Author: Soraya

  • بقیه …من و……

    پس از آشنایی وآمد ورفت گاهی بشک میافتادم که آیا او به آنچه که انجام میدهد معتقد است ؟

    روزی از او پرسیدم :  تو مانند یک فرد عادی همه هوسها ووسوسه هارا درخود داری ، چگونه توانستی اینهمه سال درمدرسه وسپس درکنار مرادت  عالیجناب وسوسه هارا درخود بکشی ؟

    در جوابم گفت :

    به هنگام عبادت ، شوری دردلم پدید می آمد مانند یک جرقه وسپس خاموش میشد ، به مادرم میاندیشیدم وبه خواهرانم ومکانی که درآنجا رشد کرده بودم وسپس از این دیر به آن صومعه واز این شهر به آن شهر  انتقال پیدا میکردم مرادم (سر اسقف مانتی سینور آمورورروسو ) بمن میگفت ، درتو لیاقتهای زیادی دیده میشود هرگاه ترا به مقامات بالاتری ارتقا دادند بپذیر ، درحا لیکه من درخودم گم شده بودم ، سالها دلتنگ وافسرده به آنچه میبایست بیاموزم آموخته بودم ودیگر چیزی نبود به غیراز همان تکرارها.

    در سال ششم آموزشم بودم که سر اسقف مرا مورد لطف خویش قرار داد وراهی شهر های بزرگ نمود .

    در این شهرها وسوسه های زنان بیشتر بود ومرا شکنجه میداد مرتب میبایست از نیروی درونیم کمک بگیرم وبا آن وسوسه ها پیکار کنم ، زنان زیبایی سر راهم ایستادند وبه دلربایی از من مشغول شدند گاهی مرا به خانه هایشان دعوت میکردند ، من بین رفتن ونرفتن مردد بودم میل وهوس ودست یابی به زنان زیبا هر روز درمن بیشتر میشد من به وحشت افتاده بودم درعین حال شرم وخجالت مانع از آن بود که نگاهم را مستقیم به چشمان زیبا وپرتمنای آن زنان بدوزم .

    سراانجام روزی به سر اسقف مرادم اعتراف کردم او پیشنهاد کرد که اگر روزی به زنی مومن وپاک بر خورد کردم اورا به عقد خود دربیاورم ، اما پنهانی .؟!

    او مراقب من بود وهیچگاه بجز انجام وظیفه ودعا ونشستن پشت پنجره اعترافات بمن اجازه نمیداد که خارج شوم .

    از برخورد وهمراهی وروابط برادران دینی ام سخت بیزار بودم وکارهای زشت آنهارا نمی پسندیدم  به منتهای درجه از خودم مواظبت میکردم آن حس پلید نفرت که میبایست درما کشته شود هرروز از رفتار آنها بیشتر دردلم شعله میکشید …..بقیه دارد

  • بخش چهارم من و……بقیه

    واقعیت این است که گاهی فکر میکنم زنها در همه ادوار زمانه باعث خشم ونفرت مردان بوده اند درعین حال گاهی بر این گمانم که زنان نیز داری خوی شیطانی ووسوسه های زیادی میباشند که قادرند مرد را از پای بیاندازند .

    او هیچگاه با زنی به غیر از خواهران  ومادرش وراهبه ها وزنان فامیل برخورد نکرده بود او خودرا موظف میدید که از زنها دوری نماید وهمیشه پاکیزه بماند !  به همین علت هم رفنتارش از نگاه تیز بین رده های بالاتر پنهان نماند واو به مقام یک کشیش عالیقدر رسید وزمانی همه مردم گروه گروه اعترافات خودرا نز د او میبردند بخصوص زنان ودختران جوان که سخت شیفته صورت وهیکل بلند او بودند.

    معمولا اورا ( مون سینیور )  خطاب میکردند نام اصلی او » بنجامین مونتی وره کنتی لامارش « بود.

    قسمت چهارم

    ———

    من بی آنکه متوجه قامت وهیکل وصورت او باشم مانند یک مومن وفادار هر ماه به نزد کشیشی میرفتم تا اعتراف کنم ودست تصادف یکی از این روزها اورا سر راهم قرار داد وهنگامیکه پس از دعای مخصوص از جایم بلند شدم او گفت : هیچگاه ترا فراموش نخواهم کرد ! من خجالت کشیدم وسرم را پایین انداختم وبی آنکه به درستی معنای حرف اورا بدانم از در کلیسای بزرگ بیرون آمدم وپیاده راه خانه را درپیش گرفتم .

    نام همه اعضای کلیسا دردفتری ثبت است با آدرس خانه وشماره کارت شناسایی  بنا براین پیدا کردن من چندان برای او سخت نبود.

    بقیه دارد

  • از تو نگویم

    اگر از تو وسرز مینم نمیگویم ، نه اینکه فراموشم شده بلکه درحال حاضر کشوری به زیر خاک رفته دارم مانند شهر پمپی وباید خاک هارا کنار زد وسنگهای اصیل ودرخشان را بیرون آورد و به خورشید سلا می تازه داد و تا کمر درپیشگاه روشنی تابان خورشید خم شد ، نه در برابر قبله ی مجهول .

    عشق بازی وجوانی وشراب لعل فام// مجلس انس وحریف همدم وشرب مدام// ساقی شکر دهان ومطرب شیرین سخن // همنیشنی نیک کردار وندیمی نیکنام // شاهدی از لطف وپاکی رشک آب زندگانی // دلبری درحس وخوبی غیرت ماه تمام //صف نشینان نیکخواه وپیشکاران با ادب // دوستداران صاحب اسرار وحریفان دوستکام//باده گلرنگ تلخ تیز خوش گوار سبک // نقلش ا ز لعل نگار ونقلش از یاقوت خام//

    نکته دانی وبذله گویی چون حافظ شیرین سخن // وانکه این مجلس نجوید زندگی بروی حرام //

    ودراین زمانه هیچ یک از آنچه دربالا رفت پیدا نخواهد شد ، باشد تا دنیای نوینی ونقشی تازه بر پا سازیم .

    و….تو خود حدیث مفصل بخوان زین مجمل .

    درجواب : خانم دکتر میم . دوست ویادگار دوران مدرسه وجوانی  یادش بخیر.                         ثریا. اسپانیا. دوشنبه

  • من وکارینال // بقیه!

    آه ….مونسینور کاردیناله ویسکونتی دو اورلئان ، امروز جایت درآن سرسرا وخانه طلا خالی بود تو  راه را نیمه کاره رها کردی وادامه ندادی اگر مانده بودی امروز شاید آن لباده زر دوزی شده با ـ کلاه بزرگ ساخته شده از طلای سفید مزین به برلیانهای درشت ویاقوت روی سر تو بود. حیف .

    او گاهی به دیدارمن میامد  ، مینشست گیلاسی شراب مینوشیدوزمانی هم با یکدیگر شام میخوردیم.

    او دریک خانواده مخلوطی از  ، فرانسوی ، ایتالیایی ، اتریشی به دنیا آمده بود نسب او به دوکهای اورلئان میرسید آنروز ها این عنوانها برایمان دهان پر کن بودند  اما مروز میدانیم که میتوانیم هرکدام را که مایل باشیم بخریم ، هرکدام قیمتی دارند

    خانواده اش همه مذهبی بودند به غیرا زپدرش که چندان تمایلی به کیش اجدادی خود نداشت وترجیح میداد روزهایش را درکلو ب های بازی با دوستانش بگذراند وشبها  روی یک صندلی بزرگ چرمی دسته دارش بنشیند وبا یک گیلاس بزرگ کنیاک اعلا چرت بزند خیلی کم درمراسم وجشن های سالیانه مذهبی شرکت میکرد اما درعوض درمراسم عروسی وجشن های خانوادگی بی قرار وشادمان بود.

    مادرش ماریانا ترزا زنی خشکه مقدس وبسیار مذهبی  بی نهایت سخت گیر بود کلیسا منزل وماوای او بحساب میامد به همین دلیل هم چهار فرزند خودرا به مدارس مذهبی گذاشت .پسر بزرگ او دریکی از جنگها کشته شد ودو دخترش هردو عاشق یک کنت روسی شده بودند که خواهر بزرگتر خیلی زود دست بکار عروسی شد وکنت را باخود به سنت بیترز بورگ برد خواهر کوچکتر هم در کلیسا خودرا زنده بگور ساخت یعنی راهبه شد ! ودردرون یک اطاق خودرا زندانی نمود  تابا دعا ومناجات خودرا از وسوسه وعشق خلاص نماید همه امید سینورا ماریانا ترزا باین پسر بسته بود که روزی ردای بلند کاردینالی را بپوشد وچه بسا کلاه پاپ را نیز بر سر بکشد زمینهای زیادی دراطراف شهر داشتند که بیشتر آنها را موقوفه  کلیسا کرده بودند ویک قصر بزرگ اجدادی دربالاترین قله یک شهر شمالی  خالی  افتاده بود گورستان خانوادگی آنها نیز درکنار همان قصر قرار داشت او  چند زیان میدانست ، لاتین ، ایتالیایی ، فرانسه، انگلیسی ، اسپانیایی وآلمانی  مادرش نیز از یک خانواده  اشرافی  برخاسته بود

    بقیه دارد

  • خط خبر

    صوفی از پرتو می راز نهانی دانست .گوهر هر کس از این لعل توانی دانست .

    قدر مجموعه گل مرغ سحر داند وبس / نه هرکو ورقی خواند معانی دانست .

    ایکه از دفتر عقل آیت عشق آموزی / ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست.                   غزل : حافظ شیرازی

    —————

    جهان ودنیای امروز درست دست عده ی پیر ، بیمار ، علیل وعقل گم کرده افتاده است ، جوانان گروه گروه به تیر غیب گم میشوند وخون گرم آنان را همین ضحاکان حاکم مینوشند

    کمترین خوشی وذره ی آسایش را ازمردم دریغ دارند ، هر چه  هست میخواهند شاید هم میل دارند با خود به دنیای دیگری ببرند که خود بر باور آنند.

    ووای بر آنانکه نادانسته ویا دانسته به دنبال این بیماران روانی اند، کجا میشود جهانی دیگر یافت ودنیای دیگری ساخت بی آنکه ( پیری) حاکم باشد ؟!

    صد ها سال پیش همه چیز به کندی پیش میرفت و اخبار خیلی دیر به دست مردم میرسید ، امروز بمدد تکنو….. همه چیز دارد بسرعت پیش میرود حتی مرگ هم دسته جمعی صورت میگیرد زمان فرصت ایستادن ندارد .

    آنجا که توهستی ، شب است یانیمه شب یاصبح ؟ خبر هارا زودتراز من میگیری ؟ نه ؟

    زندگی وسعادت من بجایی نرسید  شاید درعوض آرزوهای (شما) بر آورده شود . پایان خوش !

                                                 ثریا

  • فرشته خدا برای شام میاید

    در کلاس درس ، همه زن ودختر بودند ظاهرا کلاسهای هیچگاه مخلوط نیستند ، هوای سرد دیوارهای کاشی سپید ومن میلرزیدم او دراطاق کوچکی پشت یک پنجره در یک جعبه نشسته بود وهرکسی که میل  داشت میرفت تا اعتراف کند درواقع یکنوع حاضر وغایب  واینکه چه کسانی آمده اند !

    من درکنار بانویی که از قبل میشناختم نشستم ، او آمد وروی یک صندلی نشست ساعتش را باز کرد وگذاشت جلوی رویش روی میز کوچکی که کتابش  قرار داشت  واز زیر چشم یکا یک را دید زد ، سپس سخنان حکیمانه خودرا بابیانی شیرین وآ رام شروع کرد گویی لالایی میخواند ، گویی فرشته ای سروش ایزدی را بگوش میرساند همه ساکت وخاموش ومن دراین فکر بودم که آیا راست میگوید ودرست میاندیشد دوساعت تمام بدون هیچ  مکثی حرف زد سپس بانویی برگ اعترافات را خواند وهمه میبایست در مدیتشن فرو روند وجواب را بخود بدهند ! .

    برای اعتراف به نزد او رفتم چیزی نداشتم که اعتراف کنم ؟ گناهی نداشتم جز درستکاری وگاهی خشم که گناه بزرگی محسوب میشد بمن گفت :

    هیچگاه ترا فراموش نخواهم کرد برای هفته آینده به همراه بانوی …. به منزل تو خواهیم آمد اگر مزاحم نباشیم ؟ میل دارم بیشتر با زندگی تو وطرز تفکرت آشنا شویم .

    بار دوم او برای شام بخانه ما آمد نمیدانستم چه چیزهایی را روی میز بگذارم آیا شراب مینوشد ؟ یا آب وقصد آنرا نداشتم که باو بپیوندم ومرید او شوم هرچند آرزوی یک مراد همیشه دردلم پنهان بود  آرزوی مرادی را داشتم که چرند به هم نبافد افسانه های دروغین را درون مغزها فرو نکند وکمتر پیروان خودرا مورد تحقیر وتجاوز قرار دهد .

    شب او به همراه همان بانوی آشنا که عضو بالای کلیسا بود بخانه ما آمد ، گیج ومنگ بودم نمیدانستم چکار بکنم شراب را درتنگ گریستال ریخته در گوشه ی قرار داده بودم ومقداری غذاهای متفرقه ومتنوع  روی میز چیدم میلرزیدم  همه چیز از دستم رها میشد وهیچ چیز از نظرآن دو پنهان نبود صورتم سرخ شده بود پی درپی عذر خواهی میکردم آن بانو چند سئوال ازمن کرد ومن جوابش را دادم او تنها نگاهم میکرد دوچشم براق مانند یک گرگ که میخواهد گوسفندی را به کشتارگاه ببرد هم ترس وهم لذت درآن دو آیینه براق دیده میشدپوستش سفید موهای بور پرپشت که صورت زیبای اورا احاطه کرده بودند درصورت او هیچ نقصی دیده نمی شد به غیراز بیگناهی مطلق از اعصار قرون ا ز دورن کتب مقدس بیرون پریده وجان گرفته حال روبروی من درون مبلی نشسته بود اینهمه زیبایی ورعنایی وتشخص درهیچ یک از مردان خدا ندیده بودم .

    …بقیه دارد

     

  • میان چرخ

    هراسی ندارم ، از انفجار متراکم دردها

    ابرهای تاریک وسیاه گذر میکنند

    وهمه شبهای تاریک درکوچه پس کوچه های خیال

    گم میشوند

    هراسی ندارم ار مرگ و…تنهایی

    وسرگردانی خودم در یک شب تاریک

    که میتوانست روزی روشن باشد

    نه به مرگ ونه به عاقبت آن نمی اندیشم

    رها شده ام ،

    از سنگینی عبور مردان وزنان یاوه گو ،

    استوانه ی میسازم

    به بلندای وپهناور ( ارک بم )

    من به همراه زنجیری که برپایم بسته است

    سنگهای بزرگی را بردوش میکشم

    نه بسان شما

    درانتظار خورشیدم ، تا از پنجره صبح  به درون آید

    من دلبسته آن پنجره هستم

    از عشق میگویم ، نه از مرگ ونیستی

    بر طبل بزرگی میکوبم وبر دایره مهربانی

    انگشت میسایم

    من با زمزمه های شما بیگانه ام

    از دنیای افسانه ای شما به دورم

    روی به آبی آسمان دارم

    به تماشای نو عروس تازه می نشینم

    که میدانم روزی بر آسمان ظاهر خواهد شد

    من سنگهای گرانبهایی دارم

    که از چشم طمع اندوز شما خیلی به دوراست

    شما درحسرت میکده اید

    ومن درخم شراب غرق شده ام

    شراب من خانگی است وبر مذاق شما

    سازگار نیست

    نان من از آردی ساخته میشود که

    گندم آنرا خود کاشته ام

    خود کوبیده ام

    نان من از خرید وفروش …….

    وتملک روح ودین تامین نمیشود

     ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه . فوریه 11

     

  • آشنایی

    پدر ، آنچه را که میخواهم اضافه کنم این است که :

    من اتومبیل ندارم ، همه اهالی محلی که من درآنجا زندگی میکنم صاحب اتومبیلهای شیک وزیبایی هستند تنها کارگران وزمین شورها روفتگران بدون اتومبیل راه میروند ویا با دوچرخه وموتور سیکلت خودشانرا به محل کار میرسانند ، خط اتوبوس وتراموی درآنجا نیست وتاکسی هم بسیار گران است بنا براین از قدرت من خارج است که خودمرا به مرکر شهر برسانم ودرکنار بانوان متشخص بنشینم وبه کللمات موزون کشیش ویا آوزهای زیبای او گوش کنم  قبول بفرمایید که مشگل است .

    من چندان علاقه ی ندارم که از خانه خارج شوم سرم را بباغبانی ویا توشتن وخواندن گرم میکنم درهوای خوب پیاده روی میکنم وشبها دعای مخصوص را میخوانم همین ، حال اگر خیلی گناهکارم برایم باز هم دعا کنید تا خداوند بزرگ مرا ببخشد !

    او دعای مخصوص را خواند وسپس سرش را بیرون آورد وگفت ما چهارشنبه ها کلاس داریم ومن درآنجا درس میدهم اگر دلت خواست سری به آنجا بزن ساعت شش ، خداوند ترا حفظ کند ، آمین .

    بیرون آمدم ، چشمانم رو به سیاهی میرفتند خداوندا ، از من چه میخواهد ؟ آیا دوباره باید به کلاس بروم وزیر دست راهبه ها تنبیه شوم؟ هزاران سئوال درمغزم غوغا میکرد باز با پای پیاده راهی سر بالایی خانه شدم درحالیکه روحم را درآنجا بجای گذاشته بودم وروح اورا باخود به خانه میبردم .

    بقیه دارد

  • اعتراف به گناه

    پرسید باید برایم آنهارا ترجمه کنی وبگویی که چی میخواندی ؟

    گفتم محال است بشود آنهارا به زبان دیگری درآورد ونشان داد آنها تنها به زبان من سروده شده اند وترجمه آن باید چیز مضحکی از آب دربیاید وآن لذتی را که من میبرم محال است در تو ایجاد شود.

    هنگامیکه برگشتیم همه کتاب را برایت خواهم خواند ..( بی انکه بدانم واقعا میتوانم یا نه ) !

    اول آشنایی

    ———-

    مدتها بود که دیگر برای مراسم دعا وانجام فریضه های مذهبی به کلیسا نمیرفتم ، کلیسا مرا زده کرده بود چیزهایی درآنجا بچشم میدیدم که با واقعیت فاصله داشتند ، اما گاهی برای اعترافات سالیانه خود به کلیسای بزرگ شهر میرفتم تا اعتراف به گناهان ناکرده خود بکنم این جزیی از تعلیمات دین ما بود.

    آنروز بعداز ظهر با پای پیاده راهی محل اعترا ف شدم صف نسبتا بزرگی از زنان ( تنها زنان گناهکارند ) ! درآنجا دیده میشد منهم داخل صف شدم . در نوبت خود ایستاده بودم پیزنی حدود یکساعت حرف میزد وگریه میکرد ومن از پشت پنجره توری اورا میدیدم که تا چه حد بیحوصله شده است اما با سکوت وآرامش ومتانت خاصی گوش به لاطائلات آن پیر زن داده بود .

    من از پشت پنجره توری به تماشای او ایستاده بودم وکمی از چهره اورا میدیدم ، موهای بور پرپشت بر پیشانی بلند او سایه انداخته بود چشمانش به رنگ عسل تازه میدرخشید درعین حال غمی سنگین روی آنها دیده میشد ، پیر زند گریه ها وناله هایش تمام شد وبیرون آمد سپس نوبت بمن رسید .

    پشت پنجره چوبی نشستم جلوی چهره او یک توری سیاه دیده میشد طذهرا او مرا میدید اما من نمیبایست اورا ببینم !

    دعای مخصوص را خواندم وسپس گفتم :

    پدر مقدس من مدتهاست که به کلیسا نمیروم نمیدانم چقدر گناهکارم در جشنهای مخصوص مذهبی هیچ شرکت نمیکنم ایمانم درقلبم نشسته ومحکم جای گرفته من از دنیای پر زرق وبرق بیرون بیزارم ، پدر مرا ببخشید من از خیلی چیزها سر درنمی آورم وبرایم هضم آنها سنگین است پدر ، اگر گناهکارم برایم دعا کنید ، زتدگی من درمیان اوراق کتابهایم وموسیقی میگذرد به هیچ مردی فکر نمیکنم وهیچ مردی در زندگیم وجود ندارد ، تنها هستم تنهای تنها من با آدمهای قصه هایم سر گر مم واندیشه هایم جای دیگر ی سیر میکنند به موسیقی عشق میورزم وبا آن به خدا میرسم به آنچه که دیگران در طول روز میخواهند به آن بر سند ونمیتوانند ( از سوراخی درتوری نگاه اورا روی خود احساس میکردم ) سنگین شده بودم دهانم خشک شده بود وبغض گلویم را میفشرد درعین حال از خود میپرسیدم مرد باین زیبایی چگونه خودش را درون این سوراخ زندانی کرده وهمه عمرش را به این دین غمگین وسخت تسلیم نموده است؟ .

    پرسید نامت چیست ؟ باو گفتم ، پرسید زادگاهت کجاست ؟ باو گفتم وسپس ادامه دادم ………

    بقیه دارد

     

  • برگشت بخانه

    هر نفس آواز عشق میرسد از چپ وراست

    ما بفلک میرویم عزم تماشا کراست

    ما بفلک بوده ایم یار ملک بوده ایم

    باز هماجا رویم جمله که آن شهر ماست

    راه برگشت بخانه را در پیش گرفتیم ، هوا بشدت سرد بود او پتوی خز خودرا دور من پیچید ورادیورا روشن کرد این بار یک موسیقی کلاسیک از باخ پخش میشد ، او گفت :

    نمیدانم تو این افسانه را شنیده ای که شیطان بصورت یک زن زیبا جلوی تو ظاهر میشود تا ترا بفریبد ، گفتم گاهی هم بشکل یک مرد زیبا ، بلند قامت مانند تو ظاهر میشود وسرم را روی شانه او گذاشتم و گفتم هرکه را فریب بدهی مرا نمیتوانی فریب دهی ، بعدها میگفت نفهمیدم این کلمات را دربیداری شنیدم یا درخواب ؟!

    سپس باخود گفتم :

    هر چه هست الان خوش است ، درهوای گرم مطبوع این اتومبیل وزیر پتوی خز درکنار زیباترین مرد قرن قرار دارم ، من نه به مفهوم حقیقی بلکه بشکل مجازی درحال حاضر راه خودرا گم کرده  حال درزیر سایه او میتوانم آرامش داشته باشم آخ درزیر آن چهره محبوب ودوست داشتنی چه میگذرد ؟ او بفکر نجات روح خودش میباشد ومن درحال خوشی غرق شده ام :

    کوی خرابات عشق ، گر تو بدانی کجاست

    کعبه فراموش کنی ، قبله تو گویی هبهاست

    کعبه ندارد خبر ، قبله ندارد اثر

    در گذر از هردو گر روی تو باخداست

    وسپس باو فکر میکردم که روزی یک چشمه روشن آب حیات دروجودش جاری بود ومیتوانست با آن کاملا رفع تشنگی کند وبه خدایش نزدیک شود ، حال آن چشمه پاک تیره وآن آب زلال گل آلود شده است وجز لجن خودخواهی چیزی درآن نشست نکرده است .

    تنها زمانی باو افکار روشنی دست میدهد که پشت پنجره اطاق مینشیند وبه آسمان نگاه میکند ساعتها درسکوت میگذراند سپس  آه بلندی میکشد درچشمانش هیچ شعله ی نمیدرخشد چشمانی شیشه ای خسته احساس لطیف بهره بردن از زندگی  وآنچه را که طبیعت به رایگان دراختیارش گذاشته است ……….بقیه دارد

     

  • عبادتگاه

    بسوی آن عبادتگاهی رفتیم که روزی پناهگاه او بود ودرمیان غار بزرگی بر بالای کوهی قرار داشت  همه برای مراسم دعا ودیدار او جمع شده بودند ، جمعیت زیادی در آنجا گرد آمده بودند  همه ملاک ، کارخانه دارد ، اهل دولت ، وثروتمندان بنام، وهمه اورا ناجی خودمیپنداشتند عده ای جلوی او تعظیم کرده وتا زانو خم شدند وزمانیکه تسبیح دردست بسوی مراد خود میرفت پایش به سنگی گیر کرد ونزدیک بود که بر زمین بیفتند ، صدها دست بسوی او دراز شده تا اورا گرفتند .

    عده ی خیال میکردند که من همراه وکمک او هستم کسی چندان اعتنایی بمن نداشت وعده ای اورا فرشته خداوند مینامیدند!

    او همه را تقدیس میکرد ودرمیان این جماعت عده ای هم بودند که کارشان این بودد ازاین محل به آن محل بروند وزاری و تضرع به درگاه سنیور بکنند ، مر دان بیکاره ومیخواره ، که برای سیر کردن شکم خود به آنجا آمده بودند ، دخترانی با شکم های برآمده وبچه های حرامزاده تقاضای بخشش از پیشگاه پروردگار داشتند .

    او بخوبی میدانست که درپس این چهره ها هیچ ایمانی نیست ، هرچه هست تظاهر است

    سپس پشت میز محراب قرار گرفت وبه دعا مشغول شد

    پروردگارا  فرمانروای تابناک آسمانها  تسلی دهند دلهای پریشان ای روح حقیقت وراستی نور تابناک خودرا بر قالب یکا یک ما بتاب

    آنرا با فروغ شادی وآیینه ایمان روشن کن زشتی هارار از روح ما پاک کن ومارا نجات بخش

      روح مارا از شر دیو جاهطلبی وشهرت وشهو.ت دور نگاه دار  …..آمین

    آیا واقعا ازصمیم قلب این دعاهارا برای خود ودیگران خواند؟

    اتومبیل گرانقیمت وپتوی خز گرانبهایش درزیر یک طاقی جای داشت که روی آنرا با برزنت سفید پوشانده بودند تا لکه دار نشوذد و…مهم نبود اگر دلهایی لکه دار ویا زخم بردارند حتی دعاهایش هم بوی جاه طلبی میدادند. 

    بقیه دارد

  • راه سفر / بقیه سوم

    سرم را روی زانوانم گذاشتم وسیل اشک را جاری ساختم ، کار دیگری از دستم ساخته نبود میدانستم که زندگیم معجونی از دردها ورنجها ی ناشناخته و شناخته شده است به همین دلیل انبوه سیلاب را رها کردم از سرما وتنهایی میلرزیدم.

    صداها  کم کم فرو نشست بیشتر چراغها خاموش شدند واوآهسته وارد اطاق شد ، مرا درحال گریه دید ، آغوشش را باز کرد ومرا درآغوش خود جای داد  ، آه ، امن ترین وبهترین پناهگاهی که داشتم دیگر از عکسهای روی دیوار وملافه های سفید نمیترسیدم ، باو پرخاش کردم که چرا مرا باخود باین مکان ترسناک آورده ، من خیال ندارم راهبه شوم من دنیای آزاد را دوست دارم من میل ندارم غلاده به گردن من بیاندازی ومرا مانند یک سگ ماده به دنبال خود همه جا بکشی ، شما ها که یکدیگر را دارید ، چه چیزی باعث شد که به دنبال من بیایی ؟ چه چیزی میخواستی از من بسازی؟ واشک همچنان از چشمانم جاری بود .

    صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم زیر لب زمزمه میکردم :

    تنگی می لعل خواهم ودیوانی / سد رمقی باید ونصفه نان

    وانگه من وتو نشسته درویرانی / خوشتر بودآن زملک سلطانی

    جهان وهرچه درآن هست ناچیز است / به عشق رو کن که چیزی قوی دراین ناچیز است . ….. پرسید :

    چه میخوانی ؟ گفتم به زبان خودم دعا میخوانم ، تو معنای آنرا نمیدانی وهیچگاه هم نخواهی دانست ، تو نه میدانی نفس باد صبا چیست ونه میدانی مشک آهوی ختن از کجا میاید وچگونه است تو گریه نرگس را نمیتوانی ببینی وپر پر شدن گل شقایق برایت یک امر طبیعی است میتوانی با اتومبیل خود یک دشت بزرگ پراز گل شقایبق را زیر ورو کنی تو تنها همه عمرت در لا بلای کتابهای قدیم وخاک گرفته گم شده ای به غیر از آن کلمات سنگین که خودت هم معنای آنهارا نمیدانی ، چیر دیگر ی را دراین دنیا نه دیده ای ونه خوانده ای  واز آنچه بگوشت خواندند پذیرفتی وطوطی وار آنهارا تکرار میکنی

    این کلمات خیلی بزرگند بزرگتراز هر کتاب مقدسی وهرکسی نمیتواند معنا ی آنرا بفهمد آنها تنها به زبان  فاخرمادری من  سروده شده اند ، او حیران بمن مینگریست ونمیفهمید که من چه میگویم.

    بقیه دارد

     

  • مدار یک ستاره

    امروز آن ستاره سرگردان برای خود مداری یافته است ،ودردایره این مدار میتواند به راحتی گردش کند.

    هیچگاه درهیچ مقطعی از زمان ستاره های سرگردان نخواهند توانست صاحب یک منظومه شوند ، مگر برحسب تصادف ، سالهاست از منظومه خیالی خارج شده ام حال خط سیر من مشخص است ، دیگر به دنبال هیچ سعادتی نیستم وبه گرد هیچ تابشی نمیگردم هرچه را که دست تصادف بما ارزانی دهد ویا سر راهمان   قرار بگیرد بی پایه وبی اساس است   

    سعادت دیروز من یک تصادف بود تصادف دو ستاره سر گردان یک شهاب ناقص ، ستاره ای که همیشه درظلمت بسر میبرد واز روشنایی روز گریزان ، او هیچگاه نمیتوانست چراغ یک کاشانه باشد چرا که خود خاموش بود.

    هرکجای پای مینهادم راهم را میبست ، به هرکه رو میکردم پیوندها میگسست ، هر آوازی که میخواندم صدایم را خفه میکرد ، هر چه را باآب دیده مینوشتم ،  درجویبار بغض وکینه به آب میداد دستهای پاکم را میان دوست دست آلوده او گذارم واو سوگند دروغ ادا کرد

    او مظهر پلیدی بود وهنوز جای قطره های خونی که از گلویم جاری شد روی پیراهن پاکم نمایان است

    دستهای کوچک وبی رمق من امروز حتی قادر نیستند که ریگی را بسوی یک جیویبار پرتاب کنند.

                ثریا / از یادداشتهای روزانه

  • راه سفر / بقیه

    کمی آب از سر بطری نوشیدم ، چند قرص آرامشبخش فرو دادم دلم هوای خانه ام را کرده بود ، آرزو داشتم  در اطاق خواب خودم بودم وبه یک موزیک آرام گوش میدادم ، لباس خوابم را از درون ساک دستی بیرون کشیدم تا بپوشم در باز شد وآن پنگوئن سیاه لک لک کنان آمد وپرسید :

    چرا شامم را نخورده ام وقبل از خواب باید به نماز خانه بروم ودعای شب را بخوانم ، آخ این دیگر یک درد مظاعف بود .

    به همراه او از چند راهروی پیچ درپیچ گذشتیم تا به نماز خانه رسیدیم

    چشمانم از حدقه درآمده بودند ، نه خورشید نبود دریایی از طلا در یک نیم دایره دیده میشد شمعدانها همه از طلای ناب روکش مخملین نیمکتها ودسته های طلایی ، ما به پرستش طلا آمده بودیم ! پنگوئن تنها یک زبانرا میدانست آنهم زبانی بود که از دوران کودکی در تاریکخانه ها با آن زندگی کنونی را فرا گرفته بود ، از دنیا بریده ودرخدمت چیزی بود که خود نمیدانست چیست وکیست ؟نیمی لاتین  نیمی ایتالیایی ونیمی زبان دیگر وبیشتر از دستها  ودهانش کمک میگرفت تا زبان ،

    شمع های بلندی در شمعدانها میسوخت واو ( آن مرد بیچاره ) آویزان در یک زاویه تاریک قرار داشت ومریم مجدلیه درحالیکه دستمالی از ابریشم خام دردستش بود درکنارش ایستاده واشک روی گونه هایش دیده میشد !

    جلوی محراب تقریبا روی زانوانم افتادم وگریه را سر دادم ، آه  ، اگر صدای مرا میشنوی از آن چوب پایین بیا ، پرده هارا بالا بزن  دست مرا بگیر وبخانه ام ببر ،  اینجا یک گورستان است مرا نوازش کن که من این خانه به سودای تو ویران کردم

    شکم تو از گرسنگی به پشتت چسپیده دنده هایت را میشود شمرد خون از قلبت جاری است درعوض پیروانت همه پروار با شکم های باد کرده صورتها سرخ وسفید بی هیچ غمی دارند بر عالم حکمرانی میکنند ، اگر واقعا ریاضت کش بودند الان همه میبایست مانند تو پوستی باشند بر روی استخوان . آنها معنای ریاضت را نمیدانند وهیچگاه هم تن به ریاضت نخواهند داد ، خانه تو بهترین جایی است برای تن پروری ومفتخوری ودنیا وکاینات را به سخره کشیدن .

    درگوش دلم ، گفت فلک پنهانی /حکمی که قضا بود زمن میدانی؟

    درگردش خود اگر مرا دست بدی /خودرا برهاندمی ز سرگردانی

    آرام میگریستم وباو خیره شده بودم او که جانش را برای بهبود مردم تیره بخت ویک دنیای راستین داه بود ، حال خودش در تاریکی رها شده ودنیایی از زرق وبرق وطلا وآیینه وردا وعبا جای اورا گرفته است .

    پنگوین  دعایش را تمام کرد ومرا از راهروها عبور داد

    به اطاقم برگشتم ، ظاهرا کاری به غیر از گریه نداشتم . 

     

  • کوچه سبز

    در امتداد سبز یک کوچه ، در صف انتظار

    ستونهای از مرمر سپید ، که در آنها باد لانه دارد

    به چه می اندیشند ، این قافله داران

    آنسوی دانستن وفهمیدن

    اینسوی دالان بر چهره هریک چنبر بی رحمی

    خانه کرده است

    در امتدا د سبز این کوچه بی انتها

    آنها که باری از طلا بر دوش داشتند

    پای بر شانه های کوچک من نهادند

    بالا رفتند

    ومن ماندم جدا از کاروان

    اینک منم ، تنهای خسته از روزگار

    آواره ی که همچو ( پدر) ناشناس ماند

    در ورطه بی نامی وگمنامی

    امروز دیگر قلاده به گردن ندارم

    چندی نشستم بامید چرخ ورفتم راه (کجدار ومریز)

    وسر به آسمان ساییدم که:

    چشم به دست کسی ندارم

    امروز در زمستان عمر ، در بیدادگاه همرهان

    در میان مردمی بیگانه

    مبینیم که سگها از من خوشبخترند

    دیگر نمیتوانم از شعله ها گذر کنم

    سینه ام  درآتش شکفته ی خشم  ، میسوزد

    در آرزوی آوازی از دوردستهاست

    او که با صدهزارآرزو آواز سر داد

    ومنکه به همراهش از دیوارهای قلعه سنگی بالا رفتم

    واز خاک قزل حصار بر سرگردی نشلندم

    به هزاران مرغ گرفتار اندیشیدیم

    امروز ، درامتداد دو کوچه سرد بی رحمی

    بانتظار صدایی از دوردستها نشسته ایم

    او تنها ، من تنها

    واین بود قصه امشب من

                              ثریا/ اسپانیا/ یادداشتهای دیروز

     

  • سی وهشت سال پیش

    چه صبح روشنی بود هفتم فوریه ، که من در ظلمت خیال میاندیشم

    چون یک ماده ببر .

    آنچه که گذشته بود وحال چیزی درشرف اتفا ق بود ، میلرزیدم وهمه

    امیدم به تو بود و نفس تو که سرانجام پای بعرصه وجود نهادی

    قبل از آن میلرزیدم وهمه دلم لبریز از شوق  توکه سرنوشت ساز میشدی

    همه چشم انتظار ایستاده بودند با لبخندی تمسخرآلود ،  که بازهم

    میخواهد زنی دیگررا دردامنش بگذارد

    ومن چشم امید به باور خود دوخته بودم بتو که در زیر قلبم جای

    داشتی .

    سی وهشت سال از آن روز میگذرد ونفس تو وفریادت زندگی مرا

    نجات دادوآن فواره باغ هوس را که ( از زن زایی) خسته شده بود

    لبریز از شوق کرد و برجایش نشاند.

    سی وهشت سال پیش درهمین روز به کمکم آمدی وچون زاده شدی

    چشمانت به رنگ دو برگ نارون می مانست با قدی بلند تراز معمول

    صدایی درگوشم گفت :

    امروز باید برای تو روز بزرگی باشد (حریر نفس باد ) بود .

    سپیدی برف همه جارا فرا گرفته بود ومن نیمه بیهوش درخاموشی

    بتو میاندیشیدم که چه موقع به کمکم آمدی.

    سی وهشت سال پیش پا به عرصه وجود گذاشتی وامروز نیز ناجی من هستی

    سکان کشتی زندگی را به دست تو سپردم وخود درگوشه ی نشستم

    تو درمیان امواج متلاطم زندگی میرانی با آنکه خسته ی ومن

    در ساحل با فانوسی نیمه روشن بانتظار تو میایستم ، بانتظار ناخدای

    کشتی شکسته خود.

    از این روزها سومین پسر تو به دنیا خواهد آمد وسلسله !!! ادامه

    میابد !.

    تولدت مبارک پسرم

    مادرت ( ثریا حریری ) اسپانیا 7.2.2012

     

     

  • پرنده شوم

    و… آنگاه درسپیده دم صبح شادمانی ، آن جغد شوم

    در لباس کبوتری سپید ، بر فراز بام خانه مانشست

    دیده من باو دیده نفرت بود ، نه فرحناک !

    میدانستم لباس نانجیبی وجسارت را پوشیده

    مادرم گفت : شاید تو به دنبال فرشته ی؟

    او گفت اینهم فرشته نیست ،

    او جغدی است که روی پنجره اطاق ما چنبر زده

    پرنده از جنگل گریخت وبسوی دشتهای بیکسی

    شتافت

    جغد ، اما نشست تا با روبهان وشغالان هم کاسه شود

    پرنده زخم خورده ما میرفت تا دیگر  بر نگردد

    وما نشستیم به تماشای پیکر یک مومیایی

    و او نشست دربرابر آیینه به تماشای خویش

    ودایره ما گم شد

    وباد بود که همه را برد ، غیر آن لاشه مومیایی را

    که هیچگاه خانه متروکی را نشناخت

    واین است زندگی ، درکنارآتش نشستن

    وتماشا ی رقص یک پیکر لندوک مومییایی

    که هنوز هم طعمه میطلبد

    ثر یا/ اسپانیا. دوشنبه

  • راه سقر / بقیه

    از گفتگو در طول راه تا رسیدن به مقصد دیگر هیچ حرفی بین ما رد وبدل نشده بود من لب فرو بسته بودم وبا خود فکر میکردم :

    آیا باید از او بترسم وفرار کنم ویا باو نزدیکترشوم ، من تفکر دیگری غیرا ازاو داشتم او از یک شعور ظاهری برخوردار بود که منشاءآن همان نیمه اعتقادش به کتاب مقدس است

    راهنما مارا به یک سالن بزرگ پذیرایی هدایت کرد یک سالن بزرگ با پرده های مخمل سرخ صندلیهای بزرگ طلایی با روکش سرخ وتابلو ها ومجسمه های قدیسین وبسیار قدیمی .

    مدتی به تماشا ایستادم سپس اورا به سال بزرگ غذاخوری هدایت کردند درهمین بین دو فرشته سیاه پوش مانند دو پنگوئن لک لک کنان جلو آمدند ومرا با ساک های دستی به طرف همان خانه های کذایی بشکل مکعب هدایت کردند بی آنکه کلامی حرف برنند گویی لال بودند .

    از راهرو های دراز وپر پیچ وخم بدون پنجره میگذشتیم گویی وارد راهروی دوزخ میشدم وارد یکی از اطاقها شدیم آنها ساکهارا درگوشه ی نهادند وخود رفتند بی آنکه حرفی بزنند ، اطاق سرد که قرار بود درآنجا بخوابم ویا ( بخوابیم ) ؟! دوتخت یکنفره در دوسوی اطاق قرار داشت ویک میز کوچک  آنهارا از هم جدا میکرد یک تسبیح بزرگ چوبی بین دو تخت  وبر بالای میزکوچک نصب شده بود، چند پوستر ویک پنکه سقفی نیز همه تزیینات آن اطاق را تشکیل مدادند ، ملافه ها همه سفید مانند برفهای کوهستان پتو ها خاکستری و بوی نا وبوی بسته بودن درها بدون هیچ منفذی داشت مرا خفه میکرد .

    از اطاق غذا خوری صدای همهمه مردان بلند بود وخدا میداند در اطاق های دیگرچند زن مانند من بانتظار همسرانشان نشسته بودند ویا بانتظار معشوق ؟!حتما یا درنمازخانه بودند ویا داشتند دعای شبانه را میخواندند وبه درگاه اهدیت استغفار میکردند !!!

    شام مرا دریک سینی معمولی حاوی مقداری گوشت شکار یخ کرده با یک بطر آب ویک لیوان وکمی نان در لابلای دستمال سپید وکمی سوپ یخ کرده ویک لیوان کوچک شیر برنج  جلویم گذاشتند، داشت حالم بهم میخورد  اشتها نداشتم میخواستم فریاد بکشم وبگویم درهارا باز کنید من به هوای تازه احتیاج دارم از راهروی پر پیچ وخم ودراز وحشت کرده بودم حال دراین اطاق  که مانند یک سلول انفرادی زندان بود داشتم جان میدادم .

    بطر ف یک پرده بلند آویخته رفتم تا آنرا عقب بکشم وپنجره را باز کنم ، عجب که پنجره ای درکار نبود تنها یک دیوار سفید بود که روی آنرا با پرده پوشانده بودند یک دکور برای فریب ویا شاید یک پنجره نامریی ؟! که من آنرا نمیدیدم ، نه ، تنها یک دیوار سفید بود .

    داستان ادامه دارد…..

    ثریا/ از سری داستانهای من وعالیجناب !

  • یک پرده نمایش

    این وبلاگ ، یک نمایش تک پرده ای است ، همه چیز درآن یافت میشود ،

    هرزمانیکه احتیاج دارم تا زباله های ضمیر ناخود آگاهم را بیرون

    بریزم مینویسم از همه چیز واز همه کس وهیچ هراسی هم ندارم،

    اعتنایی هم به انتقاد دیگران ندارم انتقاد کردن روشی دارد که باید

    درس آنرا یاد گرفت ودرست آنرا آموخت ، بانویی از من پرسید :

    چرا همیشه سایه غم بر روی نوشته هایم دیده میشود ؟ چرا ازشادی

    وچیزهای شاد نمینویسم ؟ وچرا مانند مد امروز جلو نمیروم ؟ چرا

    سنگین ورنگین دامنم را روی پاهایم کشیده ام ؟ باید بگویم که من تابع

    هیچ مد تازه ی نیستم وبر چسب هیچ حزبی را نیز بر پیشانی ندارم

    آزاد از هر قید وبند زورکی حزبی ودستوری داستان نمینویسم ،

    از آنچه برمن گذشته ( سخت هم گذشته)گاهی چیزکی را بیاد میاورم

    وروی دایره میریزم بقیه را دردرونم پنهان دارم.

    این زمانه ادا ها واطوارهای زیادی دارد وهر گز نمیتوان همه چیز را

    بخاطر سپرد آن چیزی که هیچگاه کهنه نمیشود ( حقیقت ) است ،

    اما گاهی نباید پای خودرا درون ( حیات خلوت ) دیگران بگذارم اگر

    چه تخیلی باشد همه زندگی ما بیزنس نیست طنین صداهای دیگری

    هم هست که باید پخش شوند .

    امروز دیگر به آسانی نمیتوانی به همه اعتماد کنی وباورنداشته باشی

    که درازای مقداری وجه چاقوی خودرادرشکم تو فرو نکند ویاترا

    بفروش نرساندتا جانت را بگیرند ویا از شیشه اتومبیل ناگهان شلیک

    تیری بسوی تو پرتا ب نشود ، با اینهمه درد چگونه میتوان از شادی

    نوشت زمانیکه جلوی چشم تو انسانهای بیگناهی یا خود میمیرند ویا

    آنهارا سربه نیست میگنند وگاهی نامش را  میگذارند : خودکشی !!!!

    امروز دنیا درتب وبیماری ( اقتصاد) میسوزد وچه بسا جنگی هم

    دربگیرد هرروز فقر  وبیعدالتی بیشتر میشود دزدان گر دن گلفت

    با غروز تمام جلویت رژه میروند دادگاههای فر مایشی آنها را بیگناه

    میداند؟! فرار  جوانان بسوی سرزمینهای ناشناخته وهجوم وحمله

    گرگهای گرسنه که بی نهایت نفرت انگیزند حال من از کدام شادیها

    بنویسم؟ کدام قصه شیرین را با قند طنزاین روزگار امیخته کرده

    بخورد دیگران بدهم حقیت این است که:

    ما درهیچ کجای دنیا آزاد نیستیم وهمه اسیریم واین اسارت در نمادهای

    هزار شکل بچشم میخورد .بلی ، باید پاهایت را جمع کنی ودامنت را

    روی پاهایت بکشی وزبانت را درحلقومت فرو کنی ویا مانند دیگران

    دنیا ومافیهارا بباد مسخره گرفته وباری به هرجهت زندگی را بگذرانی

    ومن ، آن نیستم .

                                       ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه اول فوریه 12