Author: Soraya

  • نوزاد 3

    من جز ئت وشهامت آنر ا دارم که حقیقت را بیان کنم آنهاییکه درگوشه وکنارا مانند علف هرزه روییده اند جرئت وشهامت روبرو شدن با سر نوشت ومبارزه  کردن باآنرا ندارند خیلی لاغر ومردنی به نظر میاییند برای اینکار باید سالها با پاهای برهنه روی خار مغیلان وتخته سنگها راه رفت مانند ابراهیم از روی آتش گذشت وآن مرغ آتشزا شد که سوخته دوباره زنده شد آنها هیچکدام نه جرئت ونه شهامت ونه شخصیت کار مرا دارند بنا براین میروم تا اورا به دنیا بیاورم “خودم” را واز به دنیا آوردن خود هیچ شرمی ندارم از هیچکس وهیچ چیز نمی ترسم به غیر از مارمولکهای زشتی که از دیوارخانه ام بالا میروند با آنها نیز خو گرفته ام .

    من یک زن ساده دل قرن نوزدهم میباشم که تا قرن بیست ویکم راه آمده ام کسانی را بزرگ دیدم که قلبشان بزرگ وروحشان بزرگتر بود من هر دو را دارم ودر  نگهداری آن دو سخت کوشش کرده ام ومیکنم .

    امروز خوشحالم که به همه نان و آب رساندم بی آنکه کسی قطره ای آب خنک به کام تشنه ام بریزد در هرخانه ومحلی تکه ای ازمن جای دارد وسر  هر میزو سفره ای وروی هر صندلی وهر زمین وخانه ای تکه های من نشسته است .

    من چشمان خودرا پر  دود کردم برای ساختن خودم قبل از هر  چیز لازم بود که زباله ها وخاکروبه های اضافی اطرافم را دور  بریزم چندان مشگل نبود حال تنها نشسته ام وبا وجدان بیدار میتوانم در باره خودم قضاوت کنم

    ونقش خودم را روی یک بوم پاکیزه وسفید وتمیز نقاشی کرده وسپس آنرا درمعرض تماشای عموم بگذارم قضاوت کر دن دیدن تنها نقطه عزیمت است من درمورد خودم قاضی سختگیری میباشم چه بسا بعضی اوقات وبعضی از جاها خودم را محکوم میکنم آنهم محکوم با اعمال شاقه نبرد من به پیروزی رسید پیروز برتمام کثافتها وچر کها ودمل های بدخیمی که برروی پوست لطیف ونازکم قلمبه شده بودند تنها قلبم را داشتم وروحم را از هردو یاری گرفتم تا بتوانم این ر اه صعب ودشواررا بپیمایم بی هیچ ریا ومکر وفریبی آنچه بوجود میاید از درون خودم میترواد این نوزاد که هنوز پای به عر ضه وجود نگذاشته پاک وتمیزودست نخورده است هیچ دست آلوده ای باو نزدیک نشده وهیچ میکربی به  روح او رخنه نکرده است این نوزاد هنوز دربطن من جای دارد.

    ادامه دارد .ثریا/ ساکن اسپانیا

  • قهرمان 2

    در هیچ دیاری ساکن نیستم ، شهر من شهر تنهایی است

    که باخشت پخته زندگیم آنرا ساخته ام

    باگل عشق آنرا سرشته ام

    با اشکهایم آنرا آبیاری کرده ام

    من درسایه ها راه میروم

    خودرا رنگ میکنم مانند یک دلقک

    دلقکی بودم که روی صحنه زنگی

    همه را خنداند ، همه را گریاند

    حال درگوشه این خانه تنهایی

    صدای ناله کبوتری را میشنوم

    که جفت خودرا میخواهد

    صدای ریشه ریشه شدن رگهایم صدای ریختن اشکهایم

    به روی فرش کهنه

    دستهایم خسته پاهایم خسته تر

    وچشمانم لبریزاز شور عشق

    صدای روح موسیقی را میشنوم

    وصدای آونگی که مرا بسوی خود میخواند

    ———–

    گفتی مرو از این سود ، کفتی مرو از آن سو

    درکجا توان ایستادم بود؟ تا زخمهایم الیام یابند

    بانشستن روی یک صندلی مخمل سرخ

    ویک فرش تازه ونو

    سطور زندگیم ورق خورد

    همه صفحات آن سیاه وتاریک بودند

    از آن روز رنگ سیاه رنگ لباسهایم شد

    میان گاوها .بره ها وگرگها ی درنده

    وقحبه های پیر دیروزی که امرو سر بر سجاده میگذارند

    حرمت من درباد میرقصید

    بقیه دارد

    ثریا/ اسپانیا . از دفترچه های یادداشت / لندن ژولای 2012

     

  • خاطرات روزانه

    کامپیوتر کهنه من دچار خفه قان شده دیگر  گنجایش ندارد که آنرا پر  کنم خاطرات زیادی دارم هرکجا تکه کاغذی یا دفتری پیداکردم نشستم ونوشتم ونوشتم بد یا خوب برای خودم یک زندگی است دارم زندگی یک قهرمان را مینویسم ، خودم ، خودم ، خودم پر منم منم کرده ام اما میدانم دراین دنیای وحشتاک کمتر  کسی جرئت وشهامت آنرا دارد که حقیقت را بدون پرده پوشی بیان کند ، من این شهامت را درخودم دیدم ودست به کار بزرگی زدم مقداری از آنها درجایی دیگر محفوظ است وتکه هایی را که میدانم به تریش قبای کسی برنمیخورد وبرایم ویروس های گله گنده نمیفرستند مینویسم .هر صبح صبحانه من یک لیوان آبجوش ونان وپنیر است از چای زده شده ام قهوه هم مرا دچار تهوع میکند تمام شب گذشته درپی بوجود آوردن این قهرمان بودم کسیکه بتواند روح وزندگی مرا داشته باشد وآنقدر بزرگ  که روی زندگی من سایه انداخته باشد ومن بتوانم این باو این عنوان را بدهم ، نیافتم !

    این روزها قهرمان زیاد است وقهرمان سازی هم درسر هر  چهارراهی ودرسر هر نبشی بیدا میشود مغازه های پولشویی وپول فروشی بی حساب رشد کرده اند نام آنها بانک است وبیمه  ، دزدان علنی دزدی میکنند وقدرتمندان به راستی انسانهارا ازهم میدرند وخون آنهارا با لیوان سر میکشند  آنهاخون می طلبند خون میخواهند تازنده بمانند

    ضحاکان مار به دوش سر  تاسر خاور میانه را گرفته واربابی وسروری ورهبری میکنند از  گذشتگان چیزی یا کسی بجای نمانده تنها بازارهای بزرگ که همه یکنوع جنس را ارائه میدهند تا زنهای خوشگل ومامانی ومردان آراسته  را را بیاراایند وبه آغوش نفتی های بوگندو بیاندازند تنها رابطه ما بادنیای خارج هما ن صفحه براق الکتریکی بنام تلویزون میباشد همه چیز برای فروش آماده است حتی غذا های آماده ر ا باکیفت بالایی ارزان به درخانه های شما میاورند!!!!!

    چیز تازه وشخصیت جدیدی به دنیا نیامده است نه دیگر ماکسیم گئورگی میتواند مادررا بنویسد نه صادق هدایت علوی خانم رانه رومن رولان نه ار نست همینگوی ونه بتهوون وموزراتی نه شکسپیری نه لئون تولستویی ونه ونه ونه ونه در حال حاضر برده های نوین قهرمانند وشرکت سهامی ( فیفا) با مسئولیت نامحدودمشغول تدارک وساختن مربا های دیگری است.

    در میان اشخاص اعم از گذشتگان ویا بازماندگان ویا خارجیان جهان کسی را نیافتم تا بصورت قهرمان ایده آل تصوراتم باشد در آیه های کتب مقدس نیز هیچ بیگناهی را نیافتم که آنر ا تصویر  کنم هزار دستکی ها هرکدام قهرمان خودرا دارند قبیله های تازه ساز وچادرهای نو پا که تیرک آنها میتواند از دیوار  خانه همسایه بلند تر باشد.

    همه  تبدیل به ماهییهایی شده ایم درون یک آکواریوم وباید مرتب دهانمانرا بو بکشند مبادا به تخمه ! همسایه توک زده باشیم.

    بنا براین قهرمان خودم هستم ومیروم تا اورا به دنیا بیاورم فعلا باردار م وبه هنگام زایش او من فارغ خواهم شد.

    بامید پذیرش دوستان یکرنگم . ثریا / اسپانیا پنجشنبه بیستم سپتامبر2012

     

     

  • فابیان

    آنگاه که صبح طلوع میکند ، زمانیکه شب میمیرد

    آنگاه که برق صبگاهی با ناز وغمزه

    چشمان روزرا باز میکند

    ستاره میمیرد  ، آتش میمیرد وخاموش میشود

    عشق درمیان خاکستر نابود میشود

    شعله های سرکشی که درجانم افروخته بود

    رو به سردی میرود

    آنگاه ستاره میمیرد

    برایم یک مدال مزین به یک تاج ! وصورت زیبای ویرجین به همراهی یک تصدیق که مهر دربارآن شهر مذهبی ،  در”  رم” قرار دارد رسید > پس از مرگ کاردینال ازدواج ما مورد قبول واقع شد !

    حال پانزده روز برای آنکه گناهان  ما بخشیده شود هر شب درکلیسای بزرگ شهر ” میسا ” خواهند گذاشت ومنهم باید درسکوت به مدیتشین بنشینم ؟!.

    قرار بود اورا ببینم ، اورا ندیده بودم حتی نامش را نیز نشنیده بودم او مرا یافت وباهم قرار گذاشتیم تا در بالای تپه های بلندی که آن غار معروف قراردارد ، اورا ببینم آن غار درحال حاضر  ماوا وپناهگاه من است ، آنجا یک راهبه مدفون است که برای خرید آذوقه از کوه سرازیر میشود ودرمیان برفها گیرکرده باین غار پناه مییبرد وهمانجا از فشار سرما جان میسپارد قبل از آ نکه جان بسپارد با چوبی درمیان برفها ی یخ بسته سوراخی ایجاد میکند وفرباد برمیدارد که ” من اینجاهستم “

    صبح زود بود چوپانی با بره های خود از آنجا گذر میکرد فریاد اورا شنید رفت تا کمک بیاورد ، دیگر دیر بود وآن زن بیچاره مانند یک چوب خشک درمیان غار افتاده با بغلی از نان وشبروسایر وسایلی که میبایست برای پر کر دن شکم بزرگ پدر روحانی به بالای کوه ببرد ، پدر  روحانی درآنجا مشغول تدریس ونوازش کودکانی بود که بعدها میبایست بر دوش مردم سوار شوند.

    سود جویان ومردان ده از وجناب کشیش ارشد از این موضوع استفاده کرده مردم را متفرق ساختند وگفتند که اینجا قدمگاه بانوی ما ویرجین میاشد ، همه خم شدند سر فرودآ وردند شمعها وگلهای ونان پنیرو شیر بسوی آن غار روان شد وجنازه آن راهبه بیچاره نیز معلوم نشد که درکجابه خاک رفت.

    امروز آن غارتبدیل به یک قدمگاه شیک با نیمکتهای طلایی ومحراب ومنبر وشمع وگل شده وسیل مستمندان را بسوی خود میکشد .

    غار تبدیل به موزه جواهرات شده ویک عروسک کوچک  باندازه عروسکهایی که به دست دختر بچه ها دیده میشود درون ویتربن باتاج وپیراهن مخمل وتور وعصای طلایی خود با چشمان فرورفته  قرار گرفته  وبه آن جماعت میخندد.

    و من برای روح آن راهبه بدبخت دعا میکنم وبرای او شمعی روشن کرده درگوشه دیوار میگذارم .

    در آن روزگار با او هرشب بسوی همین تپه ها میرفتیم ودرسکوت به تماشای ستارگان وآسمان صاف مینشستیم و من آن اشعار  را برایش زمزمه میکردم .

    حال با او که نمی شناسم قرار دارم روبروی همین غار.

    بقیه دارد

    از دفتر یادداشتهای دیرین ! / ثریا .اسپانیا

     

  • پوسیدگی

    من گنگ خواب دیده عالم همه کر/

    من عاجز از گفتنش وخلق از شنیدن/

    ازآنجایی که تغییر دادن خصلت وخوی آدمی که درطی قرنها درنهاد مردم وملتی محکم گشته به یکبار کار دشواری است وبا نوشتن درکنج مطبخ ومیخانه چیزی عوض نمیشود همه چیز زیر نظر است

    ایدالیسم کهنه وپوسیده واخورده هر آن درگفتار ورفتار وعادتهای اخلاقی بعضی ها بروز میکند وناچیز ترین گفتار وعمل یا عبارتی از هرگونه که به ذهن انسانی خطور میکند آنهارا سرا سیمه ساخته وبفوربت وجدان سود پرستی شا ن گل میکند وتلاش د ارند برای آشتی دادن خود و یا فروختن خودشا ن به دشمن یک تز درستکاری مانند بوزژواهای شهرستانی قدیمی بوجود آورند.

    گناهی هم ندارند آنها چه میدانندکه اصولا درسرشت خودچاکر وبنده بوده اند ونمیتوانستند از خوی وخصلت خود سر باز زنند .

    امروز احساس کردم که به یک باره پایه های همه چیز سست شده است همه درکار  تجر به اند اما خود شان نمیدانند که هیچ نمیفهمند نه میبینند ونه می فهمند زندگی درون حجابی از فریبها وریاهای فریبنده پوشیده شده است وهمه خیال میکنند که باهوش سرشار خود آنرا دریافته اند میان آن کسی که دردمیکشد وخون از د لش جاری است با آنکه هیچ احساسی ندارد تفاوت های زیادی است تیرگی شوم این زندگی بو گرفته دنیای بو گرفته زیر قدم های فاشیست های نوکبسه حالم را بهم میزند.

    فکر میکنم دربرابر این آدمهای بی نوا وبدبخت که همه تلاش آنها برای ثابت نگه داشتن زندگی وزین وخودشان هست ، چه باید کرد؟

    آنها که ساعت به ساعت درحال پوسیدگی وهمه گفتار وکردارشان دربرابر خرد وشرف انسانی مانند عر وسکهای بیجان واتو ماتیک است ، آنهاییکه خود نمیدانند چرا میکشند وچرا عربده میکشند وبه کجا خواهند رسید ؟ چراغهای حلقه پنجگانه روشن شد کسی راز حلقه هارا میداند؟ .

    لندن / 31 ژولای 2012  ” از یادداشتهای تعطیلات”

     

  • هرکجا باشم

    در سالهایی که هنوز جوان بودم وآسیب پذیر پدرم نصیحتی بمن کرد که هنوز آویزه گوشم هست.

    او گفت : هر گاه میل داشتی که عیب کسی را بگیری ، درنظر داشته باش که دراین دنیا همه مردم مزایای ترا ندارند او دیگر حرفی نزد چون دیگر  دراین دنیا نبود.

    ” هرکجا من باشم ، ایران همانجاست ” این گفته من نیست این کلمات از مردی صاحب نام نویسنده  بزرگی بنام توماس مان است که از فشار جبر بسوی امریکا رفت ودرآنجا نیز دچار مشگلات زیادی بود تا اینکه سر انجام بسوی اروپا برگشت ودرسوییس اقامت گزید وسپس نوشت “

    هرکجا من باشم آلمان همان جاست

    حال آلمان او کجا وایران من کجا وچه تفاوتهایی بین این دو سرزمین هست یکی پناهگاه فراریان از فشار دولتهای حاکم واستشمام بوی خوش آزادی  ودیگر ی پناهگاه مردمی  نا آگاه سر شار ازبیخودیها

    ملت ایران یک ملت سازشکار ومیهمان نواز است که خانه خودرا تنها به خارجیان اجاره میدهد ویا میفروشد وخودی هارا میشناسد افتخارش آن است که میتواند با هر قوم ونژادی خودرا وفق دهد ودر فرهنگ آنها غوطه بخورد از ترکان سلجوقی که نواده هایشان هم اکنون چشم طمع به آذربایجان دوخته اند تا نوادگان تیمور لنگ  که درانتظار سهم خویش نشسته اند

    قوم اعراب بدوی حاکم بر نیمی از سر زمین ایران  ویک جمهوری من دراری که هر دو لغت بیگانه اند

    به گفته عزیزی ، بهتر بود از همان زمان قاجار ملت یکسر به دامن جیم الف امروزی میافتاد  ملتی که با یک مویز گرمی اش میکند وبا یک غوره سردی ملتی بیگانه پرور پر آشوب احساساتی  داغ وناگهان مانند یک تکه یخ آب میشود

    منافع کجاست ؟ همانجا برویم دوستی ها بر پایه وبنیاد منافع بنا شده عشقها وپیوندها روی حساب ومنافع مشترک شکل میگیرند خارج نشینان هم به سهم خود ادای دین کرده هراز گاهی برای سبک کردن استخوانها بسوی ولایت میروند وسپس با چمدانها پر وپیمان باز میگردند

    عده ای ایرانرا با خود بخارج آور ده اند و وحاضر نیستند کلامی را غیر ازآنچه که خود میگویند بپذیرند

    همه ارباب معرفت وصاحب فرهنگ پر بار خویش که آنرا میان کتابهای قدیمی درون کوله بارشان  گذاشته اند وبخود میبالند

    هیچ تربیت صحیحی دربین آنها نیست زبان عامیانه عامی تر شده وزبان ادبیات شکلی نامفهوم بخود گرفته است

    از زمان دولت فخیم وبزرگ قاجار تا زمان شکل گرفتن دولت جیم الف  تنها یک نسیم خنک وزید مردان وزنان کمی آزاد شد ند وروبسوی غرب نهادند همه چشمان آنها بسوی غرب وحشی بود نه دیگر آن مرغ خانگی که به دانه های خود دلخوش  نشسته ونه عقابی بلند پرواز که دراوج سیر کنند  پروانه های شدند ناچیز که درخلا پرواز میکردند ونامش را گذاشتند روشنگری وروشنفکری وسپس خزیدند به زیر لحاف ملا .

    هر کجا من باشم ایران همانجاست

    ثریا / اسپانیا/ جمعه هفتم سپتامبر / لندن

  • آمدم

    باز آمدم  باز آمدم از شهرهای لامکان . سوقاتها آورده ام از آن دیار به این دیار

    ای عاشقان ای عاشقان آورده ام چندین خبر

    از آسمان هفتمین وقت سحر کردم سفر

    آنچه را که جالب به نظرم رسیدوآنچه که به ذهنم خطور کرد واز آن لذت بردم ویا درد کشیدم همه راوارد این جدول خواهم کرد اسم این جدول- پرچین – است با پارچین اشتباه نشود !

    دراین جدول تنها واردات است ازصادرات خبری نیست

    جملگی همه حدیت ذات است ومشاهدات وخیالی نیستد اگر کسی با میل آنهارا بخواند آنگاه عقیده وسلیقه مراخواهد دانست.

    تاریک شبم را سحر آید روزی . وزگشمده یارم خبر آید روزی

    این دلو تهی که درچه انداخته ام / نومید نی ام که پر آب اید روزی

    ثریا. اسپانیا. دوشنبه . 18.سپتامبر012

  • شاه شاهان

    محمد رضا شاه بی آنکه بگذارد قطره ای خون از دماغ کسی بیرون بریزد با گریه واندوه وطنش ر ا تر ک گفت ودرغربت با غصه جانسپرد ، هنوز هم پشت او بدو بیراه میگویند واورا  لعنت میکنند

    اینهمه جنایت درکشور  ایران ، اینهمه خونریزی در  سوریه ؛ اینهمه جنایت در لیبی وبر داشتن حسنی مبارک با آن افتضاع در مصر وآوردن یک مولای مدرن مسلمان ….وکوبیدن میخ حکومت درخون وپیکر مردم بدبخت ، هیچ نیست .

    تنها محمد رضا شاه دیکتاتور بود ،

    دیگران در کشورهای خود سازمانهای ومخوف امنیتی ندارند ۀ، تنها ساواک برای همه شاخ شده بود وجالب آنکه بیشتر ساواکی های قدیم دراطلاعات وامنیت امروز هنوز مصدر کارند و عده ای درخارج /آن کار دیگر  میکنند که بما مربوط نمیشود .

    همه کسانی که روزی به محمد رضا شاه وفا دار بودندوعکس اورا زیبنت طاقچه خود کرده بودند امروز برای مصالح ومنافع زمان باو بد وبیراه میگویند. همان جاسوسان بالفطره وخود فروشان .

    بلی خلایق هرچه لایق /

    به روان پاک محمد رضا شاه وپدرش رضا شاه بزرگ درود میفرستم. هرکس هرچه دل تنگش میخواهد بمن بگوید مرا پروایی نیست.

    عازم یک سفر چند ماهه هستم تا بعد.

    ثریا / اسپانیا/ هفدهم ژولای 2012

     

  • الا هو

    چون این صفحه چند روز دیگر تعطیل میشود ، بنا براین ترجیح دادم که بجای همه چیز ابیاتی چند از مولانا جلاالدین بلخی” رومی”

    تقدیم کنم وشمارا بخدا بسپارم تا برنامه آینده  .

    کوی خرابات عشق گر بدانی کجاست/ کعبه فراموش کنی قبله تو گویی هواست ،

    کعبه ندارد خبر قبله ندارد اثر / درگذر از هردو گر دل و روبت باخداست

    ساقی روز ازل داد  بما شراب الست /مستی آن تا ابد درسر  مخمور ماست

    مستی ما از می است مستی می از وی است /چونکه همه خود وی است چون چرا پس چراست؟

    ترک مناجات گیر رو به خرابت آر / پیر خرابت را بین که چه خود با صفاست

    رو ، ز مناجاتیان بگسل اگر عاشقی / زانکه همه کارشان زرق وفسون وریاست.

    —————

    در آیید در آیید بمیدان خرابات / مترسید مترسید زهجران خرابات

    شهنشاه شهنشاه یکی بزم نهاده است / بگویید بگویید به رندان خرابات

    همه مست درآیید باین قصر بیایید/ که سلطا ن سلاطین شده میهمان خرابات

    همه مست وخرابید همه دیده پر آبید / چو خورشید بتابید برایوان خرابات

    درآیید ، درآیید مترسید مترسید / گنهکار ببخشند بسلطان خرابات

    زهی امر رهایی زهی بزم خدایی / زهی صحبت شاهی زهی جان خرابات.

    وهاتف اصفهانی درچهار مرحله گردش خود میگوید”

    چون به هوش آمدم یکی دیدم ،ما باقی همه خطوط و نقوش

    ناگهان از صوامع ملکوت این سروشم رسید بگوش / که یکی هست وهیچ نیست غیر او ………..الا هو

    با تقدیم احترام وسپاس از همه دوستان وآشنایان .

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه

  • سایه وگلها

    امروز بیاد هوشنگ ابتهاج | سایه| افتادم وبیاد آن روزهای خوب  وبیاد گلهای جاویدان وگلهای رنگارنگ .

    امروز او کجاست ؟ ودرچه حالی است ؟ آیا میداند که گلهای صحرایی وگلهای رنگارنگ وگلهای جاویدانی که آنهمه مرحوم پیرنیا  برای آنها زحمت کشید وآنهمه هنر مندان خوب وپاکیزه را جمع کرد تا این بوستانرا پر گل وریحان ساخته و بوی وعطر دلاویز آنهارا ابدی وجاویدان کند ، امروز به دست چه کسانی دارند پر پر میشوند؟ مانند همان گلهایی که پرپر شدند.

    امورز بیشتر گلها روی یوتیوپ ها پیدا میشوند اما صدای لطیف روشنک کمتر شنیده میشود وصدای آذر پژوهش وفخری نیکزاد بکلی محو شده است .

    گلها همان گلهاست اما یک مرد قلند رو بیسواد اشعاررا آنچنان میخواند که انسانرا دچار حال تهوع میکند ابتدای گلهارا برداشته وصدای خودرا میگذراند یا زنی که خیلی میل دارد ” روشنک باشد ” ونیست تنها سایه تاریکی را برروی این بوستان پر عطر ما میاندازد .

    فلان هنر مند ناگهان میان گلها سبز میشود بی آنکه درابتدا نامی از او برده شده باشد همه به گلهای جاویدان بند شده اند تا جاودان بمانند!!!

    میخوانم ومی ستایمت پر شور

    ای پرده دلفریب رویا رنگ

    می بوسمت ای سپیده گلگون

    ای فردا ، ای امید بی نیرنگ

    دیریست که من بی تو می پویم

    هر سو که نگاه میکنم ، آوخ

    غرق است دراشک وخون ، نکاه من

    هر گام که پیش میروم ، برپاست

    سر نیزه ی خونفشان به راه من

    در سینه گرم توست ای فردا

    درمان امیدهای غم فرسود

    دردامن پاک توست ، ای فردا

    پایان شکنجه های خون آلود

    ای فردا ، ای امید بی نیرنگ……..هوشنگ ابتهاج ” سایه”

  • فلسفه

    نامه اش این چنین شروع شد :

    آیا به راستی خواستار آن هستی که به آرامش کامل برسی ؟ پس بیهوده به دنبال این موهومات مرو بیشتر برنگرانی وتشویش های تو افزوده میشود تو بیش از سهم خود دراین دنیا غصه وغم داری ، خون خوردن وخون گریستن بیش از این برای هیچکس میسر نیست  بیا مرا ببین وبامن حرف بزن .

    بسوی کلیسا رفتم ، کشیش با لحنی استوار و محکم که هرکلمه ی گفتارش تا اعماق جان ودلم نفوذ میکرد ، به گفته های خود ادامه داد :

    باور کن  خدا پرستی وایمان واعتقاد کامل به ذات لایزال تنها وسیله رستگاری وشادکامی است همیشه آن قدرت را ، آن قدرت بزرگ را بیاد داشته باش واورا ستایش کن او از همه بما مهربانتر است به هنگام غصه ها وپریشانی ها که روح وخیال ترا آلوده میسازند وزمانی که تنهایی وبیکسی ترا افسرده میکند باو روی آور وباو پناهنده شو وچاره دردهایت رااز او بخواه پیروزی در بدبختیهای اینزمان جز توکل باوبرای کسی میسر نیست ، همیشه با کاری خودترا سرگم کن ، وبه او فکر کن وراه پیمایی را ادامه بده ورزش کن در غیر اینصورت استخوانهای ما زیر بار این گران سختیها وناملایمات فرسوده وجانمانرا از دست خواهیم داد ، به دنبال هیچ فلسفه ای هم مباش من ترجیح میدهم بجای یک لیوان آب فلسفه که از دست یک فیلسوف باید بنوشم به شمارش ستارگان بنشینم تو یقین داشته باش که آثار ونوشته های فلاسفه قرون تا بحال هیچ دردی را چاره نبخشیده بلکه سرگردانیهارا بیشتر کرده است ، ودیگر آنکه سعی کن بدی هارا فراموش کنی وببخشی بخشایش امر مهمی درزندگی هر بشر است .

    گفتم ببخشم ، نه ! پدر مهربان این یکی را ازمن نخواهید ، ممکن است قاتل پدرم را ببخشم ومتجاوزین به حریم خصوصی زندگیم راببخشم دزدانی که اموالم را به یغما بردند ببخشم ، اما این یکی را محال است ببخشم ، محال ، او شرف مرا ببازی گرفت ، نه پدر ، از من برای او نه طلب آمرزش کنید ونه بخشش بگذارید هرروز وهر ساعت به روح او لعنت بفرستم اگر چه گناه باشد من این گناه را بجان میخرم.

                                                            ثریا / دوشنبه

     

  • یکشنبه

    امروز خیلی غمگینم ، علت آن هرچه باشد مهم نیست ، آن بهشت خیالی درنظرم گم شد وفهمیدم که پای به جهنم گذاشته ام ، همان جهنمی که درهمه کتابهای ادیان از آن نام برده شده است.

    مسافر گمشده ای هستم که دوباره به اول راه رسیدم از همه بدتر روح ملعون آن مرد مرا رها نمیکند ، شب وروز با من است .از او گریختم ، درطی همه سالها از او میگریختم ودرهمه امتداهای پر پیچ وخم زندگی تنها راه میرفتم با حس ادراک خودم .

    همیشه از او فرار میکردم ومیترسیدم ، وهمیشه چشمانم از اشک لبریز بودند اکثراخودرا پنهان میکردم ، تا بیشتر مجروح وناتوان نشوم

    درعماق وجودم همیشه یک ترس وهراس خفته بود ازآن روح پلید وحشت داشتم که هنوز درتعقیب من است.

    بسوی این بهشت  راه افتادم وخیال کردم به مقصد رسیده ام او به دنبالم آمد ومرا درهمین گوشه تنها گیر آورد وبمن فهماند که از من قویتر است .

    امروز خیلی غمگینم ، همه دروغهای اورا باور  کردند وهمه حق را باو دادند ، او بازی را خوب بلد بود ودستهارا میخواند ، دست مرا نیز از روز ازل خوانده بود ومیدانست که من درقرن نوزدهم زندگی میکنم درمیان مردمی ساده دل وهمیشه عاشق عشق .

    او درمعادن ذعغال سنگ بین نازیها رشد کرده بود وتاریخ بشریت را از ازل واول میدانست .

    امروز خیلی غمگینم وتمام روز گریه کردم .

    جهنم همین جاست ، جهنم جایی  است که روزهایش داغ وشبهایش لبریزاز سرو صدای آدمهای وحشی وکولی های خانه به دوش است جهنم قسمت بندی شده آنهاییکه تا حلقوم درکثافت فرو رفته اند وآنهاییکه مرتب درآتش میسوزند وزنده میشوند .

    سوختن مهم نیست کاش روح ملعون او مرا تعقیب نمیکرد .آه چقدر غمگینم ، گلهای باغچه ام همه خشک شده اند دیگر از بوی گل یاسمن لذتی نمیبرم ، دیگر شاخه های سنبل درباغچه خانه ام رشد نمیکنند ، سالهاست که نمیدانم گل نرگس چه رنگی دارد.

    امروز خیلی غمگینم .                                         ثریا

     

  • مسئله دار

    زین همرهان سست عنان دلم گرفت/شیرخدا ورستم دستانم آرزوست

    جانم ملول گشت از فرعون وظلم او /آن نور دست موسی عمرانم آرزوست

    دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

    کز دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست

    گفتم که یافت می نشود گشته ایم ما/ گفت آنکه یافت می نشو آنم آرزوست

    ——————مولانا جلاالدین رومی

    این روزها واژه تازه ای وارد دنیای زبان ما شده وان ( مسئله دار) است ،  همه چیز وهمه کس ناگهان مسئله دار میشوند واین واژه بیشتر از زخم خنجر دردل من مینشیند.

    درکدام جبر وریاضیات ومثللثات این مسئله را کشف کرده اند که از حل آن عاجزند؟

    آنروزها که من پای باین سر زمین گذاشتم تقریبا همه چیز بکر ودست نخورده بود ، ناگهان سر وکله همه اینجا پیدا شد کسانی که من هنوز باور ندارم که خون پاک ایرانی درآنها ودررگهای آنها جریان داشته باشد.

    عراقی ، کویتی ، بحرینی ، اهوازی و و و و و زنکی نیز بچه به بغل  با نعلین هایش که همسر یک مجری تلویزیون سابق بود ،از این دکان به آن دکان واز این رستوران به آن پاتوق میرفت ومیگفت :

    فلانی مسئله دار است ، روزی از او پرسیدم مگر تو همه اهالی این شهررا میشناسی ؟ بعلاوه این مسئله معنای آن چیست ؟

    بعد ها فهمیدم این برچسبی است که یا فرمایشی یا دستوری یا به دلخواه بر دامن هرکس که میل داشته باشند میچسپانند ومیگویند :

    فلانی مسئله دار است !!!! ودیگر تمام ، عمر وزندگی وآینده همه آن فرد بدبخت زیر این یک واژه نامفهموم فنا میشود..

    نمیدانم ، شاید در آینده  خیلی دور باستان شناسان درحفاری ها خود چیزی بیابند که نشان ( انسان بودن ) زندگان این زمانه است ، به درستی نمیدانم .

    قرن ها گذشته وهنوز ما درپی این گمشده ” انسان” دیار به دیار میگردیم میگردیم میگردیم با چراغ وبی چراغ اما هیچگاه این گمشده را پیدا نخواهیم کرد. نه ، محال است آنرا درروی زمین ودردنیای امروز بیابیم .

                                                   ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه

     

  • آسمون

    آسمون ، ابر تو دیگه دریا نمیشه /نه دیگه هیچکی دلش مثل دل ما نمیشه

    آسمون بازی مکن آفتاب ومهتاب نمیخوام / دل من همچی گرفته که دیگه وانمیشه

    برق عشقی تو دلم هست که سرش دست خداست / آسمون برق مزن برق تو گیرا نمیشه

    هی خیال تو میاد زاغ دل و چوب میزنه / تو خونه تنگ دلم غیر تو پیدا نمیشه

    کجا مثل تو عزیزی دیگه پیدا میکنم / هرکیم پیدا کنم مثل تو زیبا نمیشه

    حیف دنیا که دیگه مثل قدیما نمیشه …………بیژن سمندر

    این شعر بالا را من درون یک پاکت ویک کارت زیبا پیداکردم که روزی “کسی ” آنرا برای من فرستاده بود وعجب آنکه پس از درگذشت او دیدم این شعر درکتابچه ونوارها وسی دی های خیلی از زنان وبانوان دیگر دیده میشود  ، شعر از بیژن سمندر وخوانند آن جمشید علیمردانی بود.

    در گذشته آنهاییکه دستی به قلم داشتند وشعرکی میسرودند ونوشته هایشان درمجلات وروزنامه چاپ میشد ویا چند کتاب  یا مجله هم ظاهرا به بازار داده بودند ، گروهی از بانوان را نیز به دنبال خود میکشیدند وبرای همه یک نوع نسخه می پیچیدند وآنرا برای آنها پست میکردند !

    تنها زنده یاد همیشگی نادر نادر پور واحمد شاملو بودند که کمتر به جنس لطیلف واین اراجیف توجهی نشان میدادند آنها افکار بلند تری داشتند.

    من درزندگیم با خیلی از این جوجه شاعران وجوجه نویسندگان آشنا بودم وهمیشه آن لبخند تمسخر روی لبانم دیده میشد وآن ناباوری ومیدانستم که این گروه به هرجا سفر کنند چند عدد کارت پستال را نیز با یک شعر ویک نوشته برای آنهاییکه دل درگرویشان داشتند میفرستادند ویا آنهایی را که میل داشتند دلش را به دست بیاورند !!

    امروز همین دلخوشی کوچک وبچگانه نیز از همه مردم ما گرفته شده وجایش را چرندیاتی گرفته که نه ایرانی است ونه خارجی یک آش شلم شوروا ودرهم برهم که همه بخورد هم میدهند .

    تنها یک نفر را درمیان آنها یافتم که اگر عمری باقی ماند روزی سرگذشت  ومرگ اورا خواهم نوشت .

                                               ثریا/ اسپانیا/ شنبه

     

  • خانه خودم

    کم کم  خانه خدا درمیان صحرای عربستان داشت کم رونق میشد وکم کم مردم سرشان را به آسمان بردند تاببیند خدایی هست یانه ؟ عده ی بی خدا شدند وبکلی منکر وجود ذی وجود او وآن عده هم که دست به آسمان داشتند واشک درچشم ، درگوشه کلبه های گلی وخشتی خود به سا ز ونمیر زندگی میکردندوهربلایی که برسرانها میامد آنرا به گردن خدا وخالق خود میگذاشتند ، اگر بیماری سفیلس ارثی داشتند یا سل میگرفتند ویا حصبه وتیفوس وکچلی وتراخم !! همه تقصیر خدا بود که دوچشم زیبا به مخلوق خود داده وسپس پشیمان شد اورا دچار تراخم چشم میکرد ویا موهای شفاف وزیبایی به مخلوق دیگرش داده ناگهان حسودی میکرد وبیماری کچلی را براو نازل مینمود ، بلی هرچه بود تقصیر خدا بود وهنوز هم هست نمیدانم خدا چرا رفت درون چهار دیواری یک صحرای بی آب وعلف خانه گرفت ومانند من بین مشتی مهجور ودر یک اطاقک بی روزنه لانه کرد ؟ لابد بوی نفت ر ا شنیده بود ومیدانست آنجا بهتر میتواند خدایی کند.

    کعبه از رونق افتاده بود دیگر شعرا نامی از آن در اشعار خود نمیبردند درعوض بیشتر مریمی شددند ومریم شناس .

    ناگهان در هفته گذشته فیزیکدانان بزرگ وفیلسوفان لادین ولامذهب وشیمی دانان بزرگ وتولید کنندگان جرمهای آدم کشی ، متوجه شدند که در لابلای ذرات و…… خدا وجود دارد .

    کعبه رونق خودرا از سر گرفت وباز حج عمره وحج واجب بر همه مسلمین از نان شب واجب ترشد بخصوص در جامعه ی که اگر  حاج آقا وحاجیه خانم نباشی کار ت خراب است .

    کسی نگفت :

    خدا دردل سودازدگان است بجویید / مجویید زمین را ومپویید سمارا

    خدارا نتوان دید که درخانه فقر است/ باین خانه بیایید وببیند خدارا

    این فقر ، نه آن فقر درویشان است که ملتی را خر حساب کرده اند بلکه این فقر ، فقر وبیدادگری آدمخوران برسر انسانهای نجیب است.

    آنک چشمانی که خمیرمایه آنها بیدادگری بود

    اینک به مهر بر روی تو گشاده شد

    آفتاب را درفراسوی زمان یافتند ، واما

    من بیشترین عشق جهانرا همیشه بتو ارمغان داشته ام

    امروز ، دریک چهار دیواری

    با پنجره های ویران که بسوی مستراح همسایه

    باز میشوند

    به انتظار آن تصویر تو نشسته ام

    جریان باد را نپذیرفتم وعشق را که نماد تست

    در سینه مجروحم پنهان نگاه داشته ام

    وجاوادنگی راز بودن را

                                                     ثریا. اسپانیا. جمعه

  • مرگ پرنده

    پرنده سیاه مرده ، پشت پنجره اطاقم

    بمن گفت که ” باید صلیبم را از دوش بردارم

    وروی پل بایستم بانتظار

    پرنده مرده پشت پنجره ، ابر تیره را نشان داد

    همان ابر تیره ی که دردل انسا نهاست

    وآنرا بجای آب گوارا مینوشند

    گلهای تازه شگفته باغچه ام

    نشان رشد نیست

    نشان خون دل من است

    گذشتگان رفتند ، آنها نیز روزی آب رودخانه گل آلود

    وابر تیره را می نوشیدند

    امروز دلهای جوان خالی وتهی است

    خشم ونفرت درآنها لانه کرده

    بر این باورم که :

    حس پاک عاطفه درهمه دلها مرده است

    مانند همان پرنده سیاه

    در پشت پنجره اطاقم

    دلم خالیست ، سینه ام خالیست

    ودرانتظار ” هیچ” نشسته ام

    هرشب با هجوم همهمه  طبلها وشیپورها

    ورقص کولیان چشمانم را به  سقف سفید میدوزم

    وبتو می اندیشم

    بعد از تو چگونه فراموش کنم ، آن کوه بلندرا

    بعد از تو دیگر آسمان آبی نیست

    سیاه است / خاکستری / ابری وتاریک

    صلیب طلایی را برگردنم آویختم

    از دشتهای غم زده عبور میکنم

    پونه های وحشی باغچه همسایه

    بوی ادار سگهارا به مشامم میرساند

    دیگر آواز وزمزمه چشمه سار خاموش شد

    وخشم آبشار، آ ن آبشار بزرگ درکنار درختان بید

    بیدهای پریشان وعاشق ، از پای ایستاد

    آن روز درختان بیدرا بتو نشان دادم وگفتم

    آنها نیز عاشقند که اینهمه پریشانند

    وهمیشه سر به زیر

    آنها سایه هایشان را بی دریغ پهن میکنند

    بعد از تو ، همه جا خالی است ، خالی

    درمیان ازدهام وسر وصدای رقص وآواز کولیان

    نیز سکوت بر همه جانم می نشیند

    وکوه ” مادر ” نیز تنهاست

                              برای ” میم. ر ” ثریا

     

  • شراب

    زمانیکه یک گیلاس شراب مینوشم  ، غم های من بخواب میروند ، به هنگامیکه باکسی مینشینم اگر صحبتهای او  برایم ملال آور باشد ، شراب مینوشم تا صورتم گلگون شود واو زردی غم هارا روی چهره ام نبیند.

    خواب دیدم او مرا صدا میکند بسوی او دویدم ودرآغوش گرم او فرو رفتم بر چشمهایش بوسه زدم از دهان او نیز بوی شراب بیرون میزد ، او نیز مانند من غم سنگینی دردل داشت ، عشق اورا بسوی من کشانده بود به هنگامیکه مرا دید گلی از باغچه پرگل چید وآنرا به میان موهای سپیدم فرو کرد من گل را برداشتم وبر آن بوسه زدم ازخواب پریدم ، دستهایم خالی وکسی درکنارم نبود .

    سالهاست که دیگر یک آسمان پر ستاره را نمیبینم تنها پرندگان آهنی در رفت وآمد میباشند ، سالهاست که رایحه یک گل به مشامم نرسیده اگر گلها میدانستند که دل من چه زخمهایی خورده بطور یقین از بوی خود مرهمی برایم فراهم میساختند تا آنرا به روی زخمهای عمیقم بگذارم.

    سالهاست که صدای چهچه بلبلی را نشیده ام نمیشود تنها به آوای انکر الصوات کلاغها ومرغان شب که فریاد میکشند دل سپرد.

    اگر بلبلان میدانستند که من چقدر تنهایم برای تسکین دل من بهترین ونشاط انگیز ترین آوازهایشان را سر میدادند.

    او که دیگر  نیست وگور اورا نیز گم کرده ام وبوی اورا، حال امروز نمیدانم چرا قلم بسوی او شتافت ؟ چرا از او نوشتم ؟!

                                          ثریا /اسپانیا/ پنجشنبه

     

  • بازهم فرار

    در کناره دیوارهای بدون مرز وزندانهای تبعید خود خواسته ، نشستم ونوشتم ، نوشتم ومینویسم تا روزیکه چشمانم اجازه دهند ودستهایم بتوانند قلم را درمیان انگشتان جای دهند ویا بقول معروف ماووس را روی فرش بگردش درآورم مینویسم ، یکی عیان ودیگری پنهان ،

    به میان سالی پای گذاشته ام ، میان گین سن انسان چقدر است که من بین آنرا گرفته ام ، قبض یکصد وبیست ساله را به دستم دادند یا کمتر؟!

    هیچ تاج افتخاری را مردم زمانه برسرم نگذاشتند بغیر خود که تاج بزرگی را دارم وبه تاج اضافه هیچ احتیاج ندارم افتخارم تربیت  فرزندانم به روش صحیح ودرست ، انسانهایی که به آنها افتخار میکنم ونوه هایم که باعث روشنایی زندگیم شده اند ، این روزها کمتر به سفر میروم وتنها کارم نوشتن است ، بی آنکه هیچ انتظاری از کسی داشته باشم ، خوانند گانی درسراسر دنیا دارم که سالهاست بمن وفادار مانده اند بی آنکه آنهارا ببینم یا بشناسم ، به دنبال هیچ گروه ودسته ای نیستم یک رهرو تنها  نه « آن ایفی ژنی معروف میباشم که همیشه خاک یونان را  می جست نه آن شاعر شیرازم که تا ابد درجایم بنشینم ، همه جای جهان سر ای من است ، روزی روزگاری سخت برای مردم هموطنم وخط وادبیات وزبان وموسیقی آن میگریستم ودنبالشان میکردم وگمان میبردم که تنها مایه مباهات ما همان ادبیات وزیبانمان میباشد سپس کسانی را دیدم که سر رشته این کاررا دردست گرفته اند ونان را به نرخ روز میخورند!

    امروز حتی زبان عامیانه وروزانه هم تغییر کرده است وگاهی من بسختی میتوانم معنای بعضی از گفته ها وکلمات را بفهمم بخصوص اگر طرف رند باشد!

    درطول عمرم با همه گونه اشخاصی طرف بوده ام از شاعر ونویسنده تا وزیر وکیل وشاهزاده وارتشبد !!! ودیدم همه یکسانند تنها لباسهایشان عوض میشود درونشان همان آدمهای پست وفرومایه که برای یک لقمه کباب تن بهر حقارتی میدهند ، روزنامه نگارانی که بمزد قلم میزدند وپزوهشگرانی که میتوانستند به آسانی خودرا بفروشند ، خودفروشان طبقه بالا ! میکده خانقاه ها ! جایی که باید همه یکی باشیم ودویی درمیان نباشد همه حالم را بهم میزدند کسانیکه میتوانستم ومیخواستم با آنها رفاقت کنم خیلی کم بودند ، درحال حاضر امروز همه از هم گر یزانند اتحاد واشتراکی درمیان نیست ” عقاید”  همه را ازهم جدا کرده است وهیچکس درعقیده دیگری شریک نمیباشد همه ” من” هستند ونیم من وجود ندارد ، همه ریاست طلبند وار باب وحاکم .

    بیهوده به دنبال یک اتحاد میگردیم شاید کلمه جالب ودهان پرکنی باشد اما درعمل هیچ است ، هیچ .

                                      ثر یا/ اسپانیا/ از دفتر خاطرات “لندن “

     

  • فرار بزرگ

    پرتاب شدن ، یعنی سر نگونی ، یعنی کسی ترا بسوی یک گرداب انداخته است .

    قدرت نداری خودت را نجات دهی ، درگردابی مخوف دور خودت میچرخی ، گاهی فرو میروی باز بالا میایی برا ی یک دم نفس کشیدن .

    پاهایت محکم به زمین چسپیده ، پیکرت آلوده به لجن وخزه های سمی وزالوهای خونخوار است ، چشم به اطرافت میدوزی شاید دستی بسویت دراز شود ، دستها همه بی حس ویا بدون انگشت میباشند

    تنها برق طلا و الماسها ست که از آنها ساطح میشود ، لجن چشمانت را کور کرده پاهایت بی حر کت وخودت مانند همان عروسکهای درون قوطی اسباب بازی میچرخی .

    گاهی آوازی سر میدهی صدایت تنها ودرگوش خودت  می پیچد ،  درختان با برگهای لخت سر بسویت میاورند آرزو داری یک شاخه را بگیری وخودت را بالا بکشی درختان سر میکشند بسوی آسمان ، ترا تنها گذاشته اند.

    پیر زن درون اطاق تنهایش گریه میکند با کتاب ذادالمعاد وقران  قدیمش او سرگرم است اشکهایش مانند آبشار بر روی کلمات وصفحات کتاب میریزد ، تو هرروز فروتر میروی زیر پایت یک تخته سنگ سفت که پاهایت را زخمی کرده اما از همان دشمن کمک میگری وبا کمک آن تخته سنگ خودت را بالا میکشی وروی علفهای هرزه اطراف مرداب رها میشوی خیلی طول میکشد تا این لجن هارا از پیکرت پاک کنی به دنبال یک آب صاف وزلال هستی  دنبال یک رودخانه تا ترا بشوید وبا خود بسوی دریا ببرد اما ، همه جا ظلمت است ، تاریکی است وتنها نیش مارهای غاشیه وعقرب های زهر دار بسویت دراز است .

    بچه  عقرب ها ، بچه سوسکها ، وبچه مارهای تازه سراز تخم درآورده بسویت هجوم میاورند باید فرار کنی ، فرار  هر طور شده باید فرار کنی وخودترا به یک آب تازه برسانی ، ممکن است پیکر  لطیف وپاکت بو گرفته باشد ، باید فرار کنی ، فرار بهترین کار است . فرار بزرگ بسوی رودخانه جاری تا شاید به دریا برسی  !   پاهایت را بد جایی گذاشتی رودخانه ترا به یک جویبار گل آلود وبو گرفته هدایت کرد و……یک صحرا که تنها علفهای هرزه درآن میرویند ، دیگر مجال فرار نداری در زندان بی دیوار باز مانند همان عروسک درون قوطی اسباب بازی دور خودت میچرخی ، میچرخی و میچرخی .

    ثریا. اسپانیا. از دفتر چه خاطر ات ” لندن”  /  سه شنبه

  • گناه مادر

    شب بود ،  وقصه رسوایی من

    باد شمال وزیدن گرفت

    سکوت شب شکسته شد ، از دویدنها خسته

    دیوانه ای رمیده بودم

    اورا دیدم ، دویدم وبه آغوشش کشیدم

    آن یار سپید پوش مقدس را که نامش را نمیدانستم

    ماه به دور ما میچرخید

    کجا رفته بودم؟ به آنجا که زندگی هست اما

    رسوایی نیست ، ستم نیست، جور وبیماری نیست

    شکنجه نیست  وعذاب نیست

    او بود ومن بودم ، درمیان یک دشت خرم

    آهسته راز نیاز میکردیم ، او زنده بود ، درخیال من

    نه ! کجا هستم ؟ در یک فراخی ، دریک رویای ژرف

    در یک خلوت خاموش وآرام

    آب از آ ب نمی جنبید

    او سیب سرخی دردست داشت ومن ساقه ی از گندم

    او سیبب را چرخاند وبه هوا فرستاد

    من ساقه گندم را مکیدم ، مکیدم ،

    از آن روز دامن سپید من لکه دار شد

    موج طراوت از صورتم رخت بربست

    با وزش حریر باد که به آرامی میوزید

    من گنه کار بسوی قلعه دیوان روان شدم

    او درفضای باغی میگشت

    گاه با شوق ، گه با لبخند پیروزی

    وبدین سان ” ماد رگنه کار ” زاده شد

                                   ثریا/ اسپانیا/ دوم ژولی