Author: Soraya

  • الکتاب والقطرات

    از شکر خوردن پشیمان گشته ایم

    مرحمت فرموده مارا ( آبنات قیچی ) کنید!

    آهان ، یادم آمد نامش چی بود ، آرشمیدس که از پیدا کردن قانون

    معروفش آنچنان ذوق زده شد که برهنه از حمام بیرون پرید!!

    حال معلوم نیست از کدام حمام ؟ حمام سرخانه داشتند؟ یا حمام عمومی

    یا نمره سر گذر ، منهم میل داشتم آن سر ناگفتنی را کشف کنم ! به

    دنبال کتاب ظلمت العجایب رفتم بلکه چیزی ، طلسمی درآن بیابم

    در جیبم بگذارم  ودوباره بشوم ( ماه پیشونی) ! دراین کتاب هزار

    طلسم بود ، برای پیدا کردم دزد که آخ چقدر من به آن احتیاج داشتم

    برای سر به نیست کردن حریفان بوسیله انواع سولفاتها برای دنبال

    کردن فراریها ، برای پنهان شدن وخلاصه برای جلب معشوق یا –

    معشوقه  آنرا درلابلای کتابهای قدیمی ورق شده صندوقم پیدا کردم

    معلوم نبود چطوری وارد این صندوقچه آهنی شده  آنقدر دستمالی

    شده بود که از حیض انتفاع افتاده بود ورق ورق همه زرد ، خلاصه

    آنقدرا آنرا ورق زدم تا قسمت ( دزد درخفا) را پیدا کردم چقدر همه

    کلمات قلمبه سلمبه بود که نمیفهمیدم کدام حرف به حرف دیگری

    چسپیده است ؟ رفتم به قسمت نامریی شدن میخواستم نامریی شوم

    وسری به وطن بزنم وبلکه دزدرا هم پیدا کنم هزار جور راه داشت

    قسمت ( سراج القطرات) آخ اصلا معنی آنرا نمیدانستم اگر این همه

    کلمات جورا واجوررا میخواندم وبه حضرت ابوالفرج قاصری –

    متوسل میشدم وبخودم فوت میکردم نامریی میشدم ، نه این کار کار

    من نیست وبقول همشهری کار یک مرد ودو مرد نیست وکار یکشب

    ودوشب هم نیست . بقیه اش را دیگر نمینوسم چون باید میرفتم به

    دنبال پیدا کردن حروف ابجد کشتن مرغ شانه بسر وپیدا کردن گربه

    وحشی وکشتن آنها وچال کردنشان زیر یکدرخت وآنقدر صبر کنم تا

    خودم هم مثل آن درخت خم شوم ، نه این کارها از من ساخته نیست

    هرکسی را بهر کاری ساخته اند. تا بعد

  • داره گریه میکنه

    زنی تنها ، اونجا نشسته داره گریه میکنه

    دیوار بلور قلبش شکسته ، داره گریه میکنه

    کجا دست مهربونی میاد تا اونو صدا کنه ؟

    از کدوم جاده میتونه راهشو جدا کنه ؟

    او مسافر دلهای خسته ، منزل به منزله

    حال شده خسته وچشمش رو به ساحله

    زنی تنها اونجا نشسته داره گریه میکنه

    دیوار بلور قلبش شکسته داره گریه میکنه

    کو دسته گلی کز باغ بزرگ زندگی اونو خرید

    کو آن گوهری که از جون او اومد پدید ؟

    فرش زمینیش گم وشد زندگیش رفت زکف

    رو سینش هزار زخمه ، نشسته تا به سقف

    زنی تنها نشسته اونجا داره گریه میکنه

    دیوار بلور قلبش شکسته داره گریه میکنه

    ———————————–

    ثریا/ مالاگا / اسپانیا / سه شنبه نوزده ماه می دوهزار ویازده

  • ویلون تنها

    زمانیکه تصمیم میگیری کاری را شروع کنی ویا چیزی بنویسی ،

    ا زدوحال خارج نیست  یا برای دل خودت مینویسی ودرانتظار آن

    نیستی که پیروانی  وخوانندگانی پیدا کنی وسری بجنبانی ویا کاری

    دستوری انجا م میدهی ویا آنکه هدفی داری ومیخواهی شهرتی بهم

    بزنی ، درآنصورت یا باید درخط چپ -چپ بایستی ونوشته هایت

    مربوط به سیاست روز باشد یا درخط انقلابیون ویا دریک حرکت

    مارش نظامی رژه بروی ویا خبرهای داغ داغ را با آب وتاب بنویسی

    مانند کشته شدن واعدام وغیره ، اینهارا دیگران مینویسند خوب هم

    آنرا نمایش میدهند ، عده ای هم چند کتاب را روی میزشان قرار داده

    از میان آنها خطوطی را سرهم مینمایند ونامش را میگذراند :

    پژوهشگری .

    شعر نو از همه آسانتر است اکرمعنای بخصوصی ویا هدفی نداشته

    باشد مانند نثری است که میان خطوط آنرا پاک کرده باشند.

    البته شاعران نوپرداز ما استثنایی میباشند ، شاملوپنجاه سال قلم زد

    وبا همه زدو خورد کرد تا شد ، شاملو ، شاعری دیگر مانند نادر

    نادر پور به دنیا نخواهد آمد وهیچکس هوشنگ ابتهاج نخواهد شد

    دیگر زنی قد بلند نمیکند وبایستد وبگوید » گنه کردم ولذت بردم «

    دیگر سیمینی از مادر متولد نخواهد شد.

    عده ای در میان راه قفل شدند ویا همانجا ایستادند ودرجا زدند ،

    نورسیدگان بخصوص آنها که درخارج بسر میبرند به گرفتاریهای

    تاریخی / مذهبی/ وشعرای قدیمی زمان پدرانشان علاقه ای ندارند

    ونباید هم داشته باشند وبه زبان فارسی هم اعتنایی نمیکنند وآنچنان

    در بین مسایل وبدبختی هایشان گیر کرده اند مانند مگسی در تارهای

    عنکوبتی دست وپا میزنند وابدا به پشت سر نگاهی نمیاندازند درافق

    روبرویشان هم روزنه ای نیست.

    حکومت هاهم با خریدن آدمهای گرسنه وتشنه شهرت وجای دادن آنها

    در کنار هر انسانی با خنجری درمشت ایستاده اند که در شکم تو فرو کنند.

    حال دراین میان من نه آنم ونه این از نسل خودم برخاستم وبا نسل

    خودم راه افتادم وبا نسل خودم نابود خواهم شد.

    آنچه مینویسم نه برای خوش آمد گویی کسی است ونه صله ای

    دریافت میکنم

    مجانی آنرا در هوا پخش مینماینم گاهی خوب ، گاهی متوسط

    وزمانی بد بستگی به حال واحوال خودم دارد.

    اگر از خوم مینویسم نهایت تجربه است که مجانی دراختیار دیگران

    گذارده ام نه ذکر مصیبت وبارها بارها نوشتم که :

    نه نویسنده ام نه شاعر .

    تنها این زبان وخط زیبای فارسی است که مرا اسیر کرده بان عشق

    میورزم وعاشقانه با آن بازی میکنم در فراسوی آن هزارن اسرار

    نهفته است ومن مانند یک مجنون به دنبال آن روانم وعاشقانه به

    دنبالش میروم ومیل دارم تا آخرین ساعات عمرم با آن زندگی کنم

    بنا براین برایم علامت سئوال نگذارید ومرا به کلاس انشاء راهنمایی

    ننمایید که بیشترا زهمه شما خوانده ام ومیدانم. با سپاس

    ثریا / اسپانیا/ پنجشنبه 19

     

  • به شجریان

    شنیدن صدای تو ، خود یک موسیقی دلنواز است ، همیشه نمیتوان

    به نوای سازها گوش دار وغمگین شد آوای تو شیرین است ، شادی

    میبخشد ودلنواز ، شعرها که بتو میرسند در زیر وبم صدای زیبایت

    آنهارا زیر روی میکنی وسپس با نغمه  بیرون میفرستی ، صدای تو

    میزان شده مانند آبشاری از نور خورشیدفرو میریزد ، صدای تو با

    با سیمهای ساز یگانه است.

    توبین دوسیم می ایستی وبه سیم دیگرنظم میدهی.

    تو پدر خوشبختیها هستی ، یکتا ویگانه.

    —————————ثریا / اسپانیا/

    از یادداتشهای روزانه

     

  • کی؟ وکجا؟

    چه کسی مرا باور خواهد کرد؟ درچه زمانی ؟با چه صفتی ؟ با چه

    شرح وحالی ؟ من شایستگیهای زیادی داشتم که راهم را بستند .جلویم

    را سد کردند ، امروز این نوشته ها تنها چراغی است که نمیگذاردمن

    زیر غبار بدبختی ها مدفون شوم اگر میتوانستم زیباییها و زشتیها را

    آنچنان که هستند بسنجم ودنیارا آنچنان که هست رنگ بزنم واز آسمان

    فرود آمده بین زمینی ها راهی بیابم واوراق زندگیم را ورق بزنم  –

    ونگذارم با گذشت زمان زرد شوند ودایم خودم را مطرح کنم شایدمنهم

    درصف طویل مشاهیر قرار میگرفتم ، اگر همت بخرج میدادم وبا

    شور والتهاب والهامات شاعرانه ! وطول وتفضیل وزن وقافیه یک

    شعر باستانی را بسرایم آنگاه مانند همه که درعمرشان یکبار دست به

    شاهکاری زدند واز یک دیوار بلند بالا رفتند شاید منهم روزی روی

    یک دیوار مینشستم.

    امروز اشعار من کودکان منند که آنهارا به زیباترین شکلی سرودم

    با وزن وقافیه وآنها درهیچ دفتری جای نخواهند گرفت مگر دردفتر

    زندگی خصوصی خودشان.

    ———————–

    ثریا ایرانمنش/ مالاگا / اسپانیا/ سه شنبه 19/5/11

     

  • تصویر او

    اینروزها عکسهایت همه جا هست ؟! ومن با بیزاری تمام به آنها مینگرم .

    امروز بیشترا ازهمیشه از تو بیزارم گاهی به آنروزها فکر میکنم که

    تا حد عشق من قوی بود آنقدر قوی که هیچکس آنرا نمیدید چون

    تظاهرنمیکردم حتی خود تو حیران بودی ، عشقی که زبانی پاک

    وگرانیها داشت به آن ارج میگذاشتم  میل نداشتم آنرا بصورت یک

    هدیه بتو بدهم ، عشق من بتو نو وتازه بود، فصل بهار بود زمانی

    که میبایست امتحانات را بدهیم ومن به خاطره نویسی پرداختم وترا

    در کتابچه ام سرودم  ، باتو رشد کردم باتو بزرگ شدم ، رسیدم ،

    کامل شدم وترا مرا ازشاخه چیدی ، از آن روز لب فروبستم وبه

    گرمای تابستان زندگیم خزیدم .

    با مرغان دیگر همصدا شدم بی آنکه آوازغمگینی بخوانم تا بگوش

    تو برسد ، آوای موسیقی هرروز با نظم وترتیبی بر روی هر شاخه

    مینشست وطنین آن مرا به فریاد وا میداشت عشق ترا تکرار میکردم

    سپس خاموش شدم آنقدر خاموش ماندم تا دوباره ترا دیدم .

    تو همیشه به لباسهای گران قیمت وانگشتری  دلبستگی داشتی ، میل

    داشتی مانند همه به خودببالی درحالیکه نیازی به اینهمه اشیاء ناچیز

    وبی ارزش نبود ، میتوانستی به هنرت ببالی که بدبختانه آنرا بصورت

    یک کالا به خدمت هوسهایت گرفتی .دنیای رنگینی است هرکسی

    به چیزی میبالد به اصل ونصب ، به ثروت ، به هنرومهارتش ویا

    به نیروی بدنی خویش  وآدمهای مانند تو به لباسهایشان مینازیدند ،

    هر چند زشت وسبک باشد ، تو نه اسب داشتی و.نه زمین ، اما یک

    اسلحه همیشه درخانه ات بود ، چشمانت  هیچگاه بسوی مخاطبت

    نبود وبه هنگام عکس گرفتن آنرا به زمین میدوختی تا درون توکمتر

    خوانده شود ویا آنهارا پشت عینکهای تیره پنهان میداشتی.

    دمدمی مزاج ، سرگرمیهایت مخصوص خودت بودند که بیشتر از آنها

    لذت میبردی تو عشق را مانند همان نگین بدلی انگشتریت میشناختی

    نه بیشتر .

    امروز بدبختی من دراین اسـ که امکان ندارد بتوانم نه جوانیم را از

    تو پس بگیرم ونه ثروتم را.

    تو خوشبختی مرا ربودی تا با بدبختیهای خودت شریک کنی.

    —————

    ثریا/ از دفترچه های روزانه 1990

  • بعد از او …….

    بعد از او ، شاعری متعهد فریاد برداشت که :

    ما بی چراغ به راه افتادیم !!!!!

    ————————–

    ای روزهای گمشده ، ای روزهای بیقراری

    بعد از او ، هرچه بود ، هرچه رفت

    درجنون وجنایت رفت

    بعداز او ، پنجره های صبح

    رو به گورستانها باز شد

    رابطه ها میان ما وباغ بزرگ

    کشته شد

    میان ما ، وبلبلان باغچه

    فاصله افتاد

    بعد از او تنها صدا ماند

    صدای زنجره ها

    وما.. به صدای ناقوسها دلبستیم

    بعد ازا و

    همه درپشت درختان بزرگ ، پنهان شدیم

    همه دشمن یکدیگر شدیم

    بعد ازا و

    قاضی عشق شدیم وبه و دور عشق

    دیواری کشیدیم ، تا آسمان

    همه قلبها سکه شدند

    ودرجیبها گم گشتند

    همه برای سیاحت به گورستانها میروند

    بعد از او

    مرگ درچهار گوشه شهر نفس میکشد

    و…مادرم به درخت انجیر دخیل بست

    تا …مردگان آسوده بخوابند

    ————————- ثریا/ اسپانیا/

    از: دفتر یادداشتهای روزانه

  • تنهاییم

    همه رفتند ، همه

    همه تنها شدیم ، تنها

    اما دستهایی داریم که

    میتوانند بسوی مهربانیها

    دراز شوند

    از آن سوی پرچین

    تا کوچه های غربت

    از آنسوی شهر آشنا

    تا سر زمین بیرحمی ها

    یاران همه رفتند ، همه

    دیگر هیچگاه نمیتوان

    جوهری را با کاغذی درآمیخت

    دیگر هیچگاه نمیتوان بر پشت پاکتی نوشت :

    ( ای نامه که میروی بسویش ) !

    نامه ای نیست ، پاکتی نیست

    همه چیز بر باد است

    وبر باد نوشته میشودوباد میخواند

    ونسیم میخندد

    همه چیز درخشم های فروخفته

    در خاطرات

    وسرخی گیلاس شراب است

    مردان مقوایی

    روی صندلیهای بزرگ

    با موریانه ها خلوت کرده اند

    مردان مقوایی در تیریگهای دل گرفته

    همچنان پا به پای موریانه ها

    از روی اشباح بی چهره میگذرند

    همه رفتند ، آن مردان آهنین وساخته از فولاد

    خفته درخاک ، ومیروید علفهای سبز

    ردیف ، از رویشان

    همه رفتند

    ———– ثریا/ اسپانیا/ شنبه .

  • زلزله لورکا

    امروز صبح بشکرانه اینکه میتوانم هنوز ببینم چند فریاد خوشحالی

    کشیدم ونشستم به تماشای مردمی که چگونه ناگهان یکپارچه شده

    وهمه دست دردست یکدیگر به ویرانه های شهر زلزله زده لورکا

    رفتند تا کمک هارا برسانند ، ناگهان همه صداها خوابید شور شر

    انتخابات محلی  وفریاد طرفداران فوتبال وذوق وشوق درهمه جا

    تبدیل به نوای عزا شد ، شهر لورکا ، شهری که بنام شاعر معروف

    گارسیا لورکا نامگذاری شده با خاک یکسان شد ا.

    این مردم واین ملت که مرگ را نیز ببازی گرفته اند یکپارچه شده

    به کمک همنوعانشان شتافتند ، ناگهان چادر ها برپا شد هزاران

    تختخواب وتشک وپتو وغذاهای درون کیسه در یک صف منظم

    به دست مردم رسید دو روز عزای عمومی اعلام شد وامروز

    مراسم تدفین کشته شدگان ودلجوی از ویران شده گان است .

    من بیاد بم افتادم ، بمی که زادگاه اجدام بود بمی که قرنها در

    آنسوی کویر قد برافراشته وبا غرور تمام به روند روزگار

    مینگریست ناگهان تبدیل به یک تپه خاک شد وهزاران مردم

    بدبخت زیر آوار  ماندند وبقیه که هنوز جانی داشتند در اثر

    گرسنگی و.بیخانمانی وسرما وگرما یا فرار کردند ویا

    همه  جانشان را به خاک هدیه نموند و….آب از ابی نجنبید

    خفته ای از خواب بیدار نشد کمکها به یغما رفت وبه جیب

    کسانیکه بانتظار ویرانیها نشسته اند .

    واین ملت که قرنهاست که روی تاریخ ایستاده وپشت به پشت

    گذشتگانش دارد با همدردی ویکدلی کامل چهار نعل میتازد.

    و……..( بم) فراموش شداما فریاد برای بیضه اسلام هنوز

    ادامه دارد.

     

  • راز جاودانی

    در یک چهار چوب پنجره آهنی ، به آسمان ابرآلود ، مینگرم

    قاب باسمه ای روی دیورا ایستاده

    به انتظار تصویری دیگر

    چندی دیگر این دفتر خالی من ورق خواهد خورد

    تا نامه هاتی سپید ذهنم را

    بر پیشانی خود بنشانم

    وجاودانگی رازی را که

    در من هنوز زنده است

    ——————– ثریا

  • ویرانگری

    ابر ؟ سایه ابر؟ کدام ابر؟ کدام سایه ؟

    ابرها همه باران شدند ، آن ابرها که بر فراز سرما بودند

    باران همه چیز را باخود برد

    حتی فریادها را فریاد هایی که چون نیزه بر کوهستانها میخورد

    نشنید .

    کسی چه میداند؟ نه نمیداند ؟روزگار عبوس  وتاریک درسایه اسمانها

    ( همه خانه ها را باخود میبرد )!

    ما ترسیدیم ، همه ترسیدیم وبا زهم خواهیم ترسید

    هیچکس با هیچ دستی  نخواهد توانست شمعی  در سر راهی وروی

    سکویی در کوچه های تاریک روشن کند

    قلبها با هم آغوشی برگهای سبز دلار، سخن از سینه های چروکیده

    وخشک میگویند.

    کسی دیگر شقایق را در صحرا ندید که چگونه میسوزد

    همه دلها دریک مهربانی قلابی

    مانند ماهیان بوگرفته ومرده کنار ساحل زاینده رود ، آواز کوچه باغی

    سر داده اند.

    کسی به هم آغوشی زمین وپیوند خوردن درخت نیاندیشید.

    امروز من ، انتهای سینه ام  را آنجا که روبش غضروفی دو پستانم

    میباشند به دست باد دادم وبا باد همراه شدم .

    دیگر به جفتگیری مارها فکر نمیکنم که درگوشه ای چنبر زده اند

    به پیوند گنک اندیشه های کور نمی اندیشم .

    زمین شهوتناک همه چیزرا می بلعد میبرد ومیخورد وآب راکدمردابها

    در عمق تاریکی به همراه لاشه ها پیش میرود.

    همه جا ساکت است ، همه مرده اند ، همه جادو شده اند ، همه

    مجسمه گچی شده اند وآیینه هارا غبار فراموشی فرا گرفت،

    دیگر هیچ سعادتی که معصومانه باشد درمیان دستهای کوچک ما

    جای ندارد.

    دیگر هیچ دلی با مهر پیوند  نخواهد خورد وهمه درحفره تاریکی پنهانند.

    ————————-ثریا/ اسپانیا/ به روز شده چهارشنبه !

     

  • صبحگاه

    ذهن پریشانم ، لبریز از زباله خاطره ها

    زندگی درآن جنگل سیال

    درآن دریای پر اضطراب

    به گمان صدف مروارید

    از سیمرغ پرسیدم

    چه باید کرد؟

    گل مرا دستی دیگر سرشته

    دستی ، عصیان زده

    او که غم انگیز تریین سرنوشتهارا

    بر پیشانیم مهر کرد

    او که مرا دریک خط غریب

    نشاند

    ذهنم لبریز از زباله  خاطره هاست

    خانه ام با یک سند جعلی بفروش رفت

    بازی تمام شد

    وما بخواب خوش سرو وقصه سیمرغ

    دل باخته ایم

    آیا دربین شما رسولی هست ؟

    آهای ، پاسداران صلح وازادی

    در کنار منقل پر آتش

    ونگاری

    تکیه بر جای بزرگان زده اید

    بازی را باید تمام کرد

    شما فاتحان ( نجیب خانه ) ها

    به ما فرزندان قرون

    با کبوتران معصوم

    از بلندی برج عاج خود

    چگونه مینگیرید

    ———

    دستهای کوچکم را بیهوده تکان دادم

    گویی تنها برای خدا حافظی ساخته شده اند

    با یک کارت پلاستیکی ، بی تاریخ

    مانند مسیح مصلوب شدم ، میخکوب شدم

    واین آغاز انهدام است

    ————————————–

    ثریا/ اسپانیا/ روزهای بی تاریخ !

  • گریه شبنم

    نوشتم کتابی به صد عز وناز

    به وقت جوانی به عمر دراز

    بترسم که مرگم درآید بر فراز

    کتابم فروشند به نرخ پیاز ——-شاعر ؟!

    —————-

    آن هوایی که بود درسر من

    آن پرنده که پرید از باغ ما

    فرو افتاد دراندیشه های تاریک

    صدایش همچو شیری بیمار پهنای دنیارا پیمود

    و…..خبر هارا باخود برد

    او میدانست ، خوب میدانست

    که از روزنه سرد مرگ عبور خواهیم کرد

    او باغ را رها کرد

    واز آن لاله های بازیگر دور شد

    وگذاشت که دیگران سیب سرخ را

    از درخت بچینند

    سیبی که درانتظارش بودند

    همه نا امیدند ، همه نا امیدند

    اما او  به نور پیوند خورد

    ونترسید

    سخن از پیوند ا ندیشه هاست

    سخن از هم آغوشیهاست

    سخن از عمر رفته برباد است

    درکنار شکوفه های سوخته

    وعریانی ما

    ——————- ثریا/ دوشنبه

  • ماخذ دارها !

    این حیله بازان فقهایند ، شمارا ؟

    ابلیس فقیه است اگر این فقهایند

    گر احمد مرسل پدر امت خویش است

    این بی پدران پس همه اولاد زنایند………..ناصر خسرو

    ————————

    روزی برای امت من فرا میرسد که درآن از اسلام بجز اسمی نمیماند

    مردم به نام ، مسلمانند اما درعمل دورترین کسان از اسلامند .

    پیشنماز وولییشان خراب ، فقهای آن زمان بدترین فقهایند درزیر گنبد

    آسمان ، فقها یی هستندکه فتنه از خودشان بر میخیزد وبه خودشان

    باز میگردد.———–شیخ صدوق ابن بابویه

    ————-

    …… وچون اهریمن چیره گردد صد گونه وصدها هزار گونه

    دیوان از تخمه خشم وکین بر پارس فرمان رانند همه چیز رابسوزانند

    نابود کنند آزادگی ومردانگی وبزرگ منشی را از بین ببرند ، وبه

    کیش راستی وخوشی وآسایش وشادی وآنچه کارهای اهورایی است

    همه را به تباهی کشانند وآنگاه با درندگی وستمگری فرمانروایی کنند

    ( اوستا / بهمن یشت )

    ——————————

    لیک دور از سایه ها / بی خبر از قصه ی دلتنگی هاشان

    از جداییها واز پیوستگی هایشان

    جسم های خسته ما دررکود خویش

    زندگی را می چسپد

    ای بسا ازخویش پرسیده ام

    زندگی آیا درون سایه های ما رنگ میگیرد؟

    یا که ما خود سایه های سایه های خویشتنیم ……فروغ فرخزاد

    ————–

    ثریا/ اسپانیا/ یادداشتهای قدیمی

     

  • میخانه عشق

    امروز مرا بینی ، میخانه برافتاده

    دستار گره کرده بیزار زسجاده

    آن دلبر پر فتنه با جمله دستانها

    خوش خفته وجمله شب درعشرت آماده ———–مولای رومی

    هیچگاه درفکر شکست نبوده ونیستم هیچگاه خودرا شکست خورده

    احساس نکرده ونمیکنم وبه همین خاطر هم درحال تلا شم .

    هیچگاه نگذاشتم درتله بی تفاوتی اسیر شوم وهمیشه دراندیشه مردم

    ستمدیده بوده ام ومیگذاشتم که خشم فروخورده ام تبدیل به انرژی شود

    کسیکه باخت وشکست خورد (او) بود ، وآنها بودند که درپی شکست

    دادنم خودرا به هر آیینی ، میاراستند .

    دوباره ازجای بلند میشوم وراه میافتم مانند همیشه .

    دیگر کمتر به دنبال علم فلسفه ودنیای بی دون میروم نمیگذارم هیچ

    پیچ ومهره دینی ومذهبی مرا درلابلای چرخ خود بپیچاند.

    راه پیماییهای زیادی دراین بیابان بی انتها داشته ام آنهم بخاطراعتقادی

    که بر جانم نشسته بود میخواستم فرا تر روم به همان سرعتی که

    عطار رفت وبرگشت وهاتف تکان خورد من نیز بخود آمدم .

    سر زمینم بر فرازبادها تکان میخورد نمیدانم به چه نیرویی باید

    ایمان داشت نمیتوانم درمیان امواج شک ویقین لنگر بیاندازم.

    قصه ها تمام شدند بچه ها دیگر باین افسانه ها بخواب نمیروند

    تنها عده ای به دنبال تخته پاره ای میگردند تا دراین امواج پرآشوب

    زمان خودرا نجات دهند.

    من تنها شنا میکنم وبه غیراز دستها وپاها واندیشه هایم چیزی ندارم

    حال یا فرو میروم ویا به ساحل نجات میرسم آنچه مهم است من

    به هیچ سازشی تن درنمیدهم وزیر بار هیچ ایمانی کمر خم نمیکنم

    نه بخاطر ناامیدی بلکه بخاطر آنکه بتوانم باز هم جلو بروم .

    از: دفترچه یادداشتهای 2005

    ثریا/ اسپانیا

  • آخرین برگ

    نه، دیگر به آفتاب خیره نخواهم شد

    دیگر باو سلام نخواهم گفت

    چشمانی که برای دیدن برفهای سپید

    در بلندی کوها مشتاق بود

    با نور خیره آفتاب دشت ، کور شدند

    آن جویبار درمن مرد

    زیر این تابش آفتاب بیرحم ، خشک شد

    امروز بیشتر به ابرها میاندیشم

    که ، درآسمان دیگری روانند

    به رشد دردناک درختان کوچکم

    که بی صدا از فصلها میگذرند

    از مزرعه خالی خود

    برایم هدیه میاورند

    دیگر به آفتاب سلامی نخواهم گفت

    به بوته های خشک میاندیشم

    که زیر تابش او ، سوختند

    وبه زمین فرو رفتند

    به ععمق دره مرگ

    دیگر آستانی نیست ، درگاهی نیست

    ومن در آستانه روزهای تنهایی

    به ابر ها میاندیشم که کشتزار دیگری را

    آبیاری میکنند

    ———-

    خاموش کنارم نشست

    بار دیگر نگاهم کرد

    نگاهش رفت وباز امد

    چشمانم را بوسید

    وگفت :

    پیوند ما با یکدیگر بود

    وتو آنرا شکستی

    او از شکوفه های باغ میگفت

    از طعم گیلاس واز پرده های مخمل سرخ

    او مست بود ، مست بود

    در رویا واوهام میخزید

    حدیث مهربانیهارا بیان میکرد

    با خیال ، مرا درفضای باغ

    گرداند

    بمن نگاه کرد ، سرشکم را دید

    و…خندید

    چه خوب ترا سنجیدم

    پیوند ما با یکدیگر است

    از او جدا شدم

    گفت :

    نام ترا همیشه بشادی میخوانم

    ————————–

    از دفترچه یادداشتها 2004

    ثریا / اسپانیا

  • برگ 2

    از هفته آینده من مجبورم که نوشتن دراین صفحه وصفحات دیگررا

    برای مدتی کنار بگذارم وچشمانم را به دست جراح بسپارم

    حا ل یا کور برخواهم گشت ویا با دیدگانی روشن ، در طول این

    چند سال یک رابطه پنهانی با دوستانی داشتم که ابدا آنهارا نمیشناسم

    عده ای خواننده دایمی این صفحه بودند ، عده ای تازه میامدند وچند

    نفری هم دوباره برمیگشتند واین آمد ورفت هرروزه برای من دلگرم

    کننده بود .با سپاس وخواستار عمر طولانی وسلامتی برای همه آنها

    ———————–

    ادامه  داستان اولین قطار

    ———

    از مصاحبه وامتحان برای رشته پرستاری در شرکت نفت آبادان

    بر میگشتم که ( او) را دیدم آنروزکه بی خبر از همه عالم وآدم

    در کنج قطار با هم نامزد شدیم آنچنان مست بودم گویی مردم نشسته

    در قطار همه میتوانستند از میان من بگذرند ، این اولین لحظه این

    زمان بخصوص که من گرفتار او شدم چه خروشی در من پدیدآورد

    ودردلم چه غوغاها برپاشد ، حال این خروش فرونشست ، حس

    مسولیت و خوابهای هولناک قدم جلو گذاشتند ، صدای اجداد درگذشته

    از دوشاخک تیز مانند تیر بسویم پرتاب شد ، هان ، تو ، ای دخترک

    سر بهوا وخیره سر واین پسر درقطار ، این واهمه حس زندگی را

    از من گرفت ، نامزدی ما به نحو آسرار آمیزی طولانی شد بین دو

    خانوداه از دو فرهنگ جداودو ملیت با وجود همه اینها کسی نتوانست

    آن بوی پایداررا در من فرو نشاند از میان شکافی سخت

    وزد وخوردها  زندگی را شروع کردیم واین آغاز ذلت وبدبختی من

    بود وتازه فهمیدم که از نوع  آنها وکوچه توده ها نیستم ، نه

    من از آنها نبودم دختری درانتظار درانتظار چه کسی درانتظار

    شهزاده اسب سوار

    از یادداشتهای روزانه

    ثریا

  • اولین قطار

    همه چیز زیبا وشگفت انگیز بود ، از جنوب بر میگشتم شهر درمیان

    دود وگازهای متراکم ودوکش ها بخواب  رفته بود مسافران

    کم کم بسوی در خروجی هجوم میاوردند بیشترشان خواب الوده بودند

    قطار شب از جنوب میامد همچنانکه میگذشتیم لبخندی میزنم ، او

    روبرویم نشسته درنگاهش تردید، دودلی وعشق دیده میشد.

    قطار سریع از میان ایستگاها میگذرد وچهرهای منتظرخیره به پنجره

    مینگرند ، من درخروشم در شرف آنم که درمیان شهر بشکفم، مانند

    یک پوسته صدفی .

    در پهلوی او نشسته ام قطار به آهستگی ایستاد درتمام مدت که

    میخواستم پیاده شوم از پنجره به بیرون نگاه میکردم ، شهر بچشمم

    زیباتراز قبل میامد شاید بواسطه خوشبختی بزرگی که داشت نصیبم

    میشد ! با او نامزد شده بودیم حال خیال میکردم که منهم جزیی ازاین

    سرعت هستم تا به میان شهر پرتا ب شوم .

    تا حد زیادی بدنم بی حس بود همه عجله داشتند من آرام درگوشه ی

    ایستاده بودم همه شوق بودم وهمه پرواز گویی یک پرنده بودم که

    میخواست با بال عظیم خود آسمان بزرگ را طی کند، آرزو داشتم

    بال داشتم تا باین پرواز ادامه میدادم .ایکاش قطار زودتر برسد !

    هیچ چیزی نمیخواستم آن همبستگی که ما دونفررا بهم پیوند داده بود

    وهمه شب روبروی هم نشسته بودیم واز آرزوهایمان میگفتیم ، هنوز

    در سینه ام میگشت هیچ قدرتی نمیتوانست آنرا از من بگیرد .

    آرزوهای زیادی بر وجودم حاکم بود کنار سکوی قطار پیاده شدیم

    بانتظار آن بودم که دست مرا بگیرد وبا خود به خانه اش ببرد وبگوید

    که این نخستین دختری است که دوست دارم وباید پیوند مارا بپذیرید !

    اما ، او دستهایش را درجیب شلوارش فرود برد کیف کوچکش زیر

    بغلش بود ذهن من هیچ چیزی را قبول نمیکرد او بی توجه به آنچه

    که در سر راه ما قرار خواهد گرفت درباره سرنوشت وآینده ماگفته

    بود ، حال خیلی خونسرد وراحت گفت :

    خوب ! رسیدیم ، فردا ترا خواهم دید ،

    من مانند یک کودک شیر خوار که از سینه مادر جدا میشود درکناری

    راه میرفتم ، از کدام سو وبه کجا ؟ امروز که آن گذشته ها را بیاد

    میاورم دراین فکرم که هیچگاه نتوانستم ببینم چشمان او چه رنگی دارد؟

    وعقیده راسخ او نسبت به انتخاب من چگونه بود ؟ .

    بی هیچ هدفی راه میرفتم به هنگام عبور ازچهارراه ناگهان پرید ومرا

    گرفت ونگاهم داشت ، آه مگر چقدر به زیستن وزنده ماندن من علاقه

    داشت؟! ……. از یادادشتهای روزانه

    ثریا/ اسپانیا

     

  • رژه فیلها

    رژه شیر ها تما م شد نوبت فیلها رسید که دسته ه دسته ویا چند تا چند

    در ردیفها وفرمهای مختف رژه رفتند ، رژه آنها هم تمام میشود ،

    دستهایم را تکان میدهم ودرانتظا راین هستم که زیر پای یکی از آنها

    له شوم یا تبدیل به یک لکه کوچک گردم ، آخ که چه دنیا دنگی !!

    دنیایی که گروهی بزرگ از تاریخ نویسان کوچک وهنر پرور مد ام

    این دنیای پر نقش ونگار تاریخ رااز تار وپود پندارهای خود رنگ

    وروغن داده اند . امروز فیلها گله گله بیرون ریخته اند وهرچه که

    زیر پایشان هست لگد مال میکنند وجلو میروند عده ای دست به دامن

    آن ماهیگر بدبخت شده اند که آنرا مانند سنجاق به سینه شان نصب –

    کرده اند ، امروز تاریخ نویسان باید درتاریخ بنویسند ، رژه فیلها و

    رژه شیر ها ، نمایش سیرک باید ادامه داشته باشد مانند یک فیلم

    چند ساعته ترا روی صندلی میخکوب کند.

    با چه زحمتی خودرا از حاشیه خیابان به خانه رساندم درمیان انبوه

    لیوانهای شراب وآبجو وسوسیهای گاز زده  وشیرینی هایی که تنها

    روی آنرا لیسیده اند وپس مانده حیف ومیل شده ثروتمندی که غذارا

    فقط بنا بر عادت میخرد ومیخورد نه بخاطر گرسنگی.

    همه شادی میکردند وبرای فیلها دست تکان میدادند روزنامه ها

    به هوا پرتاب میشد بیشتراز تب وتاپ برندگان فوتبال جهانی ،

    حال دنیا دوباره به دنبال ساختن یک قهرمان دیگر است آنهم در

    زمانیکه دنیا میرود تا قهرمانان واقعیش را فراموش کند.

    زمانیکه آدمهای فرومانده رابا رنگ اوهام وخیال بزک کرده وبه

    قالب قهرمانان نام آور درمیاورند ، روسپیان رسوارا رنگ عفت

    وتقوی زده ؛ دزدان ونابکاران وآدمکشان را مردان بزرگ لقب

    میدهندوبر تن آنها لباس نگهبانی میپوشانند با کوشش فراوان بر پشت

    یقه آنها پیام الهی را بسته اند.

    تاریخ وقدرت وعزت آن بازیچه دست عده ای بی هویت شده است

    که مانند برگ چغندر بیرحمانه آنرا برگ برگ کرده درآخوربعضی

    از حیوانات میریزند.

    تاریخ فردای ما درباره وقیع امروز چه قضاوتی خواهد کرد؟.

    ثریا/ اسپانیا

  • دنیای ما

    روزها آمدند ، روزهای پر دروغ پر فریب

    روزهایی که آواز ما چون حباب در هوا گم میشود

    روزهایی که چشمانمان ما به روی هر پیکی میلغزد

    آنرا چو هوای تازه میبلعد

    آن روزها آمدند

    مردمک چشمم تا صبح بیدار ماند

    هر صبح با آفتاب شادی بر میخیزم

    وبه دشتهای ناشناس سفر میکنم

    وشبها باخیال جنگل بی حرمتی بخواب میروم

    آن روزها آمدند

    آن روزهای قیامت  وخاموشی دلها و…سکوت

    آن روزها

    که درهوای پر سوز وپر آتش وبوهای کثیف

    باید به پنجره بسته

    خیره شد و سکوت کرد

    آفتاب آرام آرام بر لب بام می نشیند

    وبر گ درختان پیر را جان میبخشد

    ومن درفکر فردایم

    فردای گیج ، فردای بیحوصله گی

    در فکر باغچه سمی با گلهای خشکیده ام

    آن روزهایی که آرزویشان را داشتیم

    آمدند

    آن روزهای حیرت وفریب ، میان خواب وبیداری

    دیگر سایه ها رازی ندارند

    وهیچ جعبه ای سر بسته ومرموز نیست

    دیگر درهر گوشه دنیا میتوان فسانه هارا

    دید وخواند

    امورز حتی از روشنایی روزهم باید ترسید

    دیشب خواب گل شمعدانی دیدم

    با برگهای مصنوعی ورنگ قرمز مصنوعی

    اکنون تنها هستم ، تنها

    میان دریایی از فریب

    —————–              ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه