Author: Soraya

  • چپ وراست !

    نميدانم اين خاصيت. و تاثير نا پيدا وأسرار آميز آن چيست كه همه بسوى  دست چپ ميروند ودست راست  خودرا از ياد برده اند ، اگر امروز حرف از راست بزنى بنابراين يك كاپيتاليست منفور وزشت ودزد هستى ، اما اگر يك خط شعر مثلا از ولاديمير  نابا كوف بلد باشى وانرا با تامل ومكث بين كلمات بخوانى أدمى با شكوه ، بزرگوار فرهيخته و ، و، و،. هزاران ألقاب و مزايا كه  بتو خواهند داد ، خواهى بود .
    پس بنا  بر اين عقل ما فراموش ميشود   در حاليكه عقل وشعور ما ست كه بايد بين دشمن ودوست  را بشناسد وانتخاب كند ، در كشورهاى بدبختى نظير ايران وافغانستان وپاكستان وبنگلادش كه هميشه. زير فشار ديكتا تورى واستبداد بوده روح چب برايشان  درى است كه به بهشت باز ميشود وايكاش به درستى معناى أن را ميدانستند نه اينكه مثلا سيگار خودرا روى دسته سازشان  بگذارند  در زير دود آن وبا صداى انكراصوات خود مشتى چر ندبات بى بند و بى قافيه را رديف كرده به همراه ناله بخورد شعور جوانان پاك باخته بدهند ، 
    عقل وشعور ماست كه از هر مواد خامى  چيزى پخته ميسازد. البته من منكر هنر آنسوى مرزها نيستم نويسندگان بزرك موسيقدانان بزر گ كه در زمان خودشان مورد بى لطفى  قرار گرفته يا به تبعيد رفته اند ويا به زندان ، سپس زمان از أنها قهرمان ساخت ،  سر زمين  ما هم دچار نوستالوژى قهرمانى است ، ونميداند رو به كدام قبله نمايد ، وچشم بسته تسليم مطلق ميشود .
    من متاسفانه يا خوشبختانه سالها در ميان اين ( چپى) ها بحكم اجبار سرنوشت بسر برده ام ، افكار همان افكار پوسيده قديمى ، اما گفتار طوطى وار از روى كتب جديد ، بيشتر طرفداران أنها تيز جوانان خام  وخالى از قدرت تشخيص بودند  وامروز ؟! 
    يا در كنج زندانها  پوسيدند ، يا تير باران شدند ، ويا تتمه زجرها وشكنجه هاى جسمى وروحى را بار كرده  بسوى سر زمينهاى ناشناس پناهنده شده  ودر آنجا در فقر وگمنامى جان سپرده اند . 
    دنياى ساخته وپرداخته شده آنها ميداند  عواطف نا پخته و مواد خام است كه با قدرت كامل ميتوان بر آن نقش گذاشت  واز آن شكل ساخت  ، جملاتى كه نامفهومند  مانند ( ضربه هاى  نزديك شدن  به شبهنگام راز آلوده ) !!! اگر شما معناى أنرا ميدانيد براى اين فرد بيسواد تشريح بفرماييد . 
    امروز هم مشغول نبش قبر دوهزارساله هفتهزار ساله  ودر انتظار سروش ايزدى وهديه درخواب   مشغولند ،دزدان هم مشغول چپاوول حتى به كوچكترين نها ل و درخت هم رحم نكرده اند ،
    درسينه شب ناگهان از خواب پريدم ، و  گفتم ايكاش در زهدان من  پيكرى ساخته ميشد  وزاده ميشد كه ثمره عشق است ،نيازى به هيچ  ماما  ويا دايه اى نداشت  پيكرى بود. كه از ريشه عشق بيرون زده وحال ميرفت تا درختى شود ، واين تنها يك خيال بود ، يك رويا بود ، نه به چب ميانديشيدم نه به راست ، به اصالت أن درخت تناور ميانديشيدم كه در خواب بود وداشت روياى  دنياى بهترى را مزه مزه ميكرد .
    پيكر تنها خود نميتواند سازنده باشد  چشمانم به سقف دوخته شد انوار طلايى نور چراغهاى بيرون  به عقلم نهيب زد كه اى خفته أشفته ، بكجا سفر ميكنى ؟ 
    هيچكس نيست ، همه هيچند  وتو چه ميخواهى بسازى ؟ از كدام مواد ؟  آنكه هستى ميدهد تو نيستى تو هستى را در بطن خود نگاه ميدارى ، روحش ميدهى ، با پستانهايت اورا تغذيه ميكنى ،اما هستى بخش كس ديگرى است ، همان نرينه كه راه چپ و راست را برايت ايجاد ميكند ،در پيكر  تو جز خيال وانديشه چيز ديگرى نيست . 
    سنگ خارا  شكاف برداشت  وگداخت   وكذاشت تا او نخستين كسى باشد پاى بر أن بگذارد  ،بخوبى ميدانم كه هيچگاه سنگ را زير پاهاى محكم واستوارش لگد كوب نخواهد كرد .
    خود او يك تراشيده شده دست هنرمندى از تكه هاى سنگ است و زاده او نيز سنگ خواهد بود با …… پايان
    تقديم به بهترين ها به پاس لحظات  خوبى كه برايم به ارمغان آورد . . 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٢ فروردين ١٣٩٥ / برابر با دهم أپريل دوهزارو شانزده ميلادى / 
  • اهل هرجا که باشی///

     امروز از آن روزهای بد بدبد منست ، روز بیحوصلگی وروز مرافعه با باد ، در مسیر باد نشسته ام ، ایکاش این بهار دلپذیر زودتر تمام میشد ، ومن میتوانستم نفس بکشم /
    بیادم آمد ، آنروز که  دودست  کوچکش را میان در اطاق بازکرده بود وفریاد میکشید :
    اگر مردی بعنوان همسر تو وارد اینخانه شود اورا خواهم کشت ! 
    هنوز چهارده ساله بود ومن هنوز جوان بودم وسیل خواستگاران !!! آها ، ( یک بیوه جوان وزیبا با ثروتی فراوان !!! ،) اما نگفت اگر روزی زنی وارد این خانه شد ، تو باید چکار کنی ؟
    نه نگفت ، خیلی زود هم رفت ، روز گذشته که عکسهای اورا دریک کنفرانس دیدم ، ویدیوی مصاحبه اش را با تلویزیون دیدم ، نه خوشحال بودم ونه باعث افتخارم شد مانند یک  آشنا به تماشا نشستم وسپاس گذارش بودم که بجای هر نوع کثافتکاری خودرا تا اینجا بالا کشانده حال صاحب سه فرزند یک همسر زیبا . ومن ؟ کجایم؟ 
    همان پرستار مهربانی بودم که کارم تمام شده باید بروم ، اما کجا؟  با کی ؟ چگونه؟  نه مملکتی دارم ؛ نه خانه ای  نه باغی ونه ملکی ، واین تنها داستنان من نیست ، امروز مانند یک کیسه بوکس وسط زمین وآسمان ایستاده ام ، تلفن زنگ میزند ، دخترک با بینی گرفته گلوی بغض کرده ، چی شده ؟ اوهو .اوهو اوهو ؟ چی شده ؟ 
    هیچی دیروز ماشینم وسط اتوبان ایستاد ، 
    خدای من ، عیبی ندارد درست میشود نشد یکی نازه بخر ، 
    نه ، من ماشینم را دوست دارم !! مانند ملافه اش  به هنگام بچگی شبها به آهستگی میبایست ملافه را از میان دستهای کوچکش بیروم بکشم بشویم خشک کنم بگذارم کنارش تا بیدار میشود گریه کنان به دنبال ملافه اش ندود ،
    تلفن زنگ میزند ، صدای گرفته از دوردستها ، هان تویی پسرم چی شده ، هیچی بچه ها بیمارند و غیره وذالک 
     تلفن زنگ میزند ، آوه ماما خسته شدم  دیگر واقعا باید توی این دنیا !!!! 
    اما کسی نمیپرسد حالت چگونه است ؟ شب را چگونه گذراندی؟ صبحت بخیر ! 
    شب گذشته وسط اطاق ناگهان حالم بهم خورد ، سرم گیج رفت  وقلبم به طپش افتاد  ، همه پنجره هارا باز کردم هوا ایستاده بود ساکت ،  گویی دنیا هم ایستاده بود ، ومن نفسم بالا نمیآمد مدتی طول کشید تا حالم بهتر شد ساعت از هفت گذشته بود رفتم درون تختخوابم افتادم حوصله هیچکس وهیچ چیز را نداشتم ، وندارم ، تنها به یک نخ آویزانم .
    واین بود نتیجه آنهمه زحمات شبانه روزی ما مادران باز نشسته، 
    بیاد نادیه بودم ، حد اقل مونسم بود تنبان نمیپوشید یک پیراهن بلند و یک روسری بزرگ اما زیر خالی بود !! میگفت آلرژی دارم  او هم رفت ، تقصیر خودم بود ، ( بماند)  .
    اینهارا برای چی مینویسم ؟ برای کی مینویسم؟ برای پناهندگان وآوراگان ؟ یا آنهاییکه ایرانرا به ویرانی کشاندن حال در آن بالا بالاها نشسته ادای مادام دوبواررا درمیاورند ودیگری مانند ژنرال دوگل طرح سکولارسیم را برای ایران میکشدد سومی فحش میدهد چهارمی نطق میکند پنجمی طعنه میزند ششمی دستمال به دست گرفته  خایه عربهارا ماساژ میدهد  هفتمی پیام میفرستد هشتمی چشم به دنبال گذشته ونبش قبر ومردگان دارد ، اینهارا برای کی مینویسم؟  من کسی نیستم که تن بقضا داده ورضا شوم زنی هستم پرشور وصاحب اندیشه صاحب یک اصل پاک  ، نمیتواتنم به دنبال هر کره مادیانی روان شوم ویا مجیز هر بی سر وپایی را بکنم که مثلا ، چی؟ میجنگم تا جان درپیکرم باقیست میجنگم حتی با سرنوشت هم دست وپنجه نرم میکنم تسلیم نمیشوم ، 
    نه ، تسلیم نمیشوم ، فردا روز دیگری است  باید برخیزم وبر میخیزم مهم نیست کسی دیگری با من نباشد مرا با روباهان وشغالان  گرسنه کاری نیست . من انسانم . تمام .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه/ 9 آپریل دوهزارو شانزده میلادی
  • نويسندگى

    روز گذشته ميان كتابهايم چشمم به كتابى افتاد با جلد  قديم شيرازى دار  وتقريبا كهنه ، من كتابهايمرا ميشناسم  آنها روح مند اين يكى گويا يك غريبه بود ولابد كسى آنرا بمن داده تا بخوانم  وبأمور نويسندگى !! آشنا شوم  ، أنرا باز كردم  درصفحه اول نام نويستده وتاريخ انتشار أنرا ديدم ، اووووه متعلق به سالهاى خيلى قبل از انقلاب  بود و نويسنده دستور نويسندگى را شرح ميداد ،ومعلوم بود كه ان پايان نامه تحصيلى أوست ، چون بيشتر مطالب را تلخيص كرده ويا از روى كتب ديگران نسخه بردارى كرده بود منجمله از روى كتاب مرحوم اجل دكترين وبنيان گذار  اسلام نوين  ” على شريعتى” !!! 
    ميل ندارم . در باره او بنويسم ، آنچه مرا ودار باين  نوشته كرد طرز بيان آن معلم كه دستور نويسندگى  را صادر كرده بود براى معنى يك كلمه چند خط لازم بود تا توضيح داده شود كه مثلا ايشان آب نوشيدند  ! متاسفانه از كتب بعد از انقلاب غير از آنهاييكه در خارج آنهم بيشتر سياسى ميباشند چيزى در دسترس تدارم تا با فرهنگ نوين   و پر بار امروزى ايران أشنا ويا نويسندگانشان را بشناسم ، قلم وبيان وعرض اندام در آن ديار ممنوع است در حاليكه در قران خودشان در اول سوره “نون والقلم” خداوندگار به قلم سوگند وآنراپايه  واساس دانش ومعرفت دانسته اند ،
    بهر روى اين كتاب  مرا بفكر انداخت كه چرا اكثر نريسندگان وشاعران گذشته ما سعى بر اين داشتند كه كلمات قلمبه در نوشته هايشان بكار برند  شايد در زير اين كلمات احساس بزرگى بيشترى ميكردند شعرا اكثرا اشعارشان بسبك عراقى هندى وخراسانى بود كه خوب خود مبحثى جدا گانه است  ، من اولين بار كه كتاب ” يك وجب خاك خدا” را خواندم تعجب كردم. براى اولين بار زبان محاوره اى وروز مره در أن سبك بكار رفته بود ، ساده نويسى را از همينگو ى أموختم  طرز نامه نويسى وگفتار را از ” نويسنده  فرانسوى” ژرژ ساتد”  كه بيشتر حركاتش مردانه وچه بسا دو شخصيتى بودوأن مرد نحيف وبيمار  مسلول ” شوپن” را مانند فرزندى زير بغل  خود گرفته بود كه صدمه اى نخورد.  نوشته هاى ژرژ ساند. فوق العاده روان و ساده وبى هيچ پيرايه اى است ، متاسفانه در سالهاى بعد از جنگ دوم جهان ، بيمارى سوسياليزم بين تمام نويسندگان وشعرا وموزيسينهاى بزرگ دنيا رواج پيدا كرده ، همه رو بسوى أن قبله بى بنياد كرده بردند ونسيم أن دامن. بيشتر نويسندگان  ما را هم گرفت و چون راهرا بلد نبودند  يا در ميانه راه ميماندتد ويا اگر به آخر ميرسيدند سر گشته وحيران  بر ميگشتند  ، تعداد زيادى از اين گونه هنرمندان خارجى وداخلى هنوز زتده اند  .
    حال  روز گذشته در ميان. كلمات اين كتاب سر در گم شده احساس أدمى را داشتم كه راه صاف را رها كرده  واز تپه ها وسنگلاخها بالا ميرود و باز ميرسد به اول راه ، الان  نام نويستده را فراموش كرده ام از شدت گرما بيدار شدم واين نوشته  را شروع كردم . 
    بهرروى در كنج اين ويرانه من شانس اينرا تدارم كه روزى مانند نويسنده  ” هرى” پاتر  مشهور شوم أنهم به زور تبليغات !! وشأنس أنراهم ندارم كه مارگارت ميچل شوم تا نامم در  رديف نويستدگان جاودانى ثبت شود واصولا أيا نويسنده  ام!! يا دارم انشاى روزانه را  مينويسم  آنهم  با دخالت ” جناب گوگل” كه اصرار دارد كلمات مرا تغيير بدهد واين صفحه كوچك وناقابليتم  كه مرا با دنياى  خارج مرتبط كرده است ،
    داستانهاى زيادى نوشته ام كه همه در گوشه اى خوابيده اند وخاك ميخورند ديگر امروز كسى حوصله داستان وبلند  را ندارد ، با چند كلمه  همه چيز بيان ميشرد ، اما من هنوز روى  ريل صاف  خودم راه ميروم ، گاهى فيلسوف ميشوم ؟؟!!!! گاهى يك احمق وزمانى يك عاشق از بند  گْسيخته ، اگر حوصله كنم گاهى هم طنازى ميكنم و طنزى  مينويسم نه براى ختده بلكه براى به در أوردن عده اى بى خيال  ،
    ديروز بر حسب اتفاق عكس پسرم را در صفحه اى از “گوگل ” ديدم ، هفته هاست كه اورا وبچه هايش را تديده ام يا من بيمار بودم يا آنها بيمارند ، تنها ( صدا هست وسيما)  قبلا روى تلگرام  ميشد حرف زد  خوشبختانه  گوشى امرا بخشيدم  ايميل يا كاهى زنگ تلفن خانه ، 
    حال ميفهمم چرا اكثر زنان ومردان اين ديار الكلى  ومعتاد شده اند و در ديار ما ، مومن ، همه تنها هستيم ، تنها ترس از تنهايى انسانرا ودار ميكند كه بهر طنازى ورشته اى خودرا به دار بكشد . روز گذشته دوستى نازنين بمن تبريك گفت براى موفقيت پسرم ، برايش نرشتم :
    آيا تا بخال ديده اى در كنار يك آدم مشهور ونامى ، مادرش ونام مادرش بتشيند ؟ اما همسر وتعداد معشوقه ها در صف اولند  پسرم كتابهاى در زمينه تخصصى نوشته وبه چاپ رسانده اما اول از همسرش تشكر كرده سپس از فرزندانش و دست آخر هم يادى از مادر كه هميشه در كنارش بوده است !!! ، 
    ثريا ايرانمش ، شنبه ٩ آپريل دوهزارو شانزده ميلادى ، اسپانيا ،
  • دیپلم من

     چندی پیس نزیدک عید کریسمس یک پاکت برای من رسید ! درونش یک تقویم زیبا بود ویک نامه که که بالای آن S.O.S فامیلی  چاپ شده بود ، منهم از آنجایی که همیشه افسار بر گردنم بسته واحساسا  ت بانوی ( قلورانس نایتنیگلی) بمن دست میدهد ، فورا مقداری پول درون پاکت گذاشتم وبه آدرس آنها پست کردم خوب یک فامیلی هم غذا داشته بانشد خوب است !!! نامه بعدی رسید با یک دسته چک چاپ شده که اگر میل دارید بما کمک برسانید از این دسته چک استفاده کنید آنرا ببانک بدهید امضا کنید همین !! آنرا کناری گذاشتم موضوع فراموش شد .
    من کمتر شماره حساب بانکیم را بجایی میدهم البته خودشان  دارند دروغ چرا تعداد نفسهای مرا میشمارند ، روز گذشته یک پاکت بزرگ برایم رسید ، سفید تنها نام وآدرس من روی آن بود آنرا باز کردم ، او……..وه….. یک دیپلم با مهر وامضای اربابان بزرگ !!! مهر هم الکی نبود از آن مهرهای بقول خودمان لاک ومهر  قرمزبود ، خوب  دیپلم طلای بانوی مقدس !!! ؟ اهه ؟ از کی تابحال من مقدس شده ام ؟  ( هرچند بودم) !!!!  دیپلم را باید قاب کنم وبه دیوار بزنم من این جانب بانو ثریا ایرانمنش ملقب به بانوی مقدس  از این پس در خدمت شما هستم ! 
    امروز داشتم فکر میکردم چه کار احمقانه بود کاش شماره حسابمر ا داده بودم بلکه برای فرار از جنگ وگریز( پرونده پاناما کمی از پولهایشانرا به حساب من میرختند !!! )خوب منهم میتوانستم ، میتوانسم چی؟ هیچی صورتم را جراحی کنم لیپووسکشن کنم !!! بعد در کسوت یک دختر مامانی راه بیفتم با النگوها وساعتها طلای گوچی وانگشتر کارتیه ولباسهای برند مارک فلام همو سکسوءل بروم  ….. بروم کجا؟ 
    عجب خری هستی تو زن ، کار هر خر نیست خرمن کوفتم ، گاو نر میخواهد ومرد کهن ، تو زن کهن هستی ، نگاهی به آیینه انداختم ، خودم بودم ، خودم وچقددر این زن درون آیینه را دوست میدارم .
    حال من مانده تم که این دیپلم از کجا آمده از همان موسسه اس. او. اس.؟ یا  از دربار واتیکان ؟ چه خوب میشد میرفتم واتیکان آنجا بلکه چند کشیش خوشگل را از راه بدر میکردم !!!
    خوب ، امروز جمعه است . مرده ها آزادند ، منهم باید بروم خرید هفتگی ، وشب دوباره بنشینم به ستاره هانگاه کنم ببینم کدام ستاره بمن نزدیک میشود وآیا ( او) با ستاره اش میاید ؟ ودوباره چشمانرا ببندم وسوار بر ابر خیال بشوم وبروم به آن سوی کوهها ، ابشارها ، درب خانه ای بکوبم ، زنی درب را به رویم باز میکند ، میپرسد با چه کسی کار دارید؟  من چه دارم بگویم ، او مرا نمیشناسد ، هیچکس در آنسوی قاره مرا نمیشناسد ، اگر هم بشناسند خودشانرا میزنند به بیراهه چون بدهکار منند ،
    امروز هوا آفتابی ، گرم ، داشتم از خرید نان برمیگشتم دیدم زنی مرا محکم در بغل گرفت ، آه  «پاکی »همسایهمان بود با آن هیکل بزرگش من درون سینهای بزرگ او گم شده بودم ، میپرسید کجایی ، مدتی است ترا نمیبینم ، گفتم درهمان زندان انفرادی ، گقت : لاغر شده ای اما خوشگلتر !!! خندیدم ، حواستم بگویم ثمره عشق است اما میدانستم او نخواهد فهمید ، باز مرا بوسید وگفت من پایین هستم اگر کاری داشتی فورا سرت رااز بالکن پایین کرده ومرا صدا کن ، خوشحال شدم ، اینها همه نعمت است که محله ای ترا بشناسد وترا دوشت بدارد . باو نگفتم که قدیس شده ام !!! باید صبر کنم تا از واتیکان برایم دعوتنامه بفرستند ؟؟!!! آه چه دنیای بلبشویی داریم .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / جمعه / 8/4/ 2016 میلادی /
  • میلیاردر ها !!!

    خنده دار است که بنویسم میلیونر ، باید نوشت میلیاردیها یا بیشتر ! نمیدانم اینهمه را برای چکاری میخواهند ؟ خوب ، دنیارا هم یکی کردند ، دهکده چهانی شکل گرفت ،بعد ؟؟  باید بروند در برجهای شیشه مانند ماهی درون آکواریوم پنهان شوند تا از گزند  حوادث درامان بمانند!! یا بجای خودشان یک ( کلونی) بسازند تا نامشان جاودانه بماند !!! 
    روز گذشته داشتم زندگی ( اوپرا وینفری) بزرگترین وثروتمند ترین مجری  برنامه ای تلویزونی امریکا را میخواندم ، غمگین در گوشه ای ایستاده بود خانه اش رابرای فروش گذاشته بود واثاثیه را که هرکدام از دوردنیا جمع آوری کرده قیمت گذاشته بود برای فروش ،  ودر آمد حاصله را به سازمان خیریه ای که خودش برای بچه ها وبیماران  همتای خودش درست کرده اختصاص داده است ، بیمار است ، با این بیماری نمیتواند رفیق شود وکنار بیاید این یکی دیگر با هیچ قیمتی خودرا کنار نمیکشد ، دلم سوخت ، خیلی هم دلم سوخت اینهمه سالها رنج برد ، زحمت کید دوستان  خوبی در سراسر عالم داشت ، تحقیر شد تشویق شد حال باید دوباره برگردد به اصل خود یعینی در یک مزرعه کوچک دورافتاده .
    همه ما روزی بر میگریدم به اصل  وفطرت خود اینرا باید بیاد داشته باشیم ، اوای وحش بهترین نمونه این برگشت ما بسوی اصل خویش است . 
    امروز بانوی تمیز کنند کنار قفسه کتابها ایستاده بود ومیگفت با اینها چکار کنم ؟ گفتم هیچ ، بگذار باشند ، گفت میخواهم تمیزشان کنم ، گفتم اگر دست به هرکدام بزنی برگ برگ شده بر زمین میریزند ، نیمی را تازه در چمدانهایم گذاشته ام آنهاییکه ارزش بیشتری داشته ویا دارند .نیمی را درون کشوهای میز اطاق نشیمن گذاشته ام ، آنها بهترین دوستان من بودند ، من از بابت کتابهایم میلیاردر هستم !!! واز آنها سپاسگذارم ، نه قهر میکنند ، نه پشت بمن میکنند ، ونه حرف مفت از دهانشان بیرون میاید مرا راهنمایی کرده اند تا امروز ، هرچه دارم از آنها داردم ، 
    همه رفتند با همه داراییهاشان داشته ها ویا نداشته ها ، چیزی هم از خود بیاد گار نگذاشتند ، بعضی ها حتی درحد یک بقول معروب خدا رحمت کند را هم باقی نگذاشتند ، همه هم ادعای شعور وفرهنگ داشتند اما این فرهنگ از دهان شروع میشد وبه سرازیر معده شده  وسپس روده وروده بزرگ وآخر تخلیه میشد ، لباسهایشان درون کمد هایشان کپک میزد اما حاضر نبودند تکه ای را ازخود جدا سازند . از آنها چه بجا ماند ؟ هیچ ، هیچ ،
    حال من خوشحالم که سپیده دم دوربین به دست میروم تا از عظمت ملکوتی  ویا سپیده صبح عکس بگیرم  یا گه گاهی کنار یک جویبار بایستم وبه زمزمه  آب گوش بدهم که پیام آور عشق است  در نیمه شبها  بین روشن وخاموشی در یک غم کوچک وخستگی فرو میروم ، اما ناگهان مداد وکاغذ را برمیدارم ومینویسم ، درباره هم آغوشی آب ومرداب ، درباره لذت بوسه های درختان  وبرگها و صدای بلبلان وپرواز کبوتران به همان اندازه مرا به عمق  معنی وراز هستی فرو میبرد بیشتر میل دارم کتابهایمرا با زبان اصلی بخوانم گاهی مترجمین حال وهوا واحساس خودرا درون ترجمه هایشان میریزند ، 
    وامروز در این بامداد زیبا بیشتر از همیشه بیاد ( او ) بودم کسیکه هیچکس اورا نمیشناسد واو هم کسی را نمیشناسد ، راز سر بمهر یک عشق . بلی خود عشق .
    نامش را روی یک کاغذ نوشتم وبه دست باد دادم تا بوسه مرا بسوی او ببرد .
    خار ارچه  جان بکاهد   ، گل عذر آن بخواهد 
    سهل است  تلخی می  در جنب ذوق ومستی ………پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا./ پنجشنبه 7/4/2016 میلادی /
  • طرح خیال

    ای نقش برهنه باغ خیال من ،
    از سر وها بلندتری ، دلریا تری
    پیچیده طرح قامت خود درهوا مریز
    آخر تو با من ، از همه کس آشنا تری
    من ، پرده از بهار  تنت برفکنده ام
    من پیکر سپید ترا چون درخت ( سرو) 
    با پنجه های وحشی خود پوست کنده ام
    سروی که پوست کنده شود  ، تازه تر است !
    شفاف ترا از  آب  وخنک تر از  مرمرست 
    من دیدم که ماهی لبان سرخ لبان تو 
     در چین  آبهای جبینت ، درگردش است 
    بر پشت ماهیان لبت ، برق خنده ها
    چون آفتاب صبح  خزان پر نوازش است 
    گاه از حرارتی که درتنت نهفته ای 
    در بازوان من  ، لمیده ای 
    گاه از فروغ خنده  حود در سرشک من
    رنگین کمان شادی و غم آفریده ای 
    ای سرو برهنه خیال من 
     پر باد با از تو ، ساغر شعر زلال من 
    ؟ 
  • باغچه

    روز گذشته گلفروش محل پنج كيسه خاك بيست كيلويى آورد وكذاشت كنار بالكن وپولش  را كرفت و رفت ! 
    امروز صبح نگاهى با باغچه انداختم ، سنبل تازه گل داده بود ، عطر او همه فضا را پر كرده وبنفشه ها تازه سر از گريبان بيرون أورده بودند ، نگاهى به كيسه هاى خاك اتداختم ، باغچه خيلى بالاتر از  سطح زمين  است يعنى تا سينه من ميرسد ،  تا انتهاى بالكن رفتم وبر گشتم  ،  مستخدم همسايه  داشت  خانهرا تميز ميكرد ، هوا عالى بهارى مرا بياد أن روزهاى خوش سفر به سورنتو  وناپل  وكاپرى انداخت  ،خبرى از بوى پياز داغ وروغن سوخته نبود خبر ى از بوى گند ماهى كبابى نبود ، جلوى يكى از كبسه ها ايستادم ، سپس گفتم : 
    من از شما پرو ترم ، دستكشهايمرا پوشيدم كيسه اولى را برداشتم ، اوف ،ىچه سنگين بود سرش را با قيچى  بريدم خاكها  را  درون باغچه ها ريختم ، تازه خاكها را  جابجا كرده  بودم و ميخواستم آنهارا خيس كنم ، باد برخاست ،  شيلنگ أبرأ را رو به هوا گرفتم و گفتم ميايستى تا من خلكهارا مرطوب كنم ،  باد ايستاد ، گلهاى نازه را كاشتم ، خاكها را مرطوب كردم ، مستخدم همسايه درب را كوبيد  وآمد وگفت  ميخواهى خانهرا تميز كنم ، گويى فرشته نجات از راه رسيد ، باو گفتم بيا، كه خوش آمدى   فرصت كردم  بتشينم او مشغول تميز كردن و  ساعتى دوازده يورو ،  ميگيرد به آهستگى كار ميكند بگمانم تا غروب بايد هفتاد. هشتاد يورو باو بدهم ، رفت روى بالكن ، كيسه هاى خالى خاكرا ديد ، ……
    اواى ، سينورا ! تو خودت آنهارا بلند كردى ؟ 
    بلى! مگر چه عيبى دارد ؟ 
    ديوس ميو ، ديونه اى ، ميخواستى مرا صدا كنى !!! 
    پير زن كوتاه قد ومهربانى است چاق وقربه همقد  همان كيسه هاى  خاك ،خنده ام را فرو دادم وگفتم نگران نباش ،من دختر ايل هستم ، به كارهاى سخت عادت دارم ،  كا رهايى  از اين سخت تر را انجام داده ام ، 
    قهوه اى درست كردم ، سيگارى ، حال دارم مينويسم ، هوا آتقدر عالى است كه انسان بى اختيار ميخواهد عاشق بشود ، 
    از بالاى  تپه  وبالكون مردم را تماشا ميكنم  ، چه بسا آنها  هم صبح امروز مرا تماشا ميكردند و درانتظار اين بودند كه من كيسه  ها  با هم روى زمين  ولو شويم  وآنها بخندند ، اما ناكام شدند، باغچه ام  زيبا شد ، روح پيدا كرد ،
    روى تلگرام دخترم پست  كرد چكار ميكنى ، نوشتم ، هيچ قهوه ميخورم ،
    كفت به خاكها دست نزنى نفست ميگيرد  صبر تا تا آخر هفته ، يك كمى هم براى من بكذار ، ا و ف !!!!!!
    قبلا گفته بود ، يادم رفت !
    ( خصوصى ،) من ميبايست اين نوشته را جاى ديگرى مينوشتم ،اما خوب عيبى ندارد ، شما هم يكروز با زندگى روزانه من آشنا شويد ، ثريا ،  اسپانيا ، 
    پنجشنبه 
  • روزگار سپهری

    تمام دیشب در خواب اشعار سهراب  سپهری را زیر لب تکرار میکردم ، شاید تنها شاعر معاصری بود که ضربه ای به رژیم قبلی نزد وتنها شاعری بود که سر درون گریبان خودش داشت با آب وعلفش سرخوش بود ، تنها شاعری بود که قطار سیاست را دیدکه خالی میرود ودانست آنچه حاکم بر سرنوشت هاست همان سیستم » بانکی « است ساعت هفت بیدار شدم دوباره بخواب رفتم   وامروز در این فکرم که من به کدام فرهنگ میاندیشم ؟ کدام فرهنگ پر بار ایرانی که زن را به پیاز تشبیه میکند و میگوید خواهر پیاز باش نه سیب زمینی  !!! ، به خنده وتمسخر گویندگان تلویزیون این دیار میاندیشم که حال از زیر فرهنگ دیکتاتوری درآمده با شورت  کوتاه وسینه بند درخیابانها میکردند وبه ما میخندند  ما ( برقه پوشان) فرق روسری با بورقه را نیز نمیدانند .
    نزدیک به چهل سال است که از کسوف سیستم جهالت میگذرد وما همچنان در پی بند کیف » گوچی« ویا شال گردن ایوسن لورن مرحوم هستیم !!! گمان نکنم که انسان آنهم انسان این زمانه بتواند از تجربه ها درس بگیرد ، ( مگر خود من گرفتم؟) هنوز تا هنوز است دست بر دل نهاده وفریاد میدارم !!!  .
    این روزها در سر زمین ما اگر هر کسی در دیار دیگری انسانی را بکشد در ایران یک خیابان یا یک کوچه جایزه دارد ، دیگر امکان ندارد کسی بفکر آن باشد که بتواند زبان وفرهنگ را نجات بدهد ، اقوام یکی یکی میخواهند قبیله های خودرا بسازند در گذشته هم همین بود قبیله ، در قبیله ای که من وارد شدم میدانستم وصله ناجوری هستم که به لحاب پر برکت آنها دوخته شده ام  در میانشان شاهزاده بود ، لرد بود لرد زاده بود ، تیمسار سپهبد سر لشکر و غیره بودند ، پس مانده نصیب من شد منهم اورا بیرون انداختم دهانم را شستم وحال در این گوشه به ذکر مصیبت نشسته ام ، بامید یک شانس !!! کدام شانس ؟ حساب بانکی ات چند رقمی است ؟ زمینهایت کجاست ؟ اتومبیلت چه مارکی دارد ؟ لباسهایت را ازکدام مزون میخری؟  بقول عبید زاگانی در قم »عمران« نامی را کتک میزندند که در اسم او هم عمر بود  وهم الف ونون عثمان جای داشت !!! حال منهم بفرمان سرنوشت باید کتک بخورم  چرا که نامم ث دارد ی والف ور همه اینها مرتکب جرمند ! کسانی در خشت خام سر نوشت مرا دیده اند که یک جادوگر مرا جادو کرده است !!! من سالهاست در انتظار باطل کردن این جادو نشسته ام امنا بیفایده است .
    بیاموز ، ای تبعیدی ، بیاموز ای ره گم کرده ،
    اگر سوار بر اسب ابلق خود نشده بودی
    امروز دراین سوئ دیوار نبودی ،
    برخیز اما ، قبل از آنکه دیر شود 
    بر خیز ، سرزمین درحال مرگ است 
    تردید؟ سر زمین من نیست ، سر زمین  من قرنهاست گم شده 
    زیر آوار ها ، وخاک زمان ، 
    میایستم ، در انتظار باد 
    بسیارند که برخیزند ، جوانان ، نو رسیده ها
    کسی هست که روزی به همه چیز سامان میدهد
    برای حقوق ما زنها  ، 
    الان هنگام سکوت است  هنوززمان فریاد نرسیده 
    همه دچار رخوتند ، واسیر شهوت 
    باید بیاموزم که در زندان پیری ، چگونه باید زیست ؟
    ونترسید 
    من در اطمینان خویش فریاد برمیدارم 
    برای کسی که میخواهد ………….
    میحواهد چی؟ اشعار پورنوی شبانه بیشتر  به مذاق این نور سیدگان خوش میاید تا سرودئ از سر زمین مادری!!! .
    ودیشب تمام شب اشعار سپهری را زیر زبان میخواندم :
    دستانترا میگشایی  ، گره تاریکی را  میگشاید،
    لبخند میزنی ،  ریشه های رمر میلرزد 
    مینگری ،  رسایی چهره ات  حیران میکند  ، بیا ، بیا ، با جاده پیوستگی  برویم…..پایان
  • نامبر وان !

     در روزگار پيشين ، در ايران يك  سلمانى داشتم ، كه گاهى هم با ورق ويا
    قهوه فال ميگرفت ،مشتريان فال او بيشتر از مشتريان سلمانيش بودند ، زنى بلند وباريك با موههاى رنگشده همسر يك جناب ستوان دوم ،
    روزى داشت ضمن شستن سر يك مشترى ، ميگفت  دراين دنيا دست به هركارى  كه ميزنى بايد نامبر وان باشى ، اگر دزد ميشى ، دزد بزرگ ، اكر قاتل ميشوى نامبر وان واگر فاحشه ميشوى باز نامبر وان ، من تنها گوش ميدادم چون در هيچ يك از اين سه رشته كار نكرده  بودم ، غمهايم آتقدر عميق بودند ،غصه هايم  آنقدر بزرگ بودند كه ابدا ميلى نداشتم باين حرفها گوش بدهم . 
    در طول زمان بمن ثابت شد كه او راست ميگويد ،  امروز ليست دزدان نامبر وان دنيارا در تمام رسانه ها پخش كردند ، چه كسى خجالت كشيد؟!  از نخست وزير بريتانياى  كبير تا آن ميمون تازه كار ايرانى همه سرمايه هاى كلان خودرا  كه از دزدى هاى  نامبر وان  به دست آورده بودند به ” پاناما” برده اند كدام داد گاه ميتواند آنهارا محكوم كند ؟ خودشان قانون گذارند . 
    ميرسيم به فرهنگ مرده و بدبخت ايرانى كه همه افاده و تكبر ايرانيان به فرهنگ پر با رشان بود ، آنهم زير دست وپاهاى پا اندازان ، قاچاقچيان وقحبه هاى  از كار افتاده دارد نابود ميشود ، 
    خانمى را از قديم  در لندن  ميشناختم يعنى آنكه معرفى شده  شهرت خوبى ! داشتند به همراه خواهرشان وگروه دوستانشان ، بكار شريف قديمى مشغول بودند در لباس دكوراتور داخلى بيشتر مشتريانشان  را نيز اعراب تشكيل ميدادند ، كم كم رستوران باز كردند ، در پس پرده ديگرى بود ، حال امروز سر پرستى  كانون بزرگ فرهنگى را دارند !!! كانون فرهنگ ايران چسپيد به دولت جيم ،الف ، اما كارش را به دست خانم هاى شريف داد ،اينها نامبر وان بودند  ،زپر تو هايشان يا معتاد شدتد و يا برگشتند به كشور ودر همانجا فوت شدتد ، 
    امروز مصاحبه يكى از اين نامبر وآنها را  در يوتيوپ ديدم شاخ در آوردم با چه وقاحتى  از خانواده فرهنگى خود ومناسبات با. خوانندگان بزرگ كه امروز زير خروارها خاكند ، از تخصيلاتشان در فرانسه وايتاليا !!! ميگفتند  ، چه پر ابهت نشسته بودتد ! بگذريم ، بياد مرحوم دوست وهمكارم در سازمان شهر وروستا افتادم اين بيچاره در كانال  نامبر سه بود و آخر عمرى مردى را پيدا كرده بود كه برادر يكى از خوانندگان معروف بود ، باو گفته بود كه من در سازمان ملل ” اونو” كار ميكردم زبان فرانسه ، انگليسى ،اسپانيايى وكمى ايتاليايى هم بلدم !!! اما اينجا براى هر عملش ميبايست يا پسرش يا يك زن مراكشى ويا من بدبخت همراهش باشيم تا مترجمى كنيم بياد يكى از همكاران همين بانوى عفيفي افتادم كه ايشان در ايران جزو دسته نامبر سه بردند ، سلمانى داشتند سپس دست به تجارت وخريد وفروش لباس زدتد هنرشان قبلا آرتيستى بود !؟ لابد ايشان هم گوشه اى از اين فرش فرسوده فرهنگ ايرانى را گرفته اتد وچاى دم ميكنند ويا پاى سماور نشسته اند ، بياد لعبت والا افتادم كه در سكوت دارد جان ميدهد  اگر كسى شايستگى سر پرستى هنر وفرهنگ ايرانرا در خارج داشت ، او بود ، رفت ، پنهان شد ،فلج شد كسى از او يأدى هم نميكند غيراز چند دوست  تزديكش به راستى والأبود ، . 
    بلى ! نيمه شب است ، از ساعت سه بيدارم ، سرفه أمانم را بريده به ناچار ميروم اين آشغالهارا ميبينم ويا ميخوانم نميدانم آيا بخندم يا گريه كنم ! من در هيچ رشته اى نمره نياوردم غيراز حماقت ها وساده دليها ، بقول خود كرمونيها هنوز خلوت بلخم يعنى ديوانه اى در بلخ !!! نه ! حسادت نميكنم دلم براى فرهنگمان ميسوزد كه چه بى ارزش شده ، بو گر فته ،من اينجا چكار ميكنم ؟ ميروم بهترين اشعار شاعرانمانرا ميابم وبه مردم معرفى ميكنم ، چند نفر هم يك يا دو انگشت وچند به به وچه وچه برايم ميفرستند،  نوشته هايم را پنهان كرده ام تا به دست اين موجودات نيفتد ونابود نشود ، بهتر است ، چه بسا نويستدگان وشاعران قرون گذشته هم دچار همين مشگل بوده اند ، بتهوون براى سنفونيهايش ده تا چهارده شيلينگ اتريش ميگرفت تا بتواند مخارج بيماريش را بپردازد هفته ها گرسنه بود اما كمر خم نكرد ، او نميتوانست بخودش دروغ بگويد ويا مردم را فريب بدهد ، او جاودانه شد  نامبر وآنها؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچ. توده اى از زباله كه با يك باد منفجر ميشوند واز هم ميپاشند ، پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب سه شنبه ،٥/٤/٢٠١٦ ميلادى .
  • هوا، هواى باران است

    هوا گرفته ، بغض آلود ،
    نه ميگيريد  ، نه ميخندد، 
    دلم گرفته ، باغچه كوچك من كه ‘
    بسوى دانايى باز ميشد 
    ًاينك ، تاريك است 
    بز ها به كوه رفته اند ، گوسفندان در محراب نشسته اتد 
    گاوها  مشغول  كاشتن بذرند ! 
     باغچه كوچك من ،ً جاى گره خوردن احساس من 
     با زمبن است ،
    از پله هاى سنگى هر روزه پايين ميروم
     با سبدى  لبريز از اندوه 
    خانه من تاريك است ، چراغى در أن نميسوزد 
    كوچه ما اما روشن است !!! 
    برده ها با بادبادكهايشان ، جلو قبله خداى شيشه اى نشسته اند ،
    وفقها بر سر بالين فقرا ،مشغول خالى كردن كوزه آب آنها هستند
    قاطران با كلاه خود آهنى ، نيزه آهنى ، بر پشت الاغ خود
     در كنار دون كيشوتهاى زمانه ميرانند 
    ودر أنسوى دنيا ، درشهر ما چراغانى است 
    روى كلوتهاى  خاكى ، كنار فرشهاى ابريشمى دستباف 
    مگسان  كوچك اما راه عبورشان  بسته است 
    عروسكهاى محجبه با هم آغوشيهاى شبانه 
     روانه مسجد ميشوند 
    آنها از پله هاى شهوت بالا رفته خالى شدند 
    حال ميروند تا پر شوند 
    پله هاى سنگى و طولانى. كه هر روز أنهارا چند بار 
    ميپيمايم ، برايم أواز دلتنگى سر داده اتد 
    هوا ،بس غمگين وتاريك است 
    وچراغى  در خانه همسايه نميسوزد 
    آجاق او نيز خاموش است
    و ،  
    من به جفت گيرى دوكبوتر ى ميانديشم كه 
    روى بام من تخم گذاسته اند ، يكى از آنها هرشب 
    جفت خودرا ميخواهد ، 
    با أوازى غمگين ، ………ثريا 
    ” و….. نام اين دختر ثريا كن بياد دختر من ” !!!! نامى شوم و بى سرنوشت.
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، دوشنبه  چهارم آپريل  دوهزارو شانزده ميلادى .
  • روزهای سرگردانی

    تیتر بهتری پیدا نکردم ، همین روزهای سر گردانی ، زندگی در مرگی  یا مردگی، با قوانین وسیستم نوین برده داری ، آدمها عوض شده و زمان عوض شده نسلی از میان رفته ونابود شده نسلی جدید جای آنرا گرفته  ونسلی که از میان آن ممکن است روزی آتشی شعله بکشد ، کهنه پرستان سیستم کمونیستی هنوز محکم به برچسب هایشان آویزانند ومانند چوب پنبه در بطری هر آن ممکن است بر زمین بغلطندند ، دیگر حوصله ام پس از چهل سال سر رفته سی وهشت ساله هرکسی در گوشه ای نشسته باد در آستین انداخته با کت وشلوار واپل های گنده سر شانه وپوشت وکراوات ویک میکروفون خودرا راهنمای بندگان وبردگان میدانند ، فراموش کرده اند که در گذشته چه آتشی سوزاندند وچه کثافتی بودند امروز با بالا رفتن سن وگذاشتن ریش وچند تار موی چسپیده ویا یک کلاه گیس  عالم متفکر شده اند ، ما هم در گوشه ای ایستاده تماشا میکنیم  کاری از ما ساخته نیست تماشاچی هستیم نه هورا میکشیم ونه فریاد گویی متعلق باین دنیا نیستیم ، گویی از سیاره دیگری مارا بجرم گناهی به زمین پرتاب کرده اند ابدا بشکل اینها نیستیم نه دروغ میتوانیم ببافیم ، نه فریب بدهیم ، نه دزدی کنیم ونه خود فروشی ، محکم مواظب روح خودمان هستیم بدرک که مارا نخواهند  ماهم چندان میلی نداریم که با آنها شریک وهمراه باشیم ، خودرا داریم ، طبیعترا داریم ، ودلهای لبریز از مهر وعشق و مهربانی ، همین برای ما اعضاء کوچک فامیل کافی است . طبیعت تنها محرم رازمن است وتنها واقعیتی است که از او درس میگیرم ومیپرسم . وگاهی هم میترسم .
    امروز تنها هستم ، هیچ دوست وآشنایی دراین دنیا ندارم ، همه را کنار گذاشتم حوصله ادا واصول وافاده هاایشانرا ندارم زمان، زمان آنهاست که با تمدن  جدید!!!! همراه شوند من همانگونه در پوسته ولاک خودم نشسته ام ومیدانم که آفتاب چه رنگی دارد وراز فصلهارا میدانم ، 
    زمانیکه عاشق باشم ، خودرا خوشبخترین انسان روی زمین میدانم ، وزمانیکه قلبم خالی شود ، بیمار میشوم ومیل بخواب درمن قوت مگیرد ، همیشه عاشق بوده ام ، حتی عاشق یک گلدان کریستال زیبا ! خوب میدانم که دراین نوشته ها  به درستی نتوانسته ام تصویر خودرا به نمایش بگذارم هرکسی از ظن خود یار من میشود وسپس راه فرارا در پیش میگیرد ،  آرزو میکنم ایکاش نقاش خوبی بودم اما هیچ شدم هیچ ، نوشته ها هم برای خود سر نوشتی دارند کسی نمیداند که این نوشته ها بکجا میروند چه کسانی آنهارا میخواند  وتا چه حد مقبول طبع صاحبدلان قرار میگیرد ویا مطرود آنهاییکه هیچکس وهیچ چیزی را غیر از خودشان قبول ندارند ، میل ندارم از دیگران بنویسم اگر  داستانی درباره کسی مینویسم در جایی دیگر پنهان است یک پرونده پنهان  یک واقعیت بدون بردن نام ونشانی چون بعضی ها هرگز ارزش آنرا ندارند که نامی از آنها برده شود ویا نشانی از آنها نقش کنم .
    زندگی بسیار دشوار وسخت است برای کسانیکه نمیخواهند به حقارت روح تسلیم شوند ، باید محکم ایستاد در مقابل سیل وطوفان ولجن ها وخزه ها وجلبکه هایی که به دست وپاهایت میچسپبند وسخت از تو جدا میشوند ، برای من  برتری وبزرگی  تنها خوبی است  هرجا که خصلت خوبی وجود نداشت درآنجا  آنسان خوب هم وجود نخواهد داشت نه انسان خوب ونه انسان بزرگ  بت های میان تهی  که انبوهی پست را تشکیل میدهند وسپس منفجر میشوند .
    آه ای انسان، تو خود  کمک خویش باش ، ومن خود کمک خویشم وخویشان . پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا. یکشنبه  3 آپریل 2016 میلادی  برابر با 15  فروردین 1395 خورشیدی!
  • يك روز ديگر ، هم …..

    بر گشتم ، دوباره به تختخوابم ، چاى داغ با عسل ، أب ميوه بطرى أب  ،بخارى روشن و
    باد  وطوفان بيرون ، بمن ندا دادند كه بهتر است در تخت بمانم ، 
    روز گذشته در خيابان باد خوردم ، سردم شد ، ” او” داشت چمدان  ميبست ، ديگرى ميگريست ، سومى اتومبيلش از كارافتاده بود ،چهارمى بچه تبدارش  را به دكتر ميرساند
     ، ” بگشاى پنجره را كه بهار جشن اقاقيارا كرفته است “””
    ” نه ، ابدا بهاران  را دوست نميدارم  ، او هم بامن  سر لطفى ندارد ، من وطبيعت زبان يكديگرا خوب ميفهميم ، كتاب سرگذشت بتهوون را كه رومن رولان نازنين نوشته بود وعمو محمود آنرا ترجمه كرده با امضاء  وخط زيبايش باز كردم ، 
    آوه ، حضرت بتهون ، تو هم مانند من سرماى خوارى ها وخودخواهيهايترا تحمل ميكنى  اما سر فرود نمياورى ، چقدر بزرگ و با عظمتى ، تو شانس  آنرا داشتى كه در سرزمين وزادگاهت موسيقى را فرا بگيرى در زادگاه من مرسيقى ،ًحتى نواى آسمانى تو حرام است ، اولين روزيكه كه بكلاس پيانو رفتم ونامم را نرشتم تا درسهايم را شروع كنم ، با كتك وقشقرك مادرجانم بخانه برگشتم  ” نه ! مطربى كارخوبى نيست ”  دومين بار كه به كلاس باله مادام  ” كورنلى” رفتم باز سر وكله مادرجان پيدا شد با كمك دايه مرا بخانه كشاند ” اگر ميخواهى جنده ورقاص شوى ، چرا ديگر پول ميدهى ”  ومن هيچى  نشدم ، ميخواستم هنرهاى زيبا ودكوراسيون  را بخوانم ،. خير شوهر بايد شوهر كنى يك دختر نجيب هيچگاه وارد اين كارهاى مردانه نميشود ، مادرم يك زن  ايلياتى بود و شوهر نقش اول را در زندگيش بازى ميكرد  ، 
     نه ! من ، هيچى نشدم ، مانند بز افخش سرم را پايين انداختم و شدم بانوى خانه دار ، 
    اهه !!! من زن مطبخ  و پيش بتد بسته نميخواهم ، بايد بروى دانشگاه ، بايد زبان ياد بكيرى ،  حيران بين دو فطرت ودو فرهنگ …..
    نه ، هيچى نشدم ، امروز در گوشه اين اطاق روى تختخوابم گاهى طرف چپ ميروم ، گاهى طرف راست ، تلويزون سوخته روبرويم  دهن كجى ميكند ، اگر ميتوانستم درونش يك پوستر زيبا ميكذاشتم ، لباسها درون ماشين لباس شويم تلمبار ، من راحت لميده ام وقصه حسين كرد را ميخوانم . ويا چرند مينويسم ،
    نه ! جناب بتهوون من هيچى نشدم ، چون شانس ترا تداشتم كه چند ژنرال دربارى دوست من باشند ريا در سر زمين  عشق و موسيقى رشد كنم ، دريك كشور زوار دررفته  پر از خاك وهواى كفيف واتومبيلهاى قراضه با هزاران فيس وافاده مردمش واينكه ذره بين به دست بگيرند و سلولهاي پيكر بقيه را بشمارند ،
    چند شاعر پيزورى  وافيونى ، چند نويسنده ترياكي و هزاران حرف وحديث ، دنياى كلاه مخملى ها ونشمه  هاى شهرنو ،
    امروز ترا ميخوانم وميستايم ، كلماترا زير  زبانم مزه مزه ميكنم با چه شورى و در پرده دلفريب رويا قيافه عمو را  ميبينم  پشت ميزش تشسته زير انبوه كاغذها مدادها  ماشين تحرير كوچك وراديوى جيبى اش وفولكس واگن گوچكش  كه درون خانه  پارك شده ، سخت مشغول  كار است وهمسرش  در ميهمانخانه. روى مبلهاى  سنگين كار چين را پارچه  سفيد كشيده وظروف چينى را درون ويترينش به نمايش گذاشته اما ميهمان هارا در آشپزخانه پذيرايى ميكند روى صندليهاى پلاستيكى سفيد ، 
    عمو حسرت خانه  مرا دارد ،  ميگويد چقدر انسان در خانه تو أرامش پيدا ميكند ، وتو هيچ چيزى را پنهان نميكنى ، برايم موزيك ميگذارى ،
    آه روانت شاد ، أيا كسى اينروزها بياد تو هست ؟ پسرت ،؟ دخترت؟ 
    بلى عموجان ، امروز منهم مانند تو تنها وفرارى هستم از دست  دنيا ومردمش ، با خودم گفتم : 
    ابدا ميلى بماندن در اين دنياى كثيف وآلوده ندارم ، عشق را ببازى گرفته اند ، أنرا با ماهيچه ايكه در شلوارهايشان تكان ميخورد ،يكى كرده اند  ، نه ، كم كم دچار تهوع شده ام  ،
    اى كدامين شب تاريك ، بگشاى يكدم  آن مژگان سياهت را ،  
    پايان 
    ثريا ، اسپانيا ، شنبه 2/4/2016 ميلادى ، ١٤/١/١٣٩٥/
  • نقش حسرت

    نقش حسرت هاى بيهوده ، براى قدرتى كه ازدست ميدهم ، ايكاش ميتوانستم بيشتر با واژها پيوند داشته باشم ،اما واژها هم مانند من غريب افتادند ، درميان “چادرهاى طلايى ، سوارى هاى  طلايى ، زنجيرهاى طلايى” حكومت طلاست هم طلاى سياه هم زرد وگاهى سفيد ، در عوض لبان همه تشنه است ، جانها فرسوده خاطر ها  پريشان  ، 
    اين تنها كارى است كه كرده ام وميكنم ، چرا؟ نميدانم ! براى چه كسى ؟ نميدانم  مانند أن است كه يك مصرى امروز با خطوط هيرگليف اشعارى در وصف نفر تى تى بنويسد ! به گودال تا ريخ فرو ميرود ، روزگار سكس و طلاست.
    ايكاش فرزند ديگرى بودم ودر خاك ديگرى زاده ميشدم ، اما أيا باز سر نوشتم همين بود؟ ايكاش زاده در عصر ديگرى بودم ، از بدو شروع خلقت انسان وتكامل او كه بسرعت شكل گرفت تا امروز ، دنيا همين بوده است ، از عصر فرعون تا خاكستر نشيننان وچادر نشيننان بدوى كه امروز با كورسى ها، طلا گرد شهر ميگردند وحقارت روحشانرا به نمايش ميگذارند ،
    من در آسمان أبى وپاك يك شهر كوچك در كنار أبشارى كه از دامنه كوهها سرازير ميشد زاده شدم ، آنروز نه من ونه اطرافيانم نميدانستند كه گذارم باز به كنار يك أبشار ميافتد كه ساختگى است ، نگاهى به أسمان ميكنم ، نه! اين أسمان من نيست ، ومن در هفت اقليم جايى ندارم ،هرچه هست مصنوعى ، كاغذى وزر ورقى است ،همه چيز براق است !! 
    پس سفر ميكنم به دنياى گذشته ، پلى ميسازم از عشق ، وبياد شبهاى درازى ميافتم كه شور عشق خواب  را از چشمانم ميربود ، با سكوت شب ، گويى از خود جدا ميشدم ، فا رغ از همه تلخيها وشيرينى ها  وواقعيتها ، غافل از بيش وكم با محيط اطرافم أشنا بودم وبا عشق أشنا تر ، هنوز دنيا باين كثافت اديان ألوده نشده بود ، وهنوز انسانيت حاكم بود پر ميكشيدم مانند مرغ كوه قاف به دوردستها  ميرفتم ، عجب سر نترسى داشتم ، وچگونه مردان زير پاهايم خورد ميشدند ، مانند فندقى  پوك ميشكستند ،  شهر افسانه هاى رنگا رنگ و قصه ها ى شهر فرنگ مرا به روياها ميبرد ،
    چه هوايى را تنفس ميكردم وچه أرامشى ،تا روزيكه ديدم از أن خود نيستم ومسئول موجودات كوچكى هستم كه بي أنكه خود بخواهند در تنه من جوانه زده ودر حال رشد هستند ، نه ! جايشان در سربازخانه هاى  اجبارى نبود ، جايشان در مطبخ  همسر بى اختيارى هم  نبود ، آنها تكه هاى من بودند ،چيزى را  به آسانى نميپذيرفتند ، در سيمايشان  يكنوع بيزارى ، گوشه گيرى ودورى از جماعت مومنين  ميديدم ،  وگاهى چشمان پرتمنايشان كه اشك در آن حلقه زده بود و درخواست داشتند كه بايد از أن محيط فرار كنند ، به أسانى  در چشمانشان ميخواندم كه در سر هواى پرواز  دارند ،  ، بى هيچ سئوالى وبى هيچ جوابى در سكوت به دنبالم روان شدند ، خوشبختانه زر پرست نبودند ، عشق برايشان حرف اول را ميزد  ، تجارت  هم در قاموسشان نبود ، …..
    امروز آنها خوشحالند ، پركشيدند  بسوى لانه هايى  كه ساختند و سپس : 
    مرسى مامان ، كه مارا نجات دادى ،ً
    آنها رفتند هركدام خانه ولأنه وكاشانه خودرا دارند ،ىمن مانده ام ،مشتى ورق پاره بنام يادداشتهاى روزانه !!!!! زندگيم. درنگى است بين دو مصرع نرم وآهسته ميايد وخاموش ميرود ،خوب ديگر وقت خواب  است ومرغ شب با حق حق خود ندا ميدهد كه بخواب ، ” فردا روز ديگرى است وامروز ديروز بود كه رفته ” پايان  . 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، سيزده نوروزى  ١٣٩٥ برابر با اول أپريل ٢٠١٦ ميلادى. 
  • فصل ديگرى

    اين فصل تازه ايست ، فصلى بى بها ، بهايش  داده اند ، 
    اين فصل ديگرى است كه گرمايش  دروغين وسرمايش. نا پايدار
    ، فصلى تركيب يافته از ” باد” هيچ درك صريحى  از زيبايى در أن نيست 
    گلها مصنوعى ، خوابها كوتاه ، درختان بيمار اما. استوار 
    خوابهايم هرشب ، به رنگ صورتى اند ،
    هيچ تناسخى با أب و أفتاب ندارند ،همه يك رنگ 
    در سر بالإييها  وطرح هاى پيچ پيچ  خيابانها 
    به دنبال چيزى يا كسى هستم ،
    كسى آشنا نيست ، 
    همه در حال دويدند 
    روزهاى كذشته ، به هزاران زبان وولوله به پايان رسيدند ،
     هر چه بود خالى از اصالت
    نورها ، رنگها از افق به افق ديگرى ميرفت 
    آوازها از دور دستها گنگ ومبهم 
    همه يكپارچه سرودى ميخواندند 
    بشارت دهندگان ، بهمراه تسبيح هايشان 
    به مصاف آفتاب  ميرفتند ،خاموش 
    زندانها ، اما پر هيجان ، يكى ميميرد ، ديگرى أزاد ميشد
     ،سومى مادر را در آغوش ميكشيد 
    من بانتظار تصوير خودم ، در يك ألاچيق صورتى 
     كه در روياهايم ديده بودم ، نشستم ، به تماشاى اين شلوغى ،
    از خواب صورتيم پريدم وپاى به دنياى واقعيت گذاشتم 
    دهانم تلخ، قهوه ، تلخ ، و…
    از فردا زندگى روى غلطك آهنين  ميلغزد 
    چقدر تنهايم ، چقدر تنهايم ، چقدر تنهايم 
    ديگر ميل ندارم رازم را با تو در ميان بگذارم 
    اين گنج  را به دست ديگرى ميدهم ،
    كه ارزش تملك خاك  وباد وباران را ميداند 
    واز اين دنيا خيلى دور است 
    ثريا ، اسپانيا /  بعد از ظهر روز پنجشبه  ١٢ فروردين ١٣٩٥/
  • خصلت بزرگ بودن

    چه تيترى را انتخاب كردم ! آنهم در زمانيكه خصلت آدمهاى بزرگ به چربيهاى دور شكم وپشت گردنشان است ،  در چند روزيكه بسترى بودم ، كتابهاى زيادى را ورق زدم ، بعضى ها آنقدر ريز نوشته شده ويا رنگ مركب أنها رفته كه به سختى ميتوان خطى را خواند ، از بوى گند دنيا وأدمهايش دلم بهم ميخورد ، همه جا بو گرفته هواى اطراف ما سنگين است واز أزادى وأزاد بودن تنها چند مجسمه ويرانه بجاى مانده ، ميل داشتم سرى به قهرمانان كذشته بزنم تا نفسى تازه كنم ، خيابانهاى ر درخت وكوچه باغهاى زيبا كه درختان ميوه روى ديوارها با غمزه خوابيده اند ، زندگيهاى امروز براى ما سخت ودشوار است ، وبشر به حقارت روح دچار شده ، ويا در تنگناى خود خود خواهيهايش گرفتار است ،  امروز ديگر قهرمانى بوجود نخواهد أمد نبردها  و زد وخوردهارا ومبارزه ها اغلب بدون نتيجه . وتنها در چهار ديوارى اطاق مدفون ميشوند بدون هيچ افتخارى ، نويسندگان به دستور ناظران مينويسند ، وخيلى كم. از انسانها روى به كتاب مياورند بازى با جملات  شنيع  وخود أزارى بيشتر رواج دارد براى من قهرمان كسى است كه با انديشه هايش پيروز ميشود نه با كشتن وسربريدن وبر تخت نشستن ودستور صادر كردن ، من براى برترى و بهتر بودن هـيچ نشانى غير از مهربانى نيافتم ، خاطرات كودكى كم كم بفراموشى سپرده ميشوند و خاطرات جوانى بخاك سپرده شده اند، امروز من در انتظار هيچ پاداشًى نيستم وميلى هم ندارم كه مدال افتخار بمن بدهند ، من آنچه ا كه انجام دادم نه بخاطر كسى بود ونه براى آنكه ديگران برايم هورا بكشند ، براى نفس عمل بود ، در روزهاى تيره وتاريك تنها با قلم وكاغذ ودفتر ونوشتن سر گرم بودم وهنوز هم هستم ، گاهى غم واندوهى به سراغم ميايد بسرعت أنرا دفع ميكنم ،  من انسانى صبورم وميدانم كه در پشت هر بدى خوبيهايى نيز خفته است ، گاهى شادمانى هاى خودرا از دست ميدهم وفرياد بر ميدارم كه حتى  يك روز طبيعت بمن شادمانى اعطا كند اما به روز نميكشد تنها لحظه اى وتمام ميشود اگر بخواهم بنويسم روزگارى  طولانى  است كه مزه يك شادى واقعى را نچشيده ام  در انتظارهم نيستم گاهى براى لحظه اى يك شادى كوچك دردلم مينشيند و بسرعت مانند يخ درون سيه پرحرارتم ذوب ميشو ، آب ميشود ، اما اشك نميشود ، زمانى اشك ميريزم كه ميدانم اشتباه كرده ام ، همان اشك ندامت ، من يك انسان واقعى كه با حقيقت رشد كرده ام ، نميتوانم با شهر عياران  وعياشان  وخوشگذرانها همرنگ ويا جوش بخورم هر حركت ناشايست يا دروغى مرا در مقام دفاع بر ميانگيزد ، خوشبختانه اين روزها كمتر با اين اشخاص بر ميخورم و خوشبختانه
    زادگاهم را كم كم فراموش ميكنم ، برايم هم مهم نيست آن انسانها كه در آنجا زندگى جانورى خودرا ميگذرانند حد اقل  بايد يك سه  تا چهار قرنى از روى خاكشان  بگذرد تا بتوانند شكل انسانى بخود بكيرند  آنها مانند رباط راه ميروند ، سجده ميكنند وهمان لذتى را كه از سجده كردن ميبرند در ميان عياشيهاي خود  أنرا ميابند ،  در اين مدت چهل سالى كه در غربت بسر برده ام أنهايى كه ديده ام همان رباطها ويا أدمهاى گمشده كه ديگر نه خودرا ميشناسند نه سرزمينى كه در أن بسر ميبرند ، كمتر كسى را ديده ام كه از اينهمه نعمت و آسايش وآزادى كه در اطرافشان هست استفاده كرده وبه عمق زندگى پى ببرند همه ميخواهند ثروتمند شوند تا بزرگ جلوه كنند مهم نيست اين ثروت ازكجاتامين ميشود ، بهر روى خيلى از مرحله گذشتم ،اما به راستى دلم براى بتهون تنگ شده ، زندگى نامه ها و آثار بزرگان كمتر در دسترس است مرسيقى كه از راديو پخش ميشو نيمه كاره ، درعوض ساعتها در باره فلان طراح مد وفلان جراح پلاستيك سخن رانى ميكنند ،مجال نيست تا بيشتر بنويسم ، بهتر است كه ننويسم چيز مهمى وجود ندارد الان مهمترين مسئله بشر شكم است وزير شكم وقطر واندازه باسن وكمر وسينه و….. ساير چيزها . 
    اروپاى كهنه ،بو گرفته ومتعفن ، أسياى ويران وخونين ، امريكاى ورشكسته وگرسنه و تنها عده اى خاص حاكمند بقيه محكوم ، پايان . 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، مارس دوهزارو شانزده ميلادى . 
  • بخشش

    امروز ، نميدانم چرا ناگهان بياد او افتادم وچرا ناگهان زير لب گفتم ( ترا بخشيدم)  امروز توانستم از جاى برخيزم و توانستم  دوش بگيرم وتوانستيم خودم صبحانه امرا آماده كنم ، بياد پير زن بيچاره افتادم ، ايكاش بر ميگشت ، برايم نعمتى  بود ، 
    امروز ، زير دوش  به همرا ه اشكهايم ، گفتم : 
    همسر عزيزم ، ترا بخشيدم ، از خيلى قبل ميبايست اين كاررا ميكردم اما درون سينه ام سياه شده بود ، امروز با ديدن اين كفتار ها ولاشخوران  ودر مقام مقايسه  ميبينم  او يك فرشته بود كه بر بالين من حاضر شد ، به تمام أرزوهايم مرا رساند ، من أرزوى چندانى نداشتم ، تنها  خود اورا ميخواستم ، اما او در دو   قالب انسانى شكل گرفته بود ، دكتر جكيل ومستر هايد ومن نميدانستم خود واقعى او كدام. است ، أرزوهايم خيلى كوچك بودند ، مثلا چند صفحه موسيقى ويا يك گرام !!! يا چند كتاب ،ًكتابخانه بزرگى بر بالاى تختخوابم  ساخت ، براى نوارها وصفحاتم جاى مخصوصى را سفارش داد پيانوى  بزرگم در گوشه راهرو خاك ميخورد ، تمرين گيتار ميكردم  ، !!!   خانه لبريز از ميهمان بود ، همه اروپا ر ا گشتم ، بهترين لباسها از گرانترين مزن هاى دنيارا پوشيدم بهترين وآخرين اتومبيلها زير پايم بود  در بهترين كلوپها عضو بودم ، و….. ، اما خود او نبود ، وبدون او ، من هيچ بودم ، يك كبوتر تنها ، و گويا تنهايى سهم زندگى و تنها مونس منست . 
    امروز ناگهان فرياد كشيدم كه : ترا بخشيدم ، امروز روز بخشش است ايكاش بودى و نوه هايترا خوشحالتر ميكردى شايد أن شيطانرا تيز  فرارى ميدادى ، با كمك عروس زيبايت ،
    او بلند بالا، زيبا ، خوش لباس و من مورد حسادت تمام زنان  شهر بودم ،  مانند يك بچه لوس در كنارش راه ميرفتم  واو بهانه هايمرا  بر أورده ميساخت . 
    نشد، نشد، اورا بردند با حيله ها ودسيسه ها ،تنها بخاطر ثروت او ، ومن تنها ماندم ،
    امروز به هر خاشاكى  دست ميأويز ميشوم ، تا شايد بتوانم أن روزهاى درد ناكم را فراموش كنم، دوران سختى بود ، آنقدر سخت بود كه امروز خودرا أزاد ميپنداريم  ورها وخوشبخت !!!! 
    حوب ، اورا بخشيدم ، اما چيزى عوض نخواهد شد ، تنها من راحتر نفس ميكشم و آن كينه ونفرت ديرين  از درونم پرواز كرد و بيرون شد 
    ديگر در من فرياد نيست ، ديگر آن پروازهاى عصيانى  ودروغين خودرا فراموش كرده ام ، زير فواره اميدوارى ايستاده ام  ورهايى را أرزو ميكنم  . پايان ( خصوصى ) 
    ثريا ، اسپانيا ،30/3/2016 /ميلادى 
  • بيمار

    پيكر خسته ام را ميكشم ، در چهارراه فواره هاى تنهايى ،
    من ، در اين ميدان نبرد  ، تنهايم ،
    صدايم بگوش مستان  شبانه نخواهد رسيد 
    من ريشه فريادم ،  وفرياد را ميسازم از درون سينه تا گلو  ،
    و…آنجا خاموش ميماند 
    اى رهروى شبانه ، پركن  ساغرت  را از  عشق من 
    با تو هستم ، اى چوب خشك سوخته در هرم خود خواهيها 
    من همه دستها ، همه. پيكرم وچشمانم  عشق ميخوانند ،
    أنرا گداى نخواهم كرد ، 
    در سر ميدان ، وبازار خود فروشان  ، ميتوان ببهاى ناچيزى 
    أنرا خريد 
    من ، فواره تنهايم را در بر ميگيرم و به أتش تب دوشينه ميانديشم 
    مرگرا صدا ميكنم ، 
    باو كفتم برايم دوازده  ستاره بگذار 
    و با ستارگان آسمان همان ( غوغاى ستارگان ) را خواهيم خواند 
    قايق من ، در كنار خورشيد لنگر ميكيرد 
    انوار طلايى خورشيد   مرا نورانى خواهد كرد 
    واز اوج ستارگان ،
    به روسپيان روى زمين  خواهم خنديد ، خواهم خنديد
    آن اسكلتهاى زنده كه راه ميروند ودوران ناپاكى روحشان را 
    طى ميكنند ،
    در كدامين عصر باز خواهم كشت ؟ 
    در كدامين عصر پاى بر زمين پاك خواهم نهاد ؟ 
    به راستى ، در افق اين تيريگها  ودر انتهاى  اين غريبى ها 
    آيا ساحران عصر هنوز زتده خواهند ماند؟ 
    وأيا بازوان عاشق مرا  قطع خواهند كرد ؟ 
    در ميان چهارراه شهر روى سنگى سپيد ،جاى پايم خواهد ماند 
    وآن قفس روبرويم را خواهم شكست ،
    پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا . بيست ونهم مارس ٢٠١٦ ، در بستر بيمارى !!!!
  • هذيان

    شب سختى بود ، شب بدى بود ، 
    گردباد تنهايى وتب، كرد باد ، طوفان ،
    شعله هاى أتش ، در حريم وفضاى بسترم 
    دست بسوى سيلابها دراز كرده بودم 
     كه جهان را با خود ميبرد ، 
    شب آشفتگيها بود ، شب دردها بود وتشنگى ،
    بياد درختان بودم كه با تبر تيز تبر زن بخاك مياستادند 
    درختان هزار ساله ، با تبر يك بز پير ،
    چه كسى بفرياد اين خفتگان بى زبان ميرسد؟
    بياد ” شب بيداد” انسانى بودم كه أرام أرام ميرفت 
    بى آنكه دست در دست كسى بگذارد ،ً
    مردى از تبار مردان دلير خراسان ، قمرى غمگينى ،
    كه بيصدا ميخواند ،ً و آرام ميگذشت 
     شب. بدى بود 
     شروع سال بدى برد ، همه چيز با نكبت شروع شد
     با خبرهاى شوم ،
    اينك منم ، من ، در بستر تنهاييم ، 
    در انتظار صبحى روشن ،
    تيرگى شب را سرودى كردم 
     وبه صبح بشارت دادم و أنرا به روز روشن گره زدم 
     تا كى؟ نمي دانم 
     آواز فواره مصنوعى ، با نور مصنوعى وأبهاهاى كف آلود ،
    از دردستها بگوش ميرسد ،،
    نگاه بيقرارم بر لب باغچه نشسته 
    ولبان تشنه ام در انتظار آبى خنك ،
    پايان ،
    ثريا ، دوشنبه 
  • گم شده گان

    آنروز كه ميان خيل دوستان ، ايستاده  و گفت: 
    ما ، براى نجات بشريت از دست ظلم ميجنگيم !!! 
    آيا امروز را پيش بينى كرده بود ؟  تشك نرم ومخملى  را از زير پاهايش كشيد ، تشك پاره شد ومشتى خار وخاشاك و قلوه سنگ بر سر او وديگران ريخت ، او ، آن قهرمان كوچك كه هنوز سى سالش نشده بود روياى سردارى را در سر ميپروراند  او وهمپالگيهايش ،  بما وعده روزهاى شيرينى را ميدادند  ، اين روزها از زندان قزل قلعه وزندان قصر شروع شدند وسپس آوارگيها ، نا أراميها  ، آيا او واقعا با نفس باغچه آشنا برد ؟  آيا ميتوانست صداى زمزمه برگهايشان زير وزش طوفان را  بشنود ؟  بطور قطع ويقين ، خير ، تنها چند جير جيرك  اطراف او  وز وز ميكردند وصبحانه او ” كله پاچه وشيردان ” شد وتشنگيش را با ” ودكا” رفع ميكرد  وهمه چيز تمام شد ، 
    جهان چرخيد ، سالها آمدند ورفتند ، خاكستر او در گوشه اى از يك ده متروك  درون يك قوطى حبس شده وهيچكس يادى از او نميكند . 
    در عوض. اوباش ، چاقو كشان ، دزدان ، پا اندازان  بر تخت نشستند ، وراه آنها همچنان ادامه دارد . جنگ بر ضد سرمايه دارى  !!!! جنگ پشه با حبشه ! جنگ گنجشك با فيل ، …..
    من ، ما ، و قربانيان ديگر كه چندان ميل  نداشتيم با نو أوران امروز هم كاسه  شويم در آوارگيها ، به دور خود بى هدف ميچرخيم . 
    من بياد سرو خوش قامتى هستم كه در ذهنم أنرا ساخته وپرداخته  ام ،  واز ياد ميبرم تنهايى خودم را ،بشوق عشق از خواب بر ميخيزم ، به كنار باغچه متروك  ونمناكم ميروم تا شايد صداى زمزمه گلها و برگها را بشنوم ، نه! همه چيز وهمه جا خاموش است ، چراغهاى كوچك وكم نوروزى از دوردستها سو سو ميزنند اما هيچ نورى مرا بسوى خود نميخواند ، زندگى ما آدمهاى مضحك شبيه رباطهاى شده كه هر صبح  طبق يك برنامه از خواب  بر ميخيزيم  و در طى روز با خبر ميشويم كه : فلانى هم مرد، ديگرى با بيمارى قرن دست بگريبان است ومن ….. در انتظار مرگ آن فسيلى هستم كه بمن وعده ها داد ،
    در آن زمان ،ىمن اينهمه تنها نبودم ، اينهم خار مغيلان در اطرافم نبود تا پيكرم را خراش  دهد ، هرصبح پيكرم زير أب صاف شسته و بعد  با عطرهاى گرانقيمت آغشته ميشد ، همه كس بوى مرا در مشام جانش داشت ، امروز آبها آلوده به سم  شيميايى وعطر من گم شده است ،
    چشم من بر پنجره اى مينشيند كه هيچكاه متعلق بمن نبوده ونخواهد بود ، پرده ها بيحوصله از وزش باد كمى خودرا تكان ميدهند نقش حسرت هاى بيهوده ، به هم همراه وعده هاى ( ايكاش) ( شايد) با آهى به پأيان ميرسد . 
    چه بهارى !!! هر چه رنگ وعطر وبوى فاضل آبها بود بسوى خانه خزيد، چه نسيمى ، دامنش لبريز از خار وخاشاك و بيمارى ،  يكسوى جهان كالسكه زرين ليلا آهسته آهسته بخانه مجنون كه ديگر دست اززولگردى كشيده و صاحب ثروتى شده است ميرود،. درسوى  ديگر ( ديوار مهربانيها) انبوهى از آشغالها وپس مانده هارا تقديم به فقرا ميكنند . 
    ايكاش زتده بود. واز او ميرسيدم براى ساختن اين دنيا ، آنهمه تحمل ودرد شلاق سيمى ودستبند هاى قپانى با وزنه هاى پانزده  كيلويى  و أويزان بودن ميان قشرى يخ  وهفته ها گرسنگى تشنگى كشيدن را تحمل كردى ؟ براى امروز من ، وما وپسرت ؟!
    دختر شاه پريان ، مست از غرور، 
    روى جلد مجلات زرد ، هنوز خود نمايى ميكند . ….. پايان
    ثريا ايرانمنش، اسپانيا ، يكشنبه مقدس!   ( ايستر) 2016 ميلادى / هشت فروردين ١٣٩٥ /