Author: Soraya

  • صوفيان همه  واستند خرقه از گرو مى  
    خرقه ماست كه در خانه  خمار بماند ،
    روزى وروزگارى ، به دنبال دنياى پر رمز وراز شمس. و دنياى  بى ثبات خيام ، وهمچنين دنياى پر شر وشور حافظ كه بمدد غزلهاى بينظير خويش ،أن دهكده مرده ركن أباد را أباد كرد ، از جهان خاكى بيرون شدم  وبه سير وسفر  وپژوهش ها درخاتمه  تا به حكم دل ، دنياى تازه اى را  بيابم وجانى تازه كنم . 
    از اين صومعه ، به أن دير ،  واز أن خانقاه  باين خانه گاه واز أن كلاس باين مدرسه سر زدم  وبه سراغ   پوستين نشينان و إواره رفتم كه ديدم مسند تشينانى بزرك شده اتد وراهيابى به حضورشان مستلزم عبور از هفت پرده ودرب أهنى است   . 
    آنگاه خشمگين  وحيرت زده  به كنج خلوت خويش  باز كشتم  ، چرا كه از دلق پوشان وپشمينه پوشان بوى ريا شنيدم  مدعيان تخته پوست درويشى  دلالان جهان سياست  ومعركه  گيران  بودتد  وداعيه داران  كشف وكرامات  وشهوت  در جلب شكار چشمان خمار ولبان سرخ دلدار و قامت طناز   آنهارا بيشتر ميكشاند ،  نه ! اثرى از بوى حقيقت  نبود ، ابدا حقيقت، در كار نبود  تنها يك ميتينگ بود كه  عده اى دور هم جمع شده  با نام كشف شهود  بازيگران. خطرناك سياست بودند ، پيران طريقت  ومعنويات در كسوت شاهان بزرگ وجبار. با گروه عمله هايشان  به تربيت گوسفندان ميپرداختند  عمله طرب ، وعمله خدمت  ، ديگجوشانى ديدم  كه با نياز ها وميزان شكم ها  بر أجاقها  ميجوشيدتد ، بوريا ها تبديل به فرشهاى گرانبهايى  شده   از هر ريشه اش بوى فتنه ودروغ  به مشامم ميخورد ، 
    دلم لبر يز از نفرت  وبيزارى كشت ، 
    بياد أن پير دير ، أن مرد دوست داشتنى كه در يك اطاقك كوچك در خيابان سعدى شمالى ميزيست و چگونه به جوانيكه خطى از حافظ را غلط خواند پرخاش  كرده اورا از خانه بيرون راند ( شادروان على دشتى ) 
     او إذعان داشت كه حافظ ، مولانا از خاكى ديگر وكلى ديكر شكل كرفته اند  وسعدى ميان دو خاك ، او شيفته حافظ ومولانا بود ، با أنكه به غلط بر صندلى سناتورى نشست. بى ميل خود ، اما همچنان به أن خانه كوچكش وفادار ماند تا كم كم اورا به محلى در شميران  بنام  تيغستان ، سكونت دادند ، اكثر نوشته هايش را پنهان كرده به دست دوستان با وفايى سپرد كه بعدها أنهارابى نام. وبى نشان به چاپ رساندند ، او همه هم وغم خودرا صرف گرد آورى اشعار حافظ، سعدى ، مولانا وخيام كرد  وميخواست كه نقشى هم از فردوسى بركشد كه اسلام ناب محمدى با پاك كردن تاريخ اورا به گوشه زندان فرستاد ، در إنجا از دوستى همبند و هميار طلب كپسول سيانور كرد ، اما ، نه ، آتقدر ماند تا چوبى شد ميان باريك    
    وچه خوب شد بموقع رفت در غير اينصورت محال بود بگذا ند او را در گورستان بخاك بسازند ، 
    امروز چهار عدد كتاب  حافظ را جلوى رويم بازكرده ام هركسى به ميل خود غزلهايى  را برداشته كلماتى اضافه كرده ،دلم ميخواست او اينجا بود وميرسيدم ، چرا به اموال وپشتوانه فرهنك ما دستبرد  ميزنند ،
    مبدأهم چكار ميكرد ، عينك ذره بينى اش را روى دماغش جابجا ميكرد و بمن ميگفت ، دور اينهارا خط بكش برو ببين پول كجاست ، از زيبايت بنحو مطلوبى استفاده ه كن ، حيف است كه اين زيبايى زير خاكستر كذشتگان دفن شود ، مرا ببين 
    امروز جه دارم !!؟؟؟ و لبخند زيباى رهى معيرى را كه مانند يك طلوع أفتاب بر گوشه لبانش مينشست  با أن چشمان سحار همه رنگ وميگفت ، گل لاله را در خود لاله پنهان مكن ،،
    از : دفتر يادداشتهاى گذشته . 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٢ فوريه ٢٠١٦ ميلادى 
  • ما و قو م موسى
    ايرانيان  اين زمان تنها شعارشان  اين است كه مرك بر فلان وبهمان ، در حاليكه هركدام يكى از همين كشته شدگان أتى را زير بغل داردند ،
    در گذشته  كه قوم موسي و يا يهوديان در ايران أزادانه زندگى ميكردند ، همه دا راى زندگيهاى مرفه و هتلهاى درجه يك وبناهاى عظيم  ساخته  پرداخته إنها بود ، زرگرى ها ، بوتيكها  ، كفاشيها ، حتى سينما دار،  نيز شريك ويا صاحب سينما بودند ، در تمام شركتها هميشه يك يهودى سرمايه دار بود اما در خفا ، پشت سر هر شخصيت هنرى يك يهودى ايستاده بود ،  ناگهان خانمى خواننده از زمين  سبز ميشد با كلاه گيسهاى رنگ ووارنگ ويك ته صدا حتى به تالار رودكى هم ميرفت وكنسرت ميداد واشعار بند تنبانى وضربى را  به كمك ژستها ، لباسهاى شيك و مژه هاى مصنوعى. به معرض نمايش ميگذ اشت ، پشت سرش يك بوتيك دار معروف يهودى بود ،
    يهوديان تمام   جرايد. وروزنامه و لوازم آرايش  وبوتيكها  ، سينماها ، وشركتهاى كه فيلم واردميكردند و حتى شركتهاى دوبله فيلمها وشركتهاى تبليغاتى  ر ا تيز در دست داشتند ، ، 
    امروز نيمى از دنيا در دست آنهاست ، بيشتر كلوپها  ، قمارخانه ها ، با رها  رستورانهاى بزرگ زنجيره اى و غيره ،  كه در خفا شركتى نامريى آنهارا پشتيبانى ميكند ، 
    ما در ايران دوستان فراوانى از اين قو م داشتيم ، مردمى مهربان ، با سنتهاى خود ، مؤدب ، متين ، اعم از دارو  ساز ودكتر تا نوازنده ، وخواننده !  ، وصاحبان هتلهاى بزرگ شرايتون و ساير هتلهاى تازه ساخته شده كه امروز نامشان روى زندانها گذاشته شده است ، أنها در فرهنگ وأبادى ايران ميكوشيدتد  ، ايران را سر زمين خودشان ميدانستند ، هيجگاه اختلافى بين ايرانيان وآنها  نبود ، مانند اقليتهاى ارامنه ، 
    ناگهان همه چيز عوض شد ، ايرانيان با جوجه هاى تازه سراز تخم در أورده در داراتعليم و دانشسراهاى  مائويستها ، توده ها ، چريكها ، فدايان خلق ( تنها چيزى برايشان مهم نبود همان خلق  بود ) و سايرين  سرزمين دگر گون شد و   اين قوم به پناهگاهاشان   بر گشتند ، راهى امريكا شدند ، راهي ألمان شدند ، راهي كشور هاى اروپايى مردمى زحمت كش، و با پشتكار تمام به زندگيشان ادامه ميدادند  البته منافعشانرا تيز درنظر داشتند . 
    امروز در يكى از سايت ها چشمم به يك تبليغ از بانويى خواننده افتاد كه با موهاى افشان مصنوعى  يك ويوديويى به نمايش گذاشته بود  از همان دوران جوانيش .
    الان بايد سن وسالى از او كذشته باشد ، سالها پيش با سفارش يكى از همين دوستان !! او قدم به فروشگاه بزرك شهر گذاشت. تا سكرتر مدير  كل   و يكى از اعضاى كميسيون خريد شود ! مدير كل همسر داشت ، ……
    اما خانم سكرتر ضمن كار سكرترى أموزش خوانندگى  نيز ميديدند  ، سپس ناگهان ستاره اول  خوانندگان ايران شدند ، در كاباره شكوفه نو ، والبته در ميهمانيهاى دربارى!! وميهمانيهاى خصوصى !! نيز خوش در خشيدند، 
    البته حبابى روى أب بود  وتمام شد 
     امروز پس از سالها به عكس ايشان نگاه ميكردم وخاطرات گذشته در ذهنم شكل گرفت ، دلم براى أن ده پهلوى سوخت كه بر گردن ايشان أويزان بود ، 
    هديه جناب مدير كل بود ! كه در يك محفل خصوصى براى ايشان ترانه  خوانده بود  !
    ( خصوصي)  ثريا 
     اسپانيا ، ٢٢فوريه ٢٠١٦ ميلادى 
  • نسل وامانده 
    امروز خبر فوت يكى از آخرين بازماندگان افسران  شاهى را در روز نامه خواندم ، كارى به زندگى خصوصي ايشان وهمسر نجيب ونجيبه شان ندارم ، روانش شاد  ، اما اين يكى را خوب ميشناختم ، هنگاميكه شانزده يا هفده سال نداشتم وتازه نامزد شده بودم ، با همسرش همسايه بودم، عروسى كردم  رفتم سالها گذشت ، بچه دار شدم ، تا روزى بر حسب اتفاق خانم  را ديدم با شكم بالا أمده ، بلى ايشان با يك جناب سروان كه در مرز كردستان  مرزبانى ميكردند ازدواج كرده حال صاخب فرزندى ميشدند ، 
    سالها گذشت ، ناگهان جناب سروان به درجات بالا مفتخر شدند ، ژنرال شدند ، در فرانسه ولندن خانه خريدند خانم سر ميز قمار پولهاى كلانى ر ا برد وبا خت ميكردند ، 
    در أن زمان همسر من فوت كرده بود ومن مجبور بودم كه براى تحصيل وخرج خانه به خياطى روى بياورم ، اما خانم همچنان ميتاختند ، لباسهاى گران قيمت لوازم خانه گران قيمت ، دختر وپسران مشغول كشيدن حشيش ودراگ وغيره تا اينجا هم بمن مربوط نبود ، 
    از أنجا مربوط ميشود كه شاه رحمت الرحمه  مردان بزرگ استخواندار وتحصيل  كرده را بگوشه اى انداخته با رتبه هاى درجه سه كارمند وزارات أموزش وپرورش بودند با آنهمه تحصيلات عاليه در سوربون وسنت سير با حقوق بخور ونمير واين جناب ارتشيان  با همسرانش كه از خانه هاى نامبر وان بيرون أورده بردند همچنان جولان ميدادند ، من در همان روزها نگاه شورش وانقلاب را در چهره مردا ن وزنان تحصيل كرده  أن زمان ميخواندم ، جرئت اعتراض نداشتم  ، فلان سرتيپ كه روزانه درجه ميگرفت  شبانه  در خانه زنى كه بقول خودش نشانده بود جلسه هيّئت دولت را تشكيل ميداد حكم اعدام صادر ميكرد ، رييس زندانها بود ،  معاون اول ساواك بود ،او كه يك كنيز زاده بود ، كنار منقل ووافور وزنان جوان و ، و، و، و، و،  از همه بدتر فيس وافاده زنان ودختران اين ژنرال پنبه ها بود كه مارا ميكشت ، خانم ديگرى  سفره  ابوالفضل پهن ميكرد براى آنكه همسرش درجه سپهبدى گرفته بود ، همسرش ؟ قبلا بچه يك مهتر وسپس در پرورشگاه و بعد ها دانشكده نظام ، از پله هاى ترقى بالا رفته بود ، 
    ا رتش قوى ايرانرا اينها تشكيل  ميدادند ، تنها چند نفر بودند كه يا به تير غيب گرفتار  شده يا فرارى شدند ويا از ايرانگريختند  وارتش را به دست فرمانده قواى خود دادند چون نميتوانستند با اين موجودات تازه از زير لحاف فلان  فلان در آمده  به جوال  بروند ، ارتش ما ، سومين ا ر تش قدرتمند جهان ، از اين موجودات تشكيل شده بود بعد هم مانند يخ روى تأبه داغ أب شدند ، گم شدند ، حال هر روز يكى از أنها ( با خوشنامى . وفداكارى ) بسوى ابديت ميرود  آنهم در كوره أتش ،
    نگوييد چرا انقلاب شد !؟ ،  من تا ريخ زنده هستم ، متاسفانه يا بدبختانه ويا خوشبختانه ، سر بار يك خانو اده مشهور  ونامى وثروتمند شده بودم بعنوان عروسشان يا عروسكشان !!! بنا براين همه جا ميرفتم ، همه چيز را دردهارا يادداشت ميكردم ، يكى يكى اعمال آنهارا زير ذره بين عدالت خودم وخداى وجدانم  ميسنجيدم ، خود من يكى از هما ن نا ارضيها بودم با همه نعماتى  كه نصيبم شده بود، ،فريادم بجايى نميرسيد ، سكوت بود و اشك چشم ، 
    امروز هم در داخل ايران امثال من زيادند كه در سكوت به تماشا مينشينند ،  زندگى همان بوده كه هست خر همان خر است پالانها عوض شده ، جاى مردم عوض شده ، عده اى رفته اند وجايشانرا به ديگرى داده اند ، امروز هم نوكيسه ها دارند جبران مافات ميكنند  ساواك جايش  را به ساواما  داده وسپاه  وخانواده اش به همان شكل گذشته مشغول خوشگذرانى وچپاوول هستند ، ما اسير زمان و مكانيم  ، 
    در طى اين سالهاى تبعيد خود خواسته  همه تيمسارها   سر لشكرها ، سر تيپ ها ، ژنرالها را ديدم آنهاييكه اصل ونسبى  داشتند  بگوشه اى خزيدند وبكار گل پرداختند وأنهاييكه هنوز هواى قدرت وباد گذشته در سرشان بود بهر سوى دويدند ، وسپس سر به دامن  جمهورى كذاشتند وأسلحه  تهيه ميكردند با كمك قاچاقچيان. معروف ونامى ، 
    بلى جناب سرهنگ هم به رفتگان پيوستند ومراسم ياد أوريشان  در يكى از هتلهاى معروف لند ن  است ، وخودشان خاكستر شدند ،
    يكشنبه ، 21فوريه ٢٠١٦ ميلادى ، اسپانيا ،
  • ارمغان فروغ 
                        سالها بود كه اورا تديده بودم ، در شهرهاى مرزى  وتقريبا أعيان نشين مينشست ، گاه گاهى تلفنى ،وپيغامى و تا به اميد  ديدار ، 
    روز گذشته ناگهان سر وكله اش پيدا شد با كتابى زير بغل ‘  آخ فراموش كرده بودم ، اولين وآخرين كتابى كه همسرم بمن هديه  داده بود وپشت آنرا با ” عشق ” امضاء كرده واميدوار بود كه أنرا بپذيرم ، مانند همان سنجاق سينه طلايى كه شب اول آشنايان بمن هديه داد ، پنج خط حامل (موسيقى) كه نت هاى روى آن از زمرد وبرليان وياقوت. تزيين شده بود !!! او ميدانست كه عاشق  موسيقى هستم ورگ خوابمرا خوب به دست أورده بود ، 
    حال امروز پس از سالها چشمم به كتاب اهدايى او افتاد ، كه در دست دوستى به آمانت رفته بود ،  او نشست ، پير شده بود ،وتكيده شده بود ، با آنهمه ثروت وبرو وبيا وهمسر ش كه به بيمارى سرطان در گذشته بود ، حال او مانده با يك خانه بزرك و اثاثيه گرانبها و مالك هكتارها  زمين در ايران و، و ، و، و،. اما صورتش پژمرده ، خسته ، تكيده ، روى مبل راحتى من افتاد وكتاب ميان دستهايش ورق خورد ، 
    شاعر ، دكتر حميدى شيرازى ، سخن رانى او در صداى امريكا ، حال پس از سالها دوباره  مرا بر د به كذشته ها ، دورانى كه سعى داشتم از آن فراركنم .
    تابلتم روى ميز  خاموش افتاده بود ، أن ا برداشت ، نگاهى به عكسهايى كه در پرونده هاى جدا گانه گذاشته بودم اتداخت ، سپس خنديد، 
    – اينها چيه جمع كردى ؟ اين يكى كيه ؟ 
    سكوت كردم ، خنده اش ا دأمه دار شد ، سپس پرسيد :
    اهه ، كو أن ژستها. ، كو أن اونوريته ؟ ( كلمه اى كه سالها بگوشم نخورده بود ) انوريته !!! 
    سكوت كردم 
    سپس خنده بلندى سر داد وگفت : همه ما بنوعى ديوانگى داريم وديوانه شده ايم ،اما تو بگمانم خطرناكتر شده اى ، بايد فكرى بحالت كرد !!!
    كفتم ، سى سال در انفرادى تنها با چند ملاقاتى اگر تو بود ى عاشق سوسك  روى ديوار وموشى  كه در سوراخ سلولت ميگشت ، ميشدى ،
    انوريته بقول تو اينجا خريدار ندارد ، تو فيلم كفشهاى ماهيكيررا ديده اى ، 
    گفت ، بله اما چه ارتباطى باين عكسها  دارد ؟ 
    كفتم ، آنجاييكه عاليجناب پاپ نوكرش را مينشاند واز او ميرسد رم چگونه جايى است در حال حاضر ، نوكر حواب داد : رم ، رم است ، 
    عاليجناب گفت برايم ردايى  بياور با كلاهى ميخواهم پنهانى شهر رم را ببينم دلم براى فريادها ، شلوغى ها و بوى غذاهاى محلى تنك شده ،  سالهاست كه طعم ورنگ زندگى را نديده ام ،
    حال امروز منهم دلم براى نان محلى ، پنير ها ، أعوزها ، سر شيرها ، صداى گوسفندان ، چهره دهاتيها وقبيله ام  تنگ شده ، اينرا بعنوان نمادى از قبيله ام اينجا نگاه داشته ام ، ا رتباطى  به اونوريته من ندارد ، روحم غذا ميخواهد ، جسمم هوا ميخواهد ، روياى رود خانه  در سرم مينشيند ، تو أزادانه ميروى وميايى ،اما من براى هميشه در اين مكعب چهار گوش واين أسانسور لعنتى زندانيم ،  نه باغ ترا دوست دارم ، ونه باغچه بزرگ خانه فرزندانم را ، من ، من، گريه ، أمانم را بريد ،
    مدتى نشست و مرا نگريست ، باو گفتم كه سال كذشته يك تصميم خطرناك گرفتم و خيال داشتم به فرانسه كوچ كنم ، دست به يك ديوانگى زدم ، 
    نگاهى به شيشه كنياك با دو گيلاس كه روى بوفه نشسته بود انداخت ، سپس بلتد شد  گيلاسى  براى خودش ريخت و گفت : ميدانم ، ميدانم ، منهم گاهى بسرم ميزند كه با اتومبيلم  خودم را از بالاى كوه به ته دره  تاب كنم ، اما ، پشت سرم كسانى هستند كه بمن احتياج دارند ،  اگر اين عكسهاى دهاتى ترا خوشحال ميكند  نگهشان  بدار ، اما درحد همان  عكس ، نه بيشتر ، 
    تو نيستى هرجايى  وشهوت پرست  ولاابالى
    تا دهى هردم  زمام دل  به دست دلستانى 
    • رويم را بوسيد ، اشكهايمرا پاك كرد  چقدر باين گونه  دستها احتياج داشتم ، زديم بيرون تا درهواى آفتابى وبادى قهوه اى بنوشيم ،ث

    پايان 
    ثريا ، اسپانيا ، شنبه بيستم فوريه  (خصوصى)!
  • ” من ، ما ، وديكران “
    من، ما ، وديگران 
    مرا تا عشق تعليم سخن كرد  
    حديثم نكته هر محفلى بود ………” حافظ” 
    شب از نيمه گذشته ، مانند هر شب ، بيخوابى همچو ديوى بر سرم فرود آمد ، امروز تولد كوچكترين نوه ام ميباشد ، برايش كارتى پست كردم ، تنها چهار سال دارد ،  بيخبر از آنچه كه در اطرافش ودر دنيا ميگذرد ، همه زندگى او در حال حاضر خوردن وبازى كردن وانتخاب آنهايى كه ميداند كى وكجا هستند ، او هنوز نه درد را ميشناسد ، نه بيخوابى ونه بيخانمانى را ، محل تولد او اينجاست ، اما هفته اى يكبار به كلاس روسى ميرود تا زبان مادرى را فرا بگيرد ، آنها در اينجا مدرسه دارند ، وما ؟  زبان ما ؟ ميان همه زبانهاى دنيا گم شده است ، 
    شب كذشته داشتم به برنامه هاى تلويزيونى خارج از كشور  كه اكثر آنها در ايالات متحده آمريكاست  نگاه ميكردم ، نه ، بهتر است همين ملاها بمانند ، وايرانيان به همين گونه سنتى به زندگى  گياهى خود ادامه دهند ،  اين مردم واين ملت هنوز واژه هماهنگى وباهم بودن را  نميشناسند ، هركدامشان به تنهايى يك ديكتاتور ويك فرمانده هستند  ، زبانشان تنها فحاشى وإيراد گيرى است ، زور بازيشان چاقو كشى وفرهنكشان  از روى مشتى كتاب .
    هركدام براى خود يك خدايگان هستند ،  هركدام يك لپ تاپ با يك پرچم  وچند شاخه گل جلوى خود گذاشته اند يا از گذشته ها ميگو يند وافسوس ميخورند ويا يكديكر را به تو پ ميبندند ،  
    نيمى از ملت ما روستايى ، بيسواد و اكثرا مذهبى وقشرى هستند ، شما چگونه ميخواهيد با اين كلمات وجمله بتدهاى نيمه فارسى ونيمه انگليسى چيزى به أنها بگوييد ، نيم بيشتر ايرانيان بيسوادنند ، تنها كتابشان قران است و بعضى ها حافظ وسعدى ، ديگر نه ” اسپينوزا ” را ميشناسند. ونه ” بيكن ” را چرا به زبان خودشان سخن نميگوييد ؟ چرا اختلافات را  كنار نميگذاريد تا خاك وطن را نجات دهيد بقول خودتان ‘ ايرانيان همين حكومت وهمين دولت را ميخواهند وبه أن اعتقاد 
    دارند اگر چه اعتماد تداشته باشتد . 
    سى وهفت سال در خا رج با همه امكاناتى  كه در پيش روى  داشتيد ، چكار كرديد!؟  بهم فحش داديد ، با هر پيسها وكلاه گيسهاى رنگ شده صورتها دفورمه شده  گنده گنده حرف زديد و خانه تكانى كرديد، وبه قصه ها وافسانه ها پرداختيد، نه رومى روم ونه زنگى زنگى شديد، هركسى طبل خودرا برداشت وبر إن كوبيد ، نتيجه ؟ 
    عده اى بى ايمان ، عده اى بى خدا ، عده اى روانى ، وعده زيادى معتاد بجاى ماند .
    نيمى از مردم گرسنه ، بيمار ، بيمارستانها بجاى بهتر شدن و مجهز به تشكيلات مدرن هر روز بدتر وفجيع تر ، خوديها براى معالجه به خا رج ميروند و بيچارگان ودرماندگان در بيمارستانها بين مرگ وزندگى بايد اول بفكر تهيه مخارج دكترهاى هندى وپاكستانى وافغانى باشتد ، وبجاى اكسيژن ، گاز متان تنفس كنند !!!! 
    اين سر زمين  آريايى شماست ، از ما گذشت ، در كنج خراب أباد با سختى ها ، ندار يها ، سرما ، گرما و بيمارى و ساختيم چون ميل  نداشتيم سر تعظيم در مقابل مشتى ابله فرود بياوريم وا.ز اين شاخه به آن شاخه بپريم ، 
    حال بايد ديد كدام يك از ما برنده است ، أسمان را كه ديديم ، تنها زمين است كه ما را نگاه داشته وكم كم پاهايمان فرو ميروند ، اميد از همه جا وهمه چيز بريديم ، شايد تنها فاميلى باشيم بين شما ايرانيان متشخص ، متعيين ، متجدد كه بر گشتيم  به فطرت خود ، وچسپيديم  به ريشه اصل خود كه وا نمانيم ، 
    حال در اين كشمكها وفريادها گوشهايمانرا بسته ايم وچشمانمانرا تيز به روى هر چه كه ديده ويا خواهيم ديد ميبنديم غيراز خواب ،
    در راهى كه گام برداشته ايد پيروز باشيد ، ما با همان كوزه نيمه عشق خوشيم ، آنرا ميا شاميم ،زندگى را طى ميكنيم قدم به قدم با كمك يكديگر بى چشمداشت بشما بزرگان واديبان و شاعران ومتفكرين ، كه با يك غوره سرديشان ميكند وبا يك مويز  گرمى ، وپرچم  باد را به دست گرفته ايد بسوى هدفى نا معلوم ، از ما كذشت ، 
    روزى بشدت پايبند ذره ذره خاك خوب خود و زبان مادريم بودم ،اما امروز همهرا به درون فاضل أب ريختم ، با زبان نوه ام حرف ميزنم ، همه چيز وهمه كس را به دست فراموشى ميسپارم  ، شمارا با شلوارهاي سنتى وگشادتان و يا لوله تفنگيتان بخودتان  پس ميدهم . پايان 
    ثريا ايرانمنش ،نيمشب شنبه بيستم فوريه ٢٠١٦ ميلادى
  • گفته ها ونا گفته ها ، 
    اينها هجويات  وهمه حرفهاي است كه براى كفتن دارم ، ”  موريس بارس” 
    امروز هوا بارانى است و بسيار سرد ، پتو را دور پاهايم پيچيده ام وروى اين صفحه كوچك كه بعناوين مختلف مرا أزار ميدهد مينويسم ، خودش براى خوش كلمه درست ميكند سعى دارد كلمات ر ا با حروف عربى بياميزد ويا بقول خودش آنهارا درست بنويسد ، تصوير ذهنى  خودم در أيينه رنجيده وكمى غمگين  مانند أدمهاى قرن نوزدهم  جلوى چشمان مينشيند ،  منكه داراى تمام خصوصيات يك انسان بودم وصاحب تمام  خصوصيات  و تربيت قرن خويش  ، امروز در محاصره نيروهاى نا شناخته ام .
    گاهى از عشقهايم سخن ميرانم  كه ناگهان جلوى چشمانم جلوه گر ميشوند ،  نميتوانم دور تر بروم  عشق به حيوانات ، به طبيعت وبه بعضى از انسانهاى خوب كه صاحب صفات انسانى بودند وروحشان بزرگ بود ، من اگر يك موزيسين بودم حتما ميتوانستم اثار خوبى وا عرضه كنم ، قلبم لبريز از عشق به هنر است ،  امروز در اين قرن بى أرام و نا همگونى بين أدمهايى ناشناخته  بى قرارم ، اين قرن با اداهاي خود سرانه و انسانهايى كه تنها حرفه شان  كلاهبردارى است ، فرار از خود ، ديگر هيچگاه نميتوان صاحب عشقى با وسعت أنروزها شد ،  تنها احساسى  يا يك دلبستگى  به دقايق روانى خوب  وشگفت  انكيز  ميتواند كمى مرا سر گرم كند ، صاحب يك  تيز بينى وهوشيارى شده ام كه قبلا از آن محروم بودم در أن روزگار با رهاى سنگينى بر دوشم بود كه مجال نميداد بخودم بيانديشم ، امروز خوشبختانه فارغ از هر دقدقه اى به آنچه كه بود وآنچه كه رفت ميانديشم ، اين كنج خلوت بمن مجال دلد تا حد اقل بدانم كى بودم و كى هستم ،  ديگر هيچگاه خودرا در قالب قهرمانان كتابها نميبينم  ، تنها كسى كه هنوز برايم نمرده  “( ناپلئون بونا پارته ) ميباشد   از افكار او واينكه ميدانست كجا قدم بگذارد خوشم ميايد وهنوز اورا تحسين ميكنم ، امروز او يك قهرمان است در مقام مقايسه با أدمكشان وجنايتكاران اين قرن ، او براى فرانسه جنگيد و ميدانست كه دشمن اصلى او ودنياى او انكلستان است سرزمينى كه هيگاه تاج پادشاهى را بر زمين  نميگذارد .  انگلستانرا با ساير كشورها مقايسه ميكنم. از خود ميبرسم غيراز رذالت و خيانت وچاپيدين  دنيا ، چه چيزى را به دنيا ومردم ارائه داد ؟  تنها صنعت  نساجى وادب دروغين ورياكارى وفريب ،حتى باور ندارم كه شكسپير هم وجود داشته  باشد ، خورده ها را از دور دنيا جمع كرد  وبنام خودش ما رك زد  ، ألمان ، اما مرسيقى را به دنيا عرضه كرد با چهره هاى فراموش نشدنى صنعت را علم را  ، فرانسه ، ايتاليا ، هنرها وزيباييها ومعماري را به دنيا عرضه داشتند ، انكلستان همه جا تخم كذاشت و همه جا  تخم نفاق كاشت ، همه را  خريد ويا از بين برد ،.
    وارد معقولات شدم ، قرن من ، قرنى كه در أن رشد كردم چيزها ديدم ، دردها كشيدم ، بي آنكه لذتى برده باشم ، رو باتمام است  بعد ازاين هر چه پيدا شود بدون اصالت  ، تنها برگ زردى است كه از درختى بدون ريشه بر زمين ميافتد .
    روزى سرزمينى وسيع بنام يوكسلاويا بود ، امروز چندين كشور كوچك وفقر زده ، همه هستى زير زمين  وروى زمين به تاراج رفت ، امروز مادر بزرگ پير با دندانهاى مصنوعى كمر خميده با تاج يكصد كيلوييش مشغول بازى است ، بچه هايش نقشه ها ا ميكشند واز جوانى وبى تحربگى وحماقتهاي كشورهايى نظير امريكا يا استرآليا استفاده كرده و حمام خون راه مياندازند ، بانكهيشان ، قصرهايشان ، با قفل هاى سنگين أهنين هنوز سر جايش ايستاده وهر روز از قعر اقيانوس چند سنگ وآجر بيرون ميكشند  آن را به تنهايش ميكذارند  بنام تمدن  چند صد هزار ساله در حاليكه انكلستان تنها سه هزار سال قدمت دارد. زمانيكه وايگينگها أنرا ، أن جزيره تاريك وسياه را يافتند ، نامشرا جزيره شيطان كذاردند  ، وامروز ؟!…. 
    خانه من ويران ، زمينهايى به يغما رفته وملاهاى قشرى بيسواد محصول خراب أباد انگلستان سوار بر سر ملتى بدبخت ميچاپند وبه ننه جان ميدهند ، ث 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ١٨ فوريه ٢٠١٦ ميلادى ، برابر با ٢٩ بهمن ١٣٩٤ شمسى .
  • ما…..واقلیتها !

    ما ، با آنها ، جایمان شد 
    چندی پیش یکی از آنهارا دیدم که قبلا در یک کارخانه کمپوت سازی کار میکرد ، آنروزها ما کارخانه تولیدی داشتیم ولباس کارگران بیمارستانها وکارخانه جات را تهیه میکردیم او واسطه بین کارخانه شان بود ، بعد از انقلاب صاحب کارخانه شد، اهه ، تویی ، سلام ، 
    با آن عینک مافیایی باد کرده ، گویی ابدا مرا نمیشناسد ،
    نه ، امروز کسی مرا نمیشناسد ، پر افت کرده ام ، بیخود به ریشه وشاخه ها چسپیده ام ریشه ها از بین رفته اند علفهای هرزه رشد کرده اند سیلاب همه جارا فرا گرفته من با قایق شکسته ام به کجا میروم به کدام ساحل امن ، غربت یعنی همین .
    روزی اصرار داشتم که دراین سر زمین بنحوصحیح واصیل خود زندگی کنم ،  بنوع زندگی دیگری عادت نداشتم چرا که گویی کفشهای دیگری را پوشیده ام ، یا گشاد بودند ویا تنگ ، میل داشتم در جامه خودم ، مانند یک قهرمان با شهامت زندگی کنم  احتیاجی به تملک هیچ تاج ونیم تاجی نداشتم ، اصالتم برایم کافی بود وآن چیزیست که زادگاهم بمن ارزانی داشته بود ،  چیزهایی که با گوشت وخون وپوست من در آمیخته بودند ، باقی همه  پیش آمدهایی بودند  که در یک حادثه بوجود میامدند .
    تنها آرزویم این بود که روزی بخانه ام برگردم ، به سر زمین مادریم ، شاید درآنجا دوباره خودم میشدم  همان دختر کوهستان وهمان زن کویر ، امروز من خودم نیستم ، اگر چه تاج قهرمانی بر سرم بگذارند ،  درجامه پیش آمدها انسان نمیتواند اصالتش را بیابد ، اعتباری ندارد ، زود گذر است ، انقلاب ، همه چیز را بهم ریخت ، انقلابی که دنیارا تکان داد وبه لرزه انداخت ، همه جابجا شدند ، جایشان عوض شد ، اصالتها از بین رفت ، همه چیز بی پایه وبی اساس وبی بنیاد شد ،  گاهی بخود نهیب میزدم که ” تو یک زن هستی ، وطبیعت زن را زمانیکه پای تحمل ودردها بمیان آید  از فولاد وسنگ خارا سخت تر میسازد  وهرچه در اطرافش هست ناچیز جلوه میکند  چرا آسیب پذیر شده ای ؟ .
    خوشبختی ، یا بدبختی ها سر انجام پایان میپذیرند ، همچنانکه فصلها پایان پذیرند وهر فصلی چیز تازه ای را به ارمغال میاورد ،
    امروز  انسانها ، تنها برای همسایه بودن خوب هستند نه بیشتر ،  کمتر کسی را یافته ام که ترکیبی از خون وپوست وگوشت من داشته باشد ، ما تبعیدیها که خارج از منظومه خود به زندگی حبابی خود ادامه میدهیم ، بیچاره ترین افراد روز زمین هستیم گریه ما ، خنده ما ، شبیه سکه های از رواج افتاده است  درجایی که زندگی میکنیم کلماتمان خریداری ندارند ، گفته های ما برای گوشهایشان سنگین است .
    هیچ لذتی مارا خوشحال نمیسازد ، اندوهمان هرروز بیشتر است ، من بفرزندانم  درس آدمکشی ندادم ، آنهارا به خدمت ملیتاری نفرستادم ، به آنها درس عشق ومحبت ومهربانی دادم ، گاهی پشیمان میشوم ، اما گمان میکنم که آن کسی را که میدانم کیست تا اینجا مرا آورده باز هم با من خواهد بود .
    آخ زندگی ارام یک کشاورز ، درکنار درختان ومزراع وچهچه بلبلان وسرود گنجشکان وجوشش سماور لذت بزرگی دارد که من از همه آنها محرومم ،
    دیروز نرگس هایم را  درباغچه کاشتم ، به انها گفتم دل منهم به نازکی وشکنندگی شماست  که در زیر این لاک سحت وصفت پنهان است ،
    امروز روز عشاق است ، روز سنت والانتاین . روزیکه بیشتر دلها در طپش عشق است ….ودل من ؟ نمیدانم کجاست ، پایان
    ثریا ایرانمنش . 14 فورییه 06 میلادی 
  • چگونه فاحشه شدم !

    این عنوان یک سلسه مطالبی بود که در مجله پزشکی که درنوجوانی به خانه ما میامد  درانتهای مجله نوشته میشد ونویسنده پزشکی بود که هرماه به ” قله شهر نو” میرفت تا زنانرا معاینه  کند وبه آنها کارت جدیدی بدهد ، اکثر این زنان درخانه های اربابی وزیر دست وپاهای پسران ومردان خانه بکارت خودرا از دست میدادند وبرای حفظ آبرو یا دست به خودکشی میزندند ویا راه فرار ا زخانه را درپیش میگرفتند آنهاییکه زرنگتر بودند خودرا به واسطه ها میفروختند وبرای فریب بقیه دختران راهی مدارس یا کلاسهای شبانه میشدندوبعنوان دانش آموز دختران بی تجربه را فریب میدادند وآنهاییکه راه به جایی نداشتند به (قلعه شهر نو )میرفتند وبرای ابد آنجا محبوس میشدند .
    داستان ( شیدا) را نوشته ام اما نمیدانم درکدام یک از فایلهایم پرونده شده دختر یک کنیزآزاد شده در خانه محمد باغینی درکرمان مورد تجاوز قرار گرفت سپس سر از شهر نوی تهران درآوررد درحالیکه شیره ای شده بود همسری نیز داشت که مانند خود اومعتاد بود ، داستان غم آنگیزی داشت ، 
    داستان طاهره را نوشتم ، طاهره دختر دایه من بود که از سینه مادرش شیر خورده بودم وباصطلاح خواهر رضایی من بود ، اما مادرش اوو پنج فرزند دیگرش را به پرورشگاه سپرد ، هنگامیکه طاهره بسن قانونی رسید دیگر در پرورشگاه جای نداشت ومادرم آورا بعنوان سر جهازی من بخانه من فرستاد که خوب ماجرای طولانی دارد ، خوشبختانه او کمتر مورد تجاوز قرار گرفت ودرس خواند وسپس به عقد یک دکتر هندی درآمد وراهی پاکستان شد .
    امروز قلعه شهر نو نامش بنام ” سپهبد زاهدی” تغییر یافته اینهم از کینه لاتها وجاهلهای وملاههاست ، زنان را بیرون آوردند وآنهارا به راه راست !! هدایت کردند واز هرکدام یک فاطمه کماندو ساختند / زنانی که عقده ای وبارها وبارها مورد تجاوز قرار گرفته بودند ، در قدیم وخانه های اشرافی وپس مانده های قاجار  ومدرسین وملاها هم بیرونی بود هم اندرونی داشتند ؛ برای خدمتکاری زنان جوانی را اجیر میکردند ، عده ای آز آنها از بلوچستان  وسیستان وزاهدان میامدند ، جوان بودن ، خوش پر وپا بعد هم هرشب مردان خانه به نوبت خدمت آنها میرسیدند ، گاهی کارشان به کورتاژ وسپس مرگ میکشید نمونه های بسیاری از این زنان دردوران زندگیم دیده ام ، 
    دختری همکلاس من بود ، زیبا بود ، پوستی سفید وچشمانی روشن داشت ، پدرش دراداره برق کار میکرد  مادرش نمیدانم مرده بود یا طلاق گرفته بود بهر روی زن پدرش ( آن کاره بود) مردک هم میدانست ، دخترک از همان روز اول درکلاس عده ای را زیر نظر گرفت وبا آنها دوست شد ، برایشان آواز میخواند ، کم کم آنهارا به واسطه ها معرفی میکرد وواسطه ها آنهارا به کویت برده درآنجا میفروختند ، این زن بعدها هنرپیشه دست دوم فیلمها شد وعاقبت بخیر همسر یک مردی بیدرد در آمد که دربنیاد پهلوی آن روزها کار میکرد ، او میدزدید وزنک پولهارا داخل چمدان کرده به انگلستان میبرد ودرحساب مشترکشان میگذاشت ؛ خودش قمار باز قهاری شده بود ، من دریکی از دورهای بازیم اورا دیدم  برای خودش خانمی شده بود خانم مهندس فلانی ، همه این شانس را نمیاورند ، او از روز اول زیر دست زن پدر حرفه ای شده بود ، بی حیا ، حتاک و از هیچ آبرو ریزی دریغ نداشت ، امروز نمیدانم کجاست مرده یا زنده است .چند نام مختلف داشت وسر انجام من نفهمیدم نام واقعی او کدام است وچیست ؟ 
    امروز قلعه درتمام ایران پخش شده است ، حتی مردان نیز فاحشه شده اند وتن بخود فروشی میدهند ، چاره نیست یا معتادند یا گرسنه یا بیکار ، دیگر خود فروشی در این دنیا عیب نیست ، بلکه پاک بودن عیب است نامش بیعرضگی است .
    از مطلب دورافتادم ، امروز دیگر چگونه فاحشه شدن معنایی ندارد از دختر فلان تیمسار فاحشه رسمی ساواک بود تا فلان دختر خدمتکار دست چهارم ،  نوعی دیگر فاحشگی در بین زنان شوهر دار رواج داشت با داشتن همسر وبچه به آغوش دیگران میخزیدند ، شوهر هم (حلوا) برایش مهم نبود صبح زود میرفت شب دیر وقت برمیگشت ، خانمش خانهرا تمیز میکرد دختران را سر وسامان میداد اتومبیل را برمیداشت ومیرفت دنبال شکار ، حال این شکار میتوانست مردی پولدار باشد یازنی که نمیداند چگونه باید خودرا حفظ کند ، او مالش را میببرد ،  گاهی فکر میکنم خوب شد انقلاب بوقوع پیوست ، اما خوب وضع اینگونه بانوان عفیف ونجیب  !!!!بهتر شد راه وروش را جاهلان وپادوها وواسطه ها به آنها یاد دادند .حتی خرید وفروش مواد واسلحه وسایر چیزها ، دیگر دنیا آن عفت ونجابت سابق را نه دارد ونه میخواهد .
    فاحشگی انواع مختلف دارد ، مرد وزن نمیشناسد ، حال من درکنج این خلوت نشسته ام با چند دکمه دارم از گشذته ها مینویسم ، از چیزهایی که شاهد بودم ، وباین نتیجه میرسم که درهرکاری باید شانس داشت حتی درخود فروشی . 
    درحال حاضر دنیا تبدیل به یک قمارخانه بزرگ شده است ، قمار روی فوتبالیستها ، قمار روی ارمهای  معروف ، قمار در کازینوها ، قمار وقمار بلی دنیا تبدیل به یک کازینوی بزرگ شده واحتیاج به فاحشه ها دارد ، فاحشه های نامبر وان ، نه دست سوم وچهارم فاحشه های با لباسهای مارکدار وگرانقیمت ، نه لباس دست دوخت خانگی ، همه چیز عوض شده . بوی گند دنیا حالمرا بهم میزند مهم نیست چه بنویسم کسی نمیفهمد ، تنها یک چیز مهم است : چقدر داری ؟ تختخوابت عرضش چه اندازه است اوف ، نه بهتر است ساکت بمانم ……
     لاله ساغر گیر و نرگس مست  . بر ما نام فسق ، 
    داوری دارم بسی یارب که را داور کنم ؟
    پایان
    ثریا ایرانمنش . شنبه 13/2/2016 میلادی 
  • عزای ملی.

    امروز برای ایرانیان باغیرت وطن دوست روز  عزای ملی است ، دراین روز باید عزاداری کنند چرا که تمدنشان فرو ریخت .
    اسپانیا با هشتصد سال حکومت اعراب هنوز اسپانیاست با آنکه ازدرون  هم میپاشد اما اسپانیایی باقیما نده ایرانیان با چهل روز شمشیر وگوشت گوسفند وشیر شتر ،همه شدند ) ابو . ابن * ابی ، وسید وامام زاده !!!!!عبید ).
     ملتی که همه مردمش به دونیم اره شدند ، واز هرکسی یک نیمه اره شده باقی ماند  ونیمه دیگرش که حاوی مغز وشعور او بود بخاک سپرده شد .
    هرکسی با پاهای اره شده ویا سر بریده خود یک ( من) بود  بی آنکه بداند دونیمه شده است  دیگر کسی با من وتو زندگی نکرد  همزیستی مسالمت آمیز معنای خودرا از دست داد منافع جای همه چیز را پر کرد دوستان از هم بریدند ، پدران وفرزندان از هم جدا شدند  ودیگر ( من وتویکی هستیم* مفهموم خودرا ازدست داد .
    در غربت آنچه که من بودم بخاک سپرده شد وآنچه که تو بودی دوباره رشد کردی بی انکه بدانی کی هستی ودر کجا زاده شدی ودر شهرهای باقیمانده  آن سرزمین از دست رفته ،عده ای  آن نیمه های تکه تکه شده لی لی کنان ولنگان لنگان بشیوه خود زندگی را ساختند که معنا ومفهمومی نداشت ،  بین همه یک دیوار بتوانی سفت وسخت پدید آمد  ومن زنده بخاک سپرده شدم  تنها نقشی بود رنگارنگ که بر دیوارها کشیده شده بود . آه ، که آن دیوارنقاشی شده چه زیبا ودل انگیر جلوه میکرد .
    عده ای پای به عرصه وجود گذاشتند یا درداخل یا درخارج بهر روی از آن تکه های ما نبودند آنها هم نیمه کاره شکل گرفته وبخیال خود آدمی کامل شده اند ،  آن من ، که میاندیشید ، فکر میکرد، رنج میبرد ، میگریست ، درد داشت ، در یک آبگینه زیبا پنهان شد آبگینه سوراخ شده  لبریز از نگرانیها ودلهر ها  .
    شکارچیان به راه افتادند ، درقالبهای مختلف ، بشکار نیمه های باقیماند ه پرداختند ، اما نیمه من خودرا پیدا کرد ، پاهایایش را یافت وبخود چسپانید اگرچه دردناک بودند اما اورا میکشیدند ، عده ای درگورستانهای بیشکوه خاکستر شدند وعده ای که (میدانستند) وتوانستند ، در قصرهایشان پیر شدند وهنوز پیر مانده اند .
    آن نیمه تازه شکل گرفته من خودرا یافت ، در گوشه ای تاریک نشست وبخود پرداخت ، دزدان و آدمکشان از کنارش میگذشتند اما اورا نمیددیند ، آوای او از دوردستها بگوش میرسید ، بگوش ملتی خفته ویا بیهوش از داروی تازه وارد شده ساخت کره وچین وروسیه ، گنچ پنهان من گم شد ، خانه ام ویران شد ، بسوراخی خزیدم بی آنکه دیگر توان ویا یارای یافتن گنج گمشده را درخود بیابم ، به تماشای حیوانات دلخوش کردم ، کدام یک دیگری را میدرد ومیخورد ؟ در بیغوله ای که من زنده ماندم گنجی یافت نمیشد تنها مارها روی آن خفته بودند ، ومرا مینگریستند .
    امروز من عزا دارم ، درعزای سر زمین از دست رفته ام مویه میکنم با لباسی به رنگ سرخ ، نه سیاه ،  آسمان نیز بهمراه من میگرید ، اسمان نیز سیاه است ، طبیعت بهتراز هر پزشکی دردهای مرا میشناسد  وبه کمک من بر میخیزد ، طبیعت مرا همراهی میکند ، دیگر به آن آسمان دوردست نمیاندیشم ، به مرده ای میاندیشم که از دست داده ام وهرسال دراین روز برایش عزا  داری میکنم ومیگریم وروزه میگیرم .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 22 بهمن 1394 شمسی برابر با 11 فوریه 2016 میلادی . 
    مویه کن سر زمین محبوب من مویه کن !
  • گوژپشت

    به چه میخندی ؟ به گوژ پست مهربانی ؟ آنهم دراین زمانه ، تمثال باشکوهت را کجا گذاشتی؟  اتاق تو بدون آن خالی بنظر میرسد 
    خوب فرض کن که اینطور باشد ، من هیچگاه به پربودن وخالی بودن اطاقم نیاندیشیده ام ، بیشتر به پربودن افکارم کمک کرده ام ، حال امروز این افکار بنظر همه پوسیده واز مد افتاده است ،  خیلی متاسفم که بضی اوقات مجبورم میشوم  دیگرانرا آزار بدهم با گفته هایم ، من در دنیای دیگری سیر میکنم ؛ این دنیا متعلق بمن نیست ، سایه آن مانند کابوسی روی من افتاده است ، چگونه توانستم از زیر باز آنهمه دردها جان بدر ببرم برایم یک سئوال مبهم است  ، چه نیرویی درمن بود ؟ در آن زمان میان دشمنانی زندگی میکردم که بطور خاصی گوشت مرا میخوردند ، وحشی بودند تازه  محلی شده  ومیخواستند داخل انسانها بشوند اما نمیتوانستند آنچنان بهم چسپیده  بودند که جدا کردنشان محال بود ، وهمه میدانستند سر انجام من چه خواهد شد من اولین قربانی آنها نبودم قبلا یکی را به قربانگاه فرستاده وآنزن بینوا خودکشی کرده بود دیگری روانه آسایشگاه دیوانگان شده بود ، من ، من ایستادم  سی سال دراین مبارزه  شرکت داشته وحرکت کردم  گاهی برا ی مصلحت اندیشی وآینده پرندگان بیگناهم  در گفتگوهایشان شرکت میکردم  بعدها برایم آسانتر شد تا بتوانم روح آنهارا بخوانم ،
    الان در چهار دیواری خودم احساس آسایش میکنم  ومیل دارم پاهایمرا از آن گنداب بشویم  احتیاج به پاشویه دارم ، آن روزها از یک تجربه تلخ بیرون آمده بودم میان خیل روشنفکران ! (توده) تحصیل کرده ها شاعران از فرنگ برگشته ومن  افتخار همسری یکی ازسرکردگان و بزرگان آن حزب  را داشتم ، یک تئوریسین نیمه خارجی ! صاحبخانه شده بود من کودکی تازه پا تازه از زیر اشعار پروین اعتصامی ودرسهای فریدون آدمیت بیرون آمده بودم حال باید به کلاس جدیدی میرفتم ، تا فرق بین مبارزه طبقاتی را بداتم !  ویاد بگیرم چگونه میتوان مبارزه کرد ،  خواندن ونوشتن وسرودن من به دردآنها نمیخورد  اوف ، چه مزخرفاتی بهم میبافد این زن !  خیلی خوب ( کارگر ) را بدینگونه مینویسند ، کارگر کارگراست من خود کار گر بودم کار کردم ودرس خواندم حال میرفتم تا رشته ای رابرگزینم ، نه ، رفتارم بورژوازی بود !! با لاک پشتها سر میز مینشستیم وچیزهایی بهم میبافتیم که ابدا معنای آنهارا نمفهمیدیم استاد وارد کلاس میشد ،  با حروف  وکلمات جدید ،  مبارزات طبقاتی  برای همه ما لازم است !  اول باید با شاخه شروع کنیم ، انشعاب نکنیم همه تنه یک درختیم ،
    اوف ! چه مزخرفاتی ، میخواهم برگردم سر کلاس درس با به ها اشعار دکتر حمیدی را بخوانم ، تازه عاشق شده ام !! عشقم نمونه است ،
    بنویسید : باید بدانید خواندن ، نوعی مبارزه طبقاتی است ،
    کتابهایمراا از من گرفتند وبه دوستانی که درزندان بودند به امانت دادند ومن دیگر کتابهارا ندیدم .
    نه این زندگی من نیست ، باعنوان وکلمات آنها ، من فئودال بودم ؟؟؟!!! ….برای او که میخواست رهبری کند هرگز دیر نبود ، اما برای من آسان نبود  آموختن زبان آنها برایم صقیل بود ، من میل داشتم بانوی خانه باشم ، نه یک مهره برای بازی مبارزات طبقاتی !!
    بسکوت نشستم که خود فریاد بود ، وهنگامیکه او را دستگیر کردند  دیگر خبری از دوستان نشد  انگار زمین آنهارا بلعید هیچکس دیگر آنها را ندید ، تنها من بودم ، جلوی میز پاز پرس که مانند جوجه میلرزیدم .
    دختر ، حرف بزن ، برایت گران تمام خواهدشد ،
    چه بگویم ، چیزی نمیدانم ،
    چه کسانی با تو بودند ؟
    نامشانرا نمیدانم ، نه نمیدانم ،
    بیست وچهار ساعت تشنه ، گرسنه در راهروهای تاریک روی یک نیمکت سرد نشستم ،
    او اعدامی است ، طفلک معصوم  ، تو میخواهی چکار کنی ؟ حتما جنده میشوی ، خوش برورو  رو وهنوز حوانی ، این رایک سر باز با تفنگ که کنارم ایستاده بود میگفت .
    اجازه دارم تلفن بکنم ؟
    به کی ؟
    به مادرم ؟ به شوهرش او قاضی است !
    نامش ؟
    نامش را گفتم .
    سکوتی بر قرار شد ،
    اهل کجایی
    گفتم ،
    آه جناب سرگرد تشرف آوردند همشهری توست .
    بچه ! تو اینجا چکار میکنی ؟ تو چرا پایت را درون سوراخ مار گذاشتی ؟
    برای فرار از زندگی سخت درخانه مادرم ودیگران .
    اورا رها کنید او بیگناه است ،
    اما چناب سرگرد !!!!
    او تحت نظر خواهد ماند !
    برگشتم ! بکجا ؟ دیگر کسی نبود ؟ خانه نبود ، خانه بتاراج همشیره همسرم رفته بود
    من بودم ولباسهای تنم .و…..زندگی که همچنان ادامه داشت . پابان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 9/2.2016 میلادی

  • هيجدهم بهمن 
    بلى اين تاريخ براى من خيلى مهم است ، در اين  تا ريخ پسرم به دنيا آمد ، در همين روز همسر محترم من كه در اداره اش از مقام مديركلى خلع شده بود در اختيار  كا رگزينى قرار داست درباره به رياست مدير كلى وصندلي پر بركتش رسيد ، وكف پاى پسرم را  بوسيد ، اما نميدانست كه اين تخمه ، پوسته و لايى مادر را به ارث ميبرد ،او نميدانست كه پيكرى ساخته از سنگ سخت ناف اين نوزادرا ميبوسد ، وميگذارم كه خون و گوشت مرا بنوشد و نيرو بگيرد ،
    سيل تلگرافها ، هدايا ، وگلهاى آركيده  در جعبه هاى سفارشى بسوى  بيمارستان  روان شد ، بچه با سزارين به دنبا إمده بود هنوز مدعوينى كه در انتظار طهور اين نوزاد بودند در راهروها وأطاق  نشسته و خدارا سپاسگذار بودند براى ( يك چنين روزى) !!!! وليعهد جديد ى به دنيا إمده بود ديگر ثروت باو ميرسيد !!! 
    أواى موسيقى در گوشم مينشست ، از دنيا بيرون بودم ، پيكرها روى من خم ميشدند مرا ميبوشيدند ،  اما خنجرى داغ داشت پيكر مرا ميبريد ،  اين سنگ خارا سرانجام در مقابل سيل اين روبهان مقاومت كرده وپيروز شد ، 
    سنگ از سنگ زاده شد ه  نه از گل ولاى ولجن ، وأن دو ماده ،وأن دو دختر در خودشان فرو رفتند آنها هنوز فرق بين ماده ونر را به درستى نميدانستند وهنوز جامعه مرد سالارى را نميشناختند ،  آنها تنها شدند با عروسكهايشان و سرويس چايخورى بچگانه شان  به ميهمانى درختان و گلها ى باغچه  ميرفتند ، 
    أن چشم روشن  من جلويم أمد ، اورا ديدم ،  در إنساعت به پايان شب دلگير نيانديشيدم  ،شبى تازه فرا رسيده برد ،من هزاران شب را پيموده بودم وهزاران گام بر داشته بودم  تا شايد خورشيد را ببينم ،  وأفتابى كه بر زندگى تا ريكم بدرخشد ،نميدانستم كه در لابلاى زندگىيم هنوز لإيه هايى تاريكى  وجود دارند  كه صبح طلوع ميكنند رشب غروب  ،نميدانستم شب زير پاهايم  ميخزد ، به آهستگى ،
    خوب ، اين ماديان جوان وسلامت از تخم كشى پيروز در أمد با او ديگر كارى ندار يم ، نر بنه ومادينه را داريم ، بهتر است اورا خالى كنيم ، تخليه اش كنيم ، 
    ومن تخليه شده بودم بى آنكه خودم بدانم ، زير عمل جراحى سزارين آنچهرا كه ديگر لازم نداشتند بيرون ريختند  كوره ديگر داغ نميشد ودر درون آن پيكر داغ تخمى كاشته نميشد و بذرى  بوجود نميامد ، ارباب دستور را صادر كرده بود ، من در تب ميسوختم ،  درد داشتم ، پيكرم دو نيمه شده  بود حال با نخهاى  سياهى بهم دوخته و ظاهرا همه چيز تمام شده برد ،لبخند پيروزى كه بر لبان همسرم نشست حاكى ا.ز اين بود كه ديگر تو تمام شدى ، زمين  تو ديگر بركتى نخواهد داشت وكشتزارت خشك شد ، من خواستم ،من دستور دادم ، من گفتم ،
    آه ، چقدر دوست  داشت كه دستور بدهد ، اين بچه مامانى ته تغارى كه هروز زير دامن يكى نهان ميشد وزارى ميكرد ،حال پيروزى ناچيزش را برخ من ميكشيد ،.
    امروز كجا ست تا پيروزى مرا ببيند ؟ درون يك كارتن حلبى در يك گورستان دور افتاده ، مشتى استخوان و لعنت ابدى من به دنبالش . 
    امروز  زاد روز پسر م هست ، كسيكه درست بموقع  پا به درون من گذاشت ، سرش را روى قلبم واز درون نوايش  را ميشنيدم كه ميگفت : مادر ، نتر س هميشه با توهستم ، 
    هيچگاه باو نگفتم با به دتيا أمدن تو زن بودن منهم به يغما رفت  هنوز خيلى جوان بردم ،اما ديگر زن نبودم به دستور پدرت مرا اخته كردند  مانند يك برده ، نه هيچگاه باو نكفتم ، پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، هيحدهم بهمن يكهزارو سيصد و  نود وچهار شمسى برابر با هفتم فوريه دوهزارو شانزده ميلادى ./
  • امروز هيجدهم بهمن تولد پسر كوچكم ميباشد ، 
    امروز او مرد بزرگى است ، صاحب زن وفرزند ، مردى با مسئوليت ، مردى با روحى بزرگ وقلبى ساخته از طلا،
    با و افتخار ميكنم ، 
    تولدت مبارك ، پسرم ،ًاگر چه نميتوانى اين خطوط را بخوانى ، اگر چه نميتوانى داستانهاى نوشته شده وجمع إورى شده مرا  ببينى ويا بخوانى ، مهم نيست ، تو نوشته قلب مرا ميخوانى و من عشق را در چشمان پرمحبت تو ، برايت آرزوى سلامتى ،دلخوش وشادكامى وطول عمر. را از دركاه ايزد توانا ودانا خواستارم ، مادرت ثريا 
    .Happy birthday my son love you a lot . Mana. .
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، هيجدهم بهمن ١٣٩٤ برابر با هفتم فوريه ٢٠١٦ ميلادى .
  • آسمان كرمان  در يك شب ،
    دلم گرفته ، غمكينم ، همه چيز ناگهان فرو ريخت ، كويى سيلى بنيان كن ًناگهان باينسو جارى شد ، باو كه رفته ميانديشم 
    به ساختمان روحى او وديگران ، سلسه روح هايى  شبيه غولها ،ً با يك خاصيت مشابه در آنهاهم خشونت وجود دارد. وهم احساسات ، اما هيچگاه نميتوان فهميد ، كدام يك در چه موقع جارى ميشود، در آنروز،كه اعتراف كردم  فهميدم هم خودم وهم اورا از دست داده ام ، هنكاميكه با كسى طرح دوستى ميريزم ، نيمى از خودم را باو ميدهم ، همان نيمه بهتر را تا بتوانم اورا مانند خودم بسازم ، روح من بلند است وسيع است ٌ من طبيعت را با تمام شكوهش ميبينم وميپرستم  وايمان دارم كه طبيعت با من همراه وهم گام است ،بعضى از اوقات طبيعت بشدت جلوى اشتباهات مرا ميگيرد ، روزى از روزها قول داده بودم چيزى را براى كسى پست كنم ، زمين خوردم پايم شكست ، بعد ميخواستم چيز ديگرى را بفرستم ، ده روز تمام با رانى سيل أسا جلوى مرا گرفت ، فهميدم كه دارم راه اشتباهى را طى ميكنم ،طبيعت آسمان. ولذت بردن از أنرا بمن بخشيد ، من نميبايست پشت باو ميكردم ،كار من اين بود كه هر صبح زود به همراه يك تنفس عميق جلو أفتاب و يا ابرها ويا گلهاى باغچه خم ميشدم اين عبادت من بود از دور دستها به سر زمينم درود ميفرستادم وبوسه هايم   را نيز پشتوانه كرده سرشار از شادى بر ميكشتم ، 
    او مرا خفه كرد ، زندانى كرد، ، او زنده بود ، جان داشت ، تا زه بود ، ومن با خود ميگفتم :
    آنكس كه عميقا ميانديشد ، هر چيز تازه را دوست دارد از ديد او به دنيا مينگريستم ، نگاهم تغيير كرده بود نميدانستم كه او هنوز به تكامل كامل اخلاقى نرسيده است . 
    تنها بودم ، بدون همزبان ، از سوى ديكر طبيعت ساده من. در يك حالت دوجانبه حركت ميكرد  ، گاهى خشمگين ميشدم و مانند سيلاب همه چيزرا ويران ميساختم ، سپس پشيمان شده ، ميل د اشتم بر گردد، اما من را در دستهايش پنهان نكند  من بايد اورا ميداشتم  ، او حق داشتن ذره اى از مرا نداشت  ، نه قلبم را ، نه روحم را ،جسمم در اين ميان بى تفاوت بود ،
    من روح اورا دزديده بوم ، اما كم كم پى بردم روحش سر گردان است ، روحى است كه ثبات ندارد ، بهر كوى وبرزنى رو ميكند ، خبر داشتم كه كجا ميرود و ميدانستم با چه كسانى روابط دارد ، عاملينى در آنجا در كنارش داشتم كه مانند سايه اورا تعقيب ميكردند و روزى فهميدم كه ديگر به درد من نخواهد خورد ، بايد دورش ميانداختم  ،
    أومرد وتمام شد ، روحش را درون يك لفافه پيچيده وأتش زدم ، به شعله هاى أتش مينگريستم وميديدم چگونه تكه تكه شده دود ميشود ،وبهوا ميرود ، هوارا ضد عفونى كردم تا بوي او نيز از خانه بيرون رود ،
    امشب  بر گشته ، وروبرويم نشسته و مرا بگريه وا داشته است ،
    باز دچار أن خشونتى شدم كه مرا اسير كرده بود ، پايان
    ثريا ايرانمنش .اسپانيا.پنجم فوريه دوهزارو شانزده ميلادى . 
  • روزشمار 
    خوب، خداوند را سپاسگذاريم كه همه چيز كم كم دارد بر وفق مراد ميگذرد ، دوباره دربهاى دنيا ،به روى كشور منزوى  (ايران زمين) باز شد ، از هر سو سيل دوستان وعاشقان سينه چاك ايران بسوى سر زمين پدرى ما روان شد ، اما يك نكته نا مفهوم اينجا مانده كه بايد جلوى  أن علامت سوْال گذاشت . 
    بر خلاف  گفته حضرت امام الرحمه كه ميخواست مشت به دهان امريكا بزند امروز  امريكا لگد ميپراند . اما با منشى تازه كم كم آنهاييكه جيره خوار سفره پر بركت امام بوده اند از صحنه خارج شده  ويا خودكشى ميشوند ، ويا به حصر خانگى محكوم ميشوند ،،تا اينجا بما مربوط نميشود. سر سفره همه باهم دعوا ميكنند وهريك  تكه بزرگتر گوشتهاى درون خورش را ميخواهد ،يكى هم ميل دارد استخوان را بليسد ، 
    مهم أن است كه كسى از متن قراردادها با اطلاع نيست ، نكند سر نوشت ما هم شبيه سر نوشت ( رومانيا) پس از جنگ جهانى، دوم بشود وخداى ناكرده روزى ايرانيان هم مانند رومانى هاى گرسنه دست به چپاوول ودزدى وأدمكشى بزنند ؟ ويا واردات وصادرات زن وبچه وترياك ومواد ديگر را پيشه خود  سازند ،. خدايش كه اين كارها ابدا به ايرانيان اصيل نمي أيد ! 
    مثلا ، اگر در قراردادها ، نوشته شده كه :
    ما ، شركتهاى چند مليتى ، اجازه داريم تا پايان قرن ، هرچه. را كه ميل داشته باشيم از منابع غنى  وزير زمينى ورو زمينى به همان قيمتى كه خودمان تعيين ميكنيم ، از شما بخريم ، شما حق نداريد منابع خودرا به خريداران ديگرى بفروشيد ،  شما حق نداريد تا پايان قرن قيمتهاى ذكر شده در قرارداد را بالا ببريد ، هر چهرا كه كاشته ويا ساخته ميشود ببهاى نازلى كه ما تعيين ميكنيم صادر كنيد ،در عوض ما نام شمارا از ليست كشورهاى تروريستى خارج كرده ودر ليست كشورهاى  متمدن وكهنسال قرار ميدهيم ، بشنا جنگ افزارهاى  مدرن ميفروشيم ، بمبهاى تازه ، سلاحها ووسيله هاى شكنجه وأدمكشى و انواع واقسام لوازم ساخته شده از مواد مصنوعى باضافه مد ساز ها همه در اختبار أوامر شما هستند و شما ميتوانيد بجاى عبا ورداى  (ديور) دوچه گابانا وهرمس  زين فروش بپوشيد ، زنان هم همه يكنوع روسرى از نوع شيك هرمس  روى  موهاى رنگ شدگان مياندازند ،ابن قرار داد نو دونه ساله ، بدون هيچ تغيير در متن آن در هشتاد نسخه تنظيم وبه ساير دول متمدن  ابلاغ  ميگردد !!!!
    بلى ما فقط ميدانيم كه قرار است ايران بجاى هواپيماهاى  لكنتو باز مانده از زمان شاه مخلوع وديكتاتور كه نگذاشت ما ذره اى أب خوش از گلويمانرا پايين برود !!!!! ايرباس داريم ، هورا….. هورا …… هورا…..
    از همه مهمتر (، “جناب مبارك  حسين ابو عمامه ) زير نام قلابى باراك براى ،ًك…. ليسى ،به مسجدى كه بانى وبنيان گذار أن لابى هاى ثروتمند مسلمان شيعه هستند ، تشريف فرما شدند ودو ركعت نماز حاجت و چهار ركعت نماز شكر گزارى را  هم بجاى أوردند ،
    باز بگو  ، دنيا بد است ،
    راستى در قديم نام حاجى فيروز ما مبارك بود از اين پس به يمن و  مبارك وردو بند ها و  قراردادها نامشرا ميداريم باراك ،
    آدينه ،5/2/2016ميلادى ،
    ثريا خانم فضول 
    ( خصوصى)
  • ما وتوده ها .

    شب گذشته ، ” میم . عین.” راخواب دیدم ، او نبود آن صورت همیشگی نبود مردی شبیه او بود آمده بود خداحافظی کند  من به دنبال کتاب شعر او میگشتم یک کتاب پاره ونیم سوخته به دستم رسید ، من چه گریه ها میکردم از اینکه او دارد میمیرد واو چه غمگین بود ،  دکتر ، قاف هم بود ، سیاستمدار نامی ومحقق ونویسنده وشاعر ومترجم وعاقد وروضه خوان وملای روم !! در لندن .
    امروز داشتم باین میاندیشیدم که اینها  آنروزها چقدر برای ما بزرگ جلوه میکردند ، هرکدام مانند غولی که از آسمان  پایین آمده وما ملت بیسواد وعقب مانده را دارند بسوی روشنگرایی میبرند ، کتابچه های شعرشان که اکثرا جیبی چاپ میشد دست به دست میگشت ، شعرهایی که تنها خودشان آنهارا میفهمیدند ! قهوه ترک تلخ ، سگار پشت سیگار وودکا سک ، ماست وخیار  ، کله پاچه صبگاهی ، وچرت زدن گاهی هم گردی را به بینی کشیدن ودر عالم هپروت فرو رفتن ویک کاسه اب را دریا دیدن . من زیر سایه ادبیات واشعار دکتر حمیدی شیرازی رشد کرده بودم ، سپس ناگهان شعری تازه ای  که نامش شعر نو بود به دستم رسید با نام مستعار ، انرا به دورانداختم ، چیزی نفهمیدم من با وزن وقافیه آشنا شده بودم ، با ضرب شعر میرقصیدم ،واینها برایم مفهومی نداشتند ، ( باد شبرو پشت شیشیه جار میزد ، پیش آتش یار مهوش تار میزد ) ویا سلامت را پاسخ نمیگویند ، سرها درگریبان است ، خوب معلوم بود که با آنهمه ودکا وبنگ وحشیش همه سرها درگریبان دختران تازه بالغ وزنان جوان فرو میرفت ، کافکا به میان آمد ،  بد بینها و ناکامی ها به مغز تازه جوانان هجوم برد ،برتراند راسل راز زمان دشتی میشناختم با آثار دشتی خوب آشنا شده بودم او شیفته حافظ بود مرید خیام واشعار سعدی را هم دوست داشت ( اما نه چندان) با رهی آشنا شده بودم ، حافظ پیامبرم بود ، : مرا تا  عشق تو  تعلیم سخن کرد /  حدیثم نکته هر محفلی بود / .
    با عشق اخت شده بودم ، هرذره خاک وطنم را دوست داشتم . آفتاب داغی را که بر سنگفرش خیابانها میغلطید وپاهای لخت مرا میسوزاند از هر آتش عشقی برایم دلپذیر تر بود از همه مهمتر عاشقانه شاهرا دوست داشتم خیلی هم دوست داشتم او برایم نماد یک مرد شیک ، جذاب ؛ خوشپوش  وتحصیل کرده ، حال با این ریش بلندان  وزلف بر انداخته وچشمان پف آلود روبرو شده بودم .نه امکان نداشت با شما همراه شوم . اما  ، برای فرار  از ناکامی وشکست عشقی ،با یکی از آنها ازدواج کردم ، حال تمام روز شب میبایست سرم درون کتابهایی باشد که حتی یک خط آنهارا نمفهمیدم ، سرمایه مارکس ، من چه میدانم مارکس چه کسی است ، 
    احسان طبری ، تاریخ داستان است که بوده است وداستان تاریخی است که میتواند باشد وداستان تاریخی هردوی آنهاست !!! بقول مارکس :
    سلطنت  مستبده  پیوسته جوقی جانوران سیاسی وبردگان چاپلوس پرورش میدهد ( نه اینکه دیگران این کاررا انجام نمیدهند)!!!!
    وبا تفرعن پارا بر گرده آنها مینهند و….غیره این جناب دکترین وتوریسین حزب با شکوه توده ما بود !!!
     نویسندگان .مترجمانی هم داشتیم که از بس آه وناله در فراق معشقو خیالی سر میدادن مارا دچار تهوع میساختند  ، افراط وتفریط ، دریک کشوری که هنوز هشتاد درصد مدرمش بیسواد بودند . بلی خوب جایی را پیاد کرده بودند برای چاپیدن واستخدام نوکران تربیت شده .
    من حافظ را بیشتر میپسندم ، موسیقی کلاسیک خوب بد نبود با آن آشنایی پیدا کردم وسپس به آن اخت گرفتم ، اما این جوانان میهن پرستی وشاه دوستی برایشان یکنوع پس ماندگی وعقب رفتن بود ؛، باید رفت جلو ، با ید از اروند رود گذر کرد وبه مرز شوراها رسید ، تا درآنجا خم شده وبه سیبری نقل مکان بیابی ، ، نه ، جای من درخانه این مهاجر جاسوس نبود ، از سر زمینی دیگر بسوی مرز ایران حرکت کرده حال صاحبخانه شده بودند واز خانواده نداشته سخن میراندند وبرای ما مردم فروم مایه ونفهم تعیین تکلیف میکردند .
    میم . عین،  هم یکی از همین ها بود معلم بود مانند دختران دانش آموز تازه عاشق شده  احساساتی نامه های عاشقانه مینوشت دختران از سر وکولش بالا میرفتند ،به تاتر روی آورد هنر پیشه شد کاری از پیش نبرد به پکن رفت ، به الما ن شرقی رفت حزب چندان از او خوشش نمی آمد میدانست که محکم نیست ، او بلد نبود کپی بردارد ، ترجمه کند ، او به راستی وطنش را ومردمرا دوست داشت اما از د رب غلط وارد شده بود ، ناکام بگوشه ای خزید .
    من بارها وبارها مورد شماتت این اشخاص بزرگ نما قرار گرفتم بعضی از آنها در تصافهای ساختگی جان دادند عده ای درزندانها مورد بخشش قرار گرفتند اما دیگر آدمهایی مصنوعی بودند دوگانه از دو پیکرساخته شده ، کینه ای عده ای به نماز وروزه روی آوردند مومن شدند!! همانند گربه عابد وزاهد ومسلمان شراب را کنار گذاشتند ودست بسوی آسمان انگلیس بند کردند کارشان گرفت خانه های شیکی در لندن خریدند واز ایران عقب مانده و امل وفناتیک رفتند اما دلشان درهوای کله پاچه وحلیم لک زده بود .
    اینها مردان ما بودند  در سر زمینی به وسعت ایران پهناور خوش آب وهوا  که میتوانست بهشت باشد حال جهنمی است که نفس کشیدن درآن جرم است ، قلمها را بشکنید ، کتابهارا بسوزانید ، نویسندگان وشاعرانرا به زندان ببرید بکشید تجاوز کنید دختران وپسران نوجوانرا به گناهان واهی به زندان برده تجاوز کنید  وسپس آنهارا بکشید ، تنها یک کتاب برایتان کافی است وآنرا هم ما برایتان تفسیر میکنیم ، 
    امروز رهبر مسلمان سر زمین کاپیتالیست قران به دست به مسجد رفت تا پای بوس امامان شود ، حال نمیدانم درآنسوئ قاره در آن سر زمینی که همه راهها بدان ختم میشد حضرت عالیجناب پاپ با صلیب گردنش چه خواهد کرد ؟! عیسی با بره هایش گم شدند . موسی با قومش روانند وسر زمین موعودرا یافته اند ، حال نوبت محمد است که امت خودرا را ه بیاندازد .اما دراین وسط ( وطن چی شد) وطن پرستی کچا رفت ؟ نه حرف نزن ترا بجرم فاشیزم  یا زیاد حرف زدن ، خواهند کشت . تنها نگاه کن ، تاریخت را بنویس آنهم درون دفترچه پنهانی ، نه عیان .پایان ……وسکوت !
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشبه 4.2.2016 میلادی . 
  • خانه مالاگا!

    من خود خواه ومتکبر نیستم ،  راست ومستقیم ، عمود بر زمین ،  برای آنکه شبیه خالق خودم باشم  هر گامی که بر میدارم وهر اندیشه ای که درسر دارم پاک ودست نخورده ودست نیافتنی است ، کمتر کسی دراین دنیا میتواند مانند من باشد ویا مرا بشناسد ،
    جنگ جهانی شروع شده ، این جنگ ار درون خانه ها به کوچه ها ووسپس به خیابانها و مدارس وجاهای عمومی میخزد اما آنهاییکه در آن بالا بالاها نشسته اند از  آتش این جنگ در امانند چون خودشان آتش جنگ را فراهم کرده وهیزم آنرا به فراوانی درددسترس دیگران قرا رمیدهند .بنا براین بیکاری ، بیهودگی و پریشانی احوال در بین همه یک موضوع رایج است .ما تافته جدابافته نیستیم ، جزیی از این دنیانی کثیف وآلوده ایم ، تنها باید روح خودرا نجا ت دهیم .
    من خانه امرا گم کرده ام مسیرم را نیز از دست داده ام ،  خانه من امروز تنها در رویاهایم شکل میگیرد ،آنهم شکلی نا مشخص  دیگر از آن پرده های سنگین  وآن چراغهای پرنور .ودیوارهای زیبا وتابلوهای نقاشی خبری نیست ، تنها یک سایه درخیالم نشسته ، من هم اکنون در یک مکعب سفید هفتاد متری زندانیم ، آنهم زندانی افکار بچگانه بعضی ها !!!
    روزی که اولین دعوای ما شروع شد باو گفتم :
    دخترم ، موقع آن است که برای خود شوهری برگزینی ، شوهری مناسب با افکار ورفتار تو شوهری که چشمداشتی به مال مرده وخورده ریگ پدرت نداشته باشد  ، او رفت ویک پدر بزرگی را برای خود انتخاب کرد ، پدر بزرگی که سه بار زن گرفته وطلاق داده بود ، پدر بزرگی با عقاید آنارشیزم وبی اعتبار ، دخترک روزهای اول شاد بود سپس در خود فرو رفت ومن به انتظار روزهای اعتبار نشستم ، نه ! 
    ماهی هنگامی که برخلاف جریان آب حرکت کند اگر درست نتواند صخره ها وفوران  اب را بشناسد غرق میشود  تنها زمانیکه مرد ، خودش تسلیم جریان آب مینماید ، او مانند من نبود  او فرزند یک مرد دشت یک مرد بی ارزش که زندگیش را دردامن زنان هرزه وفواحش میافت ،  سعی کردم از او خودمرا بسازم ؛ خشت  اول را بنا نهام اما مواد خام بودند ومخلوط با سموم زمانه ، من خود همان ماهی شادی بودم که برخلاف جهت آب حرکت میکردم شاد وسرحال  ؛ جریان آب را مغلوب کرده بودم اما او درنیمه راه مرد ،  باو گفتم :
    من  هیچگاه برده مردی نبوده ونخواهم بود تو نیز سعی کن  خودت باشی ، هیچگاه در زیر سایه او پرواز مکن خودت یک شاهین باشد ، اما او از دست رفت ، فرشتگان ابلیس شده هم داریم ، او بشکل یک ابلیس برمن ظاهر شد ، دیگر اورا نمیشناختم نه روح اورا ونه حاضر بودم به زندگی متعفن او پای بگذارم خودش نیز فراری بود روزهایش را درکنار من سپری میکرد من احتیاج به  آرامش داشتم احتیاج به مغزم داشنم که بتواند بی هیچ حرکت نامناسبی جریان پیدا کند ،  زندگی هر انسانی ، تشکیل شده از سنن وعقایدوآداب او  ، او این ماهی مرده از آب وجویبار ومسیر رودخانه اش بیرون افتاده بود بیهوده تلاش میکرد که روی خاک خودرا زنده نگاهدارد ،امروز من دراین جا مجبورم خوب وبدر با هم مخلوط کنم وشربتی بی مزه بنوشم که نامش زندگی است  هرچه را که نزد بقیه خوب است بنظر من زشت ومنفور میاید  هیچ انسانی نمیتواند همه چیز را درسن بیست سالگی بیاموزد  بعضی چیزها موروثی هستند  من با وجود تمام کوششم اینجا یک بیگانه هستم  وبیگانه خواهم ماند  بنظر من هر انسانی باید شیوه زندگیش را نظیر اجدادش  ونیاکانش پیش ببرد  ما گم شده ایم حال درمیان مشتی خارجی هرچیزی را باید قبول کنیم ، جمله ها وکلماتی که برای ما هیچ معنا ومفهومی ندارند ، ما اینجا بیگانه هستیم  وهیچ مجارازاتی سخت تراز بیگانه بودن در میان مردمی که نمیشناسی ، وجود ندارد ، در سر زمین خودمان نیر بیگانه ایم ، هر کلمه ای را که من بر زبان میاورم بر گوش دیگران سنگینی میکند /
    چرا تو گم شدی ؟  تو هیچگاه  رنگهار ونیرنگهارا از من فرا نگرفتی هرچه را یاد گرفتی همین اجتماع بیگانه بتو یاد داد چیزهای که در نظرم بیهوده وبرای گوشهایم سنگین بودند.
    من دیروز ابد ترا نشناخنم ، آیا تو همانی که بودی یا زن مکار دوروی شلخته وفحاش ، نه ابدا ترا نشناختم برگرد بخانه ات ، اینجا دیگر جایی برایت ندارم  مرا نیز نخواهی داشت . برایم مهم نیست کجا میروی وچه میکنی برو دنبال پدر بزرگ که دارد کریه میکند در فراق مادر نود ساله اش ..
    هر انسانی یا از طریق عشق ویا از طریق شرف با زندگی پیوند دارد ، تو با هیچکدام از این دو آشنا نیستی . پایان
    ثریا ایرانمنش / 2/2/2016 میلادی / اسپانیا /
  • نيمه گمشده من 
    آن نيمه واقعى كه داشتم كم كم از ميان رفت ، امروز از خود ميرسم كه : كيستم، چيستم ،ًكجايم ؟ سى سال زندان با اعمال شاقه  و لابد بيست سال بقيه را هم بايد در انفرادى بگذرانم ، به چه جرمى ، به جرم مهربانى ، به جرمى كه جمشيد خداى خدايان واولين خدايى را كه ايرانيان پرستش ميكردند  با اره به دو نيم ساختند چون سينه اش لبر يز از مهر بود ، حال من هم  نيمه حقيقى خودرا محكم نگاه داشته ام ، همان نيمه كه مهر در درونش جاى دارد  وتوانستيم به زبانى ساده بگويم كه مهربانم ،واما عقده مهر طلبى ندارم ، بلكه مهربانى را بى هيچ چشم داشتى هر اندازه كه ميل داشته باشيد نثار ميكنم ، مرا به دونيم نكنيد ، مرا با اره نبريد ، من سنك شده ام ،حتى تيشه بمن كار گر نيست ، تنها با يك كلام خواهم مرد ،
    امروز نشاط و شادى و ديد زيبايى كه به زندگى داشتم از من گريخت ،  ونيمه ديگرم در أتش بى لطفى و بى حقيقتى ميسوزد ، در زباله دانى دورافتاده اى دارم ميگندم ، بچه جرمى دچار اين مكافات شدم ؟ تنها ده سال زندگى كردم ، أن دهسال اوليه  را  باميد بيست سالگى گذراندم سخت بود اما  از سر گذراندم ، در ده سال دوم  لقمه اى شيرين بودم براى دهان گرگهاى كرسنه خودرا به دست آتش جهنم سپردم بين اين وآن شايد  در جهنم زنده ميماندم ، سوختم ، پر وبألم  سوخت وققنوس وار از آتش جهيدم ،خودرا به درياافكندم باميد يافتن در ، اما در دريا غرق شدم ، 
    در حسرت يك آغوش گرم ، يك مهربانى همچنان سوختم وسوختن ادامه دارد ،
    در هيچ زمانى  در تاريكى به دنبال مقصدم پيش نرفتم ، تنها دنيارا از ديد خود نظاره ميكردم ، نه ! مردم بد نيستند ، ما بد ميبينيم ، همه بد نيستند !! امروز يك چهره نيمه ام به هزار رنگ در آمده است ، اين زاده منست ؟ اين دست پروده منست ؟ نه ! امكان ندارد ، در من هيچگاه اين حيله گريها وحود نداشته ، من خودرا بالا تر والاتر از اين ريا ها ميپنداشتم ، اين تكه در كدام مكتب درس گرفته و چگونه سالها ى مرا به فنا داده است ؟  امروز به كدام سو ميتوانم بروم ؟ كدام درب باز است ؟ من نميتوانم خودم را فريب بدهم كه بتوانم فريب را تحمل كنم ، هر روز فريادم شديدتر  ميشود  حريق ميشود ،وخودم را ميسوزاند ، من هيچگاه به برد وباخت نيانديشيدم ، بازى برايم يك سرگرمى بود ، اگر شاهينى بر فراز سرم پرواز  ميكرد ومرا طعمه ميخواست  اورا با تيزه خشم از پاى ميافكنم ،حال امروز حتى نميتوانم يك پرنده كوچك را از روى بام
    خانه ام كه تخم گذاشته است ،  پرواز دهم وبرانم ، 
    قد واندازه من برازنده خودم ميباشد نه ديگرى خطى باريك ميان دو قسمت پيكرم ديده ميشد كه امروز نيست  هيكل  وپيكر من هميشه براى ديگران معمايى بود ،  پيكرم هميشه ميان دواندازه تاب ميخورد ،  نه بزرگ ونه كوچك حساب شده ،امروز روحم  از من جدا شده ، پرواز كرده ، آنچه بجا مانده ،  ميان زمين وآسمان معلق  ، ميان خود وبيهودگى   ،وميان دريا وقطره ،، من أويخته شده ام ، تلاش دارم خودرا رها كنم ، اما همچنان تاب ميخورم ،
    ميبايست اول همه را بيازمايم ، غريبه هارا ، نه تكه هاى خودم را ، امروز نه به برد ميانديشم ونه به بأخت ،ىمن خودمرا دارم خودم را برده ام ، برد بزرگى است ، خودم را نباختم ،نه به عشقهاى پوشالى ونه به سكه هاى مثقالى ، تنها غمگينم ، واز ريا نفرت دارم ،متاسفانه اين بيزارى در صورت من نقش ميبندد ومرا رسوا ميكند ، پايان .
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، يكشنبه 31/1/2016 ميلادى 
  • اين منم ، 
    اين منم كه شما كركسان  ومردارخوارهارا مينگرم
    اين منم كه رنج ميكشم وآنرا ميشناسم ، آن روياى تحقير را 
    اين رنج ، مرا سوراخ نكرده است ، نيشى بر فلبى ميزند ،
    در زير اين دنياى متعفن كه همه چيز در چاه سياست بى بخار 
    فرو رفته ، گاه گاهى بويى ، مرا وروياهاى مرا أشفته ميسازد ،
    كسانى مانند يك پروانه ناچيز ، گويى جنسيت أنهارا با نوك سوزنى  
    سوراخ كرده اند ، لباس سردارى وشهسوارى پوشيده اند ،
    آنها دشمنان خرد ودشمن مردمند ،
    اين منم ، همان شير آشفته  حال  اما نه بى پر وبال ،
    باين توده بى خاصيت مينگرم ، كه حتى با انگور دشمنى دارند !
    عاشق برق خنجر و وجامعه هاى خشن ،
    در كنار پريرويان مقوايى وساختگى 
    نه ! در اينزمان  ، مردانگى وابهت أن براى من مرده است 
    امروز همراه مردانى هستم كه پلنگ را درسينه ام جاى دادند 
    نه بر نوشته هاى روى ديوارها ، دركنار زباله ها ، وخيابانهايى كه بي انتهايند ،
    واين يكى ، همچنان ديگران ، در گمان من شهسوارى از كوهستانها بود 
    اين يكى همچو ديگران ، عشق را مثقالى ميفروخت ،
    او در جستجوى خراشيدن من بود و من تيغه پنجه ها را  تيتر ميكردم 
    او عريانى خودرا در أبهاى رودخانه ميديد، من شكافتن پوستم را در أيينه  خيال 
    آن بچه گاو نر ، رويايى چرخ را با جلبكهاى   انبوه كنار رودخانه بهم آميخته
    بى خبر از رنجهاى يك انسان ،كه در انتظار گل كاملياى عفت بود 
    نه حسرت ونه حيرت ونه عورت ،
    وان منم ، هميشه در برابر شما ايستاده ، با پنجه هاى تيز  
    با زهر تلخ 
    ميتوان به جوانان سم را قطره قطره داد  وآنها كشت ، 
    و يا ، پرده هاى  زنان آنچنانى را  لباس كرد 
    من ، تنها به شربه يك تير خلاص خواهم افتاد . ثريا ،ًجمعه ،
    ثريا ايرانمنش ، ٢٩/١/٢٠١٦ ميلادى 
  • درفش کاویان

     نه امروز این جوان وجورکان معمای آنرا نمیدانند نمیدانند درفش چیست بگمانشان درفش همانی است که پدر کفاششان یا مادر لحاف دوزشان آنرا بکار میبرده ، آنها معنای کاویان را هم نمیدانند ، در گوشه  پستهای رنگ ووارنگ با چهره های مخدوش شده نشسته اظهار فضل وبزرگی مینمایند ، من هیچ توقعی از این نسل ندارم این نسل آتش وخون است ، عروسکان خاورمیانه ای با بینیهای عمل کرده لبان قلوه ای موهای بلوند ویک شال پاکستانی یا ترکی روسرشان کشیده اند با شلوارهای تنگ بلوزهای تنگ تر نامش چیست ؟ حجاب ؟ یا نوعی عشوه گری بسبک اسلامی ؟ وفضل فروش خانم سفیر فرانسه که ماننددبیبی نخودی با بینی عمل کرده بشکل باربی از غده سر زنان حرف میزند وآنهارا تا مرز یک مجنون به دره سقوط میفرستد ، من نمیدانم این غده چرا تنها درسر زنان مسلمان ایجاد شده ؟ چرا درجاهای دیگردیده نمیشود ؟ شاید مخفی است وتنها بانوی سفیر ما آنرا با چشم نامریی میبینند !! حتی شیلی زنان بر مسند ریاست نشسته اند ، در اسپانیا قدرت دردست زنان است .
     نه من هیچ توقعی ندارم ، من یک ایرانی اصیل هستم نامم در ایران به ثبت رسیده اگر چه یک نام وفامیل مضاعف بمن اضافه  شده است ، اما اصالت من درآنجاست  درمیان خاک کویر ودر میان کوهستانهای سر بفلک کشیده ، من اصالتم را نگاه داشته ام ومیخواهم تا روزی که زنده هستم زبان وخط وادبیات و شعر وآهنگ ایرانی را نگاه دارم بی آنکه آنرا مخلوط کنم ، من هنوز بسیک گذشته لباس میپوشم ، بی هیچ تغییری .
    امروز در میان فوج این کلاغان  سیه پوش  تنها یک شب تار میبینم ، نه یک روز روشن ، مردمی که فرار کرده اند وبکلی خود وهدف ونهاد وقدمت و هویت خودرا ازدست داده اند ، اما من از پا ننشستم ونخواهم نشست ، با نوه های فرنگیم با زبان فارسی حرف میزنم اگر چه جواب آنها با زبان دیگری باشد اما آنها میفهمند ، من آرامم ،  بی هیچ حرکتی یا جوابی ، چیزهایی مینوسم که گاهی گران میاید وگاهی شادی آفرینند ،  وگاهی سهمگین ، امروز تصاویری از پسران عریان دراستخرهای خانوادگی با قلیان ودختران آنچنانی را دیدم ، اوف ؛ این است ایران من ، نه ! این فرزندان همان ضحاکند ، آنها کاوه آهنگر را نمیشناسند ،  آنها مغزشانرا بخورد ضحاک داده اند ودرعوض خانه خریده اند آنرا دکور کرده اند عکس میگیرند وآنرا بما میفروشند ، من خریدار شما نیستم ، شما دشمن دانش ، دشمن علم ، ودشمن فرهنگ دیرین منید ، من شبها آرام میخوابم بامید صبح روشنی که طلوع خورشید آزادی را بر سر زمینم ببینم وروبش  جانوارانی که درآنجا تخم گذاشته اند ، من سکوتمرا نمیشکنم  اگر چه درقعر گردابی مدفون شوم  ویا دریک سلول انفردای حبس باشم اما گلویم صدایم واندیشه هایم در پروازند وبسوی وطنم درحرکت ، مام میهن درانتظار ماست ، امروز تصویری دیدم از یک زن پر شهامت در میان مردان طالیان درافغانستان فریاد آزدیخواهی میکشید ، درحالیکه صدها جنازه خبرنگار یک تلویزیون جلو پایش بود ، دختری دیگررا دیدم در ورزشگاه برای جوانان فوتبالیست آواز میخواند با موهای افشان وصدای جادویش ، شما کجایید ؟ در چه جهانی زندگی میکنید؟ افکارتان بیشتر از فیس بوکها واینستا گرام وسایر چرندیات بیرون نمیرود ؛ سریالهای ترکی و امریکای جنوبی مظهر مد وشیدای وعشق شماست ، منم آن دختر دیروز وزن امروز ایرانی  نه شادم نه غمگین ، تهی دست وتهی دل از غم ایام  تنها سایه مهربانی بعضی از دوستان برسرم نشسته  ، نه درآن دوران هیچ دلی چرکین نبود ، هیچ دلی پر کینه نبود  اگر غمی بود قسمت میشد  دریغ از آن دوران  آن دوران آرامش وسکون  وشادی ، امروز دیگر گفتن از مام وطن کهنه شده است ،  همه آشنایان با اشنایان بیگانه شدند ، وبا بیگانه ها اخت ، امروز من بی مام وطنم درانتظار کاوه ای نشستم تا پیشبند چرمین خودرا ببند وسر ضحاک را  به زیر تیغ شمشیر ببرد وپرچم را بر تیری گماره فریاد بردارد که ” فرزندان ما آزاد شده اند ، سر زمین ما از جانوران تهی شده است ، امروز دوباره بوستان ما لبریز ا زگل وریحان است وغنچه های تازه شکفته /
    غرب بدجوری مارا تحقیر کرد امریکایی که دوباره به بابوسش رفته اند زشت ترین وبیرحمترین انسانهای تربیت شده در زندانهای مخوف را برای ما فرستاد ، مردانمان تیر باران شدند ، نفسها درسینه ها حبس شد درعوض قلعه شهر نو وسعت پیدا کرد وتا اوج بالای شهر رسید ، مردان نیز به دنبال زنان از فرط بدبختی وچشم هم چشمی تن به خود فروشی دادند ،  دیگر کسی به آزادی نیاندیشید ، همه گرسنه وبرهنه بودند ، نان میخواستند وپوشش ، اما این نان وپوشش باید گران قیمت میبود تا بتوانند با آن مارهای تازه سر از تخم در آمده یکی شوند . نه این نسل من نیست ، این ایران من نیست ، این یک کشوری تازه متولد شده در خاور میانه مخلوطی از ترک وکرد ولر ومغول و غیره است . ایران من پاکدامن  وپاکیزه است . بامید آن روز اگر چه من نباشم ، دیگران هستند .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28/1/2016 میلادی /
  • زلزله دوم !
    آنكه چند روز پيش مرا از جاى  پراكند  ، زلزله شش ريشترى بود ، كه در يك شهرى نزديك بما در دريا رخ داد !  امروز صبح هم خواب بودم احساس كردم كسى مرا تكان ميدهد ، اوف حالا كه بخواب شيرين فرو رفته. ودر فكر اين هستم با اضافه حقوقم چكار كنم ؟!! چرا مرا بيدار ميكنيد ؟ چه كسى است ؟ زلزله دو ريشترى ؟؟
    واقعا كه زندگى چقدر شيرين است ، بخصوص در اين زمانه ، هر نيمه شب بيدار ميشوم تا اخبار را  بخوانم ، ميل ندارم بشنوم ويا ببينم ،  بلى معامله اى چند صد  ميليونى بين سر زمين  بزرگ ايران و كشورهاى كافر ! پوشيدن مجسمه هاى بزرگ كار مجسمه ساز بزرگ دنيا در واتيكان كه مبادا به چشم نازنين مقام روحانيت صدمه بزنند !!! و اينكه التماس دعا داشتند از مقام اعظم رهبر كأفران ! خوب  بهتر است درز بكيرم ، بمن چه مربوط  است كه دكلهاى   نفتى ناگهان در ايران گم ميشوند وسر از درياى مديترانه در مياورند  ، ما تنها لرزش  وتكان أنرا احساس ميكنيم ، بمن چه مربوط است درست هنگام انتخابات  اين ولايت ، براى ساقط كردن  حزب  كنسرواتيو ناگهان تعاد زيادى دزد وفاسد وقاتل را كه به آن حزب وابسته اند پيدا ميشوند ، وبمن چه مربوط است كه آن گيسو بلند با هيبت تازه و پولهاى باد آورده از …..ميخواهد مقام رياست وصدر العظمى را به عهده بگيرد ، ودست آخر بمن چه مربوط است كه هر از گاهى چند دانش أموز در توالتهاى مدرسه در جايى كه بايد علم ياد بگيرند خودكشى ميشوند !!!؟؟؟ اينها ابدا بمن مربوط نيست ، آنچه مربوط است روز گذشت  پاكتى  در صندوق پستم يافتم كه از طرف دولت مردم دار  ومهربان براى همه پانسيونيستها فرستاده شده بود ، از خوشحالى نزديك بود ، خودم را وسط خيابان جلوى يك اتومبيل پورشه بياندازم ، بلى ( هشتاد سنت ) !!! درست فهميديد هشتاد سنت به حقوق ماهيانه من ويا ما اضافه شده بود !!!!؟وه ،،،،،،، پول كاغذ و پاكت بيشتر ميارزد  تا اينكه با پست سفارشى برايمان  اينهمه بزرگوارى را كه در طول اين سالها از بايت مالياتها ى جور واجور پرداخت  كرده ايم ، سالهاى بردگى و كار  ،  به رخمان بكشيد ، واقعا قابل ستايش است ،  حضرت عيسى بشما ارج بدهد !!!!
    فعلا سرمان گرم است ، مهم نيست چه كثافتى را بعنوان غذا ومواد غذايى از سو پر ميخريم و بلافاصله با چند لابى وبسته بتدى مستقيم أنرا درون سطل زباله خالى ميكنيم ،  ديگر سالهاست كه مزه شير تازه را نچشيده ايم ، سالهاست پنير ها ومواد غذايى  فاسد وگنديده وامانده درانبارهاى اروپا وامريكا سُوَ پر ها را پر كرده است ، سالهاست مشتى علومه خشك شده را بعنوان نان داغ ميخوريم از خمير هاى يخ زده ،  همه شكمها باد كرده وهمه هم اكثرا از بابت سرطانهاى دل وقلوه وروده اين زندگى زيبا ودوست  داشتنى را ترك ميكنند و يا اور دوز ميكنند ، مواد مخدر ومشروب بيشتراز مواد  غذايى پيدا ميشود 
    هر روز به هنگام ناهار ويا شام ، تلويزيون چهره هاىى از بچه هاى آواره و شكم باد كرده جلوى چشمانمان به نمايش ميگذارد تا أن لقمه هم راه گلويمانرا بگيرد و سپس دو تا پنج يوروى ناقابل از حسابتان با انجمن هاى نامريى كمك كنيد ، كنتس. ها ، دوشس ها ، لردها ، لرد زادگان واخير نور چشمى ها هم به اين گروه اضافه شده در انتظار كشيدن خون ما  ودلمه كردن أن درون شيشه ها روى مبلمان شيك در قصر هاى بزرگشان نشسته اند بيخبر از دتياى بيرون ، دتياى بيرون را ما بايد  اداره كنيم ، بردگان جديد ،.  با سگهاى تربيت شده ودرنده مجهز به آخرين سلاح ،بردگى هيچگاه از ميان نرفته است ، تنها شكل أن عوض شده و آدمهايى كه ميل ندارند خودرا ، وجودشان را روحشان را بفروشند وميل دارند پاكيزه باشند ،  بايد در رديف بردگان مدرن صف أرايى كنند ،
    همين ، ديگر هيچ، 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا / 27/1/2016 ميلادى