Author: Soraya

  • دزدى ها هم راهى دارند

    امروز عكسى را كه از روى سايت ” گوگل” برداشته بودم ، وپخش كردم ، صاحبش فو را بمن اعتراض نمود كه اين عكس خصوصي است من آن را با صد بار معذرتخوا اهى پس فرستادم ، 
    بعد با خودم فكر كردم كه همه چيز اين سوى آبها قوانينى دارد ، اما هر روز نوشته هاى  من كپى ميشوند و يا گم ميشوند ، من چيزى ندارم بگويم ، چون آنها را براى خواندن  همه كذاشته ام اما تيتر لب پرچين واشعار پشت آن رژيستر شده وكسى نميتواند آن را با هم بر دارد ، البته شعر متعلق به حافظ است وهر كسى ميل دارد ميتواند آن ر ا بگوشه جمالش  بچسپاند ،
    شب گذشته ( او) را بخواب ديدم. او هنوز همان مرد سى ساله بود ومن همان دختر بيست ساله ، با يك آسانسور پايين رفتيم ووارد يك رستوران شديم ، سخت تشنه ام بود ، رستوران هم شلوغ جايى براى نشستن نبود ، بقيه اش يادم نيست اما ميدانم ، هنگاميكه اينجا به دنبالم آمد ودوباره شروع به اظهار عشق و مهربانى كرد ، در وسط يكى از كوچه ها بوديم من جلو ميرفتم واو پشت سرم ،مرتب ميگفت مردم دنبال زنشان  خانه به خانه ميروند من بايد قاره به قاره دنبال تو بيايم ،
    بركشتم وروبرويش ايستادم وگفتم : عزيزم ، يادت باشد انسان غذايى را كه بالا آورده هر چقدر  هم گرسنه باشد أنرا نميخورد ، اگر اينجا بمانى ، به جايى خو اهم رفت كه نتوانى مرا وبچه هارا پيدا كنى ، معشوقه ات  را دارى ، پول دارى ، مشروب ومواد را نيز دارى ، اما مرا نخواهى  داشت با هيچ قيمتى  ،نه با هيچ قيمتى مگر در أن دنيا .
    حال امروز با همه خستگيهايي  كه داشتم ، گفتم نكند زنگها به صدا در آمده اند وموقع رفتن است ؟ اما با كدام قطار ، با كدام  خط و باكدام پرواز ، ودر صف كدام يك بايد بانتظار بايستم ؟  وچه كسى برايم هاله لويا را ميخواند ؟ 
    نه ، نبايد اين افكار منفى را به مغزم راه بدهم ، تنها كمى خسته ام ، خسته از دنيا وخسته از مردمش ، اما از خودم هنوز خسته نشدم ، 
    اول ژوئن 2026 ميلادى
  • افسر خانم

    بد جورى ترش كرده بود ، وداشت  زير لب غر غر ميكرد ،  آهسته رفتم زير گوشش گفتم ،
    باز چى شده افسر خانم ؟ 
    گفت :  چى ميخواى بشه ، زنيكه همينطوره سرشو انداخته پايين اومده اينجا ، حالا هم بايد استكانها رو أب بكشم. هم اونجايى  كه نشسته بشويم وإب بكشم ، 
    گفتم : مگه كجا نشسته  ، مبل دراز  رو بمن نشون داد ،ًگفتم خوب حالا چطورى ميخواى إينو أب بكشى ؟ 
    گفت : كارى نداره شب كه همه خوابيدن ، من اونو ميكشم تو تراس با شيلنگ آب اونو آب ميكشم ، !!! 
    كفتم حالا مگه زنه كجايى بوده ؟ 
    نميشناسى ؟ همون أرتيسته بهايى ! همون كه تو ايرون  خيلى  معروف بود ! 
    ديگه اين بار من جوش أوردم ، 
    گفتم : 
    اولا اويك زن هنر مند برجسته بود  ، هنر پيشه تاتر بود  ، بهايى بود يا مسلمون ، شما اينجا نميدونى كه چند صد  ايرونى بهايى هستند ،اونها نجس نيستند ، اونها هم مسلمانند ، نماز هم ميخوانند ، روزه هم ميگيرند ، مگر نوشين خانم كه اينهمه لى لى به لالايش ميزنى واونو بالا بالا مينشينى بهايى نيست ؟ 
    بعد هم اومدى توى يك كشور بقول خودت كافر ، گوشت خوك أونار ا ميخورى ، أب آونارو  مينوشى توى كافه هاى شهر قهوه و پپسي  كولا مينوشى ، تو پيتزا فروشي ها پيتزا ميخورى ، اونا نجس نيستند ؟  حالا اين زن بيمار وبيكس و بى پول كه مجبوره هر روز تكه اى از اثاثيه خونشو بفروشه  تا بتونه نون بخوره  ،نجسه؟ اما اون يكى كه بلده لباس كهنه  ببره ايرون وبفروشىه. نجس نيست ،
    گفت : 
    هر چى ميكشم از دست اين دوتا دختر ميكشم ،  بخاطر اونا اومدم اينجا كه بلكه آدم بشن والا مگه  من خل بودم كه خونه وزندگى باون بزرگي رو ول كنم بيام توى اين ده كوره !!!!
    گفتم دخترا ت هم كه گمون نكنم أدم بشن ، يكيشان لزبين شده ، دومى هم هرشب تو با ر ها مست ولايعقل بالا مياره  يا هم پشت دخل مغازه عرق فروشى باباش عرق  ميفروشه ، كجا ميخوان برن آدم بشن؟
    گفت خوب ، ميفرستمشون  امريكا !!!! اونجا قوم وخو يش زياد داريم ، ميرن دانشگاه ،
    گفتم با كدوم مدرك ؟ 
    گفت مدرك ميخوان چكار ، دانشگاه اونجا پره !!!!
    با خودم فكر كردم ، بيخود نيست كه ما باينجا رسيديم ، اين نمونه بارز يك هموطن خوب منست ،سجاده اش هميشه پهن است اما قدرتى خدا هيچوقت  من اونو سر نماز نديدم ، روزه هم كه با اوهرروز نيستم ، خدا ميدونه ، بى آنكه بنشينم راهم را كشيدم ورفتم ، گفتم آنقدر بشور وآب بكش تا محل دارى اين درون توست كه چرك وكثيف است وتو ميخواهي با آبكشى وشستن وشكستن واز بين بردن چيزى را طاهر كنى ، انسانها همه باهم برابرند ، حال اگر يكى وارد حزبى ميشود نميتوانى اورا محكوم كنى  اديان همه أحزابند ، نه بيشتر  دين واقعى ، يعنى ( انسان ) بودن وما آنرا ياد نگرفته ايم  ، 
    از : يادداشتهاى گذشته ، ١٩٨٢
  • دنیای خر تو خر ما

     روز گذشته نقاش آمده بود تا دیوارهارا رنگ کند به همراه  دامادش وبچه شیرخوره!!! تمام مدت بچه نق زد با پستانک وشیشه شیرش ، اعصابم بهم ریخته بود ، خانه شلوغ بود ، برایش بستنی بردم ، چیپس بردم . نوشیدنی بردم ، دست آخر امروز اطاقم کاملا بوی پهن میدهد !! شب گذشته مجبور شدم روی کاناپه بخوابم تمام شب تلویزیون روشن بود ، نیمه شب هنگامیکه چشم باز کردم عکس خوانند ه بزرگ آندالوسیا (روسیو )را روی صفحه دیدم امروز سالگرد مرگ اوست ، بلند شدم وبرایش شمعی روشن کردم وتلویزیون خاموش شد ، 
    شمع همچنان میسوزد وصدای دل آنگیز او درگوشم نشسته است بهترین جنس صدارا داشت  سالها روی صحنه خاک خورد بهترین وزیباترین لباسهارا پوشید ودر سن پنجاه واندی سال جانش را بخاطر سرطان از دست داد  دو شوهر او هردو از او تنها استفاده مادی کردند وتنها یگ دختر ش توانست  یادبودهای اورا جمع آوری کرده برایش موزه ای تشکیل دهد دو بچه یکی دختر ویکی پسر هم از کلمبیا به فرزندی قبول کرده بود !! لابد همسر گاو بازش که میل داشت پس از روسیو صاحب مال او شود این بچه هارا به گردن او انداخت ، بهر روی امروز دیدم تنها نامی از انسانهای خوب میماند من اورا در شهر سیویل دیدم دریکی نمایش صدایش موهای تنمرا بر بدنم راست  میکرد و صدایی بینظیر با قدرت ودستهای بلند وکشیده ، روانش شاد .
    حال امروز باید بهترین عطرهایم را درون اطاقم مانند پشه کش به هوا اسپری کنم تا بوی گند بناها وبچه نق نقویشان از اطاق خوابم بیرون رود .
    با خودم گفتم مگر نه اینکه روزی عاشق بوی پهن اسب بودی !!! وکره الاغی را بجای اسب قبول کردی ؟ خوب ، من عاشق اسب هستم چه میشود کرد ، حال نمیدانم این بوی رنگ است یا بوی دیگری هرچه توانستم با کمک نادیه شستم اما بو درخانه مانده است 
    دیروز  دو کتاب  روی تابلتم تمام کردم دو کتابی که گیر باد نمیاید  ، دو کتاب از( نادره افشاری ) که بصورت پی دی اف نوشته بود ودر معرض دید خوانندگان گذاشته بود ، تنها توانست چند جلد از کتابهایش را در سوئد به چاپ برساند ،  خوب مینوشت وخوب پژوهش وکند وکاو  میکرد سالها در سکت مجاهدین خلق سر آشپز بعد هم معلم شده بود به همراه همسر وفرزندانش اما خودش را به آلمان رساند ، از همسرش وسکت مخوف مجاهدین جدا شد وبقول خودش دریک اطاق نمور زیر شیروانی با  کامپیوتر دست دوم ده ها جلد کتاب نوشت ، مقاله نوشت ، من اورا از زمانی که در مجله ( پر) در امریکا کار میکرد میشناختم خودمنهم درآنجا مقاله میگذاشتم ، بعد ها از طریق دوستی با هم آشنا شدیم هیچگاه یکدیگرارا ندیدیم اما هر شب وروز مکاتبه ومکالمه ما قطع نمیشد برایم در یک مصاحبه رادیوی  در سوئد شعر خواند وصدایش را برایم فرستاد ، سر انجا م هم نفهمیدم چه بلایی بر سر او آمد ، میدانستم بیمار است سینه اش وریه هایش  اورا آزار میدهند ، خبر فوت ناگهانی او را مدیر وب سایت او بمن  داد . مدتها درشوک بودم ،  دیگر خبری از او وخانواده اش ودوستانش نشد ، همه ترسیدند ، مانند موش درون سوراخها پنهان شدند  هیچکس  حتی یک خط برای او ننوشت ونگفت ، تنها در یکی از تلویزیونهای امریکا شخصی را که میل ندارم نام ببرم چند خطی در رثای او گفت وتمام شد ، این نتیجه ( قلم زدن) است   گرسنگی ، بیماری وسرانجام درسکوت مردن ، امروز یاد او نیز با یاد( روسیو خورادو)  همراه است ، من کاری به زندگی خصوصی اشخاص ندارم  کارکرد وثمره کار انها برایم مهم است  . بهر روی امروز این کامپیوتر هم دچار حال تب ولرز شده وحروف میپرد منهم کارم زیاد است . بامید پیروزی همه مردم دنیا ورفع گرسنگی ووفور نعمت برای فقرا !!! پولدارها وزمین دارها بی نیازند !.
    1 ژوین 2016 میلادی .
  • پاسخ به یک نامه

    دوست عزیز ،
    نقد شمار ار  مانند یک شاگرد مدرسه  که درانتظار خواندن انشایش واظهار نظر معلم ونمره دادن  میباشد ، خواندم ! ودر انتظار آن بودم که نمره خوبی درکارنامه چندین ساله ام ثبت شود ،  
    قبل از هر چیز ،  من با کسانیکه گوشه چشمی باین  ورق پاره دارند  وخطوط درهم مرا میخوانند  احساس نزدیکی ودوستی میکنم وچه اشکالی دارد که جوابی مفصل بنویسم  اگر چه به درون  سطل زباله ( دلیلت ) سرازیر شود !  نسل من روبه فناست  اما ازاینکه چرا اینجا هستم ؟ سالهاست که جوابگوی عده ای بودم بعضی هارا بی جواب گذاشته ام وبه بعضی ها جوابی دادم نه درخور نوشتارشان ، وزمانی احسا س میکنم که مرا باز جویی میکنند ، چگونه میخورم از کجا میاورم ، من درحزب جمهوری بازنشستگانم !!  من در مدارس شما درس نخواندم ، رویای زندگی من نه مرحوم جلال آل احمد بود ونا بانویشان ونه جناب شریعتی ونه سایرین ، از سیاست همه عمرم دوری کرده ام  ومیبینید که چه راحت مانند یک شاگرد مدرسه روان مینویسم ،  بی هیچ شیله وپیله ای ، اما درجایی گاهی نطفه ای بسته میشود ونوزادی شکل میگیرد ، وجنینی متولد میشود ، شاید دربین  همس وسالان خود من تنها کسی باشم  که هنوز باین صفحه پاره دو دستی چسپیده ام  ودر فکر چاقی ولاغری زیباتر شدن پوست وهیکلم نیستم ،  من از نسل  زنانی نبودم که درحرم مرد بنشینند  واسیر دست او باشند  ومرد ارباب خانه باشد  من شریک زندگی میخواستم  واین شریکی که انتخاب کردم سالها درفرنگ زیسته وقبلا هم یک همسر فرنگی داشت ، باین جهت اورا انتخاب کردم برای آنکه روحم آزاد باشد  واو بدون آنکه روشنگرا ویا واقع بین باشد  هنوز در صندوقخانه اجدایش میزیست  هنگامیکه مرا به  به میان فامیل خود راند ،  دیدم که باید کفشهای راحت وبندی ورزشی خودم را بیرون بیاورم وشلوار جینم را با دامنی بلند عوض کنم  وسر سفره های نذری بنشینم  ، واین کار من نبود ، نذر من غذا دادن به انسانهایی بود که زیر پلها ، درحلبی آباد ویا درگورستانهای متروک میزیستند وهنوز طعم عسل وشله زرد را ازهم تشخیص نمیدادند ، بچه های کوچکی که درخیابانها به دنبال اتومبیلها میدویدند وفال حافظ میفروختند ! من نذرم را آنجا ادا میکردم ، وغذاها را بجای آنکه بانوان شیک وآلامد با لباسهای طرح دیور وشانل  به کامشان فرو ببرند  به همان گرسنگان میدادم ، این کار من خلاف عرف وقانون آنها بود ، با بانوان موقر میبایست به قراءت قران بروم وبا بانوان آلا مد وشیک سر میز قمار بنشینم ویا مشروب سرو کنم وآهنگهای کوچه بازار ی را بگذارم تا آنها را به رقص وشادی دربیاورم ، نه آنجا وآن زندگی متعلق بمن نبود ، در سرمایه او سهمی نداشتم ، من همان زن خوب وفرمانبر پارسا بودم که مرد درویشی را پادشاه کرد وخود گرسنه با بچه هایش با چند چمدان راهی خیابانهای وسیع وپر درخت ونسیم آزادی شهر فرنگ شد ، بی هیچ واهمه ای .البته ایشان از قبل با اطلاع بودند وخیال کردند یک هوس است ومن برخواهم گشت ، اما خودم میدانستم که هیچگاه دیگر رنگ آن خانه وآن زندگی را نخواهم دید .
    بعد از رفتن من چوب حراج به همه آن زندگی زد که در طول بیست وپنج سال زناشویی آنها را جمع آوری کرده برای حیثت بچه هایم ، لاشخوران وکرکسان بسوی گنجینه ه لباسهایم واثاثیه ام یورش بردند دیگر چیزی برای من باقی نماند غیر از چند تابلوی نقاشی !!! واین درست درزمانی بود که من درگوشه یک آپارتمان قدیمی نشسته بودم وداشتم از تلویزیون سنفونی نهم بتهوون را تماشا میکردم واشک میریختم ، 
    هر کدام از ما حتما دلیلی برای  فرار خود داریم  بهانه ها کم نیستند  حال دیگر فرصتی نمانده است ومتاسفانه هنوز میبینیم که مردان فرنگ رفته تحصیل کرده وباصطلاح  روزهای گذشته روشنفکر ما هنوز درون کارتن وصندق خانه اجدایشان زندگی میکنند  ومیل ندارند یک گام  به جلو بردارند  میترسند که آن قالب مقوایشان درهم بشکند  وتکه تکه شوند   .
    من نه مربی اخلاق زنان هستم ، ونه عضو گروه فمینستها وفمنیست پرستان میدانم که گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من است / آنچه البته بجایی نرسد فریاد است . 
    تنها بخودم میبالم  وافتخار میکنم که روی پاهای خودم ایستاده ام  میل ندارم  عقب عقب راه بروم  هنوز چشم به جلو دوخته ام .
    با سپاس و همراه بابهترین آرزوها /
    سه شنبه 31/می 2016 میلادی 
  • نیشخندها

     روز گذشته که خانه تکانی کردم و تقریبا ساعاتی را برای تخلیه  انبارکامپیوتر صرف کردم ، بیاد آن دو عدد دیگر افتادم  ، تنوره اولین کامپوترم هنوز لبریز زیر میز افتاده ، دومی مانندد یک جسد در کنارم خوابیده وسومی باید جور همهرا بکشد وآن یکی تابلت که مونس شبهای من است وکار رادیو را انجام میدهد ویا گاهی کار دفتر وقلم را .
    کتابهای ( او ) بیشتر  بالای سرم است اکثر آنهارا امضاء کرده 😦 با تقدیم ارادت واحترام فروان ) یادرپشت دیگری نوشت : 
    ( چه بنویسم ، ازکجا بنویسم ، مگر نوشتن من چیزی را عوض میکند ) وامضا کرده است  چندی بعد دریک تصادف اتومبیل جانش را ازدست داد ، او حتی ( رومن رولان را ) نیز ملاقات کرده بود وباو افتخار میکرد ، آنروز در رستوران ( چاتانوگا) که داشت سالادش را میخورد وقلم رابه دست دیگری گرفته بود ، نا امیدی را درچهره اش خواندم ، او کارش را از معلمی  دریک شهرستان شروع کرد و درکنارش به تحصیلات دانشگاهی اش ادامه داد ، به چهار زبان  زنده دنیا تسلط داشت و اکثر کتابهایش را از زبان اصلی ترجمه میکرد ، گاهی اشعاری میسرود ودر دفترچه بغلیش اش نگاه میداشت ، دوست ونزدیک یارغار شادروان فریدون مشیری بود وعاشق شعر  ( آخرین جرعه  آن جام )  که با چه  لذتی انرا میخواند ، نه اهل دود ودم بود ونه اهل سیاست تنها عاشق سر زمینش بود ودرهمان خاکی که به دنیا آمده بود بخاک رفت .
    نمیدانم اگر امروز بود ومرا میدید ویا درکنارم بود چه میگفت وچه میکرد ؟ با آنکه سالها با هم تفاوت سنی داشتیم ومن اورا مانند یک پدر دانشمند دوست میداشتم .درسهای زیادی از او گرفتم ،  کتابهایی که ترجمه میکرد اما اجازه چاپ آنرا نداشت به من میداد تا بخوانم ، 
    امروز او نیست ، ومن بیاد نوشته او افتادم ::چه بنویسم ، برای کی وچی بنویسم ؟ نوشتن من چه چیزی را عوض میکند ؟ هیچ چیز را .
    هیچکس نتوانست بفهمد که من در طول این چهل سال  دراین شهرهای کپک زده  وغم زده  چند بار پوست انداخته ام ، وهر بار با بتون  وآرمه محتوی شعورم آنرا ترمیم کردم ،  هیچکس نتوانست بفهمد که من چند بار به چند دیوار کاهگلی تکیده دادم که ویران شدند تحمل وزن مرا نداشتند ، از خا ک وخاشاک و کاه درست شده بودند وزن من سنگین بود از بتون ساخته شده بود .
    هیچکس نتوانست بفهمد که من دراین مدتی که عشق را به مسلخ کشیده وبرده بودند من آنرا درون سینه ام محفوظ نگاه داشتم  تاروزی به یک ( انسان) عرضه کنم ، وچهل سال میشود که هیچ انسانی را ندیدم از همه گسسته  وفاصله گرفته ام  وتا چه اندازه بتون نفرت میان من ودیگران رخنه کرده وتا چه حد گل های بی شعوری شانرا بر پیکرم پاشیده اند باز آنهارا پاک کرده وخودرا تمیز ساخته ام .
    امروز همه درلباسهای شیک با مدل بالا بیقوارگی روح خودرا پنهان میکنند ،  ونمیدانند که این بیقوارگی وزشتی در چهره وبینی آنها هویداست  . حال چشمانمرا مانند یک دوربین یکصد مدار  روی اشخاص ذوم کرده ام ، مورچه هایی را میبینم که از سر وکول هم بالا میروند ، روی غذا ها با هم جنگ دارند ، روز نجاسات نشسته اند تغذیه شعورشان از همان نجاستی است که بخورد آنها داده شده است .
    من در دوران خوبی متولد شدم ، دوران خوبی تربیت شدم ودوران خوبی آن سر زمین لعنت شده را ترک کردم ، حال تنها برای دل خودم مینویسم ، نه کاری به سیاستشان دارم ونه به کیاست نداشته شان ، هرچه را که درطول نزدیک به این نیم قرن باید نوشته شده وگفته شده دیگر هرچه بنویسم ویا بگویم بیهوده ا وزائد ست ، انسان مانند یک تکه گوشت به دنیا میاید واین محیط و آداب ورسوم وخانواده وسپس آموزش اوست که از او یا یک انسان میسازد ویا یک چهار پا . دریک محیط آنارشیستی نمیتوان خوب رشد کرد وخوب از شعور وروح خود حفاظت نمود سیل  ویرانگر تر از آن است که بگذارد شخص دست به چوبی ، کنده درختی ویا دیواری بند کند دیوارها همه خشت وگلی ومصنوعی با رنگهای قریبنده اند  ، کمتر کسی بدنه ای سخت واستوار ومحکم دارد ،  کمتر کسی روح انسانی را درک میکند ، یکنوع سبعیت ، یکنوع خشونت  ویکنوع احساس آدمخواری در بین مردم جهان رسوخ پیدا کرده است ، دیگر کسی به آوای چنگ گوش فرا نمیدهد طبالان با طبلهای میان تهی خود همهرا مشغول ساخته اند . 
    چهل سال پوست انداختم و امروز  دوباره مشغول ساختن بتون پیکرم هستم . بدبختانه در دوره ای هستم که باید دشوارترین مرحله تاریخ  یک جامعه را پشت سر بگذارم ،امروز خودکشیها بیشتر شده مرگ برای عده ای یک آرزوست ،وبی بند وباری که خود یک عکس العمل نامطبوع درمقابل نظام های فرسوده واز درون پوسیده میباشد  درخال حاضر غوغا میکند ،  ارزیابی ومرور در تاریخ وفرهنگ گذشتگان کاری بس دشوار است که باید به دست جوانان کاردان سپرده شود  دیگر دراین دوران کسی نمیتواند بگوید کمبود کاغذ است ویا جوهر ویا چاپخانه !! امروز برای خواندن نسخه های چاپی قدیمی خیلی راحت میتوان وارد هر کتابخانه ای شد وآنرا یافت ، اما متاسفانه امروز پیدایش پیامبران جلوی هر پیشرفتی را گرفته است ، یکی با تبرابراهیم  میاید دیگری با عصای موسی سومی با روح پاک مسیح وچهارمب با استناد با کتب دیگران ، انسانها از هم دور شده اند هیچ پیامبری با یک قلم ویا دفترچه ویک بغل کتاب نیامده است . همه شاهکارهای دنیای امروز در بدترین شرایط بوجود آمده اند در شعر ریاکاری کمتر به چشم میخورد ، میوه شعر میتواند یک میوه مطبوع  وفرحبخش باشد ، نه ویرانگر ، آن خدایان مقوایی  شعر برای من کوچکترین ارزشی ندارند ،  هنوز حافظ جاوان است ، خیام ، سعدی ، واز معاصرین نادر پور ، رهی ، ومشیری، اینها خود وشعرشانرا آلوده سیاست نکردند ،تنها سرودند ، از غمهای بشر ، واز دردهایی که روح را خراشید /
    هر چه دراین پرده نشانت دهند 
    گر نپسندی  به از آنت دهند 
    در شعر میتوان هم رقص امید را یافت  وهم بیم مردن را  وهم زمزمه انتظار را  وهم رنجها  که همیشه همسفر ما ویار ما میباشند . اما اگر شعر به کثافت سیاست آلوده شد دیگر نامش شعر نیست ، یک فریب است وبس . پایان 
    31 /5/2016 میلادی /و
  • درودى تازه

    امروز رفتم سراغ جعبه نامه هايم ، آه ، من تقريبا همهرا فراموش كرده بودم ، نامه اى داشتم از آن دانشجوى كه با همسرش در هند بودند حال ديگرتحصيلاتش تمام شده اما ميل دارند بمانند ، هنوز بياد سى دى هايى كه برايشان فرستاده بودم از من تشكر ميكردند خانم شكيرا بود وگوگوش !!! وآن مهندس محترم كه عكس پرژه هاى پل سازيش را در كانادا برايم فرستاده بود دخترش  وارد دانشگاه شده ، اوف چقدر احمق بودم وآن چند نفرى كه از اوكراين و پرتغال برايم نامه داده بودند ، واى  ،چقدر  خوشحال ودرعين حال شرمنده شان شدم ، مدتها بود كه بخواب خرگوشى فرو رفته بودم  وابدا حواب كسى را نميدادم ، اما امروز  واقعا از خجالت سرم را پايين اتداختم  وشرمنده  شدم ،. 
    زمانى فرا ميرسد كه انسان ميخواهد خودرا رها كند ، روحش را از جسمش جدا كرده و از قيودات خودرا برهاند ،مانند خمارى كه ناگهان هوس  مى تازه ميكند يا قمار بازى كه ميل دارد دست به قمارى  تازه بزند ،
    واقعا بايد بنويسم كه چقدر از شما عزيزان شرمنده هستم  مهرتان تا ابد پايدار عمرتان دراز   وتبريك وتهنيت ، مرابپذيريد  مدتى بيهوش بودم داروى بيهوشى خورده بودم وبخواب رفته بودم  حال بيدار شدم از صداى بلبلى كه  روى بالكن خانه داشت آواز ميخواند ، درود و مهر بى پايان مرا بپذيريد دوستان مهربان اگر چه دير است اما هنوز  ميتوان جبران كرد . 
    با سپاس  فراوان  ، دوشنبه  ٣٠ مى ٢٠١٦ ميلادى
     ، با تقديم بهترين احترامات  
    إضافات :
    شرمندگيم بيشتر شد كه از سال دوهزارو هشت من حتى سر به كامنتهايم نزدم واى چه شرمند بزرگى امروز با تمام قلبم از همه شما عزيزان بخصوص سايت ( آزاد مردان)  پوزش ميطلبم براى اين ديركرد ، ساير عزيزانى كه مرا مورد لطف ومهربانى  خود قرار داده اند بى نهايت است ، از امريكا ، ايتاليا ، ليتوانيا ، پرتغال ،  ، اسپانيا ، آلمان ، كانادا  ، هند ، وسرزمينى   بنام لوتاتيا   !!؟؟  وصدالبته ايران عزيزما كه تنها يكنفر  آنر ا خوانده بود ويونايتد كينگ دام يعنى انكليس،
     خوب اين براى من بهترين  اراده  است كه هر هفته بالاتر  از چهار صد نفر روى اين برگ كوچك ميايند ومهربانيشان را تثار اين حقير ميكنند و آن دوست عزيزى كه دنباله داستان ( چه گوارا را ) خواسته بود ، به روى چشم  ، در يادداشتهايم آنر يافته تقديم ميدارم ، هرچند امروز تعداد چه گوارا ها زياد شده اند . دوست ديگرى كه أشعار حميدى شيرازى را خواسته بود به روى چشم برايتان خصوصى ميفرستم .
    با تمام شرمندگى واندوه از اين دير كرد دست يك يك شما عزيزانم را  ميفشارم مهر شماست كه اين ناچيز   هنوز زنده است ،
    همر اه با بهتر ين وصميمانه ترين أرزوها ، برايتان شادى وسلامتى را از پيشگاه ايزد مهر وعشق ومهربانى آرزو دارم ، ثريا ايرانمنش ( لب پرچين )   ، اسپانيا
    ما دل به طوفان بلا داده ايم .
  • یک مرثیه

    این مرگ نیست ، زیر که من بپا خاسته ام ، 
    صدای مردگان از آن سو دریاها بکوش میرسد 
     این شب نیست ،  چرا که مهتاب مونس منست 
    وناقوسها بمن میگویند ، فردا روز دیگری است 
    برای آوازهایم هر صبح زبانی تاره بکار میبرم ، 
     نه سردم هست ونه گرم ، بهار درجانم ریشه دوانیده است 
    نسیم بر پوستم دست میکشد  ، آن آتش خاموش شد 
    وآتش نبود ، شعله ای لرزان بود که من اورا آتشی فروزان پنداشتم 
    سرما نبود ، گرما نبود ، باد وطوفان هنم نبود ، یک نسیم خنک بود
    از پنجره آمد واز درب برون شد .
    درهمان حال  قهوه امرا را زیر زبان مزه مزه میکردم 
    وبیسکویتم را میلیسیدم ، 
    زندگیم را از نو تراشیدم ، 
    همه آن آشقتگیها ، ناگهان بسردی گرایید 
     بی وفقه سرد شد ، 
    بخود نهیب زدم ، 
    کجایی ؟ کجا میروی ؟ دیوار کهنه ، لبریز از خار های سخت وجانگداز است
    چرا اینهمه افتادی؟  برخیز ، 
    برخاستم ، خاکسترهارا از جامه ام پاک کردم ، 
    اما او ، او که شگفت زده ونیمه جان افتاده ، 
    بگذار درتصور خویش بماند 
    او که گوشهایش تحریک شده . 
    اشکارا ودرد آلود سرود پیروزی را سر داده است 
    باد پیر ورهگذر خسته دق الباب کرد ، 
    ومن همانند یک میزبان مهربان 
    درب را به رویش باز کردم 
    واو بسرای کوچک من پای نهاد 
    باید شمعی برای مردگان روشن کنم 
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 30 ماه می 2016 / 
  • بوسه گاه باد

    آمده ام تا دل ذره بشکافم   ، 
    آمده ام  تا از سنگ گل بیرون آرم 
     واز سکوت پرده بردارم  ، وبا نسیم نغمه بخوانم
    آمده ام چون پرنده ای چابک وتیز 
    بر سر کفتارها  پای نهم ، 
    آمده ام غوغا کنم ، تا زغوغای من باغ  زندگی پر شود
    برق لبخند برلبانم ، نه از بیم  خشم وخشونت 
    آمده ام تابهار تازه نفس را 
    در دل گل برگها بنشانم———-
    روز گذشته خیلی خندیدم ، سالها بود که اینهمه نخندیده بودم ، بچه ها از من عکس میگرفتند ومرا صد ساله ویا درکسوت یک خرگوش بازیگوش روی صفحه میاوردند ، ، خیلی بامزده بود .
    شب گذشته مجبور شدم باز چند نفر از ( رفقا) را که مهرشان زیاده از حد نسبت به بنده بود از ضفحعه اینستا گرام پاک کنم لازم است بگویی سلام، دیگر ول کن معامله نیستند ، یکی در ترکیه  به دنبال من میگردد دیگری در هلند درسوئد ودانمارک !!!! 
    نه ، عزیزانم ، قبل از آنکه شما به دنیا بیایید من بهشت را دیده ام ، ماموریت شما هم نیمه کاره میماند ، شما نمیتوانید مرا بیابید من دربالاترین نقطه کوهستانی درون یک کندو ، دارم موم میسازم وعسل تولید  میکنم برای شیرین کام کردن آنسانها ، نه شما .
    من زیاد از آیینه مینویسم ، آیینه بهترین تصویر را نمایان میسازد ، تنها باید غبار روی آنرا پاک کرد ، هرچه میکنم هنوز در اشعار ( حافظ) غوط ميخورم  ، هنوز دور ( خیام) میگردم  وهنوز ( فریدون ،  رهی ) را نمیتوانم از یاد ببرم ، انعکاس زندگی را درچهره واشعار آنها میبینم ، امروز زندگی به آن معنا که ماداشتیم وجود ندارد، آنارشیزم وحشتناکی همه دنیا را فرا گرفته وانسانها تبدیل به رباط های زنده شده اند که دور خود میچرخند ویا در خدمت واطاعت ایستاده اند ، یا برای مردن میروند ویا برای کشتن  ، چیز دیگری وجود ندارد ، ترنمی از صدای موسیقی برنمیخیزد ، تنها غار غار کلاغان  درون گلدسته  هاست  ویا روی درختان خشکیده وبی آب .ویا …….فوتبال ، که کسب وروزی  عده ای شده  مانند کازینوها  باهم در یک ردیفند !.
    نگاهی به زندگی خود وفرزندانم میاندازم ، چه بی آرزو ، چه راحت وهمه بی توقع بدون آنکه ذره ای بیرحمی درون سینه ویا در خون یکی از آنها باشد ، همه درفکر بدبختی دیگرانند اگر چه خود در اوج خستگی باشند ، روز گذشته  پسرانم هردو تلفن کردند صدای هردو از خستگی وسر درد وپر کاری بیرون نمیامد ،  وامروز من آنهارا با این جوجه ها  وجوانان بی درد مقایسه میکنم که چگونه درفکر ویرانی دیگرانند  و یابه دنبال مفتخوری ، مهم نیست کجا ؟ با کی ؟ اینها گویا عقلی درسرشان نیست وشعورشان  رانیز پاک از دست داده اند  ، ما هیچگاه با مال دیگران زندگی نکردیم وبه دنبال مال کسی هم نبودیم ، هميشه  کار کردیم کار شرافتمندانه ، تربیت خوب واصالتی که دروجودمان ریشه داشت مارا ازدیگران جدا ساخت ، حال بقول دخترم چه اصراری دارم با مردم آشنا شوم وآنهارا به دنبال خود بکشم  ، سر زمینی را چهل سال پیش دراوج شکوه مصنوعیش ترک کردم میدانستم که این شکوه وجلال موقتی است سر زمین من با آن  مردم نادان مورد تمسخر دنیا قرار گرفته بود ، اما امروز چون مردم خودشان  هستند وخودشانرا نشان داده اند دنیا نیز میداند وکار خودش را میکند چند نفری را نیز درآب نمک خوابانده اگر این نوکر بد قلقی کرد فورا به چاه ویل سرازیر میشود نوکر بعدی میاید ، مردم مهم نیستند، جوانان  مهم نیستند وبدبختانه مردم هنوز یاد نگرفته اند که خودشان بخودشان کمک کنند ، چیزى بنام کمک کردن را نمیدانند اما ویرانگری را خوب میشناسند ، دراین سرزمین گاهی سیل وطوفان ویرانیها ببار میاورد اگر دولت نرسد ویا دیر برسد مردم خودشان دست بکار میشوند همه بیاری همسايه  یا هم خانه ویا همنوع خود میشتابند اینها معنای واقعی انسان بودنرا فرا گرفته اند  اینها نیز سالها زیر یوغ دیکتاتوری خونها داده اند  امروز میدانند که ایده ولوژی را تنها باید درون کتابها خواند ورفت ، درهر خانه کارگری یا کارمندی یک ردیف قفسه کتاب چیده است ،  نمایشگاه کتاب درخیابانها هر چند زمانی  ایجاد میشود وکتابها با نرخ ارزان به دست مردم میرسد ، اگر چند دولت دیگر انگشت به خمیر ور آمده این ملت میکنند وناگهان از میان آن همه انسان یک گیسو بلند برمیخیزد ومیگوید ( ما میتوانیم )  !! بلی شما میتوانید ملتی را بخاک حون بکشید ، شما برای ویرانی میایید نه آبادانی ،  البته  درمیان این مردم  هم ناراضی زیاد است از سیستم نوین برده برداری واربابی بانکها در عذابند اما هنوز کشورشانرا دوست دارند ، به زبانشان وادبیاتشان وفرهنگشان سخت چسپیده اند، دین هم درگوشه ای برای خود ش نشسته بی هیچ اجباری میتوانی به نماز اعشا ئ ربانی بروی . میتواتنی ترک دین کن کسی مزاحم تو نیست . وبدین  سان است که ملتی زنده میماند وملتی میمیرد .ما هنوز یک پانصد سالی کار داریم تا نام ملت متمدن رویمان بگذارند که از خود ما ست که برماست . پایان 
    30/ می 2016 میلادی 
  • پیام آرامشبخش

    همانطوریکه کنار اجاق داشتم گوشتهارا سرخ میکردم عرق از هفت نای بدنم جاری بود ،  ، هوا گرم شده  ، نگاهی بخودم انداختم و گفتم :
    خاک بر سرت کنند ، هنوز توی زمان خودت قفل شدی ، اینها چیه پوشیدی ؟  از کی رو میگیری ؟ برو یک شورت کوتاه ویک بلوز نازک بدون آستین بپوش روز درازی درپیش داری> 
    چرا اینهمه خودت را میپوشانی ؟ از کی خودترا پنهان میکنی ؟ یقه  بسته ، آستینها تا آرنج شلوار بلند ، اوف ، ثریا حالم را بهم زدی  ، همه زنان اینجا  با آن سینه های آویزان وشل و ول پر لکه شان توی کوچه ها سان میدهند وتو ؟  نه بهتر است چیزی نگم خوب اگر میخواهی خودت  رابپوشانی وازهمه پنهان کنی ، خوب برو مراکش ، برو عربستان ، اصلا  برگرد ایران، چرا اینجا  تک وتنها  درخانه خودت از خودت رو میگری ؟  واقعا دیگر قابل ترحم شده ای ! 
    یادت میاید آن شاعره  ایرانی درآلمان که کتابش را برایت فرستاد به چه راحتی وروانی  از سوزش نوک سینه اش وبقیه جاها حرف زده؟ یادت میاید آن شاعره که در انگلستان کلی هم طرفدار پیدا کرد چه راحت از بغل خوابیها وبوی شبانه حرف میزد ؟ خیال میکنی فروغ فرخزدا چطوری مشهور شد با یک کلام >
    گنه کردم گناهی پر ز لذت ……، وتوخاک برسر امل  هیچی گناهی نکرده تنها دررویا خودترا تنبیه میکنی ، بلی تو درزمان خودت قفل شدی حال کلیدرا بردار وققفل را بازکن همه چیز را بریز بیرون . ابدا هم زشت نیستند خیلی هم زیبایند ، میبینی که هنوز درکوچه مردان برمیگردند ترا نگاه میکنند ، مبینی که فلینا گفت تو زن زیبایی هستی ، چرا اینهمه خودت را دست کم گرفته ای ونشستی اشعار هفتصد سال پیش را میخوانی ، خودت با مادرت مرافعه داشتی سر ویگن ، یادت هست ؟ او گفت :
    اینهم شد شعر ، درمیشکنم سر میشکنم میرم خونه خان ، وتو خندیدی وگفتی مادر دوران شعرهای قدیمی گذشته ، حالا خودت نشسته ای خیال میکنی مردم از ابیاتی که تو انتخاب میکنی تا حرف دلت را بزنی چیزی میفهمند؟ یا میدانند که مئلا » مولا درسوز کدام عشق آتش گرفت؟  نه عیزیزم ، پیام های تو چندان دلچسب وگویا نیستند ، اول ا زخودت شروع کن ، لخت شو ، بلی ، عریان شو ، بعد برودنبال سبک جدید نوشتن هرچرندی که بنظرت رسید بنویس ، کتاب روز گذشته یادت هست ؟ یکی از واخوردگان دنیای انتخابی مجاهدین خلق چه چرندیاتی  نوشته بود ؟ وچه جزییاتی را بی پروا نشان داده بود ؟  تو میل داری تمیز وهوشیارانه پیامیت را بفرستی ؟ میل داری همه ترا دراین بلوز آستین بلند وشلوار بلند که تازه میخواستی روی آن یک ژاکت تابستانی هم بپوشی ، درونت را بشناسند ، نه خیلی عقبی آبجی ، برو زبان امروزیهارا یاد بگیر ، عشقهایشان مثل آبخوردن از ان دست میاید واز آن دست میرود ، نه ،حاجیه خانم !!!! کور خوندی ، باید عریان شوی چاره ای هم نداری یا برو درون اطاق خوابت ودرب را ببند ، بیخود نبود شوهرت رفت دنبال زن دیگری چون اون شلوار کوتاه با پستان بند میپوشید ودور شهرک کنار دریا راه میرفت ، تو باو میگفتی رویت را برگردان تامن لباسم خوابمرا بپوشم ، امل ، اوه  ، حالمرا بهم زدی >
    رفتم درون اطاق ، یک بلوز گشاد پوشیدم که همه سینه هایمرا بیرون انداخت با یک شلوارک تنگ سکسی ، حالا خنک شدم کلی خنک شدم ، مرسی ، وجدان بیدار من ..  !!!  حال این پنه لوپه نیست که بجنگ میرود ، این منم .  همان روز شنبه . چند ساعت بعد !.
  • صبح بهارى

    نه ، ديگر نميشود گفت صبح  بهارى ، بايد نوشت بك صبح زود تابستان ، خرداد ماه  شروع گرماست ،  صداى پرندگان از هر سو بلند است انگار در باغ وحش هستم يا درون يك جنگل ، كبوتر ماده آنقدر جفتش را فرياد ميكند كه گلويش كرفته ، بلبلان ، و مرغان تازه از راه رسيده كه آنها را  نميشناسم وميگو يند. تازه باين سو كوچ كرده اتد ! هر صبح زود زلزله به پا ميكنند ، امروز قرار است بچه ها ناها ر ميهمان  من باشند ، بمن مربوط نيست اگر غذاى ايرانى را دوست تدارند ، من كار خودم را ميكنم ،ًگرسنه كه باشند خواهند خورد !!!! 
    برنامه اى  در شب گذشته ديدم. بنام ” رودست ” خوب پته  همهرا روى أب ميريزد نميدانستم جناب فرهادى پولشان را از همشيره زيباى خليفه قطرگرفته اند ونميدانستيم جناب آرتيست اول  با شوخ وشنگى ومستى  ميل دارند كه فيلم علي اكبر  را كه تير به گر دنش اصابت كرده روى پر ده بياورند ، ايشان هزاران على اصغر وكبرا وصغرا وزينب گرسنه در اطرافشان  در همان تهران بزرگ دارند كه   زير پلها افتاده اند واز فرط گرسنگى جان ميدهند ، دختران وپسران كوچك مورد. تجاوز قرار ميكيرند وايشان دغدغشان پس از تيغ انداختن صد دفعه بصورت  مباركشان اين است كه فيلم عاشورا را بسازند !!! و مجرى اين برنامه  در آخر ميگويد : 
    ايران بزرگ  !!  آرمان بزرگ  ميخواهد !.  خبر ندارد كه در آلمان تدريس درس اسلام در مدارس إجبارى شده است !!! برنامه خوبى است  پته همهرا روى أب ميريزد ومچكيرى خوب ميكند  ، جوانى است با استعداد  وگويا از قوم خدايان  زردتشت است ،، 
    جالبتر آنكه جناب اصغر فرهادى جايزه سياسى عبادى خودرا تقديم يك پان توركيسم  بنام غلامحسين ساعدى ميكند ، اكر آن يكى هم رويش ميشد جايزه اش را تقديم  مزار  شهدا ميكرد !
    بارها نوشته ام من حقى ندارم چيزى در باره سر زمينها ومردمش بنويسم چون ليسانس روزنامه نگارى !!!!ندارم ،حق ندارم اسامى كسى را ببرم ، حق استفاده از نوشته هاى ديگران بدون ذكر ماخذ ندارم ،اما ديگران حق دارند نو شته هاى مرا ببرند وبنام خوشان يا نام مستعار به چا پ برسانند ، چون آنسوى أبها قوانين گپى رأيت  اجرا  نميشود ! غافل از آنكه اصل آن در جايى ضبط ومحفوظ است ، بعلاوه من آنها را روى سى دى ضبط  ميكنم ، اين تنها كاريست كه ميتوانم براى دستبرد و دزدى انديشه هايم بكنم ،  بعد هم عزيزم ،كدام آرمان ؟  اول بايد به آنها معناى آرمان را گفت وتوجيح كرد وسپس  ازبزرگى وكوچكى  آن حرف زد ،. آرمان امروزى آن سرزمين وشايد سرزمينهاى ديكر اول ، اقتصاد بالا ، دوم شكم وسوم زير شكم كه بايد مرتب در حال فعاليت باشتد تا رفقا حوصله شان سر نرود ، مهم نيست كه من روزى سه كيسه زباله غذاهاى آشغال پك شده را بايد بيرون بريزم ، روز گذشته از چهار عدد خيار كه  داشتم  سه تاى آن به درون زباله دانى رفت ، دو جعبه توت فرنگى يكى از آنها صاف. به درون زباله دانى رفت ، در عوض زرورق ، پلاستيك ، جعبه ومقوا درونش هيچ ، نه هيچ !!!  با اين كثافات بايد بسازيم ،فكر نكنيم ، ننويسيم ، موسيقى گوش نكنيم ، فوتبال مجاز است !!!!! مانند گوسفند به اخبار از هزاران صافى. امنيتى رد شده كوش دهيم ،  مسابقه اتومبيل  رانى مجاز است ، اعتراض زندانى دارد ،بجرم  اختلال و …….
    بهتر است صبح باين زيبايى را با اين نوشته ها خراب نكنم ،  روز وروزگارتان شاد 
    ٢٩ مى  ٢٠١٦ ميلادى 
  • زن ، در آ یینه زمان

    شب خفته در سکوت ،
    شب درمیان اوهام ،
     وزاویه های ناشناس 
    خفته است 
    او کجاست ؟ آن زن 
    ای زن بگو ، به دنبال چیستی؟
    ——-
    نه ، به دنبال هیچکس ، اما به دنبال چیزی هستم ، یک جستجو گر ، که تا آخرین لحظه مشغول کاوشم ،  دنبال چیز ویا کس خاصی نمیروم ، همهرا بیازمودم!! همه چیز را دیدم ، هنوز خسته نیستم وهنوز میروم تا جستجو کنم ! چه چیزی را؟ 
    من هیچگاه به چیزی قانع نبودم ، درعشق بیشترین سهمرا میخواستم ، میل نداشتم یک وسیله باشم ، متاسفانه مردان از زن بالای چهل سال چندان خوششان نمیاید  همه مرافعه هاوجنگها برای همان یک تکه پرده بکارت و زیر بیست سال است ، نه بیشتر ،  من نه به دنبال رسالت هستم ونه به دنبال کاووش معادن ، من تنها جستجو میکنم ، برایم جالب است که میبینم مردی زن سی وهشت ساله اش را رها میکند با چند بچه  ، وخود با همه ثروتش  میرود دنبال یک زن بیست ودوساله شوهر دار!!! با یک بچه کوچک وشلوار کثیف بچه اورا عوض میکند صبح زود از نانوایی نان تازه میخرد تا صبحانه را آماده کند وآن زن که شوهرش درفاضل آبها دارد سیم کشی میکند از یک کامیبابی شبانه هنوز در تختخواب غلط میزند ومرد به تماشای پیکر کت وکلفت وپاهها وباسن بزرگ او نشسته است .
    برایم جالب است ، اگر بتوانم به آن حد برسم وببینم چه چیزی درون این آدمهای دم دار میلغزد تا باین حد سقوط میکنند ، آنگاه میدانم که کشف بزرگی کرده ام .
    تنها چیزی که امروز دستگیرم شده این است  :
    مردان تا زمانی جوانند ، دنبال مادر میگردند وهنگامیکه پا به سنین بالای عمر گذاشتند  به دنبال عروسکهای رنگ وارنگ میروند ، این آخرین کشف من است !
    این جستجو توفیق من بود  وهنوز هم باز به چستجویم ادامه میدهم ،  من زیباییهارا ستایش میکنم ، برایم فرق ندارد ماده باشد یا نر ، زیبایی دارد ، مانند یک گل ومانند پرنده گان رنگین پر ،  محال است از یک کلاغ خوشم بیاید ویا از دیدارش لذت ببرم ،  دراین  جستجوهایم به دست اندازهای زیادی افتادم ، چاله چوله زیا دبود ، دردست من تنها یک دفترچه ویک قلم بود تا نسخه برداری کنم ،  جستجو ها دربین تولد ومرگ ، جستجو درعشقهای که بوی شهوت میدادند ، قالبی برای یک انسان بخصوص یک مرد درذهنم نساخته بودم ونساخته ام ،  به دنبال عشق عرفانی هم نیستم درعشق به دنبال لذت آن میروم  ، شاید هم چون اینهمه پستی وآلودگی را درانسانها دیده ام میل دارم علت آنرا بدانم ، من گرد ( انسان ) میگردم که متاسفانه وجود ندارد تنها نامی از او میبرند ،  هیچ حقیقتی درمیان نیست وهیچ عدالتی وجود ندارد وهیچ معجزه ای بوقوع نخواهد پیوست ، هر چه هست واهی وحیال است  ، من درنوشته هایم کمتر چشم انداز زیباییهارا نشان داده ام ، بیشتر راهها با سنگلاخها ختم شده اند ، چون هر چشم انداز زیبایی درنظرم بیشتر از یکساعت یا یک روز ویا یک هفته بیشتر دوام نیافته است ، روزگاری سخت عاشق اشعار( فروغ )بودم واورا پیشرو زنان میدانستم ، هنگامیکه اشعارشرا به چاه متعفن سیاست انداخت ، وقران خوان شد وآیه های زمینی را که نقشی از تورات است سرود وهنگامیکه درانتظار کسی بود که میاید ونانرا قسمت میکند پله های خانه اش را جاروب کرده بود ، از او کناره گرفتم ، شاعران دیگری هم بودند که خودرا دراین راه به معرض فروش گذاردند ، نامی از آنها نمیبرم یا جان داده اند ویا درفراموشی مطلق فرو رفته اند ، اینجا  نا امید شدم ، دیگر همراه وهمزاد وتوشه ای نداشتم ، مردان دورهم جمع شدند وزنان یا درمطبخ  یا درگوشه زندان ویا اسیر دست زندانبانی بنام همسر ، کمتر زنی را دیدم که با مردش همراه باشد ویا مردی را دیدم که به همسر وخانواده اش وفادار باشد ، اگر هم وفا دار بود علتی داشت وابستگی مالی وخانوادگی بود اما درپنهانی بکار عشقبازی با عروشکهای جاندار میپرداخت .
    من نمیتوانم خودمرا مدافع زن بدانم چیزی بنام زنیت درمن باقی نمانده ، الان دوقسمت شده ام نیمم مرد ونیم دیگرم زن گاهی سعی میکنم که نیمه مرد را بر نیمه دیگر غالب سازم چرا که طبیعت اینگونه حکم میکند  ، مردانی را دیدم که از ظرافت روح واندیشه انسانرا به گریه وا میداشتند..
    هنوز به جستجویم ادامه میدهم  هرچه درها بسته باشند اما من با مشت بر هر دری میکوبم آنرا باز میکنم وبه درون میروم ، اینها که مینویسم دفاع نامه من نیستند  ، دردنامه هم نیستند  تنها پیام آورند ،  و….. من درب آخر که زدم یک در شکسته بود . 
    امروز نه برای نسل خودم مینویسم ونه برای نسل آتی ، معلوم نیست نسل آینده به چه شکلی ظهور کند شاید از سیارات دیگری انسانهای دیگری بر روی کره زمین آمدند آنها نه خطوط و نه اندیشه مرا نخواهند فهمید مانند بعضی از انسانهایی که امروز دراطرافم میبینم ، آنها معنای کلامرا نمیدانند چیست ، مردی دریکی از زوایای روزانه چیزکی نوشته بود ودر آخر آن ذکر کرده بود که ( این مانیفست ) من است  خانمی پرسیده بودچی چی شماست ؟؟؟؟؟  این همه  شعور ومعلومات انسانهای امروزی ماست که با کله پاچه ومغز وبنا گوش تعلیمات دینی میخوانند وآیه هارا از حفظ دارند وافتخار میکنند که ماه مبارک رمضان درپیش است !.من چه دارم بنویسم ؟ برای اینها همسر یعنی ارباب خانه ، یعنی خورشید ، یعنی صاحب ، اما برای من ازدواج یک شرکت سهامی با مسئولیتهای نامحدود است ، هریک سهمی در این شراکت دارند وبا هم باید زندگی و نسلهارا بسازند ، مرد برای من نه ارباب است نه صاحب ونه خورشید ، خورشید من درآسمان است که هرروز اورا ستایش میکنم ، خدای من در قلبم واندیشه ام پنهان است  بقیه شعرند . وفلسفه وریا ومکر ودکانداری از نوع قد یمیترین آن .
    من هنوز به جستجویم ادامه میدهم ، تا روزی که ماهیچه ها ازکار بیافتند وبه فراموشی مطلق فرو روم یعنی مرگ شعور ومغز .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه 
  • آدمخواران

    بر حسب اتفاق داشتم خبرى را گوش ميدادم يك ملاى متدين و رهبر ايمان اسلامى فرمايش ميكرد كه اگر مردى زياد گرسنه بود وچيزى دم دست او نبود او ميتواتد از تكه هاى همسر خود وخون او تغذيه كند ، يعنى گوشت بدن همسرش را خام يا پخته بخورد ، طبيعى است ، اينها وا ماندگان شيخ صفى الدين اردبيلى وپس مانده هاى  شاهان صفوى ميباشند ، آنها هم در دربار خود  چند أدمخوار داشتند كه با دستور رهبر به محكوم حمله كرده  واورا زنده زنده ميخوردند ، باور كردنى است ، اما حقيقت دارد ، هيچ جانورى ، هيچ حيوانى به همنوع خود حمله نميكند تا اورا بعنوان غذا بخورد ويا از خون او تغذيه كند ،  مدتى گيج ومنگ نشستم ودر اين فكر  بودم كه خوب نكند كه پايدارى اين حكومت أدمخوار به مدد ماه تابان مريم جان ميباشد كه با عشوه گرى دنيارا متوجه كرده  وصد ها هزار  زن وكودك ومرد بيگناه مملكت را قربانى خود وداشى مسعودى كرده است ؟ 
    پرودگارا ، بتو پناه  مياورم و در جان تو پنهان ميشوم ، باور م نميشود ،أيا اينها انسانند يا حيواناتى كه بصورت انسان در أمده وريشه زندگى مردم ايران را از بن وبيخ خواهند كند و جاده را براى ورود نميدانم چه كسى آماده ميسازند ؟ 
    در قبيله مريم جان  وداش مسعود هم آدمخوارى رواج داشته است بخصوص خون دختر ان باكره ، 
    امروز همه جا سايه شومشان ديده ميشود ،ًوتو نميدانى با كى طرفى ،آوه ، بهتر است سرم را بر زمين بكوبم آيا دنياى امروز تا اين حد سقوط كرده است ؟!!
    لعنت بر شما و دنياى اقتصاديتان  ، لعنت بر دنيا ، لعنت بر شما يى كه از اين آدمخواران حمايت ميكنيد ،  اوف خسته ام ،پنجشنبه 
  • روستایی در اسپانیا

    تکه تکه مینویسم ذره ذره ضبط میکنم ، گاهی درون تختخواب روی تابلت وزمانی پشت میز وروی دکمه های این لپ تاپ که مدتهاست خوابیده ،  مهم نیست این نوشته ها کجا میروند وچه کسانی آنهارا میخوانند ،  روزی وقتم را صرف شعر کرده بودم اما امروز دیگر دور اشعار سپید وسیاه نمیگردم ، اینها همه دردها وهمدریهاست که دراین  گوشه جمع شده است ، دیگر دوران جوانی  هیچ انعکاسی  ندارد اگر هم داشته باشد من حوصله تکرارش را ندارم ،  زمانی با هزاران شاد ی عشقهارا را درسینه ام جای میدادم امروز همه را بالا آوده ام ،  هیچکس جاودانه دردلم نماند ، نه احساسات پاک ومقدسشان ونه گرمای وجودشان ، تنها سینه ام بسوی بالا میرود ، بسوی خداوندگاری که در جایی پنهانش کرده ام  ، نه فلسفه بافی میکنم ونه در راه اشراق گام برمیدارم ،  تنها عینی کردن احساساتم  را دروجود او خلاصه کرده ام ، دلیلی برای رد او ندارم اما هزاران دلیل برای وحود او در قفسه سینه ام پنهان است .
    بطریقی خودرا تسلیم او کرده ام او وجود خارجی ومادی ندارد ، روح هم نیست ، بلکه بعنوان یک نور وروشنایی درون سینه ام میدرخشد وبه هنگام نا امیدی ناگهان  دست اورا مبیینم که بر پشتم مینشیند ،  من از قویترین ، پر ماجراترین  وعمیق ترین چاله ها وگندابها گذشته ام وهمه جا ، جای پای اورا دید ه ام ، هیچگاه فکر مرگ بر افکارم سایه نیانداخته حتی دراوج  نا امیدی ، او درمن راه میرود وحرکت میکند اما هنوز مرگ را ترسیم نکرده است ، زندگی را با چنان عمق دردناکی طی کردم که اگر هرکول بود زیر آن جان میداد ، اما من جسته ام ،  کتابچه ها ودفترچه های خاطراتم زیر انبوه خاک خوابیده اندوشاهد این روزهای دردناکند ،  همه جا سایه او بوده ونشانگر وجودش میباشد ،  از موعظه ها فراریم  ، از پشتک وارو انداختن وتقلید از دیگران بیزارم ،  او تنها جواب تمام مشگلات .وتنهایی منست ،  نویسندگی یک بیماری است ، یک بیماری لاعلاج ،  وبهترین  کاری که میتوانیم بکنیم  این است که با آن کنار بیاییم ومن با آن زندگی میکنم ،  امروز ممکن است تاثیری بر زمان حال نداشته باشم ، اما فردا یی هست ،  شاید باشند کسانی که بر زمان حال تاثیر گذار بوده وصاحب شهرت وافتخار وجایزه هم شده باشند اما من احتیاجی به هیچ جایزه نقدی وهورای اطرافیان ندارم باید خودم راضی باشم ، اگر از نوشته ای راضی نباشم آنرا از بین میبرم ،  خوب بقول نویسنده ای ، نوشتن سوء استفاده از زبان است ، من میل ندارم بنشینم برای دیگران درد دل کنم ، یا حدیث وافشانه ببافم ، گاهی دروغ میکویم چون نمیخواهم آنها ذهن مرا بخوانند ،  من ابدا میل ندارم از طریق ظاهر بر دیگران تاثیر بگذارم ، اما از طر یق ذهنیاتم بسیار تاثر گذارم ، درست حرف میزنم کلماترا بجا بکار میبرم ، از بی ادبی ولیچار گوی خودمرا کنار میکشم واگر هم لیچاری بشنوم تنها از این گوش شنیده از گوش دیگر بیرون میکنم ، اول نگاهی به گوینده میاندازم تا ببینم از کجا میسوزد ، آنگاه خنده ای میکنم ورد میشوم وفراموشم میشوذ ، انسان تنها از طری منش وشخثست ذاتی خود میتواند بر اطرافیانش تاثیر بگذارد اما امروز دیگر این منش وشخصیت خریداری ندارد ،   فرمول وقواعدش عوض شده است همه چیز بها پیدا کرده است برای پرسیدن یک آدرس باید چند سکه درون دهان گوینده انداخت وبرای عشق ورزیدن باید بهایی پرداخت بستگی دارد ، اگر شخصیتی والا وبالا باشد امکان اینکه اورا بپذیرم هست ، اما امروز همه گم شده اند و یا من با همه غریبه هستم .این دنیا مافوق دنیای دیگر ی است  کسانیکه دراین دنیا زندگی میکنند  دارای چنان امکانات مطلقی هستند که میتوانند خودرا به بالاترین رتبه ها برسانند ، جاییکه من هیچ اطلاعی از آن ندارم .
    آه > ای نازنین ، در اندیشه دونان وپس فطرتان ؛
    خودرا میازار ، که دنائت قویتر  است ، 
    بگذار دیگران هرچه دل تنگشان میخواهد بگویند ، 
    اندیشه وهنر بدون عشق امکان ندارد ،  فکر نمیتواند درجاییکه عشق نیست  تمرکز یافته واثری از خود بجای بگذارد ، من عشق را درسینه دارم ،  گاهی ملاحظه کاری  وزمانی ملاطفت ومهربان  واگر تربیت صحیحی نباشد فریادم بلند میشود . لازمه هنرمند بودن زجر کشیدن  وغیر طبیعی بودن است  با نگاهی به آثار گذشتگان میتوان دید که هنمه موزیستن ها ، نویسندگان  درجایی غیر طبیعی بوده اند ، ورگرنه تا این قرن آثار آنها باقی نمیماند ، امروز وفردا وفرداهای دیگر تنها هستم واین تنهای بمن شهامت بیشتری داده است حد اقل آنکه توانستم از افکارم بجای زبانم کمک بگیرم . پایان 
    ثریا ایرانمنش / روستایی در اسپانیا /!/. بدون تاریخ .
  • آخرين پرلود

    هنگاميكه انديشه اى از مغزم ميگذرد ، آنرا بصورت كلمات ميان زمين وآسمان ميبينم ، در افسانه وقصه هاى گذشته در مورد برده دارى و شكنجه بردگان زياد خواندم ، وفيلمها ديدم ، امروز همچنان اين خوى وحشيگرى وارباب رعيتى وبرده دارى در دنيا ادامه دارد ، اما بشكل نو ين وترسناكتر از گذشته ، زنان همچنان در راس قربانيان وجوانان دسته دسته به قربانگاهها ميروند، شلاق ميخورند ، مورد تجاوز قرار ميگيرند وسپس كشته ميشوند ولأشه  آنها در گورهاى نا معلوم زير خاك ميرود ، در كذشته از حمله اقوام وحشى به سر زمينها زياد خوانده بوديم ،حمله واكينگهاى غول آسا به سر زمينها وراندن  وكشتن اهالى صاحبان شهر ها  ، جنگهاى اول ودوم و سپس امروز دوباره بشر بر گشت به غار و باز غولان وحشى وأدمخواران در لباسى ديگر همان رويه پيشينگان  را ادامه ميدهند ، جهان همان جهان است آدمها جايشان عوض شده ،وزمان ومكان ، تنها دريك مدت كوتاهى بعد از جنگ جهانى دوم دنيا كمى روى أرامش ديد اما أتشى بود زير خاكستر ، جانوران در زير خاك  ودر قلعه ها ودر پستو ها پنهان بودند تا بموقع حمله كنند ، زيبايى بكلى از روى زمين محو شد جايش را به زشتيها ونكبت داد ، ترنم موسيقى ديگر كمتر بگوش ميرسد ، وأ واز بلبلان خاموش شد ، پرندگان نيز در يك سكوت مرموز فرو رفتند ى گروه گروه انسانها بدبخت وفلاكتبار از ترس تن به هر بلايى ميدهند وسپس با فرار به سر زمينهاى ديگر يا بعمد يا غير عمد در درياها عرق ميشوند ، ويا به بردگى تن ميسپارند ، ديگر شادمانى از هيچ آسمانى فرود نميايد ، قصه عشاق به زير خاك  رفت ونابود شد ،  امروز با نگاهى به چهره هاى مسخ شده، هيكلها غول آسا دراين فكرم كه شايد كابوس است ومن خواب ميبينم ، ديوانگان زنجيرى سوار بر اسب طلايى همچنان ميتازند ، ديگر كسى نمى انديشد ، انديشه متعلق به ديوانگان است ، حال اگر من با طبعى آتشين وقلبى پاك به دنيا آمده ام گناه كسى نيست به ناچار  بايد تا به اخر ادامه دهم و ناظر  بدبختيها وتيره روزيهاى انسانهاى بيگناه باشم من در تمام عمرم از نعمت أسايش ولذت هاى يك انسان طبيعى محروم بوده ام ،هميشه تنهابوده ام ،امروز جرئت ندارم بميان مردم بروم مكر براى دستهايى به چيزهايى كه احتياج دارم ،تنها نظاره گر جنايتها به دست آدمخواران هستم جوانانيكه برگزيده نسلى از انسانها بوده اند كم كم زير. دست وپاى  اين حيوانات نابود ميشوند ،كشته ميشوند به بهانه هاى  واهى جنگى كه در سر زمين من روى داد تنها براى كشتن ونابودى نيمى از سر زمينم بود جنگى بدون فايده تنها اربابان وصاحبان كارخانجات  اسلحه ميل داشتند، ازشر آشغالهاى زنگ زده شان خلاص شوند ، وعده اى از نعمت جنگ در خوردار شدتد ، در كسوت سردار وسپاهى !!!شهرها  ويران شدتد  وهنوز رنگ أبادى نديدند ميل داشتند سرزمين اجدادى مرا تقسيم بندى  كنند وهنوز در اين راه ميكوشند ، حال امروزغولى  ديگر از درون شيشه بيرون آمده است تا آخرين خط بطلانرا با برنابودى بشر بزند . 
    آيا بايد در انتظار پايان جهان باشيم ونابودى كره زيباى زمين ؟ يا انسانها بر سر عقل خواهند آند واز انفجار دنيا جلوگيرى خواهند كرد ؟ وما با زندگى مورچه وار خود نظاره گر اين سيل بنيان كن هستيم
    من آن شمعم  ،كه با سوز دل  خويش 
    فروزان ميكنم ويرانه اى را
    اگر خواهم كه خاموشى گزينم
    پريشان ميكنم  كاشانه اى را   “ف. ف” 
     . پايان 
    ثريا ايرانمش / اسپانيا/ 28/5/2016 ميلادى /.
  • مرگ در سرزمينى ديگر

    آن روز كه اتو مبيل  دختر خواهر همسرم در خانه ايستاد تا مارا به فرودگاه مهر أباد برساند ، شيون مادر بلند شد ، گويى آمبولانسً براى بردن جسدهاى ما آمده بود ، همسرم حتى مارا بدرقه هم نكرد داشت روى اثاثيه خانه قيمت كذارى ميكرد ،داشت سهم بقيه را ميداد ،  مادر رو به ديوار كرد ، پشت سرش ايستادم وبه شانه هايش تكيه دادم و گفتم : 
    من براى  مردن ميروم ، من امروز اينجا در پيشگاه تو مردم. براى زتده ماندن ديگران ، بايد بروم ، الان من مرده ام واين اتومبيل كوچك دارد جسد مرا به همراه مشايعت كنندگان به گورستانى نا معلوم ميبرد ، گريه نكن ، يازده بچه را از دست داده اى بگذار دوزادهمين هم به دنبال آنها برود ، 
    آن روز چهارم سپتامبر ١٣٥٤ بود ، بدون هيچ كريه ويا قطره اشكى سوار اتومبيل شدم  در فرودگاه عده اى براى مشايعت ابدى ما آمده بودند ،بى هيچ احساسى از آنها خدا حافظى كردم  وبچه ها را بجلو راندم كوچكترين آنها سه ساله بود ،وبزرگترين آنها شانزده ساله ، هيچ احساسى نداشتم ،نه غم ، نه اندوه ،نه شادى ،مرده اى بودم كه جان را بجاى گذاشته ودارد ميرود مانند يك موميايى ، أنروز من  در آن سر زمين  مردم ونامم محو شد تا ديگران زنده بمانند ، 
    حال احساس ميكنم دوباره زنده شده ام ، من درخودم  مرده بودم ، حال زنده شدم چشمانمرا از هم كشودم ،چهار مرد وزن به همراه عده اى ناشناس بعنوان همسر وچند دختر وپسر بعنوان نوه هاى من گردم ر ا گرفته اند ، من زنده شدم  وچهره جوانى ، إحساسات  و علاقه به هنر ونقاشى ، وزيبا بودن را در چهره ورفتار نوه أولم ميبينم جوانى خودم را سر نترس و اينكه كجا بايد بايستد وكجا بايد برود در شكل وشمايل او به درستى تشخيص ميدهم  ، او مدل ساخته شده طبيعت است ،خوب مينو يسد ، كتاب زياد ميخواند ،از معاشرت با آدمهاى بيهوده  پرهيز ميكند ، ما هرروز مانند دو عاشق بهم پيام ميدهم دوستت دارم  نه از آن نوع دوست داستانهاى تكرارى وتهوع آورى كه بقيه برايت ميفرستند ، عشق او بمن عميق است ،اوهم شايد بزرگسالى خودرا درمن ميبيند ، 
    امروز كه داشتم برنامه برندگان فيلمهاى “كن” را ميديدم ، ناگهان قطرات اشك از. چشمانم جارى شدند  ، !!! 
    بر خود نهيب زدم ، بتو چه ؟ تو چرا اشك ميريزى ؟ هيچكس در آن سر زمين ترا نميشناسد اگر هم بشناسند خودرا به أنرا ميزنند چون بتو بدهكار ومديونند ، تو چرا گريه ميكنى ، أن سر زمين  در حال  حاضر بتو تعلق ندارد ، مردمش ترا نميشناسند  تو هم آنهارا نميشناسى  ، تو در آنجا مرده اى ونامت از دفتر زندگان خط خورده است ،سعى كن اينجا زتدگى تازه اترا رونق بخشى ، اشكهايمرا پاك كردم ومتنى براى آقاي اسدالهى فرستادم ، پايان ، ثريا ، اسپانيا /.
  • تضاد ها

    در گذشته ها ودر سالهایکه که افکار ما میرفت تا شکل بگیرد وشخصیتمان میرفت تا استوار شود ، خوشبختانه زمان خوبی بود ، کسی مانند مردمان امروز این چنین عاشق نفس خود نبود وبه معنای دیگری کسی آن چنان خود پرست نبود  تا تمام کوشش وهم خودرا صرف این کند تا دیگران را مانند خود بسازد ، بدون آنکه بیاندیشد شاید دیگری هم حق دارد تا ابراز عقیده بکند ، تعلیم وتربیت دنیای دیگری داشت وتحت تاثیر انسانهای سازنده انجا م میگرفت ، متاسفانه ما خیلی زود این آوازخوانان را ازدست دادیم ودر بد موقعی پای به عرصه تکامل گذاشتیم ، زمانیکه دیگر دنیا ومردمش  به پشیزی نمیارزند ، امروز تنها لذت رهبری همه را در بر گرفته وچراغ راه جوانان ما خاموش شده است ، آنها زیر نفوذ تربیت کوته فکران دارند از خود دور میشوند ، در گذشته آنهاییکه عطش فرا گیری داشتند و وبرای سازندگی وساختار زندگی خود کوشش میکردند بسیار زیاد بود ند، وآن لحظه ای که به مقصود خود میرسیدند عالیترین لحظات زندگیشان بود .
    امروز بهترین لحظه  وعالیترین آن زیر نفوذ از خود بیرون شدن ، از نیروی ماورائ طبیعت خارج شدن ، در بحر تفکرات ناشی از قرص ها گردها ومواد مخدر دراقیانوسها سرگردانند بهترین  شغل آنها خود فروشی در ازای لقمه نانی وگردی است این خود فروشیها جنبه های مختلفی دارد از آدمکشی تا روانی کردن دیگران ، تعدا درسانه ها وارتباطات وفلاسفه و پزشکان روانکاو وروانشناسواقعی یا قلابی ! نیز بکمک اینگونه اشخاص آمده وبکلی افکار آنهارا منحرف ساخته وآنهاییکه منظورشان این است که بشر فکر نکند کم کم به مقصود خویش نزدیک میشوند .
    تنها چیزیکه در بعضی از مغزهای کهنه باقیمانده این است که :
    خوب ، اگر خوبی کنی ، خوبی میبینی!! نه چنین چیزی امکان ندارد طبیعت بیرحم است واز آد مها ضعیف بیزار، میکشد ومیبرد او کاری ندارد تو خوبی کردی یا مهربانی ویا انسان خوبی بود ی، او اگر بداند کمی ضعف وسستی نشدان داده ای ترا به دست امواج سیل اسا سپرده ، وبه نابودی میکشاند .
    دیگر نام بشر دوستی ، ورسالت ، و اینکه  بخواهی در تعلیم وتربیت کسی بکوشی  یک جوک مسخره است ،  انسانها دیگر خودرا از دست داده اند ، تکه پاره هایی هستند که بهم دوخته شده هیچ یک از اندام یشان ها با دیگری سازگار نیست ، انسان امروزی را میتوان به یک لحاف چهل تکه تشبیه کرد تکه پاره های از هزاران نقشهای گوناگون .
    مانند همیشه نیمه  شب ، بیاد مردانی  بودم که خوشبختانه امروزد دیگر در میان این جنگل نیستند وروحشان یا قامتشان در جایی دیگر محفوظ است اما نامشان جاودانه در سر زمین خودم ویا در سایر کشورها ، 
    بیاد » رهی معیری « بودم  » نادر نادر پور«  و» بهادر یگانه  وپژ مان بختیاری ، باستانی پاریزی  ،اینها هیچگاه نه قامتشان خم شد ونه عقده خود بزرگ بینی در  نوشته ها ویا اثار آنها دیده میشد ، چه دراشعارشان وچه درگفته هایشان ویا نوشته هایشان ، رو به هیچ قبله ای نکرده ونماز نخواندند ، ریش های انبوه نگذاشتند، خودرا نفروختند ، آهسته ار حاشیه زندگی عبور میکردند اما نورطلایی آنها همه زندگیها را فرش میکردوروشن مینمود ، عقده خود گنده بینی نداشتند ومنم ، منم نکردند ،  مترجمینی که بی سر وصدا وآهسته وبا اعتقاد واعتماد کامل کتابهایی را به دست چاپ دادند که امروز ممنوع است ، بی هیچ ادعایی ، حال اگر این بزرگان امروز سر از خاک بر میداشتند وصحنه های چندش آوری را روی سایت ها میدیدند نمیدانم ، شاید از زنده ماندنشان احساس شرمندگی میکردند ، در عالم ادبیات خارج هم کم کم نقش بزرگان کمرنگتر میشود ، تنها نامی وگاهی اثری کوچک ویا کوتاه از آنها بچشم میخورد ، » بیایید دنیای بهتری بسازیم« روانت شاد دکتر یمنینی شریف ، حسن گل گلاب ، خواجه نوری ، وخیلی های که صفحه من اجازه نمیدهد نام آنهارا بنویسم .  تنها جای خالیشان را در محدوده زندگیم احساس میکنم ، غربت یعنی نبودن درکنار انسانهای بزرگ ، نه درسر زمین دیگری ، غربت یعنی نشستن درکنار کسانیکه فهم وشعور ندارند  غربت یعنی ارتباط با آدمکهای گم شده  که زبانت را  نمیفهمند ، همدلی را نمیدانند چیست ، این غربت است .غربتی تلخ . پایان/ ثریا ایران نمنش / اسپانیا / 26/5/2015 میلادی /.
  • کدام چهره ؟

    روز گذشته با چشم دل ، نه با خیال  ،خشونت وبیرحمی را با تمام وجودم در چشمانت دیدم ورنج بردم ، روز گذشته برای دومین بار چهره نا مطبوع وخشونت بارت که پس از یک پشیمانی تبدیل به اشک میشود درچهره ات مشاهده کردم ، تنها نبودم ، فلینا بالا آمده بود تا حال مرا بپرسد ، بحث بر سر همسر تو شروع شد چیزیکه سالها درگوشه دل من مانده ومیل نداشتم آنرا بر زبان بیاورم اما فلینا با کمال شهامت ودرستی اورا عریان کرد ومقابل تو گذاشت ، اما خشونت تو مرا بوحشت انداخت . ترسیدم ، زیر این لباس مهربانی واین کمکهای انسانی دیوی خفته که روز گذشته بیدار شد حال چگونه اورا دوباره به درون میفرستی   ؟ نمیدانم .
    این نامه را برای  تو مینویسم میدانم هیچگاه آنرا نخواهی خواند  چون زبانم را نمیدانی ونمیفهمی ، این نامه درهمین پرونده بایگانی خواهد شد شاید روزی کسی پیدا شد وانرا برای تو خواند . روز گذشته من درموقعیتی نبودم که بتوانم بین شما دو دوست انتخاب کنم ویا طرف دیگری را بگیرم اما فلینا با کمال شهامت حقیت را بتو گفت ، 
    اولین باریکه اورا بخانه آوردی وبعنوان  همسر آینده ات بمن معرفی کردی ، هنوز جوانتر بود ، نگاهی که بمن سرو سینه من انداخت مرا دچار پریشانی کرد ، یک دون ژوان بتمام معنی  خوش خوراک وخوش گذران حال در کسوت یک همسر میخواهد لقمه هایی را که از دهان درندگان دیگر بیرون کشیده ام ببلعد ، دردلم گفتم :
    کور خواندی ؛ اینجا جایی نیست که ارباب خانه شوی هنوز من زنده ام وراه ورسم اربابی را میدانم ، از او خوشم نیامد ،  در پیله خود فرو رفتم ، آن آب تلخ وگس  بر روی زبان ودهانم جاری شد ، نگاهی به چهره تو انداختم ؛ آنچنان گلگون وخوشبخت بودی که دریغم آمد این فریب را از تو بگیرم ، گذاشتم هردو در فریب خود به زندگی مصنوعی خود ادمه دهید ، اما تمیدانستم که ترا تکه تکه خواهد کرد ، واز تو موجودی خواهد ساخت که نسبت به همه دنیا بدبین ، وخشونت وآنارشسیتی را پیشه خواهی کرد  وشخصیت ذاتی واولیه تو گم خواهد شد ، شخصیتی که سالها رنج بردم  تا توانستم ترا درقالب آن جایدهم ،او درحد و مقام من نبود اگر درسر زمین خودم اورا میدیدم تنها میتوانست یک راننده خوب برای من باشد نه بیشتر ، حال پزشک است یا استاد ، اما کاراکتر وشخصیت انسانی او اورا از بقیه کارگران  بیعار متمایزنمی کرد ، شوخی های بیجا  با خواهرت که او بازرنگی تمام  جوابش را میداد واورا سر جایش مینشاند ،  بهر روی تمام شد سالها رفته اما روز گذشته من زنی را مقابل خود دیدم که نه تنها اورا نمیشناختم بلکه  ترسیدم چرا یکپارچه خودرا بتو سپردم نمیدانم؟ شاید از تنبلی بود ویا شاید از اینکه میل داشتم افکارم برایم چیزهای بهتری محفوظ بماند ، امروز میل دارم از دست تو خلاص شوم ، هرصبح تلفن من به صدا درنیاید وتود رمقابل بقیه همکارانت بگویی آه ….نگرانم باید حالش را بپرسم ، دیگر میل ندارم با تو بخرید بروم از امروز از تو دور میشوم دور تا بینهایت ، از توترسیده ام ، حیلی هم ترسیده ام ؛ تو هم میزاث همان دکتر جکیل و مستر هاید را در درونت حفظ کرده ای ، دیگر میل ندارم  دوباره تکرار شود .
    دل من لبریز از عشق ومهرابنی وبخشش بوده وهست ، دل تو اما لبریز از کینه هاست ، تنها تو نیستی که دراین دنیا رنج برده ای رنج تو خیلی کم ومدتش کوتاه بود اما رنجهای من همچنان ادامه دارند ، دلم پر است اما چشمانم را به نم اشک آلوده نمیسازم ،  چه دردی است غمگین بودن  ونگریستن ، چه دردی است که چون یک شاخه درخت خزان دیده  در آفتاب  نا مهربانی  لرزید ن، چه دردی است تنها بودن در میان جنگل وشبها را از خوف در پناه یک درخت پنهان شدن ، فلینا غمگین از خانه بیرون رفت مرا بوسید وگفت من هنوز اینجا هستم مادرم وپدرم نیز آمده اند هرگاه بمن احتیاجی داشتی حتی نیمه شب بمن پیام بده ، اورا بوسیدم وسپس در ادامه حرفهایش گفت متاسفم ، او دچار دیپرشن شدید است در انتخابش اشتباه کرده وحالا درمانده خشونترا را پیشه کرده من اورا میبخشم ، برگشتم وروی مبل افتادم از فشار تب وسر درد  چه شد که این شعله این چنین سوخته  وبه دست باد خاموش شد؟ 
    چه شد که مانند یک تکه استخوان پاره  به حسرت ها خو گرفته ودل بی ارزویش را به همه عرضه میدارد؟  چه شد که سرنوشت مارا باینجا کشاند ؟ که از خاکیان دوربمانیم  وبشوق پریدن بالهایمان زخمی وخونینی بر زمین بیافتیم ؟ وچگونه امروز دیگر میتوانیم عکس خودرا در آیینه  زمان ببینیم ؟ .
    عرقی سرد بر تنم نشست وخاموش نشستم . مانند همیشه ، انسانها همینند تنها نامی از انسانیت بر روی خود نهاده اند حیواناتی هستند که روی دو پا راه میروند وبعضی ها دمشان درقسمت جلویشان آویزان است وبعضی ها درپشت سرشان.
    دیگر در فکر هیچ نفس گرمی نخواهم نشست ،  ودرانتظار هیچ دست نوازشگری به درب خیره نخواهم شد ، خود هنوز ماهیچه هایم پر قدرت ، افکارم منظم ، قلبم سالم وقوی وقدرت تکلم دارم .پایان
    ثریا . اسپانیا /. بدون تاربخ/.
  • نظر گاه

    شب بسيار بدى را گذراندم ، هوا راكد بود ، ايستاده بود ، تمام پنجره هارا گشودم شايد نسيمى بوزد ، برگ از برگ تكان نخورد ، نفسم بند آمده بود ، هيچ كارى نميتوانستم انجام بدهم ،  خودمرا به اطاق نشيمن رساندم وهمه دربهارا باز كردم ،نه ! خبرى از هواى تازه نبود ، رفتم روى بالكن  ،نه نسيمى نميوزيد ، روى كاناپه افتادم ، كم كم احساس كردم كه هواى تازه ، يك نسيم خنك وارد اطاق شد،  ساكت نشستم ، مبادا نسيم بگريزد ، تنفس عميقى كشيدم ، كتابم را باز كردم تا بخوانم ، اما حواسم جاى ديگرى بود ،ًكجا بود؟   اگر واقعا به روح بعنوان يك عالم جسمى معتقد باشم  بايد  جد ى بگويم. از جسمم فرار كرد وبه  شهر ناشناخته پاى گذاشت ،  درب را كوبيد ، چهره اى بر افروخته و ناشناس جلوى چشمانم ظاهر شد ، نه ، اين خود او نبود ، اين او نبود ، ابدا او را نشناختم ، خشونت از چهره اش ميباريد ،  همانجا ايستادم وباو خيره شدم ، چشمانش سفيد و مردمك چشمانش مانند شب تاريك ،مرا خير ه خيره  مينگريست ، اثرى از آشنايى در چهره اش ديده نميشد ،اين او نبود كه من تحت تاثير شخصيت  او داشتم خود را از دست ميدادم ،اين غريبه ، اين ناشناس با چهره درهم وخشن ، همچنان نگاهم ميكرد ، در همين مدت  كوتاه ناگهان احساس كردم سردم شده  وآن توهمات از سرم پريد 
    آه ، خودپسندى و دگر گونى انسانها  را هيچ پايان  وانتهايى نيست ،آن چهره مهربان. ودوست داشتنى تبديل به يك مرد ميخواره وخوش گذران شده بود  پتو را أهسته روى پاهايم كشيدم ،  از عالمى كه براى خود ساخته بودم بيرون آمدم ، دست بردم تا نامه اى برايش بنويسم ، اما دستم ميان راه توقف كرد ،
    نه ! تمامش كن ، هرچه بود تمام شد  ، بايد بفكر هوا باشم  بفكر اكسيژن كه در هوا مفقود شده و تنفس را براى من مشگل كرده است ، ترديد بيمورد بود بايد تصميم ميگرفتم  وسريع اقدام ميكردم ، نه انسان عاقل هيچگاه به. پشت سر نگاه نميكند وأب ريخته را نمينوشد ، بگذار به زمين فرو رود يا گياه ديگرى را مسموم ميسازد ويا از نو گياهى را أبيارى ميكند . 
    تمام شب بيدار نشستم  در انتظار حضور هواى پاك ، ! اما بادى سهمناك برخاست و مقدار زيادى خاك وخاكستر را با خود أورد ، باز كجا ر ا سوزانده اند ؟ تلويزيونرا روشن كردم ، جايى داشت ميسوخت واتومبيلها رويهم  آتش گرفته بودند پليسها تنها ايستاده ونظاره ميكردند  شعله هاى أتش به هوا بر خاسته بود ، 
    مردم عاصى شده اند ، حال آن گيسو بلند با أن لبخند نمكين  وأستينهاى بالازده ويقه بازش ميخواهد تكيه بر جاى بزرگان  بزند ، بزرگان  ديكر وجود ندارد هرچه هست ذراتى از درون خاكسترها برخاسته ، اين يكى خواهد أمد وما مانند بقيه سر زمينها  درصف نان وگوشت وسبزى  خواهيم ايستاد ، تا او خوب خود وپشتيبانانش را سير كند  وما همچنان تماشگه خلقتيم 
    وايكاش همان ( فريب ) بود ومن از اين دنيا بيرون ميرفتم ، خودم را تسليم هوسهاى او ميكردم ،  مدتى خوابيدم ، هوا همچنان راكد وساكت وخورشيد در پشت ابرى زرد رنگ پنهان است ، 
    امروز ديدم چند تا از نوشته  هاى  من كپى شده اند ، مهم نيست اميدوارم  آنهارا تكه پاره نكرده ودستكارى ننمايند ًحوصله ايملهايمرا نيز  نداشتم  ، چيزى ندارم بگويم ،ًهمان حرفهاى تكرارى ، وهمان تشكرات قلبى !!!! نفسم هنوز سنگين است سيگارهايم را  بسويى پرتاپ كردم و قوطيهاى چاى اعلا را  !! را به درون كيسه زباله ريختم ،  
    ثريا ايرانمنش / اسپانيا / سه شنبه ٢٤/٥/٢٠١٦ ميلادى /.
  • گريزان

    خرقه پوشان همگى مست گذشتند وگذشت 
    قصه ماست كه بر سر هر بازار بماند 
    امروز نميدانم چرا بياد او افتادم ، بياد زنى كه روزى بلبل باغ چمن مردان خوش گذران ايران بود ، بلند قامت موهاى انبوه چشمان درشت و پوست سفيد كه از زادگاهش تبزيز أورده بود ، چشمانش درشت اما بيحالت  گويى چشمان يك مرده را در كاسه چشمانش حمل ميكرد  ، اولين روزيكه من در اداره جديد مشغول  كار شدم او به ديدارم أمد ومدتى روبرويم نشست ، سپس گفت : چه كفشهاى زيبايى داريد ! سر دوستى را با من باز كرد، من خسته ، وبيحوصله  بدون هيچ همراه وهمرنگى دوستى اورا پذيرفتم  ، معلوماتش  بيشتر از كلاس  نهم نبود اما بمدد زيبايش توانسته بود رياست فروش را بعهده بگيرد ، خوب  ميفروخت ، خوب هم ميگرفت ، تا آن روز سومين  همسر را طلاق داده حال با يك دون  ژوئن  رويهم ريخته بود وخيال عروسى با اورا داشت ، روزى به دفتر من آمد وگفت : بايد به ديدار پدر نامزدم بروم ممكن است از لباسهاى تو استفاده كنم واز كفشهايت ! من لخت شدم بلوز ودامن  وكفشهايم را باو دادم وبرايش  خير خواستم  وخودم درب اطاق رابستم با زير پيراهنم روى صندلي افتادم ، تا ساعت چهار كه برگشت وذوق كنان كفت كه ، لباسهايت برايم  شانس أوردند به زودى عروسى ميكنيم !!!
    من دير تر از او بخانه همسرم رفتم وديگر اورا نديدم اما دورا دور ميدانستم كه همسرش بيمار ومعتاد واو دارد خرج اورا ميدهد  با مردان مشهورى سر وكار داشت  ومرتب بين ايران واروپا در رفت وأمد بود ، من سرم به زندگى خودم وگرفتاريهام گرم بود ،تا اينكه اورا دراينجا ديدم پس از  سالها اول همسرش را كه با يك هنر پيشه معروف ازدواج كرده بود وپسرش را وسپس خودش را كه پير مردى را بعنوان همسر پنجم به دنبال خودش ميكشيد ، شُل وارفته ، باز گم شد ، 
    آخرين بار كه اورا ديدم با سجاده ، روسرى و نماز وروزه ؟؟!! كه نميدانم أجابت ميكرد  يا فقط به نمايش گذاشته برد ،آه همسرت مرد؟ بگو ارث او كجاست من ميروم برايت مياورم من خيلى  آدم ميشناسم ، 
    نه ، مرسى ، ميراث او شوم بود آنهارا بخشيدم  ،
    روزى بمن تلفن كرد وگفت ، بايد من وتو ” توبه كنيم ” 
    گفتم توبه چي ! توبه رنجهايى كه در غربت كشيدم و با جان كندن  شبانه روزى بچه هارا بزرگ كردم ،اما تو رفتى ايران خانه هم خريدى  اينجا هم خانه خريدى گناه را نوكردى  ، توبه اشرا من بكنم !؟!  نه عزيزم آنان كه ترا فرستاده اند تا مرا به حلقه خود اضافه كنند كور خوانده اند ،من همينم ،تو برو نماز بخوان ، روزه بكير وتوبه گناهانت را بكن دين جديد توبه كاران را ميگيرد  ميبخشد به آنها امكانات زيادى ميدهد ، 
    بيمار شد ، بيمار ى سخت ، تك وتنها  خانه ها  رفتند  در يك آپارتمان يك اطاقه اجاره اى  نشست ، و سرانجام تكه تكه هاى اورا درون يك كيسه زباله به دست پسرش دادند تا در گورستان شهر بسوزاند ، 
    آنهمه فروشندگى !!!! آنهمه ناز ! آنهمه افاده ، سرانجام آخرين روز با عصا زير يك پتوى كهنه به در خانه من آمد وگفت : حالم بد است بگمانم مردنى  هستم ، مرا ببخش و…..
    حلالم  كن !!!!!!! 
    اهه ! با همين سادگى ، شهر را يكپارچه در دست گرفتى. با دروغهايي كه تو سر من شاخ در مياورد ،حال ترا ببخشم ؟! 
    من خدا نيستم تا ببخشم ، 
    امروز بياد او افتادم ، همه تلاش براى پسرش بيفايده بود ، ………. وخودش درون بك كيسه زباله در ميان كوره سوخت ،
    از انسان تنها نيكى بجاى ميماند نه چيز ديگرى ، پايان ( خصوصى است ) ثريا /.
  • مترسک سرجالیز

    الهی شکر که (فروشنده) اصغر اقا برنده شد هنرپیشه اولش برنده شد برنده جایزه حاشیه کن ! فروشنگی خوب چیزیست باید فروشنده بود هنگامیکه فروشنده شدی خریدار نیز پیدا خواهد شد حال پرچم ( شل) بر فرار آسمان بیرنگ ایران دراهتزازاست ومردم سرگرم ( فروشنده) !
    بنظر من هر شاعر ونویسنده وهنرمندی هنگامی جاودانه خواهد شد  که نماینده نسل خود باشد ، اصغر آقا معلوم نیست نماینده کدام فصلهاو نسلها میباشد محل زندگیشان نیز نامعلوم است  ، در حال حاضر نماینده نسل خویشند ، نسلی باقیمانده از پس مانده های کمونیستی سابق ، نسلی که برای نفت سر زمینش باید در صف بایستد وبرای خرید نان باید ساعتها روی پاهایش بایستد ،  نسلی که  کارتون خوابی را فرا گرفته است ومیداند بقیه زندگیش درون یک کارتون کنار خیابان است  ، زمینها بفروش رفته اند ، نوشته های من در این صفحات چه بمانند چه پاک شوند ، صدایم باقیست ، وصدا میماند ،  من حق هیچ توجیه و برخوردی را بآن سر زمین ندارم ، اما حق این را دارم که عقیقده امرا بنویسم .
    تمام دیروز بخواب رفتم از ساعت هشت  صبح تا چهار بعد ازظهر خوابیدم ، گاهی بیدار میشدم نمی آب مینوشیدم دوباره میخوابیدم آلرژی وعطسه همه انرژی مرا از بین برده بود ومن دراین فکرم که این انسان دوپا زمین باین زیبایی را ویران ساخت حال درمیان فضا مشغول چه غلطی است وچرا هوای ما اینهمه آلوده شده است ،  زلزله ها از کدام سو میایند وپس زلزله ها  با چه نیروی نامریی  به حرکت درمیایند ؟ ، اینهمه  ویرانی بنام باران  ازکدام سو جاریست ، یارانی که نعمت میاورد ودر لطافش شکی نبود امروز تبدیل به یک دیو ویرانگر  شده است ، همه درون اطاقهای دربسته با هوای مصنوعی وتنفس مصنوعی دارند به زندگی گیاهی خودشان ادامه میدهند ،  اما من مینویسم  ،  مینویسم چون  هنوز خودرا در میان کوهستانها ودهات خودمان احساس میکنم ، بی بی یا مادر مهربان من از شهر نشینی بیزار بود درمیان مردم شهری احساس غربت میکرد در ده خودش بانویی بود با چوبدستی اش وچادر نماز وال گلدارش بدون شلواربلند سیاه  بدون جوراب ،  هنوز صدای کد خدا درگوشم است که با یک کاسه بزرگ مسی که درونش را با رطب روی برگ انجیر چیده بود میامد از صدای گیوهایش میفهمیدم که  تحفه آوارده ، دوزانو مینشت ومیگفت :
     بی بی ، بخدا آفت همه سر درختانرا زده  توانستم همین کاسه رطب را بیاورم !!! مادرم زیر چشمی نگاهی باو میکردومیگفت فقط مفت نفروش میدانست که بیشتر میوه ها وسبزیجات او درکنار بازار قیصریه بفروش میرسد وپولش به جیب کد خد و وواسطه ها میرود ، بی بی احتیاجی نداشت هیجده دانگ آب جاری را به اجاره داده بود ، خانه هایش درآ نسو در اجاره بودند ، زمینهایش زیر کشت گندم ، و سبزیجات ومیوه  اورا بی یناز میکرد ، ارباب ده بود  ،  نان درخانه پخته میشد  شیر تازه ، کرده تازه پنیر تازه  وگوشت تازه ، قلیانش را که درونش گل محمدی انداخته بودند با نی بلند چوبی میاورند اوپشتش را به پشتی میداد ودر عالم دیگری اشعاری را که از حفظ میدانست میخواند گاهی نمی اشگ هم روی گونه های گلگونش مینشت ، هوای کوهستان مرا زنده میکرد مانند پرنده ها از این سو به آن سو میدویدم .بی بی هنوز عاشق مرد اول زندگیش بود  شوهر اولش .
    روزی که با یک ( مترسک) آشنا شدم ناگهان بی آنکه خود بدانم بسوی همان کوهستانها پرواز کردم بوی دود قلیان مادر بمشامم خورد ، بوی پهن اسبها بوی حاک بوی عشق بوی آبشار بوی سبزه های کوهی ، مترسک اما به دنبال چیزدیگری بود ، امروز احساس کردم بمن وروحم تجاوز شده است ،  آن روح پاک دشتها ، آن روح پاک کوهستان دچار خراش شده است ، زخم برداشته  امروز غمم نیست اگر صاحبدلی پیدا نشود تا مرا نفهمد امروز روزگار من نیست ، زمین زمین من نیست وهوا ی آلوده مرا دچار بیماری ساخته است ،  به شعر پناه بردم مانند بی بی اشعاررا درون  سینه ام جای دادم ، اما امروز خریداری ندارد  امروز همه زهر عقده حقارتشان را برمن ریخته اند  ومن اصرار دارم بشیوه اجدادیم در میان این ده کوچک بیاری توهمات خود بقیه زنگی ام را ادامه دهم  از هیچکس باکی ندارم واز هیچ چیز هم نمیترسم ، گاهی در نوشته هایم تصویر درختان ، آبها ، جویبار ،  وکوهستانها نقش میبندد ، به همان روشنی .زلالی  حالات وعواطفم را همه خوانده اند  سینه ام آیینه وار نقش را بازگو میکند  گاه گاهی سایه ابهامی بر این نوشته ها مینشیند که تنها خودم میدانم ، امروز تنهایم ، بی بی هم تنها ماند ، درخانه اش وتنها مرد  ده او از روی نقشه  محو شد ..حال دیگرنه اشعار فرخی یزدی مرا دلخوش میکند ، نه نظامی گنجوی ، نه حافظ شیرازی ، ونه رهی معیری همه رفته اند آنها متعلق به نسل خودشان بودند  نسل امروز اشعارا ونوشته  هایش سپید ودگرگون است ویا درلیاس طنز هزل امروز بازار فروش است  اما خریداری نیست ، بازار فروش سکس است از هر نوع ، کسی نه به آبشار ها میاندیشد نه به کهساران ونه میوه های آفت زده 
    روزی  از لابلای  توده های تاریکی ، دستی درون لانه من خزید ،
    ولرزه ای برتن من افکند  ، بیاد آشیانه ام 
    اما این دست یک مترسک بود که برای ویران کردتنم آمده بود ، نه ساختنم ، پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 23/5/2016 میلادی/.