Author: Soraya

  • عقاب یا کلاغ

    چو باز اید شبانگاه آبی

    من واین بام سبز اسمان ها

    من و این کوهساران مه آلود

    من و این ابرها واین سایبانها ………نادر پور

    امروز پر افسرده ام ،  یا باید مانند عقاب زندگی کنم با بلندی واوج پرواز ویا مانند یک کلاغ عمری طولانی برای خود خریده مانند کلاغ لجن خور با هر لجنی بسازم . دنیا هر روز که بگذرد رو به ذوال میرود بهتر نمیشود مردم بیشعور وبیسواد ، خانمی که خیلی هم ادعا دارد ) همزیستی را با با ط نوشته یعنی هم زییسطی !!!  کم کم کلمات زیبای فارسی جای خودرا به حروف عربی میدهند وخط عربی من میل ندارم عرب باشم  ،  میل من بنوشتن مانند عادت یک معتاد به الکل یا تریاک است اگر ننویسم خمارم اگر نخوانم بیمارم .

    گمان نکنم روحیه واحساس و اعضا بدنم اجازه دهند که من یک کلاغ پیر شوم ویا یک جغد پیر ، باید درهمان بالا ها ا وج بگیرم وبروم تا مرز خورشید وبا آتش خورشید بسوزم وخاکستر شوم ، نه من نمیتوانم مانند کلاغ لاشه خور باشم ودر میان زباله ها به دنبال کرم های مردنی بگردم ویا با سایر کلاغها  هم آواز شوم .

    اگر خاطرات گذشته دست از سرم بر میداشتند ومرا رها میکردند شاید تن به یک زندگی بی غم ودردی  میدادم  اما تمام شب خاطرات گذشته مانند یک فیلم هولناکئ از جلوی چشمان رد میشوند وبیخوابم میکنند باید کاری بکنم ، باید بجنبم ، باید بخودم بیایم . اما قوایم تحلیل رفته وانرژی ندارم ، باید کاری بکنم ، بلی باید کاری بکنم > لندن رفتن وفرار کردن هم بیفایده است هرکجا بروم سرنوشتم همین است

    ثریا . شنبه

  • سکوت ابدی

    چنین گذشت وچنین خواهد بود .

    از دود مشعلی از هفت آب دریا میگذشت

    زهرم آتش مسلسلها  بر پشت کو ودریا لرزه نشسته بود

    مشعلهای عظیم سر به کهکشان داشتند

    بت بزرگ  ، بزرگ بزرگ در محراب خویش ایستاده

    شعاع سبز نگاهش تا اوج میرفت ، مانند زهری بر دلها مینشست

    از برج دیگر بانگ بلند بود ،  بانگ نماز ونماز گذاران

    با فریاد چماقداران ، اینجا نماز واجب بود  ، عجب خلقی ایستاده به پا وخم شده روی زمین .

    هراس بود ووحشت بود  واشکهایی که قطره قطره مانند باران برچهره ها

    فرو میریخت

    درون گرم شبستان چراغها پر نور خبری از شعله شمع وکافور نبود

    هزران کوره باز بغل خوابی آهن وپولاد  وسرب وباروت

    من به دنبال نور شمعی روشن که دلهارا با نور به آواز درآورد

    در بیگدار ها میگشتم

    بت بزرگ سیاه بود وسخن میراند  ، اژدهایی بود که

    از کامش آتش بیرون میزد

    سیاه ، سیاه چنان مانند غاری تاریک

    بلی ، چنین بود چنین خواهد ماند

    دیگر سخن از منیژه وچاه بیژن بیهوده است

    آوردن نام باابک جرم است

    شگفت شط عظیمی روان بسوی زنان از بند گریخته

    آوازشان خاموش گردید

    سکوت ، سکوت ، سکوت

    وچنینی بود وچنین هم خواهد ماند

    ثریا ایرانمنش / اسپا نیا

    جمعه 16 ژانویه 2015 میلادی

    بمناسب حذف صدای زنها از موسیقی ایرانی !!!!!

  • جنده

    در یک پست گوگل پلاس دختری  در جواب موضوع انشا ئ را که در بزرگی چکاره میخواهید بشوید؟ پاسخ داده بود میخواهم ( جنده) شوم وتوضیحات ودلایل زیادی هم آورده بود که چندان دروغ نبودند.

    آری دخترک عزیز وناشناس ، منهم اگر دوباره بر میگشتم به دوران جوانی حتما جنده میشدم اما درذات من نبود ، همکلاسیهای دبستانی ودبیرستانی من هزاران رفیق داشتند من تنها درسوز یک عشق میسوختم ، آنها رهسپار کویت وجنگل عربها شدند وسپس با پول فراوان برگشتند وبه همسری مردان بزرگی درآمدند ، همکاران سابقم شغل را بعنوان ویترین داشتند ودر پشت پرده جنده بودند ، خواننده شدند ، همه صاحبخانه شدند من هنوز درگیر اجاره خانه که چطور  بپردازم اشک میریختم ودر سوز عشق میسوختم ، این عشق هنوز با من است همسر گرفتم صاحب بچه شدم وپا بپای بچه های سوختم وگریستم همسرم دربغل جنده ها بود  وبمن هم میگفت جنده ! فرق من با آنها این بود که من مشغول آشپزی وخانه داری بودم وآنها مشغول جمع آوری پول وجواهرات وخود آرایی ، همسرم بغل معروفترین حخواننده ها میخوابید وپا بپای آهنگهای آنان گریه میکرد ودیوانه وار  میرفت به طرف کاباره ایکه داشتند برنامه اجرا میکردند وشب را تا صبح دربغل آنها میگذراندند ومن درخانه چشم براه درکنار کودکان خفته و بیگناه ، آری دخترم امروز که به این سرزمین آمدم یعنی بخارج آمدم گمان بردم آن جنده ها وارد دنیای دیگری شده ودست از جندگیشان برداشته اند اما دیدم کاسب شده اند ارز خرید وفروش میکنند خانه شان پاتوق است وهمه جنده آپر کلاس شده اند یعنی دیگر  با اتومبیل میایند آنهارا میبرند ، آنهایی هم که پیر شدند ناگهان بیادشان افتاد باید رو بخدا کنند !!!! روزی بیست رکعت نماز میخوانند ، سفره ابوالفضل میاندازند ، آش ابودردا میپزند وبکل فراموش کرده اند که جنده بوده اند فرزندانشان همه راه پدررا ادامه داده اند یعنی جنده بازی را ونشاندن جنده ها وبه همسری گرفتن جنده وکاسبی مفصل از قبیل کار در  بنگاههای معاملاتی ، قاچاق ، وسایر چیز ها که بمن مربوط نمیشود جنده های دیگری هم بودند که خودرا گنده گنده میکردند آنها تنها به اربابا ن کار خودرا عرضه میشداشتند تا بمقام ریاست برسند ، باآنکه هیچ سوادی نداشتند تنها نه کلاس درس خوانده بودند واز چهارده سالگی در همین راه پخته شده بودند چند بار هم بخاطر حفظ آبرو شوهر کردند وطلاق گرفتند  امروز اگر از آنها بپرسند شما درگذشته چکاره بودید ؟ میگویند درسازمان ملل کار میکردم وچهار زبان بلدم !!!! تنها زبان خوب آنها ترکی است / بلی دختر عزیز وناشناسم ، مادر خدا بیامرزم میگفت این کارها عاقبت ندارد اما من دیدم که هووی خودش که فاحشه بود چقدر عزت واحترام داشت چون به همه میداد وخودش سر نماز میگریست هوویش سوزاک وسفیلیس را بخانه آورد مادرم طلاق گرفت وآن خانم مشغول دلبری از پسران بزرگ همسرش بود ، همسرش سه مقابل سن اورا داشت عاقبت خوبی هم آورد پسرانش همه دزد دخترش دزد نوه هایش در سویس ویا درانگلستان دربهترین مقطع تحصیلی !!!

    بلی دخترم اگر منهم به جوانی برمیگشتم حتما جنده میشدم شغلی است قدیمی وبسیار پر منعفت بعد هم …..دیگر بعدی وجود ندارد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /

  • جدا پذیری

    ظاهرا مانند این است که ایرانیان ، اگر هم ولایتشان تجزیه نشود  خودشان  خودشانرا تجزیه میکنند ، رفتم درون انجمن های پلاس ، یعنی گوگل پلاس ! صدها انجمن است ویکنفر بالای آن نشسته وقانون وضع میکند ، یکی دیگری را قبول ندارد وسومی برای چرندیات هزاران طرفدار دارد ، خوشبختانه دیگر در هیچ انجنمی نیستم ، درگذشته ما یک انجمن قلم داشتیم ، انجمن نویسندگان ، انجمن سینما  وهر کس جای خودش را میدانست ، درآن زمان هم من داخل هیچ انجمن وحزب ودسته ای نبودم ، محال است بگذارند تو آزادانه قلم برداری  وآزادانه بنویسی ، دیگران مانند یک عقرب با آهستگی بتو نزدیک میشوند ۀ، گوی ابدا ترا نمبینند ،  تنها از نیش و زهر تو میترسند  ،بیخود نبود محمد جمال زاده رفت پاریس  ودرهمانجا  نشست ونوشت اما چی نوشت ؟ آنچه که از او باقی مانده همان چند کتابی است که درایران نوشت ، از صادق هدایت درخارج چی بجا ماند ؟ هیچ ، هر شاعر وهر نویسنده ای باید دربین مردم خود وسر زمینش باشد واز آنها الهام بگیرد درغیر اینصورت تنها خودش را میبیند درون آیینه ، نادر پور پس از رفتن از ایران چراغ هشیاریش رو به زوال رفت حتی دیگر دست به ترجمه هم نزد تنها توانست پس از انقلاب همان جزوه » صبح دروغین « را بودجود بیاورد آنهم تنها درخارج دست به دست میگشت ، هادی خرسندی با همه تلاش ودوندگیش پس از روزنامه طاغوت واصغر آقایش چه شاهکاری بوجود آورد ؟ تنها نمایشات حساب شده روی سن ، البته کار این هر سه شخص با هم فرق دارد یکی نویسنده است دومی شاعر وسومی طنز گو .

    با این کیفیت من در انتظار آن نیستم که چیزی به دنیای ادبیات ارائه دهم دفترچه هایم رویهم دارند خاک میخورند حوصله آنکه آنهارا به روی این صفحه بیاورم ندارم ، چه داستانهایی در شبهای تاریک زندگیم نوشتم همهرا یباد میاورم اما همه درون دفترچه ها پنهانند ، چه خاطراتی از این مردم کوچه وبازار داشتم ودارم . باید کسی را بشناسی دوستی داشته باشی همنوع وهمفکر خودت نه اینجا ونه درلندن کسی نیست همه از هم میترسند همه با احتیاط جمعی را دورهم میاورند آنهم با دلقلک بازی ها ورقص وآواز های بازاری به زور تکیلا  وودکا وویسکی ویااگر گیرشان بیاید برندی !!! شامپاین ومن مانند حافظ پیر شده از میکده بیرونم  ویا باید » بنیادی« !!! را بوجود بیاوری  من درهمین چار دیواری ازادانه قدم میزنم، آزادم بروم در سوپر خرید بکنم آزادم در  پارک راه بروم آزادم کنار دریا قدم بزنم آما آزاد نیستم بیشتراز دوماه از این کشور بیرون باشم حقوقم قطع میشود.

    شب پیش برای اولین بار یک ترانه از شجریان گوش دادم اول باورم نشد که شجریان باشد پس از تحریراو به همراه ساز فهمیدم که اوست و…..بخود گفتم شاید دلدار بدینوسیله برای من پیامی دارد ؟!

    آخر او هم مرا دوست داشت وهمیشه میگفت : تو ابدا قدر خودترا نمیدانی ، او کار کشته بود قدر زر رازرگر شناسد قدر گوهر را گوهری .

    یاد آن ایام وآن عشق گرامی باد ، امروز هرچه هست خون است وجنگ است ونفرت ودروغ وریا.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . چهارشنبه 14 ژانویه 2015 میلادی .

  • تاریخ جهان

    پاره ابری هستم که سرنوشتم به دست باد است  هرکجا میلش بکشد مرا بگریه وا میدارد .

    پس از  یک تب ناگهانی ودرد شدید کمر امروز بهر وضعی که بود برخاستم واولین کاریکه کردم تختخوابمرا مرتب کردم ، تلویزیون درحال سوختن است تنها صداهارا میشنوم وروی لپ تاپ چیرکی آب کشیده واز صافی در رفته میخوانم ،

    باید امروز از اینکه دراین آرامش وصلح بسر میبرم قدر شناس باشم !!! اینجا یک دهات است ودهاتیها تنها به شکم وزیر آن فکر میکنند ارامش دارند ، پز هم میدهند اما چاره نیست باید خریدارش بود .از جهان مینویسم اما به درون آن نمیروم چیزی بمن مربوط نمیشود آنچه را که بمن مربوط بود وبا رنج ومحنت وبدبختی دودستی نگاه داشتم با یک باد فنا شد دیگر درپی جمع آوری چیزی نیستم ، برایم مهم نیست که اطرافیانم درباره ام چه فکر میکنند آنها حقیرند باید زیر چتر آدمهای بزرگ راه بروند تا بزرگ شوند من خود بزرگم ، سنگینم وزنه دارم واین سنگینی را روی آنها احساس میکنم .

    من وآسمان ،من ومهربانیها ، من وخورشید . من ابر بی باران  من وعشق بی پایان  ، همه ما روزی به  مبدا خود باز خواهیم گشت ، این انرژی موقتی را رها میکنیم وسپس یک لاشه ویا اگر خیلی تمیز باشیم خاک وخاکستر خواهیم شد چشمان من همه عمر آواره بودند، آواره یک مهر یک مهربانی وکمی محبت ، این مهربانی تنها از طرف کسی میامد که اورا دروجودم پنهان ساخته ام ، خودم ، بردر هیچ بیگانه ای نکوفتم تا عشق ومهربانی را گدایی کنم  پرتو نور خورشید ودنیا زیر پاهایم  همچون یک گردونه طلایی میگردد ، آسمان تا آسمانرا پیموده ام ونقش خودرا همه جابیادگار گذاشته ام درهر خانه  تکه ای از من نشسته وصاحبخانه را بیاد من میاندازد .

    دارم برای چندمین بار تاریخ جهانرا میخوانم وبه روح پرفتوح عمو محمود درود میفرستم ، هیچکس برایش نقدی ننوشت وهیچ دستی برایش در کتاب اثری نگذاشت تنها پاندویت نهرو وایندیرا گاندی بودند که از او بخاطر ترجمه زیبای کتابشان  به زبان پارسی سپا سگذاری کردند . او نیز سرگشته ودیوانه بود دیوانه عشق . تنها بود با زنی همچمو دیو دهر . خدایش رحمت کند

    او گاهی از هوسهایش نا شکیبا میشد وهمین هوسها اورا به عقیب میبرد در مقابل زن ضعف داشت بخاطر چهره نا زیبایش ومیخواست کسی اورا بخاطر خودش وآن چهره زشت وآن بینی عقا بی وآن گردنی که با دهان یکی بود وچانه نداشت ، دوست بدارد لبان کلفت و شهوت انگیزی داشت  اواخر عمر ریشی گذاشت تا کسی نفهمد که او چانه ای ندارد ، همیشه کیسه اش تهی بود ، تنها از راه فروش کتابهاوترجمه ها نان میخورد گاهی هم بعنوان رایزن فرهنگی باین سو آن سو میرفت رویهمرفته بیقرار بود . سیاست  هم نداشت ، اگر در محفلی از زنی زیبا خوشش میامد بی هیچ حجب وحیای ویا ترس از همسر وخانواده آن زن ، عشقش را ابراز میکرد ، دیوانه ی بود ، خودش بود ، همین خودش بود.

    بهر روی هنوز ضعف دارم  تنها بیمار میشوم ، تنها غذا میخورم ، تنها میخوابم وتنها بیماریم را شفا میبخشم شاید هم ازیک سر خوردگی ویا یک ضربه تب کردم دردشدید استخوان وکمر وپاها ……

    کسی نمید اند .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه 13/1/2015 میلادی /

  • خبری نیست

    در آنسوی مرزها خبری نیست ، زندگی را جیره بندی کرده اند آنرا در کاغذ های رنگی پیچیده اند ، نفس هانیز فیلتر میشوند ،

    من بخیال خود گریخته ام ، اما بکجا ؟ امروز جایی برای پنهان شدن نیست ، همه عریانیم ، همه برهنه  وهمه زیر ذره بین  دیگر زمزمه ها ها کاری نمیکنند  دوستی های بی دوام رابطه های مسخره وخنده های دروغین وتعارفات بی محتوی .

    چهل سال تنها به دیوارها سلام گفتم  وچهل سال تنها درآینه نگریستم حتی خودمرا نیز نمیدیدم آیینها نیز غبار گرفته ودیگر شفاف وپاک نمیشوند  نه هراسی دارم ونه ترسی  ، چهل سال نشستم با غصه هایم وغم هایم ، چهل سال چشمانم فریب را ذخیره کرده  وکلماتم در دهانم پنهان بودند .

    چهل سال دراوج هیچ نشستم واز اوج هیچ به هیچ رسیدم  چهل سال چهار آشنا نیز نیافتم آدمهای قالبی که اگر قالبشان درهم بشکند جلوی پایم مشتی خاکستر است نه بیشتر ، گویا سکوتم درتمام شهر پر هیاهوتر است تا حرف زدن .

    چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت ، تقدیر ما به دست می دوساله بود

    حال این می دوساله چیست وکجاست وبه چه معناست نمیدانم .

    روزگاری پیکری آراستم با پرده پندار  درکنار هوسهای دیگران ، لقمه ای شیرین بودم که به مذاق عده ای تلخ بود زیر دو نام بی غرور . دونام بی محتوی ، امروز خودم هستم ، تنها خودم هستم بی آـنکه به پدر بنازم ویا به مادر بخودم مغرورم خودم ساختم خودمرا .

    امروز دیگر هیچ ناله ای مرا دلگیر نمیکند ، هیچ صدایی مرا میخکوب نمیکند  چشم ودلم سیر است همه رهایم کردند ، حتی سی ودو دندانم از آنها تنها دو عدد باقیمانده است ! تا به همراه من بقله دیگری بیایند

    خسته ام ، ای سوار آخرین ، پر خسته ام

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 10/1/2015 میلادی . ساعت 6/ 37 دقیقه صبح !

  • مرگ تو

    حالا ، من هستم وتو ، دیگر نمیگذارند کسی ترا ببیند ، ونمیگذارند که خطوطی راکه من برچهره ات نقاشی کرده ویا میکنم بخواند . راهها بسته ، کوهها خاموش  ودریاها در سکوت فرو رفته اند

    حال من مانده ام وتو وکسانیکه مانند شب گردان ودزدان به حریم ما راه یافته وترا ومرا از دیگران جدا ساخته اند ، دیگر از هیچ بامی دودی برنخواهد خواست ، دیگر سوسوی چراغی را نخواهیم دید ، کم کم همین نقش را نیز از من  خواهند گرفت وبین من وتو جدایی  ابدی خواهد افتا د ، دوست نازنینم که یازده سال مرا تحمل کردی ، دردهایم را ، رنجهایم را ونامردمیهارا ، من باشتباه به دنیا آمدم دراثر یک اشتباه  بین دوستاره از دو منظومه مختلف  ، چه بسا حرامزاده باشم ؟! پدرم کمتر مرا قبول داشت هنگامی برایم گریست که دیگر دیر بود ومادرم ابدا مرا نمیخواست ، من روی یک جاده لغزان با پاهای یخ بسته چگونه توانستم خودمرا بتو برسانم ؟

    دیگر امیدی نیست ، امروز حتی آب گرم هم ندارم تا حمام بگیرم چند روز پیش آبگرم کن نیز سوراخ شد ، بیاد مارسل پروست افتادام ، او فیلسوفی بود که همیشه اعتراض شد بی پول بود ( مانند من) اما جایزه نوبل وپول نقدرا قبول نکرد ، مانند من ، میل ندارم خطوطی را که بر چهره تونقش کرده ام بفروش برسانم یازده سال به رایگان دراختیار دیگران گذاشتم ، حال همینرا نیز از من گرفتند وبین من وتو ودیگران جدایی افکندند لابد نقشهای ترا بنام خود کرده ودرسر بازار به حراج میگذارند .

    بقول سیاووش کسرایی ، زندگی زیباست !!!  زندگی آتکشده ای دیر پا برجاست  گر بیفروزیش  رقص شعله اش در هر کران پیداست   ورنه خاموش است وخاموشی گناه ماست .

    آری نیمه شب است ، یا صبح است نمیدانم ، مانند هرشب  ونیمه شب بیداری ونیمه خوابی واینکه فردا چه خواهدشد ؟ امروز گذشت ، وچه احمقانه زیستم .

    حال دوست عزیز آمده ام بتو بگویم که راهها بسته است ، تنها دزدان از تو نشخوار میکنند ، مدتهاست دیگر دوستانی که نقش ترا وقلم مرا میدیدند ، گم شده اند ، بجای ایمیلها یی که برایم میرسید وترا زیبا میخواندند ومرا که آرایشگر چشمان تو وبودم تحسین میکردند مقداری سم فاخر بمن میرسید که آنهارا پاک کردم ، من ماندم تو وآن صفحه که ظاهرا پنهانی است اما میدانم باد سام آنرا میخواند .

    چند روزی بخود وبه مغزم وبه اعصابم استراحت میدهم وبه همان گلدوزی میپردازم وآواز میخوانم.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 17 دیماه 1393 برابر با هفتم ماه ژانویه 2015 میلادی .

  • بیهوده

    بیهوده ای دوست میکوشی نبینی دامها را  . ح. هنرمندی

    درهمین جا ، درهمانجا ، درهمه جا ،

    زندگی برای ما یک جهنم است ،  زندگی یک قفس تنگ وننگین است

    حال بکجا باید رفت ، رو بکدام قبله باید کرد ؛ آهای زندکی ، سرنوشت صدایمرا میشنوی ؟هرچه هست رنگ ونیرنگ ، هرچه هست دروغ وریا هرچه هست پستی ونادانی ، من کجایم ؟

    نه زندگی جز یک نام  وننگ بیشتر نیست ، باید رفت . به کجا ؟ از کجا آمدم ؟ بکجا میروم ؟ کسی نمیداند

    عده ای آمدند زندگیهارا ویران ساختند ورفتند ، بی آنکه رحمی دردلشان باشد ،

    خسته ام ، خدایا خسته ام فریادمرا بشنو خسته ام .

    سه شنبه 5 ژانویه 2015 میلادی . اسپانیای ننگین وکثیف وویران .

  • جشن ها

    روز های جشن آیاد واطراف تو خاموش ، کسی نیست تا حمایلی بیاندازد بر دوش تو !

    درحال حاضر تمثال وشمایل وبازار سکس رواج دارد ، دیگر شبها چراغ یقینی نیست وکسی آوازدل ترا نمیشنود  اگر میل به سخن گفتن داری درهمین جا بنشین وبا خود بگوی  دیگر غوغای سخن دلان در باغ نیست  باید نجوا ها  رابگوش برسانی آهسته آهسته ، همسایه تودرگوشش پنبه فرو برده تا صدای ترا نشنود  بلی نادر جان نادر پور بیخود نبود درسن شصت سالگی سکته کردی  وقلبت ویران شد اما آن دکتر قلابی که سعدیه را بنا نها هنز روی لمبرگینی اش سوار است

    چون دانستی دیگر جهان تمام میشود ودیگر سخن تو خریداری ندارد ودلت را کسی به نوازش درنخواهد آورد موهایت سپید شده بودند از همه مهمتر جیب تو خالی بود ، شاعری که کار نشد ! باید سر گرم بازار بود  سوادگری تجارت خریدار دارد ما درمیانشان نیستیم .

    آه که چقدر دتنگم آنه درچنین شبهایی که همه آشفته حال گرد هم میگردند ومن مشغول نخ ریسی وبافتنی هستم وشکر میکنم که دستها وچشمانم هنوز کار میکنند تا بتوانم ببافم وبدوزم ، بعد از قلم ومداد وکاغذ نخ وسوزن همیشه بامن همراه بوده اند .

    حال درمیان سرمای زمستان ویخبندان بازار گلها رواج دارد موسم گل نیست  وزنبور عسل خاموش بانتظار بهار است .

    دیگر همدمی نیست وهمکلامی نیست دل بهانه میگیرد وآواز میخواند :

    نه دلداری دارم / نه غمخواری دارم / پریشانی حسرت نصیبم / پشیمانی دوراز حبیبم /

    آه ای  روزهای واپسین ، هرچه کردم بی ثمر بود هر چه دادم بی اثر بود امروز هرچه دارم وهرچه ندارم پیشکش میکنم به او که مرا خلق کرد برای خنده خود ..

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 31 دسامبر 2014 /

  • تنها ، یک شعر

    امروز به هیچکس  وهیچ جا

    حتی به فروزندگان کهکشان  وروشناییها دروغین ،

    چشمان من خیره نمیشوند

    بیهوده ، هر صبحگاه  سحر درگوشم  خبر زودرسی هارا میدهد

    دگر بیهوده نقش فریب برخیال خویش نخواهم بست

    گوشم که بیدار نیست ، چشمانم خسته وروحم خسته تر

    بیهوده این کودکان نو رسیده درباغهای  خرم پندار خویش اسیرند

    دیگر آن جویبار خرد که اندیشه هارا پرواز میداد  ، درراه سبک سیر

    پرندگان خام به دریا شد

    بیهوده رنگها  درچشمان من میچرخند ، بی هیچ تلاطمی ،

    دیگر به هیچ جا ؛ وهیچکس ، نمیتوان گفت  ،سلام ، سخن  زبوده ها ونابوده ها ، بیهوده است

    از تار پود مهربانیهای  دیگر خبری نیست

    تار وپود دلها از سیم بافته شده  ، دیگر نخواهم گفت ، ستارگان درخشانند ،

    دیگر نخواهم گفت شبهای من به سپیدی صبح خواهد رسید

    هرچه هست بیهوده است ، زندگی  یک فریب ویک خیال است  برصفحه سیاه روزگار

    من رها شدم از این رقص فریب .

    دیگر به هیچ کس وهیچ جا ، رنگ صفارا نتوان دید

    رنگ خطارا میتوان

    بر ستونهای نا استوار دید .

    ——————————————————-

    رها شدم ، از صحرای خشک بی علف ، رها شدم از دشت خار مغیلان

    شاخه ای بودم نو رسیده ، باغبان مرا چید وبرد

    تا بکارد در گلدان گلی دردشت جنون وخارهای بیابان

    خشک شدم ، پژمرده شدم ، تبدیل به یک لاشه شدم

    امروز ، امروز ، بلی امروز روحم را یافتم ، وآن خارهای تیز را

    از پیکرم جدا ساختم ، لکن روحم خسته است . خسته .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 30/12/204 میلادی .

     

     

  • رازو نیاز

    سرود نیایش !

    آرزو میکنم  چون یک برگ زرد خزانی  یا یک چوب درخت کهنسال  فرسوده  به آهستگی برافتم  بی آنکه غوغایی بر افکنده باشم . » رابینات تاگور «

    آری پرودرگارا ، مرا بیکران از لطف خویش ساختی  ، هرچند امروز ساغرم تهی است   امروز در دست تو همچنان یک ترکه باریک  ، یک چوب تر درانتظار پاداش آخرین هستم .

    امروز فهمیدم که هرچه را تو بخواهی نه من ، من با فشار وزور دعا ودخیل خواستم همسر مردی شوم که اورا دوست داشتم نه اینکه مترس اوباشم امروز فهمیدم که چه اشتباهی کرده ام ، وارد یک قوم ظالم شدم ، که تا امروز کابوس آنها مرا رها نمیکند بخیال خود مومن وخدا شناسند اما دورواقع شیطانهایی هستند زیرک که با حرفهای قشنگشان در زندگی جا باز کردند مانند مافیای گذشته درون هم زندگی کردند ، پدر شوهرم حاجی بود اما ازراه دزدی وقاچاق توانسته بود با کمک برادرش جایی برای خود در سوسایتی مثلا آنروز پیدا کند وبچه هایش همهپز  وفیسشان بابا شازده بابا حاجی بود ومن غریب درتهران بی اصل ونصب درتهران ریشه درخاک کرمان داشتم .

    امروز پرودرگارا دست ستایشم را بسوی تو دراز میکنم ودلی را که سر شار از مهر توست  تو درتمام مدت در طپش ها وتحول ها درکنارم بودی .

    عمر طی شد ، دست بخششم هنوز ادامه دارد  وهیچ به دنبال گنج نیستم ، گنج من عشق است .

    الا ای جان من ، دل دردمند  من  چون تویی دردل من جان میبخشی بمن  وتو تابنده نوری بر دل من ، مرا دریاب دراین آخرین روزهای این سال که نه مبدا آن را درست میدانم ونه آخر آنرا سال من عید من او بهار است  .

    جایی که تو باشی سر فرود میاورم  ودرکنار مردم بینوا سعی دارم کمک کنم  نخوتی ندارم ابهتی ندارم هرچه هست از توست .

    امروز تو یار منی در دیار بی نوایان وبی یاران .تنها تو یار منی شب با تو ببتسر میروم وصبح با تو بر میخیزم وبر طلوع خورشید سلام ی نو میگویم .

    مرا درپناه خود گیر که پناهگاهی ندارم  گل نیلوفری بسته بودم وتو از روی لطف بمن رنگ وبو دادی اما من قدر این رنگ وبورا نشناختم .

    امیدوارم امروز گرد خجالت وغم وبیچارگی را از روی من برداری ونیرویی تازه بمن ببخشی بدانسان که درپناه تو آسوده مانند هرشب بخواب روم ومانند هرصبح بیدار شوم . آمین !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ یکشنبه 28/12/2014 میلادی /

     

  • کریسمس

    آنکس که با غم دل ما آشناست کیست / اندر زمانه لعبت مشگل گشا کیست

    آنکس که بشنود  سخن مرا زراه دور  / گوید که این سخن سخن آشنا ست کیست

    هیچکس  ،تنهایی چنان با جان ودلم الفت گرفته که دیگر کسی را به حریم خود راه نمیدهد من هستم وتنهاییم . تمایلی ندارم کسی سخن آشنارا بشنود سالهاست همه فریاد زندند  ، بشنوید  سخن آشنارا ،  گوش ها کر بودند ، سخن هیچگاه آشنا نخواهد بود ، این عمل است که بجا میماند . امروز روز کریسمس است روزی است که بنجلها آب شده وبقیه اش برای روز ششم سال جاری میماند برای من هیچکدام فرقی ندارد ، حتی دیگر نوروز هخم شوری دردلم بیدار نمیکند ،تنها یلدا بود من بودم شب یلد که آنهم به تنهخایی وتلخی گذشت .

    میل ندارم زنده بمیرم اما دیگر میلی هم باین بازیها ندارم .

    تا بعد

    ثریا ایرانمنش  اسپانیا . 26 دسامبر 2014 میلادی .

  • به راهت دیده دارم

    چراغی را نیفروختم ، به تاریکی مینشینم ، شمعی روشن جلوی رویم میگرید ، ایدل ، تسلیم شو  وتحمل کن ، این شب سیاه خواهد گذشت ،  روزی فرا خواهد رسید که چراغی دیگر بیفروزی ،  برافروخته  ای خانه های دیگری روشن است .

    زمام کشتی خودرا به دست دارم ، از تلو تلو خوردن ها هراسی ندارم میدانم که غرق نخواهم شد ، تنها روزهارا درمیابم ، که میایند ومیروند  ، چه روز برسد ویا شب ، همه روزها وشبهای من بلندند به پهنای همین یلدا که سفره ها پهن شده است ، نمایشی است برای دیگران همگان بی آنکه به عمق این شب پی ببرند ، هرکسی سفره اش را به نمایش گذارده است .

    هر چه هستم ، هرکه هستم ، هرچه دارم ، پیشکش همگان باد ، من همره عشقم وهمزاد عشق ، همه دارد وندارم موهای سپیدم است گه به رنگ سیم نقره درآمده اند ، همه خرمن ، من ، توشه من  وهمه حاصل من  وهمه آن خوشه چینی ها که کردم ، امروز نصیب شغالان گرسنه است .

    چه خوش عطر است نشاط عشق وچه جانی است در میان همه پروازهای بی حاصل  ، هنوز نفس های بهار درسینه ام میپیچد نه بادسرد خزانی ، شگفتا از این همه مهربانی که چه خوش میبویم این نشاط را که نامعلوم است .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  شنبه 20 دسامبر 2014 میلادی .

  • تونل زمان

    ساعت چهار پس از نیمه شب است  ، از ساعت دو بیدارم قهوه ای درست کردم وخودرا مانند پیاز درون مشتی پارچه پیچیده ام تا از سرما محفوظ باشم .

    شب گذشته دریکی از یوتیوپها آخرین مصاحبه سیمین بهبهانی ونادرپوررا که درگذشته از تلویزیون ایرانیان در لوس آنجلس ضبط شده بود دیدم . سیمین تازه از بیمارستان بیرون آمده بود چهره خسته ودرهم ونادر پور درهمان لباس شیک همیشگی با موها وریش سپید مخصوص خودش آراسته نشسته بود ، سیمین بیحوصله وخسته جواب میداد او میدانست درخارج کاری نمیتواند بکند یک شاعر ویک معلم آنهم درسرزمینی مانند امرکا یا انگلستان یا فرانسه چیزی برای او نداشت ذهن او کور میشد وهمه هستیش که شعر بود به فنا میرفت بعلاوه او درایران وابستگیهایی داشت از همه مهمتر عشق او منوچهر کوشیار بود مردم بهانه بودند!! سیمین همسر اولش از یک خانواده روحانی بود ولقب بهبهانی را تاروز آخر با خود کشید واین بهبهانیهابودند که اورا حمایت میکردند از خاندان روحانیون اما نادر پور تنها بود یکه وتنها دخترش پوپک درخارج بود وهمسرش شهلارا طلاق گفته بود بخاطر شعر انگورش !!! او همیشه دربرج عاج خود بود وکمتر با کسی میجوشید غروروی داشت که از تحصیلات بالا وشعور وفهم او سر چشمه میگرفت ، سیمین معلم بود نادر پور استاد دانشگاه ، سیمین  با زمانه جلو آمد وحدیث نفس را بقول خودش تبدیل ساخت به حدیث مبارزه وشعر »دوباره میسازمت وطن برای او شهرت بینظیری آورد . نادر پور گفت :

    خیلی از شعرای ما درایران ماندند وبقول خودشان ریشه درآب آنجا داشتند یا ازهمان سفره نان میخوردند در طول این مدت چه کاری انجام دادند؟ احمد شاملو تنها یک شعر گفت آنهم » دهانترا میبویند « فریدون مشیری غیرا از دل حرف دیگری نزد یداله رویایی درخارج چکار کرد اما من توانستم همان چند دفترچه وچند جزوه را با هر بدبختی بود بچاپ برسانم :

    کهن دیارا ، دیاریارا ، دل از تو کندم ، اگر گریزم کجا گریزم وگربمام چرا بمانم ، روانت شاد مرد بینظیری بودی .وشاعری پر مدعا ولبریزاز شعور باطن .

    من خوشبختانه با هردوآنها برخورد داشتم ، نادرپوررا باتفاق عمو محمود وپروین مطبوعی ( دختر سرلشکر مطبوعی) که انقلابیوبن اورا از تختخواب بیماری درسن نودسالگی بیرون کشیدند وروی پشت بام مسجد علوی اعدام کردند ، شبی در یک رستوران شام میخوریم ، نادر پور خیلی بالا بالا نشسته بود پروین هم اورا دوست داشت ودراین امید بود شاید بتواند همسراو بشود پروین در سوئیس درس خوانده بود سپس درلندن وسکرتر دکتر هاکوپیان معاون وزارت  فرهنگ هنر بود بعلاوه پدرش تیمسار مطبیوعی وخیابانی در شهر تهران بنام مطبوعی بود ، اما نادر پور کمتر دم به تله میداد پروین چندان زیبا نبود ، نادر پور روحش در هوای فرانسه پر میزد درعین حال نمیتوانست از میان دوستان ویاران وعاشقان خود جدا شود .

    پس از انقلاب دیگر نتوانست بماند وبا فرانسه رفت واز آنجا به امریکا همسری اختیار کرد بنام ژاله که صرفا درپناه او باشد دوستانش همه اورا ترک گفته بودند . تنها مانده بود باز هنوز دراوج پرواز میکرد همان عقاب معروف خاتلری بود که از گرستگی میمیرد اما با کلاغ هم کاسه نمیشد .

    سیمین را در لندن دیدم ، آنچنان اورا دربغل فشروم ویکدیگردرا بوسیدیم وبوئیدیم گویی نسلها با یکدیگر همخون هستیم او بمن گفت تو شعر شناسی ومیتوانی صدای ما باشی دیگران مانند پروانه دور او میچرخیدند هادی خرسندی بود فاطی همسرش بود ومحمو دنجم سفیر سابق وخیلی ها که من نمیشناختم سیمین درخانه دوستش لعبت والا میزیست ، یکی از حاضران از او پرسید با مصاحبه هایی که درامریکا باتلویزنونها ودرلندن انجام داده ای نمیترسی به  ایران بر میگردی ؟

    گفت ایران ، خانه منست ، بعلاوه بیست وهفت سانت از روده مرا بریده اند معلوم نیست چقدر زنده میمانم بنا براین بهتر است درمیان فرزندانم باشم  او میدانست درخارج زندگی برایش یعنی مرگ خودش وشعرش بعلاوه او درایران حقوق بازنشستگی اش را داشت وکتابهایش را به چاپ میرساند

    شب پیش هردوی آنهارا دیدم ووتاسف خوردم که دیگر بین ما نیستند حال چند بچه آـخوند وبچه دهاتی پیدا شده اند واحساس بزرگی میکنند اشعار بی سر وته دروصف امام ودیگران میسرایند هرچند معلم اولشان همان کورد معروف معینی بود که اولین ترجیح بندرا برای امامش ساخت . چه حیف همه رفتند از آنها تنها پروین زنده است که شوهرش را نیز از دست داد اموالش را ازدست داد ویکه وتنها ست عمومحمود مرد نادر پور رفت سیمین رفت ولعبت والا درگوشه ای فلج افتاده بیکس وبیمار تنها چند نفر از دوستان قدیمی سری باو میزنند لعبتی که روزی به معنای واقعی لعبت وپرنسس شاعران لقب داشت.

    بلی بقول نادر پور درایران تنها کلام وصداست که میماند ما اسلحه توپ وتفنگ وتانگ نداریم اما ذهن روشنی داریم وصدایی بلند .یادشان گرامی باد .

    سه شنبه صبح 16 دسامبر 2014 میلادی . اسپانیا . ثریا ایرانمنش .

  • یلدا

    خورشید ما ، کم کم دارد ومیمیرد ، ویلدای ما گم شده ویلدی سهمناکتری مانند یک چادر بزرگ سیاه بر روی عالم افتاده است .

    از جمله پوشش ها تنها روپوش سیاهی برتن وچارقدی سیاه وبا روبندی سیاهتر که چهره هارا بپوشاند دنیا ، دنیای ارواح پریشان است .

    در اینسوی دنیا کوشش کردم که یلدارا بر پا بدارم ناگهان پیرزنی  دچار خونریزی وبیماری شد حال باید بانتظار او در اطاق عمل نشست ویا ….. همه چیز را بهم ریختیم وشام یلدارا کنسل کردیم ومن دوباره درتاریکی خانه با چند شمع خواهم نشست وبه اشعار حافظ وسعدی دلخوش میکنم ویا فیلمی میگذارم تماشا کنم تا این شب سیاه بپایان برسد هنوز معلوم نیست که آیا خورشید میمیرد ویا برتاریکیها پیروز میشود درحال حاضر مردان همه دارای محاسن وریش شده اند آلفونسو قهرمان اتومبیل رانی دنیا که سالها فراری را میراند امروز درکسوت امام حسین با ریش بلند خضاب بسته ودندانها مصنوعی ، اگر یک عمامه بسر بگذارد ویک عبا با خود امام حسین فرقی ندارد ، گویا این ریش نمادی است که ما نمیشناسیم !!!

    شب یلدا ، برای خودم روی فرش کهنه ونخ نما شده ام خواهم رقصید  وشراب را سر خواهم کشید در گیلاسهای کریستال  وبمناسبت طلوع خورشید بزمی بپا خواهم داشت  من دختر زمینم در من گنجی پنهان است که هیچکس نمیتواند آنرا بیابد آنقدر خواهم رقصید تا فراموش کنم شعله های آتش جهنم تا کجا زبانه میکشند  آنقدر خواهم رقصید تا ستاره زهره  عشوه گر در افق بامدادی پدیدار گردد وتو شب را از روز نشناسی  . من نخواهم گذاشت یلد اگم شود ، خورشید ما پیروز است نه پیزوری .

    ثریا ایرانمنش . جمعه . 12 دسامبر 2014 میلادی . اسپانیا .

  • یلدای من

    چرا ؟ چگونه ؟ یک انسان به تیره روزی میرسد؟ ویک انسان به سعادت ابدی ؟ هفته پیش ملکه سابق  بیش ! سابق ، بلژیک به رحمت خدا رفت نمیدانم  یکصد سال داشت  یا بیشتر ، همسر بودئون پادشاه سابق بلژیک بود ، بچه نداشتند بنا براین برادر پادشاه ولیعهد وسپس شاه شد ، حال پسر او شاه بلزیک است واین خانم درتمامی مدت درکنار رویال فامیلی روی بالکن می ایستادویا درتمام میهمانیها بود ، اهل آراگون اسپانیا بود برادرش خیمه آراگون آرتیست وهمجنس باز بود به ظاهر یک زن هلندی گرفته بود وبا و لقب کنتس داده بود خودش هم کنت اراگون بود ، این خانم هم عرض زندگیرا داشت وهم طول آنرا پادشاه جوان بلزیک نیز مرد ،مرد ن،بود واین زن تنها یک سایه بود ونامش را عشق گذاشتند !!!

    دهم دسامبر 2014 میلادی .

    یادداشتی از دفتر روزانه ( لندن )

    امروز به معنای واقعی  دچار از هم پاشیدگی شده ام گاهی میلرزم  وبشدت سردم میشود  ودراین لرزش دچار دگر گونی روح شده تلوتلو میخورم  دیگر از آن صخره سنگ وآن عقاب بلند پرواز  که بر بالای دره های عشق پرواز میکرد ، خبری نیست .

    زمان دگرگون شده  حال باید به گذشته بچسپم  به آن دوران تلختر از زهر ، به آن روزگاران که آتش از درونم برمیخاست  ، باید درخاطراتم غرق شوم  وسعی کنم از فرو رفتن به درون زمین خودداری نمایم  ، سعی کنم خودرا روی کشتی افکارم  نگاه دارم  وبیاد بیاورم که روزگاری یک انسان کامل بودم .

    امروز بشکل یک حیوان تیرحورده  با روحی زخمی  وبیمار درآمده ام  گوشم از سر وصداها آزار میبیند ، متاسفانه هرروز زندگی برایم سخت تر میشود ومن باید مانند  یک کوه نورد  ماهر از روی سنگ کلاخها  وصخره ها بالا بروم وخزه هایی که به پایم  میچشبند به دور بریزم .

    کنار پنجره میایستم  وبه آسمان تیره مینگرم ، آسمانی که خاکستری ، کدر  وکوچه های پردرخت وجویبارهایی که به مرداب تبدیل شده اند .

    من به زمین  ،؛ به طبیعت چسپیده ام  زمین مادر من است  نوعی همبستگی مادر وفرزندی بین ما وجود دارد که مرا به دنیای گذشته پیوند میدهد  ، از ظلمت وتاریکی باید بیرون بیایم باید کورمال کورمال  وارد دنیا جدید شوم باید تا انتها بروم  دیگر از تابش عشق وبرق آن خبری نیست  هرچه هست سردی است .

    ثریا ایرانمنش . لندن . تاریخ 12 جولای 2014 میلادی ( تعطیلات) !

  • +چهارم دسامبر

    امروز سیزدهم آذرماه است وچهارم دسامبر ! امروز روز تولد دختر کوچکم زهرا میباشد وامروز دردهایم از همیشه بیشتر است ، سالها پیش درشب گذشته ساعت 12 شب به دنیا آمد هنگامیکه همه فهمیدند بازهم دخترد است ! راهی خانه شدند  او در اطاق نوزدان بخواب رفته بود ومن دراطاقم به تنهایی بیدار ، پرستار آمد بمن قرص خواب داد اما بازهم خوابم نبرد درانتظار بوسه ای وکناری از همسرم بودم ، خیر اینهم دختر زاست ، امروز بطور وحشتناکی امید را ازدست داده ام  برای اینکه ماهم به گروه محکومین پیوستیم هم او وهم من ، زمانی که پسرم به دنبا آمد کمی امید نجات بود درست بموقع زندگی مرا نجات داد اما دیگر برای من ودوست داشتن  خیلی دیر شده بود ، درانتظار این بودم پسرم راه بیفتد تا منهم راه بیفتم وهنوز این بیراهه را ادامه میدهیم ، همه من و  هم بچه هایم  ، او مرد همسرم را میگویم ، او هیچگاه درصدد دلجویی از من برنیامد ، شبی پس از آنکه پسرم به دنیا آمد مرا به شام دعوت کرد وبمن یک انگشتر زمرد هدیده داد که معلوم بود از زن دیگری گرفته است ، انگشتر هم برای انگشتان باریک من بزرگ بود هم نگینش بسیار بزرگ ومعلوم بود کارکرده است ، ازکجا آنرا آورده بود ازدست کدام زن بدون جعبه تنها دریک دستمال کاغذی . من آنرا باو پس دادم .سپس برایم یک انگشتر بدلی خرید !!!!.

    امروز چگونه میتوانم این دنیایی را که اینهمه  کشنده ولغزنده است دربرابر چشمانم مجسم کنم .تنها دلم میخواهد گریه کنم .

    امروز کمی برش بار گذاشتم غذای مورد علاقه دخترم واز روز قبل هم یک قابلمه ماکارونی با سس بولونر مانده رفتم یک عدد شیرینی خامه ای هم برایش خریدم بعنوان کیک اوتنها یکساعت برای خوردن ناهار وقت دارد باز باید برگردد بسوی دفترش  .

    من دیگر هیچ آرزویی ندارم آرزوی اینکه دردنیا میان این مردم شرور وبی حس وبی احساس جایی باز کنم ، ندارم جای من درقلب بچه هایم ونوه هایم هست ودیگر میل ندارم اسباب کشی کنم .

    دخترم تولدت مبارک. /ثریا ایرانمنش / اسپانیا

    پنجشنبه / 4 دسامبر 2014 / سیزدهم آذر 1393 شمسی .

  • من بگو

    بمن بگو ،  آیا تو هنوز همان آوازرا میخوانی ؟

    بمن بگو ، آیا هنوز دلبستگی هایت بخودت است ؟

    بمن نگفتی که عاشق نیستی ،  قلب جوان من هنوز میطپد

    آنروز که تومرا به دار بد نامی آویختی

    از آن روز زندگیم پایان یافت

    از آن روز این درخت کهن بر تنه خود زخمها را دید

    وشاخه هایی که پیر میشدند

    امروز اما ، رویش جوانه در ریشه ام احساس میکنم

    انگار دوباره صبح دمید وروز من روشن شد

    من چگونه فرار کردم ؟  با شهری که عاشقش بودم چگونه وداع کردم

    آنجا بر تارک شیروانیهای خواب آلود ، نام من نوشته شده بود

    همانجا که آفتاب داغ میتابید ونام مرا پررنگ تر میکرد

    من چگونه فرار کردم  با پرندگان کوچک هراسانم

    با خانه ام ، با پنجره هایی که روی آن برچسپ عشق راچسپانیده بودم

    با دبوارهای آجری

    حال سردم هست . سردم هست حال مانند ستارهای سرگردان

    دور آسمان تنهایی میچرخم . از منظومه ها خارج شده ام

    من سردم است  با من دیگر الفتی نیست ، آغوشی نیست .

    تمام ترانه های عاشقانه امرا بر باد نوشتم

    باد آنهارا برد بسوی مردمانی که نمیشناختم

    در انتظار مسافری بودم که با چمدانی پراز احساس

    درب را بکوبد . هیچ صدای پایی برنخاست

    انتظارم بیهوده بود . ، بیهوده است وبیهوده خواهد ماند

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه دوم دسامبر 2014 میلادی.

  • دستمال یزدی

    شخصی در گوگل برایم نوشته بود که چرا نوشته هایت رابه چاپ نمیرسانی وآنهارا باشتراک میگذاری ؟!  من حوصله ندارم ببینم چه ها نوشته ام  گاهی از سر هوس وزمانی از شدت درد مینشینم ومینویسم اگر بچاپ هم برسند کسی غیر از خود م خریدار آنها نیست  ، مدتهاست که دیگر میلی ندارم دست به نوشتن بزنم  اول عشق من این بود که بنویسم از گذشته ها ،؛ از پیر جان سپرده در زندان  مخوف اوین » سعیدی سیرجانی « از » میرزا آقاخان کرمانی « اما امروز سر وکار مردم با آن چارقد یزدی چهارخانه وامانده  یاسر عرفات  است کاری به شعر وشاعری ونویسندگی ندارند ، از این کلمات پولی درنمیاید آ ن چارقد چهار خانه متعفن بیشتر میارزد  .

    روزگار جوانی سالهاست که گذشته . باستانی پاریزی با هزاران خاطره بسوی دنیای دیگری پر کشیده دیگر هم جانشینی ندارد  شاید اگر دروطن بودم میتوانستم بروم وتحقیاتی انجام دهم ودرباره اش بنویسم دراین گوشه ده وبین مردم بومی که حتی زبا ن عادی خودشانرا هم نمیفهمند ودربین ایرانیانی که گمشده نمیدانند روی بسوی کدام قبله کنند ونماز بگذارند نوشته های من تنها برای همین گوشه اطاق خوب است .

    امروز در هر بقالی ومغازه ای که بروی روی پیشخوان آنها مقدار زیادی مجله با عکسهای رنگی ریخته که میتوانی برداری واز حال وماجرا ها باخبر شوی مردم دیوانه نییستند که پول خودرا خرج چند برگ ورق پاره که من دراین گوشه دنیا نشسته ونوشته ام صرف کنند .

    بهتر است همین جا بمانند اگر کسی آنهارا خواند واگر کسی میل داشت رونویسی کند مهم نیست سالها مجانی آنهارا برای سایت ها فرستادم سایتها که طرفدار پیدا کردند خود شدند خودکفا واخبار نیوز ، خبر از همه چیزمهمتر است ، خبر کشتن ، چاقو زدن به زنان ، اسید پاشی حتی بمردان ، وآن چار قد کثیف پیچاز ی که برای پاک  کردن در توالت هم حال مرا بهم میزند. لیاقت همان  شانه هایی را دارد که به زیر سایه اش جان میگرند وجان میستانند .

    اول دسامبر 2014 میلادی .اسپانیا .ثریا ایرانمنش .

  • دنیای من

    میل ندارم وارد دنیای بدبینی شوم خیلی کم نویسندگانی پیدا میشوند که دنباله یک موضوعی را میگیرند وسبک وفکر تازه ای را به میان میکشند ، امروز که همه چیز عیان شده  دیگر کسی به دنبال نویسندگان با سبک نمیرود همین که چند خط راجع به عشق ودین وسکس بنویسی کافی است زنجیر وار به دنبالت راه بیفتند .کتابها دیگر در کتابخانه های بزرگ خاک میخورند همه عجله دارند بخوانند وچند خط بنویسند ویا چند علامت بگذارند  وبروند ودوباره برگردند /

    یگر کسی به افکار کافکا ویا تولستوی کاری ندارد آنها قدیمی شده اند فسیلند ، اما فلان خواننده ویا نویسنده با چند خط کج ومعوج وچند چرند کلی دنباله رو پیدا میکند ، ویا آنکه درس آشپزی بدهی !!!  امروز میل دارم از دنیایی سخن بگویم که نه پیچیده است  ونه آنقدر بن بست  تنها تاریکی بر آن سایه انداخته است  چنانکه درشروع آشنایی نمیتوانیم  با مقیاس های خود دیگرانرا بسنجی باید دست به عصا راه برویم  ببینم از چه میگویند ، از دنیای لاینتهای ؟ خدا ، جن ، پری ویا موضوع های بسیار پیش پا افتاده  چند عکس رنگی وفتو شاپ شده هم چاشنی آن میکنیم  ، امروز دیگر نمیتوانم با کارمندی روبرو شوم که برایم شرح کارهایش را بدهد  ویا از زندگی پیش پا افتاده خودش برایم داستانی ببافد همه چیز جریان وسیر طبیعی خودرا  تغییر داده است  اما ناگهان احساس میکنی که دلت دچار دلهره شده یخ کرده ای  همه آن چیزهایی که برایت مقدس بودند وپر ارزش ، جدی بودند ومنطقی  یکباره معنی خودرا گم کرده اند ، دیگر صدای عقربک ساعت را نمیشنوی جور دیگری کار میکند  مسافتها با همه طولانی بودن باز بتو نزدیکند ، میل داری افسارت را پاره کنی ، با این آدمهای معمولی سر بزیر مانند بره با هم ظاهرا همدردی دارند  تو هنوز دچار منطق هستی  درحالیکه دنیا افسار گسیخته  بی هیچ دلیل وبرهان مانند شب وروز میایند ومیروند بی آنکه اثری از خود بجای بگذارند  دیگر کسی با تو همدردی نمیکند  مانند تو فکر نمیکند  همه پوچ شده اند  ماشین های خود کار بدبختی  که هرچه جدی تر کار کنند  بدبخترند  با چیزهای مسخره ای خو کرده اند  برایشان طبیعی است  .ناگهان میبینی که :

    انسان تا چه حد تنهاست  بی پشت وپناه هست  ودر سر زمین ناسازگار گمنامی زیست میکند که زاد وبوم او نیست با هیچکس نمیتواند پیوند ودلبستگی داشته باشد  خودش هم میداند  اما آنهارا مانند گربه زیر خاک پنهان میدارد .

    ما مردمان گمنامی هستیم  که دردنیایی که دامهای بسیاری برایمان گسترده شده  راه میرویم  همه برخوردهایمان  پوچ است باید آهسته برویم وآهسته حرف بزنیم وکسی هم نیست بما بگوید سلام صبح شما بخیر . این تویی که به همه سلام میکنی .چون تنهایی . تنها .

    ثریا ایرانمنش . آخرین نوشته در ماه نوامبر .3.11.2014 میلادی .