Author: Soraya

  • روز زن و…زور زن

    روز زن نزدیک است وهزارن نوشته ، شعر ، شعار ووووو…..

    انتشار میابد اما ، واما زنانی در ایران زندگی میکنند که نباید نام زن

    بر آنها گذاشت بخصوص زن ایرانی : زنانی مانند خانم شیرین عبادی

    زهرا رهنورد که ( زهره کاظمی بود) زنانی که باچادر وچاقچور در

    مجلس نشستند ورای مخالف به آزادی زنان سلحشور ایرانی دادند ،

    زنانی مانند فاطمه کماندو وزنانی که در زندانها به هم نوعنشان باهر

    وسیله وزجری تجاوز میکردند ، نام بسیاری از زنان باید از صفحه

    زندگی ( زن ایرانی ) حذف گردد.

    نام مریم خانم رجوی که فروغ جاودان راه انداخت وفروغ زندگی را

    در چشمان هزاران زن ودختر ومرد جوان خاموش کرد وزنان و

    ومردان بسیاری را دراردوگاه ( اشرف ) در اسارت گذاشت ، نه!

    آنان زنان ایران نیستند ونخواهند بود ،آنها زن ایرانی نیستند .

    زن ایرانی در داخل ودر غربت توانست پایدار به انسانیت واحساس

    خود بماند ، توانست خودش را وفرزندانش را رهایی بخشد وازآنها

    انسانهای با شرفی بسازد ، زنان فراوانی دراطراف مشاهده میشوند نه

    خودرا فروختند ونه آرزوها ورویا وهویت خودرا آنها پایبندی وشرافت

    ملی خودرا حفظ نمودندوبه ایران وایرانی ستم روا نداشتند.

    زن ایرانی ، سیمین بهبهانی است که باید اورا ستایش نمود ،

    زن ایرانی لعبت والاست که با زندگی جنگید مبارزه کرد اما خودرا

    به هیچ نفروخت .

    زن ایرانی فروغ فرخزاد است که بپا خاست

    زن ایرانی پریسا ست وزنانی نامی دیگری در اطراف جهان

    زن ایرانی پروین اعتصامی است وزنانی که برای شعور وفرهنگ

    زن اولین گام را برداشتند ، اولین مدرسه را ساختند ، اولین روزنامه

    را به میدان چاپ فرستادند.

    زن ایرانی پرغرور ، با فرهنگ ، با شعور ،وبا وقار است ،زن ایرانی

    کمتر به حرمسرای مردان غیر ایرانی میرود ، زن ایرانی ، نه سبز

    است ونه سرخ ونه زرد ، زن ایرانی رنگ سپید مهتاب را دارد رنگ

    بیرنگی ،  وزیبایی درخشان خورشید را وشب درچشمانش خانه میکند

    ———————————————————-

  • جمعه

    امروز ، روز دلتگی من است

    امروز روز بی تابی من است

    گوارا باد باده نوشان ، باده به کامتان

    شمارا هم جامه وهم خانه وهم باده فروانست

    اینک چاره امروز من زور وزورمندی نیست

    مرا ازاین قفس رهایی نیست

    دراین میدان بزرگ ، جا ، جای من نیست

    زمین وآسمان میگریند امروز

    وآفتاب مهربانی پنهان است

    شما ای دلبران سرکش وپر شور

    غرور وسر بلندی هم شمارا یار باد

    امروز در چنگم وجنگی با اهرمن دارم

    در این امواج تاریک من هم رنگ وبو خواهم

    دریغا ، دیر است ، دیر

    نشسته بر ایوان شب ، درانتظارباد سحرگاهی

    شعله های آتش در فضا

    طوفان درغوغا

    من نشان از پاکی مهتاب میخواهم

    دریغا ، دیر است ، دیر،

    ( حدیث نور تجلی ، به نزد شمع مگوی )

    (نه هرکه داشت عصا ، بود موسی عمران)

    ———————————— یک جمعه غمگین وبارانی

     

  • دست آورد کشورهای برای ما

    امریکا = مجاهدین خلق /رهبر مریم خانوم

    انگلستان = ملی مذهبی ها. رهبر علی خان

    روسیه = توده ای. رهبر فعلا درچاه چمکران است

    چین = فداییان خلق. رهبر در میان فلسطینی هاست

    اسراییل= قوم بهاءالله. امام زمان ظاهر شده

    حال پیدا کنید پرتغال فروش را؟!

    ایرانی دربدر به دنبال هویت گمشده اش میگردد آنهم

    میدان چهارم اسفند .

  • زن درایران

    زن درایران ، بیش از این گویی که ایرانی نبود

    پیشه اش جز تیره روزی وپریشانی نبود

    زندگی ومرگش اندر  کنج عزلت میگذشت

    زن چه بود  آنروزها ، کز آنکه زندانی نبود

    کس چو زن ، اندر سیاهی قرنها منزل نکرد

    کس چو زن ، درمعبد سالوس قربانی نبود

    در عدالتخانه انصاف ، زن شاهد نداشت

    در دبستان فضلیت ، زن دبستانی نبود

    داداخواهیهای زن میماند عمری بی جواب

    آشکارا بود این بیدا د، پنهانی نبود

    از برای زن ، بمیدان فراخ زند گی

    سرنوشت وقسمتی ، جز ننگ ورسوایی نبود

    نور دانش را ز زن پنهان میداشتند

    این ندانستن، زپستی وگرانجانی نبود

    میوه های دکه دانش فراوان بود لیک

    بهر زن هر گز نصیبی زین فراوانی نبود

    جلوه صد پرنیان ، چون یک قبای ساده نیست

    عزت از شایستگی بود ، از هوسرانی نبود

    ارزش پوشنده کفش وجامه را، ارزنده کرد

    قدر و پستی ، با گرانی وارزانی نبود

    چشم ودل را پرده میبایست ، اما ازعفاف

    چادر پوسیده ، بنیان مسلمانی نبود

    ————————————پروین اعتصامی

    بمناسبت اسفند ماه 1314 این شعر سروده شد

    روز زن وآـزادی زن بر تمام زنان دلیر سر زمین ایران زمین شاد باد

    ثریا / اسپانیا/ چهارم مارس 11

     

     

  • خانه شماره 18

    این چه صبح روشنی است ؟

    چه شام تاریکی است ؟

    ظهر چگونه فرا میرسد ؟

    خورشید را دیگر رنگ واعتباری نیست

    پرنده از ترس خاموش شد

    وماه از حرمت خورشید ووحشت شب

    » هرگز سخن نمیگوید «

    و تو ، هروز به رنگی بت عیاری

    با توسخن از آفرینش بیهوده است

    تو به رنگ زمانه ای

    ———————

    زری گفت : این خانه را برارم ساخته وخوب است که زنش

    به کار خانه بپردازد ! دستور دادم گوسفند را سر بریدند گوشتها

    را قسمت کردم ، دل و جگر را به آشپزخانه فرستادم تا تمیز کنند

    دنبلانش را هم دادم به مسیوعرق فروش آخه نجست! است وحرام

    حالا همین جا زیر این آلاچیق نان وماست وخیار وعرق را میاورم

    ودل وجگر را هم همین جا کباب میکنیم ، او فورا به درون خانه

    رفت وسپس با یک سینی بزرگ نان وماست وخیار وعرق وسبزی

    برگشت ، روی فرشی که قبلا پهن کرده بود ، آنهارا گذاشت .

    همه نشستند به نوشیدند وخوردن وسپس کباب کردن دل و جگر گوسفند

    قربانی ، زری گفت نمازم دیر شده ، عیبی ندارد شب قضایش را

    میخوانم ، سوری موهایش را پشت سرش جمع کرده با این جماعت

    احساس بیگانگی میکرد ظاهرا خانه ، خانه او بود اما درحال حاضر

    دیگران گویی به یک پیک نیک بزرگ آمده اند مشغول نشخوار بودند

    زری رو باو کرد وگفت : چرا اینهمه قیافه گرفتی خانه باین بزرگی

    را برارم برات ساخته دیه چه موخوای؟ .

    همه اثاثیه خانه روی همه تلمبار وسط حیاط وسوری فرصت نکرده بود

    آنهارا به میل خود بچیند ، آنها نوشیدند ، دل وجگر را کباب کردند

    همه را یکجا خوردند با نان تازه وخیار شور ، سوری دختر کوچکش

    را بغل کرد وبسوی اطاق خوابش رفت هنوز نه او ونه بچه ها هیچکدام

    غذا نخورده بودند همه روز او به جمع آوری اثاثیه گذشته بود .

    مدتی از پشت پنجره باین جماعت مفتخور نگاه کرد وزمانی نه چندان

    طولانی کنار پنجره آهنی اطاق ایستاد ، ماه درآسمان پدیدار گشت

    وروی بوته های تازه گل سرخ ودرخت مو ویاس بنفش سایه انداخت

    نسیم خاموش شد پرهایش بست واز جنبش ایستاد .

    جماعت بلند شد : خوب وقت رفتن است باید رفت ، خانه نو مبارک !!

    بلی وقت رفتن بود ومرد او مست ولایعقل میان باغچه افتاد ه داشت

    پولهای جیبش را وارسی میکرد ، برادرش برگشت وگفت :

    تو هم برو بخواب فردا حرف مینزنیم  ، خانه رو به تاریکی میرفت

    سوری به سوی ماه نگاه میکرد وگویی از او کمک میخواست روی

    تخت افتا دوچشم به سقف سفید دوخت ، دیوارها همه خاکستری ودربها

    آهنی وبه رنگ خاکستر، رنگ زندان بودند .

    سوری با خود گفت : آیا او من وعشق مرا فراموش کرد؟!

    —————— ثریا / اسپانیا/ از دفترچه روزانه ———–

     

  • صلیب طلایی

    از نیمه شب خیلی گذشته بود ، دچار بیخوابی بودم ، چراغ را روشن

    کردم واز تخت پایین آمدم ، کنار بخاری ایستادم تا گرم شوم صورتم را

    با دودست پوشاندم هیچگاه چنین دچار سرگیجه وخستگی جسمی  –

    وروحی نشده بودم  وهیچگاه چنین از پای در نیامده بودم ، تازه فکری

    بسرم راه یافت ، آه — ( از زندگی بیزارم )همین ! یک حالت نفرت

    یک بیزاری توام بافشار یک دل چرکینی که دردلم سایه انداخته بود

    همه جا تاریک وقلب من نیز مانند شبهای سرد زمستان تاریک ، حال

    چگونه خودرا رها سازم؟ هیچ امیدی در سرراهم نیست .

    روی صندلی راحتی همیشگی نشستم وبفکر فرو رفتم ، به تلاشهای

    بیهوده خود وبیهودگی امروز وظاهر سازی رذیلانه مردم اطرافم که

    همه از بزرگ وکوچک جلوی چشمم رژه میرفتند ، امروز که سنم

    بالا رفته حساسیتم نیز بیشتر شده است با یک تلنگر میشکنم هیچ دارو

    وموادی هم مصرف نمیکنم که خودرا قوی نشان دهم ، همان ظرف

    خالی ، خالی از رحم ومهربانی وانسانیت جلویم  بود همان آب درهاون

    کوبیدنهای همیشگی همان خود فریبی ها ، همان تنهایی ها ، ناگهان در

    وسط تابستان برف پیری بر سرت مینشیند ترس مانند خوره به دلت

    میافتد بعد هم نگاهی به پرتگاه همیشگی که جلوی رویت دهان بازکرده

    زندگی با امواج طوفانی خود دیگر هیچ معنایی برایت ندارد.درد آرام

      آرام تا مغز استخوانم فرو میرفت دریای زندگیم بی جنبش

    وخالی از همه تصویرها وتصورها هیچ شفافیتی دران نیست هرچه

    نگاه میکنم یک لجنزار با هزاران هیولای بشکل ماهیان آدمخوار در

    ته دریاچه زندگیم دهان گشوده اند، غولهای زشت وبد هیبتی بنام

    انسان وکوسه ها دیده میشوند ، همه تنگ نظری ها ، فریب کاری

    وخود بزرگ بینی ها  ودیوانگی ها که مانند حباب روی آب بالا

    میا یند.

    از جای برخاستم کمی دراطاق راه رفتم وپشت میز نشستم که بنویسم..

    نیمه شب است …..نامه ها ویادداشتهای زیادی در اطرافم ریخته بود

    نامه هایی که برایم در گذ شته پست میشد وکلمات آنها عاشقانه بودند!!!

    یکی را بازکردم ، درمیان آن دو گل سرخ خشکیده بود که زیر آن

    نوشته بود : تولدت مبارک ، تقدیم باعشق ، همیشه درکنارت خواهم بود

    ف. شین . آخ…دروغگوی رذل !.

    قوطی چهار گوش کوچکی روی میز افتاده بود آنرا بازکردم ،درونش

    یک صلیب طلایی بود ، چه کسی آنرا بمن هدیه کرده ؟ آنرا برداشتم

    چند لحظه به آن خیره شدم وسپس در یک حالت  شعف وخوشحالی

    از جای برخاستم وبه تختخوابم رفتم ،  صلیب را بوسیدم ، میدانستم که

    دیگر هیچگاه تنها نخوام ماند.

    چهار شنبه . 2.3.11. ثریا/ اسپانیا/

     

  • خاموشی

    مرگ ، درهر حالتی تلخ است

    اما من دوستش دارم ، چون از ره درآید

    در شبی آرام ، چون شمعی شوم خاموش— — هوشنگ ابتهاج

    ————————————

    آب روان طعم خون گرفته است

    نگاهها  برندگی شمشیر است

    مهربانیهای ، دردها، عاطفه ها

    بجای نان ، زیر دندان تکه تکه شده فرومیروند

    باید از بیراهه ها گذشت

    باید برگشت وپرسید ؟ چرا؟

    چرا دیگر در دلی مهر نیست ؟

    بهار میرسد ، با آواز چلچله

    اما بهاران ما همیشه خونین است

    چگونه میتوان از صحرای خشک دلهره ها

    ومرگها ، گریخت ؟

    اینجا فریادی نیست ، ما فریادی نمیشنویم

    شهر آرام است اما:

    در اندرون من خسته دل ندانم چیست «

    هنوز د ر آغوش طوفان وغروروتعصب !

    با خاکستر اندیشه ها روزها را تکرار میکنیم

    دیگر اندیشه ای نیست

    در بالاترین برجها قصر بلورین ساخته شد

    در عمیق ترین اقیانوسها شهر بلورین برپاشد

    اما ، دلها خالی است ،

    من بانتظار یک نگاه ،؛ یک پاسخ ، یک درود

    بانتظار شکفتن شکوفه ها نشسته ام

    دیگران ؟ اما ازخون رگ ناکسان شراب مینوشند

    ———————————————-

    اول مارس او هزارو یازده / ثریا/ اسپانیا/

     

  • فریاد ، فریاد …..

    در درونم حسی نهفته ، که مرا به عشق میخواند

    شاید خود عشق است…….؟

    ———

    زندگی در تاریکی وشب سیاه میگذرد

    جانم چون چشمه ی جوشان میخروشد

    شب به ناله ها وزاری ها میگذرد

    روح من نیز با این ناله ها همراه است

    چه میشد اگر همه روشنی بودیم

    چه میشد اگر از تاریکیها بیرون میامدیم

    چه میشد اگر خودرا فریب نمی دادیم

    هنوز در آغوش رودخانه تعصب

    با خاکستر اندیشه ها ، دست بگریبانیم

    امروز همه فریادشدیم ، فریاد

    زمزمه زیبای عشق خاموش شد

    هنوز در کوره راههای برتری ورهبری

    با لرزش دستان وسینه ها

    فریاد میکشیم ، فریاد ، فریاد

    ما انسانیم ، انسانیم ، وآزاد

    ای عشق ، ترا با معیار عطش خویش

    می سنجم .

    درمن حسی است که مرا بسوی تومیخواند

    ای عشق

    .. ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه

     

  • زنان اقدسیه

    ای دوست ، بیهوده میکوشی که نبینی دامها را

    نه اینجا ، نه آنجا ، به هرجا بنگری ،

    زندگی غیر از قفس نیست

    جزیره رنگینی غیر هوس نیست

    بیهوده گی ، نشان زندگی ماست

    ای دوست برخیز

    واین پرده شوم شب را بشکاف

    من برگور خود میجویم نشان زندگی را

    ——————————–

    اسارت تنها این نیست که تو دربند وزنجیرباشی ، اسارت واسیری

    همه جا ترا دنبال میکند ازهمان زمانیکه با بند ناف به مادر متصلی

    اسیری وبه هنگام تولد اگر آن دم دراز را در جلو نداشته باشی ،

    بند وزنجیر وقوانین شوم بشری ترا مانند یک پشه ناچیز درون بندهای

    وحشتناک میپیچد همچنانکه یک عنکبوت بزرگ ترا در بند دارد واز

    توتغذیه میکند به هرسو نگاه میکنی بندی ترا دربر گرفته ، ازتو کام

    میگیرند ، ازتو بهر میکشندوسپس جانت را نیز بایددرپایشان قربانی کنی

    هیچ دست کمکی برای رشد استعداد و پیشرفت تو بسویت دراز نمیشود

    وزن وآهنگ زندگیت هیچگاه تعادلی نخواهد یافت مگر آنکه درآنسوی

    میزان نرینه ای با تو هم وزن شود ،همه میل دارند برتو تسلط یابند وترا

    زیر بار خود بگیرند برتو غالب شوند با همه دردها ورنجهای که در

    درونت بیداد مییکند باید به مبارزه برخیزی .

    من زنی نیستم که خودرا در کلمات بپیچم وپنهان کنم نمیگذارم که کلمات

    وجمله های از دستم فرا رکنند آنهارا بکار میاندازم ، اما زمانی که

    به اطرافم مینگرم میبنم که این بوده ام همیشه دوست داشته ام بی آنکه

    دوستم بدارند تنها میل تسلط برمن آنهارا درکنارم نگاه داشته است .

    کمتر مطیع اراده دست مردی شده ام چندان حریص نیستم که احتیاج

    داشته باشم مردی سروروآقای من باشد وبرمن حکم براند  همیشه

    به دنبال گمشده ام بودم  وهمیشه هم درتشخیصم اشتباه کرده ام !

    نمیدانم ـآن موجود گمشده کی وکجا بوده شاید چون تنها به دنیا آمدم

    درانتظار نیمه دیگرم بودم ، با نژادی پاک ودست نخورده با سرشت

    وروح انسانی زندگی میکردم شاید اشتباهم هم همین بودکه همیشه

    فریاد کشیدم » آیا کسی هست تا حقیقت را بمن نشان بدهد « ؟ …

    آری دوست من ، مافرزندان این زمین خاکی وپربرکت هستیم و

    خداوندی که درکتب عالیه نامش جاودانه است بما زنها اجازه نمیدهد

    که در انتخاب وسر نوشت خویش شریک باشیم !! واگر مردی آمد

    وبشکرانه لقمه نانی عمری مارا به زنجیر کشید باید صبور باشیم

    وسپس پرستار فرزندان ارشد خود.واین اسارت تا پایان عمر ادامه

    دارد.

    ثریا / اسپانیا/ 26/فوریه 11

    —————————————————-

    تقدیم به نویسنده گرامی ، بانو نادره افشاری نویسنده ما زنان نامقدس

     

  • رویای نیمه شب

    گرچه از دیگران فاصله ندارم

    کاری به کار این قافله ندارم

    اهای جماعت ، من دیگر حوصله ندارم

    به خوبی امید واز بد گله ندارم

    » شاملو«

    ———————–

    خواب دیدم ، سوار یک ارابه طلایی درمیان شهر ودر میدان (شهیاد)

    به جلو میرانم جمعیت انبوهی درآنجا گرد آمده اند با لباسهای رنگین

    بورژوازهای شهرستانی را میشد از رنگ موههایشان ولباسهایشان

    شناخت ، همه شیک ومارک دار بودند؟ دانشجویان با ته ریش زیبایی

    وکروات  ودانشجویان پزشکی همه مدالهایشان ونامشان روی سینه

    روپوش سپیدشان نصب شده بود .طرفداران جمهوری همه ( سبز پوش)

    .جنگجویان وصلح طلبان دیروزوامروز همه سرخ پوش ، خوانین

    ومالکان بزرگ با لباسهای رسمی سیاه وسفید وکلاه بزرگی بر سر

    داشتندزنان چادرهایشان را بصورت دامن درآورده وبا بلوزههای نازک

    والوان  وموهایشان روی شانه آنها ریخته بود مامورین قرون وسطی

    بصورت یک دایره درمیدان کنار فواره آب ایستاده بی عبا وعمامه !

    آنها لباس مردان شکارچی را پوشیده بودند بی اسلحه ! .

    هزران روزنامه ومجله در هوا پراکنده شده وفریاد روزنامه فروشها

    بلند بود که روزنامه هارا مجانی بین مردم پخش میکردند ؟!

    کتابهای ( هنر عشق ورزیدن ) وچگونه میتوان دوست داشت  –

    دست به دست میگشت  ، مردم یکپارچه فریاد میکشیدند ، هورا ، هورا

    زنده باد آزادی ، پرچم های رنگین درهوا دراهتزاز بود مردم همه

    دچار هیجان بودند دکانها بسته ومردم یک صدا فریا میکشیدند :

    زنده باد ایران آزاد ، زنده باد آزادی ما ایران را از زیر پای نعلین

    بیرون کشیدیم  ، حال آنها با گام های خود وبا پاهای خود درخیابانها

    میرقصیدند رخوتی ناگفتنی بمن دست داده بود برای عبور از میان

    جمعیت  به دنبال راهی میگشتم به دنبال کوچه ….وخانه شماره 18

    از هجوم جمعیت نفسم بند آمده بود فریاد کشیدم : راه را باز کنید ،

    باز کنید دارم خفه میشوم …..آهای راه را بازکنید ….بیدار شدم

    بالش روی بینی ام را گرفته بود ونزدیک بود برای همیشه خفه

    شوم ! .

  • نوشته بر باد

    یکی جام بر کف نهاده نبید

    بدو اندرون هفت کشور پدید

    زکار ونشان سپهر بلند

    همه گونه پیدا ، چه چون وچه چند

    » فردوسی ـ

    ———–

    بازار شهر ، سخت شلوغ است

    پای هر دکه ، یک مامور

    کنار هر درخت ، یک امنیه!

    به دکاندار شهر گفتم :

    گوشواره را بگرو بگیر ونانی بده

    گفت :

    مگر کوری نمبینی که مردم

    تن ها، ومن  ها،  نان بخانه میبرند

    بچشمانم اشکی نشاندم

    کنار جویبار گاوی را دیم

    که داشت : ساندیس مینوشید !!

    ایوای در دیار شما هم

    امنیت فراوان است ؟

    ————————-

    شب ، اشتیاق دیدارش را داشتم

    او درمخمل سیاه مرده بود

    بهت زده ومبهوت

    ناشناخته ، دستهایش را بسویم آورد

    گریختم ، از آن دستهای آلوده بخون

    شیار نوازش انگشتانش

    سالها مرا نوازش داده بودند

    اما ، او اندیشه گذشته را از یاد برد

    وبه گوش ایستاد ، تا خبر ببرد

    وزر بگیرد !

    او همیشه در آب روان جویبارها

    غسل میکرد

    ودر گریز آب ، بر گل اطلسی بوسه میزد

    او مست از _ شمیم – یاد ها بود

    ودر باد پرواز میکرد

    ——————————– ثریا/ اسپانیا/

     

  • مرگ قو .2

    از او دور شدم ، هر چه دور تر ، اما همه جا سایه اش به دنبالم بود

    به هرکجا که میرفتم او را میدیدم ، برایم بی تفاوت شده بود دیگر او

    وجود ند اشت ، تنها ( خاطره ) بود که مرا به نشخوار  وا میداشت .

    میگفت : نگاهت مانند نگاه یک طاووس رمیده است ، نگاهی شوخ در

    عین حال نگاه یک دختر دلربا !

    برایم نوشت :

    دیشب ترا بخوبی تشبیه به ماه کردم / تو خوبتر زماهی من اشتباه کردم

    ساز او بیشتر مورد پسند خانمها بودنرم ولطیف وملایم مضراب را در

    میان انگشتانش به آهستگی میچرخاند واکثرا هم از سیم زیر استفاده

    میکرد ، کوک ساز او بیشتر به کوک یک گیتار شبیه بود ، نرم ونوازشگر .

    سالها گذشت ، من وسرنوشت روبروی هم ایستادیم ، از او بیخبر بودم

    تمایلی هم نداشتم دیگر به ساز او گوش فرا دهم ، انقلاب شد ،واو …

    ناگهان پس ا زانقلاب در وسط شهر پیدا شد ، با سروصدا ، سالها در

    خارج از کشور بود ، گویا همسر ی هم گرفته بود ، اما تنها برگشت

    ( آ…وطن ! ) آیا این مرد میانه سال که امروز خودرا بشکل جوانان

    بیست ساله درآورده وگریخته از غوغا، بخاک وطنش عشق شدیدی !

    داشت  ویا نوای معشوقی تازه اورا به نزد خود فرا خواند ؟! شاید هم

    بویی احساس کرده بود ، همان بویی را که اکثر هموطنان آنرا احساس

    کرده بود، یغما گری ، وبردن اموال آنهاییکه جانشان را بدر برده

    بودند واموال بیصاحب آنها بجای مانده بود ، نه ! گمان نکنم که شکوه

    انقلاب برای او سر چشمه جوشان الهام بود ، او تخیلات مغز خودرا

    در میان مواد مخدرپنهان کرده بود وسالها در قاره امریکا واروپا

    گشت وگدار داشته وسرگردان بود حال همان ( دوستان سابق ) ولشوش

    به یاریش شتافتند واو توانست در سر زمین انقلاب زده تا مقام دکترای

    برسد ، بی آنکه کار مهمی انجام داده باشدویا کار جدیدی را ارئه دهد

    او ماموریت مهمتری را پیدا کرده بود ودرهمین زمان درطی سفرم به

    وطن اورا دیدم ( داستان آنهم دردفتری جداگانه به ثبت رسید ) !!!!

    ———————–

    » فقیرم ! چون دستانم از بخشیدن فارغ نیستند ، از اینکه هنوز زنده ام

    خوشحالم ، ای بیچارگانی که هیچگاه چیزی نمی بخشید «

    « ای غروب آفتاب من ، ای آرزومندی ، ای اشتهای سرکش بهنگام

    سیری ـ و…چنین گفت زردتشت .» نیچه » .

    ……داستان عشق ما هم به پایان رسید .

  • مرگ قو

    فکر کردم بد نیست بمناسبت دهه فجر!!! ویا بقول عده ای زجز این

    مطلب را اختصاص بدهم به کسیکه ، ناگهان پای ثابت این جشن ها شد

    ——————————————————–

    در یکی از همان روزهای ملال انگیز که با نا امیدی دست به گریبان بودم ،

    ( اورا ) دیدم بخانه دوستی رفته بودم تا باهم درس بخوانیم ، دراطاق

    کوچکی زیر بخار سماور او درمیان عده ای نشسته بود وسازی در

    آغوش داشت ،دوستان همه جمع بودند ، شاگردان هنرستان هنرپیشگی

    وشاگردان ومعلمان کلاسهای دوبله زبان فارسی ، که بعدها همه از

    مشاهیر روزگار شدندو همه آزادیخواه !

    آن روزها تازه گوشم به نوا وملودی های شوپن آشنا شده بود وپدرم نیز

    دستی به ساز داشت ،  بی خیال از کنار او وبقیه گذشتم وبه حیاط خانه

    رفتم ، به هنگام غروب زمانیکه داشتم بر میگشتم؛ چشمم به خط زیبایی

    افتاد که شعری را در بالای صفحه کتابچه ام نوشته بود:

    صبر وظفر هردو از دوستان قدیمند / بر اثر صبر نوبت ظفر آید !

    تعجب کردم ، چه کسی این شعررا نوشته ، شاید مرا اشتباهی بجای

    دوستم گرفته است .

    یکروز بعد از ظهر اورا جلوی درب مدرسه بانتظاردیدم ، ازکجا

    مرا پیدا کرده بود؟ وحال ؟، نمیدانم چرا جلو رفتم وسلام گفتم وهمراه

    شدیم ، این دیدارها تکرار شد بدون آنکه بدانم او کیست، ازکجا آمده

    وشغل او چیست ، احساس میکردم که سر خوشبختی من پیش اوست

    واو میتواند همه حساسیتهای احمقانه مرادرمان کند !.

    داستان عشق من با تمام سوز وگدازش دردفترچه ای نوشته شده است

    ——————————————————–

    آنروز ها گمان میبردم که او جوانی والا ست او دردرالفنون درسال

    پنجم دبیرستان بود ومن درسال دوم دبیرستان ! درآن زمان من به دنبال

    خدایی بودم تا روحم را تسخیر کند واورا تامقامئ خداوندی بالا بردم

    ومانند همه زنان ودختران دراین معامله خداوندی ضرر متوجه من شد

    ساعتهایی که برحسب اتفاق ویا تمایل به ساز او گوش میسپردم بنظرم

    نوای مسلم راز زندگی بود که بگوش جانم فرو میرفت ، کم کم شهرت

    او بالا گرفت وشبها درسالنهای خصوصی ویا کاباره ها چلوکبابی ها

    ساز میزد ، گاهی اورا سرزنش میکردم اما نه اودیگر او نبودکه من

    میپنداشتم او حالت یک مطرب دوره گردی را پیدا کرده بود که از

    سالنهای بزرگ ودربار تاپایین ترین خانه های جنوب شهرمیرفت

    ودر کنار زنان هرجایی ومردان آنچنانی ساز مینواخت ، اولین –

    معشوقه او یک خواننده تازه کار بود که هم شوهر داشت وهم….

    اورا به تریاک آشنا کرد ودیگر روحی شده بود که بر فراز زندگی

    من میگشت او موجویت خود را از دست داده بود دیگر آنچنان قدرتی

    نداشت که بتواند مرا از پای در اندازد ……….تا بقیه

    ثریا

     

  • سی ام تیر

    در آن زمان من چندان تمایلی به سیاست نداشتم وآنرا نمیشناختم امروز

    هم همانم ، گاهی از اوقات از اینکه سئوالی درباره روش وهدف آنها

    میکردم سخت مورد سر زنش وگاهی کتکی هم نوش جان میکردم !

    از مدرسه بخانه برمیگشتم دیدم ، خیابانها شلوغ عده ای فرار میکردند

    پلیس به دنبالشان بود ، تانکها وسر بازان را که تا إآنروز ندیده بودم

    پرچمهای رنگ ووارنگ درهوا در اهتزار بود ، پرچم سرخ با آرم

    داس وچکش ، پرچم زرد وپرچم ایران هم درآن وسط باد میخورد

    احزاب گوناگون اعضاء وطرفدارانشان را به خیابانها روانه کرده

    بودند ،

    حزب جوانان دموکرات! .حزب ملی . پان ایرانیسم . نیروی سوم

    حزب توده .حزب زنان کارگر .سندیکای کارگری حزب  زحمتکشان

    من چندان ازپیر مرد خوشم نمیامد اما گویا طرفداران زیادی داشت

    هرروز با پتوی خود ودمپایی درمجلس حاضر میشد وتوده ای ها

    برایش میخواندند : رپتو پتو ، زیر پتو رپتو پتو ، وبه شاه میگفتند

    ممد دماغ .

    آهسته از گوشه پیاده رو بسوی خانه میرفتم که فریاد بلند شد:

    رفت ، فرار کرد ، هورا ، هورا زنده باد استالین ، دیگری فریاد

    میکرد زنده باد مصدق ، وسومی میگفت زنده باد………..

    در خیابان اکباتان نزدیک مجلس مرد جوانی روی زمین افتاده

    بود ودستش روی آخرین میم خشک شده بود :

    از جان خود گذشتیم ، باخون خود نوشتیم ، یامرگ یا مص….

    او ، مصطفی بزرگ نیا بود !.

    شاه با ثریا با ایتالیا رفته بودند.

    ومن روی پله های خانه نشستم وزار زار گریستم پدر دیگری

    را از دست داده بودم .

    ثریا/ بیست سوم فوریه

     

  • زبان ، زبان من است

    اندیشه ام را با روشنی فریاد میزنم

    اندیشه ام را از درونم بیرون میفرستم

    به آفتاب سلام میگویم

    و به گل نرگس که درباغچه خانه ام روییده

    بوسه میزنم

    در  من ریشه ای هست که رو به رستن میکند

    درمن گیاهی است که در حال رشد است

    در من چشمه ای جوشان ، میخروشد

    هرچند خورشید را غبار فرا گرفت

    کوه ها فرو ریختند

    آتش دهان باز کرد

    من دراطاق کوچک خود

    در محبس خود خواسته

    تاریخ را فریاد میزنم

    با زبان مادریم

    از نخستین لحظه ی خیال

    تا واپسین لحظه تکوین

    با نگاه افسوس به دشت خاطره ها

    مینگرم

    هیچ درختی میل به فروریختن ندارد

    هیچ دیواری فرو نخواهد ریخت

    تا پی آن محکم نباشد

    من از تپش قلب ابلهان ، واهمه ندارم

    من در زیر آفتاب برهنه شدم

    ودر دوچشم زیبای نرگس غسل کردم

    زمان زمان ویرانی است

    زمان تباهی دلها ، زمان بی پناهی پرندگان

    به فرمان صاحب منصبان !!!!

    ما انسانیم وبزرگ

    باید دلهای خاموش را به روشنی

    هدایت کرد واندیشه هایشان را

    —————————————-

    ثریا/ 22/2

     

     

  • اول آشنایی

    اژدهای زمانه تشنه کام است /میخورد هر نفس خون مارا

    خدایا ، یک نفس یاریم ده  / تا خوردم خون این اژدها را

    ———————————————

    در آن زمان که تازه پای به دبیرستان گذاشته بودم در اظطرابی سخت

    ودردآلود میسوختم ،کسی را نمیشناختم پچ پچ دختران نششسته روی

    سکوی وپله ها ، دبیران تازه با صورتهای گرفته وتلخ گویی نمیدانستند

    خنده چیست ، کم کم گرد  هم آمدیم ، گروه گروه ، دسته دسته دوست

    شدیم، خروشی تازه درمیان دختران درگرفته بود ، اکثرا( سیاسی) !

    بودند ، دوسه دستگی ، عده ای هوا داران صلح جهانی ! با کبوترصلح

    بر سینه هایشان وعده ای مدال آن پیرمرد را بر سینه سنجاق کرده

    بودند ، خبری از شاه وعکس او نبود ؟ گاهی گروهها با هم درگیر –

    میشدند ، من اصراری نداشتم که در این دسته بندی ها شرکت کنم  ،

    هر روز روزنامه یک برگی آهسته دست به دست میگشت ؛ حزب توده

    مشغول عضو گیری بود ، روزنامه های : چلنگر ، آهنگر ، مردم ،

    مرد آرام ، ! ندای صلح ، صدای کار گر ، و و و و .کارتهای عضویت

    در حزب باعث افتخار اکثر دختران بود ! ومن بیخبر از همه غوغا

    سر به زیر پر خود داشتم ودراندیشه این بودم که چگونه باید میان این

    سیل خروشان بی تفاوت راه رفت ،

    بهترین دوستم عضو ارشد سندیکای زنان کارگر بود وبرادرش عضو

    سندیکای کارگران خیاط ! بنا براین دیگر بهترین دوستی هم نداشتم اما

    هنوز رابطه را حفظ کرده بودم ، چیزی از این دسته بندی نمیفهمیدم

    واصراری هم نداشتم با آنها همراه شوم .

    امروز که در مرز قرن بیست ویکم ایستاده ایم  وچهره زندگی

    عوض شده است ، مبینم نه تنها زمان ومکان تغییر کرده وچهره ها

    نیز تغییر شکل داده اند دنیا هر ثانیه یک چهره جدید ی از زندگی را

    کشف میکند وروزهای گذشته بسرعت میروند تا فراموش شوند .

    امروز زندگیم ساکن وساکت است قلبم طپش هایش کم شده حال

    میخواهم با یکدست گذشته وبا دست دیگر آینده را بهم وصل کنم !

    کاری غیر ممکن است ، امروز دیگر نمیتوانم با مردم این زمانه

    همراه شوم گذشته را در یک چاه عمیق پنهان کرده ام هیچ نقطه

    روشنی درآن بچشم نمیخورد گاهی بوی تعفنی از آن بمشامم میرسد

    دیگر از عطر زندگی خبری نیست .اما باید نوشت گذشته چراغ

    راه آینده است .

    در آن زمان من تنها شاه را میشناختم وتنها اورا دوست داشتم هنوز

    هم به این عشق وفادارم وگمان نکنم که راه را اشتباه رفته باشم او

    پدر  ملت بود وانسان نمیتواند پشت به پدر کرده وناپدری را بخانه

    بیاورد این اعتقاد من است .

     

  • زنده باد آنارشیزم

    بر بالای برج شهر ، هیبت رزمندگان ، دیری است

    فرو افتاده ،

    سرودی بر نخواهد خواست ، شعله آن پرچمدار وآن

    مشعل داری که شبها پاس میداد

    وهمیشه بیدار بود

    دیگر خاموش است

    خود فروغی بود که دردیده های بیفروغ ، تنها مرد

    سرزمین پیر ما دیری است

    که درغربت تنهاییش

    به آتش خاموش بتکده ها مینگرد

    وسر گذشت پاسدار دلاوری را حکایت میکند

    آن چشمان سیاه در زیر رگبار نگاه شب دریدگان

    در حریر نازک خیالی ودرمخمل سیاه غربت

    خاموش شد

    مرده ریگ گذشته ها ، رهنمایش بود

    او باشتاب  دستهایش را بسوی ما درازکرد

    وما درپرنیان دستهایش خوش بودیم

    اینک ما وشما ، درمیان واژه ها گمشده

    ودر جاده تاریکی ، بانتظار تقدیر

    واعتقاد بی پایه خود بانتظاریم

    تقدیر ساز سرنوشت ، دیریست که مرده

    تو خود سرنوشت ساز خویش باش

    ————————————

    ثریا/ یکشنبه 20/2/

     

  • دشمن درخانه

    زندگی ، راهی است پرپیچ وخم ،کمتر کسی راه درست را پیدا میکند

    رهروانی که به بیراهه میروند وکسانیکه درپیچ وخم آن گم شده ویا

    فرو افتادند ، به گمان من خوشبختی وسعادت درانتهای این جاده پر پیچ

    وناهموار نیست ، بلکه در میان راه میتوان آنرا یافت .

    آن روز وحشتانک از آن خانه منحوس بیرون آمدم  درکوچه ها راه

    میرفتم دیگر به هیچ پیوندی نمی اندیشیدم درحال حاضردروازه بان

    دستهای اورا با سیم غرور وخودخواهی ونفرت و حسادت بسته بود

    دیگر سخن از مهر عشق وآشنایی نبود دیگر بوی عطراحساس را

    درک نمیکردم بوی نامردی ونامرادی بود بود بد خاک کهنه بو گرفته

    تندیس شاهزاده قصه از دستم افتاد و شکست  ومن خاموش باو نگاه

    میکردم .

    من چه بودم ؟ یک انسان که دریک خانواده نجیب وبا مهر ومحبیت

    وآشنایی با عشق وایثار به دنیا آمده بودم وحال این میهمان ناخوانده

    در خانه من تنها مرد خانواده را میخواهد ودختر وزن صاحبخانه

    را دوست ندارد! زنی که بدون هویت واقعی از سر زمین یخها واز

    زیر برفهای خرس سفید به خانه گرم ولبریز از مهربانی ومیهمان نواز

    آمده وزیر آفتاب گرم آن ومردمش دارد جان میگیرد ودر عین حال

    مشغول خاکبرداری است تا پایه ها وستون خانه را ویران سازد ،

    حال از رنگ پوست گندمی من خوشش نمی آید !!!.

    بیاد گفته مرحوم تیمورتاش افتادم که گفته بود : او یک جاسوسه است

    ثریا/ 19/2

  • نامزدی !

    ای سکوت ، ای مادر فریادها

    ساز جانم از تو پر آوازه بود

    تا درآغوش تو راهی داشتم

    چون شراب کهنه » شعرم« تازه بود………….ف. مشیری

    —————————————————-

    به زود ی فهمیدم که او در یک خانواده چهار نفری زندگی میکند

    واز مهاجرین روس است ، برایم مهم نبود ، او باهمه فرق داشت

    او همان خورشیدی بود که من به دنبالش بودم حال میرفتم تا سایه

    او شوم صورتش پر بیگناه بود! وهیکلش مانند زنان ظریف ولاغر

    برادر بزرگ در محبس داشت دوران طولانی اسیریش رامیگذراند

    او ومادرش وتنها خواهر دریک آپارتمان کوچک زندگی میکردند.

    یک روز جمعه سرد بود که مرا برای معرفی وآشنایی با خانواده !

    به خانه اش برد ، آنروز دلم میطپید او بمن گفته بودکه مادرش چندان

    به زبان فارسی آشنا نیست وگوش او سنگین است بایدخیلی مراعات

    بکنم>

    او تازه از تبعید باز گشته وبا نامه نگاری وفرستادن عکسهایش از من

    میخواست خود وسرنوشتم را باو بسپارم ویا..فراموشش کنم !!!

    آنروز یک بلوز پشمی سفید با دامن مشکی وپالتوی کرم رنگی پوشیدم

    وبا یک شال قرمز آنگورا به دور گردنم میخواستم ترس ورنگ پریدگی

    خودرا پنهان سازم ، خانه آنها دریک آپارتمان زیرین بنای چند اشکوبه

    قرار داشت ،از پله ها سرازیر شدیم ووارد یک سراسرای کوچک

    که از آن بعنوان اطاق نشیمین استفاده میشد وارد شدیم ، زنی تنومند

    با چانه بیش از حد جلو آمده وفکین محکم با موهای سفید با چشمانی

    خشمگین از من استقبال کرد ، سایه خواهرش را دیدم که به اطاق رفت

    ودرب را محکم بست ، روی یک صندلی قدیمی دسته د ار نشستم خانه

    خالی از فرش ومبل واثایه بود تنها یک قالیچه کوچک بصورت کج در

    وسط اطاق پهن بود نقشه ای از ایران روی دیوار با پونز چسپیده ودر

    گوشه ای سماوربرنجی میجوشید ،درانتهای راهرو حیاط خانه دیده

    میشد ،

    همه پیکرم یخ بسته بود سرمای خانه وسردی وبرودت اهالی آن بیشتر

    مرا دچار ترس ورنگ پرید گی کرد، آن زن یک چای جلویم گذاشت

    وسپس با تلخی ونگاهی که نفرت از آن میریخت گفت:

    چرا میترسی ؟ دختری که بتواند تنها با قطار به سفر برود باید شجاع

    باشد! ونترسد ؟ فکر نکنم چندان قابل اطمینان باشی ! وسپس سکوت

    سکوت وسکوت ….من با ریشه های شال گردنم بازی میکردم زبانم

    خشک شده ولال شده بودم ، آه ایکاش میشد زودتر به کوچه برمیگشتم

    مانند محکومی که بانتظار آخرین حکم دادگاه باشد ، میلرزیدم ودستهایم

    مانند دو تکه یخ قدرت آنرا نداشتند که آن استکان چای جوشیده را

    بردارند،

    نگاهی به سر تا پای من انداخت وسپس با همان زبان الکن نیمه کاره

    گفت :

    از نظر فیزیکی ، زیباست ، اما رنگ پوست وموی اورا دوست ندارم

    ونمیخواهم که نوه هایم رنگی شوند!!!!!!!

    ————-

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه /2.18

     

  • راز سر به مهر

    باد از کدام سو میوزد؟

    از قله های پر نقش ونگار ؟!

    باد از کنار نفس گلها میوزد

    باد درآستین شیطان است

    نه درنفس مشک آهوان دشت

    آهای …..ای دلهای بیدار

    آهای ….ای چشمان پر انتظار

    باد میوزد ، طوفان زوزه میکشد

    ای وامانده در سنگلاخ قلعه سنگباران

    گلها بخاک ریختند

    خورشید سفر کرد

    بر خیز ، بر خیز تا نسیم تازه را

    مانند ( عرق سگی ) های گذشته سر بکشیم

    لحظه نابودی گلهاست

    بر خیز ، برخیز تا مهربانی  را

    دوباره بخاک بسپاریم !

    شیطان کیست ؟ شیطان درکوله بارمن نیست

    درچشمان خون گرفته پاسداران صلح

    در آفتاب داغ وبرهنه ظهر تابستان

    در کوله بارجهالت خفته است

    در سپیده دم خلقت  ، نه شیطان بود ونه ایزد

    ما ، من ، تو ، او ، ما ، شما ، ایشان ،

    آنهارا ساختیم وپرداختیم وبر دلها نشاندیم

    اما…..نام ( او) رازی است سر به مهر

    نام او درسینه بی کینه توست

    نام او در دشت پهناور عشق است

    نه درروی تربت خاک همسایه

    —————————————–

                                          ثریا/17.2