Author: Soraya

  • بوی دریا

    پیچک کوچک باغچه ام !

    از دیوار بالا میرود ، او زنده است

    هرشب زیر فانوس ستارگان وهر صبح  زیر نور

    وپرتو گذرنده آفتاب

    بمن سلام میگوید ، همه جانم پرامید

    وهمه قلبم درتپش

    به ازهم گسیختگی زندگی ، مینگرم

    یک نفس درکنار پیچک به همراه مرغ خوشخوان

    جام لبان تشنه ام ، بوسه میطلبد

    با نوشخندی ! بتو ! میاندیشم

    که هرگز نبوده ای ، در زیر سایه ای

    در پناه ابرهای تاریک ، به هرتپش قلب من

    گوش میدهی

    آه ، ای جان بی جان!قافله عمر دررا میکوبد

    من دربرکه ای از آب  شیرین

    به سحر عشق میاندیشم

    و…تو ای گمشده

    در گذرگاه خونین  ، دربارگاه | شیخ|

    نشسته ای ، سرد

    روی یک پا درسیاهی جنگل

    در گودال مار و درتالاپ گندیده

    بوی خوش دریارا میطلبی

    توکه با بی تفاوتی ، از کنار گلوهای خونین

    که حماسه میافرینند ، میگذری

    دریک بیابان ، به دنبال تکه الماس درخشانی

    تا بر دستهای خشکیده ات سوار شود !

    من شب را بدرود میگویم

    و بسوی توهم میرانم

    ایکاش به زمین چسپیده بودم

    ریشه ها دراین سر زمین سستند، چون علف هرزه

    ایکاش من آن پیچک بودم

    روزهارا درآفتاب درخشان میدیدم

    روزهایی لبریز از باد وسنگ و باران

    شبهای تاریک وتنهایی

    ریشه های قدیمی ، مرا فریاد میکنند

    ثریا / از دفتر یادداشتهای قدیمی /آگوست 2004

     

  • درآن سو

    قبل از هر چیز سپاس خودرا تقدیم دوستی نادیده میکنم که برایم گفت :

    ” غصه چرا ؟ در آنسوی دیوار خدایی هم هست | !

    آری دوست عزیر ، اما اگر تو اورا بچشم دیدی مرا هم خبر کن ، وتو میدانی که اگر اورا ببینی مردم هم تراز تو آنرا به چه قیمیتی به پایت خواهند نوشت ؟ رسوم اخلاقی مارا مردها ساخته اند وبه آن شکل داده اند آنهم به نفع خودشان تا بحال دیده ای زنی ” عمامه بسر بگذارد وبر منبر برود وروضه بخواند؟ نه! زنها تنها باید با بچه هایشان زندگی کنند وسپس رها شده مانند یک لباس کهنه درگوشه ای از اطاق ترا جای میدهند ، بهتر نیست که یک شوهر وچند فاسق داشته باشی تا اینکه یک تکرو وتنها بسوی زندگی یورش ببری ؟

    ما برای همین سختی ها زاده شده ایم درحصاری که مردان برایمان ساخته اند باید پنهان باشیم ، هیچ امتیازی نداریم تنها یک زندگی بدلی وپر زرق وبرق دربرابر ما میگذارند وسپس ، فضولی موقوف ، اگر تنها شدی ، طبقه ات ترا از خود خواهد راند ، قضاوت بیرحمانه مر دم ترا محکوم خواهد ساخت وهر روز زیر بار اهانت ها خرد خواهی شد واگر دلت نازک وسری مغرور داری  از دلت خون بیرون میریزد .

    سعادتی که برایت پیش میاید در مقابلش باید بهای گرانی را بپردازی ، بچه ها فریبت میدهند آنهم بچه های تربیت شده زیر دست وبال سالم تو ، وانمود میکنند که گوششان باتوست  اما کمترین علاقه ای به گفته هایت ندارند آنها برای خودشان چیزهای دارند  ولحظات دیگری وبی تفاوتی خودرا رک وپوست کنده پیش رویت بر ملا میسازند.

    آری دوست من ، درآنسوی پرچین خدایی هم هست اما تا به امروز من اورا ندیده ام وصدایی از او نشیده ام تنها ویرانیها ،وجدالهای وبیرحمی ها وهجوم حیوانات دوپا با چهره های وحشتناک ، واز همه مهمتر بی تفاوتی مردان سیاست ودولت وبی قانونی وقضاوتهای نادرست و…ویرانی دلها وشکست انسانهایی که میل دارند درست باشند ودرست زندگی کنند ، دموکراسی لاتینی تنها برای مردان ساخته شده است گاهی برای آنکه بامزه ترشوند حقوق زنرا دربرنامه های خود میگنجانند اما کم آنرا  نشان میدهند هیچ شتابی ندارند تا ترا ببازی بگیرند ما درسپیده دم قرن بیست ویکم دوباره با حکم مردان بسوی غار کعف برگشتیم با همه اهانت ها واین تنها مربوط به زنان خاور میانه وآسیا میباشد زنان شمال اروپا وقاره دیگر از برکت بیشتری برخوردارند .

    همه هیچ است  هیچ است وهیچ چیز به زحمتش نمی ارزد درست کاری ، شرف وراستی همه دروغ است ویک بازی ، تنها چیزی که برایمان باقی مانده ” کار” است که به آن نیاز داریم ونمیتوانیم از آن چشم بپوشیم .

    همین ، دوست نادیده ومهربان ، میدانم درانسوی پرچین خدایی هم هست که زمین را به جنبش در میاورد وفصلها را بما نشان میدهد اما گویا او ازهمه فصلها خسته شده ومیل دارد که در” یک فصل ” بماند فصلی که نامش بی تفاوتی وبی حرمتی است .

                                                             ثریا ایرانمنش .8 آپریل 2013 میلادی

  • شهسوار

    جدایی از تو ، شبیه یک زستان سرد است ،

    تو که شادی های اندک وزودگذررا،

    در این سردی ها ویخ بستگی ها ،

    برایم به ارمغان آوردی

    جدایی از تو ، همانند یک قله کوهستان پربرف است

    روزهای تیره وتار ، وعریانی من

    درزمستانی سرد ،  همه جا نمایان است

    جدایی تو ، درتابستان گرم ، که مرا بارورساخت

    وبهاررا را به ارمغان آورد

    بهار ، با بلهوسیهای زودگذرش

    تو درتابستانی گرم ومن درزمستانی سرد

    بهاررا باور کردیم ، بهار جاودانگی را

    میخواهم ترا به یک تابستان داغ تشبیه کنم

    تا گرمای وجوت  پیکر سرد مرا

    در بر گیرد

    جدایی ازتو ، مانند قله های یخ بسته

    درهوای خانه موج میزند ، همه جا سرد است

    آه ….شال پشمینه ام کو ؟

    صدای ریزش برف را از دوردستها میشنوم

    ” من سردم است ” سردم است “

    برف همه جارا فرا گرفته

    بر ف بر روی آیینه خانه ماهم نشسته

    پرنده ها به لانه هایشان برگشتند

    آوازشان ناتمام ماند ، باوحشتی کهن از سرما

    آنروز که تو آمدی ، پرندگان ، آوازخوان

    به پیشوازت آمدند

    وآن روز که تو رفتی ، تنها بودی ، تنها رفتی

    کسی نبود  ، تو بودی وبا ترسهایت

    وناقوسی که بربام شهرها به فریاد درآمد

    سفر تو به پایان رسید وچهارپایان تاریخ

    ترا احاطه کردند ، و……….

    ا سبهایت رها گشتند ، اسبهای بی سوار

                                                      ثریا ایرانمنش.7.4.03

  • نیمه شب

    مصلحت نیست کز پرده برون افتد راز / ورنه درمحفل رندان خبری نیست که نیست .

    خواجه عبداله انصاری نیز میگوید :

    الهی،

    هرکه را که خواهی براندازی ، با درویشان درآمیزی !

    خواب دوباره از چشمانم گریخته کتاب مناجات نامه خواجه عبداله انصاری را برداشتم ، درصفحه اول مناجاتهای او بود که میگفت :

    الهی ، خواندی تاخیر کردم ، فرمودی ، تقصیر کردم ، عمر خود بر باد کردم وبرتن خود بیداد کردم .

    این سخنان دلنتشین با آن نوای آسمانی وصدای ملکوتی ” ذبیحی” در نیمه شبهای ماه رمضان خواب را از چشمانم میگرفت واینگونه میپنداشتم که او دارد با خدای خود مناجات میکند وتمام شب این کلمات درگوشم صدا میکردند وروزهای ماه رمضان با نزدیکتر شدن افطار مادررا میدید م که یک لیوان آبجوش وبا یک خرما درکنار تلویزیون نشسته وگوش به همین کلمات فرا داده است >

    امروز از آنهمه پاکی وصفای روح خبری نیست ، دیگرافکار کسی به آن بالا بالاها نمیرود ، همه روی زمین درفکر ایجاد یک دکان میباشند ، دکان دین ، دکان سیاست وخرید وفروش سهام وعضو فلان کازینو ودست آخر صاحب یک کلوب برده داری نوین وانواع واقسام بنگاههای خیریه برای فرار از مالیات ، چرا که هنوز بچه ها گرسنه وبیمارند، هنوز فقر بیشتری در دنیا ریشه میدواند وهنوز مردم بی خانمان ودرکنار خیابانها ودرکارتنها میخوابند ، طبیعت هم سر ناسازگاری را بامردم بدبخت برداشته برف وباران وزلزله وسیل وویرانی همه جارا فرا گرفته گویا طبیعت هم از بوی شهر های کهنه وقتل عام وخون ریزی ها بجان آمده میخواهد خودرا تمیز کند .

    یکهفته تمام باران از آسمان فرو میبارد واین بارانی نیست که در لطافت طبع آن باید شکفت ، بلکه باخود ویرانی میاورد ، بوی نم ، بوی کهنگی وبوی ویرانی همه جارا پر کرده ا ست .

    افکار من به به گذشته های نزدیک برگشت ، به خانقاهایی که درسر تا سر دنیا بوجود آمده اند وبقول زنی ازاهالی همین کلوبها ، بچه مارهارا میگرند وازآنها افعی میسازند تا باهرم وگرمای دهانشان مردم را مدهوش ساخته به کار گل وا دارند ، نمیدانم چرا مردم احتیاج دارند که همیشه کسی بر آنها فرمانروایی کند چرا خود بر افکار وورح وجان خود حاکم نیستند ؟ هنگامی که پا بسن میگذارند گویی خوف ووحشت مرگ آنهارا فرا میگیرد ومیل دارند درمیان دیگران وبه همراه دیگر ان ” توبه ” کنند !! خوب کسانی هم هستند که از این موضوع استفاده کرده آنهارا به سلاخ خانه میبرند .

    باز هم برگردم به نزد خواجه که میگوید:

    نماز کار پیر زنان است ، روزه صرفه نان است ، وحج تجارت وگردش گرد جهان است ، دلی به دست آور که آن کار است ، حال دیگر  دلی نمانده سینه ها تهی ولبریز از هوی نفس است ، قلبها همه مصنوعی ویا متعلق به دیگری است که در سینه ها میزندوکار یک موتور یا تلمبه را انجام میدهد ، آدمها همه روبات ومصنوعی ، دیگر این کلمات خریداری ندارد بلکه باید بفکر سوزش پستانها !!! بود که دراشعار نوین وادیات جدید ما ریشه دوانیده است .

    بلی دیگر این گفته ها خریداری ندارد وبفول آن زندانی مجاهد نباید شراب تازه را دریک مشک کهنه ریخت !

                                                                          ثریا ایرانمنش .5/4/03

  • پرنسس

    گر حکم شود که مست گیرند / در شهر هرآنچه هست گیرند !

    بیچاره ” ملکه” با هفتصد سال پشتوانه شاهنشاهی حال بهترین دخترش باید دربرابر قاضی دادگاه بایستد  وجواب بلند پروازیهای همسر نازنینش را بد هد ودر شهرها وکشورهای دیگر علنی دزدی ها وچپاول گری ها هست اما ” قاضی” نیست !

    من میتوانم بفهمم که دیگران درباره او چگونه قضاوت میکنند  از این بابت مردم را سر زنش نمیکنم ، بیکاری ، وبردن وخوردن حقوق حقه کارمندان واز شرفی شو های جواهرات ولباسها واتومبیل ها مردم را دچار سر درگمی کرده است .

    بیچاره پرنسس زیبا، پرنسسی که نژاد شان درعمیق ترین وبالاترین نژادهای سر زمین اروپا جای دارد ،  حال چگونه میتواند همه چیز را انکار کند ؟ پدرش در پیام سال نو گفت ” دادگستری برای همه یکسان است !

    اینجا واقعا دنیای جوک وشوخی است ، هرروز باید ما تماشاچی رژه دزدان باشیم وپرونده های قطوری که به مرور زیر  خروارها خاک خواهند خوابید.

    آیا آن همسر بالا بلند وخوش قیافه پرنسس در یک نابکاری دست داشته ویا باد از سوی دیگری میوزد ؟ آیا رفتارش برای همسرش رنج آور بوده ویا او خبری نداشته است .

    هر چه هست ، چیز خوبی را به تماشا نگذاشتند.

    بدبختی همه گاهی درپی سوء تفاهمی که رنگ مبالغه گرفته است شکل میگیرد وگاهی این سرنوشت ها به تباهی کشیده میشود > چه کسانی درپس پرده ها وپنجره های بسته سر نخ را در دست دارند ؟

    آیا باید شاهنشاهی از اروپا برچیده شود وتنها یک رییس جمهور بر ایالات اروپا فرمانروایی کند وبه تنهای خود بخورد ولقمه چربی هم بر دهان دیگران بمالد ؟ معلوم نیست ، این شکافتن ها درخور یک خیاط ماهر است .

                                                         ثریا ایرانمنش .اسپانیا.4/4/03میلادی

  • فردا

    شب را درچشمان تو دیدم ، وشکوه زندگی را

    در آن فواره سر نگون ،

    زمین را در سینه تو دیدم ، با باران برکت

    رهایی از تجربه های دردناک

    بتو مینگرم ، ای رهرو دیروز ، چه تنها نشسته ی

    درکنار دریچه بسته ، زیر آسمان نیلگون

    در کنار این تنک مایه ها

    بتو مینگرم ، ای دختر شب

    چه اندوهناک نشسته ی ، درکنار یک پنجره

    که روبه تاریکی گشوده میشود

    درتو هنوز خورشید خرد ، میدرخشد

    وهنوز امیدواری درپیش است

    بتو مینگرم ای شبگردتنها

    در صف غوغای تماشاچیان ، درپس پرده بسته

    زیر فشار اندوه وسنگینی فقر

    با این آواز بلند

    چونان قویی مغرور ، دردریاچه زلال خویش

    هنوز میدرخشی

    بتو مینگرم ای رهرو دیروز ، بمن گفتی :

    فردا روز دیگری است

    ………………..

    فرسوده از دیروزم وخسته فردا

                                                    ثریا ایرانمنش .اسپانیا.3/4/03 میلادی

  • عسل

    نامش شیرینی را شیرینی شهد را بخاطر میاورد ، همه پیکرش را به رایگان اهدا کرده بود به ” کالبد شکافان فروشنده اجزاء داخلی انسانها و…یا حیوانات”هنوز دربهار جوانی بسر میبرد ، اول به کما رفت وسپس به دیار باقی شتافت ، چشمانش همیشه غمگین وحلقه اشکی دور آنهارا احاطه کرده بود غمگین بود ، غمی سنگین را باخود  وروی شانه هایش حمل میکرد ،

    روزی هزاران نفر دراین دنیای پشت وروشده به عناوین مختلف میمیرند ویا دچار حادثه میشوند ، اما این یکی از سر زمین بلاخیز من بود ، هنرپیشه بود با سن کم درچند فیلم بازی کرده بود ، زیبا بود ، اگر هنگامی فرا برسد که تو درحالی باشی  وبرای انسانها ارزش کمی قائل شوی وبه لیاقت وشیفتگی آنها بچشم حقارت بنگری ، باید به طرفداری آن قربانی برخاست ، زمانی که میخواهم درباره تو بنویسم چقدر احساس ضعف میکنم ، مارمولکهای گزنده هنوز درسوراخهای خود زنده وپنهانند وتو ، نوگل رسیده به سادگی یک گل یاس پرپر شدی .

    با تواز طریق همین نوشته های روی سایتها آشنا شدم ومرگ ترا نیز آنها بمن اطلاع دادند ،  این کمترین وکم عمق ترین کمکی است که من بتو میتوانم بکنم از راه دور به برای روح جوانت طلب آمرزش کنم و با خانواده ات همدرد باشم، کار دیگری از دستم دراین دنیای کثیف ساخته نیست ، دختر نازنین ،

    دنیا مانند یک پالتوی پوست خز مصنوعی پشت رو شده درونش وصله های ناجور وآشغالها وکثافات دیده میشود آن روی واقعی اش نیز همه را فریب میدهد

    آسوده بخواب دختر نازنین ، اگر کامت شیرین نشد نامت شیرین است.

                                                                       ثریا ایرانمنش /3 آپریل 013

  • مزه خوب

    آن نسلی که من میشناختم ، رو به فنا رفت ، نسلی که کم کم میرفت تا “اندیشه” کند  ، نسلی که میرفت تا دنیای دیگری را تجربه نماید ، نسلی که تحصیلات عالیه ودانشتن چند زبان برایش یک افتخار بود ، آن نسل فراموش شدونسل بعدی هم در کما فرو رفت ویا گم شد ، نه زنگی زنگ ماند ونه رومی روم .

    حال امروز آن سر زمین بلازده میتواند دور خود بچرخد وبرقصد میدان ذوق واندیشه آنها وافکارشان درهمان محدوه خود قرار د ارد  مانند اشترانی که تنها نوک بینی خودرا میبینند وگمان دارند که دنیا آنجا قراردارد، زنها لبایشانرا بسبک افریقائیان کلفت کنند وچشمانشان را مانند دو سوسک سیاه زیر ابراوان نازک جلوه دهند ومردانشان به سبک وسیاق مردان فرنگی آنهم از نوع جلف آنها با موهای سیخ شده وصورتهای بتاکس کرده وکت چر می با اتومبیلهای آخرین مدل درخیابانهای پردورد ونا سالم بچرخند وبچرخند بازهم بچرخند ، کتابها گم شدند واوراق آنها در هوا ریشه ریشه شد وزندگیها بر باد نوشته میشود .

    دوباره آش نذری ، شله زرد حلوا وجویدن سقز وتخمه شکستن زنها ولیچار گفتن ها ودورهم جمع شدن خاله زنکها وبی نظمی در حول وزندگیشان همچنان ادامه دارد ، عده ای هم در یک رنج نهانی با یک ریتم تلخ ونا منظم میان زبانهای تیز وطعنه های بیرحمانه به زند گی خود ادامه می دهند.

    آه…..در آن زمان شبها کتابهایم را روی لحاف پهن میکردم ویکی یکی آنهارا میبوییدم از  اطاق پهلویی صدای مادر بگوش میرسید که :

    این همه چشمانت را باین خطوط ندوز ، عاقبت کور میشوی ؟! برو یک هنر یاد بگیر ؟ کدام هنر ، خیاطی ، آشپزی ، ظرفشویی وتمیز کردن خانه وسفره انداختن برای میهمانان ناخوانده ، حد اکثر فرا گرفتن یک زبان خارجی !

    اینجا ، دراین سر زمین آزاد وخالی از هرگونه فشاری درمیان مهربانی مردمانش بی آنکه بخواهند خاک مرده های مرا زیر رو کنند دوباره از نو کتابهایم را پهن کردم  وسرگذشتم را بایک طنز تلخ شروع وبه پایان بردم دیگر نه کسی را به مبارزه میطلبم ونه باخودم جنگ دارم  ، حال خیالم راحت است که از آن جهنم دورم واطرافم از آن موجودات نامریی خالی شده است ، خودم هستم وذات ا صلی خودم ، امروز صبح دوربین را برداشتم وبه بالکن آپارتمان کوچکم رفتم واز گلهای شب بو، نرگس وشمعدانی های عطری عکس گرفتم ، پرنده کوچکی درحال پرواز بود ، اورا نیز به درون دوربین فرستادم به همراه شبنمی که از شب پیش بر روی گلها نشسته بود.

    به اطاق برگشتم وبا خود گفتم : اینجا جای شکر دارد که میتوان راحت نفس کشید وبا چشم دل به روی آنچه را که طبیعت بما ارزانی داده نگاه کرد بی آنکه حسرتی به دل داشته باشی.

                                                ثریا ایرانمنش .اول آپریل 2013 میلادی. اسپانیا

  • ماهیگیر

    در این گوشه ، از مستان کوچه گرد خبری نیست ،

    از شیون وناله وزاری وفریاد خبری نیست ،

    شهر لبریز از صدا ست ، صدای خنده ، صدای آبشار

    صدای هورا ، برای خیل عزا داران و….|پاطلایی ها|

    من ، غایبم ، من نیستم  ، درپناه ماه ، برین ساحل روشن

    هوشیارانه گام بر میدارم ، میگریم چون مرغ شب

    میخندم ، چون یک ستاره دریایی

    شمع روشن دل را درمیان سینه ام میفشارم

    وبیدار میمانم

    در این شهر ، غرور هر انسانی ، درباد میرقصد

    وقامت بلند هر درختی ، درپیشگاه ناقوسهای پرصدا

    گنبدهای آجری ، در پرتو چراغی که پیکری را

    بر چوب کوبیده است ، خم میشود

    اینجا وجاهت بیشتراز وقاحت است

    وآبشاری که شب وروز فرو میریزد با رنگهای سبز

    اینجا خبری از آسمان خراشها نیست

    هر چه هست ، زمینی است

    اینجا بوی سیر ، شلغم وچغندر همیشه همه جا هست

    شب گذشته ، درامتدا دنور ماه ، بیاد گفته “او” افتاد م

    که گفت :

    ( گاهی خداوند بخواب میرود ، گاهی دریای مواج ما)

    خیز برمیدارد، گاهی همه چیز آرام است )

    گفته آن ماهگیر پیر

    اینجا خداوند بخواب رفته است وما تنهانشسته ایم

    ——————————————

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا.2013/3/30

  • فرایدی

    چه بسیارند ،  وچه اندک کم .

    اگر دیگران نیستند چه باک ، خاطرها زنده اند

    او جان داد وجنگ را به پایان رساند

    برای حقوق بشر وزندگی جاودانی او

    او از همه چیز پرهیز داشت ، اما نمیدانست که:

    همه ، ازکجا آمده اند ، وبه کجا میروند

    او گرگ را درلباس میش نشناخت

    هنگام سکوت است ، وخموشی

    در جایی که ظلم فریاد بر میدارد

    سخن از سرنوشت دیوا نگی ا ست

    هنگامی که اورا میگیرند ، همه با دشمن یکی هستند

    وزمانی که او بر صلیب می نشیند

    همه میگریند

    و… نا آرامی ها باقی میمانند

    —————————–

    ثریا ایرانمنش .جمعه 2013/3/29 اسپانیا

  • زنار

    ای جمالی کز وصالت عالمی مهجور ودور/بر میانشان از غمت جز حیرت وزنار نیست / دیدنیهاست آری ، گفتنی ها روی نیست / در میان کام افعی صورت گفتار نیست .

    حمل شهرهای ساختگی طلا ونقره بر شانه مردان شروع شد واو آن مرد مصلوب با قامتی درهم کوفته از ورای آسمان باین خیل قارون صفت مینگرد ، آه ای طالبان بشتابید ، که سکه نقد نزدیک است ،  ای شبروان مخسبید ، که صبح صادق نزدیک است ، ای شتابندگان شاد شوید که طلاها بیشترند ،  ای تشنگان صبر کنید ، شربت وصال خواهد آمد ، ای غریبان بتازید ، که میزبانتان مهربان است ! ای دوست جویان خوش باشید که نعمت فراوان است  ، وتو ای دلگشای رهی ، چگونه قلم بگشایی واز ذات خود مرهمی بر دل ریش گذاری که دستت از مایه تهی وباین قوم زاده قاورن یا هارون مینگری بی هیچ تعصبی ، تو چه دانی که دست خلاف از دامن حقیقت چگونه رها میشود ؟درحال حاضر اینگونه حکم میکنند ” طلارا بپرستید” بهره شما سه چیز است ” شراب ، وغذا وطلا !

    من چه میدانستم که پاداش درستی وراستی نشستن بر روی خاک است ؟

    ای دوست ، به جملگی ترا گشتم من/حقا که دراین سخن نه زرق است ونه فن

    گر تو زخودی ، خود برون جستی پاک / شاید صنما به جای تو هستم من

    اشعار” خواجه عبداله انصاری

    ثریا ایرانمنش / 27 مارس 2013

    هفته مقدس وعید پاک بر همه مومنان مبارک باد .

     

  • شوخی

    هوا آفتابی ، نیمه ابری ، ونوید بهاری گرم را میدهد ، در انتظار یک راه پیمایی هستم ، پس از مدتها نشستن وخیره شدن به تصویرهای کج ومعوج وگفته های بی سروته ، آه دلم هوای بعضی جاهارا کرده وهمنشینی بعضی آدمهارا که دیگر امروز نیستند ، ناگهان از خواب برخاستم ودیدم دریک کره جدید دریک ستاره گم شده مانند یک کور راه میروم وهنوز این راه ادامه دارد تنهای تنها شدم همه رفتند ، وآنهاییکه من ساخته ام درحول وحوش ملک خودشان زندگی میکنند ، آنها کاری به دنیای من ندارند دنیای من برای آنها کهنه است ، سعی میکنیم یکدیگررا بشناسیم ودرک کنیم زبانمان ظاهرا یکی است اما فرسنگها افکارمان دور از هم میباشد.

    خدایان من پر دورند وآنهاییکه دم دستم بودند جانوارانی از هزاره ها وپوسته های عهد عتیق ساخته شده بودند اگر چه مدرن لباس میپوشیدند!همه نزدیک هم زندگی میکنیم وفرسنگها ازهم دوریم وتلاشی هم برای شناسایی یکدیگر نمی کنیم ، آنها تنها بفکر پشم وگوشت خودشان هستند نه آنچه میاندیشند بخود سختی نمیدهند که فکر کنند در غم هیچ چیز وهیچ کس نیستند دوست ندارند دچار دردسر شوند ، آنها خودشان هم خودشان را نمی شناسند اما درظاهر خدا شناسند ؟!  آمیزش کردن با آنها بیهوده است من هیچگاه همه بدی هارا درکفه ترازوی دیگران  نمیگذارم وخوبیهارا درکفه ترازوی خود ، این نبردی سخت است من همیشه درغم دیگران عضه خوردم وهیچگاه دستی بسویم دراز نشد تا دستمرا بگیرد ، امروز صبح در طلوع آفتاب بخود گفتم “

    تو همان مرغ آتش هستی که از خاکستر خود بوجود آمدی وزنده شدی .آنهاییکه شناختم همه کالاهایشانرا در گنجینه خود دارم مشتی کالای بی ارزش وآنهاییکه رفته اند چیزهای پر ارزشی بمن هدیه دادند که امروز مغز آنهارا توشه نان میکنم ومیخورم آن آب گوارایی که به روح من پاشیدند امروز مرا سرحال نگاه داشته است .

    من چندان خودرا آدم خردمندی نمی دانم اما درستکارم ودرست کردار ، تن به سر نوشت سپردم چرا که دیدم از من قویتر است ، کسانی با زور وریا ودروغ  راستی ونجابت مرا ببازی گرفتند دیگر در زندگیم نقشی ندارند حتی نامشانرا نیز فراموش کرده ام نجیب به معنای قدیم آن که باید بوده هستم .شرافت درجانم ریشه دارد ،شکست را نمی پذیرم  نبرد را دوست دارم ومخالفت با هرچه که مرا آزار میدهد .

    دوستی میگفت ” چرا چیزهای بامزه نمینویسی ؟ گفتم : تو چیز با مزه ای دراین دنیا پیدا میکنی که من درباره اش بنویسم ؟ آن روزها مردم کمتر غم داشتند باندک حرکتی میخندیدند دنیا درآن روزها تبدیل به یک مارکت بزرگ یا یک قمارخانه وسیع نشده بود ! امروز حتی بزرگترین کمدین های دنیا نمیتواند لبهایشانرا از هم باز کند ، چه چیز جالبی دراطرافشان هست ؟ جنگها ، تجاوزات ، مرگهای مشکوک ، آدم کشی ها ، دزدی های کلان  ، یا گرانیها ، بی بر نامه گی وبی هیچ آینده روشنی ، عده ای خودرا به بی خیالی زده اند اما آنها هم درته دل افسرده اند ، زندانهای لبریز از مردم بیگناه ویا کمی خطا کار ، اعتیاد وحشتناک جوانان ، بیکاری  ، مردان وزنان جوان درکمپهای پناهندگی که بیشتر به گور شبیه است ، سرانجام بیماری های ناشناخته که از درون آزمایشگاهها ناگهان سر بیرون میزند ، بگو کدام یک خنده دارند ؟ مگر همه اینها یک شوخی باشد وما هنوز درخواب خوش مستی بسر میبریم ، بلی ، البته کسانی که روی چاههای نفت ویا معادن سنگهای قمیتی ویا زمین های غارت شده نشسته اند ، دنیایشان با ما فرق دارد وحوصله یمن یجیم خواندن را ندارند ، دنیا دوقسمت شده است ، حاکم ومحکوم ، اگر توانستی خوب خودترا بفروشی شاید بتوانی در صف نوکران حاکمین جای بگیری .

    ثریا ایرانمنش 2013/3/26 میلادی . اسپانیا

  • بی شرفها

    در این فکرم که حتی پرندگان وحیوانات صحرایی همه لانه وکاشانه وآشیانه دارند ودر پناه گاهشان زندگی میکنند ، غیر از بعضی از ما آدمها وبخصوص ایرانیان آواره که روی زمین دیگری خانه ساخته اند ودر سر زمین خودمان حتی صاحب یکمتر زمین هم نیستیم ، مگر که از | آنها| باشیم . رهبران دیگران را تشویق میکنند که برای ” خاک” مقدس خود بجنگند وکشته شوند تا آنها بتوانند مقام وثروت وتجمل خانوادگی خودرا حفظ کنند ( خود دراین جنگها هیچگاه شرکت ندارند) دیگران که برای حفظ معابد اجدادی آنها میمیرند تنها مالک هوا ونور میباشند ، امروز درهمه جای دنیا ثروت وقدرت اشراف واغنیادراوج فساد دیده میشود ،  فساد بحدی در سر زمینها ریشه دوانیده که در قالب گفته ها نمی آید ، قدرت مالی عده ی که با پولهای چپاوول شده وغارت مردم هرروز بیشتر میشود آنهم با کمال پررویی وغرورو سرشانرا به آسمان دارند وسایر مردم هرروز بدهکار تر میشوند ، برای سرکوبی آنهایی که اعتراض میکنند ، سگهای درنده  وگرسنه ای دراختیار دارند که به موقع آنهارا بجان مردم میاندازند وبه همین علت هم اکثر قیام های مردمی در جا با قدرت همین درندگان خفه میشود . قتلهای های نامریی ، دسته جمعی ومرگهای مشکوک ! .

    امروز هیچ یک از ما غارت شدگان صاحب حتی یک متر زمین هم در سر زمین خود نیستیم مگر آنکه بتوانیم همان جاسوس دوجانبه باشیم ویا یک خود فروش پنهانی ، یکسر اینجا ، یک سر آنجا ، سرمان را هم با انواع واقسام افسانه ها گرم میکنند ، شش هزار پناهنده تنها در آلمان ، وهزاران پناهنده وگرسنه در فرانسه وایتالیا وسایر کشورها ، که با پول صلیب سرخ زندگی میکنند ، آنهاییکه زرنگترند اگر مرد باشند ” ژیگولو ” میشوند واگر زن جوان  آن کار دیگر میکنند ، پابه سن گذاشته ها هم بین اینجا وآنجا مانند بی بی قزی خبر میبرند وخبر میاورند ولقمه ای هم جلوی دهانشان مالیده میشود .

    دوره های قمار ، تریاک ، خانم بازی ، برای زنان دوره های آنچنانی، تخته نرد وقر کمروساز ومی میخانه ومطرب ،  همچنان پا برجاست ، ” جونم سخت نگیر دم خوشه ، چه اینجا ، چه آنجا !!!! بقول دوستی نازنین میگفت :

    آنهاییکه شرف داشتند کشته شدند ، نیمی باشرف در زندانها اسیرند وبیشرفها آزاد .

    |اشراف امروزی صاحب شرف نیستند ، اشراف از شرف واقعی می آید نه از جمع آوری ثروت ، آنها حیواناتی هستند که بارشان را طلا ست |

    ثریا ایرانمنش .2013/3/25 میلادی . اسپانیا .

  • غریبه

    چهل سال است که از سر زمین مادریم دورم ، وسی چهار سال است که بکلی با مردم آن دیار بیگانه ام ، تنها خاطرات تلخ وشیرین گذشته درذهنم لانه دارند  وگاهی باعث آزارم میشوند  ، پیوند خودرا با شعر وادبیات وموسیقی وخط وزبان سر زمینم  حفظ کرده ام ، از مردمیکه درآنجا ویا درسراسر دنیا زندگی میکنند ، کسی را بخوبی نمیشناسم ، اکثر آنها برایم غریبه اند ، مانند مردم همین کوچه وبازار ، درکنار مردم بیگانه این شهر گاهی ، لبخندی ، مهری ، مهربانی ودستگیری ، را احساس کرده ام ، اما از هموطنان ؟! تنها تیشه واره وکارد سلاخی ! که درپشت سر شان پنهان است تا به اندک حرکتی بسویم پرتاب کنند ، نمیدانم چه چیزی درمن وجود دارد که آنهارا آزار میدهد ؟ آه …همان راستی وبی پیرایگی .درستی .یگرنگی ، کاری به کارشان ندارم تنها زمانی خونم بجوش می آید که میبینم مشتی آدم نفهم که حتی از تاریخ مملکت خود بیخبرند وتنها مانند همان اشتران بیابان گرد نوک بینی خودرا میبنند ادعای فرهیختگی دارند وبه مردم درس ریاضت  میدهند ، خشم سراسر وجودم را فرا میگیرد ، سپس با خود میگویم ، بتو چه ؟اگر خری بر کره خری سوار واورا آموزش میدهد پس لیاقت او همان است .

    گاهی به دفترچه های قدیمی ام که آنروزها شوروشر فراوانی داشتم که همه چیز را بنویسم ، سری میزنم وگاهی هم | دنیا| را به چالش میکشم ، رنگهای زندگی به زیر سیاست رفته ودیگر رنگی وجود ندارد تا آنرا برای دلخوشی انتخاب کنم ، بهار سالهاست که قصابی شده ، سبزه زار نشیمنگاه شهداست !رنگ سرخ نماد خون انسانهای بیگناهی است که میل داشتند آزاد زندگی کنند کدام آزادی همه ما در زندانی اسیریم ، رنگ زرد که آنهمه مورد علاقه ام بود به دست گروهک هایی به همراه بالن های زرد به هوا رفت ، دیگر نمیشود به چشمان نرگس نگاه کرد چرا که ناگهان چهره باد کرده یک |چریک| درآن هویدا میشود، ورنگ سپید که امروز تنها نماد کفن است ، نه پاکی وپاکیزگی

    دیگر چه رنگی مانده ، رنگ ماتم . آری چهل سال است که از مردم سر زمینم بریده ام ، تنها دلخوشی ام اشعارقدما بخصوص حافظ بود که آنهم در دست یک  مردخود فروش شارلاتان سر لوحه نوشته های هفتگی او قرار گرفته وحالم را بهم میزند ، هم خودش وهم نوشته هایش وهم گفته هایش ، او درحال حاضر تنها بین زنان بیوه ودختران ترشیده وفواحش طرفدار دارد واز وجود آنها تغذیه میکند

    همای گو مفکن سایه شرف هرگز / در ان دیار که طوطی کم از زغن باشد

    هوای کوی تو از سر نمیرود ، آری / غریب را دل سر گشته دروطن باشد

    من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم  /که گاه گاه برو دست اهرمن باشد

    اینهم از فرمایشات امروزی بنده . تا بعد

    ثریا ایرانمنش 2013/3/24 میلادی

  • خانه؟

    کدام خانه؟ کدام لانه ؟ دیگر کسی بجای نمانده بغیر مشتی کرم خاکی که خودرا به زور میکشند ، وهرروز خبری از مرگ یکی بگوش میرسد ، بعضی از گوشها ناشنوا هستند وعده ای بی تفاوت میگذرند.

    امیر هوشنگ کاوسی منتقد فیلم ها مردی که سالها جانش را درگرو عشقی که به فیلم وسینما داشت ، بیهوده فدا کرد، اینکه میگویم بیهوده ، ، او درس خوانده وتجربه دیده ودنیا دیده ترا زآن بود که بتواند تحمل چند بچه نورسیده موج نوعی را بنماید .

    او با کمک چند  دوست قدیمی ( که یکی آنها از بستگان ما بود) سینه کلوپ را بنا نهاد وچند مجله هم با سختی واشکالات تمام به دست دوستداران فیلمها رساند اما نقد وگفته های او برای عده ای زبان نفهم ثقیل ویا بی ربط تلقی میشد.

    امیر هوشنگ با آن قامت بلند وآن چهره ای که به هیچکس شبیه نبود وآن غروری که مانند یک هاله اورا دربر گرفته بود با لباسهای شیک وتمیز خود میرفت ومی آمد وهر فیلمی را که نقد او را در ذیل داشت میتوانست فیلمی قابل دیدن باشد ، با فیلمهای فارسی چندان میانه خوبی نداشت میگفت داستانها ی هندی وعربی به زبان فارسی ، یا کپیه برداری های غلط از فیلمهای موج نوی فرانسوی ، او نخ زندگیش را طولانی کرد تا نود سالگی بلکه با چشم آرزوهای بر باد رفته اشرا ببیند و…..ندید.

    حال کدام خانه ؟ من دیگر خانه ای ندارم ودیگر کسی را نمیشناسم ، همه رفتند همه رفتند ، خاک هم آلوده است بخون وافیون ، آلوده به زهر وجانوارن خونخوار ، نه ، دیگر باید برای همه عمر آوارگی ابدی را به دوش بکشم .وبخوانم “

    همه ِ برگ وبهار ، بر سر انگشتان توست /هوای گسترده ، درنقره انگشتانت میسوزد …و زلالی چشمه ساران ، زیباترین حرفت را بگو !

    وطنم در ذهن شبانه ام بیداد میکند.

    بهر روی روان دکتر امیر هوشنگ کاووسی شاد وعمر خانواده اش دراز باد

    ثریا ایرانمنش شنبه 2013/3/23 میلادی .اسپانیا.

  • جمعه بد

    امروز |جمعه| ر نج  ودرد است ، یعنی روزیکه عیسی مسیح را گرفتند وبردند ، از امروز تا یکهفته دکاندارن دین وضعشان روبراه است !

    خدا عشق ا ست ،  واین همان کلامی بود که مومنین به عیسی در زمان  خلقت او زمانیکه هنوز کلیسا وروحانیت در وصلت با حکومت به انحراف نکشیده ودین درمبارازات وجنایتها واعمال کثیف خود دچار کینه ونفرت نشده بود ، بر زبان میراندند.

    همین امروز یک روحانی کلیسارا بجرم تجاوز به بچه های بیگناه گرفتند درحالیکه سرش را بالاگرفته ولبخند مزورانه ای بر لب داشت راهی دادگاه بود ومیدانست چند ساعت دیگر ” بخانه ” خدایش بر  میگردد !

    خدا عشق است وعیسی زاده ومعجزه همین عشق بزرگ میباشد بقول حافظ خودمان :

    هر آنکسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق / برو نمرده به فتوای من نماز کنید .

    کشش طبیعی بین مادر وفرزند نیز دستاویز دیگری شد تا نماد دیگری را برای مدتی تلاش بی حاصل خود اختراع کنند ، مادر را به میان کشیدند آنهم پس از پانصد سال ، حال مجسمه مادر گریه کنان با دستمال تور دوزی شده با  اشکهایی که از مروارید بر گونه هایش نقش بسته باشنل مخمل زر دوزی شده درکنار پسر که زیر شلاق جلادان رنج میبرد بر دوش مردم سوار است ، ثروتمندان زمانی مومن میشوند که بتوانند ضعفا را چپاوول کنند .

    گلفتار عیسی درباره حکومت الهی  تمثیلی است نه یک واقعیت  تاریخی او هیچگاه درباره آینده سخن نگفته است . این پیروان بعدی او بودند که از اویک نماد ساختند  ، او یک انسان ساده و یک مصلح بود هیچگاه هم آیین تازه ای را بنیان نگذارد ،میل داشت که مردم را به راه راست بکشاند اما ادعای پیامبری نکردوهیچگاه هم خودرا یک بنیان گذار آیین نوین خطاب نکرد ، هیچگاه مدعی الوهیت نشد واگر چنین تهمتی بر او وارد میگردند ،  دچار وحشت میگردید .

    او هیچگاه از بارگشت خود سخنی نگفت ،” همه این گفتار در یک سند در کلیسای سانتا کلارای سان فرانسیسکو موجود است “.

    عیسی فرزند عشق بود وخلقت او یک معجزه وسپس پس از سه سال از او بعنوان یک پیامبر  ، یک ناجی ویا مسیح تازه ودست آخر فرزند خدا ، ساختند تا بهتر  بتوانند به کسب وکار خود رونق ببخشند.

    امروز روز جمعه درد والم است واز فردا مراسم سینه زنی وعلم وکتل راه میفتد  رستورانها ، هتلها ، زوارخانه ها همه دراین برکت الهی شریکند ! ، یک هفته پر برکت برای بانیان این مرد مصلوب که جانش را برا ی اصلاح جامعه ونجات بشر از دست داد ، آنهم مفت . آری امروز روز غمگینی است.

    دوهزار سال است که این افسانه بر دنیا حاکم است “

    زو نشان جز بی نشانی کس نیافت / چاره ای جز جانفشانی کس نیافت /

    ذره ذره در دوگیتی فهم توست / هرچه را گویی خدا ، آن وهم توست /عطار

    ثریا ایرانمنش / 2013/3/22 میلادی

  • خواب خوش

    ای ریشه های رها شده ، درگرداب روزگار

    جهانی نزدیکتر از یک سیاره بزرگ ، درجانم ایستاد

    بشنوید ، بشنوید، ای ریشه های رها شده

    آوایی زیبا درگوش وحشی ترین باد ، میخواند

    ” بهاررا باورکن ” !

    ای ریشه های گم شده دراعماق جنگل فساد

    بسوی کدام دره های آن ” آزادی گمشده ” میروید

    هنوز طوفان است ، هنوز زنگ دردها ، باقیست

    امروز ، درلابلای تقویم شرمساری ، کاسه های خالی ،

    از رویای طعام عشق تهی اند

    وخاموشی بر قلبها حاکم است

    در  پرتو هفت شمع سپید ،

    شمارا مینگرم که هنوز ، درایستگاه باد

    در کوچه های یخ زده

    با دهانی لبریز ازحشرات

    ایمان خودرا دریک استکان چای ، تف میکنید

    وهر صبح دوباره آنرا ، آن تف روز گذشته را

    مینوشید >

    ای ریشه های گم شده در غرقاب وبسترننگ

    پاهای خودرا حراج کردید

    با دستهای بدون ماهیچه ،

    در فکر صندوقچه آهنی گذشته ها

    وآیینه های کهنه خاک گرفته

    به بستر عافیت مینگرید.

    خوش بخوابید ، جهان بیدار است

    —————————-

    ثریا ایرانمنش / اول فروردین ماه 1392 برابر با 2013/3/21 میلادی /اسپانیا

  • آرزوها

    در این آخرین روزها سال کهنه ” تا آنجاییکه دستهای بی رمقم اجازه میدهند ، میخواهم آرزوهایم را برای سال نو بنویسم :

    1 / امیدوارم درسال نود ودو نسل هرچه ملا وآخوند وروضه خان است از روی سر زمین ایران پاک گردد وآن زمین را به دست صاحب اصلی خود بسپارند.

    2/ ماندن بشار اسد در سوریه نشان داد که تا چه حد میتوان قساوت داشت تا برای ماندن بر سر قدرت وچپاوول کردن از خون مردم بیگناه یک رودخانه راه بیاندازد  وهمه میدانیم که چه دستهایی درکارند .حال  باید به روان پاک شاه ایران محمد رضا شاه درود فرستاد که بی هیچ زحمتی رفت البته دستور ارباب بود تا این جانوران را بجان مردم بیگناه بیاندازند ، روانش شاد.

    3/ امیدا است که این کلمه اسلامی واسلام نا ب محمدی برای همیشه از روی کتب ونقشه ایران پاک ونابود گردد ، هرچند امروز  اگر نان عده ای آجر شد آبی درجویبار دیگران راه افتاد وسی چهار سال است که هنوز این رودخانه میخروشد .

    4/ برای ملت واقعی ووطن دوست ایران آرزوی سلامتی وبهروزی وپیروزی را دارم .

    5 / وامیداست خد اوند لطف کرده دست این جیره خوارانرا  که اطراف مارا گرفته وبنوعی بقول خودشان میل دارند مارا حذف کنند از سر ما کوتاه نماید .

    هنرمندان قدیمی ما رفتند وآنهاییکه باقی مانده اند روی سکوی پرتاپ ایستاده اند ، امید است که هنرمندان جوان بتوانند دوباره هنررا در سر زمین ایران احیا کنند ، نه هنر اسلامی را ؟!

    درخاتمه نوروزتان پیروز وعمرتا ن دراز باد وهرروزتان نوروز.

    با سپاس از همه مهربانیهای شما دوستان نادیده وووودیده ؟!

    ثریا/ اسپانیا

  • بهاران

    بهار آمد ، گل ونسرین نیاورد ، این گل نسرین شاید به خیلی از خانه ها سر نزده باشد ، بهار میداند کجا جا خوش کند ، تنها بیماریش را بما حواله میدهد

    —————–

    من مرگ را فریب میدهم ؛ من مرگرا به مبارزه میطلبم ،

    نه روی صندلی چرخدار ، ونه در بستری از ملافه های سپید

    نه درگوشه از از کوچه و……..نه در بیمارستان

    نخواهم مرد

    جایی میروم که مرگ درانتظارم نیست

    ودرست درپشت همان زمان

    با همه غرورم ، درشعله های خویش

    خاکستر خواهم شد

    قلب من شکسته ، آنرا بهم چسپانیدم

    قلب مرا عروسکهای رنگ شده وعریان

    با چشمان شیشه ای خود ، با لبخندی مزورانه

    شکستند

    قلب من شکسته با غرورم آنرا پیوند دادم

    وخارج از مدار داغ گناه این شیطانها

    رها شده

    رقصان به خانه شما میایم

    مرا بپذیرید ، شما که تصویر های دیروز مرا

    باور ندارید

    شما که درافکار نم کشیده وساده تان

    وحشت یکشب دختران مرا نمی سنجید

    روزهایی از عشق میگفتم ، که ارتفاع بلندی داست

    روزهای تنهایی را درنوردیدم

    به تنهایی

    جدا شده از یک جسد سقوط از کنار یک مرده

    چه ارتفاع بلندی دارد

    حال تکه های خرد شده مرا ، ازاعماق این برکه

    بر دارید

    سفره امسال من بدون سبزه است وبدون گل

    بهار آمد ، گل ونسرین نیاورد

    ———-آخر ین دوشنبه 2013/3/18 میلادی اسفند ماه 91

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا

  • ف.ر.

    نیمه شب است ، تب گریخته شاید برگردد وشاید هم نه، خواب ازچشمانم رفته اندوه گذشته ونامردمیها مرا احاطه کرده اند ، زنی که روزهای متوالی با همسر من همبستر میشد ، هم اکنون درآنسوی شهر زندگی میکند ، بهتر است به یک رویا فکر کنم آری ، برمیگردم ، ، هفده ساله ام واز مال دنیا تنها دو چشم فروزان دارم وبه آنها مینازم ، به او میاندیشم ، “او” را من پرورش دادم گویی درمن زاده شده سالهای سال اورا درذهن وفکر خود ساختم وپرداختم ، فریب نمیخوردم ، امروز خبر ندارم که مرده یازنده است باید اعتراف کنم که غرورم مانع میشد پیش او به گدایی عشق بروم من درخودم مردم واورا نیز کشتم ، حال دیگر کسی نیست ، هیچکس نیست ، غیراز فریب و، ریا ،او بامن زندگی میکرد همیشه ودرهمه حال او متعلق بمن بود اگر چه درکنار دیگران میزیست ، افکارم تا فراسوی میرفت به دنبال او ، درکنار جاده ها ، یا خیابانها ویا جمعیتی که هجوم میاوردند ، من کسی را غیراز او نمیدیدم او درکنارم بود .

    پنجاه سال ، شصت سال و….. نه! عمر کمی نیست ، عمر متوسط یک انسان است .

    گاهی دردلم اندوه بود اما نه بیزاری ونفرت ،او میدانست که درمن ریشه کرده است وبقول خودش ” هیچگاه اورا دور نمیاندازم ” ، خوب ! رویا بس است ، من از زیر آوار بسلامت بیرون جستم ، او برای زیستن احتیاج چندانی بکار نداشت ، نان او آماده بود برایش به ارمغان ومیاوردند واو به آنها افتخار میداد که لقمه  ای از نان وتکه ای ازمال آنهارا میبرد ؟ کار او نواختن بود وپیروی از افکار درونیش ومن گذاشتم تا مغزم هوا بخورد ، گذاشتم تا دوردستهای زندگی جا خوش کند ، او سرما زده کنار منقلش می نشست وخورش های قدیمی را درمغزش مزه مزه میکرد ، بین همه آنها من بودم که درزوایای مغز او بیدار میشدم ( خودش اعتراف کرد) او میل داشت هنوز لباسهای گذشته اش را بپوشد ومیپوشید ، هرچند از مد افتاده وغیر قابل مصرف بودند.

    خانواده اش نسبتا آبرومند ومحافظه کار بودند ، در روح او کمی دغلکاری ودروغ دیده میشد او دورغ را راست میپنداشت ( مانند اکثر هموطنان) باهوش وفهم زیاد میتوانست یک دروغ بزرگ را راست جلوه دهد وبه حلق دیگران فرو کند ، دروجود من نه دغلکاری ونه دروغگویی بود به بچه ای که زاییده بودم می اندیشیدم اورا درفکرم دربطنم درسینه ام داشتم همه جا ودرهمه احوال او درلباس دروغ زیبا بنظر میرسید وروزی رسید که این لباس بر تن او تکه تکه شد مانند همان تصویر ” دوریان گری “آن چهره نامطبوع وخط خورده اش  پدیدار شد ، بیشتر مردم وحشت کردند وکسانی از او گریختند عده ای بیزاری خودراعیان کردند ، او با آن عورت عریان خود تنها با یک سنگ خودرا میپوشانید.

    امروز او درقلبم مرده آرامگاهش نیز درسینه ام جای دارد اوهیچ جا بهتر از سینه من نمیتوانست چنین آرامگاه باشکوهی برای خود بیابد .

    حال هرزمان که میل به گریه داشته باشم گلی از باغچه میچینم وروی سینه ام میگذارم واشکم را جاری میسازم، هیچکس نمیداند چه کسی در من مرده وبخاک سپرده شده است ، عکس اورا دریک یک قاب سیاه گذاشتم ودرمیان سایرهدایایش نشاندم.

    از دفترچه های قدیمی ……

    ثریا ایرانمنش / یکشنبه هفدهم مارس 2013 میلادی