Author: Soraya

  • عشق آمد

    عشق آمد وخیمه زد به صحرای دلم .
    اگر این عشق نبود . گریه های روز گذشته من همچنان ادامه داشت ، حال جایگزینی دارم ، بقول شاعری ، چنینیم من قله نشین شهرعشق ، کاری هم نمیشود کرد من همچنان این راه را میروم تا سرم به دیوار وبن بست بخورد ، میدانم سرم خواهد شکست  دراین زندانی که برای خود ساخته ام تنها یاد ونام عشق است که مانند آیینه همه دیوارهای خانه را روشن ساخته ومن عکس خودرا درآنها میبینم .
    داستانی در مغزم پرووده ام بنام( سوسک)  خر مکس تمام شد ، زنیور عسل تمام شد اما سوسک هنوز هست ، بایدآنرا بنویسم داستان جالبی خواهد شد کمی باید دفانر یادداشتهای روزانه امرا ورق بزنم سوسک در میان آنها خوابیده است .
    امروز هیچ زنجیر ویا قفلی بپای بمن بسته نیست اما خود با دست خود زنجیز را به پاهایم بستم وقفل محکمی نیز برآن زدم  ودر بغض فرو خورده  وبا چشم نابینا در مغزم یقینی دارم ، یقینی که او همرا ه وهمرازمنست و مرا دوست میدارد . با یقین نمیشود جلو رفت هنگامیکه یکدیگر را دیدیم معلوم میشود عشق مجازی بوده یا حقیقی ، اما این انتظار ابدی است ، میل ندارم نقش کودنی را بازی کنم  که به دیوار روبرویش را نقاشی میکند ویا درزندانش با خط خطی کردن دیوارها خودرا سر  گرم میکند  تصویر او نشان بیگناهی وسادگی اوست  نوشته هایش اما هم لبریز از پختگی ونشان معلومات زیاد اوست درتنهایش کتاب میخواند ومن از تصویر او سیر آب میشوم  هر صبح مانند یک بوته گل سرخ اورا میبویم تا کلید روشن شود واو بپرسد : بیداری؟ ومن بگویم هیچگاه خواب نیستم تا تو درکنارمنی .
    چشمان من بر قلعه ها وروحم در درو دستها پرواز میکند اما نمیداند کجا بنشیند آیا بر کوچه های خاکی ؟ یا سنگفرشهای سیمانی ویا درون یک جنگل ویا درکنار یک آبشار زیر درختان پر بار وخنک .
    در این طوفان وشروع آن باید محکم بایستم  من محبوس زندان خویشم  ودردستم هنوز دشنه انتقام قرارا داردتا مرده ای را در بسترش تکه تکه کنم  وبر پیراهن این یکی گلهای سرخ بدوزم ، 
    آه ای مرد . که نام مردرا ننگین ساختی  برو بمیر همه روزگارت لبریز از نکبت  وتلخی بود وتو خودرا درمیانه میپنداشتی  وبیهوده خودرا میاراستی ، صدای من درگلویم گیر کرده درانتظار فریادم فریادی که بتوانم بگوش عالمی برسانم که تو فریبش دادی .
    خوب برفرض فریاد کشیدم  چه سودی آیدم خواهدشد ، تنها نفسهایم بشماره میافتند ونفسم میگیرد گوشها کر شده اندودلها مرده اند حال من درمیان این مردگان پرنده ای کوچک را  در قفس جانم جای داده ام با حریر نفس او بخواب میروم وبامید پیامی از او بیدار میشوم ؛ دستهایم را روی قلبم میگذارم تا صدای اورا بشنوم حرارت وگرمای سینه هایم بمن میگویند »که او اینجاست «او
    کجاست ؟ در میان علفهای سر سبز در آغوش دختری نوجوان میغلطد ؟ وبه مهتاب مینگرد تا چهره مرا بیابد ؟  میان من او فرسنگها راه هست  به بالکن میروم به کلهای خشکیده وزرد شده ام مینگرم مدتهاست که به آنها نرسیده ام بویی از آنها بمشام جانم نمیرسد بوی روغن سوخته ماهی همسایه ، بوی سس پیتزای مغازه پیتزا فروشی  بوی غذاهای پنهانی وآماده که قصاب درست میکند ، همه دست بهم میدهند وبوی سبزه راخنثی میکنند .
    به نفس باد گوش میدهم تا بویی از آن سوی دشتها برایم بیاورد  وبه روح درخت میاندیشم که چگونه بید سایه بر سرش انداخت وناورون چگونه قد کشید ومن چگونه خم شدم .ث
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 17/06/2015 میلادی.
  • برای او .نوه ام !

    اولین روزیکه به دنبا آمد ، من نیز به دنیا آمدم ، تولد ما هردو در یک روز است ، تلخی هارا پشت سر گذاشتم ، او آمد منهم متولد شدم ، برایش ترانه ای نوشتم درهمین وبلاگ درب وداغان ؛ او نمیتوانست بخواهند هنوز هم نمیتواند بخواند دنیای او از من هزاران مایل فاصله دارد ؛ طنین صدایش اما  ، طنین قدمهایش اما  ولحظه های آمدنش اما برایم نوید تازه ای میاورند ، 
    او به زودی مرا ومارا ترک خواهدکرد واز این دیار خواهد رفت ،  دیگر من صدایی نازنین اورا که مانند رویش برگ است نخواهم شنید  ؛ او بهترین وعزیزترین وگرانبهاترین هدیه ای بود که طبیعت بمن اهدا کرد ، حال باید برود زندگیش تازه  شروع میشود وزندگی من رو بپایان است  .
    او از نسل گل واز نسل شبنم بهاری است در رنگها غرق شده ، تابلوهایش بی نظیر است در ورزش صاحب چندین مدال شده است اما ما همه را درسکوت نگاه داشتیم افتخارات متعلق باو هستند ، نه ما یا من ( دارم گریه میکنم ) ! .
    اگر من از نسل آهن وفولادم او از نسل گلهای بهاری وشبنم است ، از نسل صبح روز آینده است  ، من اگر درخزانم او شروع بهار است ،  اما نفس او بمن زندگی میدهد حال او میرود ، واشکهای من بدرقه راهش میباشند .
    زمانیکه او به دنیا آمد روز تولد من بود من روی پله چندم نشسته بودم بیاد ندارم ! اما هنوز موهایم سپید نشده بودند ، هنوز در هیبت یک زن جوان وطناز راه میرفتم ،  او مانند یک سپیده صبح بر شبهای تاریک من دمید وزندگیم را روشن کرد ؛ حال بهانه داشتم تا زنده بمانم ، او اولین نوه من بوده وهست ، در آنروز گرم تابستان ، زمین هم به نشاط برخاست  ونوید روشنایی دیگری را داد .
    حال دیگر کمتر طنین گامهای اورا به هنگام آمدنش میشنوم  وکمتر صدای گشودن درب را »مامایی کجایی ! «گویی خورشید میدمد
    او از تنگنای دردهای سینه من بیخبر است  تن او لبریز از حرارت جوانی است وسرمای درون مرا احساس نمیکند  ، او چون یک غنچه جوان وشاداب است  نازک اندام مانند یک ساقه گل نیلوفری ، زیبا ، بلند قامت ، ومهربان وهمنشین آیینه  تا زیباییش ارا بهتر ببیند .
    ای تنگ بلور من لبریز از شراب ، مرا به سینه شفاف خود راه بده  مرا از برودت وسرما رها مکن وراه اشکهایم را ببند تا او نبیند  من اورادرسینه ام مانند الماسی گرانبها محفوظ دارم ، او حرارت بخش پیکر سرد منست و حال او میرود ، 
    آن طلوع بهار روشن در گرمای تابستان  ، آیا تو بامداد طلوع من بودی ؟ .
    نه دیگر نمینویسم  ، دیگر میلی ندارم بنویسم اشکهایم جلوی چشمانمرا گرفته وحروف را نمیبینم نمیدانم چه بنویسم .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/سه شنبه 16/06/2015 میلادی.
  • بار دگر

    بار دگر شبی بر من گذشت ، بی هیچ هراسی ، بی هیچ دلهره ای ، بی هیچ اهمیتی ، شب با نرمی بر من گذشت  ومن با لحظه ها وتکه تکه هایش بخواب میرفتم ، ودر رویاها غرق بودم ، شب چنا ن با نرمی ولطافت برمن گذشت که تا صبح دیده ام از خواب بیدار نشد وچشمانم درد نگرفت .
    من ، آن بانوئ دل گرفته ، خشمگین با دلهره ها ، ساکت بی هیچ دغدغه ای بخواب رفتم در کنار پریان افسانه ای وتن دادم به نوازش دستهای باد ، حتی کرمهای شب تاب نتوانستند خواب مرا بهم بریزند .
    امروز صبح ناگهان شعری از حمید مصدق به ذهنم رسید وآن دستهایی که بر پشت آن کتاب نوشته بودند :
     »تقدیم به زنی که روحش مانند فرشته ها وسینه اش مانند امواج دریا پر شکوه است «
    ، چرا ناگهان او بیادم آمد ؟ چند سالی است که از دنیا رفته ، همه رفته اند من تنها ماندم با نسل نو ونسلی که خودم بوجود آوردم ، نسل دیگران از روشناییهای روز گریزانند تاریکی وسیاهی را بیشتر دوست دارند ، نسل من آما همه زیر آفتاب داغ رشد کرده اند حرارت عشق دریک یک سلولهای بدن آنها جای دارد ، آفتاب معجره میکند .
    نوشتم صبح  در برابر خورشید بیدار شدم ، اما کم کم آفتاب زیر ابرها فرو شد وابر سیاهی آسمانرا فرا گرفته که خبر از بارانهای شدید میدهد ، حال باید به تماشای نسیم خنکی بنشینم که از سر زمینهای دور باینسو آمده اند ، آتش سوزیها ، سیلها ، ویرانیها صفحه رسانه هارا پر کرده اند مردان ریشو با سبیلهای وحشتناک وزنانی که از فرط پیری و لرزش با عصای چوبی بر صندلی حاکمی مینشینند، مردان کجا هستند> چرا دنیا از مرد تهی شد؟ امروز این فسیلهارا از درون چاه بیرون کشیده به آنها حرمت گذارده عصای حکمرانی وکد خدایی را به دست آنها میدهند ، آیاچیزی را میخواهند ثابت کنند؟ مردان بخود مشغولند ، جایی برای جوانان باز نیست ، جوانان بخودارضایی پرداخته اند یا به عشقهای نا فرجام ونا خشنود .
    امروز چه میتوانم بنویسم که به مذاق دیگران خوش بیاید ؟  بگویم زیر باران عشقبازی لذت دارد ؟ بنویسم در گذر زمان از سر بالایی تپه هاخسته میشوم ؟ بنویسم صبح را چگونه آغاز کردم ؟  داستانها درجایی دیگر محفوظ هستند در خطوطی دیگر ودر کشوی دیگر .
    چند سال است که رنگ دریارا ندیده ام؟ درحالیکه از بالکن خانه ام دیده میشود ؟ چند سال است که دیگر نمیتوانیم گرد هم جمع شویم ؟ همه گرفتارند!! چند سال است من بر طبل تنهایی کوبیده ام؟ همه کر شده اند ،
    حال مانند یک تصویر قدیمی در قاب نشسته ام خودرا درقاب حبس کرده ام ، میلی ندارم بیرون بیایم  من  وزندان قاب ، بهم الفتی دیرینه گرفته ایم ، من و خاطرات شیرین ، تلخ ها را بیرون رانده ام ، هنوز پیشانیم شیار برنداشته ، هنوز گونه هایم مانند دوپاندول ساعت آویزان نشده اند ، هنوز خیلی زود بود که خودرا در قاب زیبایی محبوس کنم ، وکردم .///////////.
    ثریا ایرانمنش . دوشنبه . 15/06/2015 میلادی
  • آنکه مرد وآنکه میمیرد

    این نخستین بار نبود  که تو در دامن مرگ نشستی وآخرین بارهم نیست  گمان نکنم زمین ترا بطلبد ، زمین را آلوده خواهی ساخت  ، شاید مانند ارباب بزرگ به زور ترا درجایی بگذارند از آن پس گفتنی ها زیادند  ، گفتنی هایی که تا امروز  در سینه پنهان داشته ام ، ناگفته ها بین من وبودند ، دراولین نگاه واولین دیدار  که نگاه ما بهم ایستاد ، تو مرا خوب شناختی در همان اولین دیدار اما من در اولین دیدار ترا ندیدم ، هیچکس را ندیدم سر م پایین بود مانند همیشه دردریای زندگی خودم غرق بودم ، پیرزنی در کنار سماور چایی میریخت دخترش به دنبال حلیم رفته بود ومردان دیگری با چشمان از حدقه درآمده مر ا لخت میکردند ومیبلعیدند .
    تا آنروز که جلوی مدرسه ام ایستادی  ودیگر زندگیم تمام شد .
    بلی گفتنی ها زیادند  از آن زمان که نگاه تو در چشمان من نشست ، نه زیبا بودی ونه برازنده ونه چندان قد بلند کمی کم بنظرم کوتوله وبیقواره میامدی اما چیزی دردست تو پنهان بود که مرا بسوی تو کشید ، وآن یادگار پدرم و.( ساز ) بود والفت دیرین من به موسیقی  ، پس از تو گفتنی ها زیادند اما باز خاموش خواهم ماند ، دفترچه های روزانه ام زیر خروارها خاک روزی خودرا نمایان خواهند ساخت وگفتنی هاراخواهند گفت و( یا نوشت ) ! دیگر کبوتران آشتی بر بام من وتو نخواهد نشست هرچه هست کلاغان سیه پوشند که من درانتظارآنها هستم درانتظار مرعکانکی که برایم خبر بیاورند روح منفور تو پرواز کرد . امروز بخون تو تشنه ام ، تو هستی بچه های مرا به یغما بردی ، حا ل با جنجال وهیاهو میخواهی بگویی پاک زیستی ؟! نه زبان من باز است ومغزم کار میکند وگفتنی ها دارم  روزی آنهارا چون آب جاری در رودخانه به جریان خواهم انداخت اما نه حالا، امروز هنگام گفتن نیست  امروز در میان شغالان گرسنه ودزد ومردان کوته قد وکوته فکر نمیتوان از راستیها سخن گفت .
    به پیراهن پا ک خود مینگرم گرچه ارزان است ، اما آلوده نیست درآن زمان که سایه ها جنبیدند ، وزندگی به حرکت در آمد سیل جاری خواهد شد  وسایه های سیاه وهیبت های نا موزون ومردان کوتوله  با روح تاریکشان بر قالب خاک بوسه خواهند زد.
    این نخستین بار است که از ناپاکیهای تو مینوسم آما آخرین بار نخواهد بود .
    تو همه عمرت را در ظلمت وتاریکی گذراندی ودر زیر تلولو چراغهای بلند سقف خیال کردی که زیر تابش آفتابی ، عمرت به کثافت ونکبت وآلودگیها گذشت ، به هیچ کس وهیچ چیز ایمان نداشتی غیر از همان موادی که ترا دوباره بسوی تاریکی مطلق میبرد ، ناگهان در سر زمین حسرت معجزه  بوقوع پیوست من از دوردستها آمدم تا شکم گرسنه ترا سیر کنم .
    تو خودرا شاه میپنداشتی بیمار بدبخت حقیری بودی که برای یک لقمه تن به هر حقارتی میدادی همه میدانند ، زبان تو هیچگاه با دل تو یکی نبود مغزت نیز تنها به دور سکه ها میگشت ، تو نیز مانند همسر من مردی حقیر بدبخت وفرومایه بودی ومن چه سرنوشتی داشتم وچگونه توانستم خودمرا از اینهمه آلودگیها کناربکشم ومغزم را ، اندیشه ام را وخودمرا پاک نگاهدارم .
    امروز در انتظار انتقام طبیعت نشسته ام ، روزی بتو گفتم که کوهها ، زمین ، درختان سرو ، گلهای باغچه ، پرندگان خوش الحان ، آبهای سنگین رودخانه ها ، آبشارها ، وسیلابها همه با من همراهند ، بتو نوشتم ، من وطبیعت هردو خشمگین درعین مهربانی بیرحم هستیم ، بتو نوشتم از انتقام طبیعت باید ترسید . تو هربار جان میدهی ودوباره زنده میشوی مانند سگی بیمار که هفت جان دارد وباید هفتاد بار با زندگیش ومرگ بجنگد .  پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 12/6/2015 میلادی /
  • کو . کو ؟

    برای او که در زمان گم شد وراه فنا را میپیماید .
    یاد باد آن ماه » خردا د«  که یار من تو بودی
    گلبن من ، گلشن من ،  نو بهار من تو بودی
    پرده دار من تو بودی ، غمگسار من تو بودی
    خواستگار  من تو بودی ،  درکنار من تو بودی …… تضمین از حیمدی شیرازی
    ……..
    کی گمان میبردم  که هم روزی اینچنین  بیچاره گردی؟
    ………
     ای ثریا ،  آن مرغ شباهنگم کو ؟
    آن نغمه سوزناک آهنگم کو ؟
    چه شد آن خنیا گر مست وپرغرور
    کجا شد ؟  آن بلبل سخن رانم کو ؟
    چرا چنین به تهیدستی آمد بخانه ؟
    امید من ، طوطی شکر شکنم کو؟
    طبیبانت جواب گفتند  خدارا دور کردی 
    کجاست آن زخمه ها ونغمه پرکرشمه ام کو؟
    نسیم عشق بر تو تابید و حدیث دل 
    بگو که آن عشق پر مکر وفریبم کو 
    شنیده ام که مکافات عمل پس میدهی 
    اگر چنین است ، پس آن لبان خندانم کو ؟
    من آنم که همه عمر در پای تو نشستم 
    نشان دلبر کنعان  وبوی پیرهنم کو ؟
    فرشته ات خواندم ، همنشین اهرمن شدی
    خدایا ، عشقم ، هستیم ، آهوی ختنم کو ؟
    ……وامروز طوفانی از اشک بر چهره دارم .
    ثریا ایرانمنش ، سه شنبه 9.6.2015 میلادی اسپانیا .
  • انسان خداست

    دست در دست شاعری گذاشتم که فریا دبرکشید ، 
    » انسان خود خداست «
    گمان بردم ، او که از چهارراه متروک ده میاید 
    سادگی ایل مرا در سینه دارد 
    گمان بردم  او که درتپه های گل پوش زیر دامنه دشت زاگرس نشسته 
    بوی مادررا برایم به آرمغان دارد
    ندانستم که درگذرگاه شیطان نشسته ام
    او به آرامی از کنارم گذشت 
    ومن بی آنکه باو بنگرم 
    گذاشتم که برود
    من اورا شناختم 
    چرا که از سوی ( برادران) 
    برایم پیامی داشت 
    امیدم را به درگاه نا باوران دشت بسته بودم
    او از یک بستر آشفته میامد 
    ومن از یک دشت پاک 
    سینه او زخم خورده تیر جنگها بود
    سینه من اما در آب روان جویبار شسته شده بود
    من اینجا ایستاده ام ، با تمام قد 
    وفریاد برمیدارم که :
    انسان خود خداست 
    وخدا عشق است 
    ……….
    شبی دیگر به آرامی بر من گذشت 
    به نرمی پرهای لطیف قو 
    در فکر آواز قو بودم در شب مرگ
    ………..
    ثریا ایرانمنش . یکشنبه  7/6/2015 میلادی 
  • من و شمع

    من یک شمع را پروانه ساختم ، 
    آنقدر سوخت تا بشکل  پروانه درآمد ، بشکل قربانی خود !
    شمع شب مناجاتیان بود !
    ————-
    کسی خستگیهارا باور ندارد 
    تصویرمرده گان از یاد رفته اند
    ذهن همه بی تفاوت شده ، اما هنوز لبان من 
    افسانه میسازند  وقصه میگویند 
    دلم آواز میخواند 
    از خود بیرون میشوم 
    چرا باید اینچنین باشد ؟ 
    تنها خیال است که مرا رهایی میدهد
     هرروز صفحه جدیدی ، در دفتر زندگیم 
    نقش میبندد ، باز میشود 
    چه کسی در این بیغوله متروک
     در کنار بیماران
    مرا رهایی میبخشد
    عکسهای درون قاب نشسته  بمن دهن کجی میکنند
     به تصویرم که خندان مرا مینگیرد 
    نگاه میکنم ، میپرسم ،
    کجا شدند آن چشمان روشن ؛ آن چهره زیبا؟
    هم اکنون ، من وقصه های گذشته 
    یکی یکی را برایم باز گو میکند
    همه پرواز کردند درامواج وگردباد مرگ
    فضا پر شده از انبوه آلودگیها
    میخواهم فرارکنم 
    دوباره به درون قاب برگردم
    زیر همان درخت بید 
    وتو ، ای آسمان بیکران 
    بمن نشان بده ، آن پنجره ای را
    که باید از آن  پر پرزنان ، بگریزم 
    پرواز کنم ، تا بیکرانها 
    ————- ثریا ایرانمنش / اسپانیا/شنبه 6/6/2015 میلادی/
  • باز گشت زرتشت

    روزی وروزگاری  ایرانیان روحی داشتند  ، شهامتی داشتند  مردانگی داشتند  ایرانی وجود داشت ، پارسی وجود داشت  که هم اکنون خودرا درمیان انبوه روایت وافکار بیگانه گم کرده است، 
    آخرین چرخ بزرگ این سر زمین شاه پهلوی بود  که رونق وتجارت وبازاررا به سر زمین ما جاری ساخت امروز دزدان از هر سو آنهارا دوباره بر میگردانند به سوی بانکهای   اربابانشان . امروز همه ضد ایرانی شده اند احزاب چپ وراست وشیعه وسنی ومسلمان یهودی وبهایی آن روح بزرگ امپراطوری را از میان برد حتی سایه آنرا محو نمودند ودر عوض گنبد های طلایی شهررا مزین ساختند وصد هزار امام زاده بجای کارخانجات  ، خیلی دلم میخواست میتوانستم ذهن آنهارا روشن کنم اما من تنها هستم تنهای تنها  وفریاد من باین جمعیت هراس انگیز وکمی وحشی نمیرسد ، نالیدن من از راه دور با آهنگی زیبا وآهسته تنها عده را یا بخواب خوش مستی فرو میبرد  ویا از من بیزار میکند ، کم کم خود من از تجربیات دیرینه ام دور شده ام ، امروز هر کسی کاری انجام میدهد بیهوده وبی ثمر است ، امروز در میان مردم مهدی معود را علم کرده اند وعده ای معتقدند که او ظاهر شده وعده ای درانتظار او هستند جوانانی که از آینده شان مضطربند  پیر زنان وپیر مردانی که از ترس مرگ دست به دامن این موجود نامریی شده اند ، عده ای هم مشغول عوامفریبی  بر بالای منبر نشسته اتند ودزدان مشغول جمع آوری آخرین اشیاء باقی مانده در سر زمین ما هستند ، سر زمین ما؟ چه وقت متعلق بما بوده است ؟  امروز هرچه را که به احساسات حوانان نزدیکتر باشد  از آنها دور میسازند  وآنهاها در سر گشتگی در کوهها ودشت ها  وشب درزیر نور  چراغ دراطاقها خودرا به آلودگیها می آلایند ، بی هدف ، بی برنامه وبی فردا
    امروز دراین سر زمین جواتی با موهای آشفته وچرب پیراهنی چرکین ادعای رهبری میکند ومیل دارد با پولهای سرازیر شده از کیسه خلیفه های ایران که گونی گونی بخارج میاورند سیراب شده واین سر زمین را نیز به قهقهرا ببرد ،  توجه دنیابه سر زمین ما معطوف است قضیه هسته ای کم کم فراموش میشود جناب کری پایش میشکند وجنا ب ظریف کمرش  وهر دو راهی بیمارستان میشوند ، طالبان وآدمکشان وداعشیان پشت دروازه بانتظار ایستاده اند تا دنیار را پر از عدل وداد کنند و خون تا پای اسبهای آنهارا بگیرد وکم کم مهدی موعود از حیفا ظهور کند !!!
    دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم حتی به عشق ، تنها عشقم سیگار باریکی است که گاهی در خلوتم آنرا دورا زچشمان دیگران دود میکنم وبا آن دردهایمرا نیز به آسمان میفرستم .
    شب گذشته ایمیلی از آن پسرک دیوانه داشتم ساعت نه بود که نوشت دارم بخواب میروم به یک خواب عمیق ، میل داشت بخارج بیاید برایش نوشتم درخارج حلوا تقسیم نمیکنند فیل هم هوا نمیکنند غیر از رنج وناتوانی و بیکاری وفقر چیزی عایدت نخواهد شد اگر مانند دیگران پول داری یالا سوار هواپیما  وروانه کشوری که دلت خواست بشو همه درها برویت باز خواهند بود اما بی پول وبی مایه ماست خواهد برید ونان فطیر است .
    حال نمیدانم نگران باشم یانه یا بمن مربوط نخواهد بود ، امروز باید لثه ام را جراحی کنم دیگر به هیچ چیز وهیچ کس نمیاندیشم برای من همه چیز تمام شده . این سرزمین غربت با من انس دارد بی آنکه آن مرد گیسو بلند چرک بر آن حاکم شود درغیر اینصورت باید فرار کنم ، به کجا؟
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . چهارشنبه 3ژوئن 2015 میلادی .
  • آتشفشان

    این روزها  من جای » سنت آگوستین پورکینو« را گرفته ام والفاظ وکلمات را اندازه گیری میکنم  اگر نوشته ای خیلی بلند وطویل باشد از خواندنش صرفنظر میکنم ویا بقول معروف رج میزنم  اول وسط وآخر ….میگویم زیادی طولانی است  وبر این عقیده ام که یک جمله یا چند خط میتواند گویا باشد اگر درجای درستی جای بگیرد ، بیحوصله گی  این روزها گریبانگیر همه را گرفته است  دیگر کسی بحر طویل نمیخواند حتی در آوازا وترانه ها دیگر کسی به دنبال یک شعر بلند وترانه وتصنیف نمیرود چند کلمه وتکرار آن  .
    زمان زمان بیحوصله بودن  است  زمان اندازه دارد اگر چه به بطالت وبیکاری بگذرد  باید دوید  آنچه گذشته ، گشذته دیگر من و من بیفایده است .
    اربابان ادیان نیز از همین تنبلی نان میخورند چند کلمه بهم میبافند واسامی مختلفی روی آن میگذتارند وبا احکام مختلف بخورد مردم میدهند ، روزی کلیساها یکسره باز بودند ، اما امروز تنها چند ساعتی درب خودرا به روی مومنین واقعی! باز میکنند مگر ارباب بزرگی مرده باشد ویا عروسی ویا روز غسل تعمید وغیره ، با مراسم پرشکوه  وهزاران کلمه  وعده زیادی به بردگی سر سپرده  اکثر مردم این روزها از دین وایمان خودرا خلاص کرده اند همه بیحوصله شده اند .
    …………..
    قسمت دوم  ! با اهنگ بلند موسیقی همسایه باید افکارم را متمرکز کنم وبنویسم گویی همه این شهر متعلق به آنهاست وآنچنان صدای موزیک بلند است که همه بلوک میلرزد ، در این سر زمین همیشه باید صدا وفریاد باشد ، اگر صدایی  بلند نشود خواهند مرد این کشور در رده دومین سرزمینهای پر سر وصدا قرار گرفته است ، نه نمیشود نوشت باید درون گوشهایم موم بگذارم تا چیزی نشنوم ……………
    نه ، 
     من باید بشنوم ، هر صبح آوای مرغانی که روی آسمان پرواز میکند ومیخوانند ، کبوتری که هرصبح میان باغچه  مینشیند گویی پیامی دارد ، عقاب بلند پرواز آنچنان نزدیک به من پرواز کرد که میتوانستم دست ببرم وبالهای اورا بگیرم ،  این خدایان لایتنهای  با زبان خاموش  خویش همه چیز را میدانند  وهمه چیز را  درنهایت خویش میبینند و میبخشند  ، لذت پرواز  وغم شیرین هجران را ،  شاید آنها نیز میدانند ، به همان گونه  که آتشفانی به آهستگی از زیر خاکستر  زمان بیرون میجهد وفوران میکند  ، ناگهان شعله ای دردل من نشست ، در سینه ام  ودل به فریاد آمد :
    زسودای خیال تو شد  هستیم خیال /  که داند چه شویم از تو باشد گه دیدار 
    این دل ساکت که روزی میرفت تا بخاموشی بنشیند ، ناگهان پرواز را آغاز کرد اینک آتشی در آن نشسته  وچنان میطپد  وفریاد میکشد که بی اختیار احساس میکنم نوجوانم واز نو جوانی میکنم ! وسحرگاهان که شعرم به دل مینشیند بیدارم میکند ، برخیز که زمان باشکوهتر است  .
    گرمای آتشین  تابستانرا هم اکنون احساس میکنم  آتشی محصول دو برخورد  اتفاقی ، در دو نقطه به دوراز هم  در یک مسیر اتفاقی بهم وصل شدند . مانند دوستاره سیار ، در دونقطه آسمان ،  چندان باین برخورد آسمانی توجهی نداشتم  ، اگر مادرجان زنده بود میگفت اینهم از همان اتفاقات ناجور وهوسی است که گاهی دردل پدید میاید ، اتفاقی است و پایدار وابدی نخواهد بود  ، حال او نیست تا باو بگویم به سر زمین تو سفر کردم وروح ترا درآن دیار دیدم ، همان کوهستان ، همان آبشار وهمان روح پر شکوه »ایل «که تو به آن مینازیدی وهمان خون پاک ، 
    زمانی فرا میرسد که میخواهم همه چیز را بهم بریزم وفرار کنم  ، گاهی نقاشی میکنم  روی یکبرگ کاغذ با ماژیک وسپس آنرا به دور میاندازم  هر چه هست رنگ دلنشین عشق است  رنگ آن دجله سر سبز ، رنگ فوران آتش .
    و تو ، ای نخل جوان ، در پشت سر خود آبشاری داری که زمزمه های آن تا ابد درگوش تو جاری وباقی خواهد ماند.
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه دوم ژوئن 2015 میلادی.
  • آمدم ، آمدنم بهر چه بود؟

    آز اینکه آمدم ، » برای آنکه آمده باشم «
    ومیروم ، طبق قانون زوال ناپذیر طبیعت
    پس از آن دیگر واژ ای نیست که آمدن ورفتن مرا گواه باشد
    شاید آمدم تا دمی زیبا باشم 
    برای بالیدن 
    یا ذات بودن ، که خود زیباست 
    بیرون شدن از خود ، یک افسانه لطیف است
    از کوچه های پرحرف وخیابانها تهمت
    ونماز خانه ها  ، گذر کردم
    باین  کوچه ، سفرکردم 
    در  کنار آوای کولیان 
    و رفت وآمد کودکان 
    همه چیز زیباست 
    وزاد روز منهم زیباست برای خودم
    امروز آغاز دیگری است 
    ………..
    این را در سال 2011 روز تولدم نوشتم ، امروز در لابلای کاغذ پاره ها پیدا کردم .
    ثریا ایرانمنش / دوشنبه اول ژوییه 2015میلادی / اسپانیا.
  • آنروزها

    واین روزها ،  ، امید ها نابود شدند ،  دیگر هیچ قدرتی نمیتواند  مرا برگرداند  ویا به چیزی دلگرم سازد ، همانند یک کوه آتشفشان خاموش درون خویش سرگرمم ، احتیا ج به فوران دارم ، دیگر هیچکس در هیچ جای دنیا  نیست که من باو فکر کنم  حتی برگشت بسوی زادگاهم  که روزی بزرگترین آرزوی من بود ، همه چیز را  زیر پا گذاشتم  ورها کردم او مرد ، او  که در بالاترین نقطه زندگیم جای داشت  او که اولین وآخرین بوسه را بمن عرضه کرده بود او که …..
    بلی او مرد ، امروز دیگر فکر کردن به یک مرده کاری بیهوده ومسخره است  دیگرکاری از منهم ساخته نیست ،  سالهای زیادی از او دور بودم اما میدانستم که آخرین کسی است  که از گذشته های دورم باخبر وزنده است  ، ایکاش درکنارش میبودم  آیا زندگیم درکنار او حرکت بهتری داشت ؟  آیا زیباتر میبود ؟  زندگی با او. و افسون گرمای پیکر او ، ایکاش آنجا میماندم .
    تمایلی باین نداشتم که یک قهرمان باشم  راضی بودم هر روز عصر اورا ببینم و.کنارش بنشینم ، چرا جا خالی کردم ؟ چرا باو پیشنها رد دادم ؟  حال باید بخودم تسلیت بگویم  ، حال امروز روحم کجاست ؟  درکجا ساکن شده وآرام گرفته است ؟  منکه روحم را باو تسلیم کرده بودم  وهمه حالتهای عشوه گرانه ام زیر آفتاب عشق او بمن واطرافیانم گرمی میبخشید .
    آنروز که بمن گفت : با من بمان ، ساکت شدم  اما قلبم با شور واشتیاق فریاد میزد  آه ….ا
    اگر زنجیر بر پاهایم نبود ،  به دنبالت میامدم  ، اما ساکت نشستم  حال امروز به دنبال چی میگردم؟ وکجا میگردم ؟ دیگر روشنی ها در من خاموش شدند  وآن رودخانه کوچکی که زیباترین لحظه های زندگیم را درآب زلالش آبتنی کرده بودم ، خشک شد .
    امروز صبح بد جوری تشنه بودم ، به صرافت بستنهای درون فریرز افتادم ، بیاد م آمد آن مرد ، انکه همسر من بود نیمه شب از خواب بر میخاست ودر یخچال وکمد وزیر لباسهایم بجستجو میپرداخت ، جعبه های بستنی را از درون فریزر بیرون میکشید باز میکرد واز آن میخورد وسپس آب دهانشرا درون  آن میریخت که دیگر کسی نتواندبخورد .
    درتمام این لحظه ها تنها باین میاندیشیدم که چگونه نیم بیشتر عمرم را درکنار این موجود نحیف وبدبخت وبیمارزار وحقیر تلف کردم ؟ 
    او به هیچ چیز نه ایمان داشت ونه اعتقاد تنها صدای سکه ها بودند که اورا  به شعف وا میداشتند وآن شیطان درون بطری وزنان بوگرفته هرجایی . ومن پشت به بزرگترین شانس زندگیم کرده بودم . وامروز تنها نقطه روشن زندگیم همین موجودات بدبختی هستند که من آنهارا به دندان گرفتم وجابجا کردم بامید روزهای بهتر  ! آیا آنها توانستند روزهای بهتری را بیابند؟……..
    امروز خیلی دلم گرفته ، عطار میگوید »
    خدا عشق است
    زو نشان بی نشانی کس نیافت
    چاره ای جز جانفشانی کس نیافت
     ذره ذره  در دو گیتی  فهم توست
    هرچه را گویی خدا  آن وهم توست
    از » یادداشتهای دیروز «

    پایان

    ثریا ایرانمنش . یکشنبه 31 /5/2015 میلادی / اسپانیا/
  • خوبی های من

    در آن روزهای نو جوانی ، که اطرافم را هزاران مار وعقرب وموریانه گرفته بودند ، وبا نیش زهر آگین آنها هر دم بسویی میافتادم ،  از خود میپرسیدم  درآینده چگونه میشود دنیا را از شر این آلودگیها واین زهر ها واین نیش ها آسوده ساخت ؟ ومن چکونه میتوان به این دنیا ومردمش خدمت کنم ، » ظاهرا خودرا فرشته ای میپنداشتم که وظیفه اش خدمت به مردم است « !!!
    آیا با تحصیلب علم ودانش ؟ یا باکوشش ،  ویا تکامل خود  ویافتن بصیرت کامل وفضلیت و کنترل  محتوی شخصیتم . بلی ، اینها هعمه افکارم بودند  وآرزوهای چیز های خوب دست نیافتنی ابدا درذهنم خطور نمیکرد  ، تنها همین بود که چه راهی را برای خدمت بمردم برگزینم ، افکارم را گاهی جابجا میکردم  ، کتابهای سنگین ، پر محتوی وپر معنی میخواندم  ، چه چیزی را ازخودم میخواستم به دنیا نشان بدهم ؟ اینهمه نویسنده آیا توانستند در دنیا تغییری بوجود آورند ؟ چند صباحی درخشیدند وسپس یک جایزه چند دلاری وخانه نشینی وسپس در عزلت وتنهای مردند  شب گذشته بیا سریالها وفیلمهای قد،یمی افتادم ، طبقه بالا وطبقه پایین که چقدر هم طرفدار داشت . دو آدم بینوا وبیکار در طبقه بالانشسته بودن وهیجده نفر درپایین ترین طبقه به آنها خدمت میکردند تازه در طبقه پایین هم باز رده بندی بود جناب مستر هادسن رهبر بلا منازع خدمتکاران بود ووردست او آشپز خانه ، خانم در بالا مشغول جواب دادن به نامه هایشان بودن وسفارش لباسهای شب وروز وجناب لرد هم در مجلس  قوانینی را بنع خود وهم پالگیهایشان به امضاء میرساندند ، درطبقه پایین آنکه زرنگتر بود برد حتی عروسی را که از طبقه متوسط آورده بودند میبایست میمیرد وبچه دار هم نمیشد تا یکی از کازنها ی پس مانده بانوی این خانه میشد ، بیاد کشتی تایتانیک افتادم که دزدان وقاچاقچیان وآدمهای گنده را حمل میکرد تا به امریکا برساند وسط راه غرق شد البته چند نفری توانستند خودرا نجات دهند آنهاییکه در » طبقه بالا بودند ویا با پول خودرا به این جامعه چسپانیده بودند « آنها هم درامریکا برای خود سالاری شدند برده هارا به زیر شلاق میکشیدند .امروز برده داری بصورت نوینی رشد یافته ،امروز دونفر برای هیجده نفر کار میکنند ، هربار فیلمهای زیاد با افسانه  ورنگ وبوی دیگریا زکشتی تایتانیک به جامعه میفرستند اما هیچگاه کسی از آن کشتیهای مهاجرین بدبختی که با صدا یا بیصدا دراقیانوسها ودریاها غرق میشوند نه چیزی مینوسد ونه فیلمی تهیه میشود » دوخط ساده » یک کشتی حاوی یکصدهزار مهاجر به قعر اقیانوس رفت وداستان تمام میشود !  ، تمام شب بین خواب وبیداری تنها این صحنه وفیلمها از جلوی چشمم رژه میرفت ، 
    زندگی منهم درهمین رده ها بود ، باد به غب غب میانداختم که مثلا به فلان مدرسه کمک کرده ام اما میدیدم زنی چلاق ووامانده وپس مانده از اشراف قلابی دیرین چگونه بر صندلی زمردین نشسته وهمه بسویش سر خم میکنند معلومات مرا به چاه مستراح میفرستادند»پول چقدر داری ؟ « آیا پدرت صاحب املاک زیادی بوده؟ ،  پس من چی؟ ؟؟ 
    رفتم رشته پرستاری را انتخاب کردم  مثلا!! از این راه به مردم خدمت کنم ؛ بیچاره من ، من در پیچ وخم راههای نامفهوم زندگی ونادرست آنها میچرخیدم بی آنکه بدانم چرا ؟  من دیگر گم شدم دیگر بفکر هیچ کس نبودم ، تنها به تیزهوشی ونکته بینی خود تکیه کرده بودم میان موسیقی ، شعر وادبیات میچرخیدم بی آنکه بدانم چگونه میتوانم باین دنیا خدمت کنم وبه مردم کوچه وبازار برسم تنها اندیشیدن به آنها وتاسف وسپس ویرانی روح آنها وجمع آوری خورده های خودم که با سوزن درشتی آنهارا بهم دوختم .
    پایان
    ثریا ایرانمنش . شنبه 30/5/2015 میلادی . اسپانیا 
  • آرزوی محال

    در پس آن کوههای دور ، دورتر از آن سوی دنیا ،  در دل آن رودخانه پر راز وشب پرستاره  در پس آن ابرها وافق ها  دور تر از آنجا که هیچکس نیست ، هست فضای سر سبز وبا صفا  که در تصور هیچکس نیست ، غرش طوفان وآبشار ، غرش رودخانه شناور  همهمه مهیب ومبهم اشباح شبانه  نعره مرگ ، وفریاد زندگی ، در آنسوی دره ها ، کسی هست که کمی هم بمن میاندیشد .
    کسیکه یک تنه میجنگد با زندگی ، میروید آبهای راکدرا شاید تمیز تراز ما خاک نشینان باشد ، گاه چنان قدرتی در بال وپر رویاهایم ودر اندیشه هایم احساس میکنم  که پای بر هفت آسمان بگذارم واز همه کائنات عبور کنم  وبعداز سالها روی خرسک دستباف   آزاد از همه رنجها رها شوم
    چه سرنوشت عجیبی ، کوهها برای من چه ابهتی به ارمغان آوردند ، که باز  به دوره زندگی باز گردم ، سوگندم دادی به:
    روشنایی نیلوفر آبی  ، به شب تاریک بیشه ها  وبی قراری ماهیان رود ، سوگندم دادی ، به شرم عشق دخترکان زیبا  به رنجها ودردهایم ، 
    من به آرزوی بزرگی که دردل خاک  رفته میاندیشم ، به آن آرزوی محال که نخواهم توانست به کنار رودخانه پرواز کنم وتو سوگند یاد کردی به گیسوان سپید مادری ودستان پر برکت پدری که آن زمین را ساخت ، 
    سرود عشق را هرکسی نخواهد توانست بخواند . 
    روح عشق با شکوه است  وهزاران آیه درآن نهفته ، که هرکجا بنشیند آتش برمیافروزد چه پر شکوه است بوسه عشق که بر لبها بنشیند،
    دسنهای من از شاخه های سرنوشت کوتاهند ،  درآفتاب عاشقان نمیتوانم راه بپیمایم ، که راهی است بس طولانی وپر نشیب وفراز .
    نشستم وبه جاودانگی شعرخودرا آویختم ، تا سوگندم را فراموش کنم .
    پنجشنبه 28 ماه می 2015 میلادی .
  • موج

    #شاملو
    اینک موج سنگین زمان است  که درمن میگذرد  ، اینگ موج سنگین زمان است که چون جویباری ازآهن درمن میگذرد ، اینگ موج سنگین زماتن است  که چون دریای از پولاد وسنگ  درمن میگذرد ، 
    در گذرگاهت  سرودی دیگر گونه آغاز کردم  ،  درگذرگاه باران سرودی دیگر آغاز کردم  ، درگذر سایه سرودی دیگر گونه آغاز کردم ، نیلوفر وبارن درگذر تو بود ، خنجر وفریاد درمن ، 
    فواره رویا  درتو بود
         تالاپ وسیاهی درمن  ، درگذرگاهت سرودی دیگر آغاز کرد م
  • تا نگاهم 
     هرچند شعارم این است که : از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدارد . از صبر وتحمل خود در عجبم 

    اما باید تحمل داشته باشم  کما اینکه با این دستگاه فرسوده دارم کلنجار میروم تا نوشته هایمرا به دست باد بسپارم  من چند روزی دلخوش بودم واین دلخوشی را به حساب او میگذاشتم  او تقریبا مرا شاد میکرد آن مرد جوان  ، پسر امروز ومرد فردا ، با نوشته های پر بارش  اشعارش واینکه تا چه حد معلومات دارد برایم بسیار جالب بود  از خود میپرسیدم که آیا باید باو نزدیک شوم یا نه ؟ امکان دیدار ما بسیار کم است  شاید غیر ممکن  اما هر روز صفحه ایملیم راکه باز میکردم بین همه آن زباله ها  نوشته های او مانند چراغ میدرخشیدند ،  حال نمیپرسم که او مرا دوست میدارد یانه  ویا اینکه تنها علاقمند است به کسیکه چند خط مینوسد ویا شعری میگوید  آه کجا میروی ؟ این پطرس نیست که عیسی میپرسد کجا میروی ؟ برگرد نزد قوم خود ، این منم از خود میپرسم کجا میروی ؟  از حالیکه پیدا کرده ام ومیدانم او نیز کمتر از من نیست  خوشحالم آنهم درزمانیکه من از همه خوشیها دست کشیده ام وتنها سر به زیر پر خود برده ام  من بهیچوجه میل ندارم نقش یک فرشته خوش خوی ونازنین را برای او بازی کنم  ونمیدانم در زندگی او چی وکی هست ، صداقتی در گفته هایش موج میزند واصالتی که مرا بیاد اجدادم میاندازد  ف
    در این دنیا هیچکس خوشبخت وخوشحال نیست ، آسمان وپیامبران الهی در این باره بسیار تنگدست وخسیس وناخن خشک میباشند هرکس ذره ای خوشبختی پیدا کند گویی یک ذندیقی است که مجازات او آتش است  من آینده پر ارزشی را درپیش ندارم اما گذشته پر قیمت وگرانبهایی را درپشت سر گذاشته ام ، یک تاریخ ، تاریخ یک سرزمین که امروز ویران شده وتبدیل به یک زباله دانی میل هم ندارم لوسگریهای زنانه را دربیاورم  او بارها شاهد بد اخلاقیها وخوش اقلاقیهای من بوده  شاید مرا ازخود من بهترت شناخته باشد  من هیچ چیز ی را از قبل آماده نکرده ام که تحویل او بدهم  . شب گذشته دچار بیخوابی وکمی ترس شدم تلفنم به صدا در آمد بی شماره وبی نمره   تنها صدای نفس بود وبس  او نبود میدانم او درآن ساعت خواب بود قبلا برایم ایمیل فرستاده وشب بخیرش را گفته بود  .اما …آه پسرک نازنین ، نکند توهم از همان امنیتیها باشی . من چیزی ندارم که ببازم تنها اندیشه هایم هستند  آنهارابه   آسانی از دست نمیدهم  مگر آنکه سرم را ازتنم جدا کنند ودراین دوره زمانه اگر کسی کمی فکر کند گناه است  اوف  ، تنها خودمرا دارم واین خود پر برایم ارزش دارد میل ندارم به آسانی اورا از دست بدهم  من حماقتهای زیادی کرده ام اما چندان پشیمان نیستم هر انسانی گاهی احمق میشود من فرشته نیستم .
    حال آیا باید به او نزدیکتر شوم ویا دورتر ما هیچگاه یکدیگررا نخواهیم دید اینهم از آن هدایای طبیعت است که موقعی بمن میرسد که دیگر دیر است من سیر شده ام ومیلی به غذای تازه ندارم  معجزه دیدارش را نباید در دل بپرورانم  چون از محالات است نه او میتواند باینجا بیاید ونه من قادر هستم بسوی او بروم  بهر حال پیداست که مسئله عشق هنوز برای من مطرح است واین از خوشبختیهای انسان میباشد  همینقدر کسی توانست وگذاشت که جانش تسخیر دیگری شود  واجازه داد با احساسات عاشقانه او بازی کنند  کوچکترین بیوفایی اورا از جا بدر میبرد  میل ندارم در باره او با هیچکس صحبت بکنم اورا مانند یکی از کتابهای پر ارزشم پنهان نگاه داشته ام ،د
    ثریا ایرانمنش / چهارشنبه /27/6/2015 میلادی/

  • باغ

    در باغ زندگی ، گلی را که باغ در آغوش کشید

    بی آنکه خود بداند  ، مانند سمی جاگذاز

    اورا مسموم ساخت

    ودر انتظار معجزه نشست ، در زمهریر باد زمستانی

    دیوار گرم سینه اش ، یخ بست

    شب ، بی شتاب گذ شت  واو از خواب برخاست

    در آفتاب نیمه مرده سرد زمستان

    بهاررا دید که میمیرد

    در صبح تاریک زمستان ماهی تشنه را دید

    که درون  رودخانه یخ بسته

    او گریست  بر ماهی یخ بسته  و.گل مسموم

    گریست

    اما حکایترا همچنان ، پنهان داشت

    باغ ، بی صدا وآرام  میگریست

    گلها بی آب ودرختان خاموش ، باغ تشنه ، هوا مسموم

    سبزه ها خشکیدند  وخاک مرد

    باغ درتنهای خود ، به دیوار ویرانش تکیه داشت

    دریغا که دیوار نیز

    ویران شد

    از بوی بنگ وافیون وزنان خود فروش

    مردان بی سر وکودکان حرامزاده

    باغ پهن شد ، خاک شد ، ارابه ها از روی آن گذشتند

    باید میدویدم

    تا به پشت سنگی برسم

    در پشت باغ دیگر کسی نبود ، سنگی نبود

    هر چه بود سرما بود ، یخ. بود برف بود و

    تنهایی گلها یی که مسموم بودند

    ثریا ایرانمنش . 26/6/2015 میلادی / اسپانیا

     

  • عکسها

    امروز صبح یک ایمیل بلند بالا از او داشتم عکسهایی را که برایم فرستاده بود از زندگی خصوصیش ، از رختخوابش با پتوی مخمل کاشان روی زمین یک میزکوچک  فورمیکایی که کامییوترش را روی گذاشته بود وبقول خودش دنیارا از همان دریچه کوچک میدید کمد کوچکی که پیراهنشهایش را درانجا چیده بود ویک جا لباسی روی دیوار که مملو از کاپوشن وکت ولباسهای دیگر بود ، یک گنجینه کتاب ، همه چیز روی زمین بود تنها یک میز توالت داشت که همه نوع برس وسه شوار وکرم بدن روی آن دیده میشد ، یک زندگی کاملا ایلاتی ، که از چادر نشینی به آپارتمان نشینی رسیده بود ،  اما همه چیز رنگ اصالت داشت ، خودش بود چیزی اضافه برآن نبود لباس مردانه نپوشیده بود که نقش یک دون ژوانرا بازی کند ، خودش بود با آداب وعادتهای معمولی مردم سر زمینش .

    باین فکر افتادم که کدام یک از ما درست زندگی میکنیم ؟ او یا من ؟ من تعدادی آدمرا با زور بهم چسپانیده ونامش را گذاشته ام زندگی فامیلی ، سر سفره اسپانیای باید حتما دستمال سفره سفیدپارچه ای باشد وشراب ، سر سفره امریکایی میتوانی غذایت را ببری جلوی تلویزیون بخوری وسفره روس ایستاده وتلخ وسرد مانند همان کوه  وسنگهای سرد سیبریه  ، بچه هایی که دراین بین به دنیا آمده اند مجموعه ای از این ترکیب میباشند اما زبان همان زبان تجارت یعنی انگلیسی است ، نه بیشتر گاهی روسی هم در میا ن میاید .

    رفتم به تماشای شهرشان یا دهکده شان سفری بود تماشایی ، زیر چادر های سیاه شیر بز نوشیدم وپنیر گوسفندی خوردم با نان دست پخت تازه از تنور درآمده  در عروسیهایشان شرکت کردم ؛ دختران زیبارا با لباسهای محلی رنگا رنگ دیدم ده متر پارچه رنگی به دورخودشان پیچیده بودند ، مردان برای نشان دان شجاعتشان درکوهای بلند به دنبال بزکوهی یک شاخ بنام ( کل) میروند یا ماهیگری میکنند ایکاش دولت دست از سرشان بکشد ومردان فکل کراواتی ویا معمم را بدانجا نفرستد تا آب روان آنهارا بدزدد ونان آنهارا ماشینی کند ، هنوز بوی اصالت از آن سرزمین بر میخاست . چند عکس برداشتم تا روی جناب جی پلاس بگذارم ره آورد سفرم بود در پسرک هیچگونه بوالهوسی نیست ، هیچ چیزی که نشان از عشقهای آنچنانی باشد نیست ، فقط عشق است او عاشق عشق شده ومن سمبل آن ، حال این مربوط بمن است یا باید از او دور شوم وبهیچوجه در پی آن نباشم که افکار اورا

    بخود مشغول کنم وآرامش خاطر خودم را بهم بزنم ویا به او نزدیک شوم تا هردو بسوزیم ویا خودرا به مخاطره بیاندازیم  من هیچ چیز را از قبل آماده نکرده ام ادا ولوس گری های زنان دیگر را هم ندارم  من خیلی درمورد اشخاص دچار اشتباه شده ام اما این یکی هنوز خیلی جوان است ، نباید تجربه چندانی در مورد شناخت زنها داشته باشد محیطش محدود است پدرش مادرش وخواهرانش ودانشگاهش ودروسش تا بحال باو مجال هیچ بوالهوسی را نداده اند او فطرتا نجیب است  . من میل ندارم مبتذل جلوه کنم تا بحال خودمرا نگاه داشته ام  حال باید دید فردا چه خواهد شد . او میتواند تنها پسر مهربان من باشد نه بیشتر .

    ثریا ایرانمنش /اسپانیا / 2015/5/25میلادی

  • نوازنده شاعر

    اودارد میمیرد چند تن بار عمل جراحی انجام داده است روی چشم روی کمر  حال از صورت وشکم وباسن حرفی نمیزنم مانند یک زن طناز میخواست دلربایی کند ، سعی د اشت شیک بماند شیک لباس بپوشد ، او بمن گفت روزیکه من بمیرم تو هم خواهی مرد ! من هیچگاه در صدد فریب ا و بر نیامدم این او بود که  مرا تعقیب مینمودیا هزارا ن بار مرا فریب داد ، در عین حال هربار در هر کوچه وپس کوچه ها مرا تعقیقب مینمود ، من هیچگاه به محراب کسی دستبرد نیمزدم او هرشب از تختخوابی به تخواب دیگر میرفت ، آنقدر از خود بیخود بود که نمیدانست کجاست ، اما همه جا نام من بر زبانش جاری بود.

    او میدانست که من اتزدواج کرده ام  اما ابایی نداشت که بمن تجاوز کند من خودرا از او دور نگاه میداشتم با آنکه در آرزوی او میسوختم  ما هر از گاهی باد موافی  که میوزید  برای چند لحظه  به عالم دیگری  میرفتیم  اما نا گریز برمگشتیم من زودتر برمیگشتم چرا که او نئشه مواد محدر بود ، من اجازه نمیداتدم که به حریم خصوصی من وارد شود تا رویکه خودش را باینجا رساند ومیل د اشت برای آخرین باز درکنارش باشم وگفتم نه ! نه ! او با شخصی ازدواج کرد که بتواند اورا تحمل کرده ونگاه دارد آن شخص از اینکه همسر مرد نامدار وهنر مندی بود بخود میبالید ا امابرای من یکسان بود ؛ امروز نمیدانم از مرگ او دلگیر باشم یا بی تفاووت مدتهاست که بی تفاوتم ؛ من میدانم که دوست داشتن هنگامی با عشقی عالی توام باشد خوشبختی بیشتری میاورد ومن هیچگاه این خوشبختی را نداشتم  همیشه با مرد انی ازدواج کردم که خوب باید مرد وهمسرم میبودند میل داشتم پاک وصادق با آنها باشم اما آنها عشق دیرین مرا درمیان  میکشیدند ومرا با آن سرزنش میکردند یکی روشنفکر بود دیگری تاجر هر دو با هنر وهنرمندان میانه ای نداشتند  . امروز فکر میکنم که گذشته های من چیزهای بی قدر وقیمتی نبودند ، چرا سعی در فراموشی آنها دارم ؟ تنها من از مردایکه زنان را میفریبند نفرت دارم ، حال این آخرین ترانه ، این یکی ، نه ، چندان سرگرم کننده نیست گاهی مرا بشدت ازار میدهد با آنکه میل ندارد او بچه است یک بچه ….. اما من دیگر حوصله مادر بودن راندارم آرامش میخواهم آرامش ……… نه ، امروز این کامپیوتر کهنه لعنتی هم

    میل ندارد با من مدارا کند . نوشتن را رها میکنم. تا بعد

    ثریا ایرانمنش . یکشنبه 24 /5/2015 میلادی . اسپانیا/

  • خود فریبی

    بخود فریبی مشغولم ، در تصویر وخیال خود باز بتی ساخته ام ، یک قهرمان اسطوره ای وبه آن رنگ وبوی خودم را داده ام ، با او به نجوا میپردازم ، صبح که چشمانمرا از خواب باز میکنم ، نگاهم به سقف کچی سفید میافتد  ، به پنجره بسته که از ترس شبگردان ومرغان وپرندگان باید همیشه کرکره ها پایین باشد ، به دربها یسفید گویی دریک بیمارستان از یک بیهوشی بیرون آمده ام .

    این خود فریبی ها تا دم صبح ادامه دارند وسپس در خواب گم میشوند ، روز را چگونه شروع کنم ، امروز چه روزی است ، آه فردا را باید دریابم امروز دارد میرود ومن در سکوت باین میاندیشم که :

    گذشته ها گذ شته ، نفرت را باید درون سینه ام بکشم ، وبه فردای نیامده  بیاندیشم ، همه چیز را از مغزم بیرون ریخته ام خالی کرده ام وتنها به عشق میاندیشم .کدام عشق؟ ، عشقی ساخته وپرداخته خیال خویش با زمزمه ای از دوردستها در یک فضای مجازی ، بی هیچ لمسی وبی هیچ گرمای نفسی ، از خانه ام بیزارم ، از این پستوی دربسته مانند زندان انفرادی مانند یک آسایشگاه که برای سالمندان درست میکنند ، میل دارم درباغچه ام راه بروم میل دارم برگها وگلهارا لمس کنم میل دارم سگم را به گردش ببرم  ، میل دارم عصر با دوستانم در باغچه بنشینم وچای بنوشیم ، اما همه اینها خیال است ، زندگی با شتاب میگذرد با کار های سخت روزانه دیگر کسی فرصت ندارد درباغچه بنشیند وبا قوری چینی چای درون استکانهای چینی بریزد مقداری کف ، یک بسته کاغذی درون یک لیوان گلی ساخت چین مقداری نان بو گرفته از آردهای مصنوعی همه عصرانه وصبحانه ترا تشکیل میدهند .

    اما در سوی دیگری از این سر زمینها دیگران واز ما بهتران درون باغچه با صندلیها ومبلهای شیک نشسته تند وعصرانه میل میکنند کیک خانه ای با تارت سیب وتوت ومربای آبالو ؛ نه اینجا ازاین خبرها نیست ، همان نان بوگندوی بسته بندی شده با خمیرهای مچاله شده درون پلاستیک بنام کیک وشیرینی که ماهها درون  کابینتها  وفروشگاهها خوابیده باید ترا سیر کنند دوستانی نیستند که باتو بنشیند عده ای بیمارند ، عده ای مرده اند وچندتایی کر شده اند ویا…..کور ، وتوتنهامانده ای

    آنها چندان هم دوست نبودند ، منافع ایجاب میکرد که دوست خانم فلانی باشند ، امروز هم فلانی وهم همسرش مرده اند حال تنها تو مانده ای ، یک مادر بزرگ …..

    ثریا ایرانمنش . شنبه 23/5/2015 میلادی . اسپانیا

  • من وزندگی

    زمانی فرا میرسد که از فشار دردها به دنیای کودکیم پناه میبرم ، دنیای بدی نبود خوب هم نبود  دعواهای خانوادگی  اختلافات پدر ومادر فروش اثاثیه وآوارگی به پایتخت درپایتخت غریب  مانند روحی سرگردان گرد خود میچیرخیدم ، نه چندان زیبا ودلچسب نبود ، که یاد وخاطره آن را در دل حفظ کنم ، بیماری تب وحصبه وریختن موهایم و قیافه کنیر دختر خاله بنام شکوفه  ، وافاده های این طبقه از اجتماع تازه آزاد شده واز بند بردگی رهایی یافته ، خاله جانم  نیز چند تایی از همین ها داشت  آنچنان بما مینگریستند گویی به دشمن خونی پدرشان مینگرند اکثر آنها اهل بلوچستان وزاهدان بود ند . عندلیب ، آخ همیشه از عندلیب میترسیدم آز غلامعی مباشر خرید با آن گیوه های پر سر وصدای وآن کلاه شاپو که هیچوقت تا موقع خوابیدن از سرش بر نمیداشت همیشه هم کت وشلوار بی قواره ای برتنش بود وآـن روز گرم تابستان که او داشت استکانهای نقره لبریز از چایی را به اطاق مردانه میبرد ومن داشتم گرگم بهوا باز میکردم در پیچ یک دیوار بهم خوردیم چای  داغ همه سینه وپیکر مرا سوزاند واو بجای آنکه مرا دلداری بدهد ادعای غرامت هم میکرد که استکانها شکستند وچایی ریخت واو دوباره باید از پله ها  به ابدارخانه برود تا دوباره چایی بیاورد واستکان نو بردارد !! من سوخته با پیراهنی که برتنم چسپیده بود خودمرا به اطاق تنهاییم رساندم ، نه دوران خوبی نبودند ، وجیهه خانم با آن بینی عقابی وخال بالای لب وموها فر ششماه زده ولبریز از پارافین با آن هیکل نحیف مانند ماهی سوخته کباب شده هرروز باید برای سفیلس وسوزاکش به دکتر میرفت تا برق بگذارد .وهر شب یکی از اقاین به خدمتش بروند وعرض ادب کنند . پسران بزرگ خانواده !!!ورختخواب اورا تطهیر کنند . سپس به مکه رفت . توبه کرد شد حاجیه خانم ، شازده هم به دنبال زنان جوان وصیغه ها .

    نه ، درغربت تنها بودم . همیشه تنها بودم ، چون تنها به دنیا آمدم . پس برگشت به دوران کودکی چندان جالب نیست تنها عشق آن باغ بزرگ بود که مانند یک پرنده بی با ل وپر دور آن میچرخیدم با صدای پاهایم  روی ماسه ها وسنگفرشها آواز میخواندم صدایمرا رها میکردم آوازهای محلی میخواندم ، از هر پنجره صدایی برمیخاست ، بچه ساکت ، دختر که صدایش را ول نمیکند ، ساکت ، دوباره به اطاق تنهاییم پناه میبردم کتابهایی را که هنوز نمیتوانستم بخوانم دوراطاق چیده بودم وبخیال خود داشتم میخواندم ، هنوز خیلی کوچک بودم ، خیلی کوچک ، وهنوز خیلی زود بود تا رنجها ودردها مرا احاطه کنند ، مرگ پدر برایم یک فاجعه بود دیگر بکلی تنها شدم درخانه یک مرد غریبه و یک نانخور اضافه در خانواده اشرافی قاجاریه !!!!!!

    نه دوران بچگی را باید فراموش کنم ف امروز خوب است ، میدانم ، یخوبی میدانم که درگوشه از این دنیا کسی هست که مرا دوست میدارد و بمن میاندیشد همین امروز خوب است . فردا نمیدانم چه خواهد شد .

    بیادت باده مینوشم ، که با عشقت هم آغوشم ، بیک جرعه به صد جرعه . مکن هرگز فراموشم .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا/ 22.5.2015 میلادی