Author: Soraya

  • مرکوب جادویی

    من میدانم ، بخوبی میدانم ،  اگر من نابود شوم  او نیز خواهد مرد ، من میدانم بدون من خدا لحظه ای زنده نخواهد ماند .
    این همان تصویری است که ما در ذهن خود ساخته ایم ،  تصویر یک الهیات وتصویری ازیک  روح نامریی  که موجودیت او یگانه است ، اما اگر من نباشم او نیز نخواهد بود ، بدنبال فلسفه نیستم ، این برایم اثبات شده است ، اگر اورا فریاد میزنم یعنی خودمرا صدا میکنم ، آن قدرت درونی وآن انرژی که با من است ، حال اگر این انرژی بخواهد بسوی ضعف ونیستی برود هیچ قدرتی قادر نیست تا آنرا بمن برگرداند ، طبیعت خود میداند چه موقع وکجا فرمان ایست دهد .
    انسان  در ریشه های  آزادی  از طبیعت گیر کرده است  وعده ای که از ما زرنگترند این ریشه هارا محکمتر میکنند  ، خوب نباید به عقاید دیگران بی اعتنا بود ویا توهین ویا تحقیر کرد ، اما حق داریم که خودرا به نمایش بگذاریم واز خود بگوییم ، در طی این سالهای دربدری وغربت ومشگلاتی که سر راهم ایجاد شد وتا مرز مرگ مرا کشاند ، هیچ دستی از آسمان وزمین دراز نشد تا بکمک من برخیزد ، این خود بودم که خود را یاری دادم ،  هنوز خیال ندارم در این زمینه زیاد داوری کنم ، اما روز گشذت وشب پیش دوران سختی را گذراندم ، وباین نتیجه رسیدم که همه ادوار وتاریخ یکنوع تکرار میشود تنها زمان ومکان وآدمها فرق میکنند ، اگر درگذشته کسانی یافت شدند تا بشررا بعنوان یک انسان واشرف مخلوقات بنامند  وباو یاد آوری نمایند که با حیوان فاصله هاا دارد امروز ، دیگر اثری از آنها بجای نمانده وکتب شان به درون موزه ها رفته ، بشر گم شده ، همه کارش حیوانی است میخورد، میخوابد ، سکس میکند ودوباره این کاررا ادامه میدهد وبخاطر ادامه این کار احمقانه دست به هرجنایتی میزند ، انسانها تبدیل شده اند به کوران ابدی بدون چشم بدون مغز بدون شعور باطن ، اشرافیت قلابی هرروز شکل تازه تری بخود  میگیردقایق های خصوصی وطیاره های خصوی گردهارا از روز آسمان پخش میکنند تا همه خمار شوند ، فکر نکنند ، بخوابند ،  وانسان گم شده ، فنا شده ، خود آگاهی خودرا از دست داده است ، خوب : برویم به دنبال ایده آلیسم  آلمانی ، نه .. به دنبال شوونیسم ، بهتر است آیین هار از نو زنده کنیم یعنی خاکبرداری کرده  وفسیلهارا بیرون بکشیم رخت نو برتن آنها بپوشانیم  وبه نمایش بگذاریم ؛ قهرمانان مرده اند؟؟! هنرمندی بوجود نیامد ، هنرمند آنست که در نمایشگاه ( یورویژیون) فریاد میکشد ، واز این سو به آنسو میپرد ویا دستهایش پایین تنهاش را مالش میدهد ، نویسنده آن است که دو کلمه روی دستگاههای جدید شعار بدهد ، خوب ، دنیا بدون زن وشراب ، همان بهتر که دل به شیطان بسپاریم !! .
    امروز در برابر خشونت های قومی ومذهبی  طبقات بالا  در فکر سود وزیان خویشند ، با سواد ویا بیسواد فرقی نمیکند  احترام وقدردانی ودادن جوایز مختلف در ازای پرداخت ودادو ستد های مخفیانه ،  درگذشته مگر نبود ؟ در فلیپین بانوی اول ماتیلدا سه هزار جفت کفش داشت وچهارصد صندلی برای نمایش مد روی صحنه میچید اما خودش در برابر مجسمه مریم میایستاد وبرای بقای عمر همسرش وسر زمین دعا میخواند دور از محدوده خود بیرون نمیامد ، امروز جایش را به دیگری داده ، ملت فیلیین هنوز هم در فقر وبدبختی وتلفات طبیعی دارد نیمه جان خودش را میکشد، قدرت ، لجالت ویکدنگی  میاورد وعده ای برده وارد این قدرت را روی دستهایشان نگاه میدارند ، مهم نیست این قدرت مذهبی باشد ، یا سیاسی ،  دیگر کسی به افتخارات فکری واندیشه اش نمیتوان بنازد ، حساب بانکی است چند رقمی است ؟!!! حال باید درانتظار یک تحول بزرگی بنشینم وآنقدر خون بدهیم تا پیامبری تازه بر منبر وجای الهی بنشیند ویگانه باشد در راس مثلث وبرده ها درپایین همچنان جان میدهند وجان میکنند ، فکر نکن ، حرف نزن ، گوش نده ، ساکت وتا مرز مرگ . 
    بکوی میکده  هر سالکی که ره دانست 
    در دگر زدن اندیشه ای تبه دانست 
    بر استانه  میخانه هر که یافت رهی 
    ز فیض جام  می اسرار خانقه دانست 
    زمانه افسر رندی  نداد جز بکسی
    که سر فرازی عالم دراین کله دانست ………..» حافظ«
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 22/5/2016 میلادی /.
  • زن قمار باز

    قصه ماتم من هرچی که بود هرچی که هست 
    قصه ماتم قلب خسته یه آدمه
    قصه ما قصه ای پایان ناپذیر است ، تنها گواه من پرودگار من است وخودم ، مادر میگفت »  با بدان کمتر نشین ، ترسم که بد نامت کنند« .
    آ ه مادر ، چقدر تو به جامعه ومردم بدبینی ، برای همین است که دوستی نداری  ، همه بد نیستند ، از میان همه دوستان من تنها ( دیانا) را دوست داشت ، دیانا هم تا همین چندی پیس که از دنیا رفت همیشه یاد مادرمرا گرامی میداشت ومیگفت یک خانم به تمام معنا بود ومن چقدر ایشانرا دوشت داشتم ، دیانا ارمنی بود اما با یک ایرانی تبار وزرتشتی عروسی کرده بود هردو از دوستان خوب من بودند ، هردو مهربان وهردو گویی یکی از نزدیکترین وابستگان من ، 
    در گذشته من بازی با ورق را خیلی دوست داشتم برایم مهم نبود کجا وبا کی بازی میکنم تنها یکدست ورق مقداری  ژتون چند پاکت سیگار مرا ساعتها از دنیای بیرون خارج ساخته وفراموش میکردم کجا هستم وبا کی نشسته ام ، زنانی بودند که همسرانشان به دنبال درجه گرفتن وکارهای خصوصی خودشان بودند ، زنانی بودند که از بارهای شبانه به همسری یک مردی نظیر خودشان درآمده حال »بانو « نجیب شده بودند ، وزنانی بودند که مخارج خانه شان از همین قمار تامین میشد آنها دست  طرف را از پشت میخواندند تنها کسیکه بازنده این بازی ها بود من بودم که همه چیز خودرا روی آن گذاشتم  چون باری را بلد نبودم ،  امروز آنها یا پیر شده اند یا مرده اند ویا درکسوت بانوی فلان فخر میفروشند ، من ماندم چند ین جلد کتاب وتنهایی وتفکر بی آنکه بدانم در جامعه باید با چه کسی رابطه برقرار کرد تا منافع درآن باشد ، همکاران قدیم من هنگامیکه همسرم رفت آنها هم با او بخاک سپرده شدند ، چون دیگر من نه نامی داشتم ونه نشانی ، تا آنها بتوانند به آن فخر بفروشند ، گنجه لباسهایم مورد هجوم رفقا وفامیل قرار میگرفت هریک تکه ای به دست میرفتند ومن درسکوت آنهارا نگاه میکردم ، خوب ، عیبی ندارد من دوباره میروم فرنگ وباز هم میخرم ،روز گذشته به دنبال یک بلوز  از جنس ابریشم بودم که بمن آلرژی ندهد تمام فروشگاههارا زیر پا گذاشتم ونتوانستم پیدا کنم امریکا همه آشغالهایش را باینسو مانند زباله فرستاه رویهم تلمبار ، بوی گند ضد عفونی ، نه یک بوتیک درست وحسابی بود ونه یک  فروشگاهی که بتوانی لباسی تهیه کنی همه از جنس نایلون ، لباسها یا برای توریستها ویا برای پیر زنان از کار افتاده ویا کارگران ، از نوع نایلون بد بو، مدلهای همه برای زنان عرب وپوشیده دامن ها بلند دامن شلواری ها ، شال وروسری ، اما یک بلوز نبود ، نه نبود ، یک شلوار مردانه نبود که زیپ آن بلند باشد برای دامادم او نیز عصبی بود، خوب برویم به شهرهای بزرگ برای خرید !! خنده سر داد وگفت خیال میکنی ؟ همه جا همین آشغالهاست با همین نام وهمین شعبه هاست  ، تما م شهررا گردیدیم همه جا شعبه همان اولی بود با هما ن آشغالها ، خوب اگر کسی نتواند به خانه ( دیور) برود یا نتواند( به مغازه گوچی)  سر بزند که تازه آنها هم ساخت چین وتایلند وهند میباشند ، چه باید کرد ؟ بیاد گفته مادر بودم :
    داری ، ابریشم بپوش ، نداری چیت بپوش، آه مادر، حتی یک متر چیت یک نخ هم پیدا نمیشود ابریشم که جای خودرا دارد ، مخمل گم شده ،رو مبلی وپرده شده برای کشتی ها وعمارتهای خصوصی !!! 
    تابستان ناگهان از راه رسید ، ومن در این فکرم باز همان تی شرت نخی وهمان شورت کوتاه نخی را بپوشم وراه بیفتم !!!!تا از آلرژی پوستی درامان باشم . 
    آ] ای خدای مهربان ، چگونه از جسم خویش خسته ام
    چگونه بیرازارم  ، راضی مشو که عاصی شوم 
    اگر پیکرم با چنین  امواجی درآمیزد 
    ترسم که درمیان جمع  عطر علف هرزه  ، برخیزد 
    امروز زنان قمار باز گذشته که بازی را بلد بودند  ار ورساچی ، و گوچی پایینتر نمیایند ومن هنوز درفکر اینم به کدام یک مغازه دوبار سربزنم تا نخی پیداکنم که پیکرم را آزار ندهد .ثریا /یکشنبه 
  • زمان بی ترحم

    امروز شنبه است ، روز دلخواه من ، روز مرخصی ورفتن به سوپر ها، !!! دیگر درهیچ نقطه دنیا بشر دراما ن نیست  مگردر گوشه خانه اش آنهم اگر پنهانی مانند موش زندگی کند ، امروز احساس میکردم حتی اثاثیه خانه هم با من سر جدال  وجنگ دارند !امروز دیگر هیچ معیاری برای ساختار روح بشر نیست ، یک روح آنارشیزم آنهم از نوع خطرناک آن همهرا فرا گرفته است ، ومن چگونه میل دارم که خودمرا نگاهدارم ؟  نه ! هیچ محرابی فیض بخش نیست ، و وهیچ میعادی ذوق آفرین نمیباشدآرزوهاوامیال خوب انسانها واحتیاج آنها به نگهداری خوبیهایشان بیفایده است . ،  با این ابهت مضحک وقلابی که گروهی را زیر بار گرفته است ،  دیگر حتی بزرگترین ووالاترین  فرهنگها زیر خاک میروند برای باستانشان آتی ، این امر برای من بسیار نا امید کنند ودلسردی میاورد ، چگونه باید بایستم؟ درمقابل کدام یک حوادث؟ مشتی سیم واشیائ بیمصرف به دست وپاهای ما بسته اند، زنجیرعبودیت وبردگی بصورت نوین  و لوکس آن ،  دیگر کلمات بزرگ وافکار بزرگ را باید درون دیگ انداخت و جوشاند وشربتت حماقت را درست کرد هر روز بر تعدا د زیارتگاهها اضافه میشود مسابقه اماکن زیارتی  درتمام اروپا ومسابق برج سازی ، وویرانی زمین ونابوی بچه ها وآینده جوانان بخوبی عیان است ، امروز عکسی از نوه ام داشتم هیجده ساله ، همه غم عالم روی صورت او پخش بود ، چه دردل داری عزیزم ، با پسران که رابطه نداری با دختران که نمیجوشی نکند میراث مادر بزرگ بتو هم رسید ؟  به دنبال جنبه های روسنفکری زمان رفته ای دیر است همه چیز گم شده زیر خاک است نقاشی های زیبای تودرمیان هیاهوی سکس وپودر وماتیک ولباسهای رنگ وارنگ گم میشوند ، اگر بتوانی با یک پدر خوانده یا مادر خوانده ( فرقی ندارد) هردو از یک لیوان آب مینوشند  تو رابطه ای برقرار کنی نهایت آنهمه زحمت دانشگاهی  ، تنها میتوانی عکاس خوبی بشوی ، توهم که فاتحه بی الحمد برای کسی نمیخوانی ، میخواهی تنها به جنگ بروی پنه لوپه کوچک وبیگناه من ، اگر طراحیهای مادر بزرگ خریداری داشت مال توهم دارد آنهمه زحمت دست آخر مجبور شدم برای یک تولیدی کار کنم ؟؟؟ ما در مسیر یک خط روشنگرایی قدم برداشته ایم ، هیچکس بکسی درس نداد  هرچه بود خود جوش بود از درون ما جوشید وبیرون زد ، اعتقادی به هیچ منبعی نداریم وهیچ فیضی از هیچ امازاده ای نمیخواهیم که خود مطهریم ،  خرافات مذهبی را بکلی دور ریخته ایم  نجابت همیشه طبیعی است وبا انسان مانند اصالت بوجود میاید ،؛مردم نجیب نمیشوند مگر نجیب به دنیا آمده باشند ،  این نجابت مربوط به خون وگوشت ماست نه به رسم رسوم ساختگی روزگار . نجابت  دارای مفهموم کاملا  جدا است و  از عمق وارتفاع  انسانیت زاده میشود  عمق وارتفاع انسان در برابر مرضی بعنوان راهنمای انسان بسوی دیگری اورا بیمار میسازد ، حال باید دید کدام یک از این دو نیرو قدرتمندترند  ، کسانی بعنوان ازادی سر به شورش بر داشته اند  بر علیه نیروی انسانی  بی آنکه هیچ یک به ارزش واقعی انسان بودن بیاندیشند ، اسان بودن کار هرکسی نیست . هنگامیکه یک انسان  شروع  به دیدن جنبه های زشت ووحشتناک زندگی میکند  وچشمان او به روی خوبیها بسته است ، او یک بیمار است  ،یک مریض .
    من هنوز سلامتم ، اما هرروز  زمانی فرا میرسد که آرزوی مرگ میکنم  میل ندارم تا این اندازه ضعیف شوم ، تعجب میکنم من ابدا به سنم نمیاندیشم من همان زنی هستم که روزی کوله بارش را روی شانه اش گذاشت وبا چهار بچه تک وتنها بسوی غرب آمد بامید آنکه از نو دست به سازندگی بزند ، مهم نیست چگونه گذشت مهم این است که من هنوز روی پله های نردبان قدیم ایستاه ام وابدا میل ندارم بالاتر روم حال شصت به هفتاد برسد یا به هشتاد بمن مربوط نیست ، سلامت هستم وسلامت زندگی کرده ام حال دراین برهه از زمان که مبیینم کم کم ساخته ها ویران میشوند وچیزهای مضحک جای انهارا میگیرد وخوبیها گم شده اند انسانها از دنیا رفته اند ومن تنها فرد روی زمین هستم آرزوی مرگ میکنم . 
    اکنون طنین جیغ کلاغان  / درعمق سحرگاهی 
     احساس میشود 
    وآیننه ها بهوش میایند واین خمیدگان لاغر افیونی 
    جای مردان بلند اندیش را گرفته اند 
    دیگر درانتظار ظهور هیچ پیامبری ننشسته ام 
    وچشمان خودرا به روی سیاهی ها بسته ام 
    پایان /.
    ثریا / شنبه /.
  • دندان طلا

     شب گذشته ، بعد از آن تلفن ، مدتها طول كشيد تا توانستم بخوابم ، اما در روياهايم دوباره دچار وحشت شدم ،
    ” فرهنگ” را بخواب ديدم. با يك ربدوشامبر  مخمل سورمه اى ودندانهاى طلا موها انبوه رنگشده ،يك پوشه  بزرگ جلويم گذاشت ،همه كاغذ بود ، بلند شدم ومحكم كوبيدم توى سر او ، بجاى پولهاى من اين مشت كاغذ را جلويم گذاشتى ؟ نميدانم چقدر اورا كوبيدم ،در خواب  قدرت عجيبى پيدا كرده بودم ، 
    حال در اين فكر بودم كه با پولهاى  من دندان طلا گذاشته است ، چه چندش أور. 
    بلى اين همان ترك بود كه آنسال مرا به يغما برد ، واين همان جوان سر بزير ومحبوب بود كه در دارالفنون درس ميخواند ! نفهميدم ديپلم گرفت يا نه ؟ آنچنان به ساز چسپيده بود كه جدا كردنش محال بود ، چقدر محجوب وخجالتى بود !!!  سرم را با مهربانى   بريد ،  
    مستى آمد  ز راه بام  دماغ / برو انديشه ره دگر گير /
    ديگر نه بفكر مالى باش ونه بفكر بيدار شدن وجدانى ،  از همان زمان اين گروه مركب از سيروس ، هوشنگ لطيف، فرامرز ، فرهنگ ، گلى ، ممد فريدون ، شاپور ، زرى ،  ،  وسايرين در خانه حسين خان جمع ميشدند وتشكيل جلسه ميدادند . همه آنها شاگردان هنرستان هنر پيشگى بودند ، هيچكدام هم غير از سيروس هنرپيشه نشدند هوشنك دوبلور شد ، فريدون دوبلور شد ، شاپور كارمند  چندى هنر پيشه تاترشد ، زرى با يك خان عروسى كرد ، گلى همچنان باكره مقدس باقى ماند ، فرامرز افسر شد وفرهنگ مطرب ،  آن روزها من سيزده سال داشتم ، پدرم در بيمارستان بسترى بود ومن با كلى وزرى همكلاسي در يك دبستان درس ميخوانديم ، 
    من خيلى بى تجربه و ساده بودم ، تازه چند سالى بود كه از شهرستان به پايتخت أمده بوديم ، پدرم فوت كرد ، دايه ام برگشت پيش بچه هايش ، من تنها ماندم  ….. خيلى هم تنها بودم ،تابستانها به هنرستان خياطى ميرفتم ، ويا كلاس زبان هنوز خجالت ميكشيدم چادرم را از سرم بردارم  وچقدر گلى مرا مسخره ميكرد ،زير چادر روسرى سرم بود مانند الان ، وموهاى بلتد بافته امرا زير اين دو پنهان ميكردم وفرهنك اولين كسى بود كه چادر وروسرو را از سر من كشيد وموهايمرا افشان كرد ، ومن وارد دنياى ديگرى شدم ،
    بسته بدى  تودر وبأم  سراى / آمدت آن حكم زبامى  ديگر /
    حال شب گذشته همان بود اما با دندانها طلا !!!!
    فارغم همچو مرغ زيرك  از قفس / برو ، برو ، انديشه ره دگر گير /
    ديگر بفكر هيچ كس وهيچ چيز نيستم ،  ودانستم كه دردهاى من در مقابل درد دگران هيچ است  وفهميدم آن دنياى پاك وعارى از هرگونه زدوخوردى پايان گرفته است ، فهميدم  ديگر خطوطى پشت كتابهاى درسيم رسم نخواهد شد وكسى نخواهد نوشت :
    ديشب ترا بخوبى ، تشبيه به ماه كردم / تو خوبتر زماهى  ، من اشتباه كردم،
    امروز ديكر حتى براى فكر كردن هم دير است ، بگذار گرسنگان سير شوند ،من سيرم وأشباه  ،  
    باده بنوش ، ومات شو  جمله  تن حيات شو / با ده چون عقيق  بين ، ياد عقيق وكان مكن /
    ثريا ايرانمنش / اسپانيا / جمعه
  • سين، سين، .

    خيلى دير وقت بود كه تلفن خانه بصدا در آمد 
    بين خواب وبيدارى ،گوشى را برداشتم  ، دوست نازنینی از شهر ” هانوفر” آلمان تلفن ميكرد ساعت تقريبا از دوازه گذشت بود ، نگران شدم ، مدتى صبر کردم تا ببينم چه خبر شده ، بغض گلويش را گرفته بود و كم كم حرف ميزد خواب از سرم پريد ، چى شده ،؟ چه اتفاقى افتاده كمى بغضش را فرو داد ، سالهاست كه من با اينگونه بغض ها آشنايى دارم ،  پس از مدتى گفت :
    بيخوابى به سرم زده با خودم گفتم زنگى بتو بزنم ، راستى چه خوب بود اگر تو هم ميامدى اينجا كنار رودخانه با هم زندگى ميكرديم ،تو آنطور ،من اين ور ،
    گفتم لابد بعد هم تو با قايق میامدی اينور يك قهوه آبكى ميخورديم  حرفهايمان تمام ميشد دوباره تو آنرو من اين ور ،ً؟ 
    نه جانم ، من جايم خوب است ،ابدا علاقه اى به آن سر زمین  دود گرفته ومردم خشك و بى احساس  آنجا ندارم ، گفت : ما چكار بمردم داريم ، خودمان هستيم ، به كلوب ميرويم ،راهپيمايى ميكنيم ،حد اقل من يكى خودمرا خالى ميكردم ، تنها نبودم .
    گفتم الان هم ميتو أنى خالى كنى تو گوشى را بگذار من بتو زنگ ميزنم ، در جوابم گفت : چه فرقى ميكند ؟ بد جورى بغض كرده بود ، تازه از ايران برگشته بود ،  ميگفت باندازه يكصد عدد تسبيح با خودم أوردم !!! به هرخانه آي که ميرفتم يك تسبيح بم كادو ميدادند ،از پلاستيكى تا شيشه اى ، معنايش را هم نفهميدم ، 
    گفتم يعنى آنكه در حلقه ما جا دارى ، حالا ميتوانى از آنها گردنبند درست كنى ومانند زنان افريقايى به گردنت بياويزى !انگشت جاى بدى گذاشتم ، گفت : 
    باورت نميشود زندگى مردم ايران روى چند چيز ميگذرد ، سكس وسياست ، خود آرایی و آشپزی ،  گفتم اين قانون در حال حاضر همه جاى دنيا اجرا ميشود ، كفت ، اينجا ما بايد مثل خر كار كنيم ، ماليات بديم ، بعد عده اى با پولهاى ما سايت باز كرده اند درس سكس ميدهند زنيكه هفتاد ساله با موهاى سفيد با اون هيكل ناقص لخت مادر زاد عكس گرفته  ویودیو گرفته نامش را هم گذاشته آزادی  جنسی واحساسی ، مشتى جوان بدبخت عقده اى را هم دور خودش جمع كرده ظاهرا روانشناسي جنسى را درس  ميدهد ، بعد. كمى صبر کرد وگفت ، حداقل سالهاى اوليه چند مجله خوب كتاب خوب چاپ ميشد ، الان بايد بروى روى اين سايتها يا درس آشپزى ميدهند يا درس سكس ويا در س خود آرايى چند کتاب شعر وداستنان همه که چاپ شده یا لبریز از فحاشی ، یا دردپستان ویا دردکمر وزیر کمر دارند ، آنهم دراین سر زمینی که همه چیز فراهم است ، حالم بهم خورده دارم بالا میاورم .

    گفتم : مواظب باش روی تلفن بالا نیاری. بعد هم الان همه ما دریک ظلمت فکری بسر میبریم ، یک تاریکی ، دریک تونل ترسناک .
    آن زمان که آن مردان دست بکار چاپ مجله وکتاب میزدند ، انسانهای وارسته واز خودگشذته بودند دلشان برای زبان وفرهنگ شان میسوخت بقول خودشان میخواستند که این شمع روشن باشد ،  هنوز امید داشتند که روزی بر میگردند وکشورشانرا دوباره میسازند ،آنها یکی یکی رفتند وجایانشانرا مامورین اعزامی در لباس معلم وفصیح گرفتند دیگر چاپخانه ای وجود ندارد که متعلق به آن سوی قاره نباشد ودر نوشته ها دخل وتصرف نشود ، چاپخانه های فارسی زبان همه زیر نظر آن جنابان است ، بیشتر سایتها هم زیر نظرآنهاست ، بقول تو تنها من چس ناله میکنم اما احساساتم درون دفترچه هایم پنهانند من هنوز به قلم وکاغذ وفادارم ،
    بعد هم مجبور نیستی  روی آن سایتها بروی ، فیلم هست موزیک هست ،  تلویزونهارا خاموش کن ، اخباررا ببند ، بنشین کتاب بخوان گلدوزی کن ، بافندگی کن ، خیاطی کن،
    گفت : خیاطی > راستی ،  مجله بوردا یادت میاید ، ؟ نا پدید شده تا مردم نتوانند از الگوها ی آن استفاده کنند ، بیشتر مجلات خوب از میان رفته انددرعوض بجایش فلان فاحشه با فلان مرد حوابید ویا فالن دزد در زندان است ، همین نه بیشتر ویا ……
    بد جوری حالش گرفته بود .
    گفتم : هوای اینجا خوب است ، چمدانت را ببند وبیا چند روزی کنار دریا وروی ماسه ها ولو شو تسبیح هارا هم بیاورد تا دموقع بیکاری به نخ بکشی وبه گردنت آویزان کنی هرچه باشد یادگاری  است از سرزمین پر ابهت تو !خداحافظی کردم اما دیگر خواب رفته بود ، دیدم امروز هیچ چیز ما بجای خود نیست وهیچکس درجای خودش ننشسته بد جوری دنیا ویران شده است .
    ثریا /
    نیمه شب پنجشنبه  .

  • تو ای یار .

    تو ای یار من ، ای یار دیرینه ودلدارم 
    چو میخواهم که نامترا نهانی ، برزبان آرم 
    صدایم در سینه ام میلرزد از غم
    چو میخواهم که نامترا به به نام شب سپارم 
    دلم در سینه میلرزد ، فریاد میکشد 
    نمیدانم چه باید گفت ،  چه باید کرد ، دلدارم
    کلمات  روی صفحه میغلطند ، نمیدانم چه باید بنویسم ، من آن شبها که مینوشتم ، افسانه ها داشتم ، از عشق یاری ، امروز دیگر نه از حریر آسمان خبری هست ، نه کلماتی که ترجمان احساسم باشد ، 
    چرا داستان ( شهر روم را شروع کردم ؟ )  درآن زمان رم ، رم بود وایتالیا شهری باستانی ومن تازه از یک تجربه تلخ بیرون آمده حامل فرزندی بودم ، به ونیز سفرکردم ، همهرا درجایی نوشته ام ، میدانم از مهربانی دوستانی که مرا بی ریا پذیرایی کردند اما دلم در وطنم بود ، 
    امروز ؟ نه نمیتوانم بگویم دلم کجاست ، تکه تکه شده مانند یک دستنبو ، کس ویا کسانی آنرا بو میکنند ،  نه دیگر نمیخواهم درانتظار بمانم ، وآن کسیکه خون دل مرا مینوشد  مستانه عهدش را فراموش کرده  وآن شمعی که دردلم افروخت  با باد قهر خاموش شد .
    او گذر کرد ونپرسید که از روگار  چه داری ؟ او از روزگار پیشین چیزی نمیدانست ، همه شب پریشان ودلخسته برمن میشورید ،  درآن خاکدان  زاده واز گذشته ها به دور بود ، اما من بجای مانده بودم چون سنگی که سیلاب از سرش گذشته باشد  ، هنوز شوریده خاطر  وبا غم خود زنجیری از مهر بافتم وبرگردن او انداختم  ، من آن پرستوی بال وپر بسته  که باریچه دست حادثات بودم  تنها باشعر خود فریاد میکشیدم  وخود بر ستونی بسته بودم ، او زنجیر ها  راگشود ، مرا از خودم رها کرد ، خواست تا تصویر جوانیش را درسینه های عریان من ببیند  سرم از روی شانه اش فرو لغزید  برقی از آیینه درچشمانم تابید ، وناگهان احساس کوری کردم ، شانه هایم فرو افتادند ، منکه  از هجوم عطر تازه بخود میلرزیدم حال خاک آلوده بگوشه ای خزیدم .
    باز تسبیح ستاره را برداشتم ودانه دانه شمردم  دیگر چیزی به طاق آسمان  مرمری خاطرم ننشت  ،چه شد ؟ چگونه شد؟ که آن شاخه نازک خیال بسکبالی یک برگ بر باد رفت ؟  دیگر از نور ارغوانی او خبری نشد ،  وچگونه شد که دریاچه شعر من بخشکی نشست ؟ .
    از شوق آن امید نهانی هنوز زنده ام  ، وهر صبح چون آفتاب سر میزند ، میگویم :
    روزی دوباره خواهد آمد ، او نمیدانست یا میدانست ، که من آن سنگ مغرور ساحل نشینم که امواج را ازخود میرانم خاموشم اما در سینه کف های زیادی دارم وکلاف پریشان صدها صدارا ، نه اونمیدانست /
    ای یار من ، ای دلدار من ، باغ خیال تو پر باد  از ساعر شراب شعروافسانه های من . پایان /.
    ثریا ایرانمنش. اسپانیا / 19/5/2016میلادی /.
  • شانل !!!

    خواب بر نگشت ، نشستم به تماشای مدلینگهای تازه ( شانل) وآن طراحی که خودرا بشگل یک گربه نر درآورده وبزرگترین افتخارش این است که با گربه سفید وزیبایش عروسی کرده واورا از هر زنی در دنیا بیشتر دوست دارد !!.
    صحنه نمایش این بار بشکل سالن انتظار فرودگاه درست شده بود همه چیز سفید وسیاه حتی میهمانداران  هم پشت گیشه هایشان ایستاده بودند مسافرین منتظر درانتظار ورود مدلها  بودند که یکی یکی از دری واردشده از درخروجی بیرون میرفتند ، پارچه ها همه پیچازی ، رنگی شلوار کش دار با پیراهن بلند وبلوز روی آن چمدانهای سفری کیف وکفش از جنس پارچه لباس ،  بیچاره کوکو شانل !! اگر میدانست که سر انجام امپراطوری او به کجا میرسد خودرا حلق آویز میکرد ، البته نباید فراموش کرد که  این جنابان مشتری های خودرا درخاور میانه دارند واز سر صبح تا بوق سگ توی سر وکله هم میکوبیند برای آنکه لباس این بنگاه را بپوشند وکیف اورا به دست بگیرند ، یا نوکیسه های تازه به باشگاههای آنچنانی راه یافته وشبها باپولهای باد آورده روی میز قیمار خوابشان میبرد ، از طرف دیگر چشمان درآمده از کاسه وخونین وپشت زخم آلود یک زندانی را نشان داد ندکه اربابان درازای خون  این موجودات پول شانل را میدهند ، آب از آبی تکان نمیخورد ، زنان هرروزبیچاره تر میشوند چون میدانند دیگر جا ومقامی ندارند حتی برای تولید مثل هم به آنها نیازی نیست ، آزمایشگاهها این کاررا انجام میدهند ، ما قدیمی ها وگوشه گیران هم کم کم باید جا خالی کرده بسوی آسمان پرواز کنیم وزندانهای انفرادی را خالی کرده تا تبدیل به اردوگاه برای بردگان آتی شود .
    حال از قصه شمع وگل وپروانه واشک لیلی ومرگ ژولیت هرچه بگوییم  تنها حس مسخره ای دردل دیگران بودجود میاوریم ، مواد مخدر آنهارا خوب سر حال میاورد ، مردان باهم خوشند ، بیشتر خوشند ، ما زنان به دنبال کدام حقوق وحق خود هستیم ؟ مگر از روزازل واول ما حقی داشتیم ؟
    خود این حقیر سرپا تقصیر هنگامیکه به دنیا آمدم ، چون دختر بودم ، مرا به دست دایه سپردند ، پدر از سویی رفت مادر از سوی دیگری ، مادربزرگها وپدر بزرگها هم حوصله نق زدن یک دختر بچه  دیگررا نداشتند ، اما اگر پسر بودم ، چه بسا منهم امروز در مزرعه ذرت !! ذرت میکاشتم ! .
    بقیه بماند تا بعد …..ثریا 
  • سفر به رم

    دمای هوا بالاست ، تنفس را سنگین میکند ، باز بیخوابی بسرم زده است ، باز روزهای گذشته مانند پرده سینما از جلوی چشمانم میگذرند ، شب گذشته برنامه ای دیدم از یک شاعر زندانی که به تازگی آزاد شده بود ، او از داخل زندان میگفت واز جهان بیرحمی که درآتجا حاکم بود ، امروز بیرحمی بر سر زمین من وسراسر دنیا حاکم است ، نباید سر بسوی آسمان برد ودرانتظار قطره ای باران نشست ، زندانهای امروزی با زمان گذشته ورژیم گذشته قابل قیاس نیست .
    من هنوز هیجده سال داشتم که همسرم را بجرم سیاسی بودن به درون زندان بردند ، او در میان توده ها نامی داشت وخود وبرادرش یکی از بزرگان وسر دمداران آن حزب منحوس بودند ، حزبی که نامشارا آزادیخواهی داده بودند اما دردرون خانه ودر میان اهالی وفامیل این آزادی وجود نداشت ، تنها سه ماه بود که با عشق وعلاقه وشوق خانه مادری را پشت سر گذاشتم وبا او هم خانه وهمبستر همراه شدم اما در زندگی سیاسی او نقشی نداشتم ، او همسرم بود ومن بیش از کمی مهربانی از او توقعی دیگری نداشتم ، اما آنها ، این خانواده مهاجر از سر زمینهای دوردست خشونت ذاتی وخودخواهی وبرودت وسردی را درخونشان داشتند ، من میل ندارم وارد جزییات شوم  نوشته های من ساده  ولبریز از آدمهای گوناگون  مانند یک رود خانه جریان دارد ،  زندگیم بمانند یک آیینه بی غبار وزلال است مهم نیست دیگران درباره من چه قضاوتی داشته ویا دارند ، مهم این است که من با سر نوشت که روز ازل بر کاغذی مهرشد وبه دستم داد میان زمین وآسمان درجایی فرود آمدم ، میدانستم که زندگیم طبیعی نخواهد بود ومیدانستم باید بجنگ بروم بهر روی پس از سه ماه از عروسی ما نگذشته بود که اورا برای بار سوم به زندان بردند ، ماهها از او بیخبر بودم در انفرادی بود تلاش من برای پیدا کردنش بی ثمر بود ، میدانستم از خانواده اش کوچکترین انتظاری نباید داشته باشم همچنان از خانواده خودم ، تنها دوستانی داشتم که مرا یاری میدادند،پس از ماهها نامه ای از او دریافت داشتم که برایم نوشته بود اگر هنوز اثری از مهر دردلت هست به دیدارمن بیا ( در زندان قصر) بند دوم ، درآن زمان بند زندانیان جدا بود معتادان ، قاقچاقچیان وآدمکشان دربندهای جدا گانه بودند ومردان وزنان سیاسی در بندهای جدا ، اجازه داشتند کتاب بخوانند ، آشپزی کنند حتی استیک بخورند! واینهار میبایست از خارج زندان من برایش میفرستادم ، روزگار سختی بود ، در همین زمان ( او ) سر راهم ایستاد ، او مردی از تبار مردان خود ساخته که آنروزها در میان مردم نامی وشهرتی داشت ، بیست سال از من بزرگتر بود حمایت او وهمراهی او درآن بیابان بی آب وعلف برایم نعمتی بود ، کار میکردم ، ودرانتظا رهمسرم بود که آزاد شود ، اما میدانستم که این آزادی به قیمت جدایی وآزادی ابدی ما خواهد بود ، هر سه شنبه وجمعه به ملاقات او میرفتم وآشنای چدیدرا نیز باو معرفی کردم اما نگفتم خیال جدایی دارم صبر کردم تا از زندان مرخص شود ، ولیعهد تازه به دنیا آمده بود ومن خوشحال  تا شاید باین مناسبت عفو باو هم بخورد وآزاد شود ، اما نشد ، ماه اردیبهشت بود ، هوا مانند همین شهرک لبریز از گرد وغبار وخاک وآلرژی زا، دوستان دیرینه رهایم کرده بودند ، میترسیدند ، برایم مهم نبود روزانه عمل میکردم مانند یک رباط ، مادر به زادگاهمان برگشت ( از ترس) که مبادا اورا هم بجرم فامیلی به زندان ببرند !!! کسی نبود جایی نبود ، تنها همین فرشته نجات از آسمان فرود آمد ودرکنارم ایستاد ، کم کم زمزمه عشق ودلداگیها شروع شد بمن گفت از همسرت جدا شو وبامن ازدواج کن ، من همسرمرا طلاق دادها ام فرزندانم درخارج درس میخوانند ، درفکر ازدواج دوم نبودم ، نه یکبار بس است ، بارها وبارها اینهارا نوشته ام ، اما امشب باز دمای هوا ، وآلرژی مرا بیخواب کرد باز ماه آردیبهشت وخردا د، دوماه وحشتناک زندگی من جلوی چشمانم ایستادند وباز مرا به همان دوران بردند ، دورانی جوانی ، بی تجربگی ، دوران تنهایی ، دوران دردها ، رنجها ونا امیدیها ، دوران مردان دله وخودخواه که تنها دهانشان آب میافتاد برای خوردن وبلعیدن من ، دوران تلخ تجربه ها ، دوران بیکسی ها ….
    با سن کم ، تازه مدرسه را تمام کرده بودم وتازه از یک کلاس نقشه کشی ونقشه برداری فارغ شده ( خوب اگر آرشیتکت نشدم درعوض این کارهم دست کمی از آن ندارد ) واین کاری بود که هیچگاه نتوانستم غیر از مدت کوتاهی از آن استفاده کنم باید به کلاس زبان میرفتم ، در انستیتوی زبان نام نویسی کردم وزبان انگلیسی را شروع کردم ، چشمم به دنیای دیگری باز شد دنیا همان چهار دیواری خانه من وچهار دوست شاعر ونویسنده توده ای نبود ،  دنیا همان مکان دربسته بدون رادیو وبدن یخچال در خانه نا پدری نبود دنیای دیگری هم بود واین دنیارا ( او ) بمن نشان داد گویی ناگهان پنجره ای را رو به باغی بزرگ باز کرد ومرا وادار کرد تا تماشا کنم ، برای اولین بار پایم به نایت کلابها وکاباره ها باز شد وبرای اولین بار رقاصان وخوانندگان را روی سن میدیدم ،من  با پیراهن آستین بلد ویقه بسته ، امل بودم!ودرانتظار ، خواهر همسرم خانه امراخالی کرده بود همه آتچهرا که خریده وساخته وبرای یک خانه نوعروس تهیه کرده بودم باخود برد وبهانه اش این بود برای آزادی همسرت احتیاج به پول داریم وباید اینهارا بفروشیم اما ؛ آنهارا بخانه خالی خودشان برد ، من بودم ولباسهای تنم ، ودرخانه یک ارمنی پانسیون شدم بامید روزهای بهتر !!!! .اگر گاهی گریستم از بیم سیاه روزی نبود ، اگر گاهی پرخاش کردم از ترس نبود ، ترس را دردلم کشته بودم حال میخواستم زندگی را تصرف کنم …..تنها امشب باین میاندیشم که چرا مرا برای زجر دادن انتخاب کردی ، سرنوشت ؟!….. ادامه دار است ./.
  • زندگی وآلت تناسلی !

    امروز  روی پست یکی از این فضاهای مجازی فحش هایی بهم میدادند که من اگر قرار بود درسرم اسقناج سبز شود الان میتوانستم اروپارا سر شار از مزارع اسفناج بکنم ،!! حالم بهم خورد ، عکسهای چندش آوراشعار مزخرف ، بهتر دیدم که برگردم به همان خاطره نویسی بلکه از میان آنها بتوانیم ایرانیان واقعی را بشناسیم !!! شخصی زیر عمل جراحی آلت تناسلی یک مرده را به خود وصل کرده وآرزو دارد بتواند » زندگی جدیدی را زیر سایه این دم مرده آغاز کند « دیگری برای عرضه خود به دیگران چند سانت به آلت تناسلیش اضافه کرده وآنرا به نمایش میگذارد ، حالم بهمر خورد .
    سالهای اول که به تبعید خود خواسته آمده بودیم ، من وبچه ها تنها دریک آپارتمان در شهر لندن زندگی میکردیم آپارتمان اجاره بود بچه ها به مدرسه شبانه روزی رفته بودند ، کم کم سر وکله فامیل پیدا شد ، ایوای تو تنها اینجا ؟ دوباره همان بساط ایران برقرار شد بزن وبکوب وبرقص خرید بازار منهم درون آشپزخانه ، خانه ام شد یک پانسیون مجانی وصورتحسابخای کلان تلفن وبرق وآب که برایم باقیماند ، در تعطیلات تابستان بچه هارا برداشتم وبسوی شهرک کوچک کمریج رفتم ویک خانه کوچک خریدیم ودرآنجا نشستم  با خود گفتم دیگر اینجا کسی نخواهد آمد راه دور است ، انقلاب شد ، هجوم مهاجرین وپناهندگان وترسوها بسوی این شهر وبخصوص درخانه من که اسکان گرفته بودند ، داشتم از خستگی ووحشت میمردم ،  بیمار شده بودم ، احتیاج به عمل جراحی داشتم ، بچه ها در مدرسه روزانه درس میخواندند میبایست ناهار وعصرانه وشام آنهارا آماده کنم راس ساعت نه به تختخواب بروند وبخوابند ، اما رفقا تازه بساط منقل را گذاشته ویک نوار بزن وبکوب وبرقص وقر تو کمر ، فردا به ایران برمیگردیم !!! همین فردا چمدانهایتانرا باز نکنید ! توده ایهای نفتی با کتابهای زیر بغلشان ، مومنین تازه مسلمان شده ، من بیخبر تنها چشم به صفحه تلویزیون دوخته بودم که ببینم چه بر سر مملکتم میاید ، مادرم کجاست فامیلم کجایند ، تنها دوکانال داشتیم نه از ماهواره خبری بود ونه از رایدو تنها رادیوهای ترانزیستوری بود که هریک بر گوششا ن چسپانیده اخبار اسرائیل را گوش میدادند ، تیمسار ساواکی با چند متر ریش وعینک ، فلان عمله حالا درکسوت مهندس با عکس خمینی ، فلان نویسنده روی سکوی پرتاپ میخواست به امریکا برود ، دراین بین چند ایرانی هم که از سالها پیش در انگلستان ساکن بودند وبعدها  معلوم شد (جد اندر جد جاسوس وخود فروخته دولت فخیمه میباشند) طرح دوستی با ما ریختند اما با احتیا ط ، وفاحشه های لوکس که حالا با جوانان بدبخت انگلیسی عروسی کرده بودند ! ودرکنار همسر نازنین و میهمان نواز ما منانند ماده گربه خرناسه میکشیدند /
    آقای صاحب دیوانی در مرکز لندن خانه داشت که پاتوق همه بود ومیگفتند با یک دخترک خوشگل ایرانی روینهم ریخته که جای نوه اش میباشد ، عروس او وپسرش بیست وچهار ساعت میهمان ما بودند واز دست پدر وپدر شوهر عصبانی ، دفاتر فرهنگی ومدارس زبان فارسی به راه افتاد ، ارز بچه های من قطع شد ارز آزا د گران بود میبایست فکر کاری باشیم ، برویم رستوران باز کنیم ، نه یک لباسشویی خود کار ، اما درلندن ومن درکمبریج درکنار بچه ها ، همسر نازنین برای تنها نبودن با خیلیها همدم شد و مستی واراستگی وخرید چند خانه وآپارتمان وپامنقلی ها ، بکلی مارا فراموش کرد.قمارخانه بر قرار بود ، تریاک   هریک لول هزار پوند که سفارت ایران میفروخت ، مشروبات آزاد ، زن فراوان ریخته دختران جوان که با یک ساندویچ  دربغل هر مردی میافتادند ، ومن…….
    امروز خبری از آنهمه جنجال نیست ؛ همه مرده اند ؛ رفته اند از فلان مهندس تا فلان تیمسار ساواکی ودلالان اسلحه از فلان بانوی خردمند وبیمار تا فلان توده ای نفتی وعده ای به امریکا سفر کردند به بهشت معود ؛ یا در نانواییها کار میکنند ویا درپیتزا فروشیها ویا در شیرینی پزی ها ودرخانه هایشان برای دیگران آشپزی میکنند ، جنجالها فروکش کرد ، چمدانها باز شد ، آپارتمانها تبدیل به خانه هیا بزرگ اشرافی شد پولهای روشدند  ، من ، بلی من ؟!  آوااره دشت کولیهای سر زمین ماتادورها شدم تا در یک سوراخ از دست هیاهو وفحاشی ها و میهمانیها وآمد ورفتها ودروغها وپنهان کاریها وریا وفتنه  ها درامان باشم ، 
    حال فاحشه های قدیمی به ایران برگشته ودوباره به اسلام روی آورده اند ودرخدمت جیم الف مشغول معامله میباشند ، عده ای فرهنگی شده اند ، عده ای خبرنگار وخبرچین ومن همان » گوهی « که بودم هستم ، وسر بلندم که خودم هستم نه تو ، نه دیگری ،
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 18/5/2015 میلادی /.
  • فارسی یا انگلیسی؟!

    امروز نامه ای داشتم از مرکزی که این نوشته هارا دردست دارد برایم فرم فرستاده بود که آنرا پرکنم وگاهی به زبان انگلیس بنویسم ، !!!  هنوز آن فرم در ایمیل من جای دارد ، وهنوز نمیدانم چه جوابی بدهم ، آنها نمیدانند که مهم برای من  ( فارسی وخط وشعر ) فارسی است ، آنها نمیدانند دردهای ما در کجا ی زمان جای دارد ،  آنها نمیدانند  که آنچه را من مینویسم ،  همه بر اساس داستانهای واقعی ویا درد دلهاست ،  آنها از دنیای آزاد حرف میزنند ، دنیایی که متعلق بمن نیست ،  آنها مینویسند: 
    »ما میکوشیم که هر اثر هنری را کامل کرده  واین بخودی خود هدفی است .  « اما آنها کوچکترین دغدغه خاطری ندارند ، کما اینکه طبیعت هم هنگامیکه یک مگس ویا مار سمی را میسازد چندان دغدغه خاطر ندارد ،  وکوچکترین نارحتی  خیال بخود راه نمیدهد ،  درمورد طبیعت یک امر واقعی است اما من طبیعت نیستم ، منهم تخمه کوچکی از رویش وزمین آنم ،  امروز مینویسم ، نه با نام مجهول ونه ترسی دارم ،  درمورد دیگران ابدا کلامی بر زبان نمیاورم بخصوص از بردن نام اشخاص بشدت پرهیز میکنم ،  من نمیتوانم ده  تا بیست آثار  اجتماعی را به زبان دیگری در این صفحه بیاورم ، مگر صفحه دیگری باز کنم ، ) آنهم مربوط  به (ارباب)  وبلاگ منست !   من در این حرفه خودرا نویسنده نمیدانم  پس چگونه میتوانم به دیگران خدمت کنم ؟  من هیچگاه از خود نپرسیده ام که کی هستم ؟  وچگونه میتوانم باین دنیا خدمت کنم ؟ دنیا به خدمتگزاری امثال من هیچ احتیاجی ندارد  تنها هدف من  عبارت است از کوشش بخاطر تکامل وتکمیل بصیرت  وافزودن  به محتوی شخصیت ونگهداری این زیان  ودر مراحل دیگر  بیان نکته هایی بوده  که بنظرم گاهی خوب ویا گاهی بد آمده اند .(گاهی کمدی وزمانی تراریک)!.
    من کتابها وداستهای زیادی نوشته ام ، همه درون صندق محفوظ میباشند ، میراثی است برای بازماندگانم !!  زمانیکه ما تفاوت اخلاقیات  اجتماعی ویا فرهنگی  را دراین زمانه مبینیم  نبایستی فراموش کنیم که از کجا برخاستیم . من نمیتوانم مثلا یک داستان جنگ وصلح بنویسم چون درجنگ نبوده ام ، نمیتوانم آنا کارنینا یا نامه یک زن ناشناس را بنویسم چون درآن زمان نزیسته ام ، نمیتوانم داستان عشقهای آتشینی را که به مرگ دیگری منتهی میشود بنویسم ، چون امروز عشقها مانند آب از صافی میگذرند ، با یک بغل خوابی !نمیتوانم یک جین ایر دیگر بنویسم چون قبلا برونته این کاررا کرده است ، بنا براین میتوانم از خودم واطرافیانم بنویسم ، از ارتباطات ، واحتیاجات ، وگاهی هم سری به دنیای سیاست بزنم که آنهم به همراه عشقها از صافی رد شده وآشغالهایش بجای مانده که بخورد ما میدهند ،  روزی مثلا سوسیالیزم یک رویا بود ، امروز تنها نامی از آن مانده ، زمانی آن مرد ریشو قهرمان دنیا بود امروز تنها درمحدوده سر زمین خودش تصویر نقاشی شده اش به دیورا آویزان است ( چه گوارا) را میگویم ، تا آنجا که توانسته ام سعی کرده ام از اجتماع اطرافم وشر وشورو تعارفات بگریزم ، همهرا بیازمودم !! میدانم درمیان آنها متحمل چه رنجها خواهم شد  طبیعت من صاف ؛ پاک ، دست نخورده ، مانند یک رودخانه آرام ، که درونش ماهیان کوچکی ببازی مشغولند ، میگذرد ، میل ندارم این آ برا گل آلود سازم وماهیان را فراری بدهم ،  عکس العمل من در برابر خشونتها ، تنها سکوت است ، نه از ترس بلکه تنها نگاهی به آن شخص میاندازم ببینم ارزش دارد خودمرا درگیر کنم یا نه ! والا مانند یک خر مگس اورا از درون خانه ام بیرون میاندازم ، 
    امروز خشونت همه را اسیر کرده است ، من چرا وارد این دنیا ی وحشی وخشن وبی اعتماد بشوم ؟ دنیای خودم وسعت بیشتری دارد بیشترازاتمام دنیا ، تنها در پشت سر من بصورت سایه ای نمایان است . روزی سر انجام همه چیز عیان خواهد شد وآن زمانیست که دیگر من نیستم . 
    ای روح بلند طبیعت ، تو هرچهرا که لازم بود بمن عطا کردی.
    بمن اعتماد کردی ،  بیهوده نیست که صورت ترا درمیان شعله های آتش ویا درپهنه دشتها میبینم .
    با تمام شکوه ، درقلرو تو راه میپیمایم  واز درک واحساس خود لذت میبرم 
    تو آنهارا بمن دادی  احساس لذت بردن ، عشق ورزیدن ، وبخشش 
    من تنها بعنوان یک میهمان ساده  در سر سفره تو نشستم وتو مرا پذیرفتی .
    بمن اجازه دادی که سینه امرا از هوای پاک تو لبریز سازم 
    امروز تو بهترین  دوست منی وخدای منی  ومن چنان بتو مینگرم که گویی بخدا مینگرم .
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 17/5/2016 میلادی./.
  • فانوس سیاه

    دود وابر سیاهی که از جانب ( تولدو) نزدیک مادرید بر میخیزد بوی لاستیک را درهمه آسمان پراکنده ساخته است صد ها هزار حلقه لاستیک مستعمل در یک زمین  در گوشه ای از شهر افتاده و سالها خاک میخودر ناگهان دریکشب به آتش کشیده شد ، حال هوای مسموم ناشی از بوی گند لاستیک وقیر ونفت تنفس را مشگل کرده است ، چه بسا دستهایی درکار است که انسانهارا بکشتن بدهد انسانهایی که باید بمیرند ، شهر تولد  در کنارش والدمورا ، شهری قدیمی ، بسیار قدیمی از دوران حمله اعراب وزمانی نیز جایگاه پناهندگان یهیوید بود که درآنجا بکار جواهری مشغول بودند ،  شهری که بیشتر توریستهای از خارج آمده را بخود جلب میکرد ، جنگ اقتصادی از جنگ اتمی خطرناکتر است  وامروز ما درمیان شعله های خشم مردمانی میشوزیم که سیری ناپذیرند  وچگونه دشتها وگندمزارها و باغهای نارینج وزیتون وتاکستانها میتوانند زیر این ابر تیره به زندگی خود ادمه دهند وسر زمینی که همه ممر درآمدش از همین راه وتوریستها میگذرد ، سیاهروز کنند ، البته بزرگانشان رفته اند  ، تنها بردگان مانده اند  .
    امروز صبح آفتاب با رنگ زرد طلایش از گوشه آسمان  کم کم بالا آمد ، تنها کاری که کردم عکس گرفتم ، نادیه با تندی گفت :
    سینویرا هنوزم عکس میگیری ؟ برگشتم نگاهی باو انداختم ، دیدم مانند بنگوین ها راه میرود یک تنبان بلند  مانندپیراهن که تنها دو پای او بیرون بودند پوشیده بود وپنگوئن وار راه میرفت ، ازخنده داشتم غش میکردم ، پرسیدم این چیه پوشیدی؟
    گفت : 
    سینورا ، این تنبان مد است  ، گفتم چگونه آنرا برتنت میکشی ؟ خم شد و دیدم وسط آن یک زیپ بلند باز وبسته میشود ، گفتم:
    درست مانند کمر بند عفت گذشته ها ، ببینم کلید م دارد ؟ اما خنده امانمرا بریده بود ، خودمرا به اطاق رساندم .
    درحالیکه شال بزرگ دور سرش را جابجا میکرد وعرق صورت اورا اشباح کرده بود ، پرسید :
    جرا میخندی؟ این مد است  ، من تنبان نمیبوشم واین کار هر دورا میکند هم پیراهن است هم تنبان ، اما خنده بد حوری مرا انداخته بود .
    گفت : 
    خوب بخند ، تا میتوانی بخند ، ،
    گفتم ” ناراحت مباش ، صورت پر عرقش را بوسیدم وگفتم :
    در قدیم در روزگاران خیلی قدیم دوران باستان  زمانیکه مردان به جنگ میرفتند یک تنبان با یک کمر بند تن همسرانشان میکردند وآنرا قفل مینمودند تنها جای بعضی از کارهارا باز میگذاشتند  وکلید را باخودشان میبردند !! حال من بیاد آنها افتادم وخندیدم ….
    اما ، در دلم تاسف میخوردم ، زنی جوان ، بلند قد ، خودش را درون یک گونی پنهان کرده واز منهم رو میگیرد !!! 
    چاره چیست ؟
    میخواستم برای فانوس زرد که کم کم قرمر میشد بنویسم اما بوی گند آسمان وابرهای تیره جلوی آفتاب را گرفت وباید بنویسم فانوس سیاه .
    فانوس سیاه، در زیر اسمان قیر اندود شگفت ،
    اما چه روی داد که امروز آسمان منهم تاریک است؟
    چون مرغ نیمه جان ، نفسی میکشم  ومیروم ؟!
    شب گذشته یکی از همنشینان مجازی تکه موزیکی برایم فرستاد که خودش گیتار زده بود وآهنگرا را ساخته بود ، از شنیدن آن بگریه افتادم ، چقدر درد درون این سینه وگلو انبار شده بود ، گویی سینه بزرگ او داشت از هم باز میشد ومیشکافت ، تنها درآخر هر سطر شعر میگفت ، باید برم ، باید برم !!! در دلم گفتم ( بکجا میروی)  که هرکجا روی آسمان همین رنگ وهمچنان تیره /پایان ..
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 17/5/2016 میلادی / .
  • و….. نامه دوم

    امروز فهمیدم که در وجود تو  چیزی بنام خوی انسانی نیست ، تو فرزند تلخ افیونی ،  هر روز پهنای چشمانت را گریه پر میکرد ،  ودر سایه یک نقاب  مصنوعی با صورتی غمگین به زندگی نکبت بارت ادامه میدادی ،  زمانی فرا میرسد که این حقیت بیادم میاورد که  تو چگونه میاندیشیدی ، هنوز هنگامیکه پای درون حمام میگذارم از وحشت آن حادثه بخود میلرزم ، ودخترک هر سال به همراه بردگان افسون شده حمایت از بیماریهای سرطان میدود یک مدال یک برگ کاغذ ویک لیوان حلبی بعنوان جایزه بخانه میاورد ، او نمیتواند بگوید پدرم در اثر اعتیاد به مواد والکل جان داد میگوید سرطان اورا کشت !!!! کودکی او برگشته  واو دراولین تبسم خو پیر شد  شاید ماندن تو هم یک اعتیاد بود ،  به مسکن ها ومصرف مدام  چیزهای دیگر که امیال انسانی را از تو گرفته بودند .من بخشش را میدانم چیست فرزند خدای پاکیها هستم ،  امروز به انزوای  یک شهر نا مسکون  تبعید شده ام  چه بسا من زودتراز تو صدای زنجره هارا شنیدم ،  وچه صبورانه این راه پرخطر را طی کردم  وچه معصومانه  بر نیزه های  تیز آهنی تکیه کردم  وچه آسوده بر بال باد سوار شدم  .
    امروز جیغ وفریاد کلاغهای سیاه پوش شهر را فرا گرفته  است ، تو لذت میبردی درمیان این کلاغان میزیستی  ، چراغها ی عشق ومهربانی خاموش شدند ، احساس امنیت از میان رفت  وتازه آیینه ها بهوش آمدند وچهرهارا نمایان ساختند .
    من با تما م خاطره هایم  امروز از خون خود مینویسم  خونی که پاک بود و عاری از هر آلودگیها  واز غرور سر فرود نمیاورد ،  نه زیر نام پر ابهت تو ونه زیر نام غبار مقبرهای گم شده ، امروز دستهایم بصورت نامریی به همه جا میرسد وبه همه کمک میرساند  دیگر به هیچ چیز تکیه نخواهم کرد وبه هیچکس ، حتی فرزندانت روز مرگ ترا بخاطر نیاوردند وشمعی بر مزارت روشن نکردند ، ومن با همه دردی که درون سینه ام بود اعلام داشتم امروز تو بسرای باقی شتافتی ، با نفرت از اطرافیانت ونفرت از زندگی نگاهت لبریز از بیزاری ونفرت بود ، حسادت گوشتهای بدنت را تکه تکه میخوردند مانند موریانه ومن از میان پنجره میدیدم که چگونه آن دودست لاغر وبدون خون بسوی دخترکی جوان دراز شده وتمنای وصال دارد . من در خانه وزیر چراغ ونور کاذب خود به تماشا نشستم ،  گلویم از بغض پنهانی سر شار وورم کرده بود ، اما سکوت ، بهترین بود ، این تو بودی که مرا دنبال کردی ، نه من ، این تودی که میخواستی به همه بگویی من توانستم اورا بربایم ، نه من ، امروز دیگر برای گفتن همه چیز دیر است ، هنوز خورده شیشه های ریز در اطراف دیوار حمام برق میزنند و بیاد من میاورند که تنها یک گام  ، فقط یک گام با مرگ فجیعی فاصله داشتم ، میخها هنوز درون دیوار محکمند وکمد درگوشه دیگر صاف ایستاده قفل هایش محکم است ، فقط دستی نامری آنرا برداشت وبسوی من پرتا ب کرد واما او به درون وان حمام سقوط کرد ، همه با تعجب نگاه میکنند چرا روی بیده نیافتادچون بر بالای بیده نصب شده بود چرا بطرف من خیز برداشت ، ومن تازه بچه هارا از آن فاجعه خبردارد کردم ، میبینی ؟ هیچ کاردتو بتن من کارگر نیست ، من فولادم ، حال دخترکت با یک برگ کاغذی که جایزه دویدن یا راه رفتن او بخاطر توست درهمه جا عکسش را گذاشته ، اما اگر من زیر خروارها شیشه میمردم کسی با خبر نمیشد ، تو توانستی با شیطان پیمان ببندی اما من ، نه خدای من من درسینه ام فریاد میکشد مرا رها مکن با توام . پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه  /.
  • فانوسها

    دل من آیینه ای صاف ،که پر از نقش تو بود 
    دیگر آن آیینه که کز نقش تو پر بود ،شکست
    آفتاب دلپذیری بر پنجره اطاقم نشست ،  چشمانم را گشودم ،  مدتی طول کشید تا بدانم کجا هستم ، رویاهایم عمیق بودند ، مطابق هر صبح  اخباررا خواندم ، حال تهوع گرفتم ، اخبار لبریز از کشتن ها، فرو ریختن ها و خود فروشیها وفروختن وتکه تکه شدن سر زمین ایران زمین بود، که باید تجزیه شود واین نقشه از پنجاه سال پیش ریخته شده بود ، حال خوزستان پرچم خودرا بلند کرده ، فردا کردستان هم پرچم خوارش را  به نمایش میگذارد ، و پس فردا آذربایجان هم میرود ومیماند همان قطعه خاک خشک بی آب وبی علف تلویزیون من وتو با کمال پررویی یک عرب زاده را دعوت کرده بنام حامی حقوق بشر ودخترک عرب میگوید که : آب رودخانه کارون مارا !!!! به جاهای دیگر فرستادند !!!
    بلند شدم وبا خودم گفتم :
    بتو چه ، تو که ایرانی نیستی ، تو اسپانیایی هستی ودر سوگند نامه ات یاد کرده ای که از اسپانیا حمایت کنی ، پسرت درملیتار اسپانیا خدمت کرد ، بتو چه ، سگ خور بگذار عربهای بدوی شتر سوار اهواز وخوزستان را هم ببرند وتقدیم اربابشان کنند ، بتو چه ؟  تلویزیونرا روشن کردم درمیدان صلح مادرید غوغا بود ، چه خبر است ؟ وای خسته شدم ، تلویزیونرا خاموش کردم برگشتم بسوی همین صقحه ودر یکی از سایتها خواندم که در امریکا کارخانجات تامین مواد غذایی حتی بکار گرانشان اجازه رفتن به توالت را نمیدهند  درعوض به آنها پوشک داده اند ، حال حساب کنید در یک مرغداری با صد ها هزار مرغ وجوجه وتخم مرغ بوی گند  شاش کارگران هم در هوا موج بزند ومرغهای بیچاره آن هواراتنفس کنند ، بعد به کشتارگاه بروند ومادر سوپر مارکتها تکه تکه آنهارا به قیمت یک مزرعه بخریم ، بپزیم وبریزیم دور ، !! 
    نه بهتر است همه چیز را فراموش کنم شخصی نوشته بود ما خود خراب شدیم نه دنیا ، حال بهتر نیست  که در زیر این طاق طلایی آسمان پیکرم را به دست آفتاب بدهم  وبگذارم که تنم مانند اکلیل شود ؟  پرنده صبح زود آمد خواند ورفت  ، باید برگردم به دنیای ذهن خودم .
    روز گذشته فیلم ( دارلینگ) جولی کریستی را میدیدم ، آه آن روزها لندن چقدر دوست داشتنی وزیبا وخلوت بود ، نه از عبا پوشان روبنده پوشان خبری بود نه از چادر شب پوشان ، همه چیز شیک ، فروشگاه  بزرگ بارکرز که من ملافه های خودرا از آنجا خریدم  باز بود ، خیابانها خلوت ، رستورانها شیک ، مردم همه شیک سالهای هفتا د بود سالهای آخر عمر دنیا .
    امروز دنیا مانند یک عقاب پیر نگون بخت  دارد درشعله های خشم مردمی میسوزد که نه کار دارند ونه نان ، درعوض در کاخ بزرگ ویندورز  جشنهایی بمناسبت نود سالگی ملکه بر پاست ومرا بیاد ( موبت شو)  انداخت .
    کویر بلاکش  در گرداگرد کرکسان ومرغان لاشخور دارد تکه تکه میشود ، دلم پر است اما جای گفتگو نیست .
    عکسی دیدم از ملکه وشاه اسپانیا ، ملکه صوفیا جلوی شاه ایران زانو زده بود ! وادای احترام بجای میاورد ، حوب این کار درستی نیست ملکه صوفیا از نظر مقام وپشتوانه از شاه ایران بالاتر بود اما آنموقع اسپانیای فقیر احتیاج به کمک داشت وخوان کارلوس بوربون خم شده بود ، دراینجا  دون خوان کارلو س وشاه تنها دست بانوانرا میبوسیدندکسی خم نمیشد نهایت احترام سرشانرا خم میکردند وهنوز هم این رسم ادامه دارد .
    چه آفتی است غمگین بودن  ونگریستن ،  چه آفتی است که مانند برگ خزان برگهایت پریشان میشوند ، چه آفتی است که شبها درون اطاقت سرت را میان بالشت فرو میبری ومیگریی ، تبعیدی ابدی  ، این خاک متعلق بتو نیست ، این اطاق متعلق بتو نیست این آدمها از خون تو نیستند ، اما آنهاییکه درآنسوی دنیا ودر سر زمین من زندگی میکنند ، آیا از خون منند ؟ نه ! آنها یا عرب زاده هستند ، یا ….. بهتر است سکوت کنم فردا مرا بجرم دخالت در سیاست ویا ( ریسیستی) مجازات میکنند ، دیوار موش دارد موش هم گوش دارد ، امروز سرمایه های کلاننند که حرف اول را میزنند ، چند کلمه تو ارزشی ندارد گویی مکسی وزی میزند ومیرود همچنانکه پشه ای ترا گزید ورفت ، کمی جایش خارش گرفت اما دیگر اثری از آن نماند .
    سعی کن باین خاک دل ببندی ودرهمینجا خاکستر شوی ، کسی چه میداند؟ فردا چه خواهد شد ؟!  
    ……………..
    شکسته بال عقابم ، تنیده ام در شن گرم 
    نگاه تشنه من ، درپی سرابی نیست 
    دلم به پرتو  غمناک ماه  خرسند است 
    که درغبار  افق ، برق آفتابی نیست 
    کنون بخویش نظر میکنم ، چو ماه درون آب 
    تنم ز روشنی سرد خویش میلرزد 
    جهنمی که دراو سوختم ، فروزان باد 
    که شعله اش به نسیم  بهشت می ارزد 
    روانت شاد نادر جان .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 16/5/2016 میلادی /.
  • دیار

    شب گذشته در رویا کسی را دیدم که سالهای سال است از او وخانواده اش بیخبرم ، تنها شنیده بودم که وضع خوبی دارد ومرتب دربین کشورها ی اروپایی در رفت و آمد است وبچه هایش که دودختر بودند  را نیز به دانشگاهی در امریکا فرستاده است ، 
    نه بفکر او بودم ونه ابدا بیاد میاوردم همسرش با من همکار بود وخودش در قسمت دکوراسیون کارهای سیم کشی را انجام میداد سالها با هم رفت و آمد داشتیم اما او دیگر آفتابی بود که به پهلو افتاده وزنبوران  نور گرد پیکرش میگشتند ، با خروج ما از ایران دیگر هیچگاه خبری واثری از آنها نداشتم ،  اما برایش حرمتی قائل بودم بیشتر از دیگران ، پسری بود خود ساخته که از سن چهارده سالگی دست بکار شد ویگانه خواهر ومادرش را اداره میکرد ، از شاگردی وپادویی شروع کرد تا به آنجا رسید که دیگر اورا جناب مهندس میخواندند !  بسیار برایش ارزش قایل بودم همسر ش نیز در رده خودش با کمی افاده اما زن سر به زیر وخود ساخته ای بود واین دو دست به دست هم دادند ویک زندگی پاک وخالی از هرگونه آلودگی را بنا نهادند ، در آن زمان که سر زمین ما میرفت تا روی تپه های زباله متمدن شود ، یافتن اینگونه آدمها نادر بود ، درآن زمان تمدنها ! عده ای میل داشتند هم بسبک  خانواده اشراف قاجاریه رفتار کنند وبقیه را تحقیر میکردند ( فراموششان شده بود که قاجاریه چه کثافتهایی بودند) اگر تاریخ را از بین نبرده باشد باید همه  زندگی خواجه تاجداررا خوانده باشند ، عده ای سخت مومن بودند وعده ای هم چهار اسبه روی به غرب میتاختند ، اما این خانواده آرام آرام درکنار جویبار زندگیشان گام برمیداشتند ، میانه رو بودند ، درآن زمیان هنگامیکه من گاهی به جنوب شهر میرفتم وبچه های پا برهنه وعریانرا میدیدم وسپس به شمال شهر برمیگشتم وبچه های لوس وننر بزرگان را میدیدم با خودم میگفتم این تمدن روی آب است عمق ندارد جامعه دو قسمت شده است ، پس از انقلاب که خوشبختانه بنده حقیر وخانواده ام دستی درآن نداشتیم ودر تبعید خود خواسته تنها تماشا چی بودیم ، با خود گفتم حال دورانی  است که همه چیز جایش عوض شود پا برهنه ها  بر چکمه پوشها غلبه خواهند کرد ، اما همه اینها ظاهری بود ، عمق نداشت وهنوز هم ندارد ایرانی جماعت اصولا چیزی از ادب وتربیت نمیداند ودرستکاری را زشت میشمارد خیلی کم دیده ام دربعضی از خانواده ها که خود را خوب حفظ کرده اند ، ایرانیان همیشه دم ازچیزی میزنند که ندارند ، بی شرف میشود شریف ، بی شعور نامی دیگری بخود میگیرد دزد ها ارباب میشوند ، لاتها سرکرده واین خانواده درپشت  سبزه های لگد کوب شده توانستند خودرا بیرون بکشند 
    حال شب گذشت در هتلی بنام هتل هیلتون من وخانواده ام ساکن بودیم ناگهان اورا با قامت کشیده ولباس مرتب بر بالای سر خود دیدم ، گفتم اوه شمایید ؟ غمگین بود ، گفت بلی ، تنها بازار یابی میکنم ! کلماتی که سالها من بگوشم نخورده بود ، بازار یابی !!! خیلی دلم میخواست از آنها خبری میداشتم  اما سخت است دیگر حتما بچه ها بزرگ شده اند وآنها پیر ، حال امروز هوای دیگری در سر دارم  بیاد آن دورانی که کار میکردم وهمه چیز زندگی من بجای خودش بود ، نه از سر زنشهای خار مغیلان خبری بود ونه از نهی ومنکر دیگران کوچه میعاد من هرشب روشن بود ، با بغلی از کتاب وصفحات خوانندگان ، خنده هایم طعم دیگری داشتند وگریه هایم بی معنا بودند ،  نه از حسرت غم میبردم نه از پر خوری بالا میاوردم ، زندگیم روی یک خط صاف ومستقیم حرکت میکرد ، طعنه ها وکنایه ها حسادتها همه را نادیده میگرفتم سوار اسب جوانی بودم وبه زیباییم مینازیدم دینا زیر پاهایم میلرزید.وامروز دیوار باران خورده زندگیم آنچنان ترک برداشته که از هر سو تیری بسویم پرتاب میشود ، تیرها را پس میفرستم چون پیکرم هنوز جوان وقوی وروحم سر شار از تقوی وراستی است  ، 
    اشک گرم تو فرود آمد وچکید  برکونه خشکیده ات ، 
    مادر مهربان من ، چون گل ماه تو میرفت ، تا پر پر شود 
    همه را خواندی وتصویررا کشیدی 
     ودل من تنها بسودای تو سرگردان بود 
    مادر . 
    واین بود قصه امروز ما …..
    اصل بد نیکو نگردد آتکه بنیادش بد است 
    تربیت نااهل را چون گردگان بر گنبد است 
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / یکشنبه /.
  • عالیجناب

    امروز ، روز آفتابی ونسبتا گرمی است ، عالیجناب ،  ومرا بیاد شما انداخت ، من هنوز از شو ق آن روزها  زنده ام ، امید ، یا خیال ، کدام یک ؟ عالیجناب ، شب گذشته به دنبال تسبیح خود آمده بودید ، من آنرا بشما ندادم ، درون گنجینه  پنهان است ، عالیجناب ، با همان شنل بلند سیاه  که در زیر آن شلوار اسب سواری پوشیده بودید،  آن روز که شمارا بر اسب با چهره سرخ وبرافروخته  جلوی خانه ام دیدم ، خم شدم ، وگفتم:
    علیجناب ، اسبها باید روی  اجر فرش یا سنگها راه بروند  روی اسفالت میلغزند ، شما تاز ه از سوار کار ی برگشته بودید وراه خودرا کج کرده وبسوی خانه ما آمدید ، بهانه ! 
    شب گذشته باز بوی شما در تمام خانه پیچیده بود ، ومرا بیخواب کرد ، امروز آیا درچه فکری هستید دز زیر آن خروارها خاک ، تنها یک مجسمه فرشته ساخته شده از مرمر با شیپور صور اصرافیل  از شما نگهبانی میکند ،  تمام شب دراین امید گذراندم که شما هنوز زنده اید ،  وچه روزها به شب  رساندم ، دمی چند به دم یک اسب چموش آویزان شدم بخیال آنکه میتوانم سوار کار خوبی باشم ، عالیجناب  ، اما خوشبختانه پیاده شدم وبا پاهای خودم بخانه برگشتم ، شما با همه تفکرات وفلسفه هایتان نتوانستید مرا ازخودم بیرون بکشید ، من خودم بودم وهستم ، چرا که کسی درساختن من دستی نداشته است ، تنها اندیشه ام واحساسم مرا راهنمایی میکردند .
    امروز روز گرمی است ، از آن  روزهای خوش بهاری ، آفتاب روی همه پاره سنگهارا پوشانده ، روی همه پلیدیهای را روزهای زیادی بود که احساس میکردم مامرده ایم ،  ما کودکان دیروز که زود به پیری رسیدیم ،  حال سایه های پوسیده شبهای خیالیم ، وبه صبح کاذب سلامی دروغین میکنیم ، اما من امروز با تمام قد به سوی آفتاب خم شدم ودرود فرستادم ، پیکرم گرم شد ، ما قربانیان حادثه ندیده ؛ تنها با عشق سر کرده ودامنه خیال را تا بینهایت ادامه داده بودیم حال هرکدام چون پرنده ای آشیان گم کرده سرگردان در دشتهای بی کران درپروازیم ، 
    آیا این شب تاریک به صبح روشنی مبدل خواهد شد؟  ویآ یا دوباره برفهای سر قله هارا بچشم خواهم دید؟  امروز در امواج وحشی غوطه ورم وبشما میاندیشم ، , عالیجناب ، وآهی از سینه برمیکشم   که میدانم  ز بیم فنا شدن است ،  من از شوق دیروز هنوز زنده ام ، امید ؟ یا خیال؟ بندهای را یکی یکی گسسته ام ، بندهای اسارت را  ودراین دوراهه ایستاده ام  بسوی مرگ یا زندگی ،  این یک به ننگ ودیگری به نام .
    علیجناب امروز سخت بیاد شما بودم وشمعی برایتان روشن کردم . شاید یکی از همین روزها باز به دیدارتان آمدم وآن فرشته را با دستمال آلوده به گلاب پاک کردم ودرکنار باغچه زیبای شما نشستم تا شاید خبری بمن برسد وگلهای پژ مرده گلدانتانرا نیز عوض میکنم وگل معبود شمارا دورن آن جای میدهم  ، زنبق آبی . همانکه منهم دوست میدارم . 
    دچشم من ، غبار  شب ودانه های شن ، 
    پر کرده  جای خواب  فراموش گشته امرا 
    اکنون شکسته بال  تر از  مرغ؛ آفتاب 
    از بیم شب بسوی تو پرواز میکنم 
    ای آنکه در تکیه نگاه تو خورشید خفته است 
    پرواز دوباره را به نام تو آغاز میکنم …………ن.ن.
    ثریا ایرانمنش / 14/5/2016 میلادی / اسپانیا /.
  • نگهم جستجوکنان پرسید…..

    امروز صبح  نمیدانم چرا ناگهان بیاد گفته های ” کل فاطمه: یعنی کربلایی فاطمه افتادم ، این زن کوچک وکوتاه قد که از فرط نشستن پشت داربستهای قالی مانند یک کمان خمیده شده بود  ، وحال درسنین بالای عمرش نزد خواهرش زندگی میکرد  هیچگاه نه شوهر کرده بود ونه بچه داشت اما خواهرش یک دختر داشت ودامادش روضه خوان بود ، کل فاطمه  باین جوان روضه خوان خیلی مینازید یکجفت دندان مصنوعی کت وکلفت هم درون  دهانش داشت  وهنگامیکه غذا میخورد آنها بهم میخوردند وتولید صداهایی میکردند در این موقع ما فرار میکردیم ، هرماه بخانه ما میامد ، تا بقول خودش صله ارحام بجا آورده واگر دوخت ودوزی  ویا کاری بود انجام میداد  وپولی میگرفت ومیرفت ، درتمام مدت  یکنروند حرف میزد واز آقا سید میگفت ، آقا سید هم در محله خودشان کیا وبیایی داشت روضه خوان محل بود ، 
    در ولایت من رسم نبود که به مادر ماما ن بگویند  ، یا نام مادرجان را ویا خانم جان ویا نامی دیگر به او میدادند وگاهی فراموشمان میشد که نام واقعی مادر چیست ؟ کمتر کسی را خانم مینامیدند مگر اینکه طرف جز اعیان واشراف  باشدوخدمه مجبور بودند که مثلا بکویند خانم کوکب خانم !  یعنی اینکه یک خانم مضاعف به نام آن زن اضافه کنند  بنا براین کل فاطمه مادر مرا بی بی خطاب میکرد  ، ودنبال بی بی راه میافاد  اخبار شهر را بعرض میرساند!!! از کارخانه قالی بافی خاطره ها داشت که در یک دوران دیگر خواهم نوشت .
    کل فاطمه قصه ها وافسانه های زیادی  داشت وگاهی در آخر قصه هایش یک نتیجه هم میگرفت وآنرا چاشنی قصه اش میکرد وما میفهمیدیم که غرض از منظور مقصود است .
    مثلا میگفت :
    آدمی وقتی که میخواهد سوار اسب  شود ، بهتراست سوار یک اسب اصیل بشود نه یک قاطر یا مادیان ،مخصوصا شما دختران جوان باید فرق آدمهارا بفهمید ، آدمها هم مانند اسب  اصیل ویابو  وقاطر هستند  .
    من فرق آنهارا نمیدانستم چون بنظرم همه یک شکل بودند ، روزی از او پرسیدم فرقشان چیست ؟
    گفت اسب اصیل کمتر سواری به غریبه میدهد ولگامش را به دست هرکسی نمیسپارد ، اما  ، یابو که از پیوند دو نژاد تولید شده همه جور سواری میدهد ، از قاطر هم اکثرا برای بار بری ویا درشکه های سنگین  استفاده میکنند ، قاطر ها اکثرا چاق وچله اند  اقا سید ما  فقط سوار الاغ میشود ، چون اسب سواری نمیداند ومیترسد !! 
    امروز ناگهان این گفته او درمغزم نشست ، که انسان اگر میخواهد  اسب سواری کند بهتر است با یک اسب اصیل همراه باشد نه با یک قاطر چموش که لگد پرانی میکند  ، ویا گار میگیرد ، 
    مثلی است معروف که از یا بو پرسیدند : پدرت کیست ؟
    گفت مادرم اسب است !
    امروز آقا سید  در سایه انقلاب به مقامات بالایی رسیده وحتما پیر وافتاده هم شده ودرنقش امام جمعه راه پدررا ادامه میدهد .
    کل فاطمه سالهاست فوت کرده ، ومن نمیدانم چرا امروز ناگهان با این گفته ها ی او ویاد او از خواب پریدم ؟/ 
    /////
    من از ثلاثه درختانم ، تنفس هوای مانده ، ملولم میکند ،
    پرنده ایکه مرده بودم ، بمن پند داد  که پرواز را بخاطر بسپارم ،/………ف.فزخزاد
    پایان 
    شنبه / 14 می 2016 میلادی /اسپانیا 
  • تبارگلها

    هر روز صبح ایمیلهای زیادی دارم که همهرا پاک میکنم  تنها یکی را امروز بعنوان مدرک نگاه داشته ام ، این ایملیها جالبند ، یکی مینوسد : 
    تو منظورت من بودم؟  ، نه ! 
    دیگری مینویسد: 
    از روی کدام شعر یا کتاب کپی کردی ؟ 
    بیجواب  سومی وچهارمی خلاصه تا آخر  ، که باید برای اولی بنویسم دنیا امثال تو دیوانه را زیاد دارد وهر روز هم برتعداد آنها افزوده میشود .
    ایمیلی را که نگاهداشته ام از بانویی خبرنگار تلویزیون اسپانیا ست ، برایم نوشته بود :
    از نوشته هایت خوشم میاید ، از تلنت تو ، مرا در توییتر دنبال کن !! 
    اگر ایمیل عکس ایشانرا بربالای  نوشته ان نداشت  شک میکردم ومیگفتم شاید کسی با نام ایشان برایم این ایمل را فرستاده اما با دیدن عکس وآشنایی قبلی ایشان  وسفرشان  به سر زمین پدری ما ومصاحبه جنجالیشان تقریبا دنیا گیر شده بود ، کلی ذوق کردم   اما یک سئوال برایم پیش آمد :
    آیا ایشان فارسی را خوب میدانند وخوب میخوانند  ویا با کمک ترجمه گوگل آنرا خوانده اند ! 
    زبان وبیان  نوشته های من گاهی بسیار تلخ وگزنده میشود ، منظور من آدم بخصوصی نیست ، تنها نظام دنیارا به چالش کشیده ام وحق خودرا میخوام ، حقی که از من  گرفته شده ، از من وامثال من وهمه بصورت برده های بی اراده داریم دنبال روی عده ای میشویم  که نه میشناسیم ونه میدانیم وجود دارند ،  عروسکهایی که روی صحنه سیاست نقش بازی میکنند وسپس یکی یکی میافتند به دره  مانند بانوی ریاست جمهور برزیل که یکشبه معلق شد !! چه دستهایی نقش دارند وچه قدرتهایی سر زمینهار ااداره میکنند چرا غذا کم شده ؟ چرا نانها پوک شده اند ، چرا زندگی باین صورت دردناک درآمده است ، کره زمین برای همه جا دارد وبرای همه هم غذا وآب کافی واکسیژن کافی وجود دارد ، سیاست شده بزرگترین بیزنس دنیا با کمال وقاحت دزد اولی میرود وجایش را به دزد دوم میدهد ، مالیتها هر روز سنگینتر میشوند فرزندانی که با خون دل بزرگ کردیم تا سر نوشت ساز فرهنگ ووطنشان باشند مانند برده های زر خرید شب وروز مشغول کارند آنهم کار  برای کسانی که شعور وفهم ومعلوماتشان ازآنها کمتر است ، ناگهان یک گیسو بلند با پیراهن چرک وعرق کرده مثلا نشان مردمی بودن از جای برمیخیزد ومیخواهد رییس دولت شود !!!  چه کسی اورا حمایت کرده است ؟ پولهایی را که خرج کرده وآرای مردم را خریده است از کدام منبع بیرون آمده وتراوش کرده است 
    سیل پناهندگان  اما در پشت صحنه سیل آدمکشان وچاقوکشان که میخواند اسلامرا برهمه جا حاکم کنند  درهای ترس را به روی همه باز کرده است ، سخن رانی جالبی از پادشان اردن در سازمان ملل دیدم که درباره اسلام واقعی سخن میگفت  وهمه برایش کف زدند البته ایشان نیمشان انگلیسی است وهمسرشان فلسطینی ، اما اسلامرا پذیرفته اند !!! وبه قدرت پیامبرشان محمد اعتقاد راسخ دارند اما تعریف ایشان از اسلام یعنی  دین سلامت ووصلح وآرامش ، نه آدمکشی ، بهر روی وارد دنیا ی ایشان نمیشوم چون هم خودشان وهم سر زمینشان ساختگی است .
    در بعضی از سرزمینها ریاست جمهوری مشروطه شده است دیگر آراء مردم  ارزشی ندارد ، مانند سوریه ، مانند کوبا ، وسایر کشورها ! .
    روزی روزگاری سیاست درس داشت ، دانشگاه داشت هر ننه قمری نمیتوانست برمردم حاکم شود ، امروز گروهی دایره های را برای خود تشکیل داده اند وعوامل خودرا میفرستند تا خون مردمرا درون شیشه کرده برای زنده ماندن آنها ببرند ، این گروه ناشناخته را هیچکس نمیشاناید و نمیداند چه کسانی هستند ودرکدام سر زمین زندگی میکنند ، آنهایی را که دوست ندارند از بین میبرند ، ناگهان طرف سکته میشود !! یا باز نشسته یا سر نگون ،  سوپرها لبریز از زباله های” پک “شده ونقاشی شده ، فرش قرمز برای رژه لباسهای ستارگان نا شناس یا زپرتی ،تنها برای نشان دادن مد ساخته شده کارخانه مد سازی ( یا برمایی یا ار مایی) حق انتخاب نداری واین است داستان زنده ماندن ما دراین دنیا غذا نیست ، گندم نیست ، آب نیست ، هوا نیست در عوض سرخاب وماتیک ورنگهایی که برای دختران نوجوان وزنان مرتب از کارخانه ها بیرون میریزد همه عروسک شده اند ، حتی درفیلمها وکارتونهایشان زنان موسفید وبالای سن را از خود میرانند ، خانه های سالمندان هرروز زیادتر میشود آلزایمر وفراموشی وسرطان بیماری قرن است ، طبیعی است با این غذاها واین آشغالهای  صدبار ریسایکل شده باید بیمار شد ، د رعوض مواد مخدر بیدارد میکند ، فاحشگی وخود فروشی مردان وزنان  نه تنها عیب نیست بلکه افتخار هم هست ! ودردی آنهم از نوع بزرگ  آن یک شاهکار است ، وثریا دراغما فرو رفته وهنوز در فکر آسایش بشر است . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 13 /5/2016 میلادی / 
  • شكلات

    باز منم ، نيمه شب و بدون قهوه داغ ! 
    فيلمى زير عنوان  ” شكلات”  با بازى خوب ” ژوليت  پينوش و جانى دب  و جودى دنچ”  كه سالها قبل تهيه شده مرتب ميبينم ، ودر حسرت يك فنجان شكلات داغ مينشينم !! امروز شكلات ودانه اش مانند الماس گرانبها و جزيى از خوراكهاى لو كس محسوب ميشود ، آنچه در بازار بما عرضه ميكنند كمى پودر كاكائو بهمراه مقدار زيادى أرد وساير اضافه كردنها !! شركت بزرگ نستله كه تغذيه ما در دست او بود ، آنرا با شير مخلوط كرد !!! ودر قاليهاى مختلف وشكلهاى هيجان أور به دنيا تقديم نمود ، شكلاتهايش كه سالها درون انبار ها ميمانند وسپس درون صندوقهاى حمل شده درون كشتى ها وماهها در انتظار ترخيص شدن در بندر ها زير آفتاب داغ. ويا رطوبت مانده  وسپس به داخل انبارهاى مرطوب فروشگاها ميروند تا سر فرصت درون قفسه ها جاى  بكيرند ، شكلات در قرون كذشته به دستور ” كليسا” حرام اعلام شد چون ماده اى بود محرك وزنان ومردانرا تحريك مينمود اما خود مومنان أنرا با لذت ميخوردند و يا بزرگان براى مترسانشان كادو ميبردند ، سالهاست كه نه از دانه قهوه خبرى هست ونه از دانه كاكائو همه شكلاتها با إرد يا شير خشك مخلوط شده و همه قهوه ها با جوى سوخته وأرد شده در بسته بندى هاى واكيوم شده به دست ما ميرسد وما أن كثافترا با عنوان شكلات يا قهوه يا نسكافه مينوشيم و چقدر هم لذت ميبريم !!!! شكلات وقهوه به همراه عطرها وپارچه هاى اصيل ساتين  وابريشمى به خانه اربابان  ما رفت و آنچه امروز ما ميپوشيم  با يك مارك معروف  مخلوطى از قير و نخهاى ريسايكل شده با رنگهاى مصنوعى وچقدر  هم افتخار ميكنيم  وبا غرور راه ميرويم كه مثلا برده فلان مارك  معروف هستيم ، خياطخانه هاى خصوصى بسته شدند ، ديگر كسى لباس نميدوزد  ، بوى پارچه  چينت وكودرى وابريشم از بازارها گم شد  بجايش پارچه هاى، پر زرق ربرق مكه  ويا هندى همه جا را پر كردند ، در سرزمين ما  كارخانه حرير بافى چالوس  بهترين   حريرهاى  دنيارا تهيه ميكرد امروز كسى نام حرير راهم نميداند ، حرير يا ابريشم ،خوشبختانه  كرمهاى  ابريشم چين جاى همهرا گرفتند !! چين بازار را در دست گرفت ، امروز دنيا تبديل شده به يك ميدان مسابقه ، مسابقه خوانندگان ” اوروويژن”  هركسى كه بخواهد وارد دتياى موسيقى شود بايد اول اين قبله را ببوسد، ، فوتبال  ،تنيس، اتومبيل رانى  در اسامى  مختلف  ، فيلمهاى چرند وآشغال با هنر پيشه هاى زپرتى  روى فرش قرمز كه باز مسابقه طراحان  لباس است ،  
    جعبه هاى شكلات به همراه كنياكهاى مطبوع گم شدتد ودر قفسه ها وگاو صندوقها جاى دارند ، اينها لوازم وأغذية هاى لوكس ميباشتد وهر بى وسر وپايى !!! منظور هركه كارت اعتبارى ورقم بالاى بانكى  ويا شهرتى نداشته باشد از خوردن وپوشيدن اينگونه اغذيه ها والبسه ها محروم است ،  
    حال مقدارى گرد قهوه اى درون قورى با آب جوش مخلوط ميكنيم نامش قهوه است ، مقدارى أرد رنگ شده را ميجوشانيم نامش شكلات است ، شير هم كه درون قوطيهاى مقوايى خدا ميداند از چه موادى درست شده ، نتيجه  ؟؟ نتيجه اينكه همه دچار بيمارى سرطان ميشوند وهمه بايد با بيمارى سرطان كه انواع مختلف دارد از دنيا برود ،تازه براى مردن هم بايد بيمه داشت  در غير اينصورت لاشه ات مانند يك حيوان بو كرفته بعداز قطعه قطعه شدن وبرداشت جاهاى بدرد بخورش ، در اسيد ذوب ميشود !  
    از بيمارى سرطان هم دكان ديگرى باز كرده اتد بعنوان مراكز درمانى وحمايت از بيماران ، بر ده ها بايد در مسابقه دوى ماراتون شركت كنند وفلان كارخانه يك گلدان حلبى به برنده جايزه ميدهد ، كلوبها و مراكزى مخصوص اعضاء درست شده براى فرار از ماليات پولهايشان را در آنجا نگاهدارى ميكنند ! برده ها در حال  دويدن ،ومسابه دادن و سپس نشستن وآب ادرار تصفيه شده خودرا نوشيدن  وبخواب ميروند تا فرداى بهترى . 
    همه دچار آلرژى ومشگل تنفس شده اتد ، هوا واكسيژن به زودى در كپسولها ببازار خواهد آمد ،با مارك گوچى ، شانل ، ارمانى ، وغيره ،اگر باز چينى تا كپى نكنند وبجاى اگسيژن  ، گاز متان نفروشند ، ماهم سرمان با ( فالاورها) وعاشقان مجازى گرم است ، چه دنياى خوبى  دا ريم ، بدون شكلات هم ميشود زنده ماند، پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، 10/5/2016ميلادى 
  • باز گشته

    روز گذشته بیخود نشستم وسرم را دردآوردم  فریب چند ( تکنوکرات) ویاتحصیل کرده خارج را خوردم که جلوی دوربین نشسته وافاقه فضل میفرمودند ، چون تکه تکه میدیدیم بنا بر این تکه تکه  هارا بهم میچسانیدم وسر انجا دیدم هیچ درهیچ است ومن بیخود وارد اصول فلسفه شده ام آنهم دراین دنیای بلبشو واین مردمی که سرشان درون تابلتها وخطوط درهم برهم ویا عکسهای دیگری میباشد ،وگفته هایشان آنقدر بی ارزش وسفیهانه است که گاهی نمیدانم باید بخندم یا بگریم .
    روز گذشت صاحب یک موبال نو شدم قیمتش سرسام آور بود هدیه پسرم بود باو زنگ زدم وگفتم  آنرا برایت پس میفرستم این برای من خیلی زیاد است ، درجوابم گفت :
    مادر، تو برای ما خیلی کار کرده ای وما هنوز کاری برایت انجام ندادیم چیزی نیست تنها سیم کارت را کوچکتر کن ، تلفن در دستم ماند واشکهایم سرازیر شدند ، دیدم راه خود م از همه راهها بهتربوده است ، پشت یک خط ایستادم وبچه هارا ردیف کردم مانند خودم ، همان ، گفتار نیک ، کردا رنیک ، پندار نیک وپاس داشتن این هرسه ، بیچاره مادرم از ترس هرچه عکس داشت سوزاند ونماز ش را درست بلد نبود بخواند ، تنها یک روزه بدون افطاری یا سحری میگرفت ، رساله هم ندات سرانجام مجبور شد مقدار زیادی پول نزد برادر زاده اش بگذارد تا برایش نماز وروزه بخرد !! او هم همهرا بالا کشید باضافه همه اثاثیه وخانه اورا،اما من خط خودرا یافته و همان را گرفتم تا باینجا رسیدم ، نه بر وزن قتلا قاتلان وقتلون آویزان شدم ونه ریش آرچ بیشاب را بوسیدم ، ون دست بسوی موسی دراز کردم.
    میدانستم ریشه ام کجاست آنرا یافتم مهم نیست اگر کسی با من همراه نباشد ، خودم میدانم که حد اقل نه بخود ونه به دیگران دروغ نمیگویم ،  من نگاهم به جلوترها خیره میشد ، بی آنکه تظاهری کرده باشم ، هنوز هرچه پرخاش وتند خویی وفحاشی را میشنوم از کنارش ساده میگذرم ، بازهم نیکی را از یاد نمیبرم ، خیلی هارا میدیدم که سجاده شان پهن بود وسط اطاق اما از نمازشان خبری نبود نه ظهر نه شب نه صبح تنها خودشان ادعا داشتند که نماز میخوانند وهمه چیز هم نجس است درحالیکه آن نا پاکی درروح خوشدان لانه کرده بود ، امروز به گنبندهای رنگین مینگرم که مانند کاسه وارونه روی ساختمانها نشسته اند اما درونشان خالیست ، نه دل خود را گم کرده ام ونه روحم را ،  خدارا مانند عشق میدانم که دیده نمیشود اما احساس میشود ، کمتر کسی عشق را دیده ویا شناخته ، وکمتر کسی آنرا احساس کرده است ، حرکات موزون درونی را دریک بهار نامش را عشق میگذارند ، اما عشقی که من به آن اعتقاد دارم سر چشمه اش انسانی است واینرا بودیعه درسینه فرزندانم ونوه هایم گذاشته ام  آنها داوطلبانه به همه کمک میکنند بی هیچ چشم داشتی ، لقمه را ازدهانشان درمیاورند وبه دهان گرسنگان میگذارند ، من میدانم ، بخوبی این را میدانم که همیشه آنکه بیگناه است اول قربانی میشود ، مانند بره ها که جزء بیگناه ترین موجودات عالمند وماهیان دریا اینها اولین قربانی شکم سیری ناپذیر انسانها میباشند ،  خوشبختانه من نه گوشتخوارم ونه ماهیخوار ، تنها با سبزیجات ونان  تغذیه میشوم  ، انسانهای امروز تبدیل به نباتاتی شده اند بی ریشه وبی ثمر اگر هم میوه ای درباغ آنها دیده شود همیشه جایی از آن لکه دار است ، 
    تو ، روح عشق ، روح چنگل وروح بیشه زاری ، 
    تو خود عشقی که در من جای گرفتی 
    من با برگهای وشاخه های تو هم آوازم 
    نه با شاخه های درختی که جانور درآن ریشه دوانیده 
    عشق ، آن احساس مطبوعی که درتاریکی بمن نزدیک میشود 
     ومن آنرا میبویم ، ومیبوسم ، وستایش میکنم 
    در شبهای تنهایی من ، تنها روح عشق میدمد 
    با باد ودرختان میعادی دارم  وبا مهتاب که بر بسترم میتابد 
    وخورشید که پیکرم را گرم میکند 
    ای سرا پا همه خوبی ، دستهایت را بمن بسپار 
    وباین  بام که هرلحظه بیم فروریختن آن میرود 
    تکیه مکن ، 
    دستهایت را چون یک خاطره سوزان 
    در دستهای عاشق من بگذار 
    من برآنها بوسه خواهم زد ، با لبان تبدارم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 12/5/2016 میلادی /…..
  • عصر خرد

    خرد وخرد  گرایی در علم فلسفه وآنهم در میان این شوروغوغای  نا بسامان کاریست بیهوده ، بر حسب تصاوف امروز روی » یوتیو|پ» برنامه جالبی درچند قسمت دیدم از مردی بزرگوار بنام دکتر نیری که با چه بیان ساده وشیوایی داشت منطق عالمرا بیان میداشت  ، البته چون تکه تکه بود نتوانستم همه آنرا ببینم وصد البته کسانی که ممکن است دکانشان بر مبنای این گفته ها تخته شود ونانشان بریده وروزیشان قطع شود  جلوی بسیاری از گفته را گرفته اند .
    من کتب فلسفی زیادی با خود از ایران آورده ام که درهمان زمیان باصطلاح آقایان توده ای وملاهای قشر ی زمان طاغوت  وتسخیر ایران زیر تیغ سانسور به چاپ رسیده است این کتب فلسفی چهارده جلد است که من تنها توانستم چنید تایی را باخود بیاورم  » فلاسفه قرن نوزدهم ، هیجدهم ، چهاردهم ، وگفته های فیلسوفان روشن فکری که از اندیشه خود پیروی کرده واظهارات خودرا بیان داشته اند عده ای هم سرشان مانند منصور حلاج ما بالای دار رفته ویا زیر تیغ گیوتین از بدن جدا شده است ، این روزها درهای اندیشه هارا بسته اند ، » گوگل » همه مسایل را برایمان بمیل خود روشن میسازد وتابلتها  ، گوشیهای مجهز به دوربین ومیکروفون دردست همه دیده میشود هیچکس تا بحال از خود نپرسیده چرا با میکروفون دوربین حمل میشود ؟ وچرا با دوربین یک میکروفن نشسته ؟  همه سرگرم خود آرایی وگرفتن عکسهای سلفی ونوشتن چرندیات عده ای هم کارهایشان تمام شده نزدیک بودن عزراییل را احساس کرده سر بسوی قبله گذاشته اند ، بگذریم ، مهم نیست بقول معروف :
    وقتی عقل نباشد جان درعذاب است .
    کتابهای من عبارتند از :
    عصر خرد گرایی / عصر روشنگری / عصر اعتقاد / عصر بلند گرایی / عصر تجزیه وتحلیل وعصر خرد / که این آخری متاسفانه از شعور همه گریخته ودیگر کمتر مردم بخود زحمت میدهند تا فکر کنند ، تلویزیون کاملا مغزهارا تنبل ساخته ودر کنارش کتب مذهبی وترس از خداوند نادیده وجهنم وبهشت کار خودرا بشدت ادامه میدهد /مردم نباید فکر کنند ، نباید بیاندیشند مانند گاو  تن به هر  بدبختی بدهند ومانند گوسفند بع بع کنند وهورا بکشند ودست بزنند ، .
     فلسفه همیشه  وسیعتر از  حکمت  طبیعی وبیش از فلسفه  علم بوده است ،  تمام فلاسفه  بزرگ  برای بیان علت  ، نه تنها  درباره نظم طبیعی بلکه درمورد  مقام انسان  در طبیعت کوشیده اند  ، امروز متاسفانه جایگاه انسان  بطور وحشتانکی سقوط کرده است  وطریقه معرفت به کنج خانقاهای رفته در بین مشتی از خود بیخبر یا دنبال مولانا یا حافظ یا عطار یا غیره میدوند . درقرن  هفدهم  بود که  تصادم جدیدی یا برخورد بین  دین وعلم  آغاز شد ، » گالیله «  چون عقاید  ارسطویی را ثابت کرد  بوسیله کلیسا محکوم شد !!! کپرنیک و کپلر  طبیعت  قرون وسطایی را  درهم ریختند  وگفتند که زمین  دیگر مرکز عالم نیست  ومرکز خلقت نبوده  بلکه در مقابل فضای  طبیعی یک قسمت ناچیز محسوب میشود که بر حسب تصادم بوجود آمده است  خیلی هاآنرا قبول نکردند  منجمله » بیکن«  آنرا نپذیرفت  اما اشکار  بود که روزی سر انجام این کشف بر ملا خواهد شد وامروز درکتابهای » هاوکینز« دیده میشود ، ادیان برای انسانها چیزی به ارمغان نیاوردند غیر از حماقت ، امروز درایران چاه چمکران که باید امام زمانشان از آن بیرون بیاید » زنانه مردانه شده است « !! ودراینجا هم بمن پرخاش میشود که باید به عقاید مردم احترام گذاشت ! به کدام عقاید ؟ به مشتی رقاص که دست زنان وپایکوبان بسوی معبدی میروند که یک عروسک را درآنجا به هوا بیاندازند ؟ اینها مشتی از خود بیخر وجماعتی هستند که با همان حیواناتشان رشد کرده اند ومانند هما ن حیوانات با هم آمیزش میکنند وتولید مثل مینمایند شعور باطن را ازدست داده اند وتنها باد درآستین کلیسا میکنند درهمه جای دنیا خرد گم شده ، عقل ناپدید شده ، وانسان خوی درندگی پیدا کرده با خوردن گوشت مردار . وبرای زنده ماندن تن به هرحقارتی میدهد . ورو بسوی هر قبله ای میکند .
    متاسفانه گفته ها بسیارندومجا ل کم  ایکاش این کتابها دردسترس خیلی انسانها قرار بگیرد وکمی از تنبلی ورکود فکری بیرون آمده بیاندیشند  که ما ذره ای هستیم درمقابل کاِینات کرمی هستیم که درون دهان یک کوسه داریم میچرخیم در تاریکیها زمانی میتوانیم بخود آییم که بیاندیشیم ونترسیم . فرار از خود بیفایده است  پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /می 2016 میلادی /