Author: Soraya

  • د لم گرفته

    دراین غوغای بیداد گر ، چو مرغ گرفتار ، بی تابم ،من

    دلم گرفته از خانه  ، دلم گرفته از کاشانه

    دلم گرفته از مردم آسوده  ، دلم گرفته از اندیشه های فاسد

    دلم گرفته از رویدادهای روزانه  ، دلم گرفته از جنگهای بیهوده

    به بیداری ذهنم که درخواب وبیداری

    پریشانم میگذارد ،

    فضایی روشن وباز میخواهم  ، فضایی گرم ،

    میان دردها ودودها وافسانه ها

    یک هما هنگی مرموز مرا میراند به جلو

    به دنیایی پرنور  ، به دنیای غرور

    عشقهای بی زبان ،  عشقهای بی غرور

    اوج تاریخ پر افتخار ما که همه رنج بود درآشیان ما

    چگونه بگویم از ازادی که دربند است پایم

    چگونه بسرایم از عشق که افسونش میبرد مرا دراوج

    شب ، همه شب تا به سحر ، پرسه زنم

    در ابر تنهایی وبی تابی وبه دنبال کسی هستم

    که نامش را نمیدانم

    دریچه ها بسته اند ، فضا تاریک است

    زندان لبریز است ازبوی عفن ریا وشقاوت

    چگونه بسرایم ، که شعله ها خاموشند

    غنجه ها پرپر وزنان نعره زنان

    بی خبر از خواب خوش ، نشسته درشب زنده داریها

    او که درجستجوی باد بود ، طوفان اورا درو کرد

    وامروز دلخوش است به نم نم باران سمی

    آرزو های اسیر ، بنده وار درخدمت لحظه های انتقام

    دلم گرفته ، دلم گرفته از اطاق بی پنجره وبرودت یخبندان

    دلم گرفته از تو ، دلم گرفته از شما  دلم گرفته

    از کبوترهای قاصد ،

    دلم گرفته

    ثریا. یکشنبه 16/12/12

     

  • سفر بخیر

    دیروز تولد پسرش ونوه من بود ، به دنبالم آمد ودر طی راه از من پرسید :

    میخواهم بدانم  آیا تو با رفتن ما موافقی؟

    گفتم آری پسرم صد درصد موافقم هرچه زودتر بهتر ، من متاسفم که شما را باین سر زمین فقر زده وبی در وپیکر وهرکی هرکی آوردم ، شا ید اگر میگذاشتند من درانگلستان بمانم اوضاع همه ما فرق میکرد حال بجایی بروید که بتوانید بچه هایتانرا بزرگ کرده وخود راحت زندگی کنید .

    گفت ، همسرم زبان نمیداند ، گفتم او زن باهوش وهنوز خیلی جوان است ومیتواند زبانی دیگری را درکنار بقیه زبانهایش بنشاند .تنها هم نخواهد ماند اینجا تنها میماند که همه دربین خودشان ( فامیلی ) ! زندگی میکنند  ، برو ونگران من نباش وفراموش مکن که هنگامیکه من همه شمارا از آن قاره باین قاره آوردم همه خردسال وتو تازه به راه افتاده بودی ، منهم بی هیچ پشتوانه معنوی وشاید مالی شمارا به دندان گرفتم وباینسو آنسو کشاندم ، امروز تو پدر سه فرزند ، سه پسر هستی وخود پدری مهربان ، همسری بسیار نازنین وپسری که باعث سر بلندی وافتخار منی و من اورا میپرستم .

    و….دراین فکر بودم که ، مردانم یکی یکی میروند ، بی آنکه باو بگویم چقدر از رفتن تو رنج خواهم برد با شادی وخوشحالی اورا بوسیدم وگفتم هرچه زودتر میتوانی برو ونگران منهم مباش که خود یک تنه مرد هستم .

    از این قرار من همیشه باید تنها باشم ودر این ظلمت جاودانی بی آنکه بتوانم قدمی به جلو بردارم پیوسته باید نگاهم را به سوی ساحل بدوزم بی آنکه بدانم آیا روزی خواهم توانست روی این اقیانوس سهمگین زندگی جایی لنگر بیاندازم.

    زمان به تندی میگذرد من نمیتوانم ساعات ووروزها وسالهارا از حرکت باز دارم به اجبار با زمان همراهم ، آنها قدم به جلو میگذارند ومن رو به پشت دارم .

    مهربانی ها ودوستی های وعشقی که من بین فرزندانم وجود دارد از همه ثروتهای جهان با ارزش تراست حال هرکجای دنیا که میخواهند باشند من آنهارا روی سینه ام وروی شانه هایم همه جا باخود دارم .

    و… میدانستم که او همه چیز را آماده کرده وتنها موافقت من مانده بودکه آنرا هم به دست آورد.

    ثریا / مقیم اسپانیا / شنبه  15/12/12

  • گم شدم

    زمستان از راه رسیده با خونسردی دائمی خود چراغانی ها وآلنگ دولنگهای پر زرق وبرق وویترینهای زیبایی که بی اختیار ترا بخود میخوانند  وتبلیغات وسیع برای خرید آشغالهای ته مانده انبار ها در بسته بندی های جدید ، هیچکدام نمیتوانند  مرهمی بر دل مردم ستم دیده وبخصوص بیماران بگذارند عده ای گونه های اشک آلود خودرا بر خاک عزیزانشان میمالند وهیچ رحم ومروتی وانسانیتی نیست که بر زخم دل آنها مرهمی بگذارد.

    ” شاعر” رنج خودرا فراموش کرد واز دنیا بی صدا وآهسته بیرون رفت اما فریادش درگلو ی بسیاری بجای مانده است که گوش آسمانرا پر میکند ، او پرکشید اما هنوز پر کشیدنهایش بر دل زخم دیده بسیاری آرامش میبخشد .

    هر کسی به نوبه خود راه دور ودراز وگاهی کوته را طی میکند ویا طی کرده است منزل به منزل راه کوبیدند وتشنه لب برگشتند باز به راه خود ادامه دادند  هنرمندان وشاعران بیشترین رنج را درمیان مردم سر زمین خود برجان خریدند مردمی که ادعای وطن دوستی ووطن پرستی داشته ودارند اما به راحتی درازای هیچ خود ووطن خودرا میفروشند مردمی که تا دیروز نمیدانستند خدا وپیامبرا نشان درکجا منزل داشته اند امروز همه از اقوام واز زاد وولد اصحاب واعوام پیامبرانند ، شازده بازیها والدوله ها والسلطنه ها وسالارخانیها ، دورانش به پایان رسید حال ” سیده ها وسید ها ” جای انهارا گرفته اند .

    دراین بین آنچه بباد رفت سخن اهل دل بود که همه آهسته آهسته آمدند وسرگردان رفتند.

    اگر طبیعت بما اینهمه لطف دارد درعوض آنچه را که بوجود آورد سهمناک بود واین تنها نه در دوران ما بلکه درهمه ادوار تاریخ روی داده است .

    بیشترین وبهترین شعرا ، نویسندگان وفلاسفه همه متعلق به ما وسر زمین ما بودند که یکی یکی مجبور به ترک وطن شدند وراهی دیارغربت ودرآنجا عزت یافتند وکم کم جزیی از همان خاک شدند ، مولانا جلا الدین ، یکی ازهمان بزرگان ما بود ، دیگران درعسرت وبدبختی جان سپردند ، سخن اهل دل خطا بود !!!! درعوض سخن ریا ودروغ وپرده دری وگاهی پرده پوشی جای آنهمه ادبیات بزرگ مارا گرفت وهمه به درجه ” استادی ” ملقب گشتند واین لغت استاد همیشه مرا بیاد اوستای های حمام واستاد های بنا ونجار وآهنگرمیاندازد .

    امروز از خود میپرسم ، چه کسی وچه دستی سرنوشتهارا رقم زد وبه دست تقدیر داد تا پخش کند ، نصیب همه ما درهمه جا بیکسی ، تنهایی بود اگر چه برای مردم خود میل داشتیم آرامش وشادی بیاوریم اما بیهوده بود گنج امید آنها در صحرای ( کربلا)  نهفته است .

    متاسفم که بنویسم من مهربانی ودرد گشایی وعشق را درمیان مر دمی پیدا کردم که نه به زبان من آشنایی داشتند ونه میدانستند که چگونه ودر کجا زاده شدم واجدام چه کسانی بودند ، مهربانی ولطف آنها از روی ترحم نیست ، اگر چه با خود دشمنی ها داشتند اما با ما مدارا کردند ودرعوض سیل زخمهای خونی ودمل های چرکین بسوی پیکر ما از طرف عزیزان ما وهموطنان ، بسوی ما روان شد که هنوز جای آن زخمها گاهی میسوزد .

    ثریا/ اسپانیا/ 14/12/12

  • بیگانه زخویش

    روز شروع میشود ، با ابری سیاه وغمگین ودر پی آن باران ،  شب پیش گریستم ، برای هیچ ، سایه ای درپشت پنجره اطاقم نمودار شد ، عکس وتصویر > او < بود ، بی اختیار بلند شدم وپنجر ه را گشودم ، تنها یک باد سرد به درون آمد وپیکر مرا به لرزه انداخت .

    گمان بردم اوست که برای دیدار آخر ودم واپسین باینسو آمده است ، اما تنها وزش باد بود ، باد ویک سردی نا خوش آیند .

    امروز دیگر از آنهمه بیا وبرو وزدو خورد چیزی بجای نمانده حتی آن درختان کهنسال وسنگین که در سایه آنها راه میرفتیم واو بی هدف بین انتخاب سرش را پایین انداخته بود ، خبری نیست ، دیگر از آن فراز ونشیب های دهکده  میگون ودربند وآهار وآن جویبارها وابشار ها چیزی بجای نمانده دیگر نمیتوانیم بر فرش چمن سبز گسترده دراز بکشیم واز یک آینده نامعلوم سخن بگوییم ،  امروز همه چیز ویران شده وبجایش فرشهای سبز رنگ حقیر  وگیاهان خود رو از شکاف دیوارها سر زده است.

    در آن زمان که همه چیز آرام بود وشهر ها آباد >او > در تردید ودودلی دست وپا میزد سپس عشق پیروز شد واین عشق از جانب او با یک نوع حسابگیری شکل گرفت ، خانه کوچک وآراسته ما رشک دیگران بود واو رها شده از قید وبند ، افسار گسیخته سر به هر دیواری میکوفت ودر پای هر دیوار حقیری مینشست

    امروز او ناتوان روی یک صندلی چرخداردرانتظار مرگ نشسته واز آنهمه شور وشوق جاه ومقام وغوغای اندیشه ها ودر بعضی اوقات کوته اندیشی وآزمندی خبری نیست .

    برای من عشق از همه این گفتگوها بالاتر بود.

    امروز میکوشم تا نیروی خود را صرف چیزهای باارزشی بکنم ، اگر چه تنها هستم اما افسرده نیستم با طبیعت همراهم با برگهای درخشان گلها که قطرات شبنم بر روی آنها نشسته گفتگوها دارم ، امروز دیگر توجه کسی را نمیتوانم جلب کنم حتی دوستان سالخورده نیز مرا فراموش کرده اند ، اما طبیعت هنوز با من همراه است وهیچگاه مرا تنها نخواهد گذاشت ، 

    امروز صبح از خود پرسیدم ، چرا؟ چه نیرویی ترا ودار میکرد تا با آن همه ریاودورویی وسپس خودخواهی من ودیگران را بفریبی؟  همه روزی خواهیم رفت بی چون وچرا اما باید دید ره آوردی را که به همراه میبریم چیست ؟! اگر روز گذشته گریستم نه بخاطر او بود بلکه برای دختر جوانی بود که همه زندگیش را دریک رویای ناشناخته بباد داد ، شرم وحیا وخودداری از به زبان آوردن کلمات رکیک اورا به سکوت وا میداشت ، نه آن دختر جوان دچار ضعف روحی ونادانی نبود ، سکوت او برای امروز بود.

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه/ 13/12/12/

     

  • خاموشی

    کریسمس میاید ، سال نو میاید ، حدیث وقصه عیسی مسیح ،

    که از ایرانیان قدیم ” شب آنرا ” به یغما برده اند ، فرا میرسد

    ومن با خدای عهد دیرین ، که نامش ” خورشید ویا میترا میباشد

    در گفتگویم :

    خدای عهد وپیمان ، میترا ، پشت وپناهم باشد

    براین عهد وبر این میثاق ، گواهم باش

    دراین تاریک پرخوف وخطر  ، خورشید راهم باش

    خدای عهد وپیمان ، میترا ، دیرست ، اما زود

    به فرمان خرد از جای برخیزیم

    وبا دیو ستم آن گونه بستزیم ، که تا این اژدهای خونخوار، براندازیم

    و…….طرحی نو دراندازیم ؟!

    شعر ” از حمید مصدق / کتاب درفش کاویانی “

    زمانی در سر زمین ایران زمین ، همه دربیم وهراس ، ونفس ها درسینه پنهان

    و….همه خاموش ، هر فریادی در زنجیر وپای هر آرزو دربند، هزاران آهنگ وساز وآوای خروشان بود ولبها خاموش وشب خاموش ، فضای سینه ها از دردها پر و…….لب خاموش . چراغ شب خاموش ، نه کس بیدار ونه کس قدرت گفتار ، همه خاموش.

    درکنار درخت کوچک کاج  ، دل من خاموش ، شبم تاریک وشمع ها همه خاموش ،  کابوس شبانه با کرم های تاریخ در اندیشه ،و من خاموش ،

    ثریا/ چهارشنبه 12/12/12 ……..؟!

  • کجا؟

    حالم بد جوری خراب است ، کمردرد شدید وپاهایم کم کم بیحس شده راه رفتنم را مشگل ساخته باید سری به دکتر بزنم !

    آه ! نه! همه دکترها وبیمارستانه دراعتصاب بسر  میبرند ؟! تا کی ؟ معلوم نیست .

    بروم بانک تا بفهمم صورتحساب تلفن این ماه چقدر شده ؟

    آخ نه ! بانکها هم دست به اعتصاب زده اند . ایننترنت هم لحظه ای چشمکی میزند ومیرود ، گوگل هم از من ” اکانت” میخواهد ،

    کاتالونیا هم اعتصاب است ، شمال هم اعتصاب است ؟!

    خوب بهتر است بلیط بگیرم وبروم کشوری دیگر برای معاینه ،

    آوخ….. طیاره هاهم تا بیست وچهارم دراعتصاب بسر میبرند

    بهتر است بروم بنشینم وبه سازی گوش کنم ؟

    ایوای …. ” تار” هم که ترک شد !!!!!!!!

    خوب ، بنشینم به تماشای سیرک جایزه نوبل که کم کم دارد دست سیرک جایزه های اسکاررا از پشت میبندد .به وبه . چه ضیافتی ، چه لباسهایی ، چه میزهای زیبایی برای شام ، آخ جای من خالی !

    بیچاره آلفرد نوبل ، سر ازخاک بردار وببین اکتشافات تو چه فاجعه هاییرا ببار آورد ومیراث تو برای چه کسانی خرج میشود . همه یک مدال ترا بر سینه زده اند حتی فاطمه کماندوهای قدیمی و……… دیگر هیچ …سکوت باید مهر سکوت را بر دهان زد ویا لبهارا دوخت درغیر اینصورت کسانی هستند که میتوانند دهان ترا قفل کنند .سکوت وبنشین به تماشای مسابقه های فوتبال وبسکتبال وتنیس وگلف که هیچگاه تعطیل بردار نیستند.

    11/12/12 سه شنبه

  • یتیم

    او برگشت با دنیایی عکس وخاطره از قدیم وجدید ! چهره پدرش درحال حاضر چندان دیدنی نیست آن مرد زیبا با موهای طلایی وچهره ای سرد  که نشان خودخواهی درونیش بود دربیماری  وبین مرگ وزندگی دست وپا میزند درتمام خاطرات وعکسها وآلبوها نقشی از ” من” نبود گویی ابدا درزندگی او وجود نداشتم برایم هم مهم نبود ونیست هیچگاه به نقش خودم درزندگی ظاهری دیگران نیاندیشیده ام در پشت پرده نشستم ومسئولیتهارا قبول کردم چهره هارا از پشت پرده دیدم در هیچک یک از تابلو های نقاشی شده ” خانواده ” همسرم نقشی نداشتم چون پشتوانه ام نه به ” الدوله ها میخورد ونه عبدالعلما ها ” ونه در حزبی وکلوبی شرکت کرده بودم ، همه عمرم درتلاش معاش میگذ شت .

    نه ای میهن بزرگ ، من وام دار تو نیستم

    تو وام دارمنی ، که هیچگاه درهیچ راهی دست مرا نگرفتی

    مادر میهن ، تو که میبایست دستم میگرفتی وپا به پا میبردی

    خود به تنهایی راه افتادم ، من دردامن تو تنها یک بچه سرراهی بودم وبس

    من درچشم همه فرزندان تو وخواهر وبرادران یک خار بزرگ بود که درچشم

    آنها فرو میرفت

    بدون ریشه ای که فرزندان تو  ، نمی پسندیدند، شکقتم ، گل دادم وبار وپیوند

    امروز ای وطن من ترا بحال خود رها کردم با فرزندانی که دردامنت بزرگ کردی

    همه حرام زاده های دیروزی وامروز وفردا هستند ، آنها فرزندان تو نیستند

    مادر وطن ، من تنها بتو اندیشیدم وتنها ترا ستایش کردم آن فرزند بی مقدار

    وتو مرا ازدامن خود بیرون راندی . دراندیشه خیانت بتو نبودم

    هنوز روی بهاران ترا ندیده بودم که به خزان خزیدم وهنوز بادخزانی

    نوزید که به زمستان رسیدم ، آنهم زمستانی سرد وتاریک

    نه وطن ، تو وام دار منی ، من دین خودرا بتو پرداخته ام .

    آن روز وآن شبها که ستارگان میدرخشیدند ومن درآتش تب میسوختم دستی نبود تا مرا نوازش کند ، آن روز که آفتاب داغ تو برسرم میتابید وتشنه کام درخیابانهای داغ درعطش جرعه ی آب میگشتم هیچ دستی قطرهای بکام تشنه ام فرونریخت ، سر بجوی های گل آلود گذاشتم وآبهای راکد ومانده ته جویباررا نوشیدم تا زنده بمانم.

    حال تو ای مرد ، که در حال مرگی، نمیدانم هنوز به آن پیکار وافکار دیرنت میاندیشی آیا توکه  بخیال خودخالق ودست پروده یک زن قهرمان بودی ؟؟! حال درخون خودت خفته ودرآتش درونت سوخته ای ، آیا مرا بیاد میاوری؟

    ثریا. اسپانیا. دوشنبه 10/12/12

     

  • عریانم

    دو نفر دزد ، خری دزدیدند / سر تقسیم بهم جنگیدند/ آن دوبودند چو گرم زدو خورد / دزد سوم خرشان را زد وبرد !

    ——————————————————–

    دراین سراچه رویایی ، آیا دوباره به سر چاه آب زلالی خواهیم رفت ؟

    آنچه که مرا بسوی آن دشت میکشاند

    زمزمه ء عشقی است که از درون چاه بر میخیزد

    ومن نه به زمزمه های شما بلکه به آن صدای نامریی

    گوش میسپارم

    کویر من ، سر زمین من ، چه فتنه ها برسرتو آمد

    در پناه آن جویبار آب زلال

    اینک من عریانم وشما عریانید وهمه عریانند

    چه بگویم که دیگر سخنی نیست برای گفتن

    باید بکوچه سار شب سفر کرد وگوش به آوای حزینی سپرد

    که ” زمزمه میکند زیر فشار شب تار

    دیگر صبح روشنی نیست ، باید درشب زیست وبا شب سخن گفت

    دیگر درهیچ شهر خبری نیست ، آمد ورفتی بیهوده

    آنکه آمد وآنکه رفت وآنکه میرود ،

    وما درانتظار یک خدای کهنه وفرسوده ایم

    بی هیچ امیدی وبی هیچ شوقی

    واین آخرین سخنی بود که بر لب جاری شد

    ودرهمه آسمان خواهد گشت ، یک سخن ناگفته

    ثریا/ شنبه / 8/12/12

     

     

  • شب دیر است

    پایان جهان نزدیک است ، تنها پایان جهان ما ایرانیان که سرزمین پهناور خودرا به دست باد سپردیم وحال چند تکه خواهد شد خراسان بزرگ میماند وپرسیای کوچک وهمسایه های فقیر وگرسنه . دیگر نباید بفکر شاعر بود باید بفکر نان بود که خربزه آب است .

    بر روی نقشه طبیعی جغرافیای خاک ما تنها نقش خون باقی خواهد ماند وبس وسرزمینی که روزی سر آمد کشورهای دیگر جهان بود درمسیر باد ویرانگر همراه با دوده های قیر گون که از آسمان بر زمین میبارد ، مانند پشه های  از جنس فسفر به حلق وگلوی ملت میرود ، به همراه گلوله های سربی ، نابود شد

    اندیشه ها گریخته اند وعده ای بیخبر درازدحام حجم سبز خود  از آتش درونی بیخبرند ، نه میل رفتن دارند ونه میل بماندن.

    در سر زمین فراعنه با تانگ ومسلسل وزره پوش مردکی نحیف میل به فرمانروایی دارد وبه زودی این بیماری به سر زمین ما هم سرایت میکند امروز دیگر دیر است برای نشستن وگفتن وخوردن ونوشیدن وخوابیدن حال باید طلوع جنون را درآسمان و بر خاک نشستگان غافل وبخواب رفته را دید امروز باید درپای درخت خانه همسایه گلی کاشت وبا آب دیده آنرا آبیاری کرد وسپس بیاد آن گل در پهنه دشت دیگری گریست .

    دیگر برای همه چیز دیر است آشیانه وخانه ما جای دشمنان ما شد وخود بخاک بیگانه گریختیم حال دربرابر این آتش هولناک چه باید کرد؟ !

    …….دیگر به کجا خواهی رفت ای ره گم کرده که همراه باد نیمه شبان از سر حریقی که خود بر افروختی ، گریختی؟.

    ایران تقسیم میشود دیگر بر ای ایران گر یه نکن ایران میمیرد وبجایش یک مسجد وحرم بزرگ به پهنای همه سر زمینهای کوچک شکل میگیرد ، اگر جهانی باقی بماند . ایرانستان/.

    یک روز خاکستری وسرد وترحیم مجلس ” ایران ” / جمعه

  • شاعر

    امروز کمتر کسی دردنیا وبخصوص در سرزمین خودمان ” رودکی سمرقندی” را میشناسد سمرقند امروز از پیکر پارس جدا شده ومجسمه رودکی در تاجکیستان روی برجی ایستاده است ” اگر آنرا هم به یغما نبرند”  بوی جوی مولیان او درپیکر وروح همه پیچیده اما کمتر کسی گوینده این اشعاررا میشناسد.

    دراین ایام همه چیز بسرعت میاید ومیرود وهمه چیز وهمه کس ! برای مصرف یکروزه !!! ساخته میشود  خیلی به ندرت کسی تاریخ گذشتگان را ورق میزند وکمتر کسی کتابی دردست دارد کتاب هم کهنه  واز مد رفته است !

    همه رفته اند وآنهایی که مانده اند رفتنشان بهتراز ماندنشان است وبجایشان گروهی ناشناس آمده اند که بکلی با شعر وادبیات وموسیقی بیگانه اند و آنرا از سر سیری یا گرسنگی شکم شاعر میپندارند ، گروهی هم این رشته هارا بکلی از ادبیات پارسی زبان جدا کرده وآنهارا گناه میپندارند ، آنها جنگیدن را دوست دارند وخون ریزی هارا وبرایشان کشتن وریختن یک بلبل لذت بخش تراست تا شنیدن آواز او.

    امروز همه چیز درهمان هول وحوالی شکم وقسمت زیر آن میچرخد وهمه جنایتها ودزدیها نیز بخا طر سیر کردن یکی وخالی کردن دیگری است! زیبایی روی وموی همه چیز را تحت الشعاع قرار داده است واگر کسی مانند من سرش دردگرفت وخواست درباره مثلا رودکی سمرقندی چیزی بنویسد ، همان سگ اصحاف کهف است که از غار قرون بیرون آمده وسکه از رواج افتاده خودرا برای مصرف عموم ارائه میدهد. گاهی فکر میکنم شاید مردان قصه اصحاف کهف هم ترجیح دادند غاررا بر سر خود ویران کنند تا مجبور نباشد خود وسکه های از دور خارج شده را بمعرض نمایش بگذارند !؟

    هر چند سگهایشان امروز بر پر وپاچه همه میپیچند ومیخواهند نورسیدگان را نیز همراه خود به همان غار تاریک جهل ونادانی ببرند.

    امروز همه درهمه جا فریاد واویلا مسلمانی را میزنند تا بیشتر مردم را به بردگی وبدبختی بکشانند وخود بر خر مراد سوار شوند ، امروز برای بر قراری رابطه های انسانی هیچ مجوزی صادر نمیشود تنها ثروت های باد آورده ودزدی های کلان علنی کار میکنند و تا جاییکه میتوان طناب داررا نیز از گردن قاتلی بیرون آورد وبه کمک همین ثروت قاتلی را رها ساخت درعوض بیگناهی را بجایش بر دار کشید.

    دوچیر هنوز درمن عوض نشده واز بین نرفته است ، یکی دوش آبسرد صبگاهی ودیگر قلم وکاغذ نوشتن وخواند ن وبه دنبال شعر وموسیقی دویدن که باعث تمسخر وحیرت دیگران است ، تنها این دوچیز مرا زنده نگاه میدارد من برای آنهایی مینویسم که میدانند ومیخوانند نه آنهاییکه نه میدانند ونه میدانندکه نادانند.

    پنهانی برای آنهایی اشک ریختم که عمر وزندگیشان را وقت سرودن اشعار زیبا ودل انگیز ونوشتارها وترجمه ها نمودند وخود در بیماری وگمنامی وبدبختی جان سپردند ودرعوض آنکه توانست ملایی را بر مسند جد خود بنشاند شاهانه میزید اگر چه دردرونش رنج فراوان باشد .

    با یاد بیژن ترقی >  بال من بگشا واز بندم رها کن /پایم از این رشته های بسته واکن .

    متاسفانه خیلی از مردم نمیدانند چگونه رشته های عنکبوتی جهل ونادانی آهسته آهسته بر پاهای آنها بسته میشود ودردام تارهای عنکبوتی مافیای قدرت میافتندوکم  کم روح وهویت شخصی آنها از ین رفته ودچار سر درگمی میشوند .

    خود کرده را تدبیر نیست .

    بیاد شاعران متفکر نه مداحان ، ثریا/ اسپانیا/ 7/12/12

  • نیمه شب

    همه شب دراین امیدم که نسیم صبگاهی/ به پیام آشنایی بنوازد آشنارا “حافظ”

    نیمه شب است ومانند هرشب دیگر خواب از چشمانم رمیده است ، امروز دراینجا تعطیل عمومی است روز مهمی در این سر زمین بشمار میرود روز تصویب ” قانون اساسی ” قانونی که این ملت را از زیر یوغ دیکتاتوری بیرون آورد وبه یک دموکراسی واقعی رساند  .

    شب یلدای ما نزدیک میشود ودر جاهای دیگر دنیا چراغهای درخت کریسمس روشن شده اند ومن ….. دراین ساعت شب بفکر تاریکی سر زمینی هستم که غبار تلخ دیکتاتوری ، مرگ ، زلزله ، بیکاری ، بدبختی واز همه مهمتر فقر شدید فرهنگی آسمان صاف آبی آن سر زمین را فرا گرفته است .

    در فکر بچه های گرسنه ای هستم که دراین سرمای زمستان درکنار کوچه ها زیر کارتونها میخوابند ومورد هجوم ارذال اوباشی قرار میگیرند که از آنها هزاران استفاده میشود ، وبیاد بچه بیگناهی هستم که درآتش بخاری ” نفتی ” سوختند ، بیاد مادرانی هستم که در انتظار دیدار فرزندانشان آه میکشند وزنانی که شوهران وپسران ومردان وزنانشان را زیر هر عنوانی از دست داده اند وخود یک کالای بی بها شده اند.

    نیمه شب است ومانند هرشب خواب از چشمان من گریخته ودراطاق سرد خود بفکردنیایی هستم که میتوانست به بهشتی زیبا مبدل شود وامروز جهنمی سوزان که شعله های آن هر سود زبانه میکشد  آنهم بخاطر نادانی وهوس وطمع وآز عده ای از خود بیخبر.

    در سالی که گذشت عده ای را ازدست دادم دوستانی را که درحسرت آزادی چشمانشان را فرو بستند وبسرای باقی شتافتند وکسانی را که بشکل همان کدو حلوایی شبهای ” هلویین ”  میباشند و تنها باید شمعی درون چشمان کور آنها بگذاری وبر صورتشان نقشی بکشی وآنهارا برای تماشای عموم درمعرض دید بگذاری وبگویی ” دوست ” دوستانی که خیانتکار از آب درآمده ودستشان خوانده شد ومانند مهره مرده شطرنج از زندگیم بیرونشان کردم وبیاد کسانی که دربستر بیماری چشم براهند .

    نیمه شب است وخواب ازچشمانم گریخته وزندگی مانند یک پرده سینما ازجلوی چشمانم میگذرد ، قیلمی وحشتناک ، یک تراژدی ناتمام ویک درام گریه آور.

    پسرم پند روزگاررا برایم فرستاد : جمله ای از ” جرج اورول” در دنیایی که دروغ واقعیت پیدا میکند راستی ودرستی یک انقلاب وحشتناک است .

    ثریا/ نیمه شب 6/12.12

     

     

  • مصر

    زمانه پندی آزاد وار داد مرا / زمانه را چو بنگری همه پند است

    به نیک وبد کسان غم مخور ، زینهار / بسا کسا که به روز تو آرزومند است

    “رودکی سمرفندی “

    نه! گمان نکنم کسی به روز وروزگار من وما آرزومند باشد ، خدا نکند سر زمین کلئوپاترا نیز به دست اخوان مسلم بیفتد وزنان به درون کفن سیاه بروند خدا نکند مصریان مانند ایرانیان دربدر وآواره سر زمینهای بیگانه شوند وبه حکم اجبار خاک پدری را فراموش نمایند ودلخوش با شند که نغمه ی سروده  واشکی ریخته اند.

    سابقه تاریخی وفرزانگی ودوستی درذهن بسیاری از مردم ما ومصریان با دورابطه همراه است .

    ما با آنها برادر خوانده ایم  وآنها امانت دار ما میباشند ، مردم مصر غیورند وبه تاریخ پر افتخارشان مباهات میکنند  ومطمئن هستم که نخواهند گذاشت فرهنگ غنی وپر بار آنها به دست مشتی دیوانه فراری از غار کهف بیفتد آنها خواهند جنگید ، مگر آنکه صحنه آرای جهان میل داشته باشد صفحه جدیدی درتاریخ پر افتخار سر زمین فراعنه باز کند ، آنگاه زمانی فرا میرسد که مصر هم ریشه های تاریخی خودرا از دست داده وبه یک کشور مفلوک وبدبخت مبدل خواهد شد.

    هنوز مردان پرقدرت ووطن دوستی درمصر زنده اند وفراری نشده اند تا از دور آواز بخوانند و برای ” خانه پدری” اشک تمساح بریزند درحالیکه دستشان درون کاسه شیطان است واز آنجا میخورند ومینوشند ، نه گمان نکنم مصر ایران دوم شود . مصر سر زمین فراعنه ، سرزمینی که قدرتمند ترین زن جهان بر آن حکومت کرد ، هرچند خزانه ها خالی شدند ، از اشیاه  درون مقبره های فراعنه بجز مشتی خاک بر جای نمانده اما هنوز نوادگان فرعون زنده اند.

    چهارشنبه/ 5/12/12

     

     

  • تولدتو

    درست شبی مانند امشب ، ساعت دوازده شب ، تو به دنیا آمدی ، چهل وپنج سا ل پیش  ، همه درانتظار یک پسر بودند وبقول خودشان از شکل وشمایل من اینطور بنظر میرسید که پسری درراه دارم ، اما تو بمن گفته بودی که درراه هستی وهمیشه هم همراه منی ، من نفس ترا واحساسات ترا درهمان زمان که دردرونم ایجاد شده بود درک کردم.

    آن لباس زیبایی را که بر قامت من دوخته بودند وبرازنده من بود پدرت از هم درید وبجایش یک پارچه ضخیم وزشت وبد قواره برتنم پوشاند که برآن وصله هایی از ننگ وتهمت وافترا  وتنک چشمی وحسادت دوخته شده بود .

    او به هیچوجه پایبند مسایل خانوادگی نبود واین نوع زندگی هیچگاه باو آرامش وآسایش نبخشید هرچه در آن زمان بود همه درد وغم واشک دیده ونیروی اندیشه خودم که مدام درفکر ایجاد یک تحول بزرگ بودم.

    بر خلاف تصور همه تو دختر زیبا با دو چشم درشت مانند آهوی دشت به دنیا آمدی ، آه حسرت باری ازگلوی همه اطرافیان بلند شد ومرا تنها روی تخت بیمارستان رها کردند.

    امروز من بتو افتخار میکنم که همانند یک مرد زندگی ومشگلات آنرا روی شانه های کوچک وظریفت حمل میکنی وهمراه وهمراز وهمدرد منی ، دخترم تو برخلاف همجنسانت که هیچ غذا ونوشابه ولباسی آنهارا راضی و خوشنود نمیکند وهمیشه از هم گسیخته وناراضیند ، از تمام زندگیت راضی ورضا به داه هستی میباشی آن نا بخردیهای وآن ر ویاها که دیگران را تا به آسمان فرستاده وسپس به زمین میکوباند ، درضمیر تو دیده نمیشود وهمه چیز فلب والای ترا خشنود میسازد بی آنکه به سایر موهبتها بیاندیشی ویا حسرت آنهارا داشته باشی . ، امروز حتی دشمنان من ترا تحسین میکنند . سپاسگذارم دخترم .

    تولدت مبارک .

    ثریا/ اسپانیا/ آذرماه یکهزارو سیصد ونود ویک / دسامبر 2012

  • آزادی ،

    رویای بدی بود  هنوز از یاد آوری آن موهای تنم راست می ایستند نیمه شب بود که بیدار شدم وزیر لب زمزمه کردم 

    نه این سزای من نبود واین عاقبت من نبود . دوباره بخواب رفتم ….آخ هنوز میلرزم ازجای برخاستم پرده هارا بالا کشیدم ، خورشید میدرخشید وهوا مطبوع ، نه من درجای خودم بودم ، آنها همه رویای پریشانی بودند  ، درآن زمان دیوارها گویی بناگاه در پیش چشم من چرخیدند وآسمان بالای سرم همچو کلاه خودی از جنس فولاد سیاه شد ومن دریک خیابان تاریک ، تنها با یک کیف دستی راه میرفتم راهی بی پایان  درکوچه پس کوچه های ناشناس بین مردمی ناشناس وسخت گرسنه وتشنه . حال درمیان پنجره ایستاده بودم وباور نداشتم احساس میکردم دریک هوای آزاد وبی قید بند راه میروم اینجا نفس باد شیرین وتازه است ، نه ! دیگر نخواهم پرسید چرا؟.

    سر نوشت که این مهربانی را درحق من ادا کرد میخواست در رویا بمن بفهماند که همه چیز بمویی بسته است ومن چرا دربرابر اراده سرنوشت  تسلیم نمیشوم

    روزهایی دراین اندیشه بودم که دریک گور بی نام ونشان زندگی میکنم بی آنکه لوحی ویا سنگی بر روی آن گذاشته باشند ، اما امروز عاشق همین زندگی انفرادی خویشم همین زندانی که با دست خود ساخته ام رویای شب گذشته بمن یاد آور شد که باید قدر این موهبت هارا بدانم ، اگر همه جهان را با همه محتویات آن بمن میبخشیدند من دوباره آنهارا پس میدادم ویا به دیگران می بخشیدم امروز درنیمه راه زندگی گام برمیدارم وصدای چرخهای ارابه مرگ را هر زمان درپشت سرم احساس میکنم اما شادم وخوشحال ، زیرا آزادم ، دیگر میلی به بازگشت به گذشته ندارم ، دیگر میل ندارم بر آن اسب چوبی سوار شوم ودهانه آنرا به دست دیگری بسپارم اگر چه زین ویرا ق اسبم از طلا باشد ، نه ! هیچ میل ندارم تنها زمانی که دفتر خاطراتم را ورق میزنم سیاهی وپلیدی آن دومرد را درآنجا میبینم ، یکی مانند یک لاشه بد بو بخاک رفت ودیگری درمیان امواج رویاها ودیوانگیهای خود مشغول تکه تکه کردن دستگاههای موسیقی است مانند تکه تکه کردن تریاق وخودرا بزرگ مینمایاند بی آنکه به اخلاق وچیزی پایبند باشد آن کودکی من بود که دراین زمان تکه تکه اش کردم وحال درپناه لطف سرنوشت ازاد راه میروم. آن رویا بود تنها یک رویا وباید فراموشش کنم ، خورشید امروز همه پهنه آسمانرا فرا گرفته وبمن نوید دیگری را میدهد . زنده باد آزادی

    ثریا/ اسپانا/ یکشنبه /دوم دسامبر 2012

  • گیاهی دردل سنگ

    امروز مانند یک شاخه نازک که به ناگهان از زیر یخ های سرد زمستانی وزیر سنگها میروید ، سر بلند کرده ام ، تنها بهانه زندگیم همین نوشتنهاست که باید آنهارا هم دریک قالب ویک چهار چوب تحریر کنم که مبادا به تریش قبای کسی بربخورد ویا زندیقی وکافری شوم وتا ابد به عذاب الهی که به دست بندگان  قادر مطلق اجرا میشود ، گرفتار گردم.

    نمیدانم رشد این گیاه ناچیز تا چه حد واندازه طول میکشد تنها میدانم آن ساقه ای که در زمستان یخ بسته در دل صخره ها میروید برای دلخوش کردن طبیعت است ، ومن برای دلخوشی خودم .

    پرندگان نیز گاهی روی شاخ وبرگ درختان آخرین آواز خودرا سر میدهند گاهی در فصلهای خوب ودلپذیر وزمانی نیمه شب که حق حق میکنند .

    امروز باین نتیجه رسیدم که خدا وند یگانه ومهربان دیگر قادر به تسلیم فرزندان ناخلف خود نیست ، او در زمان خلقت این بشر دوپا آخرین جرعه جام را که نامش آرامش وآسایش وراحتی بود به گلوی ما  فرو نریخت آنهم برای آنکه اورا فراموش نکنیم ودر هر زمانی به ستایش ونهایت التماس برخیزیم امروز میدانم که از دست او هم کاری برای ما ساخته نیست باید به دنبال خدایان زمینی رفت وآنهارا جستجو کرد .

    ما به دنیا میاییم وسپس زندگی میکنیم ووراه مرگ را ادامه میدهیم درطول این راه کوتاه بجای عشق ورزیدن ودوست داشتن خون یکدیگررا با جام سر میکشیم وهمچنان از راز طبیعت بیخبریم  ، خدایان زمینی میدانند که نه بهشتی وجود دارد ونه جهنمی وهرچه هست درهمین راه کوتاهی  است که ما میپیماییم .

    خدایان زمینی ، از بدو خلقت صاحب وارباب ما بوده اند از زمان غار نشینی وپیدایش آتش تا امروز که به آخرین نقطه ورمز زمان رسیدیم ، آنها ارباب ما بندگان بودند ، آنهاییکه از فرصتهای ناگهانی استفاده کرده ودانستند کجا باید چه بگویند وچگونه سکوت کنند ، کجارا میشود غارت کرد وچه زمانی باید بیدادگری کرد وانسانی دیگری را کشت برای منافع ، خدایان زمینی نه احساسی دارند ونه درک شعور انسانی آنها مخلوقاتی هستند که تنها روی دوپا راه میروند وفرمان میرانند خدایان زمینی را همه جا ودرهمه گوشه وکنارها میتوان دید وبا آنها برخورد کرد تنها باید اوامر آنهارا اطاعت کرد اگر چه به ضرر جسم وجان  وخرید وفروش روح ما باشد.

    آنها در لباس ساستمدارن کهنه کار که مانند عروسکهای درخت کریسمس بالا وپایین میروند ، صاحبان معادن ، بانکداران، واربان زمین دار وسر دم داران ایمان ودست آخر نوچه های دست پروده شان که بازار قاچاق اسلحه ومواد مخدر وخانه های عیش وقمارخانه ها را اداره میکنند ودرهمین حا ل دربین راه برایت لالایی میخوانند ودستی درکار هنر دارند !!! ویا در لباس عشق ودوستی وخود بر بالای صخره های سنگی ودژ های محکم نشسته وبه بیداگری مشغوند .

    نه ! گمان نکنم عمر زندگی این گیاه واین ساقه نازک چندان طول بکشد ، او قادر نیست دست حریف را بخواند.

    ثریا / ” از دفتر یادداشتهای روزانه 2000 “

     

  • قاب کهنه

    دشتی وسیع وپرگل وسبزه ، درذهن روشن زمین

    به همراه باد ، یاد عشقهای کهن را

    زنده میدارد

    این درخت کهنسال دیگر تشویش

    خاکستر شدن را ندارد

    بوی عطر یاس بوی پونه های وحشی

    پیچیده درذهن روشنم

    دیگر بانتظار هیچ سواری نیستم

    غبار میرسد بی سوار

    من دردامن این دشت بی عبور

    آزاد وسر شارراه میروم

    ودرگمان هیچ سواری نیستم

    میدانم که نبض زنده ام

    تا قیامت این دشت را زنده

    نگاه میدارد

    با معجزه  ونام پرشکوه ، عشق

    من از تبار سر زمین قدیمی ام

    تصویر گذشته را بر پهنه این دشت

    کشیده ام ، تصویر همه سالها را

    آ یینه امروز من بی تصویر است

    قاب اطاق من از کهنگی فرو ریخت

    وبمن یاد آور شد که :

    باید تنها بوی دشت را بخاطر بسپارم

    نه تصویر کهنه یک قاب را

    ونه غبار یک آیینه شکسته را

    ثریا/ اسپانیا / جمعه ( از دفتر یادداشتهای 2007 )

  • یک نگاه

    هر لحظه بگویم کریمانه / ای دوست مارا چه میفریبی تو ؟

    عمری تو و عمر را وفا نبود/ مارا به وفا چه میفریبی تو؟

    از خصوصیات خوب ما ایرانیها ، نکته ها ی  بسیاری است  که درهیچ قالب ونوشته وشعری نمیگنجد ، شاید بتوان آنهارا بعنوان یک نمایش طنز تلخ به روی صحنه آورد ومدتی دیگرانرا به خنده وا داشت .

    مثلا اگر یک پاانداز خارجی به ایران سفر کرد باید حتما با شیوه فرنگی از او پذیرایی نمود ولو اینکه برای چاپیدن آخرین تکه دارایی ما آمده باشد.

    در تمام عمرکه زنده بود خیرش به هیچکس نمیرسید غیراز شر، به هنگام نزدیک شدن اجل به درخانه اش فریاد حلالم کن خلام کن و به د ندانم بکش ، بگوش میرسد.

    در گذشته که تازه تالار رودکی شکل گرفته بود ودرنظرمن یک جایگاه والا ویک تالار بزرگ جلوه میکرد گاهی برای دیدن وشنیدن موسیقی که همه لذتهای زندگی مرا تحت الشعاع قرار داده بود به آنجا میرفتم ، گاهی اشخاصی را میدیدم با پایپونهایی باندازه یک ملافه به گردن وشکم های برآمده وشال کمر با فراک وشلوار راه راه باد کرده مانند یک باد کنک قل میخورد وصندلیهای جلو ویا لژ های اول را به اشغال خود   درمیاورد وهمسر نازنیش با کلی جواهر وپوست وابریشم وموهای رنگ شده ، درکنارش می نشست وباد میفروخت هنوز آریا شروع نشده خرو پف آقا بلند میشد وخانم نیز درکنارش بخواب ناز فرو میرفت ویا خودش را به کافه تریا میرساند تا پیکی ویسکی بالا بیاندازد ، هرماه برای خرید بلیط سر ودست میشکستند وبهترین جاهارا میخواستند آنها لازم میدیدند که خودرا درجاهایی نشان بدهند ، آنها به ماساژ شخصیت خود احتیاج داشتند .

    ترا به میهمانی میخواندند با زورو قربان صدقه رفتن ، هنگامیکه وارد میشدی ترا از سرتا پا برانداز میکردند وکفش وکیف ولباس ترا قیمت گذاری کرده آنگاه بتو شخصیت میدادند که درکجا باید بنشینی وناگهان همه به همراه خانم صاحبخانه به آشپزخانه هجوم میاوردند وتو تنها باید به تما شا ی  اشیاء ناجور وبی شکل وبی خاصیت دریک دکوراسیون تهوع آور در سکوت   بنشینی واز خود بپرسی ….پس چرا مرا دعوت کردند؟ با کی باید حرف بزنم ؟ وپس از  شام یا ناهار همه باهم اگر ” برنامه قمار ”  نبود از صاحبخانه خداحافظی کرده ومیرفتند.

    ملاقات ونشست وبرخاست با یک نوه فلان شخصیت برایشان ارج وقرب داشت اگر چه آن آدم حتی بلد نبود نانرا بجود وآنرا دررده ارزشهای عاطفی قرار میدادند! وسپس برای دیگران داستان ملاقاتشانرا با آب وتاب تعریف کنند.

    اشخاصی هم درمیان آنها پیدا میشد که به حد اعلا سواد ومعرفت وانسانیت داشتند ودراین زمینه ها سخت رنج می کشیدند .

    قرن ما ، زمان ما ، زمان تغییر وتحولات شدید بود وکمتر کسی به اعاده حیثت وشخصیت ذاتی ومعلومات خود ودیگران میاندیشید ویا ارج میگذاشت همه دچار یک توهم شده بودند وهمه خودرا یک تافته جدا بافته میپینداشتند بی آنکه معنا ومفهوم گفتار ورفتار خودرا بدانند ، همیشه باید ” کسی ” میبودی”  ویا   چیزی ” میداشتی ویا ” نواده وزاییده وگاف ” کس مهمی بوده باشی تا ترا ببازی بگیرند ودرمحافل خود راه بدهند ، محافلی که تشکیل میشد از قمارهای کلان ، تریاک ، کوکایین ساز وآواز وبزن وبکوب وبرقص وشعر خوانی …!  وکارهای دیگر که بما مربوط نمیشد.

    امروز در کنج این خراب آباد بازهم باید همین مردمان خود گنده بین وخود خواه وخود فروخته را تماشا کرد وسپس پرده هارا بست ودرتاریکی نشست.

    ثریا. اسپانیا/  پنجشنبه

  • اینتر لود

    روزی ، شاعری سرود :

    جهانم زیبا ، جام ام دیباست ، دیده ام بیناست زبانم گویاست ، خانه ام طلاست ، باین ارزد که…….دلم تنهاست ؟

    بیچاره ، تنها بفکر دلش بود وبس آنروز همه جهان زیبا بود ویا ما دراین پندار بودیم.

    هزاران هزار سال است که مردم  به آدمکشی مشغولند ونامش را گذاشته اند ” خدمت به میهن”  درتمام این مدت طبیعت بیهوده وقت خودرا صرف زیباکردن وپدید آوردن درختان وگلها ودشت وسبزه وستارگان تلف میکند.

    هر زمانی از آسمان پیامبری تازه نزول میکند وبر روی زمین آدمخواران مشعول خون ریزی میشوند ، دیر زمانی است که هیچ آوا ی زیبای موسیقی گوشمانرا نوازش  نداده است ؛ تنها طبلها وطبالها بر طبلهایشان میکوبند.

    دیر زمانی است که همه افتخارات در ” تنبان وباسن ” مردانی است که باسنشان راا تکان میدهند ودسته جمعی خوشحالند که توانسته اند دروازه حریف را با یک توپ تسخیر کنند.

    دیر زمانی است که مادران بدبخت فرزندانشانرا به ارابه های مرگ میسپارند ونامش را افتخار گذاشته اند وبرای جلب توجه دیگران وسرگرمی هر روز صورت  خو نینی در رسانه ها نقش میبندد.

    واین ها همه بخا طر جاه طبی وخودخواهی ” بزرگان ”  صورت میگیرد که خود هنوز پیکری را بخاک نسپرده بر سرگور قربانی خود عهد وپیما ن و قرارداد دیگری میبندند .

    درآن هنگام که پیکرهای پوسیده نصیب شغالها وکرکسها میشود آقایان بهم سلام میگویند وبا احترام می ایستند تا عکس یادگاری را درقلب  تاریخ نصب نمایند.

    این دنیای ماست دنیایی که هرروز از گوشه ی  خون فوران میکند وهیچ ملتی سر آشتی با ملت دیگر ندارد ، زیرا بقای حکومت  آنها بسته به ادامه حماقتهای  ملتشان میباشد .

    آدمها را به دست خود میکشند وراحت بخانه برمیگردند ودرکنار لیوانهای مملو از نوشیدنی وسفره پهن خوراکی به تماشا ی صحنه های دلخراش دیگری مینشینند.

    همه جا مردم تیشه درریشه جان یکدیگر گذاشته اند و درتپه ماهور ها به دنبال برا در کشی میگردند.

    …….. دراین زمان است که میبینیم آفتاب هم رنگ دیگری دارد آفتاب را هم   بیمار  کرده اند  هیچ نور و خوشی ورروشنایی از  او بما نمیرسد.

    مرغان سحر دیگر نغمه سرایی نمیکنند ودیگر پرنده ای جرئت پرواز ندارد.

    کاغذ رنگی ها ، توپهای پلاستیکی، شمع های رنگی  وپولکهادرکنار درخت پلاستیکی به همراه کوله بار مرد پلاستیکی باریش پنبه ای درانتظار بازار نشسته است ، تنها یک ( اینترلود) نوشیدن یک آب خنک وسپس ادامه جنگها

    ثریا/ چهارشنبه

    شعر ” از معینی کرمانشاهی !

  • خط یک

    امروز از آن روزهایی است که حوصله هیچ کاری را ندارم حتی حوصله خوردن ،

    کتاب خاطرات مونس الدسلطنه ندیمه انیس الدوله  سوگلی ناصر الدین شاه را میخوانم ، وشکر میکنم که درآن زمان به دنیا نیامده ام وشکر میکنم دریک خانواده روشن فکر که قرنها از زمان خود جلو بودند پای به عرصه وجود گذاشتم .

    متاسفانه زندگی مرا به میان همان خاله زنکها که به جادو جنبل وخرافات وروضه خوانی سفره انداختن زندگیشان را پر میکردند ، پرتا ب نمود  چگونه توانستم خودمرا از آن منجلاب نجات بدهم بیشتر به یک معجزه شباهت دارد متاسفانه  عده ای از زنهای ما دوباره میل حرمسرا را کر ده اند  ودوست دارند که به حرم بروند عده ای از زنهای بی دست وپای فرنگی هم پای به حرم سراها گذاشته تن پرورخوشحال با النگوهای طلایی ودست های حنا بسته درانتظار بستر شبانه نشسته اند.

    از هزارن سال پیش ستارگان درمحور آسمان میچرخند وبا عشقی دردناک به یکدیگر مینگرند وبه زبانی زیبا با یکدیگر سخن میگویند اما تاکنون هیچوزبان شناسی قادر به درک این زبان نشده است . زبان ، زبان عشق است

    تنها منم که این زبان زیبارا آموخته ام وتن به هیچ حقارتی ندادم ونخواهم داد سخن عشق برای من بجای همه صرف ونحو ها وقرائت ها حرف میزند

    من روزی دردهای بزرگ خودم را باشعرهای کوچک وناچیز بیان میداشتم وهنوز هم دوست دارم اینکاررا بکنم اما زبان شعر ظریف است ودردها من کهنه وسنگین ، بجای زبان شعر مشتی مار وعقرب در مغز من لانه کرده است همان مار وعقرب هایی را که روزانه سر راه خود میبینم وبا یک پرش خودرا از نیش زهر آلود آنها نجات میدهم.

    شب پیش درخواب میگریستم و با یک چادر نماز سپید گلدار درصف اتوبوس ایستاده بودم ، خط یک . همان خطی که همه عمر آنرا میشناختم” یک” نه بیشتر.

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه 27 نوامبر2012

     

  • کابوس

    سی ویک سال است که آن تبعیدی نامدار درگورستانی تنها دریک شهر غریب دربستر ابدی خود آرمیده است .

    بستری چنین ناچیز شایسته او نبود ، شبی در آرمگاه خود بیدار شد ورویای شگفت انگیزی را دید که چون مشعلی سهمگین در برابر وی میدرخشید ، خنده های اسرار آمیزی از گوشه وکنار تالار بزرگ فرش شده با ستونهای بلند کاشی کاری بگوش میرسید او با چهره ی سپید از جای برخاست وبه آن فضای وحشتناک مینگریست .

    درهمین حال رویا بزرگتر شد وصدایی بگوشش رسید که میگفت :

    اعلیحضرتا ، بیدار شو ، یاران مسکو ، برداران چینی ، ولچک بسر های فرانسه نشین وسرگذشت دوران اسارت تو درآن جزیره وقصه های بی پایه انگلیسی که بی پروا تا دم واپسین درکنار بالین تو کمین کرده بودند یک حادثه  بیش نبود.

    سقوط تو تو ضعف وراستی وبیخبری تو بود ، درهمین بین آوای دیگری برخاست که با لحنی محکم بسوی آن کالبد بیجان آمد ویپکر ناتوانش را به لرزه انداخت ، او فریاد برداشت :

    اعلیحضرتا ، خدای خدایگان ، شاه شاهان مجسمه های ترا سرنگون ساختند کاخهای ترا یزید عمر وعثمان تصرف کردند این جماعت نادان ونابکار  این کولیهای گرسنه ، این لاشخوران را خوب نگاه کن که چگونه همه چیز را دردست گرفته اند ودستهای پلیدشان بی پروا به اموال ملت وسر زمین تو یورش برده است .

    تو خیلی زود مانند یک ستاره درافق پنهان شدی حال یاران ودوستانت که بتو خیانت کردندببین چگونه یک جامه مضحک برتن تو پوشانیده وترا درصف ننگین خود ودرراس آن قرار میدهند این ریاکاران ترا به آ واز بلندمردی بزرگ میخوانند اما بر نام ونشان تو طعنه میزنند.

    اعلیحضرتا ،  منظره شوم جشنها وبزمها وعیش آنها از سر شب تاصبح ادامه دارد ومردم از هرسو به تماشا ایستاده اند گروهی نادان وفرصت طلب بر این معرکه گیری می خندند وشادی میکنند وفریاد  میکشند ، آدم میکشند وغارت میکنند.

    اعلیحضرتا : درمیان این مقلدان ودراین دکه رسوایی وراهزنی شیادی بر تخت نشسته وترا به نیشخند گرفته است ، مردان بزرگی سر بر زانو نهاده واشک حسرت میریزند..

    دراین هنگام رویای وحشتناک محو شد واو درتاریکی وحالت نومیدی دستهای لرزانش را بلند کرد ودیدگان بیفروغش رابر زمین دوخت وفریادی از وحشت کشید همه ستونها به لزره درآمدند وگریه ودرد وناله آن مرد را که درظلمت میگریست می شنیدند ، شمعها خاموش بودند وگلهای کناراو همه پلاسیده ، او فریادی از دل کشید : تو کیستی ؟! ای عفریته رویاهای من که اینهمه همه جا درپی من می شتابی وهرگز به دید من نمی آیی ؟

    صدای عجیبی پاسخ داد ، من یک کابوسم ، آنگاه روشنایی شگفت انگیزی شبیه به نور ماه درآن ماوای هولناک درخشید واو آخرین کلمات را دربرابر خود که بر ستونی نقش بستئه بود ، دید ” انقلاب وشورش 57″

    او چون کودک بی مادری بر خود لرزید وسررا بلند کرد آن کلمات محو شدند ودرتاریکی نابود گشتند.

    ” از زمانهای دور حماسه ها وداستهای سروده وگفته شده است این داستان نیز دردفتر خاطرات زمان ثبت خواهد شد “

    پایان / از دفتر خاطرات من.