Author: Soraya

  • برخاستم

    بر خاستم ، از میان خاکستر حریق خود ،برخاستم ، از هیچ

    دریک پهنه پیکری بی نام وبی نشان

    برخاستم از هذیانی ریش ریش ، وخوابی دریک بستر داغ

    نسیمی از دوردستها ، بر بازوانم بوسه زد ، یک بوسه خنک

    این نسیم رقصان به اطاق من خزید ووحشت شبهایم رابباد داد

    سفرم ناتمام ماند ، با  بوسه های آن نسیم ، باز ایستادم

    از دوردستها ، دختری برایم میگریست ودعا هایش را بسوی آسمان

    میفرستاد

    درهمه هذیانهایم ، سربازان عشق من وآن منظومه کوچکم

    بپا ایستاده بودند

    برخاستم ، شاید درحافظه بیخردی زمان باز زنده بمانم

    قطر اندوه ، درروزهای بارانی مرا به آتش سپرد

    آنقدر شعله ها زیاد بودند  که از هیچ منفذی وهیچ پنجره ای

    به هیچ رویایی نتوانستم دست بیابم .

    آن نسیم نیمه شب بر بازوانم غلطید وگریه دخترک تمام شد

    —————————————————–

    پنجشنبه / 2013/3/15 میلادی ثریا / ایرانمنش / اسپانیا

    تقدیم ” به دختر نازنینم که همه شب بربالین من گریست.

     

  • عید

    خبرها : گوگل رایدر خبر داد که ، از اول جولای برنامه خود را قطع میکند !

    در یکی از خبرهای روز یک ملای بزرگ وارشد ، اظهار فرموده که عید نوروز فساد وبی بند وباری است ؟!

    درز بگیر سر جدت ، آن زمان که مخلصان ونوکران وقسم خورده هایت دوزانو جلویت می نشیند وسکه های چند میلیونی را درون بشقاب جلوی پایت میریزند وقوطی ها ی بزرگ وبسته بندی های آنچنانی قطاب ، باقلوای وسوهان وگز وپشمک را جلویت میچینند وتو آنهارا به پشت سرت میگذاری ، بی بند وباری نیست ؟ ومردم بدبختی که هیچ دلخوشی در زندگیشان ندارند ” غیراز ایادی خود شما ” باید با اینهمه گرانی سرسام آور درخانه بنشینند وعزا بگیرند شاید شما هم میل دارید مانند سایر ادیان جشن های ملی را به دم مذهب بچسپانید بنا براین تقویم های خودراهم درست کنید ، هر سال سیصدو شصت وپنج روز است ، شما میتوانید سیصد و هفتاد پیامبر با نوه ها ونتیجه هایشان را درتقویم ها جای دهید .مانند صغرا ، ابن ملجم ، شمر ، یزید ، کبرا ، ام البنی ، حنیفه …هر چند صدتایی که نام میخواهید برایتان جور میکنم ، کاری ندارد!

    خبر سوم اینکه سر انجام پدر بیچارگان ویتمیان وشوهر بیوه زنان انتخاب شد ودیگر کسی یتیم نیست تا دوکش بعدی !

    خبر چهارم اینکه ” درحال حاضر این هذیانهای تب است وسخت سرما خورده  شاید هم تب بهاری باشد ؟!. مخلص همه شما تا بعد

    ثریا ایرانمش/ پنجشنبه

  • نه ، بهار

    بوی بهار به مشام میرسد ، اولن گلهای خفته درزیر خاک بیرون آمده اند ، میان ابرها پرندگانی که از سفر زمستانی بازگشته اند  در آسمان غوغا میکنند

    دلم میخواست بگویم بهار آمد ، بهار آمد ، این بهار گویی با برفهای سنگینش وبارانهای سیل آسا همه درختان وشکوفه هارا شکست.

    دلم میخواست از خوشحالی فریاد بکشم  امابی اختیار گریه میکنم ؛

    به راستی آنچه را میبینم درست است > بهار ماهم مرد ؟

    نه سفره ای نه گلی ونه سبزه ای ، تنها یک روز سر یک ساعت معین زمین جابجا میشود .

    بهار فصل مشکوکی است ، فصلی بیماری زا وآنان که علیل وضعیفند درهمین فصل میمیرند .

    پای روی هرچه میگداری ، نمیدانی دارد میروید ویا دارد میمیرذ ،

    نه دیگر میلی ندارم درباره بهار وبهاران وگلها ی خوشبو وسبزه زار بنویسم ، این قصه کهنه شده است ، بهر روی بهار وعید نوروز برای آنهاییکه شادمانند مبارک باد.

    دیگر از آن جلوه های جادویی / بر رخ دختر بهار چیزی نماند /

    در گذرگاه سبزه زار امید . جویباری نداشت زمزمه ای /نه بهاری ، نه گلشنی ، نه گلی/

    نه نوایی ، نه بانک وهمهه ای /نه صفایی به مرغزار بهشت / نه نشاطی به شراب گلگون / سوگوارن شعر میدانند ؟! محنت قلب های پرخون را .

    ثریا ایرانمنش / چهارشنبه 2013/3/13

    نورزتان پیروز باد.

  • خز

    انسانهای واقعی کدامند؟ آنهاییکه عاشقانه درراه حقیقت گام برمیدارند ، این روزها به دنبال کدام حقیقت میرویم ، این واژه را درکجا میشود پیدا کرد ؟ حقیقت درجایی نهفته است که مشتی حیوان  ، حیوانات دیگری را میکشند برای زنده ماندن خود.

    امروز از تماشای حیوانات کوچکی که نامشان ” ویزون” است وبرای کشتن وکندن پوست آنها در یک بیداد گاه بطرز وحشتانکی زندگی میکردند وسپس آنهارا میکشند تا یک ” پالتو یا کت ویا یک پتوی خز” برای حیوانات دوپای دیگری آماده کنند ، دلم به درد آمد واشک درچشمانم نشست ، صبحانه را نیمه کاره گذاشتم واز جای برخاستم ، جثه کوچک آنها از یک خرگوش کمتر بود حیوانات باهوش وبازیگوشی هستند ، خوشبختانه فورا به داد آنها رسیدند وگروههای که مانند ما آب دلشانرا میخورند آنهارا یکی یک رها ساخته وبسوی یک رودخانه بردند.

    چند تا ازاین حیوانات باید کشته شوند تا یک بانوی آنچنانی یک پالتو بپوشد؟  یا یک مرد همو سکسوئل یک پتو از آن را روی تختخواب سیاه خود بیاندازد ویا یک سرمایه دارد دسته اسلحه خودرا با پوست این حیوان جلد نماید ؟حال ما به دنبال هنر زندگی کردن وهنر دوست داشتن و به دنبال یک واژه داریم خودمان را فدا میکنیم ! .

    این قانون زندگی است یکی کشته میشود تا دیگری از خون وگوشت وپوست او استفاده کرده برای مدتی به رندگی ننگین خود ادامه د هد.

    امروز بیاد گفته آن مرد بزرگ ” بودا” افتادم که گفت :

    بکوشید تا خود چراغی دردرونتان باشید ، وبر شخص خویش تکیه کنید بر آن حقیقتی که دروجود خود دارید از آن چون نوری درراه تاریک زندگی استفاده کنید .

    اما آن ویزون بدبخت خواندنرا نمیداند و “بودا “را نمیشناسد او همه عمر درقفسی تنگ بسر برده وآماده برای رفتن بسوی کشتارگاه.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / مارس 2013

  • قد قد

    امروز روز “سینیور ” است ومعمولا دراین روز نباید کاری را انجام داد وتنها  باید به دعا پرداخت  !!، اما من میل دارم همین امروز وارد مرغدانی بشوم وقد قد کنم درحال حاضر مرگ چاوز تحت الشعاع قرار گرفت حال ای وای بلوا شد رسواشد احمدی نژاد یک پیرزن عزا داررا دربغل گرفته ودلداری میدهد ؟! احمدی نژاد یک کودکی است که نیاز به عشق دارد ونیاز به دلداری ، عشق برادرانه ، عشق پدرانه و، وعشق به اینکه همه جا مطرح باشد ، خوب ، این ضعف را همه ما داریم ، احمدی نژاد هم زبان اسپانیایی را خوب میداند وهم انگلیسی را خوب حرف میزند واما….اما همه جا سعی دارد با زبان فارسی سخن رانی کند ، چون میتواند آنچه را که دردل دارد بر زبان آورد .

    ( وای ، فردا خواهند گفت ، منهم یک جیره خوار ودست نشانده آن دولت منفور هستم ) خیر ! اما باید حقایق را گفت ، شما خاتمی را دوست ندارید ، رفسنجانی را دوست ند ارید ، احمدی نژادرا هم دوست ندارید بختیار را هم دوست ند اشتید پس چه کسی را دوست دارید ؟ مریم خانم را ؟ شاه را هم دوست نداشتید ولیعهد اورا هم نمیخواهید ؟! اگر مرحوم مصدق هم سراز خاک بیرون بیاورد ورییس جمهور شود بازهم اورا نخواهید خواست ، تنها مرده پرستید همین ، شما احتیاج زیادی به تمرین اعتقاد واعتماد واتحاد دارید ، چاوز نه بار به ایران آمد آیا هیچگاه بین او واحمدی نژاد مترجمی ایستاده بود ؟ مگر برای فریبکاری ، ایمان وشهامت شما احتیاج زیادی به تمرین دارد وشما هنوز باید تمرین مردمی بودن وملت بودن را فرا بگیرید ، همیشه ملتی باری به هرجهت ، دم خوش است ، وحال نیز بگذر ، فردا روز دیگری است ، با این روش ورویه روز ورزگارتان را طی کرده اید درعوض تاج بر سر هر خارجی میگذارید حال ای یک عمله امریکای ، تا یک پادوی رختشویخانه انگلیسی ، ویا یک سربازوازده روسی ، علاوه برای این عوامل زیادی هم هست که برروی جدایی مردم سر زمین ایران سایه انداخته وآن قو م وقبیله است .

    در دورنمای تاریخ بشر انسانهای زیادی دیده میشوند که برای سر زمینشان به راستی جانفشانی کردند ، نبوغشان چون چشمه ای جوشان ، همچنان سیلی از آتش فشان ویا سیلاب مانند یک آبشار بزرگ بر روحیه مردمشان جاری شد ما نه ، واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبر میکنند/ چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند. اگر خون پاک ایرانی دروجودشما جریان داشت این سرزمین بزرگ اریایی این نبود که امروز هست . مولانا میگوید:

    هزار گونه ادب ، جان ز عشق آموزد / که آن ادب نتوان یافت به مکتبها

    ز شاه تا به گدا در کشا کش طمع اند / به عشق ، باز دهد جان ،ز آز ومطلبها

    به پر عشق عشق بپرد درهوا ودرگردون /چو آفتاب منزه زجمله گردونها

    همین وتمام !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / یکشنبه  دهم مارس 2013 میلادی

     

  • پای مومیایی

    جسد جناب ” چاوز ” مومیایی شده وتا ابد در موزه ای به تماشا گذارده خواهد شد ! واین مردگانند که بر زنده ها حاکمند  ، مردم این زمانه عوض شده اند خیلی هم عوض شده اند این زنان ومردان تا روز واپسین دردایره تنگ جاده های خود زندانی اند ، خاک وهمه مرده هایشانرا به دوش میکشند وبا خود همه جا میبرند ، تا زیر پایشان خالی نباشد .

    گاهی در جایی زلزله ای بوقوع می پیوندد زمین دهان باز کرده همه چیز را یکجا می بلعد واز رنج وناروایی های که بر او رفته انتقام میگیرد ، سپس دلهره ها  وپس لرزه ها وانهاییکه بجا مانده اند بی هیچ  نقطه تکیه گاهی وهیچ دیواری ، آنها وتنهایی ، آنها وبی کسی ، آن عده که حساس ترند ورادارهای مغزشان خوب کار میکند این سراسیمگی ووقوع زلزله را پیش بینی کرده ومیگریزند ، دیگران مات ومبوت میمانند تا زیر آوار مدفون شوند ، واگر زنده بمانند هنوز گرد وخاک را در چهره شان دارند وهیچ درصدد پاک کردن آن نیستند.

    در روزگار ما هم آوار هایی فرو ریخت واثری از آنچه که رشته بودیم وبافته بودیم بجای نماند به غیراز چند عکس کهنه سیاه وسفید ویک تربیت نسبی واخلاقی وجنگیدن برای آزادی خود وعشق به پاکی وپاکیزگی ورفتن بسوی یک حقیقت واقعی . امروز همه از هم گریزانیم ، روز گذشته روز زن بود ومن زنی را نیافتم تا باو تبریک بگویم ! عده ای سخت درتلاش معاش وعده ای بی خیال وبیعاروبی خبر از همه جنبش ها ، امروز برای من دردناکتر ازهمه بریدن از خاک وخانه مادری است ، مادری که آهسته میامد وآهسته میرفت مانند یک سایه ویک ابر نادیدنی خاموش بی هیچ اظهار خشمی یا نگرانی ، او خدای خودرا درگوشه اطاقش پنهان داشت وانرا همانجا زندانی کرده بود وهمه روز با او دراطاق بسر میبرد گاهی شام خودرا نیر با او قسمت میکرد وشریکی میخورد وکتابی که همیشه با او بود وعینکی که روی آن قرار داشت .او اعتقاد داشت ، آنهاییکه دردرین ومذهب سختگیرترند ، اکثرا همانهایی هستند که از دین ومذهب میگریزند.

    امروز او هم نیست وخوشحالم که اورا دربستر مرگ ندیدم ،  اورا با همان صورتی که درایوان خانه از ما فرزندانش خدا حافظی میکرد بی آنکه  اشگی بریزد درخاطر نگاه داشته ام حال ( من بجای او گریه میکنم ) .

    او میدانست که این پرندگان کوچک درآخرین پروازشان هیچگاه به لانه برنمیگردند ، آنها دست به یک کوچ ابدی زدند او ایستاد به تماشای ویرانی خانه ای که بنا کرده بودیم ، به تماشای تاراج اثاثیه ای که جمع آوری کرده بودیم وهیچگاه نمیدانستیم که این بنایی که از سنک وبتون وآرمه ساخته شده روزی به زیر چرخهای بولدوز یک دیوانه ویران میشود.

    امروز آن دردها دیگر کهنه شده اند ومرهمی بر روی زخمهایم نشانده ام دردآنرا کمتر احساس میکنم خود بخود درمان میبابد منهم درایوان خانه کوچکم ایستادم به تماشای پرواز پرندگان کوچکم که یکی یک از لانه پرواز کردند رو به کاشانه خود .” پروازرا باید بخاطر سپرد ” نه یک جسد مومیایی را .

    ومن شمعی بیاد ( آن زن ) که ماد رم بود روشن کردم وبا تبریک گفتم .

    ثریا ایرانمنش / شنبه .9/3/2013 میلادی

     

  • یک زن و……

    دا شتم درباره هشتم مارس وروز جهانی زن چیزکی مینوشتم ، تلفن زنگ زد ، گفت : هه ، هه، روززن مبارک ، هه ، هه،  و…..

    گفتم چرا میخندی ؟ گفت خاک بر سر  به من وتو میگویند زن ، ما تنها خودمان را درمشتی لفافه پیچانده ایم وخیال میکنیم آدم هستیم ، روزنامه هارا نخواندی ؟ گفتم ، نه من اهل روزنامه ومجله واین حرفها نیستم .

    گفت خاک بر سرت ، میبایست میرفتی زیر فلان امیر عرب میخوابیدی الان چند جزیره هدیه میگرفی ، چند قصر درتمام دنیا میلیاردها جواهر قمیتی ،

    گفتم چی ؟ کدام جزیره ، گفت : جزایز متمدن ترین سر زمین دنیا ، یونان . حال بنشین وچشمان کورت را روی دکمه ها بیانداز وچرند بنویس ، که چی ؟ میبایست من وتو از زیبایی  وجوانی خود استفاده میکردیم .

    گفتم تو که بد استفاده نکردی اقلا صاحبخانه شدی ومن هنوز اجاره نشینم بعد هم اگر از گرسنگی بمیرم درکوچه ها وخیابانها کنار آشغالها جای داشته باشم محال است زیر پای یک عرب را جارو کنم ، تو اگر میخواهی هنوز وقت داری  ، برو ،خلایق هرچه لایق .

    من آنقدر که به آزادی زن احترام میگذارم کمتر باین آشغالها میاندیشم زن درآن حرمسراها با صدها بچه ونوه با پوششهای آنچنانی تنها یک تشک  شیک ویا یک مبل راحت است ، من یک زنم ، یک انسان .حرمت انسانی را نگاه میدارم .

    گفت : نه دیگر دیر است اما اگر یکی از آنها به تورم خورد معطل نمیشوم .

    خوب ؟ ! زن داریم تا زن ، ومن مینویسم  ، زن ، تو زیباترین آفریده روزگاری  ، شاید حق با او باشد ، این آفریده زیبا برای خوردن وبلعیندن دهانهای گشاد وشکمهای باد کرده به دنیا آمده است . دلم برای مردم یونان سوخت ، دو سر زمین کهنسال وصاحب متمدن ترین ومتفکرترین انسانهای روزگار ، امروز زیر پای لگد شتر سوارها دارند جان میدهند .پارس “ایران” ویونان .

    شعرم ناتمام ماند . وحالم بهم خورد .شاید حق با او باشد .

    ثریا/ اسپانیا / هشتم مارس.

  • جلوه زن

    تقدیم به : بانوی بزرگ روزنامه نگار ، نویسنده ، پزوهشگر دوران ،

    بانو هما سرشار، که عمرش جاودان باد.           ثریا / اسپانیا

    —————————

    هما ، ای جلوه زیبای خلقت ، ای آفتاب بی دریغ ،

    ورویای آبشاران ، در  زمزمه هر جنگل ،

    هما ، بی جوی روان تو ، آن سایه بزرگ ، گم میشود

    بی تو ، عطش جانرا فرا میگیرد .

    هما، زن همیشگی وابدی ، مردان خاموشند ، وتو بیدار

    در کنار تو وزیر این آسمان بی آفتاب  وتهی از هرجنبشی

    با جلال کبریایی تو باز برمیخیزم  ، تا درپای  عطش بی امان تو

    قربانی دیگری را هدیه کنم ، درجلوه دیگر ،

    ———————————

    زن ، ای زیباترین آفریده رزوگار ،

    ای آب روشن ، همه ترا با معیار آن ” چیز” دیگر میسنجند

    ومن …..با معیار افتخار ،دراین پیچیدگی روزگار

    میدانم ، میدانم ، تو قایق تشنگی خودرا در جویباری از لجن

    به آب میاندازی ، برای رفع تشنگی هایت

    زمزمه های شبانه تو ، بی پایان است . گریه های بی امانت

    ای زن ، برخیز ، وشوری دگر به پا کن

    تا درپناه چشمه سار خشکی زمان

    خاطره اش تا ابد بماند ، عریان مشو ، زیر فشار کج زمان

    ای زن ، زنان ما ، دراین ظلمت زندان میان دیوان خون آشام

    جز خموشی ، اندر کفنی سیاه ، دراین سختی ها ، میخزند

    وتو همای قلعه های بلند ، چنان آبشاری عظیم ، سرازیر هستی

    تو چون نسیمی خنک بر دنیا وبر شاخسار طبیعت جنبشی بپا کن

    ای زن ، تو زیباترین مظهر آفرینش روزگاری

    تو زیباترین گلهای بهاری

    در این سر زمین متروک ، درانتظارگلپوش بهاری

    بهار فرا میرسد ، با دستهای پر بار تو

    با خرمنی از بوی زیباییها وتن پوش سپیدت.

    ————————————————————-

      تقدیم به زنان واقعی وقهرمان  ومادران وهمه زنان سرزمینم  ، و بپای آن بانوی بزرگ : سرکار خانم هما سرشار ” بامید پذیرش این نوشته ناچیز .

        ثریا ایرانمنش / اسپانیا / سه شنبه شب 21 ماه می 2013 میلادی

     

  • حوا

    کمتر وارد مسائل روز میشوم ، و درباره خبری که دنیا گیر میشود چیزی نوشته ویا ابراز میدارم .

    روزیکه  رضا شاه زنان بیچاره در کنج مطبخ ومطیع وسر به زیررا  از زیر آن کفن سیاه چادر عبایی وپیچه درآورد وآنهارا درکنار همسرانشان نشاند ویک عکس دسته جمعی گرفتند ، وای ولوله شده دنیا بهم خورد ، اما نه !

    در آن زمان ، اکثر زنان کشورهای دیگر  تازه آزادی نسبی خودرا به دست آورده بودند ( غیراز کشورهای مسلمان نشین  وفقیر ) زنان جلو رفتند آنقدر جلو رفتند که امروز با پیکر لخت هم میتوانند عکس بگیرند بی آنکه آن حقوق اصلی خودرا کسب کرده باشند ،

    | زن گناهکار به دنیا آمده است | این را درتمام کتب مذهبی میتوان خواند ودید چرا که بیخبر فریب مار و یا شیطانرا خورد و! نیشی به یک سیب زد ویا رفت گرسنه اش بود یک شاخه گندم را جوید !!  خیر ، هیچکدام از اینها نیست ، زن ” انگور خورد ” آنهم از همان نوع شاهانیش ورفت زیر آفتاب دراز کشید ، خوب انگور کار خودرا کرد و، زن مست شد واین مستی به آدم هم سرایت کرد وسپس وارد بستر آنچنانی شدند، سپس از این وصلت انگوری دوپسر بنام هابیل وقابیل زاده شدند ! بعد ؟ ! دوپسر در آن عهد که نمیتوانستند باهم بخوابند وبچه دار شوند ؟ ویا از یک اسپرم استفاده کنند  با حوا هم که نمیشد خوابید هرچه باشد ، مادر است ، پس سلسه بنی آدم از کجا سر چشمه گرفت ؟ جوابی هست ؟ بع…..له ، ناگهان یک فرشته زیبا درآن وسط پیدا شد ودوبرادر بر سر تصاحب او به جنگ پردختند سپس یکی زد ودیگری را کشت وباز انگور را خوردند وباز به بستر رفتند آن روزها نه تختخوابی بود ونه تشکهای قابل ارتجاه ” موناکو” درهمان پشته ها روی زمین ، خاک توسری میکردند .

    نه کشیشی بود که آنهارا عقد کند ونه مولایی که ضیغه عقد را جاری سازد معلوم هم نیست مهری یا انگشتری چیزی به آن فرشته بدبخت دادند یا نه وسپس سلسه آدم ” حرامزاده ” آغاز شد .

    حال پیدا کنید صورت مسئله را ، باز این زن است که گناهکار شده ومرد مبرا ازهر ناپاکی هاست تنها میکشد ، ترورو میکند ، بمب میسازد ، وسخنرانی میکند ، زور میگوید ، بلد است همه را زیر پاهای خود جمع کند ، ناگهان یک غول به تمام معنا در میان سر زمینی ظهور میکند ، نامش هم هوگو ست ، امروز تمام جهان برایش عزاداری میکنند وتحسینش مینمایند آنچنان بزرگ  شده که تا آسمان رسیده است  ، و زن بدبخت ، آخ ، هرماه باید درد ” پریود داشته باشد ” سپس درد زایمان و بچه داری وشستشوی ماتحت بچه  وخون خورا هم که تبدیل به شیر شده دردهانش بگذارد تا او رشد  کند ، تازه اگر مردی به دنیا نیاورد باید برود وبمیرد ، کمی هم که چهره اش تار شد ، مرد میرود به دنبال خیار تازه تری ودست اخر  وباقیمانده عمرش هم یا سرطان پستان میگیرد ویا سرطان رحم ویا تخمدان وباید هرچه درون پیکر لطیفش دارد بیرون بریزد .

    خوب امروز همه این مسائل حل شده مردان باخودشان راحتترند ، اگر هم یک وارٍث بخواهند حتما با انواع واقسام اسپرمهای درون فریزرها یک وارث آنچنانی برای خودشان بخانه میاورند ، گاهی هم از تنور ویا بقول خودشان از “فر” زن استفاده میکنند .

    زن تنها میتواند تنورش را اجاره بدهد ، بیچاره زن . کدام آزادی؟ یک لقمه نان گلو گیر توی حلقش چپانده اید ونامشرا میگذارید ” آزادی زن ” خیر قربان ، خر زاده نشدیم ، اما خوب  ، از قدیم گفته اند :

    هرکه دانست ، توانست .

    ثریا ایرانمنش . پنجشنبه .7/3/2013 میلادی /

  • فردا

    شدی گر از قصه ما ملول ، افسانه دیگری/ وگر از ما آمد دلت به تنگ ، دیوانه ی دیگری / به یک پیمانه ، پیمانها شکستی ، ترسم ای ساقی / از این پس بشکنی پیمانه از پیمانه ای دیگر /.

    برای تو چه فرق میکند ، کی زنده است وچه کسی میمیرد ، آنکه بود مرد وآنچه بود رفت ، حال باید صدای موزیک را آهسته کنی ، تنها یک دیوار گچی بین توو همسایه بغلی است ، ساعت بالای سرت را باید درگوشه ای دوربگذاری تا تیک تاک آن همسایه را بدخواب نکند ویادداشتی درصندوق پست تو نگذارد وبگوید که : من میل دارم بیشتر بخوام تیک تاک ساعت تو مزاحم است .

    با یک چنین باری واینگونه بازیها ، نفس درسینه ام میگیرد وبازهم به فردای نیامده اطمینان دارم ، آنچه که بعد خواهد آمد ، بهترازاین نیست ونسل من باید به ناچار خون بیاشامد ، باید شکنجه ببیند ، باید بیرحمی ها ودروغهارا تماشا کند وجدال برای زندگی ، تجربه هایم به دردکسی نمیخورد ، دنیا لحظه ای تغییر میکند همیشه باید آماده حمله جدیدی بود ، زندگی میدان مسابقه است ، یک میدان پر تجمل ونسل من باید خودرا درپس دیوار پنهان کند ، شکست های پی درپی همه چیز را ویران ساخته ، حال باید رنج ببیند وبداند که تلاش او ، بیهوده است باید فرصتهارا از دست ندهد .

    مهم نیست ، هنوز با همه دردهایم استوار ایستاده ام وهنوز میتوانم تعادل فکری وذهنی خودرا حفظ کنم واین هنر درمن هست که یک ویرانه را آباد سازم نه آنکه ویران کنم هر لحظه خوب است باید از آن لذت ببرم وآن لحظه های بدرا نیز خوب کنم ، فعلا جای آن نیست که چشم به روی همه چیز ببندم .

    طبیعت خود ، انسانرا برای فراسوی دنیا آماده میکند ، انگشتری ها برایت بزرگ یا کوچک میشوند ودست ترا آزار میدهند ، ساعت مچی مزاحم توست وقت را همیشه درهمه جا میتوان دید ، از پشت پنجره ، سر چهارراه وروی هر گوشی موبایل وروی دیوار مقابل پنجره بسته که نمیدانی صبح است یا شب .

    یک هفته است که باران بی امان میبارد ، اکثر شهرهارا سیل فرا گرفته باد وطوفان بیداد میکند، به ناچار باید درها وپنجره هارا بست وشب طولانی بدون خورشید را تماشا کرد .

    دیروز دراین فکر بودم که دنیا کم کم دارد صاحبان اصلی خودرا از دست میدهد وپدرها ومادر میروند وجایشانرا زن پدرها وشوهر ننه ها میگیرند.

    پاپ استعفا داد ، ملکه انگلستان دربیمارستان بستری شد ، پادشاه اسپانیا زیر عمل جراحی رفت ، هوگو چاوز مرد ، ملکه هلند کناری گیری میکند اما هنوز …….مذاکرات ادامه دارد ووقت دارد تمام میشود ، دموکراتها به دنبال دمکراسی نوین دنیا میباشند !

    ثریا /اسپانیا/ چهارشنبه6/3/2013

  • 2

    شاه ، اشتباهات زیادی را مرتکب شد ، اولین اشتباه او این بود که که در سوییس بزرگ شد واز متن زندگی ایرانیان بیخبر بود ، اشتباه دیگرش این بود که به همه اعتماد داشت وبه ( عمو جرج) تکیه کرده بود بامید اینکه عموجان همیشه هوای اورا دارد ونمیدانست که این عموی ناتنی مشغول تیز کردن کارد خود است ، درآنسوی قاره ، پدر استالین داشت به جوجه هایش غذا میداد ، شاه اطرافش را ازمردان استخواندار سیاسی خالی کرد وبجایش مشتی اراذل را به دربار آورد ویا به مقام وزارات وصدارت نشاند ، ساواک به دستور چه کسی وبا کمک کدام سازمان خارجی بوجود آمد ؟ اصل چهار درایران چکاره بود؟ بنگاه نشریات فرانکبین مشغول چه کاری بود؟ شاه هیچگاه نپرسید اینهمه میسیونرها درکسوت معلم مذهبی ویا معلم زبان درشهرها واطراف دهات ایران به چکاری مشغولند .

    آه ….چه خیانتی ، شاه کت وشلوار می پوشد واز زنان لاغر وبلوند خوشش میاید؟! شاه اسب سواری بلد است ، چرا الاغ سوار نمیشود ؟ شاه به سن مورتیس برای ورزش اسکی میرود ؟ گویی دیگران همه مشغول عبادت بودندوتنها جنایتها این بود که شاه انجام میداد .

    ما اصولا اصرار داریم هرکاری وهر بیماری که گریبانمان را میگیرد دیگری را مقصر بدانیم ، هر بلای آسمانی را به گردن خداوند میگذاریم ، ودران زمان نیزهر رییس اداره ای که به کارمند زیر دستش اجحااف میکرد فورا تیر بسوی شاه نشانه میرفت ویا بسوی ساواک .

    افسران وسربازان جانباز ووطن پرست را هریک بنوعی کشتند وبجایش مشتی آدمهای پنبه ای را گذاشتند تا جیب های خودرا پر کنند وراهی دیار غرب شوند همه ژنرال وهمه دارای چندین شغل بودند وسپس با مشتی ریش و پشم دوباره واردگود شدند ولعنت ونفرین بسوی شخصی فرستاند که آنهارا از ته چاه فاضلاب بیرون کشیده وبه مقام عالی رساند بود .

    بلی ، شاه خیلی اشتباه کرد بزرگترین اشتباهش تکیه باین ملتی بود که هرکدام رو بسوی قبله دیگری داشتند ، ناگهان ” مائو ” قهرمان رویاها شد ، پدر استالین رهبر زحمتکشان شد ، آوارگان فلسطینی ملتی زجر کشیده ودر زنجیر اسارت ناگهان تا بن دندان مسلح شده وقهرمان وار ، وارد میدان انقلاب شدند و تیر بسوی ایرانیان میزدند وبه نام شاه تمام میشد .

    هنوز گرسنه اند ، میل دارند استخوانهایش را نیز به دندان بکشند شاید آنگاه آرام بنشینند ، رهبر یک ملت مسلمان در خاور میانه نباید ، نه نباید ، تحصیل کرده ومتین وخوش برخورد ومورد توجه زیاد باشد ، ایران از سرش زیاد بود تا بسوی قدرتی مانند ژاپن برود ، ژاپن هم دچار سونامی !!!؟ شد .

    ایکاش عمو” جرج “دیگر کاردش را غلاف کند حال که هرچه میل داشته دارد با کمک نقشه های مادر بزرگش ، او نقشه میکشد واز جوانی وبی تجربگی بچه های عمو جرج استفاده میکند ودنیارا به گه میکشند ، مادر بزرگ شکمی سیری ناپذیر دارد ، مهم نیست ، هموسکسوئل ها آزادند با هم عروسی کنند باهم بخوابند وبچه ای را آدابت کنند اورا نیز مانند خوشدان بار بیاورند ووووو قوم لوط را لواطشان بر باد داد .

    اینهارا نمیدانم برای چی مینویسم ، عمر من دیگر کفاف نمیکند تا روشنایی روز را درسرزمین خود ببینم ، اما ایکاش جوانان ما کمی عقل وشعور بکار بنندد وبی آنکه شورشی به پا کنند حافظ منافع وحفظ اراضی سر زمین خود باشند . نه ، شاه گناهکار نبود ، اشتباه را نباید بپای گناه نوشت .

    شاعر خمار سرود ” اگر من برنخیزم ، اگر تو بر نخیزی ، پس چه کسی برخیزد ؟ وبا روبهان بستیزد؟ ….خوب ، تو که نتوانستی برخیزی سرجایت نشستی وسیگارکشیدی ودکارا به شکمت فرستادی ، روبهان از کنام خود بیرون جستند ودهان تو دیگرانرا سرویس نمودندو عموجان ” جرج” الان با دمش گردو میشکند ، سرزمینش را روی خون بنا کرد وحال درلباس روحانیت وحقوق بشر میخواهد استخوانهای اورا نیز از گور بیرون بکشد وجلوی سگهای هارش بیاندازد ، آنگاه نفسی راحت میکشد .

    تمام ، روانش شاد باد وبا فرشتگان درگاه باریتعالی همگام . ثریا/

  • آقایان

    باز هم آرگو! هر کجا میروی آرگو ، یک فیلم سیاسی سفارشی به دستور کنگره وآقایان دموکراتها ، ونوکرانشان .

    آقایان ، چه نقشه ای برای ملت ایران کشیده اید  ؟ سی واندی سال است که شاه بدبخت درخاک خفته وشما حتی از روح او هم واهمه دارید وبا مشتی دروغ وسر هم کردن داستهانهای تخلیلی مغز مردم خود تان وشعور ملت ایران را نابود میکنید ، هنوز او جانی ودیکتاتور است ، اما از صدام خبری نیست ؟ از آن جنابی که درسوریه حمام خون به راه  انداخته ، حرفی به میان نمی آید .

    آقایان، که نام پر افتخار دموکراتی را نیز برخود نهاده اید ، چه چیز شاه شمارا آزار میداد؟ سگهایتان درهمه دنیا هنوز واق واق میکنند ، آن طلاهایی را که شاه برده درکدام صندوق ها وکدام بانکها به امانت گذارده ؟ .

    درچه دورانی از سلطنت شاه ، بانکدارن پولهارا برداشته وبسوی قاره شما فرار میکردند ؟

    درکجا ودرکدام عکس شما تیرخوردن یک بچه نوزاد را دیده اید ؟ وچشم به روی اینهمه جنایت این جمهوری جدید بسته اید ، مشتی الاغ سوار وعمله وبنارا برسر ملتی نهاده ومشغول چریدن میباشید وهنوز دست از مرده آن مرد بد شانش برنداشته اید ؟

    درکدام مرحله از زمان شاه اینهمه آلودگی درهوا واینهمه فساد درمیان حکومت بود؟

    چه نقشه ای برای آن سر زمین نفرین شده وبدبخت دارید ۀ، شاه نفت راگران کرد ، به تریش قبای شما برخورد  ، حال نفت را مجانی برای خود ومادربزرگتان میبرید وملتی در زیر بار گرانی وگرسنگی دارد از پای در میاید .

    سگهای شما درهمه جا رخنه کرده اند پولهای مفتی که به آنها وبه حساب آنها میریزید تا بتوانند از شما حمایت کنند وهمین فردا ست که جناب ریاست جمهورتان نیز به دست ویا پای بوس حضرت امام الله برود وسپس به خیاط خود دستور داده که مقراض ا به دست بگیرد ویک پالتوی چهار خانه ببرد وبه دست یکی یکی از دست نشانده های شما بدهد وخیاط شما نیز خوب آنرا میدوزد ومن نمیدانم چرا هوش مردم بباد رفته است ؟ گویا خوردن گوشت اسب مرده حسابی همه را خنگ کرده وهمه درخوابند .

    همه جوانان ما روی طناب دار میرقصند ، یا درزندانهای مرده ”  میشوند “تنها گاهی دست نشانده ها قری به کمر خود میدهند وجلوی یک دوربین میایستند واز حقوق بشر سخن میرانند ، حقوقی که هیچگاه شامل حال هیچ انسانی نشده وتنها یک صندوق بزرگ برای جمع آوری اعانه وپرکردن جیب شماست .

    من هیچگاه جیره خوار آن دستگاه نبودم وهمیشه هم با زندگی جدال داشتم اما چشمانم کور نبود ، از آن سر زمین بوگندو و ویرانی که  سلطان قاجار  بجای گذاشت یک بهشت بوجود آمد وهمه همه چیز داشتند .شکم ها سیر  شد وناگهان اسب آنهارا برداشت وبسوی باد برد. امروز هم با وقاحت تمام درباره آن روزها وآن دیکتاتور مینویسند ، خورده ریزهای زیر میزتان را جمع میکنند وپاهایتانرا می لیسند وسپس سر بلند هستند که مبارزه میکنند > مبارزه برای شکم وزیر شکم .عموی بزرگشان مرد وعده ای یتیم شدند به ناچار دست گدایی بسوی ناپدری دراز کردند وپادوی درفاحشه خانه ها شدند.

    آقایان ، کجایتان درد گرفته وچرا دست از سر آن مرد بیچاره بر نمیدارید وبه سایر قصابان ودیکتاتورهای دست نشانه خود نمی بپردازید . میلونها ایرانی در جنگ ایران وعراق کشته شدند ، صدای کسی بلند نشد تنها زری زدند   وخاموش ماندند .چند دستگی در اپوزسیون خارج ( اگر بشود نام آنرا اوپوزسیون ) گذارد  آقایان را بر آن واداشت که هر روز چرخ دنده هارا روغن بزنید . اوف ، حالم را بهم زدید . مردان وطن پرست ووطن دوست وآنهاییکه میتوانستند سر زمین مارا نجات بدهند به زیر تیغ قصابی بردید باکمک همان رجالانی که درحال حاضر حامی منافع شما میباشند .

    سر زمین ایران بزرگ است وشما هم سهم خودرا میخواهید خوب بخورید پر اشتها دارید ،

    ودست آخر ، وای بر ملتی که اینهمه خام واینهمه بدبخت باشد وچرندیات را باورکند وفواحش ونوکران جیره خوار در رسانه ها برای این فیلم چرند خیالی تبلیغ نمایند وملتی را که مواد مخدر اورا بیحال ساخته از شعور وعقل پاک تهی نمایند وسپس ………ایرانستان .

    حکومتهای چند گانه وجنگهای داخلی وزرادخانه های شما وماشینهای آدمکشیتان مرتب بکار میافتند . خوشحال باشید آقایان . آن سر زمین را درسته ببلعید ، برای ما همه چیز تمام شد .ابدا فکرش راهم نمیکنم ، تنها تاسفم این است که چرا درآنجا ودرمیان این مردم نا سپاس ونمک نشناس به دنیا آمدم .

    ثریا ایرانمنش . سه شنبه . ساعت چهار وپنجاه وهفت دقیقه صبح !

  • فاجعه

    مردن ونابودن شدن یک ملت هنگامی رخ میدهد که ، زبان وخط  را از او گرفته باشند ، بزرگترین فاجعه برای ایرانیان مقیم بریتانیای کبیرو ضغیر ! بستن بنیاد مطالعات ایران است  ،  برای عده ای  که دور خود دراین کتابخانه جمع شده  وهمه  اهل کتابند که بجای شمارش سکه  ها به شماره خطوط میپرداختند ، فاجعه ی بزرگ رخ میدهد وصدای کسی هم بلند نمیشود ، مگر اینترنت وسایتهای که هرروز روی مونیتورها راه میروند میتوانند جای خالی کتاب را پر کنند ، پس آن بوی خوش کتاب کجاست ؟

    آقایان ، بجای فریاد زدن وخشتک خودرا پاره کردن وهرروز مداحی نمودن وهرساعت پیامئ فرستادن وایجاد رسانه هایی که از آن میتوان در آمدی حا صل کرد ، بفریاد تاریخ ایران برسید .

    بجای رفتن به سالن های مد وخرید لباسهای مارک چین وژاپن وتایلند که چند همجنس باز آنهارا برای روحیه وتقویت جسم شما طراحی میکنند ، سری هم باین مدارس وکلاسهای فارسی وکتابخانه ها بزنید .

    دیگر نه کسی مانده ، نه چیزی وباید بفکر ایجاد کتابخانه خاتم الانبیاء باشید تا هر روز با رمز واسطرلاب وچشم زخم ومرهم پشکل گوسفند وپهن الاغ دردهای روحی شمارا تسکین بدهند .

    زهی تاسف ، حال من با اینهمه کتاب چه میتوانم بکنم ؟ خیال داشتم کم کم آنهارا به همین بنیاد مطالعات ایرانی وشرقی بفرستم .

    واین انقراض وسرنگونی یک ملت است وشما بنشیند وفریاد بکشید که ای حافظ برخیز ، مولانا بنشین ، سعدی بشکن بزن وآه های سوزناک واشعار آبکی شعرای نوپارا با صدای دلسوز واحساساتی در باره چشم وابروی وخال مصنوعی دلبر روی یو تیوپها رها سازیدویا با خواندن آیه شریفه جوشن کبیر وحاجات صغیر ویا هو یاهوکشان خودتانرا به دیوار مدینه بمالید .

    پرچم نابود شد ، ارتش مرد ، خاک آلوده شد ، زبان تغییر یافت وآدمها تبدیل به رباطهایی شدند که با زور قرص بر نج وشیشه در کوچه وبازار به رقص میپردازند سایرین هم اگر همتی داشتند پشت منقل ها سنگر گرفتند وبخواب خوش فرو رفتند.

    این بدترین ودردناکترین خبری بود که امروز شنیدم .

    ثریا ایرانمنش / که کم کم منش ایرانی خودر ا نیز گم خواهد کرد ومیرود به شنبه گردی !!!

     

  • بخشیدم

    امروز صبح ، زیر باد وباران اولین گل نرگس را که درباغچه کوچکم سبز شده بود ، چیدم وبه همراه چند گل وحشی دیگر که از طوفان وبارانهای سیل آسا جان بدر برده بودند ، درون گلدانی گذاشتم که عکس اورا درقاب نشانده ام  باو گفتم :

    بیست وپنج سال است که آرام خفته ای وبیست وپنج سال است من به دنبال زندگی دویدم با دست تهی وسر بلند ، امروز ما صاحب پنج نوه هستیم وتو نیستی که آنها را وشیرین زبانی آنهارا ببینی .

    زندگی ما از یک عشق ساده وحقیقی به یک فاجعه تبدیل شد ، فاجعه ایکه نقش اصلی ونخ را اطرافیان تو دردست داشتند ،  یاد آوری آنروزها مرا منقلب میکند چه بسا شبها دردآنرا بر پشت وپهلوی خود احساس میکنم ، میل ندارم ترا بررسی کنم وتنها قامت بلند ترا درنظر  میاورم وبر میگردم به همان روزهای اول آشنایی وهمان دوران ، میل ندارم بدیهای ترا ببینم ومیل ندارم که ترا ترک کنم من همیشه خودمرا بتو آویخته بودم مانند یک سنجاق سینه که تو اولین بار برایم خریدی گاهی از گرمای عشق تو سر شار میشدم وتو خاکسارانه پوزش میخواستی ودوباره بر میگشتی به همان کردارهای سابق وآنهارا  را تکرار میکردی .جادوی الکل وسایر چیز بکلی ترا ومغز ترا که آنهمه خوب کار میکرد وآن حافظه بی نظیر را وآن پیکری را که من دوست میداشتم ، درخود غرق کرد وبکی نابود ساخت .

    از ورق زدن زندگیم بیزارم میل ندارم شبهای دلتنگیم را بیاد بیاورم ومیل ندارم شاخه های درخت را تکان بدهم تا برگهای زرد وآشغالهای آن روی سرم فرو بریزد .

    تو روح جوان مرا مانند یک کتاب باز خواندی ومن تا آخرین روز مرگ تو نتوانستم ترا بشناسم ، هیچگاه درپی دلبری از تو نبودم خیالی هم نداتشم که خودرا به زور بتو تفویض کنم ،  من درهمان لباس ساده مشکی ام بودم واین توبودی که اولین بار باز برایم یک پارچه مشکی خریدی وگفتی مشکی با رنگ موهها وچشمان تو خوب میخورد . من نمیدانستم که زندگیم در آتیه نیز به رنگ همان پارچه مشکی درخواهد آمد .

    ما هیچ تناسبی با هم نداشتیم من از رندی ودلربایی زنانه که دیگران راه ورش آنرا میدانند ،  بیخبر بودم ، همان دختر کودن شهرستانی که آب کوهستانهارا نوشیده بود وغرق غرور باقیماندم وتو هفت شهر عشق را زیرپا گذاشته بودی وهمه چیز وهمه کس را آزموده وتا انتها دست آنهارا میخواندی ، امروز صبح به یک مجسمه گچی که با شکل مادرم درست شده بود گفتگو کردم وسپس رو بتو نموده وگفتم :

    بیا یکدیگرا ببخشیم ، بخاطر مادرم وبخاطر بچه ها ونوه هایت . خداوند نیز بخشنده است ومیبخشد ما بندگان او چرا نباید ببخشیم – آنکه می بخشد قوی تر است…..ترا بخشیدم همسرم.

    ثریا ایرانمنش ” حریری ” دوشنبه  4/3/2013 میلادی / اسپانیا .

  • عطش

    در گذرگاهت ، سرودی دیگر آغاز کردم  ” شاملو “

    پس از یک درد کشنده وجانکاه وبیست وچهار ساعت با آن کلنجار رفتن ، امروز صبح دیدم زندگی چقدر شیرین است وچگونه میتوان  آنرا شیرین تر ساخت .

    گذشته وآدمهای آنروزهارا به دست فراموشی دادم وگذاشتم درهمان چاه متعفن افکار گم شده شان مدفون باشند بنای تازه ساختم  وخدایی را که پنهان از چشم دیگران ، درهمان حول وحوش من میگردد با فرشتگانی که مرا در بر  دارند .

    در منظومه  کوچک خود به گردش درآمدم ودیدم چطور یکا یک آنها مرا دوست میدارند ومن چشمانم بسته است  ورو به آسمان تاریک دیگری دارم  نیلوفر وگل سرخ وباران درخود من است  ، سبزه زار در جان خودم میروید دوباره سرودی تازه را آغاز کردم ودوباره به طلوع خورشید سلام دادم واز اینکه اینهمه مدت درخواب بودم پوزش خواستم .

    حال به آنچه که دراطرافم هست دلخوش دارم وآنچه را که دیگران دارند برایم مهم نیست  ، گذاشتم چند جانور جونده کمی از گوشتهای اضافی مرا بجوند گرسنه بودند ومن زیادی داشتم .

    چه شب غم آلودی را گذراندم وچگونه داشتم بسوی ابدیت میرفتم در آن ظلمت خاموش ، ناگهان همه چیز تمام شد دردها گم شدند گویی در آن درودستها کسی ناله مرا شنید ، همه رویای یک تب بود ، آری شب غم آلودی بود.

    امروز سر حال وشادم وبه زندگی به چشمی دیگر مینگرم ومیدانم که درمیان همه خاکها وسنگها وویرانیها میتوان چیزی را یافت که مرا خوشحال کند ، عشق ستارگانی که اطرافم را کرفته اند ، همین منظومه کوچک من ، بی آنکه در  انتظار  میراثم باشند !! میدانند که من به غیرازخود چیزی ندارم تا برای آنها بگذارم .

    آری ، درمیان جنگها وخون ریزی ها هم میتوان یک شاخه درخت ، یک سبزینه را یافت وبه آن دلخوش بود و…..من آنرا یافتم.

    ثریا ایرانمنش . یکشنبه / 3/3/2013 . اسپانیا .

  • آرگو

    دراین عالم ، خوشی هارا بقا نیست /به کارت ای خدا چون چرانیست /

    یکی با خوشدلی روزش قرین است/ یکی روز وشبش ازهم جدا نیست/

    اما خدای مهربان دراین بذل وبخشش نقشی ندارد واین ماهستیم که تاج میگذاریم وآنرا برمیداریم وبه زیر میاندازیم ، رای میدهیم وسپس آنرا پس میگیریم .

    امروز بهترین کار این است که چند نفر را جلوی دوربین تلویزونها بیاورند وفقر وفشاری که شرکت های بزرگ وبانکها بر آنها وارد کرده اند به رخ ما بکشند وسپس کاسه هارا جلو آورده وسهم خودرا بگیرند بامید آنکه برای بی خانمانان خانه میسازند؟! وگرسنگانرا سیر میکنند ؟! کانونها وسازمانهای مربوط به سازمان ملل یک هنر پیشه خوش پیشین ویا یک گوینده محبوب را به جلو میرانند ، اندا ، بسلف ، ما داریم برای بیچارگان ودرماندگان پول جمع آوری میکنیم آنهم بشکل بسیار خوب ومتمدنی هرچه باشد بودجه دولت باید تنظیم شود وآنهاییکه پولهایشان دربانکها وصندوق های سوییس هست دست نخواهد خورد یک نمایش همگانی درپیش داریم ، زود باش ، لقمه را از دهانت بیرون بکش وآنرا درسبد ما بیانداز ، پر داری میخوری اشتهایت بی حساب است .

    عملیات پیچیده تولید وبازار یابی شر کتهای خصوصوی برای موفقیت درکارشان لازم است که دست به یکسری عملیات فوق العاده بزنند ،  دولتهای محلی اغلب بیکارند ودرمناطق روستانشین غیر فعال ، زمینها زیر کشت موادی غیر لازم ویا متروک مانده اند همه چیز دارد به خیرو صلاح فقرا انجام میشود .

    فروشگاههای زنجیره ای هرروزمانند قارچ سبز میشوند وفست فودها غذای بسیاری از مردم وکودکانرا تشکیل میدهد که نتیجه آن باد کردن شکم ویا اسهال است  .

    بیشتر شر کتها طرح های خودرا به زیور توسعه وترقی اجتماعیی می آرایند ، بیشتر آنها در کشورهای لاتین مشغول به کارند ( ونزولا)  ، مصرف کنندگان بازیچه غولهای کشاورزی هستند ، حال اگر گوسفند کمیاب شد ، گاو، واگر گاوهم نبود ، الاغ ، اگر انهم کمیباب شد ، بوفالو ونوعی شتر یا خود شتر ودست آخر اسبهای مرده وپیر شده ، همیشه متیوانند سهم مردم دنیارا تامین نمایند از مرغ وخروس وپر نده چیزی نمینویسم که این حیو.انات بدبخت شب وروز در زیر نور چراغها وموزیک مشغول دانه خوردن وتزریق مواد آنتی بیتویک وغیره میباشد واگر درمیان آـنها چند تایی زنده بمانند شانس آورده اند بقیه ( مرده )  خورده میشوند؟!  . ، کرم ومار وعقرب ، کروکودیل و مغز سر میمیون هم جزو غذاهای اشرافی است که با شراب مخصوص صرف میشود !.

    برای دوام زندگی باید خیلی بزرگ باشید ؟! زیرا بزرگی ضامن دست رسی به بانکداران وعرضه کنندگان مواد خام ودارندگان مزارع خصوصی وواحد های فروش است.

    فقرا همچنان فقیر میمانند ، گرسنگان همچنان از فرط گرسنگی میمیرند ، وبچه های کوچک وبدبخت همچنان درکوچه ها وخیابانها مشغول دادن سرویس به دیگران میباشند واین دیگرانند که بردنیا حاکمند ، دیگرانی که ما آنهارا نمیشناسیم .

    سالهاست که جنگ سرد ولفظی سبب شده که بسیاری از مردم درافکار سیاسی خود اصلاحات عجیب وغریبی را به زبان بیاورند وتعصبی شدید نسبت به مردم سایر کشورها ( نام نمیبرم ) پیدا میکنند ، ودست آخر ( آرگو) بر نده میشود لغت آرگو ، از آرگوس دزدان دریایی وچیاول گران بهره گرفته است .

    ثریا ایرانمنش / 1/3/2013 میلادی

  • نور

    شبی آرام ، سرد ، بی جنبش باد / در سکوت سنگین سرد شب ،

    در گودالی از یخ ، در پی آب بودم

    دهانم خشک ، لبانم خشک ، دو چشم بسته ام ، به دبنال آب میگشت

    میان خواب وبیداری ،  افسون تو مرا دربر گرفت

    سمند خاطرات بر سینه ام نشست ، بیاد تو ، و آن شبها ،

    بیاد تو، و آن غم ها

    توبسوی شهر دیگری پرواز کردی ،

    شهری که نامش را گم کرده ام

    زمانی دور ، خیلی دور ، ما دربرابر محراب ، ایستادیم

    خون آن مرد مصلوب  را که نماد درد است ، نوشیدیم

    وتو با بوسه ای لبان خون آلودمرا دردهان گرفتی

    نفس درسینه ام ایستاد ، همه خاموش ، همه جا سکوت

    هزاران آهنگ شادی که از سینه ام برمیخاست

    مرا بیاد آن شراب تلخ میانداخت ، آن شب در آغوش تو ، گریستم

    مادررا صدا کردم ، درآن شب تیغ تیز وخون آلود

    قلب مرا نشانه گرفت  واز هم درید،

    میدانستم حادثه نزدیک است

    اینک من اینجا ، وتودرشهر دیگری درگوری سرد ،

    زیر سنگ سیاهی پنهانی

    ومن ، تنها با پوششی سپید ، با قطاری که مرا بسوی تو میاورد

    به زیارت تو میایم ، ناله ریلهای  قطار روی آهن ، لبریز از

    تشویشند /

    خواب ازچشمانم گریخت ، با روح تو در آمیختم

    آه ، درانتظارم باش ، صدای مرا از فراز کوهها وجنگلها بشنو

    من رنگ خون خدای تو هستم ، مرا بنوش

    درآن هنگام که بسوی تو پرواز میکنم ، مرا بشناس

    در رشته های نور ، درانتظارم باش .

    ثریا / از دفتر یادداشتهای روزانه / اول مارچ 2013 میلادی

  • او که رفت

    تمام شب خواب ” پاپ ”  ژوزف  ویا بندیکت شانزدهم را دیدم ، با آنکه صحنه  خداحافظی اورا با صدها هزار مردمی که به راستی باو وایمانش اعتقاد داشتند ، ندیدم ، اماشب پیش تمام مدت اورا در آمد ورفت رویاها یم میدیدم.

    حافظ در هشتصد سال پیش سرود :

    بیا به میکده چهره ارغوانی کن . مرو به صومعه ، کانجا سیاهکارنند

    حافظ از کجا درون صومعه را دیده بود ؟ وچگونه میدانست که سیاهکاران با لباده های بلند وکوتاه سفید وقرمز بر روح وجسم وپیکر هر آدمی حاکمند ؟

    تمام شب خواب اورا میدیدم که آیا حال  امشب سر راحت بر بالش سفید خود میگذارد ؟ درکدام نقطه زنده بگور شد ؟ .چگونه شد که ناگهان خودرا از قید وبند این رشته های طلایی رهایی بخشید ؟ هنوز هم کنترل میشود ” البته بااحترامات فائقه ” وهر حرکت اورا در زیر نظر دارند .

    رشته ای بر گردنم افکنده دوست / میکشد آنرا هرجا که خاطرخواه اوست / واین رشته را دوست بر گردن نیافکنده ، بلکه دشمنانی نامریی در پشت سر ایستاده اند که این رشته دردست آنهاست.

    پاپ ژان پل دوم در کتاب خاطراتش که اینک کمیاب شده ! نوشته بود :

    بعدا زمن دو پاپ دیگر بر دربار واتیکان حکومت میکنند ، اماننوشته بود که پس از آن دو پاپ چه کسانی وچه گروههایی بر روح انسانها حاکمند؟

    روز گذشته شاهد بستن یک خانه سالمندان در یکی از شهر های اینجا بودم کارمندان بدون حقوق وپیر زنان وپیر مردان رها شده زیر برف در کوچه وخیابانها ، آنهاییکه کسی را داشتند به خانه اقوام رفتند وآنهایی که نه کسی را داشتند ونه پولی به ناچار به یک خانه سالمندان دیگری ” موقتی ” رفتند ، در روزگارهای خیلی قدیم ، درکتابها میخواندیم که کلیسا مرکز پناهندگی وکمک به افتادگان است ، امروز اهل ایمان میگویند :

    آنهاییکه فقیرند ، گناهکارند !!! چرا که خداوند گناه آنهارا دیده وشناخته وحال آنهارا به فقر وفلاکت افکنده است !؟ .

    خدایی که رحمان وبخشنده است دراین زمینه بسیار سختگیر وبیرحم است درعوض قصابان وآدمکشان وزورگویان وچپاوول گران ودزدان دروغگویان را حرمت میبخشد وبه آنها ثروت اهدا میکند  ، حال مردم پیوندهای خودرا با زندگان  بریده وبا مردگان پیوند بسته اند وروشنفکران و انقلابیون ما در سر تاسر دنیا مشغول ویران کردن روح بقیه انسانها میباشند ، لازم نیست راه دوری برویم ، زندانها پرشده باید جا خالی کرد ” اعدام”  ، کمبود غذاست پیرمردان وپیرزنان دیگر مشکل اساسی سر راهند ، باید آنهارا بنوعی از سر باز کرد !

    دنیا دنیای آریستو کراتهاست وآنها همیشه دراصطبل خانه شان چند تن از این انقلابیون را دارند که به موقع آنهارا رها میکنند ، عده ای مانند مرغان پر وبال ریخته وخسته روی شاخه های درختان چرت میزنند وعده ای بفکر پرکردن جیب خود وتامین آتیه برای باز ماندگانشان هستند.

    وشما هستید که از جانب خداوند برگزیده شده اید تا قالب هارا درهم بشکنید وترتیب طبقاتی را منظم بدهید . اقایان سری به کوچه ها وخیابانهای شهر خودتان بزنید ، کودکانی که گرسنه درکوچه ها خوابیده اند زنان ومردانی که دیگر قدرت مالی ندارند و به نان شب محتاجند وبهره کشی از کودکان خردسال زیرهر نامی  وشما مشغول بالا بردن برجها ، قصرها وساختمانهای عظیم خود میباشید که روزی با تکان دادن زمین همه بر سر خود شما فرو میریزد .

    تما م شب خواب اورا میدیدم ، خواب ” پاپ بندیکت شانزدهم را “

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا . جمعه 27/2/2013 میلادی

     

  • بزرگی

    ای صبح / ای بشارت فردا / امشب خروس را درآستانه آمدنت سر بریدند.

    “””””””””””””””””””””””””” ه.لف . سایه

    نمیدانم چه خاصیتی دراین ملت هست دیده را نادیده میگیرد ووریاهارا بزرگ مینماید وهمه چیز را بزرگ جلوه میدهد ، از بزرگان میگریزد واز سایه  آنها وحشت دارد وشاید خود بخواهد سایه دیگران باشد /

    خوشحالم که هنوز چند تنی از گذشتگاه باقیمانده اند وقدر هنرمندان واقعی رادانسته  به آنها ارج میدهند  وهنوز آن شهبانوی شعر ایران بانو سیمین بهبهانی که عمرش جاودانه باد ، گویی سالهای عمرا را نمیشمرد وجوانی ابدی را در سینه دارد وبا بیماری وکهولت دست وپنجه نرم کرده همچنان صنوبری بلند میدرخشد وتندیس ” قمر” را برای دیگران دردستهای پر مهرش نگاه میدارد

    ودر جاهایی دیگری میخوانم که : بزرگ بانوی آواز ایران ، بانو هایده ، آنگاه میخواهم با دشنه ای سینه ام را سوراخ کنم ، بانو هایده زمانی بزرگ بود که درکنار بزرگانی چون تجویدی وخرم گام بر میداشت ، درآن زمان خوشحال شدیم که خورشیدی بینظیر در آسمان کدر وتاریک هنرما طلوع کرده ومیتوانیم زیر اوج صدای دلپذیر او وآهنگسازان جاودان دلخوش کنیم .

    ناگهان او دروسط سن کاباره ها بشکن وبالا بیانداز را شروع کرد وهر چرندی را باو میخوراندند بالا میاورد وروی مردم میپاشید ، او درهمان روزها سقوط کرد ومرد ، زمانی که روح آدمی بمیرد پیکرش دیگر بی ارزش است او دیگر نمیتوانست جایی دردل شیفتگان واقعی هنر پیدا کند ، درکنار منقل ومحفل نشینان جای خوش کرد وبا کوزه جواهراتش انسانرا بیاد خوانندگان قدیمی عرب میانداخت که با تنبک باسن خودرا میچرخاندند ، هنوز عده ای بیاد خواننده های قدیمی کوچه وبازار( نامش باخودش هست ) مانند مرحومه مهوش وآفت وشهپر میباشند ، آنها کارشان معلوم بود برای عده خاصی میخواندند نه آنکه یکه تاز صحنه هنر شده وخودرا بزرگتر نمایند ، نمیدانم شاید هنوز آثاری از آن خوی وخصلت عرب پسند ما دربعضی ها جای داشته باشد ، زمانی مرحوم قاسم جبلی ومنوچهر شفیعیی ، با خواندن آهنگهای عربی آنچنان رخنه دردل و دین جوانان آن زمانه کردند که هردختر بچه ای عکسهای آنهارا درون کیف کوچکش پنهان داشت ( من یکی نه ! ) شاید این دوهنر مند برای مردان خوزستانی وجنوب ایران بهترین بودند چون هم مرز با کشورهای عربی وبا آنها مهربانتر میبودند تا شمال ایران وشهرهای مرکزی .

    مرحومه هایده هم برای همانها میخواند ودردربار شاه سابق هم برای عده ای خوشگذران که میل داشتند قری بریزند وبشکنی بیاندازند وبقول خود ” غمها!! را فراموش کنند ، ایشان محفل آرایی میکردند، آن روزها مانند قارچ هنرمند وخواننده از زیر زمین سر میزد عده ای با ته صدایی که داشتند با کمک – اهل فن – خودرا به روی صحنه کاباره ها وصفحه تلویزیونها میانداختند با خواندن یک آهنگ مشهور ونامی میشدند وراهی کشورهای عرب زبان ،

    نه ! نمیتوان به هر کسی نسبت بزرگی وهنرمند داد .

    نه هرکه چهر بر افروخت دلبری داند/ نه هرکه آیینه سازد سکندری داند

    هزار نکته باریکتراز موی اینجاست /نه هرکه سر بتراشد قلندری داند

    ثریا ایرانمنش / چهارشنبه  27/2/2013/ اسپانیا

  • خدایا

    خدایا ، شرم تو کو ؟

    خانه خاطرات کودکیم سیاه است ، وخانه عشق تو سبز ،

    من با نفس گرم تو درخاطره ها ، آن شبهای تاریک را دنبال میکنم

    به دنبال نوری هستم ، چراغی ، شمعی ،

    تنهایم ، مادر  ، آه مادر بی صبرانه درانتظار است

    خانه خاطرات کودکیم تلخ است ، ناله های مادر را میشنوم

    گوشهایم را میگیرم تا لذتها تمام شوند ، خدایا شرم تو کو ؟

    مادر ناله اش تمام شده

    آن دیو خون آشام پر شهوت از روزنه ها وشکاف در

    نگاه کثیفش را بر پیکرم دوخته است

    مادر خودرا میپوشاند ، او هر روز صبح درحوض خانه

    غسل میکند ، تا نمازش قضا نشود

    میترسم ، من میترسم  ، نا امیدی بامن است

    درپس زانوان نحیفم ، تنها میگریم ، نهانی واز درد ،

    خدایا شرم تو کو؟

    خیال پرواز در سردارم ، باید بگریزم  ، به نقطه ای دور

    باید از قفس فرار کنم

    درقفس خواب ترا میبینم ، با رنگ وروغن یک باغ

    یک دروغ ،  میدانم زندگی یعنی فریب

    میدانم باغ سبز یعنی دروغ

    خیال پرواز دارم ، دزدان شبانه ، افسوس

    آن دامن پر مهررا ازمن ربودند ، آن چشمان گریانرا

    آیننه زندگی من تهی شد ، من ماندم وتنهایی

    من ماندم شب سیاه  ، من ماندم وشوق پرواز

    بیزار از بهار ودرانتظار خزان وریزش برگها

    شاید درمیان آن برگها خشک شده ، مرغکی هم نوا بامن

    خوابیده باشد .

    از دفترچه های روزانه ، ثریا / اسپانیا/