Author: Soraya

  • ص45

    آغاز یک تراژدی

    ….. این سفر خارج چندان  بدون برنامه نبود ، شبها که خان به همراه حمید وکلارا روی تراس خانه ویلایی  بسیار زیبایشان مینشستند وگرم گفتگو بودندمن دراطاقی دراز میکشیدم گاهی صدای خان را می شنیدم که میگفت :

    آهسته حرف بزن ممکن است که او بشنود ، بشنوم ؟ چه چیزی را بشنوم ؟ چه رازی دراین بین  پنهان است ؟ برایم مهم نیست درحال حاضر خواب بهترین چیزی است که من به آن احتیاج دارم ، نه گردشهای شبانه ، نه تماشای فیلمهاییکه زبانشانرا نمی دانستم ونه بوتیکهای شیک وفروشگهای بزرگ هیچکدام مرا ا سیر نیمکرد ، تاروزکه خان عازم لندن شد ومن را درخانه حمید وکلارا گذاشت ، او برای یکهفته بدیدار دخترش میرفت ، واز صمیم قلب باید بنویسم که حمید وهمسرش نهایت مهربانی ومحبت را درباره من انجام میدادند کلارا هرصبح برایم صبحانه آماده میکرد وسپس حمید میامد ومیگفت : تنبل خانم خواب بس است برای خوابیدن فرصت داری بلند شو ترا ببرم شهر را تماشا کن ، بستنی های اینجا درتمام دنیا معروف است ! اوف ، حالم بهم میخورد ، به ناچار بلند  میشدم وبا اتومبیل حمید سر تاسر شهر رم را زیر پا میگذاشتیم بی آنکه چیزی برای من عوض شود تنها یک کلمه درمغزم صدا میکرد ” هیس ممکن است او بشنود ” ومن باید این راز را کشف کنم ، به واتیکان مقر زندگی پاپ رهبر کاتولیکها رفتیم ومن از موزه آنجا یک انگشتری کوچک که عکس حضرت مریم درحایکه عیسی را دربغل د اشت خریدم وبه انگشت کوچکم کردم بامید آنکه بچه من بسلامت پای به عرصه وجود بگذارد ویک سری قاشق وچنگال کوچک نقره که روی دسته آن میناکاری شده بود( هنوز آنهارا بیادگار نگاه داشته ام ، با آنکه همه چیزم را ازدست دادم اما  یادگار آن دوران درون جعبه من پنهان است ) .

    به ونیر سفر کردیم > اوف ، چقدر از این شهر درون آب واز این کانال بیزار بودم ، نفس تنگی شدید داشتم بوی نم وکپک دیوارها وساختمانهای چند صد ساله داشت حال مرا بهم میزد !!! شاید برای عده ای غیر قابل تصور باشد که من از شهر ونیر بیزار شدم شب دریک هتل نسبتا شیک کنار کانال اقامت کردیم ملافه ها حتی بوی نم میدادند وتلاپ تلاپ آب ورفت وآمدئ قایقرانان برایم غیز قابل تحمل بود ، التماس میکردم که برگردیم ، حمید گفت :

    از سر زمینهای دور مردم هزاران کیلومتر میایند پولهای هنگفتی خرح میکنند تا این شهر زیبارا ببیند وتو درمیان این شهر حالت گرفته شده ؟

    گفتم من نه آرشیتک هستم ونه عتیقه شناس من فرزند کویرم مادرم نیز خورشید است اینجا دراین هوای مه آلود وانتهای کانال که مرا بیاد کانال مرگ میاندازد وخدا میداند چه خونهایی درون این کانال ریخته شده وچند هزار لاشه درونش فرو رفته اند  مرا بیاد یک گورستان متروک قدیمی میاندازد، روزی سوار یک گوندولا شدیم تا درکانال گردش کنیم از روبروی ما یک گوندولا با یک جنازه که روی آن مخمل سیاه ریشه دار پوشانده بودند رد شد چشمانم را بستم وجیغ کشیدم ، درآنسوی آب عروسی داشت از قایق پیاده میشد ، دیگر تحمل نداشتم تنها یکشب در زیر نور زد وکمرنگ چراغهای میدان سنت مارکو ودرمیان سیل کبوتران وفضله هایشان ، یک شام نکبتی خوردیم وفردا صبح زود راهی شهر رم شدیم ……بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2013/7/25 ژولای /

     

  • ص.44

    سفر ایتالیا .

    تو هر بدی که میکنی ، مپندار که ایزد ببخشد وگردون رها کند

    دینی است کرده های تو بردوش روزگار هروقت خوش ببیند أآنرا ادا کند/ بانو پروین اعتصامی .

    ——————–

    زندگی زناشویی بمنزله تاکستانی است که زن ومرد هردو باید درآن سهم داشته بانشد وهرکدام سهم خودرا  بطور مساوی از این تاکستان برداشت کنند ، متاسفانه در سر زمین ما وسایر کشورهایی نظیر کشور ما این سهم بیشتر به مرد میرسد واین مرد است که قوانین را مینویسد وحکم میکند . شما چگونه میتوانید نام آزدای را زنا کاری بنامید ؟  برای من این آزادی زندگی است میل ندارم در سر چهاراه مشکوک زندگی زناشویی بایستم ودران خود م را به نمایش یگذارم روزی که دل به کسی بدهم بطور یقین از اولی جدا شده ام .

    حال دراین بداحوالی وبقول عوام ویار بد داشتم خفه میشدم ، خان تصمیم گرفت مرا باخودش به اروپا ببرد ، او میخواست اول به ایتالیا وسپس به انگلستان برای دیدن دخترش باین سفر برود چند عکس انداختم ویک دفترچه بنام پاسپورت ، بی هیچ اجازه نامه ای وهیچ گیر وبندی راهی دیار فرنگ شدیم اولین بار بود که من به خارج سفر میکردم دران زمان ” ویتوریودسیکا فیلمی را ساخته بود با شرکت سوفیا لورن بنام : چیوچیارا ” واو میل داشت این فیلمرا ببیند در چینه چیتای ایتالیا دوستانی داشت که به کمک آنها توانست پسرش را به مدرسه کارگردانی بفرستد ، حال شدید تهوع وترس مرا داشت از پای میانداخت ، سر انجام رسیدیم ویکی از دوستان خوب او با همسر ایتالیایش که هیچگاه نه نام ونه مهربانی آنهارا فراموش نخواهم کرد به پیشواز ما آمده بودند وبا اتومبیل  مارا بخانه خود بردند ، من با رسیدن به أنجا بی آنکه با کسی حرفی بزنم یکراست به تختخواب رفتم وخوابیدم ! نزدیکیهای غروب بود که دیدم چراغ اطاق روشن شد وحمید وهمسرش وبا خان مرا تماشا میکنند …….

    فردای آن روز برای تماشای شهر رم وشهر  سینمایی چینه چیتا با اتومبیل حمید عازم بیرون رفتن شدیم ، هنوز آثار حاملگی درظاهرمن چندان دیده نمیشد اما حال تهوع وسرگیجه بدجوری مرا دچار مخمصه میکرد ومجبور بودم دربعضی از راهها بایستیم تا من چیزی بنوشم . شبی را به تماشای فیلم نشستیم که بطور خصوصی انرا نمایش میدادند من چیزی نمی فهمیدم نه از زبان ایتالیای سر رشته داشتم ونه از آن فیلم دردناک خوشم آمد نیمه کاره از سینما بیرون آمدم ، قرار بود چند روز بعد فیلم را بطور رسمی با حضور بسیاری از هنرپیشگان معروف به نمایش بگذارند  …آه ، من نخواهم رفت ، اول که لباس ندارم  بعد هم ….نه ، بد نیست هنرپیشگان معروف را مانند جینا لولو بریجیدا وسیلوانا مانگانو که آنهمه اورا دوست داشتم از نزدیک ببینم ، بنا براین باید درصدد تهیه یک لباس مناسب باشم . بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش/ چهار شنبه 2013/7/24 ژولای / اسپانیا/

  • ص.43

    بچه

    قبل از هر چیز باید درباره آن خانواده ایکه دوست مشترک ما بودند توضیحاتی بدهم ، دوست ویار نازنین من که از این پس اورا ( خان) خواهم نامید اهل قمار وبازی ورق بود و از این طریق با این خانواده دوست شده بود مرد خانواده که نامش کازیمیر بود از لهستانیهایی  که دردروان رضا شاه به همراه چند مهندس دیگر برای براه انداختن کارخانه نساجی ( مازندران) به ایران آمده بودند وعده ای ازآنها همانجا مانده وتشکیل خانواده داده ودیگر خیال برگشت به سرزمینشان را نداشتند عده ای از لهستانیها هم درزمان جنگ بایران پناهنده شده وبه کسب وکار مشغول بودند  یا خیاطی یا رستوران داری ویابافتنی واز این قبیل رشته ها ، کازیمیر صاحب کلوپ لهستانیها نیز بود همسرش در اصل اهل تبریز بود که قبلا شوهرش کارمند همان کارخانه نساجی بود که کم کم مهندس کازیمیر عاشق او شد وطلاقش را گرفت باهم ازدواج کردند وصاحب دوفرزند پسر بودند ، برادر کازیمیر که نامش تدی بود با خدمتکارش عروسی کرد ! ویک دختر هم از پرورشگاه به فرزندی قبول کردند وچند مهندس دیگر هم در زندگی تنهایشان وبی زبانی بناچار با خدمتکارانشان ازدواج کرده وفرزندان آنهارا نیر به فرزندی پذیرفتند !؟ کازیمیر بسیار مهربان ، مودب وبا گذشت بود برعکس خانم که سعی داشت بکلی هویت آذری وایرانی بودن خودرا فراموش کرده یکپارچه فرنگی شود ، موهایش را بور کرده بود وموقع حرف زدن سعی داشت با لهجه حرف بزند واگر کسی اورا نمیشناخت خیال میکرد که واقعا یک زن خارجی است وهمه دوستان انهارا نیز لهستانیان مهاجر تشکیل میدادند این خانم تفاوت سنی زیادی با همسرش داشت ودلباخته خان نیز بود برای همین هم آن روز با لحنی پرخاجویانه بمن گفت که اشتباه کرده ام واشتباه میکنم ، شاید تکرار زندگی خودرا دوباره میدید  روابط ما به سادگی میگذشت هیچ کنجکاوی در زندگی یکدیگر نمیکردیم  کار ورفت آمد من تنها منحصر به همین خانوده میشد ، البته ناگهان دراطر افم زنانی پیداشدند که مانند زنبور درو سر من وخان میچرخیدند زنان فروشنده ای که با ناز وعشوه وچشمان خمار ولبخندهای مصنوعی  درکنار او عشوه میفروختند، خودفروشانی که حال زیر سایه یک شوهر همه گناهانشان پاک شده بود ، خوشبختانه او کمتر باین زنان اهمیت میداد عشق او اول فرزندانش سپس من واخر ورقهای بازی بودند ، خانم کازیمیر برای آنکه حوصله اش سر نرود درخانه نیز بساط قماررا براه انداخت شاید هم برای آنکه بیشتر خان را درکنارش داشته باشد  ، مانند مردذان سیگار میکشید  وودکا مینوشید وپوکر بازی میکردصدایش نیز کلفت ومردانه بود وگاهی خودش را بجای مردان در مکالمه های تلفنی جا میزد ؟

    آنروز صبح زود خودرا بخانه کازیمیر رساندم وبه خانم گفتم که حالم بد است گفت باید به دکتر سری بزنی ، باتفاق به مطب دکتر زنانه همیشگی رفتیم ومعلوم شد که سه ماهه ونیم حامله هستم .

    عید نزدیک میشد ، باید کاری میکردم به محل کار همسر سابقم که اکنون درفروشگاه بزرگ شهر مشغول تزیین ویترینها بود رفتم وماجرا  باو گفتم درعین حال اضافه کردم که چیزی بود که خودم خواسته ام به دنبال هیچ خوشبختی هم نیستم ترا هم مجبور باین نمیکنم که اورا قبول کنی برایم بی تفاوت است بگذار خودم تصاحبش کنم ، تنها آمده ام این خبررا بتو بدهم اگر روزی مرا با شکم باد کرده درخیابان دیدی بدان صاحب آن موجود تویی خیال باز کردن دکانی هم ندارم برای گرفتن شناسنامه هم اصراری ندارم مینویسم ( بی پدر) یا پدر ناشناس !  سرش را تکان داد باو اطمینان دادم که هیچگاه نه باخان ونه با هیچ مردی همخوابه نشده ام این مغز علیل توست که افسانه میبافد وبیرون آمدم.

    به هنگام غروب هوا داشت تاریک میشد ماه میبایست دربیاید اما هنوز درپس افق مانده بود ومن درون یک غرقاب درتاریکی فرو میرفتم روشنایی ضعیفی از دوردستها بچشمم میخورد ( خان) جلوی در فروشگاه درانتظارم بود خانم کازیمیر همه چیزرا باو قبلا گفته بود ، دست مرا به میان دستهایش گرفت وبوسید سپس پرسید » چرا بمن قبلا نگفتی ؟  درجواب پاسخ دادم ! مگر چیزی عوض میشد ، این موجود که الان درشکم من جای دارد نمیدانم پسر است یا دختر خواست خودم بود ، الان هم بین دو تصمیم مردد ایستاده ام اورا نگاه دارم ویا به دست قصابی اورا بکشم .

    اتومبیل او جلوی فروشگاه پارک شده بود سوار شدیم مدتی درسکوت گذشت سپس پرسید “او” چه گفت ؟ گفتم هیچ بی تفاوت مانند بز مرا نگاه کرد ، او اضافه کرد : مهم نیست بعد از آنکه به دنیا آمد ما باهم عروسی میکنیم خودم اورا به فرزندی خواهم پذیرفت ؟! هان ، متشکرم ، نه ، مرسی ارباب بزرگ ! نه شما ونه او نباید آشوبی به دل راه بدهید صاحب این فرزند خودم هستم وخودم اورا روی شانه هایم حمل میکنم ، او درجوابم گفت ، عالی است یک زن بدون بچه هیچگاه کامل نیست بگذار کسی همخون تو دراین دنیا باشد درآتیه ترا حمایت میکند

    بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه / 22 ژولای 2013 میلادی / اسپانیا

  • جدایی

    سیلی سرنوشت .

    بیخود ومجنون دل من  شیشه پرخون دل من / طائف گردون دل من فوق ثریا دل من / صبر مرا خواب برد ، عقل مرا آب برد / کاه مرا باد برد ، تا چه شود کارمن ؟ / مولانا جلالادین بلخی  “رومی “………………………….

    پافشاری من وفریادهای هیستریکم اورا مجبور ساخت تا به جدایی تن بدهد او هم  ظاهرا مقاومت میکرد شاید دراین فکر بود که : باجی بگیرد وطلاق بدهد ؟

    هنگامیکه درمحضر درانتظار  شهود بودیم ، هیچگاه نمیدانستم جنینی در شکم دارم ، محضر دار پرسید آخرین دوران ماهیانه شما چه موقع بوده است ؟ تاریخی را گفتم واین تنها موردی بود که هیچگاه به آن فکر نمیکردم وتاریخ را یادداشت نمی نمودم  تنها گاهی دل دردهای کوچکی بمن هشدار میداد که بلی موقع آن رسیده است اما این چند ماه آنقدر مغزم ودلم درهوا پرواز میکرد که همه چیز حتی نام خودم را از یاد برده بودم .

    چند روزی بود که حال خوشی نداشتم زیاد میخوابیدم کمی سر گیجه داشتم همه آنهارا بر گردن قرصهای آرامش بحش اعصاب میگذاشتم ، بعلاوه اگر میدانستم حامله هستم شاید طلاق نمیگرفتم وشاید او مجبور میشد تن بکاری بدهد ودست از خودخواهی های خود بکشد و یا چه بسا باز شعار میداد که : انگلیسی ها اول خانه دارند !!!!…… ویا من مجبور بودم مانند بچه اولم اورا به دست قصابی بدهم  ، نه فکر احمقانه ای است ، اوهم دلش درپیش زن همسایه بود !.

    پس از جاری شدن طلاق  محضر دار سری با تاسف تکان داد وگفت :

    دوجوان تازه ، دوجوانی که میتوانند زندگی را بسازند حال از هم جدا میشوند وروبمن کرد وگفت :

    شما تا سه ماه وده روز باید ” عده” نگاهدارید ؟! معنای آنرا نمیدانستم اما میدانستم که تا سه ماه وده روز نمیتوانم با هیچ مردی تماس جنسی داشته باشم برایم مهم نبود وآن هم آخرین چیزی بود که به آن میانیشیدم روحم بیشتر طالب عشق بود تا جسمم .

    حلقه هارا رد وبدل کردیم ومن حلقه ای که روز نامزدی باو داده بودم پس گرفتم وفورا از محضر بیرون آمدم با تاکسی خودم را  بخانه دوستی که ” او ” درآنجا انتظارم را میکشید رساندم وحلقه را باو نشان دادم ، حال دیگر مانعی سرراه ما نبود غیراز همان سه ماه وده روز ، قیافه آن دوست درهم بود وچنان نگاه سر  زنش باری بمن کرد که نزدیک بود بر زمین بیفتم ، ازکنارم که رد شد گفت :

    اشتباه بزرگی کردی بعدا پشیمان خواهی شد ؟ …پشیمان ؟ چرا پشیمان ؟ من کاری را کردم که به آن اعتقاد داشتم ، بدگمانی دردلم نشست ،  من همین زندگی را دوست میداشتم و  اورا نگذار کاخ رویاهایم ویران شود ، او ساکت بود ومتفکر بنظر میرسید  اندوهی بزرگ برچهره اش  نشسته است وهمه حرکات مرا زیر  نظر داشت .

    پرسیدم خیلی وقت است که اینجا نشسته ای ؟

    با تردید جواب داد گویا دوساعتی میشود ، من حرکات اورا میپاییدم  همه چیز را میدیدم چیزی دراین میان درست نبود حقیقتی را به درستی عیان نمی دیدم او بحال من پی برد حلقه هنوز در مشتم جای داشت ، او خم شد وکف دست مرا بوسید وسپس پرسید :

    حال بهتراست شام را باتفاق  خانواده دوستمان بیرون بخوریم ، چیزی دردرنم غوغا میکرد ، حال تهوع داشتم ، سر شام نیز اشتهایی برای خوردن ونوشیدن نداشتم ، از سیگار بیزار شده بودم وگوگرد کبریتی که برای کشیدن سیکار روشن میشد بمن حال تهوع میداد ، نه چیزی نیست ، اعصاب است ، تنها تنش وعصبانیت است > نه چیزی نیست ، دستهایم منقبض شده بودند اگر کسی کمی بلند تر حرف میزد میخواستم فریاد بکشم ، نگرانی همه وجودم را فرا گرفته بود مادر ماهها بود که دوباره به شهرستان برگشته بود او از طلاق ما راضی نبود ومیگفت : خاله جانت بمن گفته که دخترت پا جای پای تو گذاشته ، طلاق میگیرد وشوهر میکند  ” حال من بمنزل خودم میروم ، ورفته بود ، خیلی تنها شده بودم ، خیلی .…..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 2013/7/21 ژولای / اسپانیا /

  • مومیایی

    آدمهای مومیایی ، با چشمان  هزار رنگ

    مومیان هزار رنگ وعریان

    به خنده هایی بعرض یک آه

    مومیان نا آگاه  بیخبر از شرم

    ساخته شده از نیرنگهای گوشت واستخوان

    مومیان خارج از  مدار انسانها

    عقوبت های شیطانی

    رقاصان دوره گرد

    از کوچه من نگذرید

    شما که تصویر بیگناهی مرا

    باور ندارید

    از خانه م دورشوید

    درتخیل مرده خود

    رقصان ، مرا به وحشت میاندازید

    سفر به پایان میرسد

    آن زخم باستانی ام سر بازکرده

    من همه خاطره ها را به باد سپرده ام

    چرا که دیگر چهره ای نمانده

    من از گله جدا ، اما بره نماندم

    امروز دریافتم که معصومیت من

    مرگی شرم آور است

    وتنهایی جزای این معصومیت

    سفره سفیدرا برچیدم

    باد سفره را پر کرد

    من هیچ خونی نیاشامیدم

    تنها با پرندگان کوچکم

    بر سر سفره مهربانیها

    نشستیم ، بی شما

    شما با نقابهای توهم وترسناک

    حال میتوانید

    تکه های وجود مرا از اعماق دریاچه

    همان دریاچه خشک بی مروارید

    جمع نمایید

    مومیایهای زمان ، چهره تان پر پلید است.

    ثریا ایرانمنش . شنبه 2013/7/20 ژولای / اسپانیا/

     

  • سیروس

    سیروس .جیم .

    امروز نمیدانم چرا بفکر تو افتادم ؟ از شب پیش تا بحال جلوی چشمانم نشسته ای بیاد آخرین باری که ترا دیدم  نمیدانم گویا سال هفتاد شمسی بود ، ترا درخانه پسر عمه جانت که درنوجوانی سخت دلبسته او بودم ودنیارا برای او میخواستم ، دیدم ، چقدر همه پیر شده بودیم ، تو آمدی ، از آن جوان زیبا وبلند قامت دیگر خبری نبود پیر مردی خمیده ومعتاد ، صاحب نوه بودی تو هم مانند من انسانی فکر میکردی نه بمانند عمه زاده ات که دنیا هم برایش کم است ، تو با جدیت وپشتکار در راهی که به آن عشق میورزیدی گام برداشتی اما…..همیشه شکست باتو بود وبرد با آن یکی ، همه خانواده شما جراح ، حکیم وحکمت زاده بودند دریغ که اثری این حکمت دردل هیچکدام از آنها لانه نداشت وهیچکدام به جراحی وکاوش قلبها نپرداختند ، تنها توبودی که انسانی رفتار کردی وانسانی زندگی کردی وبیصدا خاموش شدی آنهم درگوشه یک گاراژ همسر ت درآمر یکا به دنبال دخترت بود .

    روزیکه ترا دیدم مرا درآغوش گرفتی وبمن گفتی :

    تنها آرزویم این بود که یکبار دیگر ترا ببینم بعد بمیرم  شاید با این حیله میخواستی مرگ را به عقب بیاندازی وهیچگاه نمیتوانستی باورکنی که روزی مرا خواهی دید !مرادیدی که چگونه از جهنم جستم ، به پسر عمه جانت گفتی : با این یکی ، نه ! ومن تا آخر سروده را خواندم ودانستم که پسر  عمه جان همان است که بوده گرگ بچه ای که امروز به یک گرگ درنده تبدیل شده است ، بچشمانم نگریست وروبتو کرد وگفت : هیچ عوض نشده است . نه برای چی عوض بشوم ؟ من انسان به دنیا آمدم ، دردامن انسانهای بزرگ رشد کردم خوی وخصلت حیوانی را هیچگاه به خود راه ندادم وهنوز یک انسانم .

    امروز نمیدام چرا درمیان اینهمه گرفتاریها ونوشتنها بیاد تو افتادم وصفحه امروز را بتو اختصاص دادم توکه یک انسان بودی تو هیچگاه از قضاوت مردم نترسیدی هر شکستی را قبول کردی فیلمهایت هیچگاه گیشه هارا پر نکردند وتو سرخورده به اعتیاد پناه بردی.

    منهم شکست خوردم اما با پیروزی دیگری شکست اول را جبران نمودم وزیر بار هیچ سخنی ویا فرمانی نرفتم دراین دنیا با شیوه کثیفی از مردم بهر ه برداری میکنند ودولتها هم سرکارشان با مردمی بیچاره تراز خود میباشد کسانی که قدرت مقاومت و ایستادگی را ندارند بجای آنکه یک خشونت ر ا پس بزنند ده تن دیگر هستند که همان بهره کشی را به التماس درخواست میکنند  انهاییکه میدانند با چه زبانی دیگران را خلع سلاح کرده با اندکی نخوت وغرور ساختگی به مانور دادن مشغولند .

    نمیدانم تومرده شدی؟ یا خود جان به جان آفرین تسلیم کردی ؟ هرچه بود من هفته ها برایت گریستم ، برای یک انسان که از کودکی اورا میشناختم واو نیز مرا میشناخت ، آری ، > آدمها هیچگاه بموقع بهم نمیرسند ، یا خیلی زود ویا خیلی دیر < روانت شاد این روزها همسرت با پسر عمه جانت هم پیاله اند !!!!!.

    جمعه / ثریا / اسپانیا /

     

  • چهل ویک

    کاریکاتور !

    سپس در ادامه حرفهایش گفت !

    میل دارم امشب تو وهمسرت را برای شام بیرون دعوت کنم ، اشکالی ندارد ؟ گفتم گمان نکنم از نظر او اشکالی داشته باشد ! برای منهم درکنار تو بودن یک خوشبختی است .

    احساس میکردم دیگر فرمانش دست خودش نیست  ، همسرم در خیابان بانتظارم ایستاده بود ومیدانستم همه روز درخانه مادرش گلهای شمعدانی اورا آبیاری میکرده ویا درانتظار زن طبقه بالاست که دریک موقعیت مناسب اورا بخانه اش دعوت کند ، به هنگام خروج از درب دفتر باو گفتم که آقای خ.ز مارا برای شام دعوت کرده است ، میپذیری  یا باو اطلاع دهم که نمیتوانیم دعوت اورا بپذیریم .

    درجوابم گفت : نه ! چه اشکالی دارد ، بنظرم مرد جالبی میاید ؟! اتومبیل او جلوی پای ما ایستاد ، خودش درکنار راننده نشسته بود ومن وهمسرم درعقب اتومبیل جای گرفتیم ،

    مستقیم به کاباره معروفی که دریکی از خیابانها پر جمعیت شهر قرار داشت رفتیم ، شام مفصل با مشروب آوردند او اهل مشروب نبود اما همسرم با ولع تمام بطری های ودکارا خالی میکرد ،  رقاصه های فرنگی با پرهای رنگی دور سن میچرخیدند ، خواننده کوچک تازه رشد کرده برایمان ترانه ” باورکن را ” میخواند ورقاصه معروف عربی میرقصید دراین بین مردی بما نزدیک شد ویک تصویر بزرگ کاریکاتوررا بما نشان داد که ازمن وهمسرم واو کشیده بود ! اما باشتباه اورا بجای همسرم نشانده وهمسرم را بعنوان معشوق ! ! چشمان لبریز از کینه او به همسرم ونگاه عاشقانه اش بمن دراین تصویر بخوبی هویدا بود .

    او با غصب تصویر را گرفت وانرا پاره کرد و پولی درکف دست آن کاریکاتوریست گذاتشت ( چه حیف ، ایکاش آن تصویررا پاره نمیکرد )

    موقع برگشت من میل نداشتم که او بداتند درچه بیغوله ای زندگی میکنیم بنا براین جلوی درب کاباره با تشکر از مهربانی او واحسانش با تاکسی بخانه برگشتیم ، همسرم مست مست بود وتازه دانسته بود که آن زن حقیر بی دست وپا چندان هم بی بها نیست حال با مهربانی ونوع دیگری میل داشت که مرا بخود مشغول کند اما دیگر دیر بود ، خیلی دیر هنوز به چشمان او میاندیشیدم که دورشدن مارا تماشا میکرد .

    من در آرزوی بچه میسوختم حال امشب بهترین فرصت بود روحم گم شده اما پیکرم فرمانروا بود آماده ودرانتظار هر خطری بودم  بین من وهمسرم دیگر عشقی دربین نبود واو آنرا خوب درک میکرد بنا براین به مهربانیهایش بیشتر ادامه میداد ، چشمان من به سقف کچ ریخته ونمدار اطاق خیره شده بود نه این جا ، جای من نیست ، او کم کم از مستی بیرون میامد وآزرده وخشمگین بمن مینگریست هرچه آتش مهربانی را تیز تر میکرد من آنرا خاموش میساختم او پر من وزندگی مرا به ریشخند گرفته بود وپر از من استفاده کرده بود ، دیگر بس است ومیدانست که آن مرد عاشق من است ، ” چه بهتر ! پول فراوانی دارد ؟! ممکن است بمن کاری بدهد برایم مهم نیست ، بگذار با زنم خوش باشد ” نه عزیزم ، اینجارا دیگر بد خواندی او مردی است با سوداهای نیرومند اومرا نه بعنوان معشوق بلکه درلباس همسری میخواهد وبرای اینکار از هیچ تلاشی دست نمیکشد مردی که اخلاق وشعور ترا به مسخره گرفته است ، مردی که بزرگترین تکیه گاه من درآتیه خواهد بود وتو ؟ موش رنجور ! خودترا زیر سینه مادر ومعشوقت پنهان کن تا موشهای جونده پیکر بی گوشت ترا نجوند به سوداهای بی اساس خود ادامه بده  وبه رویاهاییکه در آتیه ممکن است با آنها روبروشوی ، برادر بزرگ هنوز درزندان وبامید پیروزی ونشستن برصندلی ریاست اولین جمهوری خلق زحمتکش ! خواب موشهارا میبیند .

    بقیه دارد / ثریا ایرانمنش / پنجشنبه 2013/7/18 میلادی / اسپانیا /

  • صفحه چهل

    تذکر : شماره صفحات از صفحات دفترچه روزانه برداشته میشود مقداری از آنهارا ازبین برده ام لزومی ندارد وارد جزییات اخلاقی کسانی بشوم که مانندشان امروز درهر قدم دیده میشود ، آن روزها اخلاق وادب  ووظیفه احترامی داشت .

    ………. آن روز صبح پس از یک شب وحشتناک وبی تاب را که با همسرم گذراندم به دفتر کارم برگشتم ، قیافه هم کارمندان واطرافیان نشان از یک ذوق زدگی وخوشحالی را میداد ، جناب رییس با دم خود گردو میشکست او میدانست دیگر تهدیدی بر بالای سرش نیست وحال میتواند مانند یک کارمند معمولی با من رفتار کند .

    با لبخندی تمسخر آمیز جلو آمد وگفت :

    بدجوری درهم فرو رفته ای ! شب را لابد تا صبح نخوابیدی ؟  جوابی باو ندادم درانتظار ” او” بودم وعکس العملش ، اما امروز از او هیچ خبری نبود  هر بار که تلفن زنگ میزد گوشی را میداشتم بخیال آنکه اوست اما نبود در درونم چیزی به فغان برخاسته بود ، همسرم بد جوری از من استفاده کرده ومانند یک برده از من بهره کشی میکرد ، نه ، این قابل تحمل نبود ، روح من درکنارم ودر پیکرم جای نداشت ، تمام روز درانتظار او بود م وجناب رییس با بدگمانی مرا ورانداز میکرد من سرم را به کارهای خود مشغول کرده بودم اما دلم جای دیگری بود .

    ساعت شش بعداز ظهر از پله های دفتر صدای قدمهایش را شنیدم وارد شد بی آنکه جواب سلامی را بدهد فورا به درون اطاقش رفت ودربرا بست ، معلوم بود شب بدی را گذرانده است مانند خود من .

    این مرد با آن ظاهر متین وخونسرد وعاقل حال به صورت یک پسر بچه حسود دیده میشد در او هیچگاه من هیچ جنبه دوراز انتظاری را ندیده بودم حال دریک آشفتگی روحی بسر میرد مانند یک میوه له شده دور اطاق صدای قدمهایش را میشنیدم .

    با تلفن مرا به اطاقش فرا خواند ، رنگ چهره اش به زردی میزد این سامسون زمانه امروز آنچنان درهم شکسته بود که میشد اورا با یکدست بلند کرد وبه گوشه ای انداخت ، رو بمن کرد وگفت ، پنجره هارا باز کن ، دارم خفه میشوم هوای کافی ندارم ، دستور اورا اطاعات کردم ، سپس گفت تمام شب بیدار نشستم من باید بکارهایم برسم به فعالیتهایم به میتنگهایم ، اما تمام شب روی تختخوابم با لباس نشسته بودم ودراین فکر بودم که …..که….. سخنش را ناتمام گذاشت  سپس دوباره رشته سخن را دردست گرفت وگفت :

    من برای عشق تو همه کاری میکنم  اما میل ندارم اجبار مرا بکاری وادار کند هر چه که دران اجبار باشد مرا میکشد  نه ! پیوند دوتن نباید به زنجیر کشیده شود من حسودی میکنم سخت دچار حسادت شده ام  شما چی ؟ بانوی زیبای من ؟ شب خوشی را گذراندید؟

    درجوابش گفتم  نه ، دردمن کمترازتو نبود و دراینصورت ترجیح میدهم میان بازوان تو باشم تا او…بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش/ چهارشنبه هفدهم ژولای 2013 میلادی/ اسپانیا/

     

  • صفحه 26

    من وحزب توده .

    من تا آن روزها که او درزندان ودر کنار برادر ارشدش میزیست چیز زیادی از احزاب نمیدانستم ، بطور کلی از سیاست بیزار بودم ( وهستم) ، شعارهای توخالی که او میداد وبرای ریاست جمهوری برادرش فعالیت میکرد برایم قابل هضم نبود ، بعد ها شنیدم در زندان باتکه های ملافه  سفید به کمک خسرو  جیم اعلامیه درست میکردند ودر لابلای لباسهای چرکی که بمن میداد تا بشویم بخارج میفرستاد ، منهم لباسها را یکراست به لباسشویی میبردم ویا به دست زنی میدادم که برایم لباس میشست وخبراز چیزی نداشتم ، موقع رفتن به زندان وپس دادن لباسها مجبور بودم آنهارا تحول بدهم برای بازرسی ، حتی گاهی غذایی برای او میبردم انگشت پلیسی درون قابلمه به دنبال چیزی میگشت که من نمیدانستم چیست ! حیرتم از این بود که این آدمها که دم از مساوات  ویک پارچگی وسیستم سوسیالیستی میزدند وسر زمین شورراها را بهشت برین میدانستند ، چرا خود باعث رنج وعذاب دختری شدند که گناهی به غیراز سادگی وبی اطلاعی نداشت .

    برادر بزرگ درزندان کلاس درس باز کرده بود وبقیه را به راه راست هدایت میکرد !!! من بی اطلاع وخسته هیچ یک از گفته های آنهارا نه می فهمیدم ونه هضم آنها برایم آسان بود ، راه خودم را میرفتم ،

    آه ما داریم از طبقه کارگر حمایت میکنیم ؟! مازحمتکشان دنیارا یک پارچه ساخته وبهشتی همسان بهشت شوراها برایشان میسازیم ، همه صاحب خانه میشوید ، آموزش مجانی ، غذای مجانی ، ! ما از شما پشتبانی میکنیم ، کدام حمایت ؟  کدام پشتیبانی ، شما مرا لخت کردید ؟ ها ها ها ………

    اختلاف طبقاتی ؟ دران زمان  میان طبقات چندان اختلافی نبود عده ای بازاری وتاجر بودند عده ای درس خوانده ومعدودی سیاست مدار که دور خود میچرخیدند آنچنان زمین وآبی نداشتیم که طبقه ای بعنوان فئودال بوجود بیاید نغمه وآواز توده فرا گیر شده بود ، از سوی دیگر یاران مصدق سر برداشته وکشور دچار هرج ومرج میشد کسی به کسی نبود هرکسی ساز خودرا میزد برادر بزرگ از غذاهایی را که خودم پخته وبرایشان میبردم میل نمیفرمودند چون من زنی مشکوک بودم ؟!!!!! ها ! خداوندا ، با شکم گرسنه بخوابی ، درزیر یک سقف ویران زندگی کنی ونام آنرا بگذارند ” مشکوک ” چیزی را از دست نمیدادم ، بهتر بود جدا میشدم واین فکر درمن قوت گرفت من زنی نبودم که به دنبال او به سر زمین شوراها بروم ویا با سیستم آنها یکی شوم من یک دختر شهرستانی بودم که هنوز پایبند بسیاری از مسائل پیچده دین ومذهب وبزرگترین سوگندم ” به فاطمه زهرا بود” انرا هم از دایه ام که نامش فاطمه بود یاد گرفته بودم ، مادرم خون زرتشت دررگهایش جریان داشت وهیچگاه سوگند نمیخورد وهیچگاه دروغ نمیگفت بیچاره از هر سو مورد حمله قرار گرفته بود وبقول خودش :

    نه درمسجد دهندم ره که رندی / نه درمیخانه کاین خمار خام است / میان مسجد ومیخانه راهی است / غریبم ، عاشقم ، آن ره کدامست ؟ /

    نه او ونه من نمیدانستیم آن ره وآن کانال از کجا شروع میشود وبه کجا ختم میگردد ، سادگی که نام دیگرش ابلهی است از چهره مادر ودختر میبارید تنها هنرمان این بود که به افتادگان کمک کنیم وبقول او برای خود دشمنان بیشتری بسازیم ….بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / سه شنبه / شانزدهم ژولای 2013 میلادی .

  • صفحه 25

    دنباله داستان ……..

    با درودی دوباره !

    قول داده بودم برای پانزدهم ؤولای برگردم ؟ حال برگشتم ، درطی اینمدت گرمای شدید ، آمد ورفت مسافرانی که بعضی هارا روی چشمانم نشاندم وعده را از کنارشان بی تفاوت گذشتم ،

    مرگ چند آشنا که دیگر به فصل فسیلی رسیده بودند وتماشای مانکن جدیدی که درهمه عزاها با لباسهای مکش مرگ ما جلوی دوربین میایستد گویی میخواهد بمرگ بگوید :

    نوبت من هیچگاه نخواهد رسید ؟! درست است ، بقول این اسپانیاییها جانور بد هیچگاه نمیمیرد .

    برگردیم سر قصه ………..

    همسر عزیز ونازنین وخوش قیافه ام پس از طی چند ماه زندان انفرادی وبند عمومی ، شیک وطیب وطاهر مرا یافت ، من که دیگر آن نبودم که او مرا مانند یک گوسفند به دنبال خود میکشید ، حال تبدیل به زنی شده بودم با دنیایی تجربه واینکه در این دنیای جدید میتوان خوشحال وخوشبخت بود بی آنکه مجبور باشی تن به حقارت وزندان مردی بدهی که خود حقیر تر از توست .

    آن دوست ، آن یار ، که امروز جایش بسی در زندگیم خالی است ، همچنان مرا دنبال میکرد ، مانند یک سگ نگهبان ونمیگذاشت دست هیچ کس به دامن من برسد ، مردی بود بکمال رسیده وارسته بسیار مودب وبسیار دنیا دیده وجذاب ، مردیکه مانند ریگ در جویبار زندگیم همه چیزش را فدا کرد ، او همسر وسه فرزند داشت ،  بمن گفته بود که همسرش ر ا طلاق داده است وحال درصدد این بود که با من پیوند زناشویی ببندد ، اما من هنوز درقید دیگری بودم ودرانتظار باز گشت او .

    همسرم در بدترین وفقیر ترین نقطه شهر دواطاق اجاره کرد ومن درانتظار آن چه را که به یغما برده بودند نشستم درحالیکه تنها چیزهایی را برایم آورد که دیگر به درد نمیخورد ، بجای آن فرشها چند خرسک ، ویک میز ناهارخوری چند صندلی کهنه وتختخواب را که به آن احتیاج داشت !؟ .

    از او خواستم رادیوی مرا بیاور این رادیو تنها دلخوشی من بود وخوب آنرا نیز آورد ،

    درآن دواطاق تار یک بدون پنجره ویا پنجره رو به دیوار حال خفقان داشتم هوای آزادرا چشیده ولمس کرده حال داشتم خفه میشدم او دوباره به همان شیوه دیرین تنها شبهای جمعه بخانه برمیگشت بقیه شبهارا دربغل معشوقه ودرکنار مادرش بسر میبردوبه حماقتهای من میخندیدند .

    روزی باو گفتم :  من مترس تونیستم که هفتگی به دیدارم میایی گذشته از آن من دیگر میل ندارم افتخار همسری شما را داشته باشم اگر ممکن است از هم جدا شویم واین حرف را محکم وبا قاطیعت تمام باو گفتم سپس اضافه کر دم اگر مرا طلاق ندهی ، هرچه دیدی از چشم خودت دیدی ساکت نمینشینم ، دیگر  آن گوسفند چلاق بدبخت نیستم ، حال زنی هستم صاحب اراده وصاحب قدرت میتوانم گلیم خودمرا بدون وجود تو از آب بیرون بکشم حقوق تو متعلق به ننه جانت میباشد این حقوق من است که درزندان برایت استیک وجعبه شطرنج میاوردم درحالیکه خود گرسنه بودم ، برای تو کیک تولد میاوردم درحالیکه خودم در آتش یک تکه شیرینی میسوختم ، هیچگاه به آن دیگری ابرازی نمیکردم خود رابس بی اعتنا وبس سیر نشان میدادم ؛ ما هیچ رابطه ای باهم نداشتیم غیراز شام خوردن ویا سینما رفتن ویا به نایت کلاب او عاشق بازی ورق بود بنابراین ترجیح میدا بجای آنکه ناز مرا بکشد درکنار میز بازی بنشیند وورقهارا لمس کند او همیشه برنده بود وبرنده برمیخاست …..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / 2013/7/15 میلادی / اسپانیا /

  • روزه

    ساقی بیا ، که شد قدح لاله پر زمی / طامات تا بچند وخرافات تابه کی؟

    خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم/ شطح وطامات به  بازار خرافات بریم/

    میپرسید :

    این چگونه راهی است که مردمان شما میروند ؟ این مسلمین ؟ شانزده ساعت گرسنه وتشنه ؟؟! پس چگونه به کار وزندگیشان میرسند ؟ ماهم روزه داریم اما درطول این چهل وپنج روز تنها از خوردن گوشت خوداری میکنیم آنهم فلسفه دارد .

    گفتم :

    اگر آزادی نباشد همه چیز امکان دارد شاعران وخوانندگان ما دراین شبهاست که میتوانند با خدای نادیده خود راز ونیاز کنند وآزادگی وبی پیراگی خودرا بر صفحه ای بنگارند درحال حاضر گوش محتسب تیز است ، خوردن ، نوشیدن ، شنا کردن وووووو همه چیز ممنوع است ، انسانهارا به سطح یک حیوان رسانده اند ، مسیحیت زمانی پای به رم گذاشت با میترایسم روبرو شد وتحت تاثیر آن قرار گرفت دین زرتشت نیز میترای را از تخت خدایی انداخت مغان وپیروان این دین همه دانشمند بودند وبا نفوذ درواقع شما  آنچه دارید از همان میترایسم است ، زمانی که قوم اعراب بادیه نشین به سرزمین ما حمله نمودند همه چیزهای خوب مارا به زیر آب برده ومقدار زیاد خرافات ومجهولات را جانشین آن ساختند . ملت آنچنان ضعیف شد که تا بحال نتوانسته است قد راست کند وهرگاه گروهی یا دسته ای  یا سازمان وتشکیلاتی درست میشود با ضعف وخوف عده ای ازهم میپاشد ، همه تن باین حقارت سپرده اند وخودرا به دست تقدیرتا جاییکه دیگر فراموش کرده اند که ایرانی بوده اند امروز همه مسلمانند حتی کافران دیروز ! آنهم یک مسلمان دروغین وبقول خودشان تقیه درخیلی از موارد جایز است یعنی آنکه هر ایرانی ومسلمان میتواند یک دروغگو باشد ویا سینه وپیکر دیگری را پاره کرده دل و جگر اورا خام خام بخورد ، آدمخواری مدرن ، بعد وضو میسازندوبه تکبیر میاستند .

    گاهی من آنچنان شوکه میشوم که میبینم زن دیروز که تا مقام وزارت وسفارت رسید و امروز در یک چادر شب سیاه خودرا پنهان کرده است عده ای نام ونشان وفامیل خودرا نیز عوض کرده اند وهمه اسلام زاده شدند .

    گفت :

    باورم نمیشود واقعا نمیتوانم قبول کنم خدمتکار من شانزده ساعت در خانه من با شکم گرسنه  راه میرود بوی غذارا استشمام میکند ، عرق میریزد وتا به هنگام نمازش سپس به اطاقش میرود ودرب را به روی خود میبندد وبه دعا مشغول میشود ونیمه شب دوباره بیدار است وغذا میخورد آنهم چه مفصل البته غذای او از ما جداست ظروف خودرا نیز از ما جدا کرده است ، باورم نمیشود واقعا …

    زیر لب زمزمه کردم :

    نام سعدی همه جا رفت به شاهد بازی/ وین نه عیب است که درملت ما تحسین است / 

    ما سه چیز را گم کرده ایم وهیچگاه باز نمی یابیم وهمیشه به دنبال آن هستیم  اول …… نظر خوب به روی انسان …..وانسان بودن واز یاد برده ایم که بشر اشرف مخلوقات است نه یک برده بی اراده .

    دیگر توضیحی نداشتم باو بدهم .

    ثریا/ اسپانیا/ شب یکشنبه !

  • پریا

    از پرسشتش سنگ ، به پرستش آیینه رسیدیم وخودرا دیدیم وخودرا پرستیدیم ،

    نشسته بودی در کنارم ، شب بود یا روز ، نمیدانم

    تو شکیبا وآرام ، چشمانت بسته

    ونمیدانستی چه دردی دارم

    سالها کنار بسترت بیدار ماندم جوانیم بود تو بوی وعشق

    امروز به نفرین جادوگری که بر طبل خوشی میکوبد

    در تابستانی گرم وطولانی

    زیر لحاف زمستان میلرزم از تنهایی

    هنوز بخت بیدار با من است

    ودیوپیر دیرین درخواب

    نشسته بودی به بالینم بی آنکه مرا ببینی

    در دلم رازی نهفته دارم /پنهان

    در لابلای تقویم روزهای تنهاییم

    ازخاموشی دلها وشرمساری روزگار

    ثریا ایرانمنش / جمعه 12/7/013 میلادی

    ………………

     

  • بیمار

    خسته وبیمارم ، او نیز بیمار شد وبیمار روانه شهرش ، او آمد وطعم این جهنم را چشید ، هیچ سالی در این فصل او بدیدارم نمی آمد ، این من بودم که همه تابستان را درکنار او بسر میبردم ، امسال خسته بودم حوصله سفر را نداشتم آنهم سر زمینی که دیگر امنیت  ومهربانی خودرا ازدست داده است .

    او آمد با تنی خسته ، وخسته تر رفت با یک مسمومیت شدید روحی ومیپرسید :

    مادر چگونه تاب آورده ای وچگونه تاب میاوری ؟ اینهمه تحمل در تو برایم شگفت انگیز است ،

    گفتم نگران مباش پسرم ، من هنوز یک مادرم .

    —————

    نمیدانم زمانی که نیستم ، کابوس زندگیم ، خواب کسی را پریشان نخواهد کرد؟

    نمیدانم ، هنگامیکه آخرین قطره آب این سر زمین ناشناخته را باو پس بدهم

    هرگز کسی نامی ازمن خواهد برد؟

    آنچه که داشتم همه را پس دادم  ، تمام عمر

    وامروز لباسی از حزن واندوه پیکرم را آراسته است

    باید بدانی که این لباس را ، حیای پیکرم به قیمت گزافی خریده است

    میدانم که ، هرگز کسی نامم را نخواهد برد  ، همچنان که هیچکس دراین دیار مرا آواز نداد .

    پس از مرگم نیز کسی مرا بیاد نخواهد آورد

    غیراز چند دست لباس ومقدار زیادی دعای خیر دیگر چیزی از من بجا نمیماند

    کسان دیگری را نیز میشناسم که آهسته آمدند  وخلاصه زیستن وآرام وبی صدا رفتند

    آنها نیز انسان بودند ؛ انان نیز مانند من ، نه سفره سبزی را گشودند

    ونه لته ای بر سر کشیدند ونه سجاده نمایشی را پهن کردند .

    روزی نقاب توهم از چهره ها فرو میافتند وآنگاه ……

    درختی صنوبر قد خواهد کشید وترا فریاد خواهد زد.

    سفرت بخیر پسرم .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 11/7/2013 میلادی /

     

  • ماهی قرمز

    میگفت :

    ببین در سر زمین مسلمانان همه ثروتمند میباشند خداوند به آنها برکت داده است روی چاههای نفت نشسته اند ، اما غرب همیشه گرسنه است !؟ وبه دنبا ل آب  ونان در صحراها میگردد .

    گفتم اگر همین غرب وهمین بت پرستان نبودند امروز آن ثروتمندان بزرگوار هنوز درچادرهای سیاه خود نشسته وسوسمار هارا کباب کرده نوش جان میفرمودند .

    و آب شوری که از چاه بالا کشیده اند مینوشیدند وبه شغل گله د اری وبچه داری مشغول بودند امروز از برکت سر همین بت پرستان در مستراح های طلایی خود را خالی میکنند ودروان های طلایی کثافت قرون گذشته را میشویند.

    همین بت پرستان بودند که انسانهای بزرگی را درتاریخ بوجود آوردند ، از میان آنها اینشتین ، بتهوون ، موزارت ،  نویسندگان بزرگی که نام بردن از آنها یک کتاب میشود ، برخاستند ،

    چاههای نفت تمام میشوند عمر ثروتمندان بسر خواهد رسید اما بتهوون در اعصار قرون همچنان باقی میماند . تو هیچکدام از این کلماترا نه میشناسی ونه میفهمی دنیای تو روی سکه بنا شده وسق تورا با پول برداشته اند ورد زبانت پول است وپول .

    ————

    کلمات خاموشند ، کسی جوابی نمیدهد

    دریا از هر سو تهی میشود ، من وماهیان کوچکم

    به زروق کوچک ویک سفره خالی دعوت شده ایم

    ما عفت خودرا زیر نجابت خویش

    پنهان گرده ایم

    تنهاییم ، تنها

    از اعماق دریا ، رویای دیوانه واری را

    صید میکنیم

    سفرما کوتاه ا ست ، آنرا به آب زلال میسپاریم

    وخود به دریا غوطه میخوریم

    از دریا برآمدیم وبه دریا میشویم

    من همان ماهی کوچک قرمزی هستم که …..

    روزی سفره شمارا زینت میداد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 10/7/2013 میلادی /

  • نیرنگها

    در زمانه ما ، معنی دوستی دگر گون است/هرکه این سودا در دلش بوده و هست مغبون است /………..ر. میم. ک .

    بوی تابستان داغ ، بوی بوستانهای تفت زده

    بوی نسیم خنکی که از دریا میوزد

    بر میخزم ، ازخاکستر خویش ، چو مرغ آتش

    از آن نبود ” هیچ”  بر میخیزم

    از قله کوهستان

    مسیر نگاهم تنها دودکش های سیاه

    و…پشت بامهای سفالی است

    باغچه ام ، اما پر گل است

    بر میخیزم

    از عضلات جا بجا شده ام

    از تفکر شب دوشین

    در یک پهنه جسمی با ” نام”

    بر میخیزم

    از خوابی شیرین وپر از وسوسه

    دیگر میل ندارم به میان آتش بروم

    در غرب ایستاده ام افقی وسپس عمودی

    خدای را دراینجا ملاقات کردم

    تنها بود ، اوهم تنها بود

    همسایه من بود

    برایم جاده ساخت

    غرب هنوز مهربان است ( اگر دوستان ! بگذارند)

    مرا مجبور به بستن پیچه نمیکند

    بیاد دیروز هستم حلق آویز کردن یازده مرد

    با هر اسمی وهر نامی

    آنها خاموش شدند

    و…….دنیا نیز خاموش ماند

    بتو گفتم :

    جهان همیشه  همین بوده ، همین است وهمین خواهد ماند ؟

    وما؟ ….همیشه تنهاییم  ، تنها .

    ……….. ثریا / اسپانیا/ چهارم ژولای 2013 میلاذی

     

  • سالگرد ازدواج

    دخترم ، همین یکشنبه بیست وپنجمین سالگرد ازدواج توست ،  ازدواجی که با سرعت برق انجام گرفت ومن پایان خوشی برای آن پیش بینی نمیکردم ، اما پیش بینی من مانند همیشه غلط ! از آب درآمد وتو حال با دوفرزند نازنینت درکنار مردی که دوست داری واونیز ترا دوست دارد زندگی را به کمال رساندی .

    روزیکه احساس کردم درمن وجود داری از بودنت رنج بردم ، میدانستم که دختر خواهی بود ، پدرت چشم انتظار یک پسر کاکل زری وجانشینی برای خودش بود همه اطرافیان چشم بمن و وموجودی که دربطنم جای داشت دوخته بودند ، شاه پسر نازنینشان در طول ده سال زندگی با یک زن فرنگی نتوانسته بود صاحب فرزندی شود ، حال همه چشم براه بودند ، من میدانستم که تو هستی تو ،  که دراثر برخورد یک اشتباه دریک شب تاریک بوجود آمدی  ومیدانستم که مانند من رنج خواهی کشید  واینکه سرنوشت تو چگونه رقم خورده است  وچگونه زندگی را پیش خواهی برد مرا دچار نگرانی میکرد زندگی ما زنها ، یعنی جنگیدن وهرروز این جنگ ادامه دار دشوارتر میشود یک تکرار خستگی آور ،  بدون هیچ پاداشی بدون هیچ لذتی ، زن بودن دردبزرگی است ، برای زنده ماند ن باید به دیگری بیاویزی به یک نرینه  برای آنکه از سرمانلرزی به آغوش گرمی پناه میبری اما معلوم نیست که این آغوش برای تو جای امنی باشد وبتو آسایش بدهد ، همه مدت درانتظار این بودم که آنروز فرار برسد وتوو برسرم فریاد بکشی |:

    مادر ، منظور تو از به دنیا آوردن من چه بود؟ خوشبختانه آن روز نرسید وتو مانند یک پرنده آزاد وسر شار از خوشی بسوی زندگی پرواز کردی تنها نصیحتم بتواین بود:

    دخترم ، هیچگاه مگذار که ترا انتخاب کنند ، این تویی که فرمان میرانی وتویی که انتخاب میکنی ،

    خوب ! انتخابت نسبتا خوب بود وتو فرمان رواهستی وهنوز این تویی که زندگی را بر شانه های کوچک وظرفیت گذاشته وحمل میکنی ، این تویی که مانند یک اسب اصیل پای برمیداری وگاهی رم میکنی وسپس با مهربانی سرت را خم کرده تا بوسه ای ازگونه ات بردارند .

    امروز تو صاحب دختری هستی که باو افتخار میکنی وپسری که درآینده باعث افتخارت خواهد بود حتم دارم ، هردوی آنها اصالت یک اسب نجیب را به ارث برده اند وهردو دارای هوشی سرشار وقلبی مهربانند .

    پر حرفی را کنار میگذارم ، دخترم  بیست وپنجمین سالگرد ازدواج تو بر تو مبارک باد .

    ثریا ایرانمنش ” حریری” اسپانیا ژوئن 2013 میلادی/

    ———————————————————————————

    تا 15 ژولای مرخصم .

     

  • مرگ درایران

    در سر زمین ایران و کشور پهناور کوروش هخامنشی ، امروز مردن وبرای مرده ها مجلس گذاشتن یک امر بزرگ ویا ” شوی ” تازه است ، حال یا تماشاچیان آن مرده بدبخت را میشناسند ویا برای معروفیتش به دنبال جنازه میدوند وسپس با لباسهای عجیب وغریب در مجلس ترحیم حاضر میشوند .

    آقا مرتضی هم یک از همین مدعوین میباشد به همراه عفت خانم هنزپیشه قدیمی که حال در کسوت یک زن مدد کار اجتماعی درآمده وهمه جا حضورش را اعلام میدارد .

    آقا مرتضی دستی به ساز میزد  وسالهای سال  به دست زنها ضایع شده بود حالا تصمیمش را عوض کرده عاشق جوانان خوش برورو که خوشبختانه همه جا هستند ، میشود او در گذشته همیشه با شوهران دیگران شریک بود وزنان را بین خودشان قسمت میکردند ، حال بعداز انقلاب تسبیح بزرگی دردست گرفته وعکسی مظلومانه در تمام رسانه ها بچاپ رساند ، دیگر به آن کمدی ها خاتمه داده بود ودرکنار میز خاتم ها ! که دستهایش را پرا ز سکه میکردند از زنان جدا شده به دنبال پسران جوان وتازه بالغ روان بود .

    صورتش را بدجوری آرایش کرده و سایه ماتیک روی لبش درعکس چهره او را زننده ساخته بود برق کرم پودری که بر روی چهره زرد خود کشیده بود حسابی در عکس دیده میشد آخ امان از این تکنو لوژی جدید وعکسهای رنگی که بیرحمانه همه چیزرا عیان میسازند ، عکسهای سیاه وسفید این حسن را داشتند که میشد آنها را رتوش کرد هرچند حالا هم فتو شاپ میکنند اما گویا این یکی از قلم افتاده بود یا اطرافیان پی به ریا کاریش برده بودند اما به راحتی نمیتوانستند چهره واقعی اورا نشان دهند ویا درباره اش بنویسند او چند چاقو کش حرفه ای وآدمکش در کنارش داشت که از او درهمه جا حمایت میکردند وبا دربار روحانیت نیز رابطه ها بر قرار کرده بود ، بنا براین امر امر او بود.

    دیدن آخرین عکس آقا مرتضی در مجلس ختم یکی از بزرگان مرا بیاد ( چهره آن موسیقدان ، مرگ درونیز ) انداخت . بطور قطع روزی او هم زیر آفتاب داغ وسوزان رنگهای صورتش بطور رقت آوری چهره اورا نقاشی میکنند وهمان تصویر دوریان گری را به نمایش میگذارند ، من مرده شما زنده ، اگر نشد ؟ شما به مجلس ختم من ویا به دنبال جنازه ام نیایید ! .

    ثریا / روز سه شنبه چهارم تیرماه 1392 شمسی خانم ! ساعت هشت ودودقیقه صبح !

     

  • وادی ناشناس

    امروز صبح میبایست هر طور شده خودم را به آنجا میرساندم ، دوهفته پیش نامه اش به دستم رسید ، دعوت نامه ای برای مراسم دهمین سالگرد تاجگذاری معبودش ، میبایست میفرفتم ، پر به دعوت هایش بی اعتنا شده بودم .

    من این وادی را تنها به آبشار کوچکی که از دامنه کوه سرازیر بود میشناختم وبرای آب نوشیدنی میبایست هر چند  روزی آن سر بالایی را طی کنیم وکوزه ها وسطلها وشیشه های پلاستیکی را از آبی که از کوه سرازیر میشد پر میکردیم ، امروز دیگر آن آبشار نیست وآن کوه وآن ریزش آب وجود ندارد از این رو دنیا برایم عوض شد ، به انتهای دنیا رسیده بودم ، سر انجام دوباره با دستهای او به دنیا آمدم ، دستهایی که برای غسل تعمید میلرزیدندواشکهایی که درگوشه چشمانش حلقه زده وا و با لجبازی آنهارا پس میفرستاد . از آن روز بیشه ها وجنگل وآن کوه وآبشارش با من همراه بودند در زیر پوستم جای داشتند ، هرهفته بدیدارش میشتافتم  رودخانه شادی درمن جریان پیدا کرده بود ، کوچه ها ودرختان همه با من حرف میزدند اعضای خانواده از این وجد وشعف من خوشحال بودند ، کم کم دوباره خالی شدم وبگوشه عزلت خزیدم دیگر به دیدارش نمیرفتم ، با او فاصله داشتم خیلی زیاد او درباره عشق زیاد حرف میزد ، عشقی که به معبود بیجانش داشت وبرایش آواز میخواند ، من صدایش را دوست داشتم ، صدای او برایم همان آوای فرشته های آسمان بود .

    امروز مانند یک قمری  بی صدا شده بود ، دیگر آواز نمیخواند ، صدایش کم شده بود قلبش بیمار ونفسش به سختی بالا میامد ، هنگامیکه در صف آنهمه جمعیت باو نزدیک شدم لبخندی زد وصورتش بر افروخته شد نانرا به دهانم گذاشت : کورپوس کریستو.

    اگر آنچه را که این مرد غریب وهوشیار وآوازه خوان وشاعر با صدای بم خویش میخواند کسی درست میفهمید میدانست که اکثر گفته هایش آگاهانه واز سر حقیقت از دلش برمیخاست ، او از اعماق قلبش با خدای خود جفت میشد بی آنکه توجهی به جمعیت بکند هر کلامی را با طنین آوازش  رها میکرد ومیدانست که چقدر صدای اورا دوست میدارم ، حال امروز تاریک بود ، بی امید بود وصورتش غم انگیز وصدای خش خش سینه اش بگوش میرسید لبخندی بر لب داشت نه از سرخوشی بلکه از سر اندوه وغم وجانشینش را که از هفته آینده بجای او درپشت محراب جای میگرفت معرفی کرد ، یک مرد جوان بیست وپنج ساله وتربیت شده دست خود او . دوباره خالی شدم ، خالی بدون صدای او من وجود ندارم تهی مانند همان مجسمه ایکه بر بالای رف جای گرفته است.

    باید به سفر ادامه داد به سایه های دیروز برگردم به روزهای خیلی دور شاید به زودی او هم از دنیا برود ، درختان دوباره با برگهای زردشان وکوچه های بد بو ومردم بد لباس وزنان چاق وباد کرده ومردانی که زیر شکم متورمشان گم شده اند ، دیگر این وادی را نمیشناسم.

    ثریا / اسپانیا/ یکشنبه 2013/6/23 میلادی

  • بانگ موذن

    نگاهی به یک کنده کاری روی کاشیهای قدیمی در یکی از دهات ایران مرا متوجه شیر وخورشیدی کرد که قرنها از آن میگذرد ، شیر با شمشیر تیز بلند با ابهتی بی نظیر به چهره  دنیا مینگریست وخورشید بشکل یک زن زیبا با نیزه های نورانی درپشت سر ش دیده میشد .

    سر زمین من ایران همیشه پهنه دشتها وخور شید بیدریغ وآفتاب تابان بوده است ، سر زمین ایران مهد آزادگان و، جایگاه مردان دلیر وزنان شجاع بوده است .

    سر زمین من ایران امروز فرسوده ، بیمار ودرحال جان دادن است ، حکیمی ، بی دارو وبی تجربه بسوی آن میاید وجیبش را پر میکند ومیرود بی آنکه به بیمار توجهی نشان بدهد .

    یونان ، مهد تمدن عالم بود از آنجا ارسطو ، وافلاطون برخاستند ، مظهر عشق بود ، مظهر شجاعت بود ، ودرکنار پارس که یک سر  زمین پهناور بود زندگی ، وسپس جنگهاررا آغاز کردند ، یونان ویران شد ، پارس تکه تکه شد ، یونان در قرن بیستم به دست یک روحانی بنام اسقف ماکاریوس آخرین رمق خودرا ازدست داد وبجایی رسید که امروز دیگر کسی یونان را بعنوان یک کشور متمدن نمیشناسد.

    امروز پرنده آزادی از همه جای دنیا پرواز کرده وبه دوردستها رفته دیگر کسی آزاد نیست ، نه آزادی سیاسی دارد ونه آزادی سخن ونه آزادی برای انتخاب راه زندگی وکم کم آزادی روح را نیز از دست خواهیم داد باید تسلیم شد ویا مرد راه سومی وجود ندارد !.

    حال باید زندگی را میان اوراق چرک کتابهای گذشته جست .

    امروز درمیان عکسهای یک عکاس ارمنی عکسی از یک زن زرتشت را دیدم که مرا بیاد مادر وسر زمینم انداخت ، مادری که هیچگاه فراموش نکرد از یک خاندان زرتشتی برخاسته  هرچند درمیان اشراف ومسلمین جایی نداشت !! اما آن غرور وسر بلندی را همیشه میشد درچهره تابناکش دید .

    جز سکوت چه میشود کرد ؟

    ثریا / اسپانیا / یکشنبه / دوم تیرماه 1392 و برابر با 23 ژوئن 2013 میلادی /

    ساعت 5/19 دقیقه صبح

  • ملت بدبخت

    قرار تعطیلات داشتم ، امان نشد ودوهفته ای  عقب افتاد . دراین فاصله اتفاقات زیادی افتاد ، بهترین موزیسن های ما جان به جان آفرین تسلیم نمودند ، تالار رودکی که روزی جایگاه بزرگترین خوانندگان دنیا وموسیقدانان بزرگ بود امروز تنها محل بر گذاری جنازه ها قبل از بخاک سپردن است قطعه هنرمندان ویا بقول آن اراذل واوباش گناهکاران وکفار جدا شد ، هیچ حقی برای زندگی نمانده بهترین آواز خوان ما تنها باید بر سر جنازه ها  عقده دل  را خالی کند واشک بریزد و…..امروز ایمیلی را دریافت کردم که دریغم آمد آنرا ننویسم .

    —————-

    روزیکه خمینی با کلمه ( هیچ ) وارد سر زمین ما شد ، میدانست که برباد سوار است .

      هر گز فکر نمیکر دم که ملتی با چنین تاریخی تحمل کند که مشتی آخوند که کارشان گریه انداختن ملت درقبال در یافت ” پنج ” ریال بود ، برآنها حکومت کند اولین رییس جمهور  از دست همان آخوند قبض را گرفت ودستبوس عقب عقب رفت تا دوباره به تبعیدگاهش برگردد وشعار صدتا یک قاز بدهد خارج از میدان بنشیند وبگوید : لنگش کن !.

    وزمانیکه با قتل ودزدی ودروغ وارد صحنه شدند یقین داشتم که این ملت بزرگ زیر بار چنین خفتی نخواهد رفت وهرچه زودتر خود ومیهنش را از این خیانت نجات خواهد داد.

    پس از گذشت سی و چهار سال ننگین ، نه تنها این ملت خودش را نجات نداد بلکه تا جایی سقوط کرد که امروز در مورد همان آخوند پنج ریالی درسطح یک رییس جمهور سخن میگوید وبحث های نجات میهنی را درگرو عملکرد آخوندکهای پنج ریالی دیگری میبیند.

    ملتی که امروز آزادی وبزرگی وسر بلندی خودرا در صدقه ومرحمت ولطف حکومت دورغگویان دزدان وجنایتکاران جستجو میکند ورسیدن به دموکراسی وحقوق بشر واستقلال ر ا ازراه ” آخوندیسم ” طلب مینماید  چنینی ملتی نه بیدار است ، نه فهمیده ونه امروزی .

    هیچگاه فکر نمیکردم که روزی این جمله را بر زبان بیاورم که ( از ایرانی بودن نسل امروز  حالم بهم میخورد ) . زیرا ظلمی که به ایران من شد این نبود که کشورم به تسخیر یک مشت آخوندونوکران دست به سینه دراید ، ظلمی که به من ایرانی شد این بود که ملت من بی غیرتی را به بالاترین درجه رسانید. وسر زمینم را دودستی تقدیم برادران هفتگانه نمود .

    خاک بر سر ملتی که بنشیند وبگذارد یک مشت ملای بیسواد این میهن عزیز را به چنین روزی بیندازند چنین ملتی نه تنها لیاقت آزادی واستقلال ودموکراسی را ندارد بلکه لیاقت آن خاک مقدس را که به اسارت درآمده است ندارد.

    نه ، این نسل نه فرهیخته میماند ونه با شعور بلکه باعث ننگ تاریخ چند هزارساله است و……… نوشته طولانی است که گنجایش نوشتن بقیه را ندارد.

    ————–وجوابش این است :

    آن ملت ایران وآن ایران قدیم مرد ویک سر زمین عرب جایش را گرفت از همین روزها خودرا برای چپیه یقال وچادرهای عبایی آماده بفرمایید  سینماهارا یکی یکی به آتش میکشند زنانرا که نیم بیشتر جامعه را تشکیل میدهند از هر حقی وحقوقی محروم ساخته اند ، تنها باید برای شهدا گریست ودستمال ابریشمی یزدی را درهوا تکان داد سید خندان رفت ودیگری بجایش امد با همان فهم وهمان شعور سطح آخوندی این ملت با ید شرمنده باشد وخجالت زده نه اینکه خوشحالی کند از اینکه یک ” ملای ” مکش مرگ ما سوار بر گرده مردم شده است . که گفته اند “ خلایق هرچه لایق.

    ایمیل از یک ناشناس رسیده که بازنویسی شده است ومقداری از آن حذف گردید بخاطر کمبود صفحه .

    ثریا /ا اسپانیا/ اول تیرماه 1392 شمسی و23/6/2013 میلادی /