Author: Soraya

  • بنویس

    موسیقی وشعر ( فاخر) کلامی بسیار بزرگ وسنگین است وجایگاه والایی دارد به هرنوع شعر سست وبی ا ساسی نمیشود گفت غزل وهر نثری که گویی بین آنرا پاک کرده اند ، نمیتوان نام شعر نو بر آن گذارد ، در گذشته شاعران وترانه سرایان ما از محدوه دل وعشق مجازی ولب یار بیشتر پای بیرون نمیگذاشتند کمتر شاعری به درد اجتماع رسید ، خوشبختانه پس از بانوی شعر پروین اعتصامی شاعره دیگری در میان ملت ایران سر زنده وسر بلند گام برداشته که باید بوجودش بسیار افتخار نمود ، بانو سیمین بهبهانی ، دراین صفحه کوچک ومحدود نمیوانم بیش ار این عقیده ام را بنویسم به هرمطر بی نمیتوان گفت موسیقی دان فاخر زمانی که * فاخر* بر بالای یک صفحه میدرخشد مانند یک چراغ پرنور بیاد بنان بیاد شهناز بیاد تجویدی وخرم وبیاد شجریان بود ، آنها فاخرند به هنرشان ارج وقرب داده اند آنرا بیابانی وخیابانی نکرده اند ودرگوشه هرمحفلی دست به ساز نبرده اند شاعرانی نیز وجود د اشته ودارند که برای مدح گفتن ترانه وغزل وشعر نسرودند  آنها دردهای را ، رنجهارا وکمبودهارا بصورت غزل وشعربیان داشتند درعین حال از آن عشق مجازی نیز غافل نبوده اند .کمتر رنگ وانگ سیاسی بخود واشعارشان زده اند شاعر شاعر است موسیقی دان هنرمند است وحرمت آنهارا باید حفظ نماید .

    ستاره دیده فرو بست وشب آرمید ، بیا/شراب نور به رگهای شب دوید ،بیا/

    زبس نشستم وبه شب حدیث غم گفتم / زغصه رنگ من ورنگ شب پرید ، بیا/

    …..واژه ها حرمت دارند وباید به آنها احترام گذاشت .

    بنویس ، بنویس  بنویس اسطوره پایداری تاریخ ، ای فصل روشن زین روزگاران تاری /

    بنویس ، ایثار جان بود غوغای پیر وجوان بود / فرزند وزن خان ومان بود ، از بیش وکم هرچه داری /بنویس پرتا ب سنگی  حتا زطفلی به بازی

    بنویس زخم کلنگی حتا زپیری  به یاری / بنویس کز تن جدا بود آن ترد آن شاخه عاج / با دستبند طلایی با ناخنش نگاری / بنویس از آنان که گفتند یا مرگ یا سر افرازی/ مردانه تا مرگ رفتند ، بنویس بنویس ، آری……..

    اشعار : بانوی سیمین بهبهانی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / چهارشنبه 2013/11/27 میلادی /ششم آذرماه 1392 شمسی/

  • زمزمه باران

    ” نادر نادر پور ” شادروان

    من خوابهای کودکیم را ، با گریه های پیری تعبیر میکنم ،

    چون عکس برگهای بهاری / درآبهار راکد پاییزی

    آخ ، ای درختان جوان ، در زیر شاخ های شما

    ساعتی خوش مرا غنیمتی است

    باران عاشقانه شب را ، با اشک خود

    مکیدن وخوردن ، که گه گاه قطره های زلالش را

    چون مهره های جامد تسبیح

    با روزهای مرده دیرین

    درلابلای پنجه شمردن ، با قطره های روشن باران

    رها شدن

    در جویبار تیره این ایام

    رفتن بسوی جنگل سر سبزجوانی

    آنجا که قارچ های سبکبال در زیر چتر کاج کهنسال

    از شادی ولادت خود ، طبل میزدند

    آویزه های یاس ، با خوشه های تازه انگور

    در لطافت مقابله میکردند……………و

    این این پیر سیاه پوش تصویر واژگونه غار سپید است

    که دردرودستها میدرخشد.

    —————تقدیم به او کدیگر نیست

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / سه شنبه 2013/11/میلادی

    نوامبر یک ماه شوم !

     

  • او هم رفت

    یک مرثیه :

    برای علی شرمینی که امروز این دنیا دونرا وداع گفت ، تسلیتی برای پسرم وخواهرانش . ثریا

    ——————————————————-

    بتنهایی گریستن زارو نیکوست /بیاد دوستان تنها گریستن /

    ثریا اشک ریخت آرام آرام / حکایت گفت از گل به گلشن/

    شبی برمن گذشت ایدوست امشب/ که هرگز نگذرد بر هیچ دشمن/

    سیاهی بود ومن بودم ودگر هیچ / برون آهسته شد ماه ز روزن/

    بتنهایی گریستن زارو نیکوست /بیاد دوستان تنها گریستن/

    ترا میخواستم دیدن آخرین بار / که واجب بود آخر بار دیدن/

    —————— روانش شادویادش گرامی

    ثریا / اسپانیا 25 نوامبر 2013 میلادی

     

  • چشم گهر بار

    گر شود خسته ، مادر از سخنم/ پای بیرون گذارم از وطنم

    کوه درپیش گیرم وصحرا /زانکه مجنون وزانکه کوه کنم

    وزکسی پرسدم خبر از خویش /گویمش بیخبر از خویشتنم

    آنقدر هست کاندر این گیتی / آنکه بیهوده زنده است منم

    رفت برباد هرچه بود ونبود /زنده ماندم زانکه بی کفنم

    میگریزم به کوه ودشت زآنک / دشمن تن شده پیراهنم

    یعنی  آنکس که بار وبرگم بود/ خصم جانم بود وپیک مرگم بود

    داد قهر زمانه ام برباد / دشمنم شد سپهر تیره نهاد

    مرغ روحم ز آشیانه پرید / تا دوچشمم به روی او افتاد

    خاک آن دشت زان همی بویم / تا بدانم کجاست آن شمشاد

    پیش یزدان کنم شکایت او / که دلم را گرفت وباز نداد

    مرغ از آشیان پریده منم / تیر صیاد را خریده منم

    —————————————————–

    اشعار : دکتر مهدی حمیدی شیرازی “از کتاب اشک معشوق “

    ثریا / اسپانیا/

  • ادیان

    دین مسیح با انزیکیسیون وشقاوت وکشت وکشتار شکل گرفت ، اما از دل این خون واز دل آن سنگ یک گوهر زیبا بوجود آمد ، هرچند امروز همه ی آنرا به ویرانی کشانده اند اما ، چیزهای زیادی در آن دیده میشود که درسایر ادیان نیست .

    خشونت نیست ، اتهام نیست ، غم وغصه نیست ، تقیه نیست ، عزاداری نیست ، مگر آنهاییکه میل دارند!!! عزداری کنند  ، روزهای یکشنبه اگر برای نماز عشاء ربانی به کلیسا میروی باید بهترین لباس را بپوشی ومعطر وخوشبو وخندان به میهمانی پسر خدا بروی ، گریه کردن درکلیساها ممنوع ومکروه است  درکنار مرده هایشان بی آنکه اشکی بریزند مینشینند وآهسته دعا میخوانند بی هیچ شیونی وفریادی  او آن مرده به ملاقات خدا میرود نباید برایش گریست  وپشت سر او  میهمانی میدهند با صرف مشروبات وشام  سیاه نمیپوشند تنها یک روز نه بیشتر  درایام قدیم زنان بیوه که مایل بودند تا آخر عمر خاطره همسرشان را نگاه دارند سیاه پوش میشدند امروز این رسم کهنه بر چیده شده است از همه مهمتر همیشه کشیشی هست تا تو بتوانی بار گناهانت را سبک کنی بی آنکه ترا تنبه ویا تحقیر نماید ویا به دست قانون بسپارد مگر دررابطه با قتل ویا جنایتی ویا خیانت به سرزمین باشد . ، او همان کار روانپزشک را انجام میدهد برای روح گناهکارت دعا میخواند وطلب بخشش میکند ! .

    گناهان کبیره وگناهان ضغیره هردو قابل بخشش میباشند ، خدای آنها به راستی بزرگ است .

    یکی قطره باران ز ابری چکید /خجل شد چون پهنای دریا بدید /

    که جایی دریاست من کیستم ؟ /گواه هست حقا که من نیستم /     |سعدی|

    واقبال لاهوری در جواب این ابیات سرود :

    ولیکن زدریا برآمد خروش /ز شرم وننگ مایگی روبپوش /

    تماشای شام وسحر دیده ای /چمن دیده ای دشت ودمن دیده ای/

    برگ گیاهی به دوش سحاب /درخشیده ای ازپرتو آفتاب /

    گهی همدم تشنه کامان راغ /گهی محرم سینه چاکان باغ /

    زموج سبک سیری زاده ای/زمن زاده ای درمن افتادهای /

    بیا سای درخلوت سینه ام /همچو گوهررخشان در آیینه ام /  |اقبال لاهوری |

    ثریا ایرانمنش/ اسپانیا/ دوشنبه 2013/11/25 میلادی/

     

  • پدر وپسر

    در اوج خفقان ودراوج تفکیر وگناه خواندن بود که او برخاست وفریاد زد :

    درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی/ خرقه جایی گروه باده ودفتر جایی

    سپس بیدا د را وفریاد زد که : نی زن ، نی بادل خرم زن ،

    مغنی کجایی نوای سازت کجاست ؟ وخواند وخواند وهنوز میخواندی این بلبل باغ وطن که عمرش دراز باد.

    شجاعت او ، غرور او وپایبندی او به هنرش ونجابت او وپاکی  وعظمت روح او قابل ستایش است .

    من دستم کوتاه ست تنها یک برگ کاغذ دارم که میتوانم روی آن بنویسم نه بیشتر ،

    با صدای او صبح از خواب برمیخیزم وشب با صدای او که مانند آبشاری زلال درگوشم لالایی میخواند بخواب میروم .

    اطاق سرد است ، خانه سرد است ، اما دل ما گرم است

    نمیدانم کزین آوی جانبخش/چرا لرزد چنین تار دل من

    نمیدانم چه سوودایی دراین شور /نشسته آتش به دل پا درگل من

    ———هرجاب باشم روحم باشما ست .

    جدا از بزم جانبخش شما هستم اما بگوش چشم وبه لب جان ……….

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه شب  3 آذر 1392 شمسی / نوامبر 2013 میلادی

     

  • زمان ازدست رفته

    مارسل پروست کتابی دارد بنام | زمان ازدست رفته | این کتاب دراوائل چندان اقبالی نداشت درهفت جلد نوشته شده بود ، اما کم کم دربین اهل فن وسیاست پیشه گان وغیره دستی برآورد ومورد توجه قرار گرفت واین پس از درگشذت نویسنده بود .

    امروز حراجیهای بزرگ درسراسر دنیا ( زمان ازدست رفته) را تبدیل به حال کرده اند ! میلیونها پول صرف خرید یک صندلی کهنه  فلان ریاست جمهوری ویا یک لنگه جوراب پاره وبو گرفته فلان هنرپیشه ویا یک تفنگ زنگ زده مربوط به جنگهای داخلی امریکا وغیره وغیره وغیره ….وخوب البته خبرگانی هم هستند که اصالت این اشیاء را تایید میکنند . ؟!

    درهمین حال هزاران کودک گرسنه پابرهنه وبی خانمان دردنیا در هوای سرد زمستان یکدیگررا مانند سگهای ولگرد درآغوش میگیرند تا یخ نزنند ودرخاکروبه ها به دنبال پس مانده غذاها میگردند تا زنده بمانند ، زنده بمانند ؟ دریک امید واهی شاید روزی یکی از آنها بمقام ریاست وپادشاهی رسید وهمین لباس مندرس او به دست حراجیها افتاد تا دوباره ( زمان از دست رفته را ) بیاد بیاورند .

    مییلیونها پول در سر زمینهای نفتی صر ف خرید تابلویهای قیمتی ! زیر نام نقاشان بزرگ ! میشود درعوض کارگران آنجا گرسنه بی مزد با هزار منت درصف ایستاده اند تا برجهارا بالا ببرند هرکس برجش بیش مالش بیش ! وهربرجی نشان اشرافیت ومنش وبزرگی است .

    بی مزد بود ومنت هرخدمتی که کردم /یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت/

    ثریا ایرانمنش/ یکشنبه 2013/11/24 میلادی /آذرماه 1392 شمسی /

     

  • بانوی مدبر

    جای آن است که خون موج زند دردل لعل / زین تقابل که خزف میشکند دیوارش /

    —————————————————————-

    زن گفت  ، چه آفتابی ، چه هوایی  وچه بهاری ،

    زن بسوی آفتاب نیمه مرده حرکت کرد درجستجوی جفت خویش

    زن بر لب ایوان بیکسی ایستاده بود

    او به یک پیام کوتاه از لانه خود بیرون شد

    زن زیبا بود ، حساس بود مانند یک پرنده

    او هرروز نامه های عاشقانه را میخواند

    زن مقروض بود ، خسته بود ومانند موجی سر گردان

    در پی یک ساحل آرام ، بیهوده میگشت

    زن بر فراز یک نور مرموز درتاریکی پنداشت خورشید است

    ولحظه های خوش را زیر زبان لمس کرد

    لحظه های دیوانگی را

    او بسوی یک راه نامعلوم گام برداشت

    او از لانه خود مانند یک پرنده ، پرواز کرد

    بسوی یک قفس طلایی

    و هنگامی  درب قفس باز شد که او مرده بود

    زن مرده بود وتنها کالبد بی جان او درپیاده روها زیر لگد یابو ها،

    بجای ماند .

    ثریا ایرانمنش / شنبه .23/11/2013 میلادی .اسپانیا.

  • شمع روشن

    اگر تو زپا افتاده بودی ، به دل شکنان دل داده بودی ، دست تو از پافتاده میگرفتم ، میگرفتم / جای آن نیرنگ وریا ، رنگ تمنا میگرفتم ، میکرفتم ،

    ؟————————————————————-

    درنزیکی خانه ما ، یک | چپل| یا یک عبادتگاه است که باندازه یک اطاق بزرگ ناهار خوری اشراف میباشد ! در بیرون از آن یک سینی حلبی با مقدار زیادی شمع روشن دیده میشود وشکافی بر بالای آن نصب شده که روی نوشته اهانه ویا ” دوننسیون ” هرچه گشتم شمعی نیافتم به ناچار به درون اطاق رفتم عده ای ایستاده وعده ای نشسته با زبانی بیگانه دعا میخواندند نه ا زمجسمه خبری بود ونه از طلا ونقره ، تنها چند تصویر بر دیوار نصب شده بود ویک تصویر نیز درقابی معمولی به دست مردی که با ردای سفید خود دور میگشت وآواز میخواند ، درگوشه ای چشمم به یک میز کوچک افتاد که زنی روی آن مقدار زیادی تسبیح .صلیب وشمع گذاشته بود ازاو درخواست کردم که یک شمع بمن بدهد ، نگاهی بمن انداخت ، نه ! ازخودشان نبودم ، گفت یک یورو ….

    شمع را گرفتم وهنگامیکه میخواستم خارج شوم از زن فروشنده پرسیدم :

    این چه زبانی است ؟ گفت یونانی /بعداز این ارمنی / وبعد روسی / کاتولیکها هم درآنسوی خیابان یک کلیسا دارند که البته بیشتر به مسح مردگان میپردازد ودر زیر زمین آن مردگانرا را میسوزانند ……بیاد خاکستر های روی بالکن خودم افتادم که هر روز باید آنهارا بروبم وبشویم هرچند آنها درزیر زمین کار خودرا انجام میدهند وتنور آنها در زیر زمین است اما هرچه باشد ارواح به همراه دود از دودکشها بیرون میایند!؟  وخاکستر را هم با خود میاورند ؟…

    شب طوفان شدیدی در گرفت من سرم را به زیر لحاف بردم زوزه باد یک نفس بلند بود و……فکر میکردم ارواح به همراه باد باینسو هم خواهند آمد ، خدا کند ارواح پلیدی نباشند ؟!……….

    جمعه / یک خاطره . ثریا /اسپانیا /

  • شاعر نابینا

    صد ها بار نوشتم وگفتم که من :

    شاعر نیم وشعر ندانم چیست / من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم /

    حال اگر گاهی چیزی از دستم بیرون شد خطی نوشتم نمیتوان نام شاعررا برمن نهاد .حدود شاعری من درحد همان شاعری یک اسب اصیل است ، اسب هم شاعر است ، دردنیای تخیلات خود زندگی میکند تا زمانیکه آزاد باشد تا زمانیکه لگام بر دهانش وزین بر پشتش نگذارند ، آنگاه رویاهایش را فراموش میکند ودیگر به آنها نمیاندیشد وکم کم درحد یک یابوی بارکش سقوط میکند.

    روی بنمایی ودل ار من شوریده ربایی/ تو چه شوخی که دل ازمردم بی دیده ربایی/حسن گویند چو دیده شود دل برباید/تو بدین حسن ، دل از دیده ونادیده ربایی /

    اگر گاهی دستم به خطامیرود وچند کلمه وجمله را به دنبال هم ردیف میکنم نامش شعر  نیست بلکه میتوان به آنها گفت : کلمات موزون !

    من نه غزل سرایم ونه قصیده سرا ونه مداح ونه ترانه سرا .

    من شعر زیبارا دوست دارم روحم را نوازش میدهد وصدا واوای زیبا نیز مرا از دنیای دون بیرون میکند.

    ————————————————————–

    بیاد گلچره افتادم که داستنانش ناتمام ماند :

    او چند سال پیش باینجا آمد با سجاده ومهر وجانماز وقبله نما از سفر پاریس به اینجا میامد وازاینجا به آلمان میرفت ! روزیکه اورا بر سر سجاده با چادر نماز دیدم نتوانستم از خنده خودداری کنم ، نشستم تانماز او تمام شد سپس از او پرسیدم :

    گلی جان ، تو که درهمه احوال وهمه زندگیت نمازرا به مسخره گرفته بودی وآنرا یک ورزش عهد حجر مینامیدی حال چگونه خود باین ورزش عادت کردی ؟درجوابم گفت :

    من باید همیشه عضو یک ” حزب ” باشم حال حزب توده منحل شد واز بین رفت من وارد این حزب شده ام ، پرسیدم اعتقادی هم داری ؟ گفت :

    اعتقاد یک عادت است ؟!

    خدارا شکر که دربساط ما چیزی نبود که بودار باشد ، از او پرسیدم مخارج ترا دراین سفرها چه کسی میدهد ؟ گفت :

    آن شرکتی که درآنجا کارمیکنم به دوردنیا میروم وبرایشان نمونه !! میاورم به چین رفته ام به ژاپن رفته ام به سرتا سر اروپا رفته ام تنها به آن سوی قاره نرفتم ممکن است سری به کانادا هم بزنم و……..برادرم درکانادا صاحب یک زندگی اشرافی است ، _ بیاد ته ریش برادرش افتادم بیاد آن یکی که مانند گلی کچل بود و آن سومی هنوز بچه بود حال ؟!!ومادرش که دریک اطاق گلی درکنار بساط سماور مینشست وخواهرانش که هرکدان درخانه ای به لباسشویی ویا خدمتکاری مشغول بودند .

    از خانه ما به شخصی که درآلمان میبایست اورا درفرودگاه ببیند تلفن زد همه چیز روبراه بود کلاه گیس سیاه وبراقش را روی سرش صاف نمود با لباسهای ابریشمی ودست دوز…………

    آخر گلی عضووزارت  {الف} بود هم خودش وهم خانواده اش وهم …..” او”

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2013/11/22/میلادی .” از دفترچه یادداشتهای روزانه ” .

     

  • جوانیم

    ( انجمن شعر وموسیقی فاخر ایران )

    ای غم بگو  با جوانیم چه کردی /دارم به دل صد آرزو با جوانیم چه کردی

    این چنین رها مرا ، درمیان صد بلا تو کردی ای ندیم شبها /

    بال من چو خسته شد ، چون دلم شکسته شد ، نشسته ام جدا از دنیا

    کنون که من درآتشم  ، بیا ببین چه میکشم / ببین که غم چه کرده ای بامن

    دردام هجرانم نهادی  وگرفتی جوانیم را /سر درگریبانم روزو شب که فتادم از پا / به کجا بروم که زروی دل خجلم /

    جوانیم ، بهار زندگانیم منیر جاوانیم /رفتی به کجا ؟بلای ناتوانیم سزای مهربانیم ببین چه شد جوانیم آخر به کجا؟

    ——————————

    شعر : از ایرج جنتی عطایی

    آهنگ از شادروان همایوم خرم

    خواننده : استاد بزرگ آواز ایران ، جناب محمد رضا شجریان

    فرستنده: ثریا ایرانمنش / اسپانیا /پنجشنبه 2013/11/21 میلادی/

     

  • یوسف من

    انجمن موسیقی فاخر ایران

    —————————————————————————

    اگر یوسف من جلوه چنین خوب نماید /خون دردل نو باوه ِ یعقوب نماید

    خون ریزی ضحاک دراین ملک فزون گشت / کو کاوه که چرمی بر سر چوب نماید؟ /

    کو دست توانا که به گلزار تمدن / هرخارو خسی ریخته  جاروب نماید

    ای شحنه بکش دست زمردم که دراین شهر/ غیر ازتو کسی نیست که آشوب نماید /

    هرکس نکند تکیه بر افکار عمومی / اورا خطر حادثه مغلوب نماید/

    بر فرخی آورد فشار آنچه مصائب/ اورا نتوانست که مرعوب نماید /

    ———————–

    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم / ماه اگر حلقه به درکوفت جوابش کردم /

    دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا ؟ / گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم/

    منز ل مردم بیگانه چو شد خانه چشم / آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم/

    شرح داغ دل  پروانه چو گفتم با شمع / آتشی به دلش افکندم آبش کردم  /

    غرق خون بود و نمی مرد زحسرت فرها د/ خواندم افسانه شیرین وبخوابش کردم/

    زندگی کردن من مردن تدریجی بود/ آنچه جان کند تنم ، عمر خطابش کردم

    —————— اشعار از : فرخی یزدی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 آبانماه 1392 شمسی برابر با 19 نوامبر 2013 میلادی

     

  • مناظره

    داشتم از زور بیکاری دفترچه های قدیمی را ورق میزدم چشمم افتاد به داستان افسرخانم وفری خانم ، عجب حکایتی است این داستان !!!

    فری خانم میپرسد که : این افسر خانم چرا اینجا مانده تک وتنها بیمار ومریض وخسته چرا بر نمیگرده بره ایرون؟ مگه نمیگه که همه فامیلامون توی تهرون قصر دارن خوب ! اوهم بره با پولی که اینجا خرج میکنه یک کاخ کنار قصر اونا بساره تازه مگه ازدولت پول نمیگره نه کارکرده ونه مالیات داده تازه از دولت هم ماهیانه میگیره ، هربار هم میپرسی از کجا اورده ای؟ میگه میرم تهرون یک تکه زمینو میفروشم برمیگردم اینجا خرج میکنم ، خوب ، درطی این چندین وچند سال اگه همه ایرونو فروخته بود الان دیگه خاکی وزمینی وجود نداشت  پولهارو هم میده به پسراش که همه جای دنیا دفتر بزنند ؟! ، خوب آدم حسابی چرا اینجا؟ چرا نمیری مثلا موناکو یا کوت دازول ( کوستا آذول ) ویا پاینتر خود جنوب فرانسه که کلی هم قدمت وتاریح داره ؟ همه دزدهای گردن کلفت اونجا هستند ، میگه نه الا بلا من همینجا خوشم کنار بچهام هستم !!!  راستی اون پروفسور بزرگه که همین چند وقت پیشا ایرون بود به پسرش ( پسر افسر خانم ) زنگ زده که بیا آلمان زیر دست من تخصصت را بگیر آخه متخصص مغزو اعصابه  یعنی جراحه ! پسرک گفته نه ابدا نمیام همین جزیره بهم بیشتر خوش میگذره ، میرم زیر آبی یعنی غواصی وخیلی کارای دیگه این جزیره بمن بیشتر احتیاج داره تا بقیه ، خوب او بیچاره هم رفته از افریقا آدم اورده تا تربیت کنه ، جایزهشو هم گرفت .( جای مرحوم سینوحه خالی ) .

    اون عرق فروشه که هر روز کارش این بود که کارتن مشروب هارو روی شونه اش بگذاره و ببره  به بارها ورستورانها تحویل بده حال صاحب چند ویلا وچند هزرامتر زمین شده مغازه کوچک عرق فروشیش هم سه تا شدند !!!

    دیگه چیزی نمیگم……………..

    خوب ! خودت چی ؟ سرکارخانم فری خانم ، تو اینجا چکار  میکنی ؟

    من ، کنار بچه هام هستم ، روزی روزگاری خانه ی بود سفره ای بود اتومبیلی بود هرکه گرسنه بود تو خونه من سیر میشد هرکی کار داشت وکیل من براش کاروجور میکرد هرکی ماشین نداشت اتومبیل من زیر پاش بود منم خیال میکردم بین همون آدمای قدیمی ومثلا بافرهنگ .کولتور نشسته ام ابدا این ادمای جدیدو نمیشناختم اون آدم خوبا همه یا مرده بودندویا در جایی دیگه سر زیر بالشون برده بودند من نمیدونستم یه همچی کسایی هم ممکنه توی ایرون باشند ، خوب انووقتها من ازچار دیواری خونه وکوچه پایم رو پایینتر نمیگذاشتم سرم تو کتابا بود ودنبال لغت میگشتم !!! وترجیخ بند وترکیب نبدهارا باهم مقایسه میکردم ؟! خوب دیگه ………

    حالا همه سواره اند ومن پیاده ! همه سه تا سه تا ما شین دارن ومن باید تو صف اتوبوس ساعتها بایستم همه بیزنس من وبیزنس وومن شدند ومن باید از گداخانه دولتی ماهیانه حقوق بگیرم تازه کلی کاغذ ومدارک برده ام که والا بخدا من هرسال مالیات پولی را که از انگلیس اینجا اوردم تا خونه بخرم ، دادم سالها هم نشستم کنار چرخ خیاطی مالیات اونم دادم حال …..راستی دیشب بفکر چرخ خیاطیم افتادم ، آیا هنوز کار میکنه ، حتما زنگ زده اون چرخ خوبم را که از انگلیس اورده بودم بعنوان کمک عاریه ای به یک خانم دادم  دیگه رنگشو ندیدم ، بعد رفتم یک چرخ خیاطی دیگه خریدم اما مثل اولی محکم وحسابی نبود هرچه بود گذشت ، حالا تازه برم ایرون یک متر زمین ندارم توش بمیرم زمین ها راهم یک موزیسین معروف خورد ویک لیوان شیره هم روش سر کشید .کجابرم ؟

    این است فرق بین آدمها که از قدیم گفته اند : خلایق هرچه لایق .

    از سری  یادداشتهای روزانه .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوشنبه /

  • خانه دیو

    | دست من بستی برای یک گلیم / خود گرفتی خانه از دست یتیم |

    ای عجب ! این راه نه راه خداست / زانکه درآن اهرمنی رهنماست /

    قافله بس رفت ، ازاین راه لیک / کس نشد آگاه که مقصد کجاست /

    رهروانی که دراین معبرند / فطرتشان یکسره آز وهوا ست /

    ای رمه ، این دره چراگاه نیست /ای بره ، این گرگ بسی ناشتاست/

    تا تو  ز بیغوله گذر میکنی / رهزن طرار تو را درقفاست /

    لقمه سالوس ، که را سیر کرد ؟ / چند براین لقمه ترا ا شتهاست ؟ /

    کعبه دل ، مسکن شیطان مکن / پاک کن این خانه ، که جای خداست /

    پیرو دیوانه شدن ابلهی است / موعظت دیو ، شنیدن خطاست /

    روی وریا را مکن آیین خویش / هرچه فساد است ، ز روی وریا ست /

    پای تو همواره براه کج است / دست تو هرشام وسحر بر دعا ست /

    منزل غولان ، زچه شد منزلت /گر ره تو از ره ایشان جداست /

    بیهده ” پروین” در دانش مزن / با تو دراین خانه چه کس آشناست؟ /

    | اشعار | : بانو پروین اعتصامی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2013/11/17 میلادی !

     

  • تعبیر خواب

    ”  من خواب دیده ام  که کسی میاید / من خواب یک ستاره قرمز ! دیده ام “

    ——————————————————————–

    خواب تو تعبیر شد نازنین / ستاره قرمز با ماه سیاه هردو آمدند مرگ را قسمت کردند طلاهارا قسمت کردند گوشتهارا به سلاخ خانه برده وقسمت کردند ، دختران باکره را قسمت کردند وزنان بی شوهررا نیز میان خود قسمت کردند .

    خواب تو تعبیر شد نازنین / آفتاب را قسمت کردند ، آن آفتاب شیشه ای که درون آن همه نگاهها میشکند  / آفتاب را درفراسوی افق پنهان نگاه داشتند ودر تاریکی سوگواران به حاشیه رفته وگریستند /

    خواب تو تعبیر شد نازنین / ما درصف تماشاچیان خسته وتشنه  وزیر نظر شبگرد ها ، آهسته آهسته گام برمیداریم / ودراین حیرتیم که اگر آن گدای دیروز ویکدست دودست داشت چگونه  این نمایش را خاتمه میداد ؟

    شهر هنوز با خاطره های تو بیدار است ، تو که هرروز به میعادگاه میرفتی ودرمقابل آن ابی پر رنگ نماز میخواندی ، آن آبی امروز به رنگ سبز تغییر کرده است وبا نقاشی های از خون قرمز با زمینهای سیاه /

    خواب تو تعبیر شد نازنین / مرغی در میان لانه اش کشته شد وجوجه های بی بال وگرسنه اش گرد او جمع شده به دنبال خرخاکی ها میگشتند .

    من بتو میاندیشم  ودنیای گذشته را درتو مبینیم وزمان را لمس میکنم زمانی که هیچگاه متعلق بمن نبود / عریان  ، معلق میان زمین وآسمان .

    خوابت تعبیر شد نازنین / او آمد  همانکه مانند هیچکس نبود واز همه بدتربود  او آمد تشنه تراز تشنه وما خسته تراز خسته .

    ثریا ایرانمنش / از یادداشتهای روزانه / شنبه

  • مرغ شب

    ندانی زمرغان ، چرا مرغ شب /زهستی نشانی جزآوازش نیست ؟

    بنالد به بستان شبان دراز/ تو گویی که امید فرداش نیست

    من واورا یکی آسمانی نواست /اگر چهره ی مجلس آراش نیست

    چه غم گر نداند ز یک نغمه بیش /که در لطافت هیچ همتاش نیست

    به گمنامی اگر زید دراین جهان /جز آزاده ماندن تمناش نیست

    من ومرغ شب  را دراین آرزوست /کسی را بما جای پرخاش نیست

    ———————————————————

    بگوش من آید زپیری نهیب /چو بینم که مویم سپیدی گرفت

    هزاران اختر آرزو پیش من /فرو مرد ، ویا ناپدیدی گرفت

    شدم دوش به دوش بد گوهران /وزان دامن من پلیدی گرفت

    بر آن گل که از گلش خاطرم /سحرگاه با خنده چیدی گرفت

    دل تابناک از غم روزگار / عبار غم و نا امیدی گرفت

    شعر : دکتر لطفعلی صورتگر .

    ثریا ایرانمنش / جمعه 15 نوامبر 2013 میلادی .اسپانیا .

  • افق تاریک

    هر صبح زود هنگامی که سر ازخواب شبانه برمیدارم پنجره ها را باز میکنم و به نوار قرمزی که از دوردستها ودرافق نمایان است سلام میگویم دربرابراو خم میشوم وتعظیم میکنم او حقیقی ترین چیزی است دراین عالم که به دوراز افسانه میتوان اورا باور داشت ” خورشید ” امروز افق تاریک است هوا ابری وغمگین امروز تنها به آسمان تاریک سلام گفتم وبه اشکهایی که قراراست به زمین بفر ستد خورشید من امروز پنهان شده اما همچنان اورا دردرونم احساس میکنم .

    امروز درست شصت سال از مرگ پدرم میگذرد پدری نوجوان که هیچ پیچ وخمی نداشت ولذتی از زندگیش نبرد ودر سن سی وشش سالگی مرگ را با سینه مجروحش پذیرفت هیچکس ودرهیچ شرایطی نمیتواند مرا با این روز شوم آشتی داده و به بیزاریم پایان دهد .

    ————————————————————–

    آن روزها رفتند ، آن روزهای جذبه وحیرت

    آن روزهای خواب وبیداری / آن روزها هرسایه ای رازی داشت

    هر جعبه سر بسته ای گنجی را نهان میکرد

    هر گوشه صندوق خانه درسکوت ظهر ، گویی جهانی بود

    اگر کسی از تاریکی نمیترسید / درچشمانم قهرمانی بود

    آن روزها رفتند ، آن روزها رفتند آن انتظار آفتاب وگل

    آن رعشه های عطر اقاقیا

    در اجتماع ساکت ومحجوب نرگس های صحرایی

    که شهررا درآخرین صبح تابستانی /دیدار میکردند

    روزه های دوره گردی درخیابانهای  دراز

    آن روزها رفتند مانند نباتاتی که درخورشید میپوسند ” شعر فروغ فرخزاد “

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه 2013/11/14 میلادی !

  • نا پیدا

    اگر پنهان بود پیدا ، من آن پیدای پنهانم

    اگر نادان بود دانا ، من آن دانای نادانم

    همای گلشن قدسم ، نه صید دانه ودامم

    تذرو باغ فردوسم ، نه مرغ این گلستانم

    سر اندازی سر افرازم ، تهی دستی جهان بازم

    سبکباری گران سیرم ،سبک روحی گرانجانم

    سپهر مهررا ماهم ،جهان عشق را شاهم

    بتان را آسین بوسم ، مغان را آفرین خوانم

    چو خضرم زنده دل ، زیرا که عنقاست آب حیوانم

    چو نوحم نوحه گر ، که  درچشمم نشست طوفانم

    شعراز : خواجوی کرمانی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 12 نوامبر 2013 میلادی

  • سیلابی دیگر

    هنگامیکه زندگی نمیتواند به غیر از آنچه که هست باشد ، بناچار باید به آن تسلیم شد >

    اگر آن موشک ( هندی ) به آسمان وبه کهکشانها نمیرفت این سونامی وحشتناک  سرزمین فلیپین وسپس چین را ویران نمیساخت ، هربار که یک موشکی به هوا میرود یک ویرانی دیگری ازخود بجای میگذارد ، حال سیل کمکهای اولیه ودومیه و……جاری شد کمکهایی که ار باقیمانده غذاهای انبار شده  بسوی آن سر زمین نفرین  زده میرود  ویتنام دچار ویرانگری دوباره یشد هنوز کمر از جنگهای شمالی وجنوبی وراستی وچپی راست نکرده بود .

    همه دنیا سرشان گرم مذاکرات ایران وسر زمین پهناور ومادر دنیا آمریکا بود وسیل آهسته آهسته خودرا به سر زمینهای دیگررساند

    حال کاسه گذایی سر هر رهگذری دیده میشود آن لقمه نانی را که با آب ترمیکنی ومیخواهی دردهانت بگذاری باید درون آ کاسه بیاندازی و بچه ها  آواره هنوز گرسنه وبی سر پناه وبدون آب وغذا یا تلف میشوند ویا به دست مافیای قاچاقچی میافتند و……دیگر هیچ .

    امروز هنگامیکه داشتم داروی نفس تنگی را باز میکدم تا یک هوا!! به درون ریه هایم بفرستم دیدم دستم به آن میچسپد کاغذ روی آن با تاریخی که گذاشته بودند یکجا پاره شد ، داردهای مانده که از درون زباله دانی  خود بیرون میکشند وتاریخ جدیدی روی آن می چسپانند مانند  غذاهای کنسرو ، داروهای خریداری شده از سر زمینهای دیگر همه را بما سخاوتمندانه تحویل میدهند …..سکوت .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا. سه شنبه 2013/11/12 میلادی .

    خداوند درآنسوی حصار زندگی میکند ، آنجا نباید مالیات بدهد !

  • مپرس

    زیر سیلی شکنجه های دردناک ، از زوال چهرهای نازنین مپرس

    پیش چشم کودکان بی پناه ،  از نگاه مادران شرمگین مپرس

    درجهنمی کز همه جهان جداست/در جهنمی که پیش دیده خداست

    از لهیب کوره ها وکوه نعش ها/ از غریو زنده  هامیان شعله ها

    بیش ازاین مپرس

    ای که دست من به دامنت نمیرسد /اشک من به دامن تو نمیچکد

    با نسیم دلکش سحر ،چشم بیمارتو بسته میشود

    بی تو درحصار این شب سیاه

    عقده های گریه شبانه ام ، درگلو شکسته میشود ” فریدون مشیری “

    —————–

    برای دختر بیمارم

    خدا درآنسوی حصار است درروی صخره ای بزرگ درکنار دریای آبی ودرمیان انبوه جواهرات ومردانی که با دشنه برای حفاظت او ایستاده اند خدا آنجاست با پسرش .

    ثریا ایرانمنش /اسپانیا/ یکشنبه 2013/11/10 میلادی