Author: Soraya

  • کارناوال ها

    ثریا ایرانمنش،  

    لب پرچین  

     امروز روز شاهان وششم ژانویه  دوهزارو بیست دوم است  عده ای کار میکنند وعده ای در تعطیلی بسر میبرند  اندالوسیا همیشه در شادی بسر میبرد حتی عزا داری هایشان نیز توام با. شادی آست   آواز ‌رقص. امروز کارناوال های شب گذشته را تکرار میکنندالبته بعضی از جاها.  خبرنگاران جلوی. نمایشات را میگیرند. تا. مبدا که  خطی جا بجا شود شاهان امسال.  درون لباسهای دیگری بودند  خیل اعراب مسلمان از گرانادا   و بقیه از آفریقا.  وستاره ها درخشان بالباسهای  سپید ‌نقره. ای سوار  بر اسکیتها و،…..یک اژدهای زرد بزرگ سوار بر ارابه که کره زمین . روی زبانش بود. !  عده ای دیگر در نقش خفاش  جلوی یک حیوان هیولا. میرقصیدند  خوب انهاییکه. قرار  بود. گفته هایشانرا در رمز و اصطرلاب بزنند زدند وانهاییکه باید بفهمند فهمیدند. وفعلا. باز. سر مردم با شل مغز چینی. بقول آن گوینده اخبار و. رقیبش جناب مکدونالد. گرم است وکاری ندارندبه هجوم وفشار. دست پرودگان . برده داری آنها به کار خودشان مشغو‌لند

     امروز. سر انجام توانستم یک تکه از آن کیک خوشبختی را که لبریز از  سفیده تخم مرغ وشیر بعنوان خامه بود با یک لیوان اب. نوش جان کنم  وبه تماشای ملتی بنشینم که از هر وسیله برای نجاتخود. میکوشد وملتی خمار که جوهر  اصل جواهر را داد وخرمهره را سجده می‌کند، و،،،،، دیگر هیچ . .باغچه ام نیز از سرما  یخ زده  وخودم بیاد شاهنشاهبودم که در غربت. تنها بی یار ویاور  چگونه جان داد گویی این سرنوشت ماست. بلی سر نوشت  .

    پایان 

     ثریا ♣️606/01/2022  میلادی 

  • شب عیداست !

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ،اسپانیا ،

     

    امشب شب  شاهان است وشب کریسمس بعضی از  فرقه های مسیحی مانند ارامنه ویا روسی ویا سایر ین ، امشب قرار بود شاهان با آب نباتهایشان  بسوی خیابان‌ها  روان شده وزیر سرمای سخت که سنگ میترکد ابنبات پخش کنند که ناگهان ،،،،، ناگهان باز سر ‌و کله آن دیو سیاه. پیدا شد و   کله گرگهای زوزه کشان فریاد کشیدند که ای  وای.  باز شب تاریک است و دیوی سیاه زنجیر بریده وتاخته همه بیمارستان‌ها لبریز از بینارهستند چند صد نفر مرده آند جنازه ها وسط خیابان یخ زده اند واما خوب………. تیم رئال جام خودرا گرفت   ،

    خوب راستش را بمردم بگویید میل دارید درب‌های کلیسا را ببندید ودر دیگری باز کنید عیبی ندارد  مردمی که عقیده دارند درخانه هایشان به عبادت  میپردازند  ‌کسانی هم از فرقه شما هستند که در مجمع شما شام میخورند این بچه های کوچک که دلخوش  آن شاهان دروغین وپاپا نوئل  دروغین بودند آن ر ا  گر کها از آنها گرفتند  در عوض  میلیو ن  میلیون پول زبان بسته از طریق هنر بندان  و آنهاییکه تن به بردگی شما  سپرده اند سرا زیز صندوقی می‌شود که باید به اقتصاد اربابی  کمک کند ،

      اول بردگی را رابا خال کوبیدن و  پروتیین  اضافی وباشگاههای بدن سازی  شروع  کردند  امروز  اکثر مردان شبیه همان برده زنان اسپار تارکوس ویا نرون  هستند وزنان نیز غرق آرایش  مشغول خود فروشی به آن بنگاه صادراتی ،

    در این  میان  تنها مردمی قربانی می‌شوند که نه میل به بردگی  ارند ونه میل به خود فروشی ،.

    اوه  حمله سگهای که واق واق کنان  شروع  حمله  دوباره این  دیوارا    بما  نشان دادادند  آنهم شبی که برای فردایش  شکم خود را  صابون مالیده بودیم کمی از آن کیکی  بخوریم شاید شا نس ما   نیز عوض شود  و قرعه  فال این بار به نام ما  رقم بخورد ،

    خیر همه چیز ساکت ودر رکود فرو رفت  یک هفته  تمام این کاغذ پاره من  راهش بسته بود و در   انبار خوابیده  بود  دوباره حتما راهش را خواهند بست  اما دیگر گمان نکنم انرا باز کنند  بهر روی دیواری دیگر هست که من از آن بالا بروم ،.

    جانتان سلامت  وروز شاهان وعید میلاد مسیح بر همه معتقدان آن  شاد و تهنیت میگویم ،

    پایان 

     ثریا / 5/01/2022  میلادی 

     

      ،. 

  • روز از نو !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    در گشودند  به باغ گلسرخ /  ومن  دلتنگ را /  به سرا پرده رنگین  تماشا بردند !…….” سایه ” 

    هیاهو  خوابید  ودر گوشه ای ازدنیا هنوز هیاهو برپاست اقتصاد کمی جان گرفت اما هنوز محتاجند وباید باز عده ای را به سلابه بکشند جنگ یعنی همین یعنی کشتار دیگران وبردن مالشان وخوردن آن .

    ما دل به دلدادگان  رواتکاوی سپرده ایم ! ارام باشید  ! چاکرا هار قوی کنید !  میلی به هیچ چیز نداشته  باشید !  خوب است بازار رمال و فال گیری با برگ ئاورت نیز کلی رواج یافته است خبری از یک موسیقی وشعر زیبا نیست پسرکی تازه باللغ شده با کت وشلوار ولبان کلفت باد کرده برایمان  اشعار مولانارا تشریح میکند پای به دریایی گذاشته  بی انتها اقیانوسی که خودش به زودی درونش غرق خواهد شد  /

    مولانا که فعلا اسیر دست سلطان اردوغان است هرسال با شروع یک نمایش مسخره کلی به   اربابان دنیای توریستی  وخود  ترکیه چند میلیونی تزریق میشود .عده ای  هم انجارا زیارتگاه دلها دانسته  درانجا اشک میریزند .

    فرهنگ ما  جمع اضداد است  از روز ازل نیز  دو جفت  امدند شر ونیکی  این جمع اضداد هیچگاه با یکدیگر جفت نشدند همیشه ازهم دور بودند از دور به هم سلام ودلدادگی داشتند   درفرهنگ ما همیشه یک برگزیده داشتیم و به او پیوند میخوردیم  مهر ومهربانی  میان جمع اضداد بود  نه درفراسوی ان  امروز عرفان ما نیز  عوض شده بازاری شده پر برکت برای عده ای که هنوز تتمه  ای از زرنگی ها در چنته شان  دارند .

    حال این مردک کوچک با کت وشلوار وکراوات وسنجاق سینه با موهای  بالا برده ورنگ شده وارایش شده  درکسوت یک عارف  به سر چشمه های نفوذ کرده که پایانش نا پیداست  وعده ای نو جوان نیز به این اراجیف گوش فرا میدهند وفردا ردای استادی را نیز بر شانه ها ی او  میاندازند . 

    جهانی است عشق  / جهانی است از عجایب / که تسبیح وزنار  و می برنتابد 

    روزی عرفان ما دری بود میان تاریکی روح  میان ما   وچشمانی که درتاریکی میدرخشید  همان گوهر شب چراغ وامروز دکانی است برای خدمت به بالاتر ها ! از کوچکی شروع میکنند وکتاب را به دست کودکی میدهند که از روی آن بخواند و هر کلمه را نیز به همان نوعی که خوانده ترجمه /کند ! 

    اگر یک ذره را تودردلی  بشکافی  / ببینی که اندر آن دل  چه جانهاست 

    ما روزی داشتیم به معرفت انسانی نزدیک میشدیم حال فرسنگها ازآن دور شده ایم با جهان پیش میرویم وبه دنبال جهانگیری هستیم دیگر به دنبا لحقیقت نمیرویم حقیقت گم شده  حال انسان دیگری بوجود آمده است که نه ما اورا میشناسیم ونه خود  خودرا .

    در واقع بی نشان شده ایم درتاریخ سر گردانیم وره گم کرده  حال دوقسمت شده ایم کافر ومسلمان ! نه انسان .  حال دونیر وی محکم بر ما حاکم است  ویکی باید تابع دیگری باشد  تا ارامشی نسبی برقرار گردد .

    وارد فلسفه بافی  نمیشوم  هنوز عید ادامه دارد سال نو تا روز ششم ادامه  دارد وما هنوز از پشت شیشه های کدر به چراغهایی زرد رنگی که مانند  آویزه ها ی درون یک راهروی بزرگ بیمارستان اویزانند  انهارا مینگریم  درهمان  بیمارستان بزرگ ایستاده ایم  وهر صبح  چشمانمان با حضور یک سرنگ بزرگ  به روی روز باز میشود این سرنگها حال  حالا  ادامه  دارند  تا صندوقها پر شوند.

     با زبان بلبل خواندم .

    در  سماع شب سروستان / دست افشاندم /  در پریخانه  پر نقش  هزاران  آیینه اش  خویشتن را دیدم 

     با هزاران  سیما و با لب تشنه  خندیدم . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 03/01/2022 میلادی !

  • یک یادداشت کوتاه

    یکشنبه  دوم ژانویه  22،

    داشتم زندگی ژاله کاظمی د‌وبلور  معروف وزیبای ابدی  را به قلم بصیر نصیبی میخواندم  ،  افسوس خوردم که چه زود از دست رفت  آشنایی کوتاه مدتی با هم داشتیم. ژاله چندان. دوست نمیشد اما همهرا دوست داشت. تنها یک زمان کوتاه. بین طلاقش از ایرج گرگین به خانه ما آمد. در آن زمان من صاحب د‌و بچه  بودم. وزیر نظر پسر حاجی واقوام اجازه نداشتم با هر کسی که در کار هنر هست رابطه داشته باشم ،

    با هم به سینما رفتیم تا فیلم تازه ای را که او دوبله کرده بود ببینیم. فشار سرد وخشونت امیز همسرم ژاله را فراری داده ورفت دیگر هیچگاه اورا ندیدم تا خبر مرگ اورا شنیدم  .

    امروز  به گفته بزرگ مرد موسیقی  جهان  میاندیشم که گفته /  

    هر کس خوب ونجیبانه رفتار کند  می‌تواند حتی بر بدبختی‌ها نیز پیروز شود ،  ژاله تن به هیچ مصاحبه ویا  بگو مگویی نداد   زمانی که من به ایتالیا رفتم او تازه انجارا  ترک کرده  بودومن نتوانستم اورا ببینم او یک بانوی به تمام معنی. بانو بود نه مانند همکاران معتاد ش به الکل و سکس ومواد   که در پایان خودرا. به جمهوری هم بفروشند وجایز ه سیمرغ هم بگیرد  بعد هم با سر ‌صدا. ‌ زیاد. بمیرند بر شانه مشتی لات به گورستان حمل شوند وبر ای ابد نیزفراموش گردد . ژاله  تا ابد پایدار است   صدای زیبای او با چهره معصوم ‌زیبایش هنوز در. اذهان خیلی ها. منجمله ایرج پزشکزاد   نقش بسته‌است . ایرج خان نویسنذه داستان معروف دایی جان ناپلئون تنها یک بار. جلوی دوربین  رفت ومصاحبه کرد آنهم تنها. ژاله این شانس را داشت   وچه اثر مطلوبی روی این نویسنده بزرگ ما برجای گذاشت ،

     هر زمانی دنیا تنها یک قهرمان به جهان عرضه می‌کند که بی همتایند  این روزها  دیگر طبیعت حوصله. هیچ کاری ندارد. ترجیح می‌دهد  خودرا به بخواب  بزند ودنیارا بسپارد به دست شیطان و پرستندگانش ، ژاله در غربت آرام وبیصدا از جهان رفت ، یادش ونامش ابدی وجاودانه باد ،

    ثریا  ایرانمنش 

  • سال نو 😂

     ثریا ایرانمنش . از  لب پرچین ، اسپانیا 

    سال بیست ودو هم شروع شد وتا ما سرگرم گفتگوها بودیم سه تا موشک به هوا رفت یکی از آنها هم ولایتی  ما بود یعنی ایرانی وهنوز نرفته تلقی یک جای افتاد  محموله  اش هم هرچی بود به ما مربوط  نیست بین خودشان ورفقا   حل وفسخ می‌شود. اگر فردا سر از خواب بلند کردید وسونامی سیلی و آتش سوزی و اتفحارک‌وهی  را دیدیدید شمارا سوگند میدهم انرا تقصیر طبیعت ‌ ویا  پروردگار نگذارید این دسته‌هه ‌ای کثیف ‌الوده  انسان‌های بی ارزش است که  انگشت تو سوراخ کرده اند ومیخواهند خدای جدیدی از. زمین سبز کنند وبرایمان. شاخ کنند این  خدااهم زمینی است آسمانی  نیست بنا بر  این. به هنگام دعا ‌نماز سرتان.ر ا روی زمین خم کنید واگر علف نا جور یا یک تکه هیزم  زمخت دیدید که ناگهان سبز شده بدانید. ان  خدای  جدید است فورا تعظیم کنید ،.از خبرهای دیگر هم اینکه. دیروز تصویر زنان خود فروش  اما مصنوعی یعنی رباط را به نمایش گذاشتند کارهایشان ا دا اط‌واارشان وبقیه هایهایشان ،،،،،، ‌ بالاخره همه کا ر شان طبیعی بود.   طبیعی.  

    قبلا فیلم انرا بمانشان داده  بودند برایمان چندان تعجب اور نیست ،

     اپرا ‌ ‌آهنگ‌های امروز. روز اول سال هم مربوط است به. فضا نوردان.  است   تا ظهر که به تماشای موزیک سالیانه  که از وین پخش  می‌شود . از سر صدقه. اون بزرگان ببینیم.  آنهم ضبط شده خیال نکنید ما در آنجا لژی داریم یا حضور. خیر  کار ما این است که نان. ر ا  پشت شیشه پنیر بمالیم ‌بخوریم .

     ،،،، آرتیست سریال دختران طلایی و آخرین خبر دختر طلایی. بتی وایت هم. در ست 

    در سن نود ونه سالگی جوان‌مرگ شد طفلکصد سال را ندید 

     در عوض من در تلویزیون اینجا زنان یکصدو ده ساله را دیدم که هنوز هوش ‌وحواسشان  سر جا بود  ‌ا‌واز هم میخواندند 

    عکس ضمیمه هم سفره شب سال نوی من است  می بینید نه شامپاین. روی آن هست ونه شام. تنها شمع ‌شکلات   به هر روی سال. بیست ودو مبارک. عدد بیست ودو عدد شناس است.   

    اگر این  لامصب گذاشت من بنویسم.  ،،،،،، خوب تا روزی دیگر. شما را به خودتان میسپارم تا  ظهور خدای جدید. امین .‌

    ثریا 

     1/1/22

  • نامه به حاج فیروز ،

     

     حاجی فیروز  عزیز ،‌ 

     امروز با دیدن این پاپا نويل گنده  دروغین این  دیار  با ارابه شش چرخ وگوزن های زیبادلم برایت سوخت. ، حال پیشنهادی دارم 

    نوروز ما چند ماه دیکر می‌رسد سالی  راستین. بر چرخش  زمان وطبیعت. فکر کردم تو هم یک شنل قرمز. بر شانه ات بیانداز آن کلاه مسخره راهم از سرت بردار ویک تاج به‌جای آن بگذار لقب حاجی را هم از جلوی نام خود  بردار وبه خود حاجیان بازار پس بده. که درلابلای چرتکه  هایشان  آنرا نگاه دارند ولقب شاه پیروز را بر خودت بگذار. بعد هم چرا گدا و فقیری تو نماد یک سرزمین باستانی هستی.  سرزمینی ثروتمند که در حال  حاضر لاشخوران از هر طرف بسوی اوروی آورده ومشغول بلعیدن آن هستند  ؟ بگذار بچه ها برایت نامه بنویسند وتو نامه هارا. به پدر ومادرهایشان  بده. انسان خیری که در آن دیار یافت نمی‌شود که انباری از اسباب بازی وشکلات‌غیره درست کند برای بچه  های فقیر فعلا همه آن زباله هایی صاداراتی مسموم. را که کشور های خارجی بر گرداندند اند بخورد فقرا می‌دهند به عنوان کمکهای انسانی. ،

    حال فکر کردم که تو چند ماه دیگر بر یک ارابه سوار شو و  اشعار   شاه پیروز را . برای نوروز ما  تبلیغ کن ‌پیام شادی بیاور صورتت راهم مانند برده ها سیاه مکن. یک  چشم بند شیک ویک بینی قرمز. ولبانت را نیز رنگ کن. ودر خیابان‌ها. تا میتوانی جولان بده اپاز  بخوان وبگو که نوروز ماهمیشه پیروز است بر خلاف  گفته های آن  کاف  لیسان که از هر طرف باد بیاد تنبان خودرا.  پهن  میکنند وعریان می‌شوند تو فریاد بزن. شاه پیروز آمده  از کوچه نوروز آمده  وبرایمان  آواز بخوان گلواب تبات پرتاب کن مطمئن باش هنوز انسانهایی در . آن دیار هستندکه درمیان عدس ها وگندم  ها سبز خود گلی  نیز  میدارند  گل نرگس  بوی بهار کل لاله که اصل ان  از سر زمین  ما به. هلند رفت و رشد کرد،.بتا بر این. مطمئن هستم این پیشنهاد مرا خواهی پذیرفت. و نوروز مارا رنگ وبویی. یگر خواهی داد. وما مجبور نیستیم در چله زمستان با. خرواری. لباس.  بنشینیم وراس ساعت دوازده شب بگوییم ،،،،،،هورا سال نو مبارک ،

    خیر سال نوی من روی عقربه طبیعت ومادرمان زمین میچرخد  . بنا براین . زنده باد. شاه پیروز.  که پیروز مندانه بسوی ماخواهد آمد  نه حاجی فیروز فقیر  وبدبخت  مسخره. ، امیدوارم که این عمل خیر را  انجام دهی و مارا سر شار از شادی. کنی که عمرت جاودان باد به همراه نوروز باستانی همیشه پیروزبه کوری چشم گدایان دیروز. ،. دوست مهربان تو . ثریا 

    آخرین ساعات سال کهنه اجنبی ها   جمعه  سی و یک   دسامبر  .

  • آخرین روز

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    گوشتان اگر  بنا له های من آشناست  /  از مسافری  که میرود بسوی ماه /  از مسافری که میرسد از گرد راه /  از زمین فتنه گر حذر کنید  /  پای این بشر اگر رسد به ماه /  روزگارتان چون روزگار ما ! سیاه است …….” ف. مشیری ” 
    چند صباحی است که این لب تاب را باز نکرده ام حوصله اش را نیز ندارم واگر چیزکی ناگهان درسرم بجوشد روی همان تابلت مینویسم که مرتب با یکدیگر سرو کله میزنیم وبا این یکی هم به همین گونه هر حرفی را دوبار تکرار میکند وساعتها طول میکشد نا من بتوانم نوشته ام را  تصحیح کنم وشکل بدهم این چهارمین لب تاپی است که  دارم اما  هیچکدام چندان سر لطفی با زبان مادری من ندارند زبانرا هم باید از جایی خرید ! ومن آنجارا نمیشناسم !.
     من این ایوان  نه تورا نمیدانم / نمیدانم / من این این نقاش جادو را نمیدانم / نمیدانم   . گهی گیرد گریبانم  گهی دارد پریشانم / من این خوش خوی وبد خو را نمیدانم .
     کریسمس ما درخاموشی مطلق گذشت وسال نو را نیز هریک به تنهایی  در گوشه اطا قهایمان به صبح میرسانیم اصراری  برای گرفتن جشن ونوشیدن شامپاین نداریم  حوصله هم نداریم دربها بسته وکلید شده اند و مامورین مریی  و نا مریی  مراقب رفت وآمدها هستند وباید برگ عبور داشته باشی وچندان  طول نخواهد کشید که برسینه هریک از ما  که زیرواکسنهای ماهیانه نرفته ایم ستار ای نصب کنند ومارا بعنوان تنبه دور خیابانها بکشانند چرا که بر خلاف  رفتار آنها عمل نکرده ایم   اولی یکی بعد  دوا سومی ایستادیم وچهار هرماه  تا سرانجام با یکی از انها دنیارا وداع کنیم  خیلی ها با دومی به ان دنیا رفتند .
    امروز پرده ها کنار رفتند ودنیا ” ماکسول ” وجزیره زیبای بچه بازان با حضور اعضای خاندان های بزرگ وثروتمند نمایان شد ! خوب که چی ؟ هیچ  تغییری  روی نخواهد داد  تنها هر روز پوستری بر دیوارنصب میشود چند بچه گم شده انذ ! وکسی نه جسد آنهارا میبیند ونه اثری . مانند آن دخترک بیچاره که ظاهرا به دست دوست پسرش کشته شد اما جسد برای همیشه گم شد  وفورا مامورین بسوی رودخانه ودریا میروند کوهها وجزایررا رها میکنند !!! حرف نباید زد باید خاموش نشست وتماشا کرد وامید داشت که سال اینده اگر عمری باقی ماند دیگر چه هدیه ای برایمان خواهند آورد ؟! باید  درانتظار کدام معجزه باشیم ؟ قحطی ؟ یا جنگ یا کشتار شبانه دست جمعی .  گمان نبرم که دیگر دنیا روی آسایش را ببیند فعلا  ” بشر”  ما که جزو آنها نیستیم یعنی بشر نیستیم حیوانیم  وان ” بشر ” فعلا دریی کشف سیاره دیگری است وخورشیدرا نیز با خود خواهد برد زمین درتاریکی مطلق میماند دیگراثری از سبزه  و درخت وگل گیاه نخواهد بود  همه چیز درزیر نورهای مصنوعی زندگی خواهند کرد   اکثرا نها را امروز میبینم فعلا درمرحله ازمایشند  خوشا آن روز که ما نباشیم وخود بسوی خورشید پرواز کرده باشیم قبل از آنکه پیکر مارا به دست آتش بدهند !  نشخوار گذشته هم بیفایده است دیواری بزرگ بر روی گذشته کشیده ایم وانرا تا اسمان ادامه میدهیم چیز باارزشی نبود وچیزی هم برایمان نماند تا خاطره انگیز باشد . و….همه رفتند  همه رفتند تنها یکی باقیمانده که هراز گاهی از راه دور زنگی میزند ومهرش را نثار میکند  باز جای شکرش باقیست /
    امشب تنها خواهم بود مانند خود خدا  وبا اوخلوت خواهم کرد شاید صدایم را بشنود وشاید صدای بنده های دیگری را نیز بشنود که اسیرند …نمیدانم ! همه چیز از قهوه خانه ماکسول شروع شد !!!!!وحال آن قهوه خانه مبدل به یک جزیره خوش آب وهوا با تمام امکانات برای میهمانا ن عالیقدر مهیاست . 
    ومن نمیدانم ما ستاره های غریب ایا از یاد پرودگار رفته ایم ؟  خوب فردا روز دیگری است با نسیم دلکش سحر  سالی را بی انکه بدانیم مبدا وآغاز  پیدایش آن چگونه  بوده است !
     در ولایت غربت شروع میکنیم بی هیج احساسی . ث
     
    پایان گ ثریا . 31/ 12/ 2021 میلادی !!!
     

  • رفتنی دیگر

    ثریا ایرانمنش .. .. لب پرچین ،… اسپانیا 

    تازه به رختخواب رفته بودم واخرین.  پیام هارا روی گوشی  چک میکردم نازنینم برایم. پیام فرستاده بود که   ،،،،، بلی !  صدری هم رفت. صدرالدین الهی. با قرن به دنیا آمد وبا پایان قرن هم رفت  واخرین باز مانده از دوران مردان استخوندار مطبوعات نیز  به آسمان پرکشید .

    او سالها بود که خودرا از جامعه امروزی کنار کشیده دریک سکوت میزیست ویا مینوشت روزنامه کیهان لندن  را او اعتبار بخشید. وهر هفته یک صفحه را پر می‌کرد وچه شیرین هم مینوشت  واخرین کلامش را. طی یک پیام عمومی  به آن خواننده ای داد که هنوز لاشه اشرا روی صحنه میکشد ودیگر رمقی در صدایش باقی نمانده و با کمک دیگران صحنه گردانی می‌کند تا باز هم. برای ارباب   در امدش را بفرستد  ،

     صدری خوب میدانست اینکه امروز روی صحنه دارد بالا وپایین میپرد دیگر آن شاه ماهی نیست بلکه تیدیل به یک. کرم چاق وچله شده است .

    صدرالدین الهی در مطبوعات ایران گذشته ما وزنه ای بود سنگین.  اگر قلم را در جایی میگذاشت  اعتباری به آن  برگ‌ها میداد پس از رفتن او دیگر کیهان  لندن  ورق پاره ای بیش نبود  وحال می‌توان مجانی انرا روی فضای مجازی  با کمک ذره بین خواند.  وخوب. تنها خود فروشان باقی مانده اند تا بیشتر بخواهند وبیشتر بفروشند. ‌نام مطبوعات. وروزنامه وخبرنگاری وشاعری را به گند بکشند .

    صدرالدین الهی رفت. وکسی چه میداند از او چه بجا  ی مانده عترت همسرش نیز دستی بر قلم داشت وگاهی چیزکی مینوشت. ،.آنها در شهرکی در  برکلی سان فرانسیسکو به دور از همه هیاهو ی نو کیسه گان وتازه به دوران رسیدهای سیاس  به سادگی  زندگی ساده‌ای را میکذراند ند آخرین جلوه وبازمانده  از دوران شباب ما ودوران درخشان ما تیزبه آسمان پرکشید حال آیا باز میگیردد در کسوت یک پرنده یا یک شاخه نسترن ویا یک  آهوی سرگردان ویا برای ابد درهمان. آسمان  به نظاره خواهد نشست ، .روانش. شادویادش گرامی. نوشتن در باره بعضی از آدم‌ها کار هر کسی  وهر موجودی نیست و فردا صبح علیرضا خان حوری زاده   دفتر  اشعارش را باز می‌کند وافسانه سازی را أغاز کرده قصه حسین کرد را برای همه  میخواند. زهی تاسف که مردان بزرگ ونامی ‌اثر گذار مطبوعات ما رفتند  و. زباله هاهنوز  درون سطل زباله  در افشانی میکنند ،.حال شاید با رفیق همراهش  محمود در آن دنیا به بازی بلوط دوستانه مشغول باشند وبه ریش ما زندگان که مانند جانورانی درون قفس هایمان. نعره میزنیم لبخد بزنند ، ،

    پایان 

     ثریا . نیمه شب جمعه واخرین جمعه سال منحوس  2021  میلادی .

     

  • فریب وتولید

    ثریا ایرانمنش  / لب پرچین ، اسپانیا .

    زورق سر گشته ام  که در دل امواج  .هیچ  نبیند  نه  ناخدارا ونه خدا را 

    موج ملالم  که در سکوت وسیاهی  ،، می کشم  این جان  از امید جدا را ،،،……..شادروان. فریدون مشیری  

    در اینفکرم که تولید انبوهی این بیماری به دنبال خود آورد وچگونه. شرکت‌های چند ملیتی  برای خود کلی ثروت اندوختند از پوزه بندها که حجاب اجباری ما شد تا نشان بردگی را بر چهره ما مهر کند تا. انواع  وسایل  امتحان آب بینی  وسرم  ها ومواد ضد عفونی  . داروخانه نا لبریز از اینهمه. تولیدات جدید و،،، .در جایی دیگر مردی با سر افکنده ‌غمگین صندلیها  ‌میز های را که برای. جشن سال نو  آماده کرده بود به درون انبار میبر د وبا دستمالی  وسوسه وار مرتب میز جلوی خودرا پاک می‌کند ، یکهزار پرواز. معلق واکثر هتلها  ورستورانها مشتریان  خودرا از دست دادند ،اما ،،،، واما پارتی های. اربابان آینده ما همچنان ادامه داردا و دور هم جمع شده کنسرتها هایشا ن  اپراهایشان. وهمه چیز بجای خود. پا بر جاست  و…..ناگهان یک کعبه  جدید در شیراز. کشف شد. و…تو بخوان حدیث مفصل از این مجمل ،.

    به هر.ر وی آن بنیاد شش ضلعی با شماره. نوزده  مشغول کار خویش است و آوردن پیامبر جدید ،.روز گذشته در این شهرک. که نامش را از خورشید وام گرفته  بود حال در ظلمت وتاریکی زیر چند  لامپ آبی وسبز گرد یک طشت آتش جلوی درب بسته کلیسا . آواز میخواندند آواز که نه نوحه سر دا ده بودند. کلیسای نورانی وبا چهل وچراغها ومجسمه های طلایی. در پشت سر آنها. با در بسته به همه دهن کجی می‌کرد ومردم. مانند. طائون  زده ها در میدان    داشتند به آوازهای خزین این  گروه ها  گوش میدادند ،

    جنگ‌های زرگری همچنان بین کشورها ادامه دارد  وسرعده ا ی ودل دیگری را گرم نگاه میدارد .

    در شهر ما هم فعلا. نبش قبر میکنند ودست از سر خانواده پهلوی نمیکشند یکی میبرد ودیگران. بریده ها را  سر هم کرده  وروانه  بازار جدیدی بعنوان یوتیوب  مینماید  سخن رانی ها ‌ها لایوها  دیگر کهنه شده اند درآمدی ندار ند مگر عده ای از روی عادت ویا بی برنامه‌ی به این  مجهولات  ولاطائلا ت گوش دهند. نه !همه چیز آرام است. زد وبندها پشت پرده ادامه دارد کشتارها همچنان ادامه دارند  وکشتار گاه هر روز مشغول. بریدن رگ جوانان است تا خون آنها را به 

    درون شیشه ها کرده به همان آزمایشگاهها بفروشند برای  آیندگان ضروری است ،.دیگر کسی به ملیت. واهمیت سر زمینش نمی اندیشد. همه درفکر  این هستند که چگونه از هم بگریزند و…ما از هم گریختیم   واین شعله روشن را برای همیشه خاموش ساختیم. ،

    حال در سر. زمین  نو رسیده  ها  ما تنها از پشت دیوار شیشه ای به دنیای  مجازی آنها مینگریم دنیای واقعی سالهاست گم شدهاست از زمانیکه آن رشته بریده شد وان مرد بزرگ که  پیوندی بود بین سر تا سر عالم. درغربت وتنهایی جان سپرد و رشته ها از هم گسست وشدیم یک تسبیح پاره شده هر مهره ای در دست دیگری. مالش میخورد وبقیه  مهره ها هم گم شده اند ویا درون سوراخی  گیر کرده اند ،

    بازار بردگی همچنان ادامه‌ خواهد داشت  ویروس مرگ. در بهترین موقع سرش را بیرون کرده وبه جان آنهایی می افتاد که از آمپول  مرگ اور فرار کردند  ،  باید در انتظار فردای تاریکی باشیم. بیهوده روان کاوان ورمالان و فال گیران  بما دلخوشی می‌دهند که مثبتباشید  مثبت بیاندیشید. وسر انجام مثبت بمیرید ، 

    اگر مرگم  به نامردی نگیرد ،.  مرا مهر تو  در دل جاودانی است 

    گر  عمرم  به ناکامی سر اید ،.   ترا دارم  که مرگم زندگانی آست …………..پایان  

     بیست ونهم دسامبر  دوهزارو بیست ویک !

  • یک روز !!!!!!

     ….

        

    یک روز دیدم ترکیب لباسهایم عوض شدند ، دیگر از آن روبدوشامبر و زیر پوشها وسایر لباسهای ابریشمی خبری نیست. ی ک روز  دیدم بوی عطر من عوض شده. ودیگر ازان بوهای. رخوت اور خبری نیست 

    یک روز . دیدم  در خانه  چفت شده ام وبیرون رفتنم چندان خوش آیند نیست .یک روز دیدم تکان  خوردن از روی صندلی  برایم مشکل است ،

    یک روز دیدم کلید. خانه ام دردست دیگران است  و آنها هرگاه میل دارند انرا درون قفل میاندازند وبه درون می آیند همه ایستاده احوالی میپرسند همه کار دارند . یک روز دیدم تنها گردشگاه  من بین آشپزخانه حمام واطاق نشیمن واطاق خواب است. 

    یک روز دیدم که باید دنیا.ر  ا تنها از پشت شیشه ها ی کدر. وکثیف نگاه کنم . ویک روز دیدم دیکر اثری از شعر وموسیقی وکتاب و  ساز وکنسرتها نیست.

     ویک روز دیدم تلفن خانه برای همیشه خاموش است 

     یک روز دیدم  که گم شده ام 

    یک روز دیدم اثری از یاران ودوستان  حتی دشمنانم نیست 

      وباید تمام مدت  چشم  به شیشه کدر بدوزم درمیان خاله زنکهای  خریداری شده که هرروز با زبان اربابانشان  سخن پراکنی می‌کنند جای دیگری نیست ،

    یک روز دیدم دریک زندانم   وتنها یک کانال دارم. وتنها یک کار می‌کنم  همان کاری را که یک رباط انجام می‌دهد  .ویکروز دیدم مرده ام. اما خودم بیخبرم ،ثریا . 

  • دلنوشته .

     ثریا ایرانمش ، لب پرچین  ، اسپانیا

    در آخرین روزهای سال کهنه هستیم. خانه را تمیز می‌کنیم شاید که کثافتهای سال گذشته را.  از بین ببرد بیماری را دردها را وانچه که امروز  . یک پرده سیاه وتاریک بر روی جهتن هستی سایه آنداخته است. یک ویروس حامله وپربار که هر از کاهی نطفه ای به زمین اهدا می‌کند ،

    در طول تمیزی  نگاهی به صندلی  ناهار خوری چهل وچند  ساله انداختم  که. از  چوب آلبالو  درست شده بود. وهنوز  مصنوعات  پلاستیکی  وچینی  به این  سو هجوم نیاورده بود . میز ناهار خوری با یک سنگ تراورتن. که رویش شیشه بود به همراه شش صندلی. ناهار خوری. از تنها فروشگاه شهر که همه چیز در آن یافت می‌شد خریداری کردم. سالها عمر کردند عمرشان از  همسرم بیشتر بود. وعجب آنکه  زمانی همسرم از دنیا رفت. اولین چیزی که از هم پاشید . وویران شد عکس او با ملکه  ورییس بانک وقت بود قاب خاتم  چندساله میان دستهایم. تکه تکه شدند ،. وروزی ناگهان. چشمم به صندلی. او افتاد که به هنگام. غذا اگر حالش خوب بود روی آن مینشست.  ناگهان گویی کسی با چکش صندلی را از هم شکافت  دسته هایش روی زمین  افتاد وتشک وپایههایش هریک بسوی  و آخرین قطعه ای که درون گنجه داشتم یک کاسه کریستال بود آنهم  شکست  رو به آسمان کردم وگفتم . 

    جناب  !دیکر چیزی از مال تو در اینجا نیست  هرچه بود باد بر د،

    نگاهی به صندلی  خودم انداختم  تشکچه  جای بجای من روی آن نشسته وان میز ناهار خوری کار میز دفتری را انجام می‌دهد  او هم امروز آنهم بیهوده درگوشهای از اطاق افتاده ‌انباری شده زیر وروی آن  لبریز از کتاب دفترچه نوار وسایر زباله هست ،

    صندلی من هنوز در جایش نشسته ومن روی یک مبل  مینشینیم که تنها  مبل بزرگ خانه است  اکثرا  روی  آن  روی آن مینشینم کتاب میخوانم مینویسم گلدوزی می‌کنم و چرندیات  را گوش میدهم ودیگرابدا به گذشته  فکر نمیکنم  حتی نگاهی به روز گذشته هم ندارم  تنها حال  برایم مهم است  ناهارم  را روی همان میز جلوی کاناپه میخورم  صبحانه ام در آشپزخانه وشام  ،،،کمتر میخورم ، امسال نتوانستم  به خاطر این بیماری عزیزانم راببینم تنها  از روی صدا ‌تصویر وانکه هرسال درب را مکوبید وبی خبر  به درون میامد امسال تنها در خانه خودش  مانند من مینویسد  میخواند وبه دنیا وروزگار طعنه میزند ، هیچ چیز در این جهان باقی نخواهد ماند مگر نام نیک  وبس  پایان 

    سه شنبه 28/12/2021 میلادی  

  • کریسمس

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا !

    بنفشه  دوش به گل گفت ونشانی داد / که تاب من به جهان طره فلانی داد 

    دلم خزانه اسرار بود ودست قضا / درش ببست وکلیدش را به دلستانی داد

    روز گذشته ” آندره ریو”  شاید بهترین وزیباترین برنامه های جشن کریسمس را  نمایش داد  خود او میگفت “هرکجای دنیا باشم   کریسمس خودرا به خانه میرسانم وخانه را خودم تزیین میکنم ” و چه زیبا هم تزیین کرده  و  حال نمایش روز گذشته با حضوردوستان وهمه اهل محل و درشهر مستریخ ” هلند” برپا بود . غرق تماشای آن بودم که درب خانه باز شد دخترم باتفاق همسرش با کوله باری از مواد غذایی وشراب  به  درون امدند  بمن گفتند تو بنشین کاری با تو نداریم سفره ای زیبا به همراه غذاهایی که همسرش تازه از روی کتابی فرا گرفته بود با سس خوشمزه به همراه شراب  وتماشای برنامه اندره ریو  آغاز وبه پایان بردیم .

    ویا فرشتگان نامه شب قبل مرا خوانده بو دند که این نمایش زیبا واین ساعات گرانبهاررا برایم فراهم ساختند ! 

    نمیدانم شاید اندیشه ها ی چشمگیر من در پس برده  به نمایش درمیاید شب یلدارا که با زهر تمام به پایان رساندم وشب کریسمس را بدون وجود نازنیانم  تنها بسر بردم ودر این فکر بودم  که او تنها چکار میکند عکسی از غذای کریسمس برایم فرستاد که گویا سفارش داده بود !  

    گویا این شب وروز تبدیل به  یک عا دت شده است ..

    چیزهایی را گم میکنیم وهر چه میگردیم کمتر  پیدا میکنیم ودرهر دقیقه ای که از عمر ما میگذرد چیزهاییرا داده ایم وبرای به دست آوردن گمشده ها باید راهی یافت .

    ما درزندگی مان اندیشه ها  . کردارها  .  وگفتارها ی خود را  درهمه جا مانند  بذر میپیاشیم دیگران از آنها استفاده های زیادی میبرند ویا صاحب آن میشوند وما تحقیر شده باز باید زیر دست دولتهای بزرگ خونخوار باشیم که چشم به آن خاک پر نعمت دوخته اند چیزی دیگر از آن باقی نمانده غیراز گورستانهای وسیع نژاد ما اصالت ما کم کم از بین میرود وبا رفتن همین چند نفری که دربرون  مرزد اریم برای همیشه دیگر ایران وایرانی نابود خواهد شد فرهنگ پر بار آن دیگر دررون کتابها خاک خواهد خورد امروز تنها یک تیمارستان لبریز از دیوانه ها  درآن سوی جهان بنام سر زمین من وجود دارد عده ای دور خود میگردند بیهوده وبا مانند میمون  مقلد میشوند هرچیزی را  تقلید کرده  ازهر پلیدی ونا پاکی و ازتمیزی بیزارند واز گفتن زیباییها گریزان.

    ذهن وکمال واندیشه تنها دارای یک فرد است  . زمانی که من به چشمان نیم بسته آن مرد که روی ویلونش خم بود ولبخندی بر لب داشت مینیگریستم میدانستم او از همه دنیا ومردم جداست وبا نت ها وآهنگهای خود درپرواز است . 

    او دیگر نیازی به هیچکس ندارد تنها یک ویلون دویست وپنجاه ساله  مونس وعشق بزرگ اوست ومردمی که عاشقانه گرد او جمع شده اند  او همه اهالی دهکده را به دنبال داشت وبا انها درمیان برفها آوازه خوان میگذشتند . نمایشی بسیار پر شکوه وزیبا بود  که با خواندن سرود مذهبی در کلیسای شهر به پایان رسید ومن چنان دلم گرفت که ماچه کردیم درخا رج در طی چهل وسه سال  نشستیم تخمه شکستیم وچرند گفتیم وجیب یکدیگر ا خالی کردیم نِشه شدیم  عکسبرداری کردیم از یک یگر کلاه  برداری کردیم یکدیگر را   لو.دادیم   رسوا کردیم وکارمان همین بود که هر یک دیگری را به سوی نابودی بکشاند .

    بنظر من شعر وموسیقی وهنر میتواند انسانهارا به  یکدیگر نزدیک کند ما ازهنر ها تنها نام انرا داریم وخط ونقاشی ولمیدن روی تشکچه ها  نه بیشتر.

    هلند روی اب بنا شده سطح ان از سط دریا پایین تر است برف ویخبندان همه جا را را گرفته است اما مردم با لباسهای گرم همچنان شادی کنا ن این تاریکی وسرمای را ازخود دور میسازند ما راهی به زندگی آنها نداریم کمتر با ما اخت میشوند مارا بهتر  از خود ما  میشناسند  حال هرچند فیلسوف باشیم یا دانشمند  ویا سخنران .

    به هرروی کار دیروز دامام من که یک خارجی است برایم بسیار پر ارزش بود انواع واقسام ماهی ها وگوشت فیله با سس شراب ومیوه درون بشقابهای زیبای تزیین شده  به همراه پنیر وشراب  اندوه مرا ازمن دورساخت او بخوبی میدانست که من درچه دورخی دارم میسوزم ودم نمیزنم .

    کدام ایرانی شب عید نوروز به خانه یک زن  ویا یک بیمار ویا یک مرد تنها میرود وبرایش سفره پهن میکند اگر اورا دیدید مرا باخبر سازید .

    ما از تاریکیها گذشتیم ودوباره با میل به تاریکی ها رفتیم  به سوی تونل تاریک بدون روزنه بر گشتیم  عقل وشعور وانسانیت وشرف خودرا دودستی تقدیم ملای ده کردیم که باندازه همان الاغش شعو ر ندارد.

    امروز  یک تیمارستان که مردمش باعث تمسخر دیگرانند  همه هم دچا رفلسفه بافی شده اند.

    دنیای بیرون هم همهرا با یک جاروب میراند وبیرون میریزد دروغ وریا کاری یکی از ارکان مهم  زندگی ما شده است واگر کسی  تن به راستی وآگاهی وزیبایی درون خود بدهد وبه صدای دل واندیشه خود گوش دهد اورا دیوانه  خطاب میکنند که هنوز به رشد عقلی نرسیده ومانند آنها عکس برگردان نیست .

    گهی زاهد همی خوانند  وگذرند /  من مسکین ندانم تا کدامم ؟ 

    حافظ رند ما چنین مسئله ایرا ندارد او خود میداند که رند است  عقل دریک عارف ایجاد اضداد بنیادی میکند  شریعت وحقیقت باهم متضادند میل ندارم وارد بحث وگفته های بزرگان شوم دیگر گوشی نمانده ودلی نیست تا به این سخنان بسپارد نسل نوین وتازه م بسرعت مانند باد به همراه تکنو لوژی ها پیش میرود .

    نوه هفت ساله من دیگر لوگو را باز ی بچه ها  مینامد !!! او حال میتواند روی موبایلش طراحی لباسش را انجام دهد ! ونقاشی کند خانه آنها مجهز به تمام مصنوعات تکنو لوژی است حتی شیشه پااک کن آنها نیزمانند جاروبشان  خودکار وگوش بفرمان است درچنین خانه ای من احساس مرگ میکنم احساس میکنم همه رباط شده ایم و….بزودی و با رباط های دیگری همخانه خواهیم شد  حال آیا بهتر نیست این لحظه های زیبارا در جان ودل وروح خود ضبط کنیم ؟ !.

    برو معالجه خود کن  ای نصیحت گو / شراب وشاهد وشیرینی کرا زیانی داد ؟ ” حافظ”  پایان / ث

    ثریا ایرانمنش / 26/12/ 2021 میلادی .

     عکاس  نا مربی با پوشش سیاه آمد عکسی از صفحه من گرفت ورفت ! 

  • ال نینیو

     ثریا ایرانمنش  ،،،،، لب پرچین ،

    هر چه نشستم   تا ببینم پاپا نوئل درب این خانه را میزنذ  ، نه ! خبری نشد چرا که نامه برایش نفرستاده وان نامه ای را هم که شب گذشته نوشتم خطاب به لله ها ودایه ها   وخدمتکاران او بود ،.نینیوهنوز بچه است ودرون قنداق خود خفته واز  رمز ‌راز و دیکتاتوری جهانی. که آن ا ترک کرد بیخبر آست . هنوز نمیداند  که بااشعه لیزر می‌توان  چندین. آتشفشان خفته را ناگهان. بیدار کرد. او هنوز لیزر را نمی شناسد او از علم  جدید تکنولوژی  پیشرفته. نیز  چیزی نمیدانند و نخواهد دانست این پروردگار او ودایه های مهربانتر  از مادر هستند که برای دنیای باصفای او تصمیم میگیرند 

    اولین. روزیکه پای به این دهکده کوچک که امروز به شهرهای بزرگ دنیا طعنه میزند ، گذاشتم. هنوزنیمی از خیابان‌ها خاکی بودند. وهنوز کسی شلوار و  جین ‌سوپر. مارکت را نمیشناخت. هنوز بقالی بود میوه فروشی محلی بود وشیر تازه روزانه درون. یک کیسه که باید انر میجوشاندیم  اه چه صفایی. دآشت این دهکده. بوی آب  روی خاک دستنخورده  چند هتل قدیمی  با چند توریست پیر وپاتال انگلیسی دانمارکی سوئدی وغیره و یک کلیسای کوچک که جایگاه روزانه من بود وهر روز به تماشای. او میرفتم واشک میریختم برای. آنچه را که از  دست داده بودم خانه ام را سر زمینم را. حال  از انگلستان نیز بیزار بسوی خورشید پرواز کرده بودم .

     مردمی ساده دل مهربان که اولین کلمه  واشنایی با زبان  خودشانرا با چای بمن یاد  دادند نانهای تازه داغ  نه خمیر های یخ زده  مرغها وجوجه ها روزانه گوشتها  روزانه و…….ناگهان در یک شب همه چیز عوض. شد شیرها به درون قوطیهای رنگ ووارنگ رفتند تقسیم شدندند  پر چربی کم چربی با لاکتوز بی لاگتوز  ونانها شکلشان عوض شد سوپبرمارکتهای چند ملیتی زباله هایی که در انبارشهایشان تلمبار شده بود به اینجا هجوم آوردند  ونا،گهان  من خودرا در وسط شهر  واشنگتن  ، سوئد، دانمارک، وازهمه گندهتر انگلستان دیدم ،

    واو به آسمان رفت در یک تنا سخ  فوری تبدیل به  یک بچه شد وبرگشت کلیسای کوچک شهر به کاتدرالها ا ها طعنه میزند واز ایمان من چیزی بر جای نمانده. خدا راهم زندانی کردند وخود خدا شدند شیطان بر مسند قدرت نشست. ‌و……دیگر هیچ .

    پایان    

    اولین روز کریسمس و،،،،،،،؟ث 

  • لعنتی ها

     دردنامه  شب کریسمس

    ثریا. ایرانمنش  ،،،،لب پرچین ،،،،

    امشب دردناک‌ترین شب کریسمس را  با چشم دیدم واشکی که درچشمان مردم بود  درچشمان   من نشست وتنهایی. خودرا از یاد بردم ،

    با پوزه بند  که دیگر مانند حجاب اجباری ‌ابدی شد ، چهار نفر  نه بیشتر با فاصله معین درون خانه. بدون موزیک دریک سکوت تنها. میگوی کباب شده وماهی های یخ زده را به دندان میکشند ،.عزیزانشان  در. راه دور هریک تنها درون همان جعبه هایی که  آقایان ساخته اند. دستور دستور است  جنگ. میکربی  است توام با جنگ اقتصادی. ما باید بهترین ها برای خودمان داشته باشیم  الان درون کاخها ‌هتلها چند ستاره  میزهای دراز. لبا لب از غذاهای عالی چیده شده  موزیک مینوازد  آهنگ‌های دلنوازی را  به سمع مذعوین محترم  میرسانند . .البته بدون پوزه بند وایجاد فاصله ها ،

     دراین ولایت فلک زده  درست همین دیرو ز سیل را  راهی کوچه ها وخانه ها کردند  مردم درمیان. گل و لای و ‌لجن و در انسو در میان خاکسترها داغی که به همراه آتش مذاب  جاری است  خودرا در پتوها پیچیده اند  باران شدیدی می‌بارد ،

    نداری زیر نور شده بنشین وماهی دودی یخ زده را به دندان بکش،

    نه خبری از آنهمه شادی های گذشته نیست فیلمهای تکراری صد سال پیش و …. اخبار جعلی  تعداد بیماران خیالی وغیره که دیگر  برای همه دستشان رو شده است 

    ننگ ونفرت بر شما باد که   دنیای زیبای مارا ویران  ساختید   مردان منفعل وزنان فاحشه پیر ووامانده که ترکیبی نکبت تشکیل داده اید. ودر زیر پرچم بیت اعظم که بشما دستورات. ر ا می‌دهد نان مرا میدزند  تا به دهان شما فرو کند.  ننگ ونفرت ابدی بر شما میخواهید سانسور کنید مهم نیست کلی جای دیگر هست که بنویسم  درباره این شبهای ننگین ونفرت اور دست باف گلوبالیسم

    من زیر نور شمع دارم  دعا می‌کنم که دست اینجنایتکاران. ا راز سر دنیا کوتاه کند وخدای خودرا برداشته درون همان م‌وشکهایی که برای  ویرانی زمین به هوا میفرستند خود نیز بروند و زمین  مارا مادر مار ومادر طبیعت را رها سازند ،.مگر آن بالا چقدر خرج دارد  .مگر خود شما چند  سال دیگر میخواهید. شیره زندگی را بمکید  خون نوزادان تا مدتی می‌تواند به شما وعمر نکبتبار  شما کمک کند بعد از آن شمارا تکه تکه  خواهد کرد. ومن امیدوار هستم شاهد تکه تکه شدن شما باشم   میل دارید سایه همه گذشته ها آرا از سر مردم  بر چینید  تاریخ را ویران سازید  کور خوانده اید امسال مردم بیشتر بلین  کذاشتند. وتعداد درختان وچراغها  از هر سال بیشتر بود گوسفندان  شما بع بع کنان بسوی طویله ها  می روند تا دستورات شمارا اطاعت میکنند برای. مزایای قانونی. 

    بیست وپجم دسامبر شوم  دوهزارو بیست ویک 

  • کدام سایه ؟!

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    تو بلندی و عظیم  . من پستم / چکنم تا بتو   رسد دستم /  تا که سر زیر پای تو ننهم / ترسم بروم چنان که خود هستم …..” عطار نیشابوری” !

    عشق ورزیدن به تو از فردیت ها گذشته است روزی گمان بردم که به حقیقت روح خویش وبتو رسیده ام  اما تنها یک گمان بود  من زیر سایه دیگران که بتو ملحق شده بودم میزیستیم  همچنانکه هیچگاه ازخودم نبودم امروز هم دانستم  من نیستم که بتو رسیدم دیگرانند که بتو رسیده اند ومن لقمه ا ی از سفره آنهابر میدارم  ودراین خیال که سفره من پهن است وتو بر صدر نشسته ای . 

    زمانیکه برای رسیدن بخود میاندیشم  دیگر ترا درکنارم احساس نمیکنم میدانم درکنار دیگرانی ومن باید با توسل به انها بتو نزدیک شوم ودرپایین سفره بنشینم تا مگر نیمه نگاهی بمن نیز افکنی .  چقدر بی تو تنها مانده ام . بی تو بودن یعنی از خویشتن بریدن واین احساس بیگانگی  مدتهاست که بامن است ومرا رنج میدهد .

    من چندان عرفانی نیستم واین راه را نیز هرگز نپیموده ام  همیشه تنها حرکت کرده ام بی همراه بی همزاد وبی توشه بخیال انکه تودرکنارم راه میروی سایه ات را جای پایت را میدیدیم اما مدتهاست که دیگر اثری ازتو جای و پایت نیست ترا به درون ( معبد ) بزرگ شش ضلعی بردند وحبس کردند وخود جانشین تو شدند قدرت را ازدست تو گرفتند یک دست یگانه وخود اوامر صادر میکنند  ما دیگر باید تن بمردن بدهیم تا آنها خدای خودرا بر مسند قدرت بنشانند ونامی دیگر برو نهند مانند انسانهای اولیه که سنگی را رنگ میکردندوبرایش چشم وابرو میگذاشتند وآنچنان توحشی درون او نقاشی میکردند که همه از ترس جلوی آن سنک زانو بزند کم کم این سنک تراشیده شد وبصورت فرشته ای درآمد وهمچنان این سیر ادامه داشت تا امروز درون معابد بزرگ صدها ازان فرشتگان بالدارد وبی بال رویهم انباشته اند وخاک میخورند  وبرای ستایش توهریک زبانی جداگانه دارند اما من هیچ یک از این زبانهارا نه میشناسم ونه میدانم تنها دردرونم به دنبال تو میگشتم در تاریکی های وجودم همیشه نوری بود  امروز فهمیدم که  شریک دیگرانم وتو یگانه متعلق بمن نیستی  من به مال دیگران ناخنک میزنم .

    چنان گم گشته ام  وز خویش رفته  / که گویی غم جز یکدم ندارم / ندارم دل  . بسی جستم دلم باز /  وگر دارم ا زاین عالم ندارم  / 

    بی دلی  هما ن احساس  گمگشتگی درخود  واز خویشتن برون رفتن است ومن از خود نیز دور شده ام  وتنها به ان معبد شش ضلعی میاندیشم که زندگی ما وجهان هستی را دردست گرفته است طرفداران زیادی را بخود جلب کرده شاید بیشتر از معبد روملوی قدیم وامام زمانی که وعده اش را بما درکتابها دادند  که به هنگام  امدن تا زانوی اسب اوخون  است واو اسب را درمیان خون میراند تا بر جایگاهش تکیه دهد .شاید این همان باشد دران زمانها کتب درسی مارا  کسان دیگری مینوشتند یارونوشت ازکتب قدیم بود ویا از رویاهایشان کمک میگرفتند .

    امروز ما از هر دینی هر ایده و لوژی وهر آیینی وهر فلسفه ای تاری بر گردن خود گره میزنیم  وهمه دردرون این پندار که شاید تو درآنجا باشی  خودرا گم میکنیم  امروز ما درپی سایه های تاریکی راه  میرویم بی هیچ هدفی ویا مقصودی وآن نور یکه بایدبر دلها بتاباند  برای همیشه گم  شد. وجایش را به تاریکی درون داد .

    امروز دیگر حتی نمیتوان از  مرگ مادر حرف زد چه بسا نکیر ومنکر برتو ظاهر شوند و ترا جریمه کنند که چرا  حرف زدی دهانت را میدوزند  راه نفس را گرفته اند ومن چه صادقانه درانتظار تو هستم که مارا یاری برسانی اما تنها ساعات شومی بما ندا میدهد که ………تو دیگر نیستی هر چه بود تمام شد ودربها را بسته اند دری دیگر باز شده که ترا به آن راه نمیدهند  چرا که نقدینه کم داری .  تو از ما  نقدینه و ورودی نمی خواستی  درب خانه  تو درون دلها به روی همه باز بود اما امروز دیگر روز دیگری است . ث

    پایان 

    پایان 23/ 12/ 2021 میلادی 

  • خبرهای خوش

     ، لب پرچین  ثریا ایرانمنش
    در این فکر بودم که. با همه  گرفتاری ها وببند و منشین  باز شب خوبی خواهیم داشت با شمع وشراب و شنیدن موسیقی ها روی تابلت !!!!درست درهمین شب که برای اولین بار از لباس خانه بیرون آمده ولباس پوشیدم ومنتظر میهمانان  بودم. آن خبر تکان  دهنده بمن رسید …….
    بیاد فیلم. ‌ویلن زن روی بام افتادم. درست همان شبی که قصاب محل از دخترش خ‌واستگاری کرد وخوش و سر مست به خانه میرفت. عسس  یا پلیس جلویش را گرفت وپس از مقداری  مکث و سر خاراندن. گفت : 
    دستور. رسیده که باید شهر  را ترک کنید  این دهکده را خالی نمایید ،
     
    آن مرد بیچاره کمی سرش را خاراند وبعد به طویله اش رفت  رو کرد به آسمان وگفت :
      گاد ،‌تو باید همین الان  وهمین امشب این خبر را بمن میدادی ؟. نمیشد کمی صبر میکردی تا من. خوشحالی وسر مستی ام را برای مدتی نگاه دارم. تو اینقدر حسود و بخیلی  ؟ 
    او راست میگفت طبیعت بیشتر از آنچه ما فکر کنیم روی  سرنوشت ما. با مداد قرمز خط میکشد و 
    با سری سنگی. بی آنکه بدانم کجا هستم وکجا می‌روم بسوی رختخ‌وابم رفتم وخوابیدم. !! ….. همین امشب  تو باید بمن این  کادوی  ارزنده را میدادی.  خوب دیگر حرفی با تو هم  ندارم تا خبر بعدی ،،ث
    بیست ودوم  دسامبر 

  • یلدا

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    مژده ای دل  که مسیحا نفسی می اید ؟   / (به تماشای زمستان چه کسی  می آید )؟

    شروع زمستان  وپیروزی خورشید بر تاریکی را به همه مردم جهان که درتاریکی زندگی میکنند تهنیت میگویم .

    باشد که خورشید درخشان پرده این تاریکی را از روی کره خاکی برداشته وصبحی روشن بر چهره زمین بتاباند .

    باشد که دست سوداگران مرگ از جهان کوتاه شده وسازندگان مزرعه عشق بزر آنرا درهمه جا بکارند .

    دراین حریم شبانه ستم وکشتار  وخوف ووحشت  درتاریکی ها ورنج شبانه وروزانه  این آوای توست که پرده هارا خواهد درید وصبح روشن را بما نوید خوهد داد .

    پیروز وکامروا باشید . یلدایتان مبارک / ث

    پایان / اول زمستان . 21/12/2021 میلادی  . 

  • روز خوبی نیست

     ثریا ایرانمنش از صفحه لب پرچین . یکشنبه  نوزده  دسامبر. دوهزارو بیست ویک ،  اسپانیا ،

    امروز احساس بدی دارم   روز گذشته روی کانال تلگرام مردی  یا پسری برایم پیام داد که تر از روی یک کامنت یافته ام  خواهرم سرطان دارد مادرم بیمار است پدرم بیکار است در یکخانواده  فقیر وغیره ، جواب  به او  هر چه بود اورا دگر گون کرد 

    در اینفکرم که یک جوان چگونه صاحب یک  گوشی گران قیمت است باان اوصافی که از  زندگیش می‌گوید چند عکس نا مربی و کدر هم بعنوان سیتی  اسکن خواهرش برایمفرستاد  ، .هرچه بود من نه پزشکم ونه آنچنان دارایی دارم  و چه زود به یک ناشناس اعتماد می‌کنم اورا دلیت کردم   برایم از راه  دیگری پیام فرستاد که من می‌توانم برادر خوبی برایت باشم چرا مرا خاموش کردی دیگر جوابی نداشتم به او بدهم ،.امروز چشمانم را بستم  وارزو کردم که اگر دوباره زندگی به حال اول بر میگشت  میل داشتی  کجابودی ،

    اه،،،،،، هیچوقت آن آپارتمان کوچک  را در طبقه سوم  از یاد نمیبرم  ا

    در سوز وسرمای سخت  زیر برف  من مجبور بودم کار کنم ودرس بخوانم کار من  وزیت‌ری یک  کارخانه دارو سازی بود  وگذارم به در آن خانه افتاد ، زنگ زدم خدمتکاری سرش را از پنجره  بیرو‌ن کرد وبا لحنی  توهین آ میزکه خاصیت ما ایرانیان است پرسید چی میخواهی ؟ 

    در جوابش گفتم  میل دارم با بانوی ویا آقای خانه در مورد این  مواد گفتگو کنم  زنگ را فشار داد  با آن کیف سنگین نفس زنان  به طبفه سوم رسیدم ،اه  چه بوی  خوشی  بوی  دلمه شیرازی  اطاقی گرم   دو اطاق تو در تو یکی ناهار خوری بود ودیگری نشیمن  زنی زیبا  با شکم بر آمده روی یک صندلی راحتی  داشت بافتنی میبافت ومردی بسیار  محترم  جنتلمن  با شال  گردن ابریشمی و روبدوشانبر  سیلک که یقه وسر دست‌هایش  مخمل آبی سیر بودند داشت روزنامه میخواند میز برای ناهار اماده  بود   تنها  می‌توانم بگویم. تصویری از یک فیلم سینمایی  عاشقانه جلوی  چشمانم  ظاهر شد زن بی نهایت زیبابود با پوزش ومعذرت خواهی کیف را گشودم تا محتویات انرا  معرفی کنم اما  بوی  غذا در آن موقع ظهر و سرمای بیرون وکرمای درون وانش‌ شومینه که داشت با عیزم میسوخت مدتی مرا  در سکوت نگاه دآشت ،.زن از من پرسید نامت چیست  اهل  کجایی  تصادفاهمشهری در آمدیم ،مرد از جای برخاست  باان قامت بلند آن ادوکلن  خوشبو  مستخدم رافرا خواند وگفت  سرویسی دیگر سر میز بگذار  سپس  کیف را  دمرو کرد آنهار ا بازدید نمود  پولش را درون کیف گذاشت ومیدانستم بیشتر  از حد  معمول  است مرا به سر میز هدایت کرد  پالتویم  ر ا گرفت   ومن روبه روی  همسرش نشستم   شاید بهترین و خوشمزه ترین غذا را من آن روز خوردم  که حتی در بهترین  هتلهای اروپا  نبود و نیست ونخواهد بود    ساعتی در یک رخوت وخواب آلودگی بسر میبرم گویی خوابم کرفته بود  ، پس از  چای وسیرینی بعنوان دسر  کمی بخود آمدم ، انمرد رو بمن کرد وگفت ؛

    دخترم. ، این کار تو نیست   هرکاری را برای کسی ساخته اند این دسته‌های کوچک وظزیف  این صورت شیرین وبیکناه  نباید  این کارا قبول کند. از امروز

    دنبال یک کار  اداری  بگرد . تا بتوانی. تحصیلات خود را ادامه دهی من از هیچ کوششی در این باره دریغ نخواهم کرد.  

    خمار آلوده  درد کشیده. سرم را پایین آنداختم  وبیرون آمدم. اتوبوس شرکت  سر تا سر خیابان را به دنبال من گشته بود   سر پرست  ما  یا سوپر ‌تیزر ،،،،،،تا آمد حرف بزند من کیف زا با پولهای درونش به وسط اتوبوس. انداختم وگفتم حقوق هم نمیخواهم خداحافظ 

    بقیه همکارانم که اکثرا دختر بودند با تعجب بمن نگاه  می‌کردند ،

    پیاده راهم را گرفتم و رفتم بسوی خانه ودر درونم  آرزو میکردم روزی مردی چنین  مهربان وپاکیزه  همسر من شود ومن مانند آن زن برایفرزندم  بافتنی ببافم 

     

    همه آرزوها   به هوا رفتند وتازه جنگ من با زندگی  شروع شد 

    امروز از خود پرسیدم اگر قرار بود  برگردی میل. دآشتی کجا بروی ونا،گهان آن خانه آن آپارتمان کوزی  وگرم آن خانواده. در نظرم. جلوه گر شد بلی آرزویم همان بود نه بیشتر قیافه آن مرد را به خاطر ندارم تنها لباسش  وروزنامه وصدای گرمش که میکفت 

    دخترم تو برای آن نوع کارها ساخته نشدی    ایااومیدانست که دراینده چه کارهای  وحشتناکی رویشانه ام گذاشتند که امروز   درد آنها مرا از پای در آورده است ؟!ث

    پایان 

     

  • گفتیم سخنی ورفتیم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    چون مسافر تویی و من هیچم  / من هیچ دراخرین سفر چه کنم ؟ 

    چون تو جوینده خودی . بر من / من گم شگشته پا وسر چه کنم ؟ 

    نه ! هیچ امیدی به  ساختار نوین نیست وهیچ چیز دیگر نمیتواند مارا به سرای اصلی وخانه خود برگرداند همه غریبانیم که همه در کشورهایی  غریب  بصورت تکه  سنگی خاک شده واز میان خواهیم رفت نه نامی ونه نشانی از ما باقی نخواهد ماند ودر  اتیه توریستیهایی از فضای دیگر بر خاک آن سر زمین راه میروند وبا خود میگویند که درگذشته اینجا تمدنی وجود داشت همانند تمدن یونان ومصر وروم و حال بخاطر بی خیالی وبی عرضگی وخود فروشی مردمش از میان رفت تنها تلی خاک بجای مانده است ودست طبیعت  در زیرخاک چیزهای باارزشی را پنهان نگاه داشته  که ازچشم همه پنهان است .

    حال دیگر باور کردم که ” ان مرد” نه تنها برانداز نیست بلکه جا انداز است وهمه گونه  رختخوابی را پهن میکند برایش مهم نیست شهوت شهرت وبلند ی وبلند پروازی  آنچنان اورا دربر گرفته که دیگرحتی چشمانش قادر به دیدن زمین زیر پایش نیز نمیباشد .

    وآنهاییکه اطراف اورا گرفته اند  بیخبر از آتشفشان درونی آن مرد هستند  عده ای ازگوهر جانشان مایه گذاشته اند  وفریادشان بی پایان   است ومیل به فراموشی درانها نیست  همچانکه به آن ” الله” نادیده  دلبسته اندن به این یکی هم دلبستگی پیداکرده اند .

    من به چشمان خودواندیشه خود و احساس درونی خود سخت  معتقد هستم  چشمانی که خورشید را میبیند  وشب کوره را نیز تشخیص میدهد  حال همه چیز روشن است  ومن چشمانم رادبه روی او وکارهایش بسته ام  رفتنم گم شدن است در او گوهر زیبایی دیده نمیشود همه چیز تلخ است .

    همه گفتند من نه گفتم وناگهان  چشمانم بر ضد او برخاست  نگاهش غریب بود نا نجیب بود وخود خواهانه به همه مینگریست  فریادش تا عرش میرفت دران زمان من دراو چیزی را یافتم که که مدتها  درپی آن بودم .

    حقیقت ! نه ! او عاری از حقیقت است او یک شو من است بازی  را خوب میداند  روی صحنه خوب باری میکند هنگامیکه او حرف میزد من آهسته اهسته بسوی ” وطنم ” پیش میرفتم  درحالیکه دیگر ئمیدانستم وطنم کجاست  من مرزی را نمیشناختم  اما امروز  میان خانه من تا خانه همسایه یک مرز کشیده اند میان من وخانه فرزندانم یک دیوار بلند اما گویی او  ازهمه این مرزها گذشته است حال زمانی که از فراسوی  افکار او میگذرم  میبینیم گویا آفتاب عقل اونیز روبه خاموشی است  اودرتب وتاب سودای دیگریست میسوزد ومیسوزاند  با خیالی خوش وخاطری بسیار جمع .

    امروز من سوزندگی   را احساس میکنم زمانی هیچ مرزی را نمی شناختم اما امروز  دراین گمانم که فردا بین من واطاق خوابم نیز مرزی  ساخته شود  ومن نتوانم به   راحتی عبور کنم راه عیور مرا به روی همه سر زمینها بسته اند .

    من تنهاهستم . تنهای تنها وتن بها ین تنهایی داده ام تا برده نشوم .

    آه ! مادر ناهار چی داری ؟ هیچ برایم یکعدد  پیتزا بیاور هرچه میخواهد باشد  مهم نیست خسته ام.ث

    پایان / ثریا ایرانمشن 18/12/2021 میلادی ×

  • سروشی دیگر

     

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » »

     خیلی سعی دارم به نوعی با این  تابلت راه بیایم ونگذارم هرچه را که خودش میل دارد به روی صفحه  بیاورد .

    نمیدانم چند ساعت از نیمه شب گذشته هنوز کمی سر گیجه دارم وچشمانم حسابی گود رفته اند.  با این همه باز  به نوعی خودم را سر گرم می‌کنم ،.

    امشب حضور پر رنگ شاعران گذشته که امروز نه نامی ونه نشانی از آنها در میان است. وحضور بی رنگ نویسندگان بزرگ واز یاد رفته ما  وفلاسفه ومترجمین  مرا وادار  ساخت که برخیزم. وباز این وزنه را دردست بگیرم ویادی از آنها بکنم نسل امروز آنچنان درگیر حوادث  تازه  شده که بکلی خود  را ‌گذشته خودرا فراموش کردهاست قهرمان امروز آنها (نیکولاتسلا ) می‌باشد  ویافلان سیاستمدار  بیسواد ویا  در  حوضی یا استخری یا حمامی بنام کلاب هاووس!!!

    و نسلی بیسواد نادان  زاییده همان اهالی جنوب شهر که هنوز خون داغ  آنها  در رگهایشان جاری است  .فروغ فرخزاد    تقریبا از اذهان خارج شد برادرش که  پرچم فرو افتاده را از روی زمین بر دآشت وفریاد کشید کسی نمیتواند دهان مرا ببندد تکه تکه شد  عدهای از میان رفتند کتابهایشان خمیر شد مگر انکه توانست  یک ترجیح بند بلند بالایی در وصف  ویرانگر سر زمین بسراید کتابهایش مزین به آب طلا ومرتب تجدید چاپ شدند وخودشان با  حافظ شیرازی  در یک کاسه می مینوشند !!

    فروغ تقریبا از خاطره  ها محو شد سهراب  سپهری برگشت به همان زاذکاهش کاشان وپنهان شد 

    از خانلری. نادر پور  خبری نیست اگر هم باشد تنها  یکخط  ملک الشعرای بهار که  گردنبند مرواریدی بر گرد کوه دماوند افکند ‌مراد شعرای توده بود نیز دچار حادثه وزخم  خوردگی شد .

     بیشتر کتابها ترجمه شده ویا نوشته شده خمیر شدند ویا دچار پارکی سانسور مردان وزنانی با افکار پوسیده ونا بینا 

    سرودی بر نمیخیز.د  حمام زنانه ای بنام  کلاب هاووس.  درست شده یکی دنبال طاس ودولیچه اش میگیردد  دیگری سنگ پایش گم شده است وسومی  قهر کرده بیرون می‌رود استاد  سر بینه  این حمام هم به تنهایی نمیتواند  کاری از پیشبرد ،.حال بر گردیم  وبرویم سری هم به اپوزیسیون بزنیم ،

    ان تاریخ دان خودش به شکل تاریخ  در آمده ‌مانند یک کارتون روی کتابهایش خم شده تنها اجازه دارد از سعدی شیخ اجل. اشعاری را بخواند ،.وکم کم خودش به تاریخ  خواهد پیوست ،.آن مردک کوتوله قلقلی که میان جمعیت جلوی دادگاه فرمایشی ونمایشی  شلوارش را پایین کشید. در حال حاضر هیچکس را قبول ا ندارد ‌همان خط توده را گرفته با  آنکه میداند انتهای آن به سرازیری . وقعر دره ختم می‌شود اما خوب کاسبی است ،.آن یکی شین شارلاتان را بهتر است تنها بعنوان دلقک روی صحنه بدانیم. .اینها این جماعت  گذشتگانشان سر زمین  مارا ویران ساختند.  وامروز خودشان زیر سایه اسلحه  ومواد مخدر وقاچاق  اعضای بدن انسان‌ها وسایر نا گفتنی ها اظهار وجود میکنند   ملتی ونسلی نا پدید ونابود  شد سرزمینی به ویرانی کشیده شد   کشاورزی و صنعت واقتصادی  وکارهای هنری  هرچه بود  به فنا رفت ویادیکران انهارا به یغما بردند و ما هنوز در خم زلف گره خورده یار اسیریم وچشم به  آسمان وگوش به پیام ها میدهیم   مردم آن سر زمین  گروه گروه راهی گورستانها می‌شوند آنهم بی نام ونشان  .

    فعلا همه دکانی سر تبش باز کرده ونبش قبر میکنند  کسی به جلو نمی تازد نمیتواند بتازد. از چهار سو  نوک تیره اسلحه اورا تهدید می‌کند و ،،،،،،من باز کتاب های اشعارشان باز می‌کنم گویی پای به باغی پر گل گذاشته ام. باغی که هنوز بوی گل واواز بلبل  و جویبار و جام می و  آب تازه در آن به چشم میخورد شاعرانی بی ادعا شاعرانی غیر متعهد که هیچکدام عضو شب شعر انستیتو گوته  نبودند   کارمندانی ساده  که برای  دل خود میسرود‌ ند ویا همیشه عاشق بودند  که ناگهان. سالار سخن به میدان آمد و…….دیگر باقی بماند ، ،  

     ایکاش صبح زودتر میدمید ومن به فنجان قهوه ام میرسیدم وبازروی همان  صندلی می نشستم  وبه آسمان بی ستاره وشب تاریکی که در  پیش داریم بیاندیشم  وخوشخال باشم که ،،،،،،وعمر بسرعت میکذرد ،

    پایان دلنوشته  نیمه شب  جمعه  ۱۷دسامبر