Author: Soraya

  • ص.19

    هیچ مایل نیستم مانند زنان شوریده وبدبخت بنشینم وبرای خودم دلسوزی کنم ، آنچه را مینویسم تنها نماد یک فرهنگ ! غنی وپر بار دریک کشور به ظاهر متمدن ودر میان مردمان تحصیل کرده اتفاق افتاده است ، سر زمینی که بسیار بخود میبالد اما فقط باید به دشتهای پهناور ودرختان سرو وکویر بی آب وآبهای زیر زمینی ومعادن آن بنازد نه به مردمانش .

    آه …..فردوسی ، خیام ، عطار ، مولانا ، حافظ ، اینها همه شاعر بودند نه سازنده ، همه مارا بخود مشغول میداشتند تا شبهای دراز را با عبادت بگذرانیم شاید دراین میان بتوان ” رازی “را بعنوان یک مخترع شناخت ویا ابوعلی سینارا که آنها هم درخدمت خلفای دین بسر میبردند .

    کمی در پیچ وخم زندگیم گشتی میزنم آ نهم گاهی برای ” خالی کردن خودم” شب را راحت میخوابم وبه رغم آنچه را که طبیعت سر راهم گذا شته بود جانم را نجات دادم .

    این کار بزرگی است ، در بیست وچند سالگی نمیتوان وارد این دام هایی که طبیعت سر راه قرار میدهد وبیشتر آنها زهر آگین ومسمومند ، نشد همه کم وبیش روزی طعمه این دام ها بوده اند بعضی ها خلاص میشوند وبعضی ها میل دارند خوراک وطعمه همان دام شوند.

    در آن زمان برای اینکه خودرا نجات دهم خیلی جوان بودم وناتوان ، پیکری ظریف وبازوانی مانند دو نی ، اما گویا آن دومرد این توان وقدرت را درچشمان من دیدند ووتوررا پهن کردند وامروز که همه چیز ویران شده بادی بردشت این ویرانه ها میوزد وبوی عفونت را ازدرون گودالهایی که من نشناخته بودم  بیرون میزند .

    من امروز نه میتوانم خداوندرا  ونه سرنوشت را به مبارزه بطلبم میدانم که شکست خواهم خورد ، امروز مانند یک مرغی درون یک قفس بی بال وشکسته پر بر صخره های سنگین زندگی چنگ انداخته ام وآن فشار خورد کننده از یاد آوری ایام گذشته مرا رها نمیکند ، میل دارم زندگی کنم زندگی را ازنو بسازم اما بیرحمی این جهان ، دردها، جنگها ، خونریزی ها وآن نیروی فنا ناپذیر طبیعت ، مردمان اسیر واهانت دیده  همه وهمه مرا دچار نا امیدی میسازد ، ظاهرا دنیا در صلح وآرامش بسر میبرد اما ، ما درجنگی بزرگ بزرگتراز همه جنگهای گذشته زندگی میکنیم وبه ناچار درمقابل زور باید تسلیم شویم ، این تسلیم شدن نه از ترس جان است بلکه باید تسلیم بود تا زندگی ادامه یابد باید پایداری کرد با غریزه های قلبی برای آنهاییکه زنده اند باید زیست وهمه چیزهارا اهم ازبوهای بد وگندیدگی وآدمهای مضحک وبی عدالتی را باید پذیرفت وقبول کرد که عدالت واقعی ابدا وجود ندارد نه در روزگار ما ونه درگذشته ها ونه درآینده درهیچ یک از ایام زندگی عدالت به معنای واقعی وجود نداشته ونخواهد داشت شاید طبیعت گاهی سری بجنباند اما خیلی کم این اتفاق میافتد ، همه چیز زیر چتر فشار وویرانی وقربانی شدن عمل میکند دیگر کسی مسئول دیگری نیست ودیگر قصه ( بانوی چراغ به د ست ) به زباله دانی نویسندگان فرو. رفت ، یک قصه بود برای قربانیان دیگری به پشت جبهه جنگها .……..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش . چهارشنبه 15/5/2013 میلادی / اسپانیا .

     

  • 25 سال

    فردا سه شنبه چهاردهم ماه می دوهزارو سیزده  میلادی و برابر با بیست وچهارم ماه اردیبهشت 93 میباشد.

    بیست وپنج سال از مرگ او میگذرد ، از مرگ مردی که رفتنش به از زیستنش بود ، تاسف چندانی ندارم همانگونه که بودم هستم ، بی هیچ واهمه   وژستهای خرکی ، یک کیلو خرما برای مسجد فر ستادم ونامش را گفتم تا برایش دعا بخوانند ، همین هم زیادی بود ، اما خوب من هنوز وجدانم زنده است .

    برایم بگویید که آیا یک زن حق زندگی دارد ؟ نه ! کجا حق دارد واین مادر حقوق دارد ؟ ، نه ریزه خوار بچه هایش ودولت میزبانش هست .

    سی سال درخانه اش زندانی بودم ، زندانی به معنای واقعی ، اتومبیلم در گوشه حیاط خاک میخورد ،  نمیدانستم چند سوپر مارکت ویا مغازه ویا خیابان وبزرگراه ، درشهر گشایش یافته وچند ساختمان بالا رفته است ، با خود او یا به همراه راننده  به دکتر ویا دندانساز میرفتم ، دراین زمان دیگر کمر میشکست  میبایست خیلی پرتوان باشم  او پر مدعی بود ومن با آنچه که دردست داشتم  نمیتوانستم با او برابری کنم ، جوانیم وزیباییم ، همین ، فریب لاف وگزافهای اورا نمیخوردم ، مرداب زندگی او پر آشفته وکثیف بود تنها دمش را تکان میداد مانند یک مرغابی لنگ . نفس تنگی ناشی از ترس جانمرا به لب میرساند، ترس از او همه اطرافم را مانند یک حباب گرفته بود ، نفس نمی کشیدم ، هوا نبود ، بوی گند بود تنها بوی گند اسکناسهای رویهم انباشته شده بود ، بوی گند لباسهای مارک دار بوی گند عطرهای تازه به دوران رسیده ها ،  بوی دود تریاک  ، بوی گند کباب ودنبه های روی آبگوشت وگوسفندان بیگناه سر بریده  ، بوی حلوا ، بوی وز وز خاله زنکها که مانند مگس  دراطرافم میچرخیدند ،همه جا بو میداد وترس همیشه وهمه جا دنبالم بود/

    تنها پناهگاهم اطاق خوابم بود که درآنجا احساس امنیت میکردم وموزیک بهترین مونسم بود، میدانستم شب بخانه بر نمیگردد، میدانستم موقع ناهار سرش دردامن دیگری است ،

    در سالهای مهاجرت بیرحم ، او بی رحم تر شد پیچ وتابش از هم گسیخت ، باندازه کافی بیماری دراو دیده میشد وخودش میدانست ، من چندان بیخبر نبودم  جایم در گوشه نیمکت با میل بافتنی ویا روی نیمکت پارک بود ، او میتوانست دردستهای من درمان شود اما ترجیح میداد بمیرد تا پیری اورا زشت نشان ندهد ، پر به زیبایی ورعناییش  مینازید ،

    بسیاری چیزهارا ازمن پنهان میداشت ، حتی مرگ مادرم را نیز پنهان کرد که هیچگاه نتوانستم اورا ببخشم ، با آن صورت حق بجانب به همه میگفت :

    هرچه میل دارد دراختیارش میگذارم درهمه جای دنیا برایش پول اندوخته کرده ام ، او قدر پول را نمیداند !!؟دروغگوی ماهری بود .او حتی به بچه های خودش نیز رحم نکرد.

    او حریفی بود که کمتر کسی میتوانست دست اورا بخواند ، اما او خوب دست همه را میخواند ، سالهای سال در بهشت نازیها خوب تربیت شده بود ، پیوندی با خدا نداشت وچندان پایبند ایمانی نبود ، همه ایمانش را چیز هایی تشکیل میدادند که هر نوکیسه ای به آنها مینازد ،  درون بانکها ودرون شیشه ودکا وکنار آتش سرخ و کازینو ها وزنان خود فروش وخواننده های تازه از راه رسیده ، که باو هدیه میدادند! .

    گذشت روزگار بمن یاد داد وآموخت که همه چیز را به دست فراموشی بسپارم روزگار بمن آموخت که هررنجی را تحمل کنم ودوام بیاورم آن قدرت معجزه آسای رستاخیز درمن شعله میکشید واین نعمت بزرگی است .

    جانهایی وجود دارند  که گویی گذشت عمر ومرگ درایشان کارگر نیست ، نه هیچ زحمتی  وحقارتی ونه هیچ آلودگی ، آنهارا خم نمیکند ، هنگامیکه غم بسراغشان میاید آن پوست مچاله شده از هم میشکافد ومی افتد وپوست تازه ای جای آنرا میگیرد ، زندگی با او مانند یک فیلم بی سر وته از جلوی چشمانم میگذرد ، بی هیچ احساسی ویادردی ویا تاسفی.

    از او حتی بنام یک انسان هم نمیتوانم یاد کنم ، هرچه بود درحد همان تجاوز بود، متجاوزی بیرحم وبی وجدان .

    سه شنبه / 14/5/2013 میلادی / ثریا ایرانمنش ( حریری) !

  • بانگ زمین

    ای برکه پر آب ، که درخود نشسته ای

    ای بر فروغ تابش خورشید ، چون یک تیغه

    آراسته ای

    ای مرغ بی پر که بی آواز ، درکنج قفس غنودی ای

    ای همسایه شبهای بی فروغ میخواران

    با من مگو سر گذ شت ، دیو سپید پای دربند را

    که خود همان سپید پای دربندی درعمق زمین

    مرغان خوش خوان ، گلو بریده ، درکنج قفس

    وتو بی صدا ، با آوازی حزین دراین قفس

    هنوز میخوانی ، آوای عشق را ؟

    ” ای صبح شب نشینان ، جانم بطاقت آمد “

    ” از بس که دیر ماندی ، چون شام روزه داران” …سعدی

    ثریا. دوشنبه

     

     

  • بهانه

    کشتی مرا چه بیم دریا ؟  طوفان زتو وکرانه از توست /

    اگر باده دهی وگرنه غم نیست ، مست از تو وشرابخانه ازتوست “ه.الف.سایه”

    به هرصفحه ای که سر میزنم انتخابات است ، حالم بهم میخورد ، انتخابات فرمایشی ونمایشی وکشتن حریفان ، این روزها همه جا به یک صحنه نبرد میماند هرکسی شمشیری به دست گرفته تا رقیب را براند ، همه در انتخابات شر کت کرده اند ، غیر از مردم واقعی ، نوسانات  درهم سیاسی آنچنان مردم را گیر داده که کمتر کسی به چیزهای لازمتری میاندیشد ، با هرکسی حرف میزنی از انتخابا میگوید ، همه سر گرم جویدن علف وخوردن گوشت یکدیگرند کسی به هوشی وکیاست وافکار برنده کاری ندارد  ، چه کسی منافع را حفظ میکند وراه را برای پیشبرد مقاصد هموار میسازد ، برای داشتن مسائلی که سیاست مطرح میکند باید بی نهایت احمق بود ویا بی نهایت نادان ، امروز همه سر فراز وباین نادانیها مفتخرند!

    سر انجام دراین سوی شهر با هوای شرجی ومه بسیار وگرما وگاهی سر ما وباد عده ای تن آسوده بخواب رفته اند روش عاقلانه ایست ، بیخالی ، جوانان به نوشیدن وکشیدن ورقس مشغولند ومسن تران درخانه ها چشم به بالا پایین رفتن ارقام بلیطهایی لاتاری دوخته اند وبقیه سر گرم بازی خود میباشند.

    دراین اطاق روشن ،  من حتی خود را از آفتاب نیز محروم داشته ام وباین فکرم دردنیایی که عقل وعدالت  به غارت رفته است از طبیعت چه چیزی را باید انتظار داشته باشم به همه فضلیتها باید تف انداخت ، ایمان ، امیدواری ، واحسان .

    هر نسلی درهر عصری وزمانی به همه چیز شک کر ده است هر نسل تازه ای جفنگهای بزرگتر ان ر ا به دور ریخته اند وببازی خود ادامه میدهند ، یا برنده یا بازنده یا باسپر ویا بر سپر   در میان اینمهمه ویرانگریها همه جا نگهبابان به نظم وبه صف ایستاده اند وآنکس را که بیگناهتر است به ارسارت میبرند وکلای نظم واخلاق ، قاضیان محترم جزایی رایی را که میدهند واقعا درست وکامل است .

    اندیشه فراماسونری ریشه ای قوی دارد وهمه در درونشان یک کلمه اسرار آمیز دارند که درانتظار التماس دیگرانند.!!!!

    آه به کجا میتوان رفت ؟  البته توضیح دادنی نیست ، زندگی همین است وبه هرکجا بروی آسمان یکرنگ وابروباران وبرف یکسان میبارد……..

    بامن صحرایی از صحرا بگو ، قصه دلتنگیم ، تنها بگو ، با من اما خالی ازهر کینه باش ، یک آسمان آیینه باش .خسته امروزم ، از فردا بگو .

    ثریا ایرانمنش . شنبه 11/5/2013/ وروز تولد نوه عزیزم .RYAN

  • استاد

    نامش یعقوب بود ، اما یک نام شیرین وکوچکتری برای خود انتخاب کرده تا بیشتر به مذاق مردم خوش بیاید ، اصل او از یهودیان مهاجر بود ، همه فامیل او تو درتو وبا یکدیگر ازدواج کرده بودند ، این یکی از ازدواج گریخته وگرد کارهای خود بود .

    از جوانی راه نیرنگ وفریب را یاد گرفته وهمه زندگیش از راست ودروغ انباشته شده بود، یک زندگی دیگر هم داشت که ازچشم همه پنهان بود واتفاقات زمان بطور عجیبی دست به هم داده در پنهانی ادامه میافت .

    درسالهای جوانی ، زنی را کشته بود چون آن زن بدبخت دیگر میل نداشت تا ابد  معشوق وخدمتگذار او باشد وداستان را فورا پنهان ساخته دیگری را بجای او به زندان بردند ، دختر جوانی را فریفت با او نامزد شد وبکارت اورا ربود وسپس اورا رها کرد ، هنگامیکه دخترک بینوا توانست نامزد دیگری بیابد وبخانه بخت برود ، شبی اورا از راه محل کارش ربود وکتک مفصلی باو زد وسپس اورا درمیان یک بیابان تاریک رها ساخته وخودش رفت ، معلوم نشد آن دختر بینوا چگونه توانست خودش را به جاده اصلی برساند وجلوی یک اتومبیل را بگیرد وبخانه اش برگردد آنهم با بینی شکسته ودهان خون آلودش  با زن شوهر داری که شوهرش از مردان دست اندر کار رژیم بودن روی هم ریخت واز طریق او توانست خودش را دراداره امنیت آن زمان جا بیاندازد ، شغل او از بین بردن کسانی بود که میبایست بیصدا سکته کنند !

    عاشق نوازندگی بود ویک تنبور همیشه به دست داشت وعکسهای قلندر واری میگرفت با دو چشمی که مانند مار میگزیدند ، چشماهایش ر ا نیز با لنز پوشانده بود .

    گمان نکنم هیچگاه احساس ندامت  میکرد ساعتها میتوانست وراجی کند وبا کلماتی آرام طرف مقابل را مجاب نماید وبا یک تصویری از بیگناهی وبی پناهی  خودارائه دهد .

    کمتر کسی از زندگی خصوصی او خبر داشت یک فورمول را در یک قالب ریخته وبه همه روزنامه ومجلات ورسانه های خبری میداد ، پدرش فلان بود ودر فلان شهر به دنیا آمده بود واز چهار سالگی نبوغ در چشمان او دیده میشد !!! وغیره …. این فورمول ونوشته درهمه جا یکسان دیده میشد /.

    اطرافیانش را مشتی چاقوکش وآدم کش وقاچاقچی گرفته بودند اورا روی شانه های خود حمل میکردند وبه زور بخورد مردم میدادند ، لقب برایش میگذاشتند هرروز چهره اش کریهه تر میشد آنرا به دست جراحان زیبایی داد وسر انجام پیری بر او غلبه یافت وچهره ای از اوساخت نفرت انگیز نگاه کردن به آن چهره وآن تصویر به انسان حال تهوع دست میدهد نه ترحم > در بازی قمار یکه تاز بود وخوب میتوانست ورق هارا درگوشه آستینش پنهان کند وطرف را خلع صلاح کرده وبخاک سیاه بنشاند ، زندگی او از راه پا اندازی وقمار وخوردن اموال دیگران میگذشت ، به زور خودش را درتالارهای بزرگ جا میداد تا مثلا > کنسرتی< را به اجرا دربیاورد وهمیشه هم ناکام بر میگشت ،

    حال که درستکاران جایشان در مذلت وبدبختی است  او بر اوج اقبال نشسته است وحقوق حقه همه را پایمال میکند درحال حاضر از نردبانهای ظلم وستم بالا میرود آنهم با آن چهره کریهه وغیر قابل دیدن.

    وای بر ملتی که او > استاد> یگانه باشد بیچاره استادان واقعی به زیر خاک رفتند واین جانور که حال درکسوت یک پیر مرد شرور همه جا جولان میدهد هنوز به کارخویش مشغول است، اینها تنها شمه ای از کارهای او بودند  درزیر پرده چیزهای دیگری نیز پنهان است درحا ل حاضر به همان کار سابق خود دراداره امنیت ادامه میدهد وکسانیرا که باید درخارج دچار سکته قلبی شوند او سکته میدهد! درداخل هم کارش چندان بد نیست با  لباسهای مارکدار گرانبها وکفشهای دست دوخت با صبحانه خامه وعسل ونان برشته که هرصبح به درخانه اش میفرستند ، وهنوز آن تنبورک را دردست دارد وبه آن تکیه میدهد مانند یتیمی که به یک ستون بند آویز  است . حال آن چهره مرا بیاد تصویر دوریان گری نوشته ” اسکار وایلد ” انداخت همه جنایتهای او درروی چهرهاش نقش بسته است آنهم بطرز وحشتناکی ، هر خط نشان یک جنایت است .

    این نوشته را از روی یادداتشهای ( شمیم) گرد آوری کرده ام . ثریا.

  • برای چی؟

    صبح زود بود که صدایش را ازگوشی تلفن شنیدم ، از راه دوری بود ،پرسید :

    تو اینهارا برای کی وچی مینویسی؟ که خود شب دردربکشی وبقول خودت یک رنج مضاعف را بر دوش خود بگذاری ؟

    گفتم ، نه ! نمیدانم  ، فکر کردم بهر روی من گوشه ای از تاریخ تاریک وروشن آن سر زمین بوده ام بعضی چیزهاست که باید روشن شود !

    پرسید ، برای کی روشن شود ؟ آن مردمی را که تو بخیال خود یک ملت مینامی ، در واقع ، ملتی نیستند ، قبیله هایی میباشند که از راههای دور گرد هم جمع شده اند با افکار خود ، با رسم ورسومات وسنتهای پس مانده وبا زبان خود حال میل دارند تشکیل یک ملت واحدرا بدهند ، درعین حال بخون یکدیگرتشنه اند، این ژاندارک ها که ظاهری معتدل دارند عاقل وخونسرد مینمایند باید در انتظار  جنبه های غیر منتظره شان نیز باشی ، تو نباید با همان شعور ذاتی خود در باره آنها قضاوت کنی ، قومی از اقوام ، مغول ، ترک، یونانی ، عرب ، کرد،  وغیره …. نوادگان تیمور لنگ ونوادگان شمر وعمر وعثمان اینها همانها هستند ، همان خون اجدای را در رگهایشان دارند ، بیخود نبود که درآن زمان دولت فخمیه ارباب بود واجازه نفس کشیدن را بکسی نمیداد مگر منابع زیر زمینی را دو دستی باو تقدیم کنند ، آنها خوب میدانستند با چه موجوداتی سرو کار دارند ،

    امروز در روزگار ما مردان دیگر نمیتوانند بدان گونه که ما ازآنها انتظار داریم خودرا درجامعه وبا آن وفق بدهند وزنان نیز به دور خود میگردند ، اگر یک زندگی خوب ولبریز از منابع سر شار وبقول اینوری ها بورژوایی به آنها بدهی بکلی فراموش میکنند که باید برای حق وحقوق خود بجنگند تا آنر ا به دست بیاورند ، تازه چه چیزی را به دست آورده اند > زور مردان بیشتر است هیچ مرد خردمندی دیگر نمیتوان یافت تا به راستی مر د ومردانه برای رفاه ملتی گام بردارد ،شاه را مردانش ، همان مردانی که او به آنها تکیه کرده بود و” دوست ” میپنداشت فراری دادند و، همه خیانتکار از آب درآمدند ،کم کم پرده ها بالا میروند وهمه چیز عیان میشود ، هیچ چیز گم نشده وهیچ چیز هم فراموش نمیشود . آن شاه روشن بینی که آنچنان بی پروا در آخرین روزهای سلطنتش سخن میگفت میدید که طوفان فرا میرسد وسر زمینش مانند تخته پاره هایی روی آب سر گردان وویلان میشود ، او باخود میگفت ، وقتی طوفان سر برسد من دیگر رفته ام  ، وامروز این شاهان بی تاج وتخت چیزی غیراز همان تخته پاره های روی آب نمیبینند شاید کمی غنیمت برایشان بیاورند اگر چه طوفانی دیگر آنهارا نیر بغلطاند .

    سعی کن جنبه های خوشی آن روزهارا جدا کرده وبنویسی ،

    پرسیدم ، کدام خوشی ؟ من هنوز نمیدانم خوشی چه طعمی دارد ، اما طعم ظلم وریاضت وتجاوز را زیاد چشیده ام . با آن مردمان نمیتوانستم همراه باشم نه با آنها ونه با ریاکاری هایشان ورندی ها وزیاده خواهی هایشان ، بازهم مینویسم .

    ثریا ایرانمنش /پنجشنبه /9/5/2013 میلادی /برابر با 19 اردیبهشت 1393 شمسی

  • تصویر

    هربار که مینویسم ، همه شب درد میکشم ، یادآوری خاطرات گذشته چون زهر درجانم و موی رگهایم میدود ، از اینهمه نامردمیها وبیشرمیها دیگر خسته ام. هنوز لازم است بنویسم ، دفترچه های زیادی بجای مانده که باید آنهارا خالی کرده سپس به دست آتش بسپارم ،

    شب گذشته بیاد معشوق قدیم وآنکه اولین بار سر راهم ایستاد واولین بار دستم را گرفت واولین بوسه را برگونه ام زد ، بخار خاطراتش در مغزم دوید ، میل داشتم خودم را تخلیه کنم  با فشار یک دکمه روی ” گوگل ” اورا یافتم ، آوف درست تصویر دوریان گری همان تصویر واقعی او جلوی چشمانم نشست . سرنوشت حکم رانده بود ،  چهره انسانی او تبدیل به یک موجود کریهه با چشمانی که مانند دومهره پلاستیکی  درحلقه میدرخشیدند ، هنوز غول درونش درغوغابود وچه بسا هنوز با خرطومش در تاریکهیا زندگی را میمکید . اوف ، او هم مانند فر آورده های امروزی شکل وقیافه وخصلت خودرا ازدست داده بود ، چند عکس قدیمی را چندین بار تکرار کرده بود وآخرین آنها ، آوف ، چه خوب شد که رفتم .

    اولین بار که اورا درآغوش دیگری دیدم برایش نوشتم :

    آنشب که ترا با دگری دیدم ورفتم/ چون مرغ شب از داغ تو نالیدم ورفتم/ آغوش تو چون محرم راز دگری بود/ پیوند دل از عشق تو ببریدم ورفتم/  این باد که باز است برویت دراین باغ /آن خرمن گل را بتو بخشیدم ورفتم/

    وچه خوب شد که رفتم . رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر. وچه رخساری دیدم .همان عکس معروف دوریان گری.

    چهارشنبه .هشتم ماه می 2013 میلادی

    اشعار بالا : از ابوالحسن ورزی

    ————————-

    دوست دارم شمع باشم ودردل شبها بسوزم/ روشنی بخشم میان جمع وخود تنها بسوزم /

    شمع باشم واشک بر خاکستر پروانه ریزم /یا سمندر گردم ودر شعله بی پروا بسوزم/

    لاله ی تنها شوم دردامن صحرا برویم / کوه آتش گردم ودر حسرت دریا بسوزم /

    ماه گردم درشب تار سیه روزان بتابم /شعله آهی شوم خود را زسر تا بسوزم /

    اشک شبنم باشم وبر گونه ی گلها بلغزم / برق لبخندی شوم درغچه لبها بسوزم/

    یا زهمت پر بسایم بر ” ثریا” همچو عنقا / یا بسازم آن قدر با آتش دل تا بسوزم / ………. ثریا ایرانمنش /

     

  • ص 18

    آخ …زمانی فرارسید که احساس کردم ، همه آن آدمها درآن خانه مانند یک زهر کشنده دروجود م راه یافته اند ودهانم را تلخ کرده وحال تهوع بمن دست میدهد ، همه وارفته ، مانند جسد ، آن نشخوار کنندگان زندگی که هوارا نیز سنگین کرده بودند ، همه تهی از اندیشه ، همه دریک پرده پندار پوشیده از افکارتیره ، همه گنده گنده وتکیه به ارواح وگور رفتگانشان داشتند ، راست یا دروغ ، پیرمرد درهر شهری زنی ویا ضیغه ای گرفته بود وچندین توله به دنیا سر داده بود ، واین آخری بموقع سر رسید زمانی رسید که پیرمرد دیگر رمق نداشت اما همچنان آب دهانش از گوشه لبانش به زمین میچکید. این قوم ظالم در پرده وعیان مرا مینگریستند که چگونه دست وپا میزنم ، به اطاقم برگشتم تمام روز بدون خوردن لقمه ای غذا دراطاقم ماندم ، نه ، من نمیتوانستم به همراه مادر بشهری برگردم که آنرا درکودکی پشت سر نهاده بودم ، همه آدمهای آنجا نیز برای من غریبه بودند ،باید یک شلوار بلند میپوشیدم با یک چارقد سفید ویک چادر، ودرگوشه ای از اطاق مینشستم وبه تلاوت قران مشغول میشدم ، تنها تفریح من رفتن به گورستان در شبهای جمعه میبود ، درآن شهر خاک گرفته وتنها کاری که میتوانستم بکنم به مسجد مشتاقیه بروم ودرنماز دست جمعی شرکت کنم ، سپس در گوشه ای بنشینم وبه دوخت ودوز یا بافتنی مشغول شوم تا پرنس از راه برسد ، یک پرنس که چند ملک وآبادی دارد وسه برابر سن من وبرای جوجه کشی مرا درکنج خانه زندانی نماید ، نه مادر ، مرسی از لطفی که درحق من مینمایی ومرا به خورشید خود نزدیک میکنی سپاسگذارم بگذار درهمین آسمان کدر تنها دور خودم بگردم احتیاجی به خورشید تو ندارم .

    همه شب گریستم گویی اشگ تنها مونس زندگی من بود با پوچی  وبی توش وتوان این مردم احمق که مرا در زندگی میخکوب کرده بودند کاری نمیتوانستم بکنم ، باید خودرا نجات دهم  ، باید آن خانه لعنتی را ترک کنم ، آنها گاهگاهی بیادم میاوردند که صاحب اختیار خانه میباشند ، حال من بزرگ شده ورسیده مانند یک میوه تازه دهانها باز شده بود برای بلعیدنم .

    فریاد کشیدم ، نه ! هیچگاه  دردهان شما جای نخواهم گرفت ، فریادم همه خانه را به لرزه درآوردبس است ، مرا خفه کردید ، من حق زندگی دارم شما هوای پاک وتمیز را فرو بردید وآنرا مسموم ساختید .حال میل دارم پنجره هارا باز کنم ، حیوانات ، بروید بخوابید ومرا راحت بگذارید ، چراغها ناگهان همه روش  شدند ، فریادم تا پله های اطاق بالا که پیر مرد درانجا میخوابید ، رسیده بود ،

    آنها کاری نداشتند ، درآسایش خودشان لم میدادند وچرند میگفتند سقز جویدن آن زن لعنتی همه گوشتهای تن مرا فرو میریخت ، آنها ، آن نره خران تازه بلوغ یافته با نیش هایشان که آب از آن فرو میریخت  دربرابرم ایستاده بودند ، نه نه، هیچگاه شما نمیتوانید مرا بخورید فریادم چو تیری بسوی آنها میرفت ، حال میدانستم چگونه باید خودمرا رها کنم ومیدانستم چگونه باید زنجیرهارا پاره کرده وفرار را برقرار ترجیح بدهم ، مادر پر رنج برده بود ودیگر تحمل بار مضاعف را نداشت ، او تصمیم خودرا گرفته چرا که دیگر شهامتی دراو باقی نمانده بودحال میخواست به گدایی مهربانی فامیلش برود ودرمیان آنها خودش را پیدا کند ، آه…بدا بحال کسانی که از پا می افتند بگذار تاسبزه برخاکشان بروید ، بگذار خاموش بمانند ، من هنوز جوانم ، زنده ام وزندگی را درپیش دارم، بازوانم قوی ومشتهایم پر قدرتند ، میروم به دنبال همان جوجه کمونیست وسعی میکنم حرفهایش را هضم کنم با او میسازم کاری به افکارش ندارم .او راه خودش میرود ، آری ، باو خواهم نوشت که درانتظارت نشسته ام برگرد.

    بقیه دارد …….                                             ثریا ایرانمنش 9/5/2013/میلادی

  • ص 18

    آخ …زمانی فرارسید که احساس کردم ، همه آن آدمها درآن خانه مانند یک زهر کشنده دروجود م راه یافته اند ودهانم را تلخ کرده وحال تهوع بمن دست میدهد ، همه وارفته ، مانند جسد ، آن نشخوار کنندگان زندگی که هوارا نیز سنگین کرده بودند ، همه تهی از اندیشه ، همه دریک پرده پندار پوشیده از افکارتیره ، همه گنده گنده وتکیه به ارواح وگور رفتگانشان داشتند ، راست یا دروغ ، پیرمرد درهر شهری زنی ویا ضیغه ای گرفته بود وچندین توله به دنیا سر داده بود ، واین آخری بموقع سر رسید زمانی رسید که پیرمرد دیگر رمق نداشت اما همچنان آب دهانش از گوشه لبانش به زمین میچکید. این قوم ظالم در پرده وعیان مرا مینگریستند که چگونه دست وپا میزنم ، به اطاقم برگشتم تمام روز بدون خوردن لقمه ای غذا دراطاقم ماندم ، نه ، من نمیتوانستم به همراه مادر بشهری برگردم که آنرا درکودکی پشت سر نهاده بودم ، همه آدمهای آنجا نیز برای من غریبه بودند ،باید یک شلوار بلند میپوشیدم با یک چارقد سفید ویک چادر، ودرگوشه ای از اطاق مینشستم وبه تلاوت قران مشغول میشدم ، تنها تفریح من رفتن به گورستان در شبهای جمعه میبود ، درآن شهر خاک گرفته وتنها کاری که میتوانستم بکنم به مسجد مشتاقیه بروم ودرنماز دست جمعی شرکت کنم ، سپس در گوشه ای بنشینم وبه دوخت ودوز یا بافتنی مشغول شوم تا پرنس از راه برسد ، یک پرنس که چند ملک وآبادی دارد وسه برابر سن من وبرای جوجه کشی مرا درکنج خانه زندانی نماید ، نه مادر ، مرسی از لطفی که درحق من مینمایی ومرا به خورشید خود نزدیک میکنی سپاسگذارم بگذار درهمین آسمان کدر تنها دور خودم بگردم احتیاجی به خورشید تو ندارم .

    همه شب گریستم گویی اشگ تنها مونس زندگی من بود با پوچی  وبی توش وتوان این مردم احمق که مرا در زندگی میخکوب کرده بودند کاری نمیتوانستم بکنم ، باید خودرا نجات دهم  ، باید آن خانه لعنتی را ترک کنم ، آنها گاهگاهی بیادم میاوردند که صاحب اختیار خانه میباشند ، حال من بزرگ شده ورسیده مانند یک میوه تازه دهانها باز شده بود برای بلعیدنم .

    فریاد کشیدم ، نه ! هیچگاه  دردهان شما جای نخواهم گرفت ، فریادم همه خانه را به لرزه درآوردبس است ، مرا خفه کردید ، من حق زندگی دارم شما هوای پاک وتمیز را فرو بردید وآنرا مسموم ساختید .حال میل دارم پنجره هارا باز کنم ، حیوانات ، بروید بخوابید ومرا راحت بگذارید ، چراغها ناگهان همه روش  شدند ، فریادم تا پله های اطاق بالا که پیر مرد درانجا میخوابید ، رسیده بود ،

    آنها کاری نداشتند ، درآسایش خودشان لم میدادند وچرند میگفتند سقز جویدن آن زن لعنتی همه گوشتهای تن مرا فرو میریخت ، آنها ، آن نره خران تازه بلوغ یافته با نیش هایشان که آب از آن فرو میریخت  دربرابرم ایستاده بودند ، نه نه، هیچگاه شما نمیتوانید مرا بخورید فریادم چو تیری بسوی آنها میرفت ، حال میدانستم چگونه باید خودمرا رها کنم ومیدانستم چگونه باید زنجیرهارا پاره کرده وفرار را برقرار ترجیح بدهم ، مادر پر رنج برده بود ودیگر تحمل بار مضاعف را نداشت ، او تصمیم خودرا گرفته چرا که دیگر شهامتی دراو باقی نمانده بودحال میخواست به گدایی مهربانی فامیلش برود ودرمیان آنها خودش را پیدا کند ، آه…بدا بحال کسانی که از پا می افتند بگذار تاسبزه برخاکشان بروید ، بگذار خاموش بمانند ، من هنوز جوانم ، زنده ام وزندگی را درپیش دارم، بازوانم قوی ومشتهایم پر قدرتند ، میروم به دنبال همان جوجه کمونیست وسعی میکنم حرفهایش را هضم کنم با او میسازم کاری به افکارش ندارم .او راه خودش میرود ، آری ، باو خواهم نوشت که درانتظارت نشسته ام برگرد.

    بقیه دارد …….                                             ثریا ایرانمنش 9/5/2013/میلادی

  • ص.17

    یک شب وحشتناک را گذراندم ، همه شب گریستم ، صبح زود به اطاق مادر خزیدم داشت کتاب میخواند ، سرم را روی دامنش گذاشتم وسیل اشک را جاری ساختم امیدوارنبودم که او دستی بر سرم بکشد ویا حرفی بزند ، سالها بود که درسکوتی رنج آور فرو رفته بود ، سالها بود مانند یک ماشین اتوماتیک بکارهای خانه میرسید وشب هم سرش رابا کتاب ودعا مشغول میداشت ، دیگر از آن زن بلند قامت ، با آن موهای طلایی وچشمان نیلی خبری نبود ، خم شده بود ،  ودر سکوت بمن ودیوانگیهایم مینگریست ، آن زن دیگر! آنکه حال سوگلی حرم شده بود با جویدن سقز تمام روز اعصاب همه را به لرزه درمیاورد وگاهی با پوزخندی چندش آور وبا آن لهجه چند گانه اش میگفت ، ها؟ چه کردی ؟ رفتی دادی آمدی ؟ ، چیزی نداشتم باو بگویم او حقیر تر وناچیزتر از آن بود که من جوابی باو بدهم ، حال امروز از این ستون استوارکه درسکوت به همه چیز وهمه کس مینگریست کمک میخواستم ، اشکهایم بفراوانی روی دامن او میریخت ، کتابش را زمین گذاشت وعینکش رابر پیشانیش چسپاند وگفت :

    گویا سرنوشت هم ارثی میباشد ، منهم مانند تو روزی عاشق پدرت شدم زنی بیوه بودم وچند سالی از پدر خوش قد وبالای وزیبای تو مسن تر ، او زن ویکدختر داشت همسرش دختر امام جمعه شهر بود، او بسوی من آمد واو دست مرا گرفت ، هم بخاطر زیباییم وهم بخاطر ثروتم ، با این ترتیب خانواده من بکلی مرا ازخود طرد کردند حتی برادرم نام فامیلش را نیز عوض کرد وهمه جا اعلام نمود که خواهری ندارد ، خواهرانم نیز مرا ترک گفتند ، تنها یکی از آنها که ناتنی است هنوز بامن درتماس است البته این ازدواج اگر به ضرر من تمام شد به نفع برادرانم بیشتر بود ، چون برادر بزرگم همه اموال مرا دردست داشت ، خانوداه پدری تو نیز مارا ترک کردند وهمسرش نیز از او جدا شد دوران این ازدواج نا موفق بیشتراز دوسال طول نکشید ، او زمانی بخانه میامد تا پولی از من بگیرد ودرشکه را بردارد وبه فاحشه خانه ها برود ودرکنار زنان هرجایی به کشیدن تریاک ونوشیدن شراب بپردازد ، ساعتهای متمادی آن اسبهای بیچاره را درکوچه پس کوچه های تاریک شهر نگاه میداشت ، اسب باید تاخت کند ، اسب برای ایستاد ن جلوی یک فاحشه خانه ساخته نشده  ، اسب شاعر است وخوب همه چیز را درک میکند ، حال تنها باقیمانده زندگیم همین چهار اسب وهمین درشکه وآن خانه بود ، آن خانه بزرگ را بیاد میاوری؟ همان که یک پایاب داشت ، شبها وروزها درانجا تک وتنها میگریستم وترا دربغل داشتم ، بخیال آنکه تو حداقل روزی درکنارم خواهی ماند ، او به ولگردیها وشب گردیهایش ادامه میداد ومن هرماه تکه ای ازملکم را یاجواهراتم را میفروختم وپول آنرا روی رف میگذاشتم تا او بردارد وکمتر مشت برسرم ویا شلاق بر پیکرم بکوبد . بلی ازدواج با پدر تو اشتباه بزرگ زندگی من بود ، حال باین روز بدبختی دچار شده ام تو چشمانت را بازکن ودنبال این پسرک جعلق نا مسلمان مرو ، اگر او ترا خواست باینجا میاید وبا احترام تمام ترا خواستگاری میکند وبا خود میبرد نه اینکه دور شهرها راه بیفتی مرا وخودت را به دست ملامت مردم بدهی ، این زنک بی سر وپارا میبینی؟ همه شهررا پر خواهد کرد ونام ترا به بد نامی میکشد ، من به زودی به وطنم ! به زادگاهم برمیگردم ، تو هم اگر میل داشتی بامن بیا ، هنوز خانه ای درآن شهر برایم باقی مانده وهنوز میتوانم دربین فامیل وهمشهریان خود عزت از دست رفته را باز یابم ، ما دراینجا مانند دوستاره کور از منظومه خارج شده گرد هم میچرخیم ، وهمیشه همه کس وهمه چیز مارا تهدید میکند ، باید تا دیر نشده برگردیم .

    پس من فرزند یک اشتباه بزرگ بودم ؟ حال تخم این اشتباه باید برگردد بمیان مشتی مردم ناشناس وپر افاده وسخت مذهبی .

    بقیه دارد………                                   ثریا ایرانمنش/سه شنبه 7/5/2013 میلادی

  • ص.16

    من معمولا سعی دارم وارد جزییات نشوم وکمتر نام اشخاصی را که در سر راهم قرار گرفته اند ویا به هرعنوانی نقشی درزندگیم داشتند ذکر کنم ، ساده نویسی را دوست دارم وآنچه را که اتفاق افتاده تا جاییکه حافظه ام یاری میکند ، باز نویسی میکنم ، الان دفترچه های زیادی روی میزم نشسته اند که باید کم کم آنهارا خالی کنم وسپس دور بریزم ، بسیاری حوادث روزانه که بمن وزندگیم مربوط میشد در آنها نوشته شده است ، اشخاصی که آمدند ، نشستند ورفتند بی هیچ عکس ا لعملی ویا برگشتی

    آن روزها آنقدر توانایی درمن بود که یک تنه بجنگ زندگی بروم واز کسی کمکی نگیرم تنها مادرم بود که گاه گاهی از او یک کمک مالی کوچکی دریافت میداشتم ، او هم تقریبا بمن پشت کرده بود.

    روزهایی پس از ان دریک زنجیر وسواسی میگذشت ، بزرگ منشی خوب بمن اجازه نمیدا د که مانند مار از کنار هر پرچینی بگذرم وبه هررخنه ای که درآنجا غذا انباشته است سر بکشم  ، آنهم دربدترین ساعاتی که روحم سرگشته وتنم داشت ناتوان میگشت ، تردید جانم را میخورد ، از همه بدتر آنکه یاد آن ( دوست) آن عشق دوران مدرسه در گوشه ای از قلبم نشسته وداشت میجنبد ، نه ، باید اورا برای همیشه فراموش کنم ، باید به مبارزه با او برخیزم ، شبها خواب راازچشمانم میبرید ، چهره اش را درتاریک روشنی شب نشان میداد ، نه ، باید از دستش نجات یابم ، باید اورا به دست فراموشی ابدی بسپارم ، اشکهایم سرازیر میشدند ودلم اورا طلب میکرد ، نه ، نه، سینه ام را خواهم درید واورا بیرون خواهم انداخت ، او باید درپای همان زنان معروف ومردانیکه گرد اورا گرفته اند تا محفقلشان را گرم کند ، بماند ، نه ، او جایی درزندگی آینده من نخواهد داشت ، مغز وقلبم بر آشفته دربرابر چیزهایی که مرا درمیان گرفته بودند ، اول از همه باید راه فراری را پیدا کنم واز آن خانه( منحوس) واز دست آن روسپی وآن پیر مرد هوسباز خودمرا نجات دهم ، مادرم درسکوت سرش را باکتابهایش گرم میکرد بی آنکه به آنچه دردل من ودرروح من میگذرد وآن آتشی که بجانم ریخته بود نگاهی بیاندازد ، او خود رنج بسیارکشیده بود ودیگر میل نداشت رنجهای مرا نیز باخود حمل کند

                  بقیه دارد.

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه 8/5/2013 میلادی

  • مادر

    هرسال ، اولین یکشنبه ماه می روز |مادر| است ! گویی که مادررا تنها باید سالی یکبار ستایش کرد وهر سال مانند یک مجسمه گرد وخاک اورا گرفت واورا شستشو داد وبرق انداخت وسپس دسته گلی ویا بشقابی شیرینی برای تحفه برد وشاید هم به نهاری دعوتش کرد ؟!.

    بهتر دیدم شعری را ازبانوی بی همتای شعر ایران خانم پروین اعتصامی تقدیم همه مادران جهان بکنم ، هرچند  کم کم مادران ” یکجنسی ” میشوند اما هنوز مادرانی وجود دارند که بر مسند مهر بانی و بزرگواری وبخشش خود نشسته اند

    —————————————————————–

    گیتی ، دمی که رو به سیاهی نهد ، شب است /چشم آن زمان که خسته شود ، گاه خفتن است /

    بی من زلانه دور نگردید هیچیک / تنها چه اعتبار دراین کوی وبرزن است ؟

    از چشم طایران شکاری ، پنهان شوید / گویند با قبیله ما ، باز ، ذشمن است/

    جز بانگ فتنه هیچ بگوشم نمیرسد / یا حرف سر بریدن ویا پوست کندن است /

    نخجیر گاهها وکمانها وتیرها ست / سیمرغ را نه بیهده درقاف مسکن است /

    از خون صدهزار چو ما طایر ضعیف / هر صبح وشام دامن گیتی ملون است /

    پیدا هزار دام زهر بام کوتهی است /پنهان هزار چشم بسوراخ ورزون است /

    هر نقطه را که بدیده تحقیق بنگرید / صیاد را علامت خونین به دامن است /

    ازلانه هیچگاه نگردید تنگ دل /که اینخانه بس فراخ وبسی پاک وروشن است/

    با مرغ خانه ، مرغ هوارا تفاووتی است / بال وپر شما نه برای پریدن است /

    مارا به یک دقیقه توانند بست وکشت / پرواز وسیر وجلوه ، زمرغان گلشن است /

    تلخ است زخم خوردن ودیدن جفای سنگ /گر زانکه سنگ کودک و گر زخم سوزن است /……….شادروان بانو پروین اعتصامی.

                                                   یکشنبه 5/5/2013 میلادی/ثریا ایرانمنش .اسپانیا

     

  • ص.15

    شرکت نفت آبادان

    بهار بود ، هنوز بنفشه ها در با غچه ها میرقصیدند  وپرندگان بر شاخه ها آواز میخواندند ، هوای دلپذیری بود ومن تنها به سعادتی میاندیشیدم که آنرا از دست داده بودم !

    نامه ای از او دریافت کردم که نوشته بود :

    من برای بیست وچهار ساعت به آبادان برگشته ام ، اگر هنوز عشقی دردلت هست بیا وسرنوشت خودرا به دست من بسپار ، دوستی دراینجا دارم که میتواند بما کمک کند تا ازدواج کنیم وبا هم برگردیم ، بکجا ؟ به کویت ؟! ابدا ، فکرش را هم مکن .

    با اینهمه فورا بلیط هواپیما خریدم وبسوی آبادان حرکت کردم ، او با یکی از یارانش که مردی لاغر با بینی بلند وخنده های بی معنی وصورتی کشیده که  گویا درزندان با او آشنا شده بود ، دریک مسافر خانه حقیری جای گرفته بودند  مردک با آن پک وپوزه زشت خود سر تا پای مرا ورانداز میکرد وخنده های چندش آوری روی لبان کبودش جای داشت ،  باز هوای شرجی وبوی گند نفت داشت مرا خفه میکرد ، با اینهمه عشق بود که مرا بسوی او کشاند خودرا آغوشش افکندم وگفتم ، آمدم ، ناهاررا قرار بود با همان دوست که ناخدای یک کشتی وظاهرا قدرتی هم بین مردان آنجا داشت در رستوران شرکت نفت صرف کنیم ،  او یکی از مردان ارامنه بود که از قدیم یکدیگرا میشناختند  ته ریشی بسبک ناخدای کشتی برصورتش نشسته بود وکمی سرد برخورد با او چندان برایم جالب نبود،  رستوران درخیابان اصلی قرار داشت ، کمتر ایرانی درآن اطراف دیده میشد، یک تابلو درروی دیوار کنار درب وردی رستوران بچشم میخورد :

                    ” مخصوص اعضاء “

    ورود سگ ، وسیاهان بومی وایرانیان غیر عضو، ممنوع است !

    من برگشتم  آب دهانم را روی زمین انداختم وگفتم من باین مکان وارد نمیشوم وناهار هم میل ندارم ، من بر میگردم ، آن دوست  ارمنی که نامش در معنا ” جنگ ” بود  از این حرکت من جا خورد ایستاد وسر تا پای مرا ورانداز کرد وبی آنکه حرفی بزند ، مارا به روی عرشه کشتی خود برد وبا چند ساندویج وکمی آبجو از ما پذیرایی کرد، آن تابلو مرتب جلوی چشمانم میرقصید ، به او گفتم من با طیاره غروب برمیگردم بوی بدی بمشامم میخورد ومیلی هم ندارم با تو به آنسوی دریا سفر کنم وهرچه وهرکس را دارم پشت سر بگذارم ، نه عزیزم ،  اینجا هم میلی بماندن ندارم ، گشتی در اطراف شهر زدیم خانه های شیک مخصوص ” اعضا” را دیدیم “بریم ” و بوارده” که کار مندان وکارگران شرکت  نفت درآنجا زندگی میکردند  ، همه  گونه وسایل درانجا دیده میشد اززمین تنیس تا زمین اسب سواری ، اتومبیلهای آخرین مدل و کلوپ شبانه ورقاصه های ارمنی که درآنجا میرقصیدند ، نه ، جانم ، جای من اینجا هم نیست ، دارم خفه میشوم هوا سنگین است  من احتیاج به هوای آزاد دارم  میلی هم ندارم درزمره سگهای ولگرد قرار بگیرم ودررستورانهای بوگرفته ونکبت معمولی غذا بخورم ویا در یک خانه دورافتاده دریکی از محله های پایین شهر زندگی کنم وهروروز تماشاچی خانمها وآقایانی باشم که با لباسهای سفید مخصوص بازی تنیس و راکت به دست از این سو به آن سو درحرکتند ، اگر چه بازی را خوب بلد نباشند ! ، من یک دختر کوهستان هستم وجایم درکنار آبشارها کف کرده ودامنه کوه میباشد نه درمیان بوی گند مشتی آدمهایی که حاکم بر سر زمین منند وهمه چیز را اختصاص بخودشان داده اند ، نه ، اینجا  ونه آنسوی خلیج ، جای من نیست  ، اگر مرا دوست داری ، تو برگرد  ، بانتظارت میمانم ، آخرین دیناری را که درجیب داشتم خرج کرده بودم…..

    وهمان شب برگشتم ، خسته ، رنجور ، عصبی وکارم را نیز ازدست دادم.

    بقیه دارد…………                                             ثریا.

     

  • ایران

    کام دیگران !

    گر دلنوازی میکنی ، آهنگ ویرانی چرا ؟ / ورشعله بازی میکنی با مصلحت دانی چرا؟ /هر دم به رنگی نو به نو ، برجان نهی داس درو/ کشتی بکش رفتی برو ، این گربه رقصانی چرا؟

    ———————————- ف. خانلری

    در یکی از سایتهای بروز شده ، خواندم که جنابی درفرمایشات خود افاقه فرموده اند که : ما اول مسلمانیم ، بعد ایرانی !

    در حالیکه درهمین شهرک  مردی ارمنی که یک مغازه داشت میگفت :

    من اول ایرانیم ، بعد ارمنی .

    جای بسی تاسف ودرد است که بچه مسلمانی از راههای دور واز گروههای مختلف و دهکده ها ودهات اطراف ناگهان به مقامی برسد که این چنین سخن بگوید وما هنوز درخواب غلفت درانتطار شهزاده سوار با اسب سپیدیم.

    روز گذشته از سپور محل پرسیدم : کجا میتوانم نوارهای موسیقی را خالی کنم ؟

    گفت : چه نوارهایی هستند ؟ گفتم نوار موسیقی به زبان من  ، با سازهای وطنم وآوازهای خوانندگان هموطنانم وشعرای سر زمینم ، پرسید چه زبانی است؟

    گفتم زبان شیرینی پارسی ، پرسید پارسی کجاست ؟ گفتم ایران ، گفت : هان ، هان ، بمب اتم؟

    امروز  نمیدانم با اینهمه نوار که دریک چمدان وگوشه اطاقم نشسته چکار میتوانم بکنم ؟ آیا همه شعرا ، خوانندگان وسازهای وسوزگذاهای آنهارا به یکباره درون سطل اشغال بریزم ؟ شاید این کاررا کردم . آنهم هنگامیکه میشنوم اول مسلمانیم سپس ایرانی ، دیگر باید فاتحه همه چیز را خواند.

    دوباره برگردید به سر قبر آقا وسماور خودرا روشن کنید وچای دیشلمه با تخمه وآبگوشت وپیاز را بادست بخورید وبرای ارواح رفتگاه فاتحه بخوانید منجمله ایران .

    حال میفهمم چرا مرحوم رهی معیری آنهمه مردم گریز بود ، تنها دوست ویار ویاروش مرحوم “دشتی” که با هم انس والفتی دیرینه داشتند ، وچرا آنهمه دردکشید .

    امروز حال رفتگان را میفهمم ، امروز درد دیگرانرا احساس میکنم ، آنهمه زحمت ومرارات برای آنکه سر زمین پهناور ایران را به دست مشتی جاهل بیسواد وقران خوان مسجد بسپارید ، اقایان ، زهی تاسف .

    تمام . ثریا ایرانمنش / جمعه .3/5/2013 میلادی /

     

  • ص.14

    ظاهرا کمی تند رفته ام ، گوشمالی شدم .

    آخ ایکاش درآن قلمروی که هیچکس نمیداند وما هم نمیدانیم کجاست ، جایی باشد تا دوباره انسانها بتوانند باز با کسانی را که دوست میدارند روبروشده وباهم با یکزبان سخنانی را که فراموش کرده وهمه مهربانیهارا به یکدیگر بدهیم .

    ————————————————————–

    امروز من درجستارهای کورمال اندیشه هایم همه چیز وهمه کس را بهترمیتوانم ببینم ، زمانی نه چندان دور چشمانم را به روی همه کس وهمه چیز بسته بودم میلی نداشتم درمیان مردمی که نمی شناسم زندگی کنم ویا باآنها هم آواز باشم ، آنها هم چندان شتابی نداشتند ، آن روزها که با ” او” برخورد کرده بودم گمان میبردم مرد بزرگی است درحالیکه تنها ادای یک فیلبان را درمیآورد  وبرگردن فیل نشسته ومیل داشت مرا تربیت کند ! برای چه کاری ؟ برای یکمشت ابله ؟ چشم ودلم سیر بود و روحم سخت گرسنه برای آنکه پناهم باشد باو آویختم کسی بود مانند همه ، نه جدا از همه با همان کوته فکری ها وزرنگیهایی که به درستی آنهارا نمی شناخت .

    امروز نمیدانم خوشبختم یا نه ، میلی ندارم چیزی را دوباره بسازم هرچه را که بنا کنم وبال گردنم میشود ، مانند نوارها کتابها ! احتیاج به فضا دارم ، احتیاج به هوای تازه واکسیژن دارم که تاروزی که زنده ام درآن جولان بدهم دراین جنگل امروز میان اینهمه آدمهای جور واجور چپ میروم راست میروم کج میروم وزمین میخورم تنها مواظب گردنم هستم که خورد نشود.

    باندازه کافی با بدخواهی ها وکینه ها آشنا شده ام اما دیگر در همان لاک بی اعتنایی خودم فرو رفته میلی ندارم که کسی برایم هورا بکشد یا کف بزند ، برای اینکار باید مصالح فراوانی داشت ، باید جایزها را از پیش رزرو کرد آنروزها هنوز مغزم نتراشیده ولبریز از داستهای احمقانه وپاورقیها ی ناقص ترجمه شده بود ، امروز خود به آگاهی رسیده ام حماقتهارا درمیبابم کهنه ها را که درقدیم دوست ویار میخواندم به دورریختم ، حال یکه وتنها مانند  “خدا” جلو میروم ، باید بت هارا شکست.

    بقیه دارد……                                     ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 2/5/013

  • ملکه

    سرو صدای بیرون زیاد است ، باخت رئال مادرید چندان به مذاق مردم اینجا خوش نیامده است ، روی صندلیهای کفا فه نشسته اند وبحث میکنند ، هوا دوباره گرم شده وباید پنجره هارا باز گذاشت . زنی در اطاق پهلوی من با کفشهای پاشنه بلندش راه میرود ، قدم میزند ، بالجبار ازتخت بیرون آمدم ونشستم به تماشای تاجگذاری روز گذشته در هلند .بیاد شکوه وجلال وعظمت تاجگذاری خودمان در تخت جمشید افتادم ، شنل ساده وآبی رنگ ملکه جدید ابدا قابل مقایسه با شنل مخمل مروارید دوزی ملکه سابق ایران  نبود ، شاه تنها جنبه تشریفاتی را دارد ، ایکاش ماهم شاهی وملکه ای داشتیم ! خوب اگر خوب است پس چرا ما نداریم ؟ واگر بد است چرا شما دارید؟ ……..

    از قضای روزگار ، من همه ملکه هارا دوست میدارم بخصوص این ملکه عرب را ،  یا بقول خودشان ” شیخه”عجب زیبا وخوش پوش است ؟ با سه تن طلا والماس وزیبایی وآن عمامه اش چشمهارا خیره ساخته بود ، پرنس وپرنسس خودمان را ( ببخشید ) اسپانیارا بیشتر ازهمه دوست دارم ، خیلی خودمانی وبقول معروف خاکی هستند این بیخوابی هم بدجوری افکار مرا آشفته کرده است .خوب بریم سر اصل مطلب.

    درگذشته مصر پادشاه داشت / ملک فاروق / بیچاره امروز به چه بدبختی گرفتار شده است.

    افغانستان پادشاه داشت / محمد ظاهر شاه/ آنجا هم دست کمی از ما ندارد

    ایران پادشاه داشت / محمد رضا شاه پهلوی/آه نگو که دلم خون است

    اتیوپیا پادشاه داشت / تایلند پادشاه داشت/معلوم نشد کجا رفتند

    مراکش پادشاه دارد / حسن ششم /آنها خودینید

    اردن هاشمی پادشاه دارد ! ایضا

    وهمچنان اگر خاکبرداری را ادامه دهیم میفهمیم که چه سر زمینهایی پادشاهی داشتند وحالا زیر بار فلاکت وبدبختی دارند جان میدهند وعده ای نامعلوم برآنها حاکمند .

    خوابم نمیبرد باخود فکر کردم ! خوب میشود مثلا یک تاج بر سر احمدی نژاد گذاشت ویا مشایی اگر آنهارا دوست ندارید خوب صادق خان طبا طبایی هستند از یک خانواده معروف ومحترم وریشه دار!  بگذارید ما هم حسرت به دل نمیریم و اینقدر نان خودرا با حسرت پشت شیشه پنیر دانمارکی وهلندی وسوئدی وبلژیکی وانگلیسی وووووونمالیم  وبا دل درد آنرا بخوریم ، هان ؟ عقیده شما چیست ؟

    امیدوارم درانتخابات آینده ایران همه رای ها به صندوق شاهی بروند؟!!!!!!

    ثریاخانم پرحرف .

     

  • روح گرسنه

    آه………

    چه روز خوشی !

    نه به کودکان گرسنه میاندیشم ، نه به خاطرات قدیمی

    آیینه ها همه برق میزنند ، تصویرها را درخودشان

    جای داده اند

    آدم ها دیگر هراسان نیستند

    برای تصویر خاموشی خود ، دریچه هارا

    باز کرده اند

    در رویای یک سیب ، درکنار یکدرخت خشک

    بانتظار نشسته اند

    ما ؟ ما؟ در حلقه های سربی سخت ویخ زده خود

    هیچ دردی نداریم

    زنده باد دود یک سیگار ! نیمه سوخته

    درون یک استکان

    سر گردانیها تمام شدند

    آنهارا درون یک شیشه نهادیم

    شیشه ای مملواز نیزه های تیز

    کلمه ها ، ویرگولها ، مملو از غرابتی

    مدفون درهشیاریند

    من به دنبال یک جنازه میگردم

    جنازه ( خدا) ،

    میخواهم آنرا بردوشم حمل کنم

    برای موجودیت خود

    آه …شانه ام کو ؟ آیینه ام کجاست

    قوطی سرخاب سرخم کجاست

    باید چهره کهرباییم را رنگ کنم

    تا د شمن نداند که…..من سردم هست ، یا گرسنه ام

    —————————

    ثریا / اسپانیا/

     

  • می دی

    جنگ ، جنگ، جنگها ، روزگاران قدیم را ویران ساخته اند ، دیگر کسی نه به گذشته میاندیشد ونه به فردای خود اطمینانی دارد ، تنها کینه ها وعقده ها سر باز کرده اند وهرروز بزرگتر وشدیدتر شده وتراوش چرک وتعفن آنها بیشتر میشود ، کینه داشتن کار خوبی نیست ، ما هنوز به یکدیگر کینه میورزیم بخشش را نمیشناسیم ، زور گویی برایمان یکنوع بزرگواری وسروری میاورد عقده خود بزرگ بینی ، سروری وسالاری ، خان وخان بازی ، خوب قصه همین است درجنگل آنکه قویتر است |قانون| است ووای بحال کسی که کمی ضعف نشان دهد وبگذارد که دیگران کلاه سرش بگذارند .

    همیشه باید سپر دفاعی را باخود حمل کرد وباید از آن استفاد نمود ، همه چیز آشفته شده است  وحشیگری روزگار نوین ، همه آشیانه ولانه هارا ویران ساخته است ومردم را به دیوانگی کشانده  دیگر نمیتوان از نو خانه ای بنا کرد باید به همین لانه مور اکتفا نمود ویا با سیل همراه شد وبه میان جنگل رفت وخوب بخور ، تا میتوانی بخور ، تا خورده نشوی .

    هر چه بود گذشت ورفت ، هیچ چیزی ثابت نمیماند ، حتی قدرت ها ،  دراین فاحشه خانه دنیا شاید هنوز مردانی باشند که شرف ” کارگری ” را به هیچ قیمیتی نفروخته اند ، رحمت بر آنها وآفرین بر آنها ، بیرون کشیدن عده ای از دنیای قدیم ودنیای نجیب وپاکیزه خودشان خیلی سخت است امروز همه تلاش میکنند تا هرچه بیشتر سهمی برای خود بردارند وهنگامی موفق میشوند که سهم دیگرانرا نیز برای خود بخواهند ، امروز بیشتر مردم ( روح ) ندارند ،   کسی صاحب روح خود نیست ، این روح آلوده آنهاست که آنهارا درتصرف دارد .همه ما مهرهای شطرنجیم در صفحه روزگار ، چه دستی مارا جابجا میکند؟ .

    روز کارگر بر کارگران شریف وزحمت کس ونجیب مبارک باد ، پیروزی از آن شماست ، موفق باشید .

    اول ماه می 2013 میلادی .ثریا ایرانمنش .اسپانیا.

  • تاج

    زمستان باز برگشت ، با برف ویخبدان وباد وباران ، بنا براین حوصله ای را برای هیچکس نمیگذارد ، اینجا همه راحتند ! همه بیکار وجلوی تلویزویونها نشسته یا فوتبال تماشا میکنند یا کارناولهارا ، امروز یک جابجایهایی صورت میگیرد ، مراسم تاجگذاری پادشاه جدید وآمدن یک ملکه نو ، درهلند .

    اطاق سرد است ومن دراین فکرم که آخرین ضربت کی وچگونه برمن وارد خواهد شد ، همه مشغول اعانه جمع کردن ومواد غذایی برای درماندگان میباشند بسیاری از بیکار شدگان سالهاست که حقوقشان درحلقوم روسایشان گیر کرده وپرداخت نشده است ، اگر کاری پیدا شود _ که نمیشود_ همه بسوی آن یورش میبرند ، آخ مبادا این جای خالی را بکسی دیگر بدهند ومن سرگشته  با همه مهری که سرنوشت بر پیشانیم زده به تماشا نشسته ام .

    حوصله ادامه دادن به خاطرات را امروز ندارم باید بفکر ناهاری گرم باشم تا پیکر یخ زده ام را داغ کند ، هیاهو ها همچنان ادامه دارد آقای نخست وزیر مرتب وعده میدهد ، وعده میدهد بازهم وعده میدهد نه بما بلکه به آنهاییکه اورا باین مقام رسانده اند تا منافعشان حفظ باشد ، دوحزب مشغول پرتاب گلوله به سوی یکدیگرند وجمله های بریده بریده ای که تنها خودشان فهم آنرا دارند به زبان میاورند.

    تا ج ها جا بجا میشوند ، آنها زندگی خودشانرا دارند ، برایشان مهم حفظ ونگهداری همان الماسها وبرلیانها وزمردهاست وآن صندلی بزرگ مخملی زردوزی شده وبرایشان مهم نیست که چه کسانی شبها دربستر خود اشک میریزند برای آنکه مایل نیستند ” روح خودرا بفروشند ” .

    یک ملت تندرست  همیشه نیاز به هدفی دارد برای تلاش وبقای خود حال اگراین هدف پاک ومقدس نباشد یک هدف پست ورذیلانه ای درپیش میگیرد جنایت بهترا از خلاء تهوع آور میباشد ، زندگی باید ادامه یابد ورشد کند مهم هم نیست با چه ابزار ووسیله ای ، بشر به بازیچه هایی احیتاج دارد ، تا کودک است شاه بازی وملکه بازی وهنگامی هم بزرگ شد هنوز این رشته فکر درگوشه مغزش جای گرفته ” باید روزی شاه شوم یا ملکه ” حال ملکه زیبایی ویا ملکه جنایت فرقی نمیکند مردم در صحنه زندگی ترا که روی سن بازی میکنی تحصین میکنند وهورا میکشند وکف میزنند ، آنها نیز به نمایش احتیاج دارند میل دارند به تماشا بنشینند .

    درجایی دیگر ودرگوشه ای از دنیا زبانهایی برای لیسیدن خون همنوع از دهانشان بیرون آمده و سالارمردان حقوق بشر درهمان زمان  با فرستادن وسایل خون ریزی بهانه ای را نیز دراختیار آن دستهای پرخون میگذارند ودراین بین دلالها ی حقیر وپا اندازها نیز کف پاهای آنهارا می لیسند ، باید دهان گشادی داشت وزبان ودستهای درازی .

    متاسفانه من از همه اینها محروم میباشم .!

    سه شنبه . 30 /آپریل 2013/ میلادی .ثریا ایرانمنش/اسپانیا .

     

  • ص .14

    او دوران تبعیدش تمام شده وبرگشت ، خوشحالی من بی حساب بود ، به دنبال کاری میگشت ، روزی را تعیین کرد که مرا به خانواده اش معرفی کند ! با ترس ولرز بسیار آنچه را که داشتم پوشیدم بی آنکه درفکر آن باشم که رنگهارا با هم تطبیق دهم ، یک دامن مشکی با بلوز پشمی سفید یک پالتوی  کرم رنگ با یک شال گردن قرمز آنغورا ، کفش وکیف سیاه ، باموهای ساده وبی آرایش .

    خانه آنها دریک خیابان نسبتا تازه ساز ودر طبقه زیر قرار داشت با چند پله از خیابان میشد وارد حیاط انها شد ، دوطبقه هم دربالا قرار داشت ، او جلو رفت وبا کلیدی که دردست داشت درب خانه را بازکرد ، راهرو تاریک بود ، درگوشه ای یک سماور برنجی میجوشید کف راهرو یک فرش کوچک بصورت مورب پهن شده بود ویک نقشه بزرگ ایران روی دیوار قرار داشت ، مادرش زنی قویهیکل با موهای سپید وبسن هفتاد ویا بیشتر بود وخواهرش ، یک زن بلند بالا با موهای بور وبا چشمانی از حدقه درآمده ، مرا ورانداز میکرد وسپس بسوی اطاقش رفت و درب محکم بهم زد مادرش جواب سلام مرا نداد ، درگوشه یک مبل نشستم دوصندلی راحتی ویک تخت یکنفر ه که کار نیمکت را نیز انجام میداد ، مادرش یک چای جلوی من ریخت ، من نگاهم را بسوی نقشه ایران دوخته بودم ، گفت :

    آهان ، چی ؟ تا بحال نقشه کشورت را ندیده ای ؟ جوابی نداشتم به باو بدهم درواقع هیچگاه من درهیچ خانه ای نه نقشه ایران را دیده بودم ونه پرچمی آنها را تنها درادارات دولتی میشد دید.

    سپس با خشمی که همه وجودش را گرفته بود گفت :

    این پسر تنها بازمانده این خانوداه است که میبایست کار میکرد وبما کمک مینمود تو باعث شدی کار به آن خوبی را رها کند ، بعلاوه دختری که یکه وتنها سوار قطار شود وبسوی شهری در آبادان برود قابل اطمینان نیست .

    بغض گلویم را فشار میداد ، خواهرش گاهی سرش را بیرون میکرد دوباره به اطاقش برمیگشت ،

    مادرش گفت ، او باید برگردد من یک سماور نقره خریده ام که باید ببرد وبه رییس خود هدیه کند ، باتو هم عروسی نخواهد کرد من اجازه نمیدهم نه من ونه برادرش ،

    سپس رو بسوی پسرش که مانند غلام بچه ها آرام ودست بسینه روی صندلی نسته بود گفت ، ممکن است از نظر فیزیکی زیبا باشد ، اما من رنگ مو وپوست اورا دوست ندارم  ونمیخواهم نوه هایم قهوه ی شوند ، همان یکی بس است .

    حالم داشت بهم میخورد ، اشک چشمانم را پر کرده بود ، استکان چای درمیان دستهای لرزانم تکان میخورد ، آهسته آنرا روی میز گذاشتم واز جا بلند شدم بی خدا حافظی از خانه بیون آمدم .

    آه ، زن لعنتی ، از سر زمینی بیگانه به کشور من آمده ای بدون آنکه بدانم ریشه ات وخانواده ات درکجا وچگونه رشد کرده اند ، حال از پوست وموی من ایراد میگیری ؟  پوست من از کوهستانها وآفتاب ومعادن سر زمینم رنگ گرفته است ومن به آنها میبالم .

    اول شناختن ، بعد تصمیم گرفتن ، عشق وکامجویی بتنهایی قادر نیست تا دونفررا برای همیشه پهلوی یکدیگر نگاه دارد ، من پیش بینی این روز را نکرده بودم ، بنظرم رسید که به ابدیت سفر کرده ام دریک نومیدی غوطه میخوردم ، واین دوزخی که این زن برایم ساخت ، چگونه میشود آن پسر را شناخت ؟ او هم ازهمین زن واز بطن او بیرون آمده است ، همه چیز برایم سئوال شد ، دیگر جواب تلفن هایش را ندادم تصمیم خودرا گرفته بودم .

    فردای آن روز او دوباره بسوی مقصدش حرکت کرد. به همان شهر کناره عرب نشین .یعنی کویت !

    بقیه د ارد……….                         ثریا ایرانمنش / یکشنبه 29/آپریل 013 میلادی