Author: Soraya

  • جنگ رزها

    پسر عزیزم اصرار دارد که من خاطراتم را بنویسم ، خاطرات من به درد هیچکس نمیخورد ودرد یرا هم دوا نمیکند ، دردهای منهم به کسی مربوط نمیشود ، تنها مقداری نمایش در زندگی من بود  بقول تو همان پرانتزی بود که  دریک مدت کوتاه در وضع ما ایرانیان باز وسپس بسته شد درآن زمان دراوج شکوفایی اقتصاد وبالا رفتن  سطح زندگی عده ای بخصوص ، سرگرمی مردم ایجاد اطاق بزم درخانه هایشان بود ورفتن به کلاب واریان – شاهنشاهی – ایران وسایر کلاب ها ونایت کلابها ! ودعوت خوانندگان به منازل خود ونشستن وحال کردن ، وبازی تخته نرد وورق آنهم کلان!

    این امر شامل حال ما هم شد ( نودیده ای به تن قبای دیور دیده) وحال میهمانیهای آنچنانی برپا میکرد وبه آنها سکه های طلای یک پهلوی میداد!!! برایشان گونی پیاز میفرستاد ، مبل میفرستاد ،ماهی میفرستاد وآنها هم نمک گیر شده وشبهای جمعه تا طلوع صبح شنبه درخانه ما  رحل اقامت میافکندند ! مینوشیدند ، میخوردند، میخواندند  ساز میزدند ، قمار بازی میکردند ، تریاک میکشیدند ومن دراطاق بالا کنار بچه هایم خوابیده بودم گاهی سری به زیر زمین میزدم تا ببینم تازه وارد کیست ؟ ویا چیزی لازم دارند>  دود تریاک وسیگار اطاق را اشباح کرده بود ومن پا به فرار میگذاشتم .

    جناب فضل اله توکل به همراه بانوی گرامیشان وگاهی هم بدون بانو میهمان هفتگی ما بودند ، خانم دلکش ، گلپا ، داریوش ، عماد رام وآخرین آنها تنها یکبار خانم هایده در میهمانی که خودم برای تیمسار دهدشتی داده بودم تشریف آوردند ، چون آن میهمانی را من ترتیب داده بودم به مذاق همسرم خوش نیامد وتوهین بزرگی به جناب تیمار کرد که خوب به خیر گذشت .

    پذیرایی با خاویار ونان تست وکره ولیمو ، ویسکی اعلای بدون باندرول وتریاک سناتوری ، کباب برگ وکوبیده وانواع اقسام غذاهایی که خودم درست میکردم ، هرکس بود آنجارا رها نمیکرد آنها درکاباره ها برنامه اجرا میکردند وآخر شب برای استراحت !! بخانه ما میامدند ویا به خانه دیگری هرکجا دود  ودمی بود میرفتنددر سفر اخیرم سرکار خانم بیتا همسر جناب توکل را دیدم ، سلام عرض کردم ، دماغشانرا بالا گرفتند وپرسیدند شما؟! گفتم ارادتمند شما وهمسرتان فلانی ! ایشان که به همراه دودختر نازشان درون پالتو پوست گرانبهایشان میخرامیدند ، نگاهی به بارانی کهنه من انداختند وگفتند ، نه ! متاسفانه شمارا نمیشناسم ، خواستم بگویم شبهای دراز بی عبادت درخانه ما با تنها یک ملافه که دور خودتان می پیچیدید ومنقل را رها نمیکردید  نباید باین زودی از ذهن شما برود شاید ذهنتان فرار است ؟ اما چیزی نگفتم ، دوستم بازویم را کشید وگفت ، بیا برویم تاصبح که تو نشانی بدهی او ترا نخواهد شناخت ، درحال حاضر وضع چنین اقتضا میکند. بلی عزیزم اصرار نکن که من ( خاطره نویسی ) کنم . آنها را میان همان اوراق دفترچه ها امانت میگذارم وسپس بقول مرحوم عبداله الفت آنهارا بسوزانید با پیکرم . همین ، عمر تو همه دوستان ویاران که امروز درکنارم ایستاده اند ، دراز باد.

    امروز باید نگران گران شدن مدرسه ها باشم ونگران مخارج سنگین نوه هایم که بردوش بچه های بیچاره من سنگینی میکند ، گذ شته ها گذشته ونباید آب رفته را نوشید ، روح رامسموم میکند ، زندگی ما زندگی همان ( جنگ رزها ) بود یک تراژدی کمدی که درآخر به یک درام دردناک ختم شد.

    ثریا. اسپانیا/ آپریل 2012

     

  • کوچه ما

    چه دردناک است که انسان خانه خودرا از دست داده باشد ودرمیان شکوه وتجملات تمدنی دیگر پایکوبی کند.

    چه شگت انگیز داستانی که درآن هنگام هنوز دراین کشورها نور آفتاب نمی تابید خورشید چند هزار ساله خانه تو هر صبح طلوع میکرد ، وتو به آن درود میفرستادی ، زمانی که هنوز اینهمه برجها درمیان بیابانهای بی آب وعلف بالا نرفته بود واین قصرها واین ستونهای چدنی وشیشه ای که آرام وموقر درکنار یکدیگر ردیف نبودند تو درکوچه پس کوچه های شهر آرام وآسوده راه میرفتی.

    سالها گذشته ، خاموش نشسته ای ، تو زبان داری حرف بزن بگذار صدای تورا بشنوم ، کتابی که دردست داری بگشای شاید روزی با شاهان به میگساری پرداخته ای ، شاید به دعوت سلطانی تو به عبادتگاهی رفته ای .

    نه ، تو از سکوت خارج نمیشوی وما عجمان دوباره برگشتیم بسوی همان راه مقصود وتنها نام ترا زیب میدانها وخیابانها کرده ایم بی آنکه به درستی ترا بشناسیم .

    دیگر ممکن نیست بتوان نقاب از چهره ها برداشت ورازهای نهانی را هویدا کرد.

    نمیدانی چقدر افسرده ام وچگونه آرزوی نیستی را دارم  ، تابستان به زودی فرا میرسد برای من همچو یک چراغ خاموش وبی نور است .

    آخ ، ای خاطرات دیرین ، مرا رها کنید امروز بهار کلاغها را درآسمان به پرواز درآورده ودیگر از خورشید ما نوری نمی تابد

    سالهاست که فراموش کرده ام اولین گلهای شگفته بهار چه رنگی دارند وچه بویی ، سالهاست که فراموش کرده ام ، آلوچه ها درکدام درخت رشد میکنند .

    حال درکنار زندگی » خوان ها وسینوراها « بازماندگان قدرت نشسته وبرای آنها دل میسوزانم.

                                                         ثریا

  • پوزش

    پادشاه اسپانیا از ملت خود معذرت خواست ، وگفت :

    کار اشتباهی بود ویگر تکرار نخواهد شد ، ملت هم اورا بخشید ، سالهاست که این کشور دچار تنش وسرگرم مبارزه است ، مبارزه با جدایی طلبان باسک ، مبارزه با قاچاقچیان ، مبارزه با مافیای قدیم وجدید …..تنها نکته مهم این است که این ملت سر زمین خودرا دوست میدارد وذره ای ازخاک آنرا به دیگری نمیفروشد ،درحال حاضر کلیسا نیز قدرت خودرا از دست داده است با آنکه روزانه سعی میکند ار طریق تلویزیونها ور ادیو ورسانه های دیگر هر روز مردم را به عبادت دعوت نماید اما تنها پیر زنان وپیرمردان واز کار افتادگان وستمدیدگانند که رو بسوی این کعبه بی معجزه میاورند .

    چهره بیمار وغمگین پادشاه مرا بیاد مردی دیگری انداخت که او هم روزی از مردم وملت خود پوزش خواست ، اما ملت اورا نبخشید وروبسوی کعبه وکربلا کرد ودچار هیجان وبی قراری با مشتهای آهنین رفت بسوی بهار آزادی که ……خوب ! در زمستان سرد یخبندان وتاریک درماند وملتی از هم پاشیده شد …..حال بغرمایید شام !

    بلی بهترین سرگرمی شکم است وزیر شکم، بفرمایید شام !

    ثریا/ ساکن اسپانیا. پنجشنبه /نوزدهم آپریل 012

  • شکار فیل

    بقول معروف ، هرچه بگنند نمکش میزنند، وای به وقتی که بگندد نمک.

    من درانتظار ظهور یک ناپلئون جدید هستم تا بتواند این کشورهای درهم ریخته را بهم بدوزد وشاید یک قاره جدید اروپا بوجود آید بی آنکه قهرمان ما درخیال جمع آوری تاج ها باشد.

    بیشتر مالیاتهای مردم بیچاره خرج قر وفر پرنسس ها وشب نشینهای آنچنانی آنها وبازی های پشت پرده میباشد.

    دوران عروسک بازی رو به اتمام است پر نس ها وپرنسس ها در لابلای کتابهای قصه باید فراموش شوند.

    من در عمل از شکار بیزارم چه شکار رویاه مکار باشد وچه فیل بی زیان که درمیان حیوانات به بچه و فامیلش سخت دلبسته است دراین فکرم اگر روزی حیوانات بجای ما بنشینند وبه شکار ما برخیزند  آنگاه عکس العمل ها چه خواهد بود ؟

    درمیان قصرها ودربار های قدیمی وجدید بسیاری اتفاقات میافتد که قانون جلوی انتشار آنهارا میگیرد وهرگاه لازم شد ومنافعی درکار نباشد آنگاه دربار تبدیل به یک جمهوری درهم برهم ویک جنگل میشود گاهی هم مانند کشورهای بدبختی مانند سوریه ولیبی وسایرین ریاست جمهوری مشروطه میشود ، بهر روی مردم نقشی درتعیین سرنوشت خود ندارند ، مردم را هنگامی به میدان میخوانند که باید انتخاباتی صورت بگیرد آنهم انتخابات از پیش تعیین شده !ومردم فقط به تماشای سیرک میروند .

    حال دراین فکرم اگر پادشاه سابق ایران به شکار فیل میرفت دنیا درمقابل او چگونه می ایستاد؟ او حتی تفنگ را هم دوست نداشت تنها سرگرمی او اسکی وموتور سواری بود .

    خوب ، خلایق هرچه لایق !

  • اعترافات /2

    من بیشتر  عمر خودرا صرف کار  وتامین معاش کردم واین ارث بزرگ را  امروز به فرزندانم نیز داده ام ! چون میل نداشتم از بندگان درگاه شیطان باشم آنها نیز به دنبال من روان شدند بی آنکه خودرا تسلیم ناپاکی ها بکنند ، درحالیکه با یک اشاره شیطان میتوانستند به بالاترین برج دنیا بروند اما ترجیح دادند که روی زمین با پاهای خود راه بروند وبا گام های خود راه دشوار زندگی را بپیمایند از رفتن بمیان ( سوسایتی ) ودربین آنها چرخیدن حال تهوع بمن دست میدهد گویی وارد یک خانه مقوایی شده ام که با یک ریزش باران همه رنگ وروغن ها روی آب روان میشوند.

    امروز به دنبال کمی سلامتی دریک هوای خوب هستم که متاسفانه محال است شیطان رجیم همه جارا با نفس وباد شکم خو پر کرده است درگذشته یک روحیه ادبی داشتم وخیلی دلم میخواست نویسنده یا روزنامه نگار شوم ویا حد اقل یک آرشیتکت ! گویا برای سرم کمی زیاد بود وهیچکدام از آنها نشدم تنها یک نقشه کش ساده که  توانستم یکسال ازاین هنر پر بار!! استفاده کنم .

    نمیدانم زیبا بودم یا نه ، عده ای مرا زیبا میپنداشتند وعده ای بانمکم میخواندند ! قدم کمی کوتاه است وهمیشه مجبورم با کفش پاشنه بلند راه بروم وموهایم را بالای سرم ببندم تا بلند قد بنظر بیایم ! با اینهمه آنچنان بخود مغرور بوده وهستم وچنان متکی بخودم که هیچکس نتوانست با متلکهای آبدارش مرا از پای بیاندازد. کمی زخمی میشدم اما دوباره با کمی مرهم داخلی  حالم سر جا میامد.

    دوستان دولتمندی داشتم اما هیچگاه به دولت وثروت آنها اعتنایی نمیکردم رویهمرفته کمتر به آدمهای شهری شباهت دا شته ودارم واز این بابت نه تنها نگران نیستم بلکه افتخار هم میکنم چون از سینه یک زن روستایی شیر خورده ام دایه ام یک زن روستایی بود  بمجردی که پای به عرضه وجود گذاشتم خانه را غرق تاریکی کردم وشبانه مرا به دست دایه سپردند تا به ده ببرد وشیر بدهد وهمانجا مرا قنداق کند ماهی یکبار هم مرا برای تماشای عموم به شهر میبرد بنا براین آن خوی وخصلت وسادگی روستایی آنهم روستاییان قدیم درمن به ودیعه گذاشته شده است واز این بابت هم هیچ نگران نیستم اینهارا مینویسم تا خواننده عزیز را کمی با روحیه واحوال خود آشنا سازم کمتر حسرت چیزی را خورده ام چون در گذشته زندگی خوبی داشتم سیر و سر سفره پر بار مادر بودم همه چیز ما در خانه درست میشد ومادر هرگاه میخواست کسی را تحقیر کند  میگفت : ولش کن ، او گر سنه ونان بازاری خورده است وجالب آنکه در باره همسر من هم همین کلام را برزبان آورد آنروز فریاد من به آسمان برخاست وگفتم :

    حال که دارم میروم تا خوشبختی را درآغوش بکشم تو برایم رزجز میخوانی ؟! او کمی مکث کرد ودرجوابم گفت :

    او تنها درلیاس شکل آدم را دارد ، او خالی وتهی است ، گفتم ، مگر تو لخت اورا دیده ای؟ آه که چقدر نادان بودم .

    سپس با پرخاش باو گفتم ، تو خودت هیچگاه نتوانستی خوشبختی را به دست بیاوری تنها همه اموالت را بباد دادی وحال درخانه من نشسته ومرا سر زنش میکنی ، ( برای این حرف هیچگاه خودم را نمی بخشم ) او زن بزرگی بود زنی قابل وصاحب املاک بی شمارکه همه را بباد داد .( داستان او مفصل است ) .روانش شاد

    ثریای خام که هیچگاه پخته نشد !حتی عشق هم اورا نپخت !!!!

  • اعترافات من

      اعترافات من  ، مانند اعترافات ژان ژاک روسو نیستند وگمان هم نکنم که مانند او شهرتی به دست بیاورند .

    اعترافات من مبارزه دوروح ، دوانسان ، یکی شرور وناپاک ودیگری مانند آب زلال کوهستانها سر شار از عشق رسیدن به دریا وپاک وصافی است .

    اعترافات من مبارزه شخصی من با زندگی سر تا سررنج آورم میباشد او توانست مردم را بفریبد ،  او وسر سلسه او که پدرش یک بزاز بود واو که آخرین  آنها بودخوب از زندگیش لذت ببرد وآنچه را که مورد علاقه اش بود به دست  اورد، قمار باز قهاری بود ودست طرف را بلا فاصله میخواند ، بازیگر ماهری بود ومن ساده دل یا به روایتی احمق .

    هر دو دریک محل ویک موسسه کار میکردیم ، حقوق او دوهزار تومان بود ! وحقوق من یکهزار تومان ، او توانست با کمک پدرخوانده هایش بی آنکه سواد چندانی داشته باشد ، به مقام مدیر کلی برسد ومن در همان شغل ریاست دفترم باقی ماندم تا روزی که با او ازدواج کردم .

    من از ازدواج قبلی خود پسری داشتم که دنیارا درمیان بازوان او میدیدم همسرم یا به عبارتی پدر فرزندم سیاسی وسخت به اعتقادات بی اساس خود چسپیده بود درحالیکه من هنوز با اکراه وشرم از زیر چادر خود بیرون میامدم ، او هم قبلا با یک زن خارجی ازدواج کرده وپس از آنکه اورا به مرز دیوانگی رساند رهایش کرد، هردو از یک تجربه تلخ بیرون آمده بودیم ومن دراین گمان بودم که میتوانیم درکنار هم خوشبخت باشیم !

    کمتر کسی اورا دوست میداشت ویا با او دوستی ایجاد میکرد تنها نجار وبنا وکارگران زیر دست او دوستانش بودند از بالاتر ها میترسید وبرای آنکه حقیر جلوه نکند با  نوشیدن مشروب زیاد یک قدرت کاذب پیدا میکرد وهمه را به بباد  بدگویی وفحاشی میگرفت وآنهارا تحقیر میکرد ، از نویسندگان ، شعرا وهنرمندان وکسانیکه کمی شعور  درسر شان میچرخید بیزار بود همیشه چرندیات او گرد ( ته دیگ ) حاچ آقایش میگشت وکادیلاک پدرش وباج دادن او به یک ملای اهل قم !خانواده اش سخت مومن وپایبند اصول اخلاقی خود بودند وتنها این یکی از میان آنها نا بکار درآمد.

    من نمیدانم چگونه عاشق او شد م واورا برای همسری خود انتخاب کردم درحالیکه سال بعد سخت از کار خودم پشیمان شده بودم ، اما چاره ی نداشتم ، کارم را ازدست داده بودم وبچه ای در راه داشتم  .

    من تنها نان آور خانه بودم با بچه ام ومادرم ویک پر ستاربریده ازتمام فامیل مادری وپدری ، همه آنها درشهرستان زندگی میکردند وعقاید خودراداشتند من نمیدانم چه اصراری داشتم که درپایتخت بمانم او از شهرستان غرب آمده بود ومن از شهرستانی درجنوب ودرحاشیه کویر، مانند همان خاک کویر تشنه ، ساکت ، وپر طاقت وبردبار بودم. واین بردباری من حمل بر حماقتم میشد !.

    این اعترافات تنها بخاطر اعاده حیثت  وآبروی از دست رفته ام میباشد هرچند امروز دیگر کسی نه بفکر آبرو ی خود هست ونه ، بفکر حیثیت ، پول روی همه چیز را میپوشاند وگرد وغبار گذشته را پاک میکند وانسان را سلامت به جامعه تحویل میدهد اما من لازم دیدم که آنهارا بنویسم و نگذارم مانند عقده اودیپ در سینه ام جراحت ایجاد کند، او روح مرا آلوده کرد وخون  پاک مرا نیز به سم آلود دیگر برای همه چیز دیر است ، دیر.

    اسپانیا/ دوهزارو دوازده / ثریا /

  • تکه ، تکه ها

    اگر بخواهم همه آنچه که برمن گذشته بنویسم یک مثنوی خواهد شد واز حوصله بیرون ، بنا براین تکه های دردآور را جداکرده ام .

    خانم دکتر پدرش در گاراژ (غرب ) صاحب دوعدد کامیون بود وحمل ونقل وباربری را انجام میداد ، دبیرستانرا تا سال نهم خوانده وسپس معلم مدرسه شد وبه بچه های کلاس اول درس فارسی میداد با دانشجوی طب آشنا شد وبا آنکه چند سالی از او بزرگتر بود با همه مخالفتها با او عروسی کرد وصاحب سه فرزند شد .

    ایام گذشته شب وروز درکنار ما بودند وبه هنگام شکست خوردنم فرمودند:

    چطور میشود با یک آدم بی خانواده رفت وآمد کرد؟ درحالیکه درهمان زمان با از ما بهتران که شهره بودند وحال آش نذری وحلوای نذری میپختند وسفره ابوالفضل آنهم ( درناف ) کشور کفار رفت وآمد میکردند > با خود گفتم حیف وصد حیف  که مادرجانم عکسهارا از ترس جانش به آتش کشید ( عکسهای میرزا آقاخان کرمانی) وصد حیف که گذشته خودش را منکر شد وترسید که بگوید از یک خانواده زرتشی بلند شده است آنهم آز یک خانواده روشن فکرواهل کلام وکتاب وفرهنگ.

    ———-

    کوکب خانم دراینجا که هنوز ما خانه بزرگی داشتیم بیست وچهار ساعت درخانه ما ولو بود خودش فرزندانش  برادرانش خواهرش وهر کس را که از راه میرسید بخانه ما میاورد تا بگوید ( این دوست من است ) !

    هنگامیکه شکست خوردیم ، کوکب خانتم فرمودند :

    پسرم میگوید اینها بی کس وکارند ، اگر کس وکار داشتند پس چرا بانیجا نمی آیند تا شمارا ببیند ؟ من چطوری به فامیلم بگویم شما دوست منید ؟

    جوش آوردم وگفتم :

    گس وکار من روی زمینهای خود ، درخانه های خود ودر سر زمین خود استوار ایستاده اند ، به فرنگ میروند درس میخوانند وبرمیگردند دوباره درهمان شهر دورافتاده زندگی میکنند ، آنها احتیاجی ندارند به کشورهای سرد ویخ بروند برای گرفتن پول دولتی وخانه وپرده ومبل ، کتاب خاطرات فرید را بازکردم وعکس ( میرزا آقاخان) را باو نشان دادم وگفتم من از این خانواده برخاستم ، خندید کتاب را ازدست من گرفت وگفت : ببینم منهم میتوانم کس وکاری برای خود دراین کتاب پیدا کنم ؟

    باز بیاد سوزاندن عکسهای مادر افتادم.  از خاطرات  اسپانیا

  • شمعون

    امروز برایم ایملی فرستاد  ، آن دوست ، آن عزیز گرامی ، وپرسید :

    چرا نفرت ؟ سعی کن فراموش کنی ، همه را بیرون بریز وخودت را به یکباره راحت کن ، بی تفاوتی بهترین نوع احساس است ،

    یکی از نویسندگان قدیمی نوشته بود :

    کسانی مرا دوست داشتند وعده ای از من بیزار بودند ، آما آن کس بمن رنج فراوان داد ، که نه مرا دوست داشت ونه از من بیزار بود.

    گفتم اما این یکی  خود شیطان مجسم است من با شیطان دریک خانه وزیر یک سقف زندگی میکردم این همان ( شمعون * کیماگر است که روح همه را گرفته تنها به روح من نتوانسته مسلط شود ، چون من روحم درجایی دیگر به گرو رفته است .

    مسئله جدال یک بشر با روح شیطانی وشرورفردی است که در کنار من بعنوان همسرم ایستاده او آنچنان حاکم روح ووحال دیگران است که کسی هیچ شک و.شبهه ی درباره او نمیتواند داشته باشد .

    من خیلی جوان بودم وبی تجربه  ، او خیلی حریف بود درهمه چیز وهمه جا برنده بود او بر من مسلط شده ومرا از هرگونه معاشرتی منع کرده بود ، تار وزیکه خانه جدیمان را ساختیم ظاهرا نقشه ای را که من انتخاب کرده بودم به اجرا نگذاشت آنطور که میل خودش بود آنرا ساخت ،

    زیر زمین بزرگی با حمام ودوش وتوالت در کنار موتورخانه بنا شده بود یک زیر زمین به پهنای نیمی از اطاقهای بالا ، من جلو آنرا با گلهای یاس  ورزهای خوشبو تزیین کردم  با یک حوض کوچکی که دروسط آن فواره  قرار داشت ، او گفت این قسمت برای خانم مادرجان است که از توالت فرنگی خوشش نمیاید ، هنوز کلام او به پایان نرسیده بود وهنوز ما فرشهای خودرا پهن نکرده بودیم که سر وکله چند ازگل پیدا شد برادر ورشکسته اش اثاثیه  خودرا درون زیر زمین گذارد وخودش بهترین اطاقهارا اشغال کرد.

    من حیران وسر گردان هر شب مجبور بودم از عده ی که به دیدن حاج آقا میایند پذیرایی کنم وگاهی هفته ها درخانه میماندند سیل برادران وخواهران وبچه ها ودامادها ونوه ونتیجه ها سرازیرو خانه تبدیل به یک مسافرخانه بی دروپیکر شد ، او خوشحال از اینکه میتواند ادای خان تموچین را دربیاورد واطرافیان گرسنه اش را سیر کند .

    مادر  جان به کنج اطاقی خزید که روی موتور خانه جای داشت !

    قسمتهای بعدی : تکه تکه تند.

    ثریا

  • عشق ورزیدن

    اگر کسی به چیزی و کسی معتقد نباشد وچیزی نداند با عشق هم بیگانه است

    میگویند فاصله عشق با نفرت تنها بانداره یک موی است .

    وکسی که از او هیچ کاری ساخته نیست چیزی هم نمیفهمد واو که چیزی نمی فهمد انسانی بی ارزش ونادان است برعکس آنکه عشق بورزد ودوست داشته باشد به هرچیزی خیره میشود  وبیشتر دوست خواهد داشت ودانش او بزرگتر است چرا که همه را دوست میدارد هرکسی که گمان کند میوه ها در یک فصل میرسند وهمه با هم غرابت دارند بیهوده می اندیشد هیچگاه گلابی از سیب چیری نمیداند اما همیشه درون ظرف میوه خوری درکنار یکدیگرند.

    من هیچگاه تنفررا نمی شناختم همیشه دوست داشتم امروز نفرت در خونم ریشه دوانده وخون مرا آلوده ساخته است ، نفرت از یک زن ونفرت از مردیکه از تصادف روزگا هر دو از یک شهرستان بلند شده بود ند وامروز هیچکدام دراین دنیا نیستند آنها عشق را نمی شناختند جیفه دنیوی برایشان ارزش بیشتری داشت وبه حقوق  همه تجاوز میکردند وتهمت وافترا ووصله های ناجوری به پیکر وروح همه میدوختند.

    یکی همیشه درخواب بود وبه هیچ وجه از دنیای خارج تصوری نداشت ودیگری چنان در خود فریفتهگی فرورفته بود که دنیارا تنها از چشم کور خودش میدید هر دوی آنها تصوری غیر قابل درک از دنیا واطرافشان داشتند.

    امروز صبح اولین چیزی که بخاطرم رسید این بود که روزتولد او نزدیک است ، آه ، حالم بهم خورد ودچار تهوع شدم کوشش من برای جدایی از اینهمه نفرت بجایی نرسید قدرت بخشش از من سلب شده وکمتر کسی میتواند به شدت آن بیاندیشد  کاری هم از دست  کسی ساخته نیست هردوی آنها درویرانی سرنوشت من دست داشتند با سر فرازی تمام هم خودرا میفروختند .

    ز تند باد حوادث ، نمیتوان دید / دراین چمن گلی بوده است یا سمنی

    وهم اینانند که دانسته یا ندانسته تاریخ ملتی را مینویسند ویا ملتی را به آتش وخون میکشند ونابود میسازند.

  • آیه های تاریک

    همه هستی من ، یک صندلی با روکش پاره است

    که خودم را درآن تکرار میکنم ، گاه به گریه ها ،گاه به خستگی ها

    وگاه فکر رفتن به ابدیت

    من دراین صندلی آه دمیدم ، آه وفریاد کشیدم ، فریاد

    دم به دم

    من پایه های آنرا بنه زمین موزاییکی بدون فرش پیوند داده ام

    زندگی شاید یک دروازه بزرگ باشد که هر روز

    مردان وزنانی با هیبت های گوناگون  وپوزه های بد هیبت خود

    از آن میگذرند

    زندگی شاید طنابی باشد که من لباسهای فرسوده ام را

    روی آن به دست آفتاب میسپارم

    زندگی شاید همان قهوه تلخی است که من هرروز

    به زور آنرا فرو میدهم به همراه قرص های رنگا رنگ

    که گه گاه مرا گیج میکنند

    زندگی شاید رهگذری باشد که سر راهت  می ایستد

    وکلاه از سر تو بر میدارد

    زندگی شاید آن لحظه مسدودی باشد که تو

    در تفاله های فنجان چای خیره میشوی

    زندگی هیچگاه با ادراک ماه ودریافت ظلمت آمیخته نشد

    همیشه تار یکی بود ، تاریکی

    دراطاقی که از تنهایی من کوچکتر است

    ودل من که باندازه همه جهان است

    به هیچ بهانه ای نمیتواند آرام بماند

    گلها در باغچه خانه مرده اند

    وآن نهالی که روزی دیگری درخانه بزرگ ما کاشت

    دیگر وجود ندارد

    آه …سهم من این است ، سهم من این است

    ایستادن درکنار ملتی که با ناشنناش کردن وترید آبگوشت

    وسیراب وشیردان ودل جگر وعرق سگی میزیست

    وخودرا به هیچ فروخت

    دیگر د ستی نمانده که درباغچه کاشته شود

    وهیچ دستی دیگر سبز نخواهد شد ، تنها یک دروغ بزرگ بود

    سفر ما دیگر حجمی ندارد وخط زمان به آخر رسید

    حجمی که هیچ تصویری در آن باقی نماند

    آیینه ها همه شکستند ودیگر کسی نتوانست

    چهره اش را درآیینه تماشا کند

    وبدین سان است که کسی میمیرد ،دیگری میماند

    صیادان بزرگ در اقیانوسها ، کوسه هارا شکار میکنند

    ومن ، با ماهیان کوچک فراری خود دلخوشم

                 ثریا/ اسپانیا/ جمعه 13 آپریل

     

  • باز آی

    چه مستی است ندانم که رو بما آورد//که بود ساقی واین باده ازکجا آورد؟

    ————–

    آه ، پرودگارا مرا تنها با صلح وصفا آشتی بده بگذار محبت بورزم درجاییکه همه با یکدیگر دشمنی میکنند.

    بگذار بدی هارا ببخشم درجاییکه مردم به هم آزار میرسانند.

    بگذار حقیقت را بگویم درجاییکه خطا ودروغ حکم میراند.

    بگذار ایمانم را زنده نگاه دارم ، جاییکه شک وشبهه زور میاورد

    میخواهعم امیدوار  باشم درجاییکه نا امید یها به من فشار میاورند

    هر صبح درپرتو روشن شمع زندگی را روشن تر میکنم د رجاییکه تاریکی حکمفرماست.

    میخواهم همه جا شادی بیاورم درجاییکه غم واندوه لانه کرده است.

    میل ندارم دیگران مرا واحوال مرا بفهمند ، میل دارم واقعا دیگران را بفهمم تا بتوانم آنهارا دوست بدارم.

    من خود را فراموش میکنم درجاییکه عشق غالب میشود

    وهمه را می بخشم.

    ——-

    با آ ، باز آ هر آنچه هستی باز آ /گر کافر وگبر وبت پرستی با زآ

    این درگه ما ، درگه نومیدی نیست/ صدبار اگر توبه شکستی باز آ

        اشعار : حافظ . شمس تبریزی

  • کوکب خانم

    صبح زود بود که صدای زنگ تلفن مرا ازخواب بیدار کرد ،

    آلو ، بعله ، شمایید کوکب خانم ، چی شده ، اینوقت صبح ؟ خدای ناکرده اتفاقی افتاده؟ .

    نه ، نه ، میخواستم بگم که  عباس پسر وسطی ام وکیل شد والان چهل تا وکیل زیر دستش کار میکنند ؟! گفتم عجب ! باین سرعت؟ کجا رفت درس خواند سر پیری ومعره که گیری ؟ گفت :

    اول رفت مادرید  ، بعد هم رفت انگلستان ، از آنجا ورقه !!! وکالتش را گرفت !

    پرسیدم زن وبچه اش چی ؟ آنهارا هم برد ؟ گفت ، نه خودش تنها رفت

    چه دنیای عجیبی ، یک روزه مردک رفت وکیل شد، آن یکی هم که ارباب کل دنیاست ، سومی هم تا وارد اطاق عمل نشود هیچکس جراحی را شروع نمیکند ، چه خوشبخت است این زن !!!

    دهن دره ی کردم وگفتم خوب ؛ بعد ؟ گفت هیچی فخری هم رفته ایران زمین بفروشد ؟ باز زمین ؟ خدایا، سی ودوسال است که این زن میرود ایران زمین میفروشد آپارتمان میفروشد وهنوز هشت آنها گرو نه میباشد ، اگر همه ایران ر ا هم میخواست تکه تکه بفروشد تابحال دیگر چیزی باقی نمانده بود .

    هیچ نگفتم سرم داشت میترکید ،

    پر سید پسرت واسط خونه نخرید ؟ عجب  ، بابا اول میباس برات یه خونه میخرید ، آخ د وباره قیاس شروع شد ، دوباره سر زنشها شروع شد ، پسر بدبخت من بتواند خرج اعیال وبچه هایش را بدهد کلی هنر کرده من خونه میخوام چکار کنم ؟

    او مرتب حرف میزد ومن درذهن خود مجسم میکردم پسرش که حالا در یکی از شهرهای دور افتاده در یک بیمارستان کار گرفته ، باید با اجازه او اطاق عمل باز شود وبا اجازه او بیمار عمل شود ،

    » تا مظفر به اطاق عمل نرود هیچ دکتری مریض را عمل نمیکند « ومن فکر میکردم بیمار بدبخت  باید ساعتها روی تخت دراز بکشد واطرافش را پرستاران ودکترها ومتخصصان بگیرند وبانتظار مظفر باشند تا او اجازه عمل بدهد اگر مریض هم مرد فدای سر همه !

    بعد گفت ، میدونی ، از آمریکا ، اروپا  وهمه دنیا آمده اند تا مظفررا باخود ببرند ورییس بیمارستان کنند حتی پرفسور »سین« هم آمد اینجا التماس میکرد بیا بامن به آلمان برویم پسرم گفت :

    نه الا بلا من مادرم  را تنها نمیگذارم تا با شما بیایم. ؟!

    خسته وکوفته از اینهمه چر ند گویی دوباره گفت میدانی شوهر دوستم درامریکا سرطان پروستات گرفته ، بیچاره حالش خیلی خراب بود من روزی پنج بار برایش ( امن یجیب میخواندم ) وبه طرف امریکا فوت میکردم الحمداله حالش خیلی بهتر شده !!

    دیگر جوش آورده بودم ، گفتم بنا براین باید همه بیمارستانها ودکترها ومتخصصین دردکان خودرا ببندند وبه معجزه دعای شما روی بیاورند گفت :

    مادر اعتقاد خوب چیزی است  باید آدم اعتقاد  داشته باشد !!

    به چی ؟ وبه کی ؟ به اینکه خداوند متعال مرا تنبیه کرده و.درجهنم نشانده درکنار این فرشتگان بی پر وبال وچرندیات آنها .

    حال از خستگی وبیخوابی دارم بیچاره میشوم و زیر لب میگویم :

    اگر روزی صدبار هلاک شوی بهتر است که دربند این خلایق گرفتار شوی درمیان مردمی که به عاریتها مینازند وحال معنای جهنم را دانستم ، درکنج این خراب آباد با این خلق بی شعور واین طرز فکر ، آخ ، به کجا میخواهیم برسیم ؟ به نا کجا آباد.

    آه …خوش عالمی است نیستی ، هرکجا بایستی کس نگوید که کیستی

    ثریا/ خسته ، نخوایده  ویادداشتهای روزانه اش که به مفت گرانند !!شب جمعه، ساعت هشت صبح .

     

  • از دفتر روزانه

     چند روز پیش از یک مغازه نیمه عربی ، نیمه ایرانی ؛ نیمه اسپانیایی نیمه کردستانی ، نیمه نمیدانم ترکستانی ، یک قوطی سبزی قورمه سبزی آماده سرخ شده خریدم تا برای طفلان مسلم قورمه سبزی درست کنم ، هرچه باشد هنوز بو وطعم خورشهای  مادر بزرگشان در عمق گلویشان جای دارد ،

    آخ ، چه افاده ای، خانم فروشنده خیال میکرد دارم مجانی جنس میخرم وای چه دماغی بالا گرفته بود ، خوب هر چه باشد ما از خودشان نیستیم ! یک بسته چای ویک شیشه ترشی ، بیست یورو تقدیم داشتم وتا کمر خم شدم از اینکه ایشان لطف فرمودند ودستور پختن محتویات قوطی را بمن دادند .

    سبزی خشک شده آش حالا سرخ شده وباکمی روغن درون قوطی جای داشت  ، آنر ا روی گوشت ولوبیای پخته ریختم ، خیر قابلمه پر شد وبالا آمد ، روی قوطی را خواندم ، نوشته بود:

    سبزی قورمه سبزی سرخ شده ! محتوی ، جعفری ، تره، گشنیز!! شیوید وشنبلیله ، نمیدانم ازکی تا بحال ما داخل قورمه سبزی شیوید وگشنیز ریخته ایم ؟! حالم بهم خورد حیف گوشتهای لذیذی که با آن مخلوط کرده بودم قابلمه لبریز از خورش شد ؟! گویی زائید ، کمی شنبلیله سرخ کردم به درونش ریختم وکمی چاشنی ، خیر سبزی سبزی آش بود وهمان فر هنگ پر بار ایرانی که » گنجشک را رنگ میکنند وجای قناری میفروشند ، از همه بدتر قیافه خانوم فروشنده با آن فیس وافاده اش داشت مرا میکشت ، ایکاش حداقل خوشگل بود نه مانند دده مطبخی های قدیمی با پک وپز  ودندانهای بزرگ که آماده بودند ترا تکه تکه کنند.

    متاسفانه در سر زمین ما هیچگاه آزادی به مفهموم واقعی خودوجود

      نداشته  وهیچگاه هم معنای آنرا نفهمیده ایم از آنجاییکه در تمام طول تاریح زیر پای مردان واربابان مستبد بوده ایم ودر همه عمر اقوام مختلفی بما حمله ور شده اند ملت ما ظالم وظالم پرور وریا کار ودو رو بار آمده وشکل گرفته است .

    را بطه من با همه ایرانیان قطع شده است کاری به هم نداریم مهربانی را من درمیان این سر زمین یافتم با آنکه میهمان ناخوانده هستم اما هربار درخیابان آغوشی به رویم باز میشود وبوسه ها رد وبدل میگردد از داروساز قدیمی تا قصاب جدید از گلفروش محله تا سبزی فروش وچند دوستی که کمی سنشان بالاتر است ودر کلاس بالایی رشد یافته اندوبزرگ شده اند حتی کشیش محل هم آغوشش برویم باز میشود من تا امروز هیچ ایرانی وهم وطنی را ندیدم که بدینگونه وبی هیچ تصور خاصی ونظری برویم آغوش باز کند .

    همه از هم میترسند فرار میکنند من خوشبختانه به غیرا زچند کتاب وچند نوار ومقداری صفحه موسیقی چیزی از ایران بار نکردم وبا خودم نیاوردم هیچ توشه ای به همراهم نبود تا امروز روی آنها بنشینم وآنهارا ارث مادر بزرگ و.پدر بزرگم بدانم !؟…..

    این خوی وخصلت واقعی ماست  هرصبح یک ماسک دیگر روی چهره خود  میگذاریم..و خلایق هرچه لایق

    ثریا/ اسپانیا/ یادداشتهای روزانه / چها شنبه

  • دوستی ما !

    دوستی های این دوره زمانه خیلی بامزه است ، دوستی هایی که برمبنای منافع بنا شده اند ، بخصوص که اگر تازه وارد باشند وترا از قدیم نمی شناختند ،

    دوستی امریکایی دارم که مادر شوهر دخترم هم میباشد ، ما سالهای  سال هر پانزده روز یکبار با هم ناهار میخوردیم ، خوب کمی شماره  شناسنامه هایمان رقمش بیشتر شد او زیر تیغ جراحی رفت منهم لنگان لنگان خرک خودم ویا خودم را میکشاندم اما هیمشه با او درتماس بودم واز حالش خبر میگرفتم . ناگهان رابطه قطع شد خوب باز گذاشتم تقصیر شماره های شناسنامه وفراموشی ذهن .

    هفته پیش برایم پیغام فرستاد ه بود که چرا جواب ایمیلهای اورا نمیدهم  وچرا وچرا وچرا ؟ هر چه به پیر وپیغمبر قسم خوردیم بابا ما هیچ ایمیلی از ایشان د ریافت نداشته ایم ، کسی باورنکرد حتی آنهایی را که بخیال خود برای من میفرستاد هنوز در  جعبه خود داشت ونشان دخترم داد ، دختر ک هم مرا سرزنش کرد که چرا جواب اورا نداده ام بخصوص او که اینمیلها را که عبارت بوده از کارت تولد / کارت کریسمس/ کارت عید پاک وکارت کارت وکارت به دخترم گفتم تو ،راست میگویی او همه اینهارا فرستاده تنها یادش رفته دکمه » سنت« را بزند تا اییمل او به دست من برسد گذشته از آن اگر واقعا اینطور بود تلفن که داشت موبایل هم داشت میتوانست زنگ بزند وبپرسد.

    با خودم گفتم اگر جنگ جهانی سوم وجنگ اتمی هم شروع شود با تقصیر من است .

    با یک دوست قدیمی وهمکار خیلی قدیمی پس از ما هها قرار گذاشتیم برویم قهوه ای بنوشیم ، از راه رسید شل ووارفته بی حال با یک گرم کن سبز ودمپایی ؟!

    آخ…حوصله ندارم ، خسته ام ، اینجا همه چیز بو میدهد> اینجا کجاست ما آمده ایم ؟ وای ، داد ، بیداد ، ناگهان رو کرد بمن وگفت :

    پیشانیت را بوتاکس زدی ؟ گفتم من؟ نه من اگر پولم از پارو هم بالا رود محال است صورتم را به دست جراحان زیبایی بدهم میخواهم وقتی که در آیینه نگاه میکنم خودم را ببینم ، نه دیگری را ، گفت نه تو راست نمیگویی ، صورتت هم صاف شده این پستانهارا از کجا آوردی تو که پستان نداشتی ؟

    ای داد وبیداد کار دارد بالا میگیرد حال من وسط خیابان چگونه میتوانم بلوزم را بالا بزنم وبگویم بخدا ما ل خود م هستند ومن همیشه آنهارا داشته ام چهار بچه هم با آنها شیر داده ام خوب ، از اقبال بلندم هنوز خوب مانده اند ، خیر ، مانند یک دشمن خونی مرا ورانداز میکرد اورا  به یک کافه تریا بردم قهوه ای سفار ش دادیم به گارسن میگوید :

    نو ، نو، من آی دون لیک اسپانیا شیرینی ، گارسن نگاهی بمن انداخت ، گفتم ایشان شیرینی دوست ندارند برایشان یک آبجو بیاورید.

    خسته وکوفته با پاها های دردناک دو اتوبوس گرفتم وبخانه آمدم وبقول نازنینی یک من رفتم صد من برگشتم .

    ثریا. اسپانیا/ یادداشتهای روزانه / سه شنبه

  • آدم بی سر

    نمیدانم که درست میدیدم یا نه ؟ سرم روی تنه ام نبود ؟ واقعا ، سرم نبود ، سرم از تنم جدا شده وگم شده بود !

    سرم تو آسمان درکنار مهتاب شب چهارده ودرکنار ابرهای پراکنده  وصورتی بیگناه در میان مهتاب جای داشت .

    بدون سر از همه خیابانها رد شدم همه جا سیاه وتاریک بود نه چراغی نه روشنایی ، تنها شعله شمع بود که درمیان کاغذ رنگی ها می سوخت وسر من آن بالا بالا ها داشت به زمین مینگریست.

    مهتاب صاف وراست میدرخشید وهمه جارا نشان میداد حتی گورستانهارا وچشمان من در سر بی پیکرم داشت از گنگره ها وبلندی ها و گنبد ها وپشت بامهای بلند وکوتاه ؛ ساختمانهای ریز ودرست کوتا ه ودراز وآوازخوانان دسته کر  ودعای پیر مردی که صدایش حتی از میکروفون هم به سختی شنیده میشد، دیدار میکرد  ، آه سرم کو ، سرم کجا رفته ؟ میدانستم درشبهای مهتابی خیلی انقلابات درونی در بدن انسان ایجاد میشود مثلا همه میل دارند که دوست بدارند وغیره…. اما هیچگاه گمان نمیکردم سری بی تن در آسمان بنشیند ؟!

    تنه بدون سرم را کشیدم روی بالکن وبه تماشای خیل عزا داران نشستم که با طبقی از تور ومخمل وطلا ونقره وگل وشمع وشمعدانهای سنگین روی سر طبق کشها آهسته آهسته به جلو میامد گاهی طبق کشها مکثی میکردند دستی شیشه  های آبجو را به زیر پرده  میبرد آنها بسرعت آنرا مینوشیدند دوباره به حرکت در میامدند.

    بیچاره سر بی تن من داشت براینهمه حماقت در آسمان میگریست وپیکر  بی سرم لرزان خودش را بسوی اطاق کشاند وروی مبل نشست

    آه بیاد آنروزها افتادم  آن روزهایی که باچند  آدم حسابی قلم به دست وکتابخوان دمخور بودیم وشعر میخواندیم مینوشتیم به موسیقی گوش میدادیم وابدا صدای طبل وشیپوری بگوشمان نیمخورد اگر هم بود دران دوردستها بود عده ی  میل داشتند برای مردی که نمیشناختند واز تبار دیگری بود تو ی سرشان بزنند وگریه کنند والبته بی اجر هم نمی ماندند ،

    حال در این سوی دنیای متمدن بازهم طبل وشیپور وبوق وسرنا تابوت وعماری زنان ومردان سیاه پوش ونقاب بر صورت  زیر یک طبق بزرگ را که باندازه یک خانه میباشد  ، میکشند وبجای گر یه عرق میخورند وآبجو مینوشند بعد هم عشق است

    تنها پیر زنان اشک میر یختند آنهم برای جوانی از دست رفته خود

    شکر خدا که تمام شد ، واو دوباره به دنیا برگشت ؟! وما منتظر عدالت واقعی وصلح واقعی وهمه چیز واقعی او هستیم شاید دوباره مردم گرسنه سیر شوند ومر دم سیر بفکر گرسنگان بیفتند زندانها خالی شوند وآزادی بیان درهمه جای دنیا  یکسان شودو..سرمنهم روی تنه ام جای گرفت .

    بقول معروف ، تاخر دردنیا هست مفلس در نمی ماند. آ… مین

    ثریا/ از یادداشتهای روزانه

  • چرا فریاد بی حاصل کنم ؟

    می گریزم از تو ، در بیراهه های راه/ تا ببینم دشتها را درغبار راه

    تا بشویم تن به آب چشمه های دور/ تابلغزم درنشیب بادهای نور

    » فروغ فرخ زاد «

    او در عاشقانه ها زیست وخودرا بسوی طبیعت کشاند ، بوی عشق و

    آن حس زنانگی دراو همیشه زنده بود ازآن گونه آدمهایی بودکه

    همیشه خوب را خوب میدید وبدرا نیز خوب میپنداشت !

    هیچ گاه از عشق پشیمان نشد

    عشق به او انرژی وروح میداد تنها یکبارآخرین باری بود که بریک

    » در شکسته کوفت «  همه چیز را پذیرفت ، تحمل کرد وبراین

    باور بود که عشق روزی معجزه خواهد کرد ؟! او به عشق و

    به روشنی عشق مومن بود وایمان کامل داشت

    معصومیتش را حفظ کرده بود اما .. بی خبر ازدنیای اطراف و

    همه نامردمی ها ونامردیها ، ناگهان آز آسمان دریک چاه عمیق سقوط

    کرد درانتهای چاه احساس کرد که زیاد از حد یک انسان رنج برده

    ودشواری هایی که برای یک زن بسیار زیاد بود .

    او نمیدانست که درچه ابتذال اندیشه هایی راه میرود گامهایش محکم

    بودند در عین حال احساس میکرد در یک بیابان وسیع وبی آب

    وعلف ایستاده است وفریاد میکشد بی آنکه کسی صدای اورا بشنود .

    ثریا/ اسپانیا/ از یادداشتهای روزانه

     

  • مرثیه مادر بزرگ

    آنها نمیدانند ، نه آنها هرگز نخواهند فهمید خانه مادر بزرگ درگذشته

    برا ی بچه ها  چه جای امن وروشنی بوده است ، آنها هیچگاه به

    مفهوم این راز پی نخواهند برد

       آه ، خانه مادر بزرگ ، با آن کلوچه های خوشمزه آن

    کیک های مربایی وآن قوطی های خوشبوی شکلات که مادر بزرگ

    هفته ها آنها را پنهان میکند تا به این چند اسپرم نر بدهد!

    آنها از دولتی سر  کارخانه داران مواد غذایی واسباب بازی هایی که

    هر ثانیه تولید میشود صاحب چیز های تازه ای شده اندبا اینهمه

      هنوز هم با داشتن دنیایی از آشغال دچار خستگی روحی میشوند

    وحوصله شان سر میرود!

    پسرهفت ساله آی پد گالکسی دارد وهنوز حوصله اش سر میرود

    دنبال چیز دیگری است ، دختر چهارده ساله اطاقش  از آلبوم

    سی دی ها وفیلم ها ولپ تاپ وآی فون وآی پد  تلویزیون دستگاه

    موزیک  پر شده، بازهم حوصله اش سر  میرود وبقول خودش (برد)

    شده است ؟!

    هیچکدام نمیدانند سر زمین مادری ویا پدریشان در کدام گوشه جهان

    قرار دارد ، اما آمریکارا خوب می شناسند وشهر والت دیزنی

    برایشان کعبه آمال است .

    دیگری خرسهای قطبی وشهرهای یخ زده وبرفهای ( ایرتسکوک)

    را بهتر دوست دارد ، درخت کریسمس با بادبا دکهای پلاستیکی

    وگو های شیشه ای وکاغذ رنگی معنا ومفهوم بهتری دارد پاپا

    نوئل وسنت نیکلاس همه رویا وآروزهای آنهاست تا هفت سین

    پدر ومادرشان ؟ کاتولیک تر از پاپ شده اند ؟!

    آنها نمیدانند کوروش ، اردشیر ،  آریو برزن وسورنا

    بابک و….. حافظ ، سعدی ، مولوی ، فردوسی ، چه کسانی

    بوده اند ، آنها تن تن ومیکی ماووس را بیشتر میشناسند .

    نا م هیچکدام از سر زمین مادری یا پدری ریشه نگرفته ، آنکه

    قوی تر بوده نامها را انتخاب کرده است.

    حال باید نشست واسم هارا یاد گرفت ومعنایشان را .

    نه خانه مادر بزرگ هیچ جلوه ای ندارد پار ک جلوی خانه با

    یک بسته چیپس چند عدد سوسیس وچند هامبر گر لذت دیگری

    دارد ، کلوچه های مادر بزرگ ارزانی خودش باد.

    آنها موهای سپید مادر بزرگ ر ا نیز دوست ندارند پیکر بلورین

    مادر وموهای بور پدر  روی همه زندگی آنها سایه انداخته است

    آه مادر بزرگ ، چرا پوستش تیره تراز ماست ؟ پاپا چشمانش آبی

    است وماما ، پوستش سفید وموهایش بور است .

    حال چه باید کرد ؟ باید نشست برای این چند اسپرم بیگانه گریست ؟

    نه ! هیچوقت ، زندگیشان ارزانی خودشان باد .شاید اگر پدر بزرگ

    بود خانه مادر بزرگ برایشان ابهتی پیدا میکرد ؟!!!

    مادر بزرک خیال میکند که از ازل واول هیچ نداشته است . این بهتر

    است .شکلاتها را میخورد ، کیکهای خوشمزه اش را بخانه سالمندان

    میفرستد ودرانتظار هیچ کس نخواهد بود/

    مادر بزرگ به تنهایی کنار هفت سین خود نشست ، سیزده بدر

    سبزه اش را به دریا سپرد تا به آنسوی مرزها برود وبوی او وسلام

    را به خاک نیاکانش برساند.

    مادر بزرگ دیگر درانتظار هیچکس نخواهد بود ، او به تماشای یک

    فیلم قدیمی می نشیند که یادگاری از گذشته های درخشان وپر معنای

    او میباشد.

    ——————

    تقدیم به همه مادر بزرگها وپدر بزرگها که در کنار نوه های ناشناس

    خود راه میروند.

    ثریا حریری / پنجم آپریل و شانزدهم فروردین 1391 اسپانیا

     

  • گم شدم

    میخواهم فرو روم  ، تاقعر زمین فرو روم . میخواهم ،

    از یک دیواربلند سنگی ، سقوط کنم ودر چاهی فرو روم

    میخواهم دلی را نگاه کنم که آنرا با میله ی داغ

    سوازنده اند وسوراخ کرده اند

    زخم آن عمیق است ، عمیق تراز همان چاه

    چشمه ی که درآن رویاهارا میدیدم ، خشکید

    آن رودخانه از یک مرداب بو گرفته ، سرچشمه میگرفت

    امروز من ورنجهایم ، هردوچهره به چهره هم داریم

    در رگبار وطوفان

    در جستجوی راهی هستم که مرا به قعر یک رود

    بیاندازد

    میخواهم گم شوم

    میخواهم مرثیه ی بسازم شاید  از گناهانم کم شود

    زمان درازی است که گم شده ام

    همچنان که درکودکی خود گم شدم

    امروز نیز درقلب کودکی نورسته

    گم شدم ،  وگم خواهم شد

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه

  • شیرما شمشیر ما

    ملت عزیز وشریف ما ، هنوز سر چهارراه کهنه تاریخ ایستاده وارابه جهل ونادانی را روی خط سیر سخن رانیها میراند  همه شمشیر خونینی دردست دارند بیاد اجداد قرون گذشته ودر میدانها کژدار و مریز آهسته آهسته راه میروند .

    آن خورشید درخشان ، سرگردان که بر پشت شیر سوار بود با چرخش و  گردش شمشیرها تسخیر شد بازیگران صحنه با سیب های سرخ اما نارس با لبهای دوخته درانتظار موج افتخار نشسته اند تا دستی از آسمان به کمک آنها بیاید.

    شیر پر ابهت ما زیر پای ستوران مرد وخور شید به آسمان برگشت اما شمشیر بجای ماند تا در ازدحام بازار سیاست واقتصاد دست به دست گردد

    امروز در زیر دست وپای خلایق هرچه لایق

    دنبال کتیبه ی هستم که نامش فراموشم شده به دنبال آن کاشی های آبی رنگی هستم که سر هرنبش کوچه وبر آستان تاریخ نصب شده بود  ، بلی ، آنرا برای همیشه گم کردیم .

    ثریا/ اسپانیا/ چهار شنبه چهارم آپریل 012

  • عاشقانه

    تو بگوی با زبان دل خویش /اگر چه کسی آنرا نپسندد

    تو بگو ، این زبان دل من است / نه زبان بی خردان

    تو بگو حیلت هارا رها کنید / گر چه دراین میان ترا نخواهند

    دیدی آن شورها ودیدی آن شررها / وشنیدی آن بانگها را

    تو بگو  با زبان دل خویش / ودنبال کن حرف خودرا

    تا چند ویرانه گری ، تا چند ریا کاری ،حاصل زندگی را بگو

    باد کاشتن  حال طوفان درو  میکنند /طوفان ویران میسازد آنخرابه را

    من دیده ام صبح روشن را / من دیده ام روی مردی را که خاموش میشد

    من دیده ام لبخند گلها را/ من دیده ام باد بهاری را وباران وشبنم را

    ای عاشقان ، ای عاشقان  / در پس ابرها ی نادانی /پس توان است

    آه …ا تنها یک چیز است برجا ….آنجا که باید بود یم ونیستیم

    آنجا که آینده بود وقصه  غصه ها / آنجا که همه عشق بود بی ریا

    وبی کدورت.

    جامه ات سبز ورنگین ، خانه ات روشن وپرنور وما دراینجا تنها

    تو درآنجا ، تنها ، در پس ابرهای تاریک واشک من برگونه ام جاری

    این است آن حقیقت که ما باهم نیستیم ، نه نیستیم ، همه تنهاییم ، تنها

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه شب ، از دفترچه روزانه !