Author: Soraya

  • ده ساله شدم

    بمناسب دهمین سال ( پرچین ) !

    دستهای نا توانم ، هم اکنون سدی شده در سیل حوادث

    در آنسوی ( پرچین ) ،

    سسیلی سهمناک جاری است

    دراین روزهای ملال انگیز ، که هرسو

    حادثه ای درکمین است

    نفس من در اضطراب  خود ، ایستاده

    افسانه آغاز  تمام شد

    وقصه پایان ، اینک جاریست

    در رودخانه  عمر

    اینک بنگر  به جاده

    جاده انتهای نا پیداست

    امشب آواز میخوانم ، برای آنکه رفت وآنچه رفت

    وآنکه میرود وآنچه نابود میشود

    با صدای چلچله ها هم آوازم

    زمین دیگر مارا بخود نمیخواند

    دیگر نسلی از نسلهایمان

    ریشه نخواهد کرد

    رستگاری مردان ، در طول بازار خودفروشان

    به حراج گذاشته شده

    شرف آنها ، به اطاعت چند هزار ساله

    فروخته شد

    نسل من، نسل قدیمی

    سر کشیده از کهنسالترین وتنومندتیرین درختان

    امشب آواز میخوانم وصدایم را در نی لبک

    چوبی نی زن پنهان میدارم

    بر ای آنکه رفت وآنچه رفت

    برای آنکه میرود وآنچه میرود

    ——————————————–

    ثریا ایرانمنش / جمعه 11 مارس 2014 میلادی

    و22 فروردین 1393 شمسی

     

     

  • غریبه

    دهمین سال نوشتن روی این صفلحه ! برای تسکین اعصاب !!!

    ————————————————————–

    جمعه / روز تاریک ودم داری است همه استخوانهایم درد گرفته اند هوا نم وبی حضور خورشید اینجا غم انگیز است . در گوگل پلاس مردی دستهایش را بسوی خداوند دراز کرده بود وسپاس وشکر میکرد ، برایش نوشتم :

    لابد خداوند خیلی بشما لطف دارد که بدینگونه از اوسپاس گذاری میکنید ؟ البته زیر آن هم عده خدارا قربان صدقه رفته بودند . نوشتم برای جنگها ؛ گرسنگی ها > مرگها . داغ عزیران . آوارگیها همه اینها شکر دارند ؟  درجوابم شعری نوشت که فهمیدم داغ دلش بیشتراز آنچه که فکر میکنم هست اما ظاهرا اینهم یکنوع فحش آبدار است برای خدای مهربانشان .

    خوشحالم که از میان آن مردم بیرون هستم چه آنهایی را که میشناختم وچه آنهایی که غریبه بودند تنها چند نفرند که گاهی واقعا دلم برایشان تنگ میشود وآرزو میکنم ایکاش اینجا بودند  ، دراین انزوای کامل که برای خودم درست کرده ام زندگی دلخواه میباشد  اما تنگدستی مرا عذاب میدهد  میل ندارم بار سنگینی بردوش اطرافیانم باشم  آن سرزمینی را که به آن تعلق داشتم بوسیدم  وکنار گذاشتم وامروز درمیان مردمی غریبه زندگی را میگذرانم وگاهی که درد میکشم به دوستان دوران گذشته میاندیشم که تاریخ فرهنگ کشور مان از آنها نامی نمیبرد نه بعنوان اهرم ونه بعنوان یک ادیب ویک روشنفکر واقعی ، عده ای رفتند بی صدا وارام در حالیکه ستون واقعی ادبیات وفرهنگ کسورمان بودند حال آرتیستهای دنیا تنها سیاستمداران بی قوه وبی شعور واحمق میباشند ملایی که یک طلبه وآخوند بوده بی هیچ رای واعتمادی ناگهان رهبر شده ویک کاکا سیاه درآنسوی دنیا ر یاست جمهوری دنیارا به دست کرفته وعقده  دوران بردگی پدرانش را سر دیگران درمیاورد /

    هر روز در سر زمینی عده ای بجان یکدیگر میافتند وآن اقایان بزرگ که در پستوهای خود پنهانند ازاین جنگها وخون ریزی ها لذت میبرند وجامهایشانرا بسلامتی بالا میبرند ؛ خون مردم بیگناه آنهارا زنده نگاه میدارد ، سوریه هنوز مانند آبخوردن سر میبرد وآدم میکشد ، لبنان هنوز درگیر است وحال اوکران را علم کرده اند رسانه ها هم مردم را سر گرم میدارند ، مردی با پنج سر بریده وخنجر به دست با افتخار بالای سر قربانیانش نشسته وانگشت به طرف آسمان برده ظاهرا برای خدای خودش پنج مرد جوان بیگناه را سر بریده است این خدای خون آشام وجبار در کجا اقامت دارد ؟ درچهار دیواری کعبه ودر شهر مکه ؟! شتر سواران وسوسمارخواران با پولهای باد آورده مشغول تصفیه میباشند ، خون میطلبند ، خون ، وشاهزادگان بهمراه نشمه هایشان با الماسهای درخشان ویاقوت وزمرد دستمال به دست مشغول پاک کردن کثافات آنها میباشند . البته دراین میان کار فاحشه های غیر رسمی وکلاس بالا هم سکه است ، ومردان خود فروشی که فهمیده اند بجای دانشگاه وجان کندن پشت میزهای کلاس بهتر است شلبوارشان را پایین بکشند .در آمد بیشتری خواهند داشت .وووو. وای بر حال آنهاییکه کمی اندیشه دارند وسینه ای پر سوز.

    بیا داستانی از ناپلئون افتادم ، روزی از یک مارشال خود پرسید ، پس از مرگ من مردم چه خواهند گفت ؟ مارشال جواب داد همه بسوگ مینشینند ، ناپلئون خنده ای سر داد وگفت : اشتباه میکنی ؟ همه میگویند ؛ آخ ، راحت شدیم ! پس از مرگ من هم خواهند گفت ، آه ! راحت شدیم ؟! ….

    امروز خیلی خسته ام وخیلی کسل وسخت بیمار . همین که هست /

    ثریا ایرانمنش ( حریری) / اسپانیا / جمعه 22 فروردین 1393 برابر با 11 مارس 2014 میلادی.

  • روح انسان/2

    شعرا با نویسندگان فرق بسیاری دارند ،  شعرا اکثرا درحال مبارزه هستند ومبارز طلب میکنند  یکی در بیان احساسات ابدیش بخواب رفته ودیگری دردفراوان از دنیا ومردم دارد ، عده ای حمله میکنند ، عده ای انتقاد میکنند وهمه به دنبال یک  ” کلمه” گمشده میباشند ( آزادی)  که با حماقتهای بشر به زیر خاک رفته است وحال تنها یک رویا ویک آرزوست .

    من همواره باین میاندیشم که نویسندگان وقلم بر گزیدگان  که روی برگهای سپید کاغذ کلمات را ردیف میکرده اند ، آیا عشق بوده واگر عشقی در کارنبوده آیا هنر نویسندگی وشاعری بخودی خود میتوانست بوجود بیاید ؟ وجایی در دنیا برای خود پیدا کند ؟ .

    برای من عشق به نوشتن بود که مرا واداشت تا بنویسم بد یا خوب درحد من نیست درباره اش قضاوت کنم آنهم دردنیایی که انواع واقسام کلمان مستهجن وارد دنیای ادبیات وشعر شده است  ، در نوشته های من به غیر از رنجی که خود برده ام میل ندتشته ام دیگران را بیازارم اما از رنج دیگران سخت رنج برده ام بی آنکه بگذارم به روحم صدفمه ای وارد شود . هنوز به گذشتگان احترام میگذارم  ورابطه ام را با آنها حفظ کرده ام، میل ندارم افکارم آلوده کلمات و کثافتهای این دنیای کثیف که به سرعت بسوی نابودی میرود ، مخلوط شود /

    امروز هرچه را بنویسم همه به آن دسترسی پیدا میکنند واحتمالا اکثریتی از مردم ممکن است دچار خشم شوند قصد آزار آنهارا ندارم  اما نمیتوانم از حقیقت دورشوم ، درگذشته اصول تربیت وتعلیم ما بگونه ای بود که همیشه در لابلای کتابهای درسی میتوانستیم اندیشه بزرگانرا نیز بیابیم وآنهارا مرور کرده ویا با آنها همراه شویم ، گرچه بعضی از آنها سنگین بودند اما عبرت انگیز بما تعلیمات خوبی میدادند.

    امروز نمیدانم تعلیمات مدارس به کجا ختم میشود  کمتر کسی بشغل معلمی میپردازد وکمتر کسی به دنبال نویسندگی میرود ذهن مردم سر زمین ما مملواز خاشاک وعبار واندیشه های واهی است دراین سوی دنیا این رسانه ها هستند که نقش مربی را بعهده گرفته اند امروز ا زدیروزبدتر است وفردا از امروز وحشتناکتر همه چیز زیر یک کنترل شدید قرار گرفته است حال زیر هر عنوانی که میخواهد باشد .

    در گذشته ما به روشنفکرانمان اعتماد داشتیم پندار آنها برایمان ایمان محکم بود ما درقلمرو آنها سیر میکردیم گرچه فریبی بیش نبود عده ای با خواندن چند کتاب کلاسیک ناگهان روشنفکر شدند روزنامه نگار شدند، نویسنده شدند وامروز همه شاعرند!!! عده ای هم پالان آنهارا گرفته ودور شهر میگردانند سپس مانند حبابی بر روی برکه ای میترکند و……آنهاییکه شعوری داشتند درکنج انزوا مانند بلبلی درقفس خاموشی را پیشه کردند /  پایان

    ثریا ایرانمنش ( حریری) / اسپانیا / 9 مارس 2014 میلادی

  • روح انسان

    امروز هوا آفتابی نسبتا گرم وهوا دلپذیر است / سینه من مجروح ،

    مینوسم از دترچه های روزانه که زیر خاک پنهانند /

    تا امروز پیش نیامده است که از عشق شدیدی بنویسم ویا از نوعی پرستش عاشقانه  ورویایی چیزی بگویم ، ( مگر آنکه حقیقی باشد ) ! مفهموم دوروح ، طبیعت بیشتر مرا سرگرم میدارد تا انسانی خودخواه  اکثر اوقات از طبیعت الهام گرفته ام اما طبیعت قرن هاست که ویران شده ووجود خارجی ندارد  ” همین الان به سختی نفس میکشم ” تنها گاهی یک نیروی نا شناخته  مرا وادار میکند چند صفحه ای را خط خطی کنم .نامش هرچه میخواهد باشد شعر ، یا کلمات موزون  ! بعلاوه از دوران جوانی سالهاست به دورم خیال  هم ندارم پیر شوم ! اما چندان رویایی مرا ودار نمیکند چیزی در باره عشق بنویسم حال اصول اخلاقی یا بالا رفتن سن است ، سادگی وصراحت با جمیع حقایق .

    دنیای ادبیات ، دنیای زیبایی است با همه دنیاها فرق دارد هر روز چیزی میمیرد وچیز تازه ای متولد میشود این دنیا دارای چنان تکامل  وزیبایی است که انسانهای معمولی بکلی از آن به دورند ، دراین دنیا ی کوچکی که من برای خود ساخته ام همه زندگیم را بهم ریختم ، خمیر کردم ودوباره قالب زدم امروز هنگامیکه از اوج بلندی به زندگی نگاه میکنم میبینم که دنیا یک دیوانه خانه بزرگ وزندگی یک بیماری موذی است که مانند خوره همه پیکر وروح مارا میجود  واین نوشتن ها بیانی از درهم برهم خوردن روح است  روحی که میل دارد ” انسانی”  باشد

    بقیه دارد

  • یک روز

    یک میدان بزرگ بشکل مکعب ، با دویست خانه کوچک بشکل قفس ، بالکن هایی که لباسهای شسته روی آن خودنمایی میکنند ، چند بالکن نیز تبدیل به یک باغچه پر گل شده اند .

    بوی سیگار خانه را اشباح کرده است ؛ همه چیز بو میدهد ، خودم را به بیرون از خانه کشاندم وروی نیمکت چوبی رنگ رفته زیر آفتاب نشستم ، بوی سیر وپیاز داغ ، بوی فلفل سرخ شده وبوی ماهی داشت حالم را بهم میزد .

    زنان با شکم های باد کردم وباسن های بزرگ وموهای افشان دست دردست بچه های کوچکشان دور میدان میچرخند ، بی درد ، سگهایشانرا برای گردش بیرون آورده اند وسگ هرکجا میل دارد میایستد وخودش را خالی میکند  ، بوی بدی به مشامم میخورد ، درختان بلند  ناروند دروزش با دمیرقصند پروانه دور سر من میگردد ومرغ شانه بسر روی چمن لبریزاز مدفوع سگها به دنبال دانه است

    پیر زن روی کاناپه چرت میزد وسرش روی شانه اش افتاده بود ، از پنجره نگاهی به درون اطاق انداختم ، نه ، هنوز خواب بود ، رویاهای دوردست را درخواب میدید ، بوی سیر وپیاز د اع حتما اورا به عالم دیگری برده بود ، به همان زمان که همسرش  درون قایق روی آبها سرگردان بود واو چراغ به دست درساحل بانتظارش میاستاد وسپس برایش ماهی را درتابه سرخ میکرد ومینشست تا خرخر اورا بشنود ، حال خرناسه گوشخراش پسرش جای شوهر از دست رفته اش را گرفته بود .

    نه تنها امشب است که اینجا میمانم ، باید تحمل کنم ، تمام شب دچار تنگی نفس بودم همه لباسهایم بو گرفته بودند ، بوی سیگارهای ارزان قیمت وبوی الکل توام با بوی ماهی سرخ شده .

    بیچاره دخترک ، پرسید :

    حالت خوب است ؟ آری حالم خوب است ، نه چشمانت بدجوری به گودی نشسته وشب گذشته بد جوری نفس میکشیدی ، میخواهی ترا بخانه برسانم ؟

    آه بلی ؛ بلی ازاین بهتر نمیشود .

    روی بالکن خانه شیلنگ آب را رها کردم وریه هایم را از هوای تازه لبریز ساختم ، نه ؛ دیگر هیچگاه به آنجا برنمیگردم ، هیچگاه .

    حال امروز باید حمام بگیرم ، بد جوری  بو گرفته ام . دخترک گویا حالیش نیست او آنچنان درعشق غرق شده که هیچ چیز را احساس نمیکند ؛ حتی بوی گند خانه اش را . آخ ، مگر گناهم چقدر سنگین بود ؟

    حال او سایه ونقش مرا روی آن نیمکت کهنه زیر آفتاب میبیند ومیگرید او بی زبان وافتاده است ، او با انعکاس ذهن خود ،  زندگی را تصویر میکند  همه روز خسته است  وهیچ روزی زندگی به روی او لبخندی نمیزند ، او حضور صبح را با یورش بوی آن مرد وبوی سیگارش احساس میکند ودرسایه خشم فروخورده اش  غم ها را زیر پرده عشق میپوشاند، مات وگنگ.

    ثریا ایرانمنش ( حریری) / دوشنبه 10/4/2014 میلادی/ اسپانیا /

  • دلهای خسته

    در اینجا سخن از مهر ودوستی است

    اینجا غم واندوه راه ندارد

    برگهای خزان بهمراه باد سفر کردند

    ودر زیر خاک نمناک خفته اند

    درانیجا تنها اندیشه حاکم است

    بنوعی شادی وپیش درآمد عشق

    در اینجا احساس آمیخته با شعور انسانی است

    وگلهای سرخ وزرد وآبی

    ویاس سپید

    که بر طاق هستی جلوه گرند

    تصور هزاران بوسه  واشگ شادی

    وآهنگی دلنواز

    با گذ شته های شیرین

    شادی ها وغم ها با من دریک جا نشسته اند

    شادی ها با عشق همراهند وغمها گم میشوند

    دراینجاا رازی نهان نهفته است

    گاهی پیامی آشنا و زمانی دلی لبریزاز عشق

    ترا ندا میدهد

    برخیز . دوست من . برخیز .

    بر افسردگی هایت خاکستری بریز

    وعشق را فریاد بزن

    برخیز دوست من . برخیز

    ثر یا ایرانمنش / 14/ آپریل 2014میلادی

  • تبریک سال 93

    بدینوسیله ، با پوزش از همه دوستان ویاران ، با این چند خط ، فرارسیدن نوروز وبهاران را به همه شما عزیزانم تبریک میگویم ، به آنهاییکه تا امروز مرا یاری دادند ، نواختند با بوسه هایشان ومهربانیهایشان ، صمیمانه آرزو دارم که سالی لبریزاز خوشی ، شادکامی وسلامتی برای آنها درپی داشته باشد واندوه دلهارا بزداید  خودرا درآن حد لایق نمیدانم که پیام تبریک بفرستم درگذشته میشد با کارت ونامه ای پیام تبریک را ضمیمیه فرستاد این روزها حتی کسی حوصله ندارد ایمیلهایش را باز کند . همه چیز بسرعت پیش میرود ، لکن ، نوروز ما آهسته آهسته جلو میاید وبه دلها نور میبخشد ، دراین روزهای لبریز از شادی ما آنچه را که باعث اندوه میباشد دور میریزیم اندوه را فراموش میکنیم وبه حقیقت بارز واشکار این روز میاندیشیم .

    با بهترین آرزوهای صمیانه برای همه دوستان

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا

  • کو تاجم ؟

    مادر گفت :

    همه چیزت را دادی تا نام بخری ، درجواب گفتم :

    من به نام او احتیاجی ندارم . خود اورا میخواهم ،

    گفت : او هیچگاه ودرهیچ موقعی ، متعلق بتو نیست . او خودرا فروخته است به شیطان درون شیشه . تاجت را اززمین بردار وبر سرت بگذار افتخار اورا باو پس بده ، دراین قمار بزرگ او که میبازد تویی ، نه او و……مادر راست گفت ، آنکه باخت من بودم ، نه او

    دراین قمار سر بسر فریب  ، آنرا که نام عشق بر رویش نهاد بود به دور افکند وخود صید دیگری شد.

    حال دراین بهار دلفریب عاشقان  ، این گلبن های جوان  درون این گلشن زیبا افسرده اند ، آنها نگین های درخشانی هستند که درمیان خاک خاشاک افتاده اند وآ ن مرغ بدبخت پرشکسته که درخاموشی مرد .

    امروز تنها جای زخم هایم کمی درد میکنند ، برایشان مرهم دارم ، وآن دیگری که باو اطمینان کردم ، دیگر مادر زنده نبود تا مرا یاری دهد  زمان در شام تنهایی وبیکسی میگذشت  ، چه سنگین وگرانبار درکنار آدمکهای تازه رشد کرده  دقایق ، لحظه ها ودم هارا  طی میکردم ، در آن بستری که دل تنهایم را بخواب دعوت مینمودم  ، نفس درسینه ام میگرفت  ، نگاهم بی رمق ودرسایه دیوار داشتم خشک میشدم ، تن رنجور وبیمار وتبدارد ، دلی از مهر خالی  که  ازدرد بیکسی مرده است دنیا برایم زندان شد همه رنج ، همه مرگ ومن تنهای تنها  فرو افتاده از پا ، نه همراهی ، نه همدردی ونه دمسازی .و….نه پروازی ، وآن طرار زبر دست هرچه را که داشتم به یغما برد .

    امروز بال پروازم را یافتم . دوباره به اوج آسمانها خواهم رفت بی هیچ همراهی ، خود یک شاهینم  .

    در آخرین روزهای سال کهنه / پنجشنبه 22اسفند 1392 / 13 مارچ 2014 میلادی/ اسپانیا

  • کجا؟

    گاهی از اوقات از خودم میپرسم که ، من کجا ودرچه دامنی بزرگ شدم گه کاملا با مردم این زمانه فرق دارم ؟

    مادر که هیچگاه حوصله حرف زدن نداشت وهمیشه فکرش به دنبال هفت پسری بود که ازدست داده بود ومن تنها بازمانده آن خانوده بزرگ بودم ! همه به دست دایه ها  مرده بودند ویا از سرخک ومخمک وآبله مرغان واسهال واستفراغ  جهانرا ترک کرده وخود وبقیه را راحت کرده بودند ،

    بیاد دایه ام میافتم آن زن مهربان که ازمادر برایم مهربانتر بود وبه هنگام جداشدن از او وسفر به پایتخت مانند ابر بهار اشک میریخت با آنکه خودش چند بچه قد ونیم قد داشت .

    چه کسی بمن یادا داد که چگونه غذا بخورم ودست به سفره کسی نبرم ؟ آن عمه مهربان وبانوی بزرگ که زندگیش از خیاطی میگذشت با همسر با بسن گذاشته اش بی آنکه هیچ بچه ای داشته باشند تنها مونس آنها یک کنیز با دخترش بود که پس از مرک آن زن عمه جان دخترش را بفرزندی پذیرفت وباو لقب خانم داد هیچکس جرئت نداشت عنوان خانم را از پشت اسم آن دخترک بردارد ووصیت کرده بود پس از مرگش آن دختر خیاطخانه اورا اداره کند . چقدر مهربان بود با چادر نماز سفیدش که همیشه بوی خوشی از آن بمشام میرسید مادر تنها باد درلپ هایش میانداخت وبرای خودش غصه میخورد و دلسوزی میکرد واشک میریخت گاهی هم تشری بمن میزد که مواظب غذا خوردنت باش دختر هیچوقت لپش را باد نمیکند لقمه را به مبیان دهانت روی زبانت بگذار وآهسته آهسته آنرا به گوشه لپ بفرست ، یاد بگیر چگونه غذا میخوری ، هیچگاه با دست غذا نخور وآب را سر نکش چای را فوت نکن وووو منهم ماندد یک دختر خوب که قرار بود به دربار پادشاهان وامپراطوران قدیم برود تربیت میشدم ؟!  سپس کتابها  ورمانها به کمکم آمدند وحسابی از دنیای اطرافم دورشدم .

    گویا یکی از بستگان دور مادر که نامش درتاریخ زنده است روزی روزگاری درهند وسپس در ترکیه ودست آخر در فرانسه تحصیل کرده بود وپس از ماجراهای زیاد سر اورا بریدند وبه تهران برای جناب محمد علی شاه فرستادند  او سه تن دیگر که گویا زیادی حرف میزند ! شاید این تربیت عالی از همانجا سر چشمه گرفته بود .

    امروز درمقایسه خودم با این آدمها ، بکلی خودمرا غریبه میدانم گویی از یک سیاره دیگر پای باین جهان گذاشته ام نه زبان عامیانه آنهارا میفهمم ونه متلکها وقلمبه گوییهایشان را درخانه دوهمسرم نیز با همین مشگل روبو بودم آنها هرد پرده بکارت دنیارا پاره کرده بودند ومن مانند طفلی گمشده نه راهرا میدانستم ونه چاه را .

    در تمام عمرم دوبار عاشق شدم عشق اولی تا چهل سال طول ودومی تنها دوسال هردو مرد عامی بیسواد یکی بازاری دیگری مطرب و دراین میان مردی دیگر را به همسری پذیرفتم یک کمونیست دوآتشه ! آه نه ! هیچکس نبود تا زبان مرا بفهمد حتی دیگر فهم زبانم برای خودم نیز مشگل شده بود. امروز بیاد عمه جانم بودم .بیاد گرمای مطبوع خانه اش وبوی خوش ” کولمپه های ” خوشمزه اش وچای خوش طعم وعطر او که همیشه یک دانه هل به درون قوری میانداخت آن اطاق بزرگ آفتاب رو با پنجره های بزرگ و….در پایتخت مانند یک بچه بی پدر ومادر وبیکس وکار بین مردم عادی میکشتم .عمه جان سالها بود که از دنیا رفته بود وفاطمه خانم دختر خوانده اش خیاطخانه را بسته وبه جنوب سفر کرده بود ، لابد میرفت تا ریشه اش را بیابد

    ثریا ایانمنش / اسپانیا. سه شنبه 2014/3/11 میلادی .

  • بی هویت

    تاریخ کم کم جای خودرا به افسانه ها میدهد ، تاریخ  سر زمین ما بسیار طولانی ودردناک است ، نیمی از آنرا بریده اند ، گویی زمان گم شده از زمان صفویه تاریخ شکل میگیرد . این داستان تازگی ندارد  تمدن ها نابود میشوند آنهم به دست قدرتهای بزرگ  ، با نگاهی به تاریخ سر زمین های دیگر میتوان فهمید که بشر همیشه تمدنی داشته است ، سپس آنکه قویتر بوده تمدن اورا ازبین برده ونابود ساخته مردمش را زیر تیغ هلاک نموده ویا ببردگی اسارت برده است  ، آنها هم غروز داشتند ، حس خانگی وخاک داشتند وامروز بجر مشتی حشت وسنگهای بیقواره رویهم انباشته که لابلای آنهارا خزه ها وعلفهای خودرو پر کرده ، چیزی باقی نمانده است .

    سر زمین ما هم روبه نابودی میرود ، ضعف . نا لیاقتی  ، گرسنگی وفقر تنها اسلحه ایست که مردم را به نابودی میکشاند واگر کسی توانست پایداری کند آنگاه شمشیر واسلحه بکار میرود ، حال اگر مثلا ملا برود سگ دیگری بیجایش خواهد آمد  تا باقیمانده را به گلوی سیری ناپذیر اربابان فرو کند  ، دیگر چیزی باقی نمانده است یک سرزمین خشک ، بی آب وعلف وآنچه هم که مانده به دست نورچشمی ها وآقازاده های بیغیرت صرف عیش وعشرت وهوسهای پایان ناپذیر آنها ، نظیر جت خصوصی ویا اتومبیلهای گرانقیمت که کارخانه دارن برای همین نوکیسه ها ببازار میفرستند وخانه های بزرگ با چمزار سبز مصنوعی ……..واگر از آنها بپرسند مثلا ” مادها ” چه کسانی بودند ، خواهند گفت شاید اسم یکنوع نوشابه است .

    نه دیگر چیزی باقی نمانده وآنچه که ته ظرف مسی زنگ زده دیده میشود تنها یک رویاست که ما میخواهیم با علم کیمیا آنرا به طلا تبدیل کنیم .

    اسگندر کبیر میشود . انوشیروان عادل نامیده میشود وخر دجال امام سیزدهم .

    تاریخ گم شد، وما بی هویت باقیماندیم .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ دوشنبه 1314/3/10 میلادی

  • لالایی

    فردا .جمعه 17 اسفند وهشتم مارس روز جهانی زن است . زن !؟ که تنها یک روز حق دارد نمادش را نشان د هد در این روز در سر زمین فقر زده ووفلاکت بار ما رضا شاه بزرگ زنان را از کفن سیاه چادر که با میخ به سر زنان کوبیده بودند بیرون آ ورد . وامروز دوباره آنرا به زور سر ب داغ بر سر زنان کردند . ” زن” این نماد زیبایی ولطافت . این چهره نقاش طبیعت امروز تبدیل به یک تفاله شده است .

    —————————–

    درخوابهایمان شاد بودیم ، اما هرگز ،  هرگز

    آن لحظه های نازک رویایی را

    آن لحظات مخملی را نتوانستیم با خود همراه کنیم

    آن لحظات از چهار چوب خویش بیرون نیامدند

    هرگز ، آن تجربه های غلیظ سعادت

    که درعمق خوابمان اتفاق میافتاد

    به مرز حقیقت نرسید

    بیداری ما حزن انگیز بود

    هرشب از هرم داغ بوسه ها بیدار میشدیم

    وخوابمان تکه تکه میشد

    بخوانید مادران . لالایی را بخوانید

    شما که تمام عمر درکنار گهواره وهم خویش

    نشسته اید

    بخوانید مادران اندوه

    نگذارید تا آتش دراین خیمه برخیزد

    نگذارید دیو سیاه جهالت بیدار شود

    بخوانید .

    ——————

    ومن ، یک زن ، یک مادر ، با دست تهی با چمدانی خالی سر زمین مادری ومادر مهربان را رها کردم ، تا از زیر زنجیرا ستبداد یک نامرد رها شوم . پیروز شدم پیروز.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / جمعه . 7/3/2014 میلادی .

  • شیوخ العشرا

    واما گوینده این داستان زنی ازدیار بی سبزه زار و خاکی زرد وقرمز وآسمانی پرستاره چنین حکایت کند :

    شیوخ والعشرا وقصه نویسان ولد الپهلوی در زمان آن خادم بزرگ ، نقاب برچهره گذاشته به پیشگاه او مشرف میشدند وهمچنانکه دستمالی از ابریشم خالص دردست داشتند دروصف آن قبله عالم وحرم زیبایش اشعاری میسرودند وقصایدی به شرف العرض میرساندند ، سکه های زر ناب درکیسه کرده بسوی خلوتگاه خود که بیشتر به بنگاه شادمانی شبیه بود میرفتند ودرمیان فرشهای زیبای دستباف وظروف نقره وطلا وتختخوابهایی از برنز مینشتند ریش خضاب زده را که با سریش به بناگوش چسپانده بودند از هم گشوده وآنرا آبکشی میکردند وسجاده مروارید وقلابدوزی شده خودرا پهن نموده وسر به سجده میگذاشتند .سپس کتابهای پیامبران بزرگ از قبیل المراسلات الحکیم التلستوی والحکیم والنین وقصه های برادر بزرگ را میخواندند واشک بر گونه هایشان جاری میشد اما بسبب بلندی ریش اشکها به زمین نمیریختند.

    تا آنکه روزی تیری از غیب برتخم چشم یکی از این شیخ های بیگناه نشست .سر به آسمان کرد ونالید که ای پرودگار دانا وتوانا مرا چه گناه بزرگی درپیش بود که تخم چشم مرا نشانه گرفتی؟ ندا آمد» که با خود راست باش ویگانه تا بتوانی بامن نیز یگانه باشی.

    وآن دیگر شیخ که از اهالی کوهستانها ودشتهای بزرگ وشهر نان کشمشی بود نیز هرچند گاه بخدمت میرسید وزمین ادب میبوسید وسپس بخانه خود باز گشته سر به سجده میگذاشت . یک پایش درمیان کتاب ورساله های ذکر شده بود وپای دیگرش در میان کتبی مانند الحافظ شیرازی والشیخ ا سعدی وگاهی هم اشعاری را بهم میبافت وبه دست قوالان ونوازندگان میداد تا بخوانند ونام او بر چهره آسمان نقش بسته بود.

    کم کم آن خادم بزرگ بمرگ نزدیک میشد وجهان برای پرواز شیخ الشعراها بازتر. در پشت پرده دست دردست ابلیس گذاشتند وبرایش قصیده ها سرودند وسپس در مقابل شیطان سر خم کرده وگل برگردن وکیسه زر دریافت داشتند وهمچنین دیگر صاحبان جراید که شب سر بر بالین گذاشتند وصبح ناگهان مسلمان چند آتشه از جای برخاستند وبیادشان آمد که باید با نام خدا سبزه عید شان را سبز کنند واینها همه از برکات آن ابلیس بزرگ بود که در دستگاه مخوف جهنم دوره دیده بودند وحال برای سوختن وآتش زدن سرزمین بزرگ راهی دشت  شده بودند. واینچنین بود که ذلت برملتی غالب آمد وآن سرزمین مانند شهرهای گم شده در کتابهای قدیمی ، نابود شد

    آن بیرق بزرگ از میان برداشته وسر زمین مانند» سودوم وگومورا» یکپارچه خاک شد .

    گوینده این قصه . الثریا ایرانمنش ایرانی اصیل وزاده پیامبر بزرگ زرتشت

  • پاکو!

    مرثیه این برای پاکو .

    شعبده بازان با کلاههای مخملینشان . هنوز زنده اند. پاکو

    آنها جای پایشان ژرفتر از شاد ی های تو ست .پاکو

    تو دربرای تندر حوادث ایستادی. خانه همه را روشن ساختی

    وسپس جان دادی . پاکو

    تو در شعله خود سوختی وساختی وسوختن وساختن را

    بما یاد دادی . پاکو

    تو تن به بردگی ندادی وبرده فروشانرا به سخره گرفتی

    واین چنین بود زیبایی روح تو .پاکو

    بر بوته خار نشستن وخونین شدن وگذشتن تا غایت حیرت

    وپریدن . پاکو

    فردا خاک ترا بکام خویش میبرد ، پاکو

    وروزبعد گلی از آنجا خواهد رویید که من وتو هردو آنرا میشناسم

    پاکو،

    تارهای گیتارت بی کوک میمانند وباد آهنگهارا به یغما میبرد .پاکو

    تو با آهنگ بزرگ شدی وبا آهنگ بدرقه میشوی وبا آهنگ بخاک میروی

    تصویری از گونه های افتاتده تو درآبگینه فردا قرار خواهد گرفت .

    پاکو

    مقصد نا پیدا وزیر صده ها هزار حباب ا شک وباران وریشخند

    مخمل نشینان .

    زیباترین تماشاست رفتنت به دیار باقی . پاکو

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 28 فوریه دوهزاو چهارده میلاد ی /روز آندا لوسیا .

  • دست نوشته

    #نوشتار

    کتابهای قدیمی را که ورق میزنم ودا ستهارا میخوانم میبینم با چند سال اختلاف قهرمانان همه همان مردمان ما هستند که درد ورنج وبدبختی وگاه سرگشتگی آنانرا ازجاده اعتدال خارج ساخته است .شاید هم این انسانهای امروزی وواقعی تمدن کنونی نیز روزی یکی از آنها شوند ، عده ای افراد نامتعادل ، راستی چرا چنین است ؟  چرا بشر راه واقعی خودرا بسوی آسایش ونیکبختی گم کرده است ؟ بشر دردنیای کنونی  که وسایل ارتباط جمعی حتی یک لحظه اورا بحال خود نمیگذارد ، دچار کابوس شده است ، کابوسی از حوادث روزانه وحوادث تاریخ ، تاریخ تحریف شده مانند یک بهمن بزرگ برسر او فرود میاید وبه هرجا رو کند همین تاریخ تکرار مکررات بر سر راه او افتاده است  وبه هرگوشه ای که برود همین تاریخ دیروز وامروز را میشنود ودرست مانند این است که درمیان یک حادثه جنایی دائما باید بازی کند ویا نگران باشد ویا دقت کند تا ببیند پایان کار او بکجا میکشد.

    در چنین دنیا ودرچنین شرایطی دیگر نویسنده نمیتواتند به دنیای خیال خود برود ویا اسیر توهمات گردد ویا قهرمانی را بوجود آورد .امرور قهرمانان زنده روی صحنه راه میروند وداستان زندگیشان فیلم میشود ویا اگر مرده باشند فورا از روی افسانه ها برایش فیلمی میسازند که نه تارخی است ونه احساسی ورویایی ، مانند خاطره نویس ها  .

    امروز ادبیات وموسیقی  دلهره آور وترسناک شده است دین واخلاق درضوابط ومعیارهای که تنها درلابلای اوراق کهنه کتابها است واز آنجا خارج نمیشود دنیای امروزی آنچنان بهم ریخته که تصوری برآن ممکن نیست جنایتها در پس ماسک سیاست  وآدمکشی ها درپشت ّرده هوشمندی وفرا ست قرار گرفته است هرکس قدرت بیشتری درآدمکشی بخرج دهد بالاتر میرود .

    آه …نمیدانم این نکته را درکجا خواندم   :

    آنان که دراین جهان آرامشی نمی بینند نه از سوی خدا ونه از سوی تاریخ ، محکومند زیست کنند برای کسانیکه همانند خودشانند وقادر به زندگی نیستند .اینان باید زنده بمانند ورنج بکشند برای کسانیکه همچون خودشان زبون وخوار شده اند …….؟ نمیدانم درست است یانه ؟! .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ یکشنبه 23 ماه فوریه 2014 میلادی

  • چرا، گریه میکنم؟

    این احساسی بود ن من سر انجام کار دست خودم واطرافیانم میدهد . بر انگیختن احساسات رقیق خواننده ویا به رقت آورد ن او درداستانهای بلند و کوتاه مسئله ایست ایست مهم وقدرت انجام این کار شاید  یکی از مهمترین وعالیترین استعدادهای یک نویسنده باشد وهمیشه یکنوع تنوعی به داستان میدهد .

    اما ، دراین فضای مجازی که هرصبح من آنرا میگشایم تا سلام وغلیکی بادوستان  نادیده ومجازی کرده باشم واحیانا به عکسهای زیبای آنها تلنگری بزنم وخوش آمدی بگویم ، برانگیختن احساسات دردناک کار د رستی نیست .

    امروز از دید ن یک تصویر بچه دویا سه ساله کوچکی که روی آیینه داشت بر سر بی موی خود با ماژیک مو میگذاشت وزیر آن نوشته بود :

    سر کلاس معلم از بچه ها پرسید بزرگ شدید میخواهید چکاره بشوید واو آن بچه جواب داد :

    من بزرگ نخواهم شد . خوب اشک من جاری شد واشک دخترم نیز جاری شد وامروز در این هوای تلخ وگرفته وبارانی وابری وسرد کاری غیر گریه نخواهم داشت .

    در گذشته هنگامیکه صحنه های دلخراشی را در متن داستانها میخواندم چندان برایم سنگین نبودند، اما امروز حتی از دید ن یک گربه یا موش بیمار ومردنی اشک میریزم ودردهای خودم فراموشم میشوند .

    شب گذشته نیز با آواز ” نی زن ” شجریان گریستم شعر از فروغی بسطامی است ویا ظاهرا اینطور نوشته شده است وارکستر وخواننده غوغا میکنند .بلی کار هرروز من گریستن ا

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 18.2.2014 میلادی

  • دوست قدیمی

    آه …امروز روی سخنم با توست . آری با تو وبلاگ عزیزم !!! مدتهاست که از تو دور افتاده ام > سبزینه را به قسمت دیگری بردم درکنار خاطرات روزانه وگوگل پلاس هم بیشتر وقت مرا گرفته است وگاهی مجبور به زد وخورد بین بچه های امروزی میشوم ، بچه هایی که تازه از دا نشکده ادبیات جمهموری اسلامی بیرون آمده اند وبچپه هایی که کمتر از کوه بلند شعرای بزرگ ما بالا رفته ودرهمان  زمان فروغ وفریدون مشیری وکمی بالاتر احمذ شاملو درحاشیه راه میروند گاهی مرحوم شهریار هم سری به آنها میزند.

    حال این من دورافتاتده از همه جا درونم لبریز از گفته ها وخاطرات باید به تماشا بنشینم اگر گاهی تکه ای مینویسم همه منظور  مرا میخواهند بدانند آنها به شیوه نوشتن وکلمات وجمله ها نگاه نمیکنند ، آنها باید بدانند مئظور چیست خوب با سرازیر شدن تعداد زیادی  جاسوس وآدمهای گوناگون با پول بی حساب جمهوری اسلامی درسراسر دنیا در لباس وکسوت های مختدلف من نمیدانم چگونه باید حق مطلب را حالی کنم .

    برخی از کوتاه نویسان می کوشند تا شیوه داستان نویسی برای خود انتخاب کنند عدهای خیال میکنند من درقرن نوزدهم به دنیا آمده ام وحال درقرن بیست ویکم وارد دنیای آنها شده ام  ،ا ساس نوشتن را بر مبنای آن میگذارند که نه سیخ بسوزد ونه کباب . عده ای بی خدا هستند . من نمیتوانم از خدایم جدا شوم عده ای مذهبی شدیدند یعنی کاتولیک ترازپاپ ویا بقول خودشان شیعه ترا زامامشان علی من به هیچ یک اقتدا نکرده ونمیکنم من انسانم یک ا نسان با وجدان ، ووجدامن ایمان من است همین .

    آری دوست قدیمی من . سالها دردهای مرا بردوشت حمل کردی خون ریزی درونی مرا بچشم دیدی( خواندی) . نه ترا فراموش نکرده ام اگر فرصتی دست دهد وبه ذهن خوابیده ام چیزی برسد فورا تقدیم تو میکنم ، تو که بهترین وتنها دوست من دراین دنیا هستی  . تاز مانیکه شعورم از کار نیفتد وتا زمانیکه انگشتایم کج وکوله نشوند وچشمانم کور نشده اند ترا حفظ خواهم کرد .

  • شام ایرانی!

    روی آی پد همه چیز را میتوان پیدا کرد وهمه میتوانند همه چیز ترا بیابند ! شب پیش روی یوتیوپ چند برنامه دیدم واقعا حالم بهم خورد هنرمندان جدید وقدیمی شام داده بودند ؟ یکی درشهسوار یک خانه ویلایی شیک میان جنگل داشت وبقیه را به شام دعوت کرده بود دوپسر مکش مرگ ما ویک اوف.. یک دیو ؛ یک دیو بمعنای واقعی گویا قبلا هنر پیشه بوده وهنوز هست نامش را بهتراست نبرم پیش غذا باقلا قاتق ! ومیرزا قاسمی ؟! شام کته با پلو ! دسر هم چای نعنا وزنجفیل ویک شیرینی محلی ؟ من برنا مه را ادامه ندادم غذا خوردن همان دیو ، همان هنرپیشه پیش کسوت حالمرا بهم زد واقعا حال تهوع بمن دست داد نانرا تکه تکه مثل یک دستمال بزرگ با دست پاره میکرد بعد میرزا قاسمی را لای آن میپیچید باقلا قاتق را پشت بندش میفرستاد درهمین بین هم دستش را درون سبزی خوردن میکرد ومشت مشت آنرا درون د هانش میچپانید هنوز لقمه را نجویده لقمه دوم را درست میکرد بیخود نبود آن شکم از سرش بیرون زده بود  دستمال سفره را برمیداشت وتند تند عرق پیشانیش را ّپاک میکرد  کارد وچنگال ومیز  بحال خود رها شده بودند .اوف .حالم را بهم زد خانه شیک آشّپزخانه با آخرین وسایل مدرن ( آنهم درشهسوار) تزیین شده بود خانه ویلایی از چوب جنگلی واین حیوانات درونش میچریدند . خوب جای حیوانات درجنگل است .

    و…..من روی گوگل پلاس دارم از فلسفه انسانی واشعار قدما وغیره میگویم . بروبابا خدا پدرترا بیامرزد اینها همین هستند لقمه آبگوشتی مگر غذا خوردن هنر مند پیش کسوتشان فرهنگ شریف را ند یدی مجبور بودی غذایترا جداگانه بخوری نمیدانست غذارا درون بینی اش بگذارد یا درون دهانش تازه اروح پدرش خانواده دارهم بود؟!

    خوب ! به همین سبب است که یک مسعود رجبی پیدا میشود وخودش را رهبر بلامانع ملت ایران مینامد میداند و میداند که چگونه با همجنسانش کنار بیاید .بیچاره شاه داشت این ملت وحشی را به تمدن نزدیک میکرد اینها همان لقمه آبگوشتی گوشت کوبیده وعرق سگی ونشمه وکلاه مخملی وباج گرفتن ومردمرا لخت کردن مانند هنرمند ارجمندشان .پیشکوت هنر اصیل ایرانی اند او خوب مید انست که باید چکار کند درمحله سیروس وپایین شهر بزرگ شده بود درلابلای دست وپای مطربان بنگاه شادمانی ( دلشاد) رشد کرده بود تو توقع داشتی یک موزرات یا یک شوپن دراو بیابی ؟!  راه را عوضی رفتی دختر وعوضی هم میروی .

    درهمین زندان انفرادی با همین خانه درب وداعان وهمین روبدوشامبر نمدی خوش باش حد اقل مجبور نیستی بین حیوانات جنگلی زندگی کنی وشاهد پاره پاره کردن آنها باشی .اینها همان وجیهه .همان نجیبه .همان باقر .همان شازده گوزو میرزا وهمان آشغالها هستند اگر توانستی از آهن گل بوجود بیاوری میتوانی ازاین مردم هم طلب انسانیت وادب ونزاکت ، بکنی . همین تمام.

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه / 10.2.2014 میلادی .نه بیشتر !

     

  • دشنه انتقام

    امروز یکشنبه  نهم فوریه 2014 وبرابر با بیستم بهمن میباشذ /

    برایم مهم نیست چه روزی از چه سالی است . از دیروز تا الان باران یک لحظه بار نایستاده ، آسمان تاریک ونور چراغها ولامپها تنها کمی از شمع روشنایی بیشتری میدهند .امروز صبح هیچ میل نداشتم از تخت بیرون بیایم پر خسته بودم . کامپیوتر ده دقیقه طول کشید تا روشن شد . یچاره اینجا تنها افتاده دیگر کاری با او انجام نمیدهم  . حوصله ندارم حتی دنباله داستانمرا بنویسم .نه باید بنویسم .

    نگاه بتو میکنم ای زن ،  که با همه جمع نشسته وتنهایی

    نه تنها نیستم  وجودم با من است  یگانه  وفارغ از ما ومن

    این باران ، این تاریکی آسمان  سر بار ایستادن را ندارد

    امروز با درد بلند شدم وتاب آوردم ، با انعطاف قلبم که به سختی ها

    خو گرفته است .

    شکوه مردن ؟ مردن شکوهی ندارد فواره ای سرنگون میشود وخاموش ومن

    چه خوشحالم که بادیگران هم آواز نیستم > منیت خودرا به دوش گرفته  دیوانه آسا بسوی زندگی شتابانم

    زمین از باران برکت یافته وروح من از برکت دشمنی ها ونامردمی ها مانند یک صحرای بی آب وعلف ، خشک شده بی هیچ اندوهی

    امروز این بیت شعر را زمزمه میکنم .

    ماه درخشان میان اختران تنها نمیماند ؟  کدام اختران ؟ بناهای بلند وآسمان سا

    آنچنان هوارا گرفته اند که ماه تابان ناپیداست وکبوتران وپرندگان درحسرت پرواز

    به سوی آسمان آبی آه میکشند .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / تاریخ دربالائ صفحه ذکر شده است !

     

     

  • دنیای من

    این روزها خیلی کم به این اطاق میایم وخیلی کم باین لپ تاپ قدیمی سر میزنم بیشتر وقت من رزوی آی پد وپیدا کردن تصویرها ونوشتن اشعار  است حتی اگر دوخط باشد .کمتر گرد عقاید سیاسی میگردم حوصله سیاست وگفتار درباره آنرا ندارم بیشتر به دنبال موسیقی میروم فعلا اکثرا شوپن را را میگذارند آنهم درحد چند دقیقه ، ومن به دنبال واگنر هستم . نمیدانم کسی اورا دوست دارد یانه ، علاقه من به واگنر وآ ثار او به محض شنیدن وتماس حلقه ها بود ، اول خیلی سخت بود اما پی گیری هایم واینکه چقدر دنبال آثار او رفتم تا توانستم خودم را باو نزدیک کنم ، متاسفانه دراینجا ما ازهمه این نعمات بی بهره هستیم اگر هم چیزکی روی یوتیوپها پیدا میشود تنها چند دقیقه وحد اکثر نیم ساعت است دیگر مانند گذشته نمینوانم خودم را به تالارهای موسیقی برسانم وساعتها درآنجا بنشینم وآثار گرانبهایی را گوش کنم آثاری که ساعتها روزها ، هفته ها بلکه سالها روی آنها زحمت کشیده شده است .

    درحال حاضر تب سیاست همه کس وهمه جارا فرا گرفته است عده ای هم برای فرار ازآن رو بسوی رومانیک های آبکی وشکلاتی آورده اند . اما شور  وحرارت من درمورد موسیقی هرگز خاموش نمیشود ، من تاتر را به سینما ترجیح میدهم وموسیقی زنده را به شنیدن آوای مردگان .

    خوب چه میشود کرد همچنانکه لباسهایم از مغازه معروف ” سلین ” به مغازه ارزان قیمت ” سی .اند . ای ” نزول پیدا کرد سطح دانش وسطح موسیقی هم نزول اجلالی پیدا کرد حال باید به همان چند تکه روی یوتیوپ دلخوش بود مباد آنهم مانند نانهایی که اتمروز بیشتر خمیر شده وشکم هارا بزرگ کرده است ، ازد دست برود . زندگی هروروز زیباتر میشود در فضای معلق کثافت ادیان ، ادیانی که بقول صادق هدایت تنها برای یک وجب پایین تنه وندبه وزاری وناله درست شده است کسی به زبان زیبای فارسی که ترنم موسیقی درآن موج میزند اهمیتی نمیدهد .فعلا این اسلام است که با بوی گند دهان پیروانش وزبان آتشین وشمشیر خون آلودشان بسوی دنیا درحرکتند وهرکجا پای میگذارند آنجارا آلوده ومتعفن میسازند .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ هفتم فوریه 2014 / 18 بهمن 1392 . روز تولد پسرم .

  • چگونه ؟

    چرا وچگونه ؟ هیچگاه از خود نپرسیده ام که من چگونه میتوانم باین دینا ومردمش کمک کنم ؟! بخیال خود با پرداخت  مقداری وجه یا چند تکه لباس وپختن وپخش کردن غذا به کسانیکه محتاجند من به کار خدمتگذاری جهان پرداخته ام ! با بوجود آوردن فرزندانی برومند پاک وبدون هیچ آلودگی روحی یا جسمی  که همه خوی انشانی درآنها به حد وفور یافت میشود …خوب همین کافی نیست ؟.

    حال دراین سن وسال درکنج تنهایی با آنکه شاهد پیشرفت وسرفرازی خود وآنها هستم باز احساس میکنم هنوز کاری برای جهان انجام نداده ام ونمیتوانم هم بدهم با اینهمه دزذ  وشارلاتان وآدمکش جایی برای من نیست دنیای من پاک و تمیز ویکرنگ ا ست .تنها کوشش من مصروف این شد که به تکمیل بصیرت  وافزودن معلومات وحفظ شخصیت خودم ، باشم  اما با تفاوتها اخلاقی ، اجتماعی ومذهبی باز  درمیان راه میمانم .فرهنگ من یک فرهنگ مشرکانه نیست من با خدای خودم مستقیم وارد مذاکره میشوم وبقول مادر مرحومم واسطه لازم ندارم این کار دلالی مذهبیون اعم از مسلمان ومسیحی وغیره برای من قابل هضم نیست در مورد سیاست چندان معلوماتی ندارم سیا سیون تنها پررو تراز بقیه میباشند  اما سطح معلومات چندانی ندارند چون اگر صاحب یک کیفت خاص بشری بودند به دنبال سیا سیت نمیرفتند . سیا ست نوعی پیشه نوعی  شغل است . میلی ندارم نقش معلم اجتماع را بازی کنم یک کاووش لبریز از رنج برایم کافی بود که بدانم اجتماعات از چه نوعی تشکیل میشوند . بیاد آن خانم افتادم که از یک خانه .کانون ” عفاف ” بقول امروزیها همسر یک مرد متمکنی شد > هر روز شام وناهار او از آشپزخانه هتل دربند بخانه آنها  میرفت وهرووز سر آشّپز هتل غذای مورد علاقه خانم را میپخت . خانم تنها کارش نشستن پشت میز قمار بود وهمسرش مشغول لخت کردن دیگران وفرستادن پولها به خارج از کشور.

    من اینهمه نامردمی را نمیتوانستم تحمل کنم کارمن همه روز در آشپزخانه بود درکنار اجاق تا شکم مردم گرسنه ای که بنام قوم وخویش همسرم بخانه هجوم میاوردند سیر کنم وسپس انبوه ظروف نشسته را بشویم وبچه هارا تر وخشک کنم اما کسی اعتنایی بمن نداشت . آن خانم صاحب یک تکه زمین ویک خانه بود ومن تنها صاحب وجودم وهمیشه این بیت حافظ را میخواندم که :

    خرقه پوشان همگی مست گذشتند وگذ شت / قصه ماست که بر سرهر بازار بماند .

    نظم نوین سوسالیزم ! نظم نوین دموکراسی ونظم نوین دیکتاتوری بحال انسانهای مانند من فرقی نمیکند.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / چهار شنبه 5/2/2014 میلادی