Author: Soraya

  • سراب

    بیخوابی به سرم زده گفتم بهتر است بنویسم ، تمام روز جلوی آئینه

    گریستم ، با محروم شدن از زندگی  وآنچه را که از دست داده ای

    تمام عمرت را تلاش کردی وخودت را به مرگ نزدیک ساختی تا

    به یک عشق بزرگ ، به خانه ، به وطن خود خدمتی کنی ؛ به دنبال

    یک عشق  عشق به آزادی  وآن حقی را که باید داشته باشی ، همه را

    از تو گرفتند دیگر نمیتوانی به عقب برگردی ، جلوی رویت هم تاریکی

    وظلما ت است دیگر هیچگاه به آرزویت نخواهی رسید لعنت بر آنهایی

    که ترا باین روز کشاندند وامروز نیز به دنبال قربانی کردن دیگر انند

    هرکسی سوراخی را بازکرده دکانی را ایجاد کرده واز درون آن فریاد

    میکشد هرکسی به میل خود دیگران را به صحنه میکشاند یکی با لبخند

    دیگر با فحاشی وسر به آستان بی خدایی گذاشتن وبه دنبال اهورا گشتن

    جوانانی در آنسوی آبها ، اسیر ، سر گردان ووامانده بامید واهی ، بامید

    سراب نشسته اند آنهارا به صحنه مرگ میکشانند ، نشسته اند دستور

    صادر میکنند دکان جدیدی بازشده آنهم با کلمات وقیح وفحاشی و…..

    بدینگونه ما داریم به دنبال سرفراز ی خود میرویم ؟! .

    خدارا ، راه من کجاست ؟ قبله من جداست

    ناخدای من کیست

    در کدامین شهر گمشده به دنبال  سایه امنی بگردم

    که راهش از هفتخوان رستم نیز  بگذرد

    آه …. این است آن مزرع سبز فلک

    با پنداری تب آلود

    درتنگه  خود خواهیها

    باز  به دریای مرده بر گشتم ، به آسمان آبی

    امواج دریا  وسکون جاودانه

    در آفتاب مر طوب ، و سرگردانی

    ………..سه شنبه /سوم اوت /2010

    ثریا / اسپانیا/

  • بقیه ….ما و…..

    فرا نکو ، دونسل از مخالفین خودرا نابود کرد ، مردم مخالف اختناق

    در اسپانیا بودند مخالف تعقیب همدستان رژیم گذشته  ، حتی پلیسهای

    فراری را نیز آزاد وزنده نگاه داشتند ، برای مردم اسپانیا وآنهائیکه

    طالب آزادی بودند مردن فرانکو در رختخواب بحکم پیری وبیماری

    یک بی عدالتی بود.

    آنها میخواستند اورا به محاکمه بکشند همچنانکه دریونان پاپا دوپلوس

    را به دادگاه بردند.

    اما فرانکو از نظر هوش سر امد همکاران دیگرش نظیر هیتلر بود

    آه … ایکاش روزی فر ا میرسید که رژیم های دیکتاتوری از روی

    صحنه زندگی مردم محو میشدند وسرنوشت مردم یک کشور به دست

    خود مردم بود همه باهم همکاری میکردند تا اساس مالکیت ارضی –

    سر زمینشان  راحفظ کنند ، چشم بانتظار معجزه نمی نشستند ،

    متاسفانه هنوز در سر زمینهایی استثمار انسان از انسان رایج است

    فرانکو مر د ،  سرانجام روزی دیکتاتورها خواهند مرد وسر انجام

    روزی ملتها برای کسب آزادی خود بپا بر میخیزند.

    من همیشه مستقل بودن را دوست داشته ام واین استقلال طلبی در

    طبیعت من همیشه وجود داشته است وبرایم اهمیت خاصی دارد .

    باید اعتماد به نفس را درخود تقویت کرد هنگامی کسی را تحت تاثیر

    قرار میدهی نباید اورا فریب بدهی وبر او واحساساتش مسلط شوی ،

    حسابگری چندان عمل خوبی نیست  گاهی هوش زیادی هم بدرد

    نمیخورد .

    امروز اسپانیا آزاد ، سرخوش وشاد است ! وتا وقتیکه مردم شاد

    وخوشحال باشند هیچ خطری حکومت را تهدید نمیکند !!!.

    در سر زمینهای دیگر شکنجه گران حاکمند آنها حیوانات بدبختی هستند

    که مانند برده دستور میگیرند ، میکشند ، نابود میکنند ، ویران میسازند

    اما روزی دوباره خور شید خواهد درخشید ، پایان شب تیره صبح

    سپید است .

    …………….دوشنبه …….ثریا . اسپانیا…………..

     

  • نوری هم رفت

    از برای تو مفهمومی نیست

    نه لحظه ای

    پروانه ای است که بال میزند

    یا رودخانه ای که درگذر است

    هیچ چیز تکرار نمیشود وعمر به پایان میرسد

    پروانه بر شکوفه ای نشست

    و…..رود به دریا پیوست

    ……

    خواننده جان مریم ، وطن وایران ،

    خواننده بزرگ وبی نظیر ، محمد نوری هم

    به رفتگان پیوست.

    تا کجا باید گریست وتا کی بر رفتگان ؟

    …………روانش شاد وروحش قرین رحمت باد………

    ثر یا / اسپانیا / شنبه  اول اگوست 2010

  • ما…..اسپانیا

    شما از اسپانیا چی میدانید؟ یک شبه جزیره درکناریک دریای ژرف

    وآرام وآبی با افق باز ، زندگی ارزان که درحال حاضر از همه جای

    دنیا گرانتر شده  وگاوبازی درمیدانهای بزرگ وفریاد پرشور مردم که

    آنهم کم کم منسوخ میشود ، جشن های گوناگون ورقص فلامینکو؟ ! .

    نه ، مردم اسپانیا که امروز مردمانی سر به زیر وبشدت از جنگ 

    وخون ریزی نفرت دارند زیر فشار دیکتاتوری بنام جنرالیسمو یا همان

    جنرال فرانکو چهل سال زجر کشیدند همان زجری که امروز مردم

    سر زمین ما میکشند ، او بانداره همه عمرش آدم کشت با خون شروع

    کرد وبا خون ریزی پایان داد اما این پایان تنها یک میوه گندیده به  –

    درخت نبود که خود بخود بیفتد بلکه مردم اسپانیا برای کسب آزادی

    وسر نگونی دیکتاور مبا رزات زیادی کردند وبرای غذای روزانه

    رسانه های خارجی هر روز چند جسد تحویل دادند تا دنیا بفهمد که

    اسپانیا درچه زاویه ای قرار دارد.

    رهبر حزب کمونیست اسپانیا ، سانتیاگو کاریلو مردی روشنفکر وانسان

    ورهبری والا بود او اسلحه را زمین گذاشت  وبا کلام زیبایش شجاعت

    را به همراهانش هدیه کرد او گفت وای بحال ما که بخواهیم احساس

    ترحم نسبت به شهدای خود ایجاد کنیم ما به ترحم احتیاج نداریم

    نمیخواهیم شهید نمایی کنیم ما ندای آزادی را سر میدهیم هنگامیکه باید

    دست به اعتصاب میزنیم درزمانیکه اعتصا ها ممنوع باشند وغیر قانوی

    بحساب آیند ، ما ندای آزادی سر میدهیم هنگامیکه درانتخابات رسمی

    رژیم برنده نشویم درهمانجا تشکیل جلسه عمومی داده  ودران از –

    سیاست روز حرف میزنیم .

    او میدانست که با بمب وچریک بازی نیمتوان آن آزادی را که شایسته

    ملتی میباشد به سر زمینش باز گرداند .

    امروز ما هم ندای آزادی را سر میدهیم هنگامیکه دانشجویان بپا خیزند

    واستادان خودرا بسوی خود جلب نمایند ، همه همکاران حرفه ای –

    ووکلای دادگستری وپزشکان ( نه آنهائیکه دستشان درکاسه ومشتشان

    بر پیشانی آزادیخواهان است ) مهندسین وهمه بزرگان را وادار به

    مقاومت کنیم وآنهارا بسوی آزادی بکشانیم .

    امروز هویت ما ، فرهنگ ما ، سر زمین ما درمعرض خطر است

    اگر بنشینم وتنها بخود باندیشیم وبگوییم بما چه ، فاجعه سرازیر میشود

    دیگر هیچ راهی برای برگشت نیست یا جنگ یا گروههایی که بازهم

    مارا هزاران سال به عقب میبرند ……….ایران ما زنده میماند

    ………..ثریا / اسپانیا / شنبه /…………….

     

  • شاه ….ساواک

    شاه گناهی نداشت ، او خود وسر زمینش را به دست ساواکی سپرده

    بود که میپنداشت حامی وپاسدار او وسر زمینش میباشد ، هر خبری را

    که به او میدادند درست نبود همه از صافی » دیگران « رد شده بود

    ساواک کار ش جمع آوری اطلاعات بود به همین دلیل هر کسی رابکار

    میگرفت ساواک با سازمان سیا وموساد همکاری داشت درعین حال

    تونل مخفی دولت انگلیس از طریق هزاران خبر چین در متن جامعه

    وزندگی خصوصی شاه بود ، خبر چینان  از راه دهلیز مخفی در

    مدارس ودانشگاهها واداره جات راه داشته وپیوسته از میان آنها

    به دنبال عضوجدید میگشتند تا آنهارا نیز وارد ساواک کنند درعین حال

    نارضایتی مردم را نیز فراهم سازد هدف آن تونل پاشیدن تخم وحشت

    در میان مردم بود .

    مامورین ساواک هیچکدام قیافه آدمکشان را نداشتند بلکه همه مرتب

    تمیز با لباسهای مارکدار وشیک وتکمه سر دستهای طلایی.

    مامورین خفیه! نیز اکثر از دژبانها ، گروهبانان وسربازان بی سر وپای

    که ناگهان درجه دار میشدند آنها صاحب » خانه های آنچنانی « ومحفل

    بودند وهمه درهمین خانه ها که ریاست آن با یکی از همین درجه داران

    بود جمع میشدند وسپس از تونل مخفی  گذشته سر به آستانه دولت

    فخیمه  میگذاشتند ودستبوس همیشگی علیاحضرت بودند .

    آنها چاه را کندند خود فراری شدند واورا به سوی مرگ فرستادند ،

    سپس دوباره به سر کار قبلی خود برگشتند ، چیزی برای آنها عوض

    نشده بود ، آنها نقش ثابت خودرا داشتند .

    ایکاش میگذاشتند او وروحش آرام بماند واورا رها میکردند ؛ ایکاش .

    جمعه. ثریا/ اسپانیا /

  • تو….وآنها……

    صدایم نا رسا ، و گفته هایم درهوا گم میشوند

    ای سرزمین من ، سرود جاوانی تو کجاست ؟

    » انقلاب « ×× دیواررا شکستند ، دنیارا بهم ریختند

    تا یک زنجیر کلفت تر بر پاهایمان ببندند

    وتو ، محبوبم !

    گرد بیماری بر چهره ات نشسته

    چشمان تو دیگر نوری ندارند

    ترا بی اراده تو میکشند ومیبرند

    وای برتو ، که دربرابر این لجام گسیختان

    سر خم کردی

    آن سر مقدس وآن دستهای پاکیزه را

    حال کدام تاج افتخاررا بر  سر  نهادی

    زنجیر اسارت را برگردن تو بسته اند

    به همانگونه که برگردن ملتی بستند

    روزی این ستمکارن از مرده توهم بار میبنندد

    نگذار به روی شانه هایت تخم بگذارند

    بگذار که تخت تو روی شانه های آنان باشد

    روزی سر انجام این بناها فرو خواهند ریخت

    وشیر ما نعره بر خواهد کشید

    با سرود تو وسرود من این بی وطنان خواهندمرد

    اطمینان میدهم.

    ……….از یادداشتهای دیروز .فوریه 2000

     

     

  • شاهباز

    عکس ترا ، امروز در ائینه دیدم

    آن آخرین نگاه

    تو در سینه آسمان چه دیدی که

    بدین گونه بان چسپیدی

    امروز برای مرده ات

    سفره ای نو انداخته اند

    ومیخواهند نانی دیگردرمیانش بگذارند

    آن لاشخورها ، آن کرکسان

    که ترا به بیدادگاه بردند

    نام ترا باید آهسته زمزمه کرد

    ( نامی بزرگ وپرابهت )

    کلاغان خبر چین ، ماموران معذور

    بر شاخ درختان بانتظار نشسته اند

    آه……آن روزهای آفتابی ودلنشین

    آن شبهای نیمه تاریکد

    آن مستان نیمه شب ، آن سیه دلان گرسنه

    آواز شوم خودرا سر دادند

    من کنار خانه را رها کردم

    وتو نیز از آسمان نگونسار فرود آمدی

    واز جنبش هر خزنده ای بخود لرزیدی

    امروز تو درآسمان ، ما در زندان زمین

    آسمان ما وسقف زندان یکی است

    با رفتن تو ، روشنایی هم گریخت

    > نا تو متبرک باد <

    ……….به آنکه نامش همیشه جاودان است …….

    ثریا/ اسپانیا/ ژوئیه 2010

  • آتشفشان

    دیر زمانی است ، دوست من

    که افسانه تو درگوشم نمی نشیند

    دیر زمانی است که برون افتاده از پرده

    راز ما

    رابطه تو ومن ، حکایتی است غریب

    زمانه ای است که هر به نوا رسیده ای

    نان دیروز مارا میخورد

    دیگر برای رابطه ها ، مجال نیست

    میان من وتو

    اینک این دره بزرگ ، راه دراز

    ومن خسته

    ای دوست  ، روزکار بدی است

    برای ستاره ها  ی خاموش بزمی بپا کرده اند

    قصه ما دیگر پایان دلپذیری ندارد

    دیگر بگوشم  افسانه مخوان که فرجامی ندارد

    این افسانه ها

    ————-

    کلماتی موزون که میتوان با بیانی شیربن

    آنهارا خواند

    اندیشه ام جوان است وجوانه زده

    برای چه کسی ،

    مردان هوسباز در جامه های آراسته

    با دستهای ظریف ، صورتهای پودر زده

    مرد انی که مردان دیگری را درغوش میفشارند

    کدام واژه ؟ کدام شعر ؟ درکنار این بسترهای ننگ آلود

    وخاموش

    می جنگم ، با کی ؟

    پیکر لرزان دوشیزگان ، نیز عریان

    در بستری دیگر

    درهماغوشی یکدیگر

    واین است آنچه مایه سرافرازی ما بود

    تمام شد

    حال میخواهم بنویسم

    کلماتی را بشکل زیبایی بیارایم

    نه برای دو مرد ونه برا ی دوزن

    برای وطنم

    که درآن پرتو مهتاب رنگ دگری دارد

    وطنم وطنم وطنم.

    ………………………..ثریا/ اسپانیا/

     

  • چهارم امرداد

    برای استفاده چوپان مزلقانی وحاج آ قای بازار حلبی سازها وکارگر

    کوره پزخانه وبقال زنبورکخانه ، غایت موسیقی ، تصنیف :

    » یاردلی جیران ویا » علی بی غم وگلپری جون ، ….

    باری مسئله این است که اساسا چیزی که بشود به طور مطلق

    وبه طور عام به آن هنر مردم یا هنرعام گفت،؛ وجود ندارد

    ———-

    » از سخنان احمد شاملو ، دریک مصاحبه «

    ای آنکه میگوید دوستت دارم

    دل اندوهگین شبی است که مهتاب را میجوید

    ای کاش عشق را زبان سخن بود

    ……. عاشقانه

    تو نیستی  ای مرد

    تا ترا مانند سبو بردوش کشیم

    تونیستی ای پریشان موی زیبا روی

    که خوان خودرا برگشایی

    مرا بر سر سفره ات به میهمانی بخوانی

    ای نام تو تا ابد پایدار

    دشمنان با تو در ستیزند

    شعر تو شعله کشید ، نغمه شد وبه آهنگ نشست

    چنگ نکیسا خاموش شد

    مرگ تو یک صائقه بود

    رگ زما ن ایستاد

    آسمان خالی ، روشنایی مرد

    گیسوان پر یشانت بر سایه رخسارتو ، پژمرد

    چه کسی از ( کمان ) تو ترسید ؟

    امروز باغ ما خالی ، باغچه تنها

    وبه غیرا ز غارنیست

    ———-به احمد شاملو ———–

    ثریا/ اسپانیا / چهارم امرداد ماه 1399

     

     

     

  • طوفان

    نه ! این برف ر ا دیگر ،

    سر باز ایستادن نیست

    برفی که بر ابرو وموی ما منیشیند

    تا درآستانه آئینه چنان درخویش نظر  کنیم

    به وحشت……………..الف. شاملو

    ……………………………………..

    همینقدر میتوانم بگویم که دوران وحشتناکی را درتاریخ سرزمینم

    میبینم ، یک هرج ومرح درکنارفاجعه ها وآنهائیکه طوفان را برپا

    کردند امروزتماشاچی این گرد باد هستند که درمیان ملتی افتاده است

    طوفانی که نظم زندگیهارا بهم ریخت ویکباره با شتاب هجوم آورد

    عده ای سر مست درستایش این نمایش مبتذل نقشی ایفا کردند وامروز

    درکنج بیمارستانها افتاده اند عده ای درغرقاب فرو رفتند ونیروهای

    ویرانگر  همچو جادوگران برآمده از کوهها همه چیز را بهم ریختند

    هیچ اثری را باقی نخواهند گذاشت وهیچ چیز را نمیگذارند پایدار

    بماند آنها درصدد ویر انگری واز بین بردنند دربیرون از گود

    عده ای شتابان دورشدند ودنیای گذشتئه ر ا فراموش کردند وبا دنیای

    نوین خود اخت شدند عده ای زیر پرچم های رنگا ووارنگ رقصیدند

    در یک نمایشنامه مبذل ومسخره چه پادشاهی وچه پادشاه کش و.

    وانقلابیون ودم از صلحی میزنند که گردبادش از طوفان قبلی

    بدتر است  وتنها شراره های آتش را بیشتر میکند وجانهارا میسوزاند

    آنها با کمک همان جن های از سوراخ حمام های قدیمی درآمده

    بقیه  آثار وزندگی را به تاراج میبرند.

    ……………ثریا /اسپانیا از یادداشتهای دیروز

     

  • درهم ودینار

    زمانیکه  < ریال  وتومان < تبدیل به درهم ودینار شد دیگر برای همیشه

    فاتحه ایران را بخوانید ، وبدانید که سر زمین گل وبلبل سر انجام بدست

    مشتی دیوانه زنجیری به دام عربها افتاد ویکپارچه عرب شدیم وزبان

    پارسی کم کم فراموش شده وبعنوان یک لهجه وپارسی زبانان دراقلیت

    قومی خود برای گذشته آه خواهند کشید .

    اگر ملک فاروق به مصر برگشت واگر محمد ظاهر شاه به افغانستان

    برگشت سر زمین ماهم به زمان گذشته بر میگردد .

    تا زمانیکه ما باین راحتی خودرا بفروش برسانیم ودرخدمت بیگانگان

    باشیم ورسم ورسوم آنها،پیامیر آنها ، آهنگها وضربات موسیثی آنها ،

    لباس پوشیدن وکوتاه کردن موی سر وزیر بغل وسایر جاهای خود را

    به دست آنها بسپاریم ، باید فراموش کنیم که روزی آتش مقدس برسرما

    شعله افکنده بود وما گرد او میگشتیم ، اینهمه غوغا وجدال برای  –

    سر گرمی کردن آنهایی است که نشسته اند ببیند فردا چه میشود  ؟ ،

    آمریکا چه میگوید ، انگلیس برنامه اش چیست ؟  ور وسیه وکره

    وعربهای کنار خلیج فارس که کم کم بنام خلیج وسپس خلیج عربی

    درتمام نقشه های دنیا معرفی شده ، چه خواهند کرد .

    اینهمه قصه زغوغای گرفتاران است

    ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

    مجسمه ها ی مردان بزرگ ناگها از میادین گم میشوند ، شاعران و

    نویسندگان وهنر مندان ما ( آنهائیکه سر فرود نیاوردند) در اوج نکبت

    وبدبختی بسر میبرند وفریاد رسی نیست . خوب مبارک است انشاآاله

    در زیر سایه امام دوازدهم ما به قعر گمشدگان صحرای سینا خواهیم

    رفت .

    گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من

    آنچه البته بجایی نرسد فریاد است

    عربها آهسته آهسته با نام ایرانی وارد گود شدند وبا انبوه سازی خرید

    زمیهای ومیدانها امروز صاحبخانه شدند وما دوباره عجمهای برده ایم

    که با پای خود به اسارت میرویم.

    ………………………………………………….

    ثریا.شنبه.

  • دو ماهی

    درگذشته های دور ، صدایم از تلخی هابیخبر بود

    وامروز ، صدای گذشته ها ، صدای حقیقت

    وصدای شکستن دلم را میشنوم

    گلی که در باغچه ام میروید

    بوی بدی میدهد

    وخاک بی احساس بیرحمانه

    مرا میخواند

    تو درکجا زندگی میکنی ؟

    چگونه از من خبر میگیری ؟

    خستگی های مرا ، دردهای مرا

    وآیا ، شراب دوران کودکی مرا مینوشی ؟

    بگذار منهم از میان یک در بگذرم

    دری که بسوی بوی خوش زندگی باز میشود

    مورچه های گوشتخوار، مرا به دندان میکشند

    ………

    درمیان تنگ کوچکی  ، با آب گل آلود

    دوماهی سرخ کوچک من زندگی میکنند

    هرروز با دهان باز بسوی شیشه کدر

    با کش وقوس میچرخند وغذا طلب میکنند

    دلقکهای کوچک !

    چه کسی به آنها روزی میرساند ؟

    غذایشان را من میدهم

    ( پس من هستم ) روزی رسانم

    نه دنیا ونه رویا ونه صدای آنهارا نمیخواهم

    صدای الهام را نمیشنوم

    میخواهم پرواز کنم

    خواستار عشق خود وعشق انسانی خود هستم

    عشقی که درپنهانی ترین گوشه زندگیم

    قرار دارد وکسی از آن آگاه نیست

    میخواهم مانند طفلی که برای آب نبا ت میگرید

    گریه سر دهم

    برای نبض زخمی که درسینه ام میزند

    میخراشد ، میخراشد ومیسوزد.

    …….از یادداتشهای دیروز  فوریه 2000

     

     

     

  • زمستان 73

    آن روز در گوشی تلفن بی آنکه سخنی بر لب بیاورم وبگویم که من

    همان زنی هستم که ترا دوست میدارد ، باو گفتم ( من اینجا هستم )

    ساعتی که اورا دیدم فریاد اضظراب وشادی خودرا که درون سینه ام

    میجوشید ، درگلو خاموش ساختم وبانتظار آغوش او بودم،

    او فقط دستش را بسویم دراز کرد حتی نپرسید ( که این توهستی ) ؟

    در دل میسوختم وحرفهایی را زیر لب مانند وردی که به درگاه  خداوند

    میخوانم باخود زمزمه میکردم  :

    چه روزها وشبها که بیاد تو اشک ریختم وچه انتظار  عبثی داشتم

    وچه آرزوهای غیر ممکن ، آرزوی اینکه دلهایمان بهم نزدیکتر شوند

    ………..

    اشکهایم سراز یر شدند ، رویم را برگرد اندم او هنگامیکه دستهای

    لرزان ویخ زده مرا میفشرد نپرسید  که ( این توهستی ) ؟

    بی آنکه باو اعتراف کنم که چه زجرها کشیدم وچه رنجها بردم از نزد

    او فرار کردم ورازم را دردل نگاه داشته بسرعت خانه اش را ترک

    گفتم ؛ غم داشت مرا ازپای میانداخت او حتی نگفت ( این او بود) ؟

    چه بسا روزی پای بر گوری بی نشان بگذارم ونام اورا روی سنگ

    بخوانم وبگویم ( آه ! این او ست) !

    کسی چه میداند ، شاید هم روزی از دل خاک ذره های من به هوا

    بر گردد وروی گلی بنشیند وآن گل روی سینه سنگ سرد گور او

    جای بگیرد آنگاه من میتوانم مطمئن باشم که او مرا دیده است .

    و..!

    روزیکه خانه زیبایم را ازدست دادم احتمالا او با خودگفت :

    این زیباترین خانه ای است که من دراین دنیا یافته ام .

    ………….ثریا/ اسپانیا/ چهار شنبه ……………

    تقدیم به بتول عزیزم که درمسیر عمرم هیچگاه اورا فراموش

    نخواهم کرد .ثریا

  • به : سیمین

    نیلوفری که زورق سیمین بر آب داشت

    جا درهزار دایرهء سیم ناب داشت

    بر سبزه ها ستاره شبنم دمیده بود

    در چشمه ها بلور روان پیچ وتاب داشت……سیمین بهبهانی

    …………..

    درست ده سال از آخرین باری که ترا دیدم میگذرد از روزی که ترا

    مانند خواهری بزرگ درآغوش گرفتم وبوسیدم وگریستم.

    دیگر هیچگاه ترا ندیدم ومیدانستم هم نخواهم دید شانس اینرا ندارم که

    دربین بزرگان باشم  !، از دور  ستایشگر تو واشعارت بودم .

    تو برای من نمونه قدرت واحساس ، قویتر از قدرت وعمیق تر از

    همه عواطف میباشی ، من وتو در سر زمینی به دنیا آمدیم که همه چیز

    دارد بغیر از آزادی سر زمین اهورا مزدا که با هجوم اقوام بیگانه

    آن روح پاک  کثیف وآلوده شده فلات سر بلند ومغرور که روزی

    جلوه گاه آزادی وسر فرازی بود اما اکنون نفس آزادی وعدالت در

    آنجا مرده اهریمن ظلم وخود رایی آن مهد روشنایی ونوررا تاریک

    وسر زمین آزادگان دخمه بندگان وبردگان است .

    تو درهمان سر زمین فریاد آزادیخواهی را بلند کردی فریادی که

    از گلوی خاندان بزرگ تو نیز بلند بود ،با سر نترس با تمام قد وجلوه

    ایستادی درسر زمینی که هیچکس حق ندارد هرطور که میل دارد فکر

    وهر طور دلش میخواهد رفتار کند همه باید مطابق اصل :

    « استر ذهبک وزهابک ومذهبک «  عقیده ومرام خودرا پنهان

    کنند وتمایلات سیاسی حتی عشق را مخفی سازند تا بتوانند خوشنام

    ودست نخورده باقی بمانند !!! و تو ترانه عشق را سردادی .

    تو زیبای را در ک کردی وزن بودن را شناختی وبا تمام وجودت از

    این زنیت دفاع کردی .

    تولدت مبارک سیمن خانم بهبهانی .

    …………ثریا/ اسپامیا/ سه شنبه…………….

     

  • محبوب خد ایان

    خدایان لایتناهی ، به عزیزان ودردانه های خود ، همه چیز رامیبخشند

    همه چیرا درتمامیت خود ، لذت لایتناهی وغمهای لایتناهی را.

    متاسفانه من یکی از دردانه های این خدایان نبودم ، محصول برخورد

    یک اتفاق  وتولدم نیز اتفاقی بود.

    اعترافات ژان ژاک روسورا میخواندم ، این نویسنده بزرگ قانون  و

    نویسنده امیل از دردانه خدایان نبود این پدر انقلاب فرانسه یک بیچاره

    واژگون بختی بود که نیم یا سه ربع وجودش را دیوانگی فرا گرفته بود

    تمایل به خودکشی دراو موج میزد اما با همین یک ربع واندک تمایلی

    که به زندگی داشت توانست مورد احترام دنیا قرار گیرد ، باوجود آنکه

    بقول خودش اشکهای فراوانی ریخت او که توانست دنیارا تکان دهد

    فرزندخوانده مادر طبیعت وزندگیش بصورت موجی از احساس ویا –

    بصورت احساسات در سراسر عالم گسترده شد .

    به راستی آیا میتوان این مرد همیشه گریان را محبوب  ودوست داشتنی

    دانست ؟ کسی نمیداند ، نمیخواهم امروز خودم را باکسی مقایسه کنم

    که اعترافات او سراسر عالم را فرا گرفت اما میل دارم زندگینامه ام

    را بنویسم وخواهم نوشت .

    …………………..

    درجان همه فریاداست ، عشق به زیستن

    فواره های عصیان قد کشیده اند

    دیگر خلاصی نیست ، آنها از خاک

    رها شده اند

    شکوه بزرگ ، شکوه مرگ

    شکوه عشق فواره ورسیدن او به آسمان

    زمین ویرانه

    با خود میکشد ناباوری هارا

    فواره ها رها شدند ، قد کشیدند

    آن زندانیان عاصی

    میدانم ، میدانم ،برکت ازز مین رفت

    خشک وبی آ ب وداغ

    به نم باتلاقی هم زنده نیست

    آسمان گرفته ، ابری نیست

    گزمه ها شلاق به دست ، بر پیکر نازک

    فواره ها ، میکوبند

    بی فایده است ، فواره ها قد کشیده اند

    ………………………………………

    ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه 19

     

     

  • میراث خوار

    دنیا امروز ما به یک لونا پارک تبدیل شده است ، وهمه سر بسوی این

    بازار مکاره نهاده اند ودرتکاپوی آنند که پولدار شوند ، همه به دنبال

    پولداتر شدن میباشند درست مانند شهوت طلای قرون گذشته ، دیگر اثر

    ویاد گار ویادبودی از هیچ شاعر ، نویسنده ، نقاش ، هنرمند ، بجای

    نمیاند ، دلم میخواست که سنگینی این اعتراف را از روی سینه ام  –

    بردارم وبنویسم که همه چیز غیر واقعی وباورنکردنی است .

    درست هنگامیکه به کسی احتیاج داری پیش ما نیست روزها ، هفته ها

    ماهها وسالها میگذرد وتو یک کلمه نداری به کسی بگویی ودرست در

    لحظه ای که میخواهی چیزی بگویی دیگر کسی نیست  تا حتی پوزش

    بخواهی ویا تقاضای کمی مهربانی را بکنی .

    احمد شاملو این غول زیبای شعر وادب پارسی رفت اما هنوز بر سر

    ماترک نا چیز او گفتگو هاست وجنگ وجدل ها ادامه دارد هیچکس

    بفکر آن نبود که مجسمه اورا بسازد ودر میدان شهر بگذارد هرچند

    ممکن بود که آنهم مفقود شود .

    » زمین را باران برکت ها شدن / مرگ فواره ، از این دست است

    » ورنه خاک از تو ، باتلاق خواهد شد ، گر بگونه جویباران حقیر

    مرده باشی « …………

    فریاد شو  تا باران وگرنه  مرداران……….

    سنگ میکشم به دوش ، سنگ الفاظ را ………..

    …….

    این غول بزرگ ، مغرور  دیر به سراغ ما آمد وخیلی زود هم رفت

    او شعر را به میان کوچه وبازار برد با زبان مردم کوچه حرف زد

    نه بازبان فاخر عده ای از خود متشکر .

    پریای نازنین ، چتونه زار میزنین ، چیه این ها هویتان، گریه تون

    وای وویتون ………..

    نمیگین برف میاد ، باورن میاد ، ……….

    دنیای ما قصه نبود / پیغوم سر بسته نبود / دنیای ما اعیونه /

    هرکی میخواد میدونه / دنیای ما خار داره / بیابوناش مار داره /

    دنیای ما بزرگه / پراز شغل وگرگه /

    دنیای ما همینه / بخوای نخوای اینه /………..

    بلی دراین دنیا همه چیز وهمه کس زود فراموش میشود هیچکس دراین

    دنیا ارزش ندارد مگر آنکه بتوان از مرده اش پولدارشد مانند سیمون –

    بولیوار که پس قرنها اورا ازگور بیرون کشیدند تا بدانند چگونه مرده

    واگر با بیماری سل نمرده بنا براین دشمن اورا مسموم ساخته حال باید

    جبران کند !!!؟ . این دنیای ماست

    » کنار شب خیمه بر افراز / اما چون ماه بر آمد شمشیر را ازنیام

    بیرون آر ودرکنارت بگذار.

    ……………………………………………..

    ثریا / اسپانیا / شنبه 17/7

  • پشت بیشه ها

    میخواستم نام ترا بدانم

    میخواستم نام ترا بخوانم

    تنها نامی که هیچگاه ، آنرا نخواندم

    صدایت درگوشم نشسته

    » از روحت تغذیه میکنم «

    دلم تنگه ، دلم تنگه

    دلم بر روی حوصله ها ، تنگه زده

    دلم چون ماهتابی از قبیله ” گوروها “

    تا لبه این صخره

    خودرا راها کرده است

    ایکاش میشد به ان نامی داد

    وآنرا خواند وآنرا دانست

    آنرا مهربانی میخوانند و…..میدانند

    که چنین واژه ای پدیدارا نیست

    ………

    فریادم را بشنو ، نجواهایم کوتاهند

    نیمی را درگلو پنهان دارم

    نیمی را بسوی تو رها ساخته ام

    فریاد ، نه ! نجوا ، آری

    روزی پرنده میمیرد

    کرسی تو واژگون میشود

    آنروز که ترا برای غمخواری برگزیدم

    آنروز مرده بودم ، ایکاش

    که توغمازی

    ومرده هارا به بستر میبری

    ……….ثریا …..اسپانیا……جمعه……..

  • مطرب عشق

    مطرب دزد ، عجب حال وهوایی دارد

    دست به هر پرده که برد ، راه بجایی دارد

    عالم از ناله ما مسکینان بی خبر است

    که بد آهنگ وبی صدا نوایی دارد

    به عدالت نبرد اوره که دراین راه

    مطربی است که به همسایه شاهی دارد

    اشک خوارا به طبیبان بنمودم ، گفتند

    درد دزدی است وجگر سوز دوایی دارد

    ما که دردی کشیم ونداریم زر وزور

    خطا پوشیم وعطا بخشی فرهمایی دارد

    ( ستم از غمزه بیاموز که درمذهب عشق )

    ( هر عمل اجری وهر کرده جزایی دارد )

    ……………………………….

    به : مطرب فاخر !!!

     

  • تنها مسافر

    بی معادلی در قاموسی ، بی هیچ اشارتی به مصداقی

    غریوکش شوریده حال را غربتگیر میکنی

    چون با غرور همراهی وهمزبان

    خودبه پژواک غریوی رها تر بدل میشوی

    ……….از شاملو وبرای شامو……….

    خورشید با بالاترین نقطه اوج خود رسیده بود ،  گرما کلافه میکرد

    اتوبوس با بی خیالی راه همیشگی را میپمود چشمانم را بستم دراینجا

    نبودم ، درقرن نوزدهم دریک شهر کوچک وغریب درقطاری میرفتم

    درکنارم دریای آرام خانه های کوچک مرطوب وتاریک.

    چشمانم را گشودم اتوبوس همچنان دور شهر میگشت از ساحل دور

    شده ودریک سر بالای وز وز کنان پیش میرفت ، سر برگرداندم

    به چهره همسفرم نگریستم ، یک مجسمه ،  یک چهره با خطوط

    بی تفاوت سرم گیج میرفت کجا بودم ؟ از مسافر بغل دستم پرسیدم

    به کجا میرویم ؟ پرسید به کجا میخواهی بروی ؟

    میدانستم که در پایین یک تپه خانه ی دار م وآبشار مصنوعی کوچکی

    بر بالای صخر های سنگی به پائین فرو میریزد ، میدانستم که دربالکن

    خانه ام باغچه بزرگی در ست کردم ، اما حالا کجا هستم ؟ این اتوبوس

    بکجا میرفت ، صدای زنگهای کلیسا بلند شد ، گویا ساعت را اعلام

    میکردند  ، چه ساعتی است ، نگاهی به مچ خالیم انداختم ؛ نه ساعتم هم

    نبود میدانستم که راه درازی را پیموده ام حال خسته ام آه …اتوبوس

    رسید ، آبشار نمایان شد اما اتوبوس همچنان بدون اینکه توقف کند ،

    به راهش ادامه داد وهنوز دور شهر میگشت ، کسی نبود ، هیچکس

    من تنها مسافر اتوبوس یودم وداشتم جاده های ناشناسی را میپیمودم !

    هوا بشدت گرم بود کاش میتوانستم پیاده شوم ،دهانم خشک ، خسته ام

    چه ساعتی است ؟ کجا هستم ؟ کجا میروم؟

    ………..ثریا / اسپانیا/ چها شنبه ………….

  • پامبر دزدان

    ز زهد خشک فتاده است لزره درتنم

    خوشا دمی که چو دزدان عمامه برافکنم

    مرا که قله قاف است مسکن و ماوا

    چرا به کوی خرا فاتیان  بود وطنم ؟

    کجا ز کوثر جنت جرعه ای یابم

    که در سراچه این دهر دوستدارمنم

    مرا بکار نیاید بهشت چون دزدم

    روم بگلشن دوزخ که مرغ آن چمنم

    چه مالها که بدزدی ستاندم زمردم

    ولی افسوس که اکنون بی پیراهنم

    پیامبران همه چوپان بودنددرعالم

    مرا نگر که دراین روزگار چاه کنم

    ……….اشعار پیغمبر دزدان …………