Author: Soraya

  • باز تب اومد ! شب اومد!!

    تبی جانگذار بر پیکرم نشسته وهنوز دراین امیدم که نسیم فروردین جانم را تازه کند.

    سری به باغچه خالی خود زدم باغچه ای که از فرط بی آبی وبی بارانی مانند کویری خشک بنطر میرسید ، از شاخه ها ی خشکیده بوته شاه پسند گلهایی زیبایی روییده بودند ویک گل سنبل سفید متعلق به سالها پیش از زیر خاک سردر آورده وبمن مژده میداد که بهاران درراه است ،  مانند هرسال نتوانستم گل شمعدانی وگل بنفشه  ونرگس واطلسی را درباغچه بکارم با اینهمه از دیدن آن گلهای بی زبان که بازبان خودشان بمن امید میداد ند جانی  تازه گرفتم گرفتم .

    چه کسی گفت ، تا ابد مرغ خوشخوانی / چه کسی گفت آفتاب همیشه از مشرق میتابد ؟! // چه کسی گفت هنوز میتوانی پرده های کلفت را بالا بزنی وصحنه را روشن کنی ؟

    زمستان رفت ، بهار بیماری زا فرا رسید/ گلهای تشنه درانتظار قطره ی باران ، چراغ گلزار خاموش گشت وجهان درانتظار نو شدن است// همه رفتند /  یاران همه رفتند .

    چه پیش آمد دراین زمستان عمر / ؟ هیچ شسهواری به دیار ناشناخته من  / گذری نکرد /

    ومن همان بار سنگینم بردوش جهان ، به تسکینم بکوش//

    دژخیم ایام به زنجیرم کشید اگرچه توانستم از دیگری بگریزم//

    امروز کابوس ناکامیها چون جغدی شوم بر بام خانه ام نشسته

    دیگر  مرا حاجتی نیست به بند وزنجیر

    از گل نرگس بپرس که راز گریه را میداند/

                               ثریا. اسپانیا. پنجشنبه هیجدم اسفند

  • هشتم مارس

    امروز میبنیم که زنان با چه غروری درمبارزه جلو میروند وپیشا پیش درحرکتند زندانهای زنان ما لبریز از آنهایی است که درراه مبازره گام برداشتند نه در را اعتیاد وآدمکشی زنانی که میل داشتند از اندرونها بیرون آمده وسازندگی را آغاز کنند آنها میل داشتند که پرده های سیاه جهالت را از جلو چشمان خود وپیکرشان بردارند وچراغ به دست راهنمای نسل آتی باشند تاریخ چیزی به نسلهای آینده نشان نخواهد داد تاریخها همه تحریف شده اند یا تاریخ مبازرات مذهبی است ویا تاریخ جنگهای خونیی بر سر تاج وتخت وحکومت بر ملتها وکسانیکه آنهارا تنظیم کرده اند به ما وسر زمین ما بچشم حقارت نگریسته اند تاریخ واقعی آن است که ما داریم بچشم میبنیم آنرا لمس میکنیم امروز دنیای متمدن تنها قاره بزرگ آمریکاست !؟ وقاره کوچک ومتوسط اروپا آنها خودرا قوی میسازند وآسیارا تکه تکه میکنند که تنها باید آنرا غارت کرد وباید زیر همان افکار قرون وسطی ماند واندیشید.

    اگر  حقیقت را بخواهید این آسیا بود که اروپا را متمدن ساخت نه با کتابی زیر بغل وامروز اروپا  نمیتواند منکر عظمت آن باشد اما باید بخاطر بیاورم که رهبران بزرگ فکری را بوجود آوردیم که بر سر  تا سر  قاره اروپا تاثیر  گذاشتند وامروز نوبت زنان است وپیروزی از آن زنان میباشد

    هشتم ماه مارس روز زنان کارگر را به همه زنان واقعی تهنیت میگویم. ثریا.

  • متنی اضافه بر داستان !

    داستان من وکاردینال تمام شد سالها گذشته او به آرزوی خود رسید ودر کنار اجدادش به خواب ابدی فرو رفت یک صبح روز پنجشبه بود که اورا درتختخوابش مرده یافتند وعده ای شایعه کردند که او کشته شده است اگر هم راست باشد او این غذاب را بخاطر حقیقت متحمل شد وضدیتی که بادستگاه امپراطوری داشت او این کاررا کرد که ثمره خون وعرق دیگران را که بیشرمانه بوسیله موجوداتی تنبل وبی ارزش  از بین میرود باطل  وتباه کند او کتاب مقدس را تا به آخر میدانست ومیل داشت که ایمان مسیحی خودرا حفظ کند اما…. زمانی باین خطوط میرسید که :

    گوسپندان را به مرتع خود باز خوان که بسیاری از آنها هنوز میتواند در مرتع ما بجنگند ، کتا ب را میبست وچشمانش را روی هم میگذاشت او میدانست هیچگاه دیگر آزادی خودرا به دست نخواهد آورد  .

    امروز من تنها نشسته ام وبه آنروز ها میاندیشم زمانی فرا میرسد که از خود میپرسم او درزندگیش به هیچ یک از آمال وآرزوهایش نرسید او میتوانست با کمی تلاش یک زندگی طبیعی را ادامه دهد بی آنکه دست به شورش بزند بی آنکه خودرا  تسلیم مردانی بکند که همه برایش ناشناس بودند  بی آنکه مرید دیگری شود  بی آنکه دعا بخواند دعایی که به آن هیچ اعتقادی نداشت  بی آنکه آنهمه آشغالهای زرد و آبی وقرمز وبنفش  رابه خودش بیاویزد  من اورا دوست داشتم او نیز مرا بی نهایت دوست داشت . اما نه زیر چشمان تیز  ودوربین زوم شده آقایان.

    او رفت ، قصر وتزیینات وزمینهای اطراف آن به نفع کلیسا ضبط شد او سر انجام آرامش خودش را یافت ودر کنار اجدادش بخواب  ابدی رفت هدایا ی گرانبهایش هنوز درکشوی من بجا مانده وبانتظار آن هستم روزی بتوانم انهارا نیز به کلیسا بدهم تا بر پیکر بانوی مقدس بیاویزند! آنها بدرد من نمیخورند برایم با سنگهای شیشه ای یکسانند ربدوشامبر ابریشمی او هنوز درکمد آویزان است ودمپایی های چرمی او که آنهارا به زیر تخت گذاشتم ، بعضی از شبها در کمدرا باز میگذارم ونگاهی به ربدوشامبر او میاندازم گویی تکان میخورد گوی همین الان صاحبش آنرا پوشیده تا به زیر دوش برود هنوز بوی او درخانه پیچیده است  بویی استثنایی که از بهتری ادوکلنها نادر شهر رم برایش میرسیددر تمام عمرم مردی به زیبایی ومعصومی او نیافتم گویی یکی خدایان ساخته شده از مرمر میدان سنت پییترو جان گرفته است ودر کنار من آرمیده بینی رومی سر بالا موهای مجعد خرمایی او  که در روزهای آخر گرد سپیدی برروی آنها نشسته بودوچشمانی که هر  لحظه به رنگی درمیامد قدی بلند با دستهای کشیده وپوستی به رنگ شیروگل سرخ گاهی راه رفتن اورا در راهرو احساس میکنم وگاهی میپندارم که کلید درخانه تکان میخورد واین اوست که میخواهد وارد شود صدای پایش در راهرو میپیچد از تخت پایین میایم چراغهارا روشن میکنم ، نه ! همه خیال است ، خیال .

    ثریا/ اسپانیا/ ششم مارس 2012

     

  • آخرین قسمت و پایان

    در انتهای دیدگاه من و در بالای یک تپه بلند گنبد کلیسا با ناقوسهای بزرگش دیده میشد گاهی طنین ناقوسها در هوا میپیچید وسرم را به دوار میانداخت با خود فکر میکردم ” هر روز باید بمدت چند ساعت این صدای وحشتناک را بشنوم ، صدایی بلند شد پیرمردی به درون آمد که گویا از خدمتکاران قدیمی او بود ، کفت عالیجناب ، امروز پدر آنجلیتورا ملاقات کردم از اینکه شما باینجا |آمده اید ابراز خوشحالی کرد وسپس مرا نشان داد وگلت :

    برای کمک به شما آمده، عالیجناب ؟ من داشتم خفه میشدم او لبخند زنان از کشف تازه خود برگشت ورفت تا کمی خانه را تمیز کند وچراغهارا روشن نماید .

    از سردی وبرودت محیط منجمد شده بودم هر چه باشد امشب را باید در این مکان ناشناس وترسناک بگذرانم.

    سر شب کشیش آنجلیتو آمد او با قامتی کوتاه وکمی فربه بنظر میرسید ، چشمان آبی کمرنگش را به صورت من دوخت من خم شدم وسلام گفتم ، پدر آنجلیتو رو باو کرد وگفت :

    کنت مونتروی خدا یبامرز هم چند خانه آنطرفت زندگی میکرد او هرشب دچار کابوس میشد ومیگفت اسبهایش باو حمله ور میشوند.

    اطاق با پنجره های بزرگ وتوری رو به جاده ای بی انتها باز میشد در دل آرزو داشتم الان دروسط آن جاده بودم وجلوی اسبی یا اتومبیلی را میگرفتم وخواهش میکردم تا مرا به شهر برسانند.

    فردا اهالی دهکده به دیدار او آمدند همه آراسته به صف ایستاده تا یکی یکی دست اورا ببوسند من تنها روی همان صندلی قبلی نشسته بودم خسته وفرسوده میان مشتی آدمهای ناشناس وزبان نفهم که درگوش هم نجوا میکردند . آن شب پس از نماز پدر آنجلیتو او خسته وخمیده از پله ها بالا رفت تا به اطاق خواب برود او دیگر آن نبود که از قبل میشناختم مردی فرسوده ودر خویش گم شده وهنوز نمیدانست کدام راه را انتخاب کند من از سجاده او مانند یک دانه تسبیح بیرون افتاده بودم چرا که باو جواب ( نه) داده بودم .

    صبح زود دختر جوان وبسیار زیبایی که پیراهنی چسپان وکوتاه به تن داشت وپستانهایش مانند دوقلوه سنگ روی سینه اش چسپیده بودند با سینی صبحانه وارد شد بخاری هیزمی را روشن کرد صدایی رادیواز بالا بلند بود آخرین اخبار بگوش میرسید هنگامیکه دخترک فنجان قهوه را به دست من داد با چشمان درشتش بمن گفت :

    از امروز جای تو من خواهم نشست ! وسپس گفت صبحانه عالیجناب را میبرم بالا !!!!.

    آفتاب پهن شده بود ومن هنوز ساک وچمدانهای خودرا باز نکرده بودم شال پشمی کلفت خودرا روی شانه ام انداختم چمدانهارا برداشتم آهسته وبی خبر راه کوهستان پر پیچ وخم را گرفتم ، نگاهی به اتومبیل او انداختم ومیدانستم که این آخرین بار است که آنرا میبینم آسمان صاف وهوا دلپذیربود نفس عمیقی کشیدم وسر پایینی جاده را گرفتم وسرازیر شدم.

    وزیر لب زمزمه میکردم :

    جامی است که عقل آفرین میزندش// صد بوسه زمهر برجبین میزندش // این کوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازدو باز بر زمین میزندش// پایان

    حق این نوشتار محفوظ است /چاپ آن پیگرد قانونی دارد. ثریا

     

  • من وکارینال….بقیه

    من ظاهر هستی ونیستی دانم / ما باطن هر فراز وپستی دانم

    با اینهمه از دانش خود شرمم باد / گر مرتبه ی ورای مستی دانم

    او درکنار خاک اجدادش جان میگرفت درحالیکه من در آنجا مدفون میشدم زنده بگور آن قصر یک گور بود که مرا برای ابددرخود  پنهان میکرد من درآنسوی شهر تعلقاتی داشتم کسانی که بوجود من احتیاج داتشند ومن با آنها نفس میکشیدم حال با او درمیان مرز چند کشور درکنار مردان گذشته مدفون شوم ، آه ، نه ! نه! غیر ممکن است حتما او آدمهایی داشت که کمر به خدمتش میبستند اما باز من دراطاق خود تنها زندانی بودم او درمیان مردانش بود ومن تنها بی آنکه زبان هیچکدام را بدانم ویا بفهمم.

    از گورستان پایین آمدیم و  اورفت تا مرادش را ببیند با خود فکر میکردم روزی این مراد خواهد مرد ومرد دیگر جا نشین او میشود شایداز هیکل وقیافه او خوشش نیاید شاید مرا کشف کنند شاید اورا سر به نیست نمایند وشاید  …..برای  همین است که میخواهد برای همیشه درغار قرون وسطایش پنهان شود او دیگر داشت از مرحله جوانی پا به میان سالی میگذاشت هیچ اندیشه ی نداشت که  به مقامات بالاتری برسد او همه چیز را دریافته بود حال خیال فرار داشت .

    شب درحالیکه روی صندلی راحتی  خودمرا دریک پتوی کلفت پیچده بودم ، گفتم دیگر با او نخواهم ماند او سرش را روی زانوم گذاشت ومانند یک طفل یتیم گریست ، آخ من یک بچه دیگری را نیز بفرزندی گرفته بودم. …..ادامه دارد

  • یادداشتهای گذشته

    نه ، عزیزم من به هیچ انقلابی سلام نگفته ام وهمیشه بر این عقیده بودم ام که هیچ بدی نرفته جایش را بهتری بگیرد، در هیچ حزب و هیچ نهضتی پای نگذاشتم اگر لازم باشد تغییراتی دریک سر زمینی بعمل آید با شورشرو جنگ وکشتار چیزی عوض نمیشود عده ای میروند وجایشان را به گرسنه های دیگری میدهند  تغییرات با انقلاب وشورش فرق دارد بیاد ندارم درهیچ یک از دوران زندگیم این سکوت سنگین را شکسته باشم وبگویم که : زنده باد انقلاب چرا باید خواهان شورش باشم آ نهم بی دلیل  من با سکوت خود سلام آنهارا به انقلاب پاسخ دادم ومیدانستم که در پشت پرده چه ها میگذرد فلان افسر ارشد درخارج به همراه برادرش نیمی از کشوررا غارت کرده بودند افسر  ارشد دیگری از سالها پیش میدانست که باید هرچه را دارد به خارج بفرستد تنها اند یشه من این بود که دردنیای امروزی هیچ چیزی نمیتوان بدون تغییر باشد سراسر دنیا دقیقه وثانیه به ثانیه عوض میشود وتغییر میکند تنها مرده ها هستند که رشد نمیکنند وساکن و.بیحرکت خوابیده اند ، یک انسان زنده باید برای آب تازه بجنگد تا آنرا درجویبار جاری سازد اگر آب از حرکت بایستد هرچند تازه وخنک باشد کم کم فاسد وگندیده میشود زندگی یک انسان وزندگی یک ملت نیز چنین است باید همیشه جریان داشته باشد نه چپاوول وغارت مملکت وگسیل دادن آنها به خارج امروز من وما پیر شده ایم کودکانی به دنیا آمده اند  وکودکان دیروز زنان ومردان بالغی شده اند آنها باید با تغییرات جدید خودرا همراه سازند اما واما … کسانی هستند که میلی به تغییرپذیری ندارند ونمیتوانند قبول کنند که دنیا در حال حرکت وتغییر میباشد آنها  اندیشه های خودرا بسته وبر آنها قفل زده اند اجازه نمیدهند که هیچ تصور تازه ای در مغز آنها راه یابد هیچ چیز باندازه فکر کردن آنهارا متوحش نمیسازد انقلاب دارد به مرز چهل سالگی خود نزدیک میشود ، بدیهی است که عده ای میخواستند تمام استخرهای گندیده سابق را پاک نمایند <اب صافی درون آنها جاری سازند آنها میل داشتند که گرد وغبارفقر وتیره روزی را از سر زمین ما بزدایند اما….. راهی  باز شد که عنکبوتها درآنجا تار بسته بودند ولانه داشتند وغبار کهنگی وتارهای عنکوبتی از افکارشان تراووش میکرد وتا امروز عده بسیاری گرفتار آن میباشند . عده ای هم دست نشانده با گرفتن پاداشهای سنگین در بیرون مردم را سر گرم نگاه داشتند جوانان زیادی را به کشتن دادند جوانانی که میتواستند سازنده باشند ویا آنهارا در کمپها زندانی نمودند ویا کشتند ….ژترالهای بر جسته با پاگونهایشان درخارج جوانان را تحریک میکردند وخود به تماشا ایستادند. عده ای هنوز عمر نوح کرده ودر پیرانه سر باز بفکر اندوخته مالی میباشند وبانتظار جنگی دیگر نشسته اند تا حق دلالی خود را دریافت کنند  نه بااین گونه آدمها هیچ تغییری امکان پذیر نیست.

    خردادماه

     

  • دنیای اجدادی

    از او پرسیدم ، چه انگیزه ای ترا ودار کرد که اینجارا انتخاب کنی میتوانستیم از هم جدا شویم وتو درهمان قصرهای مدرن وجهانی بمانی ، گفت :

    نه ! خسته ام بعلاوه اینجا تنها جایی است که من زنده میمانم سپس دست مرا گرفت وبه پشت خانه رفتیم ، گورستان قدیمی بشکل اطاقهای مکعبی  از سنگ وچوب ومرمر ساخته وبر بالای هرکدام مجسمه ای ویا فانوسی تاب میخورد .

    او گفت اینجا اجداد من خفته اند من با آنها وروح آنها زنده ام درآن پایین ودر آن سوی شهر من وجود ندارم ، تهی هستم ، خالی هستم یک قالب بیهوده ومصنوعی >

    با خودم فکر کردم شاید راست میگوید منهم در دنیای او ودرکنار او درهمه اطراف دنیا به غیرا زخانه خود واجدادیم یک قالب مصنوعی ویک انسان تهی هستم ، اشک درون چشمانم جمع شد سرم را پایین انداختم وباو حق دام که اینگونه فکر کند .

    سپس پرسیدم اگر ما بیمار شویم واحتیاج به دارو یا پرستار یا یک پزشک داشته باشیم آنگاه چه خواهیم کرد ؟

    گفت : آنها مشگلی نیستند زندگی ومرگ ما دردست ما نیست دردست دیگری است !

    آه ، خداوندا ! چگونه میتوانم باو بگویم که او درگذشته هایش دارد شکل میگیرد ومن درآینده او به تعلقات گذشته اش میاندیشید ومن به آنچه که ساخته ام وبا آنها نفس میکشم ، نه ، نه ، غیر ممکن است چگونه میتوانم با هیزم ودود آب را گرم کنم وخودرا شستشو دهیم ؟

    یا با هیزم وذعال وچوب غذا بپزیم وبر ف وسرما که درزمستان پشت این سنگهای عظیم میخوابند چگونه تحمل کنیم ، ما آنجا در بالاترین نقطه کوه قرار داشتیم آنجا که میشد بر آسمان دست کشید ستاره را با مشت گرفت وبخدا نزدیکتر شد اما زمین را نمیتوانستم فراموش کنم من فرزند زمین بودم نه آسمان …….بقیه دارد

  • فرمان انتخابات

    در حال حاضر زندگی درایران مانند دوران گذشته بچشم نمیخورد ، دوران تشکیل دولتهای جداگانه است هر شهری وهر استانی برای خود یک رهبر دارد وآنها هستند که دورهم جمع میشوند وسرنوشت ملت ومملکت را تعیین میکنند ، ملت تنها دراین میان همان ( چرخ پنجم درشکه )  است آراءویا رای فردی هیچ دخالتی درتعیین سرنوشت یک انسان مدرن ندارد ملت واحد نیست ، کشور یکسان نیست دربیرون هم چند دولت تشکیل شده که هرکدام برای خود قوانینی دارند ایران که روزی یک امپراطوری وسیع داشت امروز یک لحاف چهل تکه است که جداگانه شورا دارد وشورا وآرا را به محل فرمایشی میرساند.

    رییس جمهور درآنجا تنها نقش یک دلقک را بازی میکند که مردم را باید بخند اند رهبر درکنج معبد خود بانتظار دستور از بالاهاست که از آسمانهای دور باو الهام میشود وفرمان میدهد .

    درآنجا هر کسی حکومت جداگانه خودرا دارد درحال حاضر تنها باهم میجگند وداستانهای مذهبی اساطیری را بخورد مردم میدهند .

    نوشته های روی این برگ تنها برای دلخوشی است ومطمئن نیستم که کسی به آنها توجهی بکند حرفهای گنده ای هستند که از دهان آدمهای گنده تری وگنده گوی های زیادی که مرا تحت الشعاع قرار میدهند .

    امروز برای همه ما آسان است که با نارحتی ها ورنجهای خود النس والفت بگیریم وعادت کنیم ممکن است که یک آرامش نسبی هم درمیان ما ایجاد شود بحصوص زمانیکه از راه دور نمیتوانیم کاری انجام دهیم ، امروز بیشتر توجه من به زنان است زنان شجاعی که قلب همچون یک شیر دارند بهر روی هر ملتی برای خود سنت هایی دارد و به این سنت ها ارج میگذارد اما نباید آنها بصورت یک زنجیر سنگین وهولناک در آمده وجلوی پیشرفت را دشوار سازند.

    ( ملاها) که شرح حالشان در هزارو چهار صد سال پیش نوشته شده بسیار کهنه وقدیمی اند واگر لازم است جلو برویم این رشته وارتباط به دست وپای ما میپیچد ومارا اسیرو زندانی میکند.

    آن تمدن از دست رفته رو به سوی قبله کردن بی آنکه چیزی را در

    نظر داشته باشیم بی آنکه به آن مردان بزرگی که از دره های سخت وپر خطر گذشتند ، دلیر ولبریز از روح زندگی بی هیچ گونه خوف ووحشتی آنها از آنچه که برسرشان میامد واهمه نداشتند به جلو تاختند ومیدانستند که تنها راه پیروزی بی باک بودن است وجسارت ،

    امروز زندانهای ما لبریز از زنان ومردانی است که پیشا پیش درحرکت بودند ومیخواستند تارهای تاریک عنکبوتی را پاره کنند آنها میل داشتند که زمین اجدادی خودرا خوب شخم زده وبذری تازه برای فرزندانشان درآنجا بپاشند نه سم مهلک عبور از یک تاریخ مبهم وتاریک .

    بامید روز پیروزی و آزادی ملت ایران .

     

  • قصر بزرگ !

    وارد راهروی دیگری شدیم که بارنگ سبز سیر آنرا رنگ کرده بودند کچ های دیوار کم وبیش ریخته بود وروی آن نقاشی های بزرگی بچشم میخورد ، این راهرو مرا بیاد تونل دیگری انداخت که شبی از آن گذر کرده بودم ، یک راهروی سر پوشیده که اطراف آنرا خم های گلی که روزی جای درخت وگل بودند ، پر کرده بود.

    وارد یک سالن بزرگ شدیم اطراف آن روی دیوار تصویر خاندان جلیل درقابهای طلایی بچشم میخورد یک بخاری بزرگ که بالای آن با مرمر تزیین یافته رنگ طلا همه جا دیده میشد کف اطاق همه چوبی ویا از تخته های بزرگ فرش شده بود چند فرش کهنه دستباف چند کاناپه ومبل بزرگ یک میز بزرگ سنگی با پایه های آهنی در وسط اطاق خودنمایی میکرد ، همه چیز حکایت از قرون گذشته داشت بوی نا ، بوی کهنگی ، بوی ماندگی وبوی پوسیدگی مرا داشت کلافه میکرد پنجرها همه با میله های آهنی محکم مسدود شده بودند درهای چوبی قدیم کنده کاری شده پرده های مخمل سبزو آبی وسرخ با منگوله های آویزان که شاید روزی آنها هم رنگ طلایی داشتند  اطاقهای دیگر یکی برای خواب با یک تختخواب بزرگ مجلل وچند صندلی راحتی ویک میز وسط اطاق چند شمعدان نقره با خود فکر کردم ( اگر الان آن حراجی بزرگ اینجارا کشف میکرد به چه ثروت هنگفتی دست میافت ) !!!!! .

    نزدیگترین راه ما به تنها دهکده حدود هفتاد کیلومتر بود وهمه سر بالا وسر پایین .

    باو گفتم :

    میخواهی اینجا زندگی کنی ؟ گفت بنظر تو عیبی دارد؟ آنرا تعمیر میکنیم آینجا تنها خانه باقیمانده اجدادی من است هنوز دست کسی به اینجا نرسیده آه….. خداوندا این قصر روزی باشکوه بود وبانویی بلند بالا وزیبا باقامت شگفت انگیزش هرروز به خدمتکاران گوناگون دستور میداد ، باغبان ، آشپز وسوارکارانی جسور که هرروز آذوقه را به درخانه میاوردند ، حال امروز دراین قصر متروک که نه حمام دارد ونه آب گرم نه آز آشپزی خبری هست نه از خدمتکاری تنها یک وان چدنی دریک اطاق کوچک وچند لگن توالت درآنجا دیده میشد میخواست من وخودش را زندانی کند ……بقیه دارد

  • خانه ریاضت /بقیه

    برای من دیگر او جسدی بیش نبود چقدر ابلهانه است که انسان خود وافکارش را به دست دیگری بسپارد من تا آنجا که خودرا میشناسم میدانم زندگی پس از مرگ برایم جالب نیست ذهن من آنچه را که باید دراین دنیا انجام دهد گرفته است اگر فقط عرضه داشته باشم وبتوانم راه خودرا دراین دنیا با روشن بینی دنبال کنم راضی هستم واگر وظیفه ی دراین دنیا درقبال دیگری دارم وبرایم هدف روشن باشد امکان ندارد دیگران را به دردسر بیاندازم تا عقیده خودرا بر آنها تحمیل کنم آقایان بزرگ واربا بان ارواح ما انسانهای نادان!! شما چرا این ثروت را قدرت را درراههای خوب مصرف نمیکنید شما خوب میدانید که اشخاص رذل وپستی در زیر ردای مذهب دیگران را فریب میدهند غارت میکنند ، حال تو کاردینال بیچاره ودرمانده من تصمیم گرفته ی راه خودرا عوض کنی دیگر دیر است ، خیلی دیر ، شاید دوباره مرادت بفریادت برسد ودوباره دنیارا درآغوش بکشی کسی چه میداند؟

    آنروز که سر بالایی را با اتومبیل طی میکردیم درراه بمن گفت  شاید اینجا مسکن همیشگی ما باشد شهررا پشت سر گذاشتیم وبه بالاترین نقطه کوهستان  رسیدیم دهات اطراف را نیز پشت سر نهاده بودیم ، اتومبیل را جلوی یک درب آهنی بزرگ پارک کرد نه بهتر بگویم جلوی یک قلعه سنگی  قدیمی که تنها عکس آنرا در مجلات ورزونامه ها دیده بودم .

    با یک کلید بزرگ آهنی درب را باز کرد از راهروی سرد سنگی گذشتیم به یک حیاط بزرگ چهار گوش رسیدیم که دروسط آن یک حوض بدون آب  بر بالای دو فرشته خاموش نشسته بود…بقیه دارد

  • درویشانه!!!

    و…. چنین مینوسداین ندیم قدیم که روزی نشست وبادل گفت :جان کجاست ؟ وعاقبت کار با جان به کجا میکدشد؟ 

    دل گفت : جان وما یکی هستیم وعاقبت کار فنا ست !

    گفتم : به که گویم که کجا جویم که بخویش وفدار  باشد ؟

    دل جواب داد : از خود بیرون شو وبه دیگری دل ببند وباو وفا کن وعهد خود نگاه دار>

    ومن به کسی دلبستم که دل نداشت وجان نداشت یک مسجمه بی روح ویک رویا بود

    در آسمان به دنبال خالق خویش گشتم اورا ندیدم فریاد برداشتم که شعله این چر اغ را خاموش کردی مرا بجایی ببر که ترا بیابم >

    او مرا بادرویشان درانداخت وتلخ ترین دردها را ازایشان بجان بردم

    آنگاه فهمیدم که وفا وفنا وبقا  ودوستی تنها درجیب یک( رند )است که مشتی گوسپند را به دور خود جمع کرده تا با دف ودایره برایش بع بع کنند ؟! .

    برگشتم بسرای خویش بی فریاد بی آنکه دیگر به دنبال کسی بگردم.

    ثریا / اسپانیا / از یادداشتهای 1988

     

  • فرار وآزادی / بقیه

    با خود گفتم ، داری فرار میکنی ؟ از رویاهایت از آنچه که نیمه باور تو ونیم دیگر قابل درک وشعورت نبود درهیچ یک ازدعایهای شما آنچه  را که یک انسان سرگردان میخواهد ، مطرح نیست  هیچکدام از آنها ترجمان شکنجه های روحی وجسمی یک انسان نخواهد بود فریاد  وانعکاس درد ها درهوای پر دود شما گم میشود اضطرابها امیدها ویا س های میلیونها بشر که پی درپی درفکر این است که چه باید بکند  ؟ بی جواب میماند .

    مشتی آدم لاابالی که خودرا در پارچه  فلسفه یک مکتب بی محتوی پیچیده وحاضر هم نیستند جای گرم خودرا ترک کنند وبه سرمای درون انسانها رخنه نمایند صداهارا خفه کرده اند وعلم وپیشرفت درنظرشان مضحک جلوه میکند آنها تنها به مغزهای خشک وتوخالی خود متکی بوده وهستند حال امروز این ( عالم ) بزرگ  میخواهد خودرا نجات دهد وتنها راه نجات را درفرار ورفتن به یک قصر کهنه بر فراز کوه میداند ولابد باز هم خواهد گفت که : به ریاضت نشسته ام حال امروز هر دو میخواستیم خودرا رها سازیم او درخودش گم شده بود اما من تازه خودرا پیدا کرده بودم. نه ! جادوی آنها دیگر درمن بی اثر بود.

    گاهی انسان آنچنان ناتوان میشود که افکارش را نیز گم میکند وبه دست هوی میدهد چرا باید آنقدر عاقل نباشیم که خودرا به دست مشتی آدم گستاخ بدهیم که تصور میکنند تنها آنها ازحقیقت کامل باخبرند وبه همین جهت گلوی بقیه را میفشارند وآنهارا از گفتن حقایق باز میدارند .

    درست مانند این است که من یک گل زیبارا روی درخت ببینم / شخص دیگر برگهای سر سبزو خرم آنرا / سومی تنه درخت را/ دیگری ریشه هارا / وهریک بگوییم درخت همین  است که من دیده وعقیده ام را به زور بر آنها تحمیل کنم.

    بقیه د ارد

     

  • فرار …من وعالیجناب / بقیه

    بعضی از روزها به ریاضت مینشستم به اطاق کوچکی میرفتم وهفته ها در آنجا میماندم سپس نگاهی به تختخواب محقر حود میانداختم وباخودم میگفتم : آیا روزی این تابوت من خواهد شد ؟ سپس بسرعت اطاق را ترک میکردم چون آن بستر بدون هیچ همخوابه ی بیشتر به یک تابوت شبیه بود تا یک بستر!!! .

    گاهی فریاد میکشیدم  ، پروردگارا، دلم را بانور ایمان روشن ساز ، اما تردیدها روپوش کلفتی بودند که روز همه پندارهای مرا میپوشانید خدایا مرا یاری کن ، اما بیفایده بود .

    من با و وحرفهایش گوش میدادم وبرایش متاسف بودم درعین حال از خودم میپرسیدم  ، دارد مرا هم فریب میدهد ؟ او خودش را هم فریب داده مردم را فریفته او آسایش وراحتی وتجمل را بر همه چیز ترجیح میدهد.

    دلم میخواست که بر سرش فریاد میکشیدم ومیگفتم :

    تو بفرمان تعالیم اجدادی وکودکی به ا عتقادات بی اساس خود دل سپردی بی آنکه بدانی مذهب برای تکامل بخشیدن وبهتر ساختن بشر بوجود آمده است نه برای انتخاب وبالارفتن اشخاصی مانند تو ، شماها عملا مردم را بصورت حیوانات پستی درآورده اید بجای آنکه درمردم روشن بینی ایجاد کنید اغلب آنهارا درتیرگی نگاهداشته اید تا خود بتوانید بر مرکب مراد سوار شوید ، بجای آنکه به وسعت فگر واندیشه آنها کمک کنید موجب تنگ نظری وکوته فکری آنها شده اید شاید با کمک مذهب میشد انسانهای بهتری ونجیبانه تری ساخت اما بانام دین هزاران بلکه میلبونها از افراد بشر را به دست نابودی سپرده اید وحال اینجا نشسته ای ودر فکر این هستی که چگونه فرار گنی ؟

    ساکت بودم وباو گوش میدادم ، او گفت امروز ترا بجایی میبرم که اجدام درآنجا زاده وسپس مدفون شده اند وراهش را کج کرد بسوی شهری در بالاترین  ودرمرتفع ترین ارتفاع  ، من دیگر آن نبودم که او میخواست از او وازکارهایش واز زندگیش واز بازیچه دست آنها بودن بیزار ومتنفر شده بودم وآرزوی برگشت بخانه ام را داشتم. این موجودات حقیر وبی مصرف انسانهارا با امیدهای واهی فریب میدهند وانسانهای مانند کودکان خردسالی که بامید شیرینی ساکت وآرام نشسته وچشم انتظارند آنهارا با یک بهشت خیالی وافسانه های سرگرم کننده از حس انسانی خود خارج کرده وبرده میسازند پیروان مذاهب هرکدام چیزی میگویند وبافتهای فکری خودرا دارند یکی دیگری را کافر وذندیق مینامدودر باره چیزهایی حرف میزنند که نه دیده میشود ونه میشود آنهارا ثابت کرد.خیر من میلی به بهشت آقایان ندارم ومیلی هم به بازگشت باین دنیا ندارم ……بثیه دارد

  • من وعالیجناب….بقیه

    سالها طول کشید تا توانستم آن زخم عمیق را از روی دلم بردارم وجایش را ترمیم کنم ، مرتب دعا میخواندم شب وروزم با دعا میگذشت اول یک کشیش ساده بودم وسپس به درجات بالاتر رفتم تا امروز که مرا دراین لباس میبینی ، دیگر از آن عشق سوزان خبری نیست امروز یک سگ دست آموزم وغرق تجمل بیشتر برادران دینی من در صومعه کم وبیش ایمان داشتند ، گاهی فریاد میکشیدم که : خداوندا ! چرا نور ایمان را درقلب من روشن نمیکنی ؟ همه آنها با شهوت وسوسه مبارزه کردند آنهاییکه ایمان داشتند اما من در طول سال  ساعات ودقایقی پیش میامد که از ایمان خالی میشدم وباز دچار دلبستگی های دنیا وبهره برداری از زیبایی آن میشدم ، اگر اینها گناه است پس چرا بوجود آمدند؟ وچرا باید از آنها چشم پوشید ؟ نه ! من ابدا اهل چنان ریاضتی نبودم مرادم اینرا بخوبی درک کرده بود او مرا بهتر از خودم میشناخت ویشدت مرا دوست داشت .

    گاهی از خودم متنفر میشدم ورو به دعا خواندن میکردم سپس خودرا در رادای اظلسی ومخملی با زنجیر ها ومدالها مجسم میکردم وآنگاه باخود میگفتم :

    نه ! این یک فریب است یک نیرنگ است  من دارم دیگران را فریب میدهم من نفس خودرا دردرونم دارم حال با این جلال و جبروت وابهت چگونه میتوانم یک فرد مومن باشم  آنهم با این ردای خنده دار ……..  بقیه دارد

  • نادر به سیمین رسید !!!

    جدایی  نادر وسیمین همه جایزه های دنیارا درو کرد درواقع نوعی آشتی پذیری وظاهرا امروز همه انسانها به تکامل رسیدند ودانستندکه شعور بالا یعنیی چه ؟!

    اما متاسففانه هنوز سر زمینهایی وجود دارند که زیر فشار وستمگری کشورهای قدرتمندقرار گرفته اند وتنها میتوان با یک یا چند اساب بازی آنهارا سرگرم نمود .

    سر زمین ما دورانهای درخشانی داشته  وهر چه بوده ازو ضع  نا بسامان امروز بهتر بئده است .

    چیزهای زیادی هستند که باید اول آنهارافرا گرفت ( ما صاحب یک فرهنگ پربار وغنی هستیم  ) اماانسانیت نداریم ودرخیلی از چیزها ناکام هستیم .

    قبل از هر چیز اول باید خودرا پیدا کنیم وخودرا بشناسیم واین ترانه را فراموش نکنیم که :

    فرد برای خانواده و خانوداه برای جامعه وجامعه برای کشور باید فداکاری کند.

    چرا رهبران واربابان حکومت میل دارن نقش اساطیری گذشته گان را بازی  کنند وکشوررا رو به عقب ببرند ؟ تیغ دردست زنگی وهر روز گامی به عقب میرویم  گاهی فکر میکنم که زندگی وتمدن بعضی از حیوانات از ما بهتر است آنها با تعاون وهمکاری وفداکاری جامعه خودرا میسازند وبرای یکدیگر زندگی میکنند برای عموم نه زندگی خصوصی .

    بهر روی امبارک باشد این مجسمه فلزی سیاسی عبادی !!!!

     

  • یادداشهای روز یکشنبه

    یاران موافق همه از دست شدن /در پای اجل یکان یکان پست شدند

    بودیم بیک شراب درمجلس عمر / یکدوره زما پیشترک مست شدند

    » خیام نیشابوری «

    زندگی انفرادی برای خود فوایدی هم دارد چرا که مقداری فرصت وآسایش درعین بی علاقه گی درانسان بودجود میاورد ، ناملایمات وبدیهایی هم دارد .

    درانفرادی من یک کتابخانه کوچک وجود دارد که گاهی با مراجعه به آنها درباره موضوعی مینویسم وشعری هم ضمیمه میکنم تا نه خط ونه ادبیات ونه زبان مادریم فراموشم شود.

    اینجا کمتر کتابی به دست من میرسد باید به صفحه الکترونیکی مراجعه کنم که ازخواندن روی یک صفحه لبریزاز تشعشعات بی اندازه بیزارم بوی کاغذ ، بوی کتاب ، روح نویسنده وروح مترجم دنیای دیگری است وحال وهوای دیگری دارد. من مانند بسیاری از هموطنانم دوره های سختی را گذراندم با اینهمه هیچگاه دست  از عادت دیرین خود برنداشتم کتابهای زیادی خواندم وامروز اگر میتوانم بنویسم کمک همان خواندهاست ، مترجمین بزرگی که دیگر امروز میان ما نیستند نویسندگان نامی وروشنگری که دیگر نظیر آنها به دنیا نخواهد آمد امروز هرچه هست سیاست بافی وجنگ زرگری بین احزاب ودولتها ودر بوستان پر گل وریحان ما بسته شد وبجایش چاه متعفن سیاست ودین دهان باز کرد.

    بهر روی در طی فعالیتهای روزانه میگذارم تخیلات درونیم وحالتهای گوناگونی درمن رشدیابند اول قلم به دست میگرم ودفترچه را سیاه میکنم وسپس آنهارا به روی همان صفحه الکترونیکی میفرستم .

    چیزهایی دردرونم هست که بیرون کشیدن آنها سخت ودشوار میباشد ومیگذارم دست نخورده باقی بمانند.

    در طی نوشته ها گاهی عقیده ونطرم خودرا نیز ابراز میدارم آنهم بشکلی تند وتجاوز آمیز من آن عقاید را داشته ودارم وهیچ

    چیز درمن تغییر نخواهد کرد بجز آنکه رشد فکریم بیشتر شود تا روزیکه چشمانم اجازه دهند ومغزم از کار نیفتد به نوشتن ادامه میدهم شاید روزی کسی آنهارا یافت روزی که دیگر من نیستم .

    من حتی برای روز تولد فرزندان ونوه هایم کمتر هدایای مادی میفرستم هدایایی از اینجا برایشان تهیه میکنم که تنها از نوع احساس وفکر وروح من سر چشمه میگیرد بدانگونه که فرشتگان آنهارا به ارمغان میاورند  با آنکه آنها چندان با زبان ادبی من آشنا نیستند آنهارا دریافت میدارند وجوابم را با سپاس میفرستند.

    ثریا  ایرانمنش ( حریری ) اسپانیا / مالاگا / فوریه 2012

  • دنباله داستان من و….

    پرسیدم چگونه شد که خودت را تسلیم این دنیای غم انگیز کردی ودر تارهای عنکبوتی آن اسیر وگرفتار شدی ؟ درحالیکه درنفس تو هنوز نشان وسوسه ها بود ، غرور بود، عشق بود ، زندگی بود ، جوانی بود .

    گفت :

    شکست دریک عشق ! نامزدی را که درجوانی برگزیده بودم قبلا معشوقه برادرم بود که هم دارای همسر بود هم بچه واو بکارت خودرا با کمال میل باو تقدیم کرده بود حال مرا میخواست که سر پوشی باشم برای گناهان او واورا به زنی بگیرم تا مادر فرزندانم باشد به همین دلیل اورا ترک گفتم ، دنیارا ترک کردم او این سر مخوف را روزی برای من فاش کرد که باهم به اسب سواری رفته بودیم یک روز گرم بهاری بود ، من سخت عاشق او وسرشار از شوق زندگی بودم باو گفتم ازدنیا وخداوند سپاسگذارم که ترا سر راه من قرار داده ، تو نامزد عزیز ودوست داشتنی من ، به زودی ازدواج میکنیم و….

    دیدم او سرش را پایین انداخت وغمگین گفت  باید رازی را بتو بگویم اما قبلا از تو طلب بخشش وعفو دارم وانگاه داستان وحشتناکش را برای من باز گو کرد وپرده از اروی آن برداشت .

    دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود تازه از خدمت نظام برگشته بودم وتازه میخواستم به روی زندگی لبخندی بزنم وشورو شوق آنرا زیر زبانم مزمزه کنم .

    او. دختری بی نهایت زیبا / ثروتمند / تحصیل کرده وآراسته به همه هنرها خوب میرقصید! پیانو میزد وسوارکار خوبی بود .

    آنروز درآن لباس سفید با ژاکت کوتاه آبی رنگش که روی آن پوشیده بود مانند فرشته ی بنظر میرسید که با دوبال خود از آسمان به زمین آمده است ومن غرق شادمانی بودم وساعتی بعد خودرا بدبخترین فرد دنیا احساس کردم.

    بخانه برگشتم

    چمدانمرا بستم وسوار اسب شدم واز همانجا به شهری که امروز رفتیم حرکت کردم وخودم را یک سره تسلیم اراده خداوند وآنها کردم بخیال خود از دنیا بریدم . ……..بقیه دارد

  • گود بای مستر چیپس

    امروز نمیدانم چرا بیاد داستان آن معلم ساده دانشگاهی در ( های لند) افتادم که اورا ( مستر چیپس ) خطاب میکردند ؟!

    مردی ساده دل خوش قلب معلمی مهربان ودستمایه تمسخر همه اهالی دانشگاه ومدرسه وکوچه وخیابان .

    مستر چییس از هیچ کس وهیچ چیز نمیالید وهمه چیزهای نا خوش آیند را با روی خوش میپذیرفت ودرآخرین روزهای زندگیش با آنکه با زنشسته شده بود باز به شاگردانش میرسید وآنهارا بخانه خود دعوت میکرد واز آنها با چای داغ وکیک خامه ی پذیرایی مینمود امروز نمیدانم چرا بیاد او افتادم ، به هنگام مرگ اطرافیان وهمسایه ها دورا و جمع شده بودند وزیر لب میگفتند :

    بیچاره نه زن دارد ونه فرزند ، ناگهان سرش را بلند کرد وگفت :

    چه کسی میگوید من فرزند ندارم ؟ من بیش از پنجاه هزار  فرزند دارم که نیمی را به ارتش فرستادم وهنوز نیم دیگر باقی هستند مگر شاگردان من فرزندان من نبودند؟!

    وامروز در جایی خواندم بیماری ( دیپرشن )تا اواخر سال جاری در رده اول بیماری ها قرار خواهد گرفت ونود درصد مردم دچار بیماری افسردگی میباشند ! چرا ؟ برای آنکه هم خودشان ، هم ذهنشان وهم ذات اصلی وجودشان را ازدست داده اند وبکلی مهربانی را فراموش کرده وخشونت وخود پرستی را جایگزین آن ساخته اند . دیگر کسی ( مستر چیپس ) نخواهد بود؟ همه سردار امیر وپاسدار تفنگدار زندانبان ومیر راه ارشاد وغیره میباشند وهمه در فکر این هستند چگونه بسرعت میتوان شهیر شد وپولی به دست آورد تا عکس وتفصیلات خودرا درمجله های زرد وقرمز که برای خواند سر توالت  مصرف میشوند به چاپ برسانند .

    گود بای مستر چیپس !

                             ثریا. اسپانیا. شنبه

  • من و…. بقیه

    یک قربانی عالیجناب !

    سال سوم انتقالم باین شهر بود که این اتفاق افتاد مرتب دعا میخواندم وسرم پایین بود ویا چشمانم را میبستم تا به چشمان پرشور زنان زیبا نیفتد وباز دچار وسوسه ها نشوم ،

    زنان متمکن وثروتمند به دیدارم میامدند وهر یکشنبه مرا به خانه خود برای صرف ناهار دعوت میکردند اکثرا خشمگین میشدم ومیکوشیدم که فرار کنم.

    گاهی نگاهم را به پرده های سنگین مخمل ویا شعله های شمع میدوختم همه ساعات اقامت من درکلیسا به شکنجه وعذاب میگذشت یکشب در کاتدرال بزرگ مراسمی رسمی بر پا بود ، حتما آنرا بیاد میاوری ؟>

    کفتم آری  لباس مشکی تنم بود ، سپس ادامه داد وگفت تو درردیف اول نشسته بودی با یک توری سیاه که سرت را میپوشاند چشمانت را به پایین دوخته بودی گویی ابدا چیزی احساس نمیکردی یکی از برادران با آرنج به پهلویم زد وگفت :

    اورا میگویم ببین اورا ، چقدر زیباست ؟ نگاهی بتو انداختم گویی دراین دنیا نبودی  به هنگامیکه مراسم تمام شد وهمه درصف ایستاده بودند تا بر انگشتری اسقف بزرگ بوسه بزنند ، من پشت سر اسقف ایستادم تا بهتر ترا ببینم  تو خم شدی تا انگشتررا ببوسی ، اسقف دست برد زیر چانه ات وسرت را بلند کردو گفت :

    عزیزم ، عزا دار هستی  که سیاه پوشیده ای یا برای آنکه الگانت تر باشی  وصورت ترا بوسید !

    همه شمارا تماشا میکردند تو از شرم سرخ شدی وخم شدی دست اورا بوسیدی اما دست تو دردست اسقف ماند .

    تو به راستی درآن لباس سیاه وآن تور نازک مانند یک ستاره درشب تاریک روی آسمان میدرخشیدی .

    تا آن روز اعتراف که از نزدیک ترا دیدم وبیشتر ترا شناختم  ،

    آن شب سر اسقف بزرگ مرا صدا کرد وگفت فردا برو واورا ببین با او برو من به برداران چیزی نخواهم گفت وبه عایجناب نیز چیزی ابراز نخواهم کرد برو شاید آن وسوسه ها درتو خاموش شوند ، تو میتوانی مانند هر روز به زندگیت ادامه دهی تنها شبها میتوانی اورا ملاقات کنی تو قدرت وشایستگی های زیادی داری بنا براین نباید وسوسه ها ترا از پای بیاندازند درضمن مرتکب هیچ گناهی نخواهی شد چون میتوانی اورا به زنی بگیری واین شد که من بتو پیوستم .

    گفتم ، آه…. پس من سد تمام وسوسه های عالیجناب هستم ، قربانی معصوم وهمان بره عیسی……بقیه دارد

  • بهار گم شده

    بنشینم بیاندیشیم به جنگلی که ساختیم وخودرا درآن پنهان کردیم ،مهربانیها رابه دست فراموشی سپبردیم وبجایش کینه ها شتری را ببر پیکر بیمارمان نقش دادیم ، ( اماره داران طالبان ) سرنوشت ساز ما شدند وهستی ما چون یک آیینه روشن شکست ونابود شد

    امروز درهر دره گشوه ای از دنیا دری به باغ وبوستان گشوده میشود وبهاران را جشن میگیرند وشادی میکنند کارناوال های بهاری راه افتاده اند بی آنکه بگوییند ( بهارمارا دزدیدند) همه درها گشوده بسوی روشنایی وما درانتظار بریدن گلوی مرغ سحر در افق شهر خونین نشسته ایم ، کجا شد آن صبح فرخنده وگیسوی شقایق ، درآن دوران که همه باغچه هاا غرق درگل بنفشه ویاسمن بودند شاعر( توده ها) سرودندکه چرا زلف بنفشه سرنگون است ، چرا لاله  پرخون است ؟ بهار گم شد درعمق چاه جهالت ونفرت وبجایش گل مرگ کاشته شد امروز در باغچه همه افراد گل مرگ میروید .

    اگر آوای بلند مرد بزرگ آواز ما بر نخاسته بود وفریاد برنداشته بود که:

    شهر یاران بود وخاک مهربانان این دیار//مهربانی کی آخر آمد شهریارانرا چه شد//

    صد هزارن گل شکفت وبانک مرغی برنخاست // عندلیبان را چه پیش آمد هزران را چه شد//

    امروز همین چند خط را هم از یاد برده بودیم وفراموش کرده بودیم که حافظ ما در هشتصد سال قبل فریاد برداشت ” ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع //بحکم آنکه چو شد اهرمن ، سروش آمد .

    پایداری زبان وکلام اقوام درسراسر دنیا به هرزبانی تکلم شد غیراز زبان شیرین وفاخر پارسی هیچ کجا نامی ونشانی از این زبان برده نشد ، مانکن های کچی با لباسهایی بشکل کفن آخرت درنمایشگاه مد به نمایش درآمد حتی  صورت کچی مانکن هارا نیز پوشیدند تا مبادا گزندی به گوشه ی بیضه پر ابهت اسلام عزیز برسد.

    کتاب حافظ ورق ورق  شد واشعار نغز وگویارا سوزاندند وبجایش اشعاری از شعرای عرب نشاندند. آری بهاران ما گم شد

    ما می ببانگ چنگ  نه امروز میکشیم // بس دورشد که گنبد چرخ این صدارا شنید//

    ساقی بیا که عشق ندا میکند ، بلند // که آنکس که گفت قصه ما زما شنید //

    بهاران از راه میرسد وزمانه رخت نو میپوشد در سر زمین فراموش شده من زیر آتشفشان وخاکستر مرگ گمان ندارم که حتی گلی برویدچون همه با مرگ و نیستی ، غم واندوه ، اخت پیدا کرده اند .سی وچهار سال مردم را سر انگشت بازی دادند  هم خودی هم غریبه ، سی وچهار سال بر طبلهای تو خالی کوبیدند ، فراش در هنرستان ناگهان فرهیخته وتاریخ نگار شد ، و……..

    بسی حدیث ناگفته دارم دراین سرای که همه بهانه است.

    از پی کوششی واصراری // شدنی ، کردنی است هرکاری

    راه اگر چند پیچ درپیچ است // همت ار بود پیچها هیچ است

    امید است که بهاررا گم نکنید وجانش را گرامی بدارید باغچه هایتان پر گل ودلهایتان لبریز از مهربانی وشادی آزادی باشد.

    ا شعار متن این نوشته : حافظ / سعیدی سیرجانی

                                             ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه