Author: Soraya

  • من ترا مشغول ميكردم دلا……
    از اين مردم واز اين دنيا نبايد هيچ توقع داشت ، تنها يك احمق ، يا يك ساده لوح ممكن است به كار ومردم اين دنيا اعتماد كند ، بهترين خوراك امروز آدمها خون است وبهترين سر گرميشان أدم كشى و بهترين شغلشان قاچاق ويا جاسوسى ، وتجاوز ، تنها يك ساده دل وساده انگار  در انتظار يك شيوه مردمى است ، ودر انتظار حضور انسان ، واين انسانى كه من أرزوى ديدار  اورا دارم قرنهاست بخاك سپرده شده وبقول مولانا ديو دد جاى آنرا جاى أنرا گرفته است ، بايد پرده ارا كشيد ودرب هارا قفل وزنجير كرد ، به چهره خندان وكلمات دلكش و دل انگيزشان  ابدا اهميتى نداد ، بايد مانند آنها دروغ را پيشه كرد وبا مردم مانند موم درون دستهايت بازى كنى ، من بشدت متاسفم كه بچه هارا نيز  با روش خودم بزرگ كردم كه حتى كوچكترين حركت غير انسانى را نيز نميتوانند بپذيرند اطرافم را خلوت كرده ام ميل ندارم با هيچكس تماسى  داشته باشم ، من نه گرگ خونخواره ام ونه حيوان دوپا ، انسانى هستم كه با شيوه انسانى راه ميروم ،كودكى نو پا هستم كه هنوزدرون  درياى پاك گذشته شنا ميكنم ،مردم امروز را با چشم دل ميبنم در حاليكه بايد با ديد تيغ ديد ، همان تيرى كه آنها در دست دارند وقلبت را سوراخ ميكنند ، قفسه من لبريز از كتب شاعران است هر كدام را كه باز كنى فريادى از نامردميها ونا روايها وريا  ميان خطوط آن بگوش ميرسد ، هر داستانى را كه ميخوانى كمتر يك انسان ميابى هر فيلمى را كه ميبنى كمتر قهرمان روياهايت در آن حضور دارد ، همه خودشان را در يك لفاف تظاهر پوشانده اند ،  هرچه هست دروغ است ومن به كدام دنيا تعلق دارم ؟ امروز بياد لعبت شيبانى افتادم لعبت والا زنى والا وزيبا شاعرى متفكر واجتماعى ،از خانواده بسيار روشنفكر وقديمى حال فلج ،تنها ،در گوشه اى از يك اطاق تك وتنهاافتاده تنها دخترش وچند دوست قديمى باو سر ميزنند دوستانى كه در صف انتظار ايستاده اند ،عمر طولانى گاهى هم چندان خوب نيست ، دنياى پاك وتميز ودست نخورده تو تمام شد امروز   اين خودفروشانند كه زير يك نقاب دارند از پله هاى زندگى بالا ميروند ، تو  چرا وچگونه چهره اترا عريان. ساختى ، چرا به همه اطمينان كردى وهنوز هم ميكنى مردم  اين زمانه نانرا به نرخ روز ميخورند وتو نان را از دهانت ميگيرى به ديگرى ميدهى ، نام اينكاررا تنها بايد حماقت ودانست نه يكرنگى وصفا ووفا ،. مردم أن نيستند كه تو در پندارت  دارى ،تو باگرگها وحيوانات  آدمخوار طرفى نه با انسان ،
    خوب ، از ديو. دد ملولم وانسانم آرزوست ،تنها با همين أرزو به زندگيت ادامه بده چون ديگر نشانى از انسان نيست ،تمام شد، هرچه بود وهركه بود تمام شد خودترا براى مقابله با حيوانات  أماده كن ،دهانت را باز كن ويكى يكى را زير دندانهايم  پاره كن ، سليطه باش، مثل خودشان ،
    اما براى ساختنم دير است ميل ندارم عوض شوم ، دست ديگرى هست كه نامريىست است دست بموقع از آستين طبيعت بيرون ميايد خود ميداند كارش چيست ،ث
    ثريا ايرانمش، شنبه ، 
  • تارنما 
    امشب بى نهايت غمگينم ، غمين ترين. شب زندگيم را دارم ميگذرانم و در اين اميدم كه فردا بهتر شوم ، مرگ ناگهانى اين زن آنهم در اين شرايط وحشتناك مرا تقريبا دچار اندوه شديد كرد ، ديدم ما ملت نا نجيب ايرانى تا حد به پستى  ونا نجيبى سقوط كرده ايم ، ديدم چه چهره وحشتناك وكريهى در با طن داريم ،همه در در ونمان يك شيطان نانجيب خفته است ،
    امشب از آن شبهايى است كه ميدانم مانند شب كذشته نخواهم خوابيد ودر اين فكرم كسانيكه امروز بشكن وبالا مياندازند أيا به عواقب زندگيشان ميانديشند ؟ احساس بدى دارم احساس اينكه نتوانستم به كمك او بروم حد اقل در آخرين لحظه دركنار او باشم ، ويا با او خدا حافظى كنم ، تازه از نروژ برگشته بود وميگفت بدترين سفرم بود هيچ نپرسيدم چرا ؟  ميگفت چرا أنقدر دور رفتى كه نتوانيم  بهم برسيم ؟ ميدانستم از دست او كارى براى من ساخته نيست اما من ميتوانستم باو كمك كنم. ، امروز پسرش با يك كيسه بزرگ خوراكى كه او از نروژ براى من أورده بود بخانه ام آمد ودر كنارم نشست وگريست برايم گفت كه يكشب ، بيخبر ناگهان حالش بهم خورداورا به بيمارستان رساندم . دوهفته در اطآق مخصوص بود سپس اورا به يك اطاق تنها در انتهاى راه رو ميبرند ،پسرش از او خدا حافظى ميكند ، يكساعت بعد باو خبر ميدهند برگرد مادرت رفت !!سراسيمه بر ميگردد زن بيچاره با سر به زمين  افتاده. نيمى از استخوان سرش شكسته چشمش كبود وآخرين نفسها را كشيده بود ، معلوم نشد از تختخواب افتاده ، يا از ويلچيربا . سرم وسوند وغيره گويا چند  بار هم زنگ ميزند اما پرستارى باو نرسيده بود واين سرنوشت وعاقبت ما ملت شريف ايران است كه هركدام بخيال خود درجايى نشسته و خودگنده نمايى وگنده دماغى ميكنيم ، هر كدام شهبانوى تاج گم كرده ايم ، آه لعنت ابدى بر شما ملت ومردم باد نام انسان نميتوان بر شما نها.د هركدام سر در توبره خود كرده ومشغول نشنخوار كثافات خود هستيد ، در طول مدتى كه ا.ز انگلستان باپاى شكسته برگشتم حد اقل روزى چهار باو زنگ ميزدم وحالش را ميرسيدم  ، در آخرين بار گفت :
    آنقدر ضعيف هستم كه نميتوانم گوشى را به دستم بگيرم گوشى  روى تختخواب ومن دراز كشيده ام هر بار ميپرسيدم كارى دارى ميگفت نه داروها حسابى جگر اورا سوراخ كرده بودند ، تنها يگانه پسرش با او بود وبس وديوار ها ى خانه كوچكش ،گربه اش تازه مرده بود براى گربه اش ميگريست ، اين سر نوشت يكا يك ما كسانى است كه ميل نداريم خودرا بفروشيم و سجاده ريارا بر دوش بكشيم ،ميل نداريم دست در دست مافياى مواد وأسلحه وقاچاقچيان  كهنه كار وحرفه اى بگذاريم ، عده اى سرها ا زير برف دم شان را هواا كرده اند بخيا ل آنكه كسى آنهارا نمبيند ونميداند كه آبشخور آنها از كجاست ، ايكاش قدرتى مافوق قدرت يك انسان عادى داشتم وميدانستم با اين جماعت چه بايد بكنم ، همه دروغگو ،ريا كار ، وخودخواه ، اوف ، حالم را بهم زديد ،همان بهتر كه معاشرتى با شما ندارم ً همان بهتر كه گاهى با زبان طعن وگاهى شيرين شمارا بباد تمسخر ميكيرم ، نه در اين دنيا انسانى وجود ندارد شايد ما تنها وآخرين باشيم كه مانند دايناسورها نسلمان ناپديد ميشود ، اين آخرين دكمه از لباس ابريشمى من بود كه افتاد ميل ندارم ديگر در لباس چرك  شماها راه بروم وشبيه شما باشم ،من عادت دارم بر خلاف جريان آب شنا كنم تا بحال  هم همه امواج وحشتناك را شكست داده ام بازهم فدرت دارم ،اما با شما همراه نخواهم شد ، فريب شمارا نيز نخواهم خورد تنها گاهى هوس بازى بسرم ميزند، دمتان خوش خوش بخ انيد كه اين شتر درب خانه شما هم خواهد نشست ،ث
  • خاطرات

    دستکاری  خاطرات باید همیشه آگاهانه  وبه قصد همراه شدن  با همه جریانهای روز باشد ، نباید ضعف چشم ویا ضعف پیری را بهانه قرارد اد وتنها به خاطرات شفاهی پرداخت .
    خاطرات شفاهی را ما ویراستار میکنیم وآنچه میل داریم میگویم ، اما درموقع نوشتن باید وجدان را نیز بحساب آورد  عده ای شاید این نوشته هارا بخاطر بسپارند ودر آینده راست یادروغ آن بهر روی عیان خواهد شد .
    خاطراتی که سالها پیش اتفاق افتاده در ذهن میماند ، اما بعضی راها بعمد باید فراموش کرد ویک پرده فراموشی روی آن کشید خاطرات این روزها در سن وسال ما خیلی کم اتفاق میافتد ، چیز جالبی نیست که بتوان آنرا نوشت ، هرچه هست جنگ است تجاوز ووخونری و مهاجرت و آواراگی وبدبختی وگرسنگی وفقر کمبود غذای کافی وکمبود زمین ، البته کره زمین برای همه جا دارد اما همیشه هستند عده ای که مال دیگرانرا نیز به یغما میبرند در نتیجه ساختارهای بیشمار و بالارفتن بساز وبفروش وبرجهای عظیم زمینی دیگر نیست برای کشت هرچه هست صنعتی ودرکارخانهه ها ساخته  میشود بنابر این همه به یک بیماری مبتلا میشوند آنهم “سرطان” است . امروز پستانهای اکثر زنان بریده وبجایش پلاستیک گذاشته اند موها همه ریخته بجای کلاه گیس نشسته است .
    دیروز یکی از نقطه های زندگی گذشته من از دنیا رفت اینکه میگویم نقطه تنها یک نقطه بود او مرا بیشتر میچسپید تا من باو ،  او به زیباییهایش مینازید ومغروربود من به قدرت پاها واندیشه ها وروحم ، راهمان یکی نبود ، افکارمان جدا بود اما بازهم یکدیگررا میدیدیم ، همسره اوو خود او  درمحلی کار میکردند که همسرم ریاست آنجا را داشت بنا براین رفاقت با همسر رییس کلی مزایا داشت ، امروز خاطرات مانند جامه های کهنه یکی یکی از من جدا میشوند میروم تا خاطره جدیدیرا درست کنم بقول آن نویسنده نمایشنامه نویس( یک جورایی درست نمیشه ). بنا براین دوباره برمیگردم به همان دوران ، دوران خوب کودکی خودم وفرزندانم دوران روشناییها دوران درخشش دوران رنگها ودوران بخشش وخوشبخت بودن .
    امروز نمیتوانم جاهایی را که محو میشوند با نقطه چین پرکنم  واکنش دربرابر گذشته ها چندان خوش آیند نیست ، هیچگاه چند آدم مهم را بعنوان خاطره خوب به نمایش نگذاشته ام وبه دنیایم عرضه نکرده ام درحالیکه بین همه آدمها خوب نشست وبرخاست داشتم از سفیر تا وزیر تا نویسنده شاعر هنر پیشه نوازنده بازیگر سینما وتاتر ودوبلورچی ، از بین آنها شاید چند تایی روی من تاثیر گذاشتند بقیه رهگذرانی بودن که آمدند نشستند و خوردند وپوشیدند رفتند میل ندارم در خاطراتم از آدمهایی نام ببرم که خودشان ونامشان جدال بر میانگیزد اصولا لزومی ندارد ، درغربت نمیتوان خاطره ساخت ، درخانه خودت نیستی ، مستاجری هستی که باید خانهرا تخلیه کنی همه بصورت یک میهمان بتو مینگرند اگر دوستی ویا رفیقی از دوران گذشته را دیدی دستت را دراز میکنی تا دامن اورا بگیری اما او هم با سیل جماعت درحرکت میرود ، 
    دوستان نویسنده ای دارم که از من میخواستند زندگینامه امرا بنویسم !! مگر من کی هستم ؟ نه هنر پیشه ام نه سیاستمدار که هردو یک نقش را بازی میکنند  زنی هستم درون گران وبه درون خودم سفر میکنم زائده ها راا بیرون میکشم آنهارا تف میکنم بقیه را در بهترین جاهای روحم مینشانم احتیاجی ندارم کسی بامن باشد ویا مرا دلداری دهد من خود دلدار خویشم .
    امروز چه کسی بیاد میاورد که که مثلا ( لرد بایرون) کی بود وچکاره بود وچی نوشت ؟ اما همه یاسر عرفاترا  ویا آن آخوند مکلا شریعتی را بخاطر دارند بت عده ای شده است 
    در قلمرو ادبیات گذشته ما نویسندگان بزرگی داشتیم کتابهایشان نزد من محوظ است اما تنها جمال زاده قصه گو وصادق هدایت که بیرویه فحاشی میکرد وقصه میساخت مطرح میباشند مردم آسان پذیرند حوصله فلسفه را ندارند اصولا فلسفه درفرهنگ ما جایی نداشته است آنقدر ملاها وآخوند ها ی مکلا برایمان افسانه ها ساخته وپرداخته اند که دیگر جایی برای فلسفه وبه وجودآمدن انسان باقی نمانده است .
    نوشته های من گاهی گزنده میشوند وگاهی مانند یک رودخانه آرام شفاف دلهارا نوازش میدهند .
    شب گذشته ناگهان شعری از فروغ بیادم آمد  که دروصف مرگ خود ساخته بود ، من به زیر آن شعری گذاشتم پر نا امید بودم وپر درد درسینه داشتم هنوز خبر مرگ طوطی بمن نرسیده بود که آنرا نوشتم وهنگامیکه خبر رفتن اورا شنیدم گویی زندگی دوباره بمن باز گشت آن نا امیدی ، آنسوز وگذاز ناگهان از سرم پرید چرا که مسئولیت دیگری برگردنم نهاده شده بود . قیدی که خود آنرا خواسته بودم .
    حال پسر طوطی تنهاست تنهای تنها با یک بیوه اسپانیایی زندگی میکند ویا زندگیرا روزانه میگذراند هیچ بلند پروازی ندارد وهیچ میلی به زندگی هم ندارد جوانی بسیار زیبا .ورزشکار وهمبازی دوران کودکی پسرم ودخترانم بوده نمیتوان بی تفاوت ازکنار او گذشت .
    گاهی تنهایی انسان را دچار چه عوارضی میکند عشقهای ابکی که مانند حباب روی آب میترکند ویا مانند بالنی درهوا به پرواز درمیاییند ، من افسانه سازم وافسانه مینویسم برای ساختن قصه هایم به آدمها احتیاج دارم ، گاهی نیمی از وجودم را درآنها به ودیعه میگذارم وبه ستایش آن نیمه میپردازم .
    طوطی رفت امروز اورا خواهند سوزاند وخاکسترش را به دریا میریزند ، هیچ یاد بودی یا ختمی برایش گرفته نخواهدشد کسی نیست اینجا. تنها پسرش هست وعروسش که حتما به کلیسا میروند وشمعی روشن میکنند .
    وحال از او میپرسم ، چه ثمر داشت که آـنهمه دویدی ؟ چه چیزی از تو بجای ماند ؟ نمیدانم شاید این اتفاق برای خود منهم بیفتد کسی چه میداند ؟! نه؟ 
    تنها صبح زود یک مرثیه برایش گذاشتم .همین وتمام شد. پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 30 اکتبر 2-15 میلادی برابر با هشتم آبانماه 1394 شمسی .
  • چاشنى زندگى 
    تازه ميخواستم به تو بگويم كه چه جنگى بين من ودل بر پاشد سرانجام اين دل بود كه برنده شد ، 
    تازه ميخواستم بتو بگويم ترا پيدانكرده بودم تا تصميم را با تو در ميان بگذارم ،تلفن خانه ات جواب نميداد ونميدانستيم كجايى ، تازه  دردهايم كمى التيام  يافته ميخواستم دوباره به دلدارى تو برخيزم ،
    دخترم ،همانكه أرزو داشتى ايكاش عروس تو ميشد ، باآن چشمان درشت وسط راهرو مبهوت ايستاد وگفت :
    ميخواهم چيزى را بتو بگويم ، 
    گفتم نگو 
     قبلا احساسم بمن گفت كه تو اين دنياى وحشتناك را بادردورنج وبيمارى وتنهايى وبيكسى وبى پولى در كنج يك بيمارستان دولتى ترك كردى ،
    نه عزيزم ، سه روز پيش دل من بمن خبردار كه حادثه در شرف وقوع است ،
    روز گذشته پسرت بمن زنگزد  سعى داشت كه محكم باشد اما لابلاى اثاثيه تو به دنبال طوطيش  ميكشت وعنان گريه را سر داد ،
    من سنگ شده بودم 
     تازه خودم از يك بيمارى دردناك  روحى برخاسته وميل داشتم باتو بنشينم وبگويم كه چها بر من رفت ،
    اما مانند يك تكه سنگ باو كفتم كه شب پيش پدرت راخواب ديدم از من خواست كه بتو سربزنم  ،
    خوب عزيزم تنها شدى اما من هنوز هستم ،به پدر ومادرت  قول داده بودم. وبر سر قولم ايستاده ام 
    اينجا خانه توست ، ومن مادر توام ،
    بغض گلوى اورا گرفته بود  كوشى ر ا كذاشت ميدانستم الان توى تختخواب تو ، بين لباسهاى رنگ وا رنگ و دارد شيون ميكند ،  وبه دنبال توست  ، آنهم در تنهايى ،  اين تنها ميوه باغ زندگى تو بود وتو هرجه داشتى به پايش ريختى ، 
    هنوز ترا به دست أتش نسپرده اند وهنوز در پزشك قانونى روى تو مشغول كاويدند ،  آيا چشمانت هنوز به دنبال  تنها پسرت هست ؟ 
    نكران مباش دوست من ، من  به عهدم  وفا ميكنم  او را تنها نخواهم كذاشت فرزند ديگرى را. به خانواده اضافه كردم ، 
    تمام شب بيدار نشستم  وچشم به سايه هاى روى ديوار دوختم ، به روزگارى كه تو سر آمد زنان زيباى شهر بودى  
     به روزگارى كه مردان مال وجان به پايت ميدادند. وتو با غرور  درميان شهر راه  ميرفتى ، چه شد أنهمه زيبايى ؟   تمام شب بيدار نشستم و بياد ايام گذشته بودم ، 
    سنگ شده ام اشكهايمرا قبلا زيخته شده و سيل جارى شده بود ، درد همه جانم را ميفشرد درد ى كه نميدانستم  منشاء آن از كجاست ؟  كسى نبود تا باو بگويم ، طوطى ما پرواز كرد ، با دست شكسته وسر خونين ، ، أسوده بخواب خاكسترت را فردا در دريا خواهند ريخت وماهيان گرسنه ترا در شكم خود پنهان خواهند كرد ، تنها يونس پيامبر در شكم ماهى نيست ،وتو تنها نخواهى بود  دوست من ، 
    ثريا ،ايرانمنش ، اسپانيا ، اكتبر ٣٠/ ٢٠١٥ ميلادى  برابر با  هشتم آبانماه ١٣٩٤ شمسى .
  • گمنام

    #
    خاک میخواند مرا هردم بخویش
     میرسند از ره که درخاکم نهند 
    بعدها نام مرا باران وباد 
    نرم میشوید از رخسار سنگ
    گور من گمنام میماند براه
    فارغ از افسانه های نام وننگ 
    ” زنده نام فروغ فرخزاد “
    در نشستی  بی شتاب  با لحظه های درد
    گم شدم  در وحشتی  در یک سکوت سرد
    گرد من بود همه گرد وغبار ی از دودها
    من گریختم  از تو و، عشقت دربیراهه ها 
    من ندیدم دشتهای  سبزوخرم رادر زیر آفتاب
    من ندیدم آبشارهای پرشتاب  را بر سنگ دیوار
    میگریزم ؛ میگریزم  ازکنار شهر وسوسه ها
    تا نشنوم بانگ  مرغان وحشی را از بام کلبه ها
    میگریزم میگریزم از تو  تا دشتهای بیحصار
    میخزم آهسته آهسته  برروی ماسه های بیشمار
    تا بنوشم قطره قطره آب سردی از موجهای بیحساب
     تا بمیرم در میان ماهیان مرده درساحل انتظار
    نیست فرصتی  تا برتو دوراز چشم اغیار
    ساغری برتو از باده مستی دهم
    نیست بستری گرم  لبریز از گلهای سرخ
    تا درآن یکدم  بتو نقشی از هستی دهم 
    میگریزم از تو ، میگریزم تا در پایان شب 
    از جهان هستی وارهم در آرامشی دلپذیر
    ثریا .اسپانیا . 
  • تو به میانه مرو….

    از شب گشته این شعر سر زبان من افتاده خواننده معروفی آنرا به ( همسرمرحومم) تقدیم کرده بود ، تو به میخانه مرو عزیزمن ، من برات قصه مستانرو میگم !!!!
    آن خواننده معروف مورد علاقه من بود اما ازچشمم افتاد  همسرم پولدار شد برای آنکه پولهایش را درراه قمار مشروب وزنان هرجایی صرف کند ، من سرم درون کتابها وروانکاوی ،که چگونه میتوان فرزندان خوبی داشت !!!فرزندانم خوب شدند خیلی هم خوب شدند ، همسرم به زباله دانی فرو رفت .
    من دوستان زیادی بین مردان دارم  اکثر مردان برای من دوست وبهترین دوستانند با زنان کمتر میانه ای دارم حوصله خاله زنک بازی وچرند گویی شان را ارم تمام دوستان زن من از تعداد انگشتان دستم تجاوز نمیکند آنها ازقدیمتیرین دورانند ، اما دوستان مرد زیاد داشتم ویا دارم ، با آنها مردانه حرکت میکردم ومردانه راه میرفتم ومردانه سخن میگفتم تا جاییکه آنها فراموش میکردند که من یک زن هستم . شاید ( روح مرحوم ژرژساند) در من حلول کرده احساس مردانگی وقدرت مردانگی را در من به بوجود آورده بود ، درمیان این مردان دوستان نویسنده ، شاعر ، سیاستمدارانی داشتم که هرکدام درنوبه خود مقامی داشتند گاهی حتی خصوصی ترین حرفهایشانرا بمن میگفتند ومن آنهارا دردرون سینه ام مانند یک امانت نگاه میداشتم. گاهی هم بعضی از آنها پارا از حد و بیرون گذاشته میل نزدیکی بمن داشتند که حالمرا بهم میزدند وآنهارا از خودم میراندم ،  زمانی فرا میرسید که واژه ها بوی عشق وقدرت آنرا میداد آنگاه بود که فورا پرونده طرف را میبستم . اما بودند شاعرانی ونویسندگانی که من از محضرشان واقعا لذت میبردم ودرسهای زیادی میگرفتم روان همگی شاد نام بردن از آنها اینجا کار درستی نیست تنها یادشان درسینه ام همیشه گرامی است .
    امروز این اشعار لعنتی بر زبانم نشست وبیاد ایام زناشویی ام افتادم واینکه چگونه فریب یک عشق دروغین را خوردم همسرم کاسب بود بچه تاجر بود بازاری بود حسا ب صناریهارا داشت ، من شاعر بودم ودرهواه سیر میکردم اورا بشدت دوست میداشتم اما او در وجود من چیز دیگری پیدا کرده بود ، قدرت واینکه خودش قدرتی نداشت ،تنها زمانیکه سیاه مست میشد یک قدرت کاذب  پیدا میکرد که آنهم با یک تشر من فرو مینشست سپس مانند کودکان یتیم به گریه وزاری میپرداخت ، آه که چقدر حالمرا بهم میزد این مرد موقع گریه کردن …..
    سالها گذشته وباز گو کردن آنها تنها دردی مضاعف است ،  اما ….. دوست من ، دوست نادیده ودور افتاده من ، سایه عشقی روی دلم نشسته که آنرا نمیشناسم ، گاهی نیش حسادت بشدت سینه امرا زخمی میکند میخواهم فریاد بکشم ، تو اورا میشناسی خوب هم میشناسی اورا دیده ای با او زندگی کرده ومیکنی او همزاد توست ، گاهی نسیمی از سر امید بر روحم میوزد زمزمه ها درگوشم مینشینند درهمه خلوت خود به صحراها سر میزنم درکنارم نه نارونی هست  ونه ، دشتی ونه سخنی ، پشت پنجره های بسته  شب را میبینم که دشته اش را تا دسته درقلبم فرو میکند  به کج اندیشی بعضی از آدمها میاندیشم  که عشق را به درستی نشناختند  ، دیگر چه بگویم ، درهمه خلوت من غیراز او کسی نیست  ودرتمام ظلمت وتاریکی شب چشمان او نگران منست  این اوست که مینوسد ، نه من این اوست که هرصبح زود رو باین دستگاه کرده والتماس دعا دارد وطلب کمک میکند با خود نجوا ها دارم امروز به هر تار رگه های اعصابم زنگی آویخته که با هرحرکتی به صدا درمیایند ، آوایی شور انگیز  رویاهایم همه به حسرت میگذرند ، تو از من میخواهی بنویسم ، ومن از او یاری میگیرم از قدرت عشق او کمک میگیرم وبرایت مینویسم ، تو اورا خوب میشناسی دوست من ، او همزا د وهمنفس توست.
    دگر  باره شبی گذشت ومن خوابیدم بامید یک روز دیگر که دوباره به پشت پنجره ها بروم تا شاید سایه اورا ببینم که به همراه نسیم میگذرد .ث
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه 29/10/2015 میلادی 
    ” از دفتر یادداشتهای روزانه ام “
  • شمس تبريزى و من وشيطان ،
    سال هزارو سيصد وپنجاه دو بود كه مرحوم جعفر محجوب استاد ادبيات فارسى وأديب معروف دفتر كوجكى از ابيات شمس را تدوين وبه چاپ رساند ،
    جعفر محجوب بعدها به فرانسه رفت ودر آنجا كلاسهايى را باز كرد  آن زمانها كه ما در انگلستان لانه كرده بوديم شبى از شبها باتفاق مردى موقر ومحترم وجذاب بخانه ما أمدند  ايشا نرا از شاگردان كلاس خودشان معرفى نمودند واشاره كردند كه اين جناب  ريشه مصرى واز خانواده محترمة در مصر ميباشند كه هم اكنون در فرانسه باتفاق همسر وفرزندانشان زندگى ميكنند ،
    در أن شب هيچ نميدانستيم كه روزى دوباره اين جناب را خواهم ديد آنهم در هيبتى  تازه ، هنوز چند ماهى از بازى جديد من وبيمارى نوشتنم نميگذشت وتازه وبلاگم را به راه اتداخته چيزكى مينوشتم وذوق كنان از كنارش ميگذشتم ، 
    جناب جعفر محجوب در پاريس ولندن كلاسهاى را بازكرده واشعار مولانا وحافظ را تدريس ميكردندويا به خارجيان ميشناساندند ،
    وبلاگ راه افتاد ، اشعار ديگران جايش را به كلمات موزونى  داد كه همراز گاهى از چنته پر وپيمان من بيرون ميزد ، آنقدر در مغزم كلمه ها جمع شده بودند كه به حد انفجار رسيده بود هرروز مينوشتم ودر اين جاده  دوستانى يافتم كه عده اى هنوز پا برجا و عده اى نا بجا ودوستان نيمه راه ، رفتند ويا جان بجان أفرين تسليم كردند ، يكى از اين دوستان بجا مانده همان جوان محجوب مصرى بود كه به همراه استاد محجوب كه اين روزها بايد از ايشان بنام زنده نام ويا شادروان نام برد ،در كنار من ماند هرروز نامه اى ، پيامى ،سروده اى ، شعرى برايم ميفرستاد ، عطاررا خوب شناخته بود ،عراقى  واز همه بالاتر خودرا شيفته شمس تبريزى نشان داده وسر خط هر نامه اش بيتى از آن بزرگو ار بود ،
    ميان ما تنها خط بود وقلم ، تمبر بود وپستخانه ،كم كم اينترنت به ميان آمد وسپس ايميلها رد وبدل ميشد در حد همان شعر وگفتار ، وزمانى هم ايشان هوس مى ومطرب ميكردند ويار دلنواز، من سرم بكار خود مشغول بود ، سپس شماره تلفن ها رد وبدل شد ، درحد همان احوال پرسيها ،از جانب من يك امر طبيعى بود اما ايشان در مغز بزرگشان نقشه ها داشتند ،فارسى را بخوبى ياد گرفته اما با لهجه مخلوطى از فرانسه ، انگليسى و گاهى هم ،،،،،،
    هيچ نميدانستم  در زير أن سيماى مطبوع ،آن ريش گرد وآن كله مصرى جه شيطانى خوابيده ، نه نميدانستم ، من با شمس تبريزى عاشقانه سخن ميراندم ايشان به حساب خود نوشتند ،
    قضيه بالا گرفت ، 
    امروز در اين فكرم كه اين مردا ن چرا جنبه ندارند ، چرا زن را تنها يك كالاى مصرفى ميدانند وچرا به حريم خصوصى او تجاوز كرده آنرا به حساب پيروزى خود ميگذارند ؟
    جدال من با اين شياطين هنوز ادامه دارد ، كمتر مردى را ديدم كه تنها دوست باشند ونخواهند ترا به رختخواب ببرند حتى به قيمت يك ازدواج زود گذر ؟
    مبارزه من با اين شيطانها همچنان ادامه دارد تا پاى جان ايستاده ام ، من يك زن هستم ،نه يك كالاى لوكس كه كسى بتواند مرا بخرد ، بهائم. خيلى بالاست ، خيلى گرانم ، لوكسم ، دست هر نوكيسه اى بمن نخواهد رسيد ، اين منم كه انتخاب ميكنم ، نه تو ، نه شما ونه ديگرى ،
    حال امشب ديوان شمس تبريز را باز كرده ام واز او طلب ميكنم نياز مرا بر آورد ،اما نياز من يك شيطان نيست ،
    خنبهاى بزم جان در جوش باد 
    باده نوشتن  ازل را نوش باد
    تيز چشمان صفا را تا ابد 
    حلقه هاى عشق تو در گوش باد 
    هر سحر همچون سحر گه بى حجاب 
    آفتاب  حسن او در آغوش باد 
    پايان ، 
    ثريا ،ايرانمنش ، اسپانيا ،  ٢٨/١٠/٢٠١٥ ميلادى 
    شب دوستان ويارانم  خوش 
  • پرسیدم از کسان ، چکنم تدبیر

    شعری از “دفترآ رزوهای .”پروفسور دکتر کاظم فتحی ” با سپاس از مهر ایشان با فرستادن دفتر اشعارقطور زیباییشان با خط زیبا  ، دوزبان ، فارسی/ انگلیسی .             
    روزی که دست مهر بهم دادیم 
    او قصد وعز م کشور دیگر زد
    گفتم برو خدای نگهدارت 
    اما بجان خسته ام آذر زد
    گفتم برو ، که دل وجان دارم 
    در پای عشق دوست نهان دارم 
    امروز نامه ای دگر آمد
    اخبار آـن گزارشی از نوشتت
    در لابلالی جمله ها شنیدم من 
    بیگانه کرده زمزمه در گوشت
    هرگز که مهر او نبود جانسوز 
    هر گز که عشق او نشود پیروز
    000000000000000000000
      واین قطعه هم از خودم اضافه میکنم
    The roome is  full of you 
    .I will be the gladdest thing Under the sun I will touch a hundred flowersAnd not pick one.
              
  • حلقه اى بر دل 
    راه گريزم را به هرسو بسته ميبينم  ودلم بيقرار  ميل دارم رو به ديوارى  بايستم و پيشانيم را أنقدر فشار دهم تا درون ديوار گم شوم ،
    بيقرارى  چشمانم را بسته است ،
    بسوى تا ريكى رفتم ، كورمال كورمال ،   وزمانيكه در روشنايى چشمانم را باز كردم  بيگانه اى دربرابرم ايستاده بود كه ابدا اورا نميشناختم ،
    أتشى از درونم شعله ميكشيد  ، گرماى آن به ديگران نيز سرايت كرد ، فريادم در گلو شكست ، آه ، عشق ، گم شد ،مانند برفى زير آفتاب  أب شد ، ديگر اثرى از زيبايى در اطرافم نبود ، همه چيز زشت شده بود ، نگاهى به أينه  انداختم ،اينهمه رنگ وى صورت من. چرا نشسته بود ؟ 
    نگاهى به مرغكانم كه  در قفس اسير بودند انداختم ، اه عزيزانم ، منهم با شما به قفس أمدم !!!
    اشتياق باز گشت  به لانه ام ،  در دلم زبانه ميكشيد ،  بايد قفس ر ا بشكنم اگر چه از اهن باشد ، سرودم  را آن ديگرى خواند وفريادم را شنيد ، سكوتم را درهم شكست واز ميان   أن مهره تابنده عشق را يافت ،أنرا بر داشت ودر جيبش فرو كرد 
    عزيزم ، تو احتياج باين جزئيات ندارى ، خودت را روحت را بمن بسپار ، 
    اوف نه !!!!
    روحم اينجا نيست ، أنرا  در جايى محفوظ نگاه داشته ام ،أنرا بتو نمي هم ، سپس تبديل به سنگى شدم  كه خدا  روى أن نقش بسته بود  ومن در باد وطوفان اسير بودم ،  به چشمانم خيره شد ، 
    ترا ميبلعم ، بطوريكه از تو اثرى نباشد ، دهسال در انتظار اين لحظه بودم ،
    امروزاز خود ميپرسم : من همانم كه ديروز بود ؟  من كه سرگر آفريدن  قصه ها بودم حال خود ذره  ويك واژه شدم درميان  دستان بزرگ او ، 
    كينه در دلم ريشه كرد  ،نه ! تو نميتوانى آفريدگار من باشى ، آچه را كه بيافرينند  ” آن ،ً” من نيستم ،
    شب ، در تنهايى. دل به آهنگم دادم  واژه ها كم كم سايه شان كمتر ميشد  ،ًداشتم گم ميشدم 
    آهنگى از دور دستها ميشنيدم ، كسى مرا صدا ميزد ، من معنا شدم  وبه درون چند خط خزيدم وفرياد برداشتم ، كه آمدم 
    از درد پژمردگى  فغان ميكردم ،  وهمه اين آهنگها ى بى نهايت سر انجام سرودى شدند تا بگوش او رسيد واز اين پس ديگر نميگذارم كسى دستبردى به واژهايم بزند  ومرا در آنها معنا كند ، من خودم هستم با قامتى افراشته ،مانندهمان درختان صنوبر سر زمينم ،ث
    ثريا ،اسپانيا ، براى دوست كه اورا گم كرده بودم!  
  • بسته ایکه هیچگاه به پست نرسید

    همه حواسم بر ضد گفتنها برخاسته است ، یکروز  فرا رسید که من به دیدار صورتگری شتافتم ، که اورا از دیر باز میشناختم ،  او در زیر نور صبحگاهی هر روز برایم پیامی داشت ، چه پر غرورو بر قله ها ایستاده بودم هنگامیکه بلبلان خاموش بودند من نغمه سرایی میکردم ، آوازم در دوردستها رفته بود ، از مرزها گذشته به صحراهای دور ودشتهای سر سبز وبه آسمان رسیده بود ، شکوهی در جانم نشسته بود ومرا با خود میکشید ،گویی از پاکترین هوای کوهستانها نفس میکشیدم ، از آن سر زمین حسرت بار  معجزه فرود آمد  ومن آنرا با دستهایم گرفتم  ، فریاد کشیدم ،  ای مسافر  دشتها ، ای رهرو زود گذر ، به دنبال که وچه آمدی ؟  وبدین سان شد که دوست داشتم .
    امروز در پناه دیواری ایستاده ام که هرآن ممکن است فرو بریزد ، او نیز مانند من ترسان ولرزان با ستون مرمری تکیه داد ، پر خندان است وپر شادمان ، آن شکوه در من دارد خاموش میشود ، واینک چشمی که بیدریغ میدرخشید  سیل اشک را روان میسازد
    اینک منم ، سر گردان  وتا به شهر بی ستاره ها باید راه بپیمایم .
    عطش دیگردرمن خاموش شد ، بسته های پیچیده شده درلفافه همچنان درکنج گنجه افتاده اند  ودر دستان من تنها رنگ بوسه ها نشسته است .
    سرودی دیگر آغاز کرده ام ، اما این سرود تنها در من میجوشد ودیگران از آن باخبر نیستند ، چهار روز وچهار شب باران بارید ومن آنرا بفال بد گرفتم ومیدانستم که این باران به چشمان من نیز حمله خواهند کرد ، باران ایستاد اما دجله روان چشمانم همچنان غوغا میکند .
    نه دیگر نمیتواتم سرودی ، آوای تازه ای را بگونه ای دیگر آغاز کنم ، مطبخ در انتظارم نشسته است .
    مطبخی که همیشه از اجاقش ودود ودمش وبوی ادویه هایش بیزار بودم .
    چه غم آلود شبی را گذراندم ، بی تصویر ، تصویر ها گم شدند ، وآن مسافر که درظلمتهای شبانه ام سفر میکرد  خاموش شد 
    همه رویا بود ،  وچه غم آلوده شبی بود ، شب گذشته .
    امروز برخاستم ، وقامت را راست کردم ونهیب زدم که تصویرهارا پاره کن وآنهارا دور بریز ، آنها تنها یک عکس یادگاری بودند که به همه جاها مانند رزومه کار فرستاده میشدند تا خریداری پیدا شود تو آن تصویر به قیمت عشق خریدی درحالیکه آن تصویر دربازراهای جهان به دنبال وجه نقد بود .
    مانند مادری سنگدل که عزیز ترین طفلش را به چاه میاندازد ، مانند ابراهیم که اسمعیل را قربانی میکند اورا قربانی خود ساختم  رعد خروشید ، دریاها طغیان کردند  آبهای رودخانه سر به شورش برداشتند وهمه اشک شدند ، اما من زنده بیرون آمدم از غرق شدن نجات پیداکردم . 
    واین نخستین بار بود که برلبانم این کلمات نشست که دل( به هرجایی ) سپردن کاری است عبث  ..ث
    من این حروف چنان نوشتم که کس ندانست / تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تودانی / 
    ثریا . اسپانیا .. چهارشنبه 28/10/2015 میلادی.
    از” دفتر یادداشتهای روزانه “
  • امشب 
    من امشب دلم را بخاك سپردم ، دل مرده برايم بى فايده بود ،تنها درسينه ام سنگينى ميكرد ،
    از فردا تنها خواهم ماند ،مسافر خواهد رفت ، من نميروم ، سوگوارانه در پاى دل نشسته ام ،،
    بايد بروم ، اما هرچه ديرتر ، بهتر ، بايد در كنار گور عشقهايم بنشينم ، 
    اشكها جارى ميشوند ، أبى است بر روى. آتش درونم ، 
    او ساكت است ، خوشحال  است ، پرنده  زخمى را در ميان دستهايش زير ورو ميكند ، ميخواهد زخمها يش را التيام  بخشد اما بى فايده است ، 
    سكوت ، در سكوتم فرياد ميكشم ، او صداى سكوت مرا نميشنود ، به آوازى گوشي ميدهد كه براى دل گذاشته ام يك  ركويم ، سرود عزا ، أواى مردگان ،
    بكجا ميروم ؟ نميدانم 
    چرا ميروم ؟ نميدانم ، حلقه طلايى در انگشتم برق ميزند وپيكرم از درد فغان برداشته ، اى عشق صدايم كن ، 
    بر ميگردم ، دوباره در اطاق كوچكم كه باندازه  همه دنيا از آن خاطره دارم مينشينم ، 
    شايد دوباره دل زنده شود ، اما  به زير خاك است ، نميتوان آنر ا بيرون كشيد ، زحم برداشت ، خونين بود چه كسى بسوى او تير را پرتاب كرد ؟ 
    وچه كسى أن را كشت ؟ هردو يكنفر بودند ، 
    ثريا ، سه شنبه ،٢٧ اكتبر ٢٠١٥ ميلادى  
  • حلقه 
     نمیدانم با کدام جادو توانستی این حلقه را به انگشت من بنشانی،  مار اغوا گر سر انجام مرا فریب داد وبه دامن تو انداخت  من از خداییکه بندگانش را بخاطر یک گناه کوچک برای ابد از بهشت خود میراند  واهمه داشته  ومرا میترساند ، سرانجام به جهنم تو آمدم که از بهشت خداوندی برایم دلپذیر تر است .
     تواز کدام سو آمدی ؟ مولای رومی خبر آمدن ترا سالها پیش بمن داده بود :
    خبرت هست که در مصر شکر ارزان شد
    خبرت هست که دی گم شد وتابستان شد ؟
    ومن از خودمیپرسیدم من کجا ؟ مصر کجا ، هرچند روزی ورزوگاری آرزوی دیدنش را  داشتم  اما تو از افق آمدی ،  حلقه در انگشتانم نشسته آنرا از خود جدا نمیکنم ، بتو حلقه ای نخواهم داد تا مبادا روزی آنرا به کف دستم بگذاری وپس بدهی !! 
    برایم نوشتی : 
    سوز معشوق  ار پس پرده  ، عاشقانرا طریقت آموز است 
    آتشی کز تو درنهاد دلست ، تا ابد  رهنما ورهبر ماست 
    شعر زیبایی از عطار  واین درد وسوزندگی را سالها  در دل پرووراندی  بگمان اینکه روزی خواهی برید ، اما تو نبریدی  با آگهی از این سوزش عاشقانه همچنان نشستی .
    تو اهل عرفانی ، من اهل هیچم :
    نشستی در دل من چونت جویم ؟  دلم خون شد مگر در خونت جویم 
    تو با من دردرون جان نشستی ، من از هرد وجهان بیرونت جویم 
    زمانیکه چهره ترا دیدم با ابروان پر وچشمان درشت وموهای انبوه ، با صورت وترکیب زیبای چانه ولبان ، گفتم دوژوانی است که به دنبال طعمه میگردد.
    شب گذشته گفتی ، دهسال است ……….
    حلقه همچنان دردستم نشسته واحساسی عجیب دارم احسای ناشناخته چیزی که سالها گم کرده بودم حال یافتمش . تو آنسو من اینسو ، سرانجام این منم که خواهم آمد.
    از درون نامه های گمشده . ثریا 
    سه شنبه 
  • آيينه نماد 
    امروز در ميان شهر خاموشان ميرقصم روى پوستم زخمهاى زيادى نشسته اما ميل تدارم آنهارا به كسى نشان بدهم تا فردا دست بر همان نقطه  زخم بگذارند  
    من بايد ميدانستم خاموش بودن يعنى. چى ، خيلى دير بفكر خاموشى افتادم ،آنكه مرا شكنجه ميداد  ،آنكه مرا عذاب ميداد  از درد ها لألم كرد ، من  دردهار  ا كلمه به كلمه نميتوانستم بشمارم  آواز وطنين آن  در هوا ميشكست  از درد نه تنها پيكرم بلكه روحم نيز خم ميشد ،  در پشت نقاب سكوت پنهان شدم ، سكوتى كه تا امروز ادامه دارد ، 
    همه ميل دارند عقاب بلند برواز شوند اما من همچنان همان كبوتر روى زمين باقى مانده ام ، يك فكر ساده ، يك احساس ساده مرا به وجد مياورد  ومن در فكر زاييدن انديشه ها بودم  آنكه كنارم بود آنچنان ألفاظها را ميپيچاند ودر لفافه ميگذاشت كه همه باور ميكردند ثابت كردن گفته هايش بس مشگل بود .
    گنجى در درونم بود ، اما پنهانش داشته بودم  وعده اى مرا بيدرد ميخواندند  وبه من رشك ميبردند  اما نميدانستند كه درونم لبريز از زخم است ، 
    هر روز كه ميگذرد ، يادش هر چند نا پيدا باشد باز مرا به واهمه مياندازد  وهر دردى را ميخواهم از غربال بى تفاوتى رد كنم  . 
    امروز همه راهها بهم ارتباط پيدا كرده اند ، انسانها بهم نزديكتر شده اند ومن كم كم دور ميشوم ،دورتر ،  بين خيابانها وكوچه ها تفاوتهاست ،بين من وديگران نيز تفاوت  زيادى هست  ، بايد از نو زاده شوم ،
    امروز در باغ دلتنگيهايم. دريچه اى را مي گشايم ، چرا كه ميدانم هميشه راه رفتن من روى يك پل باريك ، يك ريل آهنى داغ بوده يكسو دره اى از آتش سرخ  وسوى ديگر دشتى سر سبز وخرم ،  اما زير پاهاى من هميشه داغ بوده وميسوخت . 
    كوله بارى بر پشت داشتم بس سنگين ، درون آنرا با عشق پر كرده بودم  بايد اين كوله بار را از ارتفاع زيادى بالا ميبردم 
    همچنان روى ريل  راه ميرفتم ، گاهى به سقوط نزديك ميشدم ، اما ميدانستم چگونه تعادلم را نگاه دارم مانند يك سوار كار ماهر زين اسب را خوب چسپيده بودم  ،هيچگاه آزاد نبودم ، زمانى أزاد شدم كه ديگر دير بود ، خيلى دير ، واين أزادى من به پشيزى هم نمى ارزيد .
    امروز از خود ميپرسم كه ، آيا من همانم كه بودم ؟ يا كسى ديگر در من متولد شده كه اورا نميشناسم ، 
    در بى خدايى بودم كه در كنارم بود وچون مى ميجوشيد ومن پياله از او پر ميكردم ومينو شيدم ، امروز تعداد خدايان بى نهايت است ، خدايانى كه با سازها ميرقصند  وبا ريتم وآهنگ گام بر ميدارند ، 
    امروز با شعورم خلوت كردم ، عقل را به قضاوت نشاندم ، گونه هايم لبريز از اشك شدند ، بى هيچ دليلى ،عقل وشعور با هم مجادله داشتند ومن سر گردان  ،خاموش ،  در يك سكون بى أرامش ويك سكوت وحشتناك  وخسته از صداى گوش خراش  دريدن برده هاى  تو در توى هستيم ،خواب نيز از من ميگريزد  ،فريادى شده ام ، در ويرانيها  
    ثريا ايرانمنش، اسپانيا ، دوشنبه ٢٦/١٠/٢٠١٥ميلادى ، يك روز ابرى وبارانى دلگير .
  • شنبه 
    مانند هر هفته ، درانتظار ديدار شان مينشينم  صبح يا بعد  از ظهر ، مهم نيست ، تمام روز در انتظارى  بى امان 
     زنگ خانه به صدا در ميايد ، درب را باز ميكنم ، مانند صف نظاميها در يك صف راست ، هلو مامايى هلو هلو كيسى  !!! بوسه ها روى هوا ، خوب بنشيند ، اوه مامايى راستى خبردارى سا. ش تابلتش را شكست ؟
     خوب عيبى ندارد  منهم گوشيم را شكستم ، الان هيچ. ندارم غير ازيك تابلت ، با آن همه كار ميكنم و همچنان حرف ميزنم ،حرف ميزنم  ،همه ساكتند  ،بلى ، همه مشغولند هركدام يكى از اين اسباب بازيها دستشان ومشغولند ، دنبال كى وچى ؟ حرفها در دهانم خشك ميشوند ،سپس ناگهان يك گوله بزرگ وسط إطاق ، هر سه رويهم افتاده اتد ،براى چى ؟ ديدن كى ؟ سكوت برقراراست ، خوب بچه ها چى ميل داريد ، هيچى ،اولى ، دومى هيچ، سومى هيچى ! بهر روى مقدارى  آشغال روى ميز هست ، دهانها ميجنباند اما سرها همچنان روى آن بازيچه لعنتى پايين ودستها همچنان كار ميكنند ، 
    به به ، باين ميگويند ديدار ،مادر بزرگ ، 
    أهاى بچه ها بس است ، صداى پدرشان در حاليكه دارد برنامه سفر فردايش را بررسى ميكنند ،
     اسباب بازيها پشت سرشان پنهان  ميشوند ، دهانهايشا ميجنبد ،  دولا روى هم سوار ميشوند غلط ميزنند كوسنها روى هوا ميروند ميز كج ميشود  آهاى مواظب  باشيىد سرتان ، پايتان  ، تازه كوچكتر ه يادش افتاده ، 
    اوه مامايى ، توى مدرسه پايم پيچ خورد درد گرفت. ، هنوز درد ميكند ، چرا عزيزم ؟ سكوت ،هان ، چى ؟ 
    پرسيدم بچه چرا زمين خورده پايش پيچ خورده دكتر اورا ديده ؟ هان ! چى ؟ دكتر ؟  نه لازم نيست !!هان ؟ چى؟ 
    ساعت ملاقات زندانى تمام است ، بچه ها بايد بروند ، خوب !!!
    هفته أينده اوووووووم امريكا هستم ، پنج روز بعد بايد بروم سنت پيترز بورگ، بعد ميهمان شركت در آلبانى ؟!همگى بايد برويم آلبته  دوروز بيشتر نيست !!
    پسرم ، توكه مرتب روى هوايى ؟ 
    بتو گفتم بگذار خلبان بشوم ، نگذاشتى ،حال اينجورى روى هوا ميروم  !!!!! 
    چيزى نداشتم بگويم خوب يك عكس دسته جمعى براى روى واتس أپ ؟!!!! 
    در قفل ميشود ،پشت أنرا مى اندازم، هوا بدجورى گرفته ابرى وبارانى است ، سيل وطوفان همه جا را فرا گرفته ، اكثرا در جاده ها تصادف وروى دريا و خوب جاى سرشكر  باقيست ، زندان انفرادى گاهى هم بد نيست ، 
    پتو را به دور خودم پيچيده ام ودارم گوش ميدهم به اخبار روز گذشته ” ( در ايران هولى دى ” بوده !!!!!
    حال از خودم ميپرسم كه : متعلق به كجايى ،؟ اينهاكه ترا از خودشان نميدانند لبخندشان دروغ مهربانيشان جنبه تظاهر دارد ، در آنسوى اقيانوسها  نيز غريبه اى  ، يك مسافر ودر سر زمين خودت كاملا غريبه ، انگار از يك كره يا يك سياره ديگر آمده اى ، روزها را بشمار ،گاهى جرقه اى در دلت روشن ميشود باندازه درخشش يك كبريت سپس خاموش ميشود ، يا يك شمع نيمه مرده كه تنها دودش بچشم تو ميرود ، در انتظار كدام معجزه نشسته اى؟؟؟! ث
    ثريا ايرانمش ، اسپانيا ، شنبه  
  • شبهاى تاريك 
    محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد ،
    مطابق هرشب تشنگى وكمى دل ضعفه رفتن بيدارم كرد ،  تلويزيونرا روشن كردم ، يك ميز بزرگ چهارنفر مانند كركس دورش نشسته ودر باره بيست ميليون بيكار در سراسر كشور سخن پراكنى ميكنند ، هرچه در اطرافشان ديده ميشود همه رنگ ،همه دكور وهم چشمها بسوى دوربين كه آيا تصوير آنها هم ديده ميشود يا نه ! آنچه را ميگويند  خود به آن اعتقادى ندارند مقدارى نوشته جلوى رويشان گذاشته اند وطوطى وار آنهارا ميجوند  وبيرون ميريزند ، 
    بياد سر زمين خودم افتادم ، بياد اين شبهاى غم انكيز ، شبهاى . خيالى وداستانهاى موهوم كه معلوم نيست راوى  اول چه كس ويا كسانى بوده اند  هرچه ميتوانند اين داستانها ى خيالى را رنگ ميزنند آنهم رنگ خون ،  همه چيز يا سياه است يا سرخ ، يكهزارو چهارصد سال از اين تاريخ ننكين كه بر آن سر زمين سايه انداخته ميگذرد و چه كسانى از اين صحنه سازى ها بهره ميبرند ، آنچنان مغزها را  زير تابش آفتاب سوزان خرافات خشك كرده اند كه هيچكس جرئت حرف زدن  را ندارد ،عده اى به خانه هايشان پناه برده وروى گوشهايشان گوشى كذاشته اند تا صداى انكراصوات اين موجودات تهى مغز را نشنوند ، 
    چه شبهاى وحشتناكى بودند براى من ، چقدر ميترسيدم ، هميشه در اين شبها در گوشه اى پنهان ميشدم با چند قرص اعصاب نا بتوانم جلوى لرزش پيكر خودرا بگيرم ، ودست تصادف نكذاشت كه من اين شبهار ا فراموش كنم پدرم را درست دريكى از همين شبهاى منحوس ووحشت زا برد ، حال هركجاى دنيا كه فرار كنم سايه شوم آن به دنبالم هست ، 
    در كذشته ، هشتصد سال پيش دو شاعر  ما يكى حافظ شيرازى ، ديگرى عماد فقيه كرمانى هم عصر وروبروي هم قرار گرفته بودند ، يكى رند شرابخواره ونظر باز در عبن حال يك عالم متفكر وديگرى يك شاعر مفنگى ترياكي قشرى  هردو اشعارى سرودند ، اما آنكه جاودان ماند حافظ بود ، آنكه در زير خاكستر زمان مدفون شد عماد فقيه كرمانى بود ، كه ادعا ميكر به هنگام نماز گربه اش نيز به او أفتدا كرده با هم به نماز ميايستند !!! ويا موقع پوشيدن نعلين هايش آنها خود بخود جلوى پاهايش جفت ميشوند ، ً وهمين آدمها بودند كه نكذاشتند اين شبهاى پرخون ودردناك از ذهن مردم پاك شود ، ملتى مغموم ، سر خورده ، غم دار تمام عمرش را بايد براى كسانى بگريد كه نه ميشناسد ونه ميلى به شناخت آنها دارند ،براى كسانيكه ميل به حمله داشتند وبراى تصاحب وحكمفرمايى بر سر زمين ما با يكديگر بجنگ بر خاستند حال شده يك حماسه ! 
    همين وحوش بيابان گرد نزديك به هفتصد سال بر اين سرزمينى كه من در آن زندگى ميكنم حاكم بودند اما نتوانستند آنهارا مانند مردم ايران مسلمان  كنند با همه كشت وكشتارها وحمله ها آنها صليبشان را بر دوش كشيدند وپنهان شدند امروز باقيمانده تمدن آنهارا كه به دست آرشيتكتهاى ايرانى ونوابغ آن زمان طرح ريزى وساخته شده نگاه داشته اند واز آنها براى جلب توريست ها استفاده ميكنند از كوره هاى آدم سوزى تا حمام هاى گلى وقصر هاى بزرگ  در مناطق خوش أب وهوا ، 
    بلى چند بيابان گرد چادر نشين ناگهان هوس كردند بر تخت شاهى بنشينند ونشستند. ، با اتحاد واتفاق يكديگر وما براكنده شديم ، چون ميل نداشتيم دست ديگرى را بگيريم ويا باهم يك شويم ، نه يكى شدن در شان ما نيست ، عاشق به معشوقه دروغ ميگريد زن به شوهر خيانت ميكند ، شوهر همسرش را ميكشد ، بچه هاى نوزاد را با بيرحمى درون زباله دانى مياندازند واجازه داده اند كه مشتى  احمق با زور اسلحه بر آنها حاكم باشند ساز وآواز وهنرهاى ظريفه  حرام است در عوض خون ،وخون وخون ،جسد وكفن وگور وروضه وگريه هاى سوزناك حرف اول را ميزنند ،
    بلى در چنين شبهاى وحشتناكى در اينسوى دنيا خواب  هم از چشم من گريخته ، به مرد جوانى ميانديشم كه تنها سى وشش سال عمر كرد ونامش پدر بود ، 
    حال نميدانم اين مرد سى وشش ساله تازه از راه رسيده مرا به دوران دوشيزه گى ام برگردانده وپدر را تداعى ميكند ؟ با آنكه ميدانم حقيقتى در ميان نيست ، واين رشته يكطرفه است وطرف ديگرش گره كور دارد ، 
    نوه من در آنسوى دنيا هنوز بيدار است ،پيامش را ديدم ،وخودم بيادش اشك ميريزم دخترى كه بامن در يك روز متولد شد وهمه خوى وخصلت خودمرا به ا رث برده ، عاشق هنر ، عاشق نقاشى، عاشق عكاسى وفارغ از دنياى اين زمانه به دنبال حقيقت ميرود ،ث
    پرنويسى كردم بايد بخوابم  تا شايد خواب شيرها را ببينم .ث
    ثريا ايرانمنش ،اسپانيا ، ٢٣/١٠/٢٠١٥ميلادى /نيمه شب!!!!!!!
  • # مرگ پدر 
    امشب پدر من خواهد مرد ، شب عاشوراى  مسلمين ،پدر من تنها در يك بيمارستان از دنيا رفت بى آنكه هيج يك از دوفرزندش را ببيند ،
    اين شبها دلم از ترس ميلرزد  كه مبادا اورا كه از دست داده ام مرا نفرين كرده باشد  ،من هميشه اورا در آغوشم داشته ودارم ،  من آنچه را كه امروز ميبينم وديروز بر من گذشته. بياد نميسپارم ، اين زندگى در غربت ودوراز خاك اجداديم نامش زندگى نبوده ونيست ميهمانى هستم بر سر سفره ديگرى ، دلشكسته ،ونگاهم به پشت سر است ، روزى اورا گناهكار ميدانستم. اما امروز نيازى ندارم  كه گناهان او ا ببخشم ، او خيلى كم زندگى كرد كمتر از سن كوجكترين نوه اش او تنها سى وهشت سال داشت ،  حال براى سن كم او ، براى بيكسى وتنهايى  وبراى جوانيش دل ميسوزانم  وگناه ناديده اورا بخشيده ام  خود من همان چيزى هستم  كه بوده ام يك آن تغيير ميكنم شايد عده اى مرا ساده لوح بپندارند ،اما زيركى وهوش مرا ناديده گرفته اند . 
    امروز با عقل خودم خلوت كردم ،اورا ديدم ،تنها ، بيمار ،بلند ولاغر ، دوست داشت هميشه شيك باشد ،تازه از سربازى بازكشته بود زنى داشت ودخترى ، ناگهان زنى بيوه ،خوشگل وتو دلبرو وثروتمند سر راهش سبز شد ،ًمعطل نكرد فورا اورا به عقد خود  در آورد وراحت در  اورسى بزرگ او نشست ، از خانواده طرد شد همسر اولش طلاق گرفت ودخترش را نيز برد اما براى او مهم بودكه با دلبر تازه به عشق بپردازد ،اين عشقبازى بيشتراز سه سال دوام نياورد ، او بطرف خانواده اش برگشت ، ومارا رها كرد ، من تازه متولد شده ومادر را ، چرا پسر نبودم ؟! ،
    امروز قدرت يك مرد در ميان دستان من است ، نامشرا به سرزمينهاى ديگرى بردم بى آنكه نرينه باشم ،
    آه ، پدر من خيلى كم دركنارت بودم ،اما امروز برايت شله زرد پختم ،اميدوارم بكامت شيرين باشد ، من بخشنده ام ،قلبم مهربان است ،هر چيزى برايم پيش آمد آنرا تراشيدم وزيبايهايش را ديدم ، بى آنكه بدانم كه خار مغيلان گاهى زهر دارند ،زهر خارها هنوز در سينه ام بالا وپايين ميشوند ، امروز با دميدن  سپيده دم دانستم كه بايد برايت شله را بار بگذارم ، روانت شاد ،ث
    ثريا ايرانمش ، اسپانيا ، پنجشنبه 22/10/2015 ميلادى 
    اضافه : ايكاش اين برنامه جديد گوگل دست از تصحبح كردن كلمات ما بر ميداشت ومارا بحال خود ميگذاشت !!!
  • نيمه حقيقت
    نميتوانستم با زبانى تازه باو بگويم ،ميدانستم أزرده وملول  خواهد  شد ، من به آن نيمه  باطل وغير واقعى او خوب  توجه كرده بودم ،و نيمه كامل انديشه هايم را بكار گرفته بودم  واز همه طرف سعى داشتم  مادر نيمه حقيقى او باشم .نيم حقيقت خودرا باو منتقل ميكردم  اما در او كمتر ين  حقيقتى  نيافتم  ،حقيقتى وجود تداشت  او نميتوانست با زبان من آشنايى پيدا كند  تنها نشاط باطنيش  را نشان ميداد  من آنرا نيپذيرفتم  اما در شك بودم بين شك ويقين ،من اورا كامل نميخواستم  ميدانستم  هيچكس كامل نيست اما همه او باطل بود  وخودش نميدانست  هميشه ميسوخت  در دوزخى كه براى خودش ساخته بود  من در باغ حقيقت خود به دور افتادن وگنديده شدن  او را در زباله هاى  واقعى نفسم مينگريستم ،
    امروز ميل ندارم به زبان ديگرى بنويسم اين تنها زبان منست  چه كسى آنرا بفهمد ودرك كند ويا نكند ،تنها با زبان خودم حرف ميزنم ،اگر چه عده اى فرياد بكشند كه زبانت بيگانه است ، آدمها دوست  دارند  هرجا كه پاى يك مسئله جدى پيش بيايد راحت  از روى آن بپرند  هركجا كه انبوهى  از مسائل وگفتگو  ميابند اگر به نفع آنها نباشد  فورا فرار ميكنند .
    اما من در مورد اكثر مسائل فكر ميكنم  آنهارا ميجويم  تا درست هضم كنم. شايد از جويدن همين مسئله هاى ناهنجار است كه دندانهاى من شكستند !!! ومعده ام دچار خشم والتهاب شد ؟!.
    مردم آسان پذيريد  وبه من وامثال من  بصورت يك بيمار مينگرند  كه در خود فرو رفته ايم ، دوست ندارند در يك خرد واقعى يا يك معرفت پرواز كنند  هميشه سبكبالند  ومن هميشه سنگين دل .
    كار مردم اين است كه در انتظار بمانند تا طرف پوست بياندازد  آنگاه اورا به صحنه بكشند  وزد وخورد را شروع كنند  اين بسته به گزينش طرفين است .
    من در تا ريكيلها مقصد خودرا يافتم  در ظلمت شبهاى تا ريك وغمگين ،هنگاميكه تصميم گرفتم بنويسم  گويى دوست چندين ساله اى در انتظارم بود  ومرا بسوى مقصد خود ميكشيد  كم كم آن بيگانه را از درونم بيرون كشيدم  وامروز  حتى از راه رفتن با او اكراه  دارم  او من نبودم .
    امروز عشقى در من هست كه خاموش شدنى نيست. اين عشق نه مجازى ونه انسانى است  عشقى وراى همه آنهاست . تنها در اين فكرم كه اثرى زيبا بيادگار  بگذارم  عشق به اين اثر فرياد ميزند وحريق توليد ميكند .
    نامش هرچه ميخواهد باشد  من به ستايش عشق نشسته ام  وهر چيز زيبا را مى ستايم   هركسى از دل خويش باخبر است  وميداند  در كنج دلش چه نقشهاى ستودنى   جاى دارد . 
    من اكنون معمار واژه ها شده ام ، هنوز بنا هستم  مانده تا سازنده شوم . ث
    ثريا ايرانمش ، اسپانيا ، ٢١/١٠/٢٠١٥ ميلادى .
  • #گذشته
    امروز ، نوشته هاى  گذشته وبلاگم از سال دوهزاوو هفت وهشت بالا آمد چند تايى را خواندم  وديدم چه دورانى را طى كردم و در عجب بودم از اين سخت جانى خود ، داستان ( من  وويكى خانم ) بيچاره الان معلوم نيست با آن روياهاى دور ودرازش وآنهمه  كمبودها وخود بزرگ بينى هايش در كجا زنده بگور است ؟ شايد هم مرده باشد ، ديدم چطور سر سختانه از كنار اينهمه ويكى خانمها وعاليجنابها گذشتم بى آنكه خم شوم ،  امروز نقشى از دشتهاى بزرگ را بر بالاى اين صفحه  گذاشتم دشتى در كوهرنگ بختيارى لبريز از لاله هاى واژگون ، اين لاله ها بمن درسهاى زيادى دادتد ،  در نظرم مردان وزنان بزرگى ميايند كه صبورانه سر به زير دارند ويا داشتند ، 
    امروز خودم را به تصوير كشيده ام ، با چه سر سختى رشته سست زندگى را ميكشانم ،  هر كلمه اى معنا در پى معنا دارد كه كمتر كسى ميتواند آنرا درك كند ،هر معناى آن  شاهينى است كه فراسوى اين جهان   در پرواز است  تصويرى از ويرانى آشيانه عقاب  كه در آنجا مجبور بودم با مرغان بى پر وبال اما نوك تيز در جدال باشم  ،تصويرى كه در هيچ معنا نميگنجد .
    گنجينه من لبريز از تصوير هايى  است كه رويهم انباشته شده اند  وبه ندرت ميتوان  از ميان آنها معناى كاملى را پيدا كرد   امروز خود من به تصوير كشيده ميشوم ، تخمه كوچكى از بك ناى باريك در كشتزار زنى از دشتهاى سر سبز وكوهستانهاى لبريز از طغيان آبها ، امروز نيستان شده ام ديگر كسى نميتواند در من بدمد وآواز دلكشى را از درون من بشنود ، امروز يك نى بريده از نيستانم ، در ميان خاك وخاكستر وزمين خالى  ديگر چشمه ها برايم معنايى ندارند ، أبهاى روانى هستند كه بى مقصد ميروند ودر آخر دوباره به زمين فرو ميشوند چون ديگر دريايى نيست ، صداى نيست ، أمواجى  نيست تا لب بر لب جويبار بگذارد ، امروز تنها يك معنايم  يك تنه هزار تو  با هزار نواى  كه هنوز در اشتياق  جوشندگى هستم ، 
    سالهاست كه از تصاوير ميگريزم از من هيچ تصوير تازه اى نيست ، من در پشت آيينه غبار گرفته زمان گم شده ام وان  تصاوير امروز معنايى ندارند چون هيچ حلقه آنهارا بهم متصل نميكند. همه در ميان  جمعند واما تنهايند .
    ميگويند  كه در پس هر تاثير بزرگى  هميشه يك علت بزرگ نهفته است  بنا براين  هرچه انجام داده ام بزرگ بودند من به دنبال علل كوچك نبودم  كه بعدها  برايم بزرگ جلوه كنند  هميشه افكارم در بزرگى ميچرخيد بطوريكه گاهى نزديك بود مغزم منفجر شود ، وچًقدر آدمهاى حقيرى را  در بيان تحولشان آزرده ساخته واز خود رانده ام ، 
    گاهى در اين گمانم كه شبيه يكى از خدايان تاريخ سرزمينم هستم ، اما همه خدايان به يكديگر شبيه بودند چرا من شباهتى به بقيه ندارم ؟ . 
    براى لذت بردن از يك ميوه شيرين بايد  پوسته را  از هم دريد تا به مغز آن رسيد  پوسته هاى تلخ وتند وتيز ،  وهر پوسته اى ميداند كه بايد روزى دور ريخته شود بنا براين گاهى به دنبال چاره ميگردد  بلكه دوباره مغز شود  ،اما من پيوسته هايم را به دور ريخته ام وبه گمانم خود مغز شده ام  پنداشته هاى   خام را به دور افكنده ام  وبه دنبال خرد خود گام بر داشته ام  مهم نيست اگر اين  مغز كمى تلخ ويا لاغر باشد ، اما هنوز مغز است ، نه يك لإيه  ويا يك پوسته اضافه ،
    واين است شيوه برد وباخت در زتدگى كه بتوانى از پوسته در أمده خود مغز شوى نه يك تخمك ،ث
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢١/١٠٢٠١٥ ميلادى .
  • من وتو

    من هميشه بسوى تو ميايم ، تو وطنم منى ،  هرچند نميدانم وطنم كجاست ؟ هيچكس نميتواند  براي من مرزى بكشد  وهيچكس نميتواند راه عبور مرا ببندد،
    من در همه جاهاى شناخته شده. ودر همه دشتهاى   بى شناخت مرز ، تبديل به باران ميشوم  ،   من براى آمدن بسوى تو احتياجى به كارت شناسايى ندارم  ،من همان شبگرد أسمانم  ،من ميلى به جاده  و راه پيمايى ندارم  وميل ندارم كسى برايم برگ عبور صادر كند  ويا كسى برايم جاده بسازد ،  تا تنها آن جا ده را طى كنم ،

    تو مرا نديده اى  منهم ترا نديده ام. تو طوفان را  درمن احساس كردى  اما ديدى كه تازيانه كينه را بر كمر نبسته ام  تنها خشمم وحشتى در دلها ميافكند
    زمانى فرياد ميكشيدم  اما امروز تنها در سكوت زير لب أواز ميخوانم.كه از جان ودل ترا دوست ميدارم  دوست تر ،اى برگ كوچك لرزان وخزنده ،
    براى جستن پناهگاه خوب جايى را يافتى   من زخمهاى دردناك تازيانه روزگار ا كه بر پيكرت نشسته مرهم خواهم گذاشت ، مردى برايم نوشت كه : تو خود عشقى !
    من نه بر در تو ونه بر پنجره ديگرى مشت نميكوبم   از درد مينالم اما فريادم در گلو پنهان است  ميدانم كسى مرا ودردهاى را بخود راه نخواهد داد .
    مرا نديده اى تنها در لابلاى واژه ها پيچيده ام  واژه هاى مبهم ومه آلود وگاهى دردناك  ،بعضى ها از ديدنم گيج وپريشان ميشوند كه أيا اين همان مادر كلمات است ؟  من از همه دورى ميكنم.  و در خمره تا ريك خيال به مى پرستى ميپردازم. وبه شراب سرخ ، رنگ ارغوانى  ميدهم. ومستى آنرا چند برابر ميكنم ، در خمره شراب  واژه هايم غسل ميكنم ،غسل عشق  وسپس آنرا درجايى ريخته جرعه جرعه  ير ميكشم ، مستى عشق سكر أور ودوهزار بار از مستى شراب دكه  ها شور انگيز تر است ،
    نميگذارم تيره گيها دردلم جاى بگيرند   من به مغزها خون ميرسانم ، نه پهن ،
    زمانيكه از فراسوى  مردمانى ميگذرم. كه آفتاب عقل  ،زندگى آنهارا خشكانيده است  ودر ديگ سود وزبانها ميسوزند وميسازند ، در دلم يك خيال خنك پديد ميايد  لبه تيز انديشه هايمرا رها ميكنم. با سوهان   خيال آنهارا سايش ميدهم  ونرم ميكنم  آنگاه سوزش دلپذير قلبم را كه زير خاكستر خيال پنهان ساخته ام احساس ميكنم  واز گرماى دلپذيرى غرق لذت ميشوم ،
    در سايه شبهاى من ، روياى تو  تازه تراز شبنم  بر لبهاى خشكم بوسه ميگذارند ، در أنموقع ميدانم كه دارى بمن فكر ميكنى ،
    سه شنبه ،
    ثريا ايرانمنش  ، اسپانيا ، ٢٠/١٠/٢٠١٥ ميلادى .

  • من وخدايم
    سراسر عمرم ، كوشيدم كه خودرا هيچگاه عريان نكنم ، وآنقدر زيبا  باشم كه در أيينه به هنگام ديدن تصوير خود بى آنكه عاشق خود باشم ،اورا ببينم .
    روزى بر خلاف ميلم  در چشمانم برقى جست ، ودر قلبم درى گشوده  شد  كه پرتو آن تا اعماق وجودم را فرا گرفت ، در برابر أيينه همه جامه ها را بيرون آوردم  ، زيورها  پيرايه ها  ، حصارهايى كه مرا در ميان  گرفته بودند ، خيالها ، نقشها  در يك آن همه چيز فرو ريخت ومن عريان شدم .
    خودرا بى همه آن  پيرايه ها باز هم زيبا ديدم  وچيزى را ديدم كه بودم وهستم  بى آن زيباييهاى ساختگى  ميان همه آنها تنها بك تصوير بود ، باين زيبايى ودرخشان  ، نگاهى بخود انداختم  چيزى را ديدم كه نبودم ،نه من آن نبودم ، آنتصوير در أيينه من نيستم ، كسى بود كه گره زمان بر چهره اش  ،بر رخساره اش رنگ ديگرى پاشيده بود ،نتوانستم تاب بياورم ، بهر روى چيزى پيش أمده   بهتر است روى أنهارا بپوشانم  آن زيبايى كه روزى بمن غرور ميداد به بيداد زمان فنا شده بود من خاكستر آنرا ميديدم  وداشتم پيرامون آن خاكستر به دنبال  چهره ام ميگشتم  ،آه گنجى پنهان  ،
    حال واژه ها را پشت  سر هم رديف ميكنم  با شعور باطنم   زيبايى ديگرى ميبافم  وپيله اى ديگرى ، 
    عشق كه گاه اورا در خود خرد وزندانى  ميكنم  ودر زندان تاريك  به كنارش مينشينم ،گاه خود را نيز زندانى ميكنم  ناگهان ديوارش را ميشكنم. ودرهم ميريزم  واواز مرز خدايى فرو ميكشم ، عشقى كه همه روز جامه تا زه اى بر او ميپوشانم. گاه پاره پاره اش ميكنم اورا ميشكنم ودر سوگش زارى ميكنم ،
    او مرا أغوا ميكند. حقيقتى است ، كشش دارد  او مرا ميفريبد. ، بيا تا تر ا بفريبىم  ،
    عشق زنجير  بر گردنم مياندازد  ومرا وادار به تسليم ميكند  ، من در دست او چون موم نرم ميشوم  واورا دردست خود ميفشارم  ، 
    او افسانه اى بى پايان من است 
    او از اسطوره كوههاى بلند البرز برخاسته  شتابان به دشت سرازير شده  ودر رگهاى من جان گرفته. ومرا به تلاش وا داشته است ،
    من شهر هارا  مى پيمايم  به آن راهى ميرو م كه او ميرود ، سايه وار تعقيبش ميكنم  اما هيچگاه از او گدايى نخواهم كرد   من تنها ميل دارم از زيبايش مست شوم  ببويمش واو ياس وگل سرخ بمن بدهد  ،زهر شيرينى است ، اين عشق ،
    همه حواسم بر ضد گفتارم بر ميخيزد ، نگاهم  در ميان هر چيزى نقشى از او هويدا ميسازد  ومن غرق تماشاى اويم ،مرا ميبوسد  لب بر لبم ميگذارد  خاموش  غرق در بوسه ها ميشود  من از وصال نميگويم  حواسم در هر گفته اى  است  پرده ناكامى را بر ديوار مياويزم  وهميشه دراين فكرم ،ديگران هم از معشوق به دورند  آنكه با معشوق نشسته، دم از  عشق نميرند ،، پايان ،
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، يكشنبه غمگين بارانى ،تا يك ، اكتبر ٢٠١٥ ميلادى .