Author: Soraya

  • سايه شب 
    او به همراه برگهاى پاييزى  به لانه ام خزيد 
    او راز فصلهارا نميدانست ،
    او به همراه باد زمستانى پرواز كرد ،
    او نميدانست كه زندگى دو راه دارد ،
    راهى كه بايد شاخه ها را هرس كرد 
    تا جاده  صاف شود 
    وراهى كه صاف است اما توانايى نيست 
    او در زمستان به همراه ريزش برفها 
    أب شد ، وبه همرا برف ها گم شد 
    او رازقلبهارا نخوانده بود 
    وزبان باران را نميدانست
    او در بيراهه ساده لوحى يك قلب
    راهى جست وخود بر تخت نشست 
    حال ديگر نميتوان گفت ، راز فصلها اين است 
    او نميدانست خوابيدن زير سايه يك سرو 
    چه ابهتى دارد 
     او با همه چيز بيگانه بود
    انروز كه او رفت ، ابرهاى سياه به ميهمانى 
    خورشيد آمدند ،
    من عريان شدم ، براى شب ،  در تاريكى
    مانند يك سكون   ميان دو كلام ، همچنان ايستادم 
    چون درختى كه از جاى نميجنبيد………
    ثريا، دوشنبه  
  • زیباییها

    سه شب است خوابی عجیب میبینم ، مانند یک سریال ناتمام  به آنجاییکه باید برسم بیدار میشوم ، روز گذشته دوستی نازنین از راه دور نوشته ای برایم فرستا دازسخنان پرحکمت مرحوم نلسوم ماندولا ، تکه آخرین آن این بود که ” انسانها برای عشق ورزیدن آفریده شده اند و اشیاه برای آنکه مورد استفاده قرا بگیرند ، بهم ریختگی دنیای امروزی ما این است که ”  مردم به اشیاء عشق میورزند ومردم را مورد استفاده قرار میدهند ” .
    سخنانی لبریز از حکمت وواقعیت ودردها بود ، برا ی چه باید تک تک انسانها تنها بمانند ودرد بکشند خودخواهیها وزیاده خواهیها  و عده ای بخدایی میاندیشند که بسازنا سازها میرقصد اما ما به آهنگهای آنها گوش نمیدهیم ، ما راهی شهرها ودهکده هایی میشویم که خدای واقعی درانجا راه میرود ، بخشش میکند ومارا سیر نگاه میدارد  وما از او شوق جستجورا فرا میگیریم .
    من خداییرا میخواهم که اورا ببینم ، اورا لمس کنم  واز زیبایش مست شوم ،  اورا مانند گل یاس بو بکشم ، اورا بچشم تا شیرینی وترشی اورا زیر زبانم احساس کنم  تا تیزی دندانهایش را ببینم  ونیرومندی فکهایش را بسنجم ، اورا درمیان عشق جستجو میکنم اماهربار خدایم گم میشود ومیدانم که آن خدایی که من جستجو میکردم نبود ، تنها شبحی بود ، 
    روزگاری خدا دوراز ما  بسیار دورتراز ما در عرش کبریایی بر قدرتی نشسته بود  وما باو عزت میدادیم وستایشش میکردیم واز او یاری میخواستیم ، ناگهان دیدیم که صدها هزار پرده دارد ودفتر دار ودربان وفرستاده دارد تا پیام ما را باو برسانند ،  آن روزگار گذشت  وآن خدا تنها در فراز سر ما نشست مانند خود ما تنها وبیکس  وصورتش در موزه ها دربین خدایان ساختگی جای گرفت .
    امروز دنیا در آستانه جابحایی وزیر روشدن است . خدای ما دیگر از خدا بودنش اکراه دارد . روزگاری ما خدارا در بازوان رستم میسنجیدیم ، وقدرت وتوانایی اورا اما امروز خدای ما یک ذره شده پنهان ، من صورت اورا در صورت عشقهایم میدیدم اما هربار خدایان من زمینی میشدند تا آسمانی ،  ومن سایه اورا گم میکردم .
    حال هرشب یک خواب میبینم مانند یک سریال فیلم ناتمام  ، بکجا میروم ؟ نمیدانم ، چرا میروم ؟ نمیدانم  مویرگهایم زیر پوست نازک بدنم بشکل رگه های سرخی بیرون زده اند ،  هنوز خون جوانی در آنها جریان دارد ، من در روند نوشته هایم گاهی دچار غوغاها میشوم  سپس یک ضربه محکم به سرم میکوبم که ” بیدار شو ، خواب بس است ،  واین ضربه چوگانی ناگهان مرا سر عقل میاورد ، کجایم ؟ کجا باید باشم ؟ کجا ميروم ؟  دیگران آهسته از معبر روحم گذر میکنند  درعبارتهایم خودشانرا جستجو میکنند  ومن همچنان آن راه ناهمواررا میپیمایم ، گوش من تنها به کلمات میایستد  نه به چیز دیگری . آنکه مرا یافت کلمه را فراموش کرده بود، نام شب را نمیدانست واز راز ورمز روح من بیخبر بود ، روح پیچیده ای دارم ، اما صاف وزلال مانند جویباری روان ، من بریده بریده گام برمیدارم ، نوشته هایم درون دفترچه ها خاک میخورند ، گاهی ازمیان آنها داستانیرا میبایم ومینویسم ، سپس آنرا گم میکنم ، هر روزکار من خاطره نویسی وپنهان کردن است ، من معنای کلماترا  دراین خاموشکده  میدانم  واز خاموشیهای میان عباراتم غافل نیستم ،  لزومی ندارد فریاد بکشم ، آهسته گام برمیدارم ، خاموشی ، مرز پرتگاه است میل ندارم خاموش شوم ویا عقل را به ورطه خاموشی بسپارم ، دردنیای کثیفی زندگی میکنم میل ندارم پیراهن سپیدم به گل ولای آلوده شود خوب بخیال خود گنجی را درویرانه پنهان ساخته ام آیا بهتر نیست روی این ویرانه یک بنای تازه ای ایجادکنم ؟ دلم میخواست که همه کار بکنم اما ……..دیگر دیراست .پایان
    ثریا ایرانمنش . ( حریری) . اسپانیا . چهارم ژانویه 2016 میلادی/

  • گمشده

    باید گم شد ، از دیده ها ناپدید گردید. تا شاید دوباره جستنی کرد ، روزی فرا خواهد رسید که به دنبال گمشده میروند و گمشده را میجویند ،  آنچه امروز در مکان گم شد ،  ممکن است فردا دوباره پیدا شود  اما دیگر آن نیست که بود ، در امواج دریا بودن  اوج زندگیست برای کسانیکه میل دارند در این زمانه نشانی باشند برای آینده گان  امروز همه جهان دریاست  اما آن معنای را ندارد  هنوز تو تویی ومن منم ، من همان دریای مهر  پهناوری که نمیدانم از کجا میاید وبه کجا میرود  در این دریای  پر آب سرشگ فراوان است که قطره قطره  دربن وجود دارد وقطره قطره میچکد “
    دوش چشم خویش را دریای گوهر یافتم 
    منبع هر گوهری ،  دریای دیگر یافتم 
    اینچنین دریا که گرد من آمد از سرشت 
    گرد کشتی ؛بقا  ، گراب منکر یافتم  ………» عطار«
    اگر اندیشه های چشمگیر وبر جسته ای که در پس هر مغز نهفته است اندکی آنهارا بیشتر به سوی معنا بیاوریم  شاید انسا ن بتواند خودرا باز یابد  ودر پیمودن زمان  گوهر ضمیر خودرا ازدست ندهد ، در وجود هر انسانی کمالات  وگوهرهای پر ارزشی نهفته است  که انسان باید آنهارا بیابد  وپرورش دهد  این  گوهر والای یک انسانرا میسازند وارزش میدهند  ما در زندگیمان  در کردارهایمان وگفتارمان زمانی این اندیشه های نیک را از یاد میبریم  ودیگر منتظر روییدن آنها نمیشویم  ویا درتاریکی اجتماع گم میشویم  گفته وکردا رخوب خودرا ازیاد میبریم ناگهان تبدیل به موجودی دیگر میشویم  اما فراسوی این کردارها  اندکی از عواطف وکارهای نیک نیز پنهانند   مگر آنکه دریک نظام خود کامه و بی بند بار گم شویم .
    هر انسانی با گذر از سه تاریکی درونش میتواند به اوج کمال برسد  میتواند زیباترین زیبایها شود ومیتواند زشترین ویا درمیانه معلق ،
    عشق یک مرحله بزرگ زندگی است وانسان با عشق تولد میبابد وبا آن میزید وبا ان میمیرد ، عشق به هرچیزی ویا هر موجودی ، 
    روی تو در آیینه چنان دیده ام 
    که آیینه هر دوجهان دیده ام 
    جمله از آن آیینه پیدا نمود 
    من آیینه  از جمله جهان دیده ام ………» عطار«
    در هر ذره میتوان نقطفه مهررا یافت وآنرا پرورش داد وبزرگ نمود  دراین پرورش واین دوران ساختار هیچ خبری از توحید وتشبه وکفر وایمان نیست ، آن بذر عشق است که جهانی میشود وترا دربر میگیرد  وناگهان باز گشت به اصل .
    متاسفانه امروز تفکرات دینی و ضد دینی وتفکرات فلاسفه قرون گذشته ناگهان به مغزها هجوم آورده وآن تخمه زیبا ودوست  داستنی مهر را از دلها روبید ،همچنان دزد عیاری 
    دل من نشان کویت  ، زجهان بجست عمری 
    که خبر نبود  دل را که تودرمیان جانی 
    امروز همه اسطورها شکسته ویا ناپدید شده اند  تاریخ ما تا آنچا تاریخ است که پیروز یک فرد مهاجم بر سرزمین دیگری است نه بیشتر . اسکندر کبیر میشود ، انوشروان عادل میشود  وآنهاییکه تاریخ واقعی را ساختند در میانه گم میشوند .
    تبلیغات وسیع برای دامنه دادن به یک چیز ویا موجود نامریی ونشست باور بر شعور انسانها .
    امروز پیروان ادیان نمیگذارند  اسطوره ای باقی بماند  واقعیتهارا پنهان میکنند  ارزشهارا نابود میسازند  وانسانها سرگردان ، بی اندیشه ، بیفکر ،  بدون پشتوانه به یک واقعیت  وسرانجام شکست ونابودی .
    من در حد فضای زندگیم حرف میزنم وسخن میگویم نه بیشتر دنیا ومردمانش برای من مانند یک نقطه تاریکند محال است بتوان در میان آنهمه تاریکی نوری یا روشنایی یافت وبه آن دلخوش بود روزی فرا میرسد که ترا بخاک میسپارند مانند یک شکست خورده ، اما من هنوز زنده ام ، زنده هر واقعیتی با یک شکست کامل  میشود  وراه بازگشت همیشه هست . پایان 
    ثریا ایرانمنش (حریری) اسپانیا .
    2.1.2016 میلادی .
  • ٢٠١٦ 
    آه ، اى خدا ، چگونه ترا گويم ،
    از جسم خويش  خسته وبيزارم ؟
    هر شب بر آستان  پر جلال تو ،
    گويى اميد جسم دگر دارم  ……..”فروغ فرخزاد”
    —————
    امروز همه جا روشن است 
    ومن در تا ريكى  بسر ميبرم
    آن شعله هاى آبى رنگ ديروز 
    رو بخاموشى رفتند 
    زمين عوض شد ، آسمان چرخيد
    وآفتاب  سنكين تر ،از ديوارهاى كچى ،
    بالا ميرود ،
    چگونه ميتوان به أنكه ترا ميكشد ،
    فرمان ايست داد ؟ 
    چگونه. ميتوان به افق دور دست 
     در ميان آن جهنم سوگوار 
     به يك گل خرزهره اعتماد كرد ؟ 
    آن شاخه نحيف ، افتاده از كمر كش كوهستان 
     سرگردان ،
    به فرمان. احساس رضايتمندى  خويش ،
    نشسته است 
    سخن از ترسيدن در تا ريكى نيست 
    سخن از مردن در دشت خالى نيست 
    سخن از دردى است  كه 
    از گزيدن پنهان  ، يك پرنده 
    بر پيكرت نشست 
    سخن از شرم تو ،ًكه گم شد 
    وأن مشت أهنينى  كه بر سينه پر مهرت نشست 
    من ، با دستهاى عاشقانه خود
    كه مهربانى را تقسيم  ميكنند 
    بسوى يك سنگ خزيدم 
    او پشت پرده هاى  الوان و پر نقش نگار پنهان بود
     من در افق روشن  ، در يك اطاق سرد 
    حال ، در انتظارم ، در انتظار يك شب ديگر 
    كه سايه شوم آن شبح 
    بر سينه ديوار سپيد  اطاقم بتابد 
    ميدانم ، ميدانم ، 
    هيچگاه مرگ با رداى سياه وداس درو 
    به درون نخواهد أمد 
     مرگ ، در يك پوست خز  ويك رداى ابريشمى 
    ترا خواهد ربود 
    جمعه ، اولين روز سال جديد ، ٢٠١٦ ميلادى 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا .
  • ترا هرگز نميبخشم ……..
    امروز ” ميلى “همه بر نامه هاى مرا بهم زد ، حال بايد تا شب بنشينم كه به دنبالم بيايند ، كارى ندارم مينويسم ، نميدانم چرً ا ناگهان بياد اين ترانه  معينى كرمانشاهى افتادم ، ” ترا هرگز نميبخشم ، تو تنها عشق من بودى ”  روزيكه صفحه جديد اين ترانه را خريدم  آقاى معينى در بيمارستان مهر بخاطر ديسك كمرش بسترى بود ، باو زنگزدم وگفتم : جناب معينى ، بسلامتى شما يك پيك كنياك ميخورم ، اين وصف الحال من است ، خنديد ، وسپس گفت براى هفته أينده با مهندس همايون خرم وخانمها خدمت ميرسيم ، ، 
    شبى بود ، بسيار عالى ، همه سر گرم گفتگو ، آهسته پرسيدم ، جناب معينى ، اين ترانه به زندگى من بيشتر شبيه است اما بايد داستانش  را هم بگوييد شما از هر حادثه اى ترانه ميسازيد،  باهمان لحجه شيرين كرمانشاهي گفت : خانم جان ،من اين ترانه  را  براى يك فيلم ساختم اما دلم نيامد أنرا تنها در اختيار فيلمسازان بگذاريم دادم به خانم مهستى كه أنرا بخوانند ، داستانى ندارد ، داستان زندگى ودروغ وريا و حقه بازيهاى امروزى ماست ،  سپس ادامه داد وگفت : 
    شما با يك زن خود فروش ، راحتريد  ميدانيد  درازى فروش دقايق خود پولى ميگيرد وميرود. ، اما بعضى ها روح وقلب ترا ببازى ميگيرند وخودرا شيفته  وعاشق نشان ميدهند ، درحاليكه شغلشان اوهمان خودفروشى است ،خوب از اول بگو أقا جان من اينكاره ام ، براى هر كلام حرفى كه ميزنم مقدارى وجه ميخواهم ، اينطور نيست ؟ ثريا خانم جان ؟ 
    سكوت كردم ، فقط گفتم اين ترانه وصف زندگى من است ، هرچند ميدانم ممكن است بشما بر بخورد از اينكه همسر من خويش شماست ،اما منهم كوير اورا چشمه پنداشتم  ودر إن بذر وفارا كاشتم ، از اين پس محال است ديگر باكسى نرد عشق ببازم ، با همان لبخند نمكين  كه شبيه أنرا در صورت دختر بزرگش شيرين ديده بودم ، زير چشمى نگاهى بمن انداخت وگفت : باشد ، تا ببينيم ،
    يكشب ناگهان همسرم گفت : 
    ميزى در كاباره ميامى  رزرو كرده ام بيا برويم آنجا ، تعجب كردم ، نه تولداو  بود ونه تولد من ونه جشنى ، رفتيم ، جلو صحنه همانجا كه خوانندگان ميخواندند وميرقصيدند ، يك ميز دونفره براى ما رزرو شده بود ، نشستيم ، تا بانو مهستى نوبتشان رسيد ، من خرشحال دست ميزدم ، وابراز احساسات ميكردم ، خانم مهستى نگاهى از سر بى اعتنايى باين حقير بى تقصير  انداختند ولبخندى به روى همسرم زدند و مشغول خواندن شدن ، تا اينكه روى تكه كاغذى نرشتم ، خواهش دارم اين ترانه را  هم بخوانيد ،كمى با اكراه ،آنرا  سرسرى خواندند ، تمام شد بخانه برگشتيم  ،
    دوهفته بعد دوستان ما را  به همان كاباره  دعوت كردند ، اين بار روى بالكن بوديم ، عكاسي مشغول گرفتن عكسهاى يادگار ى بود ، ديدم همسرم گار سون  را صدا كرد پو لى در دستش گذاشت بخيال أنكه كسى نميفهمد ، گفت : بخانم  مهستى بگو من اينجا هستم ،……
    تازه متوجه معناى نگاه خانم مهستى شدم وتازه فهميدم چرا ناگهان ميزى رزرو شده بود و ديگر هيچ …..
    حال امروز نميدانم چرا ناگهان بياد اين ترانه و گفتار با حكمت أقاى معينى افتادم ، شايد حق با ايشان بود ،ث
    سرابى بودى واز تشنه كامى ،  چشمه ات پنداشتم روزى 
    كويرى بودى و بذر وفارا  ، در سينه ات ميكاشتم  روزى
    مرا ديوانه بايد گفت ،  
    ——-زندگى همان ترانه است و نه بيش ،
    ثريا ، اسپانيا ، ( خصوصى) 
  • تهديد وتلكه 
    نميخواستم تا سال نو بنويسم ، لباس پوشنيدم تا از خانه بيرون بروم ديدم كه كسى به در ميكوبد ، درب را بازكرده ، ” ميلى” بود    ميلى مخفف ميلاگرو يعنى معجزه است ، باد كرده بود از بابت داروهاىى كه ميخورد ، با يك عينك تاريك ، تعجب كردم ، اورا به درون خانه  أوردم ، ميلرزيد ، فنجانى چاى جلويش گذاشتم و سر شوخى را باز كردم ، :خوب ، ميلى از شوهر جديدت بگو ! زد زير گريه  ،كذاشتم خوب عقده هايش را خالى كند ، ميدانستم از روى اينترنت با مردى أشنا شده وچندان عاشق وشيفته او شده بود كه از شوهرش جدا شد ودو پسرش را تيز به دست شوهرش سپرد تا به شهر “باداخوس” برود وبه معشوق بپيوندد ، مردك باو گفته بود اهل سارا گوسا ست واز ميلى خواسته  بود تا به باداخوس برود وسپس آنجا عقد كنند وبا هم به سارا گوسا بروند ، ميلى عاشق سارا گوسا بود ، اما هتگاميكه به باداخوس ميرسد ميبندمردك يك نيمه مراكشى  ونيمه پرتغالى است. ،حال ميخواهد او را به شهركى دور دست در پرتغال ببرد ،  ميلى قبول نميكند ، بر ميگردد باميد أنكه با شوهرش أشتى كند وكنار بچه هايش باشد ،اما همسرش با زن ديگرى قرار ازدواج كذاشته و قدغن  كرده بود كه ميلى حتى دو پسرش را ببيند ، تا اينجا نيمى از تراژدى است ،اما پس از گريه هاى فراوان. ميلى با بغض گفت كه :پسرك اورا تهديدكرده  اگر فلان مبلغ برايش نفرستيد عكسهاى عشقبازىيشان را روى اينترنت  ميگذارد ، حا ل واقعا نيلى به مرز مرگ وخود كشى رسيده بود ، 
    باو گفتم ، عزيزم : پليس اينتر پل. براى همين كارهاست ، بجاى  شيون وگريه وزارى به پليس مراجعه كن جا ومكان اورا كه ميدانى 
     دلم بدجورى به درد أمد. و بفكر فرو رفتم  ،ميلى سلمانى داشت ، بعد سرطان گرفت ، حال هيچ ندارد ،نه مغازه سلمانيش را ونه پول ونه همسر نه بچه ،بيمار ،تنها ، 
    و باز باين فكر افتادم كه اين فضاى مجازى واينترنت بجاى آنكه عده اى را به راه سلامتى بكشد ، شده بازار كاسبى – عده اى از خدا بيخبر  ، وفضاى پورنو و كثافت ، …..ميلى همچنان ميگريست و من همچنان در اين فكر بودم كه آن بلبلانى كه از دوردستها چهچه ميزنند وأواى عشق سر ميدهند أيا از نوع همين عشق مجازى ميلاگرو هستند ؟  لباسهايم را  در أوردم ، رفتم زير دوش  و سيل اشك را  جارى  ساختم ، 
    تا چه حد انسانها سقوط كرده اند ، وچه بسا روزى واقعا حيوانات  اهلى جاى اين زباله هارا بگيرند  ، چگونه ممكن است مردى أنچنان بيخرد و بدبخت ونادان باشد كه از يك زن بيمار نيز بخواهد كه اورا تغذيه كند ، خرد ، من از چى ميگويم ،؟ از كدام خرد وانسانيت ؟ من كجايم ؟ امروز صبح از خودم ميپرسيدم كه : 
    من كيم ؟ اينجا چكار ميكنم ؟ كسى نبود تا جوا ب مرا بدهد ،به راستى آيا ما انسانيم ؟! 
    شايد هم زنگ خطرى بود براى ما كه خودرا بى ريا در رسانه هاى مجازى رها كرده ايم ،  پايان 
    ثريا ايرانمنش (حريرى  اسپانيا . پنجشنبه ٣١ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى وآخرين روز سال  كهنه .😔😔😔
  • سرودى كه نواخته ميشود
    هر چيزى كه در اطراف ما هست ، در كيش خود سرودى دارد  ، سرود ويژه خود  ، هر چيزى نايى است  كه در ژرفترين  كوهر تاريكي اش مينالد ، نوايى بر ميخيزد ، گاهى شادمانه و زمانى غمگين ، اين ناله خود بخود بوجود نميايد همچنانكه نى به تنهايى بدون نى نواز  أوايى سر نميدهد ،  سال پر ماجرا ، سال خونين. وسال دردها وأوارگيها رو به پايان است ، دراين دنياى بيخردى  و وهركى ،هركى ، نميتوان در انتظار نوا هايى تازه باشيم كه از سينه عشق و صلح ودوستى بر ميخيزد ،نى هميشه مينالد وشرح فراق را ميدهد واين فراق تا أبد ادامه دارد   ، نايى من نيز در برم مينوازد ، با سرودى خوش ، يا چنان من در اين پندارم ، نايى من سرود ويژه وخاص خودرا دارد   ومن در تاريكى به جستجوى او بر خاسته ام ، گوشم ديگر از شنيدن شليك گلوله ها و تركيدن بمبها وخمپاره ها  درد گرفته است ، دل به نى نواز ى خود سپرده ام كه از دوردستها در ناى خويش مينالد ومينوازد وچه خو ش مينوازد ،  نميتوان در انتظار يك دنياى واقعى و خالى از هر كينه ودشمنى نشست ، دتيا از ازل وابد از زمانيكه يك تكه. أتش بود تا امروز كه بقول خودشان تمدن يافته ، همين بوده  ، جاها ، زمان و آدمها  عوض ميشوند ، من گوشم را به روى همه ترانه ها وآهنگهاى بسته ام و به شنيدن سرود عشق خود نشسته ام ،  سينه ام لبريز از عشق است و درونم بافته از الوان رنگهاى زيباى خرد انسانى ،  أهنگهارا ميشمارم  وواژه هارا  در كأمم ميكارم ، كشتزا رى وسيع درست كرده ام ، آميخته با آهنگ عشق و سرود صلح  وهمه هستيم آميخته با اين  نغمه هاست ، امروز در رويايم  منهم. مانند مولايم ، تن تنتم، پايكوبان ودست افشان همه معنا  ومفهوم  را كه مرا افسرده ميسازد از خود دور ميكنم ،
    نواى نايى ،يك نى زن ، از كوهستانهاى دور دست بگوشم نغمه عشق ميخواند ، ومن اين صبح زيبارا با همه هستى عالم عوض نخواهم كرد ، اگر چه از پى أن نابودى باشد ، زمانيكه من دل به آهنگ او ميدهم   واژه ها روى ديوار سفيد اطاق زير يك سايه روشن ميرقصند ، من آنهارا معنا ميكنم ميجويم مينوشم وبه كارگاه  خيال ميبرم  ،او آهنگ زيبايى را  برايم  مينوازد  وفرار ميكند  ومن به دنبال معناى أن ميگردم ، همه اين هستى يك انسانرا تشكيل ميدهند ، كه با هيج قيمتى نميتوان آنهارا خريد و يا در با زار بورس عرضه كرد ،  
    من هرچهرا كه ميبنينم از سنگ خارا گرفته  تا خارهاى تيز تيغ يك شاخه  كه خاركنى  به دستم ميدهد  همه آنها به آهنگى تبديل ميشوند كه گاهى مرا ميگريانند وزمانى دلخوش ميدارد ،  سپس به خلوت رفته به نواى نى زن گوش فرا ميدهم  كه چه خوش مينوازد اين سرود را ،
    سال كهنه رو به پايان است وسال نو از راه ميرسد همه روزها وماهها  وسألها يكى هستند ، تنها لحظه هايند كه ما را اندكى به زندگى  وصل ميكنند ، گاهى اين لحظه ها تلخ وزمانى شيرين و بايد  أنهارا فورا گرفت و در هستى خود جاى داد امروز  من به دنبال خدايى تيستم كه كه در نايى بدند و سرود آفرينش را برايم تكرار كند  خود خدا هم يكى از اين آهنگهاست ،  وصاحب  همه اين ترانه ها   وكل زيباى هستى  كه در هر چيزى پنهان است  ،در جوهر تا ريكى وبيخبرى وبيخردى نميتوان اورا  يافت   او نوازنده اى پنهان است  ومعماييست  نا پيدا  ،
    من به دنبال نواى ناى نى زن خويشم ،  بنواز ، كه خوش مينوازى  ، وتا آخرين دم مرا بسوى نيستى بدرقه خواهى كرد ،
    پايان ، 
    ثريا ايرانمنش ( حريرى)  چهارشنبه ٣٠ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى 
  • شبح
    از آن شبى كه اولين پيام را ا فرستاد ، و شبهاى بعد من شبح اورا در گوشه اطاق ديدم بى آنكه اورا ديده باشم ،احساس كردم ،براى خوردنم دتدان تيز كرده است ، گرگ جوان و تيز دندان ، سير اما هوس بى أمانى اورا  در بر گرفته بود ، مرا از لابلاى كلماتم ميشناخت ، نوشته هايم جوان بودند ، روحم نيز ، جسمم همچنان قوى ، او براى بلعيدنم أمده بود ، كذاشتم تا مرا زير دندانهاى تيزش بجود ، طبعى سيرى نا پذير داشت ، تشنه اى بود كه در جهنم به دنبال يك چشمه أب گوارا ميگشت اين چشمه را  در من يافته بود ، چه تجسمى أزمن داشت ؟ زنى با قامت كشيده ، پيراهن چين دار و موهاههاى انبوه ؟ نه او مرا تديده بود ، منهم اورا نديدم تا اينكه تصويرش را برايم فرستاد ، شبحى  در تاريكى ، اوه ، نه ، نه، نميگذارم مرا لقمه كرده وقورنت بدهى ، نه ، نميگذارم ، 
    شبح ، همچنان دنبالم كرد وهمچنان إواز خواند ، زمزمه كرد ، نوشت ، پيام داد ، برايم شد هرويين ، معتاد شدم ، نه ، بايد خودرا نجات دهم ، به سفر ميروم ، به دوردستها ، همچنان در تعقيبم بود ،  خوب ! اگر براى خوردنم آمده اى ، پر دويدم ، خسته ام ، از پاهايم شروع كرد ، آنهارا جويد ، سپس به شكم رسيد در آنجا خوابيد ، دستهايش مرا روح مرا جستجو ميكردند، دستهاى او بزرگ بودند قامتش كشيده ، بى نهايت زيبا ، اين گرگ جوان داشت مرا تكه تكه ميكرد ، كجا ميتوانستم بروم ؟ 
    گذاشتم تا مرا بخورد ، وخورد ، حال ديگر چيزى از من باقى نمانده ، غيراز استخوانهايم ، آنها محكم بودند او ديگر نميتوانست استخوانهايم را بجود ، روزها گم ميشد ، شبها مانند يك گرگ بيدار چشم براهم بود ، چشمانش تيز ودر تا يكى برق ميزدند ، 
    از همان شب كه شبح او در گوشه اطاق خوابم نمايان شد ، فهيمدم بايد با او بروم ، 
    مرگ هميشه بصورت يك جوان زيبا وارد ميشود ، نه زير يك رداى سياه با داس درو ، 
    ثريا ، نيمه شب سه شنبه ، پس از  ساعتها بيخوابى ودرد ………
  • آدمى 
    راههاى در بيابان ، خيابانهايى در شهر  . 
    شايد جهان ما تنها بيابان بود ، أب بود ، هوا بود، از سيب أدم وحواى  گناهكار خبرى نبود ،  تنها بيابان بود ودشتى سوزان و در سويى ديگر سرمايى طاقت فرسا ، هركسى كه در اين بيابانها راه ميرفت ،حماسه اى ميسرود ، واز راهى كه به يك چشمه شيرين أب ميرسيد ، مژده ميداد ،  اين راهها هيچگاه به أن چشمه گوارا نرسيدند ، اما همچنان نويد  داده ،ميشد سپس به شهرهاى به ساختمانهاى بلند وعبادتگاههاى  بزرگ ختم شدند وراهها طولانى تر ،سپس شهر ها بوجود أمدند ومرزها ،  از أن پس خيابانهاى بزرگ شهر ساخته شدتد ، ومردمان هر روز كوچكتر ، تا به مقام يك مورچه تنزل پيدا كردند .
    امروز همه خيابانها بهم راه دارند ، اما بيابانها تنهايند ، خيابانها همگانى شدند با تفاووت بسيار ، أنروزها در خيابانها وبيابانها ميتوانستى راه بروى ويا ول بگردى ، امروز همه جا زير نور چراغهاى زرد كمر نگ ترا ميپايند ،آن روزها ميشد فكر كرد  وانديشيد ، اما امروز زير نور سرخ انديشه ترا مينگرند ،
    أن روزها هر رهروى كوله بار سنگينش را به دروازه بان شهر ميسپرد وبى غايت وراحت وارد شهر ميشد ، براى گردش أزاد بود ، براى عشق ورزيدن  ودوست  داشتن أزاد بود ، حال بايد دهانت را بدوزى وعشق را در پستوى خانه ات نهان كنى تا مبادا بجرم عشق ورزي به دارت بكشند ، 
    أنروزها خيابانها براى گردش أزاد بودند  هر كسى بسوى هدفى كه داشت ميرفت ، هرخيابان وهر كوچه  همه راهها بهم مياميختند ،  كلهارا بهم گره ميزدند  با لباسهاى زيبا و خوشرنگ، از هنرتراشان وپيكرسازان ونقاشان سخن ميگفتند وزير لب أواز ميخواندند ،
    امروز همه راهها به تنگ راهه ختم ميشوند ،  هيچكس به راه دلخواه خود نميرود ، وهيچ كوچه اى براى توقف نيست ، امروز در كوچه ها وخيابانها همه براى يكديگر ناشناخته اند ، مرگ تنها موردى است كه ساعتى أنهارا بهم وصل ميكند وسپس جدايى تا مرگ ديگرى در خيابان   وكوچه تنگترى ،
    نه ، ديگر دلم براى همسايه ام تنك نميشود ، همسايه من سالهاست مرده واگر زنده باشد در ذهنم جاى ندارد ، ديگر دلم براى هيچ خيابانى تنگ نميشود ، كوچه هاى  باريك به درون تابلوها خزيدند ، 
    بايد هميشه در انتظار خبر بود ، خبر يعنى بد ، 
    امروز در كنارم همه چيز ساكت است ، وفردا با خيالم به ماه پرواز ميكنم   تا چهره آن كسى را كه دوست دارم در ماه ببينم  وأوازش را بشنوم  ، امروز  نگاه او بمن آهنگ ديگرى دارد  امروز به ماتم ديگرى  نشسته ام  ، امروز  شايد همه بمن بخندند  وفردا كه از جهان ميروم خواهند دانست كه چيز خنده دارى نگفتم ونبودم ، پايان 
    دوشنبه ٢٨ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى . 
    ثريا ايرانمنش (حريرى) ، اسپانيا .
  • بسوى نور
    بى مزد بود ومنت ، هر خدمتى كه كردم /يارب مباد كس را مخدوم بى عنايت ،”حافظ”
    سنگهارا بر دوش كشيدم ، بسوى قله روشناييها ، بس خسته كننده بود اين راه طويل وطولانى ، كجاست أن مسيح محبوب ودوست داشتنى كه ببيند دستورات او تا چه حد بشر را به زير ميكشد ، در انتظار روشنايى كدام خداوند باشم ؟ خداى يهود ، يا خداى ابراهيم ، يا اسمعيل ؟ .
    خسته ، بيمار ، عرق ريزان ، بقچه سنگين سنگهارا بر زمين گذاشتم ، سنگها يكى يكى قل خوردند و هريك به درو ن چاهكى  خزيدند ،من ماندم وسفره خالى ، خستگيها ، نوميديها، ودردها ، وقلبى كه از فشار نامردميها ، شكست درون سينه ام ،
    امروز هيچ هراسى ندارم ، سنگهارا رها كردم تا رويى يكديگر سوار شوند ، و همانند آنكه تخمك ناچيزش را بسوى من پاشيد ، بى ارزش ونا توان و بدبخت در نظرم جلوه كنند ، 
    چين هاى  پيشانيم را باز ميكنم ، زنجيرهارا از پاهايم بيرون ميكشم ، وأزادانه قدم در راهى ميگذارم كه انتهايش را ميدانم  تلاشم بيهوده بود ، خستگيهايم را بر دوش ميكشم وهمچنان رهروى تيز پا ميدوم ، أن زندگيهاى مقوايى ، كارتنى  ، رنگى را كه با نقاشى أنهارا زيبا جلوه داده اند ، رها ميسازم ، من هميشه به كل انديشيدم  نه به جزء و هيچگاه كل را فداى جزء نكرده ام .
    امروز درد دارم ، اين دردها جسمى نيستند ،وروحي اند ،وآن تصويرى كه روزى از فرا سوى كوهها ودشتها بمن لبخند ميزد نيز گم شد .
    روزى گمان ميبردم أنها روح زندگى منند و بى آنها خانه تا ريك است ، حال ميبينم  كه با بودن آنها در خانه جاى نفس كشيدن نيست ، نفس هاى مسموم و مخلوط با ريا ودروغ ودورنگيها ، نغمه هاى آنها ديگر در گو ش من خوشنوا نيستند ، آنها هيچگاه مرا صدا نكردند ، من بودم كه مانند شبانى از دور. آنهارا پاييدم تا طعمه گرگها نشوند ،حال در كنار مردان پر هراس خود سفر ميكنند ومن تنها ، عصايم را بر داشته به راهم ادامه ميدهم ، به زهدان خود مينگرم كه جايگاه گرم أنها بود وامروز هر دو خالى شديم 
    از پشت شيشه  هاى كدر به خيابان خالى نظر مياندازم ،همه جا خاليست ، دلم بد جور فرياد ميكشد ،فانوسى را كه براى معبرم  برداشته بودم كنار ميگذارم ، در تاريكى بهتر ميتوانم راه را پيدا كنم ، 
    در اين شبهاى سياه وتا ريك ، ابرى وبادى وبارانى ،از پاى تا بسر همه جانم شده ، درد ، وآن آهنگ پر صلابت عشق ديگر از سينه ام بر نميخيزد ،خشم همه وجودم  فرا گرفته اما أنرا فرو ميدهم ، همه چيزرا ميتوانم ببخشم غير از دروغ وريا كاريها واينكه بخيال خود ابلهى ساده لو ح هستم ، نه اينرا محال است ببخشم ، من مهربانم ، با گذشتم ، وعاشق عشق ، نه إبلهم ،نه ساده لوح ونه بيهوش كه نتوانم پنهان كاريها وريا كارهارا ببينم ، چشمان من چند سويند ،
    دلم عشق را ميخواند ، وانرا مانند بيرقى بالا گرفتم تا همهرا به زيو لواى أن بياورم ، اشتباه بود ، عشق را مانند يك زمزمه درون سينه ات پنهان نگاهدار ، سكه ها را بشمار ، آنهارا رو كن ،  صداى خوشى دارند همه بسوى آن صدا هجوم مياورند ، عشق بيصداست ،تنها خودت صداى پاهايش را ميشنوى ، 
    يك روز تمام در تختخواب افتادم ، نيمه شب برخاستم ، مشتى شوراى شور روى اجاق برايم بجا گذاشته بوند أنهارا درون سطل زباله خالى كردم  ، ليوانى  قهوه تلخ مزه ديگرى دارد ، در انتظار ميمانم ، در انتظار فرصت فرار ، از اين دشت خالى.
     .ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، يكشنبه ٢٨/١٢/٢٠١٥ميلادى 
  • ماده خام 
    اين عقل ماست كه بايد   درست كار كند وشعورمان  كه مارا راهنمايى ميكند ،وأوست كه دوستى ودشمنى را  معين ميسازد  واين اوست كه نشان ميدهد كه چگونه  از هر مواد خامى بايد چيزى ساخت در خور شعور  هر چيزى وهر موجودى تشكيل شده از مواد خام ،  نه حواس دارد ونه به چيزى  ميانديشد ،ماده خام شايد لبريز از فضيلت باشد  حو اس  وعواطفه بايد  توام باشند تا با قدرت عقل از آنها بهره بگيرد . 
    متاسفانه امروز  ديگر كسى باين مسايل  نميانديشد از قدرت عقل واستقامت شعور بهره اى نميبرد همه حواس جمع ميشود بسوى يك نقطه . 
    من امروز ميان روز وشب أويخته ام ،  ودر پى سرودى هستم  كه بمن عشق ومهربانى را عطا كند  همه حواسم آنجاست در ميان  منظومه اى كه ساختم ، اما اين ستاره هاى سر گردان تنها به دور خودشان ميچرخند فارغ از أن أسمان پاك وآبى كه برايشان يك لحاف ابريشمى بود ولالايى ميخواند ،  آخ كه امشب خنجر بيشعورى تا دسته در سينه ام فرو رفت ،  وعقل تازيانه ميزد كه شعور اكتسابى نيست شعور ذاتى است در اجتماع تكامل ميابد ، روزى در زهدان من پيكرى ميگشت كه سخت به أن دلبسته بودم وامروز غريبه هايى جلوم نشسته اند كه نه آنهارا  ميشناسم و نه زبانشان را ميفهمم  اين لخته  هاى  خون نياز  به مادرى وسپس قابله اى داشتند  ومن داشتم پيكرشان را بى آنكه بدانم از سنگ ميتراشيدم از هيچ ، چيزى خلق كردم ، وامروز هيچ دوباره در ون دستهايم مانده ،  آنچه أنروزهاحواس  و شعور وعقل من ميگفت  كه با انديشه هايم سازگارى نداشتند  من اين مواد خام را به شكل خود ساختم  وامروز در ميان دستهاى بى رمق آنها  تبديل به يك مواد خام شده ام دارم كم كم شكل خودرا از دست ميدهم ،  اين خو است من بود كه آنهارا ساختم  ودر گوهر وجود هريك چيزى به وديعه گذاشتم ، أن وديعه ذوب شد واز بين رفت ، امروز از خود ميرسم كه :
    آنها كيانند . ومن كى هستم ؟ من هنوز حواص وعاطفه خودرا  در ميان سينه ومغزم پنهان دارم  آيا آنها نيز مانند منند ؟ ،نه گمان نكنم ، غريبه هايى هستند كه من در كنارشان راه ميروم همسايهاى قديمى ،
    ثريا ايرانمنش ( افتخارا ، حريرى ) اسپانيا ، ٢٦ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى. 
  • زنگها بصدا در آمدند 
    زنگها ميكوبند ، ونويد زادروز كسى را ميدهند كه بظاهر براى صلح وأرامش بر صليب رفت ، زنگهاى شهر پر سر وصدايند ومؤمنين وپيروان اورا براى دعا فرا ميخوانند ، آيا به راستى اين ملت شكم باره وخود پرست در چنين شبى وچنين ظاهرى بياد شكم فرو رفت وكرسنگى كشيده او هستند ؟  أيا زخمهايى كه بر پيكرش وارد أمد ميشناسند ؟ بطور قطع ويقين ،ًنه ! بهانه ايست برى گرد هم أبيها ، سُوَر چرانها وانباشتن شكم ها از مواد مانده در ته انبارها ، گوشتهاى فاسد ، ماهيان گنديده و شرابهاى درون خمره چند ساله ، بهانه خوبى است ، 
    در يك روز دراز كه چشمانمان بى هيچ روشنايى بخوبى ميبيند ، كرسنگانى را كه در زير پلها خوابيده اند ، آنها نيز راه اورا پيمودند اما راهى كه رهبرانشان ميرفتند از آنها جدا بود ، ودر يقين آنها هيچگاه خطوطى عبور نميكرد ،  اين مردمان فرومانده وتهيدست  ، در زندگى هيچگاه بفكرشان خطور نميكر د كه ناگهان جهان زير وزبر شود  آنها گام بگمام بر ميداشتند ، رهبران ميدويدند ، أنها پشت ديوار بيكسى  ماندند ، رهبران  از ديوار بلند پريدند  ، آنها نميدانستند كه سير وگردش درجهان ، رسيدن از روى ديوارهاى بلند خار دار است ، خارى را كه  خود اربابان كاشتند ، فردا همه چيز تمام ميشود ، نه ، هنوز ادامه دارد ، بر سر تولد او نيز اختلاف است ، تا ششم سال أينده ، هنوز رنگها مانند شن بصورتت پاشيده ميشوند وهنوز بچه هاى كوچك به دنبال اسباب بازيهاى هستند كه يكديگرا بكشند ،
    زنگها همچنان ميكوبند ونويد يك روز خوش را بمردم ميدهند ، اما دلهاى سوگوار چى ؟ دلهاى زخم خورده ، چى ؟ اين شبهاى روشن براى شمردن گام هاى توست كه بكدام  سو ميروى ؟ يا از مايى ويا بر مايى ! امروز  رسومات وروشناييها  يكدست ودر يك زمان بوجود ميايند ، لايه هاى  بسيار نازك تاريكى در تركهاى باز ديوارها خودنمايى ميكنند وچشمان بزرگ (عقابها) روشنايى خودرا دارند ،
    زير پاهاى ما شب قرار دارد ، با ابرهاى تاريك ، اين از نوع بد بينى روان شناسي نيست كه خوب  ، عينكت  را خوب بشنوى ، ! نه شب تاريكى  در انتظارمان هست ، شب وحشت ، گشتى هاى امنيتى ، با لباسهاى يك شكل ، و سم ريزه هايى كه از هر سوراخ به زندگيت وارد ميشوند تا روح وجسم ترا مسموم سازند ، 
    روزى أواى اين ناقوسها ، چقدر دلپذير  بودند ، وامروز تا اندازه گوش خراشند ، وأن موجود نحيف نميدانست كه پيروانش از كدام درب وارد ميشوند و درانتظارم جان دادن هر ساعت او بودند حال جنازه اشرا با طلا درست كرده به هرگردنى إويزان اسًت   ودر هر مكعبى زير صد ها شمع روشن ميدرخشد ،ًجعبه زير پايش براى جمع أورى سكه ها وخزيدن آنها  به بانكهاست ، او هيچگاه سيستم بانكدارى جهانى را نميدانست چيست ، از جبر وزور مفتخوران وربا خواران به عذاب أمده بود ، شورش كرد واين شورش زير نظام حكومتى كه هنوز هم ادامه دارد خوابيد ، 
    زنگها به صدا در أمده اند ، براى  فراخواندن مومنين نمايشى وسپس سفره پهن ،مستيها  ، پايان
    ثريا ايرانمنش ( حريرى) ،اسپانيا
    ٢٥ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى ، 
  • اولبن سلام

    انسان گاهی بیخردانه بسوی تجربه های بی معنا میرود ، گویی با خود ضدیت دارد ویا با اجتماع اطراف ، دچار گره خوردگی روح میشود ،  گاهی آنچنان غرق در افکار  وهوای مرطوب ومه گرفته میشود که خودرا فرا موش میکند ،  این آغاز یک تجربه است چه بسا پایان غم انگیزی هم داشته باشد ،  آنهاییکه د ریک گروه هستند ، مجبورند با هم باشند وبطریقی یکدیگرا تغذیه کنند ولو به قیمت خون دیگری باشد ،  آنها دیگر در پی گشودن گره ها نیستند هر روز گره محکمتر میشود تا جایی که به غرقاب فرو میروند  .
    حقیقت ، عشق ، وخدا همه قربانی این تجربیات بی معنا  وگره خوردگی با گروه شده بعنوان یک وسیله ، یک اسباب بازی ویا یک سر گرمی به آن مینگرند  وقربانیان فراموش میکنند که کی وچگونه دراین غرقاب فرو رفته اند ،  آنها درمیان همین پر زدنها وگره خوردنها  پیوسته مانند یک دندان کرم خورده بسوی تعفن پیش میروند  تلخی ؛ وازدگی ،  وبی ثباتی روح ، رفتار وکردار  ، آه ، باید پاها واندام بسیار محکمی داشته باشی تا بتوانی از این کوه بالا بروی ویا مواظب باشی تا به قعر دره نروی ،  معرفت فراموش میشود، اصالتها گم میشوند ،  وپیوندهای نا مربوط و نا مطمئن وبه دنبالش گرد واعتیاد و سپس سایر چیزها …..
    خودی که گم شده سخت است پیدا شود ، خود گم کرده بدترین نوع زندگی یک انسان است  او دیگر به دنبال جویندگی خود نمیرود  معرفترا فراموش کرده است ، نیرو خرد وخوب اندیشی را به دست باد سپرده است ، عمرش را درکنار همان گره ها تمام میکند  گاهی این گم شده درتارییکها هنوز خود نمیداند که تا کجا پیش رفته ، همچنان میرود وهمچنان میتازد  نه به خود شک دارد  ونه به گروهی که با آنها گره خورده است ،  در تاریکی وجودش گرد خود میچرخد  ، زندگی ، با خود زیستن ! اما آن خودرا نیز کم دارد  گمشده ،  خرد شده ،  بعبارت دیگر سر گشته و، نامفهوم ونا پیداست ، 
    عطار میسراید ” چنان گم گشته ام  وز خویش رفته ،  که گویی عمر یکدم ندارم ” \  » ندارم دل«  بسی جستم دلم باز  » 
    وگر دارم  از این عالم ندارم \
    بیدلی ، همان احساس گمگشتگی  خود  ویا از خویش بیرون رفتن است  ، او گم شده ، وچنان گم شده که دیگر باز یافتنش  امکان ندارد .
    تمام عرفا و علمای عالم دراین فکرند که انسان از خود بیرون شود وبه عالمی بپیوندد نا معلوم ، این عالمرا آنها نیز در تخیل خود ساخته اند وبرای آنکه دراین راه تنها نباشند دیگرانرا نیز به دنبال خود میکشند ، انسان درهر دینی ،  هر ایده ولوژی وهر فلسفه ای تاری بگرد خود میکشد  واز درون این تار  پرده پندار را روی خود کشیده وخودرا گم میکند  او هیچ عینیتی با آنچه که میکوشید به آن اعتقاد داشته باشد ندارد . تنها در آن پرده پندار احساس امنیت میکند ، وبدین شیوه نا آگاهانه  خودرا درآن دریای بیکران غرق میسازد  میل دارد پیله اش را هرروز مجکمتر کند  ودر این جاست که گم میشود ،  وزمانیکه گم شد دیگر چیزی نه میبیند ، نه احساس میکند ونه میفهمد او بفکر آن است که پیله اش ترک بر ندارد .  این ساختار انسان امروزی ماست . پایان 
    ثریا ایرانمنش ( حریری) اسپانیا 
     23 دسامبر 2-15 میلادی .
  • نيمكت تنهايى ما 
    من نميدانم چرا مينويسم واز كه وچه بايد بنويسم وبكجا ميرود وچه كسانى إنرا ميخوانند و يا ناديده از روى إن ميگذرند 
    ميل ندارم وار دفلسفه شوم وشعو ومغز خودمرا با اراجيفى كه فهم أن سالها وقت ميخواهد مخدوش كنم و خودم را به نمايش بگذارم ، دنياى امروز ما بطور وحشتناكى دگر گون شده است ، ديگر از أن انسانهاى  خوب ومهربان شريف ومؤدب   خبرى نيست نوادهگانشان نيز پنهانند. وكسانيكه بجا مانده اند ناگهان تغيير شخصيت و جنسيت داده اند 
    ان روزهاى سرد زمستان كه بخانه فرهاد ميرفتيم ، او پشت پيانو نشسته بود وداشت راخمانينوف را تمرين ميكرد. مادرش مشغول انداختن سفره  روى ميز بود با أش رشته درون كاسه  ها وظروف قديمى كه ازخاندان “دهخدا” باقيمانده بود ، ومن ميگفتم چه تركيب دلپذيرى از آش رشته  وراخامانينوف ،
    امروز دنيا  ترسناك شده ، چهره ها مسخ شده ، نوعى  ديوانگى و خشونت در چشمها ديده ميشود ترس بيشتر مردم را در بر گرفته  ومردم عادى كه ميل دارند عادى زندگى كنند زير ديوانگيهاى انسانهاى از خود رميده واز خود گريخته. و واخورده زير فشارد  
    غولهايى از درون شيشه ها بيرون آمده اند وبچه غولهايرا با كمك دستگاههاى بدن سازى ومواد انرژى زا ميسازند وبجان جامعه ميندازند ، رسم زندانيان به ميان جامعه نفوذ كرده ، بدنهاى  خال كوبيده ، بازوان  عضلانى  ، چشمان از هم گسيخته با مردمكهاى مات  گويى شيشه  بجاى مردمك ديده در آنها بكار رفته ، همه درختانى صاف  اما بى ريشه  ، بتو فرصت نميدهند كه فرياد بردارى  كه من در اين جهنم گم شده ام ،ىمن خردم هستم ،  وهر بار كه پس ميخورم بياد سفرهاى گاليور ميافتم ، پس ما چه وقت وچه موقع انسان خواهيم شد وبه حالت اوليه خود بر ميگرديم ؟ .
    اين سفر كى وكجا به پايان ميرسد؟  چرا بشر تا اين حد سقوط اخلاقى كرد ، وچرا بصورت حيوان درآمد ؟ حال تنها بايد به فسيلهاى گذشته نگريست كه بر پيكر استخوانى أنها كذشته هاى خوب ما نقش بسته است ، 
    اكثرا با هركه بر خورد ميكنى بنوعى سر كشته است ويا دچار اوهام زير گرد  ومواد ، سيگاررا غدغن كردند وبجايش شيشه و ساير مواد را كه انسانيت را بسوى نيستى سوق ميدهد جايگزين آن ساختند .
    حال امروز از چه بايد نوشت ، اشعار شعراى گذشته را بالا أورد؟ ويا چند خط بند تنبانى سر هم رديف كرده بعنوان شعر بخورد اين بيخردان داد ؟ . ويا تنبان را  پايين كشيد و اعضاء پنهانى را به نمايش گذارد ؟!……
    كم كم بايد خاموش بنشينم ، ودست از همه چيز بشويم وبه دفتر و قلم خود پناه ببرم حدا اقل أنجا من ونوشته هايم در امانيم ، واز دسترس عوامفريبان به دور ، از دسترس ديوانگان محفوظ . پايان 
    ثريا ايرانمنش ( حريري) 
    نيمه شب چهار شنبه ٢٣ دسامبر٢٠١٥ ميلادى .
    (خصوصي)
  • يلدا
    امروز دير بيدار شدم ، شب كذشته دير خوابيدم ! به تماشاى يك كنسرت كه در يك چرچ بزرگ به همت خارجيان مقيم اينجا بر پا شده بود رفتيم ، سه بانوى سوپرانو ،متسو ، يك تنور و يك پيانيست همه اين كنسرت را تشكيل ميدادند ، طبيعى است كه بيشتر آهنگها از بأخ ، مندلسون وشوبرت بودند ودر آخر شب همه ” آهنگ شب ” أرام را خواندند  يك آهنگ فراموش  ناشدنى ، پنج يورو درون سبد همت عالى انداختم اجازه عكسبردارى نبود. اما صفاى أن دهكده وآرامش شب وسكوت به همراه وزش نسيم در ميان درختان بلند سر به آسمان كشيده سرو ونارون  با چراغانى شهر منظره دلپذيرى  داشت، پس از سالها شب پيش أوازى شنيدم ، اول شب هنگاميكه روى نيمكت نشستيم ناگهان يك گربه سياه نميدانم از مدام سوراخ پيدا شد و. پريد روى دامن من ، از جاى برخاستم دوست وهمراهم أنرا به عقب راند اما باز پشت سر من نشست ،بناچار جايم را عوض كردم ، خاطره خوبى از اين جانور وحشتناك أنهم درون يك چرچ تا ريك نداشتم ، 
    شب دوست با من بخانه أمد چاى نوشيديم ،او رفت ومن آنقدر  خسته بودم كه شام نخورده به تختخواب رفتم ، وپدرم را بخواب ديدم ، سالها بود كه اورا بخواب نديده بودم. داشت دوش ميكرفت ، سپس گفت يك شكلات بمن بده كمى سرديم  كرده اما من ايستاده بودم ، تمام شب در اغوش او بخواب راحتى فرو رفتم ، ساعت  نه بود كه بيدار شدم واولين شمع شب يلدا را براى او روشن كردم ميرزا چيدم وكفتم هر چقدر ميخواهى بخور ، اگر تو نبودى من نبودم وأي جوجه هاى رنگ وارنگ كه اطرافرا گرفته اند هم نبودند ، جايت خاليست پدر ، 
    باز من همانم  با همان لوح وتصوير ساده  شكل پذيرى ندارم ،ًكسى نميتواند مرا خورد كند واز نو بسازد  نبايد مرا تسخير كنند  من خود خدايى هستم دگر گون شده  من همان  تكه تصوير شده گاهى در بعضى اذهان مخدوش  حال كه باين صورتكهاى اطرافم مينگرم ، ميبنم چقدر حقيرند  من دوست ندارم هر لحظه در پيكر ديگرى  جلوه كنم  ميل دارم در كلمات معنا شوم ، پدر چقد رامروز بيادت هستم وچقدر جايت كنار من خالى بوده  وهست وخواهد بود ،
    ثريا ايرانمش ،اسپانيا ، 
    يلدا  براى همه خوش.
  • خرد ، يا خر ، با رجاله  ، 
    كدام خرد؟ در كدام سوى ، وزير كدام إفتاب ؟ 
     خرد ،گاهى به خامى ميانجاند  ويا اينكه بدينگونه ميپندارند ، روزى ميپنداشتم باديد خرد ميتوان زير يك إفتاب روش  همه چيزرا با ذره بين نگاهم ببينم ،   بدين كمان بودم كه از افتادن به گودالهاى متعفن. وچاله ها كه به آفتاب  ميمانند ، بر كنار ميمانم ،  ميدانستم كه بايد از جاى هموار رفت ، ناهمواريها  ممكن است مانند خزه دور پاهايم. بپيچند ،.  من با ديد روشن به همه سوراخهاى تاريك مينگريستم  وبا ز بر اين پندار بودم كه روشنايي است ،  
    امروز سراسر زمان برايم يكسان است ، وسراسر زندگى ، من عاقبت وعافيت را مانند كف دستم ميبينم ، اما جرت ابراز أنرا ندارم ،
    تاريكى از هر سو مرا احاطه كرده است  وهمين چشمان آفتاب  شناسم  مرا گمراه كردند ،مرا در دشت بيخردى  خود اسير ساختند
    ديگر ميل ندارم از آنى كه در آنم ، به أنى كه نيامده  گام بردارم ، در كتاب صد سال تنهايى ماركز نيز به همين نحو وهمين زبان بر خوردم ، ديروز فرداست و هفته گذشته امروز است ، تنها سايه ها عوض ميشوند ، 
    هنوز كسى مرا در روز طوفانيم  نديده است ،  در أن زمان كه كينه ها دردلم نطفه ميكنند ، من گاهى از فشار درد. تيره ميشوم. ونعره ميكشم  وحشتى ندارم   لكن براى كسانيكه دوستشان دارم  لرزان  وپريشانم  ، دنياى من ، با آن آهنگهاى ملكوتى و آوازهاى سرزمينم تمام شد، امروز دنياى نطفه فروشان وپا اندازان است  من براى جستن از اين زباله دانى متعفن هيچ راهى بهتراز  خوب بودن خودم و پناه بردن به نوشتن ندارم ، زخمهايم مرا درمانده  كرده اند  مشتم  را محكم به ديوار ميكوبم ، واز درد ميگريم. ، فرياد كشيدن ديگر مباهاةى ندارد ،
    خيال نكن كه مرا از اوج حضيض به نقطه نجس انداختى  من را هنوز نديده اى  تنها با كلماتم أشنايى كه بعضى از آنها برايت مبهمند،  زمانى فرا ميرسد كه ترا با نفرت از خود ميرانم  تا مرا در خمره تا ريك خيال  خود محبوس نسازى. به شراب سرخ ارغوان پناه ميبرم. ودر آن خمره غرق ميشوم ، تا به سبكسرى تو برسم ، تا سقوط كنم  ، رها شوم ، در شراب سرخ مستى زا تخمير ميشوم  سپس همهرا بر سر كلمات خالى ميكنم ،  تا دوباره تيرهگيهارا فراموش كنم  به مغز خود خون ميرسانم ، ، كاهى پرواز  ميكنم ، تا قلعه سيمرغ ميروم ، ، هر نورى سايه اى دارد ، منهم سايه ام هنوز گسترده  است  خاموشى ندارم ،  وهيچ يك از گفته هاى من  زير سايه نخفته اند ، سايه من آنچنان پهن است كه ميتواند بسيارى را در خود جاى دهد ،  واين گسترده  سايه ، نامش ،عشق ، مهربانى ومحبت است ، نه ريا وتقلب يا دروغ ، من هرشب به سخنان خداوندگار نو رگوش ميدهم   وسپس فردا درانتظار  شنيدن  ويا نوشتن آن ناگفته ها مينشينم  ، گاهى به آنها زيبايى ميبخشم وزمانى تلخى  وبا تشبيهاتم آنچهرا كه بايد بگويم ميگويم ،
    انسانها جمع أضداد ، من حاصل  آن جمع هستم  با شناخت خويش وهويت خويش ،
    امروز درد دارم ، ميخواهم فرياد بكشم ، درد من جسمى نيست ، روحى هم نيست  ، نيشى  از يك زنبور سمى بر بازوانم مرا بيخواب كرده است . 
    در اين برهه از زمان نبايد به دنبال انسان واقعى رفت ، نطفه ها هم أزمايشگاهيند ، ومملواز بيماريهاى گوناگون ،. پايان 
    ثريا ايرانمنش (حريرى) اسپانيا 
  • نيست در جهان 
    نزديك ساعت شش بعد از ظهر بود ، كه زنگ درب به صدا در آمد ، قبلا خبر داده بود ،
    كه براى نوشيدن يك چاى بعد از ظهر به طبقه بالا ميايد ، خسته بود ، مقدارى نامه وپاكت وروزنامه كه از صندوق پست برداشته بود ، در دست داشت ، موهاى طلاي، وزيبايش ، بوى ادوكلن. وبوى تازگى ميداد ، سخت درهم بود ،  نشست روى مبل ، خيلى خونسرد گفت : 
    بيكار شدم ، از هفته إينده ديگر كارى ندارم ، امروز خانهرا تميز كردم ، سه شنبه به شهر خودمان بر ميگردم ، 
    پرسيدم ، ناگهانى ؟ چرا بيكارشدى  ؟ تو كه از كارت راضى بودى ، آنها نيز ترا دوست داشتند 
    گفت : فراموش نكن در چه ديارى زندگى ميكنيم ، فراموش مكن ،چرا تو تنهايى من تنها هستم ، ما با همه فرق داريم  در اين دنيا ، بايد بيشعور ، احمق، بيسواد ، اما دلقك وار با مردم راه أمد ، يا رفت عضو كانالهاى آشغالى  كه اين روزها براه افتاده و هركسى بخودش ميبالد كه در فيس بوكش چند صد هزار  بازديد كننده داشته ، كسى به فلسفه وعلوم  اهميتى نميدهد ، دنيا پوچ شده ، منهم مانند تو عاشق موزيك وادبيات هستم ، نميتوانم با مشتى بيسواد ، دريك كافه بنشينم ومزخرف بگويم يا مزخرف بشنوم ، ما در اقليت هستيم ، امروز در ميان سيل مد وفاشن ورنگها ى مصنوعى  كسى مارا ببازى نميگيرد ،بايد حتما عضو يك كلوب يا عضوى ا ز اعضاى خانواده اى  باشى كه مشتهايشان گره كرده رو به هوا براى هيچ ميجنگند .
    هفته بعد از حادثه پاريس  “فرانسه” از همه ما خواستند كه وارد كوچه شويم ،براى يك دقيقه سكوت  واحترام به كشته شدگان !! من نرفتم  ، به دنبالم أمدند وگفتند دستور رياست است با همه شاگردان ومعلمين وكارمندان بايد برويم پايين  بايستيم وعكس بگيريم وإنرا به تلويزونها وروزنامه ها بدهيم ،،
    پرسيدم چرا؟ اينهم نوعى تبليغ است ؟؟! 
    روزى هزاران زن ومرد وكودك در سوريه ، در لبنان ، در خاور ميانه تكه تكه ميشوند ، جرا كسى براى آنها احترام قائل نيست وبرايشان سكوت نميكند ، سكوت ميكنند تا معلوم نشود چند صد نفر زير بمبها ، منفجر شده اتد ويا با اسلحه فلان ديوانه به تير غيب گرفتار شدند ؟! با اينهمه مجبور بودم بروم اما نكذاشتم تصويرم در عكس ديده شود ،
    هفته بعد از من شكايت شد كه. اين بانو با پرسنال  بد رفتارى كرده  وامروز بمن كفتند :
    باى باى ، تو ديگر اينجا كار. ندارى وكنتراتم  را تمديد نكردند همين ، 
    شب پيش واقعا دلم سوخت واشك در چشمانم جمع شد ، دخترى جوان تحصيل كرده با فرهنگ ، مؤدب ، صاحب ليسانس فلسفه  زبان انكليسى ،متولد انگليس ، بزرگ شده در انكلستان ، از يك پدر ومادر اسپانيايى در شمال ، وهنوز مشغول  درسخواندن و بفكر بو د تا دكترايش را در زمينه تحصيلى خود بگيرد .
    گفت : 
    فراموش مكن در چه كشورى زندگى ميكنيم  يادت رفته چهارسال حقوق دختر ترا ندادند،؟ فراموش مكن در چه دنيايى زندگى ميكنيم ، بايد مانند اين ابلهان تنها نشست روى اسباب بازيها و نگاه كرد كجا عكس زيبايى است وكدام فاحشه با كدام مرد همجنس باز خوابيده ، دنياى همجنس بازان ، پااندازان،، فاحشه ها ،مهم نيست مرد هم ميتواند فاحشه باشد دنياى تهديدها ، دنياى فتوشاپ كردن عكسها ، دنياى مجازى ،ما دنياى طبيعى وواقعى خود را گم كرده ايم ، 
    روزنامه را باز كرد ، وگفت :
    يكشنبه يك كريسمس كارول در شهر ميم است ساعت پنج به دنبالت ميايم  باهم برويم ،
    گفتم ، اوكى  اما دوشنبه شب بيا بالا ماهم جشن داريم ، “يلدا” شرابى مينوشيم و زير نور شمع به موسيقى گوش ميدهيم وفراموش ميكنيم كه كجا هستيم وكى هستيم و چرا هستيم ، پايان 
    نيمه شب يكشنبه ،
    ثريا ايرانمنش، (حريرى) اسپانيا .
    ١٩/١٢/٢٠١٥ميلادى 🌲🌲🌲🌲
  • دو برگ ،
    دوبرگ از نهال گلدان او چيدم ودرون گلدانى آنهارا  كذاشتم ، تا ريشه كند. به نماد دو پستان زيباى او ، از أن برگهاى خودرو كه مانند خيلى از آدمها همه جا ريشه ميدوانند، هرروز به آنها مينگرم مبادا زرد شوند ، چرا پس بزرگ نميشوند ؟ دربهترين مكان. رو به إفتاب نداشته آنهارا قرار داده ام ودر انتظار  ، انتظار سخت است ، دردناك است ، از خود مرگ دردناكتر است .
    ديگر در انتظار هيچ أوازى نيستم ،ىمگر آنكه در مستى وبيخبرى خودرا فريب دهم ، أوازها وسرودها  وسروشها  ديگر قدرت أن ا ندارند تا گوشهاى  مرا نوازش دهند ،   دهانم تلخ وبد مزه از سيگار زياد !  اينروزها خاموشيم را گم كرده ام  به دنبال هر كلمه بى ارزشى وهر تقاضايى ميروم ،  گوشهايم براى خاموش ماندن كر شده اند ،  أن رهرو بى مقصدم ،  همه را أزموده ام ،  قدرتها أرامند  وساكت  ، اجتماع نيز خاموش شد  أرام وراحت در انتظار سرنوشت است ، ديگر نه سخنى ميگويم ونه خواهم شنيد   همهرا درون سينه ام زندانى ميكنم  بگذار درون سينه ام فتنه بر پا كنند ، وهستى خودمرا از هم بدرند ، 
    از صداى گوش خراش اتومبيلها ، جت ها ، هوا پيماها  وصداى وزش باد درون پرده ها ديگر چيزى نميشنوم ، من با عقل وشعور خود خلوت كرده ام ، داريم با هم ميانديشيم  هر انديشه اى بر ديگرى سبقت ميگيرد ،  وميخواهد أن ديگرى را بكوبد ، ، امروز عقل من ميدان نبرد شده است ، چشم به أسمان دارم ، در ميان ابرهاى سنگين بى باران به دنبال كسى هستم تا شايد مرا دلدارى دهد ، با شهابهاى زود گذر أنسى ميگيرم وزود رهايشان ميسازم ، روز گذشته در روند زندگيم دچار يك ديوانگى شده بودم ، بطرى شراب ، مخلوطى از قرصها و بسته اى سيگار ، كسى از دور دستها به دادم رسيد ، خودرا به بيخيالى زدم ، قرصها را دور ريختم ،هرچه او گفت انجام دادم. بى ا راده ، گويى مست بودم ، اما نه مست نبودم. هوشياريم پابرجا بود حتى شعرى نوشتم و به دست باد دادم ، بيادم أمد كه چه ها نوشتم وچه ها كردم ، تازه فهميدم كه ميشود سرگرم شد ، وبراى چند ساعت همه شده خودرا وزندگى را عقل را هشيارى را به دست فراموشى سپرد، خيلى زود بخواب رفتم وخيلى زود بيدار شدم ،  شده بوم جمع أضداد ، قالب شكسته شده ، در هر عبارتى كه مينوشتم سعى داشتم گريزى  به موسيقى بزنم ،  من معتاد موسيقى وعبارتها  هستم ، آيا كسى گوش بمن داد ؟ نه ؟ آيا كسى دردهايم را احساس كرد ؟ نه !  اينجاست كه فهميدم اگر قدرت روحى وجسمى تو تحليل رود شغالان گرسنه بو ميكشند وميخواهند بقيه  مانده ترا به نيش بكشند ، 
    من معناى يكا يك نوشته هايم را ميدانم ، شايد عدهاى بخوآنند وبدانند  ويا نفهمند و بگذرند ،
    امروز به پا خواستم به آن دو برك نگاه كردم ، هنوز سبزند ، حال ميروم تا گردش روزانه  امرا شروع كنم واز ياد ببرم كه دى چه گذشت وفردا چه خواهد شد ، .پايان 
    ثريا ايرانمنش (حريرى) ، اسپانيا 
    ١٨/١٢/٢٠١٥ ميلادى 
  • سه زن 
    تازه بر گشته ام ، از ميان انبوه ظروف ناشسته  درون دستشويى آشپزخانه ، از يك خانه بهم ريخته ، از ديدار مردى كه مانند يك مجسمه بيحركت ،با چشمان مرده اش داشت مرا مينگريست ، تمام شب در اين فكر بودم كه دختر من در اين موجود چه ديد كه خودرا وسرنوشتش را به دست او سپرد و حالا تازه بيادش  أمده فرزندى را زاييده كه ناقص است ،، 
    ما سه زن توانستيم سرنوشتمانرا به دست بگيريم وبا تمام دردها ورنجها  وناملايمات  در ميان مردمى كه هر كدام به دونيمه كره زمين تعلق دارند ، به زندگى أرام وبي هياهوى خود ادامه دهيم .
    ما سه هركدام توانايى وقدرت هشت اسب اصيل را داشتيم ، هيچكدام زير وز وز  مگسها  وزنبوران دور كندوى  خود اعتنايى نكرديم ، ، هر سه تاختيم ، رو به هدف ، مردان ما هريك بسويى رفتند وراه زندگيشان را در پيش گرفتند ، يكى از آنها همه كل  را فداى جزء كرد وامروز هستى او كل را تشكيل ميدهد وما جزيى از أن ، ما سه زن توانستيم در يك ديار بى ترحم  منظومه كوچكى را تشكيل دهيم ، واز ” او” كه ديگر چيزى بجاى نمانده هيچ توقع وچشم داشتى نداشتيم ، 
    بكذار با سكه هايش خوش باشد ، بگذار با تكيه به آنها احساس بزرگى وتوانايي كند ، 
    ما هر سه بى آنكه به يكديگر بگوييم ، راهمان را يكى كرديم ، هركدام نيمه ديگرى بوديم ، اگر يَكى از ما ميافتاد دو نيمه ديگر اورا بر ميداشتند وبه تيمارش ميپرداختند ،
    امروز احساس كردم يكى از هشت پايم اره شده ،  او كه  با من يكى بود ، چهره اش عكس قاب شده من ، ورفتارش مرا به شگفتى وا ميداشت ، بدينگونه ، بيحوصله ، ناتوان ، وخسته ، به انبوه لباسهاى نا شسته ، به ظروف رويهم تلمبار شده و بى تفاوت به  ديگران مينگريست .
    الان بر گشتم ، اسباب بازيهايم مانند جسد هاى  بيجان روى ميز افتاده بودند ، ديگر شوقى ندارم با آنها بازى كنم ، هرروز سيل مورچه هاى روان از سوراخ آنها بيرون ميزند ، يكى نوازشم ميكند ، ديگرى فحاشى ميكند سومى بازار بيشترى ميخواهد ، به آنها مينگرم ، كدام يك از درد درون من أگاهيد ؟  هيچكدام !!!
    حال در انتظار نيمه خودم هستم ، در انتظار بهبودى تصويرم كه از من جوانتر است ، جوانى من است ، همان توان وقدرت و دويدن ،براى نظم دادن وسامان  دادن به يك زندگى دلخواه با شتاب ميگذرد ، آنقدر تند ميرود كه وقت ندارد تكه نانى در دهانش بگذارد ، بايد بار سنگين زندگى را يك تنه بدوش بكش ، پرنسس در اطاقش بخواب رفته وشاهزاده صبحانه ميخواهد ، وآن مجسمه بى بو وبى خاصيت سيگارش را روشن كرده ، در اتومبيل منتظر نشسته است ، 
    الان بر كشتم ، قهوه اى داغ درست كردم شايد توانم را پس بگيرم ،
    تازه بر گشتم ، از آن خانه بزرگ كه ديگر صفا و معنايش را  را براى من از دست داده است ، خانه ايكه تنها يك نفس أنرا گرم ميداشت ، حال اين نفس ، دارد توانش را از دست  ميدهد ،
    تازه به مكعب چهار گوش خود بر گشته ام ، ديوارها بمن دهنكجى ميكنند ، آنها از قدرت درونى من هنوز بيخبرند ، اگر چه كمى پاهايم خسته اند اما دستهايم ، انديشه هايم وروحم هنوز زنده است ، اورا  أن بك زن را نيز زنده خواهم كرد اگر چه با شكستن خودم باشد ، 
    روزى آن  “من” ديوارى بود سفيد وسخت وسفت ساخته از ساروج وبتون ، زمينى پر بار ور بركت با نيرويى فوق العاده كه هيچ نقش ونگرانى اورا فريب نميداد ، 
    امروز آنچنان اين ديوار ترك برداشته كه ميخواهد با تزريق سرم هاى مصنوعى وألوده خودرا ترميم سازد ، امروز فهميدم كه چقدر ضعيف شده ام ، هنگاميكه اشكهايم سرازير شدند ، مهم نيست ، اشكها سيلى هستند كه كثافت روح را  شسته وپاك ميسازند ، 
    در انتظار بهبودى أن زن ديگر هستم ، تا باز ” سه زن” بزرگ شويم ،بدون ألقاب قلابى ،بدون سكه هاى زر ، تنها با نيروى خودمان ، زندگى را به پايان بريم ، پايان 
    ثريا ايرانمنش (حريري) اسپانيا . 
    ١٧/١٢/٢٠١٥ ميلادى برابر با ٢٦ آذرماه ١٣٩٤ شمسى !!
  • مرگ يك ستاره 
    روزى نوشتم ، كه من يك ستاره دنباله دارم كه از منظومه خود خارج شدم ، ميخواهم بر گردم به وطن خود تا اصالتم را  بيابم  آنروزها كه اين چرك نويس را مينوشتم هنوز “سكس و پول ” جاى خودرا پيدا نكرده بودند ، هنوز مردم باين مرحله از وقاحت نرسيده بودند هنوز به راحتى جلوى ديگران دزدى نميكردند وهنوز رسانه ها ونوشته حرمتى داشتند ، آخ كه امروز باحال  تهوع از خواب بيدار شدم خوابى كه تا ساعت ده صبح طول كشيد !!! روزى نوشتم ، اينها اين مردم أواره هر كجاى دنيا خانه ميخرند أنرا دكور ميكنند وبخيال نود خانه را يافته اند  اما هنوز سرگردانند ، گذشت ، امروز همه ميل دارند درخارج خانه داشته باشند وانرا با كاغذ ديوارى هاى خوشرنگ ومبلمان رالف لورن دكور كنند وتنها روبروى أتش بنشينند وسيگار دود كنند ، باز به خانه اصلى بيانديشند ،
    امروز سرگردانم ، در جستجوى راهى هستم كه خودم را نجات بدهم ،گردش من به دور اين ستارگان كوچك وتازه از منظومه خارج شده ، بيهوده است ، ميدانم روزى در گوشه اى  خاموش بر زمين ميافتم ، نميتوانم خودمرا فريب بدهم  سالهاست كه عطر وبوى كلمات من گم شده اند واصالت خودرا از دست داده اند ، خودم نيز گم شده ام زندگيم در يك أرامش وسكوت ترسناك ميگذرد ،مانند يك رودخانه آرام اما بيحركت ، هيچ موجى ديگر مرا تكان نميدهد حتى مرگ فرزندم 
    خودمرا براى همه چيز أماده ساخته ام  وميدانم برگشت به أن روزها محال است در منظومه ومدار ديگرى نيز نميتوانم أرام بگيرم ، همه چيز برايم نا آشناوغريب است ، 
    زندگى يك انسان تشكيل شده از  :عقايد ، سنتها، أداب ورسوم وزبان وكلام او در يك جامعه سالم ، امروز اين گفته ها بى  ارزشند. بايد لحظه اى زيست ،دراينجا همه چيز عوضى است ومن نميتوانم خودم را عوض كنم وآدم ديگرى بشوم ، بارها امتحان كردم  اما زخمى وسر خورده برگشتم خوشبختانه جلدم وپوستم  هنوز تازه وجوان باقيمانده توانستم دوباره به جلد خودم فرو روم .
    چيزهايى در انسان موروثى است ، مانند عشق به خاك ، عشق به انسانيت و مهربانى ،ادب ، اينها اين روزها درون كارتونهاى مقوايى محفوظند ، بازارى ندارند ،  اين روزها ترا كسى نمبيند ، توهم كسى را نمبينى ، امروز سياست حرف اول را ميزند قدرت  در سياست ،وسپس قدرت مالى آنهم بدون پشتوانه ، بقول نازنينى  اسكناسهاى مونو پولى ،كارت پلاستيكى ، خريد آن لاين ، سكس أن لاين ، وعشق آنلاين ، .
    حيات يك ملت  اول وابسته به قدرت اقتصادى ونظامى  وشعور سياسى كه متاسفانه در كشور من زير صفر ودر ساير كشور در حداقل است .
    دلم ميخواهد به جزيره دورافتاده دوراز همه هياهو ومردم بروم تنها گنجينه من كتابهايم وموزيك را هم باخود ببرم ، به دوراز همه رياكاريها. ودروغها ودستورات وسايه سنكين  امنيتى ها، 
    امروز غمگينم ، بسيار هم غمكينم ، نكته هايى بر روحم فشار مياورند كه تنها خودم بايد آنهارا بيرون كنم ، بى كمك هيچكس . 
    سه شنبه ١٥/١٢/٢٠١٥ ميلادى 
    ثريا ايرانمنش (حريرى) اسپانيا