Author: Soraya

  • انسان گرایی

    نمیدانم درکجا خواندم وکدام نویسنده یا فیسوف گفته بود که :

    انسانها در سی وپنج سالگی میمیرند ودر هشتاد سالگی دفن میشوند !  واقعیتی است غیر قابل انکار  غیراز بعضی انسانها که تا پای گور هم میل دارند زنده بمانند ودستشان از دنیا کوتاه نمیشود ، هنوز سکس شان کار میکند حال با هر وسیله ای که باشد وهنوز هوسهاهای پایان ناپذیرشان در وجودشان میجوشد وغلیان میکند من به راستی در سنین خیلی جوان مردم ، وحال درانتظار دفن کردن پیکر فرسوده وخورد شده خود هستم ، از زمانیکه بچه ها به دنبال زندگیشان رفتند ( وچه زود هم رفتند ) گویی کانون خانواده برایشان خیلی کوچک بود ، من مردم وامروز مرده ای هستم که راه میرود ، غذا میخورد و مینویسد بی آنکه بداند که این اندیشه ها به کجا خواهند رسید ، گویا اصولا بچه ها میل ندارند در خانواده بمانند  همه میخواهند بزرگ شوند واستقلال خودرا بیابند مانند خود من ، هیچگاه میل ندارم آن دوران کودکی را با کتکهای پدرم وفریادهای هیستریکی مادرم را چه در روضه خوانیها وچه درخانه بیاد بیاورم ، ابدا میل ندارم ، چه بسا اگر از یک یک فرزندان منهم بپیرسند ، خواهد گفت  ، نه جهنم بود ، جهنم حال چرا انسانها میل دارند تشکیل خانواده بدهند وبعد هم پشیمان شوند وشور انسان گرایی آنها تمام شود ، نمیدانم ، پدران کمتر باین احساس تن در میدهند آنها تنها خانواده را برای اهمیت اجتماعی خود میخواهند حال اگر هم منحرف باشند خواهند گفت که ( زن وبچه داریم ! ) فایده این انسانها چیست ؟ طبیعت را به ویرانی میکشند ، جنگ میکنند از همان دوران کودکی اسلحه چوبی به دست میگیرند وآن خوی وحشگیری در وجودشان میجوشد که کودک دیگری را آزار دهند اگر نشد حیواناترا ، سگ وگربه را  ، من انتقادی نمیکنم خود یکی از همین قربانیان انسان گرایی بودم ،  که به عناوین مختلف خودرا فریب میدادم  درحالیکه درون خانواده همسرم فساد و.کثافت کاری در حد وفور بود که  آنهارا زیر لبان قرمز وماتیک  قرمز ولاک ناخن ولباسهای ابریشمی وچادر مشکی ونماز  وروزه  پنهان میداشتند ، من سرگشته بودم خیال میکردم دنیا تنها بمن چشم دوخته که من انسانهای بزرگی را تحویل بدهم ، آنهم دریک محیط بورژوایی مذهبی ودر بین انسانهای ضعیفی که خودرا گنده میپنداشتند ومن انسان کوچکی بودم که درونم بزرگ بود  ،  تمام ساعاتم را به مطالعه میگذراندم دوستانم در پی درآمد بودند ، با داشتن شغل وهمسر تن به خود فروشی هم میداند برای من مهم نبود مال خودشان بود !! ودر کنار این مطالعات بخیال خود فرزند انی را پرورش دادم به دورا زهمه آلودگیها درحالیکه دنیا هرروز داشت آلوده تر میشد حال امروز آنها رنج میبرند از اینکه من نتوانستم آنهارا مانند طبیعت درحال حرکت تربیت کنم ،

    شب گذشته درخواب دچار خفگی وتنگی شدید نفس شدم علتش را میدانستم روز گذشته خانه را تمیز کردم واز داروهای ضد عفونی وتمیز کن استفاده کرده بودم درهمین حال درخواب دیدم با سرعت با چند نفر دارم میدوم تا به قطاریکه درحرکت بود برسم از آب گذشتم قطار زشتی بود که تنها یک  واگن آهنی داشت وراننده گفت این قطار به فلان جا میرود قطار بعدی !!! ومن درکنار ایستگاهی ویران با چند نفر دیگر بانتظار ایستاد یم ، بانتظار قطار بعدی ،

    درست است . درسی سالگی مردم ودر هشتاد سالگی دفن خواهم شد دیگر نمیتوانم در میان اینهمه تضادها زندگی کنم  درمیان دسیسه ها  به دنبال واقعیت باشم ، واقعیتی وجود ندارد هرچه هست تراوشات مغزی دیگران است ، واقعیت آـن است که عده ای که دارند غذا هارا مکانیزه کرده وماشینی بما میدهند ناگهان سیل وطوفان درست بر مزارع برنج ، گندم ، میوه جات وسیفی جات هجوم میاورد ، چند خانه مخروبه را نیز ویران میکند ، اما به کارخانجات وچادرهای محصولات مصنوعی ابدا کاری ندارد ، آنهمه سیاره روی هوا در جو ودور زمین بیخود گردش نمیکنند ماموریتهایی دارند !!! دیگر نمیتوان به دنبال سازندگی رفت  ودوباره سازی کرد ، نه ابدا میل ندارم با اینروش مصنوعی ومانند رباط زندگی کنم ، زمین مادر من است ، میخواهم به زمین فرو روم ودر قعر آن اسایشم را بیابم .ث

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 21 /05/ 2015 میلادی .

     

  • نویسنده و تکامل تاریخی

    با ترس ولرز ایمیلهایم هایم راباز میکنم ، هنگا میکه نام او را میبینم لرزه برتمام اندامم میافتد ، سعی میکنم آنهارا نبینم آنهارا به جانک میل فرستادم باز دوباره روی برنامه اول میافتد، مانند روح پلید ، یک موجود وحشتناک  یک کابوس  اطراف مرا فرا گرفته است ،

    شب گذشته  با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ، دیر شده تا گوشی را برداشتم در پیغامگیر صدای فاطی خ را شنیدم که ازلندن زنگ میزد ، درهمین حال چراغ آپپد روشن شد ومعلوم بود که ایمیل دارم ، او بود ، تیتیر آنرا خواندم که کتابی از محمود دولت آبادی خریده وحال داشت از نویسندگان ایرانی ونوشته هایشان میگفت !! وداستایوسکی و چند نامی را که از حفظ کرده بود پشت سرهم نوشته واظهار فضل ومعلوماتش بی حساب بود !هه ، هه ، !.بزرگترین نویسندگان جناب جمال زاده بود که فارسی شکر است رانوشت وچند قصه ، بودند نویسندگانی که آنروزها بچه های مدرسه ودختران وپسران نورس را سرگرم میکردند داستانهایی مانند جادو وفتنه علی دشتی ویا آیینه مرحوم حجازی اما اکثر آنها دنیا دیده تراز این نویسندگان امروزی ما بودند که درکنج خلوت خود نشسته و تصویر  خودرا درنوشته دیگران میدیدند ویا مانند محمد مسعود رونویسی کرده نامها را ایرانی نوشته وکلی درمیان اهل توده بیسواد به وبه وچهچه میشنیدند ! تنها شاید بتوان نوشته های صادق هدایت را بعنوان یک شاهد آورد که در میان مردم  بودوزندگی مردم اطرافش را به تصویر کشید ، داستایوسکی اشرافزاده ای بود که نوشته هایش را درباره برده ها وکارگران اطرافش مینوشت سفرها کرد به انگلستان رفت به فرانسه رفت با نویسندگان بزرگ ملاقات داشت ، ما کجا نویسنده ای مانند موریس مترلینگ بلژیکی داریم که توانسته باشد با حوصله تمام موریانه هارا به تصویر بکشد ویا زندگی زنبو.ر عسل را ، کجا گورگی داشتیم  تا رنجها وبدبختیهای جامعه اطرافش را به نمایش بگذارد ، کجا فیلسوفی مانند گوته داشتیم که شاهکاری مانند فاوسست را خلق کند ، کجا توماس مان  ویا رومن رولان داشتیم ؟ اکثر آنها ایده هایشان کمی رنگ چپ داشت اما نه برای دولت دیگری ، بلکه برای بهبود وروشنگری سر زمین خودشان ،  پسر دهاتی ، اول برو آثار بقیه را بخوان بعد بیا اظهار فضل کن .

    در یک سایت خواندم که ایران دارد به امپراطوری سابق خود روی میاورد ومیخواهدد سر زمینهای از دست رفته اش را به دست بیاورد ودوباره امپراطوری گذشته کورش بزرگ را احیا کند !!!! درست مانند این است که لیبی دوباره برگردد به زمان وعهد بابلیان ویا مصر دوباره بخواهد فراعنه را بر مسند پادشاهی بنشاند ، بعد فرض محال که شما ایران را وسعت دادید ، چه کسی میخواهد امپراطور باشد !!! جناب بشکه فیروز ابادی؟  از همه گذشته خشکسالی وقحطی دارد ایرانرا رو به نابودی میکشاند ؛ شما از میان این بچه دهاتیها که عاشق مادربزرگهایشان میشوند میخواهید امپراطوری گذشته را از نو زنده کنید ؟ یا با اسلام ناب محمدی که نیم بیشتر زنانرا درحرم نشاده اید وتبدیل به ماشین جوجه کشی ویا نماد تمایلات جنسی خود کرده اید ۀ، یعنی نیمی از مردم ایرانرا شما نا دیده گرفته اید ، آواز ممنوع ، ساز ممنوع،  رقص ممنوع ، تنها گنبدها هرروز دراز تر میشوند که نماد مردانگی مردان عرب نژاد است !! وضعیت تازه نمیتواند تاریخ گذار باشد  هنوز هیچ چیزی را که بتوان بعنوان پشتوانه وغنای ابدی وفرهنگی خود ویابه عنوان شاهد نمایش دهید وجود ندارد  در اروپا تحول ها ایجاد شد اما این تحول ها به سود ملتها وسر زمین  آنها بود نه اینکه به قهقرا بروند ونبش قبر بکنند  دنیای به هیجان آمده امروز دیگر نمیتواند فریب این دروغ هارا بخورد ، اول به دنبال اثبات میگردد سپس آنرا قبول میکند  ، امروز شما تنها کاری را که کرده اید ، اندیشه بورژوازی را وسعت داده اید مرد م دیگر دنبال فهم وشعور وپیدا کردن خود نیستند همه چیز را تکنو لوژی برایشان آماده کرده است حتی روباطها درفروشگا هها وسوپر ها بکار گماشته شده اند ، انسان دارد فرو میریزد  ، شما حتی نتوانستید یک خط ثابت را بین افکار واجتماع  خود بکشید ، وضعیت امروز جهان طوری بهمر یخته ودر هم برهم است که حتی انسان به فردای خود نیز اعتمادی ندارد .

    رویای دامپراطوری اسلامی را در همان پستوهایتان پنهان نگداه دارید وبا آن بخلوت بنشیند وخیال کنید که هستید ، آنچه که نیستید ، جماعت ایرانی همیشه دررویا بسر برده وهمیشه هم این رویاست که اورا بسوی نابودی کشلنده است ،

    می ومیگساری را تا حد مستی وبیخودی برده افیون وانواع اقسام مواد مخدر افکاررا تا آسمانها پرواز داده وناگهان روزی چشم باز میکند که مبیند درچاهی بنام جهنم سقوط کرده است .

    این تکامل تاریخی شماست .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه 19 می 2015 میلادی.

     

  • بی ستاره

    عجب آنکه با آنهمه رنج  ، باز چشم باین دنیای کثیف دوخته ام واز او طلب اسایش میکنم !! همه آنهاییکه خون پاک در رگهایشان بود از دست داده ام ، آنها که کویر تشنه را سیر آب میکردند ، هرچند آنها نیز دلم را سخت آزردند ،.

    گویا بشر بر میگردد به فطرت اولیه اش ، همان سنگ ریزه وهمان خورده های وتراشهای ستاره شکسته ،  در دوران زددگیم مردان زیادی آرزویم را داشتند وچه بی اعتنا از کنارشان گذشتم ، دست بردم دوستاره که از منظومه خارج ودور خورد میچرخیدند  به دست گرفتم وگمان بردم که چراغ راه زندگیم خواهند شد ، دو خورده شیشه بودند نه تراشه الماس ، آنقدر به قلبم اندوه فرو کردند که امروز قلبم سوراخ شده است .

    پس از گذشت سالها وماهها وهفته ها وروزه ها برگشتم به همان نقطه که بودم ، دایره  های را طی کردم گاهی آهسته ، زمانی دوان دوان و مدتی در رویا ، کنار مردانی که میپنداشتم جنگاور ودلیر ومیباشند مگسان بدبختی بیش نبودند که با یک تکان دست به هوا پریدند  درجمعی که مینشستم  از خود میپرسیدم من کیم ، کجایم ؟ اینها کی هستند ؟

    یاران همگی رفتند یا دوست بودن یا دشمن بیضرر  اندکی ایمان داشتند ، من به دنبال ( کاوه ) بودم که در قعر قصه ها خوابیده بود تنها نامی برخس و خاشاک ها داشت .

    زمانی فرا میرسد که میل دارم سکوتم را بشکنم وفریاد بکشم وبگویم ، شما : ای نامردان  ای بیخردان  چرا دلتان تاریک است ودل آگاهی ندارید ؟ چرا میترسید ؟ اما فریادم را درگلو میشکنم وانرا تبدیل به بغض وسپس اشک میسازم که گونه هایم را تر میکند  .

    امروز تحقیثر سرنوشت وتیر او سر راهم قرار گرفته ،  دیگر از فرزانگان کسی باقی نمانده ، از سلسله مردان آن قرن کسی بر جای نیست ، امروز سرنوشت در کسوت یک پسر بچه دهاتی  در ب خانه امرا میزند ، او که ادای دون کیشوت ر ا درآورده  با نیرنگ  وریا وتزویر هر شب بر درخانه ام میکوبد .

    ای یاران خوبم ،  آیا قضای آسمان است این ؟ آیا پیک مرگ است این ؟  ایا پایان سرنوشت است این ؟

    مغز بیمار ، تن بیمار ، شعر خاموش  ومن خاموش ،

    هم قلم ناتوان ، همه زبان بی سخن ، خاموش

    در دیاری چو گورستان ،

    نغمه های نغز پردازت ، شعر فزایت  ، نوحه ، گاهی نوحه

    ای چگور ، ای دهل ، ای دف ، لال شو ، خاموش………»سیمین بهبهانی«

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 18 می 2015 میلادی .

  • آیا ؟؟؟؟

    خدا را نتوان دید که درخانه فقر است !!!!!

    کدام خانه فقر  آیا تا بحال خدا بشما جواب داده است ؟ آیا هنگامیکه فریاد میکشید واورا صدا میکنید جوابی از سو ی اوبشما میرسد ؟ نه !  خدارا متمکننین برای فقرا ساخته اند وملاها وکشیشها ومردان روحانی را نیز تغذیه میکنند یا مکلا ویا با عبا وردا وعمامه یا درنقش پیر خانقاه که شمارا سر جایتان بنشانند .

    کدام روحانی را اعم از مسلمان ، یهودی وعیسوی دیده اید که در یک مقبره عمومی در کنار یک انسان معمولی دفن شود ، نه همه این قپل منقل ها وبارگاهها مقابر آنهاست حرم مطهر . کلیسای بزرگ وکاتدرال وغیره .

    آنها از برکت وجود متمکنین تغذیه میشوند ، خیلی هم که فغان شما به آسمان رود وکفری شوید خانه دیگری هست بنام خانقاه ، شمارا به آنجا راهنمایی میکنند ، درآنجا هم باز رده بند است ، مقاماتی هست اگر مال ومنال وجیفه دنیارا دود دستی تقدیمشان بکنی ، آنگاه حق داری سر سفره شیخ بنشینی ، اگر جوانی وبر ورویی داری باز هم از آن خان پر برکت تغذیه میشوی وای به وقتی که مثلا کارتو سیگار فروشی درکنار خیابان باشد آنگاه ترا بکار گل وا میدارند حد اقل آنکه ترا به اشپزخانه میفرستند تا آشپزی کنی ویا ظروف  آقایان وخانمهایکه یبرای ذکر وحال کردن آمده اند  وهمه متمکن وبا ابهت میباشند ،بشویی ویا قهوه چی شوی ویا ناظر خرید ویا مستراحهارا تمیز کنی اگر توانستی بچه های پیر را نیز کمک کرده دایپیرشان را عوض کنی ویا به کودکستان ببری !!! اینها مقاماتی است بتو که چیزی نداری  برای رفع ناراحتیهای روحی به آن خان گاه !!! رفته ای بتو ارزانی میدارند .

    ملاهای مکلا ، شاعرانی خریداری شده ویا بلا نسبت احمق هم برایت شعر وذکر میگویند وکتابهایی را بتو عرضه میکنند تا بخوانی وآدم شوی وحرف زیادی نزنی ودر مقام سیوال هم برنیایی .

    آیا تا امروز  کسی صدای خدارا شنیده است ؟  ایا عکسی از او دیده شده است ، خدا نور است ! خوب از نور که بر نمیاید تا بیماری سرطان ترا درمان کند ، آیا تا بحال عکسی از پیامبران او دیده شده است ؟ چند نقاشی زیبا برای خر کردن تو ، موسی اقیانوس را دونیم کرد آنهم با کمک یک عصای جادو  خوب چرا امروز از این معجزه ها رخ نمیده فرعون زیادتر شده وبرده ها ها تعداشان خیلی بیشتراز برده های یهودی جلو رفته  ، پس کو موسی ؟ کو عیسی ؟ کو امام زمان ؟  اگر جهان صاحب داشت اینهمه زلزله وآتش فشان وسیل آنهم فقط در نقاط بدبخت فلک زده وسر زمینهای پایین اتفاق نمیافتاد آیا تابحال زلزله به با کینگهام پالاس رفته ؟ آیا به کا خ سفید صدمه رسانده ، ایا به حرم مطهرین سری زده؟ نه ! کابل کشی های زیر دریا ، کابل کشیهای زیر زمین و………. دیگر هیچ  ،سپس دکان کمکهای خیریه برای پر کردن جیب آقایان . اگر میتوانی  خوب خودترا بفروش مهم نیست چه قیمتی بتو میدهند تنها نشان بده که فروشی هستی درغیر اینصورت . رخ بپوشان وذلربایی مکن .

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا . 13 آپریل 2015 میلادی

  • بلبل جان

    تازه انقلاب شروع شده بود وگروه گروه ملت سرازیر خارج میشدند عده ای به لندن میامدند تا ازآنجا به امریکا بروند عده ای به پاریس میرفتند وعده ای درهمان لندن  ماندگار میشدند ، بختیار تازه به پاریس رفته بود وبا پولهایی که از اعراب وسایر جاها میگرفت داشت بر ضد دولت ولایت فقیه مبارزه میکرد مگسان درو شیرینی ومبارزان قلابی  به دورش جمع بودند دسته دسته پولهارا میگرفتند وبه همراه مترس ها ویا بانوانشان درکازینوها خرج میکردند وخانم هایشان لباسهای مارکدار میپوشیدند وشبها دوره قمار داشتند ! هنوز ما خیلی کم با ایرانیان در رفت وآمد بودیم خوب عده ای از اقوام با ریش وسبیل وچادر زنانه نیز به شهرهای اطراف لند ن فراری شدند ، تیمسار »هـ « که روزی ریاست اداره هشتم را در خارج داشت وگروه گروه دانشجویان بدبخت را به دست عدالت میسپرد یا ارز آنهار ا قطع میکرد ویا آنهار به ندامتگاههای ایران بر میگرداند ، حال برای خود بیا وکیایی داشت دخترش دراتریش دختر دیگرش در امریکا سومی در پاریس با پولهای باد آورده خوش بودند ، ما هنوز در گیر ویزای اقامت یکساله وشش ماه خود بودیم میدیدم رفقا میایند با ویزای یکساله همه کارمند شرکت نفت ، دوره ها شروع میشد ، میهمانیها برپا میگشت وای خدایا ، منکه لباس ندارم ، خوب عیبی ندارد حال یکدست لباس از مثلا بوتیک فلان میخرم برای یکشب ، به میهمانی میرفتیم خانم تیسمار با دمپاییهای مارک سلین خود درخانه میخرامید ، خانم تیمسار که اورا بلبل جان خطاب میکرد هنوز گردنبند المای وزمرد بزرگ خودرا با نوار سیاه به دور گردنش میسبست که مبادا از هیبت او کم شود بلبل جان اهل شیرینی پزی وآشپزی بود ومیهمانیهای او حرف نداشت همه قاشق وچنگالهایش آب طلا وبشقابهای لب طلایی بسبک دربار ، تیمسار هم هر سال باو میگفت : بلبل جان ، اردیبهشت دیجر درتهرانیم  منظور » دیگر« بود ، خانه اش در تهران دست نخورده باقیمانده وتکه تکه فرشها واثاثیه و لباسها  وجواهرات بمدد برادران اسلامی به خارج به دست او میرسید ، میهمانیهای دیگری نیز بر قرار بود که رنگ روشنفکرانه داشت شاعر معروف توده از تهران با ریش وپشم میامد همه برایش سر ودست میشکتند واو قطعه یرا میخواند زنان خمار ومست ومردان مست تر دستی روی هوا برایش تکان میدادند ، جناب دکتر ادیب که در کار مولانا تحقیق وتفسیرات زیادی کرده بودند ومنطق الطیر عطاررا نیز جداگانه تفسیر فرموده کلی به آن مباهات میکردند ، با لباس رسمی سورمه ای وکراوات قرمز وپوشت قرمز خود چشم از دختران ده دوازده ساله برنمیداشتند  وافاقه میفرمودند که :

    من درایران نمیتوانستم باقالی بخورم ، اما اینجا میتوانم حسابی یک دیس پر باقالی پلورا بخورم !! ومن فکر میگردم که ایران جایی است که نمیتوان باقالی خورد ،

    زنان معلوم الحالی که طلاق گرفته وراهی فرنگ شده بامید آنکه یک لرد یا یک پرنس ویا حد اقل یک دوک آنهارا بگیرد با لباسهای لخت وعریان ، و…….من درمانده دراین فکر بودم که آیا میشود برای دانشگاه پسرم از دولت اسکا لرشیپ یا کمک بگیرم ، وبا و.یزای شش ماهه ام چکار میتوانم بکنم اگر که همسر گرامی مرا زیر چتر حمایت خود نمیگرفت ؟

    روز گذشته دختر بزرگم داشت ابراز نگرانی میکرد از هزینه سرسام آور مدرسه بین الملی که بچه هایش درآنجا درس می. خواندند ومن شرمنده از اینکه آنهارا باینسوی اقیانوس کشاندم ، شاید درانگلستان وضع بهتری میداشتند ۀ، از دوره  های اقایان مبارز خسته شده بودم واز افاده های خانمهای مکش مرگ ما ،ومشروبخواری بیسحاب جناب همسرم  از کلاه برداریها ، از دزدی ها ، ار متلک گوییها واز همه منهمتر از این میهمانیهای شبانه وروزانه ومفتخوری ها .

    بلبل جان در سن شصت سالگی مرد همسر ش با زن دیگری ازدواج کرد ودرراه آزادی وطن با قاچاقچیان بین الملی همدست شد وبه عراق اسلحه میفروخت ، او هم مرد همه رفتند ، امروز نزدیک به سی وهشت سال است که ما آوارگان ودردبدر درپی سرابییم  .امروز نمیدانم چرا بیاد بلبل جان افتادم واین خطوط را نوشتم که بماند بیادگار برای نسلهای های آینده !!!! کدام نسل ؟ دیگر نسلی نمانده ، نسل من نیمی امریکایی ، نیمی روسی ونیم دیگر خنثی !!!! وخودم در پله های آخر سرنوشت .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه 12 /4/2015 میلادی .

  • قلب بیمار

    هوا بیرحمانه گرم است ، گلهای باغچه میسوزند ، باغچه ام غمگین است ، گلها بمن میگویند که بیمارم ، خودم میدانم بیمارم قلبم زیاداز حد بزرگ شده گاهی احساس درد وسوزش درون قفسه سینه ام دارم ، خوشبختانه طبیعت گاهی بمن کمک میکند تمام دیروز از ساعت یک  بعد از ظهرتا نیمه شب بخواب رفتم  ، گویی بیهوش بودم نیمه شب از تشنگی بیدار شدم گاهی صدای زنگ نلفن را از دوردستها میشنیدم اما گویی بمن ارتباطی نداشت  ، امروز در این هوای گرم برای خود آش ماش درست کرده ام !!! امروز تولد نوه عزیزم میباشد وعصر باینجا میایند تا باهم کیک تولد اورا بخوریم ، تولدش را درمدرسه جشن میگیرد بین همکلاسیهایش .

    نمیدانم چی مینویسم وچرا مینویسم ، کلمات تکراری  هزار بار اگر از این مقوله بگویم آبی است که درهاون میکوبم  دیگر برایم نه ایران مهم است نه هموطن ونه آینده آن ایران مرد برای همیشه با ایران کا میاب دزد گرسنه .

    امروز برای خرید میوه رفتم یازده عدد گیلاس درون یک جعبه بمبلغ دو یورو نود سنت یعنی چیزی در حدود هفت هزار تومان یا بیشتر برای نمونه که بلی اینگونه میوه هم دراینجا هست این سرزمین لبریز از میوه جات است اما همه صادر میشوند ازگیل جنگلی ازرانترین میوه است  کمی توت قرمز کال با خامه ! نه بهتر است سرمرا به چیزهای دیگری گرم کنم طبع من میوه میخواهد نه گوشت ، سبزی میخواهد نه دل وجگر وکله پاچه ، ودر اینگوشه خبری از میوه جات نیست اگر هم باشد آنقدر گران است که گویی حکم طلارا دارد درون ویترین .

    باید سرم را بنوعی گرم کنم کتابم نیمه کاره مانده حوصله ندارم آنرا تایپ کنم یک نمایشنامه نوشتم چند داستان همه درون این جعبه پنهانند ،

    شبانگهان قبای تیره خودرا ، به گلمیخ زمان

    آهسته میاویزد

    وبر گردش جهان  میخندد

    در این تاریکی مرموز شهر  بی طپش

    چراغ مهربانیها خاموشند

    دیگر هیچ دری بسوی عشق باز نمیشود

    دیگر از آن پچ پچای گوشه دهلیز خنک خانه پسر خاله

    خبری نیست

    هزاران سایه نا مریی ومشکوک

    در یک گوشه ترا میپایند

    صدا ها همه بیصدا  وفرمان فرمان آدمکشان

    غبار مرا خواهد برد

    وبر رخساره جهان پهن خواهد کرد

    حال درانتظارم ……..

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . دوشنبه یازدهم ماه می 2015 میلادی.

  • کتاب

    مجموعه نوشته ها انبار شده در کامپیوتر ودرون دفترچه ها ، به هیچ ناشری نمیتوان آنهارا داد چون همه ناشران فارسی زبان زیر دست دولت جیم الف میباشند  نوشته های منهم نه تنها مجوز نخواتهند گرفت بلکه حکم زندان ویا اعدام خواهم گرفت بجای مدال  !!!! (قبلا یک صفحه کامل نوشتم اما نا گهان رفت )، داشتم پز میدادم که کسی را دستری باین صفحه نیست اما نگذاشت که آنرا ادیت کنم رفت ، کجا نمیدانم ، بهر روی یا باید آنهارا ترجمه کرده وخودسانسوری نموده به بارگاه پر ابهت آمازون فرستاد ویا درهمین جا دفن میشوند ، شاید در زمستان که هوا سرد شد آنها حکم هیزم بخاری را پیداکرده وکلمات وجملات درهوا رقص کنان به دود تبدیل شوند .

    سر زمین من نابود شد دیگر نوشتاری برایش لازم نیست هرچه هست مرثیه است برای سر زمین محبوب  ، آن بارگاه امازاده سازی ، با رفتن چند سال به زندان آنهم بحکم هوچی گری امروز همه را قهرمان ساخته است ، درگذشته میشد در زندانها کتاب نوشت ، ترجمه کرد وآنهارا به بیرون فرستاد زیان شناسی ، روان شناسی وغیره ، در گذشته زندانها باشگاه ورزشی داشتند ، درمانگاه داشتن  دندانسازی داشتند یک مسجدهم درگوشه ای متروک افتاده بود که امثال شریعتی درآن به نماز میایستادند تا درآتیه بتوانند مغزهارا شستشو داده وفرقه مجاهدین را بنا وپایه گذاری کنند وبرینند به مملکت . آن روزها شکنجه بود اما نه بدینگونه وحشیانه ، آنروزها از خارج شگنجه گر نمیاوردند با صورتهای پوشیده ، آن روزها قاتلین ارواح پاکرا از کوچه پس گوچه های فلسطین یا پاکستان یا افغانستان وارد نمیکردند ، آن روزها زندان بانان نیز کمی شرف داشتند .

    آن  روزها هر دری به کوچه باز میشد  واز دهلیز قلبها میگذشت  انسان همیشه واژه بود هزاران سایه کمرنگ درکوچه های باهم یگانه میشدند ، آوازهای درکوچه ها طنین انداز یود  رقاصان میرقصیدند امروز خنده نیز گناه است وتو ای  ابلیس خونخوار ، ای ضحاک که هر روز باید چند مغز خوراک مارها ی گرسنه تو باشد ، پیمان تو با اهریمن است وپیمان من با اهورا ، هیچگاه حلقه بندگی ترا بگوش نخواهم گرفت اگرچه چه از گرسنگی بمیرم ، سمند خسته پاهایم  به خاطراتم پیوند میخورند  ومن دربین بیداری وهوشیاری به کمک یاران برمیخیزم  ودرکنار بستر آنها لالایی میخوانم برایشان داستانها خواهم گفت که تو از آنها بیخبری .

    زمین را بوسه میزنم ،  همانجا که خورشید پای گذاشته است  وبرق درخشندگی برافروخته است  ، سر  انجام روزئ دوباره خورشید خواهد درخشید قبل از آنکه بمیرد درآ ن روز تو ای دیو خونخوار دود شده بر آسمانی میروی که نمیدانی در پشت آن چه خبرهاست .

    پر احساساتی شدم !!!

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا. یکشنبه 10 ماه می 2015 میلادی .

       
  • دلتنگیها

    دلتنگیها

    امروز به حد مرگ دلتنگم ، ازدلتنگیها که حتی گریه هم نمیتواند عقده دل را باز کند .این لعنتی هم باز در آورده است .

     

    ایدوست بقدر قدر تو نشناختم ترا

    در حد فکر کوته خود ساختم  ترا

    گاهی به بام  مسجد وگه بر فراز دیر

    دادم  ندای یارب ویارب ونشناختم ترا

    گفتم که بر دل عشاق نشسته ای شاید

    اما درنزد آنان  نیز در بیخبری باختم ترا

    دردیست  درد  وغفلت و رنج جهل است

    هرلحظه با خویشتن نشستم ونشناختم ترا

    تصویری از ذهن وگمان داشتم بسر

    کز آب ورنگ وواهمه پرداختم ترا

    ——-

    دیدم که قلندری بجز مستی نیست

    جز بی خبری زعالم هستی نیست

    بیکاری  وکم مایگی وبی هنری

    جز شیوه نامردمی وپستی نیست

    بر تافتم از قلندری از روی نیاز

    رفتم بسراغ زاهد حیلت باز

    دیدم که نمیدهد بجر بوی ریا

    سجاده بوریا و محراب نماز

    رفتم بر سر تربت شیخ شیراز

    با او سخن خویش کردم آغاز

    فریاد بر آوردم منم کشته عشق

    از کشته عشق برنیاید  آواز

    زآنجا شدم از حافظ پرسیدم چیست

    این نکته کزان عقل دراندیشه بسیست

    آهسته بلبخند فرا گوشم گفت

    در محفل رندان خبری نیست که نیست

    یارب مردی  ،که رهنما مردی نیست

    صد ره وز هیچ رهگذر گردی نیست

    هر کس به رهی جهانده اسب اوهام

    در پهنه اندیشه هماوردی نیست

    ثریا ایراننمش .اسپانیا جمعه هشتم آپریل 2015 میلادی

    اشعار نمیدانم از کیست !!!!

  • بی خدایی

    از امروز  روز پنجشنبه هفتم ماه می 2015 اینجانب به جمع بی خدایان پیوستم .

    مدتها بود باین فکر بودم بفکر مادرم که سالهای جز بخدا به هیچکس وهیچ چیز فکر نکرد وآن عاقبتش شد ، به همسرانم فکر کردم که خدارا وسیله واسباب تمسخر گرفته هردو شادروان از دنیا رفتند ، به شا ه بدبخت فکر کردم که اینهمه به مردان خدا باج داد وخود دست به دامن خدا وپیامبردان ناشناخته اش بود وسر انجامش دربدری بیکسی وبیماری درغربت جان داد کرده امد  به مردان وزنان متفکر دیگر که امروز هرکدام درگوشه ای از دنیا دارند جان میکنند تا زنده بمانند ، آدمخواران وقاتلان وآدمکشان روی چنگیز وموغول را سفید کرده اند ، وبخودم که برای خاطر ذات پرشکوه پروردگار از هر دست درازی بمال وجان وناموس مردم خودداری کردم امروز در گوشه جهمنم میان مشتی جل وپلاس تک وتنها افتاده ام  بی هیچ یار ویاوری ومشغول تشکیل کمترین وسیله ها با بهترین غذاها هستم آنهم بی هیچ دستمزدی  ، نه دیگر خدایی وجود ندارد (حالم از این خط بهم میخورد چرا این خط عوض شد ؟ مرده شورتانر ا ببرند ) . همه چیز این برنامه بهم ریخت . خوب ! بخوانید بخوانید خوب هم بخوانید سینه من برای یک گلوله حاضر است  امروز عکسی از یک پسر بچه دیدم درون یک گونی گوشه خیابان خوابیده بود وپاهایش را به زیر شکمش جمع کرده  صورتش از بی غذایی  به رنگ زردچوبه بود درحالیکه مردان خدا تره تخمشان  درآخرین مدلهای اتومبیلها درخیابانها عقده های دیرین پدرانشانرا خالی میکنند وقاچاقیچان امنیتی  درلباس هنر درگوشه لم داده تریاک را با ولع میکشند آنهم از مال یک زن بیوه وچند بچه یتیم  ، هاها مردان خدا کدام خدا ؟ خدارا تنها برای آدمهای ترسو وبی دست وپا وبدبخت خلق کردید  والا خودتان درته دل بریش حماقتهای ما میخندید  نه دیگر محال است کسی را بنام اله یا خدا یا دیوس صدا کنم . محال است ، زنی در یک گوشه این دنیا تک وتنها بیاد منست منهم بیاد اویم نامش فاطیماست نه اشتباه نکیند  فاطیمای دختر پیامبر شما مسلمین نیست زنی تنهاست مانند خود من ، تنهای تنها . باو میاندیشم ودستمرا بسوی او دراز میکنم بجای دامن مادر همین

    ( چشمم گکه بانی حروف میافتد حالم بهم میخورد میل ندارم نوشتنم را ادامه بدهم ) !!!

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا /

  • دنیای من

    امروز سه شنبه سوم ماه می میباشد پس از مدتها که بلاگ من بهم ریخته شده بود امروز با کلمات وحروف زشت عربی وکج وکوله  دوباره شروع بکار کرده صفحه هم عوض شد !!! امروز صبح تلویزیون اعلام داشت که خسوس هرمیدا گوینده وروزنامه نگار قدیمی تلویزون در سن 77 سالگی مرد او شاگردان زیادی تربیت کرده بود که هنوز مشفولند !! خوب همه قدیمی ها  میروند وجایشانرا به نوکیسه ها میدهند .

    امروز بیاد آهنگ کردی هایده افتادم که غلط وغلوط آنرا اجرا میکرد ووسط آن جانکم دلکم وغیره میخواند این آهنگ شیرین جان آهنگی قدیمی ویک خوانند کرد آنرا خوانده بود که شب تولد فیر وز با یک دسته گل به همراه معینی بخانه ما آمد ونیمه شب در آخر شب بانو هایده رسید باو گفتم چرا نمیگویی که این آهنگ متعلق بتوست وتو اول آنرا خواندهای ؟ نگاهی بمن انداخت  وگفت چی بگم ؟ منکه زوری  ندارم دیگر هم نخواند . اول آهنگ هم شعری از ایرج دهقان بود که خواننده خیلی قدیمی قاسم جبلی آنرا خوانده بود  خانم هایده این دورا مخلوط کرد آنرا بحساب خود گذاشت ۀ، زور زور است وقتیکه زورت به سر مترس ننه ات نمیرسید  باو بگو بابا !!!!!!

    امروز مئ ماندم جناب مایکروسافت چی بگم هرگهی که دلش بخواهد میخورد منکه زوری ندارم حالم از این حروف بهم میخورد .

    برنامه های بچه مرا دزدید وکپی کرده چی بگم منکه زروی ندارم ؟! ایکاش میشد این حروف را عوض کرد ……

    بیاد آهنگ معروف خواتنند عبدالواهاب شهیدی  اقتادم این آهنگ یک آهنگ قدیمی متعلق به بیجار بود ویک شب در یک میهمانی پسرکی دهاتی آنرا خواند وچقدر  هم زیبا خواند چه کسی این آهنگ را به شهیدی رساند واو با این آهنگ وعودش معروف شد پسر ک هم گم شد البته جناب شهیدی آنروزها خرشان در ساواک میرفت . چی بگم ؟ منکه زوری ندارم دلم باین نوشته ها خوش بود اینهم دارد از دستم مییرود همان قلم وکاغذ بهتر است /

    ثریا ایرانمنش سه شنبه سوم می 2015 میلادی

  • اشرافیت

    یک روز بهاری ونسبتاگرم بود ، پنجره های تالار بزرگ رو بباغی که نه سر داشت ونه کسی میتوانست  انتهای آنرا ببیند ، با درختان سرو قد کشیده ، بلوط ، بادام وگردو باز میشد  ، گلهای اطلسی درون باغچه ها  گلهای همیشه بهار وشا پسند ،با صدها نوع رنگ وجلوه  ، گویی آنها نیز از اینکه درون این باغ وزیر سایه ارباب هستند بخودیش مغرورند ، چند باغبان مشغول بر رسی به درختان وگلها بودند .

    بانوی خانه با هیکل باد کرده ودندانهایی که اسبان پیر طویله مارا بیاد میاورد مشغول گلدوزی بود وگاهی هم چیزی میگفت که تنها خودش آنرا میشنید ، مستر یا ارباب همانند نقاشی های درون موزه ها به عصای چوب آبنوش تکیه داده با کت چهارخانه تویید وشلوار یشمی ساده  سبیلی نازک وبراق و چرب !!پیپ درازی درون دهانش بود که ابدا دودی از آن برنمیخاست تنها برای ژست واینکه کمتر حرف بزند /

    دخترک به چهار چوب پنجره بزرگ تکیه داده وصورتش را به دست آفتاب سپرده بود با یک پیراهن ابریشمی وکفشهای طلای کار دست هند ، پسرک مانند بچه های ترسیده ورمیده روی صدنلی قوز کرده بود ، لیوان مشروبش را دو دستی گرفته وآنچنان آنرا به لبانش میسایید انگار هنوز درپی سینه مادر بود ، با موهای بور یکدست هیکلی نحیف وپرزهای کمر رنگی که تازه از پشت لب وپشت گردنش روییده بودند ، ساکت بود وتنها به دست مادرش مینگریست که سوزن را بالا میبرد وپایین میاورد ،  آه من چگونه میتوانم این موجود حقیر وبدبخت را دوست داشته باشم  ؟ این بچه هنوز شیر میخواهد ، آفتاب همه اطاق را فرا گرفته بود یکنوع رخوت ، یک حال تنبلی به انسان دست میداد ، پیشخدمتها بالباسهاس سفید وکلاهای مخصوص مرتب درحال رفت وآمد بود ه داشتند عصرانه را حاضر میکردند .

    نگاهی به اطراف انداختم ، به اطاقها بزرگ تو در تو با تابلوهای گرانقیمت فرشهای ابریشمی کار ایران ومبلمانی که قرنها از روی آنها میگذشت اما آنچنان براق و پاک بودند که انگار همین دیروز از کار گاه نجاری یرون آمده اند .

    آشپزخانه درآنسوی حیاط در یک زیر زمین بزرگ وکنار انبار مخفی شرابهای چندین ساله قرار داشت سرا پا گوش بودم تا ببینم سر انجام حکم به کدام سو میچرخد ، پسرک ساکت بود حا لم داشت بهم میخورد ،  ، بدبخت حرف بزن ، چرا ساکتی ؟ چایی کمرنگ دراستکانهای چینی رزنتال با کیکی خوشمزه  رغبتی درمن ایجا نمیکرد میخواستم هرچه زودتر از این اطاق ارواح بیرون بروم ، با خود میگفتم »

    خاصیت این موجودات چیست ؟ اینها روزشان را چگونه میگذرانند ؟ پسرک در مشروبخواری افراط میکرد ودختر در عوض کردن پسران ، با دیگر همسالانش مسابقه گذاشته بود هرروز یکی را بخانه میاورد وهرشب درتخت دیگری بیدار میشد این موجودات آیا انسانند یا رباط ؟ باید هرچه زودتر خودمرا ازاین گور گرانقیمت نجات دهم پسرک گویی زبان دردهان نداشت زبانش تنها دور گیلاس مشروبش را میلیسید چشمانش را به درون گیلاس دوخته بود واز او انتظار پاسخ ومعجزه داشت ، ارباب مانند یک مجسمه  صاف ایستاده بود نگاهش در فضا گم گشته معلوم نبود کجارا سیر میکند تنها سخنگو بانوی خانه بود مرتب دهانش میجنبید ومعلوم نبود از کی ودرباره چه موضوعی حرف میزند ؟……….

    راهروی طولانی را طی کردم وخودم را به کوچه انداختم آه درختان بید ، درختان اقاقیا ،  کوچه  باغهای خاکی  مرا درآغوش بکشید ، با شما بیشتر زندگی میکنم تا درقعر آن گور اشر افیت ……..

    از داستان یکروز بهاری .نوشته  ثریا .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه 30 آپریل 2015 میلادی .،

  • می دی

    فردا » سیمین بهبهانی«

    فردا همیشه میتازد  ، یک روز پیشتر از من

    من میدوم به دنبالش ، او میکند هذر از من

    فردا چگونه معنایی است ؟ تا میرسم باو رفته است

    یعنی شده است پس فردا  ، پنهان وبیخبر از من

    دیروز را وفردا را ، امروز حد فاصل نیست

    یعنی که حال میگیرد  ، این حال دربدر از من

    ابری که زهر دارد ، درخاطرم گذر دارد

    آرام وخواب میدزد  ، هر شام وسحر از من

    دل شور میزند دایم  آینده چون هیولایی است

    تصویر چنگ ودندانش ، خون میکند جگر از من

    این نخل خشک نفرت زده  فواره طلای نیست

    مشرق زمین چه میخواهد جز این دوچشم تر ازمن

    جیحون ودجله پر خون شد کو چاره تا بکار آرم

    دیوانه  شد ،گریزان شد این عقل چاره گراز من

    فردا هرآنچنه بادا باد تا کی برآرم فریاد

    عمری پدر درآورد ه فردای بی پدر از من

    باشد ولیک بی تردید  ، فردا که بردمد خور شید

    درکار چاره خواهی دید هنگامهیی دگر از من

    اسفند 86

  • می از دست اجل

    تضمینی است بر یکی از اشعار جناب .ر. میم .ک . که میل ندارم برایش تبلیغی شود .

    گنه آلوده چاک دامنش بین

    بجای شرم وحرمان ، منم منش بین

    برای هرچه که تا ببیند بخواهد

    چو طفل شیرخوار ی شیونش بین

    نه آن چشمی که سود دیگران بیند

    زیان  دیگران و نادیدنش بین

    بظاهر زاری میکند بر مستمندان

    به خلوتگاه بشکن بشکنش بین

    برای آنکه بزم گرم باشد

    بساط این وآن از هم پاشیدنش بین

    چونیرو هست بازهم در زبونی

    کبوتر گشتن وبالیدنش بین

    چنان طاووس مستی با دو صد رنگ

    ببااغ زندگی  گردینش بین

    چو شمعی خیره  در پروانه سوزی

    ز بادی وحشت و لرزیدنش بین

    کمین بگرفتن وبیدار ماندن

    پس از غارتگری خوابیدانش بین

    چنان دیوانگان بی تکلف

    بکار خویش خندیدنش بین

    بگاه زورمندی پنبه درگوش

    تظلم های کس نشیدنش بین

    پس از اینها که میبنی  ، بناچار

    می از دست اجل نوشیدنش بین

    برای چیست این حرص جهانسوز

    توای  فهمیده ، نافهمیدنش بین

    تقدیم به : نوکران وجیره خواران وخودفروشان  زمانه ! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

    ثریا ایرانمنش .  اسپانیا . دوشنبه 27 آپریل 2015 میلادی

  • ما. وشاعران

    انجمنی از من خواسته بود گاهی کتابی را معرفی نمایم ، دربین کتابهایم آنهاییکه خیلی دوست میدارم درپشت  وآنهاییکه گاهگاهی به دست میگیرم جلو گذاشته ام ، کتاب زیاد است ورویهم انباشته ، چیزیکه بیشتر دارم کتابهای شعرای تازه کار ونو جوان  وحتی تیمساران از کار افتاده در لندن وپاریس وآلمان از فر ط بیکاری یا خاطره نویسی کرده اند ویا شعر گفته اند ، آنهم چه اشعاری!!!  چه خاطره هایی راست ودروغ بهم بافته هریک دیگری را گنه کار میداند ( مانند تلویزونهایشان ورادیوهایشان وگرد هم آییهایشان )همه هم مبرا از گناه ومبرا از هر آلودگی همه دلها پاک ، سینه ها صاف !  یکی از سوزش پستانش میگوید ، یکی از دردبیدرمان عشق که بجانش افتاده ، گویا شکم ها سیر بوده اوایل انقلاب ، امروز اکثر آنها به بیماری سرطان یا حمله قلبی ویا سکته مغزی درگذشته اند آثارشان هم مانند خودشان به زباله دانی میرود چون خودشان آنهارا بچاپ رسانده اند ،

    کتابی امروز میخوانم تاریخ ایران واسپانیاست ، تالیف وترجمه شادروان شجاع الدین شفا که درسنین کهولت ودر غر بت هم از پای ننشت ونوشت برای روشنگری ، ترجمه های زیادی از او دارم عاشق ویکتور هوگو بود  ، دیوانهای اشعار متاخرین ومعاصرین همه دارند خاک میخورند همه یک حرف  داشته ویک حر ف زده اند ( وای دلم ) !!!

    بازی چرخ بشکند ش بیضه درکلاه  /  آنرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

    فردا که پیشگاه حقیقت شود روشن / شرمنده رهروی که عمل بر نیاز کرد » حافظ«

    رضا براهنی اولین کتاب خودرا ببازار داد  با چه سروصدای وهیاهویی  بنام : راز های سقوط ذوق واندیشه در سر زمین من !!! آقای دیگر برخاست وبراین کتاب نقدی گذاشت ونقاد آنچنان شجاعت نداشت که نام  کامل خودرا ذکر کند . البته ایشان اذعان دارند وبر این باورند که جناب براهنی عضو راه حزب توده خود این کتاب را ننوشته اند بلکه تکه تکه نوشته های دیگرانرا نقل کرده اند .  این که چیز تازه ای نیست  ، در سر زمین ما کپی ر ایت واز روی کارهای دیگران کپی کردن یک امر پیش پا افتاده ومعمولی است قانونی هم دراین باره درهیچ اساسنامه ای نوشته نشده  چون اصولا نوشتن وخواندن وفرا گیری درسر زمین بلاخیز ما حرام اندر حرام است .من کتاب را نخواندم میلی هم ندارم آنرا بخوانم چون میدانم وبر این باورم که اگر سر زمینی یا تمدنی از هم پاشید مقصر اصلی خود مردم آن سر زمین هستند ، یا برای غارت ودزدی ویا زیر روشدن بالا پاین آمدن افراد هنگامیکه تمدنی فرو میریزد واز هم میپاشد ویا تمدنی شکل میگیرد آنکه از همه زرنگتر است خودرا میبنند ومیرود ، کسی به آب وخاک دلبستگی ندارد خاک ودرخت وآب در  همه جای دنیا هست باید اول پشتوانه قوی باشد .

    نمیدانم شاید من خیلی احمقانه دراین باره فکر میکنم ، شاید اگر مرا به سر زمین مادریم میبردند فورا از آنجا فرار میکردم وبه همین فلات کوچک دلبستگی پیدا میکردم ، مردم اینجا بر خلاف سایر کشور ها مهربانند البته تنها همین  نقطه توریستی را میگویم ، همسایه ها مهربانند ، مغازه دارن با ادب ومهربانند همه دست یاری وکمک دارند بی هیچ خواسته ای ، دولت برایم یک ماشین با دکمه قرمز گذاشته تا در مواقع اضظراری از آن استفاده کنم ، هر دوهفته یکبار از طرف اداره بهداشت بمن زنگ میزنند وجویای حالم میشوند اگر کاری دارم به آنها رجوع میکنم ،  چکاپ هرساله ام مجانی داروهایم مجانی وحقوق بازنشستگیم هرماه بموقع در حسابم ریخته میشود همه چیز راحت است ، همه جا سبز وخرم همه جا لبریز از گل وریحان ودرخت کوه ودریا ورودخانه ……..اما دل من درهوای آن کوهستانی میطپد ، هنوز پا برجاست چرا که در زیر آن معادن زیادی خوابیده ، هنوز پنهان است .

    بقول همشهری خودمان :

    پاره ابری شوم  برگلشن رویت بگریم /  خوب گاهی ممکن است خوشی زیاد هم زیر دل آدمها بزند وناگهان هوس انقلاب بسرشان بیفتذد . باید به همین آب باریکی که درجویبار زندگی من رها شده اکتفا کنم . انسان باید باندازه پاهایش کفش بخرد نه بزرگتر ونه کوچگتر ، پاهایم خیلی کوچکند ، !!!!

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه 26 آپریل 2015 میلادی .

  • رویای یک روز

    کنار بوته های شمعدانی وزیر آفتاب نیمه گرم بهاری همچنان در رویا فرو رفته بودم

    سینه ام برهنه وتن به آفناب داده  در سایه روشن خواب به محل زاد وبوم خود رفتم ،

    آن  جویبار پر آب  که از کوه سرازیر میشد  تمام شب غرش کنان از کنار خانه میگذشت وصبح من با گل زنبق گفتگوها داشتم  .

    من  پاهای برهنه ام را درون آب سرد ولو میساختم خنکی آب خواب را ازچشمانم میربود  ، چشمانمرا میبستم وبه سر زمین رویاها سفر میکردم بار دیگر در کسوت یک ملکه ویا سپس در کسوت یاک  یک خواهر روحانی !! نه محال بود از این پله ها پایین تر بروم ؟!

    اشک به آرامی  از کنار گونه هایم گذشت  وبه روی گلبرگهای پژمرده  افتاد ، باز حودرا درکنار کوهپایه  دیدم  سواری از آنجا میکذشت  با اسبی باد پا که زنجیری طلایی داشت  پیشا پیش او پرندگاتن در نور قرمز رنگ غروب چون پرچمی رنگین  درحرکت بودند  ،  همه شب غرش آب واز دور زوزه باد را میشنید م .

    جنگلهارا میدیدم که باهزاران درخت با زبان خاموش فریاد آزادی میکشیدند بادرا میدیدم که ناله کنان از کویر میگذشت  وبا صدایی وحشی ومغرور بانک میزد  ، اما این بار واین صدا از کجا بود؟این بانگ آنچنان بلند بود که ناگهان از خواب پریدم ، کجا بودم ؟ کجایم ؟ همه این ساعات  در سر زمین خواب به کجا سفر کرده بودم .

    چشمانم را رویهم گذاردم ودر تاریکیها  کسانی را دیدم که روزی آنهارا دوست میداشتم وآنها مرا دوست میداشتند ،  زیر بوته اقاقیا بود که عاشق شدم  حالا دیگر آن بوته نیست شده بی شاخ وبرگ بیاد دفترچه خاطراتم افتادم ، چه چرندیاتی درآنجا انبار کرده ام  ، چقدر دوران کودکی خوب بود ، چرا بزرگ شدم ؟ آن روزها گیسوان بلندم را با روبانهای رنگین آرایش میدادم  لبانم را بشدت گاز میگرفتم تا سرخ شوند وگونه هایمرا آنچنان میان انگشتانم میفشردم تا به رنگ صورتی درآمده به هنگام دیدن او سرخ میشدم لازم نبود آنهمه گونه هارا فشار بدهم .

    آفتاب کم کمک بسوی دیگر میرود ، هوا کمی خنک شده باید برگردم به اطاقم ، باز شب خاموش فرا خواهد رسید  من ترجیح میدهم زیر نور شمع بنشینم  از سوختن او با آنهمه  رنج وداغ که گویی با من یگانه است لذت میبرم  ، گاهی کلماتی مانند جویبار در درونم جاری میشوند ، آنهارا بسرعت از ذهنم دور میسازم

    در تاریکی شب ، چشمان اورا میبینم که بمن خیره شده  ودر گوشم زمزمه میکند که : ترا دوست میدارم .

    دوست می دارم !؟

    آی عشق ،  این رویای دلپذیر مرا به من بازگردان  کاری کن که شب بپایان نرسد  بگذار سحر مست از باده عشق ویک خیال  بخواب روم ودیگر بیدار نشوم .

    نه من این دنیارا دوست ندارم ، همین ایوان  » نه تو وپیچ درپیچ را«          پایان

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا. شنبه 25 آپریل دوهزاو پانزده میلادی .

  • عاشق من

     

    عاشق من از من دور است ،

    او مرا در دوردستها دوست میدارد

    من بفردا میاندیشم ، فردایی که از من جلوتر است

    عاشق من به دنبالم روان است

    من اما نمیروم به دنبالش

    میکنم حذر از او

    فردای ما چگونه فردایی است ، عشق من

    تا تو بمن برسی ، من رفته ام

    تا من بتو برسم تو میروی

    دیروز وفردا را باید نگاه داشت

    بهم دوخت واز این تکه ها لباسی درخور خود سا خت

    امروز ، حد فاصل میان من وتوست

    نه خوشحالم ، نه غمگین ، ونه درانتظار صبح شیرین

    عاشق من جوان است ، به جوانی ، روزهای جوانی من

    او دردلش شوری است  ، ابری است ، اثری است

    آرام میخوابد وآرام بر میخیزد

    میان من او فاصله هاست وبعد مسافت

    حتی نمیتوانیم هوای دیگری را تنفس کنیم

    عاشق من جوان است ، باندازه جوانیهای من

    ///////////////////////////////////

    به “ کمال جلیل پیران ـ

    ثر یا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه 23 آپریل 2015 میلادی

     

  • من وتو

    ظاهرا من روی هوا مینویسم  ، جلوی ترا هم گرفته اند !! زیادی حرف میزنم یعنی اینکه زیادی درباره  این دنیا وچگونه هایش مینویسم  .روی “جی پلاس “تهدیدهای نا مریی که تنها رندان دانند بمن رسید آنرا رها کردم نه از ترس بلکه از بس چیپ ومزخرف بود با اینگونه آدمها نمیتوان از بزرگان دنیا حرف زد آنهارا نیز به خاک میکشند ولجن پاش میکنند باید برایشان آبگوشت با ترشی گذاشت ویا یک شعر بند تنبانی ویا عکس یک گل وچند خط شعر سکسی ویا از امام علی ابولفضل وامام رضا نوشت مانند آن لگوریهای لوس آنجلسی که چادر بسر کردند وبرای امام رضا آواز خواندند  ویا برای حضرت علی پاهیاشانرا باز کردند !!!!دلشان غش میرود برای این آدمها نمیتوان از اشعار بزرگان وشاعران ونویسندگانی که استخوان خورد کرده اند نوشت چند نفری هم چند کتاب قدیمیرا جلویشان گذاشته اند وکپی میکندد عده ای هم طرفدار دارند ویا با اکانتهای چند تایی خود لایک میدهند وتعریف میکنند اما نوشته های من گران است قیمتش بالا ست خریدار ندارد . حوصله هم ندارم . ترا هم گمان نکنم کسی بخواند ، خودم مینوسم خودم میخوانم . مانند آن شاعری که میگفت :

    آنچنان شعر بگویم که خر کند خنده  .

    این چند روز روی کاغد مینویسم چه شعر وچه تکلمه وچه مطلب درون همان دفتر چه میماند . بهتراست از هوا بنویسم !!! هوا آفتابی کمی خنک نسیمی میوزد فردا باید برای آزمایشنهایم ساعت هشت صبح به درمانگاه بروم وغیره .

    تمام روز تنهایم تنها بعد از ظهر ها نگهبان همیشگی ام میاید وهمه چیز را نیز بخاطر دارد دو روز پیش تا مرز مرگ رفتم وبرگشتم ضعف شدید کمخونی وسرگیجه واز همه بدتر آلرژی بهاری از بهاروتابستان متنفرم ایکاش میشد شش ماه را میخوابیدم وپاییز وزمستان برمیخاستم . بینی ام مانند خرطوم فیل شده ، خوب نوشتن با توهم سخت است کامپیوتر دچار آلبودگیها شده برایم نت فرستاد که من نمیتوانم با رایتر وورد بنویسم وچاپ کنم !!!! بهتر است برای امتحان این صفحه را به چاپ برسانم تا بعد . هادی آن لاین است از او او وبچه ها چند روزی بیخبرم مانند پدرش به دنیا آمده تا کار کند نه کار کندبرای  زندگی، زندگی را برای کار میخواهد مادر هم فراموش شده چه بهتر علاقه ای به خاندان حریری ها ندارم وظیفه ای داشتم به انجام رساندم درانتظار هیچ پاداشی هم نیستم . امروزه روز  وپادشاهی  امثال قربانیهاست امثال آن مردک جاکش آدمکش اشتهاردی هاست راحت آدم میکشند وراحت دستشانرا پاک میکنند وراحت مینشینند سر سفره با همان د ست خون آلود لقمه هارا زدهان بیچارگان بیرون میکشند ومیخورند وسوار اتومبیلهای آخرین مدل میشوند وجوانترین وبهترین پسرها ودختر انرا به رختخواب میبرند بی آنکه ذره ای رحم دردلشان باشد .نه دنیا متعلق بمن نیست بقول مهران باید درهمان حبابم پنهان باشم .

    همین دیگر هیچ . سه شنبه 21 آپریل . ثریا . اسپانیا .

  • لبان بسته

    بتاریخ پنیجشبه 16 آپریل 2015

    به تازگیها دل نوشته هایم را درون کاغذ ودفتر مینویسم بهتر است تا روی این صفحه که حتی باد هم خواندن را میداند وآنهارا میخواند .

    دو داستان دارم اما میترسم هنگامیکه آنرا روی این صفحه نوشتم فردا از من بپرسند این جناب که عشق خیالی توست درکجا زندگی میکند واگر بگویم مرده ،خواهند پرسید گور او کجاست تا اورا بیرون بکشیم ومغز اورا مورد آزمایش قرار دهیم تا ببینیم دیوانه نبوده که عاشق توشده است !!! مردیکه آنهمه صلابت داشت آنهمه جاه ومقام داشت همه را بگذارد ودرکنج اطاق گچی تو با تو خلوت کند ؟ باید یک دیوانه باشد ویا تو یک دون کیشوت هستی !! .

    بنا براین همهرا درون دفترچه ها پنهان نگاه داشته ام اعم از زنگینامه ویا داستان ، تنها گاهی از سر درد روی وورد خودم را خالی میکنم ، سگیاری میکشم ویک آب قهوای بد مزه بنام قهوه مینوشم ونامش را میگذارم زندگی در آسایش .

    بازار در سیاهی شب در لذت بسر میبرد ،

    صدها هزار اطاق وصدها هزار ساختمان

    در پشت یکدیگر زده  صف، چون اشتران قافله سنگین وپر بار

    تا بار برند  در  جادوی شب وپای نهند بر دلها

    همه سنگ شده اند  وبرجای خشک

    بازار همچو یک زن بزک کرده برده وار بیچاره

    در خود میپیچد وچادر شب چهره اش را میپوشاند

    زن ، زن هرچایی

    درآنسوی اطاق گناه میکند

    دراینسوی اطاق با ریزش چند قطره آب

    اعتراف بر گناه

    واستغفار  از گناه

    مرد خوابیده عریان ، وزن لب میگزد به دندان

    در زیر طاق گمشدگان

    در سوگ آوارگان

    میگرید 

    خاموش وسرد رها کرده تنش را

    در بستر یک کامجویی بی معنا

    مرد خوابیده عریان ، درآنسوی اطاق

    وزن میگیرید آهسته ، بر این گناه

    ————–

    ثریا ایرانمنش / پنجشنبه 27 فروردین 1394 شمسی خانم ! اسپانیا

     

     

  • چگونه مادرم را کشتند

    امروز نامه ای  از تهران داشتم ، نامه ایکه هیچگاه منتظرش نبودم ، نامه از زنی بود که اورا نمیشناختم اما او مرا خوب میشناخت ، برایم خبر فوت زنی را داده بود که سخت باو مدیون بودم عروس دایی ام .

    باید چند سالی به عقب برگردم ، آنسالهایی که همسرم در  انگلستان مرا بعنوان ( گاردین بچه هایش ) به هوم آفیس معرفی کرده بود وتنها یک ویزای شش ماه داشتم وهر شش ماه میبایست آنرا تمدید میکردم هنوز خبری از انقلاب نبود خبری از شورش نبود خبری از جنگ نبود ، پس از چند سال که انقلاب وجنگ شروع شد ، هوم آفیس برایم نامه ای فرستاد زیز این عنوان ( بانوی فلان وبهمان نام فامیلی خودم ! شما بعنوان یک گاردین زیاد تر از حد معمول ایجا هستید ، یا دلیل ماندنتان  را اطلاع دهید ویا تا پانزده روز فرصت دارید انگلستانر ا ترک کنید ، پسر بزرگم در شبانه روزی درس میخواند ودختران کوچکم با پسر کوچکم هنوز بمدرسه میرفتند ودوران پرایمری را طی میکردند ، نامهرا به همسرم نشان دادم وگفتم :

    چکنم ؟

    در جوابم گفت بمن مر بوط نمیشود من پولی ندارم بحساب توبریزم بچه هارا به شبانه روزی بگذار وخودت برو نزد مادرت به ایران ،!

    گفتم : کور خواندی ، بچه با من هستند هرکجا بروم آنهارابا خود خواهم برد ، درجوابم گفت :

    بیخود آنهارا باخودت نبر چیزی گیرت نمیاید من وصیتم را  کرده ام ،

    گفتم من بمال دزدیده شده تو احتیاجی ندارم هنوز جوانم وپر انرژی

    جنگ شروع شده بود کشورها همه برای ایرانیان ویزا میخواستند تنها سه کشور باقیمانده بود که داشتند تصمیم میگرفتند ، ترکیه . اسپانیا .یونان ویا برگشت بایران ! اسپانیارا انتخاب کردم چون چند بار برای تعطیلات باینجا آمده بودم وآنرا نظیر شهر خودمان میدیدم با همان سادگیها وخیابانهای خاکی ،

    باینجا آمدم ، هسمرم با تکیه به ویزای دایمی انگلستان که پنهان از من گرفته بود بایران سفر کرد ! موقع برگشت جلویش را گرفتند وبرای دوسال ممنوع الخروج شد من در اینسوی آبها مشغول با بدبختیهای خودم بودم وحیوانات ولاشخورهایی که درکسوت دکتر ومهندس اشراف کوره پز خانه های جنوب تهران باینجا آمده درانتظار افتادن این بز بودند تا لاشه اش را به نیش بکشند ویا با دختران وپسرم سرگرم باشند ، کاری به سختی هایی که کشیدم ندارم بدون پول مشغول کار دریک کارگاه خیاطی شدم ودرخانه نیز تعمیر لباس میکردم وپرده میدوختم رومبلی وغیره …..

    روزی پسر داییم بمن زنگ زد وگفت :

    عمه جان بیمار است ، خودت را به تهران برسان ، گفتم مگر همسرم آنجا نیست ؟

    گفت نه برگشته به لندن ، لندن؟ او بمن پیغام داده بود که ویزا ندارد وباید برگردد به تهران بعد هم که ممنوع الخروج شد ؟!

    گفت : نه عمه جان کسی را میشناخت باو التماس کرد وآن شخص رفت با وثیقه خانهایکه درتهران باسم بردارد زاده اش کرده بود آزاد شد وبه لندن رفت . خشکم زد

    مادر بیمار ، من بی پول وبدون ویزا تنها شش ماه ویزا داشتم واگر میرفتم برگشتم غیر ممکن بود ،

    به لندن به آدمهایی که میشناختم زنگ زدم همه اظهار بی اطلاعی کردن به مرحوم فریدون کار زنگ زدم اوگفت بلی من برای خودش وسه بچه اش تقاضای ویزا کرده بودم باو ویزا ی اقامت دائم دادند اما بچه ها اینجا نبودند حال خیال دارد برگردد وبچه هارا به لندن بیاورد !!!

    بباینجا آمد اما نمیتوانست بیشترا زیکماه بماند در عوض مشروب فراوان وارزان سیگار ارزان وقمارخانه وفاحشه خانه ها فراوان ، به بچه ها گفت بلند شوید اسببهایتانرا ببندید وبه لندن برویم این مادرتان اینجا رفیق دارد بگذارید خوش باشد ، دختر بزرگم ناگهان ازجا بلند شد وفریاد کشید »

    پدر ، تو چگونه جرئت میکنی مادرمرا بی حرمت کرده ومارا از او جداسازی ، نه ما با تونخواهیم آمد او برگشت به ایران چند هفته بعد دوباره باینجا آمد با ارامنه اینجا گرم گرفت چون مشر وب فروشی داشتند وبار برایش خیلی سرگرم کننده بود هرچه دروغ ودمبل درون چنته اش بود به آنها گفت شهر پر شد ومن پر آوازه ، مادرم مرده بود او بمن نگفت اما به آنها گفته بود .همه میدانستند مادر من مرده اما خودم نمیدانستم !!! روز بعد از تولدم بمن گفت تنها کاری که کردم بیست وچهار ساعت خوابیدم بدون آنکه بیدارشوم .

    امروز این نامه برایم همه چیز را روشن کرد ، مادر من سکته کرده بود ، زمان جنگ بود به آمبولانس زنگ میزنند اما آنها میگویند اگر پیر است بگذار بمیرد ما اطاقهارا برای شهدا وجنگ زدگان لازم دارم پسر داییم میگوید ایشان تنها شصت سال دارند ودکتری از دوستان همت میکند مادررا با اتومبیل به بیمارستان میبرند ، سه روزدربیمارستان بود گویا نیمی از بدنش فلج شده بود همسرم آنجارا ترک میکند وبه اسپانیا میاید . همسر پسر دایی ام هرروز به بیمارستان میرفته وبرایش غذا میبرده ومیخواسته که اورا بخانه برگرداند ، روزی ناهارش را به بیمارستان میبرد ، مگویند فوت کرده زن هم  اطاقیش میگوید »

    شب پیش نیمه شب من چشمانمرا باز کردم ، چند زن سیاه پوش را دیدمدور تختخواب خانم میگردند پرسیدم چی شده ؟ گفتند  این زن مرده ، کسی را ندارد ما برایش عزا داری میکنیم ، آن زن هم اطاق میگفت خانم حالشان خوب بود از نوه هایشان با من حرف میزدند من گمتن کنم که آن زنها اورا کشتند جنازه را تحویل نمیدهند ومیگویند باید دخترش یا دامادش ویا نوه هایش باینجا بیایند وچند سئوال وجواب را پاسخ بدهند وجنازه را تحویل بگیرند ……..

    پسر داییم بمن دروغ گفت ، بمن گفت درقطعه هشت بهشت زهرا  اورا دفن کرده وبرایش ختم گرفته ایم پس از مرگ همسرم به تهران برگشتم وبه بهشت زهرا  مراجعه کردم ، گفتند چنین شخصی با این نام ونشان اینجا نیست .

    بلی خانمهای بسیجی برای خالی شدن تحختوابها مادر مرا شبانه کشتند وجنازه اش را نیز به درون گورهای بی نام ونشان انداختند.

    مادر تا روز آخر نمازش ترک نشد . روزه اش ترک نشد چهار قران مجید زیر بالش وبالای سرش بودکتاب نهج البلاغه اش ومفتیا الجنانش دقیقه ای از او جدا نبودند اما اورا کشتند واین بود بهشت اوواجر وپاداشی که همه عمرش به بعادت گذرانده بود .

    حال لعنت میفرستم برهمه آنها درحالیکه اشک چشمانم را لبریز ساخته است ، دیگر هیچگاه میل ندارم به آن سر زمین برگردم  هیچگاه ، لعنت ابدی برآنها واسلامشان .

    در عوض زنی چلاق را که همه عمرش به مستی وبیخبری ودروغ وریا وسیگاروبازی با ورق وغیبت گذرانده بود با جلال جبروت تشییع کردند وبرایش ختم بزرگی گرفتند وهمسرم که همه عمرش را به فساد گذرانده بود درمسجد بزرگ برایش یک ختم هزار نفری گرفتند ودر روزی نامه ها نیز اعلام داشتند .

    پایان .

    یکشنب 12 آپریل 2015 میلادی . ساعت 10 .04 دقیقه صبح  . ثریا ایرانمنش .اسپانیا.

     

  • غریبه دیوار به دیوار

    به درستی نمیتوانم نقش اورا  به نمایش بگذارم ،  وبه راستی نمیتوانم حتی  سن اورا تعیین کنم  بنظر پنجاه ساله تا هشتاد ساله میرسید !  با پاهای شکیل وصاف  وساقهایی زیبایش با دستان ظریف وجوانش  که اکثرا با یک انگشتری قدیمی ویک ساعت تزیین یافته بود  ، موهای انبوه سپیدش که حکایت از عمر رفته او میکرد ، اکثرا شلوار بلند میپوشید  گاهی هم یک دامن که تا زیر زانوانش میرسید ، هیچگاه اورا با لباسهای سبک جدید ندیدم  در زمستان زیر یک بارانی یا پالتو ویا یک شال بلند خودرا میپوشانید ودر تابستان یک بلوز  وشلوار سپید ویا دامن وسعی داشت که برجستگیهای پیکر خودرا بپوشاند.

    گاهی صبح زود برای پیاده روی میرفت ، آهسته  از پله ها بالا میامد ما به هنگام پایین رفتن چابک بود  ، با کسی حرف نمیزد  همیشه چشمانش را به زمین میدوخت گاهی به همراه سگ کوچکم در پارک جلوی خانه اش راه میرفتم تا شاید بتوانم چهره اش را ازنزدیک ببینم عینک بزرگ وسیاهی  بر روی چشمانش قرار داشت دلم میخواست جلویش را بگیرم واز او بپرسم که :

    تو آیا ملکه شیبا هستی ؟  یا از نسل کلئوپاترا ؟ اما میدانستم او با سکوت خود از کنارم رد میشود اکثر شبها چراغهایش خاموش بودند معلوم بود که زیر نور سایه روشن تلویزیون نشسته ، گاهی از اطاق پهلویی که به اطاق خواب من چسپیده بود نوای موزونی بگوش میرسید  یک موسیقی دلپذیر وجادویی ، چون ابر سپیدی در آسمان یخ میبست .

    اکثرا آنهارا نمیشناختم موزیکی که به نجوای نسیم بیشتر شباهت داشت تا به یک موسیقی گاهی کسانی به خانه اش می امدند یا دوستانش بودند ویا فرزندان ونوه هایش  ، هیچگاه صدایی از او نمیشنیدم گویی یگ روح درمیان خانه طبقه ما راه میرفت  همسرم میپرسید که آیا سنیوراهنوز درآن بالا زندگی میکند ؟جواب میدادم ، آری  ، سپس میپرسید :

    پس چرا صدایی از آنجا بلند نمیشود ؟ هیچگاه کسی برای تمیز کردن خانه اش نمی آمد ومعلوم بود که این کاررا خود انجام میدهد ، یک کیف بزرگ خرید دردست داشت  که هرروز صبح برای خرید میرفت .

    منهم به دنبالش بودم گاهی لبخندی باو میزدم اما بیجواب میماند از سایر همسایگان درباره اش سئوال میکردم ، هیچکس چیزی نمیدانست  که او ازکجا آمده است ، گلهای رنگا زنگ باغچه از بالای بالکن دیده میشد گاهی اورا میدیدم که خم شده  گویی دارد یک نوزدا را میبوسد ، میدانستم گل تازه ای را نوازش میکند ، بعضی ها میگفتند از سر زمین دوری آمده است  شاید از هند ، یا یونان ، یا مصر ویا کوههای سبلان  ، زمانی باخود فکر میکردم شاید زبان مارا نمیداند روزی پشت سر او در مغازه قصابی ایستادم  وبا تعجب دیدم که با فصاحت تمام دارد درباره گوشتها ی درون ویترین اظهار نظر میکند ، گوشت زیادی نمیخرید آرزو داشتم بفهمم که او از کجا آمده است واین موسیقی عجیب  وزیبا متعلق به کدام سر زمین است ؟ ، اما او مانند یک دیوار محکم واستوار ویک درب بسته روبرویم میایستاد .

    گاهی روزهای آفتابی اورا کتاب به دست درروی نیمکت  پارک میدیدم  از جلوی اورد میشدم  تا بتوانم خطوط پشت کتاب را بخوانم .عجیب بود ، کتاب به زبان ما واز یک نویسنده مشهور بود ، لبخندی میزدم سری فرود میاوردم  ، آخ ایکاش سر ش را بلند میکرد وجوابی بمن میداد .

    گاهی از روزها بوی خوش غذا از خانه اش مرا به وسوسه میکشاند نه ، کاری هندی نیست ، ماهی هم نیست  ، سوسیس پخته هم نیست  گوشت خوک سرخ کرده هم نیست  ، بوی دیگری است .

    روزی صاف روبرویش ایستاد م وپرسیدم : شما ازکجا میایید ؟

    جواب داد : مگر مهم است  که از کجا میایم  ؟ همه جهان خانه منست  وهمه مردم برادران وخواهران وفرزندان منند ؛ سرانجام نفهمیدم از کدام خاک برخاسته  ودرکجا رشد کرده است که اینگونه با وقار راه میرود وبه زمین وزمان فخر میفروشد .

    میدانید او چه کسی بود؟! خود من بودم همسایه دیوار به دیوار غریبه ها . پایان

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه هفتم ماه آپریل 2015 میلادی .