Author: Soraya

  • یخبندان

    امروز تنها کاری که میتوانم بکنم این است ، برگردم به گذشته ونشخوار  آن روزها ، زمین وزمان یخ بسته ، انتظار من بیهوده بود او نخواهد آمد شاید فردا ، شاید وباید تنها به شاید ها دلخوش کنم آرزو داشتم شب یلدارا درکنارش بگذرانم ، ناگهان هوا ، زمین ، آسمان دست به دست هم دادند وگویی با تبانی یکدیگر مرا به تمسخر گرفتند حال تنها کاری که میکنم ، یکبار دیگر نقبی به گذشته ام میزنم حال که بین من او فاصله  افتاد ودنیا هم از هم شکافت من درکنار خنده وشادی دیگران به سالهایی که چون برق گذشتند ومرا به آرامی بگونه ای به دورا از تصویر وتصورات زندگی بردند ، میاندیشم گذشته های که تمامی زندگی ومعنای آن تنها آرزوهای کودکانه ام بود.

    سالهای چون دانه های برف روی هم انباشته شدند دنیا عوض شد ومن اندوهگین درجاده زندگی راه میرفتم وبگونه ای بی تفاوت به زندگی مینگریستم ، خانه برایم یک زندان بود  هیچگاه نمیتوانستم به راحتی پله های حیاط را طی کنم وبالا بروم ، دربرابرم کوه یخی با چشمان شیشه ای نشسته بود ، چشمانی که درحدقه خود مرده بودند صدایی شبیه خرخر وقدمهای لزران او که افتان وخیزان بسویم میامد مرادچار یاس ونا امید ی کرد به تلاش برخاستم وخرده های غضب اورا بسویش پرتا پ کردم وگریختم .

    انقلاب شد ، در زیر پرچم انقلاب همه سینه زدند به غیرازمن! هویت وگذشته من از دست رفت طوفان انقلاب همه پندارها ورویاهای مرا برباد داد همه دوران شیرین کودکی وجوانی را ازیاد بردم  آوازها به گریه نشست وخنده ها به زاری ومردی را که از زمان دور وقدیم دوست داشتم نیز به زیر بار انقلاب خزید با رفتن او خاک جاده عشق من نیز رو به ریزش کرد وفرونشست .

  • قلعه سوخته

    • من نمیتوانم زندگیم را قالب بندی کنم ویا آنرا درقافیه بگذارم ، روزی آرزو داشتم تا آدمی شوم ونامم بدرخشد اما همه عمرم درسایه نشستم وچشم باو دوختم گریز از آن ( شیشه وگیلاس ومحتوی آن ) را هنوز درهمه جانم احساس میکنم وهنوز فکر آن از سرم بیرون نرفته است  همه عمرم به ظاهر کلمات آویختم دیگر خیلی دیر بود که فریاد بکشم  وبگویم ، نه ! من دیگر نمیتوانم حماقت های اورا برجان بخرم ، نه نمیتوانم زندگی کنم .
    • به هنگام صبحانه تنها بودم ومیلرزیدم از اینکه دوباره یخ درکاسه پر آب لق لق بزند واو با آن هیبت ژولیده وبرهنه وارد شود وکاسه را هورت هورت بالا بکشد وسپس بادی درکند وبرود دوباره روی تخت ولو شودپاهایش را جفت نماید ودستهایش را به میان پاهایش و……بگذارد .
    • کدام پنجره را میتوانم باز بگذارم تا هوای صاف وهوای تمیز واردشود وبوی گند دهان اورا از بین ببرد .
    • من به یک نخ چسپیده بودم سرگشته وسبکسر به دور همه چیز میچرخیدم  هیچگاه نمیتوانستم با او از چیزی حرف بزنم ونمیتوانستم با او هم آواز شوم نمیتواانستم آن علاقه شدید وبی معنی خود را دوباره درچهار چوب تفاهم بین خود واو بگذارم او دراوج حماقت خود بسر میبرد وظاهرا هم به کسی نیاز نداشت .
    • آنجا درمیان آن راهروی خاکستری با دیوارها بلند وبسته در میان مشتی چرندیات تماشاچی بازیهای نشاط انگیز بچه ها بودم می نشستم به تماشای آنها تا کمتر احساس تنهایی بکنم گاهی با دودست به شقیقه ها وسرم فشار میاورم ومیخواهم آن خا طرات شوم ومسموم را از مغزم بیرون کنم با یک یادآوری ناگهانی دوباره آن خاطرات برجانم مینشینند.
    • ————————————
    • از دفتر یادداشتهای روزانه
  • یلدای بزرگ

    چه طولانی شبی بود ، این یلدای ما

    —————————–

    همه جا قندیلهای یخ آویزان

    صحرا ، دشت ، کوه خفته ، درسرما

    برف ، این شوخ خیال انگیز

    سپید ودل انگیز ، در دوردستها

    میبارد ، فارغ از هراس ریزش

    هر سقفی، میبارد ، میبارد

    همه جا سپید است

    زنگها به صدا درآمده اند

    ناقوسها میکوبند

    شمع های بازیگوش  ،روشن درباد

    میرقصند

    در روشنی این شمعها

    چراغهای الوان بربامهای  شهر مه گرفته

    میدرخشند ، نورمیپاشند

    نوری به رنگ سپیدی الماس

    با شرابه های آویزان

    و…همه درانتظار آن ستاره

    که رها شده از صلیب

    فرود میاید بر شاخه سرو

    و…..من

    به دنبال آن شب طولانی

    وبانتظار صبح روشن عشق

    پشت دیواری بلند

    که مرا جدا میکند از مردم شهر

    دستهایم از ستاره لبریزند

    درچشمه یلدای خود غسل میکنم

    در کنار دلهای خاموش

    بذری دوباره میکارم درمزرع سبز فلک

    شاید یکروز ، یکسال ، هزاران سال

    بار دگر درغرقابه دیوانگیهای دنیا

    زیر لب آن قصه را بگوییم

    آواز قدیمی را بخوانیم

    آن پیام دیرین را برسانیم

    بگوش دنیا ، اینک دراین شوروغوغا

    شریکم

    ———-

    جمعه 17/12/2010

    ثریا

  • آهنگ زمستانی

    اینک ، خانه ای تاریک ،

    در دوردستها ، روبروی من ،

    زود دانستم که افسانه ها ، بی شمارند

    فصل ما ، فصل زیباییها تمام شد

    اینک فصل زمستان سخت

    برف بی دانشی ، روی بامها وبرج شهر

    دام گشوده بر اندیشه های بی سامان

    —————————–

    جنازه هارا دراز به دراز کنار هم چیده اند وروی آنها را با پارچه

    سبزو سپید پوشانده بانتظار  هیچ ایستاده بودند.

    آه…. حالا میخواهم فریا بکشم وبگویم :

    مردان ریش دراز وزنهای لچک بسر ، شما کسانی را از دست دادید

    که برایتان پر ارزش بودند ،

    شما کسی را درگذشته از دست دادید که برایتان مقدس بود،

    او اگر میماند ، میتوانستید به دنبالش روان شوید ، شما خوشی ها

    وخوشبختی های فرزندانتانرا نیز فدا کردید ، اگر او میماند آنگاه

    همه چیز را بشما نشان میداد .

    روزی کبوتران میتوانستند آزادنه بر بامها بنشینند ومرغان چمن

    میتوانستند آزادانه نغمه سرایی کنند ، واقعیت زندگی داشت شکل

    میگرفت ، چه کسی گفت شما قدم بزرگی برداشتید ؟ شما صدها

    گام به عقب برگشتید  ، حال امروز باید دردفترچه یادداشتهای

    روزانه ام بنویسم : تحقیر شدگان !

    از نظم امروز کراهت دارم ومیل ندارم آنرا برخودم تحمل کنم

    آهنگ مغزم تغییر کرده است  دیگر نمیتوانم نظمی به آن بدهم

    حال امروز آهسته آهسته از پله های زندگی پایین میروم ومیگذارم

    دیگران ، آهسته آهسته با تامل از پله های دانش بالا بروند بی آنکه

    رهبری داشته باشند ، آنها خود رهبر خویشند.

    او ، اندوهگین ، بیمار بر بستری حقیر خوابیده بود ودرفکر انسانها

    بود که چگونه میتوانند افسانه ساز باشند.

    —————-ثریا/ برای پدرم که عاشقانه اورا میپرستیدم ——

     

  • سایه ها به راه افتاده اند

    آنکه در مستی از وطن میگوید ،

    دلقکی است بیمارکه زیر نقاب یاس وخوشی های کاذب

    خود را پنهان کرده است

    زهر خندی است بر هزاران تلخی ها

    چشمان دوزخی بما دوخته شده 

    باید آرام بود وسر به زیر

    آدمکشان درکمینند

    کلمات من تنها برای خودم شکل میگیرند

    اشک ترا جاری نمیسازند

    تو با شعارهای تهوع آورت ، نقاب دلقکی را

    جا بجا میکنی

    بسوی کدام مهربانی میرویم ؟

    خاک من مرا ازخود راند

    بوی عطرش را نیز ازمن گرفت

    دیگر فراموش کردم ، کوهستان زادگاهم

    چه رنگی دارد؟

    من در میان حکایتها، شکایتها ، روایتها

    خوابیده ام

    وزمزمه میکنم :

    ————

    » سر از بالین اندوه گران خویش بردارید ـ

    » دراین دوران که از آزادگی نام ونشان نیست ـ

    »در این دنیا که هرکس زر در ترازو ست «

    » زور دربازوست  «

    »جهان را به دست این نامردان صد رنگ بسپارید«

    » که کام از یکدیگر  گرفته وخون یکدیگر بریزند«

    » چرا از مرگ میترسید«  (شادروان فریدون مشیری)

    ———————

    چه شبها آرزو کردم که ناگه

    دست اجل درآغوشم بگیرد

    چه شبها آرزوکردم که بشوید با بوسه ای

    غبار چهره ام را

    چه شبها آرزو کردم ، بسان یک پرنده

    نشینم بر بستر معشوق

    بسان یک تکه ابر ، بپیچم در پیکر ماه

    بسان صبح روشن بتابم بر درکاشانه ام

    چه شبها آرزو کردم ،  آرزو کردم

    دریغا خاکستری سردم به روی شعله ای سوزان

    ————————- ثریا / دوشنبه 13/12/ 2010

     

    »

     

     

     

  • آخرین ترانه

    هیچگاه دیگر روی زادگاهم راندیدم درهمانجایی که مادر بار سنگینش

    را زیر یک سقف تاریک بر زمین نهاد .

    هیچگاه دیگر داربست وتاکستان انگور هارا ندیدم درهمانجایی که مادر

    درکنار سماورش میجوشید ومیخروشید .

    هیچگاه دیگر  صدای مادربزرگ را نشیندم که فریاد زد :

    آخ ، یک دختر دیگر  ، نمیخوام اورا ببینم ! .

    هیچگاه دیگر به زادگاهم بر نگشتم تا سرمساری مادررا ببینم .

    هیچگاه نتوانستم نبض هستی ام را  در درونم احساس کنم .

    کارم دراین دنیا ، یکه تازی بود هرچه را که برمن تحمیل میشد

    از خود میراندم واگر چیزی یا کسی از من دورمیشد میگذاشتم

    بگذرد .

    هیچ ودیعه خداوندی نصیب من نشد درزمان تولدم خورشید بین

    دوکوه پنهان بود وزهره ومشتری روی خودرا برگرداندند !

    و…. هیچگاه بر سر سفره قانون ننشستم تا حکم قتلی را صادر

    کنم ،

    من یک تماشاچی دست وپا بسته درحاشیه زندگی خویشم

    خوشحالم که یک زن به دنیا آمده ام ومرد نیستم .

    ثریا/ اسپانیا/

    برای خانم نادره افلشاری نویسنده وپژوهشگر. آلمان

  • خنده زدم بر باده

    او ، آن مرد ،سینه انباشته ازدرد

    خسته ، آلوده ، چون سواری فتاده از اسب

    با دلی یخ بسته ، سرد ، وامانده

    زهر در گاه رانده

    آمد به این دیار شب زده

    درانتظار ، با عطشی سوزناک، سرود مهر میخواند

    بیهوده !

    پوسیده بود رشته های امید

    او ، دل شکسته ، چشمانش در حسرت آبی

    میدوید چون سگ هاری

    من ، خاموش ، سرد

    بدرقه اش کردم در سفر تازه

    با آه ، افسوس ، درد

    شاید درون حجله ( غربت ها )

    با نو عروس مرگ درآمیزد

    او مرزهارا پیموده

    مرزهای کهنه را ، همچو غلامان

    سر فرود آورده درپیشگاه رسولان

    بی نوحه !

    او که روزی سرمست از جام باده

    میفشرد  سخت چشمانش را

    به دنبال یک جای خواب

    اوتنها پوست ماری بود

    که خالی شده از شهوت خویش

    او که خالی شد از حرمت خویش

    تشنه به دنبال روسپیان زمان

    سینه میسایید در گرمای زمین

    در پی آن آتش سوزان

    او ، آن وامانده مرد، رانده از هردرگاه

    میخواست بخت را آورد بخانه

    بیهوده !

    چشمه ای نیست که بیاشامد آبی

    او میخزد با پیکر لغزنده

    چو ماری ، در گودال …….

    ———————————————-

    ثریا/ اسپانیا / تقدیم به ساکن :

    new port beach

     

  • ستاره

    نام این دختر ، ثریا کن بیاد دختر من ! وای برمن ، وای برمن !      

    —————————–حمیدی شیرازی

    در پرتو سپید رنگ ماه  ، دریک نیمه شب گرم تابستان ، مراصداکردی

    با نامی از ستاره ها ، ان شب آسمان پر ستاره بود وتو ، مرا ستاره

    خواندی .

    تو از دنیای روشن عشق بودی ، در  تاریکی یک شهر کهنه ،

    دستهایت لبریز از نوازش ، سینه ات پر شور،

    گفتی شبی بسوی آسمان خواهی رفت ،تا ستاره دیگری برایم بیاوری

    از آسمان شهر ما ستاره میبارید ، هزارن ستاره بر زمین مینشست

    وتو میتوانستی ستاره دیگری را بچینی .

    تاجی از ستاره بر سرم نهادی ، یک تاج تنها که نامش پروین بود ،

    ——-

    دیوارتنهایی مرا از تو دور ساخت ودر یک غروب غمگین بار سفر

    بستیم ، بسوی شهر رنگستان !

    در اینجا آسمان بی ستاره بود ، سیاه بود ، هر صبح بانتظار تو چشم

    میگشودم .

    کاش میشد رها میشدم ، جدا میشدم ، دیگر دیر بود وتو درتنهایی خود

    میان ستارگاه خفته بودی.

    ثریا/ جمعه /دهم دسامبر دوهزارو ده میلادی / اسپانیا

  • بر آ ، ای خوشه خورشید

    شما ای قله های سرکش وخاموش

    که بر ایوان بلند دارید چشم انداز رویایی

    غرور وسر بلندی باد شمارا هم

    غرورم را نگاه دارید

    امیدم را برافرازید

    بسان آن پلنگانی که درکوه وکمر دارید

    ——————————-

    درآن روزها که عضو افتخاری سازمان شیرو خورشید سرخ ایران

    بودم ، با آن لباس سرمه ای وکلاه کج ملوانی که مدالی بر جلوی آن

    نصب بود ، آن روزها که مد شده بود دوکبوتر پلاستیکی را باسنجاق

    قفلی بر سینه هایمان نصب کنیم بامید صلح وآزادی ! آنروزها که

    دختران دبیرستانی برای آن پیر مرد سینه میزند ومدال اورا روی

    روپوش اورمکی خود سنجاق کرده بودند همه درآرزوی صلح وبرابری

    بسر میبردیم ونمیدانستیم که همه فریب است ونیرنگ ودرتاریخ دیرپای

    بشر همه چیز با جنگ ونفرت شروع وپایان میگیرد ، نمیدانستیم که

    روزی در همه سر زمینها باید از روی خون ریخته بگذریم ودامن خود

    را بالا نگاه داریم تا تکه ایرا لگد نکنیم  و….صلح وآزادی تنها یک

    آروزست که درقله های بلند وجایگاه سیمرغ افسانه ای خفته است و

    باید درقصه ها وافسانه ها آنرا خواند .

    امروز آزادیم  ویا خیال میکنیم که آزادیم اما نه آزاد به معنای واقعی

    دوربین ها وچشمان مخفی دست از سر ما بر نمیدارند همه درتعقیب

    ما میباشند تا جایی که اندیشه هایمان نیز زیر کنترل شدید قرار میگیرد

    امروز در چهره مردم تر س ، نگرانی ویا بی تفاوتی دیده میشود ،

    سربازان ومزدوران مرگ مردم را گروهی میکشند واین کشتن ها لازم

    است تا تنور دیگران را داغ نگاه دارد برای پختن نانی تازه .

    وپدر روحانی در نماز عشا ء ربانی میگوید:

    صلح ، صلح برای همه ، دست یکدیگررا فشار دهید وبا هم صلح کنید

    وخود به زهدان پدر خوانده ها برمیگردد .

    مرگ خوب است اما برای همسایه .

    ثریا/چهارشنبه

     

  • چهره به چهره رو به رو

    هر روز صبح مانند یک روبات از تخت پایین میایم واولین کارم

    روشن کردن تی و ی  وشنیدن وتماشای اخبار است روزمن تحت تاثیر

    این اخبار شروع میشود  ، غمگین ، نیمه غمگین ویا بی تفاوت ،

    کمتر چیزی در رابطه با سر زمین خودمان میشنوم گاهی ابدا خبری

    بما نمیرسد خبرها از صدهزار صافی رد میشوند ، فیلتر میشوند ومانند

    قهوه تمیز وخوش طعمی به دست ما میرسند .

    با نگاهی با هیکل وهیبت وصورت مردانی که زندگی وسرنوشت مارا

    دردست دارند ، مدتی مرا مشغول میدارد ، ستارگان وهنر پیشه های

    امروز ، ماهر ویا تازه کار ، شکم ها بر آمده ، باسن ها پهن ، موهای

    درهم وپریشان وگاهی سری براق را با یک هرپیس پوشانده اند، موها

    رنگ شده چهره ها پف آلود انسان را بیاد ایگوانا میاندازند ویامانند

    قورباغه های ریز ودرشت درهم میلولند ، عد ه ای به راحتی به پشت

    صندلیها تکیه داده گاه گاهی سر می جنابند ( اگر بیدار باشند) درفکر

    بازار وبالارفتن ارقام ریزو درشت میباشند ویا بفکر آنکه باید برده هارا

    برای نمایش بعدی آماده کنند ، اکثر آنها صاحب گارگاهای برده سازی

    میباشند ، سازمان های ریز ودرشت مشغول جمع آوری اعانه ها برای

    ( هیچکس  ) ودراین بین جنگهای خیابانی ، بیابانی، سیل ، طوفان ،

    آتش فشان ، زمین را میشوید وپاک میکند برای نسلهای آینده .

    من دلم رادرمیان دستهایم میگیرم ومیفشارم دلی غمگین ، آشفته ولبریز

    از خون ، دل ، این بی تاب خشم آلوده که دراین پیکر فرسوده نشسته

    بامید هیچ.

  • ارابه خدا

    غروب تاریک وغم انگیزی بود ، تنها بودم ، او از راه رسید

    در دستهای مهربانش ، درخت کوچک کاجی دیده میشد ، برایم هدیه

    آورده بود همه راه را دویده وبسرعت بالا آمد ، میخواست تولد خدارا

    بمن خبر بدهد ، نفس نفس میزد او برای دیدن گوزنها رفته بود تا

    بالاترین صخره ها ، تا مرز آسمان ودرمیان برفهای سپید تا آنجا که

    میشد از آسمان ستاره چید ، به روی دستهای کوچکش عکس گوزن

    کشیده بود ، او آن شکوفه تازه که میخواست جوان یک جهان شود

    برایم مژده آورد او درمیان شمع وچراغ ودرخت کاج درآسمان را

    باز کرده بود تا خدا به زمین بیاید او در آیینه تصور خود میپنداشت

    که هرسال خدا متولد میشود آنهم درخیابانها پر زرق وبرق وشمع

    وچراغ ودرخت کاج وارابه خدارا گوزنها میکشند چه کودکانه میخندید

    بی خبر از کوچه های فقر وخیابانهای سرد وخانه بدوشان او از این

    فریب بزرگ بیخبر است خدای او هرسال دربسته بندی های رنگین

    به زمین میاید وباز با ارابه به آسمان بر میگردد

  • اگر !!

    رود خانه معرفت را خشک کردند وسرچشمه خردرا نیز ویران ساختند

    —————————————–یک نویسنده روس

    ( اگر ) به سبک رودیار کپلینگ شاعر ونویسنده انگلیسی قرن 19

    واوایل قرن بیستم !

    اگر توانستی همیشه یک چهره ناراضی وعصبی بخود بگیری

    هنگامیکه اطرافیانت همه آرام ودرسکوت خودرامقصرمیدانند

    بی هیچ گناهی !

    اگر تنها به قدرت مالی خود ایمان داشته باشی درآن زمان که همه

    به دورت جمع شده اند وبرای این کار  دلیلی هم ندارند !

    اگر بتوانی درهمه اوقات یک چهره معصوم وبیگناه را بمردم

    نشان دهی درحالیکه درون تو یک شیطان زنده است !

    اگر بتوانی بی طاقت باشی ودرهمه کارهای مردم دخالت کنی وببینی

    آنها چگونه عمل میکنند !

    اگر بتوانی همیشه به راحتی دروغ بگویی وشرمسار هم نباشی !

    اگر همیشه از دیگران نفرت داشته باشی بخصوص آنهاییکه بیشتر

    از تو میدانند و میفهمند ، بی هیچ دلیلی !

    اگر بتوانی رویاهای کاذب خودرا به حقیقت تبدیل کنی آنهم بازرو!

    اگر بتوانی همیشه دراین فکر باشی که تو بهترا زدیگران میاندیشی !

    اگر بتوانی دیگران را زیر پا بگذاری تا خود به پیروزی بر سی !

    اگر بتواتنی هرچه را که دیگران میگویند توبا چاشنی یک متلک یا

    فحش به آنها پس بدهی !

    اگر بتوانی مانند بوقلمون تغییر شکل بدهی وبا باد همراه باشی !

    اگر بتواتنی درجمع سخن بگویی وفضیلتهای نداشته ات را بمردم

    نشان دهی !

    اگر بتوانی درکنار بلند پایگان گام برداری وجلوتراز همه آنها راه

    بروی وخودت را گم کنی !

    اگر بتوانی  مال دیگران را از آن خود دانسته ودرچپاوول کردن

    وبردن آنها خودداری نکنی !

    اگر دوستان خوب خودرا به دست دژخیم بسپاری وبه دشمنان

    دولتمند  خدمت کنی !

    آنگاه باید مطمئن باشی که جهان هستی از آن توست !!

    تقیم به همه بوقلمون صفتان !

    ثریا /اسپانیا / پنجم دسامبر

     

  • چهارم دسامبر

    آدمی را به عشق شناسند / هر که را عشق نیست آدم نیست—-مولانا

    ———-

    سرمای سنگینی  همه جارا فرا گرفته ، وسرمای سنگین تری بردل ما

    نشسته است درانتظار قطره ای مهربانی تا وجودمانرا گرم کند !

    همه رفتند ، همه رفتند……وما تنها ماندیم

    در کنار میلیونها شعر ، دراین دنیا

    من نیز خطی چنین نوشتم

    چند خطی بی صدا ونرم

    هیچ یک از این خطوط

    جای تحسین وستایش ندارند

    اما گاهی میدرخشند

    درخشش آنها از دل ساده ام میباشد

    برای آنکه بتو بگویم چقدر دوستت دارم

    واژه ای پیدا نمیکنم

    درکنار اینهمه ، اندوه ، کشتار ومرگ

    عشقهای من جای پایی میگذارند

    که نقش  یک کتیبه است بردیوار

    ………………

    زاد روز تو مبارک باد دخترم

    ———-ثریا/ سیزدهم آذرماه 1389

    چهارم دسامبر 2010

     

  • رستاخیز

    دون فرانسیکو گفت :

    خوشحالم که برای تزیین ودکوراسیون سال نو وزاد روز مسیح خواهی

    آمد  ، مدتها ست که از تو بیخبرم .

    آه …..پدر شما متوجه نیستید ونمیدانید که اعتقاد مرد گم شده دین راهم

    میشود مانند یک لباس خرید ویا معامله کرد همه مرا تر ک کرده اند

    تابحال حرفی بشما نزده بودم همه میخواهند  مرا به راه راست هدایت

    نمایند از همه نوع فرقه ای ، میبایست به موعظه های بی سروته آنها

    گوش میدادم همه میخواهند روح دردمند مرا شفا بدهند وبرایم دعا کنند

    دون فرانسیسکو هنوز آبجویش تمام نشده بود سری تکان داد وگفت :

    می فهمم ، می فهمم ، از او خدا حافظی کردم وبیرون آمدم درکنار

    نرده های خیابان درنور چراغ همه رنگی میدرخشید سرمای شب

    بر پوست مرطوبم بیشتر میچسپید روی نیمکتی نشستم ، آه ، خسته ام

    خسته خیابانها وکوچه های تنگ را پشت سر گذاشتم راه صافی را در

    پیش گرفتم درکنارم کشتزاری بود با علفهای هرزه با خود گفتم :

    از همین روزهاست که توهم با آجرهای مصنوعی سر به آسمان بکشی

    وتبدیل به قفس های کوچک وبزرگ شوی کوهها مه گرفته صدای

    ناقوسها از همه جا بگوش میرسید بخار سردی از دهانم بیرون میزد

    تپه را پشت سر گذاشتم کجا میروم ؟ ایستاد م نگاهم به دور دستها خیره

    شد پیر زنی با چرخ دستی از کنارم گذشت سکوت سنگینی درجاده

    سایه افکنده بود ،؛ دلم میخواست بر میگشتم ودر مقابل محراب زانو

    میزدم ودعا میخواندم در زیر  نور شمعها که برای نگاهداری پیکر

    آسیب دیده او که مانند شعله ای بر  پا ایستداه بود ، دلم میخواست

    میرفتم درکنار آن شعله وبه اشک آن زن مینگریستم ، آه….روز

    ر سنتاخیز زندگی جاودانه خواهد بود ، آمی….ن !

    ثریا /3/12/

     

  • شب خون

    » ساعت به وقت نیمه شب بود که صدایی درگوشم زمزمه کرد:

    نفس زن دیگری را گرفتند «

    ————–

    چهارراه سرنوشت ، از کدام سوست ؟

    وحادثه ، با چه دستی سنگی بسوی ما

    پرتاب خواهد کرد ؟

    ما درپشت درختان چنار پنهانیم

    و..کتابهای قصه راورق ورق میکنیم

    گریستن ما بیهوده است

    آینده ؟ کدام آینده ؟

    یک روز عقیم سرد

    یا یک سحرخونین ؟

    زمین میلرزد

    لوله سرد تفنگها  بسوی پرنده نشانه میرود

    زنی با قامت بلند در کفن سیاه

    روی سکوی مرگ ایستاده

    افق رنگ خون است

    و…صدای باران درمرداب مرگ

    آ هسته آهسته می چکد

    عطر زلال » فم «

    بر سینه آن زن

    با خط زرینی مینویسد

    این لاله زرین یک ستاره خواهد شد

    —————————-

    مرگ یک زن درهر حالتی چندان خوش آیند نیست / ثریا .

    اول دسامبر

  • حریم نگاه

    در خیالم ، نقشی از افسوس خفته

    در دلم نامی نیست

    درنگاهم ، زمین عریان است ودشت های گمان

    از بیم موریا نه ها

    به دریا سلام گفتم ، درآنجا غسل کردم

    پشتم به باد است

    قرون خدایان را یک یک ازشانه هایم

    برد اشتم

    دیگر پیامی مرا دلگرم نمیکند

    تاریخ رفتگان فراموشم شد

    میان من وقرن ها ، فاصله افتاد

    ———

    دستهایم به نیایش بر میخیزند

    همه جا ، به هربرگی ، به هرسنگی

    خارهای تیز سوگواری را

    از اندیشه ام ، راندم

    طوفان فرو نشست

    باتلاق ایمان پرشد

    با نگاهی بر سینه نرم کبوتران

    آهسته آهسته

    به دنیای نا ن وشراب خزیدم

    ———–

    ثریا/ سه شنبه اول دسامبر

     

  • رستوران مادام پیترو

    میخواستم با بال خونین

    بشکنم دیوار شب را ، رفتم به هر راه ، هر راه وبیراه.

    ———————————————

    امروز نمیدانم چرا ناگهان بیاد رستوران ( مادام پیتروی) فرانسوی

    افتادم ؟  اگر نوع دیگری زاده شده بودم شاید رنجم کمتر بود از –

    آنجاییکه امروز باید تحمل فشارهایی را بکنم به ناچار پلی بسوی

    گذشته میرنم وحلقه های دود آنروزها به گرد سرم میچرخند ومن

    در میان آنها فرو میروم .

    رستوران ( مادام پیترو) دریک کوچه فرعی درخیابن ویلا قرار داشت

    محل جمع شدن وناهار خوردن رجال وسیاستمداران ومردان دولت آن

    زمان بود .

    روزیکه به همراه مسیح » عین « وکیل برای ناهار به آنجا رفتیم من

    به درستی نمیدانستم که او مرا به کجا میبرد کمی ترسیده بودم!!

    او زنگ درب را فشار داد وپیشخدمتی با لباس سیاه وسفید با پاپیون

    مشکی ودستکشهای سپید درب را گشود ، کمی خیالم راحت شد!؟

    پیشخدمت تا کمر خم شد ومعلوم بود که همراه مرا بخوبی میشناسد

    اما نگاهش بامن خشمگین ونا آشنا بود مادام پیترو جلو آمد وبوسه ای

    بر گونه  مسیح زد وسپس با انگشت بمن اشاره کرد > مسیح گفت :

    موکل وهمسرش دوست منست ، که مدتی است درهتل ، درکناریاران

    آب خنک میخورد درهتل معروف قزل قلعه !حال باید راهی بیابیم

    تا او بتواند همسرش را ملاقات کند .

    رستوران مانند یک خانه با سالن بزرگ وچند میز گرد گرم ومطبوع

    بوی خوش غذاهای فرنگی ومیهمانان همه مرد بودند! وهمه چشمان بمن

    دوخته شد ، درباغ خانه درختان بر فراز باغچه ها ایستاده وپرندگان

    در آفتاب نیمه گرم پاییزی آواز میخواندند.

    مادام پیترو مارا به یک میز گرد چهار نفره هدایت کرد آفتاب به گونه

    تیز از پشت شیشه ها به درون میتابید بوی سوپ » برش باخامه « و

    سپس سالادمخصوص واسکالپ با سبزیجات آب پز پودینگ یا دسر –

    نوعی کیک شکلاتی با خامه ومربای خانگی به همراه قهوه ویک لیکور

    خوشمزه که مرا گرم کرد ، داشت خوابم میگرفت  فراموش کرده بودم

    کجا هستم وبرای چه کاری آمده ام چشمانم داشت رویهم میافتاد مادام –

    پیترو  نزدیکم آمد وگفت : چه زیبا ، چه شگفت انگیز ،….

    از شرم سرخ شدم مردان دیگر  نیز بما مینگریستند هنوز نمیتوانم این

    حس را از زندگی کنونی ام دور بیاندازم، آن زمان درد آور برای من

    به نحوی اسرار آمیز طولانی بود بانتظار او بودم  تا آزاد شود ممکن

    بود که بتوانیم باهم بازهم زندگی کنیم ودرکنار هم بمانیم بچه دار شویم

    بذری را از آن سوی نسل کهنه وقدیمی به نسل جدید پیوند بزنیم .

    امروز در پس این خواب طولانی زیر پرتو آفتاب پاییزی بیاد چهره

    درخشان دوست افتاده ام اینجا تنهایم کسی نمیداند که من از سر زمین

    ناشناخته ای گذر کرده ام ناشناس ونا شناخته  از سر زمین شگفتیها

    درآن لحظه های خوشدلی خود ، درآن لحظه های شاد نوای اندوه را

    نیز می شنیدم .

    امروز در زیر دهل خشم عاری از احساس اینسوی زندگی از یک

    لحظه آرامش که برخوردار میشوم حواس من مرا به آنسوی دشتها

    میفرستد برمیگردم وبه تصاویر گذشته مینگرم آنها مرا با صدای خود

    زنده میسازند احساس میکنم پرده های خفقان آور وناسالم آن روزها

    را پس زده ام وآفتاب درخشان پاییزی وآن پیشخدمت فرانسوی واز

    همه مهمتر صاحبخانه خوشخو وخوشخوراک که برای بعضی از

    میهمانان ممتاز خود سالاد مخصوص درست میکرد !

    کدام میهمان ممتاز؟ ازکجا وصاحب چه امتیازی بود درحالیکه همسر

    من در زندان بسر میبرد .

    همچنان پشت میز آشپزخانه می نشینم وبوی حسرت را به مشامم میبرم

    ثریا/ یکشنیه 28 نوامبر 2010

    برای » او «

  • باران ، باران

    مانند برگ درختی که دراو ، شور افتادن است

    مانند پرنده ای که دراوشور غوغای بهار است

    دردلم شوری به پاست

    پشت به یاران وروبه دیوارباغ بیکسی

    باران پاییزی میبارد

    شکوفه ها مرده اند

    پرنده نیز درحال جان دادن است

    کتابچه هزار ساله را

    زیر بغل دارم

    در آن برگهای زرد وکهنه

    به دنبال » تاریخ « میگردم

    میدانم که مردان همه

    به تماشای باد رفته اند

    میدانم که نورسیدگان با شتاب

    بسوی آب روانند

    در زیر این سقف سفالی

    دل به رویاها بسته ام

    قصه هایم درهم وبرهم

    ویاد تو ای مهربان یار

    هنوز درمن میجوشد

    غصه هایم بیدار ، غم دار

    به راز باران میاندیشم

    نشستن باتو ، گم شد

    فصل من ؛ فصل تو فرا رسید

    صحنه های گلگشت وتماشا گم شد

    وگل اندیشه هایم از بوی و طروات گل

    خالی است

    ——— ثریا/27 نوامبر——–

  • بر گورخود خوانم نشان زندگی را

    همین کنج مطبخ برایم کافی است تا بنشینم وبنویسم ، زیر این آسمان

    لبریز از درد ، ابر آلود وطوفان سرد وسهمناک وصدای آبشاری

    که سر ساعت یازده بکار میافنتد وشب خاموش میشود ، باران وباد

    دوبرادر دوقلو هم از راه رسیده اند ، گوشه مطبخ من گرم وبرایم –

    جای مطبوعی است اگرچه اجاقی روشن نباشد.

    او ظریف بود ، لوکس بود ، زیبا بود جایش روی مبل مخملی وزیر

    سرش میبایست یک بالش از جنس ابریشم میبود ، او میبایست هر

    هفته به سلمانی برود تا موهای بلند وبور زیبایش را شستشو دهند

    ناخنهایش را مانیکور کنند وهر ماه میبایست پزشک مخصوص اورا

    معاینه میکرد وداروهای مقوی باو میداد !آیا او هیچ غمی برای زندگی

    داشت ؟ اربابش اورا سیر میکرد وهیچگاه شلاق بکار نمیبرد شلاق –

    برای بانویش بلند میشد او میبایست کار کند تاشکم اربابانرا سیر نماید

    در نتیجه این موجود زیبا وظریف دوست داشتنی به ( آفیس) منتقل شد

    جای او آنجا نبود درون یک کارتن ؟ آخ چه شرم آ ور است که یک

    نرینه ولگرد از دوردستها باو حمله کند ودرنتیجه تجاوزاو باردارشود

    فیرا از غم تنهایی جان داد او میدانست جایش درکنارمردی که

    نقش گارد را باز ی میکرد واورا نجس میداند ، نیست .

    از نگاههای شرر بار آن مرد میترسید او ازنام پیامبران کذاب

    چیزی نمیدانست او غرور داشت ، زیبایی داشت ،

    او از زندگی بی امید میلیونها انسان که کشته شده یا به عذابی سهمگین

    دچارند خبری نداشت ، او نمیدانست که هیچکس دراین دنیا نمیتواند

    سهمی یکسان از سبد فراوان وپرنعمت زندگی برگیرد .

    هنگامیکه روشنایی میرفت تا درپس شب پنهان شود چشمان زیبای او

    بسته شد.

    مرگ با بوسه نوازشگرش به آرامی چشمان اورا بست ، درقلب من

    خونی جاریست که مبدل به اشک شده است .

    آخ ! ار باب بودن دیکتاتور بودن ، عالیترین پاداشی است که اجتماع

    ننگین ما به یک نفر طغیانگر میدهد کسیکه نیروی هولناکش را چون

    امواج خشمگین اقیانوسها بسوی انسانهای بیگناه میشوراند

    سرنوشت ما وفییرا دردست کشتیبانی است که ما اورا نمیشناسیم.

    جمعه ی بسیار غمگین .

     

  • مرگ فیرا

    ( برای فیرا ) ———————

    نه ! زندگی زیبا نیست

    زندگی زندان پرندگان است

    زندگی در شعله های آتش ، رقص مرگ دارد

    زندگی خاموشی است

    گاه گاهی از برج عاج  ، آن آهنین بامهای بلند

    قصه ای تلخ ودرهم ، بگوش میرسد

    گاهی سر برآوردن برگی از دل خاک

    زیر آفتاب غبار گرفته

    رعشه ای بر پیکری می نشاند

    بوی خاک ، بوی باران ، وبوی فاضل آبها

    عشق های دروغین

    نشستن آدمهای بی حوصله در غم انسانیت

    وپایمال شدن هوش وهویت

    در چشم اندازهای دوردست

    تشنه ی در حسرت آب

    در پی سراب

    از کف دستی ناپاک قطره آبی نوشیدن

    نه ! زندگی زیبا نیست

    زندگی ( شعله ) میخواهد

    زندگی ( عشق ) میخواهد

    در میان سر زمینهای سیلی خورده

    در کنار خاکستر مردگان

    در شبستانهای تاریک ، همر اه نمازگذاران

    بانتظار ظهورخر دجال

    ومردن گل اندیشه ، نه ! نه!

    زندگی زیبا نیست

    ثریا/ 25 /11/2010