Author: Soraya

  • ايران وبقيه

    ايران هيچگاه  ” كامياب” نخواهد شد تنها يك زن بنام ” ايران ” “از دولتى سر بقيه ” به كاميابى. رسيد !!
    در جنك جهانى دوم ، ايران بين سه ابر قدرت تقسيم شد  ”  استالين از روسيه آمد  ، چرچيل از انكلستان وروزولت  از امريكا ، هركدام هم سهم خودرا به راحتى از طريق ايادى خود  ميبردند ايرانيان هم نان را پشت شيشه پنير ميماليدند وميخورند ، شاه بيچاره وبد شانس تر از من هم كوشش بجايى نرسيد وزورش   باين بچهاى تخص وتنبل بى نتيجه  بود  . 
    با يكى شد ن اروپا مدعى زياد شد سهم كمى به انگلستان والبته  به بقيه ميرسيد  كشورهاى اروپايى هم سهم خودرا ميخواستند وميل داشتند بازار رقابتها را احيا كنند ، روسيه اما سهم خودش باضافه سهم بقيه راهم ميبرد ، 
    حال با جدا  شدن انگلستان از اروپا ، همه سر جاى  خودشان خواهند بود ، انگلستان بچه هاى خودش را بمدرسه ايرانيان ميفرستد تا تربيت شوند !!!  امريكا مدرسه خودش را باز ميكند تا نگذارد بچه تخص هاى روسى همه چيز را هپلى  هـپو كنند ،  روسيه اما به مراد خود رسيد   بچه هايش در ايران تربيت شده اند ، با كلت و اسلحه و چاقو ودشنه و به آنچه ميخواست  به دست آورد  : دين افيون براى انسان است بايد كشت وبرد . 
    من سياسى نيستم ، اما چون متاسفانه زياد خواندم وديدم نظر خودم را اعلام ميدارم ، والا نه در آن رزيم سهمى بمن رسيد وا ر ث پدرى ونه در اين رژيم بوده ام ، 
    حال باز ناهار ماست وخيار خودمرا ميخورم  وبه تماشاى بزن بزن ها مينشينم. واز پشت شيشه هاى كدر زندان انفراديم باين همه زباله مينگرم ،
    كجاشد آنهمه انسانيت ، چه شد آنهمه كرامت ؟ كجا رفت آنهمه تربيت وآداب دانى ؟ ما كجا ميرويم ؟  
    اينهمه آدمكش ناگهان از كجا پيدا شدند ، حال عده اى   خارجى كارند و عده اى داخلى كار !!!! يعنى خارجى كارها سر آدمهاى فضولى. مثل مرا ميبرند وجلوى سگ مياندازند ، داخلي ها  هم مشغول تصويت  حسابهاى خصوصى وعمومى خود هستند ،و حال ما بنشينيم ودر تلويزونها وراديو ها بحث ومذاكره  كنيم ، مصاحبه كنيم ، ميز گرد وچهار گوش تشكيل دهيم ويا فيلسوف وروانشناس و طب سوزنى ،سنتى والهى و اگر نشد طب سكس  راه اندازى كنيم و  راه يابى  براى ألت هاى مردانه كه چگونه أنر ا چند سانت بزرگ كنيم وعكسش را روى فيس بوك بكذاريم ويا در سايتهاى خصوصى بازار يابى  كنيم ، 
    بمن چه كه ايران كامياب نشد ، تنها يك ايران كامياب هست ، آنهم ألان  پير شده ويا شايد مرده ……. پايان
  • خاانه گاه

    بعضی از روزها نمیداتنم چرا بیاد آن روزهای وحشتناکی میافتم که از فرط تنهایی وبیکسی خودرا به ( خانگاه  یا همان خانقاه) انداختم ، نمیدانستم که این  شعبه از همان گروه فراماسونری  که سر بزرگش در اتگلستان ورندی را بعنوان پیر ومراد بر گرده مردمی مانند من نشانده اند ورنودی دیگر نیز بعنوان خدمگذار اما درواقع حافظ منافع  درخدمت آنها ایستاده اند  ، روزی برایم نامه رسید که سرکار بانوی محترم …. از شما دعوت میکنیم برای افتتاح شعبه فلان درشهر فلان مارا سر فراز فرمایید یا حق .!!! به به ، سوار طیاره شدم وخودم رابه آنجا رساندم در فرودگاه میزبان درانتظارم بود ، جوانی بلند قد که باشگاه ورزشی داشت با همسر جوانش ویک دختر بچه ، مارا بخانه خودشان بردند وگفتند هنوز شیخ ا زراه نرسیده وهنوز خانقاه در دست رنگ است بنا برای این شما درخانه ما بمانید وبرای ذکر هم به زیرزمین باشگاه خواهیم رفت ! 
    فردای آن روز حضرت جلات المقام شیخ  الشیوخ  جوان  از راه رسید ، مردی بود بلند قامت با یک پیراهن بلند سپید ویک شلوار گشاد بسبک پاکستانیها ویگ شال که بر بروی شانه اش انداخته بود این شیخ با یک هنر پیشه فیلمهای فارسی عروسی کرده بود ، اورا هم درهمان خانه جای دادند ، یعنی اینکه من رفتم روی کاناپه اطاق نشیمن خوابیدم وجناب شیخ اطاق را  تصاحب کردند گاهی متوجه نگاههای زیرکانه شیخ به بانوی جوان صاحبخانه میشدم اما با خود میگفتم :
    زن ، حیا کن ، اینجا جای این حرفها نیست ، اینجا جای ذکر است ونماز ودعا  !! یکروز صبح زود رفتم دوش بگیرم دیدم درب اطاق بانوی صاحبخانه باز است رختخواب پریشان وجمع نشده وپیراهن اطلسی گلدار کوتاه بانو صاحبخانه بطرز  هوس انگیزی روی تخت خود نمایی میکند  ، باخود گفتم شاید دراویش مدرن مانند قدیم لباس بلند نمیپوشند دراین بین درب اطاق شیخ باز شد وخانم صاحبخانه با چهره برافروخته بیرون آمد ، لپ هایش به رنگ عناب وشاد وسرحال تا مرا دید ، دست وپایش را جمع کرد وگفت :
    ببخشید هنوز فرصت نکرده ام اطاقمرا مرتب کنم شما میتوانید این کاررا بکنید ؟ تعجب کردم ، گفتم متاسفانه نه ! چرا قرمز شدید؟
    کم کم سر وکله اهالی اهل ذکر نمایان شد ، دختران جوان با شلوارهای تنگ پیراهن  های یقه باز ، زنان پیر به دنبالشان مردان معتاد ، و…… . دیگر تا آخر خواندم . برنامه تشرف انجام گرفت من نمیدانستم که بایدسکه طلا بدهم وانگشتری طلا مال من نقره بودند بنا براین شیخ حلقه انگشتری مرا از دستم گرفت وگفت “
    در رسوم درویشی هرچه را که نظرگرفت  ، باید پیشکش کرد ،!! 
    گفتم ببخشید این حلقه یادگار بزرگی است برای من وآنرا به هیچ قیمتی پیشکش خدا هم نمیکنم ، حلقه را گرفتم وفردای آن روز دوباره سوار طیاره شدم وبخانه ام برگشتم ونامه مفصلی برای جناب پیر شان فرستادم وتمام شد .
    امروز بیاد پدرم افتادم ، روزیکه به تهران آمد دیدم با کت وشلوارو وکراوات ویک عینک دور طلایی وبسیار لاغر آمده بود سالها بود اورا ندیده بودم او تازه سی وهشت ساله ومن پای به سن چهاده سالگی میگذاشتم ، از او پرسیدم ، پس چه شد آن جبه ودستار وکشکول وتبر زینت ؟ 
    گفت همه دکان بود ، هفته ها معتکف حرم مولایم نعمت اله ولی بودم شبی گریه کنان گفتم  ، هربار درون چنته این همراهان واخوان وبرادران اسکناسهای زیادی میریزم اما خبر از ذکر وشور وحال نیست تنها بمن میگوین ؛ فلانی سا زت کو ؟  ودرآن شب ناگهان چراغ قرمز درب خروجی روشن شد فهمیدم باید آنجا را وآن اخوان وآن ریاکارانرا رها کنم ، کشکول وتبرزین درخانه برادرم نگه داری میشود دیگر حوصله زندگی را ندارم ، نمیدانستم بیمار است ویکماه بعد او جان داد واز دنیا رفت .
    من بی آنکه بیاد گفته های اوباشم بیخردانه سر به آستان این رندان حقه باز گذاشتم وخوشبختانه زود خودمرا کنار کشیدم دیدم منبع فساد ، وکثافت است هیچ ذکری نیست ذکر شکم است وزیر شکم وبس . 
    الهی ، آمدم  با دو دست تهی ، ، بسوختم  برای امید روز بهی ، اما سوختم در آتش ندانم کاریهای بندگان بی خرد تو ،
    الهی / اگر کسی ترا به جستن یافت  من به گریختن یافتم  ، اگر کسی ترا به ذکرکردن یافت ، من ترا درفراموشی یافتم ، اگر کسی ترا به طلب یافت ،  من خود طلبکار توام . ( برداشتی از اشعار خواجه عبداله انصاری). پایان /. جمعه 
  • دنياه كوچك ما

    براى آنكه از دردهاى روزانه وآنچه پيش رويمان گذاشته اند خلاص شوم ، سر به دامان روزهاى خوب گذشته ميكذارم ، امروز درخبر ها خوأندم كه پارك جنگلى ” نكأ”  در جنوب شهر شيراز با أتش زدن درختان وكشتن حيوانات. وكشتن جنگلبانان ، بولدزرها بكار افتاده اند و جاده ايجاد شده ، سپس انبوه سازى شكل ميگيرد ، چه كسانى از اين ويرانيها بهره ميبرند ؟  وسپس كجا خواهند رفت ؟ به كدام سوى جهان ؟ در هيچ جا ديگر امنيتى وجود ندارد  ، جلوى چشم مادرى در فروشگاه دختر يازده ساله اورا ميخواستند  به زرور بدزدند ، مردم ديوانه شده اند ، باور ندارند كه جهان را يك قحطى بزرگ ، يك  خشكسالى وبى أبى تهديد ميكند ، امروز أب از بطريهاى بزرگ به درون بطريهاى  كوچكى سرازير شده كه تنها باتدازه يك فنجان است ، بطريهاى به رنگهاى صورتى وأبى در قفسه ها خود نمايى ميكنند تا نفهمى  كه چه كثافتى را مينوشى ! مواد غذايى كم شده  حتى سيب زمينى كه روزى قوت بيشتر مردم جهان بود حال يا پخته وآماده يا خورد  شده وأماده ويا گنديده درون كيسه هاى  پلاستيك كه بازور هزاران ماده سمى  آنهارا  نگهدار ى ميكنند ، هر ميوه تازه اى را  كه دست ميزنى گويى همين الان از فريزر يا بخچال  بيرون أمده است ،  ديگر كمتر درخت ميوه اى در خانه از ديوار سرك ميكشد خرمالو  بكلى گم شد ، ( در اين سر زمين ) بجايش ميوهاى سفت وسخت. با رنگ زرد  ساخت كارخانه أمد ، هندوانه ها  به رنگ زرد وصورتى  وقالبى  مانند كيك ! اينها ارزانترين ميوه هايى  بودتد كه در تابستان بداد جگر هاى داغ شده ميرسيدند ، نانها همه يخ زده. درون فر خمير ها داغ ميشوند وساعتى بعد بايد  أنهارا دور انداخت ، از گوشت حرفى نميزنم ، چون لاشه خوار نيستم ، اما سبزيجات به همت هورمونهايشان ومواد سمى زا هركدام هيبت وهيكلى باندازه لأتها وآدمكشانى كه امروز  بجان ملتها اتداخته اند ى ديده ميشود ، همه جا را امنيتى !!!  كرده اند ، آدمكشانيكه كه از كارخانه خودشان بيرون آمده اند ودر باشگاهاى پرورش اندام با زرور پروتينهاى مصنوعى  مانند غول با پيكرهاى خالكوبيده شده ، اجتماع را پر كرده اند ، تمام مواد سرشويى  وكرمها و ساير مواد را تنها دو كارخانه عظيم ، ژنرال مرتور و ديگرى ميدهد ، با ماركهاى  گوناگون ، هيچ فرقى بين يك شامپوى ما ركدار با يك مايع  ظزفشويى ارزان قيمت نيست ، كرمهاى كه براى بدن ساخته اند همه ألرژى زا و مسموم ، مردم همه دچار  يك بيمارى مرموز كه نامش فقر غذايى وگرسنگى است ، شده اند ، برنجها مسموم چرا كه در كشتزارهايى  بعمل ميايند كه از فاضل أبهاى كارخانجات  تغذيه ميشوند  آنهم برنج  ژنتيكى ، اما در كشورهاى مستعمره  باغها و مزرعه هاى خصوصي زير نظر بهترين مهندسين كشاورز ى چاى ، برنج ، قهوه ، كاكائو ، سيب  زمينى وانواع واقسام مواد غذايى به بهترين وجه ساخته وبعمل ميايد با شرايط سخت و غير انسانى كارگران زن ومرد وكودك ، مزرعه هاى بزرگ  خصوصى به پرورش گاو وگوسفند ومرغ و بلدرچين  وتيهو  وسبزيجات غير سمى دارند كار ميكنند وكسى از وجود آنها  اطلاعى ندارد، تنها متعلق به ( پاترون) هاست ، سر ما با داعش، وملاهاى دستار بسر گرم است هر روز رسانه ها يك فيلم  تبليغاتى با چند عكس به دنيا مخابره ميكنند ، تا مردم هوس تخم مرغ طبيعى كه از مرغ است نكنند تخم مرغهاى صنعتى با تا ر يخ بى نهايت ساخته شده از  مواد نشسته اى وژلاتين ورنگ  در بازار به وفور يافت ميشود ، سرمان با تروريستها گرم است ، مسيو ترامپ روى سن برايمان نقش بازى ميكند  اما رياست جمهورى از ده سال پيش براى منافع اربابان تعيين شده است ، ديگر عرضى نيست بجز سلامتى شما ، زير هجوم مواد غذايى سمى كه كم كم همه را به سراى باقى خواهد برد ، از ديوار كار وبيكارى  سخنى  نخواهم   گفت كه قانون بردگى امضاء شده است .
    سياست بازى هم مد روز  است ، كيف وكفش كروكوديل هرمس هم مد روز است بيچاره كروكوديل در يك مرداب داشت با خانو اده اش زتدگى ميكرد وآرزو داشت فرزندانش به دانشگاه ام أى تى بروند !!!!!!  حال پوستشان در دست فاحشه هاى گرانقيمت بازار  است ،پايان . 
    جمعه دهم ژوئن دوهزارو شانزده ميلادى !!!!
  • انگشتری طلا

    شب گذشته درمیان  صندوقچه ای که محتوی آت وآشغالهای من است ، به دنبال زنجیری میگشتم ، ناگهان چشمم به انگشتری او افتاد ، سالها بود که از چشمم پنهان مانده بود ، این انگشتری شبیه هیچ یک از انگشترها وحلقه های بازار نبود ، یک حلقه کلفت سفارشی بود  برای من ،  مدتی به آن خیره شدم ، سالها بسرعت از جلوی چشمانم گذشتند رسیدم به همان اولین روز استخدامم درآن اداره ، او ریاست دفتر وزیر را عهده دار بود ومن درانتظار اینکه مرا احظار کند ، من استخدام شدم ، در قسمت دیگر ی درجایی که میبایست نبض مکالمات را در روز نواری ضبط کنم  ، مکالماتی که بین کارمندان وکارگران ومردمان خارج انجام میگرفت تنها یک شماره خط داشتم که آنهم به اطاق جناب وزیر وریاست دفتر وصل بود .
    او هرصبح بمن تلفن میکرد ، سلام میکرد وسفارش میکرد اگر کاری دارم باو مراجعه کنم ، مردی بود با صلابت از یک خاندان بزرگ سر شناس عمویش صاحب یکی از بزرگترین روزنامه های پایتخت بود ، با چند زبان خارجی آشنایی کامل داشت وبه هنگام کمیسیون ها ومجمع عمومی ، او تنها کسی بود که اجازه ورود به اطاق وزیر را داشت ، صورتش مهربان ، اما قدش کوتاه بود ، هرصبح پیشخدمت برای من قهوه و شیرینی میاورد واگر مجبور بودم ظهر  بمانم ناهارم را از بوفه میاوردند ، همه به سفارش او بود ، من هیچ فکربدی بخاطرم نمیرسید او زن داشت اما بچه نداشتند وشدیداعاشق قمار بود ودریکی از کلوپ های معروف عضو هیت مدیره بود وهمسرش نیز درآنجا در دفتر کلوپ کار میکرد ، کلوپ هم مخصوص اعضا بود . کارم را دوست داشتم ، تا اینکه وزیر عوض شد کسی دیگر بجایش آمد با تعویض هر نخست وزیر وزیر تازه ای به آن وزارتخانه میامد وایادی خودرا میاورد وبه کارهای حساس میگماشت ، اما او هنوز سر جایش بود ، مرا خواستند ، وبه ریاست دفتر وآرشیو منسوب کردند ، کار پر مسیولیتی بود اما او رییس من شد ، بین من او تنها یک در فاصله بود ، درساعات فراغت کنارم مینشست وکم کم سر حرف را باز کرد ، بهترین وگرانبهاترین  عطرها را بمن هدیه میداد، بهترین کتابهارا برایم میخرید وآخرین صفحات موسیقی را نیز با امضا خودش بمن هدیه میکرد ، او هم مانند من عاشق کتاب وموسیقی بود .
    اما درگوشه از این اداره مردی برای خود تشکیلاتی جداگانه داشت ، حسابداریش جدا سکرترش جدا کارمندانش جدا تنها گاه گاهی برای دیدن جناب وزیر از جلوی اطاق من رد میشد بوی بد ادوکل ( اولد اسپایز) وکت وشلوارهای راه راه به رنگ روشن قیافه اش شهرستانی اما قدش یکمتر وهشتاد بود ، با پاهای بلند .  گاهی درمیهمانیهای وپارتیها وعروسیهای کارمندان شرکت میکردیم  واو با همسرش که یک زن خارجی آلمانی بود میامد قیافه اش تلخ وبسیار بد عنق و اکثرا مست بود ، من ابدا بفکر اینکه بتوانم اورا تحمل کنم نداشتم بو ی اشخاص درمن اثر بسیار میگذاشت وتن صدا این دو عامل مرا درمقابل هر شخصی به زانو درمیاورد خوشبختانه مردان آن زمان تازه به دوران رسیده بودند وهنوز نه میتوانستند به صدایشان تن خوبی بدهند ونه هنوز از بو های خوب سر رشته داشتند ، این یکی  هم تازه از آلمان آمده و بخیال خود  همه چیز میدانست ، وواقعا میدانست ،  رییس دفتر هم که چون مرتب بخارج میرفت با همه چیز آشنا بود وادوکلن های خوشبویی میزد …..
    سرنوشت بد جوری انسان را ببازی میگیرد ، دریکی از شبهای میهمانی اداره که در هتلی بزرگ بر پا شده بود وتنها روسا با بانوانشان شرکت داشتند من هم بدون همسر رفتم ودرکنار ریس حسابداری وهمسرش که پیرمرد وپیر زن مهربانی بودندنشستم ، آنروزها زیبا بودم ، بی آنکه خودم بدانم چقدر مردان به دنبالم بودند بی آنکه خود بدانم تنها فکر م کار بود وخانه وشنیدن موسیقی وخواندن کتاب ونوشتن خاطرات !!! عشق بزرکی را ازدست داده بودم اما هنوز در زوایانی قلبم گاه گاهی نیش میزد ومیگفت من اینجا هستم .
    آن شب میهمانی آن جناب رییس تشکیلات معاملات خرید وفروش وبچه تاجر تنها بدون همسر ش آمده بود اما مرد دیگری با او همراه بود ، من درانتهای میز نشسته بودم ، ناگهان دیدم او گیلاسش را بلند کرد وبسوی من یعنی بسلامتی ، من به اطرافم نگاه کردم ببینم او به سلامتی چه کسی گیلاسش را بلند کرده است ! اما در اطراف من وکنارم هما ن حسابدار پیر وهمسرش بودند ودیگران هم با همسرانشان . سرم را پایین انداختم ، او از جای برخاست دکمه کت خودرا بست وآمد جلوی من خم شد وگفت اجازه میدهید با شما برقصم ؟……… رقص گرگ با فرشته  دیگر ادامه ندارد او قدرت را به دست گرفته بود آن مرد نازنین را به قسمت بوفه ها  فرستا د وخود صاحب الاختیار تمام دستگاه شد زیر کدام قدرت وبا چه نفوذی ؟ هنوز برایم مبهم است ،  او مرا هم باخود مانند تشکیلاتش برد :
    جمیله یکه سوار منم ، من ، عاشق اسب وشکار منم من ، !!!! بخیال خود مردی از تبار کوهستان ومردان دلیر غرب را در کنار دارم !!!! و بقیه بماند …………
    تنها روز ی آن مرد نازنین برایم نوشت “
    ترا نفرین میکنم بخاک خواهرم سوگند ترا نفرین میکنم تا هیچگاه خوشبخت نشوی . خواهرش ناکام از دنیا رفته بود واو هر هفته به آرمگاه خانودگیشان درقم میرفت تا ناهیدش را زیارت کند ، روی نامه قطران اشک او ریخته شده بود .
    حال امشب این انگشتر مرا بر گرداند به آن ـ روزها او از من خواستگاری کرده بود اما بشرط آنکه بچه دار نشویم از بچه خوشش نمیامد وکسیکه بچه دوست نداشته باشد نمیتواند انسان خوبی باشد واین یک گفت من عاشق بچه هستم اما گرگی بود درلباس میش./ این یکی بازاری بود وقیمت طلا را خوب میدانست ، آن یکی دانشگاه رفته بود تنها خطوط ومعنی آنهارا میدانست با ارقام کاری نداشت سینه اش پاک خالی از هر کینه ودورویی./. روانش شاد .
     پایان / ثریا / پنجشنبه 9/6/2016 میلادی / 
  • سحرگاهان

    نميدانم شب چه موقع خوابم برد ، اما ساعت دو پس از نيمه شب بيدارشدم  ،قند خونم بشدت پايين افتاده بود آب بالاى سرم گرم شده غير قابل نوشيدن بود ، تلفنم داشت شارژ ميشد ، حالم خيلى بد بود هوا شرجى ،تنفس مشگل ،اخباررا خواندم همان چرنديات روزهاى كذشته ، رفتم سراغ مسعود اسدالهى وبرنامه هفتگيش ،ظاهرا  خاطراتًى را از دور ها يك جورى جمع وجور ميكند ويك جورى  هم وصل به امروز ميشود ، داشت شمه اى از خاطرات ( جيمز موريه ) جهانگرد قديم كه كتاب ( حاجى بابا) را هم نوشته بود ميخو اند در وصف الحال ما ايرانيان ، كه سرشتمان از ذره اى بنام ( دروغ) ساخته شده است ، شعرى از هالو كه او هم بر اين امر مهر صحت  زده وأنرا در يك شعر طنز آلود تاييد ميكرد  ، قطعه اى از نيما داشتم روى صفحه پلاس گذاشتم او هم از دروغ ايرانيان در عذاب بود ، نه سرشت ما با دروغ ساخته شده با دروغ رشد ميكنيم مادر به پدر دروغ ميگويد ، پدر به مادر واهل خانه بچه كوچك أنرا فرا ميگيرد با همسالان خود باز با دروغ زندگى را شروع ميكند  ، ما ايرانيان با هوش سرشار و علم تخيل  دروغ را  پيشه ساخته ايم ، حال امروز دولتمردان  وأبر قدرتها هم باين امر پى برده اتد ، عده اى أنرا فرا گر فته اند وبا ايرانى معامله ميكنند وعده اى از ايرانى ميگريزند ، حال ميفهم ساده لوحى من كه نام ديگرش حماقت است  چكونه دست أويز اطرافيان من شد وچگونه مرا قضاوت ميكردند وچرا همسرم بمن دروغ ميگفت وهمه چيز را نهان ميكرد ميدانست در اين دنيا نا بود خواهم شد اگر نتوانم مانند او به ( حرضت عباس) !!! يا اين نان ر ا در عر ق ريختم و يا به  خداى محمد و يا بجان بچه ها ، ! كدام بچه ها؟؟! قسم بخورم .
    رفتم سراغ برنامه ديگرى كه با خانم نقاش معاصر در دوران گذشته مصاحبه ميكردند !! اولا دوربين با بيرحمى تمام أن چهره فرسوده  درهم ريخته وگريم   شده وأن دندانهاى مصنوعى را كه گاهى هم بيرون زده وصدايى توليد ميكردند ، نشان ميداد ، من چيزى از مصاحبه دستگيرم نشد ، آنقدر كه چهره وموهاى سپيد وافشان  ايشان با أن سيگار نازك وبلند نقش يك بانوى متشخص را بازى ميكردند گفتگو هارا تحت الشعاع قرار دادند  ، ايشان طراح ونقاش بودند مقدارى هم روى شنل تاج گذارى ملكه سابق كار كرده بودند اينها  را ميدانستم اما چرا آنهمه دوربين را تزديك برده واز زاويه هاى مختلف  از ايشان  ” گلوزاپ” ميگرفتند ،  بياد مادر مرحومم افتادم  از پنجاه  سالگى نكذاشت از او عكس در محافل بكيرند ميگفت دوربين بيرحم است !!! هركجا ميخواستم  عكس دسته  جمعى بميريم فورا چادرى را روى صورتش ميانداخت ،تنها يكى دو عكس من پنهانى از او گرفتم وآخرين عكس او را كه براى پاسپورتش گرفته بود با روسرى ونيمى از زلفان بيرون كه در آلبوم پسر داييم چسپيده ، چقدر زيبا بود ، با موههاى بلند طلايى ، كه كم كم سپيدى بر أنها سايه انداخته بود لبان قلوه اى و صورتى كه مانند برگ گل سرخ ميدرخشيد ، او سينه اى بى كينه داشت و دروغ را نميشناخت ، رنگ چهره خبر از سر ضمير او ميداد ، حال روز گذشته با ديدن تصوير اين بانو كه با مقدار زياد ى شال و پوشينه  وپشمينه تا خرخره خودرا پوشانده بودو تنها از دهان  و چهره او فيلم گرفته شده بود ، نميدانم چه اصرارى داريد  اينگونه مصاحبه ها  را  پخش كنيد وهمه معيارهاى خوب كذشته را در هم بشكنيد ، باز بياد لعبت والا افتادم كه در هشتاد سالگى هم همچنان ميدرخشيد وپس  از سكته وفلج شدنش ديگر اورا نديدم ،نه او ميل داشت كسى اورا ببيند ونه من ميل داشتم  او را كه شكسته شده بود ببينم ، تك وتنها در يك أپارتمان با تنها دخترش ويك خدمتكار نيمه وقت بسر ميبرد ونگاهش را به تلويزيون ميدوزد ، هيچ خبر نگار ، هيچ دوستى به ديدار او نميرود غير از يكى كه هر سه شتبه با بيمارى وحشتناك خود  باز به ديدار لعبت ميرود ، خود من هم كمتر در عكسهاى فاميلى ظاهر ميشوم شايد دوسال است كه ديگر هيچ عكسى از خودم ندارم ، گاهى بچه ها بى آنكه من بفهمم عكسى ميكيرند ، موى سپيد ويا رنگ شده  ديگر زيبايى ندارد ،  زن همه عمرش تنها بيست سال است از چهل سالگى ديكر قابل ترحم ميشود !!!  بخصوص اكر نام و اسم ورسمى و ثروتى هم نداشته باشد ،ديگر هيچ ، اورا ديوانه ميخوانند !!!. 
    قهوه داغ من تمام  شد حال كمى قند خونم بالا آمد بايد يك واليوم نيز چاشنى أن كنم وبخوابم وفردا !!! يعنى چند ساعت ديگر با خستگى  وچهره باد كرده از خواب بلتد شوم واولين سئوالم اين است كه امروز  برنانه ام چيست ؟ هيچ، پايان /.9/6/2016 ميلادى ، ساعت چهار وبيست دقيقه ، درجه حرارت هوا 19/ درجه  سانتى  گراد  !!!!!
  • نامه ای برای یک مرده

    هنگامیکه کسی مرد ، دیگر نمیتوان با او سخن  گفت ویا حرف زد ، عده ای به گورستانها میروند  با زبان بی زبانی برای مرده هایشان  حرف میزنند ، عده ای گله میکنند ، وعده ای دعا میخوانند ، کمتر کسی تا به امروز پیدا شده تا برای یک مرده نامه بنویسد ، آنهم نامه ایکه میداند هیچگاه به پست نمیرود  وهیچگاه به دست گیرنده نخواهد رسید ، چون ” گیرنده شناخته نشد «
    در پیله خود تنیده  وآرمیده بودم ، گاهی نقی میزدم  صدایم به بعضی گوشها میرسید وبعضی ها بی تفاوت عبور میکردند درغربت  از این فریاد ها بسیار است ، وگوش شنوایی نیست  ، در واقع کسی بیدار نیست .
    روزیکه نامه تو بمن رسید واحوالپرسی کردی ، بیجواب ماند ، نمیدانستم که دنبال چه هستی ، این روزها اعتماد ازوجود همه رخت بر بسته همه درلانه هایشان مانند مرغ روی تخم هایشان خوابیده اند ! .
    از خودت نوشتی ، پدرم یک کشاورز ساده است ، خیلی خوشحال شدم ، حال میتوانم با گام های یک کشاور راه بروم با قدم های او ، از مادرت نوشتی  واز مادر بزرگت ، بیشتر خوشحال شدم ، دست به دامن  همه دوستان وآشنایان شدم که ترا نجات دهند احساس میکردم درآنجا خوای پوسید وهمه بمن خندیدند ، 
    – تو از کجا میدانی او یک مامور نیست ؟ 
    – تو از کجا میدانی به دنبال چیست ؟ 
    – تو چگونه حرفهای این ناشناس را باور میکنی؟ 
    – آه بچه شدی ؟ یا دیوانه ؟
    من بی توجه به همه گفته های راستین آنها درپی نجات تو بودم ، درپی نجات روحت و خودت ، از تو  انتظاری نداشتم من هیچ از آن سر زمین نمیدانم واز مردمش ورسم وراهشان بیخبرم اما خاکی که از آن گل من بوجود آمده بود خوب میشناختم ، تو ذره آن خاک بودی و حال میخواستم از تو یک بنای شکیل وبزرگ بسازم ، یک عبادتگاه وبه ستایش بنشینم ، ونمیدانستم که خاک هم آلوده شده است .
    بقیه را نخواهم نوشت ، چون حال مرا بهم میزند ، طعم تلخ زهر در دهانم میلغزد .
    اما مدتها از شوق این امید نهان  زنده بودم  ، نوشتم ؟ امید یا یا خیال ؟ نامه هایم بیجواب میماندند ! از کار تو وارتباط تو با دیگران بیخبر بودم بمن هم ربطی نداشت .
    روزیکه خبر دادی به دنبال یک پالتوی خوب هستی وقیمتش گران است ، اولین زنگ خطر درگوشم صدا کرد ، خوب چرا زودتر نگفتی من پالتوی پوستمرا بجای آنکه به یک خیریه کودکان سرطانی بدهم برای تو میفرستادم با  بهای آن چند پالتوی خوب میتوانستی بخری ویا پوست حیوانرا از هم بشکافی ولباسهایترا با آنها تزیین کنی .
    نه ! گام های یک کشاورز نبود ، گامهای مردی بود که میل داشت از زندگیش تا حد مقدور لذت ببرد ، منطق برای تو مانند گل ولای بود  وجز لغزاندن  وبه رمین زدن فایده ای نداشت ، منطق را رها کردم  فرود آمدم  زندگی را به موازات خواسته های تو ادامه دادم  بمن مربوط نبود اگر زندگی مخیفانه ای داشتی ، من در زیر این پوسته  بقول تو …… هم دلی نازک دارم  زود شکن مانند پیاز نرگس  وهم لاک سختی  سر د ومحکم  که زمانی  قلبم راآکنده از سوزش میکند آنرا میپوشانم .  زندگی مانند چرخیدن است وتنها کسی میتواند معنای واقعی زندگی را بفهمد که با مردگان ویا نزدیک به مرگ   زندگی کرده باشد با آنها غذا خورده باشد  ورنگ مرگ را درچهره دیگری دیده باشد ،  زندگی مانند چرخها یکی اتومبیل است اگر فشاری بر آنها وارد نیاید بچرخش خود ادامه میدهند ، اما گاهی این چرخش از حرکت باز میماند ومن آخرین فکری که بخاطرم رسید این بود که خودمرا پنهان کنم  نه از ترس ، تنها از یک حادثه .
    بهر روی من خانه امرا گم کرده ام وآنرا سالهاست از دست داده ام ودر این دنیای پهناور همانند همان ستاره سرگردان خارج از منظومه در آسمان نشسته ام تا روز خاموشیم فرا رسد ، ستارگان هم روزی خاموش میشوند  خدا ومذهب وعدالت هم برای من اساسا وجود ندارند خداوند انسانرا کیلویی و تکه ای ویا ذره ذره خلق نکرده است  . انسانرا کامل ساخته باو شعور اعطا کرده حال اگر کسی این شعور را گم کرد دیگر نباید به دنبالش رفت .
    تنها میدانم لحظه ای میرسد که انسان میمیرد ، اگر چه زنده باشد  گاهی همه چیز برایم نشاط انگیز است وزمانی ملال آور تنها این نامه را نوشتم تا بدانی من از جنس تو ودیگران نیستم .. من از جنس  خودم هستم با همه عوارضم . پایان 
  • چگوارا

    دوست عزیز ونادیده ، 

    همانطوریکه قول داده بودم بقیه چه گوارارا برایتان فرستادم ، اما دریغم آما که آنرا دراینجا نیاورم ، چه بسا کار من ، افکار من غلط باشد وچه بسا هم روزی در قرنهای آتی که ما دیگر خاکستر شده ایم ؛ این ایده به حقیقت بپیوندد ، من در یادداشتهایئ گذشته ام اشاره کردم که (چه گوارا)  مسیح آینده خواهد شد اگر دنیایی باقی بماند واگر باز میل داشته باشند دینی را بوجود آورند وهمهرا زیر یک پرچم ببرند ، مانند داستان حضرت عیسی که به چند روایت نوشته شده است .وافسانه موسی که هربچه ای را بخنده – وامیدارد 
    اصولا فلسفه ادیان از قرن چهاردم بوسیله مردی بنام ( سنت آگوستین ) بنیان گذاشته شد  او درسالهای بین 354 چهار  میلادی  درشهری نزدیک تونس به دنیا آمد ، مادرش مسیحی بود وپدرش سنی ،  در اعترافاتی که خود نوشته دوران کودکیش بسیار سخت ودردناک بود وهنگامیکه مرد در کسوت یک راهب وکشیش بود ،  او بسیار باهوش وزیرک بود ودر کتابها به دنبال حقیقتی میگشت ، او به کشور اسپانی آنزمان نیز آمد ودر کوردبا و مادورا  به دنبال درس و فلسفه و عمق مطالب زندگی بود ،  او لذت زندگی را دردوست داشتن ودوست داشته شدن میدانست ودر کتابهای قرون گذشته به کاووش میپرداخت  اودرکتابی بنا م( هورنتسیوس ) متعلق به سیسرون  دنیای دیگری را کشف کرد ودید عالم او باین نوشته ها تفاوت زیادی داردبنا براین پیرو ( مانی ) شد ومانویت را اختیار کرد .
    پایه گذار مانویت هم یک ایرانی بنام  (مانی  درسال 1217 . تا 1277 )  وجود داشت در وجود این دین مذهب تازه او عنصر  ودو گو هر متضاد  جلوه گر بودند ؛ (نور وظلمت )  وبعقیقده او بشر تا زمانیکه میتواند با نور حقیقت زندگی کند هیچگاه درظلمت فرو نخواهد رفت . اما اگر دراین امر موفق نشد تا سر حد یک حیوان وشاید پایینتر تنزل خواهد کرد ..
     درنظر او که شمه ای نیز در مسیحیت وجود دارد  ، شر را خداوند نیافریده  هرچه هست خیر است   آنها با نخوردن گوشت  ( که به ظلمت) تعلق داشت  خودرا پاکیزه میساختند  آنان با خوردن سبزیجات  ونباتات میتوانستند به زندگی خود ادامه دهند اما فرزندانشان  وکودکان خردسال  به نفخ شکم و دردهای بسیاری گرفتار شده وگاهی میمردند  درمذهب مانویان کودکان راهنمای خوبی برای انتقال  نور بودند  مانویان  همچنین ازدواج  وتناسل را باین عنوان که خیر است خوب میشمردند ، برای پایداری نسلها مجبور به همخوابی با سایر زنان بودندو کم کم زمینه نابودی این مذهب آماده شد  مانی خود عقیقده داشت  که مسحیت را ه گم شده  وشکل منحرف  دین است . بهر روی سنت آگوستین با آنکه سنت شد وراهب بود اما سر انجام بدون هیچ عقیده ای از دنیا رفت .
    چگوار نیز همین رویه را پیش گرفت ومیل داشت با ادیانی که سر زمینش را احاطه کرده بودند ستیز کرده وراه ظلماترا از پیش پای دیگران بردارد ، اما از آنجاییکه دنیا ومنافع روی همین ادیان میگرددوانسانها گوسفند وار باید بسوی مسلخ گاه بروند کم کم اورا ازمیان برداشتند آنهم به دست دوست وهمرزم خودش ، همان ( یهودای ) معروف  که هنوز هم حاکم است وزنده گویی آب خضر نوشیده تا ابد زنده بماند .
    من این ایده را خودم انتخاب کردم  تنها کسی که میتوانست یک پیام آور ویک مسیح یا مسنجر باشد همان چگوار ا بود اما اورا به سیاست آلوده ساختند او از مانویت  ومانی  خیلی چیزها آموخت ، متاسفانه روشنفکران چند دسته دنیا وکسانیکه بستوه آمده بودند درپی یک منجی نشسته هریک برای خود بتی ساخته بود که هیچکدام به پای سخنان ( چه) نمیرسید ، امروز آرامگاه او در شهر زادگاهش مدفون است » البته استخوانهایش « که از سر زمین دیگری به آنجا گسیل داده شد . این تنها یک عقیده است من نمیدانم دنیای ما بکجا ختم میشود ، نمیدانم آیا کرده زمین همچنان به گردش خود ادامه میدهد یانه ، ویا منفجر خواهد شد اما میدانم پای بشر به هر کره ای که برسد اول دولت تشکیل میدهد سپس دین را رواج داده وخود حاکم وارباب دیگران میشود هرکس هم که میل نداردمیتواند مانند سنت آگوستین دور خود بچرخد وسپس لا مذهب از دنیا برود .
    امیدوارم تا حدودی توانسته باشم منظور خودرا ابراز داشته وتقدیم حضورتان نمایم ، این بنده ناچیز خسته از دنیا ومردمش وهمه چیزهایی که به زور به حلقوم یک یک ما فرو میکنند باید خورد ودم نزد مانند بیسکویتهای فروشگاهها  در بسته بندی های شیک که همه از مدفوع انسانها درست شده اند. عمرتان دراز ومهرتان پایداد. /. پابان /.
    چهارشنبه 8.6.2016 میادی /.
    ——————————-
    ماخذ > سنت آگوستین > از کتاب عصر اعتقاد است .
  • انتخابات

    همه انتخابات ، بفاصله  چند روز شروع شده ، همه به دور هم ميگردند ،همه جا منتخبين !!! يعنى انتخاب شده ها ميدانند كه خودشانند ، اما مردم همه در يك شوريدگى بسر ميبرند ،  ” آيا اين يكى راست ميگويد ؟ ” بيخبر از آنچه كه در سر آن انتخاب شد ميگذرد ، او يك عروسكى بيش نيست ، يك رباط ويك دلقك روى صحنه كه بايد مردم را سر گرم كند ،حال هر كس ميخواهد باشد ! فردا پس فردا ارباب بزرگ باين ديار سفر ميكنند تا مرام خودرا تقديم اين ملت  بيچاره كه زير دست وپاهاى مافيا ودزدان دارد جان  ميكند ، ابراز دارند ، 
    بيست وششم براى دومين بار بايد ما بسوى صندوق أراء برويم !!! آيا بايد. زير سايه گيسوان بلتد آن جوان كه ناگهان از كيسه مارگيرى بيرون جست به زندگى گياهى خودمان ادامه دهيم ؟ ويا به همان پير مرد اكتفا كنيم كه با لكنت زبان وچهره مهربانش خالى از ذخيره هاى سياسى. دوباره به زير چتر حكومت بانكداران خواهيم رفت ؟ أن پسر مامانى و تازه از حمام در أمده كه رياست حزب سوسياليستهار ا  دارد نيز  ،  نقش خودرا با ضعف تمام بازى ميكند ، 
    وما ؟! ما بيچارگان جان بركف ، بايد در صف بايستيم وهرچه ارباب گفت بگوييم : اطاعت !! 
    حكومت در دست كا رخانه داران مواد غذايى ،برق ، آب، و مالكيت زمينها و كارخانجات اسلحه سازى كه مرتب بايد تغذيه شوند ، مرزها در هم كوبيده ميشوند ، مردم سر گردان ، بايد جنگى بر پا كرد و جمعيت را كاهش داد ، زمينها را لازم داريم ، براى كشت ، مين ها و ساير مواد ! ترك بجان كرد  ميافتد ، مسلمان بجان يهود ميافتد ، مسيحى بجان  مسلمان  ميافتد ، مسلمانان اما ذره ذره جلو ميروند تا جاييكه موزه بزرگ ( ايا صوفيه) را دوباره تبديل به مسجد كرده اند ودر أن قاريان مشغول قار قار كردن ميباشند ؟! 
    اثاثيه موزه ها در  حراجيها  به قيمتهاى سر سام  إور بفروش ميرسد ، ومنافع دوباره به جيب ( آقايان  ) ميرود ، از تنكه  مرحومه ما رلين مونرو  تا نامه هاى جعلى ونسبت داده به فلان رييس جمهور، رياست جمهور محترم تركيه دوباره ميل  دارد دربار سلطان عثماني را  بر قرار سازد ، اول سريالهارا ساخت وشيفتگى مردم را ديد حال در تدارك ساختار أن است ، 
    در سر زمين بلال خيز ايران خوب زندانها تبديل به دانشگاه شده اند ؟ همانكه آقايان انقلابيون چند أتشه ميل داشتند انجام دهند : ما زندانهارا تبديل به دانشگاه ميكنيم !!!! اما نگفتند با چه طرح وأيده اى ! شلاقها  به صدا در آمده اند ، براى هر نفسى كه ميكشي بجاى ممات حيات  ، چهل شلاق ببالا سهميه دارى ، هر روز  اميدم براى ساختن يك دنياى ساكت وأرام كمتر ميشود  وهر صبح كه سر از خواب بر ميدارم تنها سيل جنازه  هاى خون ألود را ميبينم  كه از شيشه تلويزيون جا ريدند ، صبحانه ات را  بخور ؟ چى را بخورم ، نان روز گذشته امروز تبديل به تكه سنگ شده ، چاى طبيعى وپاك گم شده ودر برنامه  هاى باصطلح سلامتى ميگويند  : چاى اخ است ، بد است ، ، قهوه؟! مخلوط با جو و نخود  وآرد ؟ گوشت ؟! نميدانم. گوشتخوار نيستم ، أب نوشيدنى صاف وگوارا درون شيشه هاى پلاستيكى هزار بار ( ريسايكل ) شده بد بو وبد  مزه ، آب جارى در لوله ها ، مزه گچ و سولفات دوسود ميدهد ، در عوض اوراق ماركدار پرداخت ماليات را بايد پر كنى ودر أن سوگند ياد كنى  كه از هيچ منبع ديگرى در أمد ندارى  وبا همين چندرغاز ى كه از خودمان گرفته ايد داريد پس ميدهيد ، ما نانر ا با آب تر ميكنيم وميخوريم واز خود ميرسيم چرا زنده ام؟ آهان شمع اميد را بايد روشن نگاه داشت ! كدام اميد ؟ اميد  به چى ؟ به كى؟ به كجا؟ ………  از ترس بمبهاى پنهانى سالنهاى تاتر وموسيقى كم كم بسته ميشوند ، سينماها اما هنوز بكار خود مشغولند وطرز أدمكشى را به شيو هاى مختلف ياد ميدهند ، رستورانهاى فست فود پشت سر هم رديفند و مانكنهاى استخوانى با مدلهاى عجيب و  غريب  دور ترا احاطه ميكنند ، ميان هربرنامه تلويزيونى هجوم سنگهاى تبليغات بر سر ومغز تو كوبيده ميشود ، فلان كرم ، فلان ، فلان فلان ، تا برنامه صبحگاهى مشتى خاله زنگ  و اوا خواهر نشسته اند و تكه تكه رختخوابهاى سكس ديگرانرا بتو نشان ميدهند ، اوف حالم بهم ميخورد ، خواب را دريابم   ، خواب دتياى فراموشيهاست ، پايان ………/. 
    8/6/2016 ميلادى/. 
  • تهوع

    روز گذشته ناديه براى يكماه به مراكش رفت تا بقول  خوش ماه ،( عيانا  ) يا رمضان آنجا باشد ، كمى باو پول دادم تا مثلا اگر فقيرى را آنجا ديد باو بدهد ، مقدار زيادى لباس ،
    دوستم. زنگ زد ،پرسيد امسال  به لندن  خواهى أمد ؟ كفتم نه ! لندن ثريا  شده يك دوبى در كنار رودخانه ابدا حوصله وول خوردن  در ميان آنهارا ندارم ،  همينجا هستم اگر خواستى تو بيا ، 
    پرسيد الان  حال واحوالت  چطور است ؟ 
    كفتم  : حالم. خيلى خوب است اما گاهى مانند زنى كه باو تجاوز شده ويك بچه حرامزاده را در شكم داشته ومجبور بوده أنرا كورتاژ كند ، حال تهوع بمن دست ميدهد ، خوشبختانه. اينجا ميوه زياد است ، من  ميتوانم با ميوه ها ى تازه خودمرا تميز كنم !!!!؟ . 
    روزه نميتوانم بگيرم خيلى ميل داشتم كه روزه بگيرم ،اما بخاطر (آسم ) ومصرف سه گانه اسپرى  درست نيست ،اما شبها به دعاها گوش ميدهم ،بياد آن ايام ، ماه رمضان برايمان چقدر خوب بود ، همه جا ساكت ، موسيقى بود راديو برنامه  داشت تا روزهاى نوزدهم  تا بيست وچهارم  مناجات خواجه عبداله انصارى  كه حالا ممنوع شده است ، دكلمه اشعار با صداى زيبا ومهربان فريدون فرح اندوز ، نذرى پختن من در شبهاى احياء وبردن غذا ها  بين ديگران بخش كردن ودر كنارش اشك ريختن بخاطر آنهمه فقر ،!!!  ، زولبيا باميه . (راستى ميدانى چندين سال است كه من زولبيا باميه خوب نخورده ام )؟
    ، سپس همه چيز بحال عادى بر ميكشت ،راديوى صداى امريكا مرتب موسيقى پخش ميكرد ، وتلويزيون فيلم داشت ، حالا …. ديگر آيا كسى بفكر فقرا هست ؟ نه بگمانم فقرا گناهكارانند !!!!. 
    تمام فيلمهاى گذشته را رويهم تلمبار كرده ام ، اما حوصله  ندارم حتى يكى را ببينم ، هوا كم كم گرم شده ، اما همينجا ميمانم ، كولر هست ، اگر بتوانم از تپه سرازير شوم  به دريا ميروم ، پايين استخر هست ، بعلاوه بچه ها همه كار ميكنند تعطيلى كم دارند دلم ميسوزد آنهارا اينجا رها كنم وخودم به تعطيلا ت بيايم و يا مجبور باشند هر روز بخانه من سر بزنند تا باغچه هارا أبيارى كنند ، نه ، تنهايى بهترين است ،
    دلا خو كن به تنهايى كه از تنها بلا خيزد 
    سعادت أن كسى دارد كه از تن ها بپرهيز
    اگر ميل  داشتى ،خانه خانه توست  كرم نما وفرود أيى ، من در خدمتم ، ثريا ، ٧ ژوئن  016
  • ماه روزه

    ای لباس اقتباس  از دوش خویش انداخته 
    وی ز بهر دام ودانه  دین ودل باخته
    درآتش  سودای  دل درآتش  حرص امل 
    همچو سیم وزر ، زبهر سیم وزر بگداخته 
    کلام دلنشین  پیرهرات خواجه عبداله  انصاری  را در آن روزگاران  ایام افطار وسحرکاهان با صدای خوش شادروان ذبیحی  وبانک زیبای موذن زاده اردبیلی میشنیدم :
    الهی خواندی تاخیر کردم  ، فرموی تقصیر کردم ، 
    الهی عمر خود برباد کردم وبر تن خود بیداد کردم 
    الهی اگر گویم ثنای تو گویم واگر جویم  رضای تو جویم 
    ومادر را با یک خرما ویک استکان آبجوش در کنار رادیو ایستاده میدیدم ، که گونه اش از اشک خیس میشدند ، سکوت خانه را فرا میگرفت ، همه به احترام روزه مادر  درسکوت فرو میرفتیم ، وانکه ( اعتیاد داشت ) در این ساعات خودش را نگاه میداشت تا بعد از افطاری مادر لیوانش را لاجرعه سر بکشد 
    این سخنان  دلا آویز با آن نوای آسمانی برجان ودل من نشست  ودر این پندار بودم که این موذن  به ربان خود  دردل شب با خدای خویش رازو نیازها داشت .
    ما چندان کتابهای مذهبی درخانه نداشتیم  غیرا ز چند قران وکتاب مفاتیح الجنان مادر که هزار بار آنهارا دوره میکرد .
    امروز روز اول ماه رمضان واول ماه پاکیزگی روح و بدن است اما نه برای مردمان امروزی که برسر خوان یغما نشسته اند حتی مرغ را هم از سفرشان بیرون اندخته  کبوتر > تیهو بلدرچین وصد البته بره تودلی را نوش جان میکنند بی آنکه دو وعده غذای ناخورده  شانرا به فقرا وگرسنگان بدهند .
    امروز آنقدر در صفحات گوناگون گشتم تا ( شادروان ذبیحیئ وموذن زاده ) را یافتم وبه روح مادرم تقدیم کردم وآنرا به اشتراک گذاشتم .
    این ماه باید برا ی او نذرها بکنم چرا که پولهایی را که به برادزاده اش داده بود تا برای او نماز وروزه های باطل شده را بخرد ، اوآنهارا بالا کشید ، البته روزه هم میگیرد .نماز هم میخواند ، در سیستم اطلاعاتی دولت هم خدمت میکند !!.
    امشب حالی دگر دارم ، روحی دگر ، کتابهایم رویهم انباشته به دنبال کتاب ( هفت نای مولانا) میگشتم ، ناگهان عکسی از لابلای کتابی جلوی پاهایم افتاد آنرا برداشتم …….
    بله ، میدانم ،! !!! چشم ، اطاعت شما واجب است !!!
    چنان به حسرت پرواز خو گرفته ام ، چنان دلم گرفته  ، که سرنوشت خودرا از از دیگران جدا میبینم ، چنان به شوق پریدن  واز خود رها شدن رسیده ام ، که عکس خود را درهوا میبینم ، 
    من انسانم ، انسانی از گوشت واستخوان ورگ وریشه ، ودستهایی نامریی از بیرون ودرون شب مرا به روزم دوختند ،  من درپی آسمانی هستم که ستاره های  درشت را در خود  جای داده وبمن چشمک میزنند ، 
    دلم پر است ودیده ام پر تر.
    بسکه برما غالب آمد نفسک بیداد ما 
    گشت شیطان  همنشین  تا شود  شداد ما 
    رخصت تلبیس خود را میزند  بر فرق سر
    فرصت تقدیس  حق را میبرد از یاد ما ……..پایان .
    سه شنبه 7/6/2016 میلادی/. روز اول ( رمضان )
    .
  • اندیشه و نادانی

    در اندیشه  بیخردان مباش
    وخودرا میازار
    که امروز دنائت   قویتراست 
    بگذار هرچه میخواهند بگویند …………
    من از رفتار وگفتار وکردا ر آنسانها بخصوص شهر وندان خودم هیچ متاثر نیستم ، اما متاسف میشوم که تا چه حد رو به نادانی سقوط کرده اند ومیکنند ، کم کم این نسل نیز عمرش تمام میشود ونسلی جدید به دنیا خواهد آمد باز همان گره کور وهمان چشمان بسته وهمان شعور پایین ، نباید از آنها متوقع بود ویا متاثر شد  بباید همین میزان شعوررا قبول کنیم  بین من واین نسل ونسل آینده سازشی وجود ندارد ، امید خودرا برای باز گرداندن یک سر زمین آباد وپر برکت وبا مردان وزنان سالم وقوی از دست داده ام  تنها گاهی بخاطر رقت قلبی که دارم  اندکی متاثر میشوم ، عشق ومهربانی درآن سر زمین یک گفتار وکردار مسخره وبی معناست اکثرا خودرا زده اند به بیعاری وبیقیدی چرا که شعورشان از حدود لباسهای تنشان بیشتر نیست .
    روز گذشت روی یک صفحه عکسی از مردمان غار نشین در یکی از کوههای میمند چا پ شده که ، رقت آوار بود البته آنها راه ورسم زندگی آوارگی و ییلاق وقشلاق را میدانند اما برای من غیر قایل تصور بود که انسانهای ویا کودکانی دراین مخروبه ها زندگی کنند واین مخروبه درآثار باستانی نیز ثبت شود .
    نوشتم ”  عکسهایی زیبایی هستند ، ما مبینیم وخوشمان میاید آیا آنهاییکه دراین بیغوله ها سر میکنند راضیند؟  اوف ، نزدیک بود کارم را بسازند ، خانم یا آقایی  با نام وشماره همه عصبانیتهای خودرا بسوی من پرتاب کرد که :
    باید برای زندگی دیگران ارزش قائل بود !!! ابدا ربطی به سئوال من نداشت ، من خود نیز دریک غار مدرن زندگی میکنم هوس سبزه ودشت وهامون دارم ، هوس پیاده روی درمیان خیابانها تمیز وپاک با بوی عطر طبیعت را دارم اما اعتراضی نمیکنم خود این زندگی را انتخاب کرده ام منظور من بی احترامی به ساکنین  آن غارها نبود بلکه بفکر زمستان  ونابستان وسیل وباران یخبندان  بخصوص برای بچه های کوچک آنها بودم .بعد ها فهمیدم که آنها ییلاق  وقشلاق دارند وباین نوع زندگی عادت  کرده اند ، بنی آدم بنی عادت است .
    دیدم فایده ندارد با این آدمها بحث کرد اینها تنها با عکسها بزرگ میشوند ونمیدانند که چهرها  وزندگی ها ( برعکس) نقش بسته است .
    من همیشه درفکر عشق وهنر وموسیقی بوده ام اما کم کم میبینم این سه عامل از میان ما دارد رخت بر میبندد وچه آرام همه چیز جای خورد بخشونت وآدمکشی داده است حتی رادیودهای محلی موسیقیشان دردآور واکثرا مذهبی است ، روح مذهب دنیارا احاطه کرده بعد از دویست سال تازه  در سر زمین مقدس بیادشان افتاده که باید آرامگاه عیسی را تعمیر کنند درحالیکه در نوشته هایشان گفته هایشان وجود جسمانی ندارد روحی است که به آسمان پرواز کرده وجسمش نیز ناپدید شده  ! در آسمان کنار پدر نشسته است ، 
    نمیدانم شاید با چشم همچشمی آرامگاه آن (مرحول )در ایران بفکر تعمیر آرامگاه مسیح افتادند حال چندین گروهند  هریک با عقاید مختلف ، 
    در قرن دوازدهم تاریخ مسیحی  ( برنارد شاتری)  درکتابش نوشت :
    اهمیت این توده غول پیکر  از مردان مشهور  وپدرانمان  که باعث شدند ما به دنیا بیاییم  تنها از نظر علم توارث  وجنبه های احساساتی  نبود بلکه ما  نه تنها از اجداد بسیار دور خود  چهرها ، رنگها ،  وکمان ابروان  وحالت خاص شکلها  وشباهتمانرا به ارث برده ایم ، حتی روش تفکرمانرا نیز  با شعارها واستعمال گفته های آنان  به همراه کلماتیکه بما تلقین میشود  از آنها میگیریم ……
    حال این توده بزرگ تشکیل شده که نامش بشر است امروز در میان هیاهو گم شده است  ونوعی بیماری جدید گربیانگیر انسان شده است  ، نوعی بیماری مسری از اقوام یهود وامپراطوری روم قدیم  که با آزار وشکنجه آنرا بهمه همه تزرریق میکنند .در تاریخ گذشته ایران اگر چیزی بجای مانده باشد ، زندگی ( مانی) بنیان گذارد مانویت است که میگفت “
    که من طریقه ورسم خویش را مستقیم از عیسی مسیح دریافت کرده ام ، وتعالیم کاتولیک شکل منحرف آن است .
    حال چرا کارمن به گودال وخاک برداری رسید نمیدانم ، اما در همین سر زمین بلا زده ما بودند مردانی که یگانکی را برهمیه چیز ترجیح میدادند اما با جبر وزور وتهدید وسرانجام به مرگ تسلیم شدند . این رشته سر درار دارد واز حوصه من بیرون است
    امروز به دنبال یک انسان میگردم ، نه باچراع ، نا با شمع بلکه با یک نورافکن قوی …..تا بتوانم بنویسم وبگویم که هنر از عشق سرچشمه میگیرد .متاسفم  هنر هم گم شد..پایان
    7/6/.2016 میلادی /.
  • ششم ژوئن

     بس است دراین خیال  ، رسانیده ام  به روز
    بس است روز  از این ملال، بدل کرده به شام 
    —–
    آنچه نوشتم وآنچه رفت ، تنها برای کسانی بود که زاری کنان بسویم آمدند وگفتنند ترا بجان بچه هایت ( دایی) یا عمورا ببخش ، برای کسانی بود که باسن بزرگشان  دیگر روی صندلیهای بزرگ کالیفرنیا جای نمیگرد  پولهایشان تمام شده بیاد ( دایی) جان افتاده اند وگوشی تلفن را برمیدارند ومیپرسند “
    پولهای دایی ما چه شد ؟
    ومن باید درجواب بگویم از معشوق بپیرسید که درکنارتان راه میرود وبه ریش همه میخندد ویا از دیگران !!! از بچه های دایی بزرگ!!!
    درجوابم میگویند ”  دایی ما سی سال کار کرد !!! بلی سی سال با حقوق چندر قاز  ناگهان سلطان بی تاج وتخت شد ، منهم سی وپنج سال کار کردم اما هنوز سثقفی بالای سرم نیست چون نه باجگیر بودم ونه دزد .ونه راه پلکان ترقی را باخود فروشی بلد بودم .
    اینهارا برای آنها نوشتم وامیدآنرا دارم که جوابشانرا گرفته باشند .پایان 
    ——————————————————————-
    امروز روز 6/6/2016 میباشد  ومن عدد شش را خیلی دوست دارم   تاریخ خیلی کم بدینگونه فرصت پیدا میکند تا ارقامرا کنار هم جای بدهد ، امروز آنقدر بلا بر سر مردم ریخته که من شرم میکنم درباره رنجهایم بنویسم هرچند رنجهای نهفته ای دارم که به دیگران مربوط نیست ، امروز ما مرده هایی بیش نیستیم  که درخون خود غلط میزنیم ،  ما همه کودکانی هستیم که خیلی زود از کودکی به پیری رسیدیم وندانستیم جوانی کجا بود وچی شد ؟  امثال من سایه های پوسید ه ای از گذشته ها میباشیم  ، از شبها ی کهنه  ما همه صبح کاذبیم  یکی با آگاهی کامل ودیگری نا پخته درون کوره  زندگی در میان آشوب ها  در آتشیم ، ما آن قربانیان حادثه ندیده ایم /
    امروز زندگی ما روی امواج بالا وپایین میشود  دیگر سینه ای نمانده تا آهی برکشیم  وکم کم به فنای خود نزدیک میشویم  چه همه دست وپا زدیم وچه همه تلاش کردیم ،  تا بتوانیم بندهای اسارت را از دست وپاهای خو باز کنیم از بندی به بند دیگر منتقل شدیم  در شوق یک امید واهی  وهنوز از این شوق زنده ایم .
    روز گذشته به نوه چهار ساله ام گفتم بیا نا ترا ببوسم ” گفت پنج یورو بده !!!! منهم گفتم من عشق را با پول نمیخرم ، این زمانه ماست /
    حال هر صبح که چشمانم بسوی آفناب باز میشوند صدبار شکر گذار پرودرگار نادیده ام  ، هنگامیکه سبزه های لگد کوب شده زیر پای بچهای مدرسه را میبینم بیاد خودمان میافتم ،  وزمانیکه گلبرگهای زیبایی را میینم که از درخت افتاده اند  بفکر کودکانی هستم که در باغ گرسنگی وبرهنگی دارند بی هدف میروند .
    روزی روزگاری درهرقدم  وهرگام که برمیداشتم دستی بسویم دراز بود تمنایی داشت دستهارا کنار زدم ، به دنبال زیبایی بودم !ه شاخه ای که دستش را با مشتی زر بسویم دراز کرد کنار زدم ، به دنبال او بودم که یک فریب بود  ، امروز دراین  فکرم که آن دستها به سینه ای وصل بودند وآن سینه آهی  داست ،  امروز ناگهان بیاد آن روز ها افتادم گویی هزاران پرنده ناگهان به اسمان پرواز کردند  وشب همچو سایه ای بر سر من فرود آمد  وهیچن نقشی  بر کف دستهایم نگذاشت  ، او مرد ، خیلی راحت هم مرد چندان دردی نکشید دردهارا برای من باقی گذاشت .
    حال بی آنکه آنهاارا با کسی قسمت کنم خود به تنهایی با ررا بر دوش میکشم ، با لبخندی که ای وای چه مهربان بود !!!! 
    من از سرنوشت گریختم اما سرنوشت قبل از من آمد وجای گرفت ومرا درآغوش کشید ، اکنون سعی دارم بال شکستهامرا که زخمی وخونیین شده بنوعی بهم بچسپانتم وآنرا ترمیم کنم بی آنکه خیال پرواز دیگری داشته باشم ، آسمان لبریز از پرندگان آهنی ، وآتشین است جایی برای پرواز یک مرغ زخمی نیست .
    پرواز دیگرم را بنام …….. آغاز میکنم 
    پایان / دوشنبه / 6/6/2016 میلادی 
  • توده ها یئ در تاریکی

    شب گذشته اتفاق عجیبی برایم افتاد ، ملافه هارا عوض کرده بودم وساعت هفت بعد از ظهر روی تختخواب درار کشیدم وکتاب میخواندم ، گویا خوابم برد وساعت هشت ونیم بیدار شدم ، اه مگر من چقدر خوابیدم از هفت شب گذشته تا صبح امروز هشت ونیم ، نه ،امکان ندارد من هر نیمه شب باید برخیزم وقهوه امرا درست کنم وبنشینم بنویسم این کار عادت روحی وجسمی من شده حال ؟ هشت صبح ، آفتاب پهن همه جارا فرا گرفته است ،  نگاهی به  ساعتهای  مختلف انداختم همه هشت ونیم بودند اما !!! صبح ؟ یا شب ؟ روی تابلت دیدم یکشنبه است !تنها یک ساعت ونیم من بخواب عمیقی فرو رفته بودم ! خوابی که شبهای زیادی از من گریخته بود .
    حال امشب بیاد( او) همسر مهربانم افتادم! هرنیمه شب بلند میشد  درآشپزخانه به دنبال چیزی میگشت ، یا خوراکی ، یا چیزهای دیگر گاهی صدای قرچ قرچ را میشنیم داشت آبنبات  میخورد گاهی آب میوه مینوشید از صدای درب بطری میفهمیدم محتویات یک شیشه  را درون لیوان خالی میکند واز فییز قوطی آبجو مفهمیدم که مخلوط همیشکی را درست کرده ومشغول نوشیدن است ، خودمرا بخواب میزدم سالها بود که دوراز هم بودیم هرکدام دردنیای دیگری سیر میکردیم او درخیال معشوقه بیست ودوساله اش که حال با اجبار آورا رها کرده تا به امریکا برود وخود مجبور است درکنار من بماند ، نگاهش بمن گاهی خصمانه ، وزمانی تهدید آمیز وساعتی غضب آلود  ویا بی تفاوت بود ، لبخند تمسخر آمیزش در گوشه لبانش  نشان چی بود ؟ تلوتلو خوران خودشرا روی کاناپه میانداخت .
    صبح زود من با تر س و لرز بچه هارا صبحانه میدام وراهی مدرسه میکردم ودرانتظار فاجعه روز بودم ، یک روز مشغول درست کردن غذا بودم ، دیدم گوشتها غیب شدند ، هرجارا گشتم از تکه های گوشت خبری نبود ، درون یخچال ، درون گنجه ها برای ناهار بچه ها میبایست غذا درست کنم ، از او پرسیدم آیا گوشتهارا جایی گذاشته ؟ 
     بانگاهی تحقیر آمیز گفت :
    باز صبح شد وتو صدایت درآمد ؟ من با گوشتها چکار دارم ؟ تو داری دیوانه میشوی  وخودت نمیدانی !! کمی سالاد درست کردم وبحساب خود گفتم برای بچه ها مرغ حاضری میخرم چون دیگر مانده بود که درون وان حمان به دنبال گوشتها بگردم ، در آنجا ، درحمام دیدم که پریز آبگرم کن نیز از برق کشیده شده ومن نمیتوانم دوش بگیرم  آز او پرسیدم  ، کارتوست  باز در جوابم گفت ، من نمیدام با یک دیوانه چکار کنم وخودش را بخواب زد  .بشقابهاراز درون گنجه بیرون آوردم تا روی میز بچینم  دیدم درون یکی از بشقابها گوشتها پنهانند !!! خوب چاره نبود میشد هنوز آنهارا پخت ، باو گفتم این چه کاری است که کرده ای ؟ گفنت کدام کار ، تو خودت دیوانه شده ای گوشتهارا پنهان میکنی که مجبور نباشی آشپزی کنی !! 
    چیزی نداشتم بگویم آنقدر مست بود که حتی چشمانش تا به تا وتلو تلو میخورد اما درعین مستی میدانست کدام نقطه حساس مرا نشانه بگیرد ، روز دیگر دیدم برای راهپیمایی بیرون رفت ، میدانستم درون یکی از بارها خواهد نشست ویا دردکان ارمنی ها مینشیند وگریه را سر میدهد قصه  وافسانه سرایی میکند ، آنها هم برایش لیوانرا پر میکردند وحساب را دو مقابل برایش میگذاشتند ، ناگهان دیدم درب خانه باز شد ویک مرد ناشناس با چند نفر دیگر اورا به درون خانه هول دادند ، خودمرا به درب خانه رساندم ، چی شده ، یکی از آنها گفت چیزی نشده ایشان کمی حالشان خوب نیست من اگر جای شما بودم حتما اورا به پلیس تحویل میدادم ، او دروسط راهرو نشسته بود وگریه میکرد که این مرد میخواست مرا بکشد ، کدام مرد ؟ مجبور شدم دکتریرا خبر کنم ودکتر در بیانه خود نوشت که ” این مرد برای این خانوداده خطرناک است وباید هرچه زودتر اینجارا ترک کند ویزا هم ندارد »
    حال دارم به آن روزهای دردناک میاندیشم ، اگر درایران بودم ….. نه بهتر است حرفش را نزنم حتما مرا به زندان میانداخت  درحالیکه خودش هرشب دبه های بزرگ عرق  دست ساز را به درون معده اش خالی میکرد وبه جان اهالی خانه میافتاد  ، هرکدام درگوشه ای پنهان میشدند  ، تنها عشقش مورد لطف ومرحمت او بود برایش در امریکا حساب بازکرد تا بتواند راحت آنجا با یک دانه توله اش زندگی کند .
    هرماه مبلغی از حساب من دربانک کم میشد ، صورتحساب های پرداختی را میدیدم ام باز کم میاوردم ، روزی به بانک مراجعه کردم ، یکی از کارمندان بانک گفت :
    همسرتان هرروز یکصد پوند از حساب شما بر میدارد خودتان باو اجازه دادید !!! تازه فهمیدم آن کارتی را که روزی جلوی من گذاشت  تا امضائ کنم اجازه نامه خودم بوده است !!!آه پرودگارا ، دیگر حساب از دستم بیرون شده ، آن روزگاران رفته اما هنوز هرشب هجوم خیال مرا بیخواب میسازد ،  چرا روز اول بمن نگفت که کی وچکاره والکلی است ؟ بیخود نبود زن اولش را به تیمارستان فرستا د. 
    حال من هر شب در لابلای توده های تاریکی  دستهایم را بسوی آشنایی نامریی دراز میکنم ولرزه ای بر پیکرم مینشیند  وبیاد آن آشیانه برباد رفته ام .
    روز گذشته پسرم که تازه از روسیه برگشته بود وهشت ساعت درپاریس درانتطا رهواپیما بود با همه خستگی وبیخوابیها بچه هارا آورد تا من ببینم ، سرم را روی سینه اش گذاشتم آنچنان مرا دربغل فشرد که تمام غمها از دلم بیرون شد وموهایمرا بوسید دوباره باید به امریکا برود ، سپس به انگلستان وباز به المان ودرهمه جای باید دو ساه ساعت بایستد وحرف بزند ،  او با همه وجودش دردهای مرا احساس کرده وبیاد دوران بچگیش هست اما سعی دارد خاطره پدر از خودش دور سازد ومیگوید من هیچ خاطره ای از پدرم ندارم ابدا اورا بیاد نیماورم تنها یک مرد مستی که باعث آزار ما میشد همین . 
    —–
    یک شب بادی سهمگپن پای بر زمین کوفت 
    ، دیوارها  به لرزه درآمدند  خروش  هزاران رعد از آسمان بر سرمن بارید
    گویی که سنگهای از کوه  جدا شده وبر سرم فرو میریزند
    یکدم تنها یکدم ، فشار انگشتی گرم 
    چون شعله ای بر پیکرم نشست  ومرا سوزاند 
    غاقل ار اینکه درسپیده دم  ،  دیدم 
    این دست شیطان بود  که با دو مردمک مرده 
    مرا تماشا میکرد  ومن درخیال نوازش دستهای گرم او بودم 
    پایان 
    6/6.2016/ دوشنبه 
     جالب است ارقام امروز همه شش میباشند !! 
  • عطش وویرانی

    هر صبح ،چون زبان تر وخشک برگها ،
    از نیش ناگهانی آفتاب 
    آماس میکند ، این شهر ، چون کرم  پیر 
    ——–
     شهری است پر زعجایب وهزار رنگ ، در آن همه چیز وهمه کس وهمه نوع حیوانی را میتوان دید ، 
    درآن زمان که تازه  به انگلستان رفته بودم ، هنوز کلمات ، پلیز و، تنکیو از زبان مردم نیافاتده بود ، هنوز ادب ومهربانی خودشانرا داشتند وهنوز در صدد کمک به یکدیگر بودند ، منهم که سرم برای این نوع کارها درد میکرد خودمرا به مجامع وصله پینه دوزی لحاف چهل تکه برای خانه سالمندان وکودکان انداخته بودم  ، همه چیز دریک ارامش و پاکیزکی میگذشت ، جند دوست خوب بهایی پیدا کرده بودم که اهل کرمان بودند، بسیار مهربان خوشقلب وما خوشحال دراین از اینکه کنار دریا توانسته ایم دوراز همه همهمه ها بچه هایمانرا به مدارس خوبی بگذاریم ، همه گیاه خوار شده بودیم !!! ونمیدانستیم که گیاه متعلق به حیوانات نجیب است باید گوشتخوار بود .
    انقلابی و افتضاحی  در سر زمین ما که هنوز دلبستگی شدیدی به آنجا داشتم  بوقوع پیوست سیل دزدان وفراریان باینسو روان شدند  ، خانه پشت خانه خریداری میشد  آنهم نه یکی دوتا بلکه چهارتا و پنج تا برای هر کدام از بچه ها !!  بزن وبکوب برقص ودوره های بازی وتخته نرد وباربکیوها شروع شد لباسهای ساده ما که یک تی شرت ویک شلوار جین ویا یک پلور ویک شلوار بود اجبارا تبدیل شد ( دوباره ) به لبا سهای مارک دار  ومزن های معروف که از قافله عقب نمانیم آن دوست کرمانی مهاجرت کرد با بچه ها وهمسرش . منهم مهاجرت کردم ، یک مهاجرت اجباری ، حوصله تکرار تهوع  آور آن زندگی گذشته را نداشتم بلکه تازه خانه ام تبدیل به یک هتل مجانی هم شده بود …….
    آمدیم باینسو ، خلوت ، کوچه ها خاکی ، مردم مهربان ، چند ارمنی ، مشغول کار عرق فروشی وبار داری  وبافندگیشان بودند واز ایرانیان خبری نبود  تنها میدانستیم که درآنسوی شهر یک مرد بزرگی !!! که پدر خوانده است مشغول ساختمان سازی وفروش خانه های شیک  وواردات وصادرات است ، خوب بما مروبط نمیشود ، ما زندگی حقیر خودمانرا ادامه میدادیم ومیل هم نداشتیم پایمان را از دایره قانون بیرون بگذاریم . همسرم هنوز بین ایران وانگلیس در رفت وآمد بود ومن کاری نداشتم که چه میکند ! 
    یک روز با دختر کوچکم از پیاده  روی یکی از خیابانها رد میشدیم ، ناگهان مردی جلوی ماا سبز شد با بدن لخت تنها یک شلوار پایش بود اما ریش بلندی ماندد مرحوم  راسپوتین تا روی شکمش آمده بود ، خم شد وتعظیمی کرد و به زبان فارسی گفت “
    نوکر شما کمال آقا ،  من جا خوردم وگفتم اختیار دارید شما سرورید از ترس داشتم میمردم دست دخترم را گرفته بودم واو پشت سر من پنهان شده بود .
    با همان لهجه لاتی خود ادامه داد :
    نوکرتان خوب میدونه شما اینجا چه خانمی هستی ، ما به همه گفتیم تنها یه خانم اینجاست اونم شمایی !!! هرکاری کاری داری نوکرت اینجاست تا شوورت برگرده ما دورخونه ات پاس میدیم ، 
    نمیدانستم جواب اورا چه بدهم مثل بید میلرزیدیم ، اما خودمرا کنترل کردم وگفتم “
    البته شما سرورمایید اینهم دختر منست ، 
    گفت میدونم ماشاءاله همه بچهات خوشگلند ، اما اگه کسی بخواد چپ بشما نیگاه کنه سرو کارش با منه ، خم شد ، دست مرا بوسید ورفت ، من خشکم زده بود .
    خواهر هنرمندی معروف که میدانستم با چه کسانی سر وکار دارد برای کمی مواد وتریاک ، اینجا بشغل قدیمی مشغول بودند ودر یک بار کار میکردند  بسرعت به سوی بار رفتم وازاو درباره این  مرد ریشو پر سیدم ، او خنده احمقانه ای کرد وگفت ! 
    نه باابا این قاچاقچی و برای فلانی کار میکنه میره مادرید  بهمه شهر ها میره ومیاد نترس مرد خوبیه ،
    گفتم همان فلانی که شوهر ان خانم محترم که درمادرید بشغل شریف …… مشغول بود ؟
    گفت آره بابا ، اما خوب او الان خاتمی شده وپسری هم داره …….
    برگشتم خانه گوشی تلفن را  برداشتم و زنگ زدم به کارخانه وبه همسرم گفتم هرچه زودتر بیا ، تورا به هرکس میپرستی بیا  ، ما جای عوضی اومدیم وجریانرا برایش گفتم ، 
    او هم بادی به  غبغبش انداخت که صدای آن را من از پشت تلفن مینیدم ، منکه گفتم ، منکه گفتم ، خوب  باشه !!!!
    نترس از اینا همه جا زیادند کاری بکارشان نداشته باش فقط پولی کف دستشان بگذار واحترامی به آنها بگذار کاری بکارت ندارند 
    کم کم سر وکله ایرانیان عفیف وشریف از ایران باینسو سرازیر شد عجبه آنکه همه هم مهندس ودکتر بودند وهمه هم میل داشتن  از این سکوی پرتاپ به امریکا بروند ، همه هم میگفتند که ما از راه دشت وکوه بوسیله قاچاقچیان آمده ایم درحالیکه همه پاسپورت سیاسی دردست داشتند ومامورین وپاسداران جمهوری تازه برپاشده بودند .
    رابطه خودمان را  به همه قطع کردیم ، سر سختی ولج بازی من بیشتر شد تا جاییکه دیگر حتی به سایه خودم هم شک داشتم .
    امروز خوشبختانه اینجا کم وبیش ارام است اگر هم ماموری باشد در گوشه وکنار پنهان است ، منهم در بالای تپه ماهورها با تابلتم خورشید وماه را شکار میکنم و به گلهای باغچه ام میپردازم  یک روز میبینم سر افکنده و پریشانند میفهمم که بیمارم وآنها هم بیمار شده اند وروز دیگر میبینم سر وحال سر زنده اند میفهمم که حال منهم خوب است .
    حال دیگر گذشته کمال اقارا در سوئد کشتند ، جناب پدر خوانده وهمسر عفیفش هنوز مشغول پارتی دادن واشتعال به کارهای خوب خود هستند ،سیل اعراب پولدار وایرانیان  پولدارتر !!!! باینجا روان شد اما نه درتپه ماهور ما بلکه درآنسوی شهر  هم در امریکا ، هم در انگلستان ، هم در اینجا برای تفریح کشتیهایشان روی بندرها خوابیده جت های شخصی شان هوارا احاطه کرده اند  اما ما هنوز همان گوهی !! که بودیم هستیم !!!!! حتی ارمنی ها هم به مقامات بالای اجتماع پولدارها پیوستند !!! عرق فروشیشان چند دهنه شد ، …….. ما هم دراینجا ماست خودمان را میخوریم ، گاهی هم بی گناه مورد عتاب قرار میگیریم چونکه …….. بماند این یکی بماند .پایان 
    یکشنبه  5 ژوئن 2016 میلادی 
  • زنان آزاد

    از کدام زنان آزاد سخن بگویم ؟ حتی بزرگتر ین وپیشروترین آنها ( سیمون وبوار)  یا آنهمه زحمت وپشتوانه ها نتوانست به درستی کاری از پیش ببرد ، زنان اروپایی آزاد شدند ، در لباس پوشیدن ، در زندگی ودر کنار مردان گام برداشتن اما هنوز گره های کوری دراین وسط هست که باز کردن آن مستلزم زمان بسیاری است ،
    در سر زمین بلا خیز ما ، اکثر زنان تنبلند دوست دارند زیر نفوذ مرد باشند بردگی را دوست دارند ، خدمت به مردان وشوهرانشان اولین وظیقه وشعف وخوشحالی آنا ن است ، احتیاج باین نرینه   از همه آرزوها برایشان مهمترا ست ،  تنها زنی که پیشرو بود آنهم دران زمان تاریک وسیاه بعد از استبداد قاجاریه (بانو پروین اعتصامی ) بود که با حفظ معیارهای نجابت یک زن  اورا از بردگی رهایی میخواست ، ( سرگذشت اود رکتابش موجود است )  .
    امروز نماد زن ایرانی و مبارزه وزد وخورد او با خواسته ها ودریافت حق وحقوقش  بانو ( زهراخانم رهنورد ) با آن بقچه حمام که برسرش پیچیده وآن چادر دولاپهنارا که روز آن انداخته وفراموش کرده روزی با دامن کوتاه  زیر نام ( زهره کاظمی)  درمدرسه نوربخش درس میخواند ، امروز همه میتوانند نام وفامیل وحتی زاتدگاهشانرا عوض کنند  واین کار شر ایطی دارد ،شزایط آن خدمت درراه اهداف  وپیشبرد اسلام عزیز است ، وآن نماد بردگی را که بر زنان کشیده اند بنام چادر ویا روسری .
    روز گذشته به سخنان دکتری از نژاد خودشان که در طب سنتی دست دارد گوش میدادم سالن لبریز از مورچه های سیاه وقارچ ها بود ، اثری از ایک انسان نبود ، کم کم لباس مردان هم تبدیل به آرخالق وعبا وعمامه خواهدشد باید نماد ایرانی درهمه جا باشد مگر افغانستان نیست ، طالیان نشان مردانگی است .
    حال من نشسته ام درباره چه موضوعاتی مینویسم ،  درباره اینکه ( تنها )هستم  ؛ اما آزادم کسی نیست بمن بگوید کجا بایست وکجا  بنشین ، روحم ، افکارم آزاد است خوشبختانه درمسیر هیچ سیلاب سیاسی نیز نبودم تا امروز احساس گناه کرده ویا مجبور باعتراف باشم ، شاید اشکال من با هموطنانم درآن زمان هم همین روحیه آزادیخواهی من بود ، درتمام عمرم شاید یک بار مجبور شدم چادر بسر کنم آنهم نیمه کاره آنرا وسط خیابان انداختم ، زمانی بود که مجبور بودم بعنوان عروس تازه فلان حاجی به شهر وزادگاه همسرم بروم  بمن گفتند باید چادر بپوشم ، حتی نمیتوانستم آنرا نگاه دارم وسط حیالان آنرا از سر برداشتم وبکناری انداختم خوشبختانه همسرم  پشت سرم با اتومبیل میامدومرا سوار کرد ، باو گفتم هیچگاه مرا مجبور مکن که با این سوسکها راه بروم ، چیزی نداشت بگوید خواهرش آنچنان زیر چادر گم شده بود که نمیشد تشخیص داد زنی است یا یک حیوان   بقیه هم به همین نحو بنا براین اولین گلنگ اختلافات فامیلی !! بر زمین خورد ، روسر ی را زمانی بسرم میکشیدم که موهایم هنوز به دست سلمانی آراسته نشده بود ، اختلاف دوم زمانی پیش آمد که  نمیبایست به سلمانی آنهم سلمانی مرد بروم ومن سالها یک سلمانی ارمنی داشتم که نیمه مرد بنام ( هامو)  حال باید میگشتم تا سلمانی زن پیدا کنم !!!  اینها درست دراوج آزادی وروزهای فرحبخش زمان ما بود!! بنا براین نباید تعجب کنم ونباید اعتراضی بنمایم ، اگرچادررا بر سرم میکشیدم وسر سفره ها مینشستم وهر ماه یک سفره نذری بیبی رقیه ویا بی بی راضیه میانداختم ، شاید امروز مجبور نبودم تنها باشم .من به موسیقی کلاسیک گوش میدادم ویا به سازهای سنتی نه بخوانندگان کوچه وبازار ورقص بابا کرم  فرزندانم را مجبور به انتخاب دیین نکردم گذاشتم بزرگ شوند وخودشان دین وایمانشانرا انتخاب کنند ، وکردند ، ( انسان بودن)  .
    نه نباید درصدد اعتراض بر آیم ، 
    پروین اعتصامی در یک مدرسه امریکایی درس خواند وبا احوال زنان زمانه آشنا شد  سپس سرود “……….
    زن درایران ، پیش از این گویی که ایرانی نبود  /  پیشه اش جز تیره روزی وپریشانی نبود /
    زندگی و مرگش درکنج عزلت میگذشت /  زن چه چه بود آن روزها  گریک زندانی نبود 
    کس چون زن اندر سیاهی قرنها مننزل نکرد/  کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود 
    او این اشعار را در سالهای کشف حجاب  بعنوان ( گنج عفت)  میسراید ورضا شاه را تحسین میکند :
    خسروا دست توانای  تو آسان کرد  کار /  ورنه دراین کار سخت امید  اسانی نبود 
    شه گر نمیشد در این گمگشته  کشتی ناخدای /ساحلی پیدا  از این دریای طوفانی نبود 
    متاسفم که امروز همه خدمات او وپسرش نا دیده گرفته شده و اصغر قاتلها ، اسمعیل قصاب ها وفاطمه کماندو ها ارباب ورهبر زن ایرانی شده اند . ونماد زن ایرانی زهرا خانم گل گلی  میباشد که روزی میخواست بانوی اول ایران باشد .
    این چند خط را هم بعنوان یک زن ایرانی گم شده در غربت مینویسم ، در واقع دیگر بمن مربوط نمیشود میروم تا ماست خودمرا بخورم ودیگر فریب این هموطنان زوار دررفته امرا نیز نخواهم خورد . پایان 
    5/6/2016 میلادی 
  • مردان خود فروش

    امروز در شهر اورشلیم مردان همجنس باز دوگانه وسه گانه جشن گرفته تند و……
    من برایم عجیب بود که یک مرد چگونه میتواند خودرا بفروشد ؟! اولین باری که این ضربه بر من فرود آمد وبرایم درسی بزرگ شد  زمانی بود که همسر بیمار وروبمرگ خود را به انگلستان بردم برای مداوا، درآتجا با چند مرد محترم!!! آشنا شدم که دلسوزانه اطراف مارا گرفته بودند از یک دکتر ایرانی تا سفیر سابق فلان دیار ، از بنیان گذار فلان کانون فرهنگی تا فلان ارتشی ، دور ما جمع شدند ، دوستا ن گذشته همه مهربان شده بودند ، پوست بدن وپیکرم همسرم زرد ورو به متلاشی شدن بود سرطان دیگر اورا به آخر مرز رسانده بود کبد بزرگ وریه ها مشغول جمع کردن آب ، بهترین دکتر آن زمان را برابالای سرش آوردم  واورا دربهترین بیمارستانها شهر بستری کردم ، دکتر مرا بگوشه ای صدا کرد وگفت او دیگر تا سال آینده زنده نخواهد ماند هرچه خواست باو بدهید .
    من همه گناهان گذشته اورا بخشیدم  وبرگشتیم به شهرمان ، دوروز بعد نامه ای سر تا پامهربانی حاکی از اشعار حافظ برای من رسید ، روز بعد کتابهای متعدد از طریق پست برایم رسید !! همسرم چشمان بی رمقش را باز کرد وگفت :
    فریب این شیادان  را مخور ، اینها همان لاشخورانند که گرد جسد من جمع شده اند این مردان درحال حاضر  پولی ندارند وزنان بیوه خرج مخارج آنهارا میپردازند ،  آنچنان از کوره در رفتم که نزدیک بود منفجر شوم ، چگونه ممکن است مردی با اینهمه تحصیلات وشعور خودش را بفروشد ، 
    همسرم فوت کرد ، سیل نامه های تسلیت آمیز آمیز خانه را لبریز ساخت ، پس از ماهها همان جناب اولی برایم نامه ای فرستاد که :
    سخت گرفتارم و بدبخت  شده ام ومرا به دادگاه میبرند برای پرداخت نکردن قروضم / احتیا به پنج هزار پوند دارم ! فورا از حسابم برای ایشان یک چک پنج هزار پوندی فرستادم اما نوشتم این قرض است  ومن آنرا پس خواهم گرفت  ، وپس گرفتم آنهم با چه بدبخنی . این اولین وآخرین تجربه من بود وسیل خواستگارانی که بخیال خود من روی یک ارث بیکران نشسته ام ، نمیدانستند که من اتومبیلم را فروختم برای مخارج بیمارستان ، وخانهرا درگرو بانگ گذاشتم ، برای مخارج بیمارستان وجواهرات وسکه هایی را که برای بچه ها جمع کرده بودم فروختم برای کفن ودفن وخرید قبرستان برای او ، نه هیچکس ندانست ، فرشها را فروختم ، تکه تکه اثایه خانه برای پرداخت صورتحسابها بفروش رفت .
    درب خانهرا بستم اما همچنان سیل نامه های فدایت بشوم برایم میرسید ومن آنهار پاره کرده به درون سطل زباله میانداختم  مشغول کار شدم شب وروز تا صبح ساعت پنج صبح سرم روی چرخ خیاطی بود که خوابم میبرد ، دخترم را به امریکا فرستادم ، پسرم را به دانشگاه فرستادم او د ردانگاه مریکایی  ام آی تی قبول شد ، اما دیگر پولی نداشتم تا مخارج پنج سال  اورا بدهم ، همه آن دوستان مانند کلاعها پر کشیئند، گم شدند ، من بودم وچرخ خیاطی ودرانتظا رپایان نامه تحصیلی دخترم و پسرم .
    آن روزها رفتند وسپری شدند اما زخم آن بر قلبم نشسته ، آقایانی که روزی سر سفره من مینشتند وجوجه کباب وویسکی میل میکردند دیگر جوا ب سلامم را هم نمیدادند ، زنان قحبه ایکه تازه ازایران آمده از جننوب تهران با رفیق شدن گروه سپاه پاسداران ووحشیان فخر وافادهایشان داشت مرا میکشت ، 
    امروز همه آنها تمام شدند ، مردمرا فراموش کردم ، دنیای دیگری به روی گشودم   وفهمیدم هر کسی در هرسنی میتواند خودرا بفروشد ، باید خریدار داشت /دیگر مار خورده وافعی شده بودم میدانستم هر سلامی بی حکمت نیست وسلام روستایی به طمع نیست .
    سه روز تنها درد کشیدم ، سه شب تا صبح از فشار درد گریستم ، کسی نبود ، نه کسی نبود ، امروز باید همه را خرید ، هرکسی قیمتی دارد . ث
    پایان 
    4 ژوئن 2016 میبادی 
  • مستی

    هوا بارانی و من مست او مست 
    شراب سرخ  شیرین درسبو مست 
    همه چشم سیاهش  سر بسر ناز 
    همه زلف درازش مو بمو مست 
    ——————-
    نه از مستی باید سخن گفت ونه مست شد ن،  باید دیوانه بود ودیوانه تر شد ، نمیدانم چرا امشب یعنی نیمه شب ، بیاد » رهی« افتادم  » رهی معیری«  
    فلک موی سپیدمرا برایگان نداد 
    من این رشته به نقد جوانی خریده ام
    جوانی رفت ، تو رفتی وچه بموقع هم رفتی ، تو ودوست  هم دوره ات ، تو هم مانند من از مردم گریزان بودی ، بهترین  دوست ویاار یاورت مرحوم علی دشتی بود که بیشتر اوقات خودت را درمحضر او میگذراندی ، بیاد ندارم هیچکدام از شما دونفر لب بر لب وافور گذاشته باشید اما لب برلب جام می چرا ، مرحوم دشتی عاشق حافظ وبرتراند راسل بود و تو درخیال سعدی ، از اومیخواستی که در کنار کتبی که دردست تهیه داشت » نقشی از حافظ و دمی با خیام«  از سعدی هم بنویسد ؛ واو به این دستور تو عمل کرد. » در قلمرو سعدی« را نیز در کنار این سه شاهکار گذاشت.
    هر سه کتاب را من درپنهانی ترین کوشه کتابخانه ام نگاه داشته ام  تا روزی روزگاری فرزندان  آتیه ایران اگر ایرانی ماند بیادشان باشد که چه انسانهای در راه نگاهداری این فرهنگ و نگاهداری نام شعرا شب وروزشان را صرف تهیه آنان کردند . امروز از هیچکدام از شما خبری نیست ، تو خیلی زود جان بجان آفرین تسلیم کردی ، تک وتنها ، مانند من ، با آنهمه پشتوانه بزرگ فامیلی وبا آنکه دایی بزرگ خانواده فروغی بسطامی بود اما تو به هیچ یک اعتنا نداشتی ، آهسته میرفتی ترانه ای میسرودی کارمند بودی حقوق کارمندی میگرفتی ، نه شعر برای شاهان گفتی ونه مدح ملا را.
    امشب روح تو با یک صدای بلند بمن رسید ، از افتادن چیزی بیدار شدم ، میز اتو بود که ناگهان از دیوار جدا شد وبر زمین افاتد ساعت سه پس از نیمه شب بود ، ومن زیر لب داشتم زمزمه میکرم که موی سپیدم را ….. 
    این موی سپیدرا نگاه میدارم آنرا رنگ نمیکنم ، اگر چه دیگران نپسندند ، روز گذشته دخترم میگفت :
    حیف است هنوز جوانی !!!!! اهه بمن میگویند جوان قدیم ، نه موهای سپیدمرا نگاه خواهم داشت هرکدام از آنها نشان یک روز  بدبختی من بوده اند ونشان یک رنج نا تمام شدنی .
    امروز دیگر .مستی در آن سر زمین ، درکنار ارامگاه حافظ وسعدی وخیام گناه بزرگی است وکیفر ومکافات سختی دارد محتسب از درون کتب بیرون آمده با شلاق سیمی ، یکصد ضربه شلاق برای هر جام باده .
    دیگر زندگی معنای خودرا بطور کلی از دست داده است ، سرمان با چند اسبای بازی وسیم  گرم است تا فکر نکنیم تا ننویسیم نوشتن هم جرم است ، هر روز من سایه شوم امنتی را روی نوشته هایم میبینم ، وهر هفته بیشتر دستگاههای من قفل میشوند،  با همه اینها مینویسم ، روز گذشته  طرح یک داستانرا ریختم ، بیاد قوم قشقاقییها ، بختیاریها ، این دو قوم قوی ترین  اقوام ایران بودند ودلیرترین مردانرا دراختیار داشتند ، اسب وتفنگ وسگ تنها اسلحه آنها بود ، اسبان رشید واصیل ، امروز بجایش دیوانگانی مانند ( رجوی) نشسته اندبا چشمانی که مانند دیوانگان زنجیزی ومعتاد درحلقه میچرخد وسی هزار جوان را آلوده افکار وایده لوژی خودش کرده است ، سی هزار نفر از مردان وزنانی که میتوانستند هرکدام یک » رهی « شوند یک دشتی ویک نادر پور ویا یک سعیدی سیرجانی . یک پزشک /یک دانشمند  ویا یک ّپژوهشگرباشند .برای آنکه ایران ما تا مرز بنگلادش وپاکستان سقوط کند این داداش را علم کردند ، شریعتی را تقویت کردند ملای خمینی را برایمان فرستادند تا از نجاست وپورنو گرافی بگوید .
    حال ممه وا خورده پیر وپاتا ل و جوان نیمه جوان در تلویزوینها  نمایش رزم آوری ها وخیانتشانرا میدهند .ولا ت ولوتهای حرام زاده قلعه ونجیبخانه دروازه قزوین  ارباب شده اند .
    من وتو خوب موقعی  زیستیم وتو خوب زمانی از دنیا رفتی . اما نامت هنوز جاودانه است هرچند دزدان امروز اشعار ترا بنام دیگری بخوانند  (من از اروز ازل دیوانه بودم ، دیوانه روی تو .)
    کمتر کسی میدانست که تو دیوانه چه کسی بودی وبه مراد نرسیدی هیچگاه هم دیگر زنی را به حریم خصوصی زندگیت راه ندادی آن زن خیانکار از آب درآمد با جانیان رفت وبه آنها پیوست . امشب بیادروی تو بودم .
    وبیاد سعدی :
    درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم 
    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم 
    روانت شاد .
    روز گذشته سالروز مرگ ( کافکا ) بود !!!تو کافکارا خوب میشناختی .
    نیمه شب شنبه / 5/6/2016 میلادی 

  • پا سخی دیگر

    درود ،
    این برگه هرروز کوچکتر وگنجایش کمتری برای من میگذارد واینجا تنها جایی است که من میتوانم احساسات درونی خود را بیان کنم ، 
    با همه دردی که دارم ونشستن برایم سخت است ، دریغم آمد که پاسخ مهربانی های ! شمارا ندهم ، من اولین روزیکه این صفحه کوچک را به امانت گرفتم سه چیز را شعار خود قرار دادم ، دوری از سیاست ، دوری از مذهب ، دوری از مسابقات  منجمله فوتبال چون هرسه دریک ردیف میباشند وطرفداران خودرا دارند من نمیتوانم وارد بحث آنها بشوم چون به هیچ یک از این سه نه اعتقادی دارم ونه دوست میدارم ،  حتی روزیکه پسر بزرگ من رشته حقوق سیاسی را انتخاب کرد باو اعتراض کردم که این رشته به درد تو وما نمیخورد بهتر  است وارد کار فروشندگی بشوی ، !!!! نه خودرا بفروشی ویا ما ودیگرانرا بلکه کار فروشندگی بهتر از هر چیز دیگر است !!!!
    بنا بر این من سیاسی نیستم گاهی تنها نقی به روزگار میزنم ، نه جنبش سبز ونه زرد ونه انقلاب » ویشی« وغیره برایم مهم نیستند چرا که همه آنها روی موضوعی بنام اقتصاد وهوسهای انسانها میچرخد ، من هوسی ندارم ، هیچ هوسی ، وبه حیرت از دل بی آرزوی خویشم .
    ندا آقا سلطان سبز نبود ، نه سبز نبود وآن جنبش هم خود جوش بود فرزندانی که بر علیه پدر ومادرشان برخاستند که چرا آن افتضاع سال پنجاه وهفت را ببار آوردید که امروز دنیا میرود تا روی کره ماه ومریخ خانه بسازد ما باید درون چادر سیاه در دنیای تاریکی وجهالت بر سرمان بکوبیم وبرای مردگانی که نه از قبیله ما بودند ونه از خون ما بلکه دشمن فرهنگ واعتبار ودانش  وسرزمین ما بودند اشگ ماتم بریزیم ؟  فرصت طلبان از او یک قهرمان جنبش سبز ساختند و در دولت خیال جمهور یهم  آنهایی را که دیگر لازم نداشتند یا سر به نیست کردند ویا تا ابد درگورستان خانه شان دفن نمودند ، 
    نمیدانم شما فیلم ( شام با اندره ) را دیده اید یا نه اگر ندیده اید حتما ببیند ، در آخر سر باید یک نهال برداریم وتا دیر نشده فرار کنیم ، اما بکجا؟  زمین گرد است وهمه جا یکسان ، وهمان بردگیها ادامه دارد جای آدمها عوض شده است . بنا براین از من یکی نخواهید که نظر بدهم  بمن هیچ مربوط نیست ، من خود بخود درخانه خود به حصر خانگی نشسته ام ، و ماست خودمرا میخورم ، گاهی که خیلی دلم بگیرد خطی مینویسم ودر بالای یکی از این ضایعاتی که جای روزنامه هارا گرفته اند میگذارم ، نه تلویزیون میبینم، نه روزنامه میخرم ونه مجله ونه به اخبار هزار بار از صافی رد شده ودروغ  گوش میدهم تنها خط سیر راه فرزندانمرا میگرم که امروز درکدام جاده باید به دنبال بردگیشان بروند وشب چه موقع بخانه کنار خانوده شان برمیگردند وآیا نان برای خوردن دارند؟ من آنهار رها نکردم تا مانند علف هرزه سبز شوند وخود بخود سر به راهی بگذارند که پایانش نامعلوم است ، آنها نیز دنبال من راه افتادند ( کار شرافتمندانه ) !  من آدم احمقی نیستم ، هنوز هوش وحواسم متاسفانه سر جایش مانده ، هنوز دستهایم قدرت دارند که وزنه های سنگینرا از زمین بلند کنند وسنگهای جلوی پایمرا با  یک ضربه به خراباتشان میاندازم .
    بارها نوشتم ” شاعر نیم وشعر ندانم چیست 
    من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم 
    نه مداح بلند پایگانم ونه نویسنده مزدور که قلم برای دیگران بزنم ، محال است ، محال .
    در ماه مه 1965 دانشجویان در شهر پاریس بر خاستند  و دانشگاه بزرگ سوربون را اشغال کردند به محله کارتیه لاتن رفتند  کارگران به آنها پیوستند ودر همین بین زنان نیز به آنها گره خوردند  تا حقوق حقه خویش را بگیرند ، واین جنبش زنان بود حقوقشانرا گرفتند ، اما من روزی شعری سرودم وبه ( زنان دربند ) مانده سر زمینم تقدیم داشتم ، بانویی بمن نامه نوشت که :
    ما دربند واسیری نیستیم ، ما تازه آزاد شده ایم ، مگر راه ورسم شوهر داری وبچه داری اسیری است ؟ دیگر جوابی نداشتم به آن خانم بدهم وبگویم مردان مسلمان  تنها زنان را بین مطبخ وتختخواب میخواهند نه بیشتر وشمار را درون گونی سیاه کرده تا ارباب شما خودشان باشند شما برده شده اید نه یک زن ونه یک مادر . اما .
    آنچه البته بجایی نرسد فریاد است .
    مرا ببخشید دوست نادیده ، تا همیجا را هم زیادی رفتم  زندگی زنان ایران بمن مربوط نیست ، مومنین شان رادیدم ، ازاداندیشان نرا نیز مانند مرحوم سیمین دانشور دیدم که چگونه خم شد تا دست آن ملا را ببوسد واو دستش را کنار کشید ، این نمونه یک زن روسنفکر ایرانی بود ویک نویسنده که ( سوو شوشون) را با تبلیغات زیاد ببازار فرستاد ، وهمسر گرامیش  غرب زدگی را ، بعنوان یک سبمل نویسنده بزرگ تاریخ به پیشگاه ملت همیشه دربند ایران تقدیم داشتند . عمرتان دراز ومهرتان پایدار .
    3 ژوین 2016 میلادی برابر با 14 خردادماه 1395 /.
  • روسيو خورادو ٢

    امروز در تمام مدتى كه مجبور به استراحت  بودم ، بيشتر به ترانه هاى “روسيو ” گوش ميدادم  آهنگهاى  قديم او لباسهايش وأرايش او ،دخترى اهل ( چيپيونا ) كاديس در جنوب اسپانيا ، ميدانست چگونه لباس بپوشد وآن دستهاى كشيده وبلند ش  را چگون ببازى بگيرد ، هر كلامى كه ميخواند احساس را به انسان منتقل ميكرد  عشوه گرى ، قهر ، اشتى ،همهر ا با آهنگهايش بنوعى تلفيق كرده بود با صداى جادويش كه هيچ جاى شكايتى نداشت ،  چه زود مرد گويى آمده بود تنها يك گاو  باز گرسنه را سير كند وبرود يك گاو با.ز  / باز نشسته وفراموش شده و…… اگر او مثلا در امريكا بود شايد صدها نفر مانند سلين ديون را درون جيبش ميگذاشت ، متاسفانه در جنوب اسپانيا بود با اينهمه توانست دنياي اسپانيايى زبان را فتح كند . 
    او روى صحنه با اشعارش وصدايش بازى ميكرد لباسهايش طورى طراحى ميشدند تا دستهاى بلند. وپيكر درشت اورا بپوشانند موهاى انبوه وزيبايش ، دهانى كه صد ها هزاربوسه طلب ميكر با أن دندانهاى رديف وسپيدش ، و من بياد خوانندگان  خودمان افتادم كه نميدانستند دستهايشان را كجا قرار دهند حتى هنرپيشه هاى تاتر مردان حد اقل يك سازى به دست ميگرفتند ،  به راستى نبود اين زن ضايعه بزرگى است ، ديكر اين صدا تكرار نخو اهد شد ،اين صدا تعليم ديد  صعود وفرود و چپ و راست را ميدانست ، چقدر من باو احترام داشتم ودوستش  ميداشتم ، حال در بستر روى اين تابلت در مجموعه  آهنكهاى يوتيوپ كه كم كم ، گم ميشوند وجايشانرا را به مسايل ديگرى ميدهند ، حضور روسيو مرا شاد ميكند ،همه آنها از عشق گفتگو ميكند ، قهر وآشتى ها ، وگاهى هم گريه اى  كه در پنهانى در زاويه تا ريكى اشكهايش را پاك ميكند ، 
    مرد اول زتدگى او يك بوكسور بود كه از او دخترى دارد ،هيچكاه در اطرافش جنجالى به پا نشد مدير برنامه هايش ، برادرش بود ، مخارج همه را ميپرداخت ، پدرش كفاشى  داشت ،مادرش يك زن ساده خانه دار ، اما او مانند يك خورشيد از جنوب طلوع كرد وهمه اسپانيا را زير پر خود گرفت ،
    ماه كذشته سفرى به كاديس داشتم ، اما به شهر او نرفتم ،ترجيح دادم ساعتها روى أب با كشتى بگردم وتنها اقيانوس را ببينم ، زهرى در جانم ريشه كرده برد وميبايست آن را بالا بياورم ، هواى پاك جنگل ، وأبى أ رام دريا مرا از آن سم دور كرد ، سمى كه گمان ميكردم نسيمى است از تبار ايلم اما يك سنگ ريزه بود كه در أنسوى جويبار افتاده بود ومن مرواريدش پنداشتم و گمان بردم ريشه او به تبار من وصل است در حاليكه يك نخ پوك بود ،. 
    بهر روى ،اگر عاشق بردم حتما با آهنگهاى روسيو اشك ميريختم ، اما امروز صداى اورا ميبلعم كه بينظير است ، روسيو براى هميشه ،Rocio para siembre  روانش شاد . 
    پايان ، همنان روز  ٢/٦/١٦ ميلادى
  • دردها زبان نميدانند

    امروز مجبورم تمام روز صاف بخوابم ، كمر درد شديدى گرفته ام از آنهايكه فريادم را به آسمان ميبرد ، اما من فرياد كشيدن را نميدانم چيست  ، مغز ودستهايم كار ميكنند ، مجبور بودم اخباررا ببينم ، پأريس زيبا ، پاريس رويايى يك سره زير أب است ، الپيك  امسال در آنجا بايد برقرار شود بازيهاى درخشان فوتتتتتتتتبببببال ! اما دولت بزرگ وپدر  دنيا به فرزندانش كفت پايتان به اروپا  نرسد كه لولو ى تروريستها آنجا لانه كرده اما نتوانست جلوى تيز اندازى در دانشگاه يو سى ال  را در كاليفرنيا بگيرد ،  
    خوب اگر با توپ   وتانگ وتفنگ نميتوانيم جلوى اعتصاب كنند گان را بگيريم ، إب كه هست ، شيلنگهاى أسمانى را باز ميگذاريم  وميگوييم خداوند بر شما ملت بيعار خشم كرفته است  از اولين سالى كه من پاى باين سر زمين كذاشتم هميشه حزب سوسياليست روى كار بوده( البته فقط در استان آندالوسيا ) وهميشه هم بزرگترين دزدان را همين رهبران  انجام داده اند ، زدو بندها وپشتيبانى  مافيهاى سيسيلي يا مدينه اى ، حال ماه آينده دوباره بايد برويم راى بدهيم باز هم به همين آقايان ، كارى ندارند ، بردگان كارهارا مجانى انجام ميدهند بعد هم حقو ق أنهارا نميدهند ونامش را ميكذارند رياضت دولتى ، دختر كوچكً من چهار سال حقوق طلبكار است ماهى هزارو هشتصد يورو ضربدر چهار سال !!!! كارها در دست وكيل است ؟؟؟؟ دادگاه هنوز وقت تعيين نكرده.  !!!!!!  چهار سال روزى هشت ساعت پشت ميز نشست وحساب وكتابهاى شركت را تنظيم كرد با ا رقام كه بالا و پايين ميرفتند ، سر وكله زد ، ،بعد هم دست خالى  بخانه برگشت ً، تا حقوق بيكارى بگيرد ، اما آقايان هرشب دركازينوها ودر كنارش فاحشه خانه ها مشغول برد وباخت وخريد وفروش وتصاحب زمين ها وخانه ها ميباشند ، اگر هم مانند مردم پأريس راه بيفتد. أبهارا جارى ميكنند !!!!
    زيادى وارد معقولات دنيا شدم ،
    درد أمانم را بريده 
    عجب آنكه آن صخره بلند  بالاى درياى مديترانه هر روز وسيع تر بزرگتر و تعداد كازينوها زيادتر و تعداد دزدها كه ميل تدارند ماليات بدهند پهولهايشان در آنجا محفوظ است  هيچ زلزله ويا سيلى هم به آنجا حمله نميكند ، تنها بچه توليد ميكنند اما به سايرين گفته اند بخاطر يك پشه هشت هفته احازه سكس نداريد !!!! 
    نكفتم وارد اطاق خواب هم ميشوند ؟،
    بهتر است خفه شوم وبنشينم  به تماشاى فيلم ، تا ببينم كسى در اين خانه  متروك را ميكوبد يا نه وآيا كسى خواهد پرسيد چرا تنهاى تنهايم ؟
    پايان 
    دوم ژوئن دوهزارو شانزده ميلادى /