش را بیان

    نماید .

    گاهی در یک گفتار ویا یک بیان ویا اشعاری خارج ازمرز فلسفه 

    اخلاقی ، کلماتی ظریف ولطیف بیان میشوند که شایسته تراز تسلیم

    بی چون چرای اطاعت محض از مذهب نادانسته وناخواسته است ،

    ستایش طبیعت خود همین ستایش پروردگار است صدای فرزندانی که

    جهان را آزاد وفارغ از هر سیم وبندی میخواهند ، خود یک ایمان است

    همیشه هنرمندانی که طبیعت را ستایش کرده اند فرزند همان مادر وتا

    ابد نامشان برجای میماند .

    طبیعت ، این مادر دوست داشتنی مستوجب ستایش وپرستش است از

    فشاریکه بر روح های آزاد وارد میشود رنج میبرد ، در وجود این

    افراد چیزی دردناک وآزار دهند وتحقیر کننده پیدا میشود که شخصیت

    اصلی دیگران را به چالش میکشد.

    در دنیایی که امروز برای فرزندان ما ساخته اند چیزهایی بمیل آنها

    عوض میشود ، موسیقی ، این سرود خداوندی حرام میشود چیزیکه

    طبیعت به رایگان در اختیار فرزندانش گذاشته است درعوض صدای

    انکرالصوات را باید به جبر گوش داد و…بنی آدم بنی عادت است و

    به زودی به همه چیز عادت میکند حتی به صدای زنجیر اسارت –

    وبازار خود فروشی .

    …………………ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه پنجم جولای /

     

  • سواری بر سنگ فرشها

    در آن غروب بهاری  ، من مغموم

    با واژه سکوت ، باتو همراه شدم

    من سرود عشق را میخواندم

    و….تو

    آن شب که ازبند بند وجودم

    خون جاری شد

    پیکرم ؛ سخت لرزید

    با آن درد ، و…. رانده از همه جا

    در شهر پر زرق وبرق تو

    تا سر زمین غربت

    تا ویرانیها

    آواز ترا تکرار کردم

    …………..

    در زیر ابر ملال

    در کنار خیل سواران بی خیال

    در اندوه بزرگی ، رنجوری ترا میبینم

    آیا هنوز هم ، امید مرا دردل میپرورانی ؟

    در سینه من ؛ اضطرابها

    فرمان میرانند

    در  سینه شکسته من ،

    رنج است ود رنگ نیست

    در سینه شکسته من ، یاد تو خا موش شد

    نام ترا به دست باد سپردم

    تا …به تو برگرداند

    دیگر یادی از تو نیست و…خیالی نیست

    از جان بریده در دره فنا افتاده

    از شهر عشق وشور ، فرسنگها به دور

    غروب تو ، غمگین تر وتیره تراز شب

    تو سوار براسب راهوار خویش

    هی هی کنان  بسوی نیستی میرانی

    من سفر میکنم از این شب شوم

    و از بخت بد فرجام خویش

    شکفته وپیروز وسر بلند

    آه ………

    آیا هنوز هم خیال من

    در پشت پنجره اطاق توست ؟

    …………………………………..

    ثریا / اسپانیا / یکشنبه چهار م جولای

    تقدیم به آنکه نه دوست بود ونه دشمن ، بی تفاوت

     

  • شاعر روزگار

    که گفته است ؟ من آخرین بازماندگان فرزندان زمینیم ؟

    من آن غول زیبایم که دراستوای شب

    غریق زلالی همه آبهای جهان است…….شاملو_ الف بامداد

    ……………………

    نادر نادر پور بشدت از احمد شاملو بیزار بود ومتقابلا احمد خان هم

    از نادر پور بیزار ، هرکجا شاملو بود نادر نبود وهرکجا که نادر بود

    از احمد خبری نبود.

    هر دو در راستای کار خود بی نظیر بودند احمد شاملو بقول خودش

    قواف کلمات بود ، آزاده وپای بند هیچ اصول ومرامی نبود ، به راحتی

    مینوشید ، ساده فحش میداد وروان میسرود .

    در اطرافش شیفتگانی داشت که هر هفته به دور او جمع میشد ند ،

    او بر توسن قافیه ها لگام میزد واین قوافی نافرمان را به زیرمیکشید

    جوجه روشنفکرانی که گمان میبردند شاملوهم از آنهاست همه خودرا

    به او پیوند میدادند درحالیکه شاملو هیچ عقیده ومرام خاصی را دنبال

    نمیکرد  وپای بند هیچ اصول سیاسی نبود، راحت زندگی میکرد همسر

    او »  آیدا  « کمک بزرگ او بدود هر  روز مدادهای اورا میتراشید و

    صفحات سفید کاغذ را مرتب روی میز آماده میگذاشت ، آشپز ماهری

    بود وزن خانه وهمسری فداکار .

    شاملو تنها با چند تنی از شاعران آن زمان دوستی داشت وآنهارا بخانه

    کوچک خود دعوت میکرد او بیشتر ساعات کارش را روی مجلاتی

    که خود سر دبیری آنهارا برعهده داشت ، صرف میکرد .

    نادر پور  مرد اصول وپای بند اخلاق ، مردی که دربرج عاج خودش

    زندگی میکرد ومیلی نداشت که در اطراف اووزندگیش سخن پردازی

    کنند کمتر به رسانه روی خوش نشان میداد وکمتر حاضر به مصاحبه

    میشد.

    او به چند زبان زنده دنیا تسلط کافی داشت  وپیوسته درتکاپوی دانش

    وجستجو گری در حال تلاش بود ، چهره ی زیبا کمی خود خواهانه

    و زیبا پرست وزیبا شناس ، او دانش وعلم را مافوق ایمان قرار داد

    ///////

    » من خوش میدارم که کودک شعرهایم را به دست مربی روزگار «

    » بسپارم ودفاع از اورا بعهده نگیرم « .

    /////////

    »  من بر آنم که هیچ شاعری ( جاودانه ) نخواهد شد مگر آنکه شاعر

    نسل وزمان خود باشد البته بسیار کسانی که شاعر نسل وزمان خویشند

    اما ( ابدیت ) نیافتند  « .

    ////////

    »  من اگر خوبم اگر بد اگر شاعر ی توانایم  یا یک شاعر ناتوان هرکه

    هستم هرچه هستم شاعر نسل خود وروزگار خویشم ، نقد هستی را

    بر سر این کار گذارده ام وراه بازگشتی هم ندارم زیرا همه پل هارا در

    قفای خود شکسته ام « .

    /////////

    نوبت موج اول ودوم شاعران به پایان رسید حال نوبت موج سوم است

    که مانند امواجی درهم وبرهم روی به ساحل امید نهاده اند >

    روان هردو این بزرگان شاد باد.

    زمانه افسر رندی نداد جز به کسی

    که سر فرازی عالم را درکله دانست

    ……….ثریا / اسپانیا / جمعه / دوم جولای

     

  • دمی با همدمی

    در یک سایت روزانه ودر قسمت مربوط به ( کتابخانه) مطلبی از

    یک نویسنده خواندم که مرا دچار سر گیجه کرد ، نویسنده که به اقرار

    خودش فروش کتابهایش از مرز یک میلیون هم گذشته در گیر قصه ی

    دنباله دار وسر سام اور از تر ک سیگار تا رختخواب سه نفره ودونفره

    با بدترین ورکیک ترین وشنیع ترین جملات صحنه قصه را به نمایش –

    گذارده بود ، طبیعی است که من هیچگاه نخواهم توانست مانند آنها باشم

    این کلمات واین امواج آلوده از ذهن بیمار یک جوان ویا مردی دیوانه

    بیرون میترواد ، کسیکه هیچگاه رایحه وعطر دلپذیر گذشته را نبوئیده

    من نه میتوانم آنهارا بخوانم  ونه درانها فرو روم در میان این سیل

    دیوانه وار  به انتظار نسیم شامه نوازی از دریای بیکران هستم که در

    چرخش خروشان دنیای ادبیات از نقش پر بار جهان دور فرود میاید

    من مدهوش آنها هستم این دنیای سکس ، دراگ ، وراک اندروول ،

    برای من تهوع آور است .

    دنیای من در میان مردان بزرگی خلاصه شده است از ولتر ، روسو

    گوته ، توماس مان ، محمد حجازی ، سعید نفیسی ، ودشتی ، بنا براین

    هیچ وجه تشابهی با این گونه اشخاص ونوشته هایشان ندارم هرکی راه

    خورد را میرود و……فرهنگ بیمار ما شاید روزی دوباره روی پای

    خود بایستد وشاید هم برای همیشه جان به مردان ( کوچه وبازاروقلعه

    نشینان ) بدهد.

    درحال حاضر دنیای امروز ما در دست مشتی نادان میگردد وتاج

    پیروزی بر سرتاجداران و خریدن برده ها وفرستادن آنها به روی چمن

    سبز وبا یک توپ ، دیگر کلامی از روح این جهان ودنیای گذشته

    بر نمیخیزد ، هنر وفرهنگ اروپایی بصورت قراردادی وهنرسرزمین

    ما درلباس صوفیانه وعاشقانه ها غرق شده است کهنه ذهنی بر همه جا

    سایه ا فکنده رمانتیسم بکلی مرد وجایش را به یک آنارشیزم بین الملی

    داد رگه های ارتجاع وارد دنیای ادبیات شدند وعده ای سخت دلبسته

    صوفیگیری واساطیر قرون گذشته ، روح زندگی وایمان ومعجزه ها

    که از درون ایمان واقعی سر چشمه میگرفت جای خودرا به خرافات

    داد .دیگرکسی پیدا نمیشود که با شدت با قدرت پول پرستی دشمنی

    ورزد واز جنگ وخشونت بیزار باشد همه به دنبال جنگ هستند !!!

    ارواح ارتجاع همه درها را بسته است بنا براین اگر کسی پیدا میشود

    که شعور خود را تا این حد پائین بیاورد وهمه زندگیش در سکس و

    گفتگو از آن خلاصه شود ، جای گفتگو نیست.

    ………ثریا/ اسپانیا / چهار شنبه …………

  • هشیار سر مستم

    مکن عیبم که تابم نیست درزانو که برخیزم

    زبس بارم گرانی میکند بر دوش ، بنشینم !

    ………………………………

    نه سرودی ، نه آوایی ، نه سوزی ،  !

    سینه ام  مدفن  دلدادگی هاست

    زمانه خنده کنان به درد من

    آرام میگذرد

    اشکهای خشک شده برگونه

    پیری از ره رسید وگل جوانی ، پژمرد

    قامت آزاده ام ، خمیده

    چشم میدوزم به آنچه که :

    نعمت یزدانی بود !!!

    نه نعمت  که خلقت بود

    من، به ماتم بهاری ، ننشسته ام

    شکوه پیری دردلم شکوفه کرده

    بوته های نورس این گلهای پرنشاط

    حاصل گنج عمر برباد رفته است

    روزی شادی رفت وغم آمد

    نه آنروز به ماتم نشستم نه به سوگ

    اندوه را روانه کشتزاری کردم

    شادی آمد وبر دلم چو شبنمی نشست

    خورشید همچنان دردرلم میدرخشد

    گر چه نقشی از تیشه های فریاد

    بر سینه پر غرورم ، به یادگار مانده

    آن تیشه ها

    اندام مرا ساختند

    از الماسی شفاف که دردل جهان پنهان بود….

    ………..ثریا / اسپانیا /  -3 ماه می

    …………..

    سر اندازی سر افرازم ، تهی دستی جهان بازم

    سبکباری گران سیرم ، سبک روحی گران جانم

    ……………………………….ثریا..

     

  • مرگ فواره ها

    حکایت کن از آن گلها که دردام / زکف دادند آسان رنگ وبورا

    بگو از آن پریرویان که ناکام  /بخاک تیره بردند آرزو را

    نه درآغوش گرمی جای گرفتند /نه کامی از جوانیها گرفتند

    ……………………………………..پژمان

    درکجا فریاد کنم و…از کجا

    فریادی برای زبستن

    به کجا پرواز کنم تا عصیان

    را

    رها کنم

    فریاد من ، فریاد زمین است

    فریاد مادر

    به کجا روکنم ؟ تا رهایی یابم

    زمین خشک شد

    از عمق گورها تا مرگ فواره ها

    مردان وزنان عاصی

    فرزندان نیمه وحشی

    بی آنکه ببیند

    بی آنکه بدانند

    برتپه ها می نشیندن راه ، پر خطر ، پر طلاطم،

    آفتاب با آخرین رمق  به دنبال هیمه های خشک میگردد

    فصلها ، همه یکی هستند

    رنگ وبویی وتفاوتی

    در آنها نیست

    خنده ها روی لثه های چرکین

    بر لب مینشینند

    چمن ….آه چمن

    همان سوزنی است که بر پای برهنه تو مینشیند

    اشک …آه اشک

    همان شوره زاری است

    که ترا به کویر میکشاند

    عفت ، عصمت

    همان لکه های خونی است که

    ترا بجنون میبرند

    باید کارخانه تابوت سازی را  رونق داد

    سوگواران ژولیده  با گلهای مصنوعی

    آواز میخوانند ، بر گوری بی نشان

    …… ثریا/ اسپانیا

  • ما …..ودرویشی

    همره پرده بدر آیند وبگذرند / هیچکس را به حقیقت قرار نیست

    پرده شتابان ودر آن نقشها روان / وآن همه جز شعبده پرده دارنیست

    » محمد تقی بهار «

    ………………..

    روزی وروزگاری از سر دلتنگی ، رو بسوی خانه دلها ویا بقول عرفا

    به خانه کعبه دلها و…..خانگاه نهادیم! .

    در آنجا برای شکستن خود وغروری که مایه فخر ومباهات وسرمایه

    زندگیمان بود به کار گل مشغول شدیم واین کار گل بی مایه سر مایه هم

    میطلبید ، بما گفتند که چنین باشید ما شمارا میکشانیم به وادی دنیایی که

    تا کنون از آن بیخبر بوده اید ، به وادی تک نفره ! تا به آنجا برسید که

    به غیرا زخدا چیزی نبینید  و( ما قبلا خودمان به آنجا رسیده بودیم) !

    گفتند که بی مربی ومراد نمیشود که شما به مقام کشف وشهود واشراق

    ودل سپردن برسید  درون شمارا باید شکافت واز ژرفای روح شما

    مایه گرفت تا آن چیزیکه دردرون شماست به جان ودل برسد ، یعنی

    اینکه در حین کار گل ما به دنبال نخود سیاه در مزرعه سبز وپر گل

    سالکان راه میسپردیم سپس فضولی کر ده پرسیدیم :

    بعد ها به کجا میرسیم ؟ گفتند ، به همان جایی که پیران طریقت رسیدند

    وجامه ( دیور ) پوشیدند وخانه های زیادی را بنا نهادند برای گوسفندان

    وبره های آینده ! آنها همه مبلغان عصر وپیروان حق میباشند !.

    ما قبلا کتابهای زیادی را خوانده بودیم واشعار زیادی را نیزدرحافظه

    خود جای داداه وچند بیتی را نیز مانند گوشواره به گوش خود آویزان کرده بودیم.

    حافظ ، سعدی ، نظامی ، عراقی ، حتی خواجه عبداله انصاری ، حال

    میبایست  در  پشت سر  چند جوانک انتخاب شده وعادی که درپس

    و پیش کردن یک رشته لغت ها ماهر شده بودند بی آنکه اسرار معرفت

    ر ا بدانند ، بایستیم ونماز بخوانیم .

    هنگامیکه به پشت سرمان نگاه کردیم دیدیم که ا ین بچه های امروزیند

    که دارند گرد وخاک کتابهای قدیمی را پاک میکنند اینها عرفانگرایان

    متجدد وروشنفکر ومدرن به کلامشان جنبه های زیبایی میدادند ودیوان

    شمس مغربی را باز کرده با نوازش چند سیم تار وسه تار آوای ملکوتی

    سر میدهند ومریدان بر سر وسینه میکوبند واشک میریزند سر تکان –

    میدهند وسپس سفره ی بزرگ پهن شده یک دیگ بزرگ چند منی ،

    با بهترین گوشتهای بره ونان تازه ومخلفات در میان آن نهاده میشد به

    همراه مقداری کاسه کوچک که برای هریک از ( فقر ا ) مقداری از

    آن غذای ماکول ومطبوع میریختند با یک تکه نان ماهم در حا لیکه

    اشک هایمان چکه چکه درون کاسه میریخت ، بخودمان میگفتیم که :

    مصلحت نیست کز پرده برون افتد راز

    ورنه در محفل » این « رندان خبری نیست که نیست .

    برای آنها مهم نبود که شخص چه ایده وهدفی دارد میبایست در همان

    زیر زمین ژیمانستیک وبالا وپائین رفتن افکار خود مشغول میشدند

    واشعاری را مکرر در مکرر بخوانند وتحسین کنند تا به آن معشوق

    ازلی وابدی برسند .

    از نظر آنها مشگل ما آدمهای نادان درهر شرایطی دورماندن از حقیقت

    وگرفتار شدن در ظلمت در ون است حال میبایست این شیطان درون را

    به هر شکلی شده از جان خود بیرون کنیم تا به آن مقام ملکوتی برسیم !

    بما میگفتند که سئوال نکنید وارد بحث نشوید تنها به تحسین وتمجید پیر

    بپردازدید وخدمت آنهارا بر زندگی شخصی خود در الویت قرار دهید

    وما زیر  لب زمزمه میکردیم که :

    چو تازی زبان گرم بازار شد / زبان نیاکان ما خوا ر شد

    زبان گر برون شد زهم خانگی / کشد کارخویشان به بیگانگی

    ( فردوسی ) .

    دروغ چرا ؟ ما از سحنان حکمت آمیز این اربابان جدید چیزی نفهمیده

    واز این گوش شنیده از آن گوش بیرون میفرستادیم .

    بما میگفتند که آنها یعنی ( پیران ومراد ها) حرفهایشان را به اشخاص

    خاصی میگویند که درک آنها برایشان آسان است شما بچه مریدان فعلا

    به همان کار گل مشغول باشید تازه در کار گل هم رتبه ومقام ومنزلت

    بود.

    هنوز این سنت دیرینه درمیان ما ایرانیان رانده از همه جا رواج دارد

    مبلغان آن درحالیکه در سر اسر عالم مشغول جمع آوری وسا ختن و

    خرید وفروش بنا برای بره های اینده میباشند درهمان حال هم در پی

    پیدا کردن مرید از هر طبقه وطایفه ای هستند این مردانی که در  کوها

    ودره های حشیش خیز ومرتاضان بی رمق گردش کرده ودرس گرفتند.

    امروز در پی ویرانی بقیه نیرو وروان فرهنگی ایران میباشند .

    ………….ثریا/ اسپانیا/ از دست نوشته ها

  • نی زن ، نی با دل خرم زن

    گر شیخ گویدت مشنو بانگ چنگ وتار

    با او بگو که حرف تو نا شنیدنی تر است

    لازم بشرح نیست که گر بخششی بود

    زین زاهدان رند عماد بخشیدنی تراست……….عماد خراسانی

    ……………………………………………………………….

    دنیای ما برتر ، زکفر  و ایمان ودین است

    من عاشقم ، تو زاهد ، فرق من وتو این است

    فردوس وحور ودوزخ یکتن ندیدیم وبینیم

    تیری که درکمان است ، ترکی که درکمین است

    در پشت آسمانها ، گیرم که داستنهاست

    اکنون مقام لذات ما را دراین زمین است

    چون زندگی نکردیم مانند چار پایان

    بد نام دهر گشتیم ، تقصیر ما همین است

    …………………………………

    مداح وچاپلوس نیم این گناه من

    دانم جز این نبود مرا گناهی

    …………………….

    ثریا /اسپانیا/ از دست نوشته ها !

     

  • درختها را بشمار

    ساعت بیست ودو بار زنگ زد

    بیست ودوبار زمان بمن گفت که  :

    تبر زن بر تنه درختی جوان ، تبر کوبید

    پیوند کوتاهی است ، فاصله بین مرگ وزندگی

    خورشید شرمسار

    از فروریختن یک درخت جوان

    قبل از آنگه بگریم

    چیزی بگو

    زمین درمیان گناه وجهنم تقسیم

    ونسیم وسوسه ها در نوسان است

    چیزی بگو

    قبل از آنگه بگریم

    پنجره ها را بگشا

    نسیم عشق درراه است

    و…نوید جوانه ای دیگر را مید هد

    آسمان بزرگ بر سرت سایه افکنده

    جوانه دیگری درراه است

    سوگواری  بر آب روان خوش است

    نه به پیکر لطیف تو

    ……………………………..

    …..ثریا / اسپانیا / چها شنبه

    برای میلینگ عزا دار

     

  • منهم یک زن هستم

    شهری است پر کرشمه وخوبان زهر طرف ……………

    در کنار خدایان برهنه ، زیر نخلهای بلند

    بانوی شب ، بو ی گلهای سرخ

    عطر یاسمن که هرشب بر دامن دشتها ، مینشیند

    باغستان زیتون ، رقص زیبای جادوگر

    آسمان بی ابر ، بی لکه

    مردان قوی ، چنان رودخانه ی آرام

    سوار بر اسبها درکنار قلعه های قدیمی

    ایستاده اند

    ……..

    درانزوای یک خیابان بلند

    شبهای طولانی وروزهای دراز

    درخیال » خانه »

    که آنرا دریک شکوه دروغین

    تصویر میکنم

    در یک قاب گرانبها

    در این تصویر ، حس دیروز خودرا

    در ریشه ام میسرایم

    من با معجزه زنده ام

    من ، این خسته مسافر ، که درآستانه گمنا می

    دلش را رها کرده درباد

    در کنار تصویر دورغین

    به تماشا نشسته ام

    بیا د نسل پیران گذشته و….اسیران گمنام

    ………

    صدای شکستن ، صدای بهم خوردن دلها

    صدای جنون وفریاد شاعران مرده درگودال افیون

    شبهای عاشقان قدیمی

    شبهای شعر شاعران متعهد!!!!

    وفریا د در بند ماندگان

    گریه مادران ، موج آوارگان

    خیمه های لبریز از آب زمزمم

    روسپیان منتظر

    شب مرگ تبعیدیهای گمنام

    در چهار چوب قاب نشسته اند.

    ……………….ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه ………

  • مرگ عقاب

    خوشا به سعادت آن دسته از مردمانی که دورخود ودور دنیا میگردند

    برای آب ونان وامور ناچیز روزمره خود کار وفکر دیگری ندارند ،

    رویای آسمانی آنها خاموش واز آن هیچ نوای بر نمیخیزد.

    خوزه ساراماگو یا (ژوزه) هفته گذشته به سرای باقی شتافت تا زنده

    بود کسی از او یادی نمیکرد در بدترین جزیرهای بد آ ب وهوا در

    جزیره ( نازاروت ) که بوی تعفن گوگرد وذغال هوشی برای انسان

    باقی نمیگذارد ، عمرش را تمام کرد ، امروز مرده او دیگر بی خطر

    است وروزها بلکه هفته ها پیکر بیجان اورا ( احترام! ) میگذارند و

    هر دسته وحزبی وقومی اورا از خود میدانند ، دنیا مرده هارا بیشتر

    دوست دارد اودر یکی از نوشته هایش گفته :

    تنها احمق ها وپولدارها از زندگی لذت میبرند !

    او بخوبی میدانست که آنها از رنج وغم بقیه جهانیان بی خبر وباخوشی

    وشادیهای مبتذل خود سرگرمند.

    دلی که دران احساس موج میزند خداوند و خداوند عشق درگوشش آواز

    میخواند روحش چون عقابی از بلندی ها برمیخیزد از وقت گذرانیهای

    احمقانه روی زمین خسته است از سر وصدای اطرافیانش میگریزد

    دیگر میلی ندارد سر درپای بت های ساختگی وناچیز بگذارد ، بلکه

    با سر سختی ووقاردور از هر غوغایی در جستجوی آوازی است که

    ازدریای متلاتم روحش بر مییخزد.

    امروز همه احزاب چه دست راستی وچه دست چپی وچه میانه رو

    خوزه ساراماگو ر ا ازخود میدانند در حالیکه سالهای سال بود او

    فراموش شده در کنج خانه کوچک خود درآن جزیره زندگی میکرد

    جایزه ( بزرگ!!! نوبل را ) هم برای خفه کردن او باو اهدا کردند

    اما باز او آواز خواند ، سرود بشریت را سر داد آنهم دراین دنیای

    غولهای توخالی وباد کرده با سرهای تراشیده به همراه روسپیانی

    که خودرا درازای یک بطری شامپانی دراختیار گروهی میگذارند

    ویا بخاطر ( بستی ) که آنهارا از خماری درآورد سر برآستان هر

    شیطانی میگذارند وپای میبوسند.

    ……………………………………………..

    ثریا /اسپانیا/ یکشنبه / 20/7/10

     

  • نیوتون وخداوند

    عده ی که خودر اهل بخیه واهل حکمت میدانند !!! میگویند :

    هرچه را که به ذهن آدمی میرسد نباید بر زبان جاری ساخت وآنچه را

    بر زبان جاری میشود نباید نوشت !؟ .

    این کار برخلاف وارستگی وشخصیت وگفتار وکردار آدمی است ،

    بهر روی در ذهن هر انسانی بدی هایی وجود دارد وخوبیهایی واین

    دوگانگی را نباید با دوررویی آمیخت نوشتن ، فکر کردن با صدای بلند

    است بنا براین آنچه را که میاندیشد چگونه بیان نماید ؟ پس شجاعت  –

    انسانی به کجا رفته است ؟ .

    روزی عقل بر من نهیب زد که تو با میل  درراهی قدم گذاشتی که

    امروز در چنمبر آن گرفتاری ویا با بی میلی رفتی ؟ اگر با میل رفتی

    پس اطاعت برتو واجب است واگر با بی میلی پای دراین دایره گذاشتی

    بنظر میرسد تو دستوری را با اکراه اجرا کردی کاری که به آن سوظن

    داشتی انجام دادی وهرجا که کمی سوء ظن باشد باید تامل بخرج داد .

    اما تو برای آنکه ثابت کنی که با میل دراین راه رفته ای برای آنکه

    اطاعت خودرا ثابت کنی همه دستورهای را بی چون وچرا اجرا کردی

    تنها بی خواست خود وشاید حتا بر خلاف وجدانت ، همه چیر را بر

    خود حرام ساختی  شکیبایی پیشه کردی و…پریشان شدی ، دوباره

    به دنبالش رفتی  آنچه را که میگفتند باور نداشتی با این حال اطاعت

    کردی وبه گمان خود نجات یافتی  پس بدان جا ئیکه علم هست دین =

    حرام است  این خدا نبود که بتو فرمان داد : برو ! همه اینها رویا ها

    وعکس العمل های درونی تو بودند .

    برای پیدا کردن خود لازم نبود که اینهمه راه را طی کنی دریک نقطه

    که همه چیز با آن تجزیه میشود می ایستادی وبا ادامه دادن خط راست

    راه را میافتی  آنسوی خط با ز نقطه بود.

    چیزهایی بالاتراز عقل وذهن ما وجود دارند که میشود نامش  آنرا

    حقیقت خواند اگر میل داری از همین حالا آنرا درآغوش بگیر ،

    بقیه چیزها ، هوا ، آب ، باد ، خاک فانی وما اسیر زمان ومکانیم .

    واین آیه را تفسیر کن :

    طبیعت وقوانین آن در شب نهفته بود ، خدواند گفت ! نیوتون بیاید !

    آنگاه همه جا نورانی شد ؟!..

    اما خداوند نگفت برو ودر تاریکی وظلمت خودراپنهان کن .

    ………………………………………………….ثریا /اسپانیا / جمعه.

  • رویای من

    امروز هیچ روز بزرگی نیست ، هیچ تاریخ معینی نیست امروز

    شانزدهم ماه ژوئن است که من این قصه را مینویسم این روز در هیچ

    تقویمی ثبت نخواهد شد وهیچکس آنرا بخاطر نخواهد سپرد اما برای

    من روزی است که درد را با تمام وجودم احساس میکنم مانند هر روز

    بار دیگر نیز نوشتم نه دران روزگاری که او برتخت شاهی با جلال

    وجبروت نشسته بود به مدح وستایش او پرداختم  ونه زمانیکه دست

    سرنوشت اورا ازجای کند وبسوی تبعید ومرگ فرستاد به همراه  مردم

    دیگر زبان به فحش وناسزا باز کردم .

    او درخشید همه جا درخشید نمیدانم آیا افتخار واقعی بود ؟ یا دست

    سرنوشت  که میخواست یکبار دیگر قدرت خودرا نشان دهد ؟

    به هر روی خدایی که پستی وبلندی میدهد وشادی وغم قاضی بزرگی

    است.

    سالهای سال است که آن مرد نام آور وتبعیدی در زیر سنگ مرمر

    سپیدی در سرزمین غریب ودر بستر ابدیش آرمیده است.

    او شبی در خاک خود بیدار شد رویای شگفت انگیزی را دید ، خنده

    اسرار آمیزی در آن دخمه طنین انداز بود او از جای برخاست ودر آن

    فضای وحشتناک به اطراف خود خیره شد دو مشعل سوزان دردو

    طرف او میسوخت ، دراین هنگام صدای آشنایی را شنید که میگفت:

    اعلیحضرتا !  بیدار شو ، قصه تاجگذاری ، شرفیابی ها دستبوسی ها

    حکایت زندانها ، قصه های دربدری ومکاری دولت فخیمه که تا دم

    واپسین درکمین تو بود تمام شدند.

    اعلیحضرتا ! امروز مجسمه های ترا از کاخ فیروزه، سعد آباد ،

    نیاوران وخیابانهای شهر برداشته اند واز پایگاه بلندیت فرود آوردند

    این جماعت بی خرد ونمک نشناس  ، این کولیهای دوره گرد این

    لاشخورها مجسمه های با عظمت ترا درچنگالهای پلیدشان گرفتند

    وکارهای نیمه تمام ترا بنام خودشان ثبت کردند وببین چگونه بتو

    وبه نام تو خیانت کرده ودر پایتخت سیرک بزرگی برپا کرده و

    مشغول بازی هستند.

    ببین چگون آنچه را که تو ساختی به یغما بردند وترا که داشتی

    بزرگ میشدی به وادی بی نام ونشا نی فرستادند وطعنه ها برتو

    زدندحال این جادو گران قرن در صحنه برای مردم نمایش برپا

    کرده اند خودشان در بزم های عیش وعشرت وعشق شب را

    به صبح میرسانند ، بلند شو وببین که چگونه ملتی را که تو وپدرت

    از زیر آوار وکفن سیاه بیرون آوردید درمعرکه گیری این جادوگران

    میرقصند شادی میکنند وهورا میکشند وعده ای خاموش در پنهانی

    در عمق زوایای کوچک خانه هایشان از گرسنگی جان میسپارند

    از زمان قصه های » همر ـ تا کنون چنین داستانی تنها دوبار در

    جهان اتفاق افتاد  یکبار برای ناپلئون بونا پارته وبا ردوم برای تو

    اعلیحضرتا ! در میان این مقلدان جنایتکار ودردکه رسوایی آنها

    دزدی بر مسند خلافت نشسته وخنده پیروزی را سر میدهد.

    دراین هنگام رویا وان صدا خاموش شد وآن مرد درتاریکی بحالت

    نومیدی دستهای لرزان وبی رمقش رابلند کرد ودیدگان بیفروغش را

    بر زمین دوخت فریاد وحشت سرداد که :

    ای وای وطنم ، ای وای ملتم !

    شمع های اطراف آرامگاه ابدی او به لرزش درآمدند آئینه ای اطراف

    به کابوسها بیشتر شبیه بودند او آهنگ دردناک وگریه وزاری مردان

    خودرا درگور می شنید وسر انجام فریاد بر آورد که :

    تو کیستی ؟ ای رویای شوم واینکه همه جا به دنبالم میشتابی ؟

    هرگز بچشمم نمی آیی ؟

    صدایی غیبی جواب داد که :

    من شهبانوی توهستم !!

    آنگاه روشنایی شگفت انگیزی شبیه به نور در آن تنگنای هولناک

    درخشید ودوکلمه فروزان ونورانی به آسمان نشست نام او وپدرش

    بود <…..آخرین پاد شاه سر زمین ایران چون کودک بی مادری

    بر خود لرزید وسر بر زمین نها دعمق تاریکی گور دو کلمه دیگر 

    نوشته شوده بود “:  بیست ودوم بهمن »

    ……………………………………………….

     

  • صد هزار قصه

    صد هزاران مرغ دل پرکنده بین

    تو زکوه قاف واز عنقا مپرس  / مولانا جلالادین رومی…..

    …………..

    بر دیوار روبرو  ، آشوب آفتاب وآتش است

    راهی نیست کز آن بگذری

    و…بخود بنگری

    با آفتاب دیوار  وآتش بیگانه

    گرمی کاشانه نیست

    دیگر نمیتوان در آنجا

    درختی کاشت ونشست

    در رویش آن ورویایی دیگری

    سر مای بی وجدان

    سرمای درون

    تاریکی پیچیده در پنجره ها

    درک زیبایی ممکن نیست

    آسمان رنگی دگر دارد

    زمان افسرده در پیچیدگی ناف لکا ته ها

    ایمان؟ ایمان من ؟ ایمان تو ؟

    و…آن ایمان دیرین

    نقش بسته بر سکه های تازه …تقلبی

    ایمان در دور افتاده ترین چاههای آب سیاه

    جاده خاطره ها ویران

    خروس سحری در فغان

    همه درانتظار نوبت ، به صف ایستا ده ایم .

    » سه شنبه /15.6.

    ثریا . اسپانیا/

    …………………………………………….

     

  • تا شقایق هست زندگی باید کرد

    چشم انداز بدی است چشم اندازی از سر زمینهای بی آب وعلف وبایر

    خشک ، مردمان بیمار وهزاران سال بلاهت وتوحش در برابر تاریخ!

    دوستی از راه دوری بدیدنم آمد چند روزی را باهم گذراندیم به تماشای

    تاریخ رفتیم ! به ساحل آفتابی ودریای آرام ، درکنار هم نشستیم اوپیکر

    خودرا به دست آفتاب سوزان سپرد ومن درذهنم به دنبال کلماتی بودم

    که مناسب باشند وبتوانم  درباره اش بنویسم .

    در زیر این آسمان پاک وصاف آبی بدون هیچ لکه ابری آدمهارامیدیدم

    با زبانهای مختلف ، افکار گوناگون بی هیچ نگرانی راه میرفتند گویی

    هیچ دغدده ای درجانشان راه ندارد وآسوده اند ، آنچنان لذت میبردند

    که میپنداشتی روزهای آخر عمرشان را میگذرانند.

    درانتهای افق دریا با آسمان یکی شده بود تلاطم امواج بصورت دسته

    جمعی دریک ردیف با دهان کف آلود بسوی ساحل پیش میامد وباخود

    صدفها ، ستاره های دریایی ومر جانها را بطرف ساحل میفرستا د

    با خود میگفتم ، حتا مادر مهربان طبیعت هم فرزندان ناتوانش را از

    خود طرد میکند ومیگذارد تا درزیر آفتاب سوزان آن موجودات ازبین

    بروند وخود بر میگردد.

    با اینهمه شوری دردلم بود ، اگر روزی دریا نباشد ، آفتاب نباشد ساحل

    امنی نباشد وهمه آدمها یک شکل در زیر چتر امنیتی مجبور باشند که

    به زندگی خود ادامه دهند ، نان نباشد وسر زمینها خشک وبی اعتبار ،

    در فاصله ای دورتر امواج دریا بشدت بر سینه دیوارهای پیش رفته آب

    میکوبید ، یک آواز ساده ، یک آهنگ ملکوتی که از طبیعت بلند میشد

    پیکرهای عریان برشته شده مانند لاشه ها ردیف روی ماسه قد کشیده

    نگاهم به کتابی است که دردست دارم اما آنرا نمیخوانم تنها فکر میکنم

    به د نیای آینده به زمانیکه دیگر هیچ گلی در هیچ سبزه زاری نروید و

    هیچ سبزه ای دگر سبز نشود، رودخانه ها خشک دریاها آلوده وزمین

    در حال مرگ ،  وقرار باشد که :

    سینور ساتی ، مستر چارلز ، وژنرال ساین وچین یو چانگ !!!!

    براییمان کوکی های خوشمزه   ونان بسازند از گوشت وپیکرمردان

    خودمان در کنار انبار اسلحه وسگهای جنگ، در  خانه هایشان مربای

    تمشک بخورند وتفنگهایشان را صیقل دهند .

    آنروز من نیستم اما نوه ها ونتیجه های من وسایرین زنده اند وباید با

    روباط ها رابطه جنسی برقرارنمایند !!!!.

    ………………………………………………….

    ثریا / اسپانیا/ یکشنبه