Author: Soraya

  • روشنایی

    صبح زود ، بچه را آوردند تا باو شیر بدهم ، سینه هایم دردناک وورم کرده بودند از بیرون صدای وزش باد درمیان درختان میپیچید گویی فرشتگان آواز میخوانند بچه آرام بود این کوچولو ، این بره سفید که مانند یک تکه مرمر دربغلم جای داشت اضطرابی نداشتم فردا روز دیگری است ، نه دیگر میل ندارم آن لبخند وآن ظاهر سازی پدرت راببینم اینجا ودرزندگی ما نباید حرفی ازحزب وبرادر بزرگ باشد بگذار نگهبانان دیروزی از او حمایت کنند تو فرزند منی وامروز در زیر سینه من خوابیده ای بی شک درآینده گرفتاریهای با پدرت خواهم داشت اما بنوعی آنهارا نیز دفع خواهم کرد.

    ساعت از نه گذشته بود که تلفن به صدا در آمد یکی از مهندسین از دفتر کارزنگ میزد این اقای مهندی با آن قد بلند ولاغر وآن دستهای استخوانی بسیار بد عنق وتلخ بود وهمان کسی بود که روز اول مرا به دفترخواند واستخدام نمود صاف راه میرفت مانند یک درخت خشک سرش همیشه پایین بود اما امروز با شوخ طبعی بسیار میشنیدم که میگفت :

    شنیدم گل کاشتی ،  | سرخ شدم | سپس گفت کی برمیگردی ما دلمان برایت تنگ شده است ما ” ثریای” خودمان را میخواهیم ! ایران یک ثریا دارد  واورا هم ما داریم ؟! سپس گفت خانمم به دیدنت آمد ؟ گفتم بلی ، خیلی هم مرا خجالت دادند ، گفت ، ابدا ، سپس پرسیدم آیا از خانم جانشین من راضی هستید ؟ درجوابم گفت ابدا ، زنی جلف ، درنهایت بسیار خطرناک است آخرترا چه به این اشخاص؟  خنده ام گرفت ، در جواب گفتم :

    جناب مهندس انسان دراین جنگل بزرگ با همه گونه حیواناتی روبرو میشود اینهم یکی از همانهاست خوشحالم که مورد قبول شما واقع نشد  نگران ازدسنت دادن کارم بودم ، گفت ، ابدا ، ابدا ، هرچه زودتر برگرد ما ترا دوست داریم ترا باهمه خوبیها وبدیهایت ، گفتم میشود یکی از بدیهایم را نام ببرید تا بلکه بتوانم خودرا اصلاح کنم ؟  گفت : یکی از بدیهایت ، بی توجهی تو به  اطرافیانت میباشد …..د رتو هیچ سنگدلی وخشونتی دیده نمیشود مانند همان بچه ای که تازه به دنیا آورده ای بیگناهی خیلی زود  با این خانم تر ک مراوده کن ، گفتم چشم خداحافظی کردیم وگوشی را گذاشتم وذوقی دردلم پدید آمد هنوز هستند کسانی که مرا برای خودم دوست میدارند توقع از این آدم خشک وبی احساس نداشتم ، تامدتی لبخند روی لبانم نشسته بود……بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / 19/8/2013/ میلادی / اسپانیا /

  • دهل

    من آن دهل زن مستم که به مستی درمیدان/ دهل خودبجای پرچم بر سرنیزه نهادم / ؟

    طبیعت وقوانین آن همیشه درشب نهفته بود وپرودگار نیوتون را فرستاد تا شب را نورانی کند ؟! اینهارا درکتابی که به دستم بود میخواندم ، خوابم نمیبرد یک احساس درونی بمن میگفت :

    خوشبختی توهمان یک لحظه بود تمام شد دیگر هیچگاه روی خوشی وخوشبختی را نخواهی دید .

    اولین سبد گل با شاخه های بلند رز وگلایول بدون نام ونشان به اطاقم رسید میدانستم از طرف چه کسی است ! ودومین آنها از طرف روسای شرکت هرچند به بزرگی اولی نبود اما بازهم قد برافراشته بود به همراه یک کارت امضاء شده بنام روسای شرکت ورییس حسابداری ، چند دسته گل از طرف کارمندان شرکت وهمسران کارفرمایانم که بنوبه خود آمدمد وبرایم لباسهای رنگارنگ بچگانه آوردند ،  هیچ خوشحالی بمن دست نداد ، چیزی دردرونم سر به طغیان برداشته بود ، مادر با یک کتاب قطور ویک پارچه آمده بود تا شکم مرا  محکم ببندد درآینده شکم بزرگ نشود پر ستار  جلوی اورا گرفت وگفت این کار خطرناک است اما او کتاب را روی شکم من گذاشت .

    برای همسر سابقم پیغام تلفنی گذاشتم که پسرش به دنیا آمده اگر میل دارد میتواند به بیمارستان بیابد واورا ببیند .

    حدود عصر بود که با چند تن از همکاران ویارنش آمد گویی میترسید تنها با من روبروشود ، هنگامیکه بچه را آوردند تا اوببیند اولین حرفی که زد این بود:

    اولین ریس جمهور ایران به دنیا آمد !

    از فشار خنده نزدیک بود بترکم ، باو گفتم پسر من هیچگاه گرد سیاست نخواهد گشت ، گفت ، تنها پسر تو نیست  من از سهم خودم میگویم ، سهم تو ؟ ها ….

    یک ربع ” پهلوی” یک کیک کوچک وچند دست لباس زیر بچه بعنوان کادو آورده بود که آنهارا روی تخت گذاشت وبادی به غب غب انداخت وگفت :

    اینهارا ماما داده است !!!  خودت چی؟ هیچ ، نگاهی به گلهای اطراف اطاق انداخت سپس گفت :

    انگار ملکه اینجا وضع حمل کرده است ، اینهمه گل ؟ گفتم بلی من درمقام خودم یک ملکه هستم وصاحب یک پسر بزرگترین پسر این بیمارستان از امروز او تاجی است بر تارک سرمن واگر زندگی میکنم بخاطر اوست  ، ودردل گفتم :

    چرا باید بترسم آنهم درزمانیکه دنیا میرود تا قهرمانان خودرا بسازد .

    او چند کلمه ای جا بجا ازدهانش خارج شد اگر ذره بین داشت تمام اعضاء وجوارح بچه را زیر  ذربین میگذاشت تا برای مادرجانش خبر ببرد من درانتظار هیچ عکس العمل مهربانی از طرف او نبودم آن اندام نحیف ،  وآن شخصیت خواب الوده را خوب میشناختم ، هرچند بادی به غب غب انداخته بود وبه نسل خود مینگریست دوستانش نگاهی زیر چشمی به بچه که مانند یک فرشته در  ملافه های سفید وآبی خوابیده بود انداخته وسپس گفتند :

    باید خوب تغذیه شده باشی ، درجوابشان گفتم بلی؟ اول از همه آرامش وسپس سیب وشیر این دو غذای روزانه من بود .

    کادوهای اورا به پرستاران دادم وزیر لب گتم ، آخ مرد که هنوز عقل درستی نداری وهنوز احتیاج به یک شهرت کاذب داری اما من هیچ احتیاج بتو وخانواده مهاجر تو ندارم بازوانم قوی وساقهای پایم قویترند وقلبم بزرگتراز همه دنیا……بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 18/8/2013 / اسپانیا /

  • تولد من!

    بی حوصله راه میرفتم ، بیاد آوردم فردا تولدم میباشد ، این ر وزها دیگر میلی ندارم که روزشمار زندگی باشم اطرافیان بیشترازمن تلاش میکنند زمانیکه از چهار چوب بلوغ گذشتی واز پله های عمر بالارفتی ، دراوج هستی ناگهان فرود میایی آنهم بسرعتی که بالا رفتی ، درجوانی مستی ودرپیری سستی میان سالی در کمرکش زندگی گم شد .

    آماده فرود از آن قلعه غروی ، ازمنزلی به منزل دیگر کوچ کردن ودردیایی دیروز زیستن.

    امروز پس از آنکه باغچه را آب دادم ومشغول جابجا یی بعضی از آشغالهای بالکن بودم ، به ناگهان سرم با تیره آهنی که از زیر ماشین کولر درمیامد برخورد  کرد وخون جاری شد ،  گلدان چینی زیبایی که داشتم ناگهان سقوط کرد وشکست ومن تنها کاری که توانستم بکنم این بود که ، عینکم را زیر پاهایم خورد کنم ،  دیگر میلی نداشتم شاهد بقیه حوادث باشم  و میلی هم به دیدن این دنیا وحیواناتی که درآن زندگی میکنند ، ندارم

    حال فردا دیگر نمیتوانم موهایم را بشویم وخودرا آماده ناهار تولدم بکنم ! نه اندوهگینم ونه شاد ، دیگر بی تفاوت نشسته ام ، هدیه تولم ر ا را دریافت کردم :

    سرگردان این دنیای بیکرانم / با کوله پستی از خستگیها ودردها /

    سرگشته این جهانم / با کوله پشتی از کلمات بجا مانده  تلخ وشیرین /

    آن خانه بزرگ قدیمی که برشش ستون تنهایی خود

    ایستاده بود . درانتهای جهان گم شد

    آن خانه بر تارک یک تاریخ پوسیده ومردمی پوسیده تر

    لم داده است / آن خانه بابادگیرهای سوراخ ودرمسیر باد است

    فصلهایم گم شده اند  ، روزها با صبوری ، ازاعماق روحم

    گذر  میکنند/ آن خانه عشق که شفافترین وپاکترین لحظه هارا

    رقصان بر دایره زمان ومکان داشت / گم شد

    حال درکجای این جهان فراخ  ایستاده ام ؟

    ثریا / 16 آگوست 2013 / اسپانیا /

     

  • تولداولین نوزاد

    ساعت چهارونیم صبح بود که درد ها شروع شدند ، مادر دراطاق خودش ختم امن یجیب ودعای جوشن کبیر میخواند ، خانمی از آشنایان نزد من مانده بود تا کلید کشو ها وپرونده های دفتر را باو بدهم مدت بیست وپنج روز مرخصی داشتم وایشان را بجای خود به دفتر میفرستادم سر از پا نمیشناخت چه بسا کاررا روی هوا میگرفت زنی بود تقریبا سیه چرده با لبانی کلفت بسبک زنان افریقایی با داشتن یک همسر  ژیگولو که سر پوشی برای کارهایش بود هنوز چشم طمع به ( خان) داشت ، خان هم از د سترس به دور بود !

    زن از نظر نیروی زمینی از مرد بسیار قویتر است تنها زمانی دچار وحشت میشود که مرد دامی بر سر راهش گذاشته باشد من خودرا بسیار قوی میپینداشتم بنا براین از هیچ چیز باک نداشتم ، حتی از خیانت زنانی مانند زن همراهم !

    با هم به خیابان آمدیم ویک تاکسی گرفتیم وبه سوی بیمارستان رهسپار شدیم دربلوار الیزابت یا بولوار کرج که امروز نمیدانم چه نامی بر آن نهاده اند ؟ یک اتومبیل شخصی محکم به تاکسی ما کوبید آنهم در همان صندلی که من نمشسته بودم ، دستم را روی شکمم گذاشتم وگفتم :

    پسرم ، راه چندانی نمانده این ضربه را نیز تحمل کن ، پول را روی صندلی تاکسی انداختم وپیاده بسوی زایشگاه ورجاوند روان شدم ، پر  دردداشتم وپر خسته بودم ،هنوز آسمان تاریک بود .

    زن پرستاری فورا بسوی من دوید وگفت ، تنها آمدی ماجرا را باو گفتم ودرهمین بین آن خانم نیز از راه رسید پر ستار مرا به اطاق معاینه راهنمایی کرد وپس را بالا پایین شدن من گفت گمان کنم تا شب کار داشته باشی ؟ .روبه خانم همراهم کرد وگفت شما بهتر  است بروید گمان نکنم تا قبل از نیمه شب او بچه اش را به دنیا بیاورد .

    روی تخت دراز کشیدم درد امانم را بریده بود لبانم را گاز میگرفتم ودستهایم را به میله های تختخواب میگرفتم وآنهارا فشار میدادم تا صدایی از گلویم بلند نشود در اطاق بغلی من زنی در  حال زایمان بود وهمه پیامبرها وامام ها را  به کمک میطلبید آنهم با فریادهای بلند وناهنجار .یا دست بریده ابوالفضل ، یا سید الشهدا ، یا امام زمان ، یا امارضای غریب ، یا علی ، یا محمد ، یا مریم مقدس !

    پرستار به درون آمد پرسید درد داری ؟ گفتم خیلی زیاد ، گفت پس چرا صدایت درنمی آید ؟ بغلی را ببین ؟! گفتم صدای من به درونم میپیچد میل ندارم فرزندم نیز درآینده فریاد بکشد  فریاد تنها انرژی مرا کمتر  میکند زن نگاهی بمن انداخت  نگاهی که یک چوپان به گوسفندانش میاندازد ورفت .

    ساعت دوازده شب بود که پسرم بطور  طبیعی به دنیا آمد به وزن چهار کیلو وهشتصد وپنجاه گرم وقد پنجاه وچهار سانتیمتر ! آه….فریاد دکتر ورجاوند بلند شد ، بارک اله دخترم یک قهرمان به دنیا آورده ای؟! این اولین بچه ای است که در طول این چند ماه با این وزن وبطور طبیعی به دنیا آمده است آفرین ،آفرین ، درآن ساعت که پسرم ر ا درآغوش گر فتم وبه چشمان درشت وبراق او که باز شده وهمه را میپایید با صورتی به رنگ هلو وموهای خرمایی دردل گفتم آیا زنی ازمن دردنیا خوشبختر هست ؟……….

    این خوشبختی بیش از چند ثانیه طول نکشید ناگهان بفکر آینده او افتادم وباخود گفتم ، مادر بدبختی هستم . …..بقیه دارد !

    ثریا ایرانمنش /اسپانیا / چهار شنبه 14/8/2013 میلادی /

  • انتظار

    به کار آیدت از گل طبقی ؟ / از گلستان من ببر ورقی /

    گل همین پنج روز شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد /سعدی

    ————–

    روزهایم دریک انتظار موهوم میگذشت ، میان ترس وشادی روی تختخوابم دراز میکشیدم وبه صدای لطیف روشنک گوش میدادم ودل به ساز دیگری سپرده بودم ، که سالها دیگر ازمن دور شده بودآن روزها اکثرا غذایم شیر بود وسیب وکمی نان وطالبی ! مادر گویی یک همسایه بی زبان بود که دراطاق خودش به عبادت ودعا مشغول میشد ،

    یک روز بعد از ناهار روی تخت دراز کشیدم وبخواب عمیقی فرو رفتم پس از مدتی سایه ای دیدم که بربالای سرم ایستاده ، زنی بلند قامت با چادر صورتش را نمی دیدم ، دست دراز کردم وفریاد کشیدم مادر ، مادرجان ، ناگهان چراغ اطاق روشن شد ، چشمم به یک دوست قدیمی که سالها اورا ندیده بودم  افتاد که پایین تختخوابم ایستاد وگفت چرا فریاد میزنی؟ مدتی دوراطاق را باچشمانم ورازنداز کردم سپس پرسیدم تو اینجا بودی ؟ گفت نه ، تازه آمدم اما چرا درتاریکی خوابیدی؟ چرا تنهایی ؟ پرسیدم ساعت چند است و مگر مادر درآن اطاق نیست ؟ گفت نه خانمی دیگر درب را به روی من باز کرد ، سپس کنارم نشست وگفت ، من دریک بیمارستان پرستارم ومجبورم دوشیفت کارکنم از همسرم هم جدا شدم خوشبختانه بچه ندارم   بفکر این بودم که باتو همخانه شویم واطاقی  در اختیارم بگذاری ،  اما تورا دراین وضع دیدم ،

    ببین تو یک پایت این دنیا وپای دیگرت دردنیایی دیگری است ، بچه اول  میباشد وبا این شکم من شک دارم تو طبیعی اورا به دنیا بیاوری بنظر من بهتر است با شوهرت آشتی کنی وپیش او برگردی هرچه باشد پدر فرزندت است ، تو اگر شوهر داشته باشی ودرکنارش صدها مترس بگیری کسی بتو ایرادی نخواهد گرفت چون زنی شوهر دار هستی ! اما اگر به تنهایی بخواهی با بچه ات زندگی کنی شک دارم جامعه قبول کند.

    درجوابش گفتم برای من چه اهمتی دارد من به هیچکس اهمیتی نمیدهم مگر آنچه هستم مرا قبول کند ، او درجوابم گفت :

    باید انسانهای نادری باشند تا ترا تنها با یک بچه  بی پدرقبول کنند ،  ما دریک جامعه ای زندگی میکنیم که زن باید زیر حیطه مرد باشد ، ، گفتم مرد؟! کدام مرد؟ او درحال حاضر رسما با معشوقه اش این سو وآنسو میرود وخودی بمن نشان میدهد ، عده ای را دورخود جمع کرده وشعار سر میدهد خودش درسیاست کسی نشد اما همیشه زیر علم برادر بزرگ سینه میزد ومادرش را تاج سر میکرد گویی ملکه ویکتوریا ناگهان سر ازخاک برداشته وبا والاگهرها باین سر زمین پرتاب شده است ، نه ، نه ، فراموش کن ، من تازه از زیر یک بار دیگری بیرون آمدم ترجیح میدهم خودم تنها با پسرم باشم خیال هم ندارم مرد دیگری را وارد زندگیم کنم ، میدانم سخت است اما میدانی که نجابت تعهد میاورد ومن پایبند این تعهد هستم من همیشه به زندگی زناشویی با دیده دیگری مینگریستم به آن عظمتی غیر قابل تصور داده بودم اما دیدم یک رویای توخالی ویک بازی بچگانه است .

    او گفت : شاید انتخاب تو غلط بود؟

    گفتم نمیدانم هرچه بود برایم پلی بود که توانستم خودمر ا ازآن (خانه) لعنتی وآن مردمان دورکنم  مردمانی بی عفت وبی شخصیت که تنها کارشان خوردن وبغل خوابی وسپس نماز خواندن وپشت به پشتوانه قجر خود که به آن میبالیدند، 

    میدانی ؟ هنگامی که باین میاندیشم که بازوان کوچک پسرم دورگردنم حلقه میشوند از همه مردان بی نیازم ، من مرد خودم را دارم ، من هیچگاه یک زندگی ممتاز وپرعظمت نداشته ام عادتی هم باین امر نکرده ام اما سعی دارم برای پسرم همه کاری انجام دهم وهرخار وخاشاکی سر راهم قرار بگیرد آنهارا خوام روبید . ترسی از قضاوت مردم ندارم  هیچ چیز نمیخواهم به غیر از سلامتی او .

    آن دوست نازنین پرسید :  اگر بچه ات از این بی پدری رنج ببرد آنگاه چه خواهی کرد ؟

    گفتم تا آن روز خیلی مانده است آنقدر اورا سیر میکنم که فراموش نماید پدری دارد .

    درتمام این مدت بفکر آن بانوی بلند قامتی بودم که درتاریکی کنار تختخوابم ایستاده بود ، ناگهان از یاد آوردن چیزی تنم لرزید ، آن زن ، آن زنی که هنوز روی تختخواب لای پنپه ها وباند ها ونوارها وداروهای بد بود خوابیده است پوست او یکجا ازهم پاره شده تنها نیمی از صورت وچشمان ودهان او معلوم است ، چگونه تن باین آتش سپرد؟ مگرآن مر د چقدر برایش ارزش داشت ؟ مردی که هر روز وهرشبش در کنار زنان دیگری میگذشت ویا درپای میز قمار ، حال بد جوری بمن دلبستگی پیدا کرده بود ، خوشبختانه از اوهم جدا شدم دیگر آزادم ، آزاد  ، آخ طبیعت مهربان شکارچی بزرگی است شکار بعدی کیست ؟!….بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / 13/8/2013  میلادی/ اسپانیا /

  • زایشگاه

    میگویند :

    نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعش این است /

    من نمیدانستم خانم مهندس کازیمیر چه دشمنی وچه کینه ای بامن داشت ؟ باو اعتماد کرده بودم بی آنکه بدانم این زن الکلی نیمه دیوانه با آن صدای کلفت مردانه اش که از شدت نوشیدن الکل وکشیدن سیگار دچار دگر گونی شده بود درکله بی مغز وقلب سیاهش چه ها میگذ شت ؟! . این او بود که این تراژدیرا برپا کرد دلباخته خان بود وهر کجا ما میرفتیم او چر خ سوم درشکه وهمراه ما میامد بدون همسرش دشمن زنانی بود که به خانه توجهی نشان میدادند ویا او به آنها گوشه چشمی داشت .

    حال دیگر تنها شده بودم وبفکر بیمارستان یا زایشگاهی بودم که فرزندم را درآنجا به سلامت به دنیا بیاورم هرماه دکتر ور جاوند این مرد  بزرگوار زرتشتی مرا معاینه میکرد وبمن داروهای تقویتی میداد ومیگفت تا میتوانی راه برو ، راه برو به گمانم دوقلو خواهی آورد ؟!  برای به دنیا آوردن فرزندم درآن بیمارستان میبایست هزارتومان به دفتر زایشگاه میدادم وحقوق من تنها هفتصد تومان بود که نیمی از آن بابت کرایه خانه میرفت ، بنا براین روزی به بیمارستان حمایت مادران وکودکان که درآنجا سال گذشته ولیعهد ایران به دنیا آمده بود مراجعه کردم ، آه ، خداوندا آنچه را که ما درر سانه ها وروزنامه ها دیده بودیم بکلی با آنچه که میدیدم فرق داشت ، دنیای درهم وبر همی بود زنان باردار درگوشه وکنار روی زمین درانتظار  دکتر  بودند مادرانی که با بچه های بیمارشان درگوشه ای نشسته بودند ، فریاد وداد وبیداد پر ستاران ومردانی که فحش میداند درهمه راهر وها وسالن پیچیده بود کسی به کسی نبود ، از زنی که درگوشه دیوار نشسته بود پرسیدم چه کسی را باید ببینم تا جایی برای خود رزرو کنم ؟ گویی با زبان بیگانه با او حرف میزدم  ویا ازدنیایی دیگر آمده ام ، گفت ، رزرو کنی؟ برو خدا عوضت را بدهد هروقت درد فرو گیرشد خودترا باینجا برسان حال مرده یا زنده دیگر بستگی به شانس خودت دارد .

    بوی زننده ضد عفونی ، بوی چرک ، بوی بیماری بوی اسهال بچه ها همه درهم پیچیده بود وداشت حال مرا بهم میزد ، فورا خودم را به بیر ون رساندم اشک درچشمانم نشسته بود ، با تاکسی به دفتر کارم برگشتم وبه هنگام عصر به اطاق مهندی ” میم” مدیر عامل رفتم وماجرا را برایش بیان کردم وخواهش نمودم اگر ممکن است مساعده ای بمن بدهد وهرماه از حقوقم کم کند ، او با همان لهجه آذری خود گفت : هیچ اشکالی ندارد ، جای تو درآن بیمارستان نیست وفورا به حسابداری دستور داد تا هزار تومان نقد بمن بدهند .

    فردای آن روز به بیمارستان ورجاوند مر اجعه کرده پول را به آنها پرداخت نمودم فرمی را که جلویم گذاشته بودند پر کردم :

    نام . فامیل . نام پدر  . فامیل پدر  . شغل پدر / شغل مادر / وبیماریهای فامیلی وغیره .فرم ر ا پرشده را به دست آنها دادم دیگر  خیالم از هرجهت راحت بود .

    میدانستم سایه ای هرروز مرا دنبال میکند اما خودرا به ندیدن میزدم یکروز عصر که بخانه برمیگشتم اتومبیل خان را دیدم که جلوی در ب منزل  ما پارک شده وراننده پشت فرمان بود ،  آه ، نه ، دوباره شروع نکن  ، نه ممکن نیست که او درخانه ما باشد ، جلوی اتومبیل رفتم وبه راننده که نامش علی آقا بود گفتم آقا اینجاست ؟ درجوابم پاسخ داد که نه ! اما بمن دستور داده است که هرشب دراینجا تاصبح کشیک بدهم تا احتمالا شما احتیاج داشتید شمارا فورا به بیمارستان بر سانم ؟!  خنده ام گرفت ، گفتم علی آقا جان ، شما بمنزل برگرد هیچ معلوم نیست من شب دچار درد بشوم شاید صبح ویا ظهر بود بیخود مزاحم شما شده است ، چگونه شما تمام شب باید درپشت فرمان اتومبیل بخوابید ؟ نه ، خواهش میکنم به منزلتان برگردید اگر اعتراضی کرد بمن خبر بدهید واورا روانه خانه اش کردم ، نه هنوز دست بردار نبود ، بنوعی وجودش را به نمایش میگذاشت ، میدانست که من سخت باو احتیاج دارم ، به بازوان قوی وبه شانه های پهن وبزرگ او ، او الان کجاست ؟ اما من به همسر ش قول دادم وسوگند یاد کردم این سوگند شکستنی نبود ، دلم بدجوری هوای اورا میکرد ، آه ، پرودگارا میل دارم فرزندم بدون هیچ نفرینی ویا آلودگی به دنیا بیاید  غریزه مرا فریب نمیداد اورا میخواستم بازی سرسری نبود نیروی من دیگر در اختیارم نیست پرودگارا مرا یاری بده ، ایمانی داشتم یک ایمان قوی این ایمان بخودم بود یا به یک نیروی ناشناخته ترسی درمیان نبود او آن زن جرئت داشت وبرای حفظ زندگیش تا جهنم رفت خودرا میان حیاط خانه اش به آتش کشید خوب حال دنیا اینرا به حساب من میگذارد رسوم اخلاقی جامعه مرا سر زنش خواهد کرد اما من دراین میان هیچ گناهی غیراز یک عشق پاک وناخواسته نداشتم ، گام اول را اوبرداشت نه من خیانت را او مرتکب شد نه من .

      مدیر  عامل بمن اجازه داد که نیمی از روز  کار کنم  یعنی تنها تا دو بعد ازظهر کار میکردم ، بد جوری سنگین بودم هنگامیکه از پله های دفتر نفس زنان بالا میرفتم بیچاره پیشخدمت جلو میدوید ودست مرا میگرفت ومیگفت :

    خانم جان ، تو الان میبایست دریک خانه بزرگ استراحت میکردی نه اینکه با ااین وضع اینهمه پله هارا بالا وپایین بروی ، گفتم ، زندگی همین است بازهم شکر که کاری دارم وروسایی مهربان وانسان اگر اینهم نبود چکار میکردم زیر  لب فحشی به مردان وبخصوص لعنتی به همسرم فرستاد ودست مرا گرفت وتا درب اطاقم همراهیم کرد. بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه 12/8/2013 میلادی / اسپانیا /

  • شکست ما

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ،‌اسپانیا

    گفتا‌ که ز عمر بی امان چشم بپوش

    گفتم به زمانه کار دارم چکنم؟

    گفتا که مکن شکوه چرا نفله شدی

    گفت غم بیشمار دارم چکنم

    درد است ، دردبزرگی آست بی همراه و همزاد بودن، بی توشه و همسفر داشتن گام بر روی تخته سنگهایی میگذاری که به ظاهر سخت و استوارند اما خاکی ناچیز که از درون پوسیده اند و چیزی جز خاک آلوده بیش نیستند.؛

    در روزهای پاییزی عمرم رو به خشمی دارم و به وبرکهای زردی که اطرافم ریخته نشان از خشک شدن ریشه امید می‌دهد . نهالی ندارم که دوباره در آن سر زمین به خاک فرو‌کنم غیر از مشتی خاطره. در جهنمی زندگی می‌کنم که هر روز شعله های آتش از یک گوشه زبانه میکشد وهر روز آب کم می‌شود و من و زمین تشنه در حسرت قطره ای باران جان میدهیم.؛

    در میان هیاهوها و فریادها و… آنچه که باید روزی از نو آن سرزمین را بسازد تنها. حرف بود ، حرف بود ، حرف همه سخن رانان خوب و زیر دستی هستند وعده ای هم میدانند کدام بازار گرمتر است تا خود را در آنجا به عرضه فروش برسانند. دلی برای آن خاک ندارند. آن خاک آلوده بخون و زهر تریاق ‌و خون جوانان بیگناه و کفتارهای مفتخور‌

    .تمام شد. کتاب را بستم و در کنار بقیه کتاب‌ هایم گذاشتم، در کنار کتابهای آن زن بیچاره رنج برده نادره افشاری که تازه داشت قلم را تیز می‌کرد. مرگ امانش را برید و او را بسوی خود خواند

    دیگر غیر از یک کیسه خاکستر شده خاطرات انهم تنها مربوط به دوران کودکیم چیزی با خود ندارم. جوانیم را گم کردم و در پی آن نرفتم تا انرا بیابم و یا از نو بسازمش. ول کن رهایش کن انچه که بوده رفته. با این مردم تو غریبه بودی تو از نژادی و سیاره دیگری به این غربت ابدی آمدی. حال شاید بتوانی به سیاره خود برگردی. حتما گناهانت پاک شده اند و فرشتگان آن سیاره در انتظارت نشسته برایت سرود میخوانند تا شاید شبی خوابت برد

    تمام شد، هر چه بود تمام شد. همه آن شیرین زبانی ها ، همه گفتارها ، همه تلاش ها برای آنکه آن خانه خانه شود.  نه دیگر هیچکدام خانه ای در نور زندگی ساخته نخواهد شد. همه به لانه های موشی ها میروند و ته مانده سفره های اربابان را میروبند و شاید هم خودشانرا نوش جان کردند و آسمانی که آنهمه به آن امید بسته بودیم محل رفت و آمد موشک ها طیاره های جنگی و هوای آلوده ستارگان نیز گم شدند و ماه از شرم در پشت یک نقاب سیه پنهان شد تنها خورشیداست که خدای خدایان بی آمان می تابد میسوزاند آتش میزند و میکشد . خورشیدی خونخوار. خورشیدی که روزی از تابش نور آن به خدایی که نمیدانستی کجاست میرسیدی امروز در قالب یک اژدهای آتشزا تنها دهان باز می‌کند و آتش را برزمین و زمان و مردم بیگناه میفرستد و نه ماندن. ندارد . فکر کردن ندارد ، واندیشیدن به آن احساسی نا توان که تو در خیال نامش را عشق گذاشته بودی نیز برای همیشه گم شد. و تو نیز گم خواهی شد ، . پایان

    10/08/2013 اسپانیا

  • بقیه

    نمیدانم چند ساعت درعالم بیهوشی بودم ، از دوردستها زمزمه هایی میشنیدم ، اگر بلای برسر  او بیاید همه را خواهم کشت ، چه کسی ؟ که را خواهد کشت ؟ صدای دیگری میگفت : خوشبختانه حال خودش وبچه خوب است جای نگرانی نیست ،  چشمانرا باز کردم ، کجا بودم ؟ درون دستم یک سرم وصل بود وروی بینی ام یک ماسک اکسیژن ، زنان ومردانی سپید پوش درحرکت بودند ، آیا مرده ام ؟ پاهایم را تکان دادم وسپس دستم را مشت کردم ، شخصی آهسته روی من خم شد وبه آرامی میگفت :

    چشمانتان را باز کنید ، چیزی نیست قند خونتان کمی پایین آمد ، چشمانتان را بازکنید ،

    چشمانم را باز کردم ، آن هیبت بزرگ  آن غول داشت میگریست ، چرا ؟ مدتی طول کشید تا بیاد آوردم کجا هستم  ، ازجایم بلند شدم پرستاری گفت ، نه ، نه دراز بکشید ، گفتم این سوزن لعنتی را از دست من بیرون بکش چرا اینجا هستم ؟ دستی به شکمم کشیدم ، دکتر گفت : خوشبختانه همه چیز روبراه است اما امشب را دراینجا بمانید ، گفتم خیر ، چرا باید بمانم؟ باید بخانه برگردم ، خانه ؟ خانه کجا ست ، پرسیدم چرا اینجا هستم ؟ همگی نگاهی به یکدیگر انداختند با دیدن دختر بزرگ خان که درس مامایی میخواند ناگهان جرقه ای درمغزم جهید وبیاد آوردم که کجا  چرا اینجاهستم >

    از جای برخاستم بی آنکه توجهی به کسی بکنم بسوی اطاق آ ن زن که درمیان خرواری از پنبه افتاده وناله میکرد ، روان شدم ، پاهای اورا که درباند سپید پیچیده شده بود گرفتم وبوسیدم وگفتم :

    سوگند میخورم ، سوگند میخورم که هیچگاه دیگر همسر شمارا نبینم وبا او زیر یک سقف نخواهم رفت با او عروسی نخواهم کرد، سوگند میخورم .

    دستی باند پیچی شده بسویم درازشد ، بسویش رفتم تنها چشمان خوش رنگ اورا میدیدم که غرق اشگ بودند ، خم شدم آنها را بوسیدم وآن زن گونه مرا نوازش کرد وگفت :

    تو زن بی تجربه وجوان وزیبایی هستی باید قدر خودترا بدانی ، گفتم مرا خواهید بخشید ؟ گفت بخشش کارمن نیست بهر روی از طرف خودم ترا میبخشم تو گناهی نداشتی .

    برگشتم بسوی درب ودیدم او با سه فررزندش جلو درب ایستاده اند بی آنکه توجهی باو بکنم از میان آنها رد شم تنها فریاد خودم را شنیدم که :

    اگر یکبار دیگر سر راه من بایستی ویا به طرف من بیایی تر ا خواهم کشت راست میگویم ، ترا میکشم ، همه پیکرم میلرزید زنی جلو آمد وگفت :

    عصبانیت برای شما وبچه خوب نیست او ضر به میخورد !

    ضربه میخورد ؟ اولین سیلی وضربه را سرنوشت محکم بر او که درون شکم من خوابیده فرود آورد ضربه سختی بود امیدوارم دیگر هیچگاه او دچار این ضربه های ناگهانی نشود .

    به خیابان آمدم ، هوا تاریک شده بود ، احساس گرسنگی میکردم ، ضعف داشتم با یک تاکسی خودمرا بخانه رساندم ، مطابق معمول چراغها خاموش ، آشپزخانه تعطیل ومحبوبه خانم برای گرفتن عکس از زنان مومن ، زنانی که میل نداشتند مرد از آنها عکس بگیرد ومحبوبه خانم این کاررا بعهده گرفته بود وسپس حلقه فیلم را به عکاسی معروف میداد تا چاپ کند از خانه بیرون رفته بود ، او کارش عکاسی بود  باو یک اطا ق مجانی داده بودم تا درعوض کنار من ومادر ودرآینده کمک یار بچه  باشد  غذایش را بیرون میخورد ویا نان وپنیر ویا درآشپزخانه تخم مرغی نیمرو میکرد وبه اطاق میرفت ، آیا آن زنان مومن میدانستند که سرانجام مردی صورت بی چادر وبی حجاب آنهارا خواهد دید؟ بمن چه مربوط است . به اطاقم رفتم ودرب را از تو کلید کردم وخوابیدم فردا باید سر کارم حاضر میشدم ، مجمع عمومی تشکیل میشد ومن کارم زیادبود ، فردا روز دیگری است .

    دستی به روی شکمم کشیدم وگفتم ، پسرم ، من میل نداشتم ترا باین صورت دردرونم پرورش بدهم ویا بدنیا بیاورم ، خودت آمدی این اولین سیلی بود که امروز من وتو تحمل کردیم ، نه ، بعداز این نمیگذارم خاری بپای تو فرو رود اگر چه با ناخن هایم زمین  را شخم بزنم ، قول میدهم ، از تو پوزش میخواهم چقدر امروز درجای آرامت دچار هیجان شدی پسرم > آسوده باش دیگر  همه چیز تمام شد ، من مالیاتم را وبد هکاریم را به طبیعت پرداخت کردم دیگر چیزی بدهکار نیستم .او ….لگدی به پهلویم زد میخواست بگوید :

    هنوز اول عشق است ، اضطراب مکن / بقیه دارد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ شنبه /

  • صفحه 45

    زنی که سوخت

    هوای داغ ودم کرده ، سرو صدای بیرون ، میهمانی  ونورافکن های تاتر روبروی خانه مرا از خواب شبانه محروم ساخته است ، بهتر دیدم  که بنویسم.

    همانطور که درگذشته نوشتم ، زندگیم مانند یک رودخانه آرام میگذشت ، آن کت ودامن کذایی را بیر ون آورده ویک لباس خنک پوشیدم هر روز ار دفتر محل کارم تا خانه پیاده میرفتم وبفکر آن بودم که باید بیمارستان یا زایشگاهی را بیابم برای آینده خیلی زود ، یکروز بعد ازظهر  که از دفتر بیرون آمدم درآنسوی خیابان ناگهان چشمم به ” خان ” افتاد ، اوف ، اول جا خوردم سپس ترسیدم اما خودرا به ندیدن زدم وراهم را کج کردم تا از وسط میدان گذر کنم مجسمه فردوسی با کتابی دردست قد برافراشته بود وآبشار با فوارهای بلند حوض مدوررا پر آب میساخت ، هوای لطیفی را در فضا ایجاد میکرد ، او از آنسوی خیابان خودش را به جلوی من رساند ، احساس میکردم که رنگ باخته وتنم میلرزید ، او آهسته جلو آمد ، سلام کر د ودست مرا گرفت بسوی پیاده رو کشید ، گفت :

    نترس ، من آدم نمیخورم خانم کازیمیر آدرس ترا بمن داد روزهای متمادی اینجا ایستادم رفت وآمد ترا زیر  نظر داشتم واز پشت پنجره شیشه ای ترا میدیدم ، رنگش بشدت زرد شده بود وآن دو چاه کوچکی که درگونه هایش قرار داشتن تبدیل به دوخط موازی شده گویی یک شبه پیر شده است باهم به رستورانی رفتیم ، سفارش غذا داد اما دست به غذایش نمیزد  صورتش را میان دستهایش گرفته وگاهی قطره های اشک درچشمانش دیده میشد ، زمانی دستهای مرا میگرفت وآنهارا بر  چشمانش میگذاشت ، چی شده ، بیماری ؟ از او سئوال میکردم ، گفت ، نه بیمار نیستم پس از کمی مکث گفت کارم زیاد است دروغ میگفت چیزی اورا رنج میداد وچیزی را ازمن پنهان میکرد ، پیاده تا منزل ما رفتیم نپرسیدم اتومبیلت کجاست وچرا پیاده آمدی وسپس با تاکسی برمیگردی باو تعارف نکردم که به درون خانه بیاید دلم برایش میسوخت ، آیا از کار من رنج میبرد ؟ آیا درکارش شکست خورده > چهار سینما ۀ، مدیریت چند سینما ، وارد کردن فیلم ، وتولید مجله سینمایی ، خانه بزرگی دربهترین نقطه شمیران وچند قطعه زمین دراطراف قلهک ومحمودیه ، نه ، چیزی را پنهان میکند سکوت او برایم عجیب بود .

    فردای آن روز یک پاکت بزرگ حاوی مقداری نامه از همسرم رسید ؟ نامه هایی که من باو نوشته بودم وجوابهایی که او بمن داده بود ؟ خوب ؟ که چی ؟ آنهارا دانه دانه پاره کرده به درون سطل آشغال ریختم ، پس فردا نامه سرتاسر عاشقانه ای از یکی از دوستان او که شاهد عقد ماهم بود برایم رسید ، بیا سرنوشت خود وفرزندت را بمن بسپار با هم به هندوستان میرویم ، آوف …تو یکی دیگر زیادی آمدی نامه اورا نیز پاره کردم ودورن سبد آشغال ریختم همه حواسم بطرف خان بود ، ازچه چیزی رنج میبرد ؟ .

    سه روز بعد تلفن دفترم به صدا درآمد ، خانمی از بیمارستان میثاقیه بمن گفت که زنی دراینجا دراطاق شماره …بستری است ومیل دارد شمارا ببیند ساعدت ملاقات تا شش ونیم بعد ازظهر میباشد !؟ چه کسی میل دارد مرا ببیند ؟ از طرف مادر خیالم راحت بود چون پرستاری را که برای فرزندم گرفته بودم شبانه روز درخانه وبه نزد او بود ، چه کسی میل دارد مرا ببیند؟ ساعت چهار ونیم با عجله تاکسی گرفتم وخودم را به بیمارستان رساندم ، از اطلاعات شماره اطاق را گرفتم وبسرعت خودمرا به آنجا رساندم ، درآنجا دو دختر وپسر خان اطراف تختخوابی را گرفته بودند وچند زن ومرد دیگر  نیز آنجا ایستاده وبا چهره ای درهم تختخواب را زیر نظر داشتند ،، آه شاید خان بیمار شده ؟ اما نه ، زنی میان انبوهی از پنبه وباند سفید گویی درکفن خوابیده است درمیان ملحفه های سفید دراز کشیده بود ، جلو رفتم ، سرش را بلند کرد وگفت :

    همین را میخواستی؟ | چه چیزی را میخواستم |، نگاهی به شکم من انداخت غضب درچشمانش نشست ، گفتم ممکن است مرا روشن کنید ؟ من نمیدانم به دیدن چه کسی آمده ام وچه چیزی را میخواستم ؟ آن زن سرش را بلند کردو گفت :

    سی وپنج سال همسرش بودم ، سه فرزند برومند برایش آوردم ، زیرش را جمع کردم وحال …..گریه امانش را برید …درمیان بغض وگریه گفت حال بخاطر تو مرا طلاق داده است منهم خودرا آتش زدم همین خانم خوشگل ومامانی ، دلم برای جوانی وزیبای ات میسوزد روزی باتوهم همین کاررا خواهد کرد ، همه کسانی که دراطاق حضور داشتند مات ومبهوت بمن مینگریستند ، چه زن احمقی ، برای یک مرد هرزه خودش را به آتش کشید شاید هم حق داشت  آن ماده گرگ میخواست از منافع خود وفرزندانش دفاع کند ، این تنها وآخرین چیزی بود که درمغزم پیچید دهانم خشک شده و میخواستم فریاد بکشم اما گویی فلج شده بودم ، نه این یک کابوس است یک خوابی بیش نیست ، من کجا هستم ؟……..

    اطاق دورسرم چرخید ، عقب عقب رفتم به دیوار تکیه دادم وگفتم من از همه جریانها بیخبرم ونمیدانستم که به تازگی همسرش را طلاق گفته از هیچ چیزاطلاع  نداشتم من خبر ….وبیهوش افتادم .…..بقیه دارد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ شنبه / دهم آگوست 2013 میلادی /

  • ایران اسیر

    در آن سر زمین بزرگ ، که زادگاه رستم بود، آن سر زمینی که شاعر عشق ورندی ” حافظ” به دنیا آمد و طی قرون  برپا ایستاد ، آنجا که فردوسی بربرج بلند پارسی ندا سر داد که ” عجم زنده کردم بدین پارسی ” یعنی بردگی را از بین بردم  آنجا که شاعران ونویسندگانی بزرگ افسانه ها ساختند امروز غیراز خورشید داغ که درپشت آسمان تیره نظاره گر است ، همه چیز آن سرزمین زیر یک | کسوف|  است .

    آیا باید ما در جهت شمال وجنوب ودنیای ” چهار قطبی ” مدفون شویم ؟

    روزی روزگاری پادشاهانی بر آنجا حکومت میکردند وهزاران هزار سرباز گوش بفرمان بودند آنها طالب صلح بوده وبه هنگام غروب آفتاب عمر شان  همه گریستند .

    امروز دیگرنه از آن سواحل زیبا اثری بجای مانده  ونه ازآن مردان بزرگ دیو سپید پای دربند آن قله بلند دماوند  که میشد دنیارا از فراز آن دید کم کم زیر تاریکی ها محو وبه زمین فرو خواهد شد .

    دیگر از آن فرماندهان قدرتمند ومردان جنگجو خبری نسیت قلب همه آنها از کار ایستاد وهمه دریک رخوت وبیخبری زیر یک پارچه سیاه خوابیده اند ، ازآفتاب هم خبری نیست .

    از اسارت آن ملت بمن هم سهمی رسید اما درگذشته هایم شادمانم افسوس که جز شرم وخجلت واشک چیزی ندارم نثار کنم  ، باید از امروزمان شرمسار باشیم ، پدران ما باخون خود آن سر زمین را آبیاری کردند ، تنی چند برای تجدید حیات برخاستند وهنوز برنخاسته برخاک افتادند.

    چرا جواب مردم را درست نمیدهید ؟ چرا سکوت کرده اید ؟ مگر مرده اید > حتی صدای مردگان هم مانند غریو یک سیل برمیخیزد وفریاد میکشد.

    آیا کسی زنده هست که جوابی بدهد ؟  آیا میل دارید به زیر  چتر فرماندهانی بروید که باید خیالشان ازجهان چهار قطبی راحت باشد ؟

    آنان که زنده اند زبان برای گفتن ندارند ، با برجهای بلند ، اتومبیلهای آخرین مدل وسایر کثافات سرگرمند وایران ویران میرود تا تکه تکه شده وهرتکه آن تبدیل به یک شهر مرده وشهر اموات گردد ، آسوده بخوابید ، دول بزرگ بیدارند.

    خداوند بزرگ فرمود : ( من آنم که هستم ) افسوس، افسوس باید برای آن خاک عزیز گریست آن جان ازدست رفته ومردان وزنانی که درراه نجات سرزمینشان کوشیدند وجان دادند امروز تنها | سخن رانیها |ویادبودها بر مزار رفتگان ، مردمرا سرگرم کرده زمانی بیدار میشوند که سیل وطوفان همه جارا فرا گرفته ، کوهاه وزمین ها میلرزند ورودخانه ها طغیان میکنند و……..دیگر هیچ .

    ثریا/ از دفتر چه های روزانه !

  • تصویر

    به چشمانت که درقاب شیشه ای نشسته بود

    خیره شدم ، غم سنگینی روی آنها سایه انداخته بود

    با اینهمه هنوز آواز میخواندند ، لبانست با غروری نجیبانه

    رویهم جفت بودند

    هیاهوی روزگار گذشته

    دیگر درچشمانت دیده نمیشد

    شبهای بدی بود ، شبهای بد مستی او…. و….

    اشکهای تو

    نگاهت جاودانه  تا اعماق زمین فرو میرفت

    درآن قاب شیشه ای

    زیباییت پر شکوه بود

    مژگانت غبار دیروز را می تکاندند

    با مید رهایی ، درقاب نشسته بودی

    آن نقاش چیره دستی

    که تصویر ترا بریک کاغذ مقوایی رسم کرد

    هیچگاه میدانست که

    شکوه زیبایی تو به دست او که نقش بسته بود

    چگونه از لابلای صف تماشاگران وستایشگران

    عبور میکند؟……. میم /ص/

    رسیده از یک دوست با سپاس

    ثریا /اسپانیا /هفتم آگوست 2013 میلادی

     

  • ص.44

    سرنوشت درب را کوبید !

    زندگیهای امروز با آن روزها  بسیار فرق کرده است ، امروز در همه سر زمینها یکنوع ” آنارشیزم ” بچشم میخورد که نامش را حفظ حقوق بشر!! وآزادی گذاشته اند یک کلمه کهنه ومنسوخ شده وآزادی عشق ممنوع است .

    مرا آن شرکت بزرگ مقاطعه کاری  باستخدام خود درآوردشرکتی بزرگ  با چند کمپانی درهم وچند کارخانه مواد غذای که درشمال وشمال شرقی ایران احداث شده بود ، شش مهندس کار آزموده وتحصیل کر ده روسای این شرکتهارا بعهده داشتند ، کار من سخت بود ، هنگامیکه مجمع عمومی تشکیل میشد تعداد آدمها بیشتر وبیشتر دور یک میز بزرگ مینشستند ومن مجبور بودم کاغذهایی را که آماده ساخته وتایپ شده وگزارشهارا جلوی یکی یکی از آنها بگذارم ، هنوز آن کت ودامن کذایی برتنم بود گاهی از شدت گرما کت را درمیاوردم وبا یک بلوز گشاد پشت میز مینشستم نگاه خیره آن مردان به باسن وشکم من از دیده ام دور نمیشد ، حدث هایی میزدند ، همه مر دان زن وبچه دارکه این دوران را طی ومطالعه کرده بودند! .

    روزی دراطاقم نشسته  ومشغول کار بودم  رییس حسابداری ما که مردی  بینهایت مهربان واز بستگان نخست وزیر آینده بود ، به درون آمد ودرب را بست وروبروی من جلوی میز نشست ، دلم تکان خورد احساس میکردم که میخواهد چیزی بگوید ، چیزی که من پنهان کرده بودم ، او رو بمن کر د وگفت :

    دختر عزیزم ، همه ما اینجا از تو کار تو راضی هستیم وبتو احترام ازهمه مهمتر احتیاج داریم ، تو ماندد دختر  خود  منی ، بمن بگو آیا هنگامیکه از همسرت جدا شدی بچه …….ناگهان سرم راروی میز گذاشتم و گریه را سردادم ودرهمین بین مشغول جمع آوری کیف وکت وسایر وسایلم بودم ، او دست مرا گرفت وپرسید :

    چکار میکنی ؟ مهم نیست تو اینجا میمانی اگر چه باردار باشی وما میدانیم که تو با این هیکل ظریف بار سنگینی را دروجودت حمل میکنی ، این کت ودامن وحشتناک را بیرون بیاوردویک لباس نازک وگشاد بپوش بگذار بچه ات راحت باشد ، گریه امانم را بریده بود ، درب باز شد ومهندس| میم| که مدیر عامل بود با آن عینک ته استکانی ولهجه آذری ، پرسید ، اینجا چه خبر است ؟ رییس  حسابداری گفت حدث ما درست بود ، او بارداراست .

    از فردا صبح یک یخچال  درون اطاقم گذاشتند ودرونش چند بطری شیر پاستوریزه ومقدار زیادی میوه وچند قوطی خاویار !! یک پیشخدمت مسن نیز جلوی اطاقم ایستاد وهرگاه میل داشتم که نامه ای یا پرونده ای را برای سایرین برم فورا جلو میامد ومیگفت شما بنشین نوکرت میبرد ، آه خداوندا چقدر انسانهای بزرگی بودند  آن روزها هنوز انسانیت نمرده بود ، گاهی همسران آنها برای چای عصردور هم جمع میشدند ومرا نیز دعوت میکردند ، روزی همسر یکی از آنها بمن گفت :

    شما پسر خواهید آورد ، من به عمرم زن حامله باین زیبایی ندیده ام ، صورتم قرمز شد وتشکر  کردم ،

    قلبم روشن شد مردی دردرونم زندگی میکند قلبم را برای او نگاه میدارم دیگر با هیچ کس وهیچ مردی روبرو نخواهم شد خود صاحب مردی هستم ، متشکرم خانم عزیز.

    زندگیم مانند یک رودخانه آرام میگذشت ، حقوق خوبی دریافت میداشتم  بیشتر اوقات در روزهای تعطیلی اضافه کار میکردم ، برای کمی پول بیشتر ودرهمین اوقات در صدد لباس برای پسرم بودم ، مادر لحافی آبی از اطلس ومخمل دوخت وهمسر سابقم یک گهواره بشکل کیف دستی خانمهای ایتالیایی از جنس میله های آهنی ونوار پلاستیکی !!!! ساخت وبخانه ام فرستاد مادرش درون آنرا با ساتن آبی وتور تزیین کرده بود باضافه چند ملافه وچند کارپستال تبلیغاتی ؟! شیر ” مای بوی” اوهم…..اوهم…… کور خواندید این یکی متعلق بخودم میباشد اگر چه مجبور باشم با ناخنهایم زمین را شخم بزنم دیگر کمتر بخانه مهندس کازیمیر میرفتم وکمتر با همسر او روبرو میشدم  چیزی در دلم نشسته بود که چرکین بود وهر روز هم این احساس بیشتر  میشد روسایم از من پرسیده بودند که چه رابطه ای با آن خانم که روز اول بامن بود دارم ومن آنرا بعنوان یکدوست معرفی کرده بودم ، یکی از آنها گفت :

    شما هیچ وجه مشترکی با هم ندارید ، آن خانم با موهای رنگ شده مصنوعی با سیگاری لای انگشتان وناخن های بلند قرمز وآن طرزلباس پوشیدن که میل دارد ادای خانمهای فرنگی را دربیاورد وتو با اینهمه سادگی وبی پیرایه گی  واختلاف سن چگونه میتوانید دوست باشید ؟ من پنهان کرده بودم که گاهی برای بازی ورق بخانه آنها میروم ، عاشق ورق بازی هستم واگر پول فراوانی داشتم شب وروزم کنار همان میز گرد با ماهوت سبز میگذشت وجود |خان| را پنهان کرده بودم ، حال دیگر باید بفکر آینده خود  وفرزندم باشم ، بلی شما راست میگویید  با ید با او ترک رابطه کنم واز این پس با پسرم بازی خواهم کرد اورا به گردش خواهم بردوبه مادر سفارش میکنم که مبادا دست باو بزند مادر دوازده فرزند ش را به آن دنیا فرستاده بود ومن با شماره سیزدهم وطالع نحس هنوز اورا درکنارم داشتم ! نه ،  برای پسرم پرستاری استخدام خواهم کرد ووووو. بی آنکه بدانم چه سرنوشت شومی درانتظارم نشسته است . بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ چهارشنبه 7/8/2013 میلادی /

  • صفحه 43

    آغاز یک تراژدی

    آن روز ساعت چهار ونیم بعد از ظهر به همراه خانم مهندس کازیمیر برای مصاحبه وگفتگو طبق قرار قبلی به دفتر شر کت مقاطعه کاری ….. رفتیم که تصادفا به خانه او نزدیک بود ،

    گاهی انسان بی آنکه بداند با کسانی طرح دوستی میریزد وآنهارا محرم میپندارد که گرگهای درلباس گوسفند میباشند ، من چندان دوستی نداشتم آ نهایی هم که اطرافم را گرفته بود پس از ترک رابطه با ” خان” کم کم بسوی زندگی سابق خود برگشتند ،چند نفری از آنها بخدمت ” ساواک ” درآمدند با حقوقهای کلان وصاحب زندگیهای خوب وبکار  شریف خبر چینی مشغول بودند ، مرا با آنها دیگر سر وکاری نبود ، تنها این زن را برای خود انتخاب کرده بودم ومیپنداشتم که تجربه دارد ومن میتوانم از آنها بنحو شایسته ای استفاده کنم درواقع زنی بود سرخورده ، الکلی وبیمار روانی دوپسر خوب وبرازنده داشت همسرش بسیار مهربان وباگذشت بود خانه ای آرا سته داشتند خدمتکاری که روزانه کار خانه را انجام میداد وخانم تنها به بازی ورق ونوشیدن الکل مینشست اینها چیزهایی بودند که من بعدها کشف کردم درآن زمان آنقدر تنها وبدبخت بودم که به هر زباله ای آویزان میشدم .

    درون اطاق انتظار شرکت گوش تاگوش دختران وزنان آراسته نشسته بودند با ورد ما پوزخندی بر لبان بعضی ها نشست  ، من باشکم باد کرده ودیگری زنی میانه سال درمیان آن مهرویان جایمان نبود ، رو به خانم کازیمیر کر دم وگفتم :

    گمان نکنم شانس اینرا داشته باشیم حتی بخدمت رییس برویم بهتر است که اینجارا ترک کنیم با اینهمه دخترکان زیبا وخوش برو پز …..درهمین بین درب اطاق باز شد دختری از آنجا بیر ون آمد مردی لاغر واستخوانی با موههای کم پشت نگاهی به اطرا ف انداخت وناگهان رو بمن کرد وگفت شما تشریف بیاورید ؟! ها ؟ چی ؟….. زمزمه ها بلند شد که ما از ساعتها قبل اینجا نشسته ایم واین خانم تازه ازراه رسیده بیفایده بود ، به درون اطاق رفتم چند مرد دیگر نشسته بودند نگاهی بمن انداختند وسپس فرمی را جلوی من گذاتشتند تا پرکنم ، نام / فامیل / میزان تحصیلات / سابقه کار / وسپس برای تایپ لاتین نیز همان فرم را پر کردم وبه آنها دادم آدرس ؟  نشانی خانه مهندس کازیمیر را دادم وتشماره تلفن آنهارا  ، تنها لباسی که داشتم یک کت ودامن بود که از ایتالیا خریده بودم دامن آن بنوعی بود که میشد تا ماهها آنر ا گشاد کرد وکت روی همه شکم وباسن مرا پوشانده بود ، دیگر هوا داشت روبه گرمی میرفت واین کت ودامن زرد رنگ پشمی برای پوشیدن چندان خوب نبود ، اما تنها همین را داشتم ؟! .

    بمن گفتند دراولین فرصت با شما تماس خواهیم گرفت ؟! نا امید از آنجا بیرون آمدم وبه خانم کازیمیر گفتم محال است که بمن زنگ بزنند اما بهر روی من مجبورم تمام فردا را مزاحم شما باشم تاخبری ازآنها بگیرم من  تلفن ندارم از هم جداشدیم ومن بخانه خود بازگشتم ، خانه درسکوت وتاریکی فرو رفته بود مادر دراطاقش را قفل کرده ومشغول نماز خواندن بود نه ازشام خبری بود ونه از هیچ مواد غذایی آشپزخانه تعطیل ! به ناچار با شکم گرسنه به رختخواب رفتم وسیل اشک از چشمانم جاری شد ، من  اشتهایی برای بلعیدن هیچ نوع غذایی ندارم ،  امااین موجودی که دردرون من است احتیاج به یک تغذیه خوب دارد تنها غذایی که داشتم یک سیب بود ولیوانی شیر ، همین کفایت میکند ؟! تا فردا ، فردا روز دیگری است…..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 6/8/2013 میلادی/

  • صفحه 42

    دوران شکوفایی ورشد بود ، دشت خشک وپهناور ایران دوباره داشت جان میگرفت ، آنهم به همت دوست وغمخوار  تازه ازراه رسیده آمریکای بزرگ کتابهای جدیدی به بازار آمده بود با مترجمین تازه واصل چهار که باعث فخر عده ای بود ، مردم همه عوض شده بودند  ، لباسها جدید وپارچه های شیک از سراسر جهان وارد میشد ، دیگر کسی لباس وطنی بر تن نداشت کرپ دوشین های اعلا ، کودریها ، فاستونیهای انگلیسی ! وکفش وکیف ساخت ایتالیا ، اتومبیلهای آخرین سیستم ……زنان هرکدام پشت یک اتومبیل آخرین مدل درخیابانها با موهای چند طبقه رانندگی میکردند ومن…..پیاده آمده بودم وپیاده میرفتم !

    امروز که دراین گوشه دنیا تنها نشسته ام ومینویسم ، نمیدانم خوشبختم یا بدبخت واصولا خوشبختی وبدبختی  را درچه چیزی میبینیم واعتقاد دارم که بدبختی هرکسی دست خودش میباشد ، کسی درآسمانها ننشسته برای ما نقشه بریزد مگر آنکه دربد موقعی متولد شده باشیم یا طلع ما نحس است ویا خوش اقبال ، گویا من در موقع بدی به دنیا آمدم ، زمانی که ماه گرفته بود به همین دلیل مادر بزرگ دستور داد فورا من را ازآن خانه بیرون ببرند برای ما نحس است ! چرا که هم دختر است وهم درچنین شبی پای به عرصه وجود گذاشته بنا براین من هیچگاه به دنبال یک خوشبختی نرفتم وگذاشتم طبیعت خود مرا هدایت کند .

    درجوانی یکته تاز بودم وهیچ میل نداشتم کسی برایم تکلیف معین کند خود میبایست نقش آفرین زندگی خود باشم  اما درجامعه مرد سالاری خارج از  محدوده نجابت وعفت است که زنی میل داشته باشد تنها زندگی کند شرافت وانسانیت او بر باد میرود من اسیر احساسات درونی خویش بودم احساسم بمن حاکم بود وامر میکرد ، وقوع هر حادثه ای را از قبل پیش بینی میکردم بنا براین درانتظار هیچگونه خوشبختی نبودم میگذاشتم طبیعت کار خودرا بکند کار من مبارزه بود وجنگیدن با آدمهایی  که از فرط بدبختی در زیر سایه یک مرد هرچند پست ونالایق خودرا جدا از من میکردند ، زنان گناهکاری که حال بعقد یک استوار درآمده وهمه گناهانشان بخشوده شده بود ، بنا براین زنان شوهر دار ومتمکن ومتدین ومتعین !!!!! را کنار گذاشتم وخود با زنانی رفت وآمد داشتم که درزندگی زناشویی دچار سرخوردگی وشکست شده بودند.

    روزی از آن روزها به خانه مهندس کازیمیر رفتم تا حالی از آنها بپرسم ویادی از آنها بکنم ، همه کم وبیش کم ماجرای فرار مرااز ایتالیا واز زیرتسلط خان میدانستند ، خانم کازیمیر زنی بود که با من تفاوت سنی زیادی داشت اما من هیچگاه باین تفاووت نگاه نمیکردم رفتارم همیشه با او دوستانه بود اما او برعکس درانتظار یک ضربه هولناک مانند ماری خودرا در پوشش پنهان کرده ودرانتظار نشسته بود ، خان دیگر کمتر بخانه آنها میرفت میدانستم برگشته وسخت دلخوروعصبی است ، برایم مهم نبود .بایداول ازهمه به دنبال کاری میرفتم ، به خانم کازیمیر گفتم :

    مادر از سفر برگشته ودرهمین حال من یک آپارتمان سه اطاق خوابه درخیابان تخت جمشید اجاره کرده ام  وبه دنبال کاری میگردم ، تا آنجاییکه که میدانم همسر سابقم فعلا شبهایش را به مستی میگذراند  وگاهی درمستی مرا صدا میزند ، بنا براین بااو کاری نخواهم داشت  حتی برای گرفتن شناسنامه فرزندم هم باو مراجعه نخواهم کرد او دیگر دززندگی من جایی ندارد ، پوزخندی زد وگفت :

    با کدام پول میخواهی زندگی کنی ؟ آنهم باین شکم ؟  میخواهی نام حرامزادگی را تا ابد فرزندت به دوش بکشد ؟ درجوابش گفتم بهتر است آن نام را به دوش بکشد تا نام فامیل آن منحو س رامهم نیست من از چیزی باک ندارم از آنچه میترسم بد نامی است ( که آنهم به تدبیر امثال تو برسرم خواهد آمد ) آنرا دردلم می گفتم ، روزنامه اطلاعات روی میز بود آنرا برداشتم وبه قسمت کاریابی آن رجوع کردم ، ” یک شرکت مهندسی ومقاطعه کاری احتیاج به یک سکرتر زبر دست که آرشیو هم بداند دارد ”  فورا به شماره ای که درپایین آگهی نوشته شده بود زنگ زدم وقرار ملاقات برای فردا ساعت چهارونیم بعد ازظهر را گذاشتم ، به خانم کازیمیر گفتم اگر شماره تلفن خواستند اشکالی ندارد شماره خانه شمارا بدهم ، گفت : نه ابدا ، حتی میتوانی آدرس خانه مارا بدهی اگر میل داری من فردا با تو خواهم آمد ، آه ، چه خوب ، چه زنی مهربانی هستی تو ؟………..بقیه دارد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / یکشنبه چهارم آگوست 2013 میلادی

     

  • هایده

    شب گذشته به تماشای یک فیلم از مرحوم هایده نشستم ، شاید متجاوز از ده بار آنرا از اول تا به آخر تماشا کردم ، زنی با آن هیبت وبا آن قدرت صدا درروی سن میگریست ولاشه های بی مصرفی که برای خوشی گذرانی دوراورا گرفته بودند همچنان میچرخیدند ، او میگریست ، میخواند ، مینوشید ودوباره میگریست ، آن لاشه ها میچرخیدند  میچرخیدند بی آنکه به اندوه ودرد آن زن کمی  بیاندیشند ، آن کرکسان درانتظار خاموشی آن پرنده خوش آواز بودند ، و او  در نهایت مستی داشت بخانه خدا میرفت ،  نه آن خانه مکعب چهار گوش درصحرای سوزان ، بلکه به آسمان پاک وآبی ودرکنار ملایک

    او میخواند  دلش هوای یار کرده بود ، بیاد دلدار دیرین اشک میریخت وآوازرا سر داده بود :

    شکست عهد من وگفت هرچه بود گذشت …….. آری همه چیز گذشت ، جهان هم پیر شد وهنوز ما در خم یک کوچه ویران درانتظار باد  موافقیم !

    ————

    هستی ، یک پنجره تاریک است

    هستی ونیستی  ، دوبرادرند  از یک مادر

    سایه های نامریی ، به هنگام شب درپی پناهگاهند

    تا خون رزان را بنوشند وتاکستانرا به دست آتش بسپارند

    آدمها گم شده اند، ما به دنبال سرابیم

    تا ، به تزویر دوباره با یکدیگر روبروشویم

    فرزندان خاک ، تفاله شده اند

    خاک نیز آنهارا تف میکند

    آن شعله سرکش را که دیو دزدید

    در منقار کرکسان ، خاموش شد

    آن شعله ، نامش ” عشق” بود

    کز قله بلند خدایان به دلها رخنه  نمود

    تنها یک تصویر درذهن فرسوده ما

    از خورشید بجاست

    شب غولهای ست ، شب وحشت

    سایه ها درانتظارند بی حرکت

    مغزها طعمه ضحاک شدند

    در پشت این دیوار دروغین ، سخنی نیست

    هرچه هست خاموشی است

    زندگی ما بی تفاوت میگذرد ، درذهن یک دیوار کچی سفید

    او راه را همچنان طی میکند

    تا ما ازچشم ناکسان وحقیران وشبگردان وسایه های نامریی

    پنهان بمانیم

    من دریک استکان خالی  ، به دنبال یک دریا چه ام

    به رسوب آب دریاچه خالی مینگرم تا مگر چیزی بیابم

    من از راز کامجویی مرغاان درپشت درختان انبوه

    بی خبرم

    من از عاشقان دیروزم

    اسمم درپشت یک کتاب کهنه قدیمی نوشته شده

    نمیدانم ، نمیدانم ، آن کتاب بی ارزش است

    یا نام من بزرگ

    بالش مرطوب  از گرمای شبانه

    با عضله های خواب پریشان من

    در جدال بودند

    آنها در پی آسایش یک آطاق آبی

    آه می کشیدند، نفس گرم آنها خواب مرا مشوش کرد

    ما ، من وبالشها ، هردو از یک سرزمین آمده بودیم

    همه پیاده راه افتادیم وپیاده ره پیمودیم ودر پیاد ه روها

    در انتظار سفر از عمق خواب نشستیم

    ایکاش حافظه پیر مرا آب میبرد

    ————- جمعه / 2/8/ 2013 میلادی / ثریا / اسپانیا/

     

  • ص. 41

    دلم درخانه به تنگ است که در خانه / نتوان داشت نگه مردم صحرایی را /

    مدتی طول کشید  تا هوای خوب ایتالیا وآن مردم نیکدل از سرم بیرون رود حال دراین بیغوله ، تنها ، گرسنه ، وهمه داریی من چهار صد تومان است کرایه خانه هم ماهها ست که عقب افتاده ، فعلا بهتر است بخوابم ، خواب فراموشی است ، خواب دردهارا به آب میدهد ، بعدا در این باره فکر میکنم

    فردای آن روز به دیدار دوستی ارمنی که دراداره رادیوکار میکرد رفتم ، آن زن هم مانند من سختی کشیده ورنج بسیار داشت ، قبلا همسر دادستان تهران بود سپس با دوفرزندش طلاق گرفته وحال مجبور بود هم مادر دیوانه وپیرش را نگاهدارد وهم دوبچه کوچکش را ، او مدتها در هنگام زندانی بود ن همسر عزیزم از من پذیرایی کرده بود  درهمان هنگامیکه نه راه چاره داشتم ونه خانه حال باز به کمک او احتیاج داشتم ، ما با هم به کلاس رانندگی رفته بودیم وبا هم تصدیق رانند گی را گرفته بودیم او حالا صاحب یک فولکس واگن کرم رنگ بود وگواهینامه من درگوشه ای داشت خاک میخورد .

    صبح زود به دیدارش رفتم در آرشیو مشغول جابجا کردن جعبه های نوار وصفحات بود ، بی آنکه بگویم کجا بودم وکجا رفتم تنها به گردن او اویختم وسیل اشکم جاری شد ، او مرا به اطاق خود برد دستور چای داد وسپس پرسید چی شده ؟ گفتم هیچ به دنبال یک خانه میگردم یک خانه آفتابی وروشن وسپس باید کار کنم هرطور شده باید کاری پیدا کنم ، گفت نگران مباش من اینجا هستم میدانستم با تمام قدرتش بمن کمک میکند وبا کمک او توانستم یک آپارتمان دو اطاقه در بالاترین طبقه یک ساختمان شش طبقه در یوسف آباد پیدا کنم تقریبا میتوانم بگویم این آپارتمان بقول امروزی ها ( پنت هاووس) بود چون در ب پنجره روی پشت بام باز میشد اجاره اش چندان گران نبود .

    قبل از همه به خدمت بانوی صاحبخانه رسیدم وداستان زندگی وطلاق وحاملگیم را باطلاع ایشان رساندم ، چهره اش کمی رنگ دلسوزی بخود گرفت که سخت ازآن بیزار بودم ، سپس پرسید پس چگونه اینهمه پله هارا طی میکنی ؟ باو گفتم :

    سخت تراز پله های زندگی که نیست ؟! آنهارا نیز تحمل میکنم ، تنها تختخواب ویک میز ناهار خوری شش عدد صندلی زورا دررفته ولباسهایم ومقداری ظروف بی مصرف را باخود کشیدم ، روی زمین خالی ، روی موزاییک ! فرشهایم درخانه همسر سابقم دراطاق نشیمن آنها پهن بود ! .

    آفتاب از دورن پنجره همه اطاق را فرا گرفته بود ، دوستم داشت کچاپ را با نان میخورد ومن روی تخت دراز کشیده بودم وبرایش داستان خان را تعریف میکردم او سپس رو بمن کرد وگفت :

    در واقع او فداکاری بزرگی درحق تو کرده میتوانست بی آنکه همسرش بفهمد با تو عروسی کند وترا درخانه دیگری جای بدهد او نمیتوانست  زندگیش را بین دو خانه ودو زن تقسیم کند ، حتما آنقدر عاشق تو بوده که آن دیگر ی را فدا کرده است ، دیوانگی را کنار بگذار برگرد برو پیش او.

    چه بود که من خواسته ام ؟ یک دیوانگی ؟ یک عشق ویا یک نیاز؟ نه دیگر بر سر  آن مرافعه نخواهم کرد وسپس ناگهان تصویر عوض شد وگله گله خوشبختی بسویم آمد او هنوز درچنگ من است  میدانم با خشم دیوانه واری هر طور شده مرا خواهد یافت باید خاموش بنشینیم وخوشبختی ام را پنهان کنم وباو بتازم ، این قانون دنیاست ، باید اول حمله کنی اگر شکست خوردی عقب نشینی میکنی درغیر اینصورت همیشه برد با توست ، برو ، نترس حمله را شروع کن

    ….. بقیه دارد / ثریا ایرانمنش / اول آگوست دوهزار و سیزده میلادی /اسپانیا/

  • تنهایی

    ادامه خاطرات /

    امروز که این نمایشنامه دراماتیک وجنجال آفرین را مینویسم ، قریب چهل سال است که ازآن سرزمین ومردمش به دورم ، چیزی را هم از دست نداده ام بلکه چیزهای زیادی را به دست آوردم اول آنکه صاحب یک تجر به بزرگ شدم وفهمیدم مردمی که من به آنها اعتماد داشتم همه روبهان دلقکاری بودند بفکر طعمه تا حقوق انسانی ، مردمانی ابله ، مردمانی ره گم کرده ، مردمانی که برای یک لقمه بیشتر مادر خودرا نیز بفروش میرساندند،

    امروز از مادرم خبری نیست سالهاست که او هم به رفتگان پیوسته ما هردو خودرا قربانی کردیم بی آنکه بدانیم ، او درمیان جامعه زرتشتی با فکر واندیشه آنها میزیست مادربزرگ با آنکه به ظاهر مسلمان شده بود اما درواقع با همان حسن نیت ایل وتبارش زندگی میکرد با همان کردار وپندار ورفتار نیک مادرم بکلی گم شد نه میتوانست اینسوی را بگیرد ونه آنسوی را دراین میانه دستی برمیاورد نمازی میخواند روزه ای میگرفت وترس همه وجودش را احاطه کرده بود .

    امروز بسی خوشحالم که درمیان آن ملت همیشه درصحنه نیستم .

    آنروز هنگامیکه از سفر بر گشتم خسته ودلشکسته روی تختخواب خود افتادم ودراین فکر بودم که ، خوب سر انجام ما چه خواهد شد ؟ دهانم خشک شده بود گرسنه ام بود ورویاهایم ازهمان محوطه دورتر نمیرفتند ، باخود گفتم این زندگی نیست که من تن به آن داده ام باید اول ارهمه یک آپارتمان روشن وآفتابی پیدا کنم وسپس به دنبال کاری بگردم ، اما با این شکم ؟ چاره ای نیست باید همه کوششم را برای نجات این یکی بکار بندم اینکه نه به میل من بلکه به میل وخواسته خودش پای به عرضه زندگی من میگذارد .

    بیاد حمید افتادم که حال جواب خان را چه میدهد وبیاد کلارا که از یک خانواده کهن ایتالیایی بود با پوست روشن وچشمانی سبز وانبوه موهای بور که همه آنها رنگ نژاد خودرا داشت ، حمید آن مرد بلند قامت اندامی خوش ترکیب موهای یکدست مشکی وچشمانی که از آن شعله برمیخاست بینی خوش فرم رومی  ووسوسه انگیزش ، چقدر آنها درکنار یکدیکر خوشبخت بودند درآنها اثری از نخوت واداهای چاپلوسانه دیده نمیشد با حرکاتی نرم ودوست داشتنی همه ادها ی مرا تحمل میکردند حمید مردی مقاوم بود کافی بود خم شود تادلهای سوخته ای که درپایش ریخته شده بود جمع کند اما به کلارا وفادار بود بگذار بقیه باو دل ببازند حمید برای من حکم یک برادر مهربان را داشت او به ارزش من پی برده بود وگاهی درمیان گفته هایش زخمه ای میزد که رگهای حساس مرا به صدا درمیاورد ” هنوز جوانم ،  زیبایم ومردان بسیاری مشتاق منند ” ما ازاین قلمرو هیچگاه دور نمیشدیم حال داشتم به آن یکی میاندیشیدم آه …. این مردان گاهی باندازه یک بچه هم شعور ندارند تنها زور دارند خوب هرچه  بوده تمام شد باید اول بفکر خانه وسپس کار جدیدی باشم وبه مادرم بنویسم هرچه زودتر برگرد………بقیه دارد/

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا.  31 ژولای 2013 میلادی/

     

  • سگ

    داستان سگهای فامیل من !

    گاهی بهتراست درمیان خاطرات تلخ گذشته نظری هم به حال امروز بکنیم ،

    بمن میگفت : تو همیشه عاشق پیشه ای ؟ من به پول بیشتر احترام میگذارم ، گفتم کمک کن ، تا منهم مانند تو شیفته این سکه ها بشوم ، آن عاشق پیشگی را که تو درلفافه کثیفی پیچیده وبه نمایش میگذاری ، عشق به انسانها واقعی وحیوانات است .

    فرزندان من هرکدام یک یا  چند سگ درخانه ومحل کارشان نگهداری میکنند  که عضو فامیلی آنها محسوب میشود سگی که درخانه دختر بزرگم هست گویی قرنها مرا میشناسد با آنکه خیلی کم به آنجا میروم اما هنگامیکه بوی مرا ازپشت درب خانه احساس  میکند تا آسمان وتا سقف خانه بالامیرود باید چند نفر اورا بگیرند تا من وارد شوم وهنگامیکه وارد خانه میشوم مانند یک بچه لوس خودش را به آغوش من میاندازد وساعتها ازکنار من دورتر نمیرود روی پاههای من میخوابد مبادا بیخبر اورا ترک کنم.

    سگی که درخانه پسرم زندگی میکند تقریبا پیر شده وهرگاه به آنجا میروم مانند یک خدمتکار پیر از آنهاییکه همیشه درته خانه هستند خودش را به جلو میکشد ونفس نفس زنان سرش را روی زانوان من میگذارد ، با آنکه حساسیت شدید دارم باز اورا درآ؛وش میفشارم وگونه هایش را میبوسم .

    سگ سوم واقعا یک عجوزه است با آنکه تنها شانزده ماه دارد اما همسان یک خرس بزرگ وقوی است ، گاهی من با احتیاط باو نزدیک میشوم چشمان وصورت او زیر ابروان پرپشت وبینی ودهان فراخش گم شده اند . هفته پیش اتفاق جالبی افتاد ، یک سگ ماده کوچک ولاغر که فرط گرسنگی رمق راه رفتن نداشت وارد محوطه کاراژ دخترم شد ، سگ بزرگ که نامش| فلوخا| میباشد  کمی خودش را باو نزدیک کرد وهردو پوزه های هم را بوییدند وبا هم براه افتادند ، هردو ماده هستند یکی سگ گارد ودیگری سگ شکاری  ، موقع ناهار| فلوخا| بود دخترم ناهارش درظرف مخصوص ریخت وجلوی او گذاشت سگ میهمان هم جلو آمد تا از غذای او بخورد نهیب وحشتناک آنتون بلند شد که : نه! این غذا متعلق بتو نیست برو بیرون ، سگ به آهستگی از درب دفتر بیرون رفت ، |فلوخا| نگاهی خشمگینانه به اربابش انداخت وسپس میان غذای خود بهترین وبزرگترین استخوان را پیدا کرد وبه نزد سگ میهمانش برد وهمانجا نشست تا او غذایش را بخورد ، درس بزرگی بما آدمها !!! داد درنتیجه آنتوان مجبور شد برای سگ میهمان هم ظرفی جداگانه وغذای  جداگانه تهیه ببیند ، آه …. خداوندا ، آنهاییکه میگویند سگ پلید ونجس است آیا ازآن آدمی که قلبی را میشکافد وجگر کشته را خام خام میخرود ، پلیدتر است ؟ من درمعاشرتهایم هیچگاه لحنی تلخ بکار نمیبرم  همیشه بسیار دوستانه رفتار میکنم اگرگاهی کسی بگوید زندگی تلخ است باو میگویم مردم این دنیا از قرنها پیش با مزاحمت ها وگفته های تلخ زندگی را برهمه دشوار ساختند امروز کافی است آن مزاحمت های دیرین دور ریخته شود وما درس انسانیت را ازهمان سگهای پلید ونجس یاد بگیریم ،

    درحال حاضر دو رفیق بی آنکه باهم از یک نژاد ویک ر یشه باشند روزهارا بخوشی میگذرانند و…..ما؟ فکر نکنم هیچگاه به پای آنها برسیم هنوز خیلی راه مانده تا درس محبت ووفاداری وانسانیت را از این حیوان باهوش ویا یک اسب نجیب فرا بگیریم  روزیکه بقول مادر مرحومم بشر از اسب جد ا شد خوی حیوانی را بخود گرفت. درحال حاضر دل بسودا ها داه ایم وبه کلمات نامفهوم وبی معنای انسانهایی گوش میکنم که از طرف خداوند حرفی را که خود میل دارند بر زبان بیاورند از قول او میگویند.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ دوشنبه 2013/7/29 میلادی .

  • غم نامه

    بیخود ومجنون دل من ، شیشه پرخون دل من / طائف گردن دل من ، فوق ثریا ، دل من /…………..

    با روحی خسته وپیکری خسته تر به ادامه خاطرات میپردازم ، خاطراتی که رنج دوباره برایم به ارمغان خواهند آورد مهم این است که هرچه هست حقیقت است وتحریف درآن نشده مانند فیلم ( رضاه شاه در تلویزیون اختصاصی ! من وتو ؟ ….آنچه را که باید بگویند نگفتند وآنچه را که نمیدانستند سرهم کردند وفرستادند روی آنتن .

    بیچاره رضاه شا کبیر تنها گناهش این بود که پشتوانه فامیلی آنچنانی نداشت نه الدوله بود ونه السلطنه ونه میانه خوبی با ملاهای زمانه داشت بنا براین هرچه لجن وخاک است که لیاقت حکومتهای امروزی را دارد بر یاد او میپاشند وفراموش کرده اند که مادران وپدران واجداد آنها درچه لجن زاری میزیستند ودرچه کثافتی خودرا پاک وطاهر میکردند سوزاک ، سیفلیس، تراخم ، کچلی ، بیماری تب زرد ، مالاریا ، همه اینهاا درآن زمان در سر زمین پربرکت ایران وجود داشت  مردان وزنان اکثرا تریاکی آنهم با دستمایه ارباب بزرگ استعمار ، هنوز تا هنوز است نام اغتشاشی را که امریکا برپا کرد _ کودتا_ مینامند چرا که مصدق السلطنه کلی ایادی وفامیل ودوست وآشنا داشت ودارد که همه طرفدار آن ( فامیل بزرگند ) درحایکه رضا شاه یکه وتنها بود .امروز کاری به عمل کردا ونداریم اما تنها میدانیم که …..خلایق هرچه لایق ، حال مشتی گرسنه وگدای دیروز وسیمتری نشین سوزاکی با موبایلهای طلای وآی پاد وآی پد واتومبیلها گرانقیمت سر بندهارا  از پارچه وطنی تبدیل به پارچه های مزونی ساخت فرنگ کرده اند که برای همین قشر جامعه این مدسازان وتولیدگندگان بوجود آمده اند ، حال بجای سربند سیاه سکه دوزی شده چارقد هرمس میپوشند اما درون سرها ومغزها همه خالی ویا روی به پشت سرو برگشت به عقب دارند ، میترسند یک گام جلو بردارند مبادا سفره شان خالی شود ، قحبه های دیروزی، امروز پیر شده سجاده خودرا روی میز پهن میکنند واین سجاده همیشه همچنان باز است اما درعوض هرماه پولی به حساب آنها ریخته میشود درخارج خانه دارند ، شرکت میزنند ، هرویین میفروشند ، دلال محبت هستند وجالب آنکه همه هم یا دختر وزیر سابق یا پسر وکیل سابق ویا برادرزاده سپهبد سابق بوده اند !! همه آنها کنتسهای نیمتاج گم کرده اند ومردانشان همه تاج را  درایران جا گذاشته اند؟! محال است کسی پیدا شود وراستش را بگوید حال فک وفامیل آنها درایران دربهترین خانه های تصرف شده دربالای شهر مینشیند وآنها یک پا اینجا ویک سرآنجا غلام دست بسینه وهمیشه درخدمت ایستاده اند و… در آینده میشوند ، هزارفامیل ؟!! .

    از ما گذشت وای بحال نورسیدگانی که باید دریک سرزمین بی آب وعلف دریک صحرای داغ مانند عربستان زندگی کنند ودلخوش باشند که برکات آسمانی همیشه شامل حال آنهاست  نهایت آنکه زنانمان مانند زنان پاکستانی یا افغانی لباس مپوشند ( از نوع مارکدار ! ) ومردان نیز با همان ردا وسربند که درزیر آن هزاران مکر وریا خوابیده است .

    …………..

    ادامه خاطرات !

    پس از رسیدن به رم اولین کارم این بود که به حمید بگویم برایم یک بلیط به مقصد ایران تهیه نماید بی چون وچرا وبی آنکه بخواهد به دوست عزیزش حساب پس بدهد هر چه زودتر بهتر ، حمید برایم بلیط را خرید ومن آنچه لیره ایتالیا درون کیفم داشت باو دادم وبه هنگام بستن چمدانم ، پیراهن ابریشمی که برای شب افتاح فیلم خریده بودم به کلارا دادم وخود با دست خالی با آلیتالیا به ایران برگشتم .

    در فرودگاه همه چیز به نظرم غیر طبیعی میامد ، کارمندان گمرک اکثرا بی ادب مامورین با خشونت رفتار میکردند همه چیز بهم ر یخته وبی نظم  هیچ شباهتی به آن فرودگاه زیبای رم نداشت که همه جا بوی تمیزی وپاکیزگی میداد اما اینسوی مرز گویی وارد یک فاضل آب شده ام .

    با تاکسی خودم را بخانه رساندم ، خانه که چه عرض کنم همان سوراخی که همسرم برایم اجاره کرده بود ، گویا خودش نیز چند بار آ بآنجا سرزده وخبری ازمن نداشت ، نامه ای از مادرم داشتم که حال مرا پرسیده بود! چه عجب یاد ما کرده ای ؟ خسته بودم ، تنها بودم ، وسخت گرسنه ، بهتر بود اول بخوابم  بخواب رفتم ، خوب چیز خوبی است گاهی انسان احتیاج دارد ،  که از این دنیای دون خارج شود ، به هنگام غروب بیدار شدم واولین سئوالم این بود :

    چرا بمن دروغ گفت ؟ مقصود او از این دروغ چه بود بهر روی روزی پرده ها بالا میرفتند چرا اول بمن نگفت که همسر وبچه دارد ؟ چرا مردان اینهمه نا مردند وتنها به سخنان وگفته های مردان دیروز میاندیشند که : زنها عقلشان ناقص است ، چرا نگوییم نامرد مردان حتی شعور بالایی هم ندارند هرچه را که فرا گرفته اند از روی کتابها بوده است ، نمیدانم شاید هم حکمتی است دراین بیخبری ها ….

    بقیه دارد ……..ثریا / اسپانیا/ دوشنبه 29 ژولای دوهزارو سیزده میلادی / ساعت ؟ 5/25 دقیقه صبح !

  • صفحه46

    برگشت .

    از ایالت| ونتو| سرازیر شدیم |ونیز| را پشت سر گذاشتیم ، شاید اگر بار دار نبودم وویار نداشتم میتوانستیم همه  آن استانرا ببینیم و از زیباییهای طبیعت آن سر زمین استفاده ببریم اما من میل به برگشت داشتم ، نه رم ، بلکه ایران ، پاستوپورتم نزد خودم بود تنها بلیط دست خان ودرکیف او جای داشت مهم نیست به حمید میگویم یک بلیط برایم به مقصد ایران بخرد، چیزی دروجودم نا آرام بود احساس بدی داشتم ، گویی اتفاق شومی درراه بود . حس ششم داشت جنجال به پا میکرد ، باید برگردم ،چشمانم را رویهم گذاشته ودر آخرین نقطه صندلی عقب اتومبیل خودم را مچاله کرده بودم ، اشگ چشمانمرا میسوزاند ، شهر هارا پشت سر میگذاشتیم وگاهی درجایی میایستادیم تا غذایی بخوریم ویا شبی را بگذرانیم .

    در وسط راه از حمید پرسیدم که میل دارم سئوالی از تو بکنم ، چه چیزی را خان از من پنهان نگاه داشته است ؟ راستش را بگو والا از اتومبیل پیاده میشوم وخودمرا ازیکی از این دره ها  پایین میاندازم ،

    در نزدیکی یکی از شهر ها که بیشتر به یک ده بزرگ میمانست با درختان تنومند گل کاغذی وگلهای یاس وانبوه شمعدانیهای ، حمید اتومبیل را نگاه داشت  تا غذا بخوریم  سپس رو بمن کردو گفت : باید یک حقیقتی را بتو بگویم ، خان همین چند هفته پیش همسرش را طلاق داد  وآنهم سه طلاقه حال میرود تا خبر را به دختر وپسرش بدهد ، دختر کوچکش هنوز نزد مادرش بسر میبرد ،

    گفتم او هنگامیکه با من آشنا شد درهمان شب اول بمن گفت که از همسرش جدا شده است ، حمید گفت :

    نه ، دروغ گفته بود ، همسرش زنی مومن وچادری است  او میل دارد یک زن مدرن بگیرد تا پا بپای او درهمه محافل برود بنا براین با توافق یکدیگر از هم جدا شدند .

    گفتم برایم منهم نیست ، من  نه خیال دارم درخانه بزرگ او زندگی کنم ونه خیال دارم صاحب اموال اوشوم من خودم کار میکنم وقبل از هرچیز باید تکلیفم با بچه روشن شود من آزادیم را به دست آورده ام آزادی قلبم را نیز ، حال میل دارم این قلبم را دراختیار موجودی بگذارم که درون من جای دارد ، دز زندگی زناشویی هیچگاه نباید دروغی وارد حریم زوج بشود  عظمت زناشویی تنها دریک عشق نیست وفاداری نیز لازم است ازهمین حالا معلوم است که او تا آخر عمر بمن دروغ خواهد گفت ، دردلم غوغای بپاشده بود  اولین ضربه  آنهم باین بزرگی ؟ نه هرگز ترا نخواهم بخشید، وارد یک رستوران محلی ایتالیایی شدیم با رومیزی های چهار خانه آبی وسفید چند میز وصندلی چوبی  ، هوای داخل خنک وبه سقف صدها بطر شراب درسبد آویزان بود فلفل قرمز نخ کشیده وانواع پنیرها که روی طبقه چوی به صف قرار داشت ونانهای خوشبوی محلی هر آدم بیماری مانند مرا به اشتها وا میداشت . دران روزها در کشور ما ” ماکارونی ” تازه وارد شده بود وخانمهای خانه یا آشپرها ماکارونی را مانند برنج صاف کرده وسس آنرا لابلای آن میدادند وآنرا با دمکنی دم میکردند ، چیز هجوی بود !!! اما اینجا یک قدح بزرگ ماکارونی به همراه یک کاسه بزرگ سس گوشت ومقدار زیادی پنیر وسالاد وزیتون های بزرگ روی میز چیده شد ، من مقداری ماکارونی را دورن بشقابم کشیدم ومقداری سس روی آن ریختم قاشق را برداشتم تا از ماکارونی بخورم ، همه لیز میخوردند ودوباره به درون بشقاب سرازیر  میشدند اینبار از چنگال کمک گرفتم ، نه فایده نداشت صاحب رستوران یک زن چاق وگنده سرخ وسفید با پیشبند مخصوص داشت مرا تماشا میکرد سپس با اشاره انگشتانش بمن حالی کرد که قیچی لازم داری ؟ منهم باسر گفتم آری ! سپس او رفت وبرگشت یک قیچی آهنی بزرگ باغبانی را برایم آورد ….شلیک خنده از همه آنهاییکه نشسته بودند بلند شد ، دیگر به راستی اشکهایم سرازیر شدند ، آن زن به حمید گفت باو حالی کن که این یک شوخی است وسپس قاشق را به دست چپ گرفته وبا چنگال ماکارونی را پیچاند وبمن گفت دهانت را بازکن ، اما بی فایده بود بشقاب رابسویی پرتاب کردم واز درب رستوران بیرون آمدم .

    حمید وکلارا به دنبالم آمدند وبا مهربانی مرا دوباره به رستوران برگرداند یک اسکالپ بزرگ سفارش دادند با سبزیجات وپوره سیب زمینی ، اما من تنها کمی نان خوردم وکمی آب نوشیدم ، دیگر درنگ جایز نبود باید برمیگشتم.

    حالم هر روز وهر ساعت بدتر میشد میل نه به غذا داشتم ونه آشامیدنی تنها آرزو دا شتم که بخوابم وتا شهر قدیمی رم ! من خواب بودم ؟! …ادامه دارد

    ثریا ایرانمنش/ 26 ژولای 2013 میلادی / اسپانیا/