Author: Soraya

  • آیینه دق

    باز شب از نیمه گذشته ، صدای باران وعطسه های من  خواب مرغانرا پریشان کرده است ، باز همان استکان قهوه داغ وباز همان  خواندن چرندیات ونوشته های روی  صفحات  عریان امروزی که نامش هرچه میخواهد باشذ  ، برگ برگ کتابهایمرا به چسپ بهم چسپانده ام ، بعضی از صفحات گم شده اند  ، بوی گند پارافین همه شب درون سینه ام بود بوی گند نفت که امروز دنیارا به آتش کشیده  ، انسانها هرروز از هم دورتر میشوند با عقاید پوسیده وگندیده خود بی آنکه به انسان بودن خود بیاندیشند ،  ادیان سلاحی بود برای متمایز کردن بشر از حیوان ، اما گویا این سلاح بر ضد خود بشر برخاسته وجای حیوان را گرفته است ،  من با کوله باری از اشکهای خود  ، تنها دراطاقم  شبهای بهاری و پیش از تابستانرا میشمارم ، زندگیم هر روز رو به سردی زمستان میرود  میل ندارم تجسم سیمای در آلود خویش را به نمایش بگذارم ، آیننه های  آویزان بر در ودیوار  سیمایمرا بخودم نشان میدهند ، چهره آن زن غریب وتنهارا که دارد دیوانه وار با نامردمیها میجگد ،  با کول باری  از روزهای مرده خویش  ودر زیر این کوله بار اندام کوچک خودرا میبینم که چگونه پای تا سر خون است .
    روزیکه پای بر لبه پله نردبان شصتم زندگیم گذاشتم ، بخود گفتم تازه بزرگ شده ام حال تا پیرئ راهیست  طولانی ، این را من میگفتم اما دیگران مرا جوان نمیپنداشتند هر چند اندیشه وقلبم جوان بود ، امروز دیگر کسی اندیشه را به پشیزی نمیخرد ، همه میل دارند با پولها وجواهرات بجایی فرار کنند جاییکه نمیدانند کجاست!  سلاح درددست زنگی دیوانه در هر ایستگاه منتظر توست تا ترا بجرم آنکه عقیبده اورا نداری بکشد ، 
    به دنبال کدام رویا وکدام روح وکدام پنجره میروم؟  با دستهای خالی  وخشک شده از نعمتهای عالی !!  اینجا هم که من نشسته ام همان کویر گمشده بی نشانهاست  وخاک  خالی از هر جوانه ایست ، حتی سر مویی مهربانی دراین سوی سر زمین از یاران ودوستان هم خاکم نیست ،  حتی یک قطره اشک از چشمانشان بر زمین نمیریزد ، همه چنان به نوعی جنون ادواری گرفتار شده اند که شناخت آنها غیر ممکن است ،  حمله کردن به ادیان ، فحاشی به همه ایمان وعقاید ، یک نوع آنارشیزم خطرناک دنیارا فرا گرفته وسیستم نظامی وامنیت کم کم  دارد رشد میکند ، هیچ کجا دیگر آزاد نخواهی بود حتی درون تختخوابت  ، امروز عکسی روی اتوبوسهای قرمز رنگ شهر لندن دیدم که حالمرا بهم زد ، آیا این همان سر زمین شکسپیر است که امروز اینهم خوار وذلیل دردست مشتی بیخرد دارد جان میکند؟  وسرپیر و خورد شده خودرا به راحتی در پیش پای مشتی آدمکش انداخته است ؟  دیگر درآسمان پاک ودرختان سر بفلک کشیده وباغهای پر گل وسبزه هایش اثری از نوای پرندگان نیست ، هرچه هست بانگ بلند …… است ، دریکی از کتابهای انگلیسی زبان قدیم خواندم که “
    روزی دختر بچه ای از مادرش پرسید ، مادرجان بهشت کجاست ؟
    ومادر درجواب گفت : بنظرم گوشه ای از خاک انگلستان باشد !! حال بهشت موعود سر برآورده وجهنمیان باید بمیرند>
    دراینسوی  هر ما  زیر سیلاب وباران عده ای سوار بر کالسکه ها بسوی بتخانه میروند تا بت خودرا روی دستهایشان بلند کرده اورا ستایش گنند ، با لبان سرخ پیراهن های سرخ و شالهای ابریشمی ،  حال من از فرار کوهی باین همه بی نظمی جهان مینگرم  نه ،! هراسی ندارم ، همیشه ادیان وسیاستهاباعث بروز جنگها بوده اند وعده ای بدبخت وناتوان قربانی این خودخواهیها .شده اند  حال بکجا میتوان سفر کرد؟ که فریاد بگوش نرسد ، تیر ، تیر ، تیر وخون .
    شعری از » والتر  دولامیر « بیادم آمد :
    مسافر ، دری را که بنور ماه  ، روشن بود  کوبید وپرسید: 
    آیا کسی درخانه  هست ؟
    اما هیچکس پایین نیامد ، وهیچکس از کنار دریچه  پر برگ ، گذر نکرد …..پایان
    ثریا ایرانمنش /  اسپانیا/11. 5/ 2016 میلادی و تولد نوه ام ………
  • لب حسرت !

    خبرت خرابتر کرد ، جراحت جدایی 
    که چو آب رفته به تشنگانی درآیی !
    داشتم این را زیر دوش زمزمه میکردم ، کلی سرحال وبیرون بارانی سیل آسا فرو میریخت ، ، بلی گونه شب شسته شده بود  از گریه های من، خودمرا درون حوله پیچیدم ، گردنبند اهدایی دولت را بر سینه وگردم قفل کردم ، ناگهان صدای مهیبی برخاست ، کابینتی که روی دیوار بود ومن درون آن عطرها ، صابونها ، ژلها وسایر وسایل مورد احتیاج را نگاهداری میکردم  ناگهان به دورن وان پرتا ب شد ، بی ارداه گفتم :
    عزیزم خبر بخشش تو بمن رسید ، تنها چند گام اگر آن سو تر بودم این کابینت با همه محتویاتش بر سرم فرو میریخت واگر به درب شیشه ای وان اصابت میکرد چه فاجعه ای ببار میامد ، در انتظار هیچ کمکی نبودم ، نگاهی به گردنبند انداختم ، سکوت … هیچکس نه تلفنی زد ونه پرسید آیا کمکی میخواهی ، آنها زمانی بمن خواهند رسید که حسد نیمه جانم درگوشه ای افتاده باشد وتنها باین فکر بودم که درلابلای این کمکها نوعی جاسوسی نیز هست وآنها حتی نبض مرا زیر نظر دارند ،  مدتی ایستاده وبه انبوه شیشه ها نگریستم تنها دلم نگران عطرهای قدیمی ام بود که هربار نیمی از آنهارا برای یادگاری نگاه میداشتم ، بیشتر آنها هدیه هایی بودند از سوی کسانیکه دوست میداشتم ،  اطرافم شیشه های رنگی و بوی گند پارافین به مشامم میرسید فهمید م آن شیشه بزرگی که طرح تیفانی داشت وسالها قبل آنرا خریده وبعوان دکور در بالاترین نقطه این کابینت گذاشته بودم درونش را با پارافین  وکمی اساانس پرکرده  بودند . با چند مجسمه گچی ، همه درهم شکستند ، مدتی ایستادم همه جا خورده شیشه بود وجسد کابینت درون وان …….
    هشدار ای کسیکه جز ابلیس نیستی ، / خلق جهان هنوز ندانند که کیستی ، تنها یکشب تکیه برجای خدا زدی .
    حوله را به دور خود پیچیدم واز روی شیشه ها  خودمرا به اطاق خوابم رساندم .موهایم را خشک کردم ، نگاهی به آنهمه ویرانی وزلزله درونی انداختم گفتم بعد ها به آن فکر میکنم ورفتم بسوی آشپزخانه تا صبحانه بخورم ، باران بشدت میبارید واتوبوسها واتومبیلها وقطارها کمتر کار میکردند بنا براین درانتظار آن زن هم نبودم ،  سر فرصت صبحانه را خوردم دخترک روی تلگرام مطابق هرصبح برایم پیام صبح بخیر داد خبر را باو دادم ودراین  فکر بودم تنها چند گام ، فقط چند گام مانده بود تا من زیر اینهمه چوب وشیشه جان بدهم . به تصویر خودم درآیینه نگاه کردم ، از اینکه هنوز زنده بودم کلی شاکر پرودگار دانا وتوانا شدم ، محتویات کیفم را خالی کردم تا بعنوان نذورات بکسی بدهم تا بسلامتی ما شراب بنوشد !/
    هنوز دستهایم میلرزند ، وهنوز نمیدانم چرا این اتفاق افتاد  پیچ ها محکم درچایشان بودند وکابینت نیز همه چیز آن سالم بود .
    دیگر نه آتشی ، نه داغی ؛ نه سوزشی ، / فریاد من درون دلم خاک میشود / دیگر زمانه به گریه های من میخندد /  واشکم بیک اشاره او خشک میشود .
    هر صبح پیکرم  چون یک برگ تازه وتر از نیش زنبورها  آماس میکند  وهر شب در پیله تنهای خود  ابریشم غبار دیرین بیدار میشود ، دردی نهفته دردرونم فریاد بر میدارد  هر ظهر  چون یک مومیایی ، طعم شراب تلخ  وگش آفتاب را احساس میکنم  من تنها نیستم کسان دیگری نیز در این دنیا زیر ظلم طبیعت جان میدهند ، آتش ، طوفان ، سیل، وامواج خزنده انسانهایی که به شکم خود بمبم بسته اند ، حادثه گذشت . حال دوباره در امنواج وحشی خیال غوطه میخورم  وسرود جاودانی خویش را میخوانم  وبیاد آن روزی میافتم که برای اولین بار نادر پور بخانه ما آمد وهمسرم مرا بیرون صدا کرد وگفت :
    این سوسولهای ریش داررا دیگر بخانه نیاور !!! اما خودش مردان ریش دار وبی ریش را به دور منقل تریاک جمع کرد .دیگر همه چیز گذشته باید بفکر حمامم باشم وجسد کابینت که درون وان خوابیده است . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 10/5/2016 میلادی 
  • یک نامه

    این نامه را برای تو مینوایسم ، همسر عزیزم ،
    امسال درست بیست وهشت سال است که از این دنیا رفته ای ، اگر خیلی ایمان  داشتم میگفتم خداوند ترا ویا مارا دوست داشت که نگذاشت مانند بقیه  آدمها ( جایگیر )  شده ودر بیمارستانها درد بکشی ، آنهم درغربت  .
    برایت زیاد نامه نوشتم که محفوظند ، زیادنوار پرکرده ام وروی سی دی  گذاشته ام ، اما تو نمیتوانی به آنها گوش دهی  ویا آنهارا بخوانی ، مدتهاست که ترا بخشیده ام ، وامشب اگهان از جای برخاستم واز تو طلب بخشش کردم ، شاید منهم بنوبه خود گنه کار بوده ام ، گناه من تنها ازیک عشق بی خاصیت وپنهانی تجاوز نمیکرد ، اما تو همه راههارا طی کردی فرق بین من وتو زیا دبود  بلند تز ار یک جاده  طولانی ، تو از یک خانواده تاجر برخاستی ومن از یک خانواده شاعر ، این دو باهم هیچ تجانسی نداشتند اگر سرشت  هرکسی سرنوشت او باشد ، بنابراین (شعر ونوشتن)  سرنوشت من بوده  درراهش بجان کوشیده ام  هیچکس نمیداند که چه ها بر سر من آمد ، خوشبختانه بتو وفادار ماندم ، ودرکنار کودکانت نشستم تا به ثمر رسیدند وخوشبختانه تعداد پسر ها بیشتر است تا نام ترانگاهدارند ، بعضی از انسانها احتیاج دارند تا نامشان ابدی باشد آنهم دردنیایی که دارد ویران میشود .
    دلم ز نرگس ساقی  امان نخواست  به جان 
    چرا که شیوه آن ترکد دل سیه دانست .
    هرگز برای آتکه نوشته باشم چیزی ننوشتم ،  هر نوشته من نیاز من بوده است  وبه جان خریدمش ، برای تو خواندن کتاب ونوشتن امری بیهوده وزائد بود از آنجاییکه مرا دوست داشتی همه هوسهایمرا برآورده  ساختی ، من از هر درختی وسایه ای وجویباری ایده میگرفتم ومینوشتم وهنوز این کار احمقانه من ادامه دارد ، خودت خوب میدانستی که چشمی بمال توو دنیا نداشتم آنقدر بی نیاز بودم که حتی همه جواهرات دنیا بنظرم سنگ واره میامدند ،  هیچ شاعری ونویسنده ای خود بخود بزرگ نشد تا اورا بزرگ نساختند ویا سروده ونوشته هایش آنقدر سنگین وپر وزن بودن که اورا ابدی ساختند ، ازاین نوع انسانها خیلی کم دردنیا یافت میشود باید قرنها بگذرد تا ذره ای دردل خاک لعل شود ،  من با نسل خودم بزرگ شدم وتو با نسل خودت من با سنتهای تو بیگانه بودم  وترا تنها برای خودت میخواستم درحالیکه تو میل چندانی به تشکیل خانواده وسایر مسائل نداشتی  یکبار این تجربه تلخ را پشت سر گذاشته بودی حال معشوق را دربطری وکارتهای بازی وزنان زیبا یافته بودی ومن بیتابانه عشق به خانوده  وجمع جور آن وحمایت از آن وحرمت آن وتربیت بچه ها داشتم ،  من هیچگاه به آرامشی که آرزویش را داشتم نرسیدم حتی امروز که همه چیز برایم مهیاست باز چیزهایی مرا آزار میدهند ، من فساد را دوست نداشتم وحتی المقدور سعی میکردم درآن نغلطم  ومیل داشتم از آلودیگها به دور باشم تا حد وسواس خود وبچه هارا ازهمه آلودیگها کنار بردم امروز چه آنها مایه فخر ومباهات من باشند ویا تو فرقی ندارد ما هرد و در بوجود آوردن آنها سهیم بوده ایم ، برخلاف تصور همه روحم به نارکی برگهای گل اطلسی اما اراده ام فولادین وبا همین تضادها توانسته ام تا امروز خودرا باینجا بکشانم .من اگر خوبم یا بد ، همین هستم نه بیشتر ، امشب زود به رختخواب رفتم ، ناگهان سراسیمه بلند شدم وگفتم “
    ترا بخشیدم عزیزم ، تو هم مرا ببخش . میدانم تا چه حد مرا دوست داشتی تا حد مرگ اما نمیتوانستی جلوی من بایستی من زن حرم نبودم ، زنی بودم خود ساخته ، که روی پاهای خود ایستاده وتحمل هیچ دستوری را نداشتم ، ترا عقاب پنداشتم وبه دنبالت روان شدم ، درحالیکه پرنده کوچکی بودی که به دامن من آویختی ومن آنروز چقدر احساس تنهایی وبیکسی کردم .همان روز که گریه ترا دیدم /
    هنوز پشت درهای بسته ایستاده ام هیچ دری برویم باز نشد اصراری هم نداشتم پای به درون خانه های ناشناس بگذارم ،  بهار فرا رسیده تو دربهار به دنیا آمدی ودربهار هم از دنیا رفتی ، هنوز غولهای عظیم کاجها  چتر سبز خودرا بر سر ما سایه کرده اند ما ، من وفرزندانت  زیر چتر آنها از ریزش باران درامانیم  وهمچنان من به زمزمه های دل گوش میدهم  اما دیگر به هیچ دری نمیکوبم  واندیشه بازگشت را هم ندارم ، اگر روزی درآن خانه ویران باز شد بازهم من برنخواهم گشت ، خاطرات تلخی دارم که باهیچ شهدی شیرین نخواهند شد ..
    من سوختم  چو هیزم تر درخویش / دودم به چشم بی هنرم میرفت /
    چو آتش غروب فرو میمیرد /  تنها ، سرم به زیر پرم میرفت /
    ترا بخشیدم ای ناتوان مرد /  روانت شاد وقرین رحمت باد / همسرت . ثریا /اسپانیا /
      
     ثریا / 
  • نیمه شبهای من

    نیمه شبها تنها!!، ونیمه  بیداریها وخوابهای شکسته ، ونوشیدن یک فنجان قهوه داغ ، این کار هر نیمه شب منست .اخباررا میخوانم ، بهتر از دیدن است ، خوب! معلوم است که خبرهای بولیویا بمن مربوط نمیشود ، ویا بانوی ریاست جمهوری برزیل درحال حاضر روی پله  شکسته نردبان قدرتش ایستاده ، آنهم بمن مربوط نیست ،  باید بفکر تامین معاش بود ، تا بیشتر آقایانرا تغذیه کرد وآقایان بهتر بتوانند با کمک جنگهایشان قدرترا درمنطقه به دست بگیرند ، کشته شدن  مردن صدها نفر در فلان ولایت یک امر عادی شده است .غرق شدن کشتیهای حامل فراریان ویا مهاجرین دیگر کسی را متوحش ویا غمگین نمیسازد راحت از کنارش میگذرند .
    در ایران امروز ،  گویا نمایشگاه کتاب برپا بوده  وسپس پانزده غرفه را تعطیل کرده اند !!!، مقداری از کتابهارا برداشته اند!! خوب ، چرا نامش را نمایشگاه میگذارند؟ بهتر نیست نامش چیز دیگری باشد ؟ ایرانیان کتاب لازم ندارند یک کتاب برایشان کافی است وزیر بهداشت اعلام داشته اند که سی وشش درصد مردم ایران دچار اختلال روانی میباشند ، واقعا اعجاز است ، من درانتظار یکصد در صد بودم !! آنهایی هم که دچار این اختلال روحی نیستند حتما آدمها بیدردی میباشنده که صبح زود به زورخانه وسپس به کله پاچه فروشی میروند وشغلشان لایروبی وتمیز کردن زندانهاست ! بمن چه مربوط است خیلی قدرت داشته باشم خودمرا نگاه دارم تا بقول بعضی ها دچار روان پریشی نباشم ، بستگی دارد ! .
    کتابهایی که بالای سرم روی میز گذتشته ام تا بخوانم اکثرشا ن دیگر از حیظ انتفاع افتاده اند برگ برگ شده اند ، سالها پیش در یک کتابفروشی در کمبریج کتابی از فروغ فرخزا دخریدم نه نام ناشر را داشت ونه نام چاپخانه را با خط انگلیسی روی آن نوشته بود ” اشعار فروغ فرخزاد”  روز گذشته متوجه شدم که دریکی از اشعار او دست برده اند وشخصی که این کتاب را زیراکس کرده است  اشعار خودرا نیز داخل  کتاب به چاپ رسانده ، در شعر ( ایمان بیاوریم به آغار فصل سرد) ایشان چیزهایی راضافه فرموده اند ! من تقریبا تمام کتب اشعار فروغ را دارم وخودم  پیرو او هستم وراه اورا میروم اما این یکی را دیگر ندیده بودم ، معلوم بود شخصی که این اشعارارا به درون این کتاب فرستاده از طرفداران شاه مرحوم بوده است که بعد از رفتن او بی چراغ راه افتادند!! تازه آقایان متوجه شده اند که چه آش شلم شوروایی پخته وحال پشیمان وگریان : که ما فریب حوردیم !!! .
    بهترین کتابی که مرا از این دنیای کثیف وشر وشورهایش جدا میکند اشعار ونوشته های » گوته« ورومن رولان وتوماس مان است من هنوز هم به موسیقی وادبیات آلمان ایمان بیشتری دارم تا مثلا ویکتور هوگوی فرانسوی .  شاهکار گوته  همان » فاووست بود« که امروز نمونه اش را بسیار داریم ، مردیکه روح خودرا در ازای جانش به شیطان فروخت ، از این داستان نمایشنامه ها واپراها ساخته شد ، امروز اکثر مردم این زمانه روحشانرا به شیطان فروخته اند وعده ای علنا شیطان پرست شده ویا گاو میپرستند !! گوته در همین نمایسنامه  از قول فاووست به  روح زمین میگوید :
    تو موجودات زنده را  از کنار من میگذرانی ،  وبمن میاموزی  که همزیستان خودرا  در جنگلهای آرام  ، درهوا ،  ودر آب بشناسم « .
    ودراین گفته  گوته میخواست همزیستی انسانهارا با حیوان  کاملا جدی نقل نماید ، وهمین موضوع باعث اشتغال فکر واندیشه او شد  و دانست که بشر وفرزند طبیعت  باتمام  بستگی هایش به عالم مادی  چسپیده است  ، میل ندارم وارد قفلسفه شوم اگر کسی اهل فکر واندیشه باشد حتما کتابهایی دراین زمینه خوانده وبشناخت این موجود دوپا پی برده است .  بلی انقلاب فرمودند تا از زیر تیغ سانسور : بقول خودشان:  خلاص شوند وبهار آزادی را لمس کنند بی آنکه بدانند  بشر هیچگاه آزاد نخواهد بود ، تنها آزادی روح است که انسان به آن دست میابد، آزادی سیاسی نامش آزادی نیست بلکه یک آش درهم میباشد ، سر زمینی که آن روزها هفتاد درصد آن بیسواد بودند ناگهان میلشان کشید که درراه آزادی گام بردارند هرکدام بفکر شکم وزیر شکم بودند ، دراین میان گروهی هم خودرا با اتصال به قدرتهای خارجی ، مشغول وتغذیه شده ودر عیش ونوش ومثلا  میل دارند که آزادی را بسر زمین ایران زمین بازگردانند آنم با لچک قرمز !!!.
    برای من همه چیز تمام شده است وختم  را برگذار کرده ام ، تنها عشق به نوشتن است که مرا ودار میکند هر نیمه شب برخیزم وافکارم را روی این دکمه ها خالی کنم ، گاهی مورد لطف ونوازش قرار میگیرم وگاهی تحقیر وتوهین ، برایم همه یکسان است نه آن لطف بیکران مرا شاد میکند ونه آن تحقیرها وتوهین مرا عصبی ویا ازجا میراند ، هنوز پاهایم تا زانو د ر زمین ریشه دارد وهنوز مغزم بخوبی یک انسان کامل کار میکند واعصابم هنوز بهم نریخته  ، نه حرص جاه ومال دارم ونه حسرت شهرت وثروت ، خودمرا با تمام عوارضم دوست میدارم ومیل ندارم خودمرا از دست بدهم ، تلاش دیگران برای درهم شکستن من بیهوده است . تا بتوانم مینویسم ، تا جاییکه قدرت داشته باشم پرده هارا بالا میزنم ونا گفتنی هارا میگویم ، وپرده از روی چهره های بی آزرم بر میدارم ، آنچه بخود من مربوط است درجایی دیگر محفوط میباشد ، تنها شمه ای را باز گو میکنم ، روزیکه پدر بزرگ مرحوم من رفت تا نام فامیلی برایمان بگیرد تازه شناسنامه وسجل احوال با کمک دولت رضا شاهی شکل گرفته بود ، وپدر بزرک من با افتخار نام ( ایران منش ) یعنی زاده ونژاد ایرانرا برگزید ، امروز سر تاسر زادگاه من همین نام فامیل را  دارند وکسی نمیداند کی با کی فامیل است ! دراین سر زمین هم نام فامیل یکسان  زیاد است اما نام فامیل مادری حتما باید دنبال نام فامیل پدر باشد تا مثلا گومز یا فرناندز یا گارسیا ، از هم جدا ومعلو م باشند ، در سر زمین گل وبلبل  مادر نقشی ندارد  تا فامیلش را به فرزندش منتقل کند . پایان. 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوشنبه 9/5/2016 میلادی / 
  • آن روزها رفتند!

    چه بهتر که رفتند ، آن روزها برای من هیچ جذبه ای نداشتند .
    ————
    نشسته بودم ، دیدم دارم میروم ، بکجا ؟ 
    نمیدانم ، آن روزها رفتند ، ، برایم مهم نیست ،
    دیروز هم رفت ، فردا نیامده ؛ 
    امروز را دارم ، 
    آن روزها رفتنتد ، آن روزها که درکنج مبل مینشستم و به چرت زدن مادر مینگریستم ، 
    یا به خوابیدن آن دیگری ، همیشه خواب بود !! یا چشمانش بسته بودند ، داشت سکه هارا میشمرد ،
    مادر عاشق بازارا بود ، وعاشق پنیر ، وعاشق برنج  ومغازه برنج فروش آقای شهلایی !
    مرا با خود میکشید دربازار با  بوهای ادویه وهل ودارچین  غرق میشدم ، 
    در کافه نادری کنار قهوه ترک وبوی قهوه وکیک شکلاتی مست ، آن روزها رفتند ، تنها خامه روی توت فرنگی بیادم مانده از آنهمه عشق ودلدادپیها .
    حال داشتم میرفتم ، بکجا؟
    ——–
    تنها تر از یک برگ روی آب ، 
    با باد همراهم ، 
    در فصل بی تا ریخ  
    آرامم ، آرام ، نه ، آرام نیستم ، 
    دارم تا سر زمین مرگ سفر میکنم ، 
    به موعظه کشیش پیر گوش میدهم 
    ببازی مسخره آنها وچگونه خودرا  رها ساخته ام 
     درسایه یک عشق بی اعتبار  
    در سایه یک ……..
    در پشت پرده دلدادگی  ها رازیست ، 
    که به قله کوهها  میرسد  واز سنگهای سهمگین
    ورودخانه ها میگذرد 
    در اضطراب پاهای لرزانم  آرامش نشسته
    کجا میروم؟ 
    خاموشی بهترین است ، وسکوت بهترین  فریاد 
    این را مردی در کتاب قصه هایش نوشت 
    در یک تابستان گرم وطولانی 
    ما ، من واو ، یکدیگرا کشتیم .
    با نفس سرکشمان یکدیگر را کشتیم 
    او مرد ومن در سینه ام اورا دفن کردم
    من مردم ، اما نمیدانم  خاکسترم کجاست ؟
    در زیر باران ، درکوچه بیکسی ، پرسه میزنم
    ار بوی عطر گل یاس ، ولبهای سرخ بیزارم 
    حال از صدای باد وحشت دارم  
    دیگر بفکر ( آن روزها هم نیستم ) 
    هیچ روزی دیگر نمانده ، نه نمانده 
    همان روز یکشنبه / ثریا /
  • دربار وخوانندگان

     توضیح »  این نوشته خصوصی است وارتباطی به نوشته های من ندارد « .
    اخیرا دریوتیوپ میبینم که هرچه خواننده دست سوم وچهارم کاباره ای است هست با مونتاژ چهره ها وعکسها مینویسند که فلان خواننده دریپشگاه مبارک شاهانه ومیهماناشانشان  آواز خواند !!! 
    1/ خوانندگان دربار مشخص بودند ، بانو مرضیه ، خانم خاطره پروانه ،  وگاهی هم خانم گوگوش  برای گرم کردن مجلس ؛ بیشتر هنرمندان وخوانندگان دربار از فرهنگ وهنر میرفتند  تنها خانم مرضیه بودند که این اواخر ایشان به دلائلی از رفتن خودداری کردند ( بعدها دلائل روشن شد !!)  خانم خاطره پروانه وبانو پریوش خانم سیمین که قانون میزدند آقای هوشنگ ظریف پای ثابت میهمانان  دربار بودند وخانم هایده که همیشگی ومورد علاقه شاه وشهبانو بودند .
    روزهای آخر یکی دوبار هم مرحومه سوسن را بردند در محفل خصوصی ، اما درمحافل رسمی ومیهمانان شاهنشاه تنها از خوانندگان برگزیده اداره فرهنگ وهنرو بانو الهه بودند ، نه خانم نسرین به دربار پای گذاشتند ونه خانم نوش آفرین ونه بقیه اینهارا امروز برای تبلیغات واینکه کاسه به ته دیگ خورده میل دارند برای خود سابقه روشنی بسازند . اینها خوانندگان کابارها ها وعروسی ها و میهمانیهای خصوصی بودند  بعلاوه سابقه روشنی هم نداشتند ، وشاهنشاه وشهبانو دراین باره بسیار سخت گیر ونکته سنج بودند .
    من تاریخ زنده  ایران هستم ، بنا به دلائل فامیلی از رفت وآمد دردربار اطلاع داشتم واز میهمانیها ورفت وآمدها ومیهمانان خارجی  حتی لباسهایی که میپوشیدند ، حتی یک روز بانویی از بستگان برای میهمانی تاج گذاری لبای مرا قرض کرد وپوشید . اینهرا برای پز دادن ویا نشان فخر نمینویسم برای آنهایی مینویسم که همه زندگیشان روی پایه دروع وریا بنا شده است وهنوز هم دست نمیکشند ؛ همسر من مرد دست ودلبازی بود واز خانمها بسیار لذت میبرد خانم نسرین اول سکرتر همسر من بودند، به کمک مرحوم ولیان وزیر کشاورزی ، سپس به سکرتری دفتر مدیر عامل واز آنجا پایشان به خوانندگی باز شد ، هنوز سکه ده پهلوی اهدای همسر من برگردن ایشان خودنمایی میکند ، مرحوم مهستی یکی دیگر از دوستان عزیز همسرم بودند  (که تو به میخانه مرو عزیز من ، من برات قصه مستان را میگم )برای ایشان خوانده شد .خوانندگان زیادی در منزل ما جمع میشدند از بانو دلکش تا خانم بیتا وجناب توکل وجناب گلپایگانی اماامروز بمدد د گردش چرخ روزگار مرا هم نمیشناسند نه مرا  ، نه نان تست  وخاویاررا ونه لیوانهای لبریز از ویسکی را ونه تریاکهای سناتوری را ، امروز همه به مسجد میروند ، شبی مرحوم هایده دیر وقت از یک میهمانی بمنزل ما آمدند ، خسته . پژمرده میدانستم عاشق است سخت هم عاشق است معشوق اورا رها کرده بود ، روی تشکچه نشست نگاهی به اطراف ااطق محقرمن که به سبک روستایی درست شده بود اندخت ، پرسید دکوراسیون از چه کسی است ؟ گفتم  کدام دکوراسیون ، آن پرده  از جنس کرباس است که من با خرمهره های آبی آنرا تزیین کرده ام ، دیوارهارا با پارچه نقش دار اصفهان پوشانده ام ، پشتی ها هم همه از جنس زیلوی دستباف زادگاهم  میباشند ورومیزیم کار دست زنان همشهریم میباشد ، سماور کوچک برنجی با چند استکان کمر باریک ، گفت چقدر با صفاست اینجا ، دلم میخواهد هفته ها اینجا بخوابم ، صدای شر شر آب که از فواره کوچک بیرون اطاق درحوض کوچکی میریخت آرامشی باو داد خوابش برد ومن درکنارش نشستم تا بیدار شد .گفت درعمرم اینهمه صفا ومهربانی ندیده بودم ، این اولین وآخرین دیدار من با مرحوم هایده بود ، نادر نادر پور آن زیر زمین را باحضور خود ودوستان ادیبش افتتاح کرد ، اما متاسفانه آن جایگاه هنر وادب تبدیل شد به یک اطاف منفور با میز قمار وتریاک وخوانندگان رو حوضی . درب آنرا بستم وراهی اروپا شدم تنها یک تابلو باخودم آوردم که به خط خطاط معروفی نوشته شده بود :
    این نه کعبه است که بی پا وسر آیی به طواف / وین نه مسجد که درآن بیهوده آیی بخروش .
    این خرابات مغان است درآن مستانند/ از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش / واین تنها وآخرین یادگار من است از آن روزها وشبها. امروز بیشتر آنها درسینه خاک خفته اند وتفاله ها برای خود اعتبار میخرند وما همانیم که بودیم . ثریا / اسپانیا / یکشنبه
  • روح صبحگاهی

    هنوز صبح نشده ، هنوز هوا تاریک است ، پرنده هر روزی با آن نوک قرمز و جثه سیاهش  روی بالکن برایم افسانه دیگری میخواند ،  از صدای او باید بدانم  امروز خبرها خوبند ، یا بد ، خبر یعنی بد ، تنها انسانهای احمق بامید خبر خوب مینشینند ،  هنوز صبح نشده  وهنوز کسی راه به صبح نیافته ،  نمیداتم چرا پس ستارگان همه خاموشند ،  وچرا دیگر به هیچ باغی میل رفتن را ندارم ، امروز چه کسی چراغ و یا فانوسی به دست  راهرا بما نشان میدهد ؟  چرا دیگر هیچکس خودش نیست ؟ چرا همه درجلد دیگری فرو رفته اند؟ میل دارم همه چیز را فراموش کنم ،  دیگر میلی به بازگشت  ندارم ، کوچه های شب تاریکند ،  باد گویی دریک کوچه خالی  میوزد ،  میل دارم برگردم به همان  بیشه  انبوه میان درختان ، بدون حضور همه این زباله ها ،  آنجا شبهای جنگل بوی دیگری داشتند ،  تک چراغها از دوردست سخن از » آدمی« میگفتند ، من تهی بودم ، تهی از خویش واز دیگران ،  اندوهی نبود ، خیالی نبود ، ودر لابلای سطور این دست نوشته ها خبری از کوچه های میعاد نبود ،  وکسی راز شبهای مرا نمیدانست ، 
    هنوز صبح نرسیده ، وهنوز هوا تاریک ، مرغ روی بالکن هنوز میخواند ،  بوی باران میاید ،  پلکهایم سنگین ،  وآسمان  بدون مهتاب ..
    شبی ، ، تیشه  ای تیز شب را شکافت  ، برقی دمید ،  وطاق بلند آسمان شکست واز شکاف آن نوری درخشید ، پنداشتم نور خورشید است ویا ماه به بخانه ام پای گذاشته ، نه ، یک نور مصنوعی بود ، شمعی نیمه سوز بود که من خورشید پنداشتمش .
    به چهره ام در آیینه نگریستم ، نه اثری از ترکها نبود ،  هنوز چهره آشنایی درآیینه بمن میگفت ، » که خواهی درخشید « .عشق معجزه میکند .
    ابری بر آسمان چرخید  وتصویرها را پاک کرد وتصویر وتصور ها همه گم شدند ،  واشگ گرم من به دامنم ریخت ، این چه بازی شومی بود ؟  دل من به سودایی بیحاصل  سرگردان بود ، امروز همانند یک گل که اورا پر پر کرده اند  درپنجه موج حادثه ها  سرگردانم،.
    هنوز صبح ندمیده است ، وهنوز پرنده میخواند ومن درانتظار کدام خبر دیگر باید بنشیم ؟  افسانه ها تمام شدند ، کسی  بفکر مردن هیچ پرنده ای نیست  ، گاهی صدایم درسینه ام میلرزد  چون میخواهم نامی را برزبان بیاورم ، من روزیکه قلم برداشتم و به سخن پردازی نشستم نمیدانستم  از اینهمه افسانه چه میخواهم ، به دنبال خودم بودم  که گم شده وحال میخواستم خودرا بیابم ، ویا میخواستم دوباره ستاره خیال  را در سینه بنشانم ؟!  هر صبح ” رسید “این نوشته ها بمن میرسد وهر صبح باید چیزی را ارائه بدهم ، حال دراین صبح تاریک  در زیر بار ااندوه  دیگر نه آن هستم که بودم  ووجودم خالی از آن آتش دیرین است  و آتش خاموش شده ودود آن سراسر خانه را گرفت ومن خفته درخاکستر زمان ، میسرایم ، مینویسم ، فریاد میزنم ، کجایم من ؟ ( من) کو؟ کجا شد؟  افسوس که دیگر من آن نیستم که بودم ، تنها درون آیینه های متعد دکه بر در ودیوار آویزانند نقشی را میبینم که نمیشناسم ، عشق درون شیشه پنهان شده وشیشه در دست دیو است .
     به لحظه های جهالت میاندیشم  ، آن لحظه های بیخبری وبیخودی  ، لحظه هایی لبریز از جنون  و، بیخردئ حال پنجره هارا بسته وراه رابطه هارا بریده ام ، میان من ودنیا، میان من ونسیم ، میان من وباد ، راهها بسته وشکسته است ، تنها  به آواز پرنده سیاهی دلخوشم .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 8/5/2016 میلادی / 
  • با ل برفی فرشته

    امروز فهمیدم در نبودمن ، یکی از سگهارا سر انجام خواباندند ، بیمار شده و کلیه اش از کار افتاده بود وهفته ها دربیمارستان بود ، خانواده همه با آخرین روز وآخرین لحظات  با او عکس گرفته بودند ، نوه چهارساله ام میگفت :
    او پیش فامیلی اش رفته تا بچه بیاورد ، فاملی او بجای من وپاپا هرروز با وغذا میدهند واورا به گردش میبرند ، اشک چمشانمرا فرا گرفته بود ،این دومین سگی است که از دست میدهیم ؛ تمام روز حوابیدم  طبیعت این اختیار واین شانس را بمن داده که  درمواقع سخت بخوابم وخوابیدم ،  
    طفلک معصوم ، شاید ندانی که در سر زمین پدر واجداییت سگهارا بنحو وحشتناکی میکشندودر شهر های دیگر آنهارا میخورند وتو با قلب کوچکت درانتظار نوزادسگ خود هستی ، عکسهای اورا با عروسم وپسرم دیدم که با چه شدتی میگریستند پانزده سال همدم آنها بود ، واولین آنها سر زاییدن رفت نامش فیرا بود ، خیلی کوچک بود ،  حال شاید کسانی به ساده لوحی من بخندند ویا مرا بباد تمسخر بگیرند ، آرزو داشتم زبان باز میکردم واز جنایتهای بشر برای این بچه کوچکم حرف میزدم ، از خشونتها از بیدردیها واز توهین ها وتحقیر ها ، عینکم را روی چشمانم گذاشتم تا او اشکهایم را نبیند ، 
    اینها همه از ساده  لوحی نیست ،  ما انسانیم بمعنای واقعی  خون پاک انسانی درعروق ما جاریست ،  خانه خالی ، خانه دلگیر ، هوا دلگیر ودل من لبریز از غم ، من سگهایمانرا بعنوان فرزندانم ونوه هایم دوست دارم  ، حال بیمار شدم ،  بیاد اولین روزی بودم که بههمراه عروسم آمد ، چه آرام وپرغرور  گام برمیداشت ،  وزندگی آنروز من چون جویباری غریب روان بود  چه زود گذشت ، درخت کوچک نارس من به ثمر رسید بزرگ شد مرد شد وهمه جا مارا سر فراز ساخت ، 
    حال تازه از خواب بیدار شده ام . تازه زخم سر باز کرده وتازه دارم میگریم ،  وبیاد دهانه هشتی های کوچه پس کوچه های سر زمینم هستم که دهان باز کرده وسگهارا میبلعد ، با تیر غیب ، بوی نمناک گور ها همه جارا پر کرده است ،  بهار با همه زیباییهایش بنظرم زشت وپیر آمد ، خانه رنگ دیگری گرفت ، ومن غمگیم برای او که پانزده سال مونس ما بود وحافظ بچه هایم .حالا کجاست ؟ چرا صبر نکردند تا من برگردم ، تا برای آخرین بار اورا ببینم ؟ میدانستم حالش خیلی بد است .شاید مرا به تعطیلات فرستادند تا نباشم ، هرچه بود گذشت . زندگی من در میان کشاورزان دیروز گذشته که همه انسان بودند ، شرف داشتند ،وبا یک دست دادن  زمینهارا معامله میکردند ، زندگی من میان اسبان ، سگها وگربه ها وباغهای ی لبریز از میوه وکرت ها ووداربست های اتگور گذشت ، وبا پای استوار کشاورزان گام برمیداشتم . با روحیه همه حیوانات آشنا بودم غیر از حیوانی بنان بشر . آوای پرندگانرا مینشاختم ، دیگر مرثیه کافی است . بفکر آن دل کوچک هستم که درانتظار سگش نشسته تا از میان فامیلش با بچه اش برگردد !!!  نمیدانم با این دل دراین دنیا چه خواهد کرد ؟ دل مادر بزرگش هزار تکه شده که آنهار بهم چسپانده است او نمیداند ، هیچکس نمیداند ، نه هیچکس خبر ندارد . پایان . ثریا /  شنبه غمگین /
  • جاودانه

    گیرم که جاوید شود نام ما 
    چون مه وخورشید شود نام ما
    درد دل ما چه دوا میکند 
    نام چه  با مرده ما میکند؟
    برنامه بزرگداشت (ایرانی) ها را دراطراف جهان میدیدم ، عده ای دور هم جمع میشوند برای وقت کشی ووقت گذرانی ناگهان بیادشان میاید که فلانی درکنج خلوت افتاده بهتر است برایش »بزرگداشت« بگیریم !! شبی رامیگذرانند وفردا آن انسان فراموش میشود .جایزه های زنگ ووارنگ گوشه انبار خاک میخورند ، 
    زندگی ما ایرانیها در اطراف واکناف دنیا بصورت مصنوعی میگذرد ، بصورت خود فریبی ، عده ای  بیاد گذشته ها اشک ندامت میریزند وآنهاییکه دراین دوران به همه جا رسیدند ، میدانند که دوران این بالا رفتن ها کوتاه است ونردبانشان سرنگون خواهدشد .
    اگر کسی بزرگ است وخودش میداند شما هم میدانید دیگر این بازیهای معنا ندارد ،  چند عکس از بانو ( لیلا حاتمی) دیدم واقعا وقار وزیبایی وسادگی او را با تمام وجود تحسین کرده ومیکنم ، او میتواند الگوی واقعی یک بانوی ایرانی باشد ، جایزه هارا درو میکند ، نه با عریان شدن ونه با پوشش عبای اسلامی ، خودش هست با شخصیت ذاتی خویش  چندین بار خواستند اورا بکوبند اما موفق نشدند واو همچنان با وقار مانند یک طاووس  پر گشوده  میخرامد ، 
    در حال حاضر کشتزار ما لبریز از مور وملخ ومارهای سمی شده است ، وایرانیان درخارج نیز برای خود یک زندگی مصنوعی ساخته وهنوز بامید باز گشت نشسته اند،  عده ای به کما رفته اند وعده ای بخواب ، عمو نوروز برایشان قصه حسین کرد را از کانابهای تلویزونی میخواند ، ودلقکها روی سن برایشان شادی میافرینند ، خوانندگان با پیکر عریان برایشان میرقصند قمارخانه ها وقمار بازیشان روبراه هست ، گاهی هم سری به وطن میزنند برای تغییر آب وهوا !!!!
    ومن، تاریخ زنده زمان خودم ، دیگر حتی خاطرات کودکیم را از دست  داه ام ،  زادگاهم تبدیل شده به یک نمایشگاه توریستی ومجموعه هایی تازه ساز  مانند پیر زنی که به زور آرایش میخواهد جوان باقی بماند ، کویر خود جاذبه دیگری داشت ودارد . امروز آنچه از خاطرات کودکیم بجای مانده ، پشت بام گلی است که شبها ی تابستان آنجا میخوابیدیم و ستاره هارا میشمردم وآنکه بزرگتر از همه بود من بودم!! چند دیگ مسی وسماور برنجی روضه خوانی و دسته سینه زنی ، صندوق  مادر که در آن لیره عثمانی را ذخیره کرده ونمیدانست که از دورخارج شده و رفته ومشتی کاغذ است !!!بازار جواهر فروشی که گوشواره هایی بسبک هندی میساختند ، امروز ابدا میلی ندارم که برگردم ، جای پاهایم را ماسه ها پر کرده اند ، روزگار جوانی وعشقها همه گم شدند ، دوستان تبدیل به دشمنان خونخوار شده اند ،  وامروز دیگر فصل عشقها گذشته باید بفکر جیبهایمان باشیم !  امروز برای هر سهم از یک عشق باید قیمتی پرداخت ، وتو صادقانه  ازکنار انیوه این جمعیت میگذری بی آنکه بایستی ،
    سر زمینی ویران شد وتمدنی نیمه کاره فرو ریخت صدای زندانیان خاموش شد  ورشته طنابهای دار صف کشیدند ، وهیچکس نفهمید نام آن چیزیکه دردل انباشته شده مانند یک پرنده از دلها گریخت  چه بود ؟!، پرنده ایمان ، 
    حال دراین زندگی مصنوعی ، بین رباط ها ، دلقکهای روی صحنه دیروز را برایمان تعریف میکنند وفردای خودرا میسازند 
    چشمها لبریز از خون ودستها  درجیب  هرکدام  سلاحی را لمس میکنند  ومردگان  درآن سوی  پایان ریشه ها ، ریشه هارا از بن وبیخ  بر میکشند  و……مرگ را صمیمانه تقدیم میدارند .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 7/6/2016 میلادی /
  • الگوی زن ایرانی

    شب گذشته مصاحبه ای را در یک برنامه میدیدم  که با سرکار علیه خانم چرخنده که یکصد وهشتاد درجه چرخیدند وامروز افتخارشان این است که صدها زن ودختر را به زیر حجاب وچادر برده اند ، ایشان الگوی کامل ونماد زن ایرانی میباشندد !!
    زنان پلیس را دیدم که همانند شبکوران یا ( بت ها) با چادرهای سیاه ومقنه وپیراهن سیاه  ناگهان از آسمان با سقوط آزاد به پایین پریدند،وحشتناک بود ، باورم نمیشود درهیچ کجای دنیا کاری که بر سر زنان ایرانی آوردند ، انجام بدهند اگر درعربستان زنان بدینگونه میباشند از بدو خلقت پیامبرشان از زنده بگوری زیر خاک  حال زنده بگور زیر عبای سیاه میباشند اما زن ایرانی همیشه آزاد زیسته است ، خوب ! اگر نقشه ( آقایان حاکم ) این است که خاور میانه بکلی در سیاهی شب فرو رود دیگر نباید نامی از زن وزن ایرانی برد. باید مرد ویانشست تا هر بی پدر ومادری دهان کثیفشرا باز کند ولیچار بگوید ، شاگردان مکتب جهاد و شهادت و رسالت وبسیج ونوکران دست بسینه امام زمان . 
    نه ، الگوی زن ایرانی ، این سیه پوشان  وکلاغهای اسلحه به دست نیستند ، الگوی زن ایرانی سودابه ، میباشد ، پروین اعتصامی میباشد ، فروغ فرخزا میباشد ، حال اگر مداحان دست نشانده همه جا حضور داشته ومشغول کشتن وبستن وبردن وسوزاندن زنان ودختران میباشند ایران با همه جا فرق داشته است ، اگر چه دیگر بمن مربوط نمیشود ، من خیلی زرنگ باشم بتوانم از خودم حفاظت کنم ، الگوی زن ایرانی دختران وزنان نجیبی هستند که با کار کردن ومزد دست وبازوی خود خاتواده ای را میچرخانند بی آنکه خودرا بفروشند با همه سختی ها وبدبختیها میسازند زیر برف وباران یک تنه بار خانواده را بر دوش میکشند وهمه آرزوهای خام وناپخته را در زیر خاک مدفون ساخته اند ، 
    حال ( او ) باید سر از خاک بردارد ونتیجه زخماتش راببیند واین حیوانات سیه پوش را بعنوان مادر جامعه بخواند ، نه بعد از او ما صدای ضجه ها وزنجره هارا شنیدیم وبس ،  دیگر صدای زنگ مدرسه برنخاست ،  همه به صدای اذان گلدسته ها دل سپردند ،  زمانی داشتیم از زیر خاک به پشت خاک وسپس به روی زمین  پشتک وارو میزدیم هیچگاه بگمانمان نمیرسید که روزی این چنین خوار وخفیف شویم  ، بعد از او ما همه قاتل یکدیگر شدیم ، وبرای عشق قاضی ساختیم وطناب دارد ،  بعد از او با به گورستانها روی آوردیم وسر قبرها گلهارا پر پر کردیم ، ومرگ را حمایت میکردیم وبر درخت تناور بی بصیر وبیشعوری خود دخیل میبستیم  ، دیگر سرودی در هیچ یک از تالارها نپیچید ، مرگ برایمان یک امر مقدس شد وقحبه ها به زیر عبای سیاه پناه بردند وبر مهرا انگشتری ضحاک بوسه زدند ، ما آنچهرا که باید ، از دست دادیم ، بی چراغ به  دنبال عده ای  خود باخته  وخود فروخته راه افتادیم ودر یک تونل تاریک مارهای سمی بما حمله بردند  ، مارا زخمی ساختند ، کشتند و ومغزهایمانرا خوردند وجسد بیحانمانرا بگوشه ای پرتاب کردند مردانمان هیچگاه به هنگام حمله بیاد مادرشان نیفتادند چرا که مادری نداشتند  ، دگر کسی بفکر کوچه ها معصومیت نبود از شروع بلوغ باید اسیر میشدیم وشدیم ،  از سالهای رشد ما جوانی گریخت  ودر پشت تپه های خاکی هر دختری مورد تجاوز قرار گرفت  ویا در هیزم خود خواهی وبیشعوری قبیله ها  سوخت .
    من از قبیله گیاهان گوشتخوار میایم  که ریشه هایشان هرروز پهنتر میشود ، اما من مغزم را مسدود وفریز کردم تا باقی بماند 
    امروز در اطرافم تنها صدای لرزش پروانه هارا میشنوم که شمع های نیمه سوخته ومرده آنهارا به آتش میکشند .
    اعتماد من ااز ریسمان سست عدالت برید . لحظه های مهم زندگی من  از برگ تاریخ آن سر زمین محو شد ، فاصله ها زیا دبودند  من دردست این غریبه ها نمیتوانستم اسیر باشم ، وگریختم  دیگر هیچگاه درانتظار مهربانی  ننشستم  امروزدرپناه یک پنجره نشسته و تماشچی زندگی ، مرگ ، نیستی، وخود فروشی وخودفریبی دیگرانم .
    حال بانوی چرخنده برایمان الگوی زهرا وفاطمه شده اند ، درحالیکه من هردورا در زیر سینه ام بزرگ کردم وبه ثمر رساندم واز آنها الگو ساختم بی عبای سیاه ، بی فریاد عصیان ، بی دروغ وریا ، وما سه زن بودیم ، که مردانمانرا ساختیم .
    وشما درخوابهای ساده لوحی خود  از پرتگاهی به ارتفاعی بروید ودوباره برگردید . پایان ثریا 
    نیمه شب جمعه 
  • آخرین روز وپایان سفر

    همه چیز را بسته ام ، آفتابی  دلپذیر بر همه جا پخش شده است  ، لرزش سایه درختان  از پشت پنجره  روی دفترم  درگردشند ، باید برگردم  ، وقت رفتن است /
    تمام شب شاخه هارا یکی یک شمردم ، تا بخاطر بیاورم  طروارت آنها را ، از هر شاخه ای وهر برگی گویی غمی فرو میریخت  درکنار کلبه ام  زندگی جریان دارد  میز کوچک صبحانه  همسایه چیده شده  با بندی که درپشت  دیوارلباسهای شسته را به دست باد میدهد ، اینها تنها یادگاری است که از اینجا با خود میبرم دراین گوشه غیر از مهربانی چیز دیگری از این مردم ندیدم  حال باید بسوی شمع واژگون شده برگردم  پرندگان ساکتند ، اتومبیل آماده بردن منست  ، تمام شب ستاره هارا شمردم  ویکی را درون سینه ام  پنهان داشتم  تا باخود ببرم  بهترین ترانه هارا خواندم وبهترین آوازهارا شنیدم  ودلم لبریز از شوق آواز بود  ، تما م شب بیدار وچشم به آسمان  به دنبال ماه سر گردان بودم  وبر بامی که هر لحظه میشد منتظر فرود آمدنش بود ،  همه چیز های اطرافم مرا با بی زبانیها بدرقه میکنند  از پشت این پنجره کوچک چوبی . به سیاستمدارانی میاندیشم که روی صحنه نمایش مردم را سرگرم ساخته اند ، وبه دستبندهای آهنینی میاندیشم که بر دستان بیگناه یک نویسنده قفل شده است و به صورت زنی میاندیشم که با دست مردی دیوانه با اسید سوخته شده است . وبه دزدانی میاندیشم که همه زندگیشان در دزددیها گذشت وامروز چه میکنند ؟ 
    شهرهارا پشت سر میگذرام ، همه یکی هستند از یک قوطی بیرون آمده اند  همان بنجل فروشیها با لبخند زورکی یک مانکن نیمه عریان  ، همان میدانها ، همان فواره ها  ، همان رقصها وهمان مکانهای بظاهر مقدس که درآن دین را بتو میفروشند در ازای روح تو با مناره های بلند وگنبدهای سر بفلک کشیده  که گویی خودرا برتراز همه جهانیان میپندارند . زندانهای کهنه وفرسوده  برای فروش گذاشته شده است بیمارستانهای پوسیده  خالی با دیوارهای کپک زده مانند یک روسپی پیر در انتظار مشتری  وا رفته است  وگورستانهای متروک  در انتظار خریدار مردی از قبیله دزدان ویا بانکداران   تا آنهارا خریده وقفسی بسازند برای پرندگان و چرندگان آینده . به همراه گرد مخدر ، ونباید خواب وآرامش آنهارا بهم زد .
    من بهاررا با همه زیبای وعطشش درجنگل بجای میگذارم ، چگونه روح این دشت مرا دربر گرفت ؟ وچگونه قلبم لبریز از هیجان است ؟  هیچ میلی به بازگشت ندارم  اما چشمانی درانتظارم نشسته اند .
    اینجا ، روی زمین که تکیه گاه منست گرمای پیکرم چند برابر شده است  دیگر احساس پوچی نمیکنم .
    درختان مرا درآغوش گرفته وپناه داده اند ، بوی عطر کاج از دوردستها  به مشام میخورد  من خودرا در این جنگل و طبیعت پناه دادم  وخودرا خالی ساختم ، احساس سبکی میکنم واحساس راحتی ، زهررا روی اقیانوی بالا آوردم ، آن زهری که مرا میازرد، باز میگردم  به همان آغل ،  درکنار  مشتی نوشته های بی ارزش  وبی خریدار  که از طریق تکنو لوژی به دست من میرسد  :
    آه …چقدر خوبی ، نازنین ! دروغ اول ،
    چه زیبا مینویسی ، دروغ دوم 
    چرا از سکس نمیگویی ، خشونت اول 
    اصولا سکسرا میشناسی ؟ باجوییها 
    ……… ومن از نهایت عشق وگرمای آن  سخن میگویم نه از تاریکها ، من از نهایت روشنی مینویسم  ، نه از دیوانگیها  
    من اینم ، همینم که  هستم وخواهم بود برای هیچکس وزیر هیچ قیمیتی خودرا عوض نخواهم کرد . من اینم …..پایان .ثریا
    نوشته شده : پنجشنبه ، 5 می 2016 میلادی /اسپانیا .
  • رویای نیمه تمام

    من بخواب ساکت نیمروز درختان ،
    ره یافته ام ،
    من ، حقیقت را  درکنار آوای پرندگان  ،شناختم 
    واز خواب پریشان وپر هیاهو بیدار شدم 
    سخن من امروز ، از مردمی است  که ظالمند ،
    سخن من امروز از هوای آلوده ای است 
    که بشکل نسیم  بر همه وجودمان مینشیند
    من در میان این بیشه سبز سیال
    شبی را به دورا ز همه حیوانات  ، بسر بردم 
    وصدای صاف وغلطان آب را شنیدم
    که مانند مروارید های غلطان از فورارها پایین میریخت 
    تمام شب ، در رویاهایم سخن از نا مردمیها بود ،  وتمام شب از درختان سیاه برکهای  غم فرو میریختند  برگهای غمی که مرا احاطه کرده اند ، امروز هیچکس جای خودش نیست وهیچ چیز نیز جای خودرا نیافته ، صفحه اخبارارا باز کردم هیبت آن مرد گوریل مانند که صورتش از فرط رنگ و آن کلاه گیس مصنوعی  خبر پیروزیش را بر رقبا میداد ، این گوریل فردا باید بر جهانی حکومت کند که مارا برده وار به زنجیر کشیده است ،  
    تشنگی مرا بیدار کرد ورویاهایم نیمه کاره ماندند ، زندگیم به دست دوستان دزدم به یغما رفت وآنچه را که امروز بعنوان خوی انسانی واصالت در گوشه گنجه ام پنهان داشته ام  کم کم رنگ کهنگی بخود گرفته است ، هوای نا مطبوع و بو گرفته چون آواری بر سرم فرود آمد  ، کجاست خانه من؟ وکجاست دنیای امن من ، با یک گردنبند  که میکروفونی کوچک به همراه یک عدسی بر گردن من آویخته اند ، من درامنیتم؟ امنیت کامل ؟ آنهم دردنیایی بلبشو ، من میلی به ادامه این زندگی ندارم ، شما چرا اصرار دارید مرا نگاهدارید ؟ 
    خانه خالی ، خانه دلگیر ، ومن بیاد آن برکه دلپذیر که درپنهانی ترین نقطه این جهان پیدا کرده بودم .
    زندگیم  چه پر غرور گذشت  وامروز چون یک غریقی در میان جویباری کثیف دست وپا میزنم  در میان این خانه دلگیر ودر بین آدمهای مصنوعی با خنده های مصنوعی و مردان خود فروش درکنار گنجیه کتابهای قدیمی درانتظار کدام فردایم .
    سفرم ناتمام ماند ………ثریا 
    نیمه شب پنجشنبه  5/6/16
  • ادامه سفر

    منتظر کسی بودم که قرار بود برایم گردنبند بیاورد تا برگردنم بیاوزم واز خطرهای خیابانی ، خانگی در امان باشم !!! اما نگفت چگونه میتوانم از خطرهای زبانی وزیانی خودرا نجات دهم ؟ 
    دلم هنوز در هوای آن خانه چوبی است ، دلمرا درآنجا جا گذاشتم ، ایکاش میشد برگردم وبرای همیشه آنجا بمانم  اما امکاناتش سخت است درهرشهری باید خودرا به شهرداری وپلیس شهر معرفی نمود ، بیمارستان دکتر دارو همه  از پیش معین میباشند ،  رفتن به شهری دیگر وساکن شدن مستلزم بسیاری از گفته هاست . مگر آنکه مانند هموطنان عزیز مان دروغ سرهم کنیم ، خوشبختانه من پناهنده نیستم با پاهای خودم باین سر زمین آمده ام نه با قایق ویا پنهانی ، انگلستان را گذاشتم برای انگلو ساکسونها وطرفدارنشان  وخود مثلا باینجا پناه آوردم تا در دردامن دهکده ای ساکن شوم ، دهکده تبدیل شد به یک شهر بیقواره  شد با عجله همه چیز روبراه شد حال خیال میکنم در وسط لوس آنجلس نشسته ام !!! تلویزنون همیشه خاموش است ، شبها تنها به رادیو گوش میدهم  ، حوصله فروشگاهها وسوپر هارا ندارم .
    من سفرهای زیادی کرده ام ، نیمی از اروپارا گشته ام  امریکارا نیز دیده ام زمانیکه خیلی » شیک« بودم!! در هتل جرج پنجم پاریس ساکن میشدم ودر رستوران ماکسیم  وخانه ایران که به همت ملکه ایران ساخته شده بود با رستوران وغذای عالی ناهار یا شام میخوردم وبه هنگام برگشت چمدانی از عطر ولباس ولوازم توالت  برای سوقات میاوردم ، یا میاورذیم !! برایم همه چز تنها یک گذر ونظر بود به هیچ جا دل نبستم وآرزو نکردم درآنجا ساکن باشم ، هوای داغ وآفتاب سوزان سر زمینم را از همه جا بیشتر دوست داشتم با همان مردم بی ادب وهمان مردم لات ، اما امروز دیگر از آنجا بیزارم غریبه ای هستم که ابدا آن سر زمین را نمیشناسم ومردمش را نیز ، تنها وجه اشتراک من با آنها زبان فارسی است که آنرا هم مانند ماسه های کنار جویبارها با کثافت مخلوط کرده اند ، آن » بانگول« چوبی  بمن امنیت می داد ، همه جا سکوت بود ، همه چیز آرام بود حتی درختان در وزش باد تنها زمزمه میکردند با یک موسیقی بسیار دلنشین ، بوی چوب ، بوی خنگی وبوی جنگل  ساکت ، عده زیادی به آنجا کوچ کرده بودند ، چندان پیر هم نبودند زنانی تنها به همراه سگهایشان ومردانی جوان با زنهایشان  بی آنکه لب توی لب گذاشته باشند ، همه چیز تمیز بود ، مرتب بود ، منظم بود ، استخر بررگی به طول هشتاد متر درآنسو خود نمایی میکرد و از دور ترین نقطه میشد اقیانوس را دید که آرام  آرام میخزد ،  هر صبح زنی بلند قامت با روپوش سفید صبحانه امرا میاورد  ، روزی از او پرسیدم چند نفر دراینجا ساکنند؟ گفت دراین قسمت تنها شش » بانگولو « هست که فقط هفتگی اجاره میدهند  اما درآنسو عده بیشماری چادر زده اند و یا در کاروان کارهایشان ویا اتومبیلهایشان زندگی میکنند ،  معلوم بود  آنها هم مانند من از زندگی شهر نشینی خسته اند ، از واتس آپ ، تلگرام، ایمیل،  وغیره  ،اوف حالم را بهم میزند .همه جا ساکت بود ، همه موسیقی را از طریق گوشی ها گوش میدادند ، دها دوش آب گرم ، توالتهای تمیز  حتی ماشین لباسشوی وخشک کن  در یک ساختمان بزرگ تعبیه شده بود شهری بود بینظیر ، بی ساختمان ، بدون برجها وبدون آجرهای مصنوعی ، هوا مانند حریر بر پیکرم میلغزید . فردا ی آن روز میبایست با یک کشتی بزرگ مسافر بری به شهر دیگری برویم ، که تنها یکساعت راه بود ، سیگارم را روش کردم وروی صندلی چوبی نشستم وهوای خنک را به درون ریه هایم فرستادم ، تا فردا برسد گوشهایم ساکت ، قلبم آرام وریه هایم لبریز از هوای پاک واکسیژن تازه . 
    امروز دلم تنگ شده کاش میشد دوباره به آنجا برگردم ، ایکاش میشد اما ریشه ها وگلها وباغچه ام اینجا هستند . کجا بروم ؟؟؟
    تا فردا وبقیه آن . ثریا .
  • ادامه »سفر«

    توضیح, :
    دلم میخواست میتوانستم آن اشعار زیبای حافظ را ازپشت  وبلاگم برمیداشتم چون در هر آشغال دانی آنرا یافته ام  مردم از خودشان هیچ ایده ای ندارند  به دنبال دیگرانند ، اما خوب کاری نمیشود کرد .مانند لباس پوشیدنم  درآن دوران  وتوالت کردنم  وکفشهایم . 
    ———
    ساعت شش امروز صبح  با صدای زنگ در خانه بیدار شدم ، نادیه بود ، گفت ببخش  من شبها تنها میترسیدم اینجا بخوابم ، میرفتم خانه ، 
    باو گفتم پس اینهمه اسباب وآلات وماشین و دکمه  دراینجا گذاشتند برای چیست ؟ ، باز تو ترسیدی؟ 
    گفت آنهارا برای شما گذاشتند برای من که نگذاشتند !!!! 
    گفتم خبر نداری که امروز ساعت دوازده گردنبندی برایم خواهند آورد که درکوچه هم میتوانم  با احساس خطر دکمه آنرا فشار دهم !!! میبینی چقدر مهربانند و حفظ جان این شهربانوی بی تاج وتاخت چقدر برایشان مهم است !!؟ باید همه جا مرا ونبض مرا داشته باشند . پشت باو کردم و، گفتم : ترسو مثلا روی چند رکعت نماز میخوانی وحال هنوز هم میترسی؟ ……….
    ======
    اتومبیل در جاده صاف میرفت ومن از پشت پنجره به دشتهای سر سبز ، گندم زارها و درختان سر بفلک کشیده نگاه میکردم ، ودرمقایسه با خشکی وبی آبی آن سر زمین ، میدیدم اینجا هم چندان از نعمت باران برخوردار نیست اما اینهمه سبز بودن دشتها برایم اعجاز انگیز بود » تکنو لوژی « اگر برای عده ای کثافت آورد برای  مردم زحمت کش ، نعمتی بود ،  دردامنه کوهها به شهری برخوردم که نامش دهکده سفید بود  وکلیسای بزرگی بر فرار کوه خود نمایی میکرد  خانه هاهمه یکدست سفید  د ردامنه سر سبز کوه ،  به درختان بلند صنوبر  وکاجها مینگریستم ، همه مانند همه جا بودند ومن چه دلیلی داشت برای یک تکه گرد وغبار کویر که روی آن جانوران زندگی میکنند ، اشک بریزم ؟ برو ، جلو برو این احساسات وطن پرستی وخاک دوستی دیگر کهنه شده است  درحال حاضر هر بچه پادویی آروزوی آنرا دارد که به غرب سفر کند وتو در بهشت نشسته ای برای آتش جهنم اشک میریزی ؟  
    در کنار جاده توقفی کوتاه داشتیم ، پیاده شدم و سوی مزرعه ای رفتم که اسبان  درآنجا  مشغول  گردش ودویدن بودم  به آهستگی به یکی از آنها نزدیک شدم به چشمان مهربانش نگاه کردم  دستی روی پشت و وکپل او کشیدم وسپس چلو تر رفتم وصورتمرا روی چهره اش گذاشتم  ، اشکهایم جاری شدند ، گویی چهره مادر را میبوسم ، اورا بوسیدم از شوق میلرزید وچشمان بزرگ براقش را به روی من گشود گویی سالهاست یکدیگررا میشناسیم  ، مدتی طولانی چهره به چهره آن اسب نجیب گذاشتم و باو گفتم “
    خوی وحشی گری در همه انسانها طغیان کرده است . اما من هنوز به شماها اعتماد دارم واعتقاد .  میبایست بر میگشتم از پشت شیشه اتومبیل  اورا دیدم که بسوی جاده آمد ومدتی مرا نگاه کرد گویی داشت بدرقه ام مینمود ،  بی اختیار اشکهایم  به روز دامنم سرازیر شدند  قلم  ودفتر را درآوردم ومشغول نوشتن شدم ، از رادیو ماشین آهنگی زیبا از وروی پخش میشد  بانوی سوپرانو فریاد میکشید صدایش چذابیتی نداشت اما بهر روی موسیقی بود ….
     امروز چهارهم اردیبهشت ماه وزاد روز استاد عزیزم ومعلم دیرین  (دکتر مهدی حمیدی شیرازی )است ، روانش شاد  اگر امروز زنده بود  معنی عشق را چگونه تفسیر مینمود ؟ ……ادامه دارد
    ثریا ایرانمنش /  اسپانیا / 4/5/2016 میلادی  ( اعداد ردیف چهار ، پنج ، شش ) !!!!!
  • پنجره ها

    تقدیم به آنکه گفت ” 
    بنویس ، بنویس وهسچگاه قلمرا زمین مگذار ، او خود با قلم طلاییش این جهانرا ترک گفت .
    —————————-
    هنگامیکه  پنجره ها رو به تنهایی باز شدند ، 
    احساس کردم باید  دیوانه وار دوست بدارم 
    و زمانیکه پنجره رو بسوی یک چاه متعفن باز شد  ، فواره خونم بصورتم ریخت ، 
    احساس کردم  باید  بیزار باشم ، بیزار باشم ، 
    تنهایی را دربغل گرفتم وبا او به بستر رفتم …………ث
    سفر ، حجمی است در خط زمان ، 
    وبه حجمی خشک  زمانرا آبستن کرده است 
    حجمی از تصویری آگاه
    که از میهمانی یک آیینه برمیگردد ……..ف.فرخزاد
    هیچ کتابی با خود نبرده بودم ، اشعاررا از درون حافظه ام بیرون میکشیدم ، هنگام عبادتم بود وهنگام نیایش ، باید بسوی طبیعت میرفتم ، مرا فرا خوانده بود ، 
    زیر لب زمزمزه میکردم » خدا حافظ سر زمین من « دیگر محبوبم نیستی ، سر زمین منهم نیستی ، پشت بتو کردم وترا فراموش خواهم کرد ، ترا بخاک سپردم با مردان وزنان راستین وبا شهامتت  وتو بمان با حیوانات ریز ودرشت زاده کرمها ، عقربها ، مارهای آبی و دشتها .
    رو بسوی دشت بزرگی کردم  ، مرا پناه دهید ای دیوارهای ساخته از برگ وگل وگیاه ،  ای شهر های کوچک وبزرگ  وای انسانهای نیمه کامل  که مسیر دیگرانرا دنبال میکنید ،  دیگر درشکاف درزهای پوسیده  تاریخ ، شما اشک مرا نخواهید دید  بوی زندگی تازه  بوی سبزها ،  بوی بهار نارنج ،  بوی گلهای اقاقیا همیشه درهوا پرداکنده خواهد بود ، دیگر به هیچ قله وبلندی نمی اندیشم  وبه دنبال هیچ آتش اجاقی نخواهم رفت  وآخرین سرود ناتمامم را پایان میدهم  با یک ترنم دلپذیر .
     خودرا دررودخانه  جاری روح شما شستشو داده ام  با آب جادو  وخون تازه .
    دیگر میل تصرف درمن نیست  و…بدین  سان قصه سفر من آغاز شد ، به همراه یک دفترچه وچند خود کار و کفشهای راحت .
    من بتو بدهکار ومدیونم ، ودین خودرا ادا خواهم کرد ودیگر میلی ندارم بنویسم ( کهن دیارا…. ویا ترا خواهم ساخت ….) نه هیچگاه ، هیچگاه ، آن سر زمین ترا ازمن گرفت زمانیکه داشتی راه راست ومستقیم را به شاگردانت نشان میدادی ، وبجای آن یک ماشین بمن داد که با تکان دادنش سکه ها دردامنم میریخت ، سکه های بی ارزشی که هنوز هم برایم بی ارزشند ،  من دل از مهر آن کهن دیارا بریدم وآنرا به سوسماران واژدها و مارهای سمی و روباهان ومورچه های سواری که پیام آورند میسپارم دیگر میلی وکششی به آن سوی ندارم روحم را بخودم اختصاص دادم وبا طبیعت یکی شدیم . بگذار آنها مانند موریانه گوشتهای یکدیگر را بجوند ، ورعشه های را که از رگه مردانیگشان بلند میشود با کمی علف مخلوط کرده بالا بیاندازند ، زندگی آنها درهمین دایره خلاصه شده است ، نه بیشتر  من روح ترا درپیکرم دارم وآن حس پنهانی که همیشه درحواشی خانه ام میگردد باین جانیان کوچک مینگرم  ایستاده اند اما نمیدانند چرا ؟ خوابیده اند اما نمیدانند چرا ؟ آنها غرابت این الفاظ را در مشق های پنهانی خود  درشت تصویر کرده اند  ، گروهی ساقط و نیمه کاره  در زیر بار جسد های بو گرفته  از تختخوابی به تختخواب دیگری میروند  ومیل  جنایت  در سینه هایشان متورم میشود .
    نه ، آن سرزمین من نیست ونخواهد بود . 
    ادامه دارد …….
    ثریا ایرانمنش اسپانیا /( اولین نوشته از دفترروزانه ام )3/5/ 2016 میلادی/
  • بازگشت به جهنم

    هنوز انرژی دارم وهنوز میتوانم  بنویسم ، با آنکه راهی طولانیرا طی کردم ، امروز صبح هنگامیکه چشمانم به سقف اطاق افتاد ، با حال تهوع بیدارشدم ، بهشت را پشت سر گذاشته بودم حال بو وهوای جهنم هنوز درخانه پیچیده بود آن هیزم کهنه  دودش به هوا بود ، اوف  باید دورش بیاندازم .
    آری میتوان ، 
    میتوان با زیرکی کسی را تحقیر کرد ، 
     میتوان بر هر چیزکی مهر شگفتیها زد
    میتوان چشم به آسمان دوخت وابرهای تاریک بی بارانرا تماشا کرد 
    میتوان همه عمر زانو زد ،  ودین را خریداری کرد 
    میتوان در یک کلیسای متروک  خدای مهربانرادید 
    و، میتوان  با چند سکه ایمان را خرید 
    و میتوان ، ایمانرا درازای عشق فروخت 
    میتوان لحظات خوش  را درته صندوقچه دل  پنهان داشت 
    اما نمیتوان آنرا قاب کرد وبه دیوار آویخت 
    میتوان با صورتکهای مصنوعی عشقبازی کرد 
     ومیتوان نقش بامهر باطل را برآنها گذاشت 
     ومیتوان گفت که ( هیچ ، درمن مپیچ) 
    هنوز هوش ودل درمن جریان دارد  وتحملم پایان ناپذیر است . ثریا 
    صبح روز سه شنبه سوم ماه می 2016 میلادی 
  • ارمغان

    Fundador / لب پرچین 
    Foundor ¨/  lab parchin-
    توجه ” هر نوع کپی برداری ویا عکس برداری از این سایت  خلاف قانون است ومجرم  نهایتا تحویل مقامات داده خواهد شد  بااحترام 

     لب پرچین 

     ارمغان

    آن سر زمین برای همیشه نابود شد همچنانکه سیل ویا آتشفانی  وهجوم  انبوه حیوانات  به دنبال لاشه ها هستند حال باید داستان دیگری را آغاز کرد  ، از همین دیا ر همین دشتها وهمین کوهها  وهمین دریا  وهمین جویبارها وهمین افسانه ها  ، درختان همه جا شیه یکدیگرند  کوهستانها نیز با هم یکی میباشند ، اما انسانها  با هم فرق دارند  ، آنچه که امروز مرا ودارا به ادامه این نوشتار ها میکند تعهدی  است که دارم نسبت به کسی که بمن آموزش داد ونسبت به سر زمین واقعی اجدادم وخط وزبان آن ،  » نگذار هیچگاه این زبان شیرین واین خط نابود شود ، اگر چه به مرگ تهدید شدی« . ومن باین تعهدی که داده ام جامه عمل میپوشانم  مهم هم نیست اگر دیگران غذایی را که خود نوش جان میکنند قاشقشانرا به حلقوم من  فرو نمایند  گرسنگانی هستند که مانند سگ برای تکه  استخوانی به هرکسی پا رس میکنند  ، آنها دراین چاله بزرگ شده اند با ته مانده ها  .
    صدایم روی سی دی ها ونوارها ضبط ونوشته هایم نیر هرروز ضبط میشوند  وتا روزیکه نفس درسینه دارم پرده ها را بالا میزنم  همه چیز  را به نمایش میگذارم  ودیگر از آنهاییکه بیماری » شقاق« داردجانشانرا میگیرد واهمه ای ندارم  ومیگذارم تا در رودخانه کثیف خود غرق شوند  ورویاهای خودرا جلا بدهند  ، ارمغان تازه من  از سر زمین تازه ایست که رفتم دیدم وبرگشتم تا تقدیم خوانندگان مهربان وهمیشگی خود بنمایم . 
    گاهی باید عقل چاره گررا پوشاند  وخودرا به دیوانگی زد  چاره ای نیست  دراین ویرانه سرا که نامش دنیا ویا زندگی است  رنجوران ر نجور تر ودیوانگان دیوانه تر میشوند  باید بقول معروف  جام دیوانگی را سر کشید بر ای شناخت دیگران وسوژهای جالبمتر  باید همان  »منصور حلاج شد  که خودرا نفروخت وبر سر  دا رر فت «  وهنوز نامش بر آسمانها نوشته شده است  برای هزاران دیوانه ، باید  جام دیوانگی را سر کشید  وعقل راز سر بیرون ساخت  ، کژ ومژ شد  اما درواقع راست ومستقمیم به راهت ادامه میدهی . بقول مولانا :
    تو آمدی  که راز ما بر همه کس عیان کنی 
    آن شه بی نشان را جلوه دهی ، نشان کنی 
     چگونه شما درفکر فریبید ؟ جان من همه هشیار است ، دلم آشفته  اما روحم بیدار است ،  وشما همچون گرگی  که به سر زمین  گوسفندان حمله میکنید  ودر فکر  پاره پاره کردن منید ، اما من چشمانم بیدار است  وهمه شب گوشم به دیوار است ، مغزم بیدار ، روحم سرکش  .
    دیگر فریب هیچ ( بیتی از ابیات) را نخواهم نخورد  ودیگر هیچ مصرعی  را بر تارک سر  نخواهم نشاند  سالها با اشعارتان نوشته هایتان  ، گفته هایتان  خوابیدم ، بیدار شدم  عاشق شدم گریستم وناگهان دیدم  که ( خانوتدگی  )  خود فروشید  یکسو با شرق و یکسوی دیگر با غرب  دست دربغل هریک دارید ..
    کتابهایتانرا به دست آتش سپردم  وخود به تماشای کلمات نشستم که درهوا پراکنده بودند .
     آنکه هنوز زنده است ، شمس است  دیگری حافظ وخیام  فروغ وپروین   دیگر بقیه  مرده های بیش نیستید  فریدون از میان شما جهید ، رهی ونادر پور خودرا از دنیا کثیف والوده شما کنار کشیدند  وایکاش دیگران نیز بیدار شوند  
     بسفر رفتم ، وامروز برگشتم  هنوز هوای تازه آن سر زمین  جانمرا فرا گرفته است ،ارمغانی زیبا باخود آورده ام  تا تقدیم کنم . با سپاس  از مهربانیها ی شما . ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه  سوم ماه می 2016 میلادی .
    با سپاس از لطف بیکران همه شما عزیزانم .
  • سفر، سفر مرا به کجامیبرد؟

    فردا صبح عازم سفرم ، 
    نمیدانم بکجا میروم ، اما میروم ، چند روز تعطیل است ، هواهم نیمه ابری بارانی بادی  آفتابی است ، چند روز از دیدار تکنو لوژی ها خلاص میشوم از حمله موریانه ها  ، تلویزیون کم بود حال مقدار زیادی آشغال جلوی ما ریخته اند که فرصت فکر کردن نداشته  باشیم  ، خودشان سوار موشکهایشان 
    مشغول کاوش در سیارات دیگرند ودر پایین در شهر کورها هزاران نفر بسیج آماده اند تا مباد تار مویی به رگ غیرت آقایان که در تنها درپایین تنه شان مرتب درحال حرکت است ، بپیچد، ، نه امنیت باید برقرار باشد ، اول از سر زمینهای کور وکر ولال وسپس به بالاتر ها هم خواهد رسید ،  همه چیز روی زمین درحال مرگ است ، همه انسانها تبدیل به یک گیاه تک یاخته ای شده اند ،  وعده ای مامورند  تا روابط دیگران را باخدایان حفظ کنند ، نه اول نگران روابط خودتان باشید ، من گمان میکنم اگر درزمان حضرت عیسی تکنولوؤی امروزی وجود داشت آنگاه  حقیقت محض معلوم میشد نه این چرندیاتی که در محیط های دربسته مشتی احمق بخورد ما میدهند ، اگر درزمان سافو شاعر قدیمی ویا همر صنعت چاپ وجود داشت شاید امروز برای ما دری دیگر گشوده شده  بود ، حال با مرگ زمین همه خوبیها خواهند مرد ، مغز هازا یخ میبندند آدمهارا ازنو کلونوی میسازند دیگر تو نمیدانی آنکه با تو میخوابد پدرت هست یا برادرت ویا همسرت وغیره ،  بلی سفر بهترین است ، انسان از شر  موریانه های مغز خلاصی پیدا میکند ، جند روز لباس راحت واسپرت گرد ش در کوهستانها وتپه ها وجنگلها ، نه با طیاره ونه با قطار بلکه با اومبیل وپای پیاده ، عجله ای ندارم ، تمام امروز خواب بودم  ، این خواب برایم لازم بود ، هنگامیکه بلند شدم تا زه فهمیدم که زمانی تا چه حد سقوط فکری کرده بودم  وکجا ها سیر میکردم ،  هرچه بود بیرون ریختم ، حال مانند یک پرنده آزاد در آسمانها  پرواز میکنم ،  میخواهم حتی  ایمانم را نیز بخاک بسپارم ، میدانم روی زمین ، زیر آب درآسمان  هرکجا که برویم این ایمان مانند یک وصله بما چسپیده است ، میخواهم لباس تازه ای بپوشم ،  هنگامیکه به چرندیات ملاها گوش میدهم حال تهوع پیدا میکنم گویی همه پا اندازان پرودگارند ودارند برای نجیب خانه اش تبلیغ میکندد ، پسران خوشگل  دختران زیبا همه صف کشیده  مانند مروارید درصدف که خودرا بشما عرضه کنند باز هماین پایین تنه است که کار میکند مغز خوابیده یخ بسته ، مرده ،  آه پرودگارا نمیدانی چقدر احساس تنهایی  میکنم دراین محیط سرد ومرده  ووحشتناک  تبدیل به یک ماهی شده ام که از آب بیرون افتاده است میل دارد برگردد به اقیانوس اما راه طولانی است ،  میل دارم برگردم به اصل خود ،  دورخودم میگردم کسی را نمبینم ،  گوش میدهم، صدای کسی را نمیشنوم ،  دستمرا دراز میکنم تا دستی دستمرا بفشارد همه دستها یخ بسته ومرده است ،  ، دیگر هیچگاه آن طلوع صبگاهی زیبارا نخواهم دید ،  دیگر صدای پاهایم را روی اسفالت خیابان شهر نخواهم شنید ،  دیگر هیچ اتومبلی از آشنایان جلوی پایم ترمز نمیکند تا مرا صدا کند ، همه مرده اند ، همه رفته اند ،  دیگر حتی عطرها هم بوی آنزمانرا نمیدهند ، چرا باید درزمان من زمین بمیرد ؟ چرا باید در زمان من همه چیز زیر رو شود ؟  حال دراین میدان خالی سرنوشت تنها ایستاده ام وگاهی از سر فشار دستم را به شاخه ای از خارهای سمی بند میکنم ، دستهایم زخمی میشوند ، خونین میشوند ، شاخه را رها میکنم بوی گند آن هنوز در بینی ام میچرخد  ومرا عذاب میدهد ، گویی هنوز درهمان سعادت گذشته نشسته ام ؟! نه ، در سر زمین آدمخواران ، کفتارهای گرسنه ، و مارهای زهر آلوده ، عقربهای جرار ، آدمها رفته اند ، انسانهای شریف رفته اند اینها که درقالب وهیبت انسانند تنها حیواناتی تک یاخته ای هستند ، زیر آفتاب ذوب میشوند ، میمیرند ،  یا در دود افیون خودرا قهرمان میپندارند ،  نه ، اینها از مشتی گل آلوده ساخته شده اند / 
    ،سفر بهترین است . پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 آپریل 2016 میلادی / ……./
  • روزکارگر!

    داشتم تقویم مقدس را ورق میزدم ببینم چند روز میتوان خارج شد وچند روز تعطیل است ، همیشه اولین یکشنبه از ماه می روز مادر بود ، حال تصادفا افتاده با روز “سن خوزه اوبررو ” کارگر ،  خوب مادر هم کم کم گم میشود  ، 
    در این فکر بودم که سیصد وشصت پنج روز خدا به روزهای قدیسین اختصاص دارد !! ایران هم دارد کپی برابر با اصل را اجرا میکند ، اما کم آورده ، امامان شیعه  هیچگاه کار نمیکردند تا روز کارگر داشته باشند !!! اصلا نمیدانستند کار چیست وکار گر کیست ، برده داشتند ، میرفتند جنگ عده ایرا اسیر میکردند ومیاوردند تا برایشان کار کنند وزنانانرا نیز تقدیم نمایند تا برایشان حاصل تولید کند ، زن شد کشتزار مرد یعنی زمین مرد مرد باید تنها آبپاشی کند ،( مرا ببین که هنوز دراین سن بالا بازهم به دنبال عشق این موجود که کارش تنها باغچه آب دادن است میباشم )!!!  بگذریم ،   بهر روز نظرم را روی اینستا گرام گذاشتم البته مال من خصوصی است وتنها عده معدودی آنرا میبینند میل ندارم هر کسی بمن انگشتی برساند ومن در تقویمم بنویسم هزار لایک داشته ام؟؟؟ بخاطر کدام هنر ؟فعلا هنز نزد ایرانیان است وبس  دزدی  ، دزدی عکس ، دزدی مطالب ، دزدی شعر بدون ذکر ماخد  ، مهم نیست اصلش اینجاست !حال بگمانم که مورد خشم و کتک وفحاشی مسلیمن ایرانی قرار خواهم گرفت ، که چرا نوشته ام روزی بنام امامان نیست ، روز پدر  روز مادر روز بچه روز دانش آموز ( گمان نکنم این روز را هم داشته باشند) !! روز زن  روز کارگر هم مالید ،
    آهای ایرانیان عزیز ومهربان وقدر شناس ، چقدر مهربانید که حتی با دشمن خود نیز به رختخواب میروید ،واقعا درنجابت وشرافت شما هیچ شکی نباید کرد اصولا انسانهای امروزه همه این کلماترا غرغره کرده وتف کرده اند ، نه میدانند عفت چیست ، نه شرافت ونه عزت ونه حرمت ونه احترام اینها قدیمی شده است  ، متعلق به قرون وسطی است ، امروز حتی کلمات را نیز شکسته اند . مهم نیست ، من فرزند جهانم  یک قلوه سنگ که از این سو به آنسو میافتم  اما خودمرا با هیچ سر زمین ومردمش وفق نمیدهم ، همچنان همان گهی که بوده ام هستم . وهمان گه هم باقی خواهم ماند ، بگذار دیگران دانشمند وبزرگ واندیشمند باشند !! من همان روانی که بوده ادم هستم وچقدر این زن را دوست میدارم ، خالی از هر خللی است ، پاک است رویاها یش ، روحش ، پیکرش  همه پاک است هیچ بیماری  هنوز خوشبختانه نتوانسته در پیکر او داخل شود غیراز هوای کثیف وآلوده که اورا دچار وسواس کرده وباو آلرژی میدهد ، بوی گند عطرهای ارزان  قیمت ، بوی گند لباسهای ریسایکل شده ، بوی گند عرق زنان ومردان وپودرهای که بخودشان میزنند وبوی گند ریا ودروغ  این زن مهربانرا دچار آلرژی شدید کرده است ..گاهی هم زمین میخورد وپایش میشکند وخوب دچار تحولاتی میشود !!!
    شب گذشته یکی از اشعار ناب  نادر خان نادر پور بیادم آمد اما هرچه کردم نتواستم آنرا بیاد بیاورم تنها آنرا با صدای مهربانش روی نوار بمن داد درهیچ کجا هم ضبط نشد ، پس از متارکه با همسرش “شهلا”  این اشعاررا سرود :
    تو هر روز گذر میکنی بخانه من  ، افسوس که درها بسته وپنجره ها خاموشند ……… شعر بسیار زیبایی است روانش شاد او هم نتوانست تحمل این همه کثافت را بیاورد وخیلی زود جهانرا به جهان خواران سپرد ورفت .
    در حال حاضر نمیدانم دنیا بکدام سو میرود برایم هم مهم نیست دنیای من درون همین چهار دیواری درکنار همین کلمات است وبس . روز وروزگارتان شاد وروزکارگر هم برایتان میمون ومبارک باد ، پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27 آپریل 2016 میلادی / تا روزهای آینده  …
  • خانه سنگی

    » شما خوب بمن نگاه کنید ، خوب تماشایم کنید، منهم مانند شما یک انسان هستم «
    انسان واقعی به دور از همه ریا ها ودروغ ها وفتنه ها ، 
    خانمی بمن نوشته بود : 
    تا بحال اینگونه خاطره نویسی را نخوانده بودم !! در جوابش نوشتم خاطره نویسی نیست ، ذکر مصیبت است ، از سرنوشت زنی که تنها بدون هیچ پشتوانه معنوی  در جنگل غولها جنگید وهمچنان  باقی خواهد ماند  ،   منهم مانند مادرم ، مانند پدرم ، از اهالی کوهستان هستیم  همه پیکر من از گوشت وپی درست شده است نه از کوهی چربی ،  پاهایایم تا زانوانم هنوز درخاکم فرو رفته است ، این خاطره نویسی نیست ، روزانه نویسی هم نیست ، سرگذشت یاس  آور وتراژدی هم نیست تنها مبارزه یک انسان آنهم از نو مادینه آن با زندگی ونرینه هاست همین ، نه بیشتر ، هر صبح که خورشید را درآسمان میبینم میدانم پدرم زنده  است وهرشب ماهرا درآسمان میبنیم میدانم مادرم بخواب رفته است ستارگان  ، خواهران وبرادران منند ، با روی زمینی ها کاری ندارم چون زبانشانرا نمیفهمم ، زنانی که دراطرافم بودند ومرتب  تکرار میکردند الهی قربونت بشم ، فدات بشم دورت بگردم ، حال مرا بهم میزدند ، کلماتی تکراری که به هر کسی که از راه برسد ارائه میدهند ، من محکم ، سخت ، انعطاف ناپذیرم ، اشکال منهم با مردم  زمانه همین است ، مانند یک درخت کهنسال زخمهارا تحمل میکنم ومیگذرم صمغ زیادی دارم برای ترمیم زخمایهم ، تنها کسانیکه بمن وفادارند ، آسمان و زمینی است که روی آن گام برمیدارم ،  آنها مرا از خود میدانند رهایم نمیکنند ، شب گذشته د دراین فکر بودم که شاید حق با دیگران باشد ، ملت ما عادت به دروغ کرده ، قربان صدقه رفتن دروغین ، فدایت بشوم دروغین ، من صمیمانه عاشقم ، عاشقانه دوست میدارم اما هیچگااه قربان کسی نرفته ام ، چون نه بلدم ونه گوسفندم ،  امانت دار خوبی هستم امروز در گنج گنجه های من امانت کسانی است که از دنیا رفته تند اما من هنوز درانتطار ورثه شان هستم که آنهارا پس بدهم ، هیچگاه بمال کسی نه حسرت برده ام ونه خواسته ام جای کسی باشم ، چرا ، روزی آروز میکردم ایکاش ( ماریا کالاس)  بودم چون عاشق موسیقی هستم ، ایکاش فلان پیانیست بودم ، ایکاش فلان ویلونیست بودم وایکاش فلان بالرین بودم ، اینها همه آرزوهای من بودند ، 
    من درسرما ، گرما ، طوفان وباد ایستاده ام واز جایم تکان نخوردم ، مردم را تماشا میکردم که با چه ولعی دارند مال میدزدند میبرند در این فکر بودم که درچه زمانی آنهارا خواهند خورد ؟ وآیا خواهند خورد ؟ یا باید با آنها مخارج زنده بودنشان را که بو گرفته اند بدهند ! من برای زندانی شدن آفریده نشده ام ، مانند یک اسب اصیل باید ماهیچه هایم بکار بیفتند ، متاسفانه امروز زندانی خودم شده ام ، گاهی عصبی میشوم اما فورا فراموش میکنم ودر صدد عذر خواهی بر میایم ، اما زمانی فرا میرسد که دیگر بخششی وجود ندارد ، چون گناهی مرتکب نشده ام ، من باید بدوم ، به هوای آزاد احتیاج دارم ، من نمیتوانم با پوزه بند آهنینی زنده بمانم ، حرف را باید زد ، نمیدانم کسی این را فهمیده است که انسان آداب دانی وشرف را  وقوانین آنرا از اسب آموخته است ؟  اسب جتتملن یا یک شوالیه است هر یابویی را نمیتوان گفت اسب ،  وانسان زمانیکه خودرا تسلیم ماشین نمود واز اسب کناره گرفت خوی وحشی گیریش در او سر به طغیان برداشت ،  وامروز بصورتی پست وفرومایه  وپیش پا افتاده دارد مانند یک افلیج خودرا اینسو وآنسو میکسد ، نه ، هیچکس اینرا نمیدانست انسانهایی که با اسبان اصیل سر وکار دارند  شریف وغیور و شوالیه هستند ،  امروز در حق من بیعدالیهای زیادی شده است اما هیچگاه نخواهم نشست ومصیبت بار گریه کنم  ، همیشه راه دیگری وجود دارد ، میدانم ، راه دیگری هم هست . … روز اول ماه می در راه است  وسه روز تعطیل  میزنم به کوه ودشت وصحرا !!!!!! . آغوش طبعت برویم باز است خودرا درآغوش او پنهان میکنم وساعتها میخوابم ومیگذارم  نفسی تازه بر پیکرم بدمد .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /26/آپریل 2015 میلادی/