Author: Soraya

  • کجا میروی؟

    همسر من !

    او مایل بود مرا به ایران برگرداند ، من چادر بپوشم وبا زنان قبیله اش به نماز بروم وبه زیارت ویا درکنار میز قمار سرگرم شوم ، ناهارش را آماده کنم ، باو باوبگویم آقا جان ، چایتانرا بیاورم ؟! گوشت ونخودتان را بکوبم !؟

    یا بپرسم ، آقاجان با عرقتان شب چه مزه ای میخورنان؟! دنبلان ، یا دل وجگر یا پاچه وزبان ؟  سپس دوباره با زنان قبیله بنشینم مشغول حلوا پزی وشله زرد وآبگوشت نذری وبافتنی ، باشم واگر شد گاهی یک سفره الکی هم بیاندازم تا سرپوشی باشد برای عرق خوری وعیا شیها وکثافتکاریهایش. .

    شناسنامه وپاسپورتم را مانند تصدیق رانندگیم از من بگیرد من دست وپا بسته درخدمت ایشان بعنوان یک خدمتکار بی جیر ومواجب بایستم .

    اما من زنی نبودم که تن به قضا داده ومیل داشته باشم رضایت مردی را جلب کنم که تنها بخودش وفامیلش ومردگان درون مقبره خانوداگیش میبالید بی هیچ شعوری ، باندازه کافی مادر بیچاره ام این خدمت را کرده بود ، عرق ومزه شوهرش را هر روز عصر آماده میساخت ومنتقل ورشومیبایست برق بزند وآتش سرخ درونش شعله بکشد درغیر اینصورت منقل با قوری وآتش از پنجره بزرگ تالار به درون حوض حیاط پرواز میکرد ، اینهارا دیده بودم زجر مادرا دیده بودم ، میل نداشتم جا پای او بگذارم .

    امروز اگر گرسنه باشم ویا برهنه مهم نیست ، روحم آزاد است ودستهایم رها میتوانم بنویسم ، بخوانم ، موسیقی گوش کنم وافتخار کنم که فرزندانم سر جلوی هیچ اربابی خم نکردند با عشق ازدواج کردند وبا زوربازوی خود نان میخورند نه قمار میدانند ونه عرقخوری ونه رداه دزدی ورشوه گیر را میدانند ، نه نماز و حلوارا دوست ندارند.

    به مردان وزنانی مینگرم که درازای هیچ خودرا فروختند ریش داران ریششان تا روی نافشان رسید ، زنان چادر بسر کردند ، مکه رفتند ، بی ریشان هم تسبیح به دست گرفتند وگفتند : ما از خود شماییم ، وسازشان را در پرده دیگر کوک کردند ، از این قدرت خود استفاده کرده مال یتیم را نیز بالا کشیدند.

    تا بوده همین بوده یابخور،  ویا ترا میخورند ، حال من درمیانه دستی برآورده وبقول شاعر ، به رقصی چنین برخاسته ام .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا. سه شنبه 6/5/2014 میلادی.

  • گردنبند.5

    دکتر را آوردند زن را معاینه کردو گفت اورا به بیمارستان انتقال دهید ، همسرش حیران ودرمانده به پیکر ناتوان زنش واینکه چگونه خواهد توانست جبران آن جواهر گمشده را بکند ، مانند یک مجسمه ایستاده بود ، هیچ حرکتی وهیچ احساسی بخرج نمیداد ، جواهر فروش دلش سوخت ، اورا نشاند وباو گفت من الماسی شبیه همان آلماس دارم که میتوانم آنرا مانند گردنبند قبلی بسازم البته مانند آن الماس دیگر پیدا نخواهد شد اما این یکی هم چیزی دست کم از آن یکی ندارد ولاکن ، کمی مکث کرد وگفت ، لکن کمی قیمت آن گران تمام میشود ، مرد بیچاره با لکنت زبان ودهان خشک  گفت هرچه باشد میپردازم مهم نیست .

    بسرعت خودش را به بیمارستان رساند ، همسرش درحال کما بود ، دکتر درجواب پرسش او گفت :

    هنوز نمیتوانیم جواب درست بدهیم ، ممکن است درکما بماند وممکن است بهوش بیاید اما دچار فلج خواهد شد . با شوک وحشتانکی روبروشده است مرد بیچاره بخانه برگشت ونامه ای باین مضمون برای دوستش نوشت :

    یگانه دوست عزیزم ؛ دچار بدبختی بزرگی شده ام ، همسرم دربیمارستان است اما گردنبند همسر ترا هفته آتیه بخانه خواهم آورد ، امیدوارم که بموقع بتوانم آنرا به دست همسرت بدهم نگران مباش همه چیز بخوبی پیش خواهد رفت !!

    سرش را درمیان بازوانش گرفت وبفکر فرو رفت .

    در خانه جواهر ساز دو مرد  جلوی شعله بخاری ایستاده بودند وبه نقشه شومی که برای آن جفت بیگناه کشیده بودند با صدای بلند میخندیدند وشامپاین خودرا بسلامتی یکدیگر مینوشیدند ، آن مرد خوش پوش وخوش لباس کذایی آن شب شوم، دستمال گلدوزی شده را  از جیب بغل بیرون آورد ، الماس مانند خورشید میدرخشید جواهر ساز گفت ، کاری ندارد فردا صبح جای آنرا با آن شیشه بدلی عوض خواهم کرد ، اما بگو چقدر باید از آن مردک بدبخت بگیرم ؟

    هفته بعد ، مرد به ناچار خانه اش را فروخت ، تا پول جواهر ساز را بدهد وهمسر فلج خودرا از بیمارستان بیرون بیاورد ، دیگر چیزی نداشت تا باآن زندگی کند ، جعبه جواهر را به نزد دوستش برد ، خانم از خوشحالی فریادی کشید آه ….سرانجام گردنبند قیمتی خودرا دوباره یافتم وجعبه مخملی قرمر را گرفت ومانند یک شئی گرانبها به گاو صندق آهنی بزرگ سپرد ، بیخبر از آنچه که اتفاق افتاده است .

    هر روز صبح مردم شهر درپارک بزرگ مردی را میدیدند که با یک صندلی چرخدارزنی را که گردن او کج شده وروی سینه اش افتاده دور پارک میچرخاند ، زن یک دستمال چرکین گلدوزی شده را مرتب جلوی بینی گرفته  بو میکشید ،

    دستمال را آن مرد به همراه نامه ای برایش پست کرده بود بدین مضمون:

    همه این ماه این دستمال خوش بو یار ویاور من بود ، آنرا روی زمین پیدا کردم آنقدرا آنرا بوییدم ونوازش کردم تا امروز ، هر روز آن چشمان زیبا وآن اندام دلارا که مرا مفتون ساخته بود در نظرم جلوه میکرد > چون عازم سفر هستم دستمال را برای شما با پست میفرستم . ارادتمند شما . میم .کاف

    پایان . ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 5//5/2014 میلادی / 15 اردیبهشت 1393

  • زخم های درونی

    بقول صادق هدایت

    زخم هایی درون سینه جای دارند که کم کم ترا میخورند ،

    زخمهایی که مرهم ندارند ، وقابل باز گو کردن نیستند ، روز گذشته روز مادر در اسپانیا بود ، همه دختران وپسران دست دردست مادران پیر واز کار افتاده شان بسوی رستورانها روان بودند ، در رستورانها جای سوزن انداختن نبود میزها از هفدته قبل رزرو شده بود ( یکنوع بیزنس دیگر ) .

    من درانتظار فرزندان بودم ، یکی با سرعت آمد یک جعبه شکلات نیمه خورده را جلویم گذاشت وگفت کار دارم باید بروم وتازه از سفر برگشتم وخسته ام ،

    دیگری درخانه اش مشغوف کار خانه داری وبچه داری بود گفت این یک بیزنس است . خوب هپی مادرز دی !!! وبقیه هم با واس آپ روز مادررا تبریک گفتند ، با سومی وهمسرش ومادر شوهرش به رستوران ماهی فروشی رفتیم !.

    من درفکر ” او” بودم در خانه سالمندان لابد همه بچه ها امروز به دیدن مادراانشان درخانه سالمندان میروند واو چشم به راه بچه هایش میباشد ، بعد از ناهار به دیدنش رفتم ، با آنکه درتمام مدتی که باهم رابطه داشتیم او قدمی برایم برنداشته بود اما من بعنوان یک انسان باو نگاه میکردم بی آنکه ترحم داشته باشم ترحم ، لغت نا جوری است باید گفت محبت وگرمی ، حدثم درست بود ، کسی به دیدارش نرفته بود ، تنها بچه ها از راههای دور باو زنگ زده بودند یکی کلیه درد داشت دیگری سفر بود وسومی در شهری دیگر ، تنها روی صندلی چرخدارش نشسته بود ، لاغر وتکیه مانند چوب خشک ، گاهی چیزهایی بیادش میامد برایم غلو میکرد وگاهی خاموش بود ، باو گفتم :

    میدانی چیست ؟ زنده ها ارزشی ندارند بخصوص در حال وهوای من وتوکه دیگر چیزی برایمان نمانده ؛ نه جوانی ونه دارایی آنچنانی که به هوای آن بخودشان زحمت بدهند ومارا تحمل کنند ، اما اگر روزی مردیم ، آنگاه هزاران هزار محا سن عجیب وغریب بما نمسبت میدهند ، عکس مارا قاب میکنند ، کنارش گل میگذارند بی آنکه حتی بدانند تو درکجا مدفون شده ای  در مردن بیشتر ارزش پیدا خواهیم کرد ، چشمان بی فروغش را بمن دوخت وگفت :

    این یکی را درست گفتی ، پرسیدم مگر بقیه نا درست بودند؟

    گفت لاغر شدی . پیر شدی ؟ گفتم برعکس چاق شده ام ، پیری هم دست خودم بود گذاشتم زمان از روی پیکرم رد شود دیگر خسته ام تا بخواهم با زمانه بجنگم ، پر خسته ام ؛ اما او چشمانش روی هم بود ومن با خودم زمزمه میکردم

    رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم  / آشنای تو دلم بود که به دست تو سپردم .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا 5 ماه می 2014 میلادی.

  • خانه خدا

    خدا را نتوان دید که درخانه فقر است

    به خانه فقر آیید بیایید وببینید خدارا

    خدا دردل سودازدگان است ، بجویید

    مپویید زمین را ومجویید سمارا

    من نمیدانم چرا خدای بزرگ ، خالق زمین واسمان وکهکشان وخالق بشر وبالاترین مخلوقات! باید خانه اش را درمیان صحرای عربستان بنا کند وچرا دستور میدهد ، آنهم به  توسط سفیران ناشناخته خود که دوریک مکعب بچرخید ویا با یک پا لی لی کنید ویا مشتی ریگ درکف گرفته بسوی یک سنگ دیگر بیاندازید ، و یک سنگ سیاهرا بپرستید و غیره .

    مییلارد ها دلار هر سال خرج این بازی میشود ، وکسی تا بحال نه خدارا آنجا دیده است ونه مرادی گرفته تنهامشتی جاهل بیعقل پولهای باد آورده را برای خرید عناوین حاجیه وحاج به عربستان میبرند تا نورچشمان عرب در کشورهای جهان به عیاشی ببپردازند وهرچه میلشان میکشد ببرند ، بخورند وسپس بکشند ، اینها خون ملتها ست که به سوی آن مکعب سرازیر میشود. چرا خداوند باید تنها به یک دین منفرد ستایش شود ؟! آیا روزی فرا خواهد رسید که ازخواب غفلت بیدار شویم وبجای اینهمه لذت گرایی نگاهی باطراف بیاندازیم بچه های گرسنه ای که ازدرون سطل آشغال غذا برمیدارند > گناه آنها چیست این سهم آنان است که شما میبرید ومیخورید ومینوشید وچه بسا خون آنهارا نیز در لیوانهای کریستال بالا بکشید تا همیشه جوان بمانید .امکانش هست

    بمن بگویید چرا؟ سئوال بی جواب در خط سانسور !!!!!!!

    امروز روزتولد اودری هیپورن هنرپیشه . مدل وازهمه مهمتر انسانی والا که برای فقرا وبیماران دل میسوازند ، خیال میکنید چقدر توانست جلو برود ؟ گریه کنان برگشت ، چون بزرگان میل نداشتند گرسنگان سیر شوند .

    تولت مبارک فرشته آسمانی ما .

    ثریا / اسپانیا / یکشنبه 4 ماه می 2014 میلادی

  • گردنبند /4

    گردنبند گم شد

    بسرعت به همراه همسرش بسوی خانه سفیر رفتند ، وماجرارا بیان داشتند ، همه جارا گشتند ، همه پیشخدمتها ومستخدمین مورد باز خواست قرار گرفتند نه ، اثری از گردنبند الماس نبود ، اثری هم از دستمال گلدوزی شده اش ، دیده نمیشد .

    باید میهمانان را سر شماره کرده ویکی یکئ را از مد نظر میگذراندند ، نه ممکن نبود ، هیچ میهمانی باینسوی سالن نیامده بود .آنجا که او ایستاده بود تنها مقر رفت وآمد پیشخدمتها وبارمن بود ، بیادش آمد که یک بار با مشروبات فراوان ورنگا رنگ در انتهای سالن جای داشت واو آن مرد بیگانه اورا به یک نوشیدنی خنک دعوت کرده بود ، زمانیکه نوشیدنی را یکجا سرکشید ، سرش به دوران افتاد ، خودش را درمیان بازوان مرد میدید که میرقصند وسقف نقاشی شده سالن نیز، میچرخید ، میچرخید ، حال تهوع داشت ، حال امروز هم همان حال تهوع باودست داده است ، چگونه میتواند ماجرارا برای دیگران توجیح نماید ؟! .

    بخانه برگشتند ، شوهرش دیگر رنگ به چهره اش نمانده بود ، زن درحالیکه اورا دلداری میداد گفت :

    نگران مباش ، آن گردنبند بدلی بود الما سش یک شیشه بود ،

    چی ؟ ، چه کسی این حرف مفت وبی ربط را بتو زده ، محال است دوست من برای همسرش جواهر بدلی بخرد .

    لباس را برداشتند وبا احتیاط کامل بخانه دوستشان رفتند تا لباس را باو پس بدهند ، خانم از گردنبند پرسید ، زن من ومنی کرد وگفت زنجیرش از هم دررفته بود آنرا برای تعمیر فرستادم آخر هفته حاضر است ، زن برآشفت که این جواهر قیمتی ر ا نباید به دست هرکسی داد ، تنها خود سازنده اش میتواند زنجیر آنرا درست کند ، خواهش میکنم هرچه زودتر آنرا بمن باز گردانید .

    یکهفته گذشت ، زن وشوهر هردو از فشار غصه بیمار شده بودند ، نامه ای برای دوستشان فرستادند وماجرا گم شدن گردنبند را باو اطلاع دادن ودرآخر نامه نوشته بودند که هرچقدر قیمت آن میباشد با کمال میل آنرا پرداخت خواهند نمود اگر چه مجبور باشند خانه شانرا بفروشند ویا گرو بگذارند .

    فردای آن روز جعبه خالی گردنبد را که نام سازنده آن بر روی آن نوشته شده بود ، به جواهر فروشی بردند ودرخواست نمودند که مانند همان گردنبند قبلی یکی دیگر را بشکل آن بسازند تا آنها بتوانند بجای گردنبند گم شده به صاحب آن برگردانند ، جواهر فروش نگاهی به جعبه مخملی خالی آن انداخت وسپس پرسید :

    چگونه آن زنجیز محکم با آن قفل مخصوص پاره شد ، به هیچ وجه امکان پاره شدن واز هم گسیخته شدن زنجیر را نمیتواند قبول کند مگر دستی آنرا باز کرده باشد.

    خانم سر افکنده وغمگین به ناچار ماجرای آن شب کذایی را برای همسرش وجواهر فروش تعریف کرد .گفت مردی بلند بالا با پوشش عالی باو نزدیک شده واورا به رقص دعوت کرده بود وسپس باو گفت که این شیشه بدلی زیبایی لباس وزیبایی خود اورا از سکه انداخته ، این گردنبند بدلی است ، او هم آنرا باز کرده ودرون دستمالش گذاشته بود .اما دیگر بیادنمیاورد که چگونه آنرا از دست داده است ؟!.

    حواهر فروش نگاهی از سر حقارت به زن انداخت وگفت : متاسفم ، الماس آن گردنبند متعلق به دوران ویکتوریا بوده که یک مر هندی آنر ا به دوست شما فروخته است وسپس او آنرا بما سپرد تا برای همسرش گردنبندی بسازیم واما آن مرد ، آن جنتلمن تنها یک شیاد ویک دزد بود که خوب از قیمت گردنبد آگاه ومیدانست چه جواهری بر گردن شماست .

    زن بیهوش در وسط مغازه جواهر فروشی افتاد.

    بقیه دارد

     

  • گردنبتد .3

    قسمت سوم .گردنبند

    همانطور که چشمانش را به دور سالن میچرخاند ومردم را تماشا میکرد ، سفیر جلو آمد وبا همسرش دست داد واورا باخود برد ، او تنها ماند در گوشه ای ایستاد، هیچکس را نمیشناخت ، او غافل بود که دوچشم تیز با نگاه  تحسین آمیز اورا زیر نظر کرفته است ، داشت با دستمال گلدوزی شده اش عرق دستهایش را خشک میکرد هوای سالن خفه کننده بود واو دراین لباس بسته احساس میکرد دارد آب میشود ، عرق کرده بود ، کسی جلو آمد ، صاحب همان چشمان درخشان ، باو گفت هوای اینجا خیلی گرم وناراحت کننده است بهتر است که به جلوی پنجره بروید ، زیر بغل اورا گرفت وبسوی پنجره بزرگی که باتوری های الوان وابریشمی آراسته شده بود برد ، هوای خنک شبانه کمی روح آشفته اورا آرام ساخت برگشت وبه نجات دهنده اش نگاهی انداخت  آه ، این موجود آسمانی از کجا ناگهان رسیده ،دوچشم براق سیاه موهای انبوه ولباس شیک از همه مهمتر بوی خوشی توام با توتون پیپ که از آن مرد به  مشام میرسید اورا داشت از پای درمیاورد ، مرد نگاهی به سرتا پای او انداخت سپس گفت :

    شما خود جواهر گرانبهایی هستید ، لزومی ندارد این زنجیر بدلی را به گردن خود آویزان کنید سکه لباس وزیبایی شمارا از بین میبرد ،

    او نگاهی به گردنبد درخشان انداخت وگفت ، بدلی؟  نه ، نه، گمان نکنم ، آنرا دوستی به امانت بمن داده او خیلی ثروتمند است وامکان ندارد جواهرات او بدلی باشد ،

    مصاحب او خنده ای کرد وگفت :

    اکثر خانمها مقداری جواهر بدلی نیز بشکل اصلی دارند که از آنها بیشتر اوقات استفاده میکنند ، تا اگر هم گم شد دلشان نسوزد ، اینهم یکی از آنهاست ،

    او فورا زنجیر گردنبند را باز کرد وآنرا درمیان دستمال خودش پنهان نمود درهمین حال همسرش را دید که دست در دست همسر سفیر بسوی او میاید وجناب سفیر نیز به دنبالشان روان است .

    آن شب گذشت ، از فردای آنروز دیگر دست ودل او به هیچکاری نمیرفت اوقاتی را که پشت میز غذاخوری که هفته ها رومیزی آن عوض نشده بود روبروی شوهرش مینشت ، اما اورا نمیدید ، به حرفهایش گوش میداد اما نمیشنید ، همه افکار او در پی آن دوچشم فروزان بود وگردنبند ، آه ..گردنبند آنرا کجا گذاشتم ؟ لای دستمالم بود ، بسرعت از جای برخاست وبسوی کشوی لباسها رفت لباس عاریه ای دوستش همچنان آویزان بود اما از دستمال وگردنبند خبری نبود ، آنرا کجا گذاشته ، آه ، جلوی پنجره روی نرده کوتاه پنجره خانه سفیر ، وای ، حال چکار میتوانم بکنم ؟ بسرعت بسوی همسرش آمد وباو گفت ، گردنبند را گم کرده ام ، بگمانم جلوی پنجره خانه سفیر جا گذاشتم بلند شو ، بلند شو باهم برویم شاید هنوز آنجا باشد ، شاید پیش خدمتها آنرا دیده باشند ، اما از آن مرد چیزی نگفت واز اینکه به دستور او زنجیر گردنبد را باز کرده است سخنی بمیان نیاورد ، دلش شور میزد چیزی اورا آزار میداد راهی خانه سفیر شدند ، همانجایی که چند شب پیش مجلس رقص و میهمانی برپا بود

    بقیه دارد

  • گردنبند

    ادامه ، گردنبند !

    او کارها را سهل میگرفت ، حوصله هیچ کاری را نداشت هوسهای ناشناخته  دراو پدید میامد ، دیگر میلی به نظافت وگرد گیر ی مبلمان خانه اش نداشت هنوز اقساط زیادی با قیمانده بود که هرماهه میبایست از حقوق او و همسرش پرداخت شود . زمانیکه بخانه دوستان همسرش میرفت ، دچار آشفتگی میشد ، مبلمان گرانبها ، خدمتکارانی که در راهرو ها در رفت وآمد بودند ، وآن  دومبل چرمی زیبا که روبروی بخاری قرارگرفته وچرت میزدند ودرانتظار آن بودند که مرد صاحبخانه با همسرش به هنگام شب آنهارا اشغال کرده وجلوی بخاری بنشیند وکتاب بخوانند ، مبلمان ظریف وزیبا با پرده های ابریشمی وانواع چیز های زیبایی که بنظرش کمیاب بودند اطراف خانه را احاطه کرده ویک دکور رویایی پدید میاوردند . آه قرار بود از دوستش یک پیراهن قرض کند تا هفته آینده که به میهمانی سفیر میرفت آبرو یش نریزد ، سفیر نزد شوهراو درس زبان میخواند ،  با شرمندگی پیراهنی را گرفت باضافه یک گردنبند برلیان تا سینه زیبایش را با آن زینت دهد ، الماس روی گردنبد چشمان اورا خیره میساخت ، کفشهای قدیمی اش را با واکس رنگ زد وشب موعود موهای مشکی وزیبایش را فر زد وآنهارا آراست پیراهن را پوشید با آن گردنبند ، گویی ملکه ای بود که درگوشه اطاق محقری میخرامید ، همسرش با دهانی باز اورا تماشا میکرد ودر دلش تصدیق مینمود که او برای اینگونه زندگی ساد ه ومحقر ساخته نشده است .

    شب موعود فرا رسید با یک شال ابریشمی که آنرا نیز به عاریه گرفته بود به همراه شوهرش راهی میهمانی شد ، سالن از جمعیت انبوه لبریز بود همه زنان نیمه لخت با لبا سهای دکولته از جنس اعلی ونخ ابریشمی که در لابلای موهایشان سنجاقهای مروارید نشانه بودند ، مردان همگی با لباسهای اسموکینگ مشکی وکراوات های ابریشمی در کنار آن طاووسان مست راه میرفتند ، عده ای  در پیست بزرگ سالن مشغول رقص بودند ، میز بزرگ غذا خوری در اطاق دیگر درانتظار میهمانان با بشقابها وظروف چینی وکارد وچنگالهای نقره ولیوانهای کریستال خمیازه میکشیدند ، لوستر های بزرگ کریستال با آویزه های بزرگ خود سالن را مانند روز روشن ساخته بودند ، گارسن ها  ، با لباسهای اونیفورم مشکی وسفید با سینی های نقره که درون آنها لیوانهای کریستال با انواع واقسام مسروباب رنگی پر شده بود ، دررفت وآمد بودند او وهمسرش آرام وساکت درکوشه ای ایستاده بود ، نگاهی به پیراهن آستین بلند ویقه بسته عاریتی خود انداخت ، به هیچ وجه تناسبی با این گروه نداشت ، تنها زیبایی درخشان و خیره کننده  اش چشمهارا بسوی او میکشید ….. بقیه دارد

  • حال کردن بعضی ها

    ساعت 4و سه دقیقه پس از نیمه شب است !

    این کارو عادت شبانه من است ، با درست کردن یک قهوه ونوشیدن آن تا کمی فشار خونم بالا بیاید وبتوانم دوباره اگر فرصتی باشد بخوابم .

    در تختخواب غلط میزنم ، هوا شرجی وگرم است ، خواب از چشمانم گریخته وبفکر فیلمی هستم که سر شب روی آی پد دیدم ؛ یک فیلم یکساعته بنام پرندگان مهاجر ، داستان عده ای دختر وپسر جوان در سر زمینهای مختلف قسمتی از آن در شهر سوئد میگذشت، دختران با لبان قلوه ای موهای رنگ شده افشان سینه ها وباسن های بزرگ ناخن های مصنوعی مانند عقاب ، پسران همه مرتب یا وکیل یا گارسن ویا هرچی! هرکدام روی یک لپ تاپ ، مشغول چت کردن با دنیای مجازی ودوستان مجازی بودند ، فیلم را نیمه کاره رها کردم ، داشت حالم بهم میخورد مادری ازتهران به فرزندش زنگ میزد که هرطور شده هفته ای یکبار بمن تلفن کن رفتم زیارت پارچه سبز آورده ام برایت میفرستم آنرا به دور مچ خود ببند تا کارت درست شود !! کدام کار ، درخانه ای دخمه مانند با پول دولت ویا کار دررستورانها وپیتزا فروشی ها وشبها به دیسکو رفتن حال کردن می نوشیدن ، دراگ زدن وهمه بیحال پسران با دختران وعده ملاقات داشتند ودختران با پسران وهرچند گاه یکبار آنهارا رها کرده یکی دیگر وتاره تر جایگزین آن میشد …..

    اینها فرزندان انقلابند !  یا به آنسو افتاده اند وآنچنان ا سیر مذهب ونماز وروزه وروضه وسینه زنی شده اند که گویی از ازل وابد آنها زاده عرب بوده ویا از این سو افتاده اند زندگی را باید روز به روز طی کرد وخوش بود حال کرد وحال داد ،

    حال چه کسی بفکر ساختن وآباد کردن سر زمینش میباشد ملاها هم مشغول چپاوول کردم وساختن برجها ومساجد بزرگ وغصب زمینها بعنوان مراکز دینی وغیره وگمان میبرند دربالاترین نقطه برج به خدای نادیده خود نزدیکند درحالیکه نمیدانند چقدر از خدایشان دور شده اند و به سکه ها چسپیده اند ودر میان خواب وبیداری بیاد دخترکانم بودم که از سن بیست سالگی به دنبال کار وتحصیل رفتند وهنوز دارند جان میکنند با یک شوهر وچند بچه نه جوانی کردند ونه دانستند حال چیست واحوال کدام است ؟ قفسه هایشان لبریز از کتاب  سر گذشت بزرگان !؟ اوقات فراغتی ندارند تا حتی کمی بخوابند بیمارهم باشند باید بکارشان ادامه دهند . فرزندان انقلاب عقیده دارند کار تنها متعلق به خر است بار کشیدن کار خر است ، آنها ، آن پسران ودختران سر گردان معنای زندگی را دریافته اند ؟! روزهایشان به بطالت دورکوچه ها میگذرد ودر فکر این هستند که جفتی پیدا کنند ومشغول حال شوند ، متاسفم

    دیروز گوگل پلاس را روی آی پد دلیلت کردم ، دیگر خسته شدم از چرندیات وارسال مناظر حیوانات ومناظر فتو شاپ شده طبیعت .

    یگ پاورقی روی آی پد پیدا کردم بنام فاطمه خود فروش شروع آن بد نبود اما آنقدر آری ، آری ، آری در متن آن بکار رفته بود وداستان آنچنان بی کشش وآبکی بود که نمیه کاره آنرا رها کردم .

    باید هر طور شده دوش بگیرم ، بد جوری ضعف دارم وخسته ام ، باید تا ساعت شش صبح صبر کنم نباید قبل از آن صدایی ایجاد کنم ! بیشتر همسایه ها خواب هستند ، اینجا کمتر معنای حال کردن را میدانند ، جشنها ، ومراسم مذهبی وموسیقی وفیلمها وبازارهای روز  آنچنان آنهارا مشغول میدارد که دیگر مجالی برای حال کردن ندارند یکی دو آبجو ، در موقع ناهار وشب هم کمی ویسکی یا انیس یا کنیاک باید درموقع رانندگی هوشیار باشند والا قانون حالشانرا جا میاورد ، قانون هم جریمه نقدی ونقره داغ است ویا زندان با اعمال شاقه ، خود مردم مراعات حال یکدیگررا میکنند ، آنها به قانونشان احترام میگذارند ، مانند ما خارجی پرست نیستند ، ودرانتظار وحی از جانب بالا  ننشته اند، اول خودشان وسر زمینشان بعد دیگری  این را هم باید اضافه کنم که کمون اروپا وقاره امریکا بدجوری کشورهارا دچار اختلال وتحول کرده است  ، این سر زمین سنت های خوبی دارد که کم کم زیر چرخ ماشین وتکنو لوژی جدید له میشود ، هنوز زنان ومردان قدیمی هستند که سنت هارا نگاه داشته اند کمتر به طرف نان یخ زده ماشینی میروند وکمتر فست فورد میخورند ، آنهارا برای خارجیان مرتب میکنند آما خودشان هنوز به قصابی روز میروند ودر پی درست کردن آبگوشت وبرنج خودشان میباشند ، خوب خلایق هرچه لایق.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ دوشنبه 28/آپریل 2014 میلادی/

     

  • ارمغان

    خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی

    چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

    تو چه ارمغانی داری که به دوستان فرستی

    به از این چه ارمغانی که تو خویشتن بیایی

    ———————————- سعدی

    این بیت شعر شب گذشته درخیالم زنده شد امروز صبح به همراه یک منظره آنرا به گوگل پلاس فرستادم اما ، دردی شدید دلم را سوزاند ، زخمی که سر باز کرده بود ، معشوق با معشوقه در شهرهای دیگر خوش بود واز من میپرسید چه میخواهی برایت بیاورم ومن این شعررا برایش میفرستادم ویا درگوشی تلفن میخواندم .

    تازه چند تار موی سپید درمیان موهایم ظاهر شده بود وزایمانهای پی درپی دیگر حسی وقراری برایم نگذاشته بود با اینهمه سعی داشتم که خودرا بیارایم تا ازهمه زیباتر باشم ودرگمانم نبود که این زیبایی رو به زوال است ومعبود بیشترا ز بیست ودوسال ندارد با موهای انبوه سیاه وچشمان درشت زنی شوهر دار با بچه کوچک اما مهم نبود ، دست همسرم به راحتی درمیان موهای انبوه او گردش میکرد ؛ اتومبیلش را باو هدیه میدادوچیزی نمانده بود که همه هستی را بنام او بکند ، درعوض وکالت تام به همسرش داد ، این زن عروس برادرش بود ومعشوقه او .

    همسرم پیاپی اصرار داشت که من به اروپا برگردم ،

    یا برگرد ، یا ممنوع الحروج خواهی شد وبچه هارا به شبانه روزی خواهم فرستاد.

    من برگشتم با یک چمدان خالی لباسهایم غارت شدند ، خانه ای را که سی سال برایش زحمت کشیده وآنرا بشکل خانه با اثاثیه گرانبها درست کرده وبخیال خود جهاز برای دخترانم جمع میکردم ، پشت سر گذاردم وبا جیب خالی راهی اروپا شدم ودست گدایی بسوی دوستان او که ، خوب اجازه داریم پانصد پوند از حساب او بتو بدهیم !!!!! همه اجازه داشتند غیر از من .

    من ماندم وتنهایی . من ماندم بیکسی . من ماندم خاطرات تلخ گذشته که تا امروز همچنان مرا دنبال میکنند .

    ثریا ایرانمنش ( حریری) . اسپانیا . شنبه 26 آپریل 2014 میلادی .

  • قصه های خوب

    مرا نمیفریبی ، پنداشتم درست است

    پنداشتم در آتش کینه ، کینه بتو

    شعله میکشد

    آن حس قدیمی درمن بیدار است

    وترا در نبض خاکستر وپیمانه ها

    درمیان مگسان گرد شیرینی

    که کودکانه به اطرافت میگردند

    بخوبی میشنا سم

    ” آن قصه های خوب ” دیگر دلهارا

    شادی نمیبخشد ومرا فریب

    نمیدهند

    هر خوشه ای که بر میچینی از جنس همان سنگستان است

    تو خاک مارا زیر ورو کردی

    حق روییدن را از همه گرفتی

    برای نهال سبز آواز خواندی

    برای پروانه گم شده ترانه سرودی

    با هر افقی همراه شدی

    پندار من ، تصویر وتصور دلنشینی

    از تو ندارد .

    تو همان خبر چینی که درآتش خود خواهی سوخت

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 25 آپریل 2014 . تقدیم به …خسروان هدایت

  • خانه ام کجاست ؟

    حانه ام کجاست؟

    در زیر شاخه های گل اقاقیا،

    افرا وسپیدار

    در فضای سرخ ونارنجی غروب تابستان

    که بوی عطرآنها میخزد زیر پوستم

    پرستو ها میخوانند ، گلهای باغچه ام جوانه زده اند

    در این روزهای بی رنگ ودراین ایام گمشده

    سالهای تنهایی وسالهای بی همزبانی

    همه سالها دلم برای کوچه باغها ودرختان

    تنگ میشد

    گلهای سپید وآبی اقاقیا ، در یک سنفونی شادی آفرین

    هم آهنگ بودند

    ومن دراوج جوانی که درپرده خیال

    سالهای دوررا نقاشی میکردم

    آوازهای دلنشینی درون سینه ام ، غوغا میکرد

    امروز ؛ در صحرای سرگردانیها

    دراین گرداب وطوفان ، باز به آواز پرستوها

    گوش میسپارم

    اینبار گویی نوحه سرایی میکنند

    برگها ، رشد شان متوقف شد ، گل اقاقیا گم شد

    صحرا ودشت ودمن خالی

    من بابر گهای پریشان این دفتر سپید که

    پر میشود وخالی میشود خودرا فراموش کرده ام

    ثریا ایرانمنش  / اسپانیا / 25/4/2014 میلادی /

  • افسانه سرا

    روز گذشته یک بانوی هشتاد وچند ساله مکزیکی بنام النا …. هرچی ! جایزه سروانتس را از دست شاه اسپانیا گرفت ، نویسنده مکزیکی قصه نویس بود،.

    من کار ندارم که نوشته هایش جنبه خوب یا بد  داشت مهم آنست که باید افسانه سرا بود ومردم را بخواب  کرد مانند نویسنده هری پاتر  افسانه برای بچه ها وکمی بزرگترها وافسانه برای جوانان  در غیر اینصورت آنهاییکه روی مبلهای بزرگ خود نشسته وباد کرده اند حرفهای باد دار میزند  حرفهای بو داررا دوست ندارند درغیر اینصورت به سگهایشان دستور میدهند که پاک کنید پاک کنید واز سر راه بردارید

    کامیوتر هم امروز ادا درآورده بهتر است  تمام کنم

    پس ای چند روز بیماری سرفه وتنگی نفس وآبریزش بینی  وبیماری همه گیر شده در همه اروپا که صدایش را درنمیاورند  آمدم بنویسم . نشد

    پنجشنبه 2404/2014 میلادی

    همه چیز باید افسانه باشد 

    ثریا

  • افسانه سرا

    روز گذشته یک بانوی هشتاد وچند ساله مکزیکی بنام النا …. هرچی ! جایزه سروانتس را از دست شاه اسپانیا گرفت ، نویسنده مکزیکی قصه نویس بود،.

    من کار ندارم که نوشته هایش جنبه خوب یا بد  داشت مهم آنست که باید افسانه سرا بود ومردم را بخواب  کرد مانند نویسنده هری پاتر  افسانه برای بچه ها وکمی بزرگترها وافسانه برای جوانان  در غیر اینصورت آنهاییکه روی مبلهای بزرگ خود نشسته وباد کرده اند حرفهای باد دار میزند  حرفهای بو داررا دوست ندارند درغیر اینصورت به سگهایشان دستور میدهند که پاک کنید پاک کنید واز سر راه بردارید

    کامیوتر هم امروز ادا درآورده بهتر است  تمام کنم

    پس ای چند روز بیماری سرفه وتنگی نفس وآبریزش بینی  وبیماری همه گیر شده در همه اروپا که صدایش را درنمیاورند  آمدم بنویسم . نشد

    پنجشنبه 2404/2014 میلادی

    همه چیز باید افسانه باشد 

    ثریا

  • کوزت ها

    میگفت :

    چرا اینهارا به دست چاپ نمیسپاری؟ اینهارا اینجا جمع کرده که چی ؟ …….

    گفتم درست مانند این است که تو بپرسی چرا نمیروی سر گذر خیابان لخت شوی برای چه خودت را درون اینهمه پارچه پوشانده ای!  اینها تنها دردهای درونی منند ، میل ندارم کسی آنهارا بخواند ودست به دست گردد ، بعلاوه برای کسی مهم نیست ، هرچه هست زیر یک کنترل شدید ؛ پنهانی ویا عریان همه چیز بر ملا میشود ، در گذشته برای کوزت وگاوروش اسک میریختیم وبه بازرس قحش میدادیم امروز همه بازرسند ومیلیونها گاوروش وکوزت یتیم وبدیخت وعریان درگوشه وکنار شهر اتاده اند درعوض ملکه زیبایی همه جا جا دارذ وبازرسان نیز اورا همراهی میکنند ! این روزها سخنان وگفته های تو نیز باید از پنجره بخصوصی سر بیرون کند ودر لفافه های محکم بسته بندی شوند ، ناشرین محترم با تو کاری ندارند ، آنها به دنبال آدمهای مشهوری هستند تا گند کاریهایشانرا چاپ کنند ومردم را به دنبال خود بکشند .

    امروز بجان نسل جوان افتاده اند . درسر زمین گل وبلبل آنهارا راهی شهر نور میکنند ودروسط جاده أآنهارا به قعر دره میاندازند درکره شمالی که برادر دوقلوی سر زمین گل وبلبل است بچه ها ونوجوانان را بنام تفریح درون دریا غرق میکنند ، نسل پیر کم کم از بین میرود ونسل جوان نباید رشد کند بجایش آدمهای آزمایشگاهی ورباط ها هستند که همین الان هم میتوان در گوشه وکنار آنهارا دید ، نگهبانان زندانها ، کافه ها بارها ودیسکوتها وقمارخانه ها ، فاحشه خانه ها ، حیوانات غول پیکری که روی گوریلهای جنگلهای افریقایی را سفید کرده اند نه ، نسلی از انسانها نباید باقی بماند ، رودخانه ها ناگهان طغیان میکنند ، دریا ها واقیانوسها همه بالا میایند( از دولتی سر بمبهایی انفجاری زیر آب ) ؟! وکوهها ریزش میکنند ، کوههای آتش فشان دیگر خاموشند در عوض بارانهای سمی وسیل اسا ناگهان وسط تابستان زمین وزمانرا درهم میریزند وبادهای موسمس که معلوم نیز از کجا سر درآورده اند ناگهان همه چیز را نابود میکند  ، جنگهای منطقه ای وداخلی وخارجی بر اثر حکومت حاکمین دیوانه وخونخوار…وکسی نیست . خداهم بخانه اش برگشته وبخواب رفته  ، پسرش نیز هنوز کودکی نوزاد است . خوب آیا بهتر نیست اینها همین جا دفن شوند ؟

    ودوباره دنیا از نو شروع میشود ، ملتی متمدن نسلی را به بردگی میکشند وناگهان پیامبری با عصا از گوشه آسمان میان رعد وبرق ظهور میکند وداستان همچنان ادامه دار میشود ، غیر از داستان بشرو تیره روزیهایش.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 21 آپریل 2014 میلادی. ساعت؟! هفت وچهل وهفت دقیقه صبح ابری وبارانی وسرد .

     

  • داستان نویسی من

    مدتها روز دداستانهایم کار کردم ، اشعار بی مصرف را سوزاندم دلیلت کردم ! اما نمیدانم چرا به رغم نیروی درونیم میلی ندارم که آنهارا به دست چاپ بسپارم ، نوشتن داستان کار مشکلی است ، باید کسی روی تو اثری گذاشته باشد تا بتوانی آنرا شکل بدهی ، داستان زندگی پر ماجرای خودم ، توهین ها تحقیر ها بدبختیها وآورارگیها هرکدام یک مثنوی هفتاد منی میشود اما نمیتوانم آنرا بقول معروف ورز بدهم ویا بنویسم ، دچار خود سانسوری میشوم اما داستان دیگرانرا خوب نوشته ام ، شیدا ، سبزینه ، وغیره را که پنهانند .

    میل ندارم بروم به نزد ناشر که این روزها درکشورهای خارج از کیمیا کمترند وکتابم را به آنها نشان بدهم وآنها بگویند :

    برو از اول بنویس ، با نام مستعار بنویس  ، با خرج خودت چاپ میکنیم . باید هزار یورو قبلا پیش پرداخت کنی !!!! نه با نام خودم مینویسم از کسی هم ترسی ندارم ، من انسانهارا در داستایهم متولد میکنم داستان من وکاردینال یک داستان سر تا سر تخیلی است اما آنچان روحی داشت  که پس از آنکه داستان تمام شد برای قهرمان آن جناب کاردینال دلم تنگ شده بود ونشستم های های گریستم ! .

    داستانهای امروز باید کوتاه باشند مردم حوصله ورق زدن برگهای کتاب را ندارند ، کتابی نیست اینترنت همه چیز را به زیر چتر خود برده است اول او آنهارا میخواند واگر دلش خواست روی هوا میفرستد ، اگر عده ای توانستند آنرا از هوا میگیرند درغیر اینصورت درجایی پنهان است .

    من شانس این را ندارم که مانند بقیه ناگهان با نوشتن لولیتا خوانی معروف شوم چون به زبان فارسی مینویسم زبانی که با آن رشد کرده ام دردهایش ر ا ذره ذره مزه مزه میکنم وزیر زبان ودرمغزم هیاهو بر پا میشود کلماتی که محال است در زبانهای دیگر آنرا بیابی با آنهمه احساس ، چه احساس درد باشد وچه خوشی .

    بنا براین نویسندگی را یکسر کنار گذاشته ام چند سالی است که دیگر داستان نمینوسم به حوادث روز میپردازم گویی یخی درون کاسه آب میشود .

    اگر چه گرد آوری حقایق ومشاهدات زندگیم را بانام وشخصیتها نوشته ونگاه داشته ام ، من دوست میداشتم ، رنج بردم ، کار میکردم ، امید داشتم ورویاها درسر . همه بر باد شدند .

    امروز در میان مردمی غریبه  تنها مانده ام ، سلامی وکلامی وخداحافظ برای ابد.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 20 آپریل 2014 میلادی و…..روز عید پاک .

     

  • شام آخر

    همانطوریکه میدانید ودرانجیل های چهار گانه آمده است ، عیسی مسیح در آخرین شب حیات خود ،که شب عید فصح یهودیان هم میباشد  باتفاق شاگردانش  وبه سنت  کتاب مقدس شام دسته جمعی صرف میکنند ، دراین عید مهم  گه بیاد بود  خروج یهودیان از مصر وعهد پیمان با قوم یهود بر گزار میشد ، اسراییان بره های نوزادی را از رمه جدا کرده  وقربانی میکردند وگوشت آنرا با تشریفات خاصی میخوردند .

    تطبیق مصلوب ساختن مسیح  با روز صبح  فصح  یهودیان  ریشه عقیده ای دارد ، اما انجیل چیز دیگر ی میگوید در دو انجیل حوادث زندگی مسیح بگونه  دیگر تحریف شده است .

    شب عید فصح  که مهمترین مرحله حیات اسراییلیان و آغاز رهایی آنان از اسارت وبردگی است  در این روز  خداوند یهوه با قوم خود میثاقی منعقد میکند ؟! وخون آن بره های قربانی نشان همین میثاق است . عیسی نیز درهمین روز قربانی میشود وبا خون خویش میثاق وپیوندی تازه را ارائه میدهد ومومنینی را ازگناه رهایی میبخشد ؟! .

    در واقع این شام نشان همبستگی عیسی با شاگردانش میباشد او نانی که درسفره بوده پاره میکند وبه شاگردان میدهد ومیگوید :

    این پیکر منست که برای شما تقسیم وآنرا تسلیم مینمایم وپیاله ای ازشراب نیز به آنان میدهد ومیگوید باخون خود که برای شما ریخته میشود پیمان تازه ای میبندم واین نشانه آن است  ” انجیل لوکاس ” 20/19/22 / ” درسایر انجیل ها این گفته ها باز گو نمیشود .

    کلیساس کاتولیک بعد ها مدعی شد که این دستور الهی واز شعائر مقدس میباشد که طی آن عیسویان باید خون وگوشت اورا بنوشند وبخورند !!

    درحال حاضر این خون وگوشت وتکه های آن پیکر مقدس به همراه انبوه طلا ونقره روی شانه بندگان وپیروان حمل میشود . وفردا اورا به صلیب میکشند ، او میمیرد بیخبر از آنکه تعالیم او دچار تحول شده وگروهی را به نوا میرساند .

    بهر روی هرچه بود از امروز همه سر به دشت وبیابان وصحرا گذاشته وبا نوشیدن بطریهای شراب وگوشت بره ونان های بزرگ در این سه روز به عزا  مینشینند ، منهم در گوشه مطبخ کوچک خود شمعی برای او روشن کردم.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ پنجشبنه 17 آپریل 2014 میلادی.

  • بازار روز

    # مولانا

    دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد/

    بسایه آن درختی رو که او گلهای تر دارد /

    دراین بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران/

    به دکان کسی بنشین که دردکان شکر دارد /

    ترازو گر نداری ، ترا زو ره زند هرکس/

    یکی قلبی بیاراید  تو پنداری که زر دارد/

    بهر دیگی که میجوشد میاور کاسه ومنشین/

    که هر دیگی که میجوشد در او چیز دگر دارد……………

    این شاهکارئ از شاهکارهای مولانا شمس تبریزی ا ست که ما بی خبر از کناراو گذشتیم ورفتیم به دنبال قوال کلمات ، اشعاری که میسرود مانند یک نثری که با مداد پاک کن وسط آنرا پاک کرده باشند ، سواد چندانی نداشت تنها چند کتاب قدیمی را خوانده وکمی زبان بلد بود ترجمه هایش از روی دیکشنری بود ، های هوی او بیشتر از آن چیزی بود که دردکان داشت ، عده ای جوان از خود بیخبر را دور خود جمع کرد وامروز مشتی لات  که سر بار جامعه شدند.

    اگر در آن زمان کسی شعری از مولانا ویا خانلری ویا سایر شعرا را میخواند | امل| وعقب مانده واینکه درزمان خودش قفل شده بود ، اما اگر چرندی را که حضرت والای احمد خان میسرودند میخواند روشنفکر ودانا نامیده میشد .

    امروز هم به همین گونه است ، فرهنگ پر بار وقوی وپر قدرت خودرا رها کرده ایم به دنبال فلان نویسنده امریکای جنوبی میرویم که نوشته ها واشعارش در همان محدوده سر زمین خودش میباشد و» آقایان » برای آنکه دهانش را ببندند باو جایزه ادبی نوبل میدهند ، و فلان شرق شناس امریکایی یا انگلیسی ویا روسی ویا فرانسوی باید برای ما ترجمه های بی ربط خیام یا مولانارا تحویل دهد وجایزه ادبی | پولیترز | را بگیرد.

    حافظ را که بکلی فراموش کردیم او جن گیر ، فال گیر ومرتد بود ، خیام که می خواره ، همیشه مست والوات بود ، مولانا که بنام مولا نا نصیب ترکها شد بهترین خوانندگانمان را خانه نشین کردیم وفلان مطرب را استاد نامیدیم چون در خدمت اربابان خوش میر قصید و خوش میزد، فرهنگ ما آلوده شد ، به زبان پر رازو رمز عربی  ( چون پشتوانه مالی او قوی است ) وادبیاتمان مخلوطی از اراجیف وچرندیات واشعار مستهجن وسکس وراک اندرول شد . حال اگر کسی دراین میان پیدا شود وبخواهد فریاد بکشد . گلویش را پاره خواهند کرد

    خمش کردم زگفتن من شدم مشغول حال خود

    که باد ا ست این سخنها بباطن کی اثر دارد

    من درمیان مردان بزرگی رشد کردم دردوره دبیرستان استادان بزرگی مانند دکتر آدمیت ودکتر خزایلی ودکتر آهی دبیر واستادان ما بودند ، دوستان  با فرهنگ وادیبی داشتم  که از جنجال وهیاهو به دور بوده وعاشقانه به فرهنگ سر زمینمان عشق میورزیدند ، پس از آن همه وقتم صرف کتاب خواندن شد در تختخواب ، در دفتر کارم ودرکنار گهواره بچه هایم واولین اسباب بازی که به دست فرزندم دادم ، یک کتاب بود ، امروز همه آنها قفسه های خانه هایشان لبریز از کتب مختلف است با زبانها مختلف .

    شاید اشتباه کردم میبایست به دست آنها تفنگ میدادم ، یا اسکناس تا مانند مردان وزنان امروزی آدمکش وهرزه وخود فروش بار بیایند. قصه تمام شد .تا بعد

    ثریا ایرانمنش ( حریری) . اسپانیا. 16 آپریل 2014 میلادی .

  • عزا. عزاست !

    عقربه ساعت روی پنج ایستاده بود که ناگهان از خواب پریدم ، کجا بودم؟ آه در هلند  روی آب ،هر دری را باز میکردم آب روان بود در یک رستوران نشستم ، او برایم یک کیک بزرگ خرید نمیدانستم از کجای کیک شروع کنم او رفت تا به شخصی تلفن بکند ، تنها ماندم  هوا دم دار بود داشتم خفه میشدم ، وهمین احساس خفگی بیدارم کرد . بلی درست ساعت پنج صبح بود !

    من معمولا اخبار را نمیبینم آنرا میشنوم تلویزیون روشن است برای آنکه احساس کنم کسی هست ومن تنها نیستم ! بچه شش ماهه ای را درپاکستان به دادگاه فرا خواندند!؟ ومردی شیک پوش درحالیکه قلاده درگردن داشت وهمسرش اورا میکشید مانند یک سگ چهاردست و پا درخیابانهای لندن میرفت ، ارتیست اول ، رهبر وبقول معروف ” کوچ” تیم فوتبال با آن چشمان تا بتا یقه باز سینه بدون مو احساس زیبایی وسکسی بودن اورا سخت دچار خود گنده بینی کرده داشت مصاحبه میکرد ، خوشبختانه  صدای تلویزیون کم بود اصلا شنیده نمیشد ، نفسم به سختی بالا میامد ، رفتم زیر دوش آب سرد بلکه کمی اکسیژن به درون ریه هایم بفرستم ، بیاد پدر افتادم هرصبح قبل از صبحانه یک استکان آبجوش خالی مینوشید ، منهم امروز کار اورا کردم اما بیفایده بود ، خودم را به کارهای احمقانه سرگرم میکنم شاید این ترس از خفه شده مرا رها کند . بارها فریاد کشیدم  ، بهار غیر از مرگ ونیستی وبیماری چیزی برای ما به ارمغان نمیاورد ، با گلها وشکوفه ها مارا فریب میدهد ،بهار فصل مرگ ونیستی ونابودی است نه فصل شکوفایی .

    صبح زود روی پست  “جی میل” شخصی آهنگی برایم فرستاده بود با تصاویر بسیار زیبا ، کنسرتوی ارگ از باخ ، همان که همیشه دوست داشته ام  به همراه مناظری از شهر پراک ، متاسفع مدت آن کم بود ، چند دقیقه ای احساس خفگی را از یاد بردم اما باز دوباره شروع شد وهنوز ادامه دارد ، همه درها وپنجره هارا باز کرده ام بیفایده است ، هوا ساکن است و بی هیچ نسیمی ،

    شهر خوشحال است برای نمایش مراسم عزا داری ، هتلها با دم شان گردو میشکنند توریست ها فروانی برای تماشای این مراسم هفتگی که همه چیز درآن هست غیراز احساس غم واندوه  ، درد ورنجی که او کشید  و خودرا فنا کرد برای هیچ  برای نمایش و برای جلب توریست ، عده ای درگوشه دیگر خیابان  درکنار عزا دارن به رقص وپایکوبی مشغولند ، میخانه ها جای سوزن انداختن نیست ، یکهفته خوشی ! زیر لوای مخلملی وزردوزی شده مجسمه عیسی

    بیاد گفته های ” ژان کریستف” قهرمان رویایی رومن رولان همان نویسنده ای که بقول خودش از روی شانه غولهای قرن نوزدهم به قرن بیستم پرتا ب شده بود ، افتادم ( از این زندگی بمن حال دتهوع دست میدهد ، این شهر با این بازهای مسخره ورویاهای دروغین ، این رژه های مسخره این سیاست واین هوا داری بیهوده ، آه به راستی حال تهوع دارم ) . منهم مانند او به همین حال دچار شده ام .

    ثریا / اسپانیا/ 15 آپریل 2014

  • عنصر آهنی

    آن داروی تلخ وش را ،آن شرنگ مهربانی را

    بیرون  ریختم ، اگر چه پرده اعتماد مرا موشها

    جویدند

    من ایستاده ام  ؛ برهمان برج که از آهن گداخته

    ساخته شده

    نه! هر گز بسوی تو باز نخواهم گشت

    روزی آواز میخواندم ، ترانه ها سر دادم

    ” برخیز نازنینم ”

    امروز روی آن شهر خفه وخفته

    بین جهالت ها جلالی نیست

    تنها جدال است

    آن روزهای خوب ، آن روزهای آرام

    با همه تلخی ها ، میشد درکوچه ها آواز خواند

    آواز شبانه دلداگان بیداد میکرد

    سیماب صبحگاهی ، چهره اش درخشنده بود

    تنها هوای خانه ” پر دود بود “

    وآن مرد کوچک ، رنج دیده

    در نفیر نی لبک خود میدمید

    دیگران آواز میخواندند

    امروز؟! در کنار شما مومنان ، نا امیدم

    در برزخ شما  آونگ لحظ ها

    فرمان انهدام میدهد

    پنجره هارا بستم ، وپلک چشمانم را نیز

    راهی نبود ، غیر اندوه

    ایدوست ، بیا ودردشت سپید خاطره ها

    آوازتنهاییت را رها کن

    ——————————- .

     ثریا ایرانمنش ( حریری) . اسپانیا . 14 آپریل 2014 میلادی .

  • روزهای تلخ

    خود نمایی شیوه من نیست گه چون دیوار باغ

    گل به دامن دارم اما خار بر سر میزنم

    از امروز ، عزداریها شروع شدنذ با یک نظم ونزاکت درست . زنی بالا بلند همانند یک سرو سیاه روی سن برای مریم وعیسی آواز میخواند ، آنچنان سوزناک که اشک مرا جاری ساخت ،

    خدا عشق است ،  ستون اصلی این مومنین وپیروان دین مسیح تنها به همین کلام اکتفا میکنند ، این روزها کمتر به مقامات روحانیت وکلیسا روی نشان میدهند کلیسا به انحراف کشیده شده مانند هر دین ومذهی که تبدیل به یک بیزنس بزرگ شده است . از هر سوراخی یک خانقاه یک میکده یک درگاه  ویک امام زاده زاییده میشود . مردم ستمدیده ورنج کشیده نیز به دنبال این خرافات میروند باج میدهند پول نذر میکنند . سر میتراشند ، زنجیر میزنند وغیره ، درحالیکه اصل مطلب گم شده است . شیخ عطار چه خوش گفته :

    زو نشان جز بی نشانی کس نیافت / چاره ای چز جانفشانی کس نیافت

    ذره ذره در دو گیتی فهم توست /  هرچه را گویی خدا آن وهم توست

    عشق مایه حیاط انسانی است ، بدون عشق زندگی بی معنی وخالی از همه زیباییهاست  عشق از بدو تولد بین فرزند ومادر شکل میگیرد تا زمان مرگ ذرات عشق در سراسر عالم  وهستی نفوذ دارد عشق خود آگاه به انسانها وجامعه انسانی ، که درعشق به آن کائنات اوج میگیرد ، عشق به حقیقت نوعی کشش خداوندی است . متاسفانه امروز همه چیز به زیر زروزور رفته است  تعصب وفشار بنوعی مردم را سرگشته کرده وحاصل آن هیچ شده است .

    مولانا تعصب را  ظاهر بینی وعطار تعصب را مانع درک حقیقت میداند .

    بهر روی تا یکشنبه آینده ما شاهد مراسم بزرگ وپرشکوه عزا دارانی هستیم که یا از روی حقیقت ویا از روی تعصب ویا از روی اعتقاد کامل زیر علم سنگین طلاها ونقره هارا میگیرند ومجسمه هارا دورشهر ها میگردانند وانسانرا بیاد زمان جهالت وبت پرستی میاندازند . درحالیکه عیسی خود عشق بود .

    ثریا ایرانمنش ( حریری) اسپانیا . شنبه 15 آپریل 2014 میلادی.