Author: Soraya

  • پاسدار عشق

    پاس دار ای عشق ، وصل مرا / دست نااصلان مده اصل مرا

    —————————————————

    از بهار بیزارم ، از هر بهاری ، بهار فصل بیماری زا وفصل مشکوکی است .

    درهمان زمان که چیزهایی نو وزنده میشوند وپای به دنیا میگذارند

    درهمان زمان هم چیزهایی میمیرند واز بین میروند وتو نمیدانی

    پایت را روی چه میگذاری ، روی آنکه تازه رسته ویا آنچه که

    دارد میمیرد ، بهار فصل مرگ بیماران علیل وانسانهای ضعیف

    است.

    زمستان برایم فصلی زیباست  فصلی مشخص که هیچ ابهامی دران

    نیست هیچ شوخی درکارش نیست در سر زمینهای پست خاک

    مانند یک بیمار علیلی ومحتضر هنوز میخواهد خودرا به گرمای

    تابستان بچسپاند سعی داردگرمای تابستا ن را درخود حفظ کند

    اما در کوهستانهای پر برف وبلند زمستان ناگهان شروع میشود

    بی واهمه وبی پیشواز درپاییز برگهای زیبای درختان زیر پا –

    میافتند ولگد کوب میشوند وخون آنها در برگها از زردی بسرخی

    میگردد زمستان مانند یک انسان زورمند پیروز است .

    انسانها هم مانند فصلها زمان عوض میکنند گاهی بسوی فطرت خود

    برمیگردند وشاید نتوانند بفهمند که فطرت آنها قوی تراست ومانند

    زمستان ناگهان برآنها چیره وحمله ور  میشود آنها کم کم شعور باطن

    خودرا ازدست میدهند ودرجامعه مادی امروزه خیال میکنند مر گ

    یعنی مرگ پوست وخون وایستادگی قلب  انسان است ، درحالیکه

    مر گ واقعی وقتی است که عقل وشعور آدمی میمیرد ، امروز همه

    چیز از جنبه ظاهری  وخارجی مورد توجه قرار میگیرد درست

    مانند گورستانی که هیچکس به آنچه درون گور قرار  دارد توجهی

    نمیکند بلکه همه به سنگ وبالای آن مینگرند .

    انیجا عده ای خیال میکنند اصالتشان درهمان لباسهای رنگ ووارنگ

    وجواهراتشان  وخانه های بزرگ اعیانی است در حالیکه مانند یک

    ستاره کور  از آسمان روشن زندگی خود واز مدارشان برون افتاده

    خاموش شده اند

    اصالت هنگامی واقعی است که آنرا باخود از سر زمین زادگاهت

    آورده وآنراحفظ کرده باشی .

    من امروز اینجا ، باخورشید ، یا ستارگان ، با طبیعت وکمی خاک

    وگلهای خوشبوتعادل ونشاط خودرا حفظ کرده ام دریک خاک پست

    که فصلی ندارد بیکاری در اینجا عده ای را به خیالبافی وا داشته

    ویکنوع خیال باطل واندیشه های واهی آنهارا احاطه کرده است

    اندیشه هایی که خود مانند میکرب جذام بی نظمی ، بی ادبی ،

    وبی انتظباتی درآنها رخنه نموده مانند آب آلوده که رودخانه ها را

    نیز آلوده میسازد.خوشبخت آنها که میتوانند به سفر  واقعی خود

    وآخرین سفر  گام بردارند وسعادتمند آنهاییکه ( وطن ) دارند.

    بیست بالای صفحه : از کتاب فطرت سروده رحیم معینی کرمانشاهی است

    ثریا/ اسپانیا / نوامبر دوهزار ویازده

  • زبان مادری

    به پسرم گفتم :

    میدانی شاهنامه را با کمک خانم کلارا خانس به زبان اسپانیایی ترجمه

    کرده اند ، گفت ، نه نمیدانم ! نوه ام پر سید ؟

    تو چرا همیشه با پاپا وبقیه اطرافیانت با این زبان حرف میزنی ؟ این

    چه زبانی است؟ چینی؟! گفتم نه پسرم ، این زبان مادری من وزبان

    پارسی است ، وما تنها با زبان مادری میتوانیم اینجا زنده باشیم تنها

    زبان معطر ورنگین زبان مادری ماست که مارا نگاه داشته هرچند

    هم فقیر باشد اما هرکلمه آن دارای هزارمعنی است که نور  وعطر

    ور نگ را  درهوا میپراکند هر  کلمه اش هربار که برزبان میاید ،

    ممکن است کلمه تازه ای شود زبان خارجی انسان را ازدور  برخود

    جدا میسازد مثل آن است که اورا در سردابی تاریک وبدون نور

    خور شید زندانی کنند.

    هرگاه جمله ای را  به زبان مادری ادا میکنم هر کلمه اش گویی یک

    گشوی محتوی عطر را برایمان باز میکند تمام چهره ها وتصاویر

    گذشته درذهنم مجسم میشود ، زندگیم تجلی میبابد.

    درکلمات بیگانه هیچ یادگاری نیست ، هرکلمه اش به یک اطاق خالی

    سفید یا سیاه میماند من وقتیکه با افراد دور وبرم برخورد میکنم و

    خوشحالی آنهارا میبنیم هرگز نمیتوانم بفهمم برای چه خوشحالند ونیز

    هر گز نمیتوانم بفهمم چرا غمگینند .

    زندگی هر انسانی از اعتقادات، خرافات، سنت ها ، عادتها، وعقاید

    معتبر جامعه او تشکیل شده است دربین یبگانگان ز یستن همیشه –

    بیگانه ام .

    تبعیدی های اجباری یا اختیاری بیچاره ترین افراد روز زمین هستند

    چنینی آدمهایی نه کلمه ای برای گریه کردن دارند ونه برای خندیدن

    نمیدانم نوه من چقدر از حرفهای مرا فهمید ؟ مهم این است که همه

    فامیل ما با زبان مادری سخن میگوییم هرچند میان بیگانگان زندگی

    میکنیم ، زبان ما قدرت را از آنها میگیرد.

    ثریا /اسپانیا/ پنجشنبه / هفدهم نوامبر 2011

     

  • از یک نامه

    همیشه نمیتوان منطقی بود ، منطق با حقیقت فرق دارد ، همیشه هم

    نمیتوان از نابودی حرف زد ، گاهی باید یک یا چند قطره رویا درون

    این منطق شود تا زندگی بکام انسان کمی شیرین گردد

    دلم میخواهد بگذارم افسانه ها از آسمان به زمین فرود آیند تا مردم از آن بهره من گردند

    در نامه اش نوشته بود: منطق تو دنبال حقیقت دویدن تو مرافراری داد

    تو بی گذشت ، بی ترحم ، سخت گیر ومن انسانی رویایی وبقول تو

    زاده یک دشت سر سبز که تنها علف دران میروید ، سخت گیری تو

    مرا آزار میداد

    برایش نوشتم : درهر سنی وهر بعدی گاهی انسان به رویا فرو میرود

    امید آنرا دارم برگردی تا من درکنار تو در یک اقامتگاه خوب وگرم

    دستها وجسم وجان بی گذشتم را ( بقول تو) گرم کنم برگرد تا هنوز

    کمی رویا درقالب این منطق های بی معنی من موج میزند

    بگذار ترا برای اولین بار با هیجان تمام مانند یک زن ویک عاشق

    ببوسم ودرآغوشت بکشم آنگاه از تو سپاسگذارمیشوم که مراخوشبخت

    ساخته ای ، انسان زمانی خردونابود میشود که اطرافیانش را ازدست

    داده باشد ، برگرد

    و…..دیگر جوابی نیامد

    ثریا / اسپانیا / سه شنبه

    ——————–

    سردی کاشانه ام را با آه گرمی داده ام

    راه برخورشید بستم تا دمیدم خویش را

    اشک ومن با یک ترازو قدر هم بشناختیم

    ارزش من بین که باگوهر کشیدم خویش را

    شمعم وبا سوختن تا آخرین دم زنده ام

    قطره قطره سوختم ، تا آفریدم خویش را

    برده داران زمانه چوب حراجم زدند

    دست اول تا برامد خود خریدم خویش را.

    شعر بالا: از رحیم معینی کرمانشاهی

  • شاهزاداگان

    در سلمانی هر مجله ای را که برداشتم وورق زدم عکسهای رنگی

    گوناگون از پرنسسها وپرنسها وتخم وتره آنهاست وهر روزهم  –

    زاد وولد آنها بیشتر میشود وهرروزهم بنوعی کثافتکاریهایشان زیر

    پرده پنهان میگردد ، آنها هم مانند بعضی از حیوانات بلهوسند تنها

    بخاطر زیبایی تربیت میشوند زندگی را میخواهند برای آنکه زیبا باشند

    با ظرافت سخن میگویند درمردم ترس  میا فرینند وکارهای بزرگ

    وخارالعاده ( بقول خودشان) انجام میدهند.

    سایر مردم هم کارشان این است که زانو بر زمین زده ودعا بخوانند ،

    نیاکان واجداد آنها قرنهاست درگورستانها درکنار  مجسمه های مرمر

    وتصویر ها زنده اند اما اجداد ومردگان مردم عادی ناشناخته در

    گرداب زمان گم میشوند  خانه ها وقصرهای شاهزادگان همه ازبتون

    مرمرساخته میشود وخانه های مردم عادی از تکه تخته های

    چوبی ، سنگهای باشکوه وفروان تنها برای قصرهای شاهزادگان

    است وسپس نسلهای بعد یا موزه میشود ویا زندان ویا بیمارستان

    بهر روی جلوی نشو ونمای زندگی نورا اینها گرفته اند.

    نجبا واشراف فراری وتبعیدی از سر زمینهای خویش که درخارج

    بسر میبرند خدا میداند مالک چه ثروتهایی هستند آنها به هرکجا که

    میروند یک خانه دارند اگر هوس کنند به حمام آفتاب در شهر موناکو

    بروند اول یک خانه میخرند آنرا تزیین میکنند نوکران وخدمتکارانی

    استخدام مینمایند آنهم برای چند روز ، دوباره بار سفر میبندند تا در

    کوهستانهای سوئیس یک خانه دیگر با نوکروخدمتکارانی دیگر واثاثیه

    جدید ومخصوص بخرند، یکی دربرلن ، یکی دربادن بادن ، یکی در

    کارلز بارد ، یکی درفرانسه ، یکی درامریکا یکی …ویکی….و

    بنظر من این یک جنون است شاید هم چون مانند من از مدار  خود

    خارج شده اند از سر زمینهایشان بیرون رانده شده انددرجستجوی

    خانه دلخواهشان هستند بنا براین به هرکجا که میرسند خیال میکنند

    خانه دلخواه را یافته اند فورا آنرا میخرند اما هیچگاه جایی ر ا که

    در آرزویش هستند پیدا نمیکنندچون هرکجا پای بگذارند از آن ایشان

    نیست.

    بنظرمن بیشتر خانه داشتن مانند آن است که انسان چند گور ویا چند قبر

    بخرد ، من درآرزوی ( خانه) خودم هستم ، خانه ایکه درآن بزرگ

    شدم با آن آشنا هستم وآنجارا میشناسم آنجایی که رنجها وخوشیهایم را

    بجای گذاشتم ، ما همه جا بیگانه ایم وبقول این ملت ( گیری) هستیم

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه

  • آنچه ما میگوییم

    امریکا تنی چند از کارشناسان بازرگانی خودرا به آنجا فرستاد که

    فهرسنتی از اموال وذخایر آن کشور را تهیه کنندوسپس قراردادی

    نوشت که :ما نام سر زمین شما را در لیست ملل متمدن ثبت میکنیم

    بشر ط آنکه، نفت ، گندم، چوب ، ذغال ، نمک ، دام وماهی خودرا

    بطور انحصاری وبرای همیشه به ما واگذار کنید ، از آنچه درهوا

    ودر روی زمین وزیر زمین دراختیار شماست هیچ چیز را نباید تا

    پایان قرن وتا تمام شدن عمر تاریخ به احدی به جز ما طبق قیمتی که

    تعیین خواهیم کرد ، بفروشید ! به علاوه باید قراردادی را امضا < کنید:

    که بموجب آن راهها ی اتومبیل رو، راههایی که درآینده اتومبیل رو

    خواهند شد راه آهن ، مترو ، پست وتلگراف وتلفن برق صنایع فولاد

    تصفیه خانه ها ..و….و….و…..بما واگذار خواهد شد.

    برای آنکه نامتان از لیست ملتهای متمدن حذف نشود نه اسلحه ونه هیچ

    ماشین آلات نه حتی یک سنجاق ونه ابزار دیگر را از هیچ کشوری

    جز امریکا یا موسسات تحت کنترل امریکاییها باهرقمیتی که خود آنها

    تعیین خواهد کرد ، نخواهید خرید .

    شما باید اموالی را بخرید که امریکاییها آنرا زیادی دارند ودر انبارها

    پر وجا گرفته وما امریکایها به آن احتیاج نداریم ودرعوض ما بشما

    اجازه خواهیم داد که از طریق انتخابات آزاد! به آن شیوه که عموزاده

    ما انگلستان اختراع کرده اند دولتهای خودرا انتخاب کنید ،

    احزابی که برای تشکیلات سیاسی وشرکت درانتخابات عمومی معرفی

    خواهند شد باید منحصرااز میان مدیران شرکتهای ما تشکیل شده باشند

    شما وسایر کشورها که تحت قیومیت ما هستید در سراسر خاک خود

    هر گونه حزب یا تشکیلات سیاسی را باید بوسیله اشخاص غیراز

    مدیراونمایندگان بازرگانی وصنعتی وبانکهای امریکایی تاسیس و

    رهبری میشوند ، ممنوع وغیر قانونی اعلام کنید.

    هر گونه تخطی وتخلف از مفاد این قرارداد ومفاد این برگه

    تعهداخلاقی موجب حذف نام شمااز لیست کشورهای متمدن دنیا

    خواهد شد وما شمارا دشمن خود خواهیم خواند وغیره وذالک…

    امریکا پس از جنگ جهانی اول ، قیم وسرپرست تمام ملل شد

    وقرارداد ورسای همچنان بجای خود باقیست .

    وداستان همچنان برای همه سر زمینها ادامه دارد وتوخود بخوان

    حدیت مفصل از این مجمل ….

    ثریا/ اسپانیا. شنبه.

  • پرچین وسانسور

    گفته ای از ( آلفونسو دوده ) درکتابی که برای جوانان نوشته بود ، این جمله بچشم میخورد :

    » بز از پرچین باغ گذشت ووارد باغ شد » ناشر مجبور گردید که

    برای انتشار آن به دستور مقامات عالیه واهل بخیه کلمه پرچین را

    حذف کند وتنها بنویسد » بز از باغ گذشت « !!!!

    امروز از پرچین گذشتم وبه دشت تنهایی رسیدم ، ناشرم ترسید کلمات

    سنگین بودند! حق انتشار زیادی میخواست …. باید همه جملات را

    حذف میکرد وتنها مینوشت : امروز گوسفند ما از باغ پرید ……

    استبداد همیشه همه جا  هست استبداد آزادی را خفه میکند آنها دو دشمنند

    که با شمیشرهای آغشته به زهر روبروی یکدیگر ایستاده اند.

    قانون جلوی ما ایستاد!!!! فریاد ، فریاد ، آهای آدمها ، انسان دوستی

    کجا شد ؟

    هرچه بوده شد تمام ، این است آخرین کلام

    کج رفتن کفتاران ، ایستادن آنها برای انهدام

    جهنم خاور میانه

    وپرواز کبوتری که از میان قاب دنیا پرید

    اینجا / آنجا / همه جا /یک دکمه فشار هست

    که به سیم قانون متصل میباشد

    حال بانتظار انفجار ، انفجار آدمها نشسته ایم

    انفجاری بی صدا و….خاموش

    ثریا/ اسپانیا/جمعه

    یک انسان بدون پدرخوانده وخط رابطه ها !!!!!

  • اگرجنگ دربگیرد !

    اگر جنگ دربگیرد ، آبشاری را به تماشا میگذارند

    از خون ، که از همهمه آب هم فراتر  میرود

    اگر جنگ دربگیرد ،

    مردانی که از روی ریل رد میشوند

    غرق درپولاد وغرق در گل خواهند شد

    اگر جنگ دربگیرد ،

    غیوران ما کجایند ؟

    آنها که رو به آنسوی جهان دارند

    روی به آسمانی که درآن دیوار بلند بیداد

    در انتهای دره مه

    دور سکوی ابرهای سیاه میچرخد

    اگر جنگ دربگیرد

    خانه ما گم میشود ، ابر خاکستری روی همه را میپوشاند

    وباید از خود بپرسیم که : ما کیستیم؟

    اگر  جنگ دربگیرد ،

    بازار بلور فروشان وتپه فرش فروشان

    از فلات کوه سبلان بالا تر میرود

    وآنگاه ، مرگها یکسان نیستند

    سودا گرانی از تهاجم مرگ درنهایت خواری

    خواهند مرد

    اگر جنگ دربگیرد ، از آفتاب روشنم خبری نخواهد ماند

    هزران تپه خاکی از سرهای بریده

    از چشمان کورشده

    در گذرگاه خواهد ماند

    روح جنگل ، روح انسا ن ، روح عشق

    خواهد مر د

    و……پای جانوران تازه رشد کرده

    از گلیمشان دراز تر خواهد شد

    اگرجنگ دربگیرد ، تو میمانی ومن

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه

  • شاعر دیر آشنا

    ما در درون سینه خود هوایی نهفته ایم

    بر باد اگر رود سر ما ، ز ان هوا رود——حافظ شیرازی

    ————–

    الهه شعر تنها کسانی را به مقام فرزندی خویش انتخاب میکند که همه

    وجود وهوش وگوش خودرا باو بسپارند وحواس آنها به پیام سروش

    او باشد.

    خدای شعر ، بهترین وشیرین ترین میوه های بهشت خودرا تقدیم

    فرزندی میکند که فارغ از هرگونه سیاست وتجارت دل به پیغام او

    داده باشد. لحظه الهام شعور شعر لحظه ای کمیاب ودیر پاست .

    شاملو در یکی از اشعارش سرود:

    این چنین است که کسانی مرا ، ازآن گونه

    مینگرند ، که نان از دسترنج ایشان میخورم

    وآنچه به گند نفس خویش آلوده میکنم

    هوای کلبه ایشان است

    نظم اخلاق واجتماعی ما کمتر مجال برای رفتن بسوی این الهه بی همتا میدهد.

    شاعر حقیقی آن نیست که میان دروازه ایده ولوژی ودروازه

    خود نمایی بایستد وسینه سپر کند که این منم ، آن طاووس علیین

    ویا از روی ریا وارد بازار شود ودر قالب متعارف وبا حسابگریها

    وقراردادهای جاری زندگی حساب سود وزیان خودرا بکند روی او

    بسوی زیبای جمال  باشد ومصلحت او ایجاد میکند که معلم اخلاق

    شود.

    صلاح کار کجا ومن خراب کجا

    سماع ووعظ کجا نغمه رباب کجا

    شاعرانی بودند که در نغمه سرایی های خود وبا دمیدن درنای وجود

    خویش پاسدار حقیقت وزیبایی وفرا خواندن انسان ها از سر زمین

    تاریکی بسوی روشنایی بودند آنها به حقیت آزادی انسان ارج میگذاشتند

    وشعر وکلام خودرا دراین راه بکار میبردند.

    بلی : شعر رهایی است. شعر نجات آزادی است

    اگر آزدای روحت را میخواهی

    این راه آخرین است .

    یا تشنه بمیر ویا کا سه بگیردربزم کاسه لیسان در گاه حسین شهید.

    ———-

    ثریا/ اسپانیا/

  • باران .باران

    بوی باران ، سرشت باران چه شکیبا

    کز باد خواب ما گذشته

    ودویده است

    در باغچه بی طراوات ما

    با صدای ریزش آب از ناودان

    از آیینه عکسی پرید که اندر آن

    عشق مرغان وشاهدان به تاراج رفت

    من سرودی خواندم

    در رثای دستان خطار کار عشق

    سرودی خواندم برای آن ( بردیای) دروغین

    که گفت : برخیزید

    ( همگی یک صدای میشویم)

    از ناله باران تا خاک ما

    صدای سقوط دلهاست

    با گریه وچشمان نمناک

    نشسته ام درغروب مرگ خویش

    دیگر مجال یک لحظه نیست

    با عشق درد پرور خویش  خو کردم

    هرگز دیگر مجال یک جلوه نیست

    کنار پنجره غربت با صبح دروغین

    با سپیده مشکوک ، سر گردان

    زیرهزاران چشم که به نظاره ام نشسته اند

    به نگاه گرم تو میاندیشم وشتاب تلخ هراس انگیز خود

    هنوز تشنه ام ، تشنه یک جرعه مهربانی

    هنوز چشم به راهم

    چشم به راه خاطره های دور آشیانه ام

    من از این همه حقارت به دردآمده ام

    ——————————

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه

     

     

  • به خیالی که بوده ام !

    عاشقان مستند وما دیوانه ایم / عارفان رندند ! وما پروانه ایم

    چون ندارم با خلایق الفتی . خلق پندارند ما دیوانه ایم

    ما زاغیاران بکل فارغ شدیم . دائما با دوست دریک خانه ایم

    ————-        مولانا جلال الدین رومی

    نمیدانم اگر ابراهیم ، یا ابراهام ، ویا ابرام که درزبان عبری معنی

    پدر عالیقدر  را میدهد ودرتورات اولن رییس عبریان وجد آنهاست

    وخلاصه پدر پدر پدر خدای امروزی ، زاده نمیشد واو که خدارا

    به دنیا معرفی کر ده است ، خود به دنیا نمی آمند امروز دنیای ما

    چگونه بود؟ حتما خدایی دیگر ساخته میشد !

    میگویند همه صفات عالیه بشر در او دیده میشد او هیچگاه مخترع نبود

    مکتشف نبود ، اما صفات خوب وعالی داشت اودر  اندیشه ها همه

    رویاها را بصورت خوبی به حقیقت دراورد روح بزرگی داشت

    ونیرویی خارق العاده ( درکتاب یوسف وبرادرانش زندگی او هست)

    او صاحب یک نیروی نامریی بود وپیوندی خاص با خدای خودبسته

    بود یعنی یک حقیقت وراستی او روح انسان وخدا را یکی ساخت.

    یک فعل وانفعال دو طرفه با صمیمی ترین پیوندها یک پیوستگی

    ذهنی وپیامبران بعدی اوودرادیان دیگر  از همین ریشه ذهنی او رشد

    کردند اما بعضی ها بدجوری رشد کردند !!! کتابها از تراوشات

    ذهنی خود نوشتند وسپس هزاران پیامبر دیگر زاده شد آمدند ورفتند

    تقدیروسرنوشت مارا رقم زدند وسپس طبقه بندی ها شروع شد

    وسلسه ها پدید آمد اقلیت واکثریت پیدا شد ارتش زیر زمینی ساخته

    شد وما در  زیر سایه این حماسه ها گریستیم تا امروزکه باز به دنبال

    خدای دیگری میگردیم وبه گمانم باید باز به رساله فروید پناه ببریم تا

    خود وهم اورا بیابیم وسپس پای به یک دنیای خیالی آرام بگذاریم.

    دنیایی که مردم آن ازاد ، وخالی از حرص وطمع ونفرت باشند >

    دنیایی که طالب آرامش وصلح ، دنیای که بتوان درساحل دریای آرام

    آن مغرور راه پیمود وگندابها را مهار کرد ، گندابهای پهناوری که

    مغزها وشعور  آدم هارا پوسانده بجایش حدیث وافسانه نشانده .

    دنیایی که بتوان درآنجا در دامن امنیت وآسایش وسر انجام آزادی

    زندگی گمشده خودرا پیدا کرد. آخ … آیا روزی بشر باین آرزوی

    محال خود خواهد رسید؟ ودنیای خوب خودرا خواهد یافت ؟ ؟1 نه!

    گمان نکنم ، دراین دنیا همه میخواهند رهبر باشند وحاکم وعده ای را

    اجیر کنند بنام زیر دست تا برآنها حکم برانند.

    ثریا. اسپانیا.

  • گوسفند قربانی

    اشک درچشمان درشتش حلقه زده وبغض گلویش را فشار میداد بسختی بمن گفت :

    محمد کار گر ما هشت گوسفند خریده تاسر آنهارا ببرد برای خودش وخواهر وبرادرهایش ، مادرجان ، نمیشود کاری کرد تا گوسفندها را فراری داد ؟

    گفتم آنگاه گلوی خود مارا خواهند برید ، این رسم وآداب زندگی آنهاست ونظام طبیعت کاری نمیشود کرد باید یکی بمیرد تا دیگری زنده باشد ، این نامش قربانی است .

    اشکهایش روی دامنش فرو ریختند وگفت : چه جنایتی ، چه جنایتی

    سپس پرسید فلسفه اینگار چیست ؟ محمد خواهرش نادیا عایشه رایحه وبچه ها ودامادها همه پول رویهم گذاشته اند تا هشت گوسفند بدبخت را بخرند وبکشند وشب سر سفره آنرا کوفت.. کنند ، لغت کوفت را آنچنان به شدت ادا کرد که من طعم آنرا زیر زبانم حس کردم.

    گفتم فلسفه آن این است که گوسفند قربانی را پس از سر بریدن تکه تکه کنند وبین فقرا تقسیم نمایند خوب ، محمد خود کارگر است خواهرش خانه هارا تمیز میکند آن یکی خواهرش  بچه های مردم را نگاه میدارد آنهم در سرزمین کفر !!!! نانشان راخودشان میپزند آب را میجوشانند وگوشت ومرغ وسایر زهر مارشان باید حلال باشد همه چیز را خودشان درست میکنند دراینجا همه چیز نجس است به غیرا ازپول وداروی مجانی ودکتر مجانی !

    آخ دخترم ، خدا کند من به قوانین زمین ومردم آن زخمی نزده باشم اما این قوانین واین جهالت همیشه بوده وهست وتا ابد هم خواهد بود

    شاید روی فرا برسدکه انسانها با هم مساوی شوند ولی هرگز شبیه یکدیگر نخواهند شد معیار عدل واندازه گیری شعور ورنج و خوشی هیچگاه درهمه جا یکسان نخواهد بود .

    تو نمیتوانی بوی فساد وتعفن را احساس کنی ونمیتوانی مانند خوک ها ومامورین مخفی دولتها بینی ات را درون کثافت فرو بری وبرای سرگرمی وتفنن وخوشی مشتی گوسفندرا قربانی کنی.

    این قوم دراین دنیا تنها یک وطن دارند یک وطن گرد وکوچک آنقدر کوچک است که میتوان درجیب جایش داد وآن پول است وآنها همه چیز را قربانی همین وطن عزیر خود میکنند.

    آنها خدایی دارند وصاحب مذهب خطیری هستند وخودرا دانه دانه یا کیلو کیلو  به آن خدا ی خود میروشند بی آنکه لحظه ای به زندگی دیگران بیاندیشند آنها روح انسانی را آلوده میسازند .

    من درجایی زاده شدم که نیمی از آن کویر ونیم دیگرش کوهستانی سر شار از برف وآبشار های بلند بود بنا براین از این موجودات ذره بینی خیلی دور بوده ام شمارا نیز دور نگاه داشته ام ما مانند همان اسبان اصیلی هستیم که دردشت اطرافمان پرواز میکردند آنها برای بستن به درشکه یا زندانی شدن زاده نشده بودند آنها به هوای آزاد احتیاج داشتند وهرروز تقلا میکردند تا خودرا از قید وبند های دست وپا گیر رها سازند تنها برای ساختن نیروی عضلانی خود میدویدند منهم با آنها بزرگ شدم هم تحمل کویر را دارم هم استقامت کوهستان را ومتاسفم که توبرای دیدن چند قطره خون یک گوسفند اینگونه اشک میریزی ، این قانون طبیعت قانون جنگل است وقانونی که نام محترمی دارد ، قانون دین.

    ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه سی ویکم اکتبر

     

  • باز کن پنجره را

    زمانی ، تاریخ مینویسد …خوبی سکوت میکند!

    تاریخ مینویسد وتاریخ میگوید وتاریخ میسراید درباره ریا کاران این دنیا

    در بین این همهمه وگفتگوهای غرض آلود کار من جلو رفتن بوده

    هیچ هوسی مرا فریب نداد تنها خشمگینم میساخت ، سعی میکردم

    خشم را رها کنم پنجره مهربانی را باز میکردم تا خشم فرار کند.

    زندگیم طوفانی و سرشار از هجوم بادهای سمی بود اما جسورانه قدم

    بر میداشتم ، امروز میبنینم که دنیا ومردمش چگونه زیر یک پوشش

    مهربانی خود ودیگرانرا فریب میدهند ، من هنوز هم جلو میروم

    نمیگذارم این سموم واین لجن های بی مایه به پاهایم بچسپند من همیشه

    به دنبال حقیقت بوده ام هرکجا که ایست کردم برای یافتن حقیقت بود !

    حقیقتی که هیچگاه نیافتم این رهگذران ویران شده این مردم بی مایه

    این ریاکاران پرمکر که روزگاری کارشان خود فروشی بود وامروز

    نیز خدارا فریب میدهند وبه خیال خود دریک روح انسانی مردم را

    نیز فریب میدهند مرا دچار حال تهوع ساخته است.

    من تشنه آزادی ، تشنه مهربانی امروز همه وجودم دریک خشم پنهانی

    میگذازد خشمی دردآلود پس از یک خواب سنگنین وطولانی اینک

    بیدار شده ام دنیای کوچک من سرشار از آفتاب عشق است ودنیای

    منفور ومنحوس آنها سر شار  از نفرت وکین.

    آخ به دنبال یک هوای تازه هستم دلم میخواهد همه پنجره هارا باز کنم

    تا هوای تازه ای به زندگیم بتابد .

    انسان همیشه بسته درزنجیر اسارت است با این حال هیچگاه من خم

    نخواهم شد. اگر بتوانی خودرا خوب بفروشی موفقی ! متاسفانه من

    فروشنده خوبی نبودم همیشه دردهارا بجان میخریدم وامروز نیردر

    میان مشتی عوام ، مشتی بدبخت وازده نشسته ام به تماشای زندگی

    آنها وخود فروشی هایشان این بار زیر سقف عبادتها!!وخداپرستی

    گاهی از خود میپرسم مگر وجود من چه وزنی دارد که هرکجا پای

    میگذارم گویی جای دیگری را گرفته ام ؟ !.

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه

  • ولتر وخدا

    من از فلسفه بیزارو فیلسوف هم نیستم گاهی هوس میکنم چیزی دراین

    زمینه بخوانم ومطلب زیر کوتاه شده یکی از همین قصه هاست .

    در زمانهای دور مردانی سوار کار از شهری  میگذشتند آنها یونانی

    بودند که از قسطنطنیه آنروز به توران زمین درحرکت بودند.

    در کنار سلسله جبال قفقاز آنها مردی را دیدند که به همراه خانواده

    وخدمتکارانش روی زمین زانو زده وسرودهایی میخوانند.

    یکی از آن مردان سوار پیاده شد وپرسید : ای بت پرستان شما چه

    میکنید ؟ ،

    آنمرد جواب داد ، ما بت پرست نیستیم ، مرد یوانی جواب داد حتما

    بت پرستتید برای آتکه یونانی نیستید! وباید بگویید چه میخواندید ؟

    مرد ، جواب داد ، ما به فرائض دینی خود عمل میکردیم  به پرستش

    خدای یگانه مشغول بودیم خدایی که هرچه داریم از اوست.

    مرد یونانی درجواب گفت : ای وحشی دیوانه ، آیا تو با دین ما

    آشنا هستی ؟  خوب بگو ببینم از خدای خود چه میخواستید؟

    آن پیر خردمند جواب داد : از او برای نعمتهایی که بما ارزانی داشته

    حتی بلاها ومصیبتها که ما را بدان آزمایش میکند تشکر میکردیم

    سعی میکردیم چیزی از او نخواهیم او بهتر میداند که دردرون ما چه

    میگذرد .

    یوتانی گفت : بگو ببینم خدای تو چه شکلی دارد؟ آیا بی نهایت است

    یا برحسب ذات میباشد ، ایا درمحل است ویا خود محل است ؟

    مرد پیر توران زمین جواب داد : من این چیزهارا نمیدانم وبغیراز

    خود او چیزی را نمیشناسم هرطور شما میل دارید فکر کنید >

    یونانی گفت : ای ابله آیا خدای تو میتواند چیزی را که وجود داشته

    نیست کند ؟ یا عصائئ بسازد که فاقد دوسر باشد آیا آینده مارا

    مانند آینده میبیند یا چون زمان حال ، هستی از نظر او چگونه است؟

    وچطور میتواند همه چیز را نیست کند >

    مرد درجواب گفت : من هرگز باین مسائل توجهی نداشته ام .

    یونانی درجواب گفت ای بدبخت بت پرست باید کمی ساده تر باتو حرف

    بزنم آیا میدانی که ماده هر گز از بین نمیرود جاودانی میماند تنها

    تغیر شکل میدهد؟

    پیر مرد جواب داد بمن چه که ماده از اول وجود داشته من خود

    از ابتدای ابدیت وجود نداشته ام وخدا هنوز ارباب من است!

    تصور عدالت بمن داده  شعور بمن داده ومن از او پیروی میکنم

    ////////////.

    ….در زمان ولتر هنوز مسائل جدی درقالب شوخی ادا میشد

    مطالعات انسانشناسی درمراحل اولیه بود ویونانیان باستان تنها

    به ( هومر) وعقاید او پایبند ومعتقد بودند که برایشان تنها جنبه

    ادبی نداشت بلکه یکنوع میتولوژی برای انسانهای آن عصر

    ویکنوع خداشناسی وایمان بوده است ومرد توران زمین به خدای

    ناشناخته اش اعتقاد داشت.

    ————

    voltaire- philosophical – dictionary نشر پنگوئن

  • یادداشتهای سفر

    پیمانه عمر من به هفتاد رسید

    این دم  نکنم نشاط ، کی خواهم کرد ؟

    ——–

    گاوی است بر آسمان ، قرین پروین

    گاوی است دگر نهفته در روی زمین

    گر بینایی ، چشم حقیقت بگشا

    زیر وزبر دو گاو ، مشتی خر بین……….عمر خیام نیشابوری

    ————–

    در این نکبت رنگها وشکست دلها

    گسیخته از هررشته ای پیوندی

    تنها صدای شوم کلاغان است

    می آزارد گوش را میشکند سکوت را

    اینجا ، همه جا سر هر  راه

    مرغان سیاه آمده از راههای دور

    میلرزانند سینه هارا

    این خارهای سرزده از خاک تیره

    همه جا روییده اند

    من ، بانتظار نسیم مانده

    بازهم در شهر غریبی ومیخوانم :

    این منم مرغ غم پرست

    رویای سر زمین دیروز شکسته است

    افسانه شگفتن گل سرخ از یاد رفته است

    با سکوت باید از کنار ( خیمه ) ها گذشت

    از کنار مرغان سیاه و….

    درشبهای مرموز ودر تاریکی خواند

    ( این صدای فاصله هاست )

    ثریا/ سپتامبر / لندن

  • لورکا ومارکس

    کتابی میخواندم درمورد زندگی ( گارسیا لورکا وروابط پیچیده او

    در دانشگاه با سالوادور دالی) نقاش نیمه دیوانه اهل بارسلونا ، ودر

    آخر باین فکر افتادم که :انسان ، یا این اشرف مخلوقات ،

    مطلقا تاج آفرینش نیست وهر موجودی درحد کمال با او برابراست

    وباز در این فکر بودم که بزرگترین ضربه را بر پیکر اخلاقی انسان

    مارکس وفروید وارد کردند مارکس تحصیلاتش را درامور فلسفه

    به پایان رسانده بود اما از فلسفه بیزار وخودرا عالم میدانست !

    وبه انسان از جنبه علمی آن مینگریست هم اوبود که نوشت :

    رواط اجتماعی انسانهاتابع شرایط محیط زیست اوست ، در زندگی

    اجتماعی اول شرایط مادی تغییر میکند وسپس عقاید نتیجه آن

    تغییرات میشوند وآنگاه عادات نیز تغییر پیدا میکنند بنا براین وجدان

    وآگاهی انسان عوض میشود آنهم درشرایط اجتماعی موجود خود

    فروید برعکس انسانرا ابدا موجود دوست داشتنی وقابل رفاقت

    نمی دانست در وجود انسان دنیایی از تهاجمات که بطور غریزی

    در نهادش میجوشد ، یافت .

    مارکس میراث خودرا برای پیروانش گذاشت یک سرگشتگی ویک

    ویرانی روح ویک انسان تباه شده وبی کس وتنها که باید اول خودرا

    از جور وستم دستگاههای حاکم دور  نگهدارد ومواظب دنیای

    ماشینیزم باشد که اورا خرد نکند .

    ( درحال حاضر همه خرد شده ایم ) وازسویی باید پای بند دنیای

    افراطی واحزاب  گوناگون باشد  و ازسوی دیگر مواظب باشد 

     برادراان ودوستان وهم میهنانش وجامعه های گوناگون وپر قدرت

    منافع ومایملکش را بتاراج نبرند واین درحالی است که  بشدت

    خودرا پایبند عقاید اجداد خود کرده وبه آن سخت پایبند است .

      بی آنکه به محتویات ذهنی خو وتضادهای فکری وروحی اش

    بیاندیشد که در احوال او هیچ سازشی ایجاد نمیکند

    کسروی در یکی از کتابهای خود مینویسد : روزی ملایی ازاوخواست

    کتابی حاوی نظریات ماتریالیستها بنویسد ویا باو معرفی کند

    او درجواب گفت :

    تو که مرد معمم وروحانی هستی چه علاقه ای به دانستن فلسفه

    ماتریالیستها داری ؟

    مرد روحانی جواب داد : میخواهم ردی  بر آن بنویسم !

    خوب انسان قرن بیستم وبیست ویکم حیوانی است سرگشته .

    لورکارا با سایر دوستان دسته جمعی تیر باران کردند وجناب سالوادر

    خودرا به دیوانگی زد وزندگی را برد .

    دیوانگی هم علم ! وعالمی دارد. وکسی نمیتواند ( ردی ) بر آن

    بنویسد !

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه

  • آن نقاش جادو

    یک روز ابری وخاکستری

    وغم انگیز وتلخی است

    لحظه ها نیز کش میایند

    وغم را طولانی تر میکنند

    قطره بارانی از آسمان خاکستری

    به روی شیشه تنهاییم نشست

    ومرا بیاد قطره اشکی انداخت که:

    بر چشمانی باران زده نشسته اند

    من به ابر تکیه داده ام ، ابرهایی سبک ولرزان

    گاه پشتم از تنهایی میلرزد

    وزمانی چشم به راه کسی هستم که میدانم

    روزی خواهد آمد

    امروز باید دستم را به دیوار تکیه دهم

    ونفسهایم را با شبنم یکی کنم

    سکوت ، سکوت ، سکوت ، سکوت تلخی است

    کنار دره ژرف این تنهایی

    بیاد آن نقاش چیره دستم که میتوانست نقش هستی را

    آنچنان بسازد تا ابد بر دیوار دنیا باقی بماند

    او ، آن جادوگر چیزه دست ، نقشهارا

    بر دیوار یک قهوخانه متروک

    ویا یک میکده ارزان قیمت نقش بست

    برای همان روز ،

    روزی برایش زمزمه میکردم :

    از کجا آمده ام ، کسی نمیداند

    به کجا میروم ؟ آنرا هم کسی نمیداند

    هیچکس نمیداند از کجا میاییم وبه کجا میرویم

    تنها یاد گاری از ما بجای میماند

    وذره ای خاک

    وغباری که همه جا مینشیند

    ————-

    ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه

     

  • قاب سیاه

    من امروز این نوشته هارا بسختی روی این صفحه میاورم ، چشمانم

    را به دست جراح سپردم نه برای زیبایی بلکه برای آنکه بیشتر بتوانم

    ببینم وبخوانم .

    تو اما چهره واندام خودرا یک سره به دست جراحان زیبایی سپردی

    تا از تو یک نوجوان تازه بسازند، شکوه پیری را برازنده خودت

    نمیدانستی .

    آن دو آهنگ را گمان میکنم دردستگاه شور ساختی وآنچنان طوفان را

    بیان میکردی که گویی واقعا روزی طوفان برسرت فرود خواهد آمد.

    وآن دوقطره اشک را درکنار آواز خواننده مشهوری نواختی ، تک ،

    تک ، مانند تک تیرهایی که امروز بر پیکر مردم بیگناه میزنند.

    برادر بزرگ که تو اورا خان مینامیدی حاکم تووروح تو بود واز

    آنجاییکه نه پدر من قل قل میرزا بود ونه مادرم نوه محکم الحکما ×

    تا آنجا که قدرت داشت مرا از تو دورساخت ودوستان صمیمی ات

    که از تو میپرسیدند :

    چه چیزی دراین دخترک سبزه رو دیدی که اینهمه به دنبالش میروی

    منهم مانند یک ستاره کوچک به آسمان زندگی خودم برگشتم واز بالا

    به تو وزندگیت مینگریستم و….گاهی میگریستم وروزی برادرت در

    مقابلم خم شد که من با یک پشتوانه مالی باز بسوی تو باز گشتم وآنها

    بتو سپردم ورفتم بسوی سرنوشت خود.

    امروز دیگر از آن چهره زیبا ومهربان ودوست داشتنی خبری نیست

    مردی که من روی صفحات وجلد مجلات بی ارزش میبینم او نیست

    که من میشناختم. مردی که هرزوز چهره عوض میکند وهرروزسخن

    تازه ای را برزبان میاورد که گه گاه ازحقیقت خیلی فاصله دارد !

    تو رفتی  ومن آن عشق را زیر خاکستر پنهان کردم وامروز در کنار

    آتش گرم وخاکسترآن دلخوشم درکنار یک آزادی فردی که میتوانم

    به راحتی یک عکس قدیمی ترا درون یک قاب سیاه بگذارم و….

    وبه تماشا بنشینم.

    تو آمدی سایه وار ورفتی مانند یک ابر تاریک …بهتر است دیگر

    چیزی را بیان نکنم که تو خود بهتر میدانی و….میخوانی.

    دلم برای نبوغ تو میسوزد اگر درسر زمین دیگری به دنیا آمده بودی

    چه بسا ( یک شوپن ) دیگری متولد شده بود، نابغه ای به دور از

    تمام آلودگیهای کثیف زندگی .

    ثریا. اسپانیا. یکشنبه

  • آیا ؟!

    بگو ، تو بگو روه به که آرام ، کجابرم این دل ، به که بسپارم ؟ ،

    امروز عکس قدیمی ترا درون یک قاب سیاه گذاشتم ، عکسی که

    دردوران خوشی واوج شهرت ومحبوبیت بودی  درآن زمان که

    عزیز دردانه همه زنان وتاج سر مردان دربالای قله ها میدرخشیدی

    واین قاب سیاه چه برازنده عکس آن رزوگار خوش تو بود.

    امورز درون قابهای طلایی ومنقش ومنور درکنار کسانی هستی

    که من دیگر آنها را نمیشناسم ، از درون گلها بیرون شدی وبه

    قعر گل ها فرورفتی .

    چند روزی است که بدجوری هوای ترا دارم ، باآنکه چشمانم بسته

    است از لابلای آنها قطرات اشکی را میبینم که به روی گونه هایم

    میریزند.

    آیا خیابان شاه آباد رابخاطر داری ، آیا سینما همارا بیاد داری >

    آیا گافه نادری وطرفهای مملواز توت فرنگی قرمز با خامه سفید

    را بیاد میاوری ؟ آیا اولین بوسه را بخاطر میاوری ؟ وآن دوقطره

    اشک را ؟ اینها همه خوشیهای آن روز ما بودند وتو آن دوقطره

    اشک را به یک آهنگ زیبا تبدیل ساختی و….نواختی

    آیا فریادهایم را بیاد میاوری که انهارا طوفان نام گذاردی و

    نواختی ،

    اولین بوسه را از من گرفتی وآخرین بوسه را زمانی که یک مادر

    بزرگ بودم ، آیا هنوز اثری از آن روزها دردلت بجای مانده ؟

    امروز همه آن عشق را درچشمان دختری به ودیعه گذاشته ام که

    نقاش روزگار نقش مرا بر آن چهره کشیده و………..نقشی

    از تو که درچشمانش میدرخشد.

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه 22 اکتبر . وپنجاهمین سال یک عشق!!!!!

  • فرهنگ شریف

    فرهنگ شریف ،

    با آنکه سخت دلگیرم  از تو  اما ترا میبخشم به

    پاس آنکه دروطن ماندی وخودت ر ا به دلارهای

    آمریکایی وفاشسبتهای مذهبی نفروختی .

    یادت همیشه دردلم گرامی وپایدار است

    وطن بتو افتخار میکند .منهم …….

    ثریا / اسپانیا

  • چشمان من

    اینک موج سنگین گذر زمان است که برمن میگذرد

    اینک موج سنگین گذر زمان است که چون جویبار آهن درمن میگذرد

    ——————- احمد شاملو

    چشمانم خشک ماند وخاموش گشتند

    تنگای سینه ام را پناه تو میکنم

    وای برمن، اگر روز دیگری را نبینم

    وای برمن ، اگر درتاریکی نشینم

    وآنگاه چه کسی ندانسته

    پای به حریم تنهاییم خواهد گذاشت

    چگونه با تکان دادن دستهایم این شب تاریک را

    این شب سنگین را از روی چشمانم بردارم

    روشنایی کجاست ؟

    تا دل صبح را روشن کند

    من ترا بو میکشم ، با بوی تو راه میروم

    از میان درختان سر سبز

    از کنار جویبار ها وزمزمه آب

    زیباییهای زندگیم گم شدند درتاریکی

    من به د نبال بوی تو حرکت میکنم

    در فضای خفه این اطاق

    زیر نور زودگذری که از پنجره ها میتابد

    همچنان تشنه ای در پی آبی گوارا

    روی یک آتشدان خاموش نشسته ام

    آهسته آهسته با انگشتان لرزنم

    میروم تا ترا پیدا کنم

    دوباره میخواهم چشمان خشکم را بازکنم

    بر روی گلهای فرش کهنه نخ نما شده

    وبه شمارش نخهایش مشغول باشم

    سپس نفس ترا به درونم بفرستم

    چشمانم همجو آتش میشمارند

    نرده هارا ، پله هارا ، جاده هارا

    میبرد گردونه زمان چشمان مرا

    با خطوطی درهم شکسته بسوی تاریکی

    ومن ، همچنان بانتظار بوی تو نشسته ام

    با چشمانی بسته !

    ثریا. اسپانیا. دوشنه 17/10/ 2011