Author: Soraya

  • کجا میروی

    این اروپای کهنه ووازده وویران با قصرهایی که درآن تنها کرکسان جای گرفته اند ، هر روز بیشتر به ویرانی فرو میرود . وما که آخرین نقطه آن یعنی روی سکوی پرتاب ایستاده ایم یا به قعر دریا فرو خواهیم شد ویا بسوی آسمان پرستاره مانند خیلی ها که از این سکو به آنسوی قاره ها رفتند واندیشه های کهنه شانرا اینجا بجای گذاشتند ودر خدمت سرمایه بکار وکسب مشغول شدند

    اینجا بیشتر مردم چشم به سوی شهر جاویدان دوخته اند که از آنجا پند ودستور بگیرند ونیمی چشم به آنسوی سرزمین ها دارند که تا دندان مسلح  شده اند ؛ با سیاست مسخره وآبکی ودهان پرکن وهمه ردیف درصف قانونی ایستاد ه اند قانوی که تنها یک سد برای رودخانه پایین درست شده است ، آنها هرروز یک دادگاه نمایشی وهرروز یک شلوغی تازه وهرروزیک اعتصاب بیرحمانه راه میاندازند ودرخیابانها سیگار میکشند وقهوه مینوشند دیگر خبرها کسی را تحریک نمیکند انبوه زباله ها درکنار خیابانها که نزدیک به دویست تن رسیده سلامتی مردم را تهدید میکند جایگاه موشها ، سوسک ها ولاشه های سگ وگربه که سر کیسه های رنگی یکدیگررا پاره پاره میکنند بوی گند همه جارا فرا گرفته است .

    انفجار دیوانه وار احساسات وبازگشودن آغوشها به روی یکدیگر بی هدفی ، بی برنامه گی ، بی اعتمادی سر انجام بیحوصله گی وهمه انرژی وخون آدمها به هدر میرود دراین چند ساله کاری از دستشان برنیامده که اقتصاد خودرا نجات دهند تنها چشم به جایی دوخته اند که قطب نمای آن وراونه  وسرگشته است جهان اقتصاد

    گروه هایی از ثروتهای بیحساب وبی فایده وویران کننده روی این قاره ورشکسته راه پیمایی میکنند همه چیز روی قمار میگردد ، اسب ، توپ ، رولت وووو

    خرید وفروش بسیاری از چیزهایی که تنها به مسموم کردن روح واز بین بردن مردم صرف میشود دیگر کسی بفکر آن نیست که دراندیشه خود طغیانی بودجود آورد

    در حال حاضر نیمی از مردم بی خانمان با بچه های کوچک وزنان جوان درکنار کوچه وخیابان بسر میبرند وساختنمانهای سر بفلک کشیده خالی است درانتظار خریداران نوین ، مردم دریک پوسته بی تفاوتی فرو رفته اند مشغول چریدن وخوردن ذخیره های خود هستند انبارهای بزرگی که لبریز از آشغال پس مانده که مادر مهربان از آنسوی قاره برایشان میفرستاد خالی میشوند بدهکاری زیاد است ودراین میان چند نفر ویا چند گروه با مشتهای گره کرده به سوی آسمان وبسوی فلان فاشیست دست وبازوی خودرا حواله میدهند ودیگران به صف روبرو میپیوندند ، سرمایه های بانکی خفه شده اند تنها جنایت ها زیادتر شده واین جنایتها امروزه وفردا بلکه فرداهای دیگری ووابسته به هم مانند رشک وشپش درمیان موها ریشه میدواند اربابان ورهبران وآنهاییکه سودشان دراین بلبشوهاست درهمان حال تعادل دستگاه خودرا نگاه داشته اند

    برده داران خود برده اند –  دیگر نمیتوان گردن خودرا از دارو دسته ه بیرون بکشند همه چیز  وهمه آنچه که بخود وابسته شان میدارد داد وستد وبند وبست فامیلی – است درحال حاضر همه درجنگ اقتصادی وویرانگری زندگی میکنیم بیسوادی وبی دانشی درمیان این ملت جای بسی تعجب را داردملتی که افتخار خودرا از آن نژاد قدیمی ” لاتین” میداند بینی خودرا به روی بیگانگان میگیرد که بوی بیگانگی به لباس چرک آنها نچسپد

    چه کنیم ؟ باید زندگی کرد وباید نان خورد ماکه قهرمان نیستیم

    ثریا ایرانمنش  / جمعه / اول نوامبر 13

  • خط خطی

    هله ، خوش دار که درشهر دوسه طرارند/ که به تدبیر کله از سرمه بردارند

    صورتی اند ولی دشمن صورتهایند /درجهانند ولی از د وجهان بیزارند

    ——————–مولوی

    برای قارچ هایی که ناگهان از  سر زمین ما بیرون زدند ، احتیاجی به کود نبود ، آنها ناگهان ویکشبه سر بیرون آوردند ، چه بازی های معجزه آسایی ، تا دیروز سخن ازسخت گیری وعدم آزادی بود وامروز الگو عوض شده ” سخن گفتن ونوشتن به زبان فارسی دیگر قدیمی شده است باید طرحی نو دراندازیم .

    کشتی نوع ساخدته شده ونخبه گان روزگار درونش جای گرفته اند کبوتران هم جفت جفت از دور  پرواز کنان بسویش خواهند آمد حال باید بفکر آن طوطی شکر شکن پارسی بود ، اورا  باید از پای درآورد ، نباید نه نامی ونه نشانی از او در جهان بماند / نه ایران ونه خط وزبان پارسی  ، حال عده ای محقق پژوهشگر وپژوهش نگار وشاهنشامه شناس و و و و ناگهان پیدا شدند وبه جان خط پارسی  افتادند اوایل انقلاب اهل فرهنگ وپاسداران !!! زبان فارسی ادعا میکردند که باید زبان فارسی را ازواژه های بیگانه پاک کرد ، حوصله شان از پاسداری بسر آمد کم کم وارد بارگاه شدند ودرخوردن حلیم وآش سبزی با یکدیگر اتحاد کردند حال کلاغان قار قار کنان درپی طعمه میباشند در سالهای پیش همه طالب ( صلح) بودند حال این کلمه منسوخ وکهنه شده بجایش خمپاره ها مسلسل ها واسلحه وبمب ها کار میکنند، همه جا تبدیل به ویرانه شده حتی به آثار قدیمی هم رحم نکردند اگر اعتراضی هم هست جوابی برای آن دارند زمانه عوض شده ما هم باید عوض شویم بخاطر چند اس ام اس وچنکه تکه لوازم جدید تکنو لوژی نگهان کاخ بزرگی را ویران سازیم وزبان فارسی را تغییر بدهیم وبجایش چه بگذاریم ؟ مگر ارامنه زبان خودرا تغییر دادند؟ مگر یهودیان با همه فشاری که به آنها آمد زبان وخط خودرا عوض کردند ؟ مگر آن قبله آمال رفقا آن روسیه مقدس ! خط وزبانش را عوض کرد؟ حال بیکاری یقه اقایان را گرفته ، برویم بسوی ویرانی خط وزبان فارسی ، حافظ را فراموش کنیم سعدی را فراموش کنیم خیام و فرودسی ومولانا جلال الدین رومی را هم به چاه ویل بفرستیم وبا خط وزبانی که معلوم نیست درکجا  ودرچه محلی طرح آن ریخته شده آنرا به معرض نمایش وسپس به زور وارد حلقوم مردم بیچاره کنیم ، دیگر حتی نوه هم نداند با پدر ومادر بزرگش چگونه حرف بزند ، درعوض خوش نویشان خوش خواهند نشست ، آنهم با یک خط کج ومعوج .

    اگر چند شاعر بدبخت ما درگذشته بخاطر ترس از محتسب چند بیتی به زبان عربی سرودند الزما شیفتگی آنها باین زبان غریبه نبوده است ، حال آقایان میل دارند همه را همه آن دریای گوهر زبان فارسی را به یکباره به چاه زمزم بسپبارند …که چی ؟

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ پنجشنبه 31 ژانویه 2013

  • یوغ

    سی وچهار سال است که زندگی ما به همین روال پیش میرود ، سی وچهار سال است که هر روزنامه وهرمجله وسایتی را که باز میکنی همه  مینویسند ؟! اما چه مینویسند ؟ همه به دنبال تغییر وآزادی هستند ، کدام آزادی  تنها زمانی  آزادی واقعی به وجود خواهد آمد که رخت از دنیا بر بندیم آن آزادی در مرگ شادی آفرین است .

    دارم از وحشت وناباوری بالا میاورم هیچ روح اندیشه در هیچ زندگی نیست هیچ عملی انجام نمیشود ، کجایند آن زنده های واقعی وچه خواهند کرد ؟ آخ …یوغ را درهم بشکن وسقف را بشکاف وآسمانی نوین را  به وجود بیاور ،  امروز همه سرها فرود آمده هیچکس راست نمیایستد همه خم شده اند .

    هیچکس به تنهایی قادر نیست ، تنها سر یکدیگررا می شکنند باید پذیرفت ، بپذیر ، هر توهین وهر تحقیر وهر امری را  ، کانونی درکار نیست انظباتی درکار نیست تنها اصول وعقاید است که حکم میراند همگی شانه بالا میاندازند کجاست مردی که از غیب برون آید این بحث های بیهوده  این تهدیدهای معلق ووارونه  این سهل انگاریها همه به قیمت جان یکی یکی ماتمام میشود.

    خیزش انواع فاشیزم ” هرنوع که میخواهد باشد ” مدتهاست که آسمان زندگی را فرا گرفته وبوی آن به همه بینی ها میرسد ، اما همه ترجیح میدهند که یک ماسک روی صورت خود بگذارند واز حادثه رد شوند .

    همه ما درگوشه وکنار کشورهای بیگانه  ظاهرا آزادیم  تنها آزدادیم که دور محوطه خانه خود بگردیم وتما شا چی اردوگاه اسیران باشیم بیرون رفتن از مرز خود ، ممنوع ! اما کمی بزرگواری دارند و میگذارند  که همه نژادها از هم بپاشند وگم شوند ، آزدی از چی وکجا ؟ آزادی را میتوان درون قفسهای باغ وحش به تماشا گذارد وتماشایش کرد.

    خوراکم تامین است ، همین کافی است نفس میکشم از پشت شیشه ، همین کافی است هرچه میل دارم میپوشم وهرکجا میل دارم میروم همین کافی است اگر فرصتی دست دهد میتوانم دست نوشته هایم را نیز مانند رخت چرک درملاء عام بگذارم ، کسی آنهارا نخواهد شست تنها بوی چرک به مشام همه میرسد بوی طنز تلخ آواراگی .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 30 ژا نویه 2013

  • آشتی

    خدارا شکر ، که بخشوده شدم .

    ————————–

    کدام احمقی گفته که ” پول بو ندارد ؟ ” این یابوی احمق زردنبو همه جا بوی پول را احساس کرده ومیکند درلباس آشپزی درسفارت تا بغل خوابی آن گاومیش شکم گنده اهل بنغازی  وبند وبست های بی ارزش مالی ، خرید لباسهای کهنه از مرز ترکیه وفروش آنها به کسانی که طالب ( مارک ) بوده وهستند ، آن گوسفند پروار با چشمان نیمه بسته لب از لب نمی گشاید ومیگذارد پیر زن پولهارا جمع کند همه سر انجام باو تعلق میگیرد هرچند حالا باید سر مگس را بجود وزیر دندان زبانش را گاز بگیرد .

    هردو خوب راه را میدانند وهردو خوب میتوانند از یکدیگر بهره برداری کنند مادر همه جا آه میکشد ناله میکند وبرای آن بره معصوم اشک میریزد تا دل دیگران به دردآید وباو چیز ی برسانند وآن یکی آن بره که کم کم درشت شده ومانند یک میش شاخدار ویا گوساله ی پروار شکل عوض کرده است هیچ غروری از خود نشان نمیدهد میگذارد تا همه چیز سیر طبیعی خودرا طی کند خودش را میان یک خانواده پر جمعیت جا داده بنا براین دیگر اجاره مسکن را نمی باید پرداخت همه چیز آماده است حتی رختخوابی که میبایست با آن زن چند شوهره وبچه های بزرگش درآن بغلطد.

    میان او ودیگران فاصله ها ست گفت وگو ها همه درباره ( پول ) است واو میداند که چه کسانی کیسه پول را درشلوار خود پنهان کرده اند ، مهم نیست آنرا پایین میکشم ، هروقت لازم شد هردو شلواررا پایین میکشیم .

    اما این روزها دیگر شلوار به تنش چسپیده پر بیمار وزفرتی شده با اینهمه هنوز دستهای لاغرش را درهوا میچرخاند وراه میرود وبا لبخندی مزورانه تقریبا درکارهایش توفیق حاصل میشود مانند کنه می چسپد ( درجاییکه منافع باشد ) ودر جایی که حس کند بویی نیست فورا مانند زالویی که خونرا مکیده رها میشود.

    امروز گاهی زوزه میکشد وزمانی عوعو میکند گوشهایش هم تقریبا ازکار افتاه است اما زبانش گویی همه حواس پنجگانه را بخود اختصاص داده ومرتب میچرخد آنهم با چرندیات ومزخرفاتی که از دیگران شنیده ، مهم نیست اینگونه جانوران را خیلی زود میشود به کنام خودشان رها کرد لزومی ندارد برایشان دل بسوزانی آنها تنها به بوی پول زنده اند.

    ثریا/ اسپانیا/ 29 ژا نویه 2013

    ” از یادداشتهای روزانه “

  • فیلترم

    اینهم نتیجه حفظ زبان فارسی وپاسداری ؟؟!! از فرهنگ غنی سر زمین ایران !

    باید بروم زبان عربی یاد بگیرم . تمام

    تا مدتی فعلا در ” فیلتر بسر میبرم ”  تا بعد . با تقدیم بهخترین آرزوها

    ثریا ایرانمنش / مالاگا / اسپانیا/ ژانویه 29 /2013

  • آزادی!

    جوشش ازادی !

    باید آزادی را درون دیگ جوشاند واز آن شربتی غلیظ بوجود آورد تا به مذاق عده ای خوشگوار آید ، جوشش ازادی ، این کلمات از دهان کسی بیرون میریزد که خود اسیر ” لچک” وزنانش را نیز به زیر “لچک ” پنهان کرده است . یک نظام وحشتناک عقیدتی ، یک سکت بی مایه وخود جوش .

    او دنبال اسبهای پیر راه میفتد میداند که گاز نمیگیرند وبیشتر برای سر گرمی تماشاچیان است ، اسبهای او همه آموخته اند با ” تاجی از گل سه رنگ وخورشید طلایی” که بر کاکل خود زده اند ، همه آنها بسیار سر فرازند که به ( اصطبل) بانوی فرانسه نشین تعلق دارند وهرکدام درانتظار نوبتند ، مهم نیست روی هرشماره ای که بایستند ، آنها چیزی به غیراز خودشان ندارند که ببازند .

    تنها سر زمین پهناور وغنی است که همه روز آن ” داو ” گذاشته اند ، روی یک شماره برای آن سایه های نامرئی ، برای اربان سرمایه که هنوز بیشتر آنها نقاب برچهره دارند تنها همین شماره مهم است ، درحال حاضر کشتی کهنه خودرا به آب انداخته اند ودر انتظارد تیر ترکشند.

    معلوم نیست درکدام جبهه حرکت میکنند ! طاق زیبنده مسکو ؟ یا کاخ الیزه ویا سایر کاخ ها بازی آنها جدی وبانظم وترتیب است  وآن آقایان پشت میز نشین هم بی میل نیستند که درقمارخانه درمیان باسن وسینه زنها و رولت ها وول بخورند .

    آن ” بانو ” دیگر پیر شده است وصدایش زنگ دیگری دارد همسرش گم شده ، مهم نیست هنوز میتوان از این ماده اسب پیر کار کشید ودنبال آن کلمه کهنه  واز مد افتاده ووازده ( دمکراسی ) رفت .

    آنها سخت باین کلمه وآن شربت جوشیده آزادی چسپیده اند اما نباید تار مویی از زیر لچک زنان بیرون بیا ید ، خانواده درمرحله صدم قراردارد وبچه دار شدن ممنوع است . آزادی زنان ؟! ها ها ها ، در خاور میانه وخاور دور وخیلی از سر زمینها هیچگاه زنان آزاد نبودند ، آنها به سختی توانستند این نیمه آزادی خودرا به دست بیاورند آنهم زیر سایه یک نرینه پر قدرت .

    حال امروز با این خیمه شب بازی کهنه شده گمان نکنم زنان فریب بخورند این سخن پردازی ها واین بازی ها خواه در ارک سفید باشد خواه در کاخ ا لیزه وخواه زیر درخت سیب ویا درکاخ بی بی بزرگ ویا کانونهای فرهنگی ! اینها عروسکهایی هستند در دست سر مایه های بزرگ ونخ همه هم در رفته رقیب یکدیگر شده اند ، خود سر مایه یک غول چند کله وهزار دست است وباهم درجدالند واین پول است که امروز حکم میراند وفرمان میدهد و…..وای به روزی که ملت ما از چاله جهالت وامامت بیرون آمده وبه زیر چتر ” اثامه ” فرانسه نشین برود ، این نمایندگان دمکراسی همه مانند یکدیگر ودرانتظار  خالی شدن آخورند، تابتوانند خوب شکم خودرا سیر کنند ، ملتها ، زنان ، دموکراسی ، آزادی ، صلح ، همه زیر جلد وپشت جنگ قراردارند و…این پول است که حکم میراند وفرمان میدهد.

                                                                            ثریا/ اسپانیا /27

  • بچه کوسه

    اوف ، شرف ، بی نیازی ، درستکاری ، مهربانی ، ودستگیری از دیگران وحرمت گذاشتن به مردمی که روزی میشناختی ، همه را بریز درون یک کوزه تا ترشی شود وبه آن لقمه گهی که دردهانت میکنند وتو مجبور بفرو دادن آن هستی کمک کند تا هضم شود.

    این ثروت دزدیده شده واز راه نامشروع به دست آمده برای آنهاییکه درکنار تو راه میروند حکم شرف را دارد ، یک آدم وازده ، کسی خورده استخوانهای زیر میز را جمع کرده وحال مشغول نشخوار است .

    امروز این آدمها ، یا این چهارپایان دست بالارا گرفته اند با ثروت های موهوم وگاهی حقوق باز نشستگی ، خرید وفروش ارز واز همه مهمتر هیچگاه خریدار نبوده اند همیشه فروشنده ومیفروختند حال هرچه دستمایهشان بود .

    امروز من درآیینه بخودم مینگرم با چشمان فرو رفته ، چه چیزی مایه سر افرازی من است ؟ وقاز ؟زیبایی روح ؟ احساس واندیشه ؟ ، نه عزیزم آنهارا درون جوی بریز تا آب آنهارا ببرد این حرفها دراین دنیا سر مویی ارزش ندارند .

    حال باید دید رفقا ! با چه چیز من درافتاده اند؟ چه چیزی درمن هست که باعث آزار روح آنان میشود؟  دلشان خوش است که میتوانند سنگ ریزه هایشان را بسوی من پرتا ب کنند ، حداقل همت کنید وکثافات جلوی خانه خودرا جارو نمایید خانه تانرا تمیز کنید شما که ارزش آنرا ندارید تا دردهای دیگرانرا احساس کنید وشعار ( اول خودم ، دوم خودم ، سوم خودم ) را ملکه ذهن خود ساخته اید حد اقل با نگاهی به آنچه که درطول زندگیتان ( غیراز وجوهات ناقابل)  بنمایید وببینیدچه چیزی را باین دنیا داده اید که هم اکنون طلبکارید ؟ ومرا سر زنش میکنید که چرا در راهروی خانه خودم از بیداگریهای شما پنهان شده ام .

    همه روز به شکوه ها وشکایتهایتان گوش فرا دادم ناله شکوه وشکوه بی هیچ شکوهی ، دنیا همین است من آنرا خراب نکرده ام منهم نمیتوانم آنرا عوض کنم تنها میتوانم درمقابل حماقتهای شما سکوت نمایم وتنها به چرندیات شما که چگونه میشود آش ابودردارا درست کرد وچه موقع باید پیاز داغ را درون دیگ ریخت باید گوش بدهم  ، شما هرچه شکایت بکنید وضع خودرا وخیم تر کرده  شما با خودتان مشگل دارید آنرا دردرون خودتان بیابید مردم دیگر گناهی ندارند شما در فکر پختن آش ابودردا باشید ونابغه های عالم در تدارک وتهیه گاز خفه کننده وسایر وسایل آدمکشی.

    من ترجیح میدهم به سکوت وآرامش زمین وطبیعت بیاندیشم ، ترجیح میدهم مردم همه شاد وخوشحال باشند ترجیح میدهم چشمانمرا به روی کسانی که روی طناب دار میرقصند ببندم  ، شما خیانتکارید وبه همه خیانت میکنید حتی بخودتان شما دردامن کوسه های بزرگی پرورش یافته اید وراه بلعیدن وخوردن وکشتن را فرا گرفته اید بی آنکه بدانید روزی همان کوسه بزرگ شمارا نیز در لیست غذای خود آماده دارد .

    سلام به تنهایی ودرود به سلامتی روح واندیشه . ثریا/ اسپانیا/ شنبه /26

  • جلاد

    با تمام خشم خویش ، باتمام نفرت دیوانه وار خویش

    میکشم فریاد  ای جلاد  ننگت باد

    آه  ، هتگامی که یک انسان

    میکشد انسان دیگری را

    می کشد درخویشتن انسان بودن را

    بشنو ای جلاد میرسد  آخر روز دیگر گون

    روز کیفر

    روز کین خواهی

    روز بار آوردن این شوره زار خون زیر این باران خونین سبز خواهد گشت بذرکین

    —————

    به دیدار  یا بسوی یکی از اشعار هوشنگ ابتهاج ” سایه ” میروم ، سایه دران زمان برای ما غولی بود ، درآن زمان که چهره دنیاعوض میشد ودیگر کسی بفکر تکان ولرزش یک زلزله مهیب نبود .

    گله های پرندگان سراسیمه اما بی هدف ویا با یک هدف ناشناخته بی اراده چرخ میخوردند آنان خودرا میان امواج خروشان وپر تنشی انداختند که تا آن روز هنوز پرده آهنین پایین بود

    یک روز همه پرده ها بالا رفت وهمه زیر جامه های چرکین آنها نمودار گشت وما حیرت زده کشف کردیم که دردل این ” توده” که تا دیروز فریاد میکشید ، چه دردها ، چه کینه ها وچه خونهای لخته شده پنهان است

    • آنها که رهبری میکردند با آن چشمانی که در چرخش آن یک نوع دیوانگی دیده میشد وآن پوزه های خون چکان  آن نفس دمکشی وآن شهوت شهرت و آدمکشی همه آرزوهارا به زیر خاک برد ،  سایه میسراید

                               ثریا/ اسپانیا/ جمعه25

  • پیری

    دوست از دست رفته ی در سالهای پیش برایم نوشت :

    همه ما روزی پیر خواهیم شد فقط دعا کن که بد پیرنشویم وگیر آدمهایی که دراین سراشیبی  افتاده اند ما دفن نشویم>

    روانش شاد ، امروز بیمار وخسته پای تلفن خانمی بودم که همه شعورش را برنامه های ماهواره لوس آنجلسی پرکرده وهمه فکر وذکر او دور بالا پایین رفتن قیمت ارز های خارجی وطلاست .

    گوشی را گذاشتم ورو به آسمان ابری کردم وگفتم ، میباید خیلی گناهکار بوده باشم ویا کم کم دارم در چاه ویل فرو میروم که سر وکارم با این آدمهای عوضی افتاده ، هم پیر ، هم بیشعور وهم گرسنه ودر حسرت روزهای جوانی که مردانی شیفته دنبال ایشان بودند و…..حال درسن بالای هفتاد هنوز غصه میخورند که چرا نه؟!  نمیدانم چرا همه گمان میکنند که شهبانوی تاج گم کرده اند ویا درگذشته کنتس ودوشس ویا درباری بوده اند  حال دراینجا طلبکار ما شده اند ! ” یک فروشنده ، در یک فروشگاه بزرگ ” که میدانستند ومیتوانستند خوب بفروشند وحال خریداری نیست .

    پتو را روی پاهای یخ کرده ام انداختم ودراین فکر نشستم که حتما خداوند باریتعالی مر ا ازبندگی خود خلع کرده است درمیان یکمشت آدمهای عوضی ، حریص وسیری ناپذیر افتاده ام ، آه……خدا نکند که سکه شانس دمرو بیفتد . روح مرحوم عزیز نسین طنز نویس ترک شاد ایکاش هنوز زنده بود وچه کتاب پربهایی درباره این قوم سرگشته وآواره میتوانست بنویسد ، حیف که طنز درمن ریشه ندارد .همین وبس

     

                                    ثریا / اسپانیا/ پنجشنبه

  • و…این سوسن است که میخواند !

    از پشت پنجره کدر  به آفتاب نیمه جان وبی رنگ زمستانی نگاه میکنم به همان هم راضیم که در گوشه ای از بالکن  مینشیند وسپس بسرعت دور میشود  آهسته میاید وتند میرود ، نه ملاقاتی د ارم ونه تلفنی ونه پیامی درهمین انفرادی خود راه میروم میخورم مینوشم ومیخوابم ودوش میگیرم درسکوت ، گاهی در آخر هفته شاید ملاقاتی داشته باشم ونوه هایم را ببینم سعی میکنم کمتر به همه  بیاندیشم تنها نام من در رده گروههای زندان اوین نیست ، زندان زندان است چه درآن سر زمین چه دراین سر زمین غذا هم همان است  ، شکنجه های روحی وروانی همه به همان شکل اجرا میشود تنها فرق آن این است که یک ” امنیتی” با ساطور یا قمه یا شمشیر ویا کارد نیست تا ترا سلاخی کند ویا به زور بتو تجاوزنماید وسپس آواز سر دهد وقران بخواند.

    غصه آن روزهارا نمیخورم آن روزها هم همین روزها بودند غم بود ، شادی کم بود ، وآفتاب زیاد وسایه کم خانه های اعیانی بزرگ که هم اکنون به وفور دیده میشوند میهمانیها وجشنهای زیادی که بر پا میشد از وزیر نفت تا وزیر خواروبار انواع واقسام تفریحات ورقص وموسیقی نمایش بانکداران ، سفرا ، وزار، وگردانندگان سیاست به همراه مادینه هایشان که غرق درپوست حیوانات وجواهر بودند ، گروه ملتزمین رکاب ودلقکهای عرصه هنر وروزنامه نویس که به دور هم جمع میشدند سپس ( کلوپ ها ) شکل یافتند واین عده بسوی کلوپ ها روانه شدند وهرکدام یک کارت عضویت درکیف یا جیب خود داشتند که به نمایش در میاوردند ( هنوز هم این کلوپ ها درخارج بکار خویش مشغولند ) وتنها مخصوص اعضاء میباشند !! .

    در آن زمان من تازه پا به دنیای بزرگان گذاشته بودم ودرکنارا شخاصی که تازه از شهرستان به پایتخت  آمده وبا ازدواجهای درباری خودرا بالا کشیده بودند ، راه میرفتم کسی مرا ببازی نمیگرفت من خود بازی را شر وع کردم محفلی آراستم برای مردان اهل ادب وشعرا ومتفکرین ؟! همانها که امروز مارا مجبور به فرار وانزوا وبدبختی واین روز کشاندند.

    فلوت زن معروف شعار میدا د درحالیکه کاسه اش پر بود وخانه اش اراسته وزیبا ، شاعر محترم در اشعارش بی نیازی  وخود بزرگ بینی را آنچنان جلوه میداد که گاهی بصورت غولی در میامید که آماده بردن وخوردن من است  همه چیز داشت ، لباسهای مارکدار برپیکر خود وهمسرش و……خودش جزیی از جیره خواران بود ، خواننده کافه نشین تازه از قید وبند بنگاه هنری خود آزاد شده با پیراهن ابریشمی وپوست سفیدش تنها منقل را میدید وهمسرنوازنده اش کفشهایشرا جلوی او جفت میکرد ، امروز هم درهمین جامعه نوین سرگرم آن کار دیگرند! .

    همه بودند ، همه بودند غیر از آنکس که من میخواستم ، آن مکان تمیز وزیبا تبدیل شد به میخانه ، قهوه خانه ، قمارخانه ، ومن…. همه را رها کردم ورفتم ، رفتم که رفتم .دیگر هم باز نگشتم.

                                                                     ثریا/ اسپانیا/ 23

  • حرف الف

    کدام حرف را میخواهم بگوش چه کسانی برسانم ؟ باید _ روزنامه_ میداشتم وپشتم به جاهای خیلی خیلی محکمی تکیه داشت ، اینجا گاهی برای نوشتن هم دچار درد سر میشوم  وبعضی از کلماترا فراموش میکنم ، شب پیش درخواب ورویاهایم میدیدم میخواهم یک ( آکادمی) زبان پارسی باز کنم ؟! همان مثل شتر درخواب بیند پنبه دانه ! .

    برای آنکه دیگران بدانند وبفهمند حرف من چیست ، باید گریزی به جامعه متمدن وبی غش غل وبی حادثه ! امروزی بزنم درغیر اینصورت کسی بخود زحمت نمیدهد که نوشته هارا بخواند واگر زیادی شلوغ کنم حدا قل جریمه : اخراج، زندان ، وبالای دار و دست آخر در اسید سولفوریک ذوب میشوم ، مانند پاتریس لومبا که اورا تکه تکه کردند حتی از تکه ها واستخوانها او ترسیدند  واورا درا سید همان ا سیدی که بقایای جنازه های دانشکده پزشکی را در آن حل میکنند ، اورا نیز ذوب کردن وبجایش ” موسی ” چومبه ” نوکر بی اختیار نشست .

    اگر کسی امروز درصدد تحسین وتشویق  گفته های  من برآید فردا بزرگترین دشمنم خواهد شد من میدانم وخوب هم میدانم که این زمین وسر زمینهای دیگر زیر پاهایم سست هستند میلی ندارم بهمراه کارناوال مد وعطروپوشاک ورقص های دیوانه وار که ناشی از بوی مواد مخدر است بروم .

    یک کارناوان دیوانه وار  ، سکس ، دراگ وآدم کشی و…..رقص مرگ باید به تماشای رقص مر گ بنشینم به مردمی که بر بالای دار میرقصند یا بیگناه یا گناهکار آنچه باعث این رقص شوم وننگ آور است همان سستی وبی تجربگی وندانم کاریهای ارباب حکومت است  که به دنبال همان کارناوال مبتذل راه افتاده با بند وبسته ها وقراردادها وپشت کردن به همه آنچه که تا امروز اندوخته ایم روانند ومشغول مال اندوزی وساختن گورهای چند طبقه

    نه ! برایم بهتر  است ساکت بنشینم ودیوار گچی روبرو را تماشا کنم وبه  قیمت وارزیابی ، طلا ريال دلار وسکه پردازم !

    امروز میان آنچه که واقعی است وواقعیت دارد وآنچه که غیر طبیعی است حد ومرزی وجود ندارد.

    سرگشته ایم و بی هیچ بهانه ای باید این سر  گشتگی را بردوش بکشیم تا به آخر

       ” کار وخود فراموشی” – درکنار غولها یی که شبانه بما حمله ور میشوند وصبح ناپدید میگردند – ادیان ، لا مذهبی ، ببی نیازی  ، بیفایده است باید از پله های نردبان خدا  بالا رفت ویکی یکی انگور هارا چید وخورد نباید به دنبال ( باکوس خدای شراب ) روان شد وشیشه را لاجرعه سر کشید وتکبیر به هر چهار رکعت زد بیهوشی وفراموشی  ودست آخر خمار ی سرگردان .

    این خود زندگی است ، یک زندگی لبریز از ( کپک های خانگی ) مردن آسانترین کارها ست دراین دنیا مانند تخمه آفتاب گردان آنرا بتو هدیه میدهند پس تا روزی که زنده ای  بایدراه بروی وکار کنی وبه اندیشه هایت فرصت ندهی که شورش کنند باید آنهارا به د ست فراموشی بسپاری .

    آنهاییکه بتو احتیاج دارند تا گوش به دردهایشان بسپاری  به هنگام فشار در د برتو ، گم میشوند .فراموششان کن تنها راه برو ، مردم را نمیشناسی اما همه ادعا دارند که ترا بخوبی خوب !!! میشنا سند یک بیگانه که سالهای سال آهسته میاید وآهسته میرود گویی این بیگانه چشما نش کم سو ویا کور است کسی یا چیزی را نمی بیند ، اما همه اورا میبیند آنهم لخت وعریان.

                                                                           ثریا/. اسپانیا/ سه شنبه  22

  • مونتاژ

    شب گذشت هنگامیکه خودرا برای خواب آماده میکردم طبق روال همیشگی رادیورا که ر وی کانال کلاسیک است روشن نمودم ، آرشه ی داشت بر روی سیم ها میلیغزید .

    گفتم : هنوز آرام نگرفته ای هم اکنون در کنار فرشتگان وآپولون خدای موسیقی نشسته ای وهنوز مینوازی ؟ ،

    چهره ات خندان وشاد بود گویی از اینکه به سوی ابدیت پرواز کر ده واین زمین نفرین شده را به نفرین شدگان وا گذاشته ای ، احساس خوشبختی میکردی عده ای وقت شنناس وفر صت طلب نیز برای آنکه خودی بنمایانند بتو آویزان شذند ، به غیراز صدای ملکوتی شجریان که میخواند”

    جامی است که عقل آفرین میزندش/ صد بوسه زمهر بر جبین میزندش

    این کوزه گر دهر چنین جام لطیف / میسازد وباز بر زمین میزندش

    واستاد فرهاد فخرالدینی که بس زیبا درباره است سخن گفت

    بیاد لاشه ای افتادم که هم اکنون نمیدانم درکدام گوشه بی نفس افتاده وچرا خودش را بتو نرساند ؟! با او یکبار همنوازی کرده بودید دردستگاه شور وچه غوغایی بپاشد ، سپس او آن لاشه بقیه آثار ترا با ساز خودش همراه ساخت یعنی ( یک مونتاژ) وآنهارا درخارج به قیمت خوبی بفروش رساند اگر کسی اهل وخبره این کار باشد آن خط مونتاژ را کاملا درک کرده وبا چشم دل میبند تو نتوانستی کاری از پیش ببری ، او. به وسیله رابطه ها با رسانه ها ، این روزی نامه ها که همه میتوانند یک دست پخت نفرت انگیز بوجود آورند وباد همه سازش داشته باشند ، اورا احاطه کرده بودند وتو آرام مانند همیشه از کنار این بیدادگری گذشتی .

    امروز آرامش پیدا کردی وآرام شدی دردی بر دل همه آنهاییکه ترا میشناختند نهادی اما این درد شیرین است زیرا تو به آرامش ابدی دست یافتی .

    حال دوباره فرصت طلبان ومرده خوارن یکی یک آثار بی ارزش خودرا که با همگامی تو بها پیدا کرده اند ببازار روانه میسازند شاید هم دوباره مونتاژی صورت بگیرد .

    بهر روی یاد تو همیشه دردلهای پاک زنده است روانت شاد و قرین رحمت باد .

                                                                              ثریا/ اشپانیا/دوشنبه 21

     

     

  • همیشه

    به امیر همایون خرم ، به پروین وبه همه عاشقان موسیقی . شعری از هوشنگ ابتهاج ” سایه ” برای همه وبرای من  وبرای تو که از یاد نبریم آنانرا که روزی مارا گریاندند ،  شاد کردند  ولذتها دادند درعشقهایمان شریک بودندو در غمهایمان هم آهنگ وکوشیدند تا فرهنگ ما زنده بماند زیر بلوای جنگ واقتصاد ………….. بگریم بر اندوه این سرگذشت ، درنهفت دل خویش.

    همیشه / یک غروب / یک سحرگاه / یک نیمه شب

    شکفته شد دهان یک غنچه  /گشوده شد چشم یک ستاره

    وزاده شد ، بر دستهای زودرس دل من / یک عشق آواره

    هفت پاییز / هفت تابستان /هفت زمستان / گذشت از سر زمین عشق من

    ونچشید هیچگاه گلبرگهای انتظارمن ، بوسه یک شبنم بهاری را

    هفت غروب / هفت سحرگاه / هفت نیمه شب / همیشه یکشب بود

    که ، تولد یافت درآن ، سه خواب ، سه قصه وسه زن!

    همیشه یکشب و سه خواب که نیافت هرگز ، تعبیر

    همیشه یکشب وسه قصه که نیافت هرگز فرجام

    همیشه یکشب وسه زن که نیافت هرگز یک پیوند

    و…من همیشه بخود گفته ام “

    در یک ستاره از یک منظومه ی دور ، دریک جزیره

    از یک دریاچه گمشده

    یک غروب ، یک سحرگاه ، یک نیمه شب

    انتظار میکشد برای من ، لبی باهزار بوسه …ه.الف .سایه

    ستاره ای که از منظومه خود خارج شده ، ستاره سرگردان / ثریا /اسپانیا. شنبه 19

  • مرگ خاموش

    ” در سوگ مهندس امیر همایون خرم “

    من مرگ را به همراه دارم امروز از خود خواهی بعضی از هموطنانم ، از بی غیرتی آنها که درچنان مصیبتهایی گرفتارند وبرای جلوگیری از آن وبازگشت به هویت خود هیچ حرکتی نمیکنند برایم سخت حیرت آور است .

    زمانی طولانی از خشم بخود میپیچم ، روشنفکرانی که تازه از راه رسیده وحرفهای گنده گنده شان فراموش میشود وآن روشنکران پیر که خوب ، سخن راندن وگفتن از آنها بیفایده است  ولزومی ندارد به زودی با جاروز مرگ همه خواهند رفت .

    بر گزیدگان دروغین بر صدر حکومتها ، طفیلی های هیچکاره وحشره هایی که پس مانده هارا غارت میکنند و…دیگر هیچ .

    رادیکالیسم ، سوسیالیسم ، انتر ناسیونالیسم وناسیونالیزم تنها آب نباتهای  شیرینی هستند که در مذاق بعضی ها نشسته وآنرا میمکند .دکاندارن اردوگاه شاهنشاهی وبارگاه بسیجیان معامله گری هایی بسبک روسپیان حرفه ای وفاحشه خانه ی بزرگ وحقه بازان وپااندازان که با گشاده دستی رادیوها ورسانه های گروهی را اداره میکنند وبا سخنان مهوم خود تنها به کثیف کردن وآلوده نمودن روح مردم میپردازند وآنرا مسموم میکنند.

    از فروشنگان لوازم زیبایی لباسهای زیر آنچنانی وورود مشروبات الکلی که ماموریتهای خودر بنحو احسنی انجام میدهند اما از فعالیتهای عملی رویگردانند.

    نه ، هدفی نیست عادت کرده اند ، بنی آدم بنی عادت است بجای فضای سبز وساختن مدارس امام زداه های فروانی مانند قارچ سبز میشوند همه  هم به رنگ سبز زشت وحشتناک ونیروی جوانان هر روز رو به تحلیل میرود ، هوای آلوده وفروش سر سام آور خودرو ها و…و…و.. دربیرون سرها گرم است ، هر روز یک بیانیه ، یک مصاحبه ، ویک راه نجات که به آخر زمان ختم میشود.

    سالن های ادبی وفرهنگی ازادانه گاهی رایگان خود یک ویروس فلج کننده میباشند که مردم را از فعالیتهای عملی دور میسازند.

    امروز همه خرفت  شده ورحشان مرده وسرانجام همه به میخوارگی وبی کاری می انجامد.

    تجمل جدیدی شکل گرفته که  واگن های ( اختصاصی) دارند هتلهای شیک  وزنانشان نیز ” مخصوص” میباشند موسیقی وخوانندگان اصلی به کنج خاموشی خزیدند خوانندگان پرواز کافه های قدیم قران خوان شدند وقران خوانهای قدیمی خواننده وآنچه از دست میرود بقایای یک تمدن چند هزار ساله است که به روح ” مایاها” گره خواهد خورد ومیدان برای مرتجعین باز میماند.

    ثریا/ اسپانیا /جمعه

  • خرم

    باید شمعی دیگر روشن کنم ، برای شمع فروزانی که خاموش شد ،  ” مهندس همایون خرم ” او نیز از میان ما پر کشید وبسوی ابد شتافت ، مردی که هرچه درباره او گفته ویا نوشته شود کم است .

    یک شمع نمیتواند تابندگی روح وبزرگی وعظمت اورا نشان دهد

    او به موسیقی احترام میگذاشت وهیچگاه خودرا آلوده نساخت نه درکافه ها ونه نایت کلاب ها ونه درکنار منقل ومحفل ، او به راستی یکی ار ارکان وستون محکم موسیقی سر زمین ما بود .

    نگاه آتشین بردار از چشم گهر بارم /

    که خود من شعله سوزان دراین قلب حزین دارم /

    زپیش دیده ام بگذر ، به حال خویشم بگذار/

    که دیگر تاب غم خوردن ندارد خاطر زارم/

    من امشب بی خوداز خویشم  /

    تنها یکبار من افتخار این را داشتم که باتفاق همسرش یکشب از ایشان پذیرایی کنم ، تازه آخریین ساخته خودرا به بازار فرستاده بود با صدای گرم الهه وآواز شهیدی  .

    روانش شاد وعمر خانواده  اش دراز باد .این ضایعه را به همه هنرمندان شاگردان دوستان و به همسر وفرزندان او از صمیم قلب تسلیت میگویم .                              ثریا حریری / اسپانیا/ جمعه 17/1/2013

  • آداب دزدی

    از پشت پنجره وشیشه های کدر به آفتاب بیرنگ زمستانی نگاه میکنم که آهسته میاید وسریع میرود تا درآنسوی شهر بر پیکر گوژ پشت ها وکج وکوله ها بتابد ، من از گرمای درونم استفاده میکنم .

    دنیا همین است برد وباخت باید بازی را بلد بود وبا همه چیز بازی کرد با بیماری ، با پول ، با سیاست  هر روز یکنوع بیماری نورا بتو نشان میدهند وآنرا به رخ تو میکشند مانند پولهای باد آورده  آنرا بتو منتقل میکنند  تا  غصه بخوری بد بینی را مانند سم زیر پوست تو تزریق میکنند ، باید خیلی خون تو پاک باشد وجریانش تند تا این میکرب را از خود دورسازی .

    حال آفتاب زمستان ، آفتابی که من دوست دارم از پشت پنجره اطاقم به درون بتابد از من گریخته باید به گرما های دیگری بیاندیشم به گنجینه های اطرافم پر به ادبیات نمی چسپم ، چرا که طبقه جامعه نوین این خریداران تازه ادب ، مردمی نادان وبی کاره وهرزه گردند میل دارند بخندند مرز زندگی آنها تاهمین حدود است  وراجی خاله زنکهای دور میزهای وسیع شو های تلویزونی وآواز های پیش وپا افتاده از قاره افریقا رقص های بومی صحرا نشینان ، دیگر کسی به والس نمی اندیشد زندگی میان آن موسیقی ووالس آداب سختی دارد زندگی را باید آسان گرفت قلابها روی دریاچه وطعمه ها فراوان راحت میشود طعمه گرفت .

    هر روز یک خبر تازه یک شورش تازه ویک ( دزدی ناب) تازه که مبالغ هنگفتی به کوهای آلپ میروند تا اسکی بازی کنند ؟! جابجایهای ناگهانی سیاست ایجاب میکند ، دسته هایی که درآخور سرگرم علف خوردن میبانشد ، جای خودرا به دیگری به دسته وگروه دیگری بدهند ، کیفها ، ساکها ، چمدانها لبریزاز( کارنامه !!! )ولیاقت نامه ! وشمش طلا وجایزه ها بسوی کشور متمدن وبانک بزرگ در سرزمین کوهستانی آلپ روان میشود .

    مادینه های بی شعوری که سینه هایشان زیادی پر  وباسن آنها خیلی بچشم میخورد  پیرهنشان تا روی ناف بازومیدانند که چگونه زیاد بگیرند وکم بنویسند به دنبال ارباب روانند.

    شب گذشته با خدا مانند هرشب گفتگو داشتم ! ندایی بمن رسید که ” ای بی ثمر من ترا آفریدم مانند همه ، با دوچشم ، دو دست ودوپا ، یک دهان ویک زبان گویا وویک حنجره باز ، یک پیکر زیبا وتو نتوانستی آنطور که باید آز آنها استفاده کنی تنها به ” دامن من چسپیدی “، بنا براین یکی یکی را ازتو پس میگیرم وبه کسی میدهم که بتواند آنهارا بکار گیرد من بنده ی اینگونه مانند یک درخت صنوبر نمیخواهم درجنگل از این درختهان بلند که سر فرود نمیاورند زیاد است  ، امروز صبج چشم چپم اشک میریخت وسرخ شده بود ودیگر …….هیچ . اوراست میگفت بازی را بلد نبودم ، بد بازی کردم .

                                                                       ثریا. اسپانیا. پنجشنبه 17/1

     

  • تکمله

    ناله کردم : آفتاب …. آی آفتاب / برگل خشکیده ای دیگر متاب

    تشنه لب بودیم واو مارا فریفت /درکویر زندگانی چون سراب ” فروغ فرخزاد”

    —————————————————————–

    احتیاجی بتو نداریم ، نمیخواهیم دیگر بمانی ، میتوانیم با خودمان تنها باشیم ، توزیادی مانده ای ، پر زیادی ، باید جای را خالی کنی .

    آخ……هنوز دستهایم وپاهایم قدرت دارند ، هنوز بازوانم میتوانند ترا  وشمارا حمل کنند ، تنها قلبم ، بلی ، قلبم زنگ خطر را به صد ا درآورده شبها مرا بیدار نگاه میدارد تا گوش به شکوه هایش بدهم .

    شکوه هایش کم نیستند بد موقعی تنها شد . در روزگار بد اقتصادی در روزگار سیری ناپذیری آدمها  ، اقتصاد همیشه چهره انسانی ندارد مشتی غول بی شاخ ودم آنرا دردست گرفته اند وتو با این بازوان نحیف درکاوشی ؟

    امروز همه به میکربهایی که درگردابها شناورند عادت کرده اند از روشنایی روز فراریند همه چیز ساختگی وبی ریشه است  فر آورده های ساختگی وشما هستید وغرورتان .

    در من چیزی کم نشده وهیچ چیز فراموشم نمیشود چیزی را هم گم نکرده ام حسابم همیشه با همه درست وصاف بوده است .

    اما…..صندوق پرشده ، دیگر جای ندارد . طوفان فرا میرسد .

                              ثریا ایرانمنش “حریری” / اسپانیا/ شانزدهم ژانویه 1913

  • بینوا

    مدتها ست که دیگر اخباررا نمی بینم نه از تلویزیون ونه از رادیو به آنها توجهی ندارم تنها گاهی روی سایت های ین المللی آنهارا میخوانم ، درد کمتر است !

    بینوابان موزیکال برنده جایزه های رنگا رنگ شد  ومن درفکر این هستم اگر ” ویکتور هوگو” اثر فنا پذیر خودرا که آلودگیها وکثافات زندگی مردم فقر زده واربابان خدمت را به رشته تحریر درآورده میدید که به همراه ساز وآواز ودهل یک کمدی تراژدی مسخره  درآمده بطور قطع ویقین دوباره میمیرد ویا ازنوشتن پشیمان میشد .

    خوب در دنیایی زندگی میکنیم که همه چیز درآن امکان دارد واتفاق میافتد بنا براین نباید بد فکر کرد همین فردا ست که پرنس آندره در ” جنگ وصلح ” تولستوی دایره به دست میگیرد ولرگی میرقصد وسپس صاحب جایزه میشوند کسی که نیست از آنها باز وخواست کند.

    نصیب وبهره من از این دنیای بی معنی وبلبشو وسر  تا پا دروغ همان سکوت است .

    زندگی ها همه درخطرقرار دارند دیگر کسی خودرا ملزم نمیبیند که به کار خطیری دست بزند دیگر کسی قدرت ” گل  کشیدن وآجر بردن به بالاترین طبقه اهرام را ندارد خوشبختانه ” تکنولوژی ” کارهارا به بهترین شکلی انجام میدهد .

    امروز همه در پناه ” بیکسی ” وتنهایی بسر میبرند چه بسا قبل از اینهم دیوارها سست وهرزمان ممکن بود که یک زمین لرزه همه چیز را بهم بریزد چه کسی باور داشت که پس از جنگ جهانی دوم دنیا ومردم آن باین صورت تغییر شکل وتغییر ماهیت بدهند ؟ نمیدانم شاید درآن زمان هم دنیا به همین گونه بوده وتاریخ مارا فریب داده است  چه بسا از اینهم بدتر بود امروز دوربین  هااجازه ورد به همه جارا دارند شاید دران زمان هم جهان بر  پایه یک قرار داد احمقانه وخیانت وجنایت شکل میگرفت همه چیز سست ولرزان وبی بنیاد وهیچ چیز درجای خود قرار نداشت درغیر این صورت جنگی درنمیگرفت .

    امروز به کجا میتوان چنگ انداخت وچه چیزی را میتوان در مشت گرفت  آغوشها همه به روی هم بسته است همه بی شکل وسست عنصر رویهم می غلطند تنها دستهایت را کثیف میکنند واگر باین مردم وچرخش جدید آنها نزدیک شوی سنگ بسویت پرتاب کرده ویا انکه ترا درخودت میکشند ویا درلجن آنها فرو خواهی رفت .

    زمانی فرا میرسد که تو ( خودت هستی)  با یک دنیای وسیعی که پشت سر گذاشته ای سر سختی میکنی میخواهی بیرون  بروی اما به درون کشیده میشوی درها همه بسته اند آنها درون خودشان مانند حشرات جان میسپارند وتو نظارگر متلاشی شدن آنها هستی ، نه همان زندگی محدود بهتر است

    زندگی دو طرفه تنها یک نیاز است  تو باید بنوعی خودرا ارضا کنی ( تو دیگر بزرگ شدی بزرگتراز خودت ) امروز زمان احتیاج بتو وگذشته تو ندارد این روباهان این گرگها بد جوری بتو دندان نشان دادند اما هنوز نتوانستند گوشت ترا به دندان بکشند تنها دور تو میچرخند ترا بو میکشند حال باید آنچه را که  آموخته ای  وتجربه هایت را به دور بریزی برای کسی مهم نیست که تو ”  کامل ” شده ای این آپارتمان کهنه با دیوارهای کچی ارزان وگلهای پژمرده لباسهای بید خورده ( که خودت گمان میکنی بهترینها هستند ) ترا درمیان گرفته وزندانی کرده اند ازجاده اندیشه نوین دیگران به دوری وهنوز نمیدانی که ”

    هر احمقی بر اسب خودش سوار است وآنچه درگذشته بود ویران شده وتو باید تن باین نوآوری های احمقانه بسپاری ویا………….سکوت .

                                                                                 ثریا/ اسپانیا/ 15/1

     

  • تجاوز

    دنیا ی خر تو خری است ومتاسفانه ماهم دراین خر تو خر حضور داریم > حال مد جدیدی در مرکز هند دموکراسی زده ، شکل گرفته است تجاوز گروهی به یک زن بدبخت وبی پناه ، کجای شما درد دارد ؟ از چه چیز زن میترسید ؟ درحال حاضر که آنرا مانند یک برده با قفل وزنجیر در بغل خودتان بسته اید با آن قوانین احمقانه تان شما از نوع بهترین شیرهای این ماده گاو تغذیه کرده اید حال اورا به زیر میکشید وشلورتان را به روی ا وباز میکنید ونرینه کثافت خودرا به او حواله میدهید ، شما انسان نیستید حیوانات باغ وحش هم نیستید شما از جنگل فرار کرده به صورت انسان درمیان جمع زندگی میکنید .

    چه چیزی در زن هست که شما نر هارا میترساند ؟ یک زن بی دفاع درمقابل مشتی وحشی ، حتی حیوانات از این تجاوز دسته جمعی رویگردانند آوف ، حال تهوع بمن دست میدهد  با آن پوزه های بوزینه وارتان با آنهمه ریش وموهای پر شپشتان با آن بوی گند مردانیگتان حالم را بهم میزنید .

    ما زنها چه بهایی را باید بشما بپردازیم ، تنها برای همخوابه شدن با شما ؟! دیگر هیچ؟  برای این ساخته شده ایم که مارا به ارابه هایتان ببندید ؟  با اینهمه شما نرینه های مضحک چه خوب یکدیگررا درک کرده ومیشناسید وما هرکدام سر نوشتی شوم وجداگانه داریم .

    چه خوب است که من دیگر میلی به شستن لباسهای چرک شما ندارم وچه خوب است که قرنها ازشما دورم ومیلی هم ندارم دستهایمرا با دستهای آلوده شما کثیف کنم ، افتخارات شما برای خودتان خوب است ، چه سیاستمدار باشید وچه هنر پیشه  وچه درلباس مردان خدا خودرا پنهان کنید میدانید که باهم کنار خواهید آمد بهم جایزه میدهید وبا هم میخوابید یک ملت تندر ست با روح سلامت باید بداند خشت اول بنارا یک زن یک مادر  نهاده است وشما جانوران از جنگل فرار کرده وبسوی تمدن پوشالی روی آورده این پیکر پاک ومقدس را آلوده میکیند  وخون پر مایه اورا میریزید بی هیچ ایمانی  قهرمانان پوشالی که میخواهید فراتر روید فراتر از کی ؟ فرا تراز چی ؟ این منم که از تو. میگیریزم  منی که تو نمیشناسی وهیچگاه هم نخواهی شناخت شما حتی هدف خودرا نمی شناسید حال جنایت بهتراست تا خیانت خیانت کمتر درد میاورد  باید تیز وتند عمل کرد آنهم نه تنها بلکه گروهی  با آن اهداف رذیلانه وآن افکار کوته ومغز پریشان وچرک خود وآن جوان 14 ساله در خلاء تهوع اورش با شما یکی میشود ، نه شما لیاقت تمدن ، صلح وآرامش وصفارا ندارید جنگ برای شما بهترین است . با پوزش ا ز تند نویسی .

                                                                      ثریا. اسپانیا. دوشنبه 14

  • سرور

    شب گذشته با شکم خالی خوابیدم ، حوصله نداشتم با یک شیشه ماست درون تخت وکتابم ، نیمه شب  ، نه ! سر ساعت دوازده بود که بیدار شدم ، خواب ازچشمانم گریخته شکمم مالش میرفت ، بجهنم ، بگذار کمی بادش بخوابد ، بیا گناهانت را جلوی چشمانت بیاور ، آنهارا بشمار !! گناهانم ، نه دشمنانم ،  قلبم را شمشیرهای نه گانه وده گانه سوراخ میکردند شمشیر یادها، عشق ها، دوستیهای ، انکارها وشرمساری ها  وپشیممانی ها با آن طنز بیرحمانه که بر زندگی روا داشتم .

    خودرا به دست اندیشه هایم سپردم ، میان آنهمه دیو ودد که دیدم تنها یک انسان بود که مرا دوست میداست ، ” سرور ” دوست خیاطم که جناب سرهنگ همسرش اورا قربانی یک موطلایی کرده واو با پسرش در به دربه دنبال یک پناهگاه میگشت ، من آنرا داشتم باهم خانه را تقسیم کردیم اوبه دوخت ودوز پرداخت ومن در پی نان ، آه تنها او بود که بمن بها میداد  تنها اوبود که باآن لبخند دائمیش مرا دلداری میداد وتنها او بود که مرا از ازدواج مجدد م برحذر داشت پسرش خودرا درپس پرده پنهان میکرد ، اندیشه هایم پرواز کردند بسوی ” لیلا” خانم که مرتب میخواست بداند چه عطری مصرف میکنم وچشمانم را چگونه آرایش میدهم وچرا اینهمه مژگانم بلند است خود او ساعتها وقتش را صرف آرایش چشمانش میکرد با خط های آبی خاکستری طلایی وسفید وپالتو پوست ویزون وبنز کورسی اش وهمسرش ومادرش وپدرش >

    در یک دم همه آن تلخکامیها بمن روی آوردند بیاد سرور اشک ریختم گرچه از هم جدا بودیم اما دلهایمان بهم نزدیک بود .

    او درخیاطخانه اش مرتب کار میکرد ومیگفت : عیبی ندارد اگر پاهایمان دربند است  دستها وسینه هایمان  باز است مینتوانیم از آنها استفاده کنیم کار وظیفه زندگی است واین کار کردن جز با مرگ پایان نخواهد یافت ، تنها میتوانیم خودرا از چنگ زالوهای خونخوار رها کنیم .

    امروز او نیست تا مرا دلداری بدهد ؛ او نیست تا مرا بستاید دیگر هیچکس نیست .شب وروزم درانتظار میگذرد .

    لیلا خانم میپرسید از چه میترسی ؟ میگفتم از نا امنی ، من هیچگاه احساس امنیت نکرده ام ، برای آنکه مرتب جابجا میشدیم ، شهر  به شهر  دیار به دیار تو درکنار مادری مهر بان که همه خیانتهای پدرت را نادیده میگرفت بزرگ شدی من درکنار مادری که از خیانت روی گردان بود ومیخواست خودش باشد من همیشه درخوف ووحشت بسر  میبردم از نگاه زنهای پر واری که ازدادن خانه بما خوداری میکردند ؟ آه …چه خوشگل است فردا یا پسر م یا شوهرم را از راه بدر میکند ،

    شب گذشته به نبردهای طولانی زندگی می اندیشیدم وامروز صبح با یک دوش آب داغ همه اندیشه هارا بیرون راندم وتنها به او فکر میکنم ” سرور “

                                                                             ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه 13