Author: Soraya
-
جمعه مقدس
سكوتى پر ملال ، همه جارا فرا گرفته است ، ديگر كمتر كسى بفكر آن مرد ماهيگير است كه با پاى برهنه ويك لا قبا براى بشريت جنكيدو بصورت وحشتناكى جان داد ، او گمان ميكرد دنيا در همان چهار ديوارى ودهكده كوچك اوست ، او نه امريكا ر ا ميشناخت ونه روسيه ونه خاور ميانه را از اين كوه به إن تپه ميرفت ومانند من از خود ميرسيد : چرا؟ اين چرا ويا اين سئوال هزاران معنا دارد. ميليونها سال است كه با باد هوا همراه شده است ، اما دين فروشان ودكانداران اديان هرسال نمايشى بر پا ميكنند ، لكن اين نمايش مضك تنها شكم عده اى را سير ميكند ومحرومين همچنان محروم وگرسنه در انتظار ناجى خو يش اشك حسرت ميريزند .وامروز من به روزهاى پر ملالى ميانديشم كه با چه جان كردنى كذشت ، در همين محدوده كوچك زتدگى تنها چند ساعتى شادى وسپس نالان هر يك بگوشه ايى رفتيم وافتاديم ، در انتظار هيچ شب گرفته اى نبوديم كه چراغ. را برايمان روشن كند ويا دستى بسويمان دراز شود واحوال بپرسد باز ما ندگان تنها انسانيم در اين گذر گاه پر پيچ وخم كه بايد بگذريم وباز خود دست يكديگرا كرفتيم ، بى آنكه در انتظار كوبيدن درى باشيم ، درب را به روى سايه هاى مشكوك بسته ايم ، وهر شب در يك دلهره وحشتناك ، كه فردا كدام سر بريده خواهد شد وكدام جماعت بقربانگاه خواهد رفت بى جرم بى جنايت و تنها بخاطر قدرت طلبى چند عروسك دست ساز و يا چند رباط .دنياى ما نيست ،تمام شد وبقول شاعر ونويستده اى ايرانى دوران خوش ديكتاتورى براى هميشه به پايان رسيد ، حال عده اى با آه وافسوس از أن دوران ياد ميكنند و عده اى بى تفاوت ميگذرند ، دلقكان و پا اندازان و فواحش در پى قدرت هرچه بيشتر تلاش ميكنند ، خوب اگر تومرا نخواهى ، مجبورت ميكنم كه مرا بپذيرى ، من حاكم واربابب تو خواهم شد چه بخواهى ، چه نخواهى تو همان تكه مصرفى هستى كه در آيتده بايد بصورت يك لحمه گوشت خام ويا چند بيسكويت شكم هاى گرسنه را پر كنى و پايه هاى قدرت مرا محكمتر نمايى ، پايه هاى قدرت من وما روى خون شما كه دلمه بسته مياستد ، ما شمارا براى بردگى لازم داريم .حال من بنشينم وبنويسم كه دلا زارى مكن !!! كه أن بشكسته گل با ديگرى رفت ؟؟!بيادم دادى اى سر نوشت وامروز تنها خاكسترى مانده از من بجا كه مانند گردى نامريى روى هر شانه اى ميتشينم ،روزى آسمان زير پاى تو بود اى دل ، چه شد وچگونه شد كه خاكستر شدى ؟ديروز اشعار ” تاگور ” شاعر وفيلسوف هند را ميخواندم اگر هنوز زنده بود واين دنيارا ميديد چه ميگفت ؟ بازهم از دل پاكش كه جايگاه ابدى خالق اوست سخن ميراند و يا به يك عضله درون سينه اش كه با هر حركتى از جا ميجست و خونرا به اطراف پيكرش روان ميساخت ، ميانديشيد ،” دل من جايگاه خداوند من است ، بايد أنرا پاك بدارم ، روحم نيز متعلق باوست ، بايد آنرا نيز پاك بدارم ”من همه را پاك نگاه داشته ام ونگذاشتم كه شيطان در آنها لانه كند اما …بس دير ماندى اى نفس صبحگاهى،كه اين تشنه كام ، در حسرت لعل شدن مرد ،پايان ،ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٥مار س ٢٠١٦ميلادى / ششم فروردين ١٣٩٥ …. -
دراين ايام
نوشتارم را با سرودى از ” گات ها ” نوشته زيبايى كه استاد ابراهيم پور دَاوُدَ ترجمه كرده اند شروع ميكنم :كسيكه دستهاى بلندش ، پيمان شكن را گرفتار سازد ،وجود گرانمايه خوشبختى فضا را با نور خود روشن نموده وبا نيرو عدل وداد كه خود آفريده آنرا پشتيبان انديشه نيك قرار داده است ، اى فرزانه ، اين انديشه به نيروى تو بخداوندگار نزديكتر گشت …..و آنها كه قربانى ميكنند ، از مقررات. وآيين گله دارى سر ميپيچند ، آنها بر حيوانات ستم ميكنند وآنهارا رنج ميدهند ،پروردگارا درهاى حكمت را برايشان باز كن تا در سراچه بدى عاقبت كار خويش را بنگرند …./////وامروز بيخردان ، آدمخواران ، جنايتى بزرگ در شهر بروكسل بوجود أوردند ، براى چه ؟ نميدانم !!!شب كذشته از نيمه شب بيخواب ماندم خواب مانند هرشب از من گريخت وپلكهايم به سقف مانده بودند ، حيران از اين واماندگى بشر ،درميان انبوه انديشه ها ، بفكر غولهايى بودم كه هم اكنون دنيارا قبضه كرده اند فرياد ميكشم ، اما در درونم ، ترس فرسنگها با من فاصله دارد نه حول تاريكى دارم نه بيم بلعيده شدن ، چيزى از من نمانده است ،غيراز روحم ،چشمم بر پنجره خيره مانده باران بشدت ميبارد پرده أويخته نازكى پندار مرا با بيرون جدا ميسازد ، هر لحظه بر زبانم كلامى جارى ميشود ، اما فورا آنرا ا به گلويم ميفرستادم تا به همراه بغضم گم شودنقش اندوهى از دور دستها وسنگها وصخره تا با روزهاى جوانيم. همراه وهمراز با اندكى اندوه ، بسويم آمد ،چرا با او نرفتم؟ او چرا با من نيامد ؟ با همه افسانه هايش ، چه شد أن مهربانيهايش ،اگر مهر او با من نمى آميخت ، جانم به شعر نمينشست ،امروز ، دراين محنتكده كه از هر سو تير حادثه روان است ، من مانده ام با دلى كه افسوس ميخورد ،چهره هاى خسته از كار توان فرسا ، زير نور تا ريك وروشن اطاق بمن ميگويند كه كوله بار خسته ات را هنوز زمين مگذار ، ما هنوز در برودت وسرما زمستان تنهاييم ، آنها از ناكاميهاى خشك وبيحاصل من بيخبرند ،من لب بخاموشى بسته ، در ميان زيبايهاى گلهايشان غلط ميخورم گويى بر لب حوض بلور أرزوهايم نشسته ام ،سر فراز ،ايستاده برجا ،ايام بهار فرا رسيد ، وبهار من كم كم رو به خزان وسپس زمستان ميرود ، بى هيچ افسونى ،آه ، اى خاموشى شب ، لحظه اى با من همرا شو ،همچنان خورشيدلحظه اى روشن شو ، أزاد شو ، چون نور ،باران گويى بر مغز من ميبارد ،درختان گويى در پيكر من ميلرزندوناگهان در حواسم ، نورى پديدار ميشود ،نه !!نه !!! فراموش كن اين تكه ابر رااين تكه خاك را ، به دست باران بسپار ،به راستى كجا بودم ؟ كجا ميرفتم ؟هم اكنون دشنه هايند كه در هوا ميچرخنديك تن از آن مردان پندار ، نمانده ،ًامروز هركس تكه گوشتى به دندان گرفتهسوى بيابان روان است ،آه ، اى بيگاناگان ،براى تكه استخوانى بيشتر ؟دشنه ها در هوا ميچرخند و….ناگهان يكى بر پيكرت فرود خواهد آمد…پايانثريا ايرانمنش /اسپانيا/22/3/2016ميلادى ، نوروز ١٣٩٥ شمسى -
سالى كه كذشت و سالى كه در پيش است !در سال گذشته عده اى رفتند ، عده اى گم شدند ، اما آنهاييكه بايد بر جاى بنشينند هنوز نشسته اتد ، سال گذشت وامروز آخرين روز صبح شنبه و فردا اولين روز سال أينده است ، نه ديروز ، نه امروز ونه فردا ، بحال من وما فرقى نميكند ، نه حس شادى ونه جشن وسرورى ونه ديد وبازديدى ونه رفت وآمدى ،. كروه عزا داران مسيح با طبل و سنج ودعا وسياه پوش ومجسمه هايشان در گوچه ها راه افتاده اند ، گروه خوش گذرانان . براى تعطيلات دور شهر ميچرخند ، اما در خانه ما همچنان سكوت ادامه دارد ، يك هفتسين مينياتوري كه هرسال كوچكتر ميشود ويك سبزه ، مقدارى علف با برنج ويك ناهار وخستگى هفته ها دوندگيهاى وسپس روبروى تلويزون نشستن وفيلمهاى هزارساله گذشته را ديدن و افسوس خوردن كه اى زندگى ، چگونه مانند يك رويا إمدى وسايه وار گذشتى، من چه ميگويم وچه ها گفتم ، كجا بودم ، كجا هستم و حال در اين فكرم كه از كدامين چهارراه شهر بگذرم كه آسيبى نبينم .من سالهاست كه در آوارگى بسر ميبرم ودرون مردمك چشمان هيچكس أثارى از مهربانى نديدم من تنها خواندم و تنها نوشتم . درون رگهايم خون داغ سر زمينم جارى بود كه كم كم يخ ميبندد وأن سر زمين هم فراموش ميشود ،ًچشمان من اكنون تنها با أشعه خورشيد صبگاهى باز ميشود ، گاهى ابر ، زمانى أفتابى ، وساعتى بارانى مانند يك بيمار روانى هوا دچار سر گردانى است ، بهاران را ابدا دوست ندارم ،وبهار كه كم كم به تابستان داغ راه پيدا ميكند باز شاهد پيكرهاى. لخت و سوخته وهياهوى مستان و گرماى تابستان ، پاييز بهترين فصلهاست براى من ايكاش عيدما اول پاييز بود روزيكه درختان وزمين وطبيعت ميرفت تا خواب زمستانيش را آغاز كند ما هم با او ميخوابيديم و قرنى ديگر بيدار ميشديم شايد دتياى بهترى را ميديديم ، نه آدمكشى و جويبار خونها و آتش سوزيها و خود كشى ها ومردمان غمگينى كه همه در إرزوى مرگ نشسته اند ،عيد نورز هيچگاه براى من ياد أور نشاط وشادى نبوده است ، دچار بيمارى بهار ، بهار مشكوك و نا مشخص نميدانى آنچه زير پايت هست دارد ميميرد ويا تازه متولد شده است ،بر خلاف گفته ها ونوشته ها ، بهار نه فصل عشق است ونه دلدادگى ، تنها روسپيانند كه بالهاى فرشتگان را به شانه هايشان بسته اند ودر آسمانها پرواز ميكنند ، مردان روسپى ، وزنانيكه حرمت زنانگى خودرا در ازاى هيچ از دست ميدهند براى يك تكه شيشه و زباله و چند پارچه رشقال ، وكوردلانى كه جلوى چشمان نابينايان اسفند دود ميكنند. براى آنكه نظر نخورند!!!!! مردگانى كه بنام أدمهاى زنده در كوچه وخيابان حركت ميكنند بى هيج هدفى ، ماشين وار وارد يك فروشگاه ميشوند وماشين وار پشت فرمان اتومبيلهاى مينشينند ، چشمانشان همه مصنوعى است .نه امروز با فردا و پس فردا با ديروز براى من فرقى ندارد ، تنها روزها ، هفته ها ، ساعتها از جلوى چشمانم ميگذرند ومن ألبوم عكسهاى سر زمينى را كه در أنجا متولد شده ام ورق ميزنم واز خودم ميرسم كه :خانه من كجا بود ؟ من كيستم ؟ وكجايم ؟ وچرا اينهمه تنها شدم ، با آنهمه شور وشيدائيها و………. پايان سال كهنهثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٩ اسفند ١٣٩٤ شمسى ، برابر با ١٩ماه مارس ٢٠١٦ ميلادى /
-
“خصوصى”اگر اين روزها روزنامه نداريم ،مجله تداريم ، ، كتاب نداريم ، در عوض يوتيوپ داريم ،فيس بوك داريم وتوييتر داريم و به تعداد آدمهايى كه بما انگشت رسانده اند ، مينازيم ،چند روز است كه روى يو تيوپها چهره يك پسرك ريشو را ميبينم كه در يكى از برنامه هاى بى بى سى بعنوان يك شاگرد دانشكده در مقام سئوال از يك استاد بر أمده ، استاد زياد داريم همه هم فرهيخته اتد !!! اين جوان معلومات جمع شده از دانشگاه را مطرح ميكند بى أنكه خود ايده اى داشته باشد ، تا اينجا مهم نيست وارتباطى بمن ندارد، ا رتباط او از جايى با من شروع ميشود كه نوه همان زن بى سر پا و بيسواد و حامل هزاران بيمارى سيلفيس وسوزاك بود كه با خال بالاى لبش وسقزى كه دايم دردهانش ميچرخيد با أن لبان قيطانى وچشمان شيطانى سر نوشت مرا سياه كرد بى آنكه خود بدانم ودخترش كه عمه همين آقا پسر مامانى ميباشد سهام شركت وكارخانه توليدى ما را بالا كشيد ،سرنوشت هارا ما خودمان مينويسيم ، هيچ نيرويى خارجى وجود ندارد تا قلم وكاغذ به دست بگيرد و سياه نامه وويا سفيد بختى براى ما بنويسد ،حال در اين فكرم اگر روزى وروزگارى بر حسب تصادف ايران زير يك پرچم ويك قانون أساسى واقعى رفت بايد نتيجه هاى ما بنشينند پاى اراجيف نوه هاى اين گروهى كه امروز بر جان ومال ملتى حاكمند بازور سر تيزه وفشار زندان وكشتار ، واين سوسول مامانى كه هنوز در گوشه چشمان درشت وريش انبوهش زخم سوزاك ديده ميشود امروز به بگ گراندى مينازد كه به مشروطيت ر،،،،،، وتاريخ وسرنوشت ملتى را به تباهى كشاندند ،اين ماييم كه خود سرنوشت ساز خويشم ، عربها آمدند ، ايرانيانرا تارو مار كردند زرتشيان از ترس فرار كردند آتشكده ها خاموش شد ويا ويران گرديد و فرزندان آنها هركدام بسويى گريختند ويا بالجبار مسلمان شدند اما ننك ( گبر ى) تا ابدبر پيشانى آنها مهر شد .امشب نميدانم چرا بياد ملا ومكتب افتادم به زور ميبايست قران را بخوانم ، اول از ائمه جزء شروع ميشد ، پس از پايانامه تحصيلى ائمه جز قران قطور خطى را به دست گرفتم و با خاتمه آن كتاب حافظ را كه تا حرف دال ادامه دادم وسپس راهى دبستان شدم ، تنها شش سال داشتم ، اما از همان بچگى من نجس بودم چون مادرم زرتشتى زاده بود وتازه مسلمان از همان هفت سالگى ميز وصندلي من در كلاس جدا شد ، موهاى بلند بافته ام نميبايست از زير روسرى بيرون بزند و هنگاميكه در يك مجلس عروسى موهايم را باز كردم وبه دور صورت ريختم با آن پيراهن تافته صورتى با أستينهاي پوفى كوتاه ، فردا داغ ننك بر چهره ام خورد واين داغ ننك را بر پيشانى يك دختر هشت ساله ، مادر بزرگ همين سوسول خان كوبيد ، موهايم را در مدرسه از ته بريدند ، (هيچ دختر نجيبى موهايش را افشان نميكند ) موهاي بافته شده مرا سوزاندند ومرا با گريه بخانه فرستادند ، ديگر بمدرسه نرفتم تا به پايتخت أمديم ، در پايتخت هم دست كمى از أن شهر وامانده كوير نداشت ، مادرم به دنبال پيرمرد ميدويد بخيال آنكه هنوز سرور وآقاى اوست در حاليكه پير مرد در حرمسرايش ده ها زن وصيغه داشت ويكى از همين صيغه ها مادر بزرگ اين جوان تحصيل كرده آكسفورد!!!!!بود ،حال امروز اينهمه دلتنگى براى چه ميكنم ؟ براى آن سر زمين شوم ؟ واين مردم نا لايق و بدبخت بيشعور كه تنها بخاك مرده هايشان مينازند ؟!وما ! زاده زرتشت بزرگ اجازه ندا ريم نام اجدادمانرا كه به دست شاهان سر بريده شدند ببريم ، چون از نژاد گورها هستيم ،ىچون اصيليم .روزى أرزو داشتم با گامهاى يك مرد كشاورز به سر زمينم بيانديشم چرا كه از خاك زرخيز اجدادم برخاسته بود آن مرد كشاورز هم در هياهوى بسيار براى هيچ گم شد ،حال هر نيمه شب ، زندكيم مانند پرده سينما از جلوى چشمانم ميگذرد ، واز خود ميپرسم كه :چه نيرويى مرا ودار به اينهمه استقامت كرد ؟ چه نيرويى مرا در جنگها پيروز گردانيد بى هيچ اسلحه اى ؟ آيا همان خون باك اجداديم نبود!دنياى ما قصه نبود ،پيغام سر بسته نبوددنياى ما خار داره ، بيابوناش مار داره هركى باهاش كار داره ،دلش خبردار داره ،، ( احمد شاملو )پايان دردنامه ، ثريا ،اسپانيا ، صبح روز جمعه18مارس 2016 ميلادى ،
-
زن وگل سرخروز گشته گل سرخ زيبايى را كه در باغچه كوچكم كاشته بودم ،شكفته شده مانند زن زيبايى ،طنازى ميكرد آنرا چيدم ودر گلدانى گذاشتم بوى سحر أميز وزيبايى او مرا شگفت زده كرده بود كه چگونه اين شاخه نازك توانست از زير باد وطوفان جان سالم بدر برده وامروز باين زيبايى خودرا به نمايش بگذارد ؟ عكسى از او گرفتم ، اين همان بوته اى بود كه همسايه بمناسبت روز”زن” برايم أورده بود ، واقعا شكل زيباى زن را در اين گل ديدم ،مانند هر شب ، بيدار ميشوم ، ومانند هرشب مينويسم ، وبه شهرى ميانديشم كه در گوشه اطاقى مردى ،خفته ويا بيدار است ! وأيا خواب گلهارا ميبيند ؟ نميدانم آيا او هم مانند من راز سحر راميداند و آيا زيبايى را احساس ميكند ريا تنها به شاخه سرو بلند خانه اش ميانديشد ؟؟!!.آيا آسمانرا در خوااب ميبند با ستاره هايش ويا بفكر زمينى است كه در آن كشتزارى را آبيارى ميكند ، در أن ديار كسى بفكر زمين نيست مگر أنكه زمين به آنها. باج بدهد ، همه سر به آسمان دارند ،بياد گلهاى باغچه خانه ام افتادم ، سى وسه بوته گل سرخ از نوع بهترين را باغبان پير برايم كاشته بود ومن براى هركدام نامى گذاشته بودم وهنگاميكه براى چيدن برگهاى زرد ويا غنچه هاى اضافى أنها ميرفتم ،آنهارا به دختران وزنان و سپس پير زنان تشبيه ميكردم ، آه ، امروز مانند يك دختر نوجوان عاشق شكفته اى ، دومى زنى است كه مادر شده است وسومى ، نه ديگر گلبرهايش از هم گسيخته با بيرحمى قيچىرا بر گردنش ميگذاشتم وأن را از شاخه جدا كرده درون زباله ميانداختم ، او تازه عطر وبوى خودرا به نمايش گذارده بود اما از نظر من پيرزنى زشت رو ميماند، ! حال امروز خود از شاخه جدا شده ورو به پر پر شدنم ، گل هم زمانيكه از شاخه جدا شود ميميرد .اين گل زيبا مانند بك بانوى متشخص و بى همتا گويى از زيبايى خود با خبر است با غرور تمام در گلدان نشسته وفخر ميفروشد ومن تا چه اندازه خريدار اين غرور هستم ، او را تحسين ميكنم ،وبفكر دشتى پوشيده از برف هستم با زنانى كه با باى برهنه. بچه هايشان را در آغوش گرفته همچنان به راه بى انتهاى إواراگى ادامه ميدهند ، أنها را مانند من از سر زمينشان رانده اند وآنها تا آخرين رمق ميخواهند خودرا به شهر أزادى برسانند ،من در يك سر زمين أزاد زندگى ميكنم دربين مردمى مهربان كه مرا از خود ميدانند ، سرزمينى كه بى هيچ منتى قدر زحمات شبانه روزى مرا دانست وامروز جبران ميكند ، روز گذشته كارت سبزى برايم رسيده كه براى سفر به ساير سر زمينها ميتوانم بهاى بليط را نصف بپردازم ، ، تا سال دوهزار وبيست ويك اعتبار دارد ؟ كارت قبلى اعتبارش تمام شده بود اما همچنان با عكس من درون كيفم جاى داشت ، ومن خبر نداشتم كه بى اعتبار شده است . وآنها تا يخ بى اعتبارى را خوب ميدانند !در اين سر زمين مرا حفظ كرده اند ، حرمت مرا بعنوان يك زن ويا مادر دارند ، مردانشان با احترام رفتار ميكنند ، ومن به سر زمين پدريم ميانديشم كه زنان را تا مرز يك حيوان پايين إورده اند ،” زن ” اين گل خوشبو وزيبا كه اگر خشمگين شود خارهايش مانند يك تيغ برنده همه چيزرا از هم خواهد دريد ، وويران خواهد ساخت ، اميد از مردان بريده ام ، مردان را بايد با مشروبات وفوتبالشان و بازار سهامشان رها كرد ، شايد زنا.ن از جاى بر خيزند و خانه پدرى را از چنگ دزدان و آدمكشان و چپاوگران وقمه كشان ، رها سازند ، چشم اميد من به همان گلهاى سرخ وغنچه هاست ، پايانثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب پنجشنبه 17/32016 ميلادى وآخرين پنجشنبه سال كهنه ١٣٩٤/
-
شبانهحميد مصدق شاعر متعهد سروده بود :من گمان ميكردم كه أرزوها مانند فصلها يند و….. ، چهار فصلش زيباستاين راچهل سال پيش سرود ورفت درخاك خوابيد ، امروز حتى كلام أرزو گم شده است ،شبها ميترسم بخوابم همه كركره ها را پايين ميكشم ودربها را قفل ميكنم وچراغها را روشن ميگذارم ، من هيچگاه از جيزى نترسيده ام ، اما اين روزها هر از گاهى عده اى درب خانه را ميكوبند وميخواهند ” دين ” را بفروشند ، مانند افسانه دخترك كلاه قرمزى ريا زيباى خفته ، هر روز بايد به چرنديات خداوندگاران ونمايتدگان الهى گوش فرا دهيم وهرروز أزادى فكرى وأزادى عمل كمتر ميشود ، يكنوع بى تفاوتى ،بى حسى ، يك زندگى حباب وار با تجربه هاى تلخ ،به راستى چگونه ميتوان روح خودر را درون جهان اين بيماران در امان نگاه داشت ؟ وچگونه ميتوان أسمان زيباى يكشب خوش را در خواب ديد ، خوابها همه تبديل به كابوس شده اند ، وترس و وحشت همه جارافرا گرفته است ، جنگ جنك اقتصادى است كه با مذهب شروع شده مذهب وفروش دين يك اقتصاد بزرگ است ، سرنوشت ما به دست چه كسانى است ؟ من نميدانم كه ديو شب بيدار است يا خواب ،تنها ميدانم ديوانگانى بر مغزها حاكمند ونكهـبانان شب را از پاى در إورده اند ،در كوچه هاى شهر هر شب جنازه ها رديفند ومن حسرت ميخورم به كسانيكه شعورشان را با تكه چربى عوض كرده اتد وهمچنان ديوانگان به گرد خود ميچرخند ،من ميل تداشتم به دتيا بيايم ، شبى دونفر تصميم گرفتند مرا بسازند ، سپس رهايم كردند وهريك بسوى خودشان رفتند ، من با گام هاى كوچكم ودستهاى كوچكم وچشمان درشت وبراقم دنيارا يك شبه بلعيد م اما نتوانستم أنرا هضم كنم ، حال كم كم دارم بالا مياورم ، من در خلقت خود دستى نداشتم ، جنسيت خودم را تعيين نكردم ، حال مشتى ديوانه بيشعور با كمك سلاح هاى أتشين ميل دارند مرا نهان كنند ، زيباييهاى مرا ناديده ميگيرند ، من يك شاخه گل تازه ام چرا بايد در پرده اى از جنس آهن سياه نهان شوم ، چون نرينه ها از قدرت من ميترسند ،هيچكس پأيان اين شبهاى سياه را نميداند ، سر هر چهارراهى يك ديوانه اى با خمپاره ايستاده تا إنرا در ميان چهار راه پيكر من منفجر كند ،قلب من در انتظار أخرين لحظه هاست ، قلب من تنهاست ، ومن در ميان چهار ديوارى تفكراتم تنها هستم ، عضويت در هيچ خوكدأنى ندارم ، موشها، گاوها ، خرگوشان ، گوسفندان وخوكها ، هميشه گرد هم أيى دارند برنامه ريزى ميكنند و ساعات بيهوده زندگيشان را ميسازند ، عده اى تنها سفر ميكنند در بيراهه ها ، گم ميشوند ،آخ اى شبهاى تاريك ، من آوازم را براى گوشهاى مفرقين رها كرده ام ، تنها ميدانم هرچه ر ا باد بياورد ، باد ديگرى با خرد خواهد برد ، به همين دليل محكم ايستاده ام سر عقيده وايمان خودم.آنرا نه خريده ام ونه كسى بمن هديه داده ونه ميراث نياكان منست ، من خود ريشه ام ، با تقوى روحى و نجابت اصليم ،نيمه شب است ، خواب مانند هر شب از من گريخته. ومن به دستهاى پسركى ميانديشم كه بى هدف ، در رود سيال پيكرش بجستجوى لذت رفته است .پايانثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب چهارشنبه ١٦ مار س ٢٠١٦ ميلادى .
-
آخرين كلام ،در آخرين روزها،وآخرين عشق ها ، ،وآخرين دروغها ،من صداى شوم مرغ را ، در جنكل شتيدم ، بى هيچ هراسى ،بسوى أن أواز رفتم ،در ميان شاخه ها ، پرنده وحشى ،آواز ميخواندگاه نجواى نسيم ، به همره زمزمه هاى عاشقانه اوهرصبح وشام مرا انباشته بود ،در آن زمان ،ًمن ،صداى أواز ستارگانرا ميشنيدم ،نوشتم ،كه ويرانگرم ، همانند يك سيلاب ، نوشتم ،كه به دنبال كميياب ترين جمله هستم ،“حقيقت”من زبان شب بودم ، زبان شبهاى تاريك محبسواو ……تنها به يك چيز ميانديشيد ،من همه روياهاى خودرا بااو تقسيم ميكردم ،او نه ميديد، ونه ميشنيدكوزادى از جنگل بود ،گياهان و ريشه ها در زلال بستر من بودندوشب تاريك را روز ميديدم ،زمين زير پاهايم ميلرزيد ،من به أسمان ميانديشيدم ، او به بستر شبانهمن دنيارا شستشو ميدادم از نا پاكيهااو ،،؟ ……واين بود آخرين كلام ، در آخرين روز وآخرين شب .من بستر زلال أبشارهاى انديشه ها بودماو رودخانه سر سخت پيكرش را جارى ميساختپايانثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، دوشنبه ، ١٤ ما س ٢٠١٦ ميلادى
-
رفتهزنى كه برايم كار ميكرد ، امروز صبح رفت ، چون زياد از او عكس ميگرفتم ، دوروز با من حرف نميزد وامروز صبح ساكش را بست ورفت ،حال تنها بايده چشمم كور شود خودم بخانه برسم تا يكى ديگر را پيدا كنم ، بيچاره شوكه شده بود روزى داشت حمام را تميز ميكرد از پشت سر از او عكس گرفتم ،ًفريادش تا آسمان رفت ، امروز ديگر بد جورى اخمهايش توى هم بودند ،با و گفتم ميخواهم برايت شوهرى پيدا كنم ، ميگفت من مسلمانم و يك شوهر مراكشى ميخواهم ، منهم باو دروغ گفتم و خوب!!!!!! فهميد ،بيچاره پيرزن ،حالا تنها شدم ،امروز صبح خورشيد أنچنان در اطاقم تابيده بود ومن چنان خوشحال وسر حال ، بلند شدم ، نه ، خبرى از صبحانه بود واو مانند برج زهر مار پشت بمن ورو به ديوار ايستاده بود ،بقيه حسابم. رو بده ، ميخوام برم ،چرا ؟هميشه ميگفتنند اونهايى كه سرشان زياد تو كتاب است ديوانه اند ، شما هم خانم ديوانه شديد ،اول خنده ام گرفت وأنچنان خنده را سر دادم كه بيچاره دست به ساك دويد ،باو گفتم صبر كن ، معذرت ميخوام صبر كن ، بقيه پولش را دادم و نگاهى به شكم باد كرده وهيكل گنده اش انداختم ، سپس اورا بوسيدم و …… گريه ام گرفت ،آه ، كه من چقدر بد واحمق بودم ، او رفت ،سبزيهاى نيمه كاره روى ميز ، و دستمال گر د گيرى روى صندلى افتاده ،خوب ! از كجا شروع كنم ؟اما خودمانيم خيلى خنديدم او خيال كرد من باو ميخندم اما من به چيز ديگرى ميخنديدم ،خوب ، حالا از كجا شروع كنم ؟!!!اما خنده أمانم نميدهد ، سبزيهاى نيمه كاره روى ميز ، بايد اول به آنها برسم 😂😂😂😂😂😂🤐🤐🤐🤐🤐از : يادداشتهاى روزانه
-
خواب ،خواب ، در اين جنگل ،جنگلى پر هياهو ،خستگان را ،با راحتى چكار ،ماندگان را با دلجويى چكارخواب ، يك مرگ كوتاه ،در أن زمان كه جان بى پناهت ،در مشعل نامردى ميسوزد ،در إن زمان كه دردها ، را درمانى نيست ،چه مسكن چاره سازى ،پيكرم بوى ننگ آدم نما هارا گرفتآنكه تور ميبافد ،چو نان صيادى ،عنكوب وار ، ترا در دام دارددرجهان خواب ،اما ، دنياى ديگريستدختر شاه پريان ميگشايد درب ها راوآدمهاى اين جهان ، رهروان ،ملك افسانه اندغول شب اما ، ،صبح را به روز گره بستهميايد با كليد نا پاكيهاخنده بر لب ،ًچهره گلگونچون مرغكان آسمان در پروازميدزد نام ونشانست راخواب ، جادويى استپر بركتپرده ايست كسترده بر شهر افسانه هاخواب ، خواب را دريابيم“كه دنياى فراموشيهاست ”ثريا ، نيمه شب يكشنبه
-
عيد نوروزقرار تبود تا سال أتى اگر عمرى بماند بنويسم ، اما بياد أوردم كه تبريك نوروزى را تقديم دوستان ويا ران وعزيزان نداشته ام ، از شب پيش نوعى حال تهوع بمن دست داده شايد ألرژى بهارى باشد ، يا شايد خوابهاى شبانه !!!! نميخواهم بگويم فريب ميخورم ، نه ، خود فريبى هم نوعى فريب است ، در ابن كنگاش ميان حيوانات ناطق بايد با زبان آنها سخن گفت ،شب گذشته تمام خوابهاى خودرا به ريشه هاى رشد كرده در جنگل روبرو ديدم ، هيچگاه حقيتى در ميان نبوده است ، اصولا انسانهاى امروزى كمتر سروكارشان با منطق وحقيقت است ، دنياى إرام وانسانى من ويا ما به پايان رسيد ،امروز در ميان جنگلى با أدمهاى ناشناخته و غولهاى از شيشه بيرون آمده وحرامزاده هاى پآچه ور ماليده روبرو هستيم هنوز بسيارى از مردان از دانشكده ها بيرون أمده جغرافياى دنيارا نميشناسند ، هنوز به تاريخ گذشتگان خود بى اعتنا ويا نا اطلاع ميباشند اما ما رك هاى معروف ساعتها واتومبيلها ولباسها وبقول خودشان فشن را ميشناسند . با فلسفه هم !!! خوب آشنايى دارند ، چون فلسفه خودشانرا دارند ، نه منطق و رياضت را .در ميان اين جنگل واين نادانيهاى ودانسته ها ، پرنده اى بر شاخسار لانه ات مينشيند ، وأوازى دلپذير سر ميدهد إواز او چنان إرام بر مغز سرت مينشيند كه خودرا گم ميكنى ، پيشكشى تو باو چيست ، او به دانه محتاج نيست ، به لانه هم احتياجى ندارد او مامور است ومعدور ، وتو آنچهرا كه مايه فخر ومباهات تو بوده وبه أن مينازيدى دو دستى تقديم ميكنى ، شب تمام ميشود ، أفتاب طلوع ميكند ، ميان اين روشنايى وصبح ميبنى كه رگهايت به رقص در أمده اند ، وزمين وجنگل وشب پيش همه جلوى چشمانت ميرقصند ، آه قفس باز شده ، ميتوانم به دور دستها پرواز كنم ، به كجا ؟؟!!!به دتياى فريب ، به دنياى ساختگى ، به صفحه اى كه جلو چشمانت مانند يك قالب صابون بتو خيره شده وكف ها را بتو نشان ميدهد ،قلب معشوق أرام است ، ومن نميدانم چرا او در شب با من پرواز نكرد ؟صدايى نداشت ، چهچه اى نميزد ، تنها در دل ومغز تو خودرا پنهان كرده بود ؟ به چشمانش خيره ميشوى ! يك دشت صاف ، بى هيچ حركتى ، بتو مينگرد ،من زاده أفتاب ، از فراز جاده سقوط كردم ، اما جان نباختم ، وبه هنگاميكه ديدم زنده ام واو خوشبخت است گذاشتم از فراز جنگل پرواز كند چون يك مه خاكسترى رنگى در فضا گم شد ، از گذار تپه ها كذشت واز سپيدى برفها وقله ها ،جاده تمام شد ومن هنوز سر جاده ايستاده ام،واو خاكستر شد .بهر روى از صميم دل اين عيد واين نوروز وأمدن بهاررا به يك يك عزيزان ،خوانندگان ، دوستان ،، تهنيت ميگويم ، همراه با بهترين وصميمانه ترين إرزوها براى همه ،.ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، شنبه 12/3/2016 ميلادى برابر با ٢٢ اسفند ماه ١٣٩٤ شمسى ، و …. بدرود .
-
آخرین برگ
این آخرین نوشته من درسال کهنه ، درسال 94میباشد ، هرچند من نباید دراین سزمین دیگر نامی از گذشته خود ببرم اما کوششم را کرده ام که آن باقیمانه ذراتی را که دروجودم موج میزند نگاه دارم ، مانند محتضری روبمرگ که به آخرین قطره خون در شیشه سرم بالای سرش مینگرد وامید بازگشت به زندگی را دارد .من به تنهایی کوشش میکنم که این عید سعید باستانی !!!! را در غربت نگاه دارم وچه احمقانه میاندیشم نسلهای توانگر این زمان ماننند گذشته بما خواهند خندید ، من پریشانی خسته وغریب وتنها به گروه مهاجرینی میاندیشم که در زیر چادرهای یک متری با بچه های کوچک خود در انتظار معجزه قدرت هیتلری هستند .در میان این اندیشه های سرد ، گاهی میل دارم گرمایی احساس کنم میگریزم بسوی دری که درون آن انسانی خسته لمیده است ورهیده گاهی از نهیبش وزمانی از لطفش دچار سر گردانی میشوم ، خاموشی وتاریکی بختک وار بر روی زندگیم سایه انداخته ومن درمیان برگهای پرپر شده ورنگ وارنگ مردان گذشته به دنبال خودم میگردم .خسته از رنج دیروز وبیهوده فکر کردن به فردا چهره ام را زیر یک پرده تاریک میپوشانم گاهی برقع را برمیدارم وفریاد میکشم صدایم تنها درگوشهای خودم میپیچد .خانه کجاست ؟ خانه افروزان کیانند ؟ زنان زیبا که اجاق مردانشانرا گرم نگاه داشته اند ؟ کجاییند ، درمیان خواب وبیداری با هجوم کلمات دست بگیربانم ودر میان آنها تکه سنگی را میبینم که همچنان کوفته میشود ، میل پرواز درسر ش مرده ، » خوب دیگر گاه پروازنیست « دخترک شاه پریان دیگر مرده وساکنان آن ملک افسانه ای سالهاست زیر خاک پوسیده اند ،خواب ، چه جهان بی هیاهوی ، پیکر خسته را خسته تر میکند ، بلند میشوی ، کجایی ؟ اینجا کجاست ؟ امروز چه روزی است ؟ چه کاری مانده باید انجام دهی ؟ هیچ ! اگر هم ندادی مهم نیست دنیا بهم نخواهد خورد ، دنیا دیگر بتو وامثال تو احتیاجی ندارد قلمت را غلاف کن حتی از یک کارد زنگ خورده وکهنه بی مصرف تراست .قلب معشوقم ؟! اما کنج قفس خوابیده است ، ومن میدانم چرا او هم درشب با مرغان وپرندگان هم آوازی دارد ؟/وسپیده صبح همچنان آرام مانند دریاچه ای در آسمان ظاهرمیشود وسپس عروس آسمان کم کم چهره اش را از پشت هزاران ابر سیاه وخاکستری بیرون میکشد با نا زوعشوه گری ،که منم گرمای ترا افزایش میدهم ، نه دیگری ! وبا تصویر های هندسی اش که بر دیوار اطاقم نقش میبندد . بمن یاد آوری میکند که باید برخیزم ، روز دیگری در بیهودگی آغاز شده است ، راهروی کوچکم را ادامه میدهم بنظرم دهلیزی خوف ناک میرسد ودر انتظار مهتاب شبانه ام وپایان شب سیاه که دوباره روی شانه هایم برق بیفتد وپلکان مخفی قلب مرا طی کند . وآخرین چکامه !!!پایانثریا ایرانمنش . اسپانیا . 10/3/2016 میلادی برابر با 20 اسفند94شمسی . -
من وجنگل
زندگی من ، همان شب جنگل است ،وجنگل روحی منحوس است که در بسترش خفته ،آن روح منحوس تنها مرا میخواست …….در جایی خواندم که :مارسل پروست تختخواب خویش را از همه جای دنیا بیشتر دوست میداشت واز ان حتی بعنوان میز تحریرش استفاده میکرد ! منم هر نیمه شب کارم همین بود که با آن تابلت کوچک بنویسم ، شب گذشه دیدم همه چیز بهم ریخته !! معلوم شد که عوض کردن ایمیل جناب تابلت را خشمگین ساخته است !! مهم نیست حال هر صبح مینویسم وشب را راحت میخوابم !روز گذشته همسایه جوان من برای روز زن یک بوته گل سرخ در گلدان ویک کتاب اشعار پاپلو نرودارا آورد که ، خود یکی را در قفسه کتابهایم دارم ، نشستیم او چای ایرانی خواست برایش آوردم ویک کیک دست پخت خانگی !!! بادرا از بیرون میدبدیم از پشت پنجره که شاخه ودرختانرا خم میکند ، اما نمیدانستم که ویران میسازد .امروز برای کاشتن آن بوته گل سری به باغچه زدم همان بهتر که ننویسم ، هرچه گل زیبا من کاشته بودم به یغما رفته بود ویا پرپیر شده بودند ، باخود گفتم که :طبیعت هم با ما سر جنگ دارد واین نوروز را میل دارد به یک نوعی از ما بگیرد نوروزی که من چهل سال آنرا بردوش کشیدم وهر کجای این دنیا بودم سفره هفت سین یا شین را پهن میکردم گل سنبل بود وشهد وشراب و حافظ وشیرینی وغیره !!!!حال طوفان گلهایمرا بباد داد ، دراین ماه باید عزاداری حضرت عیسی باشد ودرهمین ماه باید یکی از بستگان فوت کند ودیگر هیچ…..امروز صبح باز باغچه را مرتب کردم بوته گل رز را کاشتم وسفره سفیدی را روی میز پهن کردم تا کم کم آنرا پرکنم، خون من لبریز از خون گیاه است نه از خون حیوان ، من همه حقیقت زندگی را درون طبیعت یافته ام ، بر سر هر برگلی شعری نوشته شده وهر برگی ترانه ای میخواند . این بانوی جوان که دیروز بخانه من آمد از خوانندگان پر وپا قرص این لاطایلات منست است آنهارا به انگلیسی ترجمه میکند وسپس از من معنای آئهارا سئوال میکند ، ودیروز من نام ( هل ) را فراموش کرده بودم !!!چه بنویسم از دست نامریی شب که مرا بیدار میکند از خوشه های نابود شده کشتزارها بنویسم ؟ ویا ازآن قلب تیره که روزی میل داشت قدرت خودرا بر من ثابت کند ، من چشمم به آب زلال چشمه ها بود واو چشمش به حیوانات جنگل من به ریشه گیاهان چسپیده بودم او به ساقه های نازک وترد وشکننده ، من به لرزش شانه های او میاندیشیدم واو ……نمیدانم ، هنوز هم نمیدانم . تنها میتوانم بنویسم که من روحم را شستشو داده ام از ناپاکیها وآن گناه دروغین خلقت ، شبهای زیادی باو اندیشیدم ، بیهوده بود او یک پرنده بود که بر هر شاخی مینشست وآوازی دلپذیر سر میداد ، من مفتون او شدم ، گاهی بصورت یک بچه لج باز وزمانی مانند یک مرد دنیادیده وکامل ، من با دو شخصیت روبرو بودم ، او میرفت ، باز میگشت وباز میرفت ، بیقرار و بازیگوشی او مرا خسته کرد ، روزی دیدم دارم گریه میکنم ، مانند دختران تازه بالغ ، از خود پرسیدم :چه میکنی ؟ کجایی؟ به راستی تو از کدامین سوی این شهر ویران خواهی رفت ؟ هرچه درون مردمک چشمان او نگریستم هیچ چیز نیافتم ،آه ای زن زمانها ، چرخهای ارابه ات محکم کن وآهسته آهسته به راهت ادامه بده ، درهیچ ایستگاهی مکث مکن وسئوال هم مکن.پایان .ثریا ایرانمنش . اسپانیا ، 9/3/2016 میلادی -
چشمان خستهمثل هرشب چشمان خسته ،اما بيدار من ،همچنان در راه پندارهاستسنگ سرد وسختى كه امروزفرو گسترده بر شببرتن بيجان شهر ، برتن بيمار منمانده همچنان برجادوران مرگ آواز عشقهاستدوران جنگ پندارهاى بيجاستدوران أيه هاى كشدار استبا صداى كفتارهاشب گذشت از نيمه ، اما همچنان اطاق منخواب گم شده ، در دو چشم خسته من،همچنان بيدارى پا بر جاستخاموشى افتاده ،بختك وارغول ها ، اما همچنان ميروند،با خونى كه در سينه هاشان به زنجير ماندهبر تن عشق ، لباس رزم. استخاموشى افتاده بختك وار بر روز روشن ماترس، تنهايى، ، وسعت فاصله هاريخته برهمخوف در تا ريكى با دندان تيز خودزواياى هر گوشه دل را ،بلعيده در يك دم.غولها سر بر داشته اند ،با دشنه هايشانديگر مرغك عشق از أواز ماندهمرغك شب همنوا با من ،ميخواند كه همه تنهاييم ، همه تنهاييماى همه دلتنگيهاماه بى گفتار ميگذرد ،در آسمان خالىروى زمين ، اما ، پيچكً عشق چسپيدهبه دسته يك خنجر ، و …..اختران بي جنبش وبيجانافتاده درجا ده نيرنگهاثريا ، سه شنبه ، هشتم مارس دوهزارو شانزده ميلادى .تقديم به زنى كه شب گذشته در شيراز به دست مردى كشته شد ،روز أزادى زن لود واو ( رها ) گشت از اينهمه نكبت زمين،
-
هجوم غارت شب برد و خون گرم شقايق ،هنوز ميجوشيد ،هنوز پيكر أن أفتاب درخشان ،به زير خاك نرفته بود ،هنوز آن بركه غمگين در برابر چشمانم ميدرخشيدتو با چراغ روشن دل أمدى ،ومن بك ستاره تا ريك بر بأم تو ، فرود آمدم،،،،،،،بقيه وپايان داستانندانستم چه موقع آن مردان سياه پوش جنازه اورا بيرون بردند ، شب را با وحشت ودرد گذراندم وصبح فردا با بانوى مهربان بدرود كفتم وراه جاده خاكى را در پيش كرفتم ، بى آنكه بدانم به كدام راه بايد ميرفتم ، او در پشت سر من أرام خوابيده بود ، حال ديگر أزاد شده بود ، همچنان ميرفتم وميگريستم وبيادم أمد كه آخرين بار عكس گورستان خانوادگيش را برايم فرستاده بود ،شايد إنجاست شايد در أن “چپل” است. همچنان با خود حرف ميزدم وميرفتيم ، ناگهان اتومبيلى جلوى پايم ايستاد ى،قلبم از جا كنده شد ، راننده او بود ،سينورا ، كجا ؟ أيا ميتوانيد راهرا پيدا كنيد؟ سوار شويد شمارا به ايستگاه ميرسانم وصبر ميكنم تا قطار شما برسد ، سوار شدم لبانم خشك پيكرم ميلرزيد ، قطارم برسد ، كدام قطار ؟ در عقب اتومبيل تشستم به چرم كرم رنك روى صندليها خيره شدم ،هميشه طرف راننده مينشست درون جيب در اتومبيل كتابى قرار داشت ، أنرا برداشتم ، كتاب دعاى هميشگى او بود ،با كاغذى از جنس ابريشم ونوارهاى رنكارنگى كه براى علامت كذارى در هر صفحه جاى داشت روى جلد چرمى سياه أن با خطوط طلايى نام كتا ب نوشته شده بود ، دست زدم به شانه راننده اوبرگشت وچشمان لبريز از اشك خودرا بمن دوخت ،گفتم ميتوانم اين كتاب را بعنوان يادگار بردارم ؟گفت ، بلى سينورا ، ا رباب ، ا رباب ، مدتى مكث كرد وگفت :ا رباب شمارا خيلى دوست داشت ،بلى اين كتاب را برداريد ، سپس يك بسته ديگر بمن داد وگفت :كنتس اين بسته ر ا داده تا بشما بدهم ،بسته را بازكردم ، يكدستمال سفيد تور دوزى شده كه در گوشه اش عكس مادر مقدس بود با يك باد بزن سورمه اى ويك نامه كوتاه ،نه ! ديگر از متن نامه نخواهم نوشت ، دستمال ر ا بوسيدم وكتابرا درون كيف دستيم گذاشتم ،امروز اين كتاب در بوفه كنار ساير اشياء قرار كرفته ، وكتاب خود او در بالاى سرم ، هرشب به عكس زيباى او مينگرم وبا خود ميگويم ، پرودكار در چه ساعتى ودر چه موقعى اين فرشته زيبارا أفريد. وچه زود پشيمان شد واورا با خود برد ، هنوز پنجاه سال را تمام نكرده بود ،ديگر از أن زمان به كنج خلوت نشستم وبا خود وخيال او زتدگى ميكنم ، روح او در اين خانه است ،ًميدانم ،هرشب دستى لخاف را روى شانه من مياندازد وگاهى دست اورا بر پشتم احساس ميكنم ، ميدانم كه مرا تنها نگذاشته است ،شايد روز ى توانستم به ديدارش بروم ، روزيكه ديگر بر نخواهم گشت ، پايانثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، دوشنبه 7/3/2016ميلادى ،
-
به تاريخ ٧/٣/٢٠١٦ ميلادى برابر با ١٧ اسفند ١٣٩٤ شمسى / اسپانيا،سودى عزيزم دوست نازنينم ،داستان اول را برايت فرستادم واين دومين را به زودى تمام ميكنم واميدوارم قبل از عيد آنرا برايت پست كنم ، واميدوارم بتوانى از ميان آن فيلم دلخواهىت را بسازى ، بى آنكه نامى از اين حقير ببرى ، أدرس ايميل مرا ميدانى ،اگر مشگلى داشتى برايم ايميل بفرست ،در خاتمه بايد بگويم اين داستان نويسى من ،مرا دچار بعضى از مشگلات كرده است ، عدهاى خودرا قهرمان اين داستانها ميندازند ، در حاليكه ،قهرمانان اصلى يكى يكى مرده اند وديگرى هنوز در برابر تو قد علم كرده است ، أدرس ايميل تازه ام را برايت ميفرستم ، سعى كن با قديمى كارى نداشته باشى أنرا براى وقت گذرانى باز گذاشته ام ،رويت را ميبوسم ، برايت أرزوى خوشى وموفقيت دارم به مامان سلام برسان ، قربانت ثريا ،
پايانى داستانپس از دوساعت ونيم سر انجام به يك سر بالايى رسيديم كه خانه بزرگ او در أنجا قرار داشت ،پرچم نيمه افراشته با أرم خانوادگى ،بر بالاى دكلى خود نمايى ميكرد ،ًانومبيل وارد يك گاراژ بزرك شد وسپس دور زد واز لابلاى درختان سر بفلك كشيده جلوى ساختمان ايستاد ، راننده پياده شد ودرب را براى من باز كرد ، پاهايم ميلرزيدند هم ار خستگى ، هم از ترس وارد سرسراى بزرگى شديم ،او از جلو ومن به دنبالش گيج ومات ومبهوت دراين گنجينه گرانبها سر گيجه ام بيشتر شد ، او جلوى بك درب چوبى قديمى ايستاد ولبه در كوبيد ،پيشخدمتى دربرا باز كرد وارد يك سالن بزرگ شدم ، همه مردان سياه پوش ايستاده بودند زنى در بين آنها نبود ، پر ترسيده و اگر ميتوانستم فرار ميكردم ، مردى جلو أمد بى أنكه بمن حرفى بزند با دست پلكانيرا نشانم داد ، من پله كان را گرفتم وبالا رفتم ، بوى كهنگى ، بوى نم ، بوى نيستى ،بوى عود وكندر هزاران بو به مشامم ميخورد ،نفسم گرفته بود ، تشنه ام بود دهانم خشك وقلبم بشدت ميطپيد ، ميلرزيدم ، درى به رويم باز شد ،
آه ، اين جنازه ، اين پاهاى لاغر و سپيد زير يك ملافه سفيد واطرافش عاليجناب، داشت اورا غسل ميداد ، چند كركس سياه نيز دور تختخواب او بودند ، جلو رفتم ، بانويى با تور سياه جلوى صليب زانو زده داشت دعا ميخواند ودو ددختر بلند بالا ،با لباسهاى مشكى پشت باين صحنه كرده به تماشاى باغ مشغول بودند ، كركس ها را به عقب راندم ،جلو رفتم ، زانوزدم دست بى رمق اورا كه زير ملافه بود بيرون كشيدم و سرم را روى آن دست زيبا ونازنين گذاشتم ، سيل اشكهايم جارى بودند لبهايم را بشدت روى دست نحيف او ميگذاشتم ايكاش ميتوانستم جانم را باو بدهم ، اندكى سرش را بلند كرد مرا ديد لبخندى زد ودستم را فشار داد و و…… دست بيجان رها شد ، اما من محكم أنرا گرفته بودم ، مردان با فشار ميخواستند اين دودست را از هم جدا كنند ، سينورا ،سينورا ، بلند بود اما من ديگر نه چيزى ميديدم ونه چيزى ميفهميدم ، نه ديگر هيچ چيز نفهميدم .
هنكاميكه به هوش أمدم چند خواهر روحانى سفيد پوش وأن بانوى سياهپوش بالاى سرم بودند وشربتى تلخ را به گلويم سرازير ميكردند ، سرم را بلند كردم چشمان زيباى او در چشمان مادرش ميدرخشيد ،اورا بغل گرفتم وگريه كنان ميگفتم كه ، من ،من ،من از شاگردان عاليجناب بودم ،من ،من أن زن مهربان مرا بوسيد ديگران را مرخص كرد ، درب ها همه بسته بودند و…. ادامه دارد
ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ،
از دفتر يادداشتهاى روزانه -
قطار :بقیه داستان "
خسته ام ، خیلی خسته ام ، درهوایی که هرلحظه عوض میشود وآدمهایی که هرلحظه مانند هوا پس وپیش میروند ، یاد آن روزها ، مبارزه کردن ها ، لرزیدن ها، ترسیدنها ، واز دست دان انسانهایی که باید بنویسم گرانبها بودند پر ارزش ودیگر درزمانیکه من هستم بوجود نخواهند آمد، وآدمهای مضحکی که در نقشهای مختلف بازی میکردند ، عده ای بیصدا جان دادند وعده ای گم شدند مانند یک تسبیح هزار رنگ مهره ها بهم نمیخوردند وهیچ دستی وهیچ قدرتی نمیتوانست آنهارا بهم پیوند دهد با هیچ علم وجادویی امروز هم همینند، سرزمین من تبدیل شده به مزرعه کلم واطرافش کاکتوسهای خار دارد و گلهای خرزهره رشد کرده اند ، آواز بلبلان خاموش ، صدای ساز خاموش ، قمریان سر درگریبان ، حتی بلبلان از ترس چهچه خودرا فراموش کرده اند ، در این مزرعه تنها کلاغها هستند که قار قار میکنند روی مناره های بلند وگلدسته ها وبردگان در زیر بار خم میشوند گوشه خیابانها میمیرند این منحصر به سر زمین من نیست ، درهمه جای دنیا همین است زندگی دو قسمت است ” یا بخور یا میخورمت ” حال اگر کسی نخواست نه بخورد ونه خورده شود دوران سختی را خواهد گذراند ، هر کرمی وهر مار زهر آلوده ای از سویی بانیش آلوده اش اورا بیمار میسازد ، باید مرتب مواظب اطرافش باشد با سم پاش ودفع شر این موجودات که نه انسانند ونه بویی از انسانیت برده اند ، بی هویت ، باید نوشت بیچاره ، تنها عضله هایی که دربدنشان کار میکند زبانشان است وعضله دیگری !!! .هرنیمه شب دستی مرا بیدار میکند ، میان تختخوابم مینشینم ومینویسم ، نمیدانم زیر نور چراغی که تنها سوی کمی از آن پخش میشود چه ا مینویسم ، باید برگ برگ نوشته هارا پیدا کنم ، روی یک ورقه کاغذ کوچک ، روی دستمال سفره وپشت جلد یک کتاب ، همهرا بهم بچسپانم ناگفته هارا جدا میسازم که مبدا به تریش قبای کسی بربخورد وآنچه مربوط میشود بخودم بنویسم ،سخت است ، این تکه های آخر سخت است ، دردناک است ، روز گذشته دستمال تور دوزی شده با باد بزن مادرش را در جعبه کاغذهایم یافتم .بیادم آمد که آن روز صبح زود میبایست قطاررا بگیرم و به طرف مقصد بروم ، هیجده ساعت بدون توقف ودرمرزی دیگر میبایست قطار عوض میکردم ، هیجده ساعت گریستم ، احساس شومی داشتم اگر غیر ازاین بود محال ممکن بود که مرا بسوی خود درخانه اش بخواند .پس از چهل وهشت ساعت ، به ایستگاه مورد نظر رسیدم اتومبیل سیاه رنگ لیموزین او با آن مرد جوان مهربان درانتظارم بود .دوساعت ونیم دیگر میبایست طی طریق میکردیم ، میل نداشتم از او چیزی بپرسم میدانستم تنها ، آری یا نه درجوابم بود ، این مرد با وفا ، مانند سگی مهربان همه جا با او بود ، هیچگاه باو خیانت نکرد ؛ وهیچگاه برای خوش خدمتی به رده های بالا در مورد رفتار ونشست وبرخاست او اطلاعی نداد ، هیچگاه عکسی نگرفت تا به رسانه ها بدهد ، صورتش کدر ، وبهم فشرده معلوم بود شب سختی را گذرانده است ، تنها با یک معذرت خواهی کوتاه باو گفتم که متاسفم باعث زحمت اوشده ام ،درجوابم گفت :سینورا ، شما خیلی خسته اید باید جایی توقف کنم وشما چیزی بخورید هنوز راهی طولانی در پیش داریم ، سپس مکث کرد وگفت وروز سختی را درپیش خواهیم داشت … چشمانش از یک بیخوابی ویا گریه به خون نشسته بودند ….. بقیه داردثریا ایرانمنش . اسپانیا .از دفترچه یادداشتهای روزانه -
ادامه داستان ،روزى دوباره برگشت ، چهره اش خسته تر بود ، اين بار براى يك سمينار و گفتگوى همه جانبه آمده بود ، سالنى كه قرار بود او سخن رانى كند مملو از جمعيت بخصوص طبقه زنان جوان شده بود ، تازه كتابى نيز نوشته و بچاپ رسانده بود كتاب ها تيز در گوشه اى بفروش ميرسيدند وملت سر از پا نشناخته در انتظار امضاى او در پشت يكديگر به صف ايستاده دوربين تلويزيونها نيز مشغول فيلم بردارى بودند ،من هم يك كتاب را برداشتم با كاغذ اعلا وچاپ خو ب وعكسهايى از خودش و نامى كه بر پشت كتاب با خطى طلاى نو شته شده بود ” مادر” ! باخود فكر ميكردم كه همه به يك مادر ويك پدر احتياج دارند وچه بسا اورا از كودكى در مدارس شبانه روزى مذهبى گذاشته اند و او تمت سر پرستى خواهران وبرادران دينى تربيت وبزرگ شده و چه بسا بانوى ثروتمند قصر ومادرش ترجيح ميداده است كه وقت خودرا صرف مسائل شخصى خود بكند شايد ……من آخرين نفرى بودم كه توانستم خودم را باو برسانم و كتاب را براى امضاء جلويش بگذارم ، دو فرشته سياه پوش نيز ايستاده حاكم بر اعمال او بودند ،در برگ سفيد كتاب نوشت : مادر مقدس ترا خيلى دوست دارد ! وبراى تو وخانواده ات دعا ميكند ! سپس يك تكه كاغذ را به آهسته لاى صفحات كتاب لغزاند .به هنگام برگشت در راه يادداشت اورا بيرون كشيدم نو شته بود كه ميل دارد براى امر مهمى مرا در دفتر خود ببيند ، ساعت چهار بعد از ظهر فردا ،اين عدد چهار نقش بزرگى بازى ميكند ، من ساعت چهار بعد از ظهر بود كه من از كشورم براى هميشه بيرون أمدم ، همسرم ساعت چهار بعد از ظهر بكما رفت ، وچهار بعد از ظهر بود كه فروغ فرخزاد ما از دتيا رفت ، وچهار بعد از ظهر بود كه من براى اولين بار اورا ديدم ،وچهار بعد از ظهر بود كه من براى اولين بار اولين مردزندگيم را ديدم وعاشق شدم و …..أنروز كه در دفترش شهامت مرا ستود ، چهار بعد از ظهر بود ، آه عاليجناب شما مرا شرمنده ميسازيد ، شهامت من اكتسابى نيست ،، نميدانم شايد نيمى از وجود من مرد باشد در قسمت چپ پيكرم آنجا كه قلبم جاى دارد احساس قوى ترى دارم دست چپ من قوى تر است ، شايد من مخلوطى از يك زن ومرد باشم ، شايد همزادم بمن چسپيده است !!!گفت :اينهمه مرا عاليجناب خطاب مكن ، من اسم هم دارم و نامشرا گفت ! جرئت تداشتم افكارم را به سمت ديگرى سوق دهم ، در عين حال از خود ميرسيدم ،كه چه اصرارى دارد مرا تنها ببيند ، شايد بذر عشقى در سينه اش كاشته شده ،همچنانكه در سينه من رشد كرده است ، چه اصرارى داشت برايم نامه بنو يسد ؟ ويا برايم هديه بفرستد ؟! او از من چه انتظارى داشت او رفت اما گه گاهى بادداشتى از او در يافت ميكردم :حالت خوب است ؟بلى جناب دكتر ، حالم خيلى خوب است ملالى نيست غير از دورى شما !!!روزى نو شت :سخت بيمارم ،اگر ميتوانى قطارا بگير ويا با طياره باينجا بيا فقط بنويس كى وكجا من راننده ا به دنبالت ميفرستم . سخت بتو احتيج دارم !أه ، پرودگار خوب ومهربان ، چه اتفاقى افتاده ، قطار ، هيجده ساعت بايد با قطار طى كنم سپس مجددا قطارا ديگرى بگيرم تا به چهارراه اروپا برسم ، طياره رفت وبر گشت گران است ، بعد ؟! چى شده ؟ شايد هم يك شوخى است ؟تلفن ر ا برداشتم شماره اورا كرفتم ، خودش بود ، نه خودش نبود ، يك ناله بود يك درد بود فرياد بود التماس بود ،،فورى ساكم را بستم ، پاسپورت وبقيه لوازم را درون آن ريختم وبسوى ايستگاه قطار حركت كردم .. ….بقيه داردثريا ايرانمنش ، اسپانيا ،از دفتر يادداشتهاى روزانه ، دوشنبه
-
قسمتهاى پايانىمن ابدا باين دنيا بدهكار نيستم ، نه به دنيا ونه به مردمش ، طلبكار هم نيستم ، تنها ميدانم زندگى در اين دنياى جهنمى براى ارواح پاك وآزاد شكنجه اى بيش نيست ، يك شكنجه ابدى كه تا روز آخر ادامه دارد .در اين كنج تنهايى ، نه كسى بمن صبح بخير ميگريد ونه شبى بمن خواهد گفت ، خوش بخواب ، ويا شبت بخير ، تمام ديروز پژمرده وپريشان بودم ، بي سبب غذا درست ميكردم ، وبه درون يخچال جاى ميدادم ، ميل بخورن را هم از دست داده بودم ، سيگارى روشن كردم و در بالكن به ديدار باغچه ام رفتم كه چه شكوفا شده بود وگلها قد كشيده زير نسيم ميرقصديند ، أنها بوى بهاررا احساس كرده حال سر شار از شور دوباره زيستن با نسيم مي قصيدند ومن بفكر انسانهاى دردكشيده اى بودم كه دربهاران خواهند مرد ويا مرده اتد ،كسانيكه بود ونبودشان در اين دنيا يكى بود ، أمدند ، زيستند با طلبكارى از دنيا ومردمش رفتند ، آند مكسى پديدار شد و پرواز كرد ومرداو ، اما موجود ديگرى بود ، او نيز مانند من هيچ ميلى نه به دنيا داشت ونه به مردم دنيا ، نه عشقى به تجمل داشت ونه تشريفات مسخره ،او يگانه زيست ، ويگانه رفت ، نامش در ليست بزرگان در قابى مطلا نوشته شده چرا كه صاحب صدها ألقاب بود كه به هيچ كدام اهميتى نميداد ، كتاب خواندن ،بهترين سرگر ميش بود اما ميبايست دوراز چشم اغيار كتابهاى دلخواه خودرا بخواند ، در ساير أوقات ، كتاب آسمانى با جملات تكرارى و بى هويت ، زمانى به يك پرنده أزاد رشك ميبرد ، دلش پرواز را ميخواست ، همه چيز زندگى او قرار دادى وطبق برنامه از قبل أماده شده بود ، سر يكساعت بخصوص ميبايست غذا بخورد و سر يكساعت بخصوص به رياضت بنشيند وبه گناهان ناكرده اش در پيش خود وخداى ناديده اش به اعتراف بنشيند ، هيچگاه أزاد نبود ، آيا خود باين زندان ابدى رفت ويا اورا بردند طبق قواتين دستورى زمان .مدتها از او بيخبر بودم ، تلفن او جواب نميداد ، ميل نداشتم در باره او از كسى چيزى بپرسم ، گاهى شهامت مرا تحسين ميكرد ، وميكفت :اكر سرى به كليساها ويا مجامع مذهبى بزنى ميبنى كه اكثرا زنانند كه سألنهارا اشغال كرده اند ،مردان كمتر تن باين رنج ميدهند در مراسم رسمى مردان نيز بيرون از كليسا مينشينند ، أيا در سر زمين تو چنين است ؟! .جوابى نداشتم باو بدهم ، تنها ميگفتم كه ، بشر هيچگاه أزاد نيست ، بخصوص زنان واين مردانند كه براى زنها تصميم ميكيرند ، در سر زمين من همه چيز اجبارى است ، خانه نشستن اجبارى است ، بيرو رفتن مجبورى است وعشق گناه بزرگى محسوب ميشود ومجازات دارد ، زنها جدايند ، مردان جدا ، زنان هميشه زير شكنجه مردانند اعم ار برادر ، پدر ، و يا پدر خواتده ، ونا برادرى ، زنها بى پنهانند ، براى همين هميشه به دنبال يك مرد ميدوند، عده اى از ترس تنهايى ، عده اى بخاطر منافع ، امروز را نميدانم ، سالهاست كه دورم ، اما در أن زمان هم زنها هميشه جدا بودند ومردان جدا ، در حاليكه من ابدا ميل نداشتم ميان زنان بنشينم و تماشاچى زر وزيور لباسها وچرنديات أنها باشم ، ميل داشتم كنار مردى فهميده و با شعور بنشينم ، مردان از اين موضوع برداشت ديگرى ميكردند وزنان نيز مردانرا تاييد ميكردند ، بنا بر اين من خودم صاحب خودم شدم همسر خودم بودم بدون هيچ نيازى به يك نرينه . انا در عين حال نميتوانستم بدون عشق زندگى كنم ، روز اول بتو گفتم كه ” خداى من عشق ” است نه أن عشقى كه در ذهن هاى ويران ومغزهاى معيوب جاى دارد ، عشقى كه كمتر به وصال ميانديشد وخود عشق را دوست دارد ، انرژى من عشق بود بدون عشق مرده اى بيش نبودم .عشق بمن نيرو ميداد ، انرژى ميداد ، حتى عاشق فرزندانم بودم بى مهرى أنان مرا دچار اندوه ميكرد ، امروز ترا بر گزيده ام چرا كه ميدانم دسترسى بتو امكان ندارد ، من تنها ترا دنبال ميكنم مانند همان زنان ومردان عامى كه خدارا دنبال كرده اند ،تو همه چيز منى ،هم خداى منى هم نسيمى كه با أن زنده هستم ،او سكوت ميكرد. ، چهره اش گاهى سرخ وزمانى به زردى ميزد ، بطرى أبرأ سر ميكشيد وأن تسبيح طلايى را بيرون مياورد ، ميدانستم براى فرار از انديشه هاى گوناگون أنرا در دست گرفته ، بى آنكه ذكرى بخواند ، چشمانشرا به دور دستها ميدوخت ، به دنبال چه چيزى ميگشت ؟ در ذهن او چه ميگذشت ؟ أيا تا بمال معناى عشق را چشيده بود ؟ يا در كنج أن تاريك خانه گذاشته بود پدران حظ بصرى از اين مجسمه زنده ببرند ، اين شاهكار خلقت …….بقيه داردثريا ايرانمنش ، از : دفتر يادداشتهاى روزانه ، اسپانيا ،نيمه شب يكشنبه
-
ماهى هميشه تشنه ام ،در زلال لطف بيكران توميبرد مرا به هركجا كه لطف بيكران اوست———نيمه شب است ، مثل هر شب بيدار ميشوم ، زندگى مانند پرده سينما از جلوى چشمانم ميگذرد ، به أدمهايى ميانديشم كه در زندگيم أمدند و نشستند وخوردند ورفتند ، عده اى با گنده گوزيها هايشان ، ودر مقابل انسانها فرهيخته و بزرگوارى كه با من حتى روى تخته سنگهاى رودخانه نيز نشستند ، هركدام قصه اى بودند وهريك سر گذشتى ، عده اى رفته اند ، عده اى دچار نسيان وفراموشى شده انده ، وعده اى همچنان يك رهرو بى تفاوت از كنار يكديگر ميگذاريم مانند دو آشنا ، در ميان اين آدمها تنها يك يا دونفر تاثير مثبت روى زندگى من گذاشتند ،كه متاسفانه امروز هيچكدام نيستند وتنها خاطره شان برجاى مانده است ،نيمه شب است ، براى من بهترين اوقات است ، سكوت بر همه جا حاكم است ، تنها صداى مرغان بيخواب از دور دستها بگوش ميرسد ، به هرشكلى كه ميخو اهم دنباله داستانرا بنويسم وآنرا تمام كنم ، نُميتوانم ، اشك مجال نميدهد ، گويى سايه او همه جا مرا تعقيب ميكند ، در چهره اش مهر بانى موج ميزند ،چه تفاوتى داشت با اين آدمهاى امروزى ، گويى متعلق به اين دنيا نبود ، گويى متعلق باين جهان واين مردم نبود ، إرامشى كه در چهره ورفتار نجيبانه اش ديده ميشد كمتر در ديگران ميديم ،اصلا نميديدم ، مردم ديگر گويى باين دنيا أمده اند تا بخورند وبخوابند و لذت جسمى وروحى ببرند ، او از ديد ديگرى باين دنيا ومردمش مينگريست ، وبقول سهراب سپهرى ، ” بزرگ بود واز اهالى ديروز بود “مدتها بود كه ديگر كمتر باو ميانديشيدم ، يادبودهايش را عكسهايش را پنهان كرده بودم ، اما او همچنان در من زنده بودبهركجاى كه پاى ميگذاشتم او روبرويم بود ، من غير او هيچكس را نميديدم ، همه او بودند ، دنيا او بود ، همه درختان ، باغچه ها ، گلها ، خيابانها ،ًچهره اورا منعكس ميكردند ، اين چه جادويى بود ؟ او در من زندگى ميكرد ، هردو يكى شده بوديم روح او در من حلول كرده بود ، رفتارم بكلى عوض شد بود ،يكنوع بى قيدى ، بى تفاوتى ، در من موج ميزد برايم هيچ چيز ارزش تداشت ، مهربانيهاى سطحى ودروغين مرا به خنده وا ميداشت .سكوت او ادامه يافت ، مدارج روحانيت اورا نميدانستم ، أيا يك كشيش ساده اقرار نيوش بود ؟ يا يك كاردينال ؟ در كجاى دنيا مشغول فعاليت بود ؟ ماموريتهايى كه از آنها ميگفت در چه زمينه اى بودند ؟ به كجا سفر ميكرد ؟ ماموريت او در چه جهتى انجام ميگرفت ؟ همه سئوالها بيجواب ميماندتد .روزى نامه اى از او برايم رسيد كه نام فرستنده نيز بر پشت پاكت چاپ شده برد ، اوخ يك تريلى ميخواست تا نام وفاميل وألقاب اورا حمل كند ،برايم نوشته بود كه :در تعطيلات هستم ،وامروز فرصت كردم برايت چند خط بنويسم ، عكسهايى نيز از خانه (كه چه عرض كنم قصر هفتصدساله ) و زمينهاى اطراف واسبهاى مورد علاقه اشرا ضميمه فرستاده بود ،با خود كفتم :بعد از تو ، اينها به چه. كسى خواهد رسيد ؟ وارثى كه ندارى ! لابد به همانجا كه تعلق دارى خواهد رسيد ، به همان تاريكخانه !يا موزه ميشوند ،يا هتل ، ويا …. نه بهتر است باين مسائل فكر نكنم ،بمن چه مربوط است ميراث اجدادى أوست كه قرنها بجاى مانده ، بازهم هستند كسانى كه از أنها نگهدارى كنند ،اوه ،ًچه جاى خوبى زندگى ميكنى ! بهشت همانجاست !نوشت :كمى خسته ام ، گمان ميكنم سرما خورده ام فعلا در حال استراحت هستم ،ومن باخود فكر ميكردم ، در أن هواى دلپذير ميان أنهمه پرده هاى مخمل سنكين ، إن جلگه زيبا ، أن خانه ، أن أفتاب ،چگونه ممكن است سرما بخورد ؟ ( چه احمقانه ميانديشيدم ) !!! او بيمار بود عكسى از طويله وجايگاه اسبهايش و عكس از گورستان خانوادگيش كه درهمان نزديكى قصرشان ودر زمينهاى اطراف در كنار يك چاپل كوچك قرار داشت !!!چرا اين عكسرا برايم فرستاده ؟ چيزى در دلم تكان خورد ، باد سردى از دوردستها پشتم را لرزاند ، نه ، ! احمق مباش زن اين تنها يك عكس است ، يك عكس …….. ادامه داردثريا ايرانمنش ، از : دفتر يادداشتهاى روزانه ، شنبه نيمه شب !!!!

