Author: Soraya

  • اوتللو ودزدمونا

    اواخر بهمن ما واوایل اسفند همیشه یک شوری دردلم پدید میاید که

    نمیدانم مربوط به کدام خاطره است ؟ خاطره ها آنقدر تلخ وجانگذارند

    که جایی برای شوریدگی باقی نگذاشته اند ، تنها بیاد میاورم که درآن

    زمان درسینمای تازه ساز سعدی فیلم _ اوتللو- به کار گردانی وبازی

    سرگی باندارکچف را یازده بار دیدم فیلم به زبان فارسی دوبله شده زیر

    نظر  پرویز بهرام باهمان سبک ادبیات شکسپیری!.

    تازه از بیماری یک عشق بی فرجام برخاسته بودم ودر فرسودگی شدید

    روحی بسر میبردم محیط خانه برایم هرروز وحشتناکتروآتش تیز وتند

    جهنمی آن شعله ور تر میشد ، روزی یک آگهی در روزنامه اطلاعات

    نظرم را جلب کرد :

    بیمارستان شرکت نفت آبادان برای تربیت وآموزش پر ستاری دانشجو

    میپذیرد وپس از طی دوره آموزشی که سه سال طول میکشدشاگرد اول

    تا سوم بخر ج دولت برای دیدن دوره مامایی ودکترای  به انگلستان

    اعزام میشوند .

    فورا خودم را معرفی کردم وپس ازطی دوران امتحان وپرداخت چهل

    تومان به بانک ملی ایران ، با چهار نفر دیگر عازم آبادان شدیم .

    بما بلیط قطار درجه دوم داد ه بودند دونفر از دختران ارمنی بودند یکی

    از آنها بحدی بد عنق وتلخ بود که باهزار من شیره هم نمیشد اورا زبان

    زد ، تنها درگوشه ای نشستم ، اولین باز بود که تنها سفر میکردم حالم

    بد بود ومرتب بین دستشویی وکوپه درحال رفت وآمد بودم سایر ین همه

    با اهل خانواده وعیال مربوطه سفر میکردند وما چهار دختر تنها در-

    نظر آنها عجیب جلوه میکردیم ؟! سعی میکردند که پسران ومردانشانرا

    سفت وسخت بخود بچسپانند.

    موقع شام دررستوران قطار، چشمم به ( او ) افتاد که با دو افسر

    کنار هم نشسته وآبجو مینوشیدند ، چشمان او نیز بمن دوخته شد ، آه

    تورا میشناسم ، از گذشته های دور از آن سوی زمان میایی، شاهزاده

    افسانه ای ، که از میان قصه ها بیرون افتاده با پوست سفید موهایی

    به رنگ ساقه های گندم وچشمان روشن که اندوهی شدید بر آنها

    سایه انداخته بود . 

    پس از صرف شام او تنها به کوپه ما آمد وروبروی من نشست ،

    یکی از دختران از او پرسید : آلک ! این تویی ؟ اوجواب داد :

    بلی منم ، باخود فکر کردم ،  ارمنی است اما او بازبان فارسی

    جواب آن دختر ارمنی را داد معلوم شد خواهر اورا میشناسد.

    با هم به گفتگو نشستیم از من نام ومقصدم را پرسید منهم قصه پرغصه

    زندگیم را برایش گفتم ، متاسف شد اوهم سرگذشتش را بیان نمود

    سرگذشتی دردناک وتلخ از دوران زندان وزجرها وکتک ها و…

    وحال درکنار این دو مامور امنیتی داشت به تبعید میرفت .

    آه اوتللوی زیبای من ، دزدمونای تو برعکس دزدمونای شکسپیر

    پوستش تیره وموهایش سیاه وچشمانش به رنگ شب تاریک کویر

    میباشد وتوبر خلاف آن زنگی قوی هیکل ظریف ونرم ونازکی !

    حتی یک پشه نمیتواند روی این پوست لطیف بنشیند ،پس چگونه

    آن دژخیمان با شلاق سیمی پشت نازک ولطیف ترا خونین ساختند

    از آن روز خودم وسر نوشتم را به دست او سپردم.

    ثریا/ 17/2/2011 میلادی

     

  • تو بمان ، تو بساز

    راست گفتی ، عشق خوبان آتش است

    سخت میسوزاند ، اما دلکش است

    ————————————–

    راست گفتی ، خانه خانه توست

    منم از دور درخلوت سرد خویش

    با آتش عشق میدمم بسوی دشت بزرگ

    میچکد بر رخ من اشک ملال

    میشکند درسینه من تیر اندوه

    که خانه من بر باداست

    توبما ن ، تو بساز آن دیاررا که

    نجنبید نفسی از نفس دیگر

    من آن روح آواره ، از وحشت مرگ

    منم آن سایه دیرین مانده ام چشم براه

    شرمم آید از بیهودگی خویش

    تو بمان ، تو بساز ، آن خانه دیرین

    شاید این شاهد دیروزی

    این غمزده مسکین

    که دردیاری دور ، که نروید خاری

    ازمهربانی ، پرزنان فرود آید

    از آسمان تاریک

    وببوسد سینه بی کینه تو

    امروز تو قد برافراشته ای

    سر خوش از باد ه پیروزی

    خانه خانه توست ، خانه سیمین است

    خانه ، خانه تو فرزند ایران زمین است

    تو بمان ، تو بساز

    من نه سبزم ، نه زردم ، نه آبی

    بیرنگ بی رنگم

    اگر مرگم بناگه سرزند

    مرا مهر آن دیار در دل کافی است پس ،

    تو بمان وتو بساز ، سرا سرای توست

    ———————————-

    تقدیم به آزیخواهان بامید پیروزی آنان وجوانان وزنان برومند

    ثریا/ اسپانیا/ بیست وششم بهمن ماه هشتاد ونه

     

  • بپا خاستند

    به پا خاستند ، به پا خاستند

    سایه شوم آن مردان بی خدارا

    پاک میسازند

    مردانیکه از روشناییها گریزان بودند

    گفتم که سحر گاهان دربرابر  آفتاب کور خواهید شد

    بپا خاستند ، زنان بزرگ ومردان

    چندان که آفتاب بر آمد نه از شیخ خبری است

    نه از شیخ پرست

    فریاد کشیدم که :

    با من از معجزه بگویید 

    گفتند : چنین گفت زرتشت

    رنجها پایان گرفت

    کینه ها به مهر نشست

    میدانستیم که شب آشتی نا پذیر است

    بپا خاستند ، بپا خاستند

    زنجیر ها را پاره خواهند کرد

    آنها گل میخ صلیب ها را از کف پاها

    پاک خواهند نمود

    میدانستیم که درسر زمین پرحسرت ما

    معجزه ای سرانجام رخ خواهد داد

    ……………………….

    جاوید باد ایران وایرانی وطن پرست

    وبامید پیروزی

    …………….

    زپا فتادم ورویم به منزل است هنوز!

  • روز عشاق ( والنتاین)

    کوه ها باهمند وتنهایند ، همچوما باهمان که تنهایم  !

    —————————————–

    آشنای من شدی ، هرکجا بیگانه بود

    شد گشاده روبرویم درگه هرخانه بود

    آنکه از من دور بود ، یار و یاور گشته است

    بیگانه از لطفت تو، بامن برادر گشته است

    آنکه بشناسد ترا دیگر کسی بیگانه نیست

    حاجت رفتن بر درهر خانه نیست

    همرهم باش ومرا نگذار برو راه دراز

    با یگانه مهر خود از جمله  سازم بی نیاز

    …………………………..

    بیا ، بیا تا در سکوت وتنهاییم ودراین روزهای پرمحنت بهم پیوند

    بخوریم

    بیا ، بیا تا مانند گذشته ها فارغ از همه رذالت ها درراه یک امید

    آخرین روزهارا بگذرانیم

    بیا ، بیا تا ترا به جنگلهای سوخته ودریای خون آلوده ببرم ، در

    گوشه ای خلوت برایت قصه دلتنگیهام را بخوانم

    بیا ، بیا تا بگویم که عمرم با عشق تو چگونه گذشت ، بیا

    بیا ودست پر مهرت را برسرم بگذار ولبان گرمت را روی گونه هایم

    بفشار ومرا دربازوانت بگیر وتماشایم کن

    بیا ، بیا ببین آنگاه که سرزمینم آزاد شد چگونه روحم را که تو دزدیدی

    آزاد میسازم ودرمیان نوای ساز خنیاگران به پرواز درمیاید ، بیا ، بیا

    ——————-

                    ثریا/ اسپانیا / 14/2/ 011

     

     

  • رضا شاه بزرگ

    برای مردان وزنان وطن پرست  هیچ چیز دردناکتر وتاثر آور تراز آن

    نیست  که ببیند بیگانگان واجنبیان درکشورش نفوذ پیدا کرده ودرامور

    سر زمین آنها مستقیما دخالت مینمایندوبرای توسعه نفوذ وحفظ منافع

    خود به انواع واقسام حیله ها ونیرنگهای سیاسی میپردازند.

    رضا شاه بزرگ در طول عمر خود بارها شاهد دخالتهای ناروا –

    وخیانتهای گوناگون خارجیان بود.

    در همان هنگامی که در دیوژن قزاق خدمت میکرد  به وضوح میدید

    که چگونه حیات وزندگی افراد وافسران بازیچه دست سیاستهای ننگین

    خارجی قرار میگیرد وقبل از کودتای سوم اسفند بارها تنفر شدید –

    وانزجار خودرا این وضع چه لفظا وچه عملا نشان داده بود.

    او سواد خواندن ونوشتن را نداشت اما احساس کرده بود که پیروزی

    وبرقراری یک ملت منوط به داشتن علم وفرهنگ ودانش است .

    رضا شاه عاشق وطنش بود وآرزویی بجزترقی وسعادت وطنش

    وهموطنانش نداشت .

    این رضا شاه بود که پرده های خیانت را پاره کرد ودست عده ای

    سود جو را کوتاه کرده ودرهای سعادت را به روی تمام افراد

    باز کرده ، زنهارا زیوغ چادر وروبنده آزاد ساخت  وکاروان

    محصلین را به منظور کسب علم ومعرفت بسوی کشورهای خارج

    روانه ساخت ونمیدانست که آنها پنجه خونین خودرا پس از برگشت

    بسوی صورت پدر میکشند ونوکر اجنبی میشوند وسرود سرخ سر داده

    برای بیگانه راه را باز میکنند ، او غذایش بسیار ساده وزند گیش نیز

    ساده بود او یک سرباز وطن پرست  بود که آرزوی به جز سر بلندی

    سر زمینش نداشت و…..افسوس ، افسوس که ملت  را درست –

    نمیشناخت به همانگونه که پسرش محمد رضا شاه نتوانست به ریاکاریها

    ودروییهای مردمش پی ببرد ، دریغ ، که دیگر چنان پدری را  هیچگاه

    ملت ایران نخواهد دید وخود سوی بدبختی وانحراف وامتی شدن میرود

    ——————————————– ثریا/ اسپانیا

    بمناسبت روز مرگی وسیاه روزی ملت ایران دربهمن ماه .

  • صادق هدایت

    منزل توست ، پیشتر نروی

    جمع شو تا زخود بدر  نروی

    حرفی از درس راز میگویم

    گفته اند ، آنچه باز میگویم

    ———————–

    گویا هفته پیش روز سالگر تولد صادق هدایت بود ؟!  من چندان

    با کارها ی او موافق نیستم وچندان ارادتی هم باو ندارم اما

    در دنیا هنگامی که همه میروند تا خدایی را بسازند باید به دنبالشان

    رفت وگرنه هزاران وصله ناجور به لباس تازه ات میچسپانند.

    مرحوم دکتر تقی تفضلی برادر ارشد شادروان محمود تفضلی تعریف

    میکرد :

    هنگامیکه درپاریس بودم شبی صادق هدایت را دیدم واورا بخانه بردم

    وبرایش قطعه ای با سه تار زدم ، او گفت ، نه ! تقی  ، این صدارا

    خاموش کن ، ساز ایرانی غمگین است ومرا دچار اندوه میکند.

    چند ماه بعد شبی بخانه ام آمد وپس از نوشیدن چند گیلاس بمن گفت

    سازت را بردار وبرایم بنواز ، من چند قطعه در د شتی برایش –

    نواختم ، سه شب بعد خبر خودکشی او بگوشم رسید ومهدی اخوان

    ثالت چکامه ( چگوری ) را سرود :

    پس کن خدایا چگوری این نوارا ……..

    هدایت میتوانست بماند وبیشتر بنویسد درآن زمان که هنوز ذهن ما

    ایرانیان چندان روشن نشده بود ، او با خودخواهی تمام خودش رابمرگ

    سپرد  او خود نمیدانست باید به کدام سوی روزنه نگاه کند .

    روان هرسه شاد باد.

  • مبارک

    خوب ، مبارک است ، مبارک هم به امر ابوعمامه سرزمینش را ترک

    کرد! حال آرزو کنیم که این جنبش به نفع مردم مصر تمام بشود نه به

    ضرر آنها وکیسه های گشاد دولتهای بزرگ !.

    سرز مین ما که به جهان سوم مشهور بود  درست درزمانی که داشت

    ره آورد بزرگی را به عالم نشان میداد درمعرض هجوم جانکاهی

    قرار گرفت  هجوم مردان وزنانی ناشناخته که همین جهان سوم را

    به جهان هزارم تبدیل کردند .

    سر زمین ما از امتیازات زیادی برخوردار بود ( مینوسم بود) چون در

    حال حاضر هیچ امتیازی نمیتوان برای آن قائل شد ، در بالای بلندای

    تپه قرن بیستم  درجهان میرفت که مقام شایسته ای را پیدا کند .

    ناگهان همه چیز بهم ریخت  وهمه چیز زیرو رو شد درطی این دوران

    سی وچند ساله  هزاران کتاب ( مزخرف )  درباره همه چیز بچاپ

    ر سید ترجمه وافکار دیگران بشکل دلخواه ونا مطبوعی به دست مشتی

    نادان وارد بازار شد ونسل نو دچار سر گردانی وعده ای هم ماموریت

    داشتند که برون مرزی هارا سرگرم نمایند.

    وامروز سر زمین جاودانی فردوسی . حافظ . سعدی. خیام .

    ناصر خسرو . نظامی . چشم به راه نذورات است جوانان برومند

    ومردان شایسته یا کشته شدند ویا گروه گروه به تبعید رفتند واز فرهنگ

    دیرین خود دورماندند همه چشم به پشت سر داشتند طوطیانی که جلوی

    آیینه قرار گرفته وحرفها را تکرار میکردند.

    هند دگرگون شد حتی جایزه نوبل ر ا هم برد ، آفریقا دگر گون شد

    غرب در مکتبهای فلسفی واجتماعی وتکنو لوژیهای خود دست به

    تغییرات زیادی زد وما؟    …….

    هنوز اندر خم کوچه مانده ایم که بند شلوارمان را بادست راست باز

    کینم وماتحت مبارک را با کدام زبان بلیسیم . پایان

    ثریا /اسپانیا/ فوریه دوهزارو یازده

     

  • حرف اول

    اگر مردم مصر راه انقلاب ایران را بپیمانند برسر مصر همان خواهد آمد که :

    بر سرایران آمد واین دوکشور با سرمایه های پر بار فرهنگی دچار –

    هرج ومرج وویرانی وچه بسا تجزیه شوند همان چیزی را که ابوعمامه

    میخواهد ، کفشهایش را درمیاورد ودر مسجد به نماز می ایستد ومیگوید

    همه باهم برادریم !!!!  فردا وپس فردا گروه گروه ، دسته ، دسته ،

    جدا ، جدا برای تظاهرات میروند وهرکدام ایده خودشانرا دارند بی آنکه

    بدانند که این راه مانند سال پنجاه وهفت به بیراهه خواهد رفت مگر که

    یکی شوند یک واحدو یک تن ویک هدف مشترک پرچم ایران گاهی

    وارونه روی میزهای کنفرانشان قرار دارد وگاهی رنگ سبز آن

    به تیره وسیاهی میزند همان رنگی که امروز مصریان دردست دارند

    زمانیکه انقلاب شد وهمه دسته جمعی کوچ کردند وراحت روی مبل

    مخلمین جای گرفتند بفکر پاسداری از فرهنگ ایران زمین افتادند !!!

    واین پاسداری آنچنان آنهارا سر گرم کرد که از یاد بردند زمان ؛ زمان

    فتنه هاست ومبارزه بر ضد جهل ونادانی را باید سر لوحه قرار دهند

    اگر امروز نام ایران هنوز زنده است بخاطر فرهنگ پر بارش میباشد

    اگر ایران از آن همه حمله های مغول تا ترکان غزنوی جان بدر برد

    بخاطر فرهنگ وتمدنش بود اما چرا اعراب بادیه نشین توانستند با –

    شبیخون زدن ایران را از پای دراورند ؟ تاریخ گواه این نکته هاست

    اما متاسفانه امروز فرهنگ وتمدن زیر تیغ بی دریغ ( بیزنس ) و

    فوتبال !!! وولایت فقیه وایده لوژیهای مضحک دارد نابود میشود

    مردان اهل بیزنس وفقها چندان  پای بندی بر فرهنگ وتمدن ندارند

    امروز درست حرف زدن ودرست نوشتن واجتناب از کلمات بی معنا

    وچاروداری ( غلط ) است وزخم بزرگی بر پیکر ادبیات وفرهنگ

    ما خورده واگر بگذارند به رغم همه زخمهای جانکاهی که برداشته

    شاید بتوان آنرا دوباره از نوساخت وزنده کرد.

    امروز سر زمین ما دربحرانی ترین وسیاهترین زمان تاریخ قرار دارد

    بحران اخلاقی ولکه ننگ ( جهان سومی ) هنوز بر پیشانی ما  –

    میدرخشد .

    چه کسی دنیارا قسمت کرد ؟ .

    ادامه دارد

    ثریا. اسپانیا

  • دیوار سبز

    وطنت  غیر حال موهوم است /هرچه آنسوی توست معدوم است

    این وطن تنگ دارد غبار ویرانی / این وطن را به هرپر افشانی

    —————————————————-

    در میان امواج سهمگین وغرش طوفانها

    ماهیان نیمه جان ، برخاستند

    درپای بوته خاری ، درانتهای شب

    من بیدار بودم

    در پشت رودخانه بزرگ

    وآبهای جاری

    بیاد آن مرد شبگرد ونگاه مرده اش

    افتادم

    زخم های کهنه ودیرین سر باز کردند

    در چشم شگفت زده ام

    دیوار سبز فرو ریخت

    به حیرت نشستم ودراندیشه زمینی هستم

    که روزی متعلق بمن بود

    آه هزاران بیوه عریان

    تن گناه آلوده صد ها مرده

    مرا باشب یکی ساخت

    باید جامه های سیاه را دوباره پوشید

    ودسته گلهارا آماد ه کرد

    بلوای گلهای سرخ

    پرنده ها را پرواز میدهد

    ——————— ثریا/ 10/2/011

  • یک نامه

    یک نامه / درتاریخ 24 جولای دوهزار ویک به ف. شین

    ———————————————-

    فرهنگ جان ، آن مالی را که تو بردی وآن میراث شوم را ، بهترین

    قدمی بود که کسی در راه زندگی من برداشته بود ، آن میراث نه

    متعلق به من بود ونه به بچه ها ، پس مانده هایی بود که از بازماندگان

    آن مرحوم برایشان دردسر آفرین بود ومیخواستند از شر آنها راحت

    شوند بنا براین مرا صدا کردند وبخیال خود ( امانت ) را که دیگر

    سودی برایشان نداشت بمن سپردند ، نیمی از آنرا خانم نون رشیدی

    بلعید وبقیه را به دست تو دادم شاید تو هم پس از سالها دربدری و

    گرسنگی خوردن واین خانه به آن خانه رفتن ، سرانجامی بگیری !

    من چنان ابله نبودم ، سالها از تو وزندگیت دور وبیخبر ونمیدانستم که

    درچه منجلاب ودرکجا به زندگی بیمقدارت ادامه میدهی ، دیدار تو

    برایم بمنزله یک پنجره امید بود امیدی که نوری نداشت ودرتاریکی

    محو شد ، آنچه را که داشتم ، ویا داشتیم برایت گذاشتم وامروز نمیدانم

    درکدام گوشه دنیا خودت را پنهان کرده ای برایم مهم نیست ، انسانهای

    امروز چندان بویی از انسانیت نبرده اند حیواناتی هستند دریک جنگل

    بزرگ که به دنبال طعمه میگردند .

    هرچه دادم بتو حلالت باد / غیر آن دل که بتو بخشیدم .   ثریا

  • آخرین ایستگاه

    شاخه گل نسترن ، بوته لاله عباسی ،

    در کنار شما چشمه سار خنکی هست

    که خاطراه اش جان تب دارم را نوازش میدهد

    کویر داغ آتشین ، از تو هم گریختم

    وای آب روش سر چشمه های خنک دهکده

    ترا بامعیار عطش روزانه ام می سنجم

    دراین عریانی

    ————————————–

    در کدام ایستگده مانده ایم ؟ ما کیستیم ؟ به کجا میرویم ؟ صدای ذهن

    بیدارم فریاد  میکشد که باید از تپه پایین بیایم ، بلندی ها تما م شد ند،

    تپه اول باران بهاری بود ودرختی پر شکوفه کنار یک آلونک کوچک

    که نامش ( خانه ) بود ویگانه خانه ما بود ، آنجا آب وخاک بهم پیوند

    میخورد روزی دستی نامریی ما ماهیان تشنه به آب را از جویبارمان

    جدا کرد ، او در تصور دریا میخواست باشنا خودرا به رود بزرگ

    برساند وبه دریا بپیوندد ومن پای درخاک داشتم ودرخشکی هزاراه ها

    او رفت ونقش او نیز پاک شد اما کلام داغ بر تنم نشست ، وبمن

    گفت عشق چیست.

    درچرخش زمانه در گردا گرد دایره سرگردانیها ، درانتظار شکوه

    خورشید نشستم ؛ گاهی زمان زمان دردهاست وگاهی هر لحظه چندصد

    هزار سال معنا دارد .

    جامه صبوری را پوشیدم ودرخیابان بالای شهرهمنشین چاکران 

    ونوکران ابوالهب وابو سفیان شدم .

    پله پله تا جهالت  تا بی نشانی وبی هویت بودن .

    زندان بان درب را گشود وجامه درهم وخیس مرا دید که چگونه خودرا

    کشان کشان به بالای تپه رساندم ،  برگشتم از انتهای دره اذان ظهر

    ونماز مغرب وپرسه زدن دور میزهای سبز ماهوتی ، دور شدم از

    خاطره ها ، برگشتم به اندوه دیرن ، به فطرت خود واین آخرین –

    ایستگاه  است .                    ثریا/ اسپانیا/ نهم فوریه

     

  • باده عشق

    پدر زیر لب زمزمه میکرد :

    منعم مکن ای محتسب شهرزمستی

    مستی ره عشق است مگر عشق گناه است ؟

    ویا :

    مستی بهانه کردم وچندان گریستم

    تا کس نداند م  که گرفتار کیستم

    ویا:

    مست شد وخواست که ساغر شکند عهد شکست

    فرق پیمانه وپیمان زکجا داند مست ؟

    ومن گفتم:

    میگویند شراب حرام است ومیخواره درجهنم میسوزد

    میخواهم باده ای مردافکن بنوشم  تا شهامت آنرا داشته باشم

    آتش جهنم را تحمل کنم .

    کسی که نداند چگونه می بنوشد  حق ندارد عشق بورزد

    وکسی که نداند عشق چیست باده براو حرام است

    – پس ای ساقیان بزم جمع –

    سبوی باده را پیش آرید وتو ای ساقی مهربان جامی از می سرخ

    برایم بریز، تا با آوای پرندگان وآواز نسیم که بر شاخه ها میرقصد

    بیاد زیباییهای از دست رفته ودنیای زیبایم ، بنوشم ، بنوشم وبنوشم ،

    وسپس آتش جهنم را به راحتی تحمل خواهم کرد، وگمان نبرم که

    آتش جهنم سهمگین تراز این آتشی است که درآن میسوزم ویا میسوزیم.

    اگر باده ای مینوشم بقول خیام خون رزان است ، نه خون کسان

    ——————————————-

    ثریا/ هشتم فوریه /اسپانیا

  • بی عدالتی

    این بهترین سکوت است ، برای آنهاییکه

    احتیاج دارند پینه پاهای پولدارن را بلیسند

    من به هنگام مرگ رنگ نمیبارم

    از مرگ نمیترسم

    چرا که عصاره جنگل درزیر پوستم

    تخم گذاشته است

    —————-

    یک فیلسوف آلمانی میگوید :

    ما دوبار رنج میکشیم ، یکبار خود رنج را وبار دیگربا بیاد آوردن

    آن رنج مضاعفی را تحمل میکنیم .

    منهم چند روزی این درد مضاعف را تحمل کردم وبهتر دیدم که سری

    به دفتر عشق بزنم ، متاسفانه آن زن مرد بی هیچ انتقامی وهیچ دادگاهی

    اورا بجرم اهانت ، تهمت ، تحقیر وویران ساختن یک زندگی محاکمه

    نکرد ، پس نتیجه میگیریم که هیچ عدالتی دردنیا وجود ندارد وهیچ  –

    دادگاه ودادگستری نمیتواند کیفری را بدهد ، ما تنها خودرا فریب میدهیم

    او به راحتی سرش را زمین گذاشت ومرد ونام ( میزرا) کافی بود که

    فرزندانش با مال دیگران انگل وار به همه جا برسند بی هیچ خوی و

    خصلت انسانی .

    واین است رسم روزگار

    تا نوشته بعدی……..

  • میان پرده !

    در کنار آیینه میایستم ، ودر آن ترا تماشا میکنم

    روزی توهم دراین این آیینه مرا تماشا میکردی

    از پشت پلکهای اشک آلودم

    عکس تو میلرزد

    ودر قاب بزرگی که بر دیوار آویخته

    لبهای سرد تو وچشمان خسته ات را میبینم

    همه چیز در زیر زلال اشکهایم گم میشود

    دیگر میان آیینه نیستی

    نقش ترا آیینه بلعید

    اما دلم ، دلم چون یک کودک یتیم

    فریاد میزند ، کجایی ؟ ای همیشه مهربان

    صدای قدمهای ترا میشنوم

    در باز میشود

    باد سردی میوزد

    وبوی دریارا میاورد

    که نقش تودرمیان امواج  آن نمایان است

    نقش تو کم کم محو میشود ، گم میشود

    واز من دور میشوی

    ——————– ژانویه یازده

  • عاشورا

    زاهد ، به ره کعبه رود که این ره دین است

    خوش میرود اما ،ره مقصود نه این است

    ———————————

    آنروزهارا هیچگاه نمیتوانم فراموش کنم ، وترس ووحشتی که جانم

    را میفرسود ، از یکسو مردان سیاه پوش ، هیستریک با زنجیر های

    خون آولود که برپشتشان فرود میامد، بچه های کفن پوشیده که برفرق

    سرشان خون وگل بود وزنان سیه پوش که گونه هایشانراچنگ میزدند

    وزاری میکردند ، سینه مردان همه خونی بود جوان وپیر ، عماره

    حامل یتیمان کربلا ، دست بریده ابوالفضل روی یک سینی مسی باخون

    ومردی که سر نداشت واسبی که خون بر پیکرش پاشیده بنام ذوالجناح

    علمهای بلند آهنی ، وشب شام غریبان که شهر یکپارچه تاریک میشد ،

    میترسیدم ، احساس گناه میکردم ، گاهی از خود میپرسیدم چرا درچنین

    روزی باید پدر من از دنیا برود ، عده ای میگفتند که باطنتش پاک بوده!

    هبچ نمیدانستم چرا مادرم به شنیندن نام ( حسین وکربلا) غش میکند ؟

    باز میترسیدم که او بمیرد ، اگر او میمرد من دیگر هیچکس را دردنیا

    نداشتم ، آخ …تر س ، ترس ، ترس ووحشت همه وجودم را فراگرفته

    وسوگلی هم دوماه تمام سیاه پوش میشد ، باهمان سقز درون دهانش ،

    رادیو دوماه تعطیل بود تنها اخبار وصدای تیک تیک ساعت وپخش

    مستقیم روضه خوانی از مسجد سپه سالار ، وشاه هم به همراه هئیت

    دولت در روز عاشورا درمسجد سپه سالار حاضر میشد ودر روضه

    شرکت میکرد دران روز آخوند ها لحن صحبتشان عوض میشد وگفتار

    آنها منحصر میشد به ستایش امام حسین وسپس پرستش شاه .

    در آن زمان هیچکس بمن نگفته بود که امام حسین کیست تنها میدانستم

    که نوه محمد وپیامبر مسلمانان ودر کربلا کشته شده است ، روی نقشه

    جغرافیا کربلارا پیدا میکردم درعراق وهمسایه ایران بود اما چرا مردم

    اینهمه برای همسایه عزاداری میکردند؟ کسی باین سئوال من جوابی

    نمیداد ، تنها گریه بود ، شیون بود وشبها پنهانی عرق خوردن ورفتن به

    خانه ای خرابات نشینان ، مادرم زاده یک زن زردشتی بود وپدرش –

    مردی متعصب ، او هم چیز زیادی نمیدانست تا ذهن مرا باین قضایای

    پیچیده روشن کند ، هنوز به  تاریکی های تاریخ نرسیده بودم وکتاب هم

    به درستی نمیتوانستم بخوانم ، تنها ترس بود وترس وپنهان شدن در

    گوشه ای وگریستن به تنهایی .

    ادامه دارد……

  • مرگ پدر

    من سلام بیجوابی بوده ام . طرح وهم آلود خوابی بوده ام

    با تن فرسوده وپای ریش ریش /خستگانی بردم بردوش خویش

    ای دریغ ازپای بی پاپوش من / درد بسیار ولب خاموش من

    ای دریغ آن خفت از خود بردنم /پیش جان ازخواری تن بردنم

    بار خود بردیم وبار دیگران/کارخود کردیم وکار دیگران…….شاملو

    —————————————————–

    باین فکر افتادم که به آهستگی وبه دوراز چشم مادر نامه ای به پدر

    بنویسم واز او بخواهم که به کمک من بیاید ، غافل از اینکه پدر  خود

    بیمار بود ودرتب سینه میسوخت ، به هر روی خودرا رساند وروزی

    که از مدرسه برگشتم اورا درراهروی خانه بامادرم دیدم ، دوباره –

    جدالشان درگرفته بود ومن از میان آنها گذشتم وبه اطاقم پناه بردم

    آقاجان غدغن کرد که پدرم به آنجا وبه آن خانه نیاید بنا براین او دریک

    میهمانخانه ساکن شد وهروز بعد از ظهر جلوی در مدرسه بانتظارم 

    بود ، اوایل چندان باو روی خوشی نشان نمیدادم نمیدانم چرا ؟ وسوسه

    وبدگوییهای مادرهنوز درمغزم نشسته بود ویا اینکه از هیبت لباس وکلاه

    شهرستانی او خجالت میکشیدم ؟! وای بر من اگر اینگونه بودم ،

    روزی بمن نزیدک شد وگفت :

    تو کسر شان خود میدانی که بامن بیایی ویا بگویی پدرت هستم ؟

    گفتم نه ! اما این نه بدتراز هزار آری بود ، نزدیک امتحانات نهایی

    وآخر سال بود ومیبایست سخت درس بخوانم اما دلم نمیخواست دیگر

    نه بمدرسه بروم ونه کسی راببینم با پدرم رفیق شدیم باهم به سینما و

    بستنی فروشی میرفتیم باهم به عکاسخانه رفتیم تا عکسی بیادگار بگیریم

    عکاس کراواتی باو داد تا برگردنش ببندد آن روزها مدوشیکی مردان به

    کروات بود ودیگر کسی کلاه بر سر نمیگذاشت! بخصوص کلاه پهلوی

    پیراهنش ویقه آن چنان گشاد بود که مردک عکاس با یک گیره لباس

    از پشت یقه اورا بهم آورد وسرانجام یک عکس تما م برقی گرفتیم !!!

    بمن نمیگفت که بیمار است سخت لاغر شده بود وگاهی سرفه های

    وحشتناکی میکرد .

    شب عاشورا بود همه جا سینه زنی وروضه خوانی بود مادرم بهمراه

    سوگلی به روضه در مسجد سپهسالار رفته بودند ، آقاجان دراطاقش

    کتاب میخواند ومن درگوشه اطاق داشتم درس میخواندم اما احساس

    بدی داشتم دلشوره داشتم در اطرافم سایه هایی میدیدم سرانجام مادر

    برگشت وبمن گفت که پدرت بیماراست ودریک بیمارستان بستری

    است او تب کرده است واورا به بیمارستان برده اند وآدرس بیما رستان

    بمن داد وگفت خودت تنهابرو واورا ببین ، تمام شب بین خواب

    وبیداری ود رحال وحشت بودم آه چه شب بدی چشمم  به پشت

    پنجره بود گویی صورت پدرم را میدیدم نمیدانم رویا بود یا

    بیداری فریادی کشیدم واز خواب پریدم ، پدرم در بیمارستان تک وتنها

    میان مرگ وزندگی چشم بانتظار دو فرزندنش بود ، بیمارستان رضانور

    خیابان ( بیاد ندارم خیابان کاخ بودیا قوام السطنه ) فردای آنروزعاشورا

    بود دسته ای سینه زن با علم وکتل دورشهر راه افتاده ونوحه خوانی –

    میکردند : روزعزاست امروز .حسین درکربلاست امروز!!!!!!

    من خیلی از این روزها وحشت داشتم ومیترسیدم همیشه خودم را در

    جایی پنهان میکردم که نه صدای اذان نه روضه ونه صدای سینه زنها

    را بشنوم .

    آنروز به همراه وجاهت خانم با یک جعبه شیرینی به بیمارستان رفتیم

    از پرستاری سراغ اطاق پدر را گرفتم با یک نگاه پر معنا بمن گفت :

    درانتهای راهرو شماره هفتاد ونه میباشد بسرعت به آنجا دویدم اطاقی

    را دیدم که درش قفل بود واطرافش را با پنبه مسدود کرده بودند مرد

    پرستاری از آنجا گذشت از او سراغ پدررا گرفتم گفت:

    او دیشب مرحوم شد ، تا دیر وفت چشم به دردوخته بود حال اگر میل

    داری میتوانی به زیر زمین بروی وجنازه اش را ببینی ،

    دیگر چیزی نفهمیدم وافتادم ساعتی بعد میان  سینه زنها راه میرفتم

    واشک میریختم وآنها میخواندند روز عزاست امروز……….

    وداستان ادامه دارد

  • سوگلی

    برد نقش پای ره گمگشتان ، مارا زه راه

    ورنه مارا تا مقام دوست ، جز گامی نبود

    ———————————- ؟

    این جماعت ، هرورو صبح احتیاج به غسل جنابت داشتند ! تانماز

    بخوانند وهرسال چادر روضه خوانیها درماه محرم برپا بود ، همه

    مومن ! ونمازخوان بودند به غیرا از سوگلی !

    سوگلی که نام او ( وجاهت خانم ) بود وبه راستی اسم با مسایی را

    بر او نهاده بودند ! زنی بود لاغر با صورت استخوانی ، بینی عقابی

    لبان باریک قیطانی که همیشه رویهم افتاده بود وکمتر به خنده باز میشد

    خالی سیاه نیز بر بالای لب داشت که پسر خوانده همیشه این شعررا

    میخواند :

    زیر لب ،وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

    این عجب  نقطه خال تو بربالای لب است

    و…….نقطه هرجا غلط افتاد مکیدن ادب است !

    آن روزگار هنوز خودکار پیدا نشده بود واکثرا باقلم وجوهر ویا

    خودنویس مینوشتند وهرکجا غلط بود آنرا با زبان پاک میکردند!

    این زن با تمام دنیا قهر بود واز همه بیزار وبقول مادرم میگفت

    او شیر یک مادر عمری را خورده وکینه شتری دارد، این زن بیشتر

    از همه در زندگی من نقش بازی کرد وسرنوشت مرا به ویرانی کشاند

    حسادت ، بغض وحقارت او ناگفتنی است ، علاقه عجیبی به لباسهای

    کهنه خارجی دست دوم داشت که دربازار رویهم تلمبار شده بود  بوی

    گند ضد عفونی وبوی نای آن انسان را دچار خفقان میکرد ، ساعتها در

    میان آنها میگشت تا چند پیراهن وژاکت وکت پیدا کند وسپس آنهارا

    بخانه میاورد ودرون دیگ میجوشاند ومیپوشید از کارهای دیگرش این

    بود که همه شیشه های آبغوره ، سرکه ، وپپسی  وغیره وروزنامه های

    کهنه را جمع آوری میکرد وبانتظار مرد دوره گرد بود تا آنهارابفروشد

    روزی مادرم باو گفت ، تو میتوانی با چند متر چیت ، یا کدری ، یاوال

    لباسی برای خودت بدوزی وبپوشی این کثافتها چیست که بخانه میاوری

    ویا این خورده آشغالها را جلوی دربفروش میرسانی ، کاردرستی نیست

    وآن روز، روز قیامت بود که برپا شد ، من از ترس به درون اطاقم

    رفتم و دردرون گنجه پنهان شدم تا داد وفریاد ها به پایان رسید ،

    همه زنهای حرمسرا به خانه هایشان برگشته بودند بچه هارا رها کرده

    وخود جانشان را بدر برده بودند واین زن  منحوس حاکم بلا منازع

    خانه شده بود.

    من نمیدانم چه چیز ی دروجود اوبود ؟ که آن پیرمرد حریص رارام

    کرده و پسر خوانده ها هم به کمک پدر بر میخاستند !

    پوست سفید او ؟ موهای فر ششماه زده اش که با پارافین رام میشدند ؟

    دستهای استخوانی وبی برکت وبی خون او ؟  سینه صاف واستخوانی

    ویا باسن بزرگ او ؟ .

    هرچه بود او توانست همه رقیبان را از سر راهش بردارد وخود یگانه

    حاکم منزل شود .

    واین داستان همچنان ادامه دارد

     

  • حرمسرا

    مادر من هیچ هنری نداشت ، نه از خیاطی سر رشته ای داشت و نه از

    هنرهای دیگری که لازمه یک زن بود حتی بچه هایش را نیز به دست

    دایه میسپرد تا شیر بدهند وآنهارا بزرگ کنند واکثر این بچه های بدبخت

    به دست دایه های نادان میمردند ، دایه من زنی مهربان ودوست داشتنی

    بود اورا به اندازه پدرم دوست داشتم سالی یکبارخودش را بمن میرساند

    تا مرا ببیند وآن چند روزی که بامن بود همه غصه های دنیا را فراموش

    میکردم ودرآغوش پر مهر او بوی مادر میجستم چقدر جایش درزندگیم

    خالی بود.

    در آن خانه لعنتی بین همه آن موجودات رنگ ووارنگ حتی یک نفر

    نبود که از من راضی باشد  ویا مرا دوست داشته باشد کم کم احساس

    کردم باید خودم را نجات بدهم گوشه گیری ام تبدیل به یک عصیان شد

    وفهمیدم کنه نباید چندان احمق باشم تا به دست آنها اسیر شوم .

    سوگلی پیر مرد ( آقاجان ) تازه دختری به دنیا آورده بود ومن از همه

    خوشحالتر بودم که حد اقل یک همراه ویک همبازی خوب پیدا کرده ام

    ونمیدانستم که همان دختر بچه روزی دزد مکاری از آب درخواهدآمد

    دزدی که هم به زندگی من وهم به میراث من چشم دوخته بود.

    من اورا چون خواهری کوچک دوست داشتم وحاضر بودم هرکاری را

    برای خوشحال کردن او انجام دهم او همه دنیای خالی مرا پرکرد !

    روزها بمدرسه میرفتم وشبها با او بازی میکردم برایش قصه ها میگفتم

    در مدرسه نیز چندان خوشحال نبودم تنها در ساعت درس قران و  –

    شرعیات میتوانستم خودی نشان بدهم چرا که قران را خوب میدانستم

    ومعلم همیشه مرا تشویق میکرد وگاهی مرا بجای خودش مینشاند تا

    درس قران به بچه ها بدهم واین برکت همان مکتبخانه قدیمی بود.

    زندگی داخلی من مخلوطی ازحوادث ناهنجاروبی معنی بود ، هیچ

    خاطره ای خوبی از آن روزها در ذهنم نیست که بخواهم آنرا بیاد

    بیاورم ، زندگیم مانند سردابی بود که درمیان مشتی اشیاء وآدمهای

    مضحک ، درمیان گرد وغبار نفرت وتوهین وتحقیروگفتارهای بیربط

    میگذشت دریک حرمسرای بی در وپیکر که همه بهم تجاوز میکردند

    پسر خوانده با زن پدر میخوابید ، باخواهر زن پدر وبا برادرزاده ها

    وبیماری سوزاک وسفیلیس در بین آنها بیداد میکرد ، خود پیر مرد در

    تلاش این بود که وکیل شو ووبه مجلس شورا برود کسی به کسی نبود

    بوسه ها ونگاههای برادر خوانده ها وآن پیرمرا دچار تهوع میکرد ،

    روزی مرا دربغل گرفت وبوسید وگفت تو عروس خودم میشوی واین

    نوازش از چشم سوگلی پنهان نماند واز همان روزکینه مرا به دل گرفت

    وپسر ک نیز زرنگ تر از آن بود که دم به تله بد هد او به دنبال کسی

    بود که ( مال ومنالی ) داشته باشد واو بتواند درحکم مباشر روی –

    املاک همسرش زندگی کند ، من چیزی نداشتم به غیرا زجوانیم وچند

    تکه که متعلق به مادر بود ودر شهر زادگاهم  بجای مانده بود.

    واین داستان همچنان ادامه دارد .

  • لازم است بدانند

    توضحات ضروری !

    شخصی میل دارد این نوشته را روزانه دریافت کرده وآز آنها کتابی

    بچاپ برساند ، هنوز بر سرنام آن به توافق نرسیده ایم .

    پرده ها پاره میشوند ، اگر کسی توضیح ویا یاد آوری ویااختلافی در

    مورد این نوشته ها دارد میتواند با ایمیل من تماس بگیرد اما نه باناسزا

    گفتنیها گفته خواهند شد دفترچه های پنهان شده از زیر انبوه خاکستر

    بیرون آمده وخالی میشوند وآنچه نوشته میشود بی هیچ غرض ودشمنی

    ویا انکار حقیقت است دربعضی نوشته ها مجبورم خود سانسوری

    بعمل آورم چرا که میخواهم حرمت عده ای را نگاه دارم .

    من درزمان خوبی زیستم ودرآن زمان تازه سرنوشتها داشت ساخته

    میشد آدمهای خوبی را شناختم وهمچنین حیواناتی را که نام آدم برخود

    نهاده بودند .چندان اهل تملق وچا پلوسی نبودم وشرف وغرورم را بر

    همه چیز در دنیا ترجیح میدادم ، من امروز یک تاریخ زنده هستم ،

    همین  ،بامید پیروزی.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوم فوریه دوهزار ویازده

     

  • بیمارستان شوروی

    خانه را ویران مکن ، ای عشق که اینجا

    گاه گاهی مانندگان عقل را منزل میکنند

    ——————————-

    گاهگاهی عجوزه پیری بخانه ما میامد وبا خود داروی چشم زخم یا

    دعایی که ( آقاسید ) داده بود برایم میاورد ! بعدها همین آقا سید یکی

    ار امامان بزرگ شهر شد.

    بهر روی آن خانه بفروش رفت ، درشکه فروخته شد وما با چنددست

    لباس وچند چمدان مقوایی راهی دیار غربت شدیم.

    درخانه خویشی فرود آمدیم آن خانواده مهربان که یاد آنها همیشه گرامی

    باد هر ر وز مرا با اتومبیل از این مطب به آن دکتر واز این بیمارستان

    به آن درمانگاه میبردند وکسی نمی فهمید چه دردی درونم را میخراشد

    تا اینکه به همت دوستی دربیمارستان ( شوروی) آن زمان بستری شدم

    بمدت یکهفته، پس از آزمایشات لازم جواب دادند :

    نه تیفوس دارد ، نه سل ونه طائون ! او از یک شوک شدید عاطفی

    رنج میکشد ، با چند شیشه شربت وچند داروی ساده بخانه برگشتم

    دنیا عوض شده بود واز اینکه دیگر کسی از من فرار نمیکند سخت

    خوشحال بودم ، درهمسایگی ما خانواده ای زندگی میکردند که بسیار

    با من مهربان بودند ومرا دوست داشتند ، نام زن ( هلن ) واز اهالی

    لهستان بود وهمسرش مردی بسیار جذاب وخوش بود بنام مهندس

    (ر ) روزها مرا به گردش میبردند برایم لباسهای جدید وشیکی حریدند

    واز اینکه میتوانستم پیراهن آستین کوتاه با جوراب زیر زانو بپوشم با

    کفش ورنی مشکی احساس شدید خوشی بمن دست میداد ، موهایم

    بلند وپرپشت وخودم گویی تازه به دنیا آمده ام .

    اما این دوران خوش چندان طول نکشید وعمر دولتم کوتاه بود ، مادر

    رفته بود و( او) را پیداکرده سخت خوشحال مرا کشان کشان باچشمان

    اشک آلود به آن خانه لعنتی برد ، خانه ای که سالهای برایم یک زندان

    پر شکنجه ویک کابوس بود ، حرمسرایی مرکب از چند زن وچند نره

    خر وماده گرگ ، خانه ای که به همه چیز شبیه بود غیر ازیک خانه

    ومحل وماوای آسایش ، زنان آشغالی که از چهار گوشه مملکت پیدا

    شده وحال افتخار همسری ( اقا جان ) را دااشتند چند صیغه ، چند

    همسرعقدی وتوله هایشان، یک جهنم به تمام معنا بود ومن دراین خانه

    میبایست زندگی میکردم  ، آرزو داشتم به نزد هلن برمیگشتم او مرا

    مانند دخترش دوست میداشنت ، او هیچگاه بچه دار نشده بود ایکاش

    مرا پیدا میکرد ومرا نجات مید اد حال دراین جهنم که هروز شعله های

    آتش آن فزونی میافت ، چگونه زندگی کنم ، ایکاش مرده بودم درهمان

    شهر خودمان درکنار پدرم ، کنار عمه ام وبقیه ، حال دراین خانه مانند

    یک بازیچه مرا به تماشا گذارده اند.

    بسن سیزده سالگی رسیده بودم ، گونه هایم رنگ گرفته وسینه هایم رشد

    کرده واحساس میکردم دیگر بزرگ شده ام ، درمدرسه همکلاسیهایم

    مرا بخاطر لهجه شهرستانیم مورد تمسخر قرار میدادند ،نه درخانه  ونه

    درمدرسه درهیچ جای دنیا آرامشی نداشتم ، مادرم خودش را با خانه

    سرگرم میکرد وهر چند گاهی بمن میگفت ، بر میگردیم ، دوباره به

    وطنمان بر میگردیم ! او داشت هم خودش  وهم مرا فریب میداد .

    وداستان همچنان ادامه دارد………