Author: Soraya

  • عروس فراری

    مهری را سالها بود ندیده بودم  وچه بسا شکل اورا فراموش کردم بر حسب تصادف توی خیابان اورا دیدم مرا بوسید وگفت :

    ببین پس فردا به یک عروسی بزرگ دعوت داریم تو هم بیا من کارت اضافه دارم !

    گفتم منکه آنهارا نمیشناسم ، گفت عیبی ندارد ، اقدس خانم هم هست اونم لیاس عزاشو  درآورده وبه عروسی میاد من اونقدر تعریف تورا کردم که همه مشتاق این هستند که تورا ببیند.دروغ میگفت : مهری همیشه در مدرسه از من فرار میکرد با آن چشمان لوچ وخودش بینهایت زشت بود نوک زبانی هم حرف میزد مدرسه راتمام کردو رفت هنرستان ودرس معلمی خواند وشد معلم وسپس ناظم وبعد همین یک شوهر پیر گیر آورد اما پولدار هروقت هم مرا میدید یک پشت چشمی نازک میکرد وراهش را میگرفت ومیرفت حالا مرا به عروسی خوانده آنهم عروسی بزرگان؟!

    فرداشب یک پیراهن مشکی پوشیدم یک گردنبد مروارید بدلی هم انداختم به گردنم وبا او رفتم به همراه شوهرش وراننده !!!

    مهری از جلو میرفت وبا یک یک دست میداد ومنهم به دنبالش روان بودم سرم را تکان میدادم پچ پچ ها شروع شدمردی آراسته با کت وشلوار سفید وکراواتی به رنگ شیر جلو آمد خم شد دست مرا بوسید وگفت : خوش آمدید ما خیلی تعریف شما وهوش وذکاوت وزیبایی شمارا از این بانو شنیده بودیم .

    منهم گذاشتم طاقچه بالا مانند آدمی که دو دانگ صدا دارد میگویند بخوان او میگوید نه منهم جلوی اینهمه آدم ناشناس بجای اینکه خودمرا گم کنم ودستپاچه شوم حسابی گذاشتم طاقچه بالاو گفتم این توبمیری از آن توبمیریها نیست چطور شد ناگهان جمعی ناشناس مشتاق دیدار این بنده حقیر بی نقصیرشدند؟

    آن مردهنگامیکه از اشتیاقش با من حرف میزد ومیگفت همیشه دلم میخواست شمارا ببینم ! گفتم » هه ، هه، هه؛

    هرکس هرچه میگفت  درجوابش میگفتم هه ، هه، هه،

    خدایا حالا تکلیفم با این جماعت ناشناس چیست همه حیوانات قلعه دور تا دور روی صندلی ها نشسته بانتظار تماشای هنرپیشه ها بودند عینهو یک سیرک ،مهری هم گم شده بود

    من قافیه را نباختم عده ای مرا تماشا میکردند گویی ستاره ثریا از آسمان نا گهان به زمین آمده واین سیرک را غرق روشنایی کرده است.

    چشمم به جراح معروف افتاد ،  آه ، اونم از ایناست؟ گفت به به به

    راستی اینم اسمه که تو روی خودت گذاشتی ثریا یک ستاره تنها خارج از منظومه خود آن دوردورها افتاده ، دیدی ثریا زن شاه هم شانس نداشت وبد آورد ، حال اقدس خانم را نگاه کن!

    گفتم چکار کنم پدرم شاعر بودوهمیشه میخواند نام این دختر ثریا کن بیاد دختر من .

    و…در دلم به آن ماهی که داشتند با قربانگاه میبردند گفتم بدبخت بیچاره بیکار بودی از آن سر اقیانوس شنا کردی وخودترا دردهان کوسه انداختی ؟ عروس گریه میکرد.

    من زیر لب میخواندم : دختری آنجا نشسته داره گریه میکنه/گلدون یاسش شکسته داره گریه میکنه /دیگه بر اسب سفید آرزوش سواری نیست/ دیگه فانوس نگاهش پی هیچ یاری نیست. دختری …….

    سیرک خوب وتماشایی بود به رفتنش میارزید!

    ثریا. ستاره تنها !!!!!

  • باز آمدی

    خیر مقدم ای مرغ خوشخوان باز آمدی

    بر فراز کلبه ما نغمه پرداز آمدی

    مرغ دل درسینه از شوق صدایت می طپید

    وه چه خوش گرم و سرور مست آواز آمدی

    بیشه های هند وافریقارا گرفتی زیر پر

    وز فراز  کوه ودریاها بپرواز آمدی

    ارمغان از این سفر مارا چه آوردی بگوی

    بعد چندین سال  هجران کز سفر باز آمدی

    رازهایی را کز دگر مرغان شنیدی باز گوی

    چون تو مارا پیک و محرم راز آمدی

    آوازت سخت جانبخش است امسال ای عزیز

    خود  مگر اینبار از گلزار شیراز آمدی

    از مزار حافظ شیراز همتی خواستی

    کز بیان معرفت در کار ، اینجا آمدی

    وز سر اخلاص الحمدی به سعدی خوانده ای

    کز بیان معرفت تفسیر گوی ونکته پرداز آمدی

    آفرین ها برتو ای میهمان بی آزار من

    محترم رفتی وبا تجلیل واعزاز آمدی        ثریا/ اسپانیا

  • بهار شاعر

    انگلیس ، در جهان بیچاره ورسوا شوی

    زآسیاب گردی واز اروپا ، پا شوی

    هرکجا دیدی جوانمردی وطن خواه وغیور

    از میان بردیش تا خود درجهان آقا شوی

    هرکجا گنجی نهان ، یا ثروتی بوده عیان

    حیله ها کردی که خود آن گنج را دارا شوی

    ——–

    عهد اما گذشت مکر  چنگیزی رسید

    دورغزان رسید مگر سنجری نماند

    روز آئمه طی شد ودرپیشگاه شرع

    جز احمقی ومرتدی وکافری نماند

    گیتی بخورد خون جوانان نامدار

    وزخیل پهلوانان کند آوری نماند

    ——-

    هست ایران مادر و وتاریخ ایرانت پدر

    جنبشی کن گر ترا ارث از پدر یا مادر است

    خسروان پیش نیاکان تو زانو میزدند

    شاهد من صفهء شاپور ونقش قیصر است

    …………..

    اشعار از : شادروان محمد تقی بهار

  • خاک !

    او پرسید :

    آیا روزی به وطن خود برمیگردی ؟ اگر همه چیز عوض شود ؟

    گفتم نه ، هیچگاه ، هیچگاه ، من باخاک وسر زمینم مشگلی ندارم با مردم مشگل دارم ونمیتوانم مردم ودنیا را عوض کنم ، من انسانم وراه انسانیت را تا امروز پیموده ام از همه کوهها وسنگلاخها وبیابانهای خشک مملو از خار مغیلان گذشته ام کسی نبود ، هیچکس نبود غیراز خودم.

    امروز چهره زیبایم و جوانیم به دست رهزن سالها به یغما رفته بی آنکه توانسته باشم از آن بهره مند شوم انبوه موهای سیاهم به سپیدی نشسته و….از همه مهمتر درکشتزار زندگیم هیچ شیاری نیست.همه چیز بخشکی رسیده آنهم دراین صفحه روزگار که چیزی به غیراز جلوه ها ونمایش ها عرضه نمیشود. انسانها گم شده  مانند گیاه رشد کرده وتولید مثل میکنند دیگر چیزی نیست که بتوان به آن امید بست . حتی ستارگان درآسمان گم شده اند. نه ، نه !

    دیگر هیچگاه روی آن سر زمین را نخواهم دید دیگر هیچگاه درکوچه های داغ آن گام برنخواهم داشت یک سایه ، یک تاریکی روی همه چیز را پوشانده است .

    خورشید دراینجا هم میدرخشد ومن هر روز صبح دربرابر او خم میشوم وتعظیم میکنم اما دیگر هیچگاه آن قله سپید پر برف وآن دیوپای دربندرا نخواهم دید.

    من در دوران طلایی دنیا درآن سر زمین زیستم وزندگی کردم

    روزی در جوانی نامم بر قله توچال نوشته شده بود به کوهنوردی میرفتم دست در دست همسرم دیگر هیچگاه آن راه را نخواهم دید ونخواهم توانست راه هفت حوض وآبشار دوقلو را پیدا کنم .

    تونمیدانی نرفتن ونرسیدن چه دردبزرگی است ودفن شدن درخاک غریبه چه رنج آور است .

    پرسیدم : تو چی ؟

    گفت در انگلستان به دنیا آمدم از یک پدر اندالوز ویک مادر اهل باسک ، اما وطنی ندارم هیچگاه نه انگلیسی بودم ونه اسپانیایی ، منهم بی وطنم وبی خاک مانند تو !؟ منهم مشگلم با مردم زمانه است .

    ثریا. اسپانیا/ پنجشنبه 30 ژوئن 2011

     

  • ماجرای یکروز

    چشمان نمی بینند ، یکی پرده اش پاره شده ودیگری احتیاج به ععمل دارد  با اینهمه میخواهی مانند همیشه بدون کمک دیگران بکارهایت برسی خانه را تمیز کرده خوب هم تمیز کرده ای ؟! پس این گرد وغبار ر وی میز شیشه ای از کجا آمده واین قطره های شیر چگونه  روی آن جا خوش کر ده است ؟ میروی سر یخچال تا ببینی برای ناهار چه چیزی بقول فرنگیها ( بسازی ) یخچال دیفراست شده آب همه جار فرا گر فته است  جعبه سبزیجا لبریز از آب است و گوشت چرخ کرده آنجا بتو دهن کجی میکنند  باید  ترتیب آنرا بدهی صبح دوش گرفته ای وتمیز وخوشبو حال باید با پیاز وگوشت دوباره خودت را خوشبو سازی ماشین لباسشویی ناگهان از کار میایستد ، چی شد؟ دستت به دکه ای خوردو آب از زیر آن روان است  ، آنجا درون فنجان چیست ، آهان یک تی بگ چای برای آنکه آنرا روی چشمانت بگذاری تا باز شوند! زیر پایت چیزی صدا میکند  دیروز خانه را خوب تمیز کردی برق انداختی اینها چییست ، آهان کورن فلکس صبح روی زمین ریخت وتوآنرا ندیدی …..

    همه چیر را روی میز میگذارم  زنگ درب به صدا درمیاید یک پاکت پستی سفارشی درونش یک پلاک برنجی  باید آنرا به درخانه ۀآویزان کنم ؟ صدای تلویزیون ناگهان بلند  میشود دریونان شلوغ شد مصر دوباره بپا خاست وبمبی درفلان هتل فلان کشور ترکید مرگ مرگ مرگ وخون  حال گوینده میگوید این شیر سویارا بنوشید تا قوی شوید  واین کرم را به بدنتان بمالید تا پوست شما مرطوب بماند .

    دلم میخواهد روی یک نیمکت خنک دراز بکشم وکتاب بخوانم > برایت متاسفم خانم ، نه نیمکتی هست ونه کتابی درجه حرارت به سی ونه رسیده از هر سوراخی آفتاب بتو سلام میگوید آفتابی که درزمستانهای سرد به آن احتیاج داری نیست هر صبح تابستان خودش را روی تو پهن میکند .

    همه چیز را رها میکنم بهم میریزم ومیروم روی تخت دراز میکشم چشمانم را میبندم بدرک هرچه میخواهد بشود  من به قصه هایی درذهنم میاندیشم که میخواستم آنهارا بنویسم  ، حال نمیتوانم به آنها جان بدهم.

  • فرار هزاران از باغ

    از آتش گذشتند با جان پاک

    که پاکان از آتش ندارند باک

    بیا ساقی آن می که چون بنگیریم

    زخون سیاووش یاد آوریم

    به من ده که داغ دلم تازه شد

    سر دردمندم پر آوازاه شد

    شعر : از هوشنگ ابتهاج » سایه «

    شب گذشته اورا درخواب دیدم : گفت باید بروم ،

    وامروز فهمیدم که بلبل باغ مارا نیر فراری دادند ، او احتمالا هیچگاه آنچه را که درباره اش مینویسند نمیخواند من اورا بسیار دوست دارم  باو ارج میگذارم وستایشش میکنم هم چون خدا .

    خود آگاهی او از حقیقت ودانش او درموسیقی ما بی نظیر است .

    امروز تاریکی همه آسمان ایران را پوشانده  آبهای باریک نیز کم کم خشک میشوند وستارهای دریایی وحبابهای کف آلود که فرزندان مادران غیر طبیعی میباشند روی عرضه موسقی ما ناتوانی خودرا نشان میدهند.

    او هرجا باشد صدایش را از دور دستها بگوش دلدادگانش میرساند او مفهموم انسان وانسان بودن را بخوبی میداند او دراجتماع ما زندگی کرد وآنرا شناخت اما شخصیت خودرا حفظ کرد .

    اورنجیده است واز اجتماع به دور با وجود آنکه حقیقتا میتوانست در

    عالیترین اجتماعات خودرا بنمایاندویا درخیمه ها فریاد بکشد ،

    ———–

    تنها این قلب کوچک که هنوز عشق درآن پا برجا است

    در پرتو صدای تو میطپد از زیر برف ومه وآتشفشانها

    فوران میکند چون سحر گاه

    و تو رنگ شرم را چهره دیوان قلعه خواهی دید

    به کجا میروی؟

    ثریا/ اسپانیا/ تقدیم با مایستروی آواز ایران  محمد رضا شجریان

     

  • همه دراین امیدیم که ….

    تو گفتی  ، امید هاست درنا امیدی

    من قلبم را به شاخه مهربانیها آویخته بودم

    روحم را به گلهای خوشبو قرض میدادم

    با دستهایم پیغام بوسه را میفرستادم

    چه شد ؟ ناگه ، حریم حرمت ما برباد رفت ؟

    دوشینه شب ، اورا درخواب دیدم

    نه ترا

    اورا بوسیدم ، نه ترا

    در سایه روشن صبح

    او بامهربانی مرا خواند

    حس پاک عاطفه درسینه اش هنوز جریان داشت

    او از تبار انسانهای بزرگ است

    او با قصه های دروغین

    ذهن مرا پرنکرد

    قصر بلور رویاهایم را ، آلوده نساخت

    اورا بوسیدم ، برخاستم

    وگفتم :

    همین آرزویم بود ، همین

    که لب برلبت تو بگذارم وجان بدهم

    دستهایم دردستهایش باقی ماند

    و…..این کدام بشارت است ؟

    ————————-

    ثریا / اسپانیا/ سه شنبه

  • فاووست

    نمیدانم این نوشته هارا کجا خوانده ام آنرا درمیان کاغذ پاره هایم پیدا کردم :

    ژنرال ، فرمانده هنگ فریاد میزد که ، هیچ سرباز حرامزاده کثیف بی پدر ومادری به خاطر اینکه برای کشور کثیفش خودرا بکشتن داده است ، درجنگ پیروز نشده ، همیشه در جنگ آن حرامزداه بی پدر ومادری پیروز میشود که سایر حرامزاده های بی پدر ومادر را میکشد ! .

    ——

    من تاکنون هیچکس را ( مانند آن حرامزاده) ندیده ام که بدینسان عاشق نفس خود باشد یعنی به آن اندازه خود پرست است که نفس خودرا چون یک مفهوم واحساس فرهنگی تلقی کرده وتمام کوشش او پیروی از همین نفس کثیف میباشد تا باان بتواند سایرین را بکشد

    او حتی اگر خارج از مرزهای عادی زندگی هم قرار بگیرد باز لذت وعظمت این نقش برایش سازندگی است ، اونه جوانان امروزی را درک میکند ونه میتواند به احساسات آنها پی ببرد همه چیز او خلاصه میشود در اوج شهرت وشهوت او هیچگاه نمیتواند این لحظه را پیش بینی کند یا حتی در مورد آن بیاندیشد ویا حدسی بزندکه روزی از پای خواهد افتاد .

    آن سگ مفلوک وبیچاره با آن زندگی نامه ای که از روز اول وروزگار جوانی بر پیشانی خود ودیگران چسپانیده است وهمیشه مشغول شخم زدن وشیار کردن خودش بوده است .

    گاهی مذهبی / درپی نجات روحش وتایید روح گمشده اش وآیزان کردن خود مانند یک یقه لباس به سینه دیگران وگاهی درکسو ت یک معلم که میداند چیزی نمیداند تا به دیگران بیاموزد ویا یاد بدهد.

    تنها با نیروی کلمات  و بازی زبان که آنرا سر لوحه فرهنگیش قرار داده و  مملواز ریا ودروغ بوده در قلب دیگران خانه کرده ودرخانه دیگران لانه .

    روح من بارور است وبیمی از رنج روزگار ندارم هستند مردمانی نظیر او که تنها دنیارا برای خود ونفس خود میخواهند هرچند بعنوان چرخ پنجم درشکه درپهنه زندگی انگل وار بچرخند .

    خوشا بحال بچه های قدیمی شهر ما که ذهنشان پاک وقلبشان مالا مال از مهر و مهربانی وعشق بود این روزها آنها پنهان شده اند وجای خورا را به علفهای هرزه ای داده اند که باآب سمی وزهر آلوده رشد کرده اند ، آنها مفهوم انسانی یک انسان را با انسان دیگر نمیتوانند به درستی درک کنند. 

    ثریا/ اسپانیا/ از : دفتر یادداشتهای روزانه سال دوهزارو چهار

     

     

  • معلم ده .بقیه

    او تعریف کرد ، شب اول به اطاقی که برایم آماده کرده بودند رفتم وهنگامیکه رختخوابم را برای خوابیدن پهن کردم ، ناگهان یک عقرب بزرگ در میان لحاف دیدم از شدت وحشت آنچنان فریاد کشیدم که همه سراسیمه به اطاقم آمدند وهنگامیکه عقرب را دیدند ،  پوزخند زدند وسپس عقرب را بادست گرفتند وبردند ، تا صبح روی تشک از ترس میلرزیدم .

    فردای آنروز به در خانه یکی یکی از اهالی رفتم واز آنها خواستم که وسط میدان جمع شوند عده ای به زور وزنهای بچه بغل آمدند، کد خدا هم دستهایش را زیر بغلش گذاشته وجلوی همه ایستاده بود

    گفتم من آمده ام به بچه های شما وزنهایتان درس بدهم اجازه نامه هم از وزارت فرهنگ دارم من برای کمک بشما آمده ام ، همگی یک نگاه مسخره ای بمن انداختند وراهشان را کشیدند ورفتند .

    ملای ده در مسجد قدیم داشت وعظ میکرد وقرائت درس میداد کدخدا آمد وگلت :

    بی بی جان ، اول یک چادر سرت بیانداز بعد برو از آقا اجازه بگیر ایشان صاحب الاختیار ما هستند!

    به نزد آقا رفتم دوزانو روی زمین نشستم وگفته هایم را بعرض رساندم ایشان پس از فرستدان چند صلوات نگاهی به هیکل وپک وپوز من انداختند وگفتند:

    باید به عرض سرکار علیه برسانم طبق قرار داد خداوندی زنها باید درخانه وزیر دست شوهرانشان باشند واگر پسری داشتند به مکتب میاورند ودختران نیز کنار دست مادرانشان درس خانه داری وشوهر داری یاد میگیرند شما بیخودی زحمت کشیدید واین همه راه آمدید اینجا همه کار میکنند ووقت اضافی ندارند که به فرمایشات شما گوش بدهند درس خواندن بخصوص برای زنان ودختران گناه است ، میفهمید ؟ گناه .

    ورو به کد خدا کرد وگفت :

    این مکرمه را راهی شهر کنید تا بخانه شان برگردند وپشت مبارکشان را بمن کردند ومشغول تسبیح انداختن شدند .

    همان شب سوار اتوبوس شدم از دور صدای واق واق سگهارا میشنیدم که به دننبالم پارس میکردند.

    سالهای بعد سپاه دانش وسپاه بهداشت به بیشتر دهات رفتند و…….دیگر ذکر مصیبت است

    یاد دوستم بخیرکه نتوانست به آرزویش برسد .

    ثریا/ اسپانیا/ از یادداشتهای روزانه

  • معلم ده

    توی این دنیای بزرگ ، خیلی چیز ها هست که آسان بر زبان میایند ومیشود درباره اش فکر کرد ومیبینید کاری ندارد ، اما هنگام عمل تازه میفهمید که بلی ، این کار کار حضرت فیل است وبایدمعروف خونه ای بسازی که فیل توش بره

    در آن روزها مدرسه وروزهای بیخبری ، دوستی داشتم که خیلی قلدر بود وبزن وبهادر ، اگر زنده است یادش بخیر اگر هم به رحمت خدا رفته در پناه فرشتگان بارگاه الهی باشد>

    بگذریم این دوست ما خیلی الدروم بلدورم میکرد ومیرفتفت روی صندلی میایستاد وحرفهایی را که برایش گفته ویا نوشته بودند برایمان میخواند ، ما هیچ سر از حرفهای اودر نمی آوردیم ، تااینکه کلاس نهم راتمام کرد وتصدیقش را گرفت وگفت

    من دارم میروم به یکی از دهات قزوین تا معلم شوم باید ذهن این دهاتیهارا روشن کرد ، حالا ما دهاتیهارا داخل آدم حساب نمیکنیم باید به آنها یاد بدهیم که آنها هم آدمند وحق دارند فکر کنند وحق دارند هرگونه که میل دارند زندگی کنند ( بگمانم زیادی کتابهای گئورکی ویا تولستوی را خوانده بود

    او با تصدیق کلاس نه روانه ده شد تا بقول خودش شاخ غول ر ا بشکند وبما ناز نازیهای نشان بدهد که یک زن یا یک دختر تنها هم میتواند تصمیم بگیرد وکار کند الزاما هم نباید دریک دفتر شیک وپیک پشت میز بنشیند میتواند کنار دهاتیها بخورد وبخوابد ، اورفت

    بعد از ده روز سر وکله اش پیدا شد ، زار و ونزار گویی از زندان قزل حصار گریخته بود وخودش را بما رساند ، پرسیدم چی شده ، مدرسه چطور بود ؟ گفت ؟ چطور بود ؟ جهنم بود

    گفت ما خیال کردیم دهاتیها چیزی سرشان نمیشود  وهرچه هم اوبگویداگر چه راست باشد میگوییم ..وولش دهاتی است سرش نمیشود ویادمان  میرود که اگر همین دهاتی ویرش بگیرد آنچنان سئوال پیچت میکند وچنان دروغها  واشتباهاتت را سر بزنگاه توی صورتت میزند وچنان خرخره ات را میچسپد که مثل خر توی گل

    وا میمانی. بقیه دارد

  • اورتانسیا

    اورتا نسیا ، چه نام زیبایی ، نام یک گل  وچه خوش آهنگ ، اما تو هیچگاه روی خوشبختی را ندیدی گمان هم نبرم ببینی ، دربدبختی زاده شدی ، درکمپ نازیها بتو تجاوز شد ترا رنج دادند هنوز آن شماره لعتنی چهار رقمی روی بازویت دیده میشود

    با آمدن یک شوهر ( دوگانه ) تو به یک خوشبختی نسبی رسیدی اوترا دوست داشت از تو حمایت میکرد به همانگونه که از معشوق حمایت میکند تو نیز باو عشق داشتی اما این خوشبختی خیلی زود تمام شد واو مرد.

    اورتانسیا ، تو زیبایی ، فرشته صفتی ورعنایی و صدها دل درگروی عشق توست  اما با خاطره همسرت و دکان کوچک کتابفروشی ومعلمی سر خانه زندگیت را اداره میکنی همسر تو یک دیپلمات بود امروز درکوچه که راه میروی زنها به تو بدجوری نگاه میکنند ومردها تا مدتها چشم به دنبالت دارند  ، تو نمیدانی زندگی در تنهایی وبیوه گی آنهم دریک شهر بزرگ وغریب چه دردناک است .

    خوان خوزه ، روح کلیسا ، روح مذهب همه جا حضور دارد آن آدم دورو کارکشته با استعداد وبه رسمیت شناخته شده درخدمت دینش ایستاده او خواست کلیسارا بر آورده میسازد وکاری به شکست دل تو وروح دیگران ندارد.

    آندره ، با وقار  ومتانت یک کارخانه دار بزرگ وموفق یک مرد امروزی وبه صورت بسیار وسیعی آمیخته با حس طنز وشوخی زندگی را میگذراند او گشاده دست وگشاده دل است گابریلا همسرش سخت مومن وپرهیزکار است همه روزاو به عبادت میگذرد !

    آندره حاضر است بخاطر تو ،ا زهمه چیز دست بکشد حتی از کارخانه اش ، چون گابریلا با کلیسا وکارخانه یکی هستند !

    آندره دلداده توست ، توهرشب اورا بخواب میبینی با او عشقبازی میکنی وبه هنگام صبح همه چیز محو میشود نابود میشود وتوتنها باعمه پیرت که او نیز با اعتقادات سر سخت خود میخواهد ترا در کنج خانه زندانی کند راه میایی ، تو دلت میخواهد آندره ترا درآغوش  بگیرد درعین حال به خاطره همسرت وفاداری بی آنکه مزه عشق را چشیده باشی گریه میکنی ، رنج میبری روحت دردمن است ، جایی نداری بروی تا برایت دعا کنند و…………

    خوان خوزه روح خشک کلیسا آن مرد بلند قد با لباس خاکستری وسبیل سیاه با کلاه بلندویک کیف بزرگ حاوی اسلحه همه جا تو آندره را دنبال میکند وحمایتگر گابریلاست .

    اورتانسیا ، فرار کن ، با آندره فرار کن ، جایی برو که کسی مزاحم عشق نباشد سر انجام دراین دنیا جایی پیدا میشود که تنها عشق حاکم است ، برو جایی که هنوز مغزها شسته نشده اند وهنوز در طپش دلها عشق غوطه میخورد.

    تو نجیبی ، با احساس ، انسانی ودلت میخواهد به همه کمک کنی ، اما کسی به کمک یک زن بیوه زیبا وتنها احتیاج ندارد .

    چرا اینهارا برای تو مینویسم ؟ اروتانسیا به سرنوشت تو علاقه مندم تونجیبی با احساسات نهانی ومتضاد.

    از یادداشتهای قدیمی /

    ثریا / اسپانیا

  • شب سن خوان !

    شرط است که چون مرد شدی ، خر باشی

    خالی تر وناچیز تراز بشر باشی

    بهر روی دراین شب باید آتشی در کنار دریا بیافروزی وراس ساعت دوازده پاهایت را درون دریا بگذاری واگر میتوانی دردریا شنا کنی وسپس با بدن خیس خود سه بار از روی آتش بپری وآرزوهایت را بر کاغذی نوشته درون آتش بیاندازی واگر میتوانی تا صبح کنار آتش بنوشی وبخوری ولذت ببری .

    » به گمانم آتش ایزدی ویا چهار شنبه سوری مارا دزیده باشند« واز آب دریا یک شیشه را بخانه بیاوری وخانه را نیز شستشو دهی ….درغیر اینصورت سال بدشگون ونحسی را خواهی داشت !

    حال اگر مانند من فلک زده از دریا دور بودی ودریک آپارتمان فکنسی مجبور به زندگی هستی واتومبیل هم نداری  ، راویان شیرین گفتار وجادوگران وفال بینان این موضوع را نیز حل کرده اند »

    لگنی را پرا ز آب میکنی ونمک درونش میریزی ( نمک از دریا آمده باشد نه از چین ) ویک بشقاب را کنارت میگذاری آرزوهایت را مینویسی روی یک کاغذ نوشته  میگذاری در بشقاب وچند برگ بو هم رویش میگذاری که خوشبو شوند! چند سکه هم کنارش میگذاری » میبنی سکه همه جا هست « !

    کمی دارچین که سمبل سکس وعشق وجسارت است است روی آن میپاشی وروی همه آنها یک شمع قرمز روشن میکنی وسر ساعت دوازده پاهایت را درون لگن گذاشته سپس از روی شمع میپری (همان کاری را که ما در شب چهارشنبه سوری  اینجامیکنیم ) !

    حال ای جان جانان چون بخود بنگری مبینی که تازیانه خرافات وحماقتها جان ترا دربر گرفته وچون بخود آیی دیگر ترا نیازی به علم ومعرفت وشعور نیست ومجبور نیستی که عمر خودرا درراه مدرسه تمام کنی .

    درگذشته میگفتند نان داد ن کارمردان است امروز کارها برعکس شده زنان نان آور خانه شده اند ومردان به پشت میخوابنند تا شیطان رجیم که اول رحیم بود سپس بخاطر توهین به آن روح بزرگوار نقطه جین را مانند خال مهرویان زیر ح گذاشته اند  ، مشغول دانه کاشتن ودانه فروکردن است ، آنهم دانه های انتظار .

    هرجا که دریا نباشد واقیانوس ، دریای خون روان است .

    شب سن خوان مبارک باد !

    ثریا. اسپانیا.

     

  • فارغ التحصیلان ما

    چند روز است نمیدانم که این مصرع شعر از کدام شاعر بدبخت

    گمنام ومفقودالدیوان است که برزبانم جاری شده :

    من ترک عشقبازی وساغر نمیکنم/ صدبار توبه کردم ودیگر نمیکنم

    آنقدر دست دردیوان این شاعر بدبخت برده شده که نمیدانی :

    زاهدان کاین جلوه درمحراب ومنبر میکنند /

    چون بخلوت میروند » آن کار دیگر میکنند« یا انکار دیگر میکنند

    چشمم بجمال مردان، به جمال فارغ التحصیل های دانشگا بزرگ –

    و بیمانند ( قم) یا ( گم )  روشن شد

    آخ که مفتخوری چه لذتی دارد آه …..منفت بردن ومست شدن

      چه عالمی دارد  آخ که کره خر به دنیا آمدن والاغ رفتن از

    دنیا چه نعمت بزرگی است که خداوند نصیب این بندگان گمراهش

    کرده است

    همین یکی را کم داشتیم کارخانه امام سازی .

    آری پسرم اگرمنهم آنروزها به حرف آن باغبان پیر گوش میدادم و

    شما ها را بجای فرستادن باین مدرسه وآن دانشگاه خارجی واینهمه

    رنج وبدبختی ،  به همین دانشگاه ساخت وطن میفرستادم امروز

    یکی از شما یا آبت ..اله میشدید ، ویا روح الخدا ! ویا فلان ملای

    بزرگ آن سرزمین وراحت بر پشت مردم ساده دل سوار شده سواری

    میگرفتید مبجبور هم نبودید ساعتها توی صف اتوبوس یا قطار بایستید

    آه … خوش عالمیست عالم خریت ، صاحب این علم از خود آگاه

    نیست آن غلبه عشق به مفتخوری است که اورا مست میکندوآنچه که

    اورا مست میکند ، گناه نیست

    همه دنیا غلام اویند ، بهشت جای اوست باحوریانش وشرابش …

    وزندان جای عالمان ، توانگری برای اوست وبی بضاعتی وبدبختی

    متعلق به صاحبان تفکر  ،

    آه بر سر گرد خجالت دارم ودل درحسرت شیطان وپیوند بستن با

    سکه هایش. 

    الخرالثریا. از بلاد کفر

  • پنجاه سال بعد !

    اگر آن روزها بزرگترین پیشگویان وجادوگران بما میگفتندکه :

    شما از یکدیگر جدا خواهید شد وپنجاه سال بعد دوباره یکدیگر را خواهید دید ، بطور قطع ویقین از خنده روده بر میشدیم ولابد اودر دلش میگفت :

    پنجاه سال دیگر من باین دختر نگاه هم نخواهم کرد ، دارم بسرعت پیش میروم وپله های شهرت وترقی را طی میکنم ، روزگار خوشی درانتظارم هست !

    و…پنجاه سال بعد آمد ، ودرکنار من وبچه ها ونوه هایم نشست ،

    این او بود؟ نه ! این او نبود که تصویرش درذهنم میدرخشید ، آن نقش واقعی خیال من نبود ، پیکری مصنوعی گویی از موم ساخته شده بود ، مومی به رنگ کهربا ، دیگر آن چشمان براق وشوخ نمیخندیدندوآن دهانی که من آنهمه دوست داشتم بکلی از بین رفته بود آن خال زیبایی که بر بالای لبانش وروی سبیلهای براقش بود ، نیز گم شده بود دستی همه را شسته بود ، صورتی مقوایی ، پیکری درهم شکسته بی هیچ احساسی .

    همه چیزش به یغما رفته بود او در عشق وشور وعاشقی بی نهایت افراط کرده وخودش را غرق کرده بود، پله هارا بالارفته وحال سرنگون شده بود ودرکنار من مانند یک عروسک گچی شکست.

    پنجاه سال من عشق اورا نگاه داشته وآنراآبیاری کرده بودم وحال  با این عروسک کچی  ؟!

    او شکست ، سوخت ، خاکستر عشقم را جمع کردم ودرون پاکتی گذاشتم بی هیچ بویی وهیچ هویتی وزیر لب میخوانم :

    دریغا محبت ، به دلها نپاید/ وفای تو هم دیگر با ما نپاید

    هرکجا پا میگذارم ، خاطراتی از تو دارم.

    ثریا/ اسپانیا/ یک روز دیگر !

     

  • کافه نادری

    تمام شب خواب کافه نادری را میدیدم تمام شب درخواب درباره آن مینوشتم ، یک ایمیل ، یک یو تیوپ مرا به آن روزها برگرداند.

    به کافه نادری ، محل تجمع شاعران وهنرمندان محل عشاق وپاتوق شاعران موج نو، جاییکه من هرهفته با ( او) با آنجا میرفتیم توت فرنگی با خامه میخوردیم ، پشملبا ویا کافه گلاسه ویا قهوه ترک!!

    دیگران قهوه با کنیاک مینوشیدند ، ما آخرین کسانی بودیم که کافه را ترک میکردیم ، دست دردست یکدیگر سر تاسر خیابان نادری وآسلامبول وشاه آباد را پیاده میرفتیم تا میرسیدیم به میدان بهارستان جلوی مجلس شورای ملی ، درآنجا جلوی کافه قنادی یاس میایستادیم وآخرین بوسه را از یکدیگر میگرفتیم وسپس من راهی خانه میشدم.همه عشق ما همین بود ، کافه نادری ،

    یا بعضی از شبها به میهمانی میرفتیم که خوانندگان بزرگ ونوازنده ها درانجا تجمع کرده وبزمی میاراستند ، من درگوشه ای بخواب میرفتم او مرا بیدار میکرد وبخانه میرساند ، در میان راه آواز میخواندم :

    رختخواب مرا تو پیچ پیچ ره میخانه بانداز ، ویا : عاشقی کارهر فرزانه نیست ، جز پسند دل دیوانه نیست .

    بعضی از شبهای جمعه دسته جمعی به میگون میرفتیم ودرزیر آسمان صاف ومهتابی ، هوای خنک وصدای رودخانه او ساز میزد    ، نوازندگان بزرگ موسیقی مانند یاحقی یا مرحوم بدیعی ، ویلون میزدند کسایی نی مینواخت ، جهانگیر ملک ضر ب میزد وخواننده شهیر آن زمان میخواند ، یک بزم گلهای زنده را به نمایش درمیاوردند، بی هیچ ترس ووحشت وخوفی این بزم تا صبح ادامه داشت.

    با دیدن این یوتیوپ برگشتم به آن دوران شیرین وگذشته ……..

    من ،در آن غروب بهاری

    مفهوم واژه هارا نمیدانستم 

    من با واژه  سکوت میزیستم

    شب فرا میرسید ، مهتاب میتابید ، ومارا بسوی خلسه های نامعلومی

    میبرد .

    عشق دروجودم فریاد میکشید ، اما زبانم بسته بود

    ونمیتوانستم باو بگویم :
    چقدر ترا دوست میدارم .-………

    دیگر برای همه چیز دیر شده ، هردو راه دشواری را پیمویدیم

    او مرده است ، او درمن دیگر وجود ندارد

    از یادم رفته است ، و در مغزمن تنها آن شبها وروزها وخاطره ها زنده اند

    و…( کافه نادری )!

    ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه 20/6/2011

     

  • آواز محلی شیرازی

    دختر شیرازی جونم جونم شیرازی

    وطنت بمن بفروش تا شوم راضی

    وطنو میخوای چکنی ای بی حیا امیر

    وطنو میخوام تا شوم از توراضی

    دختر شیرازی جونم جونم شیرازی

    وطنو بمن بفروش تا شوم راضی

    وطنو همه میخرند ای بیحیا امیر

    پولارو برسون تا منم شوم راضی

    میدم اونو بتو ولیکن نرخش گرونه

    پولارا بفرست تا شوم راضی

    آ….ی آلا ای دختر شیراز ی

    آ….ی الا ای امیر تاج سر من

    حلات باد آب ووخونه من

    به هر راهی که رفتی زن گرفتی

    بکن یادی از خونه ویرونه من

    آ….ی دلم دلم دلم وای وای وای

  • دنیای امروز ما

    سیستم اقتصادی غلط دنیا بهم خورده وهمین باعث شده است که همزمان همه کشورهادچار ورشکستگی مالی وتهی شدن خزانه وبالارفتن ارقام مواد وخلاصه قرضه های بین الملی شوند.

    در این بین دسته ای از دلالها ومال خورها وبساز بفروشهای ودهاتیها ناگهان به میلیونها ثروت رسیدند بخصوص درسرزمین گل وبلبل ومهد دانش وفرهنگ ما ، ومیدانیم که با این گونه ثروتمندان نوکیسه هیچکس غریبه نیست .

    همه اصل ونصب ستاره خانم را خوب میشناسند وهنوز هم خیلی هاشان زنده اند وراست راست باچشمان لوچ وکج وکوله به عزراییل چشمک میزنند.

    ستاره خانم هر تابستان خدا راهی وطن عزیز میشود وبا چند چمدان سبزی خشک وآجیل وشیرینی های بسته بندی شده وآشغال مخصوص صادرات! بر میگردد وآنهارا به یکی از همشهریان میدهد تا بفروشد او هم چند یورویی روی آن میکشد وبه خلق الله که حسرت به دل یک گزکچی هستند میفروشد.

    فقط من میدانم که این ستاره خانم چقدر دلش میخواست یک نیم تاج الماس میگذاشت روی موهای خاکستریش ودرمیان شهر میگفت که این از جدم شیرین خانم بمن رسیده است !!!!درست مانند همین دوشسهای پیر واز کار افتاده قدیمی که نیمتاجشان را گم کرده اندویا جا گذاشتند!

    ستاره خانم دشمن شماره یک پرو.ین خانم است ومیخواهد سر به تنش نباشد سایه اورا هرجا ببیند باتیر میزند ، به درستی کسی نیمداند که ستاره خانم ازکجا آمده است ؟ گاهی میگوید از ئژاد قدیمی آریایی هستم  زمانی میگوید جدم از اصفهان آمده ومادرم اهل تهران است اما واما همه میدانیم که پدرش عراقی بوده ودر کنار کوره های آجر پزی روزگار میگذرانده است ، ستاره خانم چند برادر وخواهر هم دارد که دور دنیا مشغول کارهای شریف میباشند.

    حال اگر دست به دل پروین خانم بگذاری دیگر ترا ول نمیکند وتا صبح میخواهد با قسم وآیه ترا راضی کند که راست میگوید:

    به او خدای احد وواحد وبه جدم قسم ، پدرش با شکم گرسنه وتن لخت می آمد پشت درخانه مرحوم ابوی خدا بیامرز تا لقمه ای خیرات بگیرد حالا دم دراورده تنبانش دوتا شده معلوم هم هست از کجا این پولها باورسیده درایران جاکشی میکرد وخانه اش جای زنان هرجایی بود زیر پوشش لباس فروشی ، اصلا از همون اولش تقصیر من بود که اونو بخونه ام راه دادم ،

    تورو خدا ببین این بی اصل ونصب وبی سرو پا وبی پدر ومادر چه جوری سعی میکنه به ماها که جد اندر جد اصیل وجدمان معلوم است واصل ونصب دار بودند افاده بفروشد؟! .

    حالا تاحرف بزنی یکی از پسر هاش هتل دار است دیگری نیمی از شهر دوبی را خریده وسومی میخواهد رییس کمون اروپا شود !

    پروین خانم میگفت ، میگفت ، میگفت ماهم گوش میدادیم تا ناگهان سر وکله ستاره خانم از دور پیدا شد !!!

    تا چشم پروین خانم باو افتاد ، گفت الهی قربون اون شکل وشمایلت بروم از دور با خودم میگفتم این شاهزاده خانم کیست که اینطور با وقار میاید همین الان صحبت شما بود واصل ونصبتان ونجابتان !

    بعد رو بمن کرد وگفت : نه دخترم ! همین نبود ؟  سرم  راپایین انداختم ورفتم وباخود گفتم همان بهتر که باین جماعت دمخور نیستم .

    ثریا/ اسپانیا/ از: یادداشتهای روزانه

     

  • جمعه ها

    یک عصر داغ بهاری است

    درختان بامید نسیمی خنک ایستاه اند

    غربت با من همچنان همراه است

    عصر غم انگیزی اسنت

    ما ؛ این افتادگان شب از حریر مهتاب

    چون یک غریق خسته در آبگیری تنگ

    دست وپا میزنیم

    غروب غم انگیزی است

    تنهایم ، دیدگانم بانتظار ، پشت شیشه روشن

    همه جا سبز است ، سبز درسبزی

    ونقشی ازیک صحرای برهوت ، اما سبز

    به دنبال چشمان روشنی هستم

    چشمانی که درتاریکی کویر مانند دوالماس میدرخشیدند

    آن دو الماس روشن ترا زخورشید بود

    بی تو امروز عذاب دیگری است

    با تو بودن نیز عذاب است

    دراین غروب بهاری  ، اینسان بیقرار

    های های مستان پیچیده در بن بست کوچه

    کوهها درخیال پاکیزه بودن تا مرز غروب

    اینجا، تاریک تراز همیشه است

    دریچه ها بسته اند

    انتظاری بی سر انجام

    بانتظار جای پایی ، زخمی ، باز شدن دری

    جمعه جانان وگلگشت عیاران

    ومن تنها ، درانتظار  باز شدن یک در

    وسلامی .

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه

     

  • به تو : مادر داغدار

    در شروع آفرینش ، ستارگان

    خوش درخشیدند بر روی جهان

    آه ، چه زیبا بود این نقش فلک

    آه چه زیبا بود این رقص دختران

    روزی مردکی فریا زد از بین شما

    این رقص سلسه ناقص است دربین شما

    یکا یک دختران گم شدند اندر میان

    سلسله ناقص ماند ای گمرهان

    نغمه زیبایشان خاموش شد

    رقص گویایشان نابود شد

    همه گویند : یکی بود وهیچ نبود

    او بود چشم وچراغ این زمان

    حال یک یک خاموش میشوند

    در پشت های هوی ناله ها وگریه ها

    آه ای دریغا  گم شد آن فاتح ما

    گم شد رفت آن تاج و ستارگان

    حال از چه میجویید آن رفته را نشان

    کز پیش رفتند دختران وپسران

    درخمشی شبانگه گر یستم باتو ای مادر

    کز تو گم شد آن نگین وآن تاج وآن اختران

    ما همه گواهان این سرزمینیم واین دیار

    بیهود ماتم مگیرید بر ابلهان وخیمه دار

    با توام ای مادر ،

    تودرهستی ات پرده افراشتی

    جدا از نیمه ها ، نیمه دیگری داشتی

    جدایی افتاد درجان من

    او بود موجب ایمان من

    از آن اشکها وشادیهای دور

    از آن رویا ها وبیداری دور

    اینک بر شب نشسته  خوارو خفیف

    خفته بر سیلاب روزگار زار ونحیف

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه : تقدیم به فرح بانو وهمه مادران داغدار

     

  • برادر بزرگ

    بر روی ما نگاه خدا خنده میزند/ هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

    ما چون زاهدان سیه کار خرقه پوش/ پنهان زدیدگان خدا می نخوردیم

         » فروغ فرخزاد «

    در آن زمانها که هنوز انسانها انسان بودند وهنوز دنیا باین شکل  فجیع وبیرحم درنیامده بود وهنوز پدر ومادر احترامی داشتند وبرادر بزرگ همیشه جانشین پدر بود ، شاعران ونویسندگان پیوسته درنوشته ها وسروده هایشان  همیشه فلک غدار وشانس بد وستاره تاریک  رالعنت میکردند ، همه عوامل طبیعیی مور شماتت ولعنت قرارمیگرفتند ، اما هیچگاه کسی بفکر برادر بزرگ نبود که چگونه باعث ویرانیها میشود !

    این برادر بزرگ همه جاحضورش پیدا بود درزندگی دخترکی معصوم که عاشق برادرکوچکتر شده حال باید اورا از سررا برداشت چرا که گوساله ای را علف میدادند تا درآتیه برایشان گاوی نه من شیر ده شود

    برادر بزرگ درخدمت خلق محروم ! برادر بزرگ در خدمت ایمان برادر بزرگ ، درخدمت قدرت مافیایی وبرادر بزرگ در صدر هیت رییسه کمیته ها .

    امروز این برادر بزرگ است که جانشین پدرخوانده ها ویا پدران است.

    در آن زمان هنگامیکه برای دیدن » او « به زندان میرفتم مردان یونیفورم پوشیده دورم رااحاطه میکردند ومن خودرا بکناری میکشیدم وبا عجله میخواستم از کنارشان بگذرم ناگهان زنی چاق درحالیکه چادر نمازش را به کمر بسته ویک روسری سفید نیز با سنجاق زیر گلویش سفت کرده وبد ؛ میپرسید :

    آهای کجا ؟ بااین عجله ، بیا اینجا ببینم ، ومرا به داخل یک پستو میکشید که با یک پرده کهنه ورنگ رو رورفته از بقیه اطاق جدامیشد مرا لخت میکرد وبه همه جای بدنم دست میکشید غذا ومیوها را دستمالی میکرد لباسهای شسته واطو کشیده اورا مچاله میکرد وبمن میداد ، میپرسیدم دنبال چی میگردی > میگفت ؛ خفه شو

    دراین هنگام با یاس ونا امیدی به این بیگانه ها مینگریستم وبه تدریج احساس ضعف بمن دست میداد روی پلکان مینشستم آنها آن مردان یونیوفورم پوشیده گرد مرا احاطه میکردند ویک از آنها با صدای بلند میگفت :

    میدانی رفیق ، زنان این مردان زندانی برای ما حلالند ومیشود با آنها همه کار کرد. من تکان میخوردم وناگهان ازجای برمیخاستم وخودم را به درون حیاط میانداختم وجلوی پله ها بانتظار نوبت بودم تا صدایم کنند .

    روزی نامه ای برایش نوشتم ودرون جیب پیراهن او گذاشتم ، در حین گشت دوم نامه به دست یکی از این یونفورم پوشها افتاد نامه را خواند گویی دلش برایم سوخت وگفت :

    زن بعد ازاین نامه هایت رابا پست بفرست  ما به دست او میدهیم ونامه را پاره کرد و….او بیخر از آنچه که درخارج از زندان بر سر من میامد بانتظار صفحه شطرنج بود.

    برادر بزرگ باو دستوراتش را میداد درهمان بند وهمان زندان .

    امروز با آن روزها فرق چندانی نکرده است تنها وحشی گریها بیشتر شده بی آنکه چیزی در اساس تغییری داده شود من چندان تعجب نمیکنم از آنچه امروز بر سر زنان ما میاید چرا که خود یک از همین قربانیها بودم.

    نه کسی برایم دل سوزاند ، نه کسی برایم آوازی خواند ونه کسی به سینه پرزخمم مدالی زد.

    بی نیاز از همه این بازیچه ها راه خودرا ادامه دادم.

    ثریا/ اسپانیا/ از یادداشتهای روزانه