Author: Soraya

  • من وفارسی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    یک شب از تخت فرو میکشم ترا ای  / ابلیس  . ای کشنده  پنهانی خدا / گر درگمان خلق  تو. ابلیس نیستی /  میدانم ای خدای پلیدان که تو کیستی /……” نادر نادر پور “

    اخیرا هشتکی در میان ایرانیان  براه افتاده زیر عنوان “منوفارسی ” یعنی من وفارسی ! بیشتر از این هدف این است که زبان مادری را درمیان اقوام گوناگون گم کنند  زبانی باقی نماند یک زبان مشترک که تو بتوانی با همسرای خود که مثلا ترک است صحبت بداری . این زبان فارسی هم که در حال حاضر درایران است  آن زبان پاک وعاری از خللی وعاریتی نیست  زبانی است مخصوص لمپن ها وجاهل های اهل  فاحشه خانه ها وکوره پز خانه ها  نه زبان پاک وعاری  از هر ریزه ای  پاک وتمیز بمانند اشعار ملک الشعرا ی بهار ویا نوشته های دکتر حمیدی شیرازی واشعار او . هر چه هست مخلوطی از انگلیس فارسی ترکی  وغیره میباشد . 

    روز گذشته یک بانوی چند صد کیلویی مشغول آشپزی یود آنهم درشمال  وزیر نام جناب همسرش که اورا اقا خطاب میکرد اما  میگفت ” 

    میل دارم برایتان یک اسنک  نایس درست کنم ! عده ای بر او ایراد گرفته بو..دند که چرا مثلا میان وعده غذایی را بکار نبرده ولغت بیگانه اسنک را جایگزین ساخته اما ایشان گفتند چون من قبلا درفلان اداره مشغول کار بودم وروسایم همه فرانسه وانگیسی حرف میز دند این کلمات در ذهن من نشسته بنظرم دریک سفارتخانه کار تمیزی را انجام میداد چون آن هیکل وهیبت به درد هیچ کاری غیر از هما ن اشپزی وتمیزی نمیخورد . بهر رو.ی شادمان شدیم که درکنج دهات شمال هم  انگلیسی زبان زیاد است  !!!!

    دراین سر زمین  تنها یک زبان مشترک وقوی کار میکند ایالتها با زبان خودشان  حرف میزنند اما در یک محفل عمومی باید بازبان اصلی  سخن برانند مهم نیست چند صد نفر ازکجا آمده اند  آنقدر تعصب روی زبانشان دارند که چهل  سال است که دارند  انگلیسی یاد میگرند اما هنوز به ” یس” میگویند ” جس” !

    خوب این مهم است که سرزمینی بتواند هم گویش ها وهم زبان اصلی خودرا نگاه دارد  ….در واقع ما چه جیزمان به آدم رفته که حال درمیان قدرت بزرگ شرکتهای صادراتی ووارداتی  با روبه سپاه  وقدرت مافیایی آن بتوانیم از زبان شیرین فارسی سخن بگوییم وفریاد بر داریم که ” پدرم روضه رضوان به دو  گندمی بفروخت ” ومن ناخلف میتوانم آنرا به یک جوبفروشم همچنان که سر زمینی را به مفت فروختیم وبا پولهایش دور جهان  عشرت میکنیم حال میکنیم قمارخانه هارا  درشت تر میکنیم  کار دیگری از دست ما ساخته نیست  مگر کسی حوصله دارد درخارج یک مدرسه با زبان فارسی باز کند بدون اجازه آن قدرت جاودیی باید کتب مذهبی دران کنجانیده شود همچنانکه من روزی وروزگاری  آن چنان شیفته زبان مادری بودم وبرای انکه فرزندانم  بتوانند فارسی را فرا بگیرند  کلاسی را باز کردم با چند شاگرد آنهم مجانی ناگهان از ان سوی ابها گروهی ریختند که شما نباید کتب سابق را وسرود ای ایران را وپرچم ایرانرا  نمایش دهید باید بروید سفارت وکتب درسی واجازه کلاس را بگیرید البته عده ای باکمک سفارت این کاررا پیشه گرفتند اما درپشت آن به آن کار دیگر مشغول بو.ده وچه بسا هنوز هم باشند . کار ما نگرفت اما درخانه به بچه ها زبانرا یاد دادم امروز اگر گاهی لغتی را فراموش میکم آنها بمن یاد آوری میکنند به هرروی زبان ما زبانی فاخر است هر چند مخلوط وناقص باشد اما در میان این زبان مردان  بزرگی زاده شدند  شاهنامه بزرگ /رستم را سهراب را سیاوش را وایراندخت را توران دخت را واز همه بزرگتر وارجمند تر پروین اعتصامی را داریم  نه شاملو ونه سایر توده ای های خود فروخته آنها متعلق بما نیستند آنها نوکر اشپزخانه شوری هستند همچناکه رهبرشان نوکر آن ارباب و خرس سفید است …….

    از دود مان  پاک خدایان پیش  یک تن هنوز  در میان ما  زنده است  یک تن که در پی ازار کسی نبود ونیست  باید اورا یافت . ث

    پایان / ثریا ایرانمنش /04/02/2022میلادی !.

  • شب !

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ای شب . چه بسر داری ؟   برگو چه خبر داری ؟  از عاشق بیمار / از مردم بیدار / ای شب چه غم افزایی / غم بر سر غم هایی / عزم سفرت کو ؟ مرغ سحرت کو؟ ……….

    گوییا ما همه در شب زندگی میکنیم  .امید روشنایی نیز از روح ودل ما رخت بربسته  تنها خورشید بیرنگ وبی فروغی  که گاهی خودی نمایش میدهد ومیرود زندگی بکام جهانخواران است وبس !

    تمام تاریخ این زمان ظلم است وجنایت  وما دریک ظلمت   چه کسی روزی خواهد نوشت از این تاریخ وحشتناک وسیاه ؟  وآیا کسی خواهد توانست این نقل صادقانه وبی ریا بنویسد ؟ قلم ها درمیان دستهای بریده وخورده شده ند جهانی از ابرهای سیاه حتی بر تاریکترین زوایای زندگی ما  حاکم است و هر  جا میل دارد راهرا باز میکند ودرهر کجا که لازم باشد  راه را میبند د ویا  مارا مات درروی صفحه باقی میگذارد . 

    وچه کسی باور خواهد کرد که ما درزمان  صلح وارامش  در روشنایی های پیشرفته هنوز درتاریکی بسر میبریم ؟  چه کسی میتواند   باور کند بدبختی ها هیچگاه  پایان نخواهند پذیرفت  زندگی وعمر وهستی ما درمیان دستهای الوده بخون است  وچه کسی میتواند بیاندیشد که ایا اینهمه اندیشه وفکر خیالی بیش نیست ؟ ….

     طاعون  ثروت اندوزی وبالا رفتن در میان ما  هر روز بیشتر رشد میکند وسهم خودرا ازخون یک یک ما میطلبد  وزمانی فرا میرسد که تو مرگ را فریاد میزنی وتا با آغوش باز بسویش بروی  آرزوهایت گم شده ه ویا بر باد رفته اند .

    ما چه پیروز شویم وپا  شکست بخوریم دیگر ” آن ” ما نیستیم  وهنوز جلوه هایی از فرزندان آدمکشان دوران جنگها در گوشه وکنار بچشم میخورد که با قساوت میکشند ووسپس در یک بیدادگاه بی آنکه مجرم شناخته شوند آرادانه روی خون بقیه راه میروند .

     و.توای رهزن …..میتوانی آدمکشان مزدورت را بسوی ما بفرستی  اما ما از روی نعش آنها عبور خواهیم کرد وآنهارا برایت پس میفرستیم از اینجا تا جهنم که ترا بدرقه کنند .ث

    پایان / ثریا ایراتمنش / 03/02/2022/ میلادی !

  • ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد / عشق پیدا  شد وآتش بر همه عالم زد !

    پیام حضرت والارا شنیدیم پس از چهل واندی سال  باز فرمودند من نه پادشاه میشوم ونه رهبر یک مشاور هستم ! ” نگفتم” ؟ چهل ودوسال ملتی را منتر خود کردن و ارزوها را به دل نشاندن  وخوب لابد دلایل خودرا دارند  بما مربوط نمیشود  ما خرما خوردیم از بم بیرون شدیم حال درکنار یک دریای بزرگ بی آنکه از مواهب طبیعی آن بهره مند باشیم درکنج عزلت خود بسر میبریم وباید  طبق دستور  وقانون عمل کنیم والا  به جایی میرویم  که عرب نی انداخت درهمان صحرای کویر اولین نی را انداخت .

    هنوز یادی  از لرزش آن درختان خرما ومرکبات  وجنبش آن درمن هست  وهنوز گرد وغبار خیابانها لحظه به لحظه بر روی شانه هایم مینشیند  وهنوز راهی در دوردستها ست که مرا میخواند  وزمانی که از کنار این معبر عبور میکنم  در تنهایی وغربت  وبیقراری سر ماندن  درخانه را  دردلم زنده میکند  همان  خانه ای که درآن بزرگ شدم  نه آن خانه ای که ترک کردم .

    امروز بیاد آن لوستر های کریستال قیمتی افتادم  ودراین فکر بودم  حالا درکدام محل وبه کدام سقف آویزان است  حتما بیشتر آنهارا حاچی برد همان شریک دزد ورفیق قافله وبیاد  اطا قهای پهناور آن افتادم چرا همه درب ها وپنجره ها آهنی بودند ؟ وبه رنگ خاکستری رنگ شده بودند درب حیات نیز اهنی بود با میله ها ی بلند  درست زندانرا برایم تداعی میکرد با کوشش تمام رنگ دیوارهارا عوض کردم با پرده های خوش نقش ومبلمان ساده وگل وگلکاری آن رنگ نکبت را تا حدودی  از بین بردم .

     آن که همسر من بود در فکرش چه میگذشت که بجای چوب ازآهن استفاده کرده بود تنها درب ورودی میان راهرو وآشپزخانه چوبی وکشویی  بود با شیشه های رنگین  که حالم را بهم میزد خوب او اهل رقم بود ومن اهل کلام ا ین دو باهم هیچ رابطه ای ندارند .

    مهم نیست حال امروز  چراغ سقف من از چند میله آهنی سیاه  ساخته شده با چند کلاهک مسخره  درکنارم نیزچند چراغ رومیزی با حباب های ارزان قیمت  اما کوزه های گران قیمت  نشسته اند .

    گویا از روز ازل  من دریک حلقه بنام اسارت  روی یک خشت افتادم  وهنوز خودرا د رسکوی زندانی میبنیم نه در بهشت  اما گاهی که دستهای یخ کرده ام را به زیر آب داغ میبرم  با خود میاندیشم که  اگراین هم نبود چه میشد ؟ 

    همه رویا ها زود ازمن دور میشوند وجای پایی  نیز بجای نمیگذارند  نه شادم نه غمگین زمانی در من شوری بر میخیزد  وشوق جنبش وبلند میشوم تا کاری را انجام دهم اما…….درد امانم را میبرد وسر جایم خشک میشوم . باز به رویا فرو میروم  خیلی میل دارم  گذشته میانی را ازیاد ببرم وتنها با کودکیم خوش باشم اما .گمان نکنم  او همه جا ست وبمن میخندد  سرانجام برنده شد مانند همان قمارهای شبانه همیشه من بازنده بودم واوبرنده ..

    دراین زمان باید راه اندیشه ام را   بگیرم وراهرو را ادامه دهم تا اندیشه ام عبور نکند ومن انرا بکار اندازم بعضی از گفتنی هارا درون دفتر چه ها نوشته ام گفتنی هایی که نباید گفته شود باید همچنان بمانند .

    امروز دیگر خدایی هم نیست  بی نام ونشان است تا به او بیاویزم  وهمه چیز درهمان آغاز گم میشود  وهمه آغاز ها  تاریکند  میل ندارم درتاریکیها گم شوم  کسانی خدایشان یک ابر سیاه است درآسمان که نه اورا میبینند ونه صدایی از او بگوش میرسد .

    دوران سختی است ستم هموطنانم را میبینم اما میدانم که  هیچ یک  افکارشان با رفتارشان با کردارشان یکسان نیست  وهیچگاه نمیتوان روی آنها حسابی باز کرد  قانون خودرا دارند هرکسی  صاحب قانون خود است وبا بقیه کاری ندارد .

    د ن زمانی  که من میزیستم هنوز کمی انسانیت / مهربانی / عطوفت واصالت  دیده میشد اما امروز همه چیز بر باد رفت وناگهان دو ابر قدرت تازه به دوران رسیده یک ایینه را که عکس شیر روی آن نقاشی شده بود  جلوی الاغی  گذاشته اند  ودر زیر آن مینویسند که اینیا همان الاغهایی هستند که درآینه خودرا شیر میپندارند  .عجب توهین بزرگی  به ملت ما شد وصدا از کسی درنیامد هیج اعتراضی هم نشد  هیچ فریادی همه خندیدند  اما من گریستم به سرنوشت همان الاغ .

    پایان / ثریا ایرانمنش /02/02/2022 / میلادی !!! (2)

     

  • توده ها وگروها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    در گذشته شاعران  طرفدار توده ها  می سرودند که ” به یک دست گاو آهنرا  نگاه میدارد و با دست دیگر شمشیر را !” .
    من هر چه فکر کردم دیدم دراین  دوران نوین ونظم جهانی دیگر از گاو آهن خبری نیست وشمشیری هم درکار نیست  آنرا درمیان دستهای شیری گذاشتند که روزی ما هم از آن بیزار بودیم !
    حال با تو هستم ” لپ تاپ عزیزم” آن یکی که خطش راست و سر راست  است مرتب مرا تهدید میکند وسرانجام نوشته هایم را   بباد میدهد  تو یکی هم کلی ادا واطوار داری باید اول بروم خط خودمرا بیابم سپس آنرا به طرف راست بچرخانم  وکلی ادای احترام بجای اورم تا بتوانم چند خطی را به هوا بفرستم .
    شب گذشته در تختخو.ابم دلم برایت تنگ شده بود کسی هم نبود ترا برایم بیاورد اما امروز خودم بلند شدم . بلی باید بلند شد دیگر کسی نیست وکسی در این خانه متروک را نخوهد کوبید دستی بر شکم بزرگ وبر آمده مجسمه بودا کشیدم تا نیرو گرفتم ” امروز دیگر کسی درجایی نیست تا به فریاد ما برسد ” فریاد های ما درهمان چهار گوشه اطاق محو میشوند چه از درد بنالی وچه از بیدادگری .
    سرم را با گفتار یک مرد جوان  بیست وچند ساله که مانند یک معلم پیر چند هزار ساله اشعار بزرگان مارا برایمان  معنا میکرد گرم میکردم او خیلی جوان ست  که پای به این دریای وسیع نهاده بطور قطع و یقین کسی در پشت سرا و قرار دارد معلمی دارد مانند شاگردی  ممتاز امتحانشرا پس میدهد بهر روی باز جای شکرش باقی است که هنوز کسانی هستند تا تاریخ دیرین مارا  بیان کنند و برنامه ای دیدیم از جشن سده دشهر خودمان  آخ چقئردلم برای شما تنگ شده همشهریان عزیزم  چقئر شما نجیب ومهربان باقی مانده اید  .
    ومن ؟ هرروز صبح  چون همان  برگ زبان گنجشک  ترو خشک را باهم مخلوط میکنم  تا  نیش افتاب بدمد  وبیاد آن آفتاب داغ سر زمینم وان نیش های زنبور میافتم بیاد پروانه ای که  در پیله  شیشه ای ابریشمی خود  بیدار میشود کرمی بوده حا ل پروانه شده اما عده ای ای همچنان کرم باقی مانده اند وهمچنان درون پیله خود به خواب رفته اند  ناگهان درد نهفته همه وجودم  را فرا میگیرد  وهر ظهر  مانند یک گل زرد  پرپر شده  برگهای  خورا پهن میکنم بسوی  آفتابی  که درآن سوی خانه من بر  خانه همسایه تابیده است .
      آنرا میبینم   میچشم احساس   همان کرم  پیر درون ن پیله را دارم  درپیله ای ازخیال  از ابریشم خیال وسپس از هوش میروم  ناگهان شعفی دردلم ورم میکند چیزی دردرونم میشکفد . برخیز هنوز عرابه  نرسیده  برخیز . ومن بر میخیزم .
    عکسی از نوه ام که در سفر بود برایم پست  کرده بود باور نداشتم  ایا این جوان رعنا با این کت وشلوار شیک همان  پسر بچه دیروزی است که من دربغل داشتم حال درقامت یک مرد جوان همانند هما ن جیمز باند ساختگی  اما زیباتر پر ابهت تر ومغرورتر .
    پسرم برایم نوشت  اینهمه را ازتو به ارث برده همه را !!!!
    واین کدامین است ؟  کدام یک از آنهارا به ارث برده ؟  بسکه دراین شبهای تاریک  بی امید درسایه های منحوس ومشکوک  آنرا به صبخ رساندم  بس روزهارا  ازاین خیال به آن خیال پرتاب کردم  تا باز به شام رسیدم وشام  این شام چه همه تاریک وطولانی است .
    بسکه با جان ودلم آمیختی / کس ندانست که این توهستی یامنم !
    گر خون دلی  بیهده  خوردم  . خوردم / چندان که شب وروز شمردم  . مردم /  آری همه باخت بود  سر تا سر عمر /  دستی که به گیسوی تو بردم / بردم / “هوشنگ ابتهاج ” 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اول فوریه 2022 میلادی !
     

  • یک روز خوب

     

    ثریا. ایرانمنش. ، لب پرچین 

     یک صفحه تمام نوشتم خوششان نیامد آنرا پاک کردند !!!!!!!!!

    دوباره شروع می‌کنم  بلی من یک روز خوب دارم.  پسرم با اهل خانواده همه در بستر افتاده اند. پسر بزرگ ک‌وید گرفته البته پس از تزریق واکسن. وگرفتن دیپلم آن. ، دختر کوچکم همین  امروز اتو مبیلش. خراب شد انرا به گاراژ سپر.د  ودختر بزرگ روز گذشته برای چند دقیقه که اتومبیلش را جلوی نانوایی. پارک کرده بود تا بمن سر بزند یکصدو هفتاد یورو جریمه شد تنها چهار دقیقه 

    ناهار !  نمیدانم. یخچال ؟ خالی  حال نگاهی به هموطنان عزیزم میکنم که  در زادگاهم جشن سده را گرفته اند ومن یک شمع روشن کردم ،

     در همین حال تمام شب بین اطاق خواب وحمام در گردش بودم. وامروز میخواهم مربای  پرتغال درست کنم  در همین حال واح‌وال پرده آشپزخانه با تمام قدرتش به روی سرم افتاد ،

    هیچی ، سرم را بالامردم وگفتم. اهای جناب ، بس نیست ؟! مطابق معمول جوابی نشنیدم ، 

     در این فکر بودم که آن. کماندوی  سالمند در مانده چقدر بد آورد مچ اورا گرفتند ‌شد صدر خبرها این مهم‌ترین خبر  ومهمتر  از جنگ بین   کشورهاست .

    دراین فکر بودم که مردان سیاسی امروز  آن سر زمین . یا پسر سکینه خانم . ویاخانم کوچک وان ملای پیزوری داماد کربلایی فاطمه که در کار کاهقالی باقی  شوهر خاله ام قالی بافی میکرد خوب بشر قابل ترقی ای است بعضی ها هم مانند  من ترقی بر زمین  افتادند وبا چه زوری وپرویی باز بر میخیزند  ،

    نه انشای ما. به همین جا ها ختم  می‌شود تا دوباره انرا پاکسازی نکنند ، 

     پایان ، دوشنبه ۳۱/۰۱/۲۰۲۲ میلادی ، 

  • کویدو۱۹

     ثریا ایرانمنش ، از دفتر لب پرچین ، اسپانیا 

    یک سئوال دارم وبس وصفحه  را میبندیم .

    آیا این بیماری در ساعات بخصوص وتنها به اشخاصی خاص هجوم میبرد مثلا در سالن اپرا همه نوازندگان با پوزه بند نشسته آند رهبر بدون پوزه  بند وخوانندگان دست دربغل یکدیگر نفس بهنوش  همان لاتراویاتا را میخوانند  .

    موسیقی انهارامصون کرده ویا اکثر تماشاگران در لژهای مخصوص  بدون پوزه بند کنار یکدیگر 

    پسر من واکسن  زد وکویید گرفت ، بقیه واکسن سوم را زدند همه در تختخوابهایشان  خوابیده اند از کوچک وبزرگ   تنها یک نفر. سر این بیماری را بزای من روشن کند  انهاییکه امروز در تختخوابند سومی راهم زدند  قانون کار به بردگان می‌گوید  باید  دستورات را اجرا کنید ،

    من واکسن نزده ام  واز همه مواهب طبیعی  جهان محروم. تنهای تنها محکوم به زندآن انفرادی  ،

    آیا کسی  هست جوابی بمن بدهد یا مانند همه. سئوالات من  مانند همیشه بیجوابند ،

     یکشنبه  ۳۰دسامبر ۲٫۲۲ میلادی 

     روز وروزگارتان خوش

  • باد زمستانی

     ثریا ایرانمنش. / لب پرچین /. اسپانیا .

    أن روزها رفتند. آن روزهای خوش وافتابی. آن روزهای زیبای برفی  در زیر اشعه زرین آفتاب  آن روزها بر قله کوههای سرزمینم چگونه پای مینهادم بی هیچ ترسی ویا خوفی  ویا  کشته شدن به دوست یک دیوانه  ویا پرتاب شدن ،

    سالهاست که یک تپه نیمه ویران را  ک‌وه مینامم  واز اینکه در جلوی من قد علم کرده  ا.از او سپاسگذارم ،

    امروز دیگر نه با زمین الفتی دارم ونه با آسمان ومیل ندارم نام ترا بر زبان بیاورم چرا که ترا ونام ترا درون لوح سینه ام پنهان کرده ام 

    گاهی قلم را در دست میگیرم که بنویسم  ، قلم در میان انگشتانم  میلرزد واز جلو رفتن خوداری می‌کند  خود نمیدانم چه بنویسم واز کجا  .

    آن روزهای روشن وافتابی  از ما دور شدند  پرده ای سیاه  بر جهان ما  سایه انداخت  مردان نیمه  وزنان یایسه وپیر وفرتوت  رهبری مارا در جهان به دست گرفتند  وجوانانما ن زیر ساطور تبدیل به گوشت  قیمه شدند 

      ومابیخبر  آنچه در اطرافمان میگذرد  در آرزوهای کوچک خود پنهان بودیم از آن روزهای آفتابی بی غم وبی‌خبری از اینکه در جامعه تازه رشد کرده ما گلها میشکفتند   وارز‌وها چقدر حقیر وکوچک بودند درون مدارس و دانشگاهها بجای علم حساب و  علم معرفت  معادله های سیاسی حل می‌شد  وگروه گروه جداکانه برای خود دسته بندی میشدند ورهبری  انتخاب می‌کردند  واگر  مجبور بودمد خودر ا ومال ‌هستی خود را در اختیار این رهبر  شرور وپست  میگذاشتند کوری انهارا فرا گرفته بود  و بد جوری  انهارا خالی می‌کرد ، تهی می‌کرد واز خودشان وخان‌واده وسر زمین وخاکشان دور میساخت ،

    گفته هایشان به نوعی دیگر  بر زبان جاری میشدند کلمات زیبای فارسی  وشعر وفن بیان جای خود را به تند خویی وهتاکی ونفرت از قانون  وروش زندگی داده بود جاده خطرناکی جلوی پای جوانان ما باز شد .

    حا ل چگونه بنویسم اگر چرخ فلک باشد  حریرم ،،، ستاره سر بسر  باشد دبیرم   چگونه از هوایی بنویسم که دیگر برای تنفس کردن نیز  خطرناک است  هواهست وسیاهی وهمه حروف ما خوراک ماهی

    ودیگر امیدی ویا أرزویی  نیست هوسی نیست  دیروز خوب گذشت شب سیاهی بر ما سایه آند اخته وفردای نا پیدا  همه پیکر مارا میلرزاند……..که،،،

    فردا چه خواهد شد ! 

    نه دیگر عشق افسون،ر و دولت شب وبیداری وخماری ‌مستی در زیر آسمان تهی از ستاره  به کار من نمی آید.

    ثریا ایرانمنش  . 29/01/2022  میلادی 

  • بمان با من

     

    ثریا ایرانمنش ،  لب پر چین ، اسپانیا 

    فانوس زرد صبح ،  در زیر طاق مرمری أسمان شگفت /  اکلیل  نور  او چون به شاخ. برهنه  ریخت /  مرغی که خفته بود  پرید از کنار جفتخویش……… زنده نام. نادر نادر پور  .

    شب  گذشته جنگ رابخواب دیدم. دنیا جنگ را طلب می‌کند  وبنابه رسم گذشته خیل جوانان برای کشته شدن. بسوی جبهه های

    ناشناس در حرکت بودند  از دیدن آنهمه خون  فریاد کشیدم  واز جای برخاستم   ……. شاید طبیعت میل دارد آن اخرینقطره خونی را که در. رگهای من جریان دارد  از من باز ستاند .

    ود ریک لحظه بیاد آن یادگاری  های تو افتادم که  همه را از دست دادم آن روز ها تقدیر  نبود وتقصیر بود مانند امروز  عشق یک،گناه بود. به همان شیوه که داشتن رادیو وشنیدن آواز. وساز در خانه ما حرام بود   .

    میل داشتم. که یک. روز بتوانم أرزوهایم را با تو درمیان بگذارم  اما همه تهی بودند. ، من مانند یک تماشاچی زندگی را از پشت دیوار شیشه ای. تماشا میکردم میلی. نگذاشتم به میان میدان بروم  ومانند دیگران. رقصی را اجرا کنم که خوشایندشان باشد ، 

     امروز دیگر هیچ آزرویی در دل ندارم تنها نگاهم به خار چینان میدان که خارها را میچینند و میبلعند وبزرگان   نصیبشان چیز های دیگری است ایکاش کمی از این خارها را درون دهان گشاد آنها میچپاندیم. شاید. برای ابد خفه شوند  وما بتوانیم با چند برگ گل در کنار یک. جاده صاف. به آواز دل گوش فرادهیم ،

    صدها هزار ستاره خاموش شدند  دیگر هیچ ستاره ای در صبح تا ریک زمان نمی درخشد  روز ها بر میخیزدد ومیگذرند  بی هیچ هدفی وشبها  کار میکنند با هدفی  ویرانگر …….وما چقدر از اسارت خود شر مساریم .

    امشب به پارسایی خود دل نهاده ام  ….. ای أفتاب وسوسه  در من غروب کن  ……آن رودخانه تهی مانده از آبم ،……. ای شب تاریک  تو در من رسوب کن ……ثریا ایرانمنش / 27/01/2022 میلادی 

  • وقت آن است

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    وقت آن است که بنشینی وگیسو بگشایی /  تا با تو بگویم غم شبهای جدایی  ؟ بزم تو مرا میطلبد آمده ام ای جان / من عودم واز سوختم نیست رهایی …….” ه. الف. سایه  ” 

     آن وز ها  ریا نبود هر چه بود  همان بود   در رویا غیر ار خدا چیزی نبود هرکسی چیزی بر میداشت بجایش میگذاشت در بیماری ومستی وهشیاری  تنها من تو بود .

     امروز هر کسی از کسی چیزی میدزدد همه ا زهم دورند  زمانی نزدیک میشوند که  میل  دارند ترا از هم بدرند ویا پاره کنند .

     آن روزها نام خدا حرمتی داشت وعزتی  امروز ااو نیز در پناه آنهمه شیادی و زباله گم شده است /

    امروز همه به  یکدیگر  ستم روا میدارند واین ستم را به دیگری نیز هدیه میدهند  وسازمانها درمیان قانون های نا نوشته  خود ار هم میدزدند وبه دیگران ستم میکنند . 

    سایه این قدرئتها و سازمانها  زمانی کم رنگ میشود که مردم برخیزند  واز مالکیت خود حمایت کنند مردم همه  بیمار وعده ای بیعار شده اند .

     وآناییکه قدرت ومالکیت را میپرستند تمام شب مشغول کارند وروزهارا میخوابند  آنها درتاریکی بسر میبرند روزها پنهانند که مبادا با مردمی هشیار روبرو شوند .

    گاهی رویا میافرینند  ومردم را به خماری میکشانند  مردم تخمیر میشوند واز خود بیخود  وناگهان احساس پرواز  به انها دست میدهد هرچه را که دارند درطبق اخلاص گذاشته تقدیم همان شب پرستان میکنند  .

    وانکه همیشه ببدار بود  همان ” خدا” بود  ویا به خود ای  نه بیشتر  .

    امروز خدایان بیشمارند ودر  فکر مالکیت جهان وهیچگاه با مردم عادی روبرو نمیشوند  ودر میان مردم عادی  مشتری چندانی  ندارند  حرکت آنها بی صدا وآهسته  وسر انجام به نابودی  انکه زخم خورده میانجامد 

    دیگر اجازه نمیدهند که ” من” وتو  ” ما بشویم آنها باصد ها هزا رنور افکن های نامریی تا اعماق مغز ترا میخوانند ترا ازهم میشکافند ترا ازخودت نیز دور میکنند  وهمیشه همه جا روشن است  وتابلوها برایت آرد را خمیر میکنند  و…دیگر کسی به آن سروش بزرگ اسمانی گوشی فرا نمیدهد صداها واصوات همه خاموش شده اند .خرد  گم ونام نئگ هویدا  شده  دیگر کسی احسای من  و ما نمیکند  همه درتنهایی خود شادند  ویا شادی میافرینند با عکس   خود درایننه غبار گرفته زمان گذشته  .

    حال گذشته هارا نشخوار میکنند ودوباره آنرا بالا آورده سپس  مجددا آنرا میخورند واین کارا هر روزی آنهاست .

    و….دیگر رد پایی در دل ها باقی نمی ماند  وبردن نام عشق یک اسم  دیرین وکهنه است /

    برسان با ده ..که غم روی نمود ای ساقی /  این شبیخون بلا باز چه بود ؟ ای ساقی /  حالیا نقش دل ماست که درآینه جام / تا چه رنگ آورد  چرخ کبود  ای ساقی / پایان /ث

    ثریا ایرانمنش  26/01/2022 میلادی !
     

  • آن روزها

     ثریا ایرانمنش ،. لب پرچین ،.  اسپانیا 

    امروز من در یک غروب سرد زمستان ایستاده ام در کجای جهان  ، مهم نیست   

    گاهی خورشید چهره درخشان  تر ا  عیان میسازد .در بیشتر شامگاهان  بیاد قصه های شبانه  تو هستم ، که با آنها بخواب میرفتم 

    هنوز آن چشمان درخشان که گاهی ستیز  امیز وزمانی مهربان بودند به آهسته گی در برابرم  نمایان می‌شوند 

    هنوز آن خنده زیبای ترا وان خشمی که از درونت نعره میکشید ،

    بیاد. دارم 

     این سایه ها بهمراه تو   هرشب همسفر خواب‌های شبانه  منند 

    که یکروز  با من همسفربودی  وتا غروب زندگیم آمدی .

    هنوز در انتظارم  که باز سایه ترا  روی چهره ام ببینم 

    همان سایه ای که فروغ شبانه من بود .

    امروز  آن رویای روشن  آن صبح درخشان  همه آینده مرا 

    چون شبی تاریک  سیاه کرد

    هنوز سایه ترا. که نقش زمین وأسمان است 

    در تاریکی ها میبینم 

    همان سایه ای که در پی من آمد ومن  از او‌گریختم 

    امروز خورشید درجهان  ما مرده است 

    وما در تاریکی دهشت انگیزی  بسر میبریم 

    اما با یاد چهره تو و آن چشمانی  که یک روز تابستانی. را بیاد من میاورد

    دلشادم 

    واز گرما آن  خورشید نیم مرده 

    در زیر سایه قامت تو گرم میشوم ….. 

    ————————————

    اگر همه سر چشمه های  اشک عالم را بمن ببخشند 

    ویا ابری  به پهنای  زمین در من فرود آید 

    اگر آن اشک سیل أسا  ره پنهانی  دل را  به سوی دیده بگشاید 

    (لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهمد داد ،،،،،،( زنده نام نادر نادر. پور 

     پایا ن بیست ویک ژانویه  دوهزارو بیست ودو . ثریا  ایرانمنش  . 

  • عرفان مولانا

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    خیلی زحمت کشیدم نا دوباره خط زیبای فارسی را یافتم  حال باید خیلی با دقت عمل کنم وکاری نکنم  که  گردی بر سر روی دیگران بنشیند  همه از خو دم بنویسم با بقیه جهان کاری نداشته باشم .

    مثلا بنویسم هوا کمی سرد است  ومن ساعتهاست که بخاری را زده ام تا حمام کنم  وغیره ! کتابی را از لابلای کتابهایم بیرون کشیدم سالهاست این کتاب دردست من است زیر نام ” عرفان مولانا ”  آقا دروغ چرا  ما با قبر کاری نداریم اما این عشق برای من مجهول است جرئت پرسش هم از کسی نداریم مولانا شخصیتی  است بسیار  بزرگ همانند خورید اما ……عشق یک مرد عیالوار سیو هشت ساله به یک مرد شصت وهار سالله   که همه تعمرش را درض وشعر  وسفر گذرانده  ببخشید یک کمی هضم ان برای من مشگل است  من خود همیشه عاشقم ما یچگاه محا لاست عاشق همجنس خو دم  شوم ممکن است حتی یک دیوانه  دزنجیری درون تیمارستان  ویا زک زندنی محک.م به حبس ابدرا دوست داشته باشم اما محال است عاشق زنی شوم !!! 

    دیون کبیر  وا خانده م ذما مه ا با شمس تبریز  شع ختم میشود نه با مولانا ی بلخی !!! مثوث کبیر ورا درردست درم وصد کتاب ماهمیشه یک جا در میمانم ومکث میکنم  نه ! جرئت نداررم بنویسم که این چه عشقی بود که هنگامیکه پسرران مولانا آن پیر مرد را دورن چاه اناختن او سینه چاک کرد وگمانبرد که عشوق به سفر رفته  فریاد زد ” 

    بروسید ای حریففن بکشید یار مارا ……از کجا شهرر به شهرر رفند اثری ز آن گم شده یافت نشد .

    جال آیا درمیان شما تلمیانکه وارداین دفترچهالکتریکی کوچکمنئشده وهمه چیز را زیرورو کرده مانند یک انبار بهم ریخته انرا تحویل من  داده وزبان مادریم را نیز به یغما برده اید آیا کسی هست که معنای ین عشق را برای من نادان تفسیر کند  یا عشق هم ئتغیر دین وامیان  داده وشکلش عوض شده ومن دراین زندان انفرادی  از هم ه چیز وهمه جا ببخبرم ومینشینم فیلم  شلی تمپل را تماشا میکنم ومیبنیم تین دختر تپل وخوشگل پچگونه توسط مرداتن  دست مالی میشود ؟ خوب فیلمه دیگه  بقول آن تیمسار سپهبد  بادی ! منکه معلوماتی ندارم تا مثلا اسرار را کشف کنم و سیرو سفر و معراجررا درک کنم > بیسوادی کار بدی ااست خیلی بد .

    این خطوط ررا نوشتم هنوز دایه دارد میچرخد نگران باز  خد فارسی در برود . خیلی  زحمت کشیدم میل ندارم این زبان شیرین واین خط از یادا برود ویا زمانی که من زنده ام پند سالی دست روی دلتان بگذارید قول میدهم اسرار را فاش نکنم  قبول میدهم اسرارر دررون دفتر چه هامی هست انهارا هم بعدا خواهند سوزاند  اتشی از استخوان ر فروزان  / بسوزن / بسوزان . پ

  • در حرم سلطان


    ثریا ایرانمنش  ، لب پرچین . اسپانیا ،

    علم بودش. چون نبوده است  دین / او ندید از أدم الا نقش طنین 

    گر چه دانی دقت علم  ای امین  / زا نت نگشاید در دیده هایت عیب این ،،،،،،مثنوی معنوی  دفتر اول چاپ نیکلسون  

    هر از گاهی  به سخنان باقی مانده  بزرگان پیش که گاه گاهی از  صفحه ای بیرون میزند گوش فرا میدهم هر چند برایم تکراری باشند  ، ما در دو هفته پیش دو بزرگ  مرد  ادب ایران را از دست دادیم تا زمانی که آنها زنده بودند همه  از نام ونشانشان بیخبر بودیم حال پس از رفتن آنها در صد بزرگداشت بر آمده اند وهر صفحه ای که  میگشایی  عکسی ونامی از آن دو عزیز از دست. رفته را  وکارهای پنهان شده آنها نوشته ها. گفتار ها اندیشه  تازه را  به نمایش میگذارند. که  ما چون در کنج عزلت وتنهایی وبه دور از هیاهو. هستیم تنها خطی را بعنوان یادگار میخوانیم. واگر شانس یاری کند مسافری از راه برسد  کتاب دردست داشته باشد بسرعت انر. از او میگیریم ومانند یک تشنه در صحراهای داغ بیابان‌ها که امروز بمدد تکنولوژی ودل هایباد آورده. دیگر حتی سنگ ریزه ای در آن بیابان‌ها دیده نمی‌شود وبا خریدن  آبهای زیر زمین. ما از دست رفتگان برج هایشان  به آسمان نوک میزند مانند صحرا نشینان و تشنگان سر زمین  خودمان. به آن کتاب حمله می‌کنیم ،

    امروز پای صحبت شخصیتی نشستم که چندان با کارهایش غریبه نبودم اما در نیان گفته هایش مجبور شدم. انرا قطع کنم. چرا که. شلغم را با یک سیب بهشتی مقایسه می‌کرد میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است طنز وطنازی برازنده هر کسی نیست وهر اراجیفی را نمیتوان بر آن نام طنز نهاد واورا عبید  زمانه خواند  بعلاوه شخصیت ذاتی ‌فرهنگی. آن از دست رفته با  آنکه الان جلوی منقل. نشسته  وبه همه اطرافیانش  فحاشی می‌کند فرقدارد. همه چیز را تباید در درون نوشته نا. گفتارهادید  شخصیت انسانی را تیز نبایذد از نظر دور داشت. ماهمیشه به  کفته های طنز امیز میخندیم  هر گه حنیفتر و زشت تر باشد ما او را بیشتر  در درون خویش جای میدهیم ما ملتی از خود رها شده خودرا گم کردهوتنها  در صدد جمع آوری مال وشهرتروشهوت  همه را با یک  تیر میزنیم وانکه  درکنج عزلت. با حقوق باز نشستگی. وکم خوری وکمخوابی سر بر دفتر نقش زمانه کذاشتند وبرایمان نوشتند وگفتند وسرودند. همه را درون یک کاسه میرزیزیم وشربتی تلخ وناگوار از آن درست کرده آن را مینوشیم وبخیال خود.  در کی   آن شخصیت گذاشته ویا نصیحتی به آن بیخبران کرده ایم ، خیر جناب شما نمیتوانید سر که ترش را با انگبین شیرین. یکی بدانید. سرکه ممکن است سفرای شما را بر طرف سازد اما انکبین آن یکی تا قرنها کام  شما را شیرین میسازد واز یاد شما نخواهد رفت ،

    منهم میتوانستیم دراین ،پشت بنشینم وچرند گویی ‌فحاشی را  ‌پیشه  سازم نوکر دولت فخیمه باشم در عین حال با. متجاوزین سر زمینم. بازی گرگم به نو اکنم و سری  هم بهان دهکده در  فرانسه بزنم  ‌مزد قلم زنی خودرا بگیرم زیر تام های  دیگری. ‌ناشناس. ،

    جناب شاهین  پر آیا شما  اینها را میدانید  یا بیخبرید  ویا خود یکی آزانها هستید که مانند سلفتان دست درون گند کاسه دارید .

    متاسفم که سخنان واندیشه پر بار ونصایح  گران بار شما را تیمه کاره قطع کردم ،

      / امروز دیدم خط فارسی از روی لپ تا بهای من گم شده وتنهادو خط ویا دو زبان انگلیسی یا اسپانیایی  حال تا فرای دیگر شما را به خدای خودتان میسپارم  واین  نوشتار هم چند بار تصمیم گرفت که محو شود مانند نوشتارهای گذشته. .،با سپاس 

    ثریا ایرانمنش . 19/01/2022 میلادی 

  • ماه کامل !

     ثریا ایرانمنش  . اسپانیا ، لب پرچین .

    این شبها ما ه کامل در آسمان صاف پرستاره میدرخشد اما آسمان ما ابری. و نیمه ابری وکمی تاریک است ،

    این ماه کامل نامش ماه گرگ است ودر  اردیبهشت یا عقرب نشسته. طبیعی است آنکه من شناختم نیز همین خصوصیت را داشت اما در ماه ننشسته بود روی زمین صاف میغلطید   هم عقرب بود وهم  گرگی گرسنه  بود گرسنه ای که ناگهان بر سر یک سفره پر برکت نشست خوب خورد  دستش را نیز زیر دهانش میکرفت که مبادا دانه ای برنج از. نوک دست او رها شده ودیگری بخورد. اما واما برای جاهای دیگرش خوب  پرداخت می‌کرد از محرم ونامحرم وش‌وهردار  و باکره   و……….. وزن برادر. ودست آخر  همراه یک خواننده لشی  معروف ،

    دیگر نمیشد با آن گرگ گرسنه زیست و پیمانرا نگاه داشت ، 

    هرچه. امروز درباره این ماه خواندم در وجود او  دیده  می‌شد آن روزها خیلی  نا دان  بودم هنوز کودکانه میاندیشیم وخیلی زود هم فریب میخوردم  ، 

     چه دستی  از کجا مرا از افتادن به درون چاه نجات بخشید ومرا  بیدار کرد ومرا به سر منزل  مقصود  رساند   به همان دست ایمان دارم ،

    امروز در أسمان  تاریک ما تنها ابرهای سیاه  دیده می‌شوند  وهر بار بشکلی  نقش میبنند واز ماه تمام خبری نیست. تا عکس اور در میان امواج خروشان دریا ببینم ‌آرزوهایم را که در درونم دفن شده اند  بر زبان بیاورم . واهسته در گوش ماه بخوانم که ،،،،،،تنهایی  خیلی در د ناک  است  بی همدمی واز خانواده دور بودن و دستوری زیستن و دستوری خوابیدن. و 

    نه خبری‌از ماه تمام نیست  خورشید هم کم کم خواهد مرد  وجهان در یک تاریکی مطلق فرو خواهد. رفت ……. و… أیا آن دست نامریی هنوز  در پشت سر من است.  تا با  ایزد بانو های  خودرا برای محافظت ما خانواده کوچک  از   جایی که نمیدانم  کجاست خواهد فرستاد ،گمان نکنم زندگی بی اندازه زشت وکریه است  وتمایل به ادامه آن نیز کمتر دردلی نشسته  همه میل به پرواز دارند ….. به کجا ؟ .ث!

    پایان 

    هیحدهم  ژانویه دوهزارو بیست ودو 

  • یکی بود هنوز هم هست !

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    دل من روزی اینه ای بود  .  لبریز از نقش تو /  دیگر آن آیینه که از نقش تو بود . شکست .

    همه را دیدی و نام من از یادت رفت  همه را خواندی  وتصویر من از  روح تو پا ک شد  ققنوس وار درآتش دل سوختم  واز آتش قهر تو  مشتی خاکستر برجای ماند که انهارا روی موهایم  ریختم  تا دل ترا شاد سازم .

    تمام روز برای سگمان گریستم درحال مرگ است  قلبش آب آورده  پیر شده کر شده دندانهایش ریخته  اما با زخودرا میکشد تا مهربانی خودرا بما نشان دهد تا سپاس خود را .

    تمام روز اشکهای گرم من روی گونه هایم میریخت / اشک گرمی که نه نشان شادی بلکه نشان غم درونم بود . 

     امروز صبح مطابق همه روز  پای اخبار نشستم همان داستان  چهار سوار سرنوشت ! بیماری قرن / سیل/ طوفان / قحطی .گرسنگی وبیماری وبدبختی مردم جهان  چهار سوار سرنوشت را که ما خودمان آنهارا فرا خواندیم  تا بیشتر  داشته باشیم وبتوانم  به کرات دیگر سفر کنیم وانجا را نیز الوده سازیم کلیسا بسازیم  مسجد بسازیم کنسیا بسازیم واهالی آتجارا نیز بترسانیم وسوارشان شویم برده بسازیم  حال برده آهنی یا گوشتی فرقی برایمان ندارد  باید سوار بود پیاده  زیر دست وپاها له میشوی .

    اژدهای زرد به رنگ سرخ درآمده است خونی  زیر پوستش رفته وحال میل جهانخواری را دارد  بمبها دردرون اقیانوسها منفجر میشوند وناگهان سیلی  بی خبر همه اهالی یک سر زمین را بکام خود میکشد  نه ! آنها دهان های زیادی بودند سهم مارا میخورند باید بروند درون سیلاب وغرق شوند .

    فلان سیاره به خورشید نزدیک شده وجلوی نور افتاب درخشان راگرفته است وکم کم  تاریکی بر جهان سایه می اندازد مهم نیست تن ارباب الکتریسته سلامت حتی میتواند خون مارا بمکد .

     در سویی دیگر نا گهان بیست وهفت کوه آتش فشان با هم طغیان میکنند . واقعا !!!! عجب اتفاقی گویا هفت خواهران آنهارا باهم به حرکت در آورده اند .

    اخبار را عروسکهیا نازک وقلمی با سینه های عریان  با عشوه وناز آنچه را که روی شیشه برایشان نوشته اند  طوطی وار میخوانند هنوز کابوس ان سرنگ لعنتی روی زندگی ما سنگینی میکند وهنوز هر روز صد ها تن مواد بهداشتی !!! مربوط به این بیماری لعنتی وسیاسی واقتصادی  وارد بندرگاهها میشوند  هر روز  ارقام  دستوری مرگ وبستری و نزدیک به مرگ انتشار میابد  !!!د رعوض همه کسب وکارها از کارا افتاده  وشهر ها رنگ مرگ بخود گرفته اند  تن ما سلامت ! بوی شیطان وشیطان پرستان  جهانرا در برگرفته دیگر اثری ا زگل رز دیده نمیشود  اثری از نرگس  .آن گل زیر برفها . بوی  گند آن شل مغز ها ودیوانگان قدرت که  تادم مرگ میل دارند جهان را درمیان دستهای الوده خود داشته باشند / همه جارا الوده ساخته است .

    آه ! اینه ! ازتو  پرسیدم چه شد آن نقش من ؟  وتو گفتی بر دیوار  افتاده است .

    از تو پرسیدم جه شد آن نقش من وتو گفتی درون اب افناده است .  سرم را ازشرم بر زمین انداختم  چرا که دیگر نه سایه .ونه نقشی  ندارم تا بر زمین افتد . ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش / 17/01/2022 میلادی .

     

  • چه همه غم انگیز .

     ثریا ایرانمنش  ، لب پر چین ، اسپانیا 

    مطابق هر هفته روزهای شنبه ویک شنبه راس ساعت هشت صبح. ارکستر سنفونی  برایمان یک ساعت یک برنامه میگذارد وپس از آنکه از زیر خروارها سرنگ وبیمارستلنها و گفتگو ها وفرمایشات مربوط به آن هیولای وحشتناک. فارغ میشویم دل به این یک خوش کرده ایم ،

    ای بابا ، همهرا درون یک قاب شیشه ای جا داده اند. با پوزه بندبعضیهاروی پوزه بند خود نام بتهوون را نوشته اند همه هم  اریا های غم انگیز.  که اکثرا از ألمان بر میخیزد به همراه کر. وخواننده هم پس از اجرای برنامه اش کاغذی را لوله کرده از روی سن محو می‌شود 

    خوب این تنها دلخوشی ما در زندان. خانگی است. باز هم باید شکر گذار بود. دربعضی از کشورهای گل وبلبل ‌شعر  وترانه ترانه این کارها  گناه است  در اینجا هم. تقریبا بیشتر  موسیقی ها به درد کلیسا ها میخورد .

    سالهاست که ما تنها بین اپرای لاتراوی‌تا غلط میزنیم سفر هم برایمان امکان ندارد  

    أن روزها. که به لندن میرفتم گردش من در کامنت گاردن بود ودر میان. مغازه های صفحه فروشی. سی دی ها وسپس  دیوی دی ها و  حال مرتب باید انهارا تکرار کنم. .

    آن فیلم مسخره ای که انگلیس ها در باره موزرات. درست کردند و کاملا اورا به لجن مالیدند باز برای شنیدن موزیک آن قابل تحمل است ،

     مدتها گشتم تا مردان روستا را یافتم. با یک  کیفیت  مزخرفی گویی تنها همه برنامه در یک. استودیو. ضبط شده بود  موسیقی متن آن بی نظیر است. آزاپراهای  بزرگ‌اواگنر اینجا اثری نیست شاید در پایتخت باشد ما در یک دهکده زندگی می‌کنیم که تنها. آوازهای فولک‌ریک فلامنکو ورقص است پبس …..

    نه فیلم تازه ای. نه سخنی . نه گفتاری.  همه در آزمایشگاهها. نشسته ایم وبه رژه سرنگ ها وواکسن ها  ساخته شده شرکت‌های دارویی مینگریم وتنها. سئوالی  که از هم هم داریم تو کدام. را تزریق کردی  ؟؟؟؟ 

    دیگرخبری نیست.  دیگر نمیتوان پرسید این بوی خوب تو متعلق به کدام عطر است. گویا عطرهای ما رفتند ‌نشستند در کنجینه  بزرگان . وبودجه  ما کفاف نمیدهد عطر یکصد تومانی را هزار یورو بخریم !!!!

    لباسها هم تقسیم شدند بازار دست دوم فروشی رواج یافته.  اگر خیلی دلت میخواهد شیک جلوه کنی میتوانی به یکی از این فروشگاههای دست دوم فروشی بروی و یک دست کت ودامن  یا یک پالتو ویا شال گردن متعلق  به فلان بانوی خود فروش را بخری ،

    در غیر اینصورت با همان البسه ای که از جنس آلیاژ مصنوعی درست شده‌اند. زندگی کن خوشبختانه من همیشه درخانه هستم وتنها به گرمکن احتیاج دارم که از مغازه ورزشی می‌توان آنها را تهیه کرد ،

    زندگی بس نا جوانمردانه !!!غمگین  ‌سرد است و خیلی غمگین  .  غمگین تر از زمان جنگ دوم .  به امید روزهایی بهتر که دیگر ما  .نیستیم تا برایتان ترانه بخوانیم ،ث 

    پایان  ثریا 

    پانزدهم ژانویه دوهزارو بیست ودوم میلادی 

  • تذرو

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا

    من تذروی خوش سرودم از دیار نغمه خوانی / رشته بند گردن من این سرود جاودانی 

    بال من بگشا واز بندم رها کن / پایم ا ز این  رشته  های بسته واکن ………….پرکشم تا بیکرانها پرکشم 

    پرکشم تا بگذرم از از رنج واز درد زمانه / بال وپر شویم  سحر درچشمه پاک ترانه !

    این اشعار زیبا  وپر معنی آخرین سروده شاعر پر بها وگرانمایه ما بود که اورا به خانه سالمندان تبعید کردند  واشعار اوا سوزاندند و هنگامیکه خواننده بزرگ ما آنرا خواند  نوار را توقیف کردند   وامروز از همه  صفحات آنرا پاک میکنند  وپاک کردند  غیرا زاو خواننده جهادی خودشان که آنرا در تالار رودکی  با  کمک  ارکستر بزرگ ورهبری فرهاد فخر الدینی خواتندوآروزی بزرگ بودن را از دلش بیرون کرد وحال دور دنیا راه افتاده نقالی میکند  و.آن یکی زیر خروارها خاک خفته ومن  اطمینان دارم که نوار ااین سروده هنوزدرجایی پنهان است .

    بال من بگشا واز بندم رها کن / پایم از این رشته های بسته واکن …..نه کسی نفهمید  هیچکس انگشتری قاسم مهمتر بود وانگشتری آن یکی ویرانگر .

    آنهاییکه د ربیرون نشسته اند وهر روز سر از یک پنجره بیرون میکنند  تنها نقش خودشانرا بازی میکنند وبا ساز آنها میرقصند چرا که باید وظیفه برسد  مثلا ساعتها وقت ترا تلف میکنند ونقدی بر کتاب سلمان رشدی  برایت غرغره میکنند ! هر چه باشد باید نوعی گفتگوها صورت بگیرد که نه سیخ بسوزد ونه کباب تنها دود آن به چشم گرسنگان برود.

    زین پیش شاعران وثنا خوانان که چشمانشان در سعد ونحس  طالع وسیر ستاره  بود .

    بس نکته های نغز  و سخن ها پر رمز ونگار گفتند درستایش این گنبد کبود .

    اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان شایسته  ستایش وتکریم است .

    تنها ماند !……..” سایه ” 

    امروز هر پهلوانی به خاک غلطیده اسست ودرعوض سیه چردگان وافیونی ها قهرمان شده اند . وانسانها حرمت واقعی خودرا ازدست داده است  .

    بال من بگشا وازبندم رها کن ….نه هر روز این بند ها  محکمتر  ومحکمتر بر دست وپاهای  ما گره میخورند گرهی که دیگر هیچگاه تا زمان مرگ  نخواهیم توانست انرا باز کنیم  حال در هر نقشی وهر هنری ویا هر پیدایشی .

    زمان ما گذشت   نسل ما یا گم شد یا سوخت ویا در خفا جان داد وما نیمه جان همچنان  با امیدی بی معنی خودرا میکشیم بر روی خاک  الوده سر زمنیها بی هیج هدفی .

    ای بس که تازیانه  خونین برق وباد / پیچیده  ودر دناک   برگرده ما بزند .پایان 

     ثریا ایرانمنش 14/01/2022 میلادی 

  • دایی جانمان هم رفت

    ثریا ایرانمنش. ، لب پرچین ، اسپانیا ،‌

    امشب ، گرسنگان  زمین  قرص ماه را ،

    از سفره  سخاوت دریا   ، ربوده اند 

    اما نسیم مست  ، در لحظه  پهن کردن

    این سفره فراخ

    تصویر  تابناک  هزاران ستاره  را 

     چون  خرده های نا ن ،  بر ماهیان خرد و نالان   هدیه کرده است ،

    خبر خیلی ک‌وتاه بود  کوتاه تر از  گزیدن یک پشه / ایرج پزشکزاد در سن نود وچهار سالگی در لوس. انجلس  از دنیا رفت. ،

    همین ،نه بیشتر   دیگربیشتر لازم نبود. کتابهای او که حتی تا سن نود سالگی. در بازارهای جهان. بفروش میرفت نشان شعور بالا و مغز  زنده او بود ،

    او در نزد مردمی. زیست که ناگهان همه خاموش شدند  اما به او فرصت دادند تا خود او سخن بگوید  گاهی از دور. دست‌ها صدایی بر میخاست  

    ظلم فریاد میزد ،،،.   نابرابری فریاد میزد. 

    زور فریاد میزد   وفریب نیز فریاد میزد  ودر همان  حال مردمی که گرد او بودند  گوششان برای شنیدن م‌قعیتها تیز می‌شد .

     او هم رفت. آیا کسی دیگر بجای مانده است تا ما. دلخوش داریم که چرا هنوز   زنده ایم واین زندگی در فشار بردگی مگر چقدر ارزش دارد ،

    حال فردا سیل. پیام ها سرازیر می‌شود پیک أگهی گنده  در روزی تامه کهنه قدیمی  خود فروخته   به بازماندگان ودوستداران او تسلیت خواهند کفت، 

     چرا ما قدربزرکان خودرا. ندانستیم . این بزرگان بودند  نه آن غول قلتشن ،

       ثریا ایرانمنش  13/ 01/ 2022  میلادی 

    اشعار متن از. نادر نادر پور .

  • چشم کور !

     ثریا ایرانمش. ، لب پرچین ، اسپانیا .

    انکه از او گشت سر دار بلند ، جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد 

    نه ! خیالن ندارم اسراری را هویدا کنم که چرا همین صفحه نا قابل را تیز از من خواهند گرفت. ومن مجبورم با. ذغال روی دیوار بنویسم که ،

    من این خط نوشتم ز. لدل تنگی بیادگار. (. همین الان صفحه های زیرا با تمام احساسم نوشتم وناگهان پاک شد گم شد رفت با لپ تاب مشکل دارم با تابلت هم هر چه میل خودش باشد  مینویسد واگر میل  او بکشد صبر می‌کند تا همه نوشته ها را به یکباره از روی صفحه. پاک کند ، همین و بس. دلم برای آن احساس قبلی. سوخت که با چه هیجانی آن را به روی این صفحه آوردم ، خوب این تکه فولاد شیشه ای که احساسی ندآرد مانند اربابانش.  که سوار بر اسب‌های آهنین خودند و در آسمان‌ها جولان می‌دهند. وهیچگاه . گمان نخواهند  کرد که روزی از آن اسب بر. زمین فرود افتاده  وطعمه همان. حیوان دست ساز خویش خواهند شد و…..

    ونوشتم که روزی چشمانی داشتم  که همانند خورشید میدرخشیدند وذات  وجود دیگران را به سلولهای پنهانی درونم منتقل می‌کردند   روزی  ابری تا ر یک  روی چشمانم را گرفت ومن شیطانی را در نقش یک فرشته نجات  دیدیم  وبسویش رفتم ،  در آن زمان دشمنانم  بر چشمانم  خاکستر می پاشیدند   ومن دیگر جایی را نمیدیدم تنها احساسم  فریاد بر میداشت  که حد اقل از خدا  عصا یش را  به عاریت بگیر وبا عصای او خرکت کن  وهمین کار راهم کردم عصا راهم را به راستی نشان میداد  دیکررمقی در پاهای خسته ام نمانده بود ………م  ،

    کم کم  چشمانم باز شدند  اما عصا همچنان در میان  دستهایم  محکم ایستاده بود گاهی به او تکیه میدادم 

    از آن زمان  که به ان عصا  تکیه کردم اندیشه ها. تبدیل به تجربه ها شدند  کنفیسیوس. فیلسوف چینی عقیده دارد که انسان.  سه راه در پیش دارد ، 

    یکی راهی که از اندیشه‌ میگذرد که راه پر باری است ودیگری راهی  است  از تقلید  میگذرد آن راه راه آسان.  وسو مین راه از تجربه ها میکذرد که راهی بس سخت وپر تشیب. ‌فراز است ، .

    متاسفانه من هر سه راه را پیمودم ودوباره به آندیشه هایم  برگشتم 

    به هر. روی  آنچه را  که قبلا نوشتم  بادی نا مریی ناگهان  انرا با خود برد والان در ذهن ندارم. وباید طبق دستوراتی  که بمن. داده می‌شود  خط به خط بنویسم. وزیر لب زمزمه کنم 

    تو از ترس خود مرگ  جان نمیدهی در حالیکه زندگی ترسناک‌تر است. و ننگین تر. .

    اما عمر وزندگی   در میان دست من نیست یک دختر زیبای هشت ساله گناهی ند آشت  که در بغل مادرش در یک هوا پیما خاکستر شد او از مرگ نمیترسید  انسان‌ها  اطرافش ترستاکتر بودند 

    به هر. روی پایان این نوشته نیمه کاره  تا بعد 

    12/01/2022/ میلادی 

    ثریا ایرانمنش 

  • چرا بترسم؟

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا …

    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

    چه توان کرد سعی من و دل باطل بود

    در دلم همیشه مهر ومهربانی همچنان یک جویبار جریان داشت. به همه اعتماد داشتم و دست دوستی آنها را هیچگاه رد نمیکردم. نمیدانستم چرا اصرار دارند بمن نزدیک شوند. اما زمانیکه میدیدم که من همان کدخدای ده هستم که آنها به چپاولگر دهکده آمده اند فورا آنها را کنار میگذاشتم.

    امروز تنها هستم. همه آدم های های منفی را از اطرافم رانده ام. روزی برای بدرقه من و یا پیشواز من و یا بردن من به خانه هایشان سر و دست میشکستند. اما امروز همه روی بر گرداندند، چون دیگر زیر چتر آن مرحوم نیستم و خودم هستم.

    گاهی از اوقات برای این افراد دل میسوزانم که تا چه حد تهی وخالی بوده و هستند و برای داشتن چند سکه بی ارزش یا چند تکه استخوان که جلوی آنها می اندازند خوددرا تا کجا حقیر میکنند.

    در وجود من یک استوانه محکم وجود دارد و من به او تکیه داده ام. بقول یک معلم از آسمان غیر از برف و باران و سنگ پاره چیزیی نمیبارد. معجزه در وجود خود ماست. همان انرژی مثبت و همان قدرتی که در دور دست‌ها برایش لانه و خانه و کاشانه هم ساخته ایم. ‌پارچه های حریر و مخمل و ‌شمش های طلایی را به جای او ستایش می‌کنیم. در حالیکه او در کنار ما راه می‌رود. سایه اش و نورش در دل ما نشسته است. تازمانی که روح ما را زنگ و پلیدی گرفته باشد او را نخواهیم دید. باید سینه ای صاف و دلی پاک و خالی از هر کینه ای را داشت تا او در آنجا منزل کند.

    هر حادثه ای را که برایم اتفاق میافتد بفال نیک میگیرم و میدانم که در پس پرده چیز دگری بوده است.

    امروز تنها برای آن انسان‌های منفی ‌تهی دل میسوزانم. بی اندازه بدبخت و تو خالی بودند. اما زیر نام همسر یا قدرت مالی خود را بزرگ میپنداشتند، مانند یک ……. چاق که سر انجام به تنور خواهد رفت و خورده خواهد شد.

    روزی بر من خرده میکرفتند که چرا به همراه دخترانم لباس میپوشم و چرا اندازه آنها هستم گویی سه خواهریم. روزی ایراد میکرفتند که چرا خود را از هر چه رنگ تعلق دارد آزاد کرده ام و دیگر خودرا نمی سازم و به نمایش عموم نمیگذارم. آنها از آنچه که در وجود من بود بیخبر بودند و هستند. قانون طبیعت تنها دو نیرو را میشناسد: ریاضی و ‌فیزیک را. در گذشته گویا ما اینهارا در دبیرستان فرا گرفته بودیم و امروز در زندگی روز مره آنها را گم کرده ایم وبه دنبال ذره میرویم ذره را نیز گم کرده ایم. تنها باید ذات هستی را یافت تا در وجود خود کاشت.

    *

    باد شدیدی از شب گذشته همه چیز را به هم ریخته و صدای بهم خوردن کرکره ها و سایر زباله های بیرون تقریبا خواب را از چشمانم گرفت. بیدار ماندم ‌بفکر فرو رفتم و به انسان‌های حقیری آندیشیدم که لوله کردن چند اسکناس میان سینه شان چه نشاطی به آنها میداد و چه فخری میفروختند برای این خود فروشی. امروز همه به زیر خاک رفته‌اند و من روی آنها راه می‌روم و به آن نیرویی که هر روز در درونم رشد می‌کند بیشتر می اندیشم تا آن انسان‌های بدبختی که مانند باد کنک تو خالی یکی یکی در هوا گم شدند.

    پایان

    ثریا ایرانمنش

    دوشنبه دهم ژانویه دو هزار و دو میلادی

  • امروز !

    مولانا در اول مثنوی مولانا. اینطورسر‌ده ؛ بشنواز نی  چون حکایت  می‌کند  ،،،،
    وز جدایی‌ها شکایت می‌کند   

     ثریا ایرانمنش ،لب پرچین ، اسپانیا ،

    امروز  تب دارم  بیمار هستم. در تلویزیون دختری  نوزدهساله  داشت  ویو لا میزد سلو. رهبر ارکستر تیز یک دختر خانم بیست وهفت ساله بود  ،،امروز تب دارم خیلی خسته ام اما دلم گرفت. زنان. ما هم داشتند به جلو میتا ختند   و میرفتند  تا خودرا جهانی سازند 

    سیل غارتگر اومد  همه جا را  ویرانه ساخت  همه را کشت ومشتی فاطمه  کماندوی. چماق به دست را راهی خیابان‌ها ساخت تا  بکوبند زنان  را وبه حجله  حاج آقا بفرستند . .‌یاد عروسی کوکب خانم افتادم.  داستان آوارا سالها پیش نوشته آم  دختر کوچک. حاج شیخ آلریس  ………رهبر شیوخ یک دختر پانزده ساله. که میبایست به عقد یک مرد چهل وپنجساله دراید. روز بند آنداز او بود. اشک‌های اورا هیچگاه  از یاد نمیبرم سپس اورا به اطاقی خلوت  بردند تا جا های دیگرش را تیز بند بیاندازند تا. کوکویی شود و حاج آقا  لذت بیشترببرد 

     فریاد و فغان وگریه های او مرا فراری دار حالم از هر چه ازدواج فامیلی بود بهم خورد  ،

    این داستان‌ها. دوباره تکرار شده اند همه زنان برای آن خلق شده آند تا به نفس آن مردان کثیف وریشو که تنها زور بازو دارند  لذت برسانند. زن دوباره مرد ورفت  زیر خاک حال  باید درانتظار پروین دیگری بود که از خاک بر خیزد وزنان را نیز از زیز خاک وخاکستر بیرون بکشد وبه آنها بفهماند چند النگوی طلا وچند تکه پارچه ابریشمی ملاک  شاد کامی  نیست شما برده شده اید برده ،

    امروز تب دارم  اما سعی دارم با  بیماری بجنگم. هنگامی که چای بی رمق خودرا سر میکشیدم. با خود گفتم اگر میلیونها  ثروت هم داشتی حاضر بودی بدهی تا دوباره همان زن. دیروز باشی. یکتب  تر از پای انداخت ، 

    برخاستم واهسته.  به اشپزخانه  رفتم یک عدد تخم مرغ با یک آب زرد بنام  چای  قورت دادم و  ‌پیام فرستادم که من بیمارم ‌تب دارم ،

    حال فرشته نگهبانم  در اشپزخانه مشغول پختن اش است ، 

    روز گذشته. مانند یک شیر غریدم ناهار بچه هارا دا ام  انهارفتند به سر زندگی خودشان من ماندم ظروفی که بمن دهن کجی میکرد.

     پایان 

    شنبه  هشتم ژانویه دوهزارو بیست ودو  

    هنوز اول عشق است اصظراب مکن  ،،،،،،