Author: Soraya

  • شب ، 
    تنها به هنگام شب  است كه ميفهمى چقدر تنهايي،  وميبينى كه ه جانفرساست اين تنهايى ، پايت را از مرز شصت بيرون گذاشته اى ، يعنى از مرز دنيا ،  آنگاه غمى جانسوز دلت را ميلرزاند ، ديگر اين تو نيستى كه مانند يك اسب راهوار به جلو ميتاختى آنها هستند كه جلو جلو ميروند وحتى به پشت سرشان نگاه نميكنند تا ترا ببيند ، هجوم خاطره ها بيخوابت ميكند عمر رفته ديگر باز نميگردد ، به مردان زندگيت ميانديشى ،تنها سه مرد در كنج خاطرات تو نشسته اند ،هرسه در بك تاريخ به دنيا آمدند وهر سه در يك مدرسه درس خواندند وعجب آنكه هرسه يكديگرا ميشناختند ، دوتاي آنها از دنبا رفتند وسومى ميان مرگ وزندگى است ، سومى همان أوَليست ،اولين عشق در سنين بسيار جوانى ،  آن روزها شمع بزم افروز زندگى آنها بودى وامروز يك چراغ نيمه سوز كه در وزش باد نشسته است واز هر نسيمى بخود  ميلرزد .
    به كاروانى كه ساخته اى. وهنوز زنجير را به دست گرفته اى مينگرى هر آهوى از گوشه اى فرار كرده ، به هم سن ها وهم نشينهايت ميانديشى ، ايى داد وبياد ، همه رفتند ،همه رفتند وتو تنها ماندى ، هرشب در هجوم خيال دچار افسردگى ميشوى ، خواب را دريابم ، كه خواب دنياى فراموشيهاست .
    مرغ شب ميخواند ، آوازش تا دور دستها ميرود  يعنى آ واز عشق را به دور دستها ميبرد ، تو افسرده اى حتى ديگر ميل ندارى به  آواز مرغان عشق گوش فرا دهى ، مرغانيكه هرروز بر سر شاخه اى مينشينند وآواز بيقرارى سر ميدهند ، افسرده وپريشانحال  بر ميخيزى ،  همه در بزم گرم زندگيشانند وتو در فكرى ، به راستى در فكر چه كسى بايد باشم ؟  
    شب خاموش مانده وديگر در آن خروش وولوله اى بر پا نيست ، شاعرى نيست تا برايت شعرى بسرايد ،و نوازندهاى نيست تا برايت آهنگى كوك كند ونويسنده اى نيست تا بر بالاى نامه اش بنويسد : 
    همه شب در اميدم  كه نسيم صبگاهى……
    نه ديگر نه پيكى  هست ونه اشنايى ونه پيكرى ، 
    تنهاى تنها ، در زير سقف آسمان زنده بگورى ، نه تو ، همه آنهاييكه بى هوا ناگهان پايشان را از مرز زندگى بيرون ميگذارند نه از مرز زندگان ، ملافه ها رويهم چيده ، سفره ها درون، كمد در انتظار ميهمانند ، ظروف چينى درون گنجه خاك ميخورد گيلاسهاى كريستال به درون جعبه هايشان بر گشته ولميده اند ، قابلمه ها هرروز كوچكتر ميشوند ، 
    اما دل تو هنوز در سينه ات بينايى ميكند ، فرياد ميكشد ، 
    خاموش ماند خانه من اكنون 
    در آن شور ولوله بر پا نيست 
    —————————–_ثريا 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نوامبر ٢٠١٥ ميلادى 
      
  • پاییزی
    این زمان روح  میطلبد  شعر تازه ای زمن 
    دریغ ودرد که دل زحسرت گذشته لبریز است
    نه دانم که کی دی آمد وبهمن رسید ومهر رفت 
    بهار من ، هنمیشه همچنان پاییز است 
     عمر میگذرد به بی بصری و بی رحمی
    من از این رفت وآمد  چه آرزوها دارم ؟
    مگر آنکه یاد گذشته ها  لبریر گردد درمن
    که با خیال آنها  عمریست گفتگوها دارم 
    سیمین ، رفت محمود رفت ، فریدون رفت ، 
    نه که باشم ز دفتر روزگار شاد و خرسند 
    گهی بگوش من رسد آوای پر خروش مرگ
    که دی رفت ؛ بهمن رفت ،  و رسید فصل آهنگ
    چو چرخی که درافتد میان تنگنای دوسنگ
    در گردش شب وروز وبه هنگام طلوع 
    درد وفغان ودریغ است در این میان
    کسی نماند که بنالم زحسرت وداغ ننگ
    گهی به زلف دلداری آویزم تا بر آید شبم
    گهی به دامن خسی بیاوزیم  تابماند روز
    گهی وحشت ننهاییم در شکو ه شب تیره 
    گهی روز روشنی درمیان دردهاو تبم
    مرا چکار که دی رفت وامروز رسید خزانم 
    که بی امید میرود هر روز وهر شبم 
    اگر عمر تو بکام است تو خود بهاری
    وگر عمرمن گذشت چه بهار وچه زمستانم 
    —————————————–ثریا ایرانمنش
    چهار شنبه 11 نوامبر 2015 میلادی  . در اوج خستگیها و بی فردایی.
  • حلقه خدایا ن

    هر صبح اولین کار من این است که قطعه شعری را بنویسم وروی صفحه ام بگذارم بیشتر از آن کاری به کار این جماعت ندارم  میگذارم مانند سگ وگربه به هم بپرند چنگ بیاندازند وخواهر ومادر یکدیگررا از گور بیرون آورده تکه تکه کنند این فرهنگ نوین جامعه بخصوص ایرانیان متمدن چند هزار ساله میباشد .
    روزیکه خدایان خلق شدند زندگی آرامتر وبهتر بود زمانیکه تک خدایی شده همه چیز بهم ریخت وتازه همین خدای واقعی نیز گم شد ، حال بشر درپی رستاخیز است ، بی انکه معناوکلام زندگی را دریافته باشد ، روزی میل داشتم قصه های خنده آور بگویم تا مردم را بخندانم آنقدر سخت وسنگ وسفت شده اند که نمیدانند خنده چیست ؟! 
    آذزخش های اندیشه ام را پنهان کردم ومانند خودشان راه افتادم اما نتوانستم همراه آنان شوم ، نمیدانم چگونه تربیت شدم ، تنها میدانم درآن زمان مادرجانم میگفت :
    به هنگام غذا خوردن نباید لپ تو باد کند ، لقمه را کوچک بردار وبه میان زبانت بگذارکم کم آنرا به زیر دنداتنهایت بفرست ، هنگامیکه جایی برای میهمانی میرقتیم مجبور بودم قبلا خوب شکمم را سیر کنم که مبادا بگویند گرسنه ونان بازاری خورده است ودرمیهمانی میبایست تنهابه غذاهای رنگین سفره نگاه کنم ؛ چون سیر بودم !!!
    امروز طرف برای سور چرانی از یکهفته قبل غذا کم میخورد وهنگانیم رسیدن تا نفس دارد شکم را انباشته میکند تازه میل دارد که مقداری را هم برای شام ویا ناهار فردایش ببرد، ظاهرا از اشراف هستند !!!
    نه ، من نمیتوانم چند صد میلیون آنسان را تربیت کنم بعلاوه من معلم تعلیم وتربیت جامعه نیستم ، من خودم هستم همین کافی است 
     امروز عده ای بی خدا شده اند ، وعده ای تنها سخت به ضریح امامان وخدا چسپیده اند  ومیدانم که کم کم اورا ازدست خواهند داد چون خودشانرا ازدست میدهند،  درمن چیزی هست که برد وباخت برایم مفهمومی ندارد اگر مثلا مرا بر اوج یک صندلی طلای بنشانند وجایزه ای هم بمن بدهند وملتی برایم هورا بکشد وکف بزند ، تنها خوشی آن چند دقیقه است ، بعد آن ملت ترا فراموش میکنند ویادشان میرود نیمساعت قبل چه هیجانی برای دیدن تو داشتند .
    آنچه میماند حقیقت محض است ، آنهاییکه نامشان مانده وجاودان شده اند چون با خودشان واجتماعشاتن یکرنگ ویک پارچه بودند ، قرنها گذشته اما دیگر فدریک شوپنی به دنیا نیامده ، گوته ای زاییده نشده ، بتهوونی در دنیای موسیقی به مقام خدایی نرسیده هرچه هست تکرار گذشته هاست هیچکس بخودش زحمت نمیدهد که جلو بود یگانه باشد تنها بدود همه مانند گوسفند میل دارند  از همان جویی بپرند که اولی پرید .
    من به همان اندازه که از باختن پولم سر میز قمار بی تفاوتم به همان اندازه نیز از باختن در عشق نیز نه شادم ونه غمگین ، بادی میوزد نفسی میکشم باد  میرود نباید تا آخر عمرنشست وبرای آنچه از دست داده ام زاری بکنم ، چیزهای زیادی از دست دادم اما چیزهای گرانیهایی را نیز به دست آوردم ، از همه مهمتر خودمرا . واین مهم است که انسان بداند خودش کیست سپس به خداشناسی ویا جامعه شناسی بپردازد .
    من آن عشقی را که کم کم پیداکنم وکم کم از دست بدهم دوست ندارم ، ناگهان پیدا میشود وناگهان هم گم میشود ، برایم چیزی عوض نمیشود ، خودم هستم .
    هر کاری وگفته ای اندیشه ای دربر دارد  دراولین روز انسان لذت میبرد سپس عادی میشود خیلی ها آنرا درون سینه پنهان میکند وبرایش سوز وگذار سر میدهند اما من آنرا اگر حقیقی باشد میپذیرم واگر ریا باشم تف میکنم وبیرون میاندازم هیچ برایش زاری ونوحه نمیکنم . اگر کاری از روی حقیقت انجام نگیرد  همان رسم ( فاحشگی) انسان است یعنی از روی هوس یا بهانه یا تنهایی دست بکاری زدی که به آن ایمان نداشته ای ، آنگاه من چگونه میتوانم به یک خود فروش عشق بورزم ؟  او که عاشق شده نمیتواند باور کند که  کار واندیشه اش در یک راه است مگر آنکه برای عرضه خود وپیش فروش خودرا عاشقی دیوانه معرفی کند .
    بنا براین کار من نیست که به یک چنین انسانی عشق داشته باشم .
    امروز به شهری تبعید شده ام یا خودرا تبعید کرده ام که از آرامش آن به ستوه آمده ام ، کسی نیست ، خلوت است ، کوچه ها خلوت خیابانها خلوت ، جشنها میروند تا دربهاران دوباره برگردند ، عید میلاد  با خنکی وسردی وکاغذ های رنگی وچراغهای نئون میایدا اما به همان خنکی هم میرود ، عده ای بی تفاوت باین بازی تجارت مینگرند وعده ای سخت میخواهند خودرا شیفته نشان دهند . برای من بی تفاوت است .
    من به دنبال خدای مهربانیم که قرنهاست گم شده  و.من تنها نگاره های اورا میبینم که دردرون وجودم نشسته است /پایان .ث
    ———————————————————————————————————————-
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / سه شنبه   10/11/ 2015 میلادی و 19 آبانمان 1394 شمسی. 
  • برگشت

    امروز دیگر نمیدانی به کجا فرار کنی ؟ در کدام سوراخ موش پنهان شوی ؟ هر کجا بروی ترا خواهند یافت وکاغذهایت را خواند گرفت وپاره پاره میکنند وترا بردار نا مردی میکشند، 
    در آن زما ن اگر” صادق هدایت ” مکان جولان  ونویسندگیش را تنگ دید این شانس را داشت که به پاریس برود و درآنجا بنویسد ، اگر ” گوته آلمان وفرانسه برایش تنگ بود خودش را به انگلستان رساند ودرآنجا بهترین نمایشنامه اش را نوشت وتقدیم دنیا کرد ، امروز آدمکشان قبلا همه شهر هارا وسر زمینهارا گرفته اند ودرگوشه وکنار درکمینند ، نفس بکش ترا به چوب وتیغ کفر میسوزانند اگر درآن زمانها تنها یک کشور بساط انزیکسیون را براه انداخت ومردم را دوتکه کرد امروز در تمام دنیا این بساط پهن است ، طاعون دین  همه جارا  گرفته است ، خدا در این میان گم شده ، نمیدانی در کجا باید اورا بیابی وفریاد برداری که تو ” انسانرا آزاد آفریدی ، لخت ، باو دمیدی ، طبیعت را نشانه گرفتی وبا و هدیه کردی ، امروز همین انسان دوپا ترسناکتر وحشت زا ترا زحیوانات دردنده شده است  وطبیعت را کشته وبر باد داد .
    زمانیکه در لندن بودم تنها روی کاغذ مینوشتم ودفترچه هارا سیاه میکردم ، امروز هم باید همین کاررا بکنم ، همه چیز در زیر نظر ارتش !!! سایبری است ونوچه ها وپادوهایشان درلباس عاشق بیقرار ویا خواننده محبوب نوشته های من به دنبالم میایند ! مهم نیست ، مینویسم ، غیر از نوشتن کاری از من ساخته نیست ، نمیتوانم مانند سالمندان گذشته بنشینم آش بپزم وکاموا ببافم درون مغزم غوغا ست تمام شب در مغزم مینوسم . واین ها تکه هایی از نوشته های سفرم در لندن است !!!
    روزیکه پسرم کت وشلوار جدیدش را امتحان میکرد تا برای مصاحبه برود  ، سرش را بوسیدم وگفتم اگر پسرم نبودی سخت عاشقت میشدم !!! 
    زمانیکه دخترانم را دریک شلوار جین معمولی با یک بلوز معمولی میبینم بی هیچ آرایشی وهیچ پتاکسی وهیچ زیوری با هزاران مهربانی هرکدام به دنبال زندگی ودوندگیهایشان هستند ، وهنوزز همان اتومبیل قدیمی را سوارند بی هیچ عقده ای بی اختیار به آنها میگویم باید خم شوم وشمارا سجده کنم ، هنوز پای هیچکدام نه به کاباره رسیده ونه قمارخانه  هنوز مانند جوانیهای من لباس مپپوشند ، پوشیده ، نه سینهایشان بیرون است ونه باسنشان به دیگران چشمک میزند ،  این بت های کوچک وبیگناه من  شیوه زندگی را بطور واقعی یاد گرفته اند ، اصالت را دروجودشان نگاه داشته لزومی نمیبیند تا با آویزان کردن مقداری آشغال به یر وصورتشان خودنمایی کنند ، هنوز هر کدام مانند خورشید میدرخشند ، آنها مجسمه های گرانبهایی هستند که درموزه زندگی من جای دارند  وباین دنیا مضحک ومقوایی میخندند  آنها بخود اعتما دارند  وبه بازوان پرقدرتشان  برایشان ته چین مرغ وچلوکباب مانند زباله است  همان برنج معمولی با سبزیجاترا ترجیح میدهند ، همه گیاه خوارند .
    حسرت هیچ چیزی را دردنیا ندارند ، درکودکی خوب آنهارا سیر  کردم ، به دستشان کتاب دادم بیشتر جاهای اروپارا به آنها نشان دادم  درماکسیم فرانسه غذا خوردند  در کاپری  ورم  گردش کردند  کشتی سوار شدند نگذاشتم گرسنه بمانند ومن به حیرت از این دلهای کوچک بی آرزویشان  هستم  وآنهارا هدایای بزرگی از طرف خداوند میدانم  .
    نوه ام وارد دانشگاه شد واین اولین افتحار زندگی من دراین سن است ، افتخارات زیادی داشته ام ، اما همه در زیر خاکستر سالها پنهانند واین یکی تازه است .
    بچه ها خیلی کوچک بودند که بخارج آمدند ومن سخت خوشحالم که غرب نتوانست آنهارا بفریبد . خود شان هستند با اصالتشان .
    نگاهی به لباس پوشیدن زنان ودختران دیگر میاندازم ، با لبان باد کرده وچشمانی که زیر خروارها رنگ گم شده اند  موههای هزار رنگ .
    صورتی مسخ شده ، سپس نگاهی  باین موجودات ساده میاندازم .
    آنها را بغل میکنم ومیگویم “
    هرچه باشد شما باعث سر افرازی من هستید ، منهم کاری نمیکنم که شمارا خجالت زده کنم . ث
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . دوشنبه . 9/11/2015 میلادی / از دفتر ” روزانه ویادداشتهای لند ن “
  • من .منم .

    نه در صف درویشانم ، نه درره ترسایم ، نه مرد مناجاتم ، نه محرم حراباتم، نه درخور خمارم ،
    وچنان درخویشتن گم گشتم که دیگر از همه  بیرونم  که گویی غیر یک دم ندارم  تنها دلمرا دارم ، لبریز از عشق  ، 
    ما هنگامی جوینده میشویم که تنهاییم ، ودر اجتماع به دنبال خودیم ، افکار وادیان وسایر کتب ومعرفتها وآموزنده  را میاموزیم تا خویشتن را بیابیم ، 
    ونمی یابیم ، مینالیم ، میگرییم ، پس میزنیم ، جلو میرویم ، نیروی خودرا صرف هیچ میکنیم  عمررا تلف میکنیم  وهیچگاه به آنچه کنه میخواهیم نمیرسیم  به همه شک داریم  تا عکس آن ثابت شود  به دنبال خودیم ، 
    من برای یافتن حقیقت تنها خودرا دنبال میکنم ،  جستجوی حقیقت یا نام دیگری هرچه باشد استوار بر اراده خود من است .
    ظغیان بزرگی را از سر گذراندم ، برای هیچ ، چون ناگهان به دنبال خود م رفتم ، اراده کرده بودم که راه خودمرا بر گزینم وببینم ، من هیچگاه با علم یقین بسوی کسی دست محبت دراز نمیکنم ، تنها با مهر ورزیدن اورا میازمایم ، سپس کنار میکشم چون میبینم بر آنچه میگوید وانجام میدهد استوار نیست ، بچه نیستم ، در آغاز راه هم نیستم ، در پایانش هم نیستم در میدان وسط ایستاده  ودر دیگران ، خرد را نمیابم ، حقیقت را نیافته ام هرچه بوده ریا بود ه وتزویر بود ه و دروغ بود حتی بخودشان نیز دروغ میگفتند واین نابخردی درتاریکهیای وجودشان جمع شده بی آنکه خود بدانند درد میکشیدند  ، زندگی با خود زیستن هنر میخواهد واین کارهر کسی نیست ، به دیگران آویزان  میشوند برای آنکه تنها نمانند ، بسوی ادیان میروند  چرا که میترسند ، از چی؟ معلوم نیست ، از کی؟ معلوم نیست ، اگر به آنچه که طبیعت به آنها داده بیاندیشند وبه آن وفادار باشند لزومی ندارد به دنبال ابهامات بروند ، ویا از خود بیخود شده یک انسان عاطل وباطل بی عمل در عین حال خود خواه وخود شیفته  میان زمین واسمان معلق بمانند .
    هر انسانی ، به آنچه یا با آنکه برخورد میکند اگر غیر از آنچه که خود میخواهد نباشد آنرا بر ضد خود میپندارد  ، من عادت کرده ام که بی دیگران زندگی کنم ونیازی نداشته باشم برای فشار از تنهایی به هر لزجه ای آویزان شوم وسپس سرخورده سر ببالین خویش بگذارم وبر کرده ها وناکرده ها  اشک حسرت بریزم .
    عشق با انسان یکی است عشق با خدا یکی است وانسان با خود یکی است ، حال اگر در دیگری این معرفت وخود ساختگی را یافت با هم گره میخورند ، من سالهاست که همانند یک عقاب از اوج دارم به آنسانها مینگرم ، گاهی میبینم چقدر حقیرند ، برای پوشاندن حقارت خود به هر وسیله ودروغی متوسل میشوند ، چرا؟ .حال با اینهمه تجربه وگره خوردگی با کسانیکه میل داشتم بشناسم تا تجربه دیگری بر اندوخته هایم باشند ، حیرانم که بشر چرا تا این حد سقوط میکند ؟ ومیشود مجموعه ای از جمع اضداد .هر انسانی در تحولات  از فردیت به کلیت میرسد  انسان با عشق زنده است وبا عشق به زندگی میرسد ،  عده ای به چنان مقاماتی رسیده اند که خود وعالم وحدت وبوجود آورده را درخود حل کرده ویکی شده اند ، جزیی از حقیقت ، 
    خداوند همان عشق است وآهنگی است  که سراسر هستی وهستیانرا به رقص درمیاورد ، 
    عشق آنست که غایت نبودش
    هم نهایت ، همه بدایت نبودش
    گر هزاران سال بر سر میروی 
    همچنان میرو که غایت نبودش 
    تا بکی گویی که آنجا کی رسم ؟
    کی بود کی ؟ چون نهایت نبودش 
    …..
    هنوز هم همانم که بودم ، وهستم همچنان یک دیواری از بتن وآهن وسنگ که ذره را در اعماق خویش پنهان کرده است .وبه گم شدگانی میاندیشم که در راه هیچ خودرا ( آن خود واقعی) ر ا از دست داده اند وهمچنان یک رهرو خسته هنوز هم میدوند وآنهاییکه دویند به مقصد نرسیدند وخاکستر شدند وبه هوا رفتند بی آنکه از خود نشانی بگذارند . نسلی سوخته ، نسلی بی فردا.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه  8/11/2015 میلادی.
  • همه رفتند
     همه رفتند ، شهر خالى شد، من تنها شدم ، ديگر كسى نيست ،  تلفن خانه به سكوت نشست ، موبايل بسته شد ، كم كم اين صفحات نيز بسته خواهند شد ، 
    روزى ورزگارى در اين شهركوچك ولوله بود ، هنرمندان ، دوبلورچيها ، هنر پيشگان سابق ، فيلسوف ، شاعر، تاجر ،دكتر ،مهندس ، سيمكش ، محصل، دلال ، خياط ، قاچاقچى مواد وأسلحه !!!!! درهم ميلوليدند . 
    امروز شهر خاليست ، همه رفته اند ، عده اى مردند ، عده اى به خانه سالمندان اسباب كشى كردند ، عده اى برگشتند  در خاك وطن بميرند ، عده اى به سر زمينهاى بهترى كوچك كردند ،
    ديگر صندوق پستى نيست ، تا هرروز به دنبال مجله ها وروزنامه هايم بروم ، ديگر نامه رسانى نيست تا برايم نامه وپيام بياورد ، حتى امروز دلم براى دروغهايشان نيز تنگ شده أست ، در بين اين جماعت مردان وزنان خوبى هم  بودند كه متاسفانه. زود پاى  از اين دنيا كشيدند ورفتند به سراى باقى ، حال من مانده چند زبان نفهم !!!! نه زبانت را ميفهمند ونه بيانت. را ونه افكارت برايشان مهم است ، كار ، سوپر، خانه ، مانند يك ماشين خودكاركه اورا تنظيم كرده باشند ،
    حال بايد كم كم بفكر چشمانم باشم كه روزى همه چيز را روشن ميديدند ، وهمه چيز هاى تاريك را خود روشن تر ميكردند ،حال بايد بفكر پاهايم باشم كه روزى طول وعرض خيابانها ر ا در يك لحظه ميپيمودند ،  نبايد گم شوم ، نبايد لنگ بزنم نبايد بگذارم. كه تخم اين تنهايى در ريشه جانم  رشد كند ، آنرا درهمين جا ميكشم ونابود ميكنم ، نبايد بگذارم كسى دستم را بگيرد  ومرا محتاج بخود سازد ، در وجود من گوهر نايابى است كه جو هر ، هر چيزى را بيرون ميكشد 

    بايد زيباييهارا پيدا كنم ، همه رفته اند همه ، اما من هنوز هستم وخواهم ماند بى آنكه احتياج به كسى داشته باشم ،

    همه آنهاييكه روزى ميشناختم وميتوانستم از گذشته ها با آنها بگويم يكى ، يكى رفتند ، مهم نيست كجا ، هنگاميكه اينجا نزد من نيستند ، نيستند  ، وجود ندارند  با سايه ها وارواح نميتوان كفتگو داشت ، چهره ها امروز همه مسخ  شده ، دگرگون شده ، پيكرها همه باد كرده ، بدنها خالكوبى شده ، فرهنگ زندانيان و بردگان ديرين  را امروز در لباس زيبايى برايمان به ار مغان  آورده اند ، من لباس خودم را ميپوسم ، وكفشهاى خودمرا به پا ميكنم ميل ندارم در شمائل ديگرى. فرو بروم براى چند سكه ويا چند ساعت خرشگذرانى بى ارزش ، من امروز تنها شدم ، فرزندانى دارم كه خارجى هستند نوهايى دارم كه زبان مرا با زباچينى يكى ميدانند چيزى نداريم به يكديگر بدهيم تنها همان كشش خونى است ، بى تفاوتى در سينه آنها موج ميزند همه ماشينهايى خودكاركه شده اند كه تمدن امروز از آنها ساخته است ، ديگر راه گذشته  ها نيز بسته است ، جويبارها خشك شده اند و دشتها تبديل به منزلگه آهن و سرب ، هرصبح زود سرم را به ميان گلهاى باغچه ميگذارم واز آنها كمى اكسيژن گدايى ميكنم .
    بايد برخيزم ، هوا گرم وآفتابى وبهارى ،بايد زندگي را  از نو صدا كرد ،مهم نيست كه كسى هست يانه ، خودم هستم كه هزاران نفرم . 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، شنبه  ٦/١١/٢٠١٥ ميلادى 
  • لبه تیز خنجر

    گر گلچین نگذارد که دلی باز شود 
    تو بخوان مرغ چمن بلکه دلی باز شود …………_ میم . ثالث –
    سینه ام ، جایگاه  آن نا راست کرداران است  کز روز شرارت ، آنرا نشانه گرفتند ،
    این سرنوشت است ، باید میامدم ، میدیدم ومیرفتم واز خود خطی باقی میگذاشتم . 
    چون وچرایی نیست ، هرکه دانست توانست ، وهرکه نتوانست پس ندانست ، من توانستم ودانستم ، اما نه چنان گستاخ که به روز  روشن پشت کنم وبگویم شب است .
    من از این شا خه های ای نیم شکسته وافتاده برخاک گذر کردم ، تیغ آنها تنها پاهایمرا زخمی کرد ، نه امید عشق داشتم ، نه تحمل ریا ، 
    دنیا در چشمم باغی بود لبریز از درختان گوناگون ، هم گل بود هم خار هم بیابان بود وهم مارهای زهر آلوده وعقرب های جرار جهنم وبهشت را درهمین جهان دیدم . جهانی دیگر وجود ندارد .
    دردناک خزانی را سپری میکنم ، ودردناک بهاری را سپری کردم ، نه دگر گلی بجای ماند ونه سنبلی ونه مرغ غزل خوانی ، همه رفتند .
    همه چیز اشک شد وناله شد وآسمان به گریه نشست ، از فغان وناله کاری ساخته نیست ، باید برخاست وقامت راست کرد من همان صنوبرم ، همان کاج بلندم که سر به آسمان میسایم ، مرا چه به علفهای کوچک باغ ، گاهی از خستگی پاهایم سست میشد وکمی درنگ میکردم در پای یک جویبار حقیری که میخواست به دریاها برسد ، اما میان راه خشک میشد ، چون از بیراهه ها میرفت آبشارهای تنومند همچنان میغرند در میان مییلونها  کف راهشانرا میابند ، روزی بر امواج همین آبشارها سوار بودم وبر خلاف جهت آن حرکت میکردم به همراه ماهیان پرقدرت قزل آلا ، صدای مادر درگوشم بود که آخر زیر این کفها غرق خواهی شد اما او نمیدانست که آن کف های ناشی از غرش آبشارها دیگر وجود نخواهند داشت بلکه کف صابونهای بی ارزشی ترا بخود میخوانند وفریبت میدهند وتوا ز تور میپنداری آبشارند ،
    از لاله زارها دیگر خبری نیست ، دشت شقایق بگل نشسته تا برای افیون زمانه غذا  بسازد همه افیونی شده اند .
    منصوری دیگر برنخاست ، وحلاجی دیگر بردار نرفت ، همه افیونی بودند ، توتیای چشم عشاق را سرمه جواهر سر زمین عربستان کور کرد ، حتی آواز خروسان سحری  خاموش شد وجایش را به ناله انکرالصوات داد .
    بر خاطر آزاده  غباری ز کسم نیست ،
    سرو چمنم  ، شکوه ای زخار وخسم نیست ،
    از کوی تو بی ناله وفریاد گذشتم 
    چون قافله عمر نوای جرسم نیست /           ” زنده نام . رهی معیری “
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . جمعه  ششم اکتبر 2015 میلادی برابر با 15 آبانمان 1394 شمسی. 
  • چه جاى تاسف است كه او مزه شراب را. نميداند كه چيست ، سكه ها ، ژتونهاى وهوسها برايش لذت ديگرى دارند ، اونميداند ، عشق چه مفهومى دارد ، معنايشرا را نميداند ، او به ارقام بازار بيشترعشق ميورزد، ومن در كشتى عشق نشسته بادبانهارا ميافرازم ،  تا درياى پهناور را طى كنم ،  وبه فراز آن.كوهم برسم كه روزى سيمرغ در آنجا لانه كرده بود ،
    عشقم در پيمودن هر راهى  به بن بست ميرسد ، هر راهى كه به بن بست رسيد من عقب گرد ميكنم ،  وآن راه را دوباره ميپيمايم ،  بر گشتن برايم رنجى ندارد  ،اين ترك عقيده است كه مرا رنج ميدهد  من بسيارى از راهها را بارها رفته ام ، بفكرعقبگردى نيستم كه از بن بست بودنشان  در پايان راه  نشسته است ، 
    هر راهى تنها براى آزمودن است ، باين ميارزد كه در آنراه پر خطر گام بردارى ، سپس معناى جواب را ببينى ، وخاموشى برايت يك معما نخواهد بود ،
    زبان من سالهاست كه از دلم خبر نميگيرد ، تنها حركت ميكند اين عضله پر انرزى تنها ميچرخد وراز دلم را بر ملا نميكند ،
    هر نورى سايه اى دارد وهر سايه اى بى نور است ، من احتياجى ندارم در سايه كسى بايستم ، من خود يك قامتم ،يك درخت صنوبر ، گسترده سايه ام بر سر همه نشست بى آنكه خود محتاج سايه اى باشم ،
    من در انتظار آن دروغ بزرگ نيستم كه به قصدى آنرا بهانه قرار ميدهند  ، كسى كه گفته هايش را صد گونه ميچرخاند هيچ عظمتى در پيش من ندارد  ميتوان امثال كفته هاى اورا در تمام كتب پيش پا افتاده دنيا يدا كرد ، من ميدانستم لال بودن يعنى چى  اما ترجيح دادم حرف بزنم  كلماتم هميشه هموار  بى هيچ پيچ وخم بودند اما گوشم هوشيار ومغزم يك لابراتوار مجهز ،
    آدمى كه نخستين دروغ را گفت در پيچ همان دروغ حبس ميشود ،براى ابد.
    ثريا ايرانمنش، اسپانيا 
  • بقیه / داستان !!!

    ذهنش گاه تیره میشد  وگاه کلمات  وچهره هارا بسرعت بیاد میاورد ، گاهی آرزو میکرد ایکاش سیلی یا طوفانی  یا صائقه ای میدرخشید واورا درخود فرو میبرد، به دنبال کدام اصالت بود ؟ اصالتتهای او گم شده بودند ، هنگامیکه از آن کوهستان بلند وسر سبز وخرم با اسبهای زیبا وتند رو بسوی دشت کویر حرکت میکرددرهمانجا آنها را بجای گذاشت ، اصالت او دررودخانه هایی که درآنها برخلاف جریان آب شنا میکرد گم شده بود ، حال میرفت تا کویر تا دشت بی آب وعلف زندگی کند ، حال میرفت تا درمیان آدمهایی که آنهازا نمیشناخت بنشیند ودرانتظار مهربانی اندک آنها باشد ، او نمیدانست که اصالت دیگردر وجود آدمی نقشی ندارد بسته به مقدار زمین وآبادی وارقام بانکی است ، حال دراین سوی دنیا درمیان کولیهای سرگردان وگرسنه به دنبال ریشه اش رفته بود ، وبجای  ریشه یک علف را چیده وبر سینه اش سنجاق کرده بود .
     صبح زود لباس پوشید یک لباس بنفش کم رنگ  یقه باز با یک سنجاق سینه ویک گردنبد مروارید به گردنش انداخت  موهایش را بسرعت پشت سرش سنجاق کرد درآیینه تارهای سفید مو را میدید اما مهم نیست میشود آنهارابه دست رنگ سپرد ، کفش های پاشنه بلند مشکی با یک کیف ، ومقدار زیادی رنگ که بعنوان توالت به صورتش مالیده  ، ژرژدر پایین منتظرش بود ، آلبرت ودو دخترش نیز با چشمان گریان به همراه همسرانشان آمده بودند ، 
    های عزیزانم ، روز خوبی د اشته باشید ، به زودی از دست من وغرغرهایم راحت خواهید شد ، رفت درعقب اتومبیل نشست  خودرا قانع کرده بود که این یک  عمل فردی است بکسی ارتباط ندارد نه ، مهم نیست  مهم این است که جزء را فدا کرده بود داشت ادای قهرمانانا قصه هارا درمیاورد ، همه ساکت بودند گویی داشتند به احترام یک مرده بسوی آرامگاه ابدی او میرفتند ، هیچکس با او حرف نمیزد ، شانه اش را بالا انداخت ، مهم نیست بعدها برایم گریه خواهند کرد ، دلش تاپ تاپ میکرد ایکاش جاده کش میامد ، ایکاش تصادفی روی میداد یک گل مصنوعی  سفید به موهایش سنجاق کرده بود که بنظر پر مسخره میامد ، آنها درانتظار  بودند ، خواهر اخمهای خود را درهم فرو کرده مردا هم چندان خوشحال بنظر نمیرسید، احساس میکرد بازیچه دست این زن پر مدعا شده است .
    همگی بسوی داداگاه رفتند ، سالن شلوغ بود ویکی کی درنوبت نشسته بودند تا قاضی آنهارا صدا کند برای عقد ، نوبت آنها رسیده ، قبل  ارهر چیز ملیح خودش را به یک بار رساندویک ویسکی دوبل داغ سر کشیده دوباره تا انتهای ناف او سوخت ، صبحانه هم نخورده بود ، چشمانش جایی را نمیدید ، نوبت آنها رسید . وای ، او تلو تلو خوران درحالیکه آلیرت وجرج بازوان اورا گرفته بودند وارد اطاق شد  باز مطابق آنروز جلو وعقب میرفت وسکسکه اش گرفته بود ، 
    اوف ، حالمرا را بهم زدی ، چه ادوکلن بد بویی ، کلاه بره دیگر سرش نبود  ووسط سرش برق میزد ، اما چون موهایش فرفری بودند روی ان کمبودرا پوشانده بود ، قاضی که یک زن بود  با ردای سیاه وموهای بلند بور نگاهی باين زوج انداخت قبلا مدارک را در گیشه داده بودند ومقداری اطلاعات ، حال ملیحه هیچ چیز نمیدید عرق از سر وریش جاری بود عقب وجلو میشد مردک محکم زیر بازویشرا گرفته بود ، قاضی ضیغه عقدرا جاری ساخت تند تند کلمانیرا پشت سر هم ردیف کرد سپس گفت حلقه ؟؟ حلقه ؟ او از جیبش یک حلقه طلایی بیرون آورد به به انگشت وسط ملیحه کرد اما ملیحه گفت ، ببخش. یادم نبود ، او سکوت کرد سکوتی که درپشت آن یک انفجار بود ، 
    بیرون از دادگاه به یک رستوران رفتند که ناهار بخورند ، همه تظاهر میکردند اما همه عصبی بودند ، مهم نیست  من دلم خواست گارسن یک بطر شراب ، آهاى ، شامپاین هورا ، چه خبرتان شده مگر به عزا آمده اید ؟ خنده اى از روی مستی سر داد 
    چقدر این مستی بعدها به دردش خورد گاهی حوب است انسان از این عالم بیرون برود وهمه چیز را یا نبیند ویا فراموش کند .
    نگاهی به اطراف انداخت ، هرچه بود برایش خاطره های دردناکی را عیان میکردند حالش داشت بهم میخورد ایکاش زودتر بروند سرش منگ شده ودرد دادشت بیاد نمیاورد ناهار چی خورد اما تا توانست شراب وشامپاین را سر کشید ، ناگهان دید اطرافش خالیست .همه رفته بودند او بود وآن مرد که داشت باو مینگریست . …..بقیه دارد
  • و…. پایان داستا ن

    از جای برخاست تا به دست شویی برود اما نتوانست دوباره سر جایش نشت ، آلفردو رو باو کرد وگفت :
    ببین من آدم قمار بازی هستم ، اکثر اوقات برنده شده ام ، روی تو هم مقداری ژتون ذخیره گذاشته ام ، اما بیشتر دلم برایت میسوزد ، بدجوری دچار توهم شده ای ، میل دارم کمکت کنم ، من یک مسیحی پاکنهاد هستم ، ، دراینجا ملیجه زد زیر خنده از آن خنده های هیستریکی ،  واو ادامه دارد ، 
    تو خیال میکنی رازی سر به مهررا درسینه داری  رازی سر به مهر  در ژرفای دل تنهای ونوجوانت پنهان شده  اعتقادی به هیچ چیز وهیچکس نداری  ، تنها شک وتردید دارد جان ترا میخورد  .
    ملیحیه با حالتی مغرور باو نگاه کرد وگفت :
    یک لیوان دیگر برایم بریز تا نزد تو اعتراف به گناهانم بکنم ، ای پدر مقدس ، تو داری بسبک مردان زمان قبلاز تاریخ  رفتار میکنی اما من سالهاست که از پوستم بیرون آمده ام ، پوست انداختم ، بین یک پوست نو وجدیدی دارم ، دست بکش ببین چقدر نرم است ، لحظه ای به سکوت گذشت ،  ملیحه دراندیشه جهان آزاد بود واینکه با کمک او میتوانست از این قفس رها شود ، آلفردو دست پرگوشت  را به موهای وزوزی سر ش کشید  ودراندیشه فرو رفت  حال باید بسبکی دیگر با او گفتگو میکرد ، دراین اندیشه بود که این زن دارد خودش را فنا میکند .
    پرسید ، آیا به کسی بدهکاری ؟ 
    قهقه ملیحه آنچنان بلند شد که هم اطرافان وگارسنها رویشانرا بسوی آن دو برگرداندند ، 
    اهه ، منو بدهکاری ؟ اهه به بابامم بدهکار نیستم ،  مثل اینکه تو توی کله ات مغز نداری مرد ، من میخواهم همراه تو باشم همین ، 
    اما دیگر چیزی نفهمید ؛ حالش بدجوری خراب شده بود ، کلمات را شکسته وجویده تحویل میداد سرش را روی میز گذاشت ودیگر چیزی نفهمید ، تنها احساس کرد چند دست قوی اورا از زمین بلند کردند . داشت روی هوا میرفت ، بکجا؟
    تنها میگفت “
    من خسته ام ، خسته  وبرای همین هم اینجا هستم  میفهمی برای رفع خستگى  ، میخواهم بخوابم ،
    آلفردو گفت :
    تو یک شورشی هستی ، شورشی ، میدانی ؟ لجوج ، سرسخت  از امروز ببعد دراختیار منی  من زیاد عذابت نمیدهم  ، ملیحه صدای عبوس وعصبی اورا میشنید اما قادر نبود جوابی باو بدهد ، بغض سنگینی  که از مدتها پیش در گلویش  مدفون شده بود ناگهان باز شد  بازوهایش را رها کرد  ودمرو روی تختخواب افتاد   ذوب شده بود  دیگر نمیتوانست از خودش دفاع کند  نها میدید که یکی یکی لباسهایش از تنش بیرون میریزند ، مانند یک تنه درخت عریان شده بود  وناگهان چهره آن بوزینه روى صورتش قرار گرفت  ، انگشتهایش را درفنر تختخواب فرو میکرد  وزار زار میگربست  چهره آن دیگری در  برابرش ایستاده بود ولبخند میزد  برقی از رضایت خاطر درچشمان او دیده میشد .
    کم کم به عالم بیهوشی فرو میرفت ، سنگفرش تیز وسخت کوچه های شهر قدیمیرا پشت سر میگذاشت  وبر خاک نرم  بیابان پای مینهاد  اینک چشم انداز  روستا در برابر اوست  جاده ای زرد رنگ  از دل کشتزارهای  نارس گندم  وذرت های بلند رد شده به دوردستها میرفت  دره تنگ وعمیق به تدریج از پیچ یک کوه میگذشت  وگسترده میشد گسترده تر وآنگاه به جویباری میرسید که او پاهایش را درآنجا میشست .او چقدر مهربان بود ، چه همه اورا دوست ميداشت ، 
    پوست بدنش شکافته شد ؛ درد همه وجودش را فرا گرفت گویی تازیانه ای سیمی بر بدن او میکوبیدند  فرياد كشيد ، نه ،نه، اين عشق نيست ، اين يك تجاوز است ، ،نه رهايم كنى حالم بد است حال تهوع دارم ، وفرياد كشيد ، اما همه اينه تنها در يك رويا ويك كابوس تمام ميشدند ، . 
    علیرغم  هوای ملایم  وسیال شب ، اطاق بوی بدی میداد  پرده های سنگین مخملی  اورا محبوس کرده بودند ، اینجا اطاق هتل بود وآن مرد با عطوفت ومهربانی داشت اورا مینوشید. پر تشنه بود .ودر گوشش زمزمه میکرد :
    بهتراست این قضیه جایی درز نکند برایت خیلی بد است . هركسى قدر وقيمت ترا وعشق ترا نميداند ونميشناسد . بمن تكيه كن .
    او ساکت بود . 
    پایان داستان 
    نوشته شده  توسط : ثریا ایرانمنش . اسپانیا / پنجشنبه 6/11/2015 میلادی .
  • بخش هفتم ” داستان”
    در تختخواب از اينسو به آن سو ميغلطند ، يكنوع بيقرارى ووحشت اورا در برگرفته بود ، همه پرده هارا كشيده وپنجره هارا نيز بسته بود ، به راستى چه مدت ميشد كه خودرا دراين اطاق محبوس كرده حتى اجازه نميداد هوا نفوذ كند ، كدام هوا؟تنها با هواى عشق زنده بود ونفس ميكشيد در بيرون  هوايى نيست ، هرچه هست متعفن  ،بوى گند دنيا بلند شده ،  خواب از چشمانش گريخته بود ، هيچ دارويى قدرت نداشت باو أرامش بدهد ،در تمام مدت فكر ميكرد كه : 
    فرداشب اينموقع كجاهستم ؟ فرداشب  ديگر ” من”  خودم نيستم  همسر يك غريبه ام ! غريبه !؟ بلند شد وسط تختخوابش نشت ،دستى به ملافه هاى نرم وخوشبويش كشيد ، با چه وسواسى  آنهارا ميشست  وأطو ميكشيد وعطر خودش را درون آنها ميپاشيد تا بوى خودش را بدهند ، حال بايد در تختخواب يك غريبه بخوابد وبوى اورا نيز تنفس كند ، بيادش آمد كه هركجا به سفر ميرفت ، ملافه وروبالش خودرا نيز با خود ميبرد ميل نداشت بوى ديگرى را استشمام كند ، آه پرودگارا ،كمكم كن ، كارى از دست پرودگار دراين ساعت بر نميامد خود كرده را تدبير نيست ،
    راستى ، از كجا شروع شد ؟ چگونه اين أشنايى شكل گرفت ؟ چًه همه احساس سر زندگى وخوشى ميكرد به هنگام راه رفتن ميرقصيد ، چه شبها كه تا نيمه شب به گفتگو مينشتند ، از همه چيز با او حرف زده بود ، زير وبم زندگيش را مانند يك تابلو  يك بقچه باز براى او گشوده وباز گو كرده بود ،   داشت اسير ميشد ، فراموش ميكرد حتى غذا بخورد ، واين اسارت بود كه اورا وا داشت تا زنجير پاره كند ودست به اقدامى  بزند كه معلوم نبود آينده. بكجا،ميانجاند ، آن يكى هم بى آينده بود ، در غرب هيج انسان با اصالتى آينده ندارد  ، تنها در ميان خاك خودش ميتواند اصالت خودرا باز يابد ، در غرب مانند همان ستاره درخشان اما تنها ست خارج از منظومه اش  خارج از دنياي شناخته شده اش ، اما در خاك خودش نيز غريب بود وحال براى آنكه اصالت خودش را از ياد نبرد باين شاخه نازك لرزان چسپيده بود ،  باو جان داده بود اورا بزر گ كرده همانند سامسون افسانه اى ، باو شكل خودش را داده بود ،باو هيبت مردان  قدرتمند قبيله اش را درحاليكه او فاقد جسم وروح بود ، آدمى سرخورده بى هدف ومانند يك بچه يتيم به دامن او چسپيده بود ، بلند شد پنجره را باز كرد از دوردستها چراغها سوسو ميزدند ،هواى باك كوهستانرا به درون ريه هايش فرستاد ، نگاهى به أسمان صاف انداخت ،آن ستاره تنها  مانند هميشه در گوشه أسمان سوسو ميزد ، مهتاب بد جورى درون أبهاى  دوردست دريا خودش را به أب ميزد گويى داشت باو ميگفت. كه همه اين زيباييها زير يك سقف سياه وتا ريك گم ميشوند واو ديگر هيچگاه قادر نخواهد بود اين منظره بديع وزيبا را ببيند ، با خود فكر كرد ،
    آيا راهى هست ؟ آيا ميتوان از زير اين بار سنگين شانه خالى كرد ؟ 
    بطرف تلفن رفت ، گوشى را برداشت ، خوب شماره تلفن وحتى شماره اطاق آنهارا نميدانست ، بهتر نيست از جرج سيوال كند ؟ جرج ، ، نه از ا طلاعات ميپرسم ، شماره اطلاعات تلفن را گرفت نام هتل را داد وچند دقيه بعد پشت خط تلفن بود اما ، چه بگويد ؟ بگويد ببخشيد من درعالم هپروت بودم  شمارا از أنسوى مرزها باينسو كشيدم ، بگويم ديوانه بودم بين مرز اسارت خودم واينكه در دستهاى شما اسيرباشم ، شمارا ترجيح دادم ، تلفن را سر جايش گذاشت ، احمق نشو ، يكبار هم شده احساسات راكنار بگذار وبا عقل زندگى كن ، او ثروتمند است بطور قطع همه أرزوهاى بچگانه ترا بر مياورد اما امكان ندارد ،آنچه را كه يكبار از او تقاضا كردى واو رد كرد بار دوم انجام دهد، ميخواهى چكاركني ؟ اولش سخت است بعد عادت ميشود بنى آدم بنى عادت است ،
    بياد اين گفته كه بار از دهان خانم جان بگوشش ميخورد ، ايكاش الان اينجا بود ، ايكاش بمن ميگفت چكار بايد بكنم ، هيچ معلوم است ، ميگفت ؛ 
    دختره خر آدم هموطن خودش را ول نميكند زن يك كافر شود ، آه مادر ، چقدر در اين ساعت بتو احتياج دا رم ،ببين نشسته ام ومثل بچه هاى يتيم گريه ميكنم ، گمان نكنم ديگر اشكى برايم باقى مانده باشد ،از فكر فردا موهاى بدنش راست شد ، 
    بلند شد به أشپزخانه  رفت ، سيگارى روشن كردو دوباره روى بالكن. رفت ، به به از اين هواى لطيف ،  وتو زن ديوانه دارى كل را فداى جزميكنى يك رويارا  جدى گرفتى ، با چوب كبريت كه در دستش بود بازى ميكرداند بخود گفت : 
    نكاه كن ، او حتى ارزش اين كبريت سوخته را ندارد وتو بخاطر او دارى از چاله به درون چاه ميروى ، تو اين خانواده را  نميشناسى ، با همه علم وفرهنگ وثروتشان باز هنوز درانتهاى مغزشان سنتهاى اجدادشان جاى دارد ،  موهاى مردك را ديدى با اينكه اينهمه سال در خارج بوده اما هنوز بسبك مصريان قديم تا بالاى پيشانيش را خالى كرده ، دستهاى زمخت  اورا ديدى ! و..
    بياد بازوان لخت ” آن ( يكى) افتاد ……
    بقيه دارد، 
    ثريا ايرانمنش / اسپانيا /
  • بخش ششم " داستان"

    جرج ملیحه را جلوی خانه اش پیاده کرد ، باو گفت اگر خیلی ناراحتی بیا برویم خانه ما، ؟
    نه جرجی عزیزم ،باندازه کافی این چند روز بتو وزنت زحمت داده ام  میروم یک دوش بگیرم کمی استراحت کنم وبرای قربانی شدن دردادگاه آماده شوم ، 
    جرج گفت ، اگر میدانستم تو چته ، وچه برسرست آمده ممکن بود کمکت کنم ، همانروز که ساعت یازده صبح از من یک گیلاس رم خواستی مغزم سوت کشید فهمیدم جاییت درد میکنه ، اما . خوب امیدوارم که همه چیز درست بشه ، این مرد هم بنظرم مرد بدی نیامد ، اول فکر دیگری درباره ش کرده بودم ، بوسه ای از گونه ملیحه گرفت و رفت ،
    ملیحه با خستگی پله هارا پیمود ، به درستی نمیدانست کجاست ؟ سرش منگ بود ، گیج بود  طرف پر سنبه اش پر زور بود ، حال باید بااو رو راست باشم  پذیرفتن هر امری آسان نیست ،  بطور قطع او میتواند کمک خوبی برای من باشد ، در  عین حال سلب آزادیم خواهد شد ، در یک کشور بیگانه بی آنکه زبان آنهارا  بدانم با مردمی که حتی از ریشه و.خون وپوست من نیستند ، هی ، داری چکار میکنی ؟ هنوز دیر نشده ، برای یک هسته خرما؟ برای یک علف  هرزه تازه روییده  که دروسط کویر افتاده؟ برای یک رویا ؟ اوه از تو بعید است ، این موسیو هم هرچه باشد از اجدادش عادت سپردن  وگذاشتن دربانکها ی خارجی را به ارث برده  او هم در یک بلبشوی انقلابی سر بفرار گذاشته  ودرس سرمایه گذاری را خوب یاد گرفته  دراملاک ومستغلات  شهری وبهره پولش واجاره املاکش آنقدر هست که بتواند به هرجای دنیا که حوصله اش سر رفت برود ، چیزی برای تو نخواهد گذاشت پسر دارد ، همسر اول داشته ، قانون اروپاست نه قانون بلبشوی خاور میانه .
    خوب آیا میتوانی ان موهای وزوزی ،  قد دزار  وسبیل کم پشتی که روی لبهای نازک اورا پو.شانده  حالت صفرا وی او ومزاجش که دارد رو به پیری میرود ، آوارواهای آویزانش  واستخوانهایی که از گونه هایش بیرون زده  چشمان تیز  وگرد  وبد حالت اورا تحمل کنی ؟ اما موقر وروشنفکر ، مگر تو میخواهی کتاب بجوی ؟ 
    حالتی اندرز گویانه بخود گرفت ، رفت زیر دوش ، خوب لابد این آخرین دوشی اسنت که دراین خانه میگیرم نگاهی به حوله های مرتب چیده شده با رنگهای مختلف درون حمامش با سبد صابونهای رنگ ووارگ وکرمهای نیمه کاره عطرهایی که گاهی از آنها بعنوان اسپری خوشبو کننده استفاد ه میکرد ، همه اینهارا از نظر گذراند ، چیزی در درونش پاره شد ، همه اینها در ازای هیچ میروند آن آزادی ، آن آواز خواندنها ، آن موسیقی که شبها تا نیمه شب به آن گوش میدادی  همه زیر یک قرار داد مخفی میشوند وتو باید هر صبح درکنار یک غریبه بیدار شوی چه بسا دندانهایش هم مصنوعی باشند ، !!!
    بعد هم یک کاتولیک است مانند همه کاتویکهای بورژوا ،  خوب میخواهی چکار کنی ؟ هر صبح یکشنبه به کلیسا بروی ، وهر  جمعه برای اعترافات به گناهان ناکرده ات به نزد کشیش اقرار گیر بروی ، درواقع کنترل محض ،  بلی ، ازجمله  ان نجیب زادگان است اما، در ته مغز او هنوز مردسالاری وجود دارد فراموش مکن او از کجا برخاسته حال تو با چنین تفکری باز واندیشه های دراز  میخواهی بروی در چهار چوب یک خانواده محبوس شوی از انفرادی به عمومی میروی چیزی عوض نخواهد شد .نه نخواهد شد .
    غم بردلش سنگینی میکرد ، دوباره به طرف بوفه رفت ، لیوانی لبریز از ویسکی را درون شکمش خالی کرد ، سیگاری روشن کرد ورفت روی بالکن / 
    آهای ملتهای  شریف ، آهای مردم دانا واندیشمند ، آهای مردم اگزیستانسیالیست ، آهای ویرانگران دنیا ، آهای چپاول گران ، آهای آنارشییستها ، آهای دروغگویان شب ، بغض گلویش را گرفت وروی پاهایش چمباتمه زد وزار زار گریست . 
    سیگار همچناندردستش روشن بود .
    هسته خرما ، چه اسم خوبی به طرف مربوطه داده بود ، درست یک هسته خرما بود که از دهن یک دیو بیرون افتاده وداشت زیر دست وپا ی این وآن غل میخورد  ، عزمش را جزم کرد ، مقدار زیادی یخ به صورتش ما لید ، قرصی خورد وبه رختخواب  رفت همه کلیدهارا نیز خاموش کرد حتی تلفنها را ، سکوت ، باید بخوابم فردا باید بشکل یک عروس خوشبخت ….اوف حلقه …. یادم رفت عیبی ندارد بعدا باویک حلقه میدهم ….. بقیه دارد
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
  • داستان ، بخش پنجم

    خانواده آلفردو .ف  ،از آن ثروتمندان قدیمی بودند که خیلی زود ثروت خودرا به اروپا منتقل کردند ، ودر یک محیط کوچک شهرستان  بخاطر تحصیل فرزندانشان ماندند ، ده ها تن طلا وسنگهاتی قیمتی  و.با خیال آسوده در همان شهرستان کوچک میزیستند ، معادن آنها هنوز در سر زمین فراعنه پا برجا بود ، آلفردو با یک زن فرانسوی جوان عروسی کرده بود ود و پسر از اوداشت وبطورکلی رابطه اش را بافرهنگ شرق قطع کرده بود  گاهی با کشتی تفریحی خود درآبهای  آرام اقیانوسها به گردش میپرداختند ، زمانی در انگلیس ودرخانه های بزرگ اشرافی خود ،میماندند سپس به موناکو کوچ میکردند ، همه این خانواده عاشق بیقرار دوچیز در زندگیشان بودند ، یکی زن ودیگری قمار ، لباسهای فاخر وگرانبها برتن داشتند گاهی موسیو آلفردو کتابی را مینوشت ویا ترجمه میکرد تنها برای سرگرمی واز تصادف روزگار چقدر برایش سود میاورد ، هیچ یک از افتخارات گذ شته را از یاد نبرده بودند وهمچنان شاهانه زندگی میکردند .
    حال پس از سالها ملیحه با آن وضع اسف بار در مقابل این برادر وخواهر وتنها بازماندگان امپراطوری سر زمین نیل نشسته بود وداشت حالش بهم میخورد ، اما جرج بوی ثروت را حسابی احساس کرده بود ومرتب درحال پذیرایی از آنها بود بی توجه به حال زار ملیحه .
    ملیحه زیر چشمی نگاهی به صورت ورم کرده وسرخ موسیوو آلفردو انداخت ، معلوم بود مردی خوش خوراک ، اهل مطالعه ودرعین حال دانا ، او آهسته سرش را به زیر گوش ملیحه برد وگفت :
    برای قربانی کردن چرا مرا انتخاب کردی ؟ 
    ملیحه جا خورد ، وپرسید ، منظور شمارا نمیفهمم!! درحالیکه خوب فهمیده بود !
    موسیو آلفردو گفت :
    تو نمیتوانی مرا فریب بدهی ؛ همانروز که بمن نوشتی میل داری با من عروسی کنی فهمیدم جایی شکست خورده ای ، سالها منتظر بودم وراه روی وتاخت وناز ترا میدیدم  وقربانیانت را نیز میشناختم ،  سپس خاموش شدی  ، سکوت کردی ، فهمیدم که کارت دارد به جنون میکشد ، آنهم جنونی که در تو میشناختم،  از نوشته ها واشعارت میتوانستم بفهمم که درکجا ها داری سیر میکنی  ،تو اگر بتوانی دنیارا فریب بدهی من یکی را نمیتوانی گول بزنی حال یارو کی هست ؟ چکاره است؟ کجا بطور تو خورده که ترا اینگونه از هم پاشیده وداغان کرده است ؟
    ملیحه چیزی نگفت . سکوت کرد ، سرش را بسبک خونسردیهای (اسکارلت اوهارا) درفیلم برباد رفته هنگامییکه دستش رو میشد ، تکان داد لب زیرش را به دندان گرفت وگفت :
    من اصلا از حرفهای شما سر درنمیاورم ، اگر دراین گمانید که قربانی هستید هنوز دیر نشده میتوانید برگردید وبا دست به گارسن اشاره کرد ، یک بطر شراب !!!!
    اشتهایش بدجور تحریک شده بود گرسنه بود یک تکه گوشت خون آلودرا بسرعت بلعید ونیم بطر شراب را نیز پشتوانه آن فرستاد اما ازاینکه دستش رو شده بود شرم داشت .
    سپس رو به موسویو آلفردو کرد وگفت :
    ببینید ، من حوصله هیچ بحثی را ندارم ، خسته ام ، میل دارم از این خراب شده بیرون بروم همین تنها میخواهم آزاد باشم بیرون باشم میل ندارم در یک چهار چوب بسته دریک اطاق دربسته بنشینم وبه اراجیف بقیه وحرفهای احمقانه یا فیلمهای کیلوی خودمرا سرگرم کنم ، میخواهم سفر کنم ، کسی مرا تکان ند اده است ، هنوز کسی که بخواهد مرا تکان بدهد از مادر زاده نشده من هنوز ورق پنهانمرا رو نکرده ام کسی نمیتواند مرا فریب بدهد ویا اسیرم کند . همین تنها میل دارم از اینجا بروم ، راستش با امکانات شما من راحتر میتوانم  به دلخواه خود برسم ، برایتان مینویسم ، کاغذهایتانر ا مر تب میکنم ، همسر خوب وشایسته ای برای شما خواهم بود اما بشرط آنکه آزادی فکر واندیشه وبیان مرا سد نکنید .همین ، اگر حرفهایمرا قبول ندارید ویا باورم نمیکنید هنوز به هتل شما نرسیده ایم وچندان هم از فرودگاه دورنشده ایم میتوانیم شمارا برگردانیم ، ببخشید من کمی در مشروب امروز زیاده رویکردم چون کمی ترسیده بودم . !!!
    اما ، دروغ میگفت ، چشمان موسیو آلفردو به چشمان او دوخته شده بود چشمانی که از فرط گریه مانند دوبالشتک باد کرده اما درانتهای آن غم شدیدی دیده میشد غمی به پهنای همه دشتهای سر سبز شمال وکوهستانهای پر برف ، نه موسیو آلفردو فریب نمیخورد .
    سپس پرسید :
    پس چرا برای ما هتل گرفته ای؟ 
    ملیحه گفت :
    برای جا دادن بشما آدمهای مهم وفاخر خانه من خیلی کوچک وحقیر است باندازه خود من .
    بعداز یک ناهار که دریک محیط متشنج صرف شد ، جرج آنهارا به هتلشان رساند وبفرانسه سلیسی گفت :
    این تلفن من است اگر کاری داشتید ویا جایی خواستید بروید ومیل داشتید بمن زنگ بزنید ، وفراموش نکنید که فردا ساعت یازده صبح باید دردادگاه باشیم من به دنبالتان خواهم آمد .
    موسوی آلفردو دو بطر از شامپاینهای فرانسویش را باو داد یکی صورتی و یک سفید وگفت خوب بقیقه را هم برای فردا شب میگذاریم ، بوسه ای بر گونه ملیحه زد وگفت “
    نگران نباش من هستم .
    جرج خم شد ودست بانورا  خواهر موسیو آلفردوکه هنوز نامشرا نمیدانستند بوسید  وخدا حافظی کردند .
    در موقع برگشت ، جرج به ملیحه گفت :
    اگر بخواهی با این یکی بد باشی دیگر کارت زار است ببین مردک بیچاره چقدر ترا دوست داشته که از آنسوی اروپا باینجا آمده ، گفتی کجا زندگی میکنند ؟
    استراسبورگ !!!…….بقیه دارد
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . چهار شنبه اکتبر 2-15 میلادی 
  • اسارت من
    من اينجا ار اسارتم رنج ميبرم ، ازاينكه بايد مانند يك چلاق ،يك بيمار درون صندلى راحتى بنشينم  وبه اراجيف بقيه وبا چرنديات  كانالها گوش بدهم ، رنج ميبرم ،ً
    در من هنوز انرژى كافى هست كه به شهرها وسايركشورها  بروم ، دلم ميخواهد يكسال در انگلستان بمانم ، اما نميتوانم بيشتر از دو ماه از اين سر زمين خارج شوم ، ميل دارم شش ماه در امريكا به نزد دوستانم بروم اما نميتوانم ، 
    خوب است كه مارك پناهندگى  بر پيشانيم نخورده وتنها يك بازنشسته وحقوق  بگير دولت هستم ، اما داروهاى بيشتر از  يك ماه تاريخ ندارند و اعتبار بانگيم نيز ، 
    واين همان اسارتم است كه بشر با أن دست وپنجه نرم ميكند ، فرقى ندارد در زندان باشى يا در كنج خانه. وهرروز يك ملاقاتى چند ساعته ، 
    من براى دل كسى نمينوسم ،براى خودم مينويسم ، برايم مهم نيست كه چند نفر در روز يا هفته آنرا ميخوانند وبرايم  آفرين ميفرستند اين منم كه دارم آنها را تغذيه ميكنم ،
    دلم ميخواست يك پرنده بودم وبسوى افقهاى دور پرواز ميكردم ، حال بايد بنشينيم ودر سوگ ياران بگريم ، كه فردان نوبت ديگرى است ،  
     خوشا به سعادت آنان كه بى پروايند ، گويى يك سيب زمينى باده كرده روى مبلمشان لميده اند  و به دلخوشيهاى بى معنا دلسپرده اند ،
     دلخوشيهاى من چى هستند ؟! 
    به به ، زندگى با سعادتى دارم اما درها همه به روى بيرون بسته است ،  سعادت زير پاهايم ريخته بايد خم شوم وأنهارا بردارم و بياشامم !!!! 
    سه شنبه 
  • جام اگر بشكست ….. 
    خوشبختانه چندان دردناك نبود ، جام شيشه اى ، حبابى از ريا ، يك روشنى كاذب ، اطرافم را گرفته بود،امروز ميبينم چگونه بعضى ها ميتوانند دست به حذف روحى وفيزيكى تو بزنند !
     اگر امروز را پيش بينى ميكردم، چه بسا دست به آن حماقت بزرگ نميزدم ، خودرا فريفتن وهر علف هرزه اى را درختى پنداشتى،  نتيجه اش ويرانى است ، 
    امروز چه آزادانه نفس ميكشم ، پرده هارا باز كردم ، اطاق لبريز از هواى تازه شد ، در آن محور تا ريكى كه براى خود ساخته بودم ، داشتم خفه ميشدم ، جاى نفس كشيدن نبود ، همه وقت را ، همه اوقاتم را وهمه لحظات خوبى را كه ميتوانستم از زندگيم لذت ببرم بخودش اختصاص داده بود ، داشت مرا  خفه ميكرد  ،خوب اگر او ا رها ميكردم چيزى را از دست نميدادم ، نفس تازه كردم ،از جاى برخاستم  و دوباره صفحه را پيش كشيدم ، دكمه ها لق ميخورند ،حروف ميگريخت اما ادامه دادم ، ميبايست اين زهر را هرطور شده بالا بياورم ، پادزهرش تنها خود او بود ، خودرا لو داد بى هيچ تفكرى ، حالم بهم خورد ، نفسم گرفت و بسرعت انگشت در گلويم كردم وأن را بالا أوردم ، لزجه اى از كف بود ، كف خالى مانند حباب روى آب ، ناگهان تركيد،
    بخود نهيب زدم ، 
    آهاى بيدار شو ، شب تمام شد ، صبح روشن دميد ، آفتاب از افق سر زد روزهاى ابرى وبارانى تمام شدند ، چرا اينهمه سقوط كردى ؟ بلتد شو ، 
    در أنزمان كه كتابها وقصه هاى ترجمه شده فرنگ را ا ميخواندم  دنياى ديگرى جلوى چشمانم پديدار ميگشت ،بى آنكه به اطرافم نظر كنم وستاره هاى درخشانى كه اطرافم را فرا گرفته بودند ببينم ، رو بسوى غرب داشتم !!! 
    بقيه ماندند ، وزندگى شان را ازامه دادند ،درون همان سجاده وروبه همان قبله ، چيزى براى آنها عوض نشده بود ،بيرون را نميديدند  ، إفتاب را نميديدند  ، نه زمستان ،نه گرماى كشتده تابستان برايشان فرقى نداشت ، محكم روى خاك خود ايستاده بودند ، ودرهماجا هم دفن شدند ،
    ومن امروز يك نخ باريك ولرزان ، يك علف هرزه را بعنوان ريشه گرفته از آن انتظار معجزه دارم ، رهايش ميكنم ، خاك ،خاك است ، هوا هم يكى است ،اين خاطره ها هستند كه روحت را به آن سو ميكشند ، ريشه خشك شد ، با افتادن بيل الكتريكيى روى آن ريشه نابود شد امروز علفهاى هرزه هستند كه خودنمايى ميكنند ، نه درخششى  ذاتى ونه ابهتى تنها در لباس ديگران خودرا بزرگ ميبينند ، پا روى شانه كسانى ميگذارند تا بالا بيايند كه تو خود در كنارشان زيسته بودى ، كجا گم شدى ؟  چرا خودت را تا سطح يك انسان تازه رشد كرده ونا بالغ نزول دادى ، اين بچه هاى تازه ، نوزادان بينوا ،در انتظار سقوط تو نشسته بودند .
    بر خاستم ، لباس خودم را پوشيدم ، كفشهاى خودمرا كه باندازه پاهاى كوچك اما پر قدرتم بودند ،به پا كردم وراه جاده نورانى وخيابانهايى پر درخت را گرفتم ، زندگى در يك محدوده كوچك وميان آدمهاى كوته فكر انسانرا به سقوط وا ميدارد دوباره  به جلد خودم رفتم ، و….. 
    داستان همچنان ادامه دارد ،اين تنها يك ميان پرده بود
     ، با صداى باران بيدار شدم
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب سه شنبه ،٣/١١/٢٠١٥ ميلادى  
      
  • اول وآخر داستان !

    هنگامیکه خشم ونا امید ی بمن فشار میاورد ، مینویسم ، نوشتن این داستان اول با گریه شدید شروع شد  وسراسر وجودمرا به لرزه درآورد  بهر روی آنرا آغاز کردم سعی داشتم کمتر با کلمات وواژه ها بازی کنم ،  کمتر به حاشیه میرفتم  این نوشته رنجی بزرگ  ودردی جانکاه بر روحم گذاشت ، بهر روی انسان کم کم دوستانش را از دست میدهد عده ای دوستند وعده ای آشنای قدیمی وعده ای رهگذر ،  اما این بار این درد آنقدر مرا ناتوان ساخت   که دیگر نتوانستم سکوت کنم  مدتی از نوشتن آن دست برداشتم  وقدرت تمام کردنش را نداشتم  ، من هرگامی را که برمیداشتم با یک درونگرایی وآگاهی وروشن نگری جلو میرفتم اما سالهاست که دیگر سر رشته را گم کرده ام آدمی بی تفاووت که تنها از پشت یک شیشه کدر دارد به مردم دنیا نگاه میکند ، هیچ آرزویی نداشتم وهیچ حرکتی مرا هیجان زده نمیکرد ، تنها بخاطر آنکه میان مشتی خارجی زندگی میکردم ، از هر ملیتی در زندگی خانوادگی من وجود دارد ومن باید به زبانها ی مختلف با آنها حرف بزنم زبانهایی که دردهایم را  عیان نمیکردند ونمیکنند . زندگی من همه در زد وخورد گذشت با باد وطوفان وباران نیز کلنجار میرفتم وهمیشه زور من میچربید ، اما کم کم خودمرا کنار کشیدم ، با آمدنم  باین سر زمین واشنا شدن با مشتی نا آشنا از هر قبیله وشهری ودیاری مرا به گوشه نشینی  کشاند ، دفترچه امرا پیش کشیدم ومانند دوران بچگی که برایم معشوق خاطراتی مینوشتم هر روز خاطرات روزانه ام را یادداشت میکردم وهنوز هم باین کار ادامه میدهم ، اما آنها پنهانند ودوراز دسترس چشمان بیگانه ، 
    امروز دوستی را از دست داده ام که سالها با او عیاق بودم ودیگری را که تازه پیدا کرده بودم به دست باد دادم چون با باد آمده بود باد هم اورا برد امروز احترام به حقوق شخصی وخصوی مورد پذیرش جامعه شده نباید نامی از کسی برد ونباید درمورد هیچ شخصی چیزی نوشت مگر با نام مستعار زیر عنوان ” داستان”  همه نامهای این قصه جعلی میباشند اما کارکتراشان واقعی است بلی امروز نظم ونزاکت مصنوعی بر همه جوامع حاکم است وآن نظم ونزاکت وادبی که من با آن خو گرفته بودم گم شد  ، بله آقا شما درست میفرمایید ، حرف شما واقعا قابل تامل وتفکر است ، اگر چه طرف یک چرند تحویل تو بدهد  .
    اما خوب ، خواب ژرف ریشه ها ، ریشه های گمشده  که دراعماق وجودم  فرور رفته مرا بسوی کسی فرستاد که خود یک ……
    این ریشه ها تنها بین اوراق کتابها جان داشتند  نه به هنگام تولد .
    دنیای من کتاب بود وهست  ودر کنار کتابخانه کوچک ودل

    خوشم من آمده ام باین جهان تا چند نفر دیگرا بوجود بیاورم شاید خود یک ریشه ویا یک سلسله شوم کسی چه میداند ؟ تمام کتب آسمانی را خواندم هیچ چیز عایدم نشد غیراز خرافات  تنها فهمیدم که جهان  درخور آتش است ، آتشی که اولین بار بشر آنرا یافت وتا امروز همچنان ادامه دارد تنها هیزم آن فرق میکند  .دیگر به دنیال هیچ واقعیتی نیستم ….

    امروز دراین دنیا مردانی زندگی میکنند که نیمه مردند ، نها بی هیچ رودربایستی باید از آنها پرسید چند بار با خودتان بودید؟  وآیا تا بحال با زنی بوده اید ؟ جواب اکثرا منفی است . درکتاب مقدس  وانجیل نوشته شده که این گناه بزرگی است !!!!  ودل پدرمان عیسی مسیح به درد میاید ، اما پدر هم در میان دود وآتش وخون گم شد . 
    روزی ازدواج یک امر مقدس بود ، امروز مردان با مردان همخوابه میشوند بچه هم آدابت میکنند وکلیسا هم درسکوت فرو رفته تنها مسلمین را میکشند ،  بیخود نیست همهرا به دعا واداشته اند .
    من موعظه نمیکنم ، دردی جانگاه بردلم نشسته که باعث آن خودم بودم حال باید آنرا به نحوی بیرون بریزم نوشتن خود یک داروی تسکین دهنده است .  
    . بقیه داستانرا فردا خواهم نوشت  اول میبایست این صفحعرا بعنوان صفحه اول میگذاشتم ، اما چون خاطرات پس وپیش میشوند 
    .مجبورم بدین گونه بنویسم …..ثریا . اسپانیا/
  • بخش چهارم " داستان"

    اوه ، جرجی ، یک چیزی اینجا غلط کار میکند ، من احساس میکنم راهی را عوضی رفته ام ،  راه مدرسه از اینسو است من به آشپزخانه پردود وگاز رفته ام ،  فکر میکنم گول خوردم ، من همیشه خودم راههارا انتخاب میکنم ، به کوهها نزدیک میشوم از آنها میترسم ، اما باز میل دارم کوههارا درآغوشم بفشارم وبر صخره ها بوسه بزنم ، هرکه سر سخت تراست برایم ارزش بیشتری دارد ، 
    جرجی چهره اش عوض شده بو.د ورنگ ترحم بخود گرفت ، سپس گفت فرار راه چاره نیست ، تو د اری از خودت فرار میکنی سپس د ستهایش را گره کرد وبر گردن ملیحه انداخت وگفت خوب فکرهایت را بکن راه برگشت نداری ، این مرد کاتولیک است میتواند ترا به درد سر بیاندازد ، 
    گفت، جرجی عزیزم ، تو مرا خوب میفهمی ، من درانتظار هیچ پیروزی نیستم  میل هم ندارم برنده شوم ، باندازه  کافی کاپ نقره درون گنجه ام دارم  میل دارم همانگونه که خورشید غروب میکند منهم  در پریشانی  غروب کنم ،  
    جرجی گفت : 
    من دوست توام ، اما به هرروی هنوز کسانی را  دارم که اگراین تحفه برایت دردسر ایجاد کرد دمشرا ببرم ، 
    از پشت شیشه های مه گرفته سایه آن مرد با کلاه بره سورمه ای پیدا شد خودش بود ، یک زن پا بسن گذاشته نیز با عصا با او همراه بود ، ملیحه دچار سکسکه شده بود هربار که عصبی میشد سکسکه میکرد چشمانش از فرط گریه سرخ شده ومستی اورا داشت از پای میانداخت روی پاهایش بند نبود ، 
    آنها ، مسافران از گیشه عبور گذشتن وبه به اطراف چشم دوختند ، در درست مرد چند کیسه وکیف بود وزن زیر بغل اورا گرفته به ریل چرخان چمدانها نزدیک میشدند ، 
    – جرج بیا فرار کنیم ، اصلا آنهارا ندیده بگیریم ، بیا فرار کنیم ، 
    جرج فریاد کشید بس است دیوانگی بس است ، اگر من میدانستم چه آتشی دردرون تو شعله میکشد شاید میتوانستم کمکت کنم همیشه خندان مهربان شاد امروز با این گندی  که زدی حال به کجا میخواهی فرار کنی ؟ 
    آه رحمت آسمانی برتو باد جرج  تو باید مرا نجات بدهی  شک مدار که روز مرگت به پیشوازت خواهم آمد وقهقهه خنده را سر داد .
    موسیو آلفرد یا هرکوفتی ، از پشت شیشه اورا دید ودست تکان داد اما ملیحه مانند سنگ ، یک مومیایی ایستاده بود ، آنها رسیدند اما سکسکه ملیحه هنوز ادامه داشت .
    ه…ل….لو ، بون…..ژور ……س…..لام ، مست مست بود ، موسیو آلفرد با کیف دستی چرمی اعلا وچمدانهایش روی چرخ داشت خواهرش را معرفی میکرد ومحکم دست جرج را فشار میداد ،ا ما ملیحه روی پا بند نبود ، همچنان عقب وجلو میشد ناگهان پرید ومردک را بوسه باران کرد وسپس با خانم مسن دست داد ، زن بیچاره هاج واج اورا مینگریست ، پر مست بود ، 
    بسوی پارکینگ اتومبیلها رفتند ، ملیحه گفت :
    خوشششش اااا مدیییده ههههه  ، برایتان ما بهترین هتلهای شهررو رزور کردیم اما اول باید ناهار بخوریم سخت گرسنه ام .
    از خیابانها متعدد زد شدند ، جرج جلوی یک رستوران نه چندان شیک ایستاد همه پیاده شدند اما ملیحه روی پاهایش بند نبود همچنان خنده وگریه را بهم بافته وچرند میگفت .
    آه …. ای خدای نیکی ها  آمده ای تا این بنده گنه کاررا از پلیدی نجات دهی  شک مدارد که اورا به بهشت رهنمون خواهی کرد حال دست این گنه کاررا بگیر تا …… دیگر نتوانست خودش را نگاه دارد وفورا بسوی دستشوی رفت تا بالا بیاورد ، آبی به صورتش زد درون آیینه کدر وشکسته دستشویی نگاهی به چهره اش انداخت . سپس مشت خودرا محکم بر آیینه روبروی حودش کوفت وگفت “
    خاک عالم برسرت کنند ، 
    تو بی آنکه این حیوانانترا بشناسی طرح دوستی میریزی ، بی آنکه بدانی سر بکدام سوراخ گذاشته ای عاشق میشوی ، آنهارا که از نزدیک میشناختی چه گهی بودند که حالا ؟ ….. تو داری کل زندگیت را فدای جز میکنی فدای یک ذره ، هم خدا هم خرما ، 
    در چه دوره ای داری زندگی میکنی؟  یک دوره وحشتناک  بیچاره جرج چقدر صبر دارد  ، حالا بخیال خود از ابتذال وقدار بندی به روشنفکری رسیدی ؟؟؟ اینها هم بارشان کتاب است تنها بارشان کتاب است ، دراصل به چیز دیگری فکر میکنند ، 
    آب خنک کمی حال اورا بجا آورد ، رنگها از صورتش پاک شده بودند ، ماتیکی به لبانش مالید ، لبانش ، ماتیک نیمه راه میان لب پایین او ایستاد ، چه چیزی را بخاطر میاورد ؟ هیچ ، برو گمشو ، 
    بسر میز برگشت ، موسیو آلفرد نگاهی به قامت او اندت لبخندی گوشه لبانش نشست وگفت :
    ماشالا ، هیچ فرقی نکرده ای ،( مانند ارمنی ها حرف میزد) ، کمی فربه شده اید اما خوب ماندید زن سرش پایین بود وجرج داشت به فرانسه باو توضیح میداد که چه غذایی بخورند ، ……..بقیه دارد 
  • بخش سوم " داستان"

    فردای آن روز جرج به دنبالش آمد اما قیافه اش بد جوری تو هم بود ؛ جرج تقریبا هم سن وسال خودش بود که بادختر کوچکش ازدواج کرد ، قبلا دو زن دیگر گرفته بود وچند بچه داشتد اما حالا سخت  عاشق دختر اوشده وسالها بود که عضوی از این خانوده وشاید هم خودرا بزرگ آنها میپنداشت ، یک شلوار کرم رنگ با یک بلوز یقه دار راه راه شیک پوشیده بود ، در ادوکلن خوشبویی نبزخودرا غرق کرده بود ، سیگار پشت سیگار  روشن میکرد ، معلوم بود خیلی عصبانی است  ،با هم به فرودگاه رفتند ، ملیحه به جلوی بار رفت ودستور یک ویسکی دوبل بدون یخ داد وسپس آنرا لاجرعه سرکشید سیگاری روشن کرد ، بعد میگفت :
    جرجی ، تو پینو کیورا میشناسی؟ من امروز پینو کیو شده ام اما دماغم را پشت رنگها پنهان کرده ام ، 
    روی پاهایش بند بنود عقب وجلو میرفت ، بطوریکه جرج مجبور شد بازوی اورا محکم بچسپبد ، 
    هواپیما از پاریس میامد ، وانها درانتظار ایستاده بودند، جرج باو گفت :
    ببین ، کاردرستی انجام نمیدهی ، البته من بتو حق میدهم بارها هم از تو خواستم بیا درطبقه بالای ما زندگی کن خانه خودت هست اما قبول نکردی ، حال رفتی این موجود ناشناس را از کدام سوراخ پیدا کرده ای ، شاید دزد باشد ، شاید قاتل باشد شاید قاچاقچی باشد ، توا زکجا میدانی از طول اینهمه سال او چکار کرده ؟
    – اوه جرج ، اینهمه بد نباش او چند زبان بلد ه ، حنتی زبان مارا هم یاد گرفته بعد هم ، یادش رفت چی میخواست بگوید رفت بیرون سیگاری روشن کرد تلو تلو میخورد ، بلند گو اعلام کرد که پرواز شماره …. هم اکنون لند شد یعنی به زمین نشست ، به و به الان سرو کله آقای داماد پیدا میشود ، وقهقه ای سر داد اما این خنده بیشتر هیستریک بود تا یک خنده شادی . عکسی را که قبلا موسیو آلفرد بوسیله ایمیل برایش فرستاده بود روی تلفن دستی اش داشت  ؛ مردی با موهای انبود چشمان درشت ؛ مثل عمر شریف مرحوم ، با یک دستمال گردن ابریشمی که به گردن بسته بود موهایش را بسبک مصری ها کوتاه کرده تا پیشانیش گشادتر شود ، جرج سیگار میکشید ودندان قروچه میرفت ، دخترا بحالت قهر از او جدا شده بودند  ، هوم مهم نیست فعلا …وزیر لب شروع کرد به آواز خواندن :
    بیا برویم از این ولایت من وتو ….واو همین را میخواست ، میخواست فرار کند بجایی برود که دیگر نه کسی را ببیند ونه کسی را بشناسد ، این مرد باو وعده های زیادی د اده بود :
    اطاق کارت آماده است بشین وبنویس ، خواهرم با ماست یک مستخدم هم داریم ، بچه ها هم زندگی خودشانرا را دارند الان وقت آن است که ما بفکر خودمان باشیم !! صدایش آرام ونوازشگر بود . خوب خدای آسمانها بالاخره من پیروز شدم !!!
    بعد فکر کرد به چه قیمتی ؟ 
    دلش مالش میرفت ، بیاد ( آن یکی) بود ، اشک چشمانش را پرکرده بود دوباره رفت یک لیوان ویسکی سفارش داد داشت حالش بهم میخورد ، بیادش نمی آمد که کی وچه موقع غذا خورده است ، آه ….ایکاش الان درانتظار او میبودم ! اما نه ! او پر ادا داشت پر لوس شده بود ، مدتها بود که اورا بیخبر گذاشته واو نمیدانست به کجا به دنبالش برود در لیست دوستانش دختران مکش مرگ مای زیادی قرار داشت وزنهایی که لخت وعریان بی پروا شکم سینه وباسن خودرا باو عرضه داشته بودند ، همه نوع زنی در لیست دوستنان  فیس بوکش ردیف بود ، لابد به همه آنها هم همان حرفها را میزد که بمن میگفت  برایشان به همانگونه عشوه میامد ،  اوه نه ، من از اینها نیستم ، من نه کالای بازارم ونه خریدار تو ، رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم .مردم کم کم متوجه او میشدند ، جرج فورا خودش را باو رساند وبازویش را چنان محکم گرفت که نزدیک بود خون جاری شود . سپس گفت یا بیا برگردیم بخانه ویا درست سرجایت بایست ، کاری که تو کردی هیچ دیوانه ای نمیکرد .
    اشک به فراوانی از چشمان ملیحه فروریخت  ، اوه جرج …… تو. نم..ید انی…. جرج نه …تو نمیدان. وسرش را به زیر بازوی او برد تا مردم اشکهایش را نبیند ……….ادامه دارد
  • بخش دوم "داستان"

    ساعت از سه هم گذشته بود ، احساس سیری میکرد  ، بخوبی بیاد نمیاورد کی وچه موقع غذا خورده است آن غذای سرسری فرودگاه بیشتر حالش را بهم میزد ، خدا را شکر که فعلا رفت ، خوب فردا درباره اش فکر میکنم ، کدام فردا ، فردایی نیست چهل وهشت ساعت وقت داری ؛ اشکهایش بی اختیار به روی دامنش میریختند  توی بالکن به ردیف ساختمانها خیره شد  ساختمان  اولی با یک ردیف خیابان بلند به دومی وصل میشد ، زنان ومردان بیخیال  درامتدا دخیابان راه میرفتند ، رستوران روبروی خانه لبریز از آدمهای خوش گذران بود ، کودکان با سر وصدای بلند درون پارک میدویند ، حالش بد بود سیگاری تازه روشن کرد ، بد جوری دچار دردسر شده بود خداوند چقدر باو رحم کرد وقاضی چقدر مهربان بود ، از اول به قصه او گوش داد اشکهای اونزدیک بود قاضی رانیز بگریه بیاندازد ،درحال حاضر غیر از بیزاری از خودش ونفرت از آن مرد چیز دیگری دروجودش نبود هرچه بود بیزاری بود ، اندیشه هایش درهم شده بود ، به اطاق برگشت وخودش را روی تخت انداخت اما احساس میکرد که بگونه ای از حس ودرک خالی است ، بی تفاوت شده  ناگهان پرتوی درخشان در قلبش جهید ، اما به سرعت آنرا از خودش راند دیگر میل نداشت به آن (یکی) بیاندیشد  اورا کشته بود ، خونش را به صورتش مالیده بود  حال تهی شده بود ، خالی بود صبح زود که رفت تا سینی صبحانه اش را آماده کند ، آنرا با همه محتویاتش درون سطل زباله ریخت ، به اطاقش برگشت گلویش خشک ومیسوخت از درد تنهایی خسته ومیان تهی شده بود  ، دوباره به رختواب آشفته اش پناه برد ، بالش هارا به دور ریخت ، گریه را سر داد وسرانجام بسوی آخرین ملجا خود پناه برد .
    بیاد آن روز افتاد که بسوی گنجیه رفت وشیشه محتوی ویسکی را درون یک لیوان بزرگ ریخت وسرکشید ، تا انتهای روده ومعده اش سوخت ، گفت برای مردن هیچ راهی از این بهتر نیست ، انسان مست شجاع میشود ، همچنانکه شوهرم به هنگام مستی یک شجاعت کاذب پیدا میکرد وشاخ وشانه میکشید ،  
    آنروز ناهار درخانه دخترش میهمان بود به همراه جرج نشست رم نوشید . سپس گفت میخواهم چیزی بشما بگویم : 
    من تصمیم دارم با مردی عروسی کنم ! دخترک سینی چای را وسط اطاق ولو ساخت وجرج در پای گنجه مشروباتش خشکزده  ایستا د سپس لبخندی زد وگفت :
    حتما  حسابی شنگول شدی ؟ نه؟ 
    نه ، جرج جدی میخواهم بایک مرد حسابی عروسی کنم تو باید شاهد ما باشی بعد هم فردا صبح وارد میشود باید شما مرا بفرودگاه برسانید نمیخواهم مرا تنها ببیند ، 
    دخترت صورتش داشت آتش میگرفت قرمز شده بود همان راش  همیشگی همان کهیر عصبی باو دست داده بود ، 
    مامان ، نکند دیوانه شدی ؟ با کی ؟ چه کسی را میخواهی وارد زندگیت کنی ؟ لابد ……
    نه ، نه ، عزیزم این همسن خودم هست بزرگ شده اروپاست با کولتور وبا فرهنگ است با و هزار حسن دیگر که نمیدانست به آن مرد ناشناس ، داد .
    جدی میگم ، واقعاجدی میگم ، سک سکه اش گرفته بود میان خنده وگریه میان اشک غم وشادی مصنوعی ، بلی میخواهم یک نره خررا بیاورم بر بالای سرم بنشانم وزیر نام آو بر همه حکومت کنم ، این نره خر درس خوانده ، سوربون رفته وبا چند زبان زنده دنیا آشنایی دارد ، وسپس رو به جرج کرد وگفت ، جرجی عزیزم تو میتوانی با او  فرانسه حرف بزنی مگر نه  واین نه بایک سکسکه همراه بود .
    خوب ! بچه ها ، تا فردا که باید به فرودگاه برویم وآقای دامادرا بیاوریم ،.
    دستهایش را به روی شقیه هایش گذاشت ومحکم فشار داد  ، ایشکاش از مغز تهی میشدم ، ایکاش مانند همه این شلخته های اطرافم سجاده میانداختم ونماز میخواندم ومردم را فریب میدادم ، ایکاش ، ایکاش میمردم ، پیشانیش را چند بار محکم به دیوار کوبید ، ایکاش خونریزی مغزی بمن دست میداد واز مغز تهی میشدم ، مانند همین ها که هرروز دراطرافم میبینم  ، ایکاش اینهمه حساسیت نداشتم بیماری بدی است این حساسیت نسبت به هرچیز وهرکس ، چرا بی تفاوت نیستم ؟ بار دیگر بسوی اطاق رفت وچشمانش را بسوی یک ردیف مورچه دوخت ، اما ازاو که منتظرش بود هیچ خط وپیامی نرسیده  بود ، 
    انگشت وسطی را حواله  لپ تاپ بازش داد وگفت ، هه هه . خیال کردی ، ترا کشته ام ، خودت خبر نداری وقتیکه از خواب بلند شوی میفهمی که مرده ای بیش نیستی ،من در تو در پی ارزشنهای اخلاقیت بودم درپی اصالتت ، نفسس بشماره افتاده بود ، گریه را سرداد  سرش میچرخید  خوب ، جونی ، منتظر چی هستی ؟  با تو خوش بودم میان یک پیوند نا گسستنی  ترا به همانگونه که بودی پذیرفتم  بارت گران بود  غوغای دنیای اطراف را فراموش کرده بودم  حال میفهمم ، تنبیهی را که مستحق آن بودم تا به امروز از من دریغ داشتتند وحال مرا تنبیه کرده اند ، خوب دیگر منتظر تو نیستم  ، درانتظار یک مرده نمیتوان نشست ، تصمیمی را گرفته ام ، ……..بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / یکشنبه 
  • داستان

    قسمت اول .
    وکیل گفت : 
     این بانو  در یک شوک عصبی ودر حال مستی  تن باین ازدواج داده است ، حقیقت هم همان بود ، قاضی زیر چشمی نگاهی به زن انداخت ، وبا خود گفت :
    نه ، امکان ندارد چنین زنی بتواند بیهوش ومست باشد ، باید بیشتر در باره اش فکر کنم ، چشمان قاضی مهربان بود ، وکیل طرف ضرب دیده پر سر وصدا میکرد از آن فرانسویهای پر شر وشور بود ، دادستان پرسید خوب برایم بگویید ، چی شد .زن نگاهی باطراف انداخت دادگاه خصوصی بود وغیراز فامیل کسی حق ورود به آنجارا نداشت  واین به درخواست خود او بود ، خوب جهنم منکه همه چیز را ازدست داده ام اما بگذارد حد اقل یکبار پیروز بیرون بیایم ، چشمانش را به سقف دوخت ، چیز زیادی بیاد نمیاورد ، تنها گفت :
     آخرین چیزی که بیادم مانده داشتم با انگشتانم ته گیلاس را پاک میکردم دیگر مشروبی باقی نمانده بود ، وسیگارم هم ته کشیده بود ، رفتم روی بالکن فکری بسرم زد که خودمرا پرتاپ کنم ، 
    دراین بین وکیل طرف ادعا کرد :
    که نگفتم این خانم دیوانه است ودچار اعصاب ویران ودیپرشن حال موکل مرا به خسارت مادی ومعنوی …قاض اورا ساکت کرد وگفت :
    ادامه بدهید ، بعد چی شد ؟
    زن ادامه داد که :
    هیچ برگشتم توی اطاق کارم ونشستم پای ایمیلها  دوباره دیدیم که ردیف ایمل درخواستی از طرف جناب آلفرد .ف برایم رسیده یکی را باز کردم ناگهان هوس کردم سر بسرش بگذارم . اورا از قدیم میشناختم . باو گفتم میل داری با من ازدواج کنی ؟ او هم فورا هزار بوسه الکترونیکی برایم فرستاد وبعد خوب …..داستانرا خودتان بهتر میدانید وگریه را سر داد .قاضی اورا به جایگاه برگرداند . دو وکیل را خواست با آنها پچ وپچ کرد برای آن زن دیگر هیچ چیز مهم نبود ، هنوز دریارا داشت ، میتوانست درصورت باخت خودش را …عجب دیوانه ای شدی .
    قاض بنفع زن رای داد . دادگاه تعطیل شد ووکیل  طرف با عصبانیت درحالیکه زیر لب به فرانسوی وانگلیسی دری وری میگفت اثاثیه اشرا جمع کرد وبرد .
    ملیحه ؛ پر خسته بود همه فامیل با او بوندن زیر بغلش را گرفتند واورا به اتومبیل هدایت کردند ، 
    دادستان باو گفته بود ، تنها کسانی که درزندگانی غرق میشوند رستگار میگردند ، کاتولیک خوبی بود .
    ملیحه بخانه برگشت ، دیگر خانهرا هم دوست نداشت ، نگاهی به اطرافش انداخت ، سپس باخود گفت :
    امثال این قاضی  خیلی کم هستند کسانی هستند که  دروجودشان نژاد بشری تکامل یافته است .
    سیگاری روشن کرد ودرسکوت نشست اطاق ساکت بود ،  از خودش بیزار شده بود دوش آب سرد وگرم هم کاری از پیش نبرده بود دراین چند روزه آنقدر خود را شسته بود که دیگر پوست نازک بدنش داشت کنده میشد .
    نگاهی به بوفه انداخت ، 
    اوف لعنتی درون تو آن شیشه شیطانی بود که مرا باین روز انداخت خوشبختانه دیگر هیچ مشروبی درجلوی دستش نبود ،
    چمدانش هنوز بسته ودر گوشه اطاق خوابش نشسته بود  ظاهرا قرار بود به برای تایید مسافرتش به دفتر هواپیمایی برود  همه چیز آماده بود  واو ” آن مرد که حالا همسر او شده بود” باو گفته بود اگر میتوانی اندکی زودتر بیا ،  پیش از رفتن او در ازدحام فرودگاه یک ناهار سر پایی خورده بودند ، اینها همه داستانهای روزهای بعد میبودند باید بر میگشت وآنچه دردرونش نشسته بیرون بریزد ، گریه ها کاری از پیش نبرده بودند ، او چهل وشش ساعت وقت داشت تا سفرش را آغاز کند .
    بیاد آن روز کذ ایی افتاد آن صبح تاریک بارانی ، با حال تهوع وسر درد از تختخوابی که متعلق باو نبود بیدار شد از روزهای قبل گیلاس مشروب از دست او نمی افتاد  حال شب گذشته وشب ازدواجش باندازه یک تانک شامپاین اهدایی همسرش را نوشیده بود بطوریکه اورا روی دست به اطاق بردند ، چیز درستی بخاطر نداشت ، عریان بود ، وگوریل درکنارش داشت خروپف میکرد با بدن پشم آلود وموهای انبوه ، 
    آه روزهای قبل  چه حرفهای گنده گنده ای بهم میزدند ، او ملیحه را سر زنش میکرد که شما در سر زمینتان غیرا از افاده ونفت وگاز ومعدن هیچ ندارید همه تنبل بار آمده اید ،  چند استثنا هم دارید چند کاشف ، چند شاعر چند فیزیکدان اما آنها رفته اند وکسی دنبال ه آنهارا نگرفته است نویسندگانی که تنها روحشانرا به رخ بقیه میکشند ، چقدر اورا تحقیر کرده بود،  او ازواقیعت کمتر خبر داشت او به فرعونش مینازید ، با اجدادش که مومیایی شده اند .حرفهای زیبای میزد ، معلوم بود لبریز از معلومات است در سوربون  درس خوانده بود وآنچنان شیفته مولانا وعطار بود که زبان فارسی را نیز یاد گرفت تا بتواند آنهارا نیز با زبان اصلی بخواند ، نه مغز متفکری بود ، اما من تفکر لازم ندارم ، من هیچ چیزی لازم ندارم ، نه ، تو با اینهم معلومات در کله بزرگت نمیتوانی مرا برای ابد نگاه داری ، من آزادم ، 
    سرش بشدت درد میکرد ، بلند شد به حمام رفت درون آیینه خودش را تماشا کرد ، اوف  حالم از تو بهم میخورد زن، این چه کاری بود کردی مگر میخواستی همسر سایکولوپدیا بشوی ، این مرد ذره ای احساس ندارد همه چیز او قراردادی است .
    نیاز به عدالت وآزادی اولین حق بشر است او ترا اسیر میکند ، هنوز دیر نشده ، فرار کن ، برگرد ، 
    رفت زیر دوش وتا توانست خودش را شست وگریست ، بیفایده بود ، با حوله حمام زیبایی که پشت درآویزان بود وارد اطاق شد 
    او هنوز خرو وپوف میکرد آهسته لباسش را برداشت  ، آن گل مصنوعی سفیدرا درون سطل آشغال انداخت گردنبد طلایی اهدای عروسیش هنوز روی میز بود بی آنکه به آن دست بزند کیفش را برداشت با پای برهنه خودش را به دفتر هتل رساند وتقاضای یک اتومبیل کرد تا بخانه برگردد . تازه فهمید گه کجاست ، دربهترین وبزرگترین وتازه سازه ترین هتل شهر ….بقیه دارد