Author: Soraya

  • درود بر عشق ،
    بدرود غم ،
    در هر گرهى از واژه هايم ترا ميخوانم ،  وهر خطى را بو ميكشم ، همه بند ها در انتظار منند 
    من سلامى دوباره دارم ، بتو اى عشق ،
    من أتشى از كاخ خدايان دزديدم ، أنرا درون سينه ام كاشتم ،
    شعله كشيد ، أنچنان كه جهانرا بسوزاند ،
    واژهايم درانتظار تو بودند ، 
    صداى گامهايترا شنيدم ، بسويت دويدم ، غمها را پشت سر نهادم ،گفتم :
    درود اى عشق ،
    هم اكنون جنين ترا در درون دارم ، أنرا مي پرورانم ، تا مانند تو بزرگ شود ،
    هيچگاه به مرگ نمى انديشم ،  در زخم زمانم  ومنتظر ،
    كشتزار من ، در انتظار با ران است ، 
    تا به گرد خرمن أتش زده من ، نمى أب برساند 
    بى تو هيچم ، اى عشق ، باتو همه هستم ،
    دريچه قلبم را كشودم ، گنجينه سينه امرا بتو نشان دادم ،
    ترا آنجا نهان ساختم ، 
    دوراز دسترس شبگردان ،
    تو گنج پنهان منى، من از قيمت تو آگاهم ،
    درب آسمانرا كوبيدم ، كوبيدم 
    ،خداى عشق خواب ألود بود 
    ترا خواستم ، تو درخواب بودى طفل من ،
    بيدارت كردم ،
    و به كنج خلوت خويش أوردمت ،
    درود بر تو اى عشق ، 
    بدرود با تو اى غم  
    دوشنبه ، ١٤/١٢/٢٠١٥ميلادى 
    ثريا ايرانمنش (حريرى ). اسپانيا
  • باغ زيباى عشق
    نخستين آدم روى زمين در بوستان عشق ،زيست به آغواى مارى خوش خط وخال ،كنايه از عشقهاى امروز است وماران  خوش خط و خال ، ظاهرا انسان نميبايست ميوه معرفت را بخورد وهمچنان يك گوساله در بهشت خداوند بچرد به همبن دليل نافرمانى  رانده درگاه خدايش شد .
    از آن زمان ، بشر  در تبعيد وآوارگى بسر برد وميبرد  ، زيستن در بهشت خداوند هر چقدر هم دلپذير باشد بدون  معرفت  بى ارزش است ، 
    نخستين انسان كه بود ، وچگونه عشق به قلبش راه يافت  وسپس به بقيه آدميان آموخت كه عشق مراد زندگى است ، خدايان بيشمارى از عشق متولد شدند ، آمدند ورفتند ،
    امروز من به زبان مردم حرف ميزنم ومينويسم ،  اما كمتر كسى خواست تابفهمد ، دين آمد ، عشق دردلها مرد سپس عشق تقسيم شد بين ارواح نامريى ،ً وامروز هركجا كه فهم نكته اى را احساس نكنند از روى آن ميپرند ،  ومن هركجا فهم نكنم ميايستم تا بفهمم  آنرا ميجويم  وميجوم اگر زير زبانم تلخ بود ، آنرا تف ميكنم ، براى پيشرفت در كارى بايد مردم را به دنبال خودكشيد  ،  بدون مردم پيشرفتى حاصل نميشود ، امروز هيچكس به دنبال كلمات گمشده نميرود ،تنها جرينك جرينك سكه هاى طلاست  كه خوش آهگند ، كشيدن مردم بسوى عشق ،مانند كشيدن كوهى به آسمان است ، ومن هرچه بنويسم ،براى انديشيدن نميخواهند ،به اكراه ميخوانند ،  سپس در همانجايى كه بوده اند مياستند. وچنگهايشان را  در همانجا كه ايستاده اند فرو ميكنند  تا ازجا نجنبند ،همانطوريكه آزادى  خودرا از دست دادند وبه چنگال اسارت افتادند امروز همه دارند به سوى پايين ميغلطندند هرچه هم بخواهى آنهارا بالا بكشى سنگين تر ميشوند  ونفس من تنگتر !!.
    روزى نوشتم وگفتم كه عشق هميشه در من هست  اگر چه خاموش باشد  مانند برفى كه در تاريكى نشسته تنها چشمان تيز بين زيبايى أنرا درك ميكنند ، اين عشق ناگهان ميدرخشد. وگويا ميشود  فرياد ميشود  و به حريق مبدل ميگردد  ميسوزد ميسوزاند.
    امروز در مرز ايستاده ام ، روى خط راه ميروم ، انتهاى جاده نامعلوم است من در وسط جاده ميايستم تا لحظه اى درنگ كنم ، أبى گوار از سبوى عشق بنوشم ، در بوستان پر كل إن گردش كنم ورايحه  أنرا به مشام جانم برسانم و سپس تكه اى از إنرا با خود همراه ببرم مانند كل سرخى تا پژ مرده نشده اورا ببويم ،واز رايحه آن سر مست شوم ، واى بر دلهايى كه سخت وسنگى اند ،مغزهايى كه خامند  ونا پخته  ويا درونشان خاليست ، آنها چه ميدانند عشق چيست ،كورند ولآل ودر پى  أن گمشده دوان ، يكى به دينش ميتازد ديگرى به جواهراتش،سومى به ارقام حساب بانكيش ، من ،اما به عشق ميانديشم ، خون در رگهايم بسرعت حركت ميكند ، قلبم ميطپد صورتم گلى ميشود ،چشمانم برق ميزنند ، عشق خودرا هويدا ميسازد، چشمانم رسوا گرند ،
    فرشته ،عشق نداند كه چيست / بياور شرابى وبر خاك آدم ريز ، 
    ثريا ايرانمش ، (حريرى) ،اسپانيا 
    يكشنبه ١٣/١٢/٢٠١٥ ميلادى 
  • پسر باغبان بخش پایانی داستان

    ارباب در این چند شب صد سال پیر شده بود ، شکسته شده بود تا امروز باین جوان بصورت پسر خودش نگاه میکرد از هیچ کمکی برای او دریغ نداشت ، هرگاه پدرش تقاضای کمک مالی میکرد او بی هیچ پرسشی  درخواست اورا اجابت میکرد ، حال این گرگ ، این مار سمی چگونه اورا وزندگی اورا با سم حود آلوده ساخت ؟!  نسان ،  کهنه  میشود با خدای قدیمی خود آهسته میرود آهسته میاید  گاهی شوقی پدید میاید ، وزمانی این شوق به خون آلوده میگردد من مرد خوشبختی بودم ؟! یا گما ن میبردم که خوشبختم ؟!  آو سیگاری بیرون آورد وروشن کرد وگفت :
    هم دراینجا خواهم ایستاد :
    پیغامم را به زودی خواهید شنید .برای دو تکه  آشغل ویا دوقرص نان  برای هیچ ، هیچ  خانواده ای را ویران میکنی ؟  :
    این چه دنیایی است ؟ 
    رو به همسرش کرد وگفت باید به یک سفر چند روزه بروم بگو فورا چمدان مرا ببندند ،  پس از حاضر شدن چمدان خدمتکارانرا مرخص کرد .
    چمدانشرا برداشت وخودش بدون راننده پشت فرمان اتومبیل قرار گرفت واز درباغ بیرون رفت .
    از آنسوی باغ گرگر بچه ،  مغرور اراسته ،  با ساغت طلایی  که بر مچ اوبرق میزد جلوی او ایستاد ، ارباب پشتش لرزید اما با خونسردی  رو باو کرد وگفت :
    چند روزی مواظب همسرم باش بیمار است ، خون جلوی چشمانش را گرفته بود از او جدا شد وراه جاده را درپیش گرفت . وبا خود گفت :
    پیغامم را به زودی خواهید گرفت . وچمدانش که کنارش بود مانند فرزندش آنرا نوازش کرد واشگ از چشمانش فقروریخت .
    آن کوه نیز درهم شکسته بود .
    نزدیک غروب بود  هوا میرفت که رو به خنکی برود  جوان  با یک پیراهن سفید ابریشمی  با بازوان لخت ، یقه باز  در حالیکه سینه پر مویش را به تماشا گذاشته بود وارد اطاق شد .
    زن فورا جلو دوید واورا دربغل گرفت  اورا بوسید ، بو کشید ودرحالیکه میگریست  میخواست باو بگوید  که از او باردار شده است  اما   ،فرصت نیافت ، مرد اورا به اطاق خواب کشاند .
     درخانه هیچکس نبود ، بچه ها بخانه عمه شان رفته بودن خدمتکاران نیز با تعجب  به یک مرخصی  رفته بودن اما همه درهمان حول وحوالی خانه میگشتند ۀ، چیزی دردرون یک یک آنها  ، به حرکت آمده بود ،؛ یعنی چه ؟  بانو درخانه تنهاست وبیمار ،  آن روز پاییز خانه خلوت وهوا نیز به رنگ خاکستری بود، تیغه آفتاب هنوز بر آسمان همرنگ لکه خونی نشسته بود  آن دو دراطاق خواب بودند وجوان مانند یک حیوان گرسنه داشت اورا میبلعید …..
    در اطاق باز شد ….
    شلیک چند گلوله وهمه چیز به پابان رسید /
    ارباب به طرف تلفن رفت وگوشی را برداشت تا پلیس را خبر کند .
    وعالیجناب در آنسوی شهر روی بالکن نشسته داشت کتاب میخواند واز خود میپرسید :
    این پسرک کجاست ؟ چرا دیرکرده ؟…….
    زن بیوه در پشت پنجره داشت سیگار میکشید ومیگریست واز خود میپرسید ، چرا امروز نیامده ؟ قرار بود سر ساعت بیاید ؟.
    آن دخترک خردسال در حالیکه حجابش را محکم گرفته بود بدون مادرش بیرون آمد تا نامه مچاله شده ای را که شب قبل دریافت کرده بود با جوابش باو بدهد . کوچه داشت درتاریکی فرو میرفت ، چراغهای باغ همه خاموش بودند ، کلاغهای روی شاخه ها نعره میزدند .
    پیر مرد باغبان درون اطاقش داشت چپق تازها ی را روشن میکرد وهمسرش در حال گرم کردن غذای شب مانده او بود . پایان
    ثریا ایرانمنش ( حریری)
    جمعه 11/12/2015 میلادی . اسپانیا .
  • بخش پنجم "پسر باغبان" داستان

    پس از تغیر وپرخاش ارباب پسرک چند روزی  غیبش زد وکمتر درخانه دیده میشد ، چند روز ارباب داشت اورا کنترل میکرد  به دنبال او بود وهمه حرکاتش را زیر نظر داشت حال میدانست او بشکل یک طوفان بر زندگی او فرود آمده  سخت باو مشکوک بود بیخبر از آنچه که بر سر همسرش آمده  بخیال خود داشت  از طوفان جلوگیری میکرد .
    هنگامیکه روی مبل دسته دارش  لم میداد وروزنامه را جلوی  چشمانش میگرفت از زیر چشم  به بیتابی وبیقراری  زنش پی میبرد زیر چشمانش کبود شده  آن زیبایی ملکوتی حال تبدیل به یک صورت  ناشناخته وبهم فشرده شده بود  ، او همسرش را دوست داشت  وحاضر بود که همه آرزوهای اورا برآورده سازد به نجابت وپاکی او ایمان داشت  ، تحمل نداشت که اورا بباد سرزنش  بگیرد ویا مورد بازخواست قراردهد ، در سکوت اورا میپائید .
    دریغ ودرد که شیطان  درکالبد  این فرشته مکان گرفته  بود ، هر دو میکوشیدند از یکدیگر فاصله بگیرند، زن پیچک وار به دورخود میپیچید ومیل داشت که خودرا به دست آن شیطان بسپارد .
    ارباب همه کوشش خودرا بکار میبست  تا اورا ودار به سخن کند  ، عذر گناهانش را بخواهد  او آنهارا میبخشید حاضر بود اورا به دوردستها ببرد  تا از دسترس این حیوان بدور باشد  به کوهستانهای سر بفلک کشیده ، به دشتهای پر برف  ، اما قبلا همه جا اورا برده بود ، زن اشباح بود تلاش او بی ثمر ماند درعین حال  خودرا قانع میکرد که : خوب به زودی  سر میخورد ” اما او از عمق فاجعه خبر نداشت ، او سخت به فامیل و حرمت آن  پایبند بود .
    شبها دعا میخواند واز پرودرگار میخواست که این بنده عاصی را ببخشد واین زنجیر اسارت را از پای آن زن باز کند  واورا دوباره به آغوش خانواده برگرداند  ، همه دعاها بی ثمر ماندند ومانند همیشه زنش در غرقاب دست وپا میزد  حال او به زمین باز گشته بود واقعیت را درک کرده بود اما ….. باید هرچه زودتر اورا ببینم وباو بگویم تا فکر چاره ای بکند 
    به شوهر مینگریست  که هروز پریشانتر  از خود او ورو به پیری میرفت  ، به آن شیطاان میانیشید  که در ورای تصوراتش  نشسته بود  وبه پیروزی خود اطمینان داشت  شیوه اندیشه اش نا نجیبانه  وعاری از هر گونه  پاکی ولطافت بود ،  میل نداشت  مانند یک جوانمرد رفتار کند  از اجبار گریزان بود تلون مزاج ، خود خواه  وعاری از هرگونه احساسی (چیزهایی هستند دروجود یک انسان که چندان خوش آیند نیستند) ،  برای زن ابدا احترامی قائل نبود  سخنان عاشقانه اش  بنظر مصنوعی میرسیدند  درحال حاضر هر روز سر چهارراه در انتظار  آن دخترک چادری بود تا جلوی او بایستد وسر خم کرده ادای احترام نماید .
    دخترک هنوز خردسال بود به همراه مادرش بیرون میرفت  ، آرامش روحی او نیز بهم ریخته بود .
    ودیگری آن دخترک آهنگر درپشت مغازه پدرش هرروز پاهایعریانش را عرضه میداشت  وآن بیوه زن با هزاران  رنگ روی صورتش  پشت پنجره  بانتظار او مینشت .
    اما آن شیطان ، ابدا به مغزخود فشار نمیاورد  تا فکر کند .  درحال حاضر دوقربانی  در انتظار کارد تیزاو بودند ، یکی دیوانه وار وآشفته حال تند تند اشعار ونوشته های کپی شده اورا میخواند  ودیگری درانتظار شب زفاف /
    ارباب یکشب نامه ای را زیر بالش همسرش یافت  که درآن چیز شبیه شعر یا نوشته ناقص نقش بسته بود ، آنرا برداشت ومشغول خواندن شد :
    بیا ، بیا ،  ای یار شیرین من ، 
    به همراه آفتاب ، بیا  ونور خوشبخنتی را 
    بر من بتابان !  مرا به میهمانی خورشید ببر 
    ای اولین ونخستین وآخرین عشق ورویای من 
    دیگر به زودی رنجها پایان میگیرند وتو به آغوش من خواهی خزید !!وزیر آن جای یک لب نقاشی شده بود ؟!
    عرق سردی بر پیشانی مرد نشست ، دنیا جلوی چشم او تیره وتارش شد جای بوسه های زن بر روی کاغذ نقش بسته بود بارها وبارها آـنرا خوانده وبوسیده بود وکلمات آنرا یک به یک بلعیده بود  اما هیچگاه به مغز کوچکش خطور نمیکرد که با او بکجا میرود؟  به کلبه حقیر آن باغبان پیر ؟ یا بخانه دهقانی آن پیر زن ؟ ویا درزیر یک الونک ، به عقل وفکرا و نمیرسید که عشق در یک شب ، تمام میشود سپس بیزاری ونفرت ودست آخر بدبختی ببار میاورد ،  سپس بخود میگفت :
    مهم نیست جواهراتمرا میفروشم وبا او بگوشه ای فرار میکنم  ، بعد؟…..نه او به بعد نمیاندیشید 
    مرد نامه را در جیبش گذاشت واز خانه بیرون رفت ، به دفتر وکیلش رفت سند هایی را امضا کرد ، وزن بیتابانه نامه ای به آن دیوصفت نوشت واز لای پنجره اطاق آنسوی باغ به درون انداخت تا شاید محبوب  آنرا ببیند وبخواند وبنحوی دوباره با او بگفتگو بنشیند .
    عزیزم ! 
    بمن بگو  درچه وضعیتی هستی ؟ بمن بگو چه کسی قدرتمنتر ازمن ترا دراختیار دارد؟  آیا به دنبال همسری دلبند میروی؟ من هرچه هستم  تو آینده منی ،  درونمرا ویرانه ساختی ،  اکنون جنینی درشکم دارم  ، بیا وسرنوشت هردوی مارا به دست بگیر ، دستمرا بگیر وبسوی خود ببر اجازه بده  درآغوش تو آرام بگیرم  ودرپناه مهر ومحبت توعمرم را به پایان برسانم .
    پسر جوان ، نامه را خواند ، نیشخندی تمسخر آلود به گوشه لبانش نشست  وفردای آنروز که ارباب به سفر میرفت بسوی این دلدار ویران شده رفته تا اورا نوازش کند ، و…….بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش ( حریری) 
    10/12/2015 میلادی . اسپانیا .
  • بخش چهارم " داستان پسر باغبان"

    در رهگذر شراب آلوده دعایی میخواندند،
    ودر مهتاب پر خاطره ، چشمان پرخنده دختران ،
    یک دم نظاره ، از بسترهای آشفته جانب ایشان میگرایید ……”احمد شاملو
    او گاهی  قطعاتی را از نوشته های دیگران واشعار  ساده کپی میکرد وبرایش میفرستاد ، زن دیگر سر از پا  نمیشناخت  در صددبود هرچه زودتر  خودرا از قید همسر وفرزند جداکرده باو بپیوندد، بچه ها بکلی فراموش شده بودند  ، همسرش با چشمان تیز خود یکا یک حرکات اورا میپایید ،  واو بیخبر از همه حوادثی که آن پسر باغبان به آنها وصل بود ، در رویا سیر میکرد .
    دوماه از ماجرای آنشب کذایی گذ شته بود  که زن احساس کرد باردار شده است ، خوشحال وشاداب وسر زنده  درانتظار محبوب بود  ، اما دیگر کمتر اورا میدیدویا خبری از او داشت  ، پشت پنجره میایستاد تا شاید اورا در باغچه ویا حوالی استخر ببیند ، اما تنها پیر مرد بود که با کمر خمیده اش  داشت علفهارا وجین میکرد ویا باغچهرا بیل میزد ویا شمعدانیهارا قلمه میزد  ، آب استختر کدر شده بود برگهای پاییزی روی آنرا پوشانده بودند ، لجه ها وکپره های وجلبک ها جایی برای خود نمایی پیدا کرده اطراف دیواره آبی رنگ آنرا احاطه کرده بودند ،آب کم کم پایینتر میرفت وچراغهاها نیز خاموش بودند ، حتی آن چراغ دوردستی که محبوب هرشب زیر آن میاستاد ، آن گرگ بچه ، ناگهان غیب شد  ،تاریکی همه جارا فرا گرفته بود واین تاریکی بر قلب زن نیز نشست ، احساس شومی باو دست داده بود دلشوره داشت  ، حال تهوع داشت سرش گیج میرفت ،دیگر بیرون نمیرفت ، دوستانش را کمتر میدید تنها چشمانش به گوشی سیاه نلفن خیره مانده تا شاید خبری از او بگیرد همه چیز دردرونش ویران شده بود وهمه چیز دروجود آن پسرک خلاصه میشد ، هرچه دروجودش باقیمانده بود  میراث طبیعی اشرافی خانواده اش بود که کم کم رو به زوال میرفت ، شبهای وهم انگیزی داشت ، سکوت او همهرا به تعجب واداشته بود  رنگ پریدگی وحال بهمخوردگیش  اورا بیمار نشان میداد ، جرئت نداشت با کسی اسرار دل را درمیان بگذارد میدانست غیر سر زنش چیزی عایدش نمیشود ، همسرش هرشب سرساعت بخانه میامد ، سر ساعت شام میخورد ، روزنامه میخواند به اخبار گوش میداد کمی به حسابهایش میرسید وسپس به رختخواب میرفت اورا میبوسید با مهربانی ، او درآغوش همسرش احساس امنیت میکرد اما این روزها از اوهم بیزرا شده بود ، بوی او رفتار او همهرا با آن پسرک مقایسه میکرد ،  دیگر آن طراوت ودلدادگی در او د یده نمیشد  تنها نفس میکشید  واشک میریخت  .
    چشمان تیز وگوشهای تیز تر همسرش اورا میپاییدند نگاهش به دنبال او بود ، متوجه سر گشتگی وبیچارگی او شده بود ، وانتظاری که او درپشت پنجرها ی بلند شیشه ای میکشید ونگاهش بباغ بود . 
    بین شک ویقین ، بین اشک ودرد وبین عشق وانتقام در جدال بود .
    نا پایداری این عشق از همان روزهای اول پیدا بود  اما زن ابدا متوجه نشد ، دانشجوی جوان  از یک خانواده فقیر در نقش یک دلداده  اورا تا آسمانها برده ومدتی روی ابرها سیر کرده وحال با سر بر زمین افتاه بود ، اما زمین هم دیگر مانند قبل نبود ، آتشی بود زیر خاکستر ، داغ بود ، سوزنده بود ،او چنان با عشق وهم آغوشی سر مست شده بود  که هیچگاه برایش موردی پیش نیامد که به عواقب آن بیاندیشدویا شک کند ، ساده دلی وساده اندیشی  باو مجال فکر بیشتری را نمیداد.
    اما آن جوان ، آن بچه گرگ ، پلی را یافته بود که میتوانست به راحتی از روی آن به آنسوی دنیای شیرین وخواستنی برود !
    استفاده های فراوانی کرده بود  یک نیروی تخیل فوق اتلعاده دروجودش انباشته بود کلماتش سنگین ، وانباشته از شوق ورفتارش متین وبرای  خوش آمد او سعی میکرد در مقام یک نجیب زاده خود نمایی کند ، بچه هارا دوست د اشت با آنها بازی میکرد ، آنهارا بگردش میبرد ، حال این عشق دیگر مزه خودرا ازدست داده وروبه فنا میرفت  ، پسرک دنبال چیزهای بزرگتری بود…….بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش ( حریری) اسپانیا . 
    9/12/2015 میلادی.
  • بخش سوم " داستان "

    شب های بعد این داستان پر هیجان همچنان  ادامه داشت  جوان زیر گوش زن زمزمه میکرد که :
    تو هنوز جوانی  ، هرچند دیگر آن زن قبلی نیستی ،  اما امروز  برای هر دوی ما دیگر دیر شده  من عاشقانه ترا دوست میدارم ، به هرچه بگویی سوگند یاد میکنم ،  ( درحالیکه به هیچ چیز وهیچ منبعی اعتقادی نداشت ) ! ما هر دو گناهکاریم ، اما اینرا از صمیم قلب نمیگفت  تنها برای رنج دادن آن زن بینوا  ونقشه ایکه برای آینده کشیده بود ، مرتب تکرار میکرد :
    اگر یکبار تن به آلودگی  بسپری  برای همیشه دیگر آلوده ای ، پس باید فکر دیگری بکنیم .
    ردای شب روی آسمان پرده میکشید  شبهای بعد پسرک کمتر دیده میشد ، زن برای دیدار او به پشت اطاق کوچک آنها میرفت ، اما اثری از او نبود ، پشت شیشه کدر اطاق سرک میکشید ، تنها پیر مرد داشت چپقش را دود میکرد وزن داشت غذارا آماده میساحت ، گاهی از اوقات دیر وقت  جوان بخانه برمیگشت وبه درون اطاق میرفت روی یک کتاب خم میشد وگوشهایش را محکم میگرفت ، مدتی بود تحصیل را رها ساخته به دنبال نقشه های شوم خود بود ، 
    زن گاهی باو میاندیشید ، چقدر بنظرش زشت میامد  اما باز دلش چیز دیگری میگفت  وزیر لب زمزمه میکرد : 
    تو آلوده ای ، تو آلوده ای .
    بعضی از روزها جوانک بعمد میامد روی استخررا تمیز میکرد وبه گلدانها وگلها میرسید بی آنکه سرش را بلند کند  ویا با او حرف بزند ، خدمتکاران چپ وراست میامدند ومیرفتند وبه بانوی خود مینگریستند که آشفته حال پشت پنجره ایستاده ونگران است .
    آه ، در ظلمت آن شب تاریک ،  درآن گوشه باغ هراسناک ،  چه هابر من نگذشت  ، دیگر میلی به بیرون رفتن نداشت  با همان لباس خواب وروبدوشامبرش روی تخت میافتاد  ویا روی کاناپه مینست وکتابی را ورق میزد ، گاهی میگریست وبه اندک صدایی از جا میپرید .
    یک روز بعد از ظهر جوانک ناگهان میان اطاق نشیمین پیدایش شد ، پس از آنکه معذرت خواست که بیمار بوده !!  وپدرش ناتوان شده او باید جوراورا بکشد وهزار غصه دارد اما همهرا فدای سر او میکند  وادامه داد :
    تو باید زنده باشی  وهمسرت را از این مکان دور کنی تو متعلق بمنی  حق نداری دیگر با او همبستر شوی اطاقت را جدا کن .
    زن باو گفت دست من نیست ، دست او وسرنوشت است  منکه خودمرا بتو سپردم  ، جوانک اورا بسوی اطاق خواب برد درب را از درون بست لباسهایش را بیرون آورد و گفت 
    در تختخواب وملافه های ابریشمی  عشقبازی مزه دیگری دارد  ، من فکرهای خوبی دارم  با هم زندگی خوبی خواهیم داشت  ، پس از ساعتی که اورا خوب نرم کرد از اطاق بیرون رفت.
    فردا “بانو”  با او سوار اتومبیل شد  اورا به خیابان برد برایش یک ساعت طلای بزرگ مارکدار خرید  وچند دست لباس مد جدید وآخرین مد کفش ویک فندک طلایی.
    عشق ، آلودگی وگناهرا نمیشناسد.
    از آن شب دیگر کمتر به همسرش روی خوش نشان میدا د خودش را به بیماری زده  هرچیزی را بهانه میکرد  مدتها بود که دیگر باهم رابطه ای نداشتند ، زن سردرد را و بیماری را  جلو میکشید میکرد .
    مر مشکوک شد  ، چیزی عوض شده بود ، این زن مظلوم وبی آزار ومطیع ، حال تبدیل به یک زن وحشی ونا آرامی شده بود ، بفکر فرو رفت ، پسرک بطور دائم  دور باغچه ها میچرخید  روزیکه خواست از اتومبیلش پیاده شود پسرک جلو دوید تا درب را باز کند واو با تغیر گفت ، برو پی کارت راننده ام هست ، تو اینجا چکار میکنی؟ چشمش به ساعت طلای او افتاد ولباسهایی که درخور او نبودند ، سپس ادامه داد مگر تو نباید سر کلاس درس باشی؟   سپس با تغیر باو گفت “
    برو پی کارت ودیگر اینطرفها هم پیدایت نشود ، حس  پنهانی او باو هشدار داده بود . دشمن همان نزدیکی بود ، چیزی در درون مرد شکست ، غرورش؟ احساسش؟ همه چیز در او بهم ریخت ، به آیینه راهرو نگاهی انداخت  ، به شقیقه هایش که موهای سپید آنرا احاطه کرده بودند به موهای کم پشت وصورت پف کرده وغبغب آویزان ! وناگهان بیاد بازوان ستبر وشانه های پهن  وموهای انبوه آن جوانک افتاد ، آه ….نه …. امکان ندارد همسر من تا این حد سقوط اخلاقی کرده باشد ….اما خودش میدانست که دارد خودرا فریب میدهد .
    به درون خانه رفت ، همسرش همچنان مانند روزهای گذشته  بیحال روی تخت افتاده بود ، به جستجوی کیف او وجیبهایش رفت رسید خرید ها همه آنجا بودند ، شکی دیگر برجای نماند ، آنهارا درون جیبش گذاشت . از خانه بیرون رفت وسر انجام فهمید که خریدار همسر او بوده است ، نبرد شیطان با فرشته آغاز شده بود .
    جوانک بخانه بیوه زنی که خرجش را میداد رفت سر ش را روی دامن او گذاشت وبه نوازش سینه هایش مشغول شد کمی گریست از آنجا بر خاست به سراغ دخترک آهنگر  رفت با او در پشت همان مغازه پدرش همبستر شد ، حودش نیز نمیدانست چرا اینهمه دچار تحولات روحی شده است ، بخانه ( آن مرد) که اورا عالیجناب خطاب میکرد ،رفت ، مردی پا بسن گذاشته با عینک طلایی درحالیکه کتابی دردست داشت ، باو نزدیک شد ، ساعت مچی اورا دید لبخندی زد وگفت بد نیست ، پسر کاسبی هستی ، طعمه کیه وچکاره است بعد باهم به رختخواب رفتند  هنگامیکه میخواست خانه پیر مردرا ترک کند ، پیر مرد باو گفت :
    امیدوارم زیاد دلداده نشوی کارت رابکن برگرد بیا ، 
    – نه عالیجناب  ،  شما مرا بهتراز هر کسی در این دنیا میشناسید  مرد دست درجیبش کرد ومقداری پول باو داد ، سعی کن دیر به دیر نیایی ، دلم برایت تنگ میشود ، !!! جوانک حال حسابی کاسب شده بود ، پول خوبی در میاورد ، گاهی به پدر وخانواده اش کمکی میرساند اما مادرش قبول نمیکرد ، حس ششم مادر بکار افتاده بود ، پسرش دیگر آن پسر ولایت نیست ، چیز دیگری شده  غصه میخورد ، پنهانی اشک میریخت تمام روز در آشپزخانه مشغول جا بجا کرده دیگها وغذا ها بود ، شب نیز پرستار همسر پیر خود ، واین پسر عاصی ، از بند گسیخته ورها شده ، نه این پسر من نیست ، همه چیز را زیر ذره بین احساسش میدید اما به روی خود نمیاورد ، این آخرین پسر وعزیز دردانه اش بود ، امید وار بود دانشگاهش را تمام کند ویک آدم حسابی شود ، آه پیر زن بدبخت ، کجای کاری؟  پسرک دیگر خودش نبود ، کسی بود که خودش نیز خودش را نمیشناخت ، چند کتاب خوانده بود از نوع کتابهای فلسفی آشغال که روح اورا بیشتر به آلودگیها کشانده بودند ، علاقه ای به هیچکس وهیچ چیز نداشت ، هدفی هم نداشت ، زندگیرا باری به هرجهت میگذراند ، باید از جوانیم استفاده کنم ، فرقی ندارد زن ، مرد ، پیر ، جوان ، تازه راه را یافته بود .
    با لباسهای تازه اش عکس های زیادی گرفت وآنهارا به بقیه دوستان وهمگلاسیهایش نشان میداد.
    سپس با خود گفت :
    نه کشتن آن مرد کار درستی نیست ، کارمنهم نیست  بعلاوه آن زن صاحب دوبچه خردسال است  ، نه بهتر است  کمتر خودمرا باو عادت بدهم  فعلا که هست ! بیچاره حالا بمن دلخوش کرده ، بگذار باشد ، کلکسیونم باید انبوه باشد ، دنیا یعنی همین ، خنده ای کرد و یک عدد بادامرا از هوا به درون دهانش پرتاب کرد ……..
    بقیه دارد ………ثریا ایرانمنش ( حریری) سه شنبه 8/12/2015 میلادی/ اسپانیا
  • بخش دوم " داستان"

    همه اندیشه های زن ، دور یک محور میگشت ، آنچه درمدرسه خوانده بود کافی نبودند ، وآنچه بعد ها خوانده بود درمحور همان رمانهای عاشقانه ، اشعار عاشقانه ورویاها ، چیز زیادی در ذهنش باقی نمانده بود همسرش بازاری بود ، تجارت میکرد وکاروبارش خوب بود تا جاییکه یک کارخانه نیز جدیدا احداث کرده بود ، خانه بزرگی برای او ساخته وچند خانه ویلای در اطراف وخارج شهر یک اتومبیل  که همیشه گوشه خانه زیر آلاچیق بزرگی پارک بود تا هرگاه اراده کرد با راننده بایسنو آن سو برود اجازه نداشت تنها اتومبیل را براند، حوصله هم نداشت ، دردوران مدرسه یک بار مردی را دوست داشت اما ناپایداری این عشق اورا دلزده وبی تفاووت کرده بود ، یک عشق نیمه کاره ! ونا پایدار ، تا زمانیکه شوهر اختیار نکرده بود با امید های آینده خوش بود وتوانسته بود پایان نامه دانشگاهی خودرا بگیرد اما دیگر دنبال چیزی نرفته بود ، اما آن بچه گرگ آنسوی باغ چیزها دیده وداستهانها خوانده بود دراعماق وجودش چیزی میجوشید ومیسوخت ، این اولین شکارش نبود ، قبلا یک زن بیوه با بچه را رام کرده بود زنک   گاهی پول تو جیبی باو میداد واوهم برایش زمزمهای عاشقانه میسرود واورا به رختخواب میبرد ، دختر دیگری که در یک کارگاه خیاطی کار میکرد عاشق او شد وبکارتش را روی زمین خالی باو پیش کرد بامید آنکه روزی همسر او شود ، سومین دختر آهنگری بود که عشوه گریهایش باعث میشد تا او هرآن اراده کند بسویش برود اما درانتهای کوچه دختری را زیر سر گذاشته بود که از یک خانواده پولدار وحسابی ، با حجاب در رفت وآمد بود هنگامیکه اورا میدید تا کمر خم میشو وسلام میکرد ، دخترک گونه هایش سرخ میشد ، گل میانداخت وزیر لب خنده معصومانه ای میکرد ومیرفت ، این یکی پس انداز آینده اش بود ، حال تنها در انتظار ” بانو”یش بود میدانست که این زن تا چه حد ساده دل ومهربان است بارها که اورا به شهر برای خرید ویا سلمانی برده بود ، ترس اورا ودل رحمی اورا درچشمان معصومش دیده بود ، این گرگ بچه استعداد فراوانی داشت ومیدانست کجا گام بردارد وچگونه دلربایی کند ودرکجا مانند یک بره معصوم قربانی شود ! .تحصیلاتش را نیمه کاره رها کرده بود ، پدرش دیگر خم شده وقدرت کار کردن نداشت شبها درآطاق پایین باغ دور هم جمع میشدند ، پدرش چپق خودرا دورد میکرد ومادرش قلیان میکشید واو گوشهایش را تیز میکرد تا صدای پای نعلینها ویا چرخ اتو مبیل را بشنود ، در رحتخوابش میغلطید وبفکر آن زن در آنسوی باغ بود ، اورا میخواست ، طعمه را میخواست گرسنه اش بود ، با بقیه فرق داشت از نوعی دیگر بود.
    آن شب آرباب  دیر بخانه میامد جلسه داشت ؟!  اما او، آن زن  باز مطابق معمول روی پلکان ایستاد با همان روبدشامبر صور تی ابریشمی وهمان دم پاییهای ابریشمی ، امشب چراغ روبرو خاموش بود ، جراغهای استخر نیز خاموش بودند ، تنها چشمان گرگ بچه از آنسوی باغ برق میزذ واو درحال قدم زندن بودومیدانست  که امشب شکار با پای خود به دام خواهد افتاد ،  شبهای زیاد درانتظار او بود کم کم داشت خسته میشد ، اما  زن را میخواست ، باتمام وجودش اورا میخواست اگر چه  به قیمت جانش تمام شود ، این بار نباید از دست او برود ، ارباب چند بار با او تندی کرده بود ، هنوز کینه دردلش بود ، زخمی شده بود ، حال امشب زن آهسته آهسته به انتهای باغ میرفت ، کسی نبود برگشت ، ناگهان دستی محکم اورا در برگرفت ولبان شهوت آلود وداغی روی لباشن نشست خم شد وروی زمین افتاد ، گرگ بچه طعمه را به دندان کشید وبه انتهای باغ برد تا توانست اورا بوسید ، لیسید ودندان گرفت از انگشتان پای او تا موهای سرش ، سنجاقهارا بیرون کشید موهایش را رها کرد وبا ولع ، یکنوع دیوانگی ، یک سادیسم ، اورا به زیر ضربات عاشقانه برد ، زن بیحال بود ، غرق در لذت ودرد  ، مست ، وبیهوش . …
    صدای چرخ اتومبیل روی ماسه های باغ شنیده شد زن فورا خودش را به اطاق رساند ، لباسش پاره بود ، روبدشامبرش لکه شده بود همهرا به درون سطل انداخت وخودرا زیر آب جوش وداغ حمام رها کرد ، هنگامیکه از دوش بیرون آمد درون آیینه گردن ، بازوها سینه ها وهمه بدنش کبود بودند گویی حسابی کتک خورده بود ؛ رعشه ای برتمام بدنش نشست دستش را روی شکم خود برد  ودرلذتی ناگفتنی” ناخود آگاه گفت “
    ترا دردرونم دارم ، لباس بلندی پوشید گلویش را بست تا همسرش متوجه کبودیهای گردن وبدن او. نشود ، به اطاق بازگشت وفوراا به درون رختخواب رفت پتو را تا روی صورتش کشید ، شرم توام با لذت ، خجالت واحساس گناه اما بدرک ، هرچه میخواهد بشود دیگر متعلق بخودم نیستم .
    شوهرش به درون آمد ، پرسید ، چیه ؟ ناخوشی ؟ 
    جواب داد بلی گلویم بشدت درد میکند استخوانهایم گویا سرما خورده ام وسرش را فورا زیر پتو برد تا مجبور نباشد چشم به چشمان تیز او بدوزد ، نگاهش همه چیز را عیان مینمود همه چیز را میگفت ، چشمانش خیانترا پنهان نمیکردند ، خیانت ؟ چه کسی گفته این خیانت است ، او مرا …اما من رفتم جلو ، از مدتها پیش میدانستم که درآنسوی باغ درانتظارم میایستد، چشمان پرتمنایش را درآیینه اتو مبیل میدیدم ، احساسم بمن میگفت که او عاشق منست !! 
    در ورای تصورات احساسی ودرعین حال نجیبانه اش  با زخودرا گناهکار میدانست ، دیگر نمیتوانست فردا با صورتی نجیبانه وبا وقار جلوی همه بنشیند ، او از خودش بیزار شد ، بچه هارا دوست داشت ، همسرش ؟ باو احترام میگذاشت ، همسرش بود ، همین  اما عشق بگونه ای دیگر بر سرش فرود آمد  با ویرانی پیکرش ، با ویرانی روحش …..بقیه دارد
  • داستان 
    پسرباغبان 
    با دمپاييهاى صورتى رنگ كه روى أن يك پاپيون اطلسى نصب شده بود ، با يك روبدوشامبر صورتى همرنگ همان دمپاييها آهسته از پله هاى ساختمان پايين  آمد ودر انتظار ايستاد ، اين كار هرشب او بود كه ميبايست راس ساعت نه روى پله ها بايستد تا (آقا) از راه برسد وبا بوسه اورا بغل كره به ساختمان برگردند،  از پله ها بالا ميرف ،و پايين ميامد وميدانست كه دو چشم فروزان وبراق با موهاى انبوه در انتهاى باغ اورا مينگرد ، قلبش فشرده ميشد ،دوباره پله هارا طى ميكرد بالا ميرفت اما مجبور بود كه برگردد، صداى چرخهاى اتومبيل روى ماسه ها بگوش ميرسيد ، اوه ،الان از راه ميرسد ، مهم نيست ،نگاهى به انتهاى باغ انداخت پسرك زير نور يكى از چراغهاى روشن انتهاى باغ ايستاده بود پيراهن أستين كوتاه كه بازوان ستير وجوان اورا نشان ميداد ، صورتى صاف وجوان ، او روزها به دانشكده ميرفت وغروب به اطاق خودشان  كه در انتهاى باغ بودميرفت  پدرش به كارهاى  باغبانى ميرسيد ومادرش در اشپزخانه مشغول تهيه غذا براى اهل خانه بود ، دوخواهر وبزادرشن نيز  هريك جدا گانه در خانه هاى خود زندگى ميكردند،  چه عاملى باعث شده بود كه او باينجا نقل مكان كرده است ؟   گاهى اوا به سلمانى ميبرد  و وگاهى براى خريد  ، در تمام مدت رانندگى أيينه را روى او زرم ميكرد تا اورا بهتر ببيند ، اين چند روز اخير بد جورى  زير پوست او رفته بود ، با ديدن او قلبش به لرزش در ميامد ، همسرش از راه رسيد راننده جلو دويد ودرب را باز كرد ، او پياده شد ، أه اين روزها چقدر بنظرم بى ارزش  وزشت ميايد. با أن كله چهار گوش ،  موهاى شانه كرده وصاف  رو به عقب كه ميشد دانه دانه آنها را شمرددندانهاى زرد وخنده چندش إو رش ، هميشه كت وشلوار دو رنگ ميپوشيد  كه هيكل نحيف او را زياد عيان نسازد  كت اسپرت با اپلهاى بزرگ وشلوار ساده ،ميدانست كه اكثرا از بغل زن ديگرى برخاسته بوى ادوكلن او با رايحه ديگرى همراه بود  ،
    از اتومبيل پياده شد بوسه اى بر گونه اش زد. دست بر  گردنش انداخت ، پرسيد . : بچه ها خوابند ؟
    -بلى  شام خوردند وخوابيدند ، حواسش پرت بود  ، حواسش به پشت سرش بود
    به اطاق بر گشتند ، شمارا در سكوت خوردند ، او بياد روزى افتاد كه پسرك از او خواسته بود تا چكمه هايش را واكس  بزنداو  هم چكمه هاى بلند مشكي اش را  باو داده بود  اما در اين فكر بود كه چكمه هايش كثيف نبودند واحتياجى به واكس  نداشتند بعلاوه  او آنقدر كفش وچكمه  ونيم چكمه درون گنجه داشت كه نميدانست كدام را كى بپوشد  !  از پشت پنجره باو نگاه ميكرد ، وديد كه چگونه چكمه ها را ميبوسد ، گويى پاهاى اورا در بغل گرفته ، اول چندشش شد ، سپس گويى چيزى در دلش أب شد ، يك دلشوره ، يك احساس عجيب كه حالش را بهم ميزد ،اما در عين حال برايش لذت بخش بود ، پرده هاراكشيد به درون اطاق بر كشت وبا خود گفت :
    نبايد باين پسره رو بدهم ، از فردا ميگويم اين طرفها پيدايش نشود  اگر هم خواست بيرون برود از همسرش خواهد خواست تا راننده ديگرى را بفرستد ، همان پير مرد قبلى  ، لزومى ندارد با اين پسرك دهاتى همراه شود ،
    شام را در سكوت خوردند وكمى نشستند ، همسرش روزنامه را جلوى صورتش گرفت تا او نتواند در صورت زشت او خيانت را بخواند ميدانست كه زنش با هوش است ، او تقريبا هر شب را بازنى  ميگذراند ، پول داشت ، شهرت داشت و برو بيايى بنا براين زنان با ميل ورغبت به آغوش او ميرفتند ، از آرتيستهاى دست دوم سينما تا خواننده هاى كاباره ها تا بعضى از همسران دوستانش ،  او احساس ميكرد كه اين مرد پول را دوست دارد تا بمصرف خود ارضايى وخوشى اش برساند  ، از بوى دهانش ميفهميد  كه حسابى  نوشيده وآن رايحه زنانه را بخوبى از لباس وپيراهنش احساس ميكرد ، مرد بسرعت پيراهن وشورت خودرا بيرون مياورد ودرون سبد لباسها چرك ميانداخت وخود زير دوش ميرفت وسپس با حوله حمام بيرون ميامد ، خوشبختانه تختخوابهايشان  جدا بود واو مجبور نبود كه زير يك ملافه بخوابد وبو هاى گوناگون را احساس كند ،
    -بگذار ، راحت باشم ، ميخواهم فكر كنم ، ميخواهم وارد دنيايى شو م كه براى خودم ساخته ام ، تنها خودم هستم ويك پنجره  رو به حياط وانتهايى باغ ، چيزى اورا به أنسو ميكشيد ، هر گاه او را آن پسر يا مرد جوان را ميديد بخود ميلرزيد  چه چيزى در او بود ، كه اين احساس را در بطن زنانه او بر ميانگيخت ؟ فكر اينكه با او به رختخواب برود ، هيچگاه بمغزش خطور نميكررد ، آنقدر كه او روحا نياز به عشق داشت  به روابط بين زن ومرد نميانديشيد  بعلاوه همسرش تقريبا هرشب اورا بكار ميگرفت واو بى هيچ هيجان يا احساسى  وظيفه زناشويى  را انجام ميداد ،بلى ، يك وظيفه ، نه بيشتر ، خودش را رها ميكرد ،بى هيچ انديشه اى كالاى لوكسى بود ، بگذار تا ميتواند اورا بخورد اين مرد اشتهاى سيرى نا پذيرى  داشت …بقيه دارد،
  • طبيعت 
    زمانيكه خيلى غمكينم ، مينويسم ، مينويسم ، مينويسم ، روى كاغذ ، روى ديوار ، روى اين صفحه  بى در وپيكر كه همه هستى . مارا عيان ميسازد ، مينويسم ، از بغض ها فرو خوره ، از خستگيها ، از  درجا زدن ها سرانجام پناه  بردن به تختخواب ونوشتنها،
    بايد همه چراغهارا روشن كنم ، تا خطوط را ببينم ، آنقدر چراغها كم نورند  كه اگر شمعى را روشن كنم بيشتر نور ميپراكند
    امروز دخترم مرا براى ناهار بيرون شهر برد با او وهمسرش ، به يك رستوران بزرگ كه باز جايگاه قوم انگوساكسونها بود وآنتيك فروشيهايشان وفرمايشاتشان و تابلوهاىي به زبان انكليسى ،،داماد عزيزم كه بسيار اورا دوست ميدارم  مارا به دهكده اى برد دربالاى  تپه ها ،دهكده ايكه تابستانها هنگاميكه بچه بود براى تعطيلات و فرار از گرما به آنجا پنهان ميبردند ، همه چيز عوض شده بود غير از خود او ، جاييكه فواره ها بودند براى تامين أب دهكده حال تبديل به يك پارك با مشتى اثاثيه پلاستيكى براى بچه شده بود ، كليسايى كه مادرش روزها يكشنبه ميرفت نزديك  به سيصد سال قدمت داشت ، 
      آنرا نو نوار كرده بودند بقيه جا ها تبديل به رستوران ، بار ، وميدان براى نشستن رفقا !!! 
    دلم گرفت ، او او هم دلش گرفت هردو ميدانستيم چرا ، او كفت ، انكلستان واقعا همه دنيارا دارد ميبلعد ، نفت شمارا وزمينهاى ما را ، آه خداوندا يكنفر پيدا شد كه همدرد من باشد ، 
    شاخه اى خار خشكيده برايم چيد  أنرا بخانه أوردم ، شايد نشانى از زندگى هردوى ما بود واو فهميد كه من چقدر غصه دارم ،   
    باز هم يكشنبه 
  • مرثیه ای دیگر

    در آستانه فصلی سرد؛ در محفل عزای آیینه ها،
    واجتماع  سوگواری تجربه های پریده رنگ 
    واین غروب بارور شده ای از دانش سکوت 
     چگونه  میشود به آ نکسی که میرود اینسان ، صبور  سنگین ، سرگردان ، 
    فرمان ایست داد 
    چگونه میشود بهمه گفت او دیگر زنده نیست …….  قروغ فرخزاد
    ——
    امروز زیاد خوابیدم ، زمانی غمگینم ، زمانیکه چیزی مرا زخمی کرده ، زمانیکه درد دارم میخوابم . خواب مرا یاری میدهد تا فراموش کنم  چه برسرم رفت .
    این روزها باز هم باید مرثیه ای دیگر بنویسم ، کار دیگری نیست ، مرثیه نوشتن ودرعزای رفتگان گریستن ،دیانا هم رفت دیانای مهربان ودوست داشنی ومهربانانه  ،رفت تا باسهراب در آسمان دوباره یکی شوند 
    سهراب آن مرد شوخ طبع پرمایه ، کم حرف اما لبریز از گفتنی ها وشعور ودانش ، دیان یک دختر زیبای ارمنی عاشق دیکیگر شدند ، 
    دیانارا از دوران نوجوانی میشناختم او شاهد عروسی من ،؛ شاهد به دنیا آمدن یک یک فرزندانم بود ، واو تنها کسی بود که همیشه هنگامیکه بخانه ما میامد اول به اطاق مادرم میرفت وسلام میکرد وچهره مهربان وسرخ وسفید دوست داشتنی اورا میبوسید .همیشه هم دوربینش آماده بود تا عکسی از ما بگیرد ، 
    در این اواخر هربار که باهم حرف میزیدم میگفت :
    هیچگاه مامانت را فراموش نمیکنم ، چقدر خانم بودند ، چقدر آرام بودند وچقدر آرام حرف میزدند ! وهیچگاه نشد بمن بگویند نجس!
    دیانا به خراسان هم رفته بوده به سر سفره هایی که برای ائمه اطهار !!! این اواخر درایران پهن میکردند میرفت ، با خیلی ها دوستی داشت اکثر دوستانش را خانمهای سفرای کشورهای دیگر تشکیل میدادند ، درسخت ترین دورانها او با من همراه بود برای جمع آوری وپیدا کردن وکیل آن میراث شوم دبین کفتارهای خونخوار وگرسنه  این او بود که مرا یاری میداتد ، او بود که مرا تا کرج میبرد ، میدانستم هم درایران خانه او خانه منیست وهم درامریکا ، بچه هایمرا بشدت دوست داشت مانند بچه های خودش هیچگاه من حرفی درباره کسی از زبان او نشنیده بودم همیشه با لبان پرخنده با آن موهای طلای پر پشت خندان وزیبا مانند خورشید از در میرسید همیشه قهوه ترک او  آماده بود ، من ازآن روز فهمیدم که مادر من چقدر آرامش دارد با آنهمه زجری که کشیده بود آما آرام حرف میزد هیچگاه صدایش را بلند نمیکرد ، مانند روحی درخانه حرکت میکرد تنها صدای نعلینهای نازک اوبدند که حضورش را بما میفهماند ، 
    دیانا عاشق مادرم بود ، چهار خواهر وبردر بودند ومادرش تا هنگام عزیمت اومهاجرت به امریکا زنده بود .
    عاشق اشعار فروغ بود وسهراب سپهری وحمید مصدق خانه اش یک کتابخانه بزرگ بود به زبانهای مختلف . شوهرش کمی چپگرا  بود اما خودش وارد هیچ حزب ودسته ای نبود دو پسرش نیز مانند خودش ، 
    آه بابک جان ، یادت هست وقتی هشت سال بیشتر نداشتی میگفتی میخواهم زنی بگیرم شکل تو باشد ؟ حال آیا امروز همسرت شکل من است یا زیباتر ؟ 
    سالها بود بخاطر بیماریش نتوانسته بود به ایران سفر کند ونوه هایش را ببیند ، هربار میگفت من تنها صدا وسیما دارم ، گفتم عیبی ندارد همین هم خوب است .
    او همزاد من بود وامروز این همزاد وهمراه ودوست  ویار مهربان را از دست داد ه ام پاک تنها شدم ، تنهای تنها ، 
    با این نورسیده ها وغریبه ها چگونه میتوانم کنار بیایم درحالیکه زبان مرا نمفهمند مجبورم فریاد بکشم که :
    من دارم فارسی حرف میزنم ، نه چینی ، نه ژاپونی !!
    حال با چه کسی حرف بزنم ؟ 
    دو عدد لپ تاپ ،؛ یک تابلت یک گوشی یک تلویزیون هوشمند !!! دو قفسه فیلم ، یک کابینت بزرگ کتاب ،  کارتنهای بزرگی لبریز از نوار وسی دی!!! آلوم های عکس و….. یک ماشین کنارم که با دکمه قرمزش بمن هشدار میدهد ، تنها هستی !!! اما ما کنارت نشسته ایم !؟ شما؟ شما ، چه کسانی هستید ؟ انها حرف میزنند من گوش میدهم .ث
    ثریا ایرانمنش ( حریری) 
    یکشنبه 6/12/2015 میلادی . اسپانیا .
  • او هم رفت ،
    نه ، واقعا ديگر نبايد طمع هيچ صبرى را از من داشت ، 
    شب گذشته با خبر شدم كه أن دوست نازنينم در آمريكا هم رفت ، يكى از آخرين باقى ماندگان دوران خوب جوانيم ، همه اينها  دوستان پنجاه ساله بودند يعنى نيم قرن ، باو زنكزدم ، تلفنچى جواب داد كه اين شماره از سرويس  خارج است ،  دلم گواهى داد كه او هم رفته ، اول تلفنها از سرويس خارج ميشوند، به پسر او  در سانفرانسيسكو زنك زدم ، اميدوار بودم صداى شاداب  وخنده هميشگى اوا بشنوم  وباز فرياد بكشد پس كى ميايى ؟ اما صداى پسر غمكين بود ، كفت مامان خيلى وفت است كه رفته من نخواستم شمارا رنج بدهم ، 
    أه ، من حالا با مشتى  بيگانه چگونه طرف شوم ؟ چرا نكفتى كه دارى ميروى ، هرطور بود خودم را ميرساندم ، مدتها بود از او بيخبر مانده بودم محال بود به سر زمينى ديگر برود وبمن زنگ نزند  وبگويد : جايت خالى پيش بچه ها هستم ، هرسال كريسمس شيرينهايى كه خودش ميپخت براى بچه ها ميفرستاد سالهاى آخر بد جورى بيمار شده بود قلبش بيمار بود ، آن قلب صاف وپاك ، آن خنده ها ،آن شيرين زبانيها  براى هميشه زير خاك مدفون شدند ، اما چه خوب شد رفت از هر سوى اين جهان  آتش زبانه ميكشد او نگران نوه ها وپسرش بود نگران أن يكى ، كاهى با فيس تايم باهم كفتگو ميكرديم خانه را نشانم ميداد ودر انتظارم بود ، پس چرا نميايى ، كريسمس منتظرت هستم ، آه عزيز خيال ميكردى  سفر مانند گذشته أسان است ؟ از هزار منفذ وسواراخ امنيتى بايد عبوركنم ، راه طولانى ، حال امروز هم من وهم  ، بچه هايت تنها شديم  ،
    او وهمسرش از بهترين دوستان من وپر وپا قرص ترين مدافعان  من بودند همسرش تحصيل كرده مهربان دوست  داشتنى وبچه ها اورا عمو خطاب ميكردند ، خودش نازنين زنى بود ، بى همتا ، سالها مقيم  سانفرانسيسكو  بودند پس از مرگ همسرش به كاليفرنيا رفت تا دركنار فاميلش باشد خانه خريده بود آنرا با سليقه تمام مبله  كرده  بود وترأس بزركش كه جنگى از درختان زيباو ميوه وسبزيجات بودند ، آنهارا فيلم ميگرفت برايم ميفرستاد  تا بلكه وسوسه شوم وبروم از قهوه ترك كه درست كرده بود و درانتظار  أن بود كه بروم روى تراس باهم قهوه بنوشيم ،،
    خوب ديگر كى مانده ؟!  آن يكى كه در لندن است ودارد با بيماريها ميجنگد وبرنده است ، اينها از قديمهابودند كه دوران خوشى باهم داشتيم ، از زمانيكه من هنوز شوهر نداشتم ، 
    امروز ، آن چشمانى كه  خمير مايه مهربانى  را داشتند ، بسته شدند ، حال من چگونه با تقدير دست وپنجه نرم كنم ، آنها اميدوارى من بودند ، اين يكى با همه فرق داشت  او آفتاب را برايم به ارمغان مياورد  ،وزيبايى را ، 
    تنها شدم ، چگونه به بچه هايم بگويم كه او هم رفت ،
    حال در ميان مشتى  غريبه كه براى حرف زدن ودهان باز كردن  بايد استخاره كنند ، ومن سينه اى لبريز از كفته ها دارم  
    من او يكى بوديم ، از هر شعله اى درخشانتر در زندگيم بود ، بقيه كجا هستند !؟ 
    چه كسى خبر مرگ مرا به آنها خواهد داد ، مرگ از نااميدى ، مرك در تنهايى ، مرك در ميان مشتى بيگانه از خود رميده 
    حال تنها در فرياد درونيم بايد زندگى كنم ، او هم پرواز  كرد ، بايد يك تور مسافرتى بكيرم براى زيارت خانه ابدى يكا يك دوستانى كه داشتم ، دوستان واقعى ، نه دوستان موقعيت طلب، ويا ترسو ، 
    باز بايد شمعى روسن كنم ودر كنار أن شمع بنشينم وبا او بودن را تكه تكه بهم وصل كنم وبا هم بخنديم. ، 
    ثريا ايرانمنش، ” حريرى” اسپانيا ، 
    بنجم دسامبر ٢٠١٥ ميلادى ١٤ آذر ١٣٩٤ شمسى 
    با اندوه فراوان وگريه ها اين متن را  نوشته ام .ث
  • اهورا / اهریمن

    باید دفترچه هارا خالی کنم ، پر جای گرفته اند ، مقداری را پاره کرده واز بین بردم تنها آنهایی را نگاه داشته ام که با سرنوشت من گره خورده اند .
    روی یکی از آنها نوشته بودم :
    ای مزد ا،  در آغاز جسمها وروانها آفریدی ،  واز نفس خویش وخرد خویش بر آنها دمیدی ، خرد بخشیدی ،  آنگاه به تن ها جان دادی ،  ونیروی کار کردن  وگفتی :
    هر کس بپذیرد کیش دلخواه را  ، عبادتگاهرا بسازد و آواز بلند کند 
     خواه راست ، خواه دروغ  خواه دانا ، خواه نادان  هرجا تردیدی باشد پرسش کند .
    این سرود ونیایش طولانی است وامروز کسی دیگر حوصله خواندن آنرا ندارد ، اما سپاسگذارم که این آیین در من وخانواده ام خرد ایجاد کرد ، نه دروغ وریا وکارهای غیر اخلاقی ، 
    هر کسی از اصل خود شد بلند ، بعضی ها مانند طلای قلابی ، برق میزنند ، زیرشان فلزی نامرغوب واز جنس پوشال است تنها رویشان طلایی است ،  پیکری که از سنگ تراشیده شده  همچنان سنگ میماند  ، بیاد شخصی افتادم که امروز دراین دنیا نیست میل ندارم اورا سر زنش کنم ، اگر بود ومن جلوی او اورا سرزنش میکردم با چشمانی شیشه ای ومرده مرا مینگریست آنچنان قیافه مظلومی بخود میگرفت که دل سنگ بحالش میسوخت  ، خوشحالم که بعضی اوقات خواب به دادم میرسد وفراموش میکنم اما تنهایی امروزم را مدیم همان موجود پلید هستم .
    با هم کار میکردیم ، تمام کارهایش را انجام میدادم ومیدانستم که دست دردست چه کسانی گذاشته وچگونه دارد میبرد ، بمن گفت استعفا بده میخواهیم عروسی کنیم ،  من استعفا دادم ، عروسی کردیم من درماه عسل جاودانیم غوطه میخوردم اما او مشغول چاه کندن در اطرافم بود ، اولین کارش این بود که دستور داد با تمام دوستان قدیمی وفامیل خود ترک مراوده کنم ! دستورش را اطاعت کردم ، مرا بمیان فامیل خود پرتاب کرد واولین چیزی که درگوش آنها گفت این بود ”  زن من ، پشت سر همه بد میگوید !” 
    من بیخبر از همه این گفته سرم روی کتاب هایم خم بود وگوشم به صدای موزیک که از صفحاتم پخش میشد ودرمیان بچه هایم !! روزی چشم باز کردم دیدم که چقدر تنها شده ام ، دوستانمرا درسینما میدیدم در خیابان میدیدم ام اجازه نداشتم با آنها حرف بزنم از کنارشان مانند یک غریبه رد میشدم ، مرحوم ژاله کاظمی تازه از همسرش جدا شده بود اورا درخیابان دیدم بخانه دعوتش کردم با هم به سینما رفتیم موقع برگشتن با صدای بلند گفت :
    اجازه نداری با زنان طلاق گرفته وآرتیست ،  بیرون بروی ، ژاله رفت وتا روز مرگش اورا ندیدم ، آه چقدر ترسو بودم آنروزها 
    امروز خبری از هیچ یک از دوستان قدیمم ندارم همسن وسالهای خودم یکی در امریکاست دیگری درآلمان سومی درتهران چهارمی در گورستان ، وچند تایی هم در لندن !!.
    امروز به دنبال کدام عدل وعدالت بدوم ؟  هیچ مظلومی تا به امروز نتوانسته بر ظالم چیره شود  ننها اگر استعداد زیادی داشته باشد میتواند ظلم ر ا فرا بگیرد  نیروی ابتکارش در  ظلم کردن بیشتر میشود ،  ظلمهایی با چهره زیباتری . من نتوانستم ظالم باشم نیرویی بسیار قوی دردرونم آواز سر میداد گاهی خسته وافسرده میشوم  اما ناگهان عقل چیره میشود  ، برخیز ، او از زرنگیهایش در مستیها چه بهره ای برد ؟ امروز تک وتنها دریک گورستان سرددر یک کشور غریب درون یک جعبه پلاستیکی آرمیده ، بی آنکه کسی از او یادی بکند .
    چشمانش همیشه مانند چشمان ماهی مرده بمن دوخته میشد ومن از این خیره گی وحشت میکردم میدانستم که درمیان جمع انگشت روی نقطه حساس من خواهد گذاشت وفغانم به آسمان میرسد سپس مانند یک جلبک مرده  نئشه  شده درگوشه ای احساس خوشی میکرد .
    باید دفترچه هارا خالی کنم ، میزم ، چمدانم ، کشو هایم پر ولبریز شده اند ، آنهارا میخوانم ، سانسور میکنم ومینویسم .پایان
    13 آذرماه 1394 شمسی . برابر با چهارم دسامبر 2015 میلادی 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
  • أصل ونصب !
    دور تا دور اطاق روى ديوار هاى خاك گرفته ودودى چندين قاب را رديف كرده بود  ،ناصرالدين ، شاه مظفرا، محمد على تا رسيده بود به پدرش ، همانطور كه  بقول خودش داشت ” علف” ميزد ، گفت :
    أدم بايده بدونه كه اصل ونصبش كيه ؟!؟!
    كفتم چرا عكس مادرت را نگذاشتى ؟ او هم با اصل ونصب بود ؟؟؟!! 
    گفت ، : 
    نه مامان من ديونه بود ، 
    گفتم ديوانه بود اينهمه شر به پا كرد آقاجانرا نوكر خودش كرد ! تو عكس يكمشت نوكر ، مفتخور ، دزد ، أدمكش را بعنوان پشتوانه فاميلى روى ديوار به صف كشيدى ! خوب عكس اورا هم ميگذاشتى !!!!  خودت چى ؟ موجوديت خودت كجاست ؟  مادرت با آن لبان  قيطانى وچشمان شيطانى ، بينى عقابى وخال پشت لبش از كوچه پس كوچه ها ى خراسان ناگهان رسيد به مقام بانويى !!!! سقز در دهانش از اين خانه به آن خانه از اين محل به آن محل ميرفت ، وميگفت :
    ندانى من كه هستم : بمن ميگويند خانم شازده ميرزا !!!پدرم وكيل مجلس بود ؟! باو ميگفتند ملك التجار ؟!  حال برايم عجيب است مرديكه در امريكا تحصيل كرده ، در دانشگاه تدريس ميكند ، با كنفدراسيونى جوانان يكى شده بر ضد شاه مملكت برخاسته. حالا عكس مشتى خود فروخته ووطن فروش ومفتخوررا بعنوان پشتوانه فاميلى روى  ديوار به ميخ أويزان كرده ، واقعا كه  ، واز مادرش بعنوان يك زن مادى وديوانه ياد ميكند ، پر هم بد نميگفت من اين زن ر ا ديده بودم واقعا عجوبه اى بود  اول مظلوم ساكت بى زبان كه همه   دلشان برايش ميسوخت بعداز زاييدن دوتا پسر ناگهان شد بانوى بانوان وسوگلى حرمسراى شازده ميرزا ! 
    گفت ، آخه ، ميدونى ، همه فاميل قاجار دور هم جمع شده اند وگفته اند كه بايد اتحاد داشته باشيم وفاميل ونام فاميل را تا ابد حفظ كنيم ، اين عكسهارا هم آنها بمن داده اند . تو تو ى هر خانه اي كه نسبتى با قاجارها داشته باشند ،بروى اين عكسها را ميبينى ، گفتم ديده ام  ، هر جا كه پا گذااشتم. بجاى عكسهاى شاه وملكه سابق ا. اين عكسهاى قهوه اى درون قابهاى  قهوه اى  كهنه ديدم كه روى ديوارها آويزانند ، همه شاهزاده خانم ويا آقا بالاخان  وخانزاده وميرزا بودند عجب آنكه همه با پولهاى باد أورده نفت  به جاه ومقام رسيده بودند  والا هنوز در چنگ ملاهاى دست بروده شيخ مجلسى بودند ويا ساير آنهاييكه قبل از مشروطيت از ملت ايران سوارى ميگرفتند  ،  در حال حاضر در ايران آنهايى  مهم هستند كه از پس مانده هاى  قاجاريه ، صفويه  باشند حتى سلسله زنديه  نيز منفور است تاريخ ايران از بدو شيخ صفوى شروع شد بقيه اش بيهوده  است !!! حال اگر ملاها بروند تره تخم قاجاريه هنوز درون أب ونمك خوابيده اند ، مريم قجر يكى از آنها ، وتو حديث مفصل بخوان از اين مجمل ….. ،  
    بياد حرف مادر مرحومم افتادم كه هميشه ميكفت : 
    ناصرالدين شاه يكصد وشصت  تا زن داشت  هيچكدام هم بغل خودش نخوابيدند ،همه يا حرامزاده هاى باغبانها  يا نوكرا يا خواجه ها بودند ….
    گفتم : 
    زنده باد آقا ميرزا رضاى  كرمانى ،
    راستى چرا ما هميشه بايد به خاك رفتگانمان بنازيم ؟ مگر خودمان وجود نداريم كه بايد روحى باشيم از آنها ؟! يا شايد من  اشتباه ميكنم ، ما ديوارهاى سيتى   هستيم كه بايد روى آن ستونها بايستيم اگرچه أن ستونهادرونشان موريانه ويا جانوران ديگرى  زندگى ميكنند ، 
    من از كودكى ياد گرفتم خودم باشم ، شايد چون يكى يكدانه بودم وتنها بچه خانواده ، هيچ قت هيچ ادعايى از طرف پدر يا مادرم مربوط به رفتگانشان نشد ، سرشان بود وزندكيشان ، رفته ها رفته اند ، 
    جمعه ،  ٤ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى 
    از دفتر خاطرات روزانه سال ٧٠
  • خود آگاهی

    خود آگاهی 
    ما همیشه دراین پندار هستیم که اگر فکری یا تجربه ایرا در “تصویری”  بیان کنیم میتوانیم به آسانی  آن تصویررا کنار بگذاریم ، درحالیکه  اینطور نیست ،  تصویر گویای حالت ماست  وگویای مفاهیم که بجای کلمه میگذاریم  ، تصویرها در فرهنگ  ملتها هرکدام معنی ومفهومی دارند ،  وگاهی یک تصویر به سختی از محتویات وتجربیات ومفهوم کلی محو ویا جدا میشود .من سعی میکنم که اکثرا تصاویری را بگذارم که با متن  یکسان ویکجور باشند . 
    امروز در اکثر رسانه ها محور وچرخیدن آدمهارا بسوی گذشتگانشان میبینم ، بی آنکه برداشت درستی از گذشته داشته باشند ،  من میل ندارم وارد دنیای دیگر وماوراء طبیعه شوم آنقدر این روزها از این کلمات وگفته ها توی مغزم خورده که سرسام گرفتم در فرهنگ بلبشوی ما امروز تنها ” شاه نامه ” نماد گذشته ماست آنهم به همت آقایان علما تکه تکه شده وقسمت هایئ از آن به باد رفته است زندگی پهلوانی رستم و زندگی زال و سهراب  نماد جنگ با اهریمن است  قصه نیرومندیهاست  اما امروز قصه های بغداد وهزارو یکشب جای آنرا گرفته ومردم بخماری رفته اند ، تصویر انبیا آنچنان زیبا و شفاف با ابروهای تمیز وپاک شده چشمانی ببزرگی آهوان دشت وصورت نورانی همهرا بخواب فرو برده درحالیکه واقعیت این نیست .این روزها همه دچار تضاد اندیشه شده انده یکی دیگری را پس میزند   با هم میجنگند سر هیچ  یکی دیگری را نفی میکند  عقل میان این نبردها گم شده  وهمه چیز بهم دوخته ووصله پینه شده است . همه زمین را به آسمان  میدوزند وچشم به  آسمان دارند بی آنکه نگاهی به زیر پاهایشان بیاندازند وستارگان خامش را بنگرند ،  در این امیدند که آسمان بشکفد وستارهای فروزان یا فرشته ای پرواز کنان  با عقل ومنطق کل بر زمین فرود آید ، آنها از زایش طبیعت غافلند ، وبا همین اعتقادات موهوم  همه بجان یکدیگر افتاده اند  وعقل حیرت زده به تماشا میا یستد.
    امروز از دردی که مانند یک بمب به شعور انسانها وعقل آنها وارد میشود   دلم میگیرد صدایم بجایی نمیرسد ، هر روز در روند نوشته هایم  گرفتار غوغاهای درونیم هستم  در هر غبارتی ، میان کلمات  وفاصله ها مدتی خاموش مینشینم  به همان سان که درمیان سطور کتابهایم خاموشم میایستم  ، عده ای آرام از میان این کلمات میگذرند ؛ عده ای مکث میکنند وعده ای آنرا نادیده به پرونده میسپارند تا سر فرصت آنرا بخوانند یا ببیند درآن زمان تاریخ مصرف آن تمام شده است  ، من روزانه مینویسم نه ماهیانه ونه هفتگی ، باید فورا روی میز حاضر باشد .
    گاهی در این بریده ها میان پرده ای میگذارم  ودرخاموشیهایم شمعی روشن میکنم  تا معنی کلماتمرا بخوبی درک واحساس کنم 
    امروز همه معنارا از چسپانیدن کلمات به یکدیگر درک میکنند ،  ومن هنوز میان دو کلمه ” به آسودگی” نمیتوانم بنشینم ، گاهی خاموش مینشینم این خاموشی از لرزشی ویا رانشی  از یک کشش درونیم سر چشمه میگیرد .
    در گذشته مغز ودل من با هم یکی بودند امروز جدایند ، دل خاموش نشسته ومغز میکوبد فواره خاطرات سر بلند کرده گاهی لبریز میشوند ، چقدر آنروزها به همه مهرداشتم ومهربانی میکردم  دلم سر چشمه عشق مهربانی بود ، امروز بی تفاوتم ، تنها به مغزم میاندیشم آنرا باید محکم نگاه دارم تا دزدان وزاهزنان شبانه آنرا ازمن ندزدند ،  خاموشم ، مانند یک آتشی که روی آن آب ریخته باشند ، اما هنوز زیر خاکستر داغ وگرمایش میسوزاند بدتراز خود آتش ، امروز پلی میان گذشته وحال زده ام از آن عبور میکنم تنها یکبار دیگر به پشت سر نگاه نمیکنم گاهی پل را نیز پشت سرم ویران میسازم تا برنگردم ، رفتن با  پاهایم وقدمهایم وافکارم وسنگینی وبزرگی  ونیرومندی دستهایم که هنوز سرودی میشوند تا مرا یاری دهند   میاندیشم ، گاهی خاموشی نماد سرسخنتی است . پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 3.12.2015 میلادی .
  • تولد دیگری !

    امروز دوازدهم آذرماه 1394 شمسی برابر با سوم ماه دسامبر 2015 میلادی است .
    از اینجهت این تاریخ را با دقت کامل نوشتم که فراموش نکنم فردا تولد دختر کوچکم یا دختر دوم میباشد ، دختری که امروز همه جا همراه  ومونس منست .تولدش ساعت دوازده شب وماه رمضا ن بود ، سراسیمه خودمرا به بیمارسنتان ورجاوند رساندم .
    همه اهل فامیل به دنبالم روان شدند ، ودرانتظار ظهور یک نرینه بودند ، او به آسانی به دنیا آما مانند یک ماهی لغزنده گویی عجله داشت ووظیفه اش را میدانست که باید در این دنیای کثیف ودهشتناک رسم ورسوم کمک بدیگرانرا فرا گیرد وآتش درونش را پنهان نگاه دارد ،
    ساعت دوازد پرستار به آهل محفل ومحفل نشینان اطلاع داد که یک دختر مامانی خوشگل به دنیا آمد ، اطاق خالی شد ! هنگامیکه مرابه اطاقم بردند اثری از آنهمه آدمها!!! نبود ، همسرم نیز رفته بود ، من تنها بودم ، صدای خواهر همسرم هنوز درگوشم نشسته که بلند بلند میگفت :
    برو بابا ، اینم که هی فرت فرت میفرتانه ! دختر زاست وولش کن بره خودم برات یک عروس درسته میارم که برات پسر کاکل زری بیاره !!!!
    زن بدبخت من قبلا امتحان خودرا داده ام ویک پسر مامانی وزیبا وبا هوش در  کنج خانه دارم  عیب از نرینه شماست نه ازمن ، اما ….. سکوت . سکوت .
    من ودخترم تنها شدیم دخترم دیگرم تنها یکسال وسه ماه از این نوزاد بزرگتر بود ، به کومه رفتیم وتا روزیکه خبر  بارداری وفرزند چهارم  من به اطریش وبه رفقا رسید من درگوشه ای تنها راه میرفتم  اما میدانستم این یکی پسر است سرش را زیر قلبم گذاشته بود ، بزرگان فامیل رفته بودند به اتریش که همسر اول را که دهسال نتوانسته بود بچه ای به شوهر من بدهد دوباره برگردانند ودخترکانم را باو بدهند  وبرایش صیغه ای اجاره کنند تا پسری بیاورد وتکمیل شوند !!   مهر فامیل وخانواد قیمتی بود !!  وآن زن چه همه بزرگواری داشت که برنگشت وگفت بیچاره ها ، شما چگونه میخواهید مادری راز بچه هایش جدا کنید ؟ به بچه هایش بگویید مادری دیگر اینجا دارند . شعور او بالاتر ازینها بود ومیدانست من مادیان برای تخم کشی نیستم ، او طلاق گرفته بود اما هنوز نام فامیل همسر مرا نگاه داشته بود !!! 
    دخترم تنها ماند . توجه فامیل به اولی بود دومی در سایه او گم شدنه بود هنوز بعضی از او.قات با بغض میگوید :
    مادر جان همه خواهرم را دوست داشتند  ، تنها توبودی که همیشه مرا دربغل داشتی .هنوز این عقده روی دلش باقیمانده ومتاسفانه صاحب فرزندی نشد تا انتخاب نکند  ودیگری را بردیگری ترجیح ندهد .
    این رسم مرد سالاری آنهم در شهرستانهای عقب مانده وزنان ومردانی که تنها چپیه وسربند  را کنار گذاشته بودند ولباس ” مزن” میپوشیدند  وجواهرات رنگی را  مانند درخت کریسمس به خودشان آویزان میکردند وورقهای بازی لای انگشتان وناخنهای لاک زده شان زیر ورو میشئوتخمه ها در دهانشان اینسو وآنسو پرتاب میگردید .درون مغزها هنوز پهن بود ، پهن .
    فردا تولد اوست . 
    حاصل عشق وجوانی  اگر این بود که بود ؟! /  وای بر برمن که همه عمر تلف کرده منم . پایان / ثریا ایرانمنش / تقدیم به دخترم “ز” وسپساگذار فرزندان دیگرم که مرا تنها نگذاشتند . تا به دامن خاری دیگر بیاویزم .ث
  • خانه گمشده 
    از ساعت چهارصبح  بیدارم ، نه فکر نمیکنم ، اندیشه هایم را گم کرده ام ، بیاد درخت بزرگ وسط میدان دهکده افتادم ، گم شده ، راستی چطور این درخت هفتصد ساله ناگهان غیبش زد؟ حال جایش را یک سن نمایش گرفته با چند مغازه بنجل فروشی ، آنروزها که باینجا آمدم در روی یک تپه ویک دهکده ، با خود گفتم بلی ، یافتم ، اینجا سرزمینم را پیدا خواهم کرد از سرمای بیرون ودرون خانه کمبریج راحت خواهم شد اینجا زیر یک چادر زندگی میکنم ، اما از افتاب وهوای ازاد لذت میبرم ، درخت بزرگی وسط میدان بود روبرویش یک کلیسای مخروبه ، پرندگان روی درخت غوغا میکردند صدای آنها همه چیز هارا تحت الشعاع قرار میداد ، چه جای باصفایی بود ، بدرک که خانه کمبریج را ندارم ، مهم نیست ، بگذار آنها بخورند آنها گرسنه ترند ، بگذار به غارت اثاثیه ام یورش ببرند  ، مهم نیست ، من سیرم من احتیاج به آفتاب وگرمای ی طبیعت دارم .
    امروز همه چیز گم شد ، اما خانه من درکمبریج همچنان بر جایش باقیست وساکنین پیر آن هنوز زنده اند ، باغچه ها را که  بسبگ ژاپونی درست کرده بودم ، باغچه دیگری را که در  آن سبزیجات میگذاشتم ؛ خیار ، گوجه فرنگی ؛ یار الماسی . جعفری وتره اسفناج کلم وکاهو، یک حیاط پانصد متری با پنج اطاق خواب بزرگ دو گاراژ ، 
    خیر باید بفروش برسد ، بهره بانگی بیشتر است !!! با دو چمدان لباس چند کتاب وصفحاتم وجعبه نوارهایم با بچه های کوچکم باینجا پرتاب شدیم ، 
    آن مرد ، همسرم ، بایدبدجوری تنها مانده باشد که به دنبالم باینجا آمدخانه ای  دیگر خرید ، اما تمام مدت به دنبال بالارفتن قیمت خانه بود ، خوب حالا آنرا بفروشیم ، بهره بانگی بیشتر است .
    من به زیر درخت پناه بردم ، درخت اما سر جایش نبود وکلیسای ومخروبه تبدیل به یک کاتدرال شده بود از آن کشیش کوتاه قد وچاق وخوشرو که همیشه وسط خیابان مرا میبوسید ، دیگر خبری نیست ، بجایش پارکینگ درست شده . 
    خانه من گم شد ، خانه هایم گم شدند ، درخت هم گم شد . حال من مانده ام وبیخوابیهای شبانه ونگرانیها ودلشوره ها و شبهای پر هزیان ، 
    نجابت زیادی دراین دنیا بدبختی میاورد ! غروز زیادی انسانرا به لبه پرتگاه میکشاند ،  آه در پاره ای از این  کابوسهای شبانه  صدای موزیکی از دوردستها میشنوم ، گویی فرشتگان مینوازند ، دمدمه های صبح خاموش میشود ، زیر دوش میروم و آب را با فشار به روی پیکرم باز میکنم تا کسی اشکهایمرا نبیند ، 
    امروز نمیدانم خوشبختم یا بدبخت ، هردو برایم یکسانند ،  هیچگاه نتوانستم بفهمم خوشبختی را باید درکجا ودرچه چیزی پیدا کرد ، خوشبختی من در عشق ودوست داشتن وسلامتی فرزندانم خلاصه میشد ، مینویسم  ” میشد ” چون دیگر از هیچکدام خبری نیست طبیعت بدجوری سر عناد را با من باز کرده ، نیشخند طبیعت ، دهن کجی اش وزد وخوردمن با او همچنان ادامه دارد ، دیگر کسی یا جایی نیست تا دست بسوی او دراز کنم وفریاد بکشم ، فریادم درگلویم میماند ، 
    شب گذشته چند عکس از بزرگداشت معینی کرمانشاهی را در لوس آنجلس دیدم ، خوب درآنجا دوستان زیادی داشت که میتوانست از آنها کمک بگیرد ، دکتر منتظری یکی از بهترین دوستانش بود او شناخته شده است ، با ارباب جراید مرواده ودوستیها داشت عکس بزرگ اورا با همسرش ونوشین دخترش روی اسلایدهای بزرگ گذاشته بودند ، بیاد آن روزها وخنده های شیرین عشرت خانم افتادم ، بیاددوستی های بی ریای خودم با شیرین دخترش افتادم وبیاد آن مهربانی که درچشمان معینی موج میزد ومرا همیشه به همه جا فرا میخواند ، فرهاد پسر ش خیلی کوچک بود ولحظه ای از مادرش جدا نمیشد ، عشرت خانم با مادر من همانند سیبی بودند که از وسط نصف کرده باشند ، خنده هایش ، موهایش وقد بلندش مرا بیاد مادر میانداخت درآغوش او احساس امنیت میکردم ، همسرم آنهارا هم از هم جدا کرد تا تنها باو بپردازم همهرا از اطراف من راند  کم کم داشت مغز بچه هارا نیز شستشو میداد که پرودگار بفریادم رسید ، بچه ها عاقل تر آن بودند بین من او مرا انتخاب کردند میدانستند او هنگامیکه پولش تمام شود خواهد مرد هستی وانرژی او پول بود بهره بانکی !!! 
    شب گذشته ناگهان بیاد آـن روزهای گرم بهاری افتادم با آقای معینی به مغازه سنگی در خیابان وزرا رفتیم او چند دست کت وشلوار تازه از خارج رسیده خرید منهم یک بلوز ودامن ، بیاد روزهایی که در هتل واریان سد کرج ناهار میخوردیم ، هنوز عکسهایش موجود است ، بیاد روزهایی که با شیرین بر سر مرحوم فلان خوانند بحث میکردیم ، بیاد حسسین وفیروزه وسالار وسام ، آه نیمی رفتند نیم بیشتر رفتند .حال با نشخوار آن روزها تنها هضم غذایم سنگین میشود !!  آیا آنها مرا بیاد میاورند ؟ بگمانم که خیر ، امروز همه شهره شده اند ومن درتاریکی گوشه اطاقم به ذکر مصیبت مشغولم . واقعا زندگی من برای چه کسی مهم است ؟  باید بفهمم هنگامیکه یک درخت تنومند هفتصد ساله ناگهان غیب میشود ، زندگیها هم ناگهان غیب میشوند  وتو میمانی وخاطره های ، تالخ یا شیرین ، یا ملس ، ویا گزنده .
    من یادداشتهای روزانه امرا از نوشته های جدی جدا میگذارم وآنهارا تفکیک میکنم ، اینها بعضی ها از روی یادداشتها برداشت شده است .( یادداشتهای روزانه )!
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 2/12/2015 میلادی.
  • رویاهای نیمه شب

     نه!
    من هرگز شب را باور نکردم ، چرا که 
    در فراسوی دهلیزش 
    بامید دریچه یی دلبسته بودم ……” احمد شاملو”
    حال باید شب را باور کرد وبامید هیچ دریچه ای ننشت ، اگر شب فرارسد یلدای طولانی بر زندگی  ، کمتر باید بامید صبح صادق یا کاذب نشست .
    رویاهایم طولانی وخسته کننده اند ، جاده ها طولانی ومن پای پیاده همچنان راه میروم وهیچگاه هم به مقصد نمیرسم ، تنها میدانم که حادثه را قبل از وقوع احساس میکنم .
    امروز صبح آوای بومی از آنسوی تپه ها بگوشم میرسید ، دیگر به دنبال آواز بلبلان نیستم یا کلاغها ویا بومها وگاهی هم کبو.تران خبر چین ناله سر میدهند .
    هیچ شکوهی در دلم جلوه گر نیست هرچه هست تلخی است .
    روز گذشته دخترک پر تراشیده وغمگین بود ، خنده هایش مصنوعی ، میدانستم چیزی را میداند وبمن نمیگوید ، مانند همه ایام که من آخرین کسی هستم که از ماجراها باخبر میشود ، درحالیکه آنها نمیدانند که درمن ذره ای میجوشد که همه چیز را به هوا میپراکند وبرایم عیان میسازد .واولین کسی هستم که تراژدی را احساس میکند .
    آیا آن یکی ، با سینه های لبریز از چرک که از دکتر برگشته حامل خبر دردناکی است ؟  طفلکان معصوم ، من دراین دنیا خودم را برای هر پیش آمدی آماده ساخته ام آماده نبرد همیشه آماده بوده آم من وسرنوشت روبروی یکدیگر همیشه درحال جنگ بوده وهستیم وخواهیم بود هیچکدام کوتاه نخواهیم آمد تا یکی از پای درآید .
    حال تنها زندگی من خلاصه شده که درفرصت ستاره باران یک لحظه زیر تابش نوری بنشینم تا گرم شوم، کمی آب بنوشم تا رفع تشنگی کنم ودوباره بلند شوم .
    من میدانم که دگر بار زندگی به رویم لبخند نخواهد زد ، او خندهای چندش آورش را قبلا بمن نشان داده ، دندانهای تیز وبرنده اش را بشکلی نا مطبوع درحالیکه بمن دهنکجی میکند دیده ام ،  به سرنوشت میگویم همچنان ایستاده ام  برجای خود   با همه ریشه های دردناکی که درپاهایم خزیده است ، 
    خوب ، فریاد اگر بردارم ، بگوش کدام شب خواهد رسید ، فریاد بییحاصل ؟ نه ! از هیچکس طمع صبر وحوصله را ندارم ، خودمرا دارم دستهایم هنوز میتوانند خودمرا درآغوش بکشند ، احتیاجی به دستهای چرکین وآلوده دیگران ودروغهایشان وخنده های طمعکارشان ودلسوزیهای ظاهریشان ندارم .
    او نفس تازه صبح زندگی من بود، حالا دارد مانند یک جنگجو میجنگد ؛ با دردها ،؛ بیماریها ، وحرمت خانواده ، او مهتاب صبگاهی من بود وفواره باغ زندگیم  امروز اندیشناک به رگهای باد کرده پستانش مینگردوخود به تب مینشیند ، 
    آنروز که گفت خیال میکنم تب د ارم ،  فهمیدم تب اولین زنگ خطر است که به صدا درآمده او نه به دکتر اعتقاد دارد نه به دارو او هم مانند مادرش بخودش متکی است ، آن لیموهای رسیده امروز دیگر کاری ندارند بچه هارا تغذیه کردند ، بزرگ کردند حال باید به مرخصی بروند ، آیا اورا هم خواهند برد؟ فکرش را نمیکنم اوخیلی جوان است اما سرنوشت بدبخت فلک زده وخشمگپین وگرسنه نه جوان میشناسد نه پیر ، او از خون جوانان تغذیه میکند .ث
    ثریا ایرانمنش . اول دسامبر 2015 میلادی . اسپانیا .
  • زن زندگى ،
    گفت : جمعه ببول مارا به استخر دعوت كرده ، مايو بپوش ورويش لباس بلندى ، ناهارم با خودمان ميبريم !!
    گفتم مگر دعوت نشده ايم ؟ 
    گفت ، نه ، حال پيك نيك دارد ، برادرم وهمسرش وبچه هايش هم هستند ، با خودم گفتم : طبيعى است آنها هميشه همه جا حضور دارند ! 
    روز جمعه موهايم را بالاى  سرم جمع كردم ، مايو پوشيدم ويك لباس مخصوص روى مايو كه جلويش بازبود روى أن را پوشاندم ، باهم رفتيم ، در يك جاده طولانى وخاكى ، كجا؟ باغ فلانى ، رفتيم  تا سر انجام به يك درب آهني بزرگ رسيديم صداهاىى از درون باغ بگوش ميرسيد ، گويى همه شهر آنجا جمع شده بودند ،
    پرسيدم ، استخر عمومى است ؟ 
    گفت نه ، خصوصى. است ،
     در كه باز شد ،هزاران چشم به روى من دوخته و گويى از سياره ديگرى يك موجودى نا شناخته ناگهان به ميان قبيله افتاد . 
    صورتم از شرم گل انداخته بود 
     پشت سر او پنهان شدم وگفتم : 
    چرا بمن نكفتى كه همه فاميل اينجا هستند !؟؟ 
    بچه ها دختر بچه ها  ، پسر بچه ها به تماشاى من ايستاده بودند مردان همه نيمه خيز ، زنانشان پشت آنهارا ميكشيدند تا بنشانند، خودمرا به يك پستو رساندم ، پسركم را در آغوش گرفتم وگفتم : 
    نترس ، لولو نيستند ، آدمخوار هم نيستند ، باخود فكر كردم كه ، قطعا وضع وأوضاع اين موجود بد جورى بهم ريخته كه همه  خواسته اند مرا ببيند وهم اكنون به تماشاى ما نشسته اند ، انگار به باغ وحش آمده ويك حيوان جديدى را ميبيند ، هر كسى اظهار نظر ميكرد ،او صندلى دسته دارى را پيش كشيد وروى آن لم داد ومن تنها در گوشه آن پستو نشسته بودم 
     فرياد كشيد ، 
    پس چرا توى أب نميروى تو كه آنهمه شنا دوست دارى ؟ از جايم بلند شدم لباس روى مايوا از تنم جدا كردم ، بى اعتنا دور استخر مانند يك مانكن كه مدى را نشان ميدهد راه رفتم ، از زير چشم همهرا ميپاييدم لبخند مردان وأب دهانشان راه افتاده بود. وزنان پيچيده در لباسهاى ابريشمى آستر دار  وانگشترى ها براق و چند نفرى هم با چادر سياه مشغول چاى دم كردن بودند ،
    خودم را به ميان أب انداختم از اينسو به آنسو ، سپس بيرون أمدم ودوباره به پستو رفتم 
    مردان جلوى او ايستادند و يكى از آنها كه يك چشم بيشتر نداشت گفت : نه بابا، خو ب تيكه اى بطور زدى نوش جانت ، 
    رفتم جلو وآن درد كهنه ايكه مدتها در درونم  به قلبم فشار مياورد به روى آنها پرتاب كردم و گفتم : ببخشيد ، من تكه نيستم ، من كامل كاملم اگر ميل داريد ميتوانم مايورا  نيز از تنم بيرون بكشم تا همه زير ذر بين همسر جديد آقار ا ببينيد، دست پسركم ر ا گرفتم واز آن باغ لعنتى بيرون أمدم وجاده خاكى را در پيش گرفتم ، 
    سراسيمه به دنبالم آمد وگفت :
    خوب ، فاميل من كمى فناتيك هستند ، ميخواستند هيكلترا هم ببيند ،گفتم چرا تنها در مورد من اين قضيه صدق ميكند ،آنكه پايش چوبى است روى سر همه جا دارد  وچرا قبلا بمن نگفتى ؟!
    گفت: آخه ، آخه ،  اون باباش شازده است . ث 😂
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٣٠ ن امير ٢٠١٥ ميلادى 
  • دو ميم 
    مطابق هر نيمه شب ، ولوله وشور در سرم غوغا ميكند وبيدار ميشوم ، در اين سحر گاه ناگهان بياد دو موجود گم شده ،دو انسان شريف  دو ” ميم ” افتادم ، محمد ، ومحمود ، محمد عاصمى ومحمود تفضلى ، دو يار وغار همپايه ورفيق گرمابه ،هردو معلم بودند يكى در خراسان ، ديگرى در بابل مازندران ودست طبيعت آندورا در تهران بهم رساند وتا روزهاى آخر دو رفيق خوب دو دوست مهربان بودند ، محمود تحصيلات خوبى داشت دست به ترجمه آثار بزرگانى نظير رومن رولان ويا تاريخ هند زد  ،محمد تنها شعر ميسرود ومينوشت وميل داشت هميشه معلم باقى بماند ،در آلمان بنياد فرهنگى “كاوه” را بنا نهاد و هيچگاه قلم از دست او نيفتاد ، محمود اما بيقرار بود روحش بزرگتراز پيكرش بود ، با اتومبيل كوچك وراديواى ترازيستوريش همه اروپا را زير پا گذاشت ،سفرى به مسكو كرد كه خاطراتشرا دركتاب  زير عنوان خاطرات مسكو  بچاپ رساند كه در كتابخانه حقير من دارد ميپوسد ، كوهنوردى بى باك بود تا قله توچال و دماون رفته بود ، كمتر به سر وضع ولباس خودش اهميت ميداد ،قلم از دست او نميافتاد، شيفه زنان زيبا بود ،آنهارا مانند گل بو ميكشيد ، او يكى از شهود عقد من با همسرم بود ، اورا عمو ميناميديم  به راستى هم عموى مهربانى بود من هنوز به سن قانونى نرسيده بودم كه به عقد همسرم در ميامدم واو عموى مهربان نقش پدر را برايم بازى كرد ، از طريق او با محمد عاصمى أشنا شدم وبا مجله ” كاوه”  چه مردان بزرگى در آن مجله مينوشتند ،  چه دوستان خوبى بوديم ، بى هيچ تعارف وتبعيض ويا گرفتاريهاى احساسى ، بدون فريب ، بى ريا ، با محمود بود كه نادر نادر پور را ملاقات كردم ، با محمود بود كه با فريدون مشيرى آشنا شدم ، وخيال داشتم محفلى از اين مردان روشنفكر زمان در خانه ام برپا كنم كه ( نشد) خان وخانزاده ها چندان با اهل قلم وشعر وكتاب سر وكارى نداشتند آنها كاسب بازارى بودند ارقام وپايين وبالا شدن سهام  وبهره هاى بانكى بيشتر برايشان مهم بود و كباب وجوجه كباب وعرق سگى وافيون  بچرخان وبگردان حال ديگرى داشت ،تا مثلا در محضر حضرت نادر پور بنشينند واز زبان او شرح حال مولانارا بشنوند ،
    در اروپا نيز سعى ميكردم با همان مردان وزنان فرهيخته تماس داشته باشم ، سد جلو پايم راشكستم مشترك كاوه شدم پيتر ايورى شرق شناس معروف ساكن كمبريج را بخانه ام دعوت كردم تا اشعار حافظ را كه عاشقانه اورا ميپرستيد بخواند ومعنا كند ،
    مردان وزنان خوبى سرراهم قرار گرفتند اما من درقفس بودم واز گنج قفس به أواز آنها گوش ميدادم ،
    امروز ديدم تا چه حد ما سقوط فكرى كرده ايم ، ديگر مردى نيست تا از ميان بر خيزد ،تنها كسانى بر ميخيزند تا در معبر عام پيكر لختشان و  باسنشان  را تكان بدهند ، مهم نيست براى كى وكجا ،
    امشب بياد آن عزيزان از دست رفته افتادم ، روانشان شاد كه شاديبخش زندگيم بودند ،ث
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب يكشنبه نوامبر ٢٠١٥ ميلادى .
  • ونيز
    نيمه شب است ، اين شهر خواب تدارد ، مرا هم بيخواب ميكند ، نوه ام درسر زمينى ديگر هنوز بيدار است ،او هم خصوصيات مرا به ا رث برده ،بد يا خوب ،با يك علامت بهم گفتيم كه هردو بيداريم ،شايد او هم از تنهايى ميترسد ؟ اما او سر نترسى دارد ،
    عكسى از شهر ونيز ديدم عكس يك هتل قديمى ، آنرا براى نازنينى پست كردم ، بيادم آمد :
    ارديبهشت ماه بود ، من تازه از يك تجربه تلخ رهايى پيدا كرده بودم ، بهمراه دوستى ، عازم ايتالياشديم ،او ميخواست به انگليس برود اما من ماندم ،در خانه دوست مشتركمان ،در ونيز ، فروغ فرخزاد تازه آخرين شعرش را سروده بود ،بنام ” من اگر خدا بودم” ودوستى آنر ا برايم آورده بود ، شعر درون كيف دستىى ام جاى داشت ، دوستان  نازنين ومهربانم مرا براى گردش به ونيز بردند ، آه كه چقدر نفسم ميگيرد ، نه ! من اينجا را دوست ندارم ، مگر ميشود انسان روى أب زندگى كند ؟ 
    هنگاميكه با قايق هاى پاوريى ،” گوندولاها” درون كانالها كه حكم كوچه را داشت ميرانديم ،من چشمانمرا ميبستم تا چيزى را نبينم ، يادرون كيفم به دنبال شعر فروغ ميگشتم ، 
    انسان بايد پايش را روى زمين خودش بگذارد ، بمن چه كه معمارى ها زيبايند، يا شهر قديمى است براى من حكم يك فاضل آب را دارد كه درونش جنازه هارا ريخته اند ، ميخواهم برگردم ، به سرزمين خودم م وهيچگاه ديگر پايم را به اروپا ويا خارج نخواهم كذاشت ،
    ودر اين فكر بودم كه الان در ايران ، درختان شكوفه كرده. اند ، درختان  خانه ما با شكوفه بادام ، سيب ، ألبالو  ،. اطلسى ها گل داده اند ، بنفشه ها حتما بزرگتر وخندانتر شده اند ، أفتاب ارديبهشت ، بوى خوش نعنا وترخان ، نان برشته با پنير تازه ، اوف ، ،، ميخواهم برگردم !!!
    به هتل برگشتم ، عصرانه روى سينى چرخدار با ميوه چاى درون قورى نقره اى ،سر شير ، ساندويچ نان وكره ،شيرينى هاى خوشمزه ، 
    نه ، حالم بهم ميخورد ، اين شهر نمناك ، بى إفتاب ، سردم شده ،نم كشيده ام ، ميخواهم برگردم ، دلم هواى خيابان پهن وباصفاى پهلوى را كرده بود با چند سينماى تازه ، 
    روى بالكن هتل رفتم زير پاهايم أب بود ، كانالى مملو از يك أب سبز راكد ،ديوار روبرويم خزه ها روى آنرا نقاشى كرده بردند ، صداى گوش خراش بوق قايقهاى آبى ، أواز قايق رانان ،نه همه بنظرم  زشت وغير قابل تحمل ميامد ،برگرديم رم شهر افسانه ها ،برويم واتيكانر ا ببينيم شايد پاپ ر ا هم ديديم ومن باو خواهم گفت كه : 
    دردو ران دبستان خيلى ميل داشتم راهبه شوم ؟!!!!خيال ميكردم ازاين راه ميشود به مردم خدمت كرد ! حس نوعدوستى در من ميجوشيد !! به همين جهت وارد انجمن شير وخورشيد سرخ شدم ؟؟!! 
    چه كسى فكر ميكرد روزى من.  پاهايم از زمين محكم سرزمينم كنده شود وروي أب زندگى كنم ، آنهم روى يك فاضل آب بدتراز فاضل أب ونيز ،
    ديگر زمينى نيست ،جايى نيست سر زمينى نيست ، طاعون سياه همهرا باخود برد ، حال از ترس جانوران درهارا بسته ام كركره هارا كشيده ام ، وبا هر صدايى از جا ميپرم ، ماشين أب پاش مشغول شستشويى كثافت روزانه است و صداى موزيك همچنان  در گوشم نشسته ، وباين ميانديشم كه انسان در هيچكجا إزاد نيست وأرامش ندارد ،بهتر است بلند شوم وقهوه اى داغ بنوشم ودر روياهايم سفر كنم وشاد باشم كه  دردورانى خوب زيستم !. ث
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب شنبه ، ٢٨ نوامبر ٢٠١٥ ميلادى .