Author: Soraya

  • خدا حافظ انگلستان

    خدا حافظ
    به مردم  با شهامت انكليس تبريك ميگويم تا سد زور وزر را شكستند وجدا شدند ، حال تكليف بقيه چه خواهد شد بمن ربطى ندارد ، نه پولهايم در بانكهاى انگليس خوابيده كه بترسم ونه احتياجى به أن سر زمين دارم گاهى تعطيلاتم را آنهم بخاطر موجود نازنينى كه آنجا بجاى كذاشته بودم ، در كنار او ميگذراندم ، 
    زور هم حدى  دارد ، نيمى از جنوب كشور اسپانيا را قبضه كرده اند دورش ديوار كشيده اند ، هنوز بايد پوند استرلينگ را در آنسوى شهر خرج كرد ، زورشان  به سر اروپا نرسيد ، رياست كمون اروپا را  ميخواستند همراه با پول اروپا كه ميبايست پوند استر لينگ ميشد ،يعنى دنيارا ميخواهند بچه كوچكشان هم در أنسوى اقيانوس كارش به بأخت كشيد ميرزا حسين خان مبارك ابو عمامه را ميگويم ، اينجا خوشحالند كه مستان وشهرو ندان درجه سه انگليسى براى تعطيلات نخواهند آمد ، حال بايد نشست و ديد دنيا رو بكدام  سمت ميرود  ، جنگى ديگر ؟ تجزيه كشور ها ؟  تكه پاره شدن اين لحاف چهل تكه اى را كه به زور بهم دوخته بودند وميل داشتند يك قاره مانند ان يكى درست كنند خوب ارباب هم معلوم بود  خوشحالم كه جدا  شدند اميد روزى را  دارم كه استرآليا ، أيرلند ، واسكاتلتد  هم از اين توله سك جدا شوند و خودشان اراده دولت وملتشانرا به دست بكيرند اهه ( كلونى ) بس است كاون ولوس بس است. شير پير شده بايد با گلوله  اى مغزش را هدف كرفت وراحتش كرد ، زتده باد مردم بريتانياى صغير  روزى در سالهاى ١٩٥٤/٥آنچنان صغير وبدبخت شده بودند پوند ده تومان شد  وشاه ايران محمد رضا شاه  كارخانه هايشان ر ا يكى يكى خريد ،  منجمله واكسهال را . مزد مهربانيش را نيز گرفت ، پايان
    جمعه 24/6/2016 ميلادى ويك روز تا ريخى ،💐💐
  • بزهای اخوش

    کمی  به بررسی سر وصورت او پرداختم ،  سری گرد ،چهره اش سرخ  موهایی کم وبیش روشن وواندک ،  بشیوه همان مردان  که ساکن آنجاست لباس پوشیده بود قد وقامت والای وبالای نداشت ، این دومین بار بود که مجبور بودم جواب اورا بدهم ، خیلی میل داشتم مانند یک  جسم شفافی به درون او پی میبردم ، اما درون اورا چربیهای فراوانی پوشانده بود ،  بفکر فرو رفتم ، دوراه بیشتر ندارم ، یا باید با این بزهای اخوش بسازم وزندگیمرا درهمین دهکده تباه کنم ویا با او بروم وبقول خودش از هوای کوهستانی آنسوی مرزها که نه زبانشانرا میدانستم ونه ره ورسم شانرا  بااو در یک کلبه چوبی روستایی ( نوین)  سر کنم ، دیگر نمیتوانستم هر صبح سینی صبحانه امرا باخودم به آطاقم بیاورم یا کسی باشد برایم بیاورد وبنشینم از کابوسهای شبانه ام بنویسم ، همه چیز را باید پشت سر میگذاشتم ، ویا درکنار این بزمای ماده که بیشتر به آن دم دراز  وکوتاه مردانشان چسپیده اند وچیزی از دردهای درون ترا احساس نمیکنند ، سر کنم ، نه، دردهای تو برایشان مهم نیست ، زمانی تو حرف میزنی آنها به عمد فکرشانرا به جای دیگری قوس میدهند وچشمانشارا مانند دوشیشه بتو میدوزند ودرسکوت بتو مینگرند وسپس نگهان بخود آمده ناله برمیدارند که وای >
    شب گذشته پشه اینجارا گزید ولنگشان را باز میکنند تا جای پشه را بتو نشان دهند ویا وای ، شب گذشته از دست بیماری سگ تا صبح نتوانسم بخوابم ، نه  مهم نیست ، که تو روز گذشته ناگهان پایت لغزید ودر حمام بر زمین افتادی واگر همت خودت نبود چه بسا سرت به لبه وان خورده  حد اقل خونین میشدی ویاآن روز که جعبه بزرگ نزدیک بود روی تو بیفتد چه راحت از کنارش گذشتند ،اگر اطاق تو تبدیل به یک گاراژ یا انباری محتویات خصوصی آنها شده مهم نیست ، اگر بچه ها تعطیل شده انده وتنهاهستند ، خوب تو هستی برای همین  روزها خوبی !!!یخچال وفریزر باید همیشه پر وپیمان باشد تا اگر بچه ها هوس چیزی کردند  ، باشد ، اما مهم نیست اگر مردی در خیابان بتو تنه زد وترا بر زمین انداخت ودندانهایت دردهات خورد شدند ، مهم نیست ، برو دندانساز !!!!
    مجددا نگاهی به عتکس او انداختم ، ، چه کسی گفته این آخرین شانس من است ، خود او این حرف را میزند ، من به دنبال شانسی نیستم ، سالها به دنبال زیبایی رفتم ونصیبم امروز این شد ، حال شاید درزشتیها چیزی  را یافتم،  از همه گذشته شاید او مرا دربین همه زنانی یافته  چون انتخاب دیگری برایش نیست ! او نه چیزی از روح میداند ونه به عشق اعتقادی دارد  در دل بزرگترین شهرها زیسته  وتفاوت زنهارا دیده  بعلاوه نمیدانم  عشق او نسبت بمن چگونه است ؟  او با صراحت چیزی نمیگوید .
    خوب ، من دراین دشت وصحرا وکوهستان وکنار دریا سالها نشسته ام  هیچکس دیگر از کسان من زنده نیستند اگر هم باشند مرا نخواهند شناخت  ، همیشه از عشق معجزه خواسته ام تنها چیزی که دراین دنیا ابدا نمیشود از آن انتظار معجزه را داشت شاید ازآن دو گلدسته طلایی بر فراز گور آن شیطان بتوان  معجزه ای کسب کرد !!اما از عشق نه ، درست مانند این است که بخواهی  از سنگ آب بیرون بکشی .
    من امروز باین  سر زمین تعلق دارم ،  سعی میکنم مانند خودشان لباس بپوشم ومانند خودشان از نمایشات مضحکشان لذت ببرم ، میدان با آنها یکی نیستم ، میدانم مساوی نیستم ، شبیه هم نیستم ،  شاید روزی فرا رسد که انسانها باهم مساوی شوند  اما هرگز شبیه یکدیگر نخواهند بود  معیارهای اندازه گیری عدل وثروث ، رنج وخوشی هیچگاه در همه جا یکسان نیست ونخواهد بود .
    حال چگونه پس از سالها تنهایی وآزاد بودنم  با آنهمه اختلافات بروم یک زندگی مشترکی را بناکنم که پایانش نامعلوم است ، از همین حالا  میتوانم حدث بزنم :
    دارم مینویسم ، دراطاق باز میشود واو عصا زنان میاید وبا لهجه غلیظش میگوید : 
    او ؛ حانم ، گلم ، خوشگلم ، ویل کن این چرندیهارا ویل کن ، بیا برویم به تماشای کوهستانها ، !!! 
    کوهسنانهایی که زیر خروارها ابر پنهانند  ، 
    نه من خودمرا میشناسم ، من یک پارچه شورم ،  گاهی سنگینم ،  درست مانند  یک چشمه  آب زیر زمینی که هنگامیکه  تخته سنگی مانع  عبورش شود اورا خورد میکند  وراه به سطح زمین مییابد ،  دیگر نه بخو د ونه به هیچ چیز وهیچکس رحم نمیکند ،  او مسیر خودرا راست ومستقیم ادامه میدهد بدون هیچ پیچ وخمی  سپس بصورت سیلاب  میشود ، وخدا نکند روزیکه این سیلاب سر به شورش بردارد  همینکه از بالای تخته سنگها عبور کرد دیگر همه چیز را به هم میریزد  وکسی توان متوقف کردن مرا ندارد ، من مسیری غیر از یک خط صاف نمیشناسم  ودرهیچ زمتان به سعادت وخوشبختی در یک زمان نیاندیشیده ام .
    نه این مرد خیالباف شهرستانی  وشهوتران  میتواند در هر راهی توقف کند واز هرچشمه گند آلودی آبی بنوشد ودر کنار هر درخت وگیاه هرزه ای  بایستد  وبه پرسش آنها مشغول شود  ، نه  آبهای دشت آبهایی که در جیویبارهای حقیر راهشانرا طی میکنند  وجب به وجب  در هر ساحلی آواز عشق سر میدهند  وآماده خدمتند ،  تا به هدف خود برسند  از راه حیله وانحراف وافسون کردن دیگران ، از عشق ورزی به گلها ورنگها وعطرها غفلت نمیکنند  .
    عشق من برعکس  بی رحم ، بی شفقت و خشونت آمیز است /.
    نامه اش را برایش ( ریپلای میکنم ومینویسم ! نه ! )  با بزهای اخوش میسازم مهم نیست مرا نمهمند آنها خودشانرا نیز نمیشناسند. دو موجود بیچاره . پایان 
    23/6/2016 / میلادی/.
  • بهمن ا57

    امروز غم وخستگی  همه جا وهمه چیز را فرا گرفته است  نومیدی و غم برچهره ها نشسته است ، گویی با رفتن ( او)  شادی هم از دنیا رفت ،  او ، تنها مردیکه که قهرمان من بود پس از ناپلئون ،  در آخرین لحظه نمیدانم  چگونه نفس آخر را کشید   وبا روح بزرگش  غرق ردر بهت وحیرت این دنیارا ترک گفت .
    امروز به آخرین روزهای مردی میاندیشم  که درکنج  خلوتی در یک بیگانه سرا روحش  رو به خاموشی رفت  مردی که روزی ( مرد بزرگ دنیا بود )  دیگر کسی مانند او پای بر جهان نگذاشت ونخواهد گذاشت ،  ودیگر هیچکس چنین جای پایی بر روی زمین  باقی نخواهد نهاد .
    درإن زما ن که او در ا.وج بود  ودربالای تخت شاهی چشمان دنیارا خیره میکرد  من اورا میدیدیم وستایشش میکردم ، درسکوت وخاموشی ، وهنگامیکه دست سرنوشت شوم اورا ازجای برکند  وبر زمینش زد ودرخاموشی از دنیا رفت  من صدای خودرا با آوای دیگران همراه نساختم بلکه درخلوت گریستم .
    نه درآن زمان در جایی از او با  جنجال ویا جبروت سخن میگفتم ونه هنگامیکه رفت اورا دشنام دادم ،  از کوههای آلپ ،  تا اهرام  مصر ،  از فلسطین تا  رودخانه سن ورن همه جا برق جلال  وعظمت  او درخشید  از اقیانوسی به اقیانوسی دیگر  بانگ افتخار آفرین او  طنین انداز شد .این یک افتخار واقعی بود برای ملتی که قدر میشناختند نه ملتی که سوار بر الاغ از ده به شهر آمده اتومبیل آخرین مدل را سوار میشدند ولباس فرنگی میپوشیدند وخودشانرا گم کرده بودند ،  میدانم این افتخار  واقعی بود همچنان که امروز تاریخ دارد کم کم قضاوت خودرا رو میکند وروح اولبریز از نورخدایی است .
    او شادمان بود ، نقشه های بزرگی در سرداشت ، اما نمیدانست که مارهای سمی وزهر آلود زیر فرشهای گرانبها درون کاخ ها از اینهمه افتخار به شگفت آمده اند ووحشت آنهارا احاطه کرده است . ملتش  شکم سیر بود ، گرسنه درجایی دیده نمیشد اما گرسنگان را  از سر زمینهایدیگر میاوردند وبعنوان گرسنگان سر زمین پر برکت او به نمایش میگذاشتند ، ناگهان دنیا متوجه شد که فلسطینی درگوشه ای ازجهان آواره است وگرسنه ، درحالیکه رهبری داشت درصحرای سینا به آنها وسایر مردان بیخرد ایرانی ، افغانی ، پاکستانی ، بنگلادش، افریقایی ،  درس تروریستی میداد ، جایزه اش راهم گرفت ومرد افتخاری که باقی نگذاشت غیر از لعنت ابدی . 
    او آن آن معمار بزرگ ودور اندیش که میخواست  شادمانه براین جنجالها پای بگذارد  وبدون هیچ اضطرابی  داشت نقشه های بزرگ خودرا میکشید  ارواح پلید ناگهان براو شوریدند ،  او افتخارش را بخشید وخود رفت تاج را بر زمین گذاشت وخود رفت  او میل به خطر نداشت ، نقشه های او خالی از هر خطری بودند او میخواست سرزمینی بسازد نمونه اما ….امروز سر زمین او دردست مشتی بیچاره بیقواره که نمیتوانند ادارشانرا کنترل کنند واراجیفی را بهم میبافند وبخورد ملت میدهند زندانها دیگر جای ندارد وهرروز بر تعداد زندانها افزوده میشود . سر زمین او تبدیل به یک زندان بزرگ شد  وزنان ودخترا ن و پسران جوان اولین قربانیان این جنایت  بودند ، جوانانرا از بین بردند تا نتوانند بفهمند خانه کجاست ، 
    او در تاریکی  نشست وبه اینهمه اد مکشی نگاه کرد ونفسش بشماره افتاد صدایش آنقدر ضعیف بود که بگوش هیچ احمق ودیوانه از بند گسیخته ای نمیرسید جنون  همهرا وهمه جارا فرا گرفته بود ، او پیکر بیمار خودرا برداشت ودر سر زمین فراعنه ، درکنار پادشاهان  مصر ودر خاک همسر اولش به امانت سپرده شد .
    حال ای ایمان من ، ای حقیقت جاودانه  وبا شکوه  تو که به نیکوکاری خو گرفته ای وپیروزمندانه از خاک ولجن وگل ولای بیرون آمدی ، نام این مرد را نیز  در دفتر جاودانی  باشکوه نیکوکاران  درج کن وتو ای زن ، که هیچگاه سر بر آستان فرومایگان فرود نیاوردی شادمان باش که روح او با تو همراه هست ، مواظب باش کسی سخن تلخ درباره او بر زبان نیاورد   زیرا آن خدایی که تو میشناسی ، پستی وبلندی میدهد  ، غم و شادی میدهد ،  او قاضی خوبی  وبدیهاست مواظب باش . 
    ار آن روز که تو رفتی ،  عشق نیز از زندگیها پر کشید 
    آوای مرغان وبلبلان خاموش شد 
    بازماندگانت کم کم ترا فراموش کردند ، 
    مرگ ستم پیشه همیشه  غم ورنج  را بی خبر  میاورد 
    روانت شاد ، مرد بزرگ تاریخ ایران . سر زمین محبوب من که دیگر مویه هم برایت کافی نیست . خون باید گریست .پایان .
     چهارشنبه /22/6/2016 میلادی /.
  • عاشقانه !

    باو قول داده بودم كه يك داستان عاشقانه بنويسم وبرايش بفرستم ، تمام روز در اين فكر بودم كه از كجا بنو يسم وچى بنويسم ، آنهم درست در زمانيكه بوى جنگ ونيستى ،بوى جنايت وخيانت همه جارا پر كرده است ، خودم داستانى نداشتم زمانيكه يك انسان مانند يك قربانى وسپس يك زندانى همه عمرش را فنا كند چگونه ميتواند از هواى دلپذير يك عشق بنويسد ، هنكاميكه پنجره ها همه بسته وپرده ها كشيده وروى هر أدمى به ديوار روبروست ، چگونه ميتواند داستانى خلق كند ،تا بر دلهاى زخم ديده بنشيند ، يك زخم خورده تنها ميتواند به مرهم دل وپيكر خويش بپردازد ، بعلاوه  ، اگر روزگارى كسانى در اطراف من بردند ومرا دوست  داشته اند ،نه بدان سبب كه من آيتى بودم ،بلكه زنى بودم زير سايه شوهر و خانه دارى بنا براين آن عشقها تنها هوسى بود كه با نگاه خريدارى بمن مينگريستند وچشم غره زنانشان آنان را سر جايشان  مينشاند ، زنى كه شوهر دارد ميداند كه براى معشوق . نه خرجى دارد ونه درد سرى ، كذشته از آن من چنان از زمان خودم جلوتر ميدويدم كه همه حيران ودست به دهان مانده بودند ، گاهى با من گام بر ميداشتند اما در وسط راه  سنت ها ، گره كورها ، وتدين هاى دروغين آنهارا باز ميداشت .
    چند داستان هم كه نوشتم درون دفترها هنوز پنهانند حوصله ندارم أنهارا بيرون بكشم ، از آن گذشته ميل ندارم دست نامحرمى به حريم  أن عشقهاى پاك گذشته تماسى پيدا كند ، آنچه را كه مينو سم به دست باد ميدهم وباد آنهارا بخانه ها  ميبرد مانند يك برگ تبليغات .
     ، ميگفت ، همه از قبل اين دنياى مجازى پولدار شدند ،تو بنويس وبه كام ديگران بفرست ، گفتم اگر توانسته باشم با اين چرنديات چند  نفرى را به نوايى برسانم سخت خوشحالم ، بگذار ديكران در ميان تبليغات تيغ ناست  وكرم سكس و لوسيون بدن وعطرهاى شهوت انگيز پولدار شوند ، من احتياجى به پول ندارم ، احتياج به هيچ چيز ندا م ،از بودن  خودم خسته ام حال حمال لوازم خانگى هم باشم ، چند مجسمه چينى يا گچى براى من تفاوتي نميكند ، چند پوستر با تابلو نقاشى رامبراند ووان گوگ برايم يكى است ،نه كلكسيونرم ونه ميل به پس انداز دارم نه ميل دارم كه سالن  نمايشاتى ترتيب بدهم  ،واما داستان : 
    هر روز برايم نامه مينوشت ، بادداشتى ميفرستاد ، باو نوشتم  ، بس كن ، خيلى افسرده ام ، ونميدانى تا چه حد أرزوى نيستى ميكنم ،ديگر تابستانهاى زيبا بدون تو برايم بى نور وخالى از هر صفايى است ، بهار ديگر برايم با زمستان فرقى ندارد ، امروز  بازوانم را فرو بسته ام ،چرا كه ديگر نميتوانم ترا در آغوش بفشارم ،امروز اگر در كنار من ودل من بنشينى وگوش فرا دهى ، گويى كنار گورى خاموش نشسته اى ، من ديگر از نامه ها خسته شده ام واز حافظه خودم نيز ميترسم چنان ياد تو در مغزم جاى گرفته كه گاه وبيگاه ترا در كنار خود احساس ميكنم ، دست دراز ميكنم تا ترا لمس كنم اما تنها دستم در خلاءأويزان ميشود ، آن دو كلامى را كه ديگر جرئت خواندن  را ندارم نيز برايم ننويس ،چرا كه آنها ، آن كلمات صداى ترا بگوش جانم ميرساند و قلبم از جا كنده ميشود ، انديشه ام گم ميشود ،تنها چهره زيباى ترا از خلال درختان ميبينم كه بمن لبخند ميزنى ، واين لبخند شيرينت بر جانم  مينشيند ومرا به أتش ميكشد  از خلال نامه هايت بوسه هايترا احساس ميكنم كه بر لبانم مينشنند خودم در آغوش تو ذوب ميشوم ، سپس همان دو كلام بر سينه ام نقش ميبندد،
    امروز ديگر به سالهاى عمرم ميتوانم بگويم ، هر چقدر ميل داريد بر من بتازيد ، ديكر ميلى به سفر ندارم ،  امروز  سايه اى هستم از رهكذرى دور كه بر ديوارى سفيد نقش بسته است .
    شب خاموش است ، همه جا را تاريكى فرا گرفته تنها نورى روشن از روزنه اى ميتابد ومن در اين فكرم شايد با شمعى روشن بخانه من پاى گذاشته اى ،، در تاريكى شب چشمان ترا ميبينم كه برق ميزنند ، ميدرخشند ،مانند دو گوى بلورى وخندان بمن مينگرند  صداي دلپذير ترا ميشنوم كه در گوشم زمزمه ميكنى ،” دوستت دارم”  ناگهان نور گم ميشود وتاريكى همه جارا فرا ميگيرد. ومن ميدانم كه آن كلمات  تنها در هوا  ميرقصيدند  ، تا مرا  گمراه كنند ،پايان ،
    براى أوفيليا .
    ثريا ، سه شنبه شب ،  
  • خفته درجهنم

    اشکهایش به فراوانی یک چشمه  پر آب روی دامنش سرازیر مسشدند ، حتی سیل هم نمیتوانست باین قدرت  جایی را ویران کند که او یک شبه اینگونه ویران شد ،  کاری نمیتوانستم بکنم ، تنها تماشاچی بودم ، پس از حق حق های ونوشیدن کمی آب ، سرش را که بلند کرد دیدم چگونه در یک شب او  که مانند یک کوه  بود ناگهان تبدیل به یک تپه خاکی شده وغم واندوه چگونه توانسته اورا اینگونه از پای در آورد ، 
    درد همه وجودش را فرا گرفته بود نمیدانستم چکار کنم ونمیتوانستم کاری برایش انجام دهم  ، او پر پر شده بود  مانن یک شمع داشت بسرعت باد ذوب میشد ، صدایش درگلویش بحالت خفگی مانده بیرون نمیامد ، گذاشتم خوب خالی شود ف، سپس پرسیدم چه شده ، چه بلایی دوباره بر سر تو نازل شده است ؟ که بدینگونه ویرانی ؟  نگاهی بمن انداخت درآن میلیونها درد موج میزد دردهایی که تنها من میشناختم وخود او ، گفت آن خانم را درکمبریج بیاد میاوری؟ گفتم خیلی خانم آنحا  درخانه تو بودند کدام یکی ؛ گفت راست میگویی ، یکی از آنها که خیاطی میکرد درتهران فاحشه رسمی بود   ازآن فاحشه های شوهر دار سپس به انگلستان آمد چون دخترش از مرد دیگری بود وشوهرش اورا طلاق داد در انگلستان مردی را فریفت فورا به عقد او درآمد ونشست خیاطی کرد وداستهانهای هعجیب وغریب هم برای همه اطرافیانش تعریف میکرد ، میگفت روزی دخترم درحالیکه اورا دربغل گرفته بود ، گفت :
    ایکاش شما مامان من بودید ، پوستتان سفید است ، موهایتان طلایی ، در حالیکه نمیدانست آن زن با پدرش سر وسری دارد آن روزها هنوز بچه بود اما ، دوباره عنان گریه را سر داد ، ساکت نشستم نا دوباره سیل جاری شود ، داشتم به آن زن میاندیشیدم چیزی نداشت صورتش مانند کلم گرد دهانی بد ترکیب اما خوب خوش برو پا وخوش سینه بود !!! 
    بیچاره زن ، سپس ادامه داد ، هفته گذشته شنیدم به چند نفر از دوستانش گفته ، مادرما مرده ، پدرم آلمانی بوده  ؛ الان تنها زنی که پرستار ما بوده است با ما زندگی میکند وما اورا نگه داشته ایم ؛ …. موهای سرم راست ایستاد لرزه برتنم افتاد باورکردنی نبود ، چطور ممکن است ؟  بیاد زنی دیگری افتاادم که شوهرش را درتهران بجا گذاشته ودرکمبریج با همسر من خوش وبش میکرد وخوش بودند عکس پیر زنی را در قابی گوشه اطاقش گذاشته بود ومیگقت :
    این عکس دایه منست مرا بزرگ کرده چون اورا خیلی دوست دارم عکسش را قاب کرده ام درحالیکه با خودش سیبی بود که نصف کرده بودند ،  یا آن مردک گاو میش عکس پدر دهاتیش را قاب کرده بر بالای شومینه اش گذاشته بود با همسر آلمانیش  سر سفره از او پرسیدم پدرتان میباشند ؟ گفت ، نه باغبان ماست اما  من خیلی اورا دوست داشتم  باغبان درست شبیه خودش بود !!! ومیدانستم پدرش در اشتهارد باغبان بوده است وخودش بچه باغبان !!!!
    بیا دخودم افتادم که هنوز به ده کوره مادر بزرگ افتخار میکنم ویک تکه آجررا که از آنجا بود روی سرم گذاشتم تا بوی مادر بزرگ ومادررا  بمن برساند ، آه ، چه روزگار زشت وتعفن آوری شده است ، حتی بچه ها از مادر وپدرشان اگر چیزی نداشته یا نتوانسته اند با دزدان وکلاهبردارن همراه شده وبدوند ، اکراه دارند ، 
    دخترش را خوب میشناختم بارها اورا دیده بودم ؛ روحی در چهره اش دیده نمیشد ، ترکه ای بود خشک وبی احساس حال دردهای این زنرا نیز به دل میگرفتم میدانستم خانه اش را بخاطر همین دختر از دست داده است ، جواهرانش زا بخاطر همین دختر فروخته ، حال به مردم وتازه واردان میگوید :
    مادرم مرده ، پدرم آلمانی بوده ، من درامریکا رشد کرده ام ، (چه خوب نگفته بود درامریکا به دنیا آمدم) !!! 
    نگاهی از سر درد نه ترحم ، درد بسوی او انداختم ، بیاد فلینا بودم که بخاطر مادرش تحصیلاتش را درانگلستان نیمه کاره گذاشت به اینجا برگشت تا مواظب مادر بیمارش باید مادرش خدمتکار بود در لندن واو با چه افتخاری ازاین زحمات این مادر قدر دانی میکرد ، حال …. نه ، چیزی نداشتم بگویم ، سپس باو گفتم “
    ببین ، ده کوچکی است ، مردم همه یکدیگرا میشناسند به زودی این تازه وارد هم همهرا خواهد شناخت اگر انسان باشد بهروی دختر تو تف میاندازد اگر مانند خود او باشد تو چرا گریه میکنی ؟ اینها انسان نیستند حیواناتی  درجلد انسانند ، چرا خودترا اینهمه وابسته آنها کرده ای ؟ 
    مرا نگاه کن ، هرصبح خودم کیف  خریدم  رابرمیدارم وبرای خرید میروم ، جاهایی را که احتیاج به اتو مبیل داشته باشم با تاکسی میروم به آنها خبر نمیدهم ، اگر از درد وبیماری جان بدهم تنها  با خودم هستم گویی ابدا کسی در این دنیا نیست ، وفقط بخود میگویم :
    خیال کن در زندانی، بیاد زندانیان سر زمینت باش  ، آنها هم مانند تو هستند حد اقل یک شکنجه گر کمتر بر بالای سرت ایستاده ،  هفته ایک یکبار چند ملاقایتی چند ساعته داری ، سپس دوباره به جلد خودت میروی ، بیکاری ؟ چرا اینهمه خودترا وابسته به آنها نشان میدهی ؟ اینهارا نمیتوانستم باو بگویم ، فورا درمقام دفاع بر میامد ، با همه رنجی که میکشد اما نبایدا گل بالاتر به او چیزی گفت > او همچنان میگریست ومن همچنان به این زمانه میاندیشیدم .روز گذشته فلینا خانهرا خالی کرد تختخواب یک نفره با تشک نو که به تازگی خریده بود یکی از بچه ها برداشت لحاف بزرگ دونفره با چند دست ملافه نو که هنوز باز نشده بودند آنهارا دختردیگرم برداشت ومن نشستم گریستم برای رفتن دختری که از خون من نیست ام در دل من مانددیک گل شکفته حال میرفت بسوی سر نوشتش ، یک سوییچ ماشین طلایی داشتم آنرا کف دستش گذاشتم وگفتم “
    میدانم قابل نیست اما ممکن است بتو کمک کند ، مطمئن هستم که موفق خواهی شد ، چه بسا منهم روزی آمدم باهم خانه ای گرفتیم ، منهم اینجا خسته ام از همه چیز تنها هوا وافتاب ودریا وکوه نمیتواند غذای روح مرا تامین کن احتیاج به انسان دارم .سپس باخودم گفتم ” کدام انسان؟ دیگر انسانی نمانده توآخرین باز ماندنه دایناسورها هستی /
    در درون سینه ام  بیمی خفته ، از نوع قله های غرورو زادگاهم ، 
    یکرور روح کوه ، که دلبسته آنم ، فریاد خواهد زد برو ، این ابر ، این آبی آسمان 
    واین دریا ترا خداهند کشت ، برو .  ….ثریا / پایان 
    سه شنبه 21 ژوئن 2016 میلادی /.
  • فاجعه

    شب گذشته فلینا بمن زنگ زد وگفت که پس فردا برای همیشه از این شهر میرود ، میرود به انگلستان جاییکه به دنیا آمده است شاید درآنجا بتواند از تحصیلات خوب خود استفاده کند !! بیچاره نمیدانست که تحصیلات او امروز به درد کسی نمیخورد باید پاهایش را باز کند ، وآنهارارا عریان سازد  ، امروز »دنیای میمونهاست «وبازی آنها با آنسانها ،  مییمونهای کوچک وبزرگ که توانسته اند اند با زور تبلیغات درجامعه یک درصدی ها  خودرا جای بیاندازند وجایزه هم بگیرند آنهم از مجلات زرد وصورتی که درتوالتها مصرف میشود ،  دنیای بردگان  پا طلاییهاست ، دیگر حتی ورزش بسکت بال هم کمتر خریدار دارد ، تنیس وفوتبال ، سپس مد ومد سازی ، وشیوع ورواج دکانهای  رنگرزی برای رنگ کردن مردم ،  نه ! او هنوز اعتقاد داشت که زندگی را میتوان با سلامت کامل ادامه داد ، بلی میتوان ، اما  با چه قیمتی ؟ با قیمت گرسنگی  .
    بیاد روزی افتادم که پسر داییم منزل ما بود ویکی از اشخاص مهم آنروز که تصادفا من کارمندی او بودم بخانه ما آمده بود تا من سفارش پسر دایی را باو بکنم ، اورا برای کارمندی ( دراداره ساواک) میخواستند ، پسر دایی من تازه فارغ التحصیل شده بادی درگلو انداخت وگفت :
    نه اینکارها از ما برنمیاید من درهمان اداره که هستم کارم خوب است !!!
    پدرش مرد ، عروسی کرد وزن وبچه دار شد دنبال کار دیگری میگشت ، باز از من خواست که اورا به آن شخص مهم معرفی کنم ، گفتم آنروز که بتو گفت نرفتی  الان هم من با آن شخص کار نمیکنم ، خودش رفت وپس از مدتی کارمند ارشد ساواک شد !!! چگونه نمیدانم، ازآن روز رابطه من با او قطع شد ، هنوز هم به همان شغل سابق زیر نام دیگری ادامه میدهد ، درعین حال توانست یک آژانس اتومبیل  هم خریداری کند واتومبیل کرایه بدهد !!! بنا برای راه گریزی برای مردم نمانده است ، دنیای حکومت زور و حکومت میمیونهاست .
    از این دنیا بیزارم ، حال تا روز یکشنبه هرصبح باید شاهد نقش بازی کردن آقایانی باشیم که کاندیدا هستند  از قبل  معلوم اتعیین شده  تنها بازی را با مردم شروع  کرده اند ومعلوم است چه کسی ریاست دولت را به  دست میگیرد اما نقش  ها همچنان  روز سن بازی میشوند وادامه دارد ، عده ای هم باور دارند .  هر کاندیدا درب خانه ای را میزند ومیخواهد ( همه چیز را مجانی ) !!! کند !  اما یادشان میروئ حقوق کارمند بیچاره را در حسابش بریزند !!! حال تهوع دارم از  این دنیا بیزارم تنها جاییکه میتوانم خودم ا خالی کنم همین گوشه اطاق کوچک میباشد مینشینم ومینویسم مینویسم  مینویسم بهترازفکر کردن است ازافکارم  سوءاستفاده میکنم بجای آنکه آنهارا درمغزم یکجا جمع کنم تا تبذیل به یک غده شود .
    دنیای خودفروشان است ، من چیزی برای عرضه ندارم تا بفروشم اصلا هیچگاه فروشنده نبودم همیشه خریدار بودم ، ناز خریدم عشوه خریدم ، غضب خریدم . اما هنوز خودم هستم  خدا نکند آنروز یکه من این زن مهربانرا گم کنم ودیگر اورا نبینم ویا نشناسم ، آن روز ، روز مرگ من است .
    امروز عصربرای خدا حافظی بخانه فلینا میروم  شب گذشته  در تلفن گفت ” asta la vista  ( بامید دیدارد )  نه خدا حافظی همیشگی ، کسی چه میداند شاید روزی دوباره اورا یافتم ، خانواده مهربانی بودند ، مادرش سرطان سینه دارد وزیر پرتو درمانی است پدرش درحال ترک الکل میباشد واین تنها دختر نه برادر دارد نه خواهر ، با فوق لیسانس فلسفه زبان انگلیسی ! چیزیکه دراین دنیا ابدا به درد نمیخورد ، دختری باهوش ، مودب و بسیار مبادی آداب . 
    آن دنیای کوچک  ما چگونه گم شد ، آن اتحاد ویگانگی ومهربانیها کجا رفتند ، امروز همه از یکدیگر وحشت دارند ، 
    روز گذشته برنامه ایرا میدیدم که درآن چند شمه از دروغهای بزرگ وآدمهای بیسواد وبیشعوری که تنها نامی در کرده ویک پایاشان درآن سوی آبها ویک پایشان دراین سومیباشد اظهار فضل در باره تاریخ  سر زمین ایران میکردند آنهم از ( کتاب ) ملمود !!! اید ه میگرفتند !  آه خداوندا نزدیک بود محکم این لپ تاپ را بر زمین بکوبم  یک زن با دندانهای ردیف شده مصنوعی داشت از اهورا مزدا میگفت  چند لقب قلابی هم باو چسپانیده بودند ، دکتر ، استاد ، حکیم !!!  یک شریعتی مونث دیگر ی را که باید گفت کوسه دریایی ، حالم بهم خورد روی گوگل پلاس نوشتم ترا بهر چه دوست داری بی بی سی را تحریم  کنید مشتی آدم بیسواز متعلق به سکت نوین که تاره از معبد بزرگ  که مانند جوجه وارد بازار میشوند  دارند مغز شویی میکنند ، ترا بخدا گوش ندهید ، بیت اعظم کم کم به اوج مثلث خواهد رسید وهمان یک چشم دنیارا مینگرد ، اینهمه آواره ومهاجر ناگهان کجا بودند که سرازیر اروپا شدند؟ چرا به امریکا نمیروند؟ چرا به استرالیا نمیروند ، نکند نقشه بزرگی در سر دارند ؟ جنگی سنگین تا همه جهان یکی شود  ، چین وروسیه زیر آب بروند ژابن که خراب شد مرکز دستوارت از ….نه بهتر است فکرش را نکنم امیدوارم من در آن  زوز نباشم ، 
    روزی در این خطه تنها یک بهایی بود که معلم زبان بود ، کم کم سیل پیامبران سرازیر شدند ، امروز یکصد وبیست هزار بهایی تنها درهمین شهر زندگی میکنند آنها با چه پولهایی وچه زندگیهای اشرافی وبه دنبال زنان ودختران وپسران  ویا کسانیکه محتاجند  ، جوانند  ، آنهارا لازم دارند . نه ، این یکی نه ، همان اسلام کذایی   کافی است …… خوشحالم تا آن روز دیگر نیستم  وامیدوارم که بچه هایم نیز نباشند ونوه هایم نیز نباشند  نه ، ما هیچکدام زیر یک مثلث نخواهیم رفت . هیچگاه 
    چه بسا نوبت شما باشد که مارا درون کوره های آدم سوزی بیاندازید وبسوزانید وخاکستر کنید ، کسی چه میداند ؟ پایان .
    دوشنبه  20/6/2016 میلادی 
  • دره بی آفتاب

    صبح زود بود ، مانند هرصبح زود دیگر ،  در خلوت تاریک اطاق من جز خودم کسی نبود ،  حتی ساعت هم روزی طی یک تشریفات نا پسند بر روی زمین افتاد وشکست  بعد از ان دیگر شمارش لحظه هابرایم بی معنا شدند .
     شب کم کم میگذشت وروشنایی فرا میرسید ، دردی شدید در قلبم احساس کردم این درد بیماری نبود دردی بود که بمن نشان میداد که سالهاست  از میعیاد گاه دور شده  ام ، نه صدای عوعوی سگی بگوش میرسید ، ونه صدای هیچ خزنده ای ، دنیا آرام وساکت همه گوش بفرمان قانون زندگی بودند ، تنها صدای چند پرنده که تلنگری به اسمان میزدند ، صدای آنها نیز مانند صدای من یک فریاد بی صدا بود بگوش کسی نمیرسید ،  بر پشت شیشه تاریک پنجره  نقطه های روشنایی مانند آونگهای  نقش بسته بودند ، این روشنایی کاذب بود ، صبح کاذب دمیده بود  بود هنوز از صبح صادق خبری نبود .
    در این افکار بودم ناگهان گویی سیلی محکمی بر گوشم خورد ، دردآنرا احساس کردم ، بیشتر از سالهای قبل ، امروز شاید روحم ضعیف تر شده ودرد هارا  بخوبی احساس میکنم ، از جای برخاستم ملافه را بخود پیچیدم واز خود پرسیدم :
    کیستم ؟ اینجا کجاست ؟ این اطاق من نیست ، تین خانه من نیست ، خانه ام چه شد شد وکجا رفت ؟  نوری سپسد همچو غبار کچ از هوا بر روی تختخواب من پهن شد  وصدای وزش باد بگوشم رسید ،  من میهمان هرشب این خانه ام ، این آوای تنهایی بود که بگوشم آمد ، منم ، میهمان هرشب وهر روز تو ، همان ( تنهایی)   .
    ای دیوان  افسانه ای خواب وخیال من ، کجایید ؟ شما که قدتان از بیدهای این شهر بلند تر بود  وقامتتان از مردان کوتوله این شهر تا آسمان میرسید  ، کجایید ؟ من درپشت پرده نازک این اطاق پنهانم سالهادرختان کهن سال را با پنجه های خود خراشیده وپوست کنده ام ،  حال چند بید لرزیان جلوی من میرقصند ، بیدهای کرم خورده وبیمار ، 
    گاه از سرمای درونم میلرزم ، وبفکر آن حراراتی میافتم که درمیان بازوان وشاخه های آن درختان احساس میکردم ، 
    از جای بلند شدم ، ظروف نا شسته درون سنگآب همچنان رویهم انباشته بودند میل ندارم وقتم را با شستن وآبکشی کردن ویا پختن  غذادرون مطبخ تلف کنم ، سر فرصت آنهارا خواهم شد ، امروز میهمان هستم ، میهمان چند  آشنای  غریبه ، که تنها یکی از آنها ازخون منست ، بقیه غریبه اند ، با خودشانند . درجایی دیگر هم از این شهر میهمانی بار بکیو برپاست  تنها یکی از آنها همخون من است بقیه از خودشانند !!!  خودشان ، دراینران ما هما ن خودی بودند وهستند وناخودیهارا بخود راه نمیدهند ، کردها باخود ، ترکها باخود ، اهواز یهای با خود ، ارمنی ها باخود ، از کرمانیهای خبری نبود ، ـآنها سخت به آن خاک کویر چسپیده بودند وحاضر نبودن که غربت !! شهر های دیگررا تحمل کنند ، آنجا هم تنها بودم از خودیها نبودم .تنها مانند یک ژوکر هنگامیکه پا کم میاوردند من یکی از پاهای بازیشان میشدم !!!!.
    حا ل میروم تا درمیان مشتی غریبه  دروغی آنهارا بغل کنم دروغی بوسه های هوای بدهم ودروغی با گیلاسی شراب خودمرا به شادابی بزنم وبگویم خوشبختراز من دراین دنیا کسی نیست چرا که شما مرا سر سفره خود دعوت کرده اید !! 
    دیگز نه آتشی ، نه سوزی ، نه داغی ،  ونه فریادی ،  دردهایم در درونم خاک میشوند  وبه زمانه میخندم بی آنکه قطره ای اشک نثار خاک رفتگان کنم ، شمع ها بجای من خواهند گریست .
    امروز شهسوار تبارم بخیالم نشسته است ، از ویرانه های گریزانم  ابدا بر بهار رفته ام تاسفی نمیخورم ، بهارهوسباز است امروز من لبریز از تجربه ام ، من هیچگاه مانند شعرای گذشته بر تنهای خود نخواهم گریست ، وبه هر شاخه ای بی ریشه ای  آویزان نخواهم شد ، حرمت این تنهایی را دارم ، خودم به تنهایی صاحب چندین نفرم ، وباین پیکرهای  خفته در زیر آفتاب داغ مینگرم  وبا خود  میخوانم :
    آن پیکره هایی که نهان در دل سنگند 
    افسوس که سر پنجه  خار شکنی نیست 
    نقشی اگر از تیشه فرهاد بجای ماند 
    چز تیشه نفرین شده گور کنی نیست 
    …………ن. نادرپور.
    نقش را باید با سر پنجه وناخن  رسم کرد وبا خون دل آنرا رنگ نمود درغیر این صورت تنها یک تکه سنگ است که شکلی بخود گرفته ، نشان از بی نشانیهاست . . 
    پایان 
    ثریا / یکشنبه / از یادداشتهای روزانه خودم !/.
  • قصه های مو به مو

    نقدی بر نوشته  روز گذشته درمورد استاد گرامی ، 
    استاد عزیز، 
    خدای نکرده تصور نفرمایید من قصد انتقاد از شخص شما را دارم ، اگر قرار باشد انتقاد کنم داستانی به طولانی وکتابی به قطر کتاب مارگارت میچل ( برباد رفته) میشود ، قصد من تنها  انتقاد از خصوصیات پاک واستثنایی ایرانیان عزیز است که درهیچ ملتی من ندیدم ونتوانستم این خصلت عالی را  کشف کنم .
    خط راست  را درکتاب جبر وهندسه ومدرسه خوانده اند ، اما باز آنرا بطور زیگزال انجام میدهند  ومیروند تا به نقطه پایان یعنی صفر برسند ، تازه آنجا از خداوند متعال نیز طلبکارند که چرا عمر نوح به آنها عطا نکرده تا بتوانند همچنان بالا پایین پبرند .
    قصد من انتقاد از روحیه ایرانی ونژاد ایرانی است ، رودهایشان همه پیچ اند رپیچ است ، از هنرمند گرفته تا آن کارگر  بنا تا آن دهاتی سر مزرعه ، دروغ را برای خود شهامتی میدانند ، بدون ریاکاری احساس کمبود میکنند ، تعارف کردن وقربان صدقه رفتن وفدا شدن در فرهنگ ما حسابی جا افتاده است اما اگر قرار باشد یک لقمه نان وگوشت شب مانده شان را به گرسنه ای بدهند برایشان عذاب آور است ، درجاهایی این بذل وبخشش را میکنند که ( منافع) باشد ، جایی مینشیند که زیرشان محکم باشد از رهبران بالا گرفته تا  بچه  کوچکی که درخیابان به تیله بازی مشغول است .این خاصیتی است که درما ایرانیان باستانی به امانت گذارده شده است ، خیلی کم انسانیرا میبینید که راه راست ومستقسم را طی کند آنوقت بر سرش همان میاید که بر سر ( میرزا آقاخان کرمانی) آمد یعنی سرش را از دست میدهد .
    این نوجوان آراسته بافرهنگ غنی وتحصیلات خوب کارمندی بود که میل نداشت خودش را به بزرگان بچسپاند حقوق ماهیانه اش تنها هشت یا ده تومان بود ، بدهکاری بالا آورد آنهم درحدود ( پنجاه ) تومان !!! فرار کرد به اصفهان واز آنجا با مردی دیگر رفیقش که از قوم بنی ونبی اله جدید بود آشنا شد  و اورا به ترکیه برد ودرمحضر اسدابادی ( ملای دست نشانده استعمار ) نشاند درهمان جا با شیخ ازل برادر مرحو م این پیامبر متولد شده تازه که برای خود بارگاهی داشت آشنا شد ، این دو رفیق با دو دختر شیخ ازل عروسی کردند ،  درآنجا  با نوه  شیخ روحی هم آشنا شدند واین سه رفیق  مشغول تحصیل علم ودانش ونوشتن اشعار وسایر مقالات  شدند .  کتب یرا به چاپ رساندند ، اندیشه های میرزا اقا خان کرمانی هنوز مانند بررگ زر دست به دست میگردد  ، میل داشتن روزناه ای هم به راه بیاندازند که انتقادی باشد ! نتیجه؟ 
    آهان !! نتیجه  این شد که محمدعلیشاه ولیعهد ( ترسید) وحکم بازگشت آنهارا ازترکیه داد ودر سر زاه درتبریز خودش باستقبال  آنها رفت با جلادان وزیر درخت انار  خودش چراغ را گرفت تا جلادان سر هرسه رفیق را ببرند ودرون سرشان کاه بریزند وبه خدمت مولا ببرند ، داستانی از این بهتر درسر زمین ما نیست ، مردی دانشمند ، فاضل برای فرار از بدهی سرش را هم بباد دادچون میل نداشت ( خودش را بفروشد)  باید .یا حبیب شد ، یا نجیب ، یا خفیف ، 
    امروز نام او با افتخار تمام درتاریخ ایران درکنار مردان بزرگ حک شده است 
    اما  بعضی ها راه خود فروشی را میدانند واگر این راهرا طی نکنند مانند من ومیرزا اقاخان جدم خواهند شد یعینی اینکه زنده زنده مرده ایم .
    پیر شدی ناگه  از شگفتتهیا این راه 
    خرد شدی ناگه  از سر گرانیهای باد
    سوی تو در یکنفس چون برف درد بارید 
    تکیه زدی  از هراس ، خویش بر دیوار
    نه نوری از سویی تابید ، نه ، پرده ای لرزید
    پنجره ها بسته  وشب سایه انداخته بردیوار
    باد بیرحم ، همچنان باخشم برخاست تاترا
    در سر زمین ویرانه ها  ، کوبد بر درو دیوار
    واین بود پایان راهی که آنهمه با مشقت آنرا ادامه دادم . حال خسته ، خسته ازهرچه بوده وهرچه هست وهرچه خواهد بود میل مردن درمن شدت گرفته است  من نتوانستم »زن « هزار چهره باشم  . خودم بودم ، وهستم وخواهم بود ./.پایان 
    ثریا/ شنبه / ژوئن 2016/.
  • استاد عزیز!

    درود بر شما ، استاد عزیز !
    ویدیوی از شما  که بمناسبت نوروز 95 درست کرده ودرکنار یک آگهی طولانی تبلیغاتی گذاشته بودند ،برای چندمین بار تماشا کردم .
    راستش استاد عزیز ، دلم برایتان سوخت ، تنها بودید ، خیلی هم تنها بودید ، کسی دیگر از بستگان شما نمانده از دوستان قدیم شما هم دیگر کسی نیست ویا اگر هست آتچنان پیر وفرسوده کر کور شده اند که نه شما آنهارا میشناسید ونه آنها شمارا .
    استاد عزیز ؛ شاید  من تنها بازمانده از نسل فسیلهای مناقبل تاریخ !!! هنوز باقیمانده باشم ونمیدانم شما مرا بیاد میاورید یا ترجیح میدهید فراموش کنید ، در بیانهای که ابلاغ میفرمودید گاهی مکث میکردید معلوم بود که رشته کلامرا گم کرده ویا خدای ناخواسته دچار عارضه فراموشی شده اید ، بنا براین من امید اینرا ندارم که شما مرا بخاطر بیاورید ، بخضوص که کمی هم بمن بدهکاری دارید ، من آنهارا بخشیدم نوش جانتان حد اقل مرا از دست کرکس ها ولاشخورها که اطرافم را گرفته بودند وهریک با یک کارد سلاخی در انتظار یک وکالتنامه کت وکلفت بودند ؛ نجات دادید . آنها نمیدانستند که دست بالای دست بسیار است وناکهان سر وکله شما پیدا میشود ومن همهرا دراختیار شما مگیذارم وکالتنهامهارا فسخ میکنم وراهی غربتم میشوم با یک چمدان خالی !!! بی هیچ توشه وهمراهی یا سوغاتی ، تنها چند جلد از دیوان اشعار شعرای بزرگ را زیر بغل داشتم . واین آخرین سفر من به آن دیار بود .
    شما به محل زدگی من تشریف آوردید با لباسهای مارکدار : تد لاپیوس ، دیور ، گوچی وغیره وساعت بزرگ طلای رولکس واتگشتر برلیانی که بر انگشت کوچک شما خودنمایی میکرد .
    بشما گفتم اینهارا از دست وپیکر خود جدا کرده وپنهان سازد چون اینجا ددزفروان است ودر هوای چهل درجه نمیشود بلوز قرمز گلدار تد لاپیوس پوشید .
    شمار را به یک فروشگاه ارزان قیمت بردم ،  چند تی شرت وچند شلوار کوتاه خریدید ویک کلاه آفتابی که تنها روی چشمان شمارا میگرفت ، سپس به یک عینک فروشی رفتیم وشما یک عینک گران قیمت بملغ یکصد وپنجاه یورو خریدید ، درآن زمان من درانتظار پیشرفت کارهایم با  کمک شما  بودم ، اما امیدی نداشتم ، شما جعبه قندرا در چمدانتان پنهان کرده بودید وهرگاه که چایی میل داشتید میرفتید دو عد قند بر میداشتید ، پسته های دهان باز ، انواع واقسام شیرینجات عالی ایرانی در چمدانتان بسته بندی شده بود برای بردن به امریکا ومحفل دوستان ، وما تماشا کردیم تمایلی هم به آـنها نداشیتم .
    شبی برایتان یک میهمانی دادم وخانواده دامادمرا دعوت کردم تا ساز ایرانی را بشناسندوگفتم بهترین وبزرگترین مایسترو ساز میهمان ماست ، از رستوران نزدیک خانه یک دیس بزرگ پایییا غذای مخصوص ، باضافه میگو ، وسایر مخلفاترا (نسیه) خریدم ، سفره را زیبا تزیین کردم میهمانان آمدند ، شما باز با پیراهن قرمز گل گلی وساعت رولکس خود جلوی آنها حاضر شدید ! دخترانم با اشتیاق جلوی شما نشستند تا به ساز شما گوش فرا دهند ، مجلس گرم شد ، ساز شما تا آنسوی شهر هم موج زد ورفت  ، از شما پرسیدم :
    کدام یک از این دخترها شبیه جوانی منند : 
    شما نگاهی به هردو انداختید وگفتید : 
    هردو از تو چیزهایی را به ارث برده اند اما خودت چیز دیگری بودی …….!!!ومن سرخ شدم . من زمانیرا میگفتم که تنها چهارده سال داشتم وشما مردی بزرگ بودید نزدیک به چهارده سال از من بزرگتر بودید !!! من عاشق شما شدم واین عشق تا همین چند سال پیش با من بود ، اما دیگر خسته ام کرد رهایش کردم ، وفراموش شدید ، از آنچه را هم که بشما سپرده بودم چیزی عایدم نشد یکروز برادرتان فوت کرد ، روز دیگر پسر داییتان  که بگمانم همسراو امروز زن شماست .. از من خواستید با شما به ایران برگردم ، هزاران قول دادید آما میدانستم که وعده خوبان هیچگاه وفا نخواهد کرد ، کارتی را که بمناسبت تولدم امضا کرده اید هنوز دارم دوعدد گل رز سرح که درگوشه آن مرقوم فرموده بویدید: 
    تقدیم به … عزیزم با عشق ! این عشثق را شما به همه ارزانی داشه اید   ، یه همه آنرا تعارف کرده اید خوش زبان و خوش تعارف بوده وهستید .هرچه بود ، استاد عزیز من از آتش جهنم  بیرون آمدم بی آنکه بال وپرم سوخته  باشد ، من همان » ققونوس« افسانه ها میباشم «
    بهر روی این آخرین کلام را نوشتم که بگویم شما را بخشیدم به پاس آن عشق دیرین پنجاه ساله . بلی پنجاه سال از عمرم را صرف دوست داشتن شما کرده بودم بی آنکه از زندگیم لذتی ببرم . متاسف نیستم.خود عشق لذتی دارد که کمتر کسی از آن باخبر است . شاید همین عشق باعث شد که من  به راههای بد  کشیده نشوم ، زیبایی درون وبیرون را با کمال قدرت حفظ کردم تا امروز تقدیم نوه هایم بکنم .شمارا به خدای خودتان میسپارم استاد عزیر . پایان/.
    جمعه 17/6/1016 میلادی / اسپانیا /
  • کردها وکردستانی ها

    در همه عمرم که کم کم رو به پایان میرود ، من جماعتی از این قوم رذل تر ، دروغگوتر وحقه باز تر ندیده ام ،  وامیدوارم هرچه زودتر از ایران ما جدا شده بسوی همان یزیدی ها که امروز نامش را ایزیدی ها گذشته اند بسوی همان (عمر) خود برگردند .
      ،  قومی دروغگو ، ریا کار ، بی رحم وخود خواه ومانند مافیای زمان گذشته همه باهم دست بیکی کرده اند ، امید وارم که به زودی از پیکر ایران جدا شوند .
    ابدا هیچ احساسی نسبت به وطن پرستی ندارند ، در انقلاب وشورش دست همه درکار بود وسپس مانند حضرت مریم وعیسی بیگناه خودرا کنار کشیدند ونشستند به تماشای رژه کشته شدگان واز ته دل خندیدند ، نریاکاشان بجا بود عرقشان بجا بود ، بزن وبکوب ورقصان بجا بود قمارهایشان بجا بود ، 
    نه ، حیف ببستون که درآن استان جای گرقته است ، اگر به تاریخ این قوم ببپردازیم ریاکاریهیای آنهارا بطور وضوح میبینیم ، هیچ اصالتی ندارند ، اصالتشانرا از دیگران وووصلت با بزرگان اقوام دیگر به عاریه گرفته اند .
    خیلی جرئت میخواهد که کسی بنشیند ودعا کند که تکه ای از پیکر سر زمینش جدا شود اما من این دعای شبان وروز من است .این خطه مانند یک غده سرطانی بر پیکر  ایران نشسته است باید بمباران شود .
    شاعرانشان ، نویسندگانشان، همه دروصف خود نوشته وسروده وخود گنده بینیهایشان تا عرش میرسد ، 
    حال کدام یک بپا خواسته اند تا برای سر زمین  ایران کاری بکنند ، اما برای جدا شدن از ایران گروه گروه بهم چسپیده اند ، درهمه این دوران حتی یکبار به آواز آن سبیلوی قلاش گوش نداده ام ، 
    آهای مردم مهربان شیراز ، مردم. زحمتکش خوزستان ، اهل آذربایجان ، مردم خراسان ، مردم پر غروز کرمان ، آهای ایلیاتیهای بختیاری وقشقایی ، آهای اهالی مازندارن وگیلان ، آهای لرهای کوهستان لرستان ، هرچه مرد بود از سوی شما برخاست ، هرچه رنج بود از سوی کردستان بر دامن ملتی شریف نشست .
    آنها نه ایرانی هستند ؛ نه شیعه  ، آنها زاده عمر ویزید میباشند . 
    این زهری است که در گوشه دل من نشسته .وامروز آنرا خالی کردم وبسوی خود کردهای کردستانی پرتاب میکنم 
    ——————
    در آن شهر تاریک و از یاد رفته ،
    که ویران شد  از فتنه زمانه 
    شبی بر ستون بسته ، زن ایستاده بود 
    هیچ رهگذری نامش را نپرسید
    جز مارهایی که بردوش ضحاک خفته بود 
    آنها  مارهایی بردوش سر زمین ما 
    گره خورده اند   زنحیر وار 
    عطش وآتش  افشانده اند بر سر وسامان ما
     »غضب ولرزه وبر پیکر این پیرکهنسال«
    بسا کس که از گردش  آسمانها 
    دراین خاکدان  زاده ودرگذشته 
    ولی این نگون بخت برجای مانده
    چو سنگی که سیلابش از سر گذشته 
    شگفتا که این انسان شوریده خاطر
     ز فریاد ودرد بر تن خویش زنجیر بافت
    نه تقدیر  ونه تقصیر بر پای او زد تیر
     که دردست آن »کورد « نادان بو دتقدیر
    دریغ ودرد که اشعار پر شکوه نظامی در آنجا بجای مانده ونام شیرین وفرها و خسرو وپرویز بر زنان ومردان ……نهاده شده است .پایان
  • موم داغ

    من مینویسم ومیگذارم ومیروم دوباره مینویسم ،  با تاریخ یا بی تاریخ ، برایم مهم نیست کی کجا وچه موقع آنهارا میخواند ، آیا نگاه میدارد ویا میخواند ومیگذرد ویا احیانا جوابی  وپیامی برایم میفرستد که من از ( ترس) آنهارا باز نمیکنم حوصله جدال ندارم ، 
    تاریخ امروز 16/6/2016 میباشد ، 
    ملت فلک زده بدبخت ایران  که کم کم مانند کره ، شمالی یا جنوبی  باورشان میشود که رهبر یعنی خدا ، مانند مصریان قدیم ،  دیگر فکر را رها کرده اند، اصلا فکر نمیکنند ، دوروغ ، ریا مکر وفریب مانند ارثیه پدری  از خاندان پر ابهتشان به آنها رسیده است 
    روز گذشته روی موبایلم ، عکسی از ملکه فوریه اولین همسر شاه ایران دیدم ،  زیبانرین وبا قامترین و اصیل ترین ملکه ای بود که دنیا بخودش دیده بود ، رضاشاه  ،میدانست چکار باید بکند ، اما نمیدانست که مارهای جرار درپشت صحنه که نمک را میدزند ، وآماده بلعیدن بقیه سر زمین ما هستند چه نقشه های شومی در سر دارند ، نه ، نمیدانست ، رضا شاه سواد خواندن نداشت ودر هنگام سر بازی از همکارانش چند خطی فرا رگرفته بود به همین دلیل دانشگاه را درایران بنیاد نها د، بهمین دلیل فرزندانش را به فرا گرفتن دانش وفرهنگ وا داشت ، پدر ما بود پدر ایران ویران ما بود ایرانی که پس از قرنها از زیر دست مشتی ایلیاتی به ویرانه تبدیل شده ونیمی از سر زمین به یغما رفته بود درعوض  حرمسراها پر بودند ، وخوراک تیهوو بلدر چین بر سر سفره ها بود ، ایران بدون آب ، خشک ، با قحطی شدید پس از جنک نیم در دست انگلیسها ، نیمی روسها وامریکا م داشت تلاش میکرد سهم خودرا بگیرد ،  ، یک ویرانه ، رضا شا ه با کمک قزاقان روسیه ارتشی درشت کرد وبا کمک آلمان وترکیه به ابادانی مملکت دست زد ، ولیعهدش بزرگ شده بود ، در سنین پایین اورا به همراه پسر مباشر ش که بعدها ارتشبد ودوست وسپس خایین از آب درآمد به سوییس فرستا د .
    در آن موقع مصر پادشاهی داشت بنام ملک فارق ، اردن هاشمی تازه داشت خودش را جمع وجور میکرد ، عراق پادشاهی داشت بنام فیصل ، 
    اولین کاری که رضا شاه کرد خواهر فاروق را برای همسری وملکه آینده ایران در نظر گرفت ، زنی اصیل بینهایت زیبا وچند زبان  میدانست ، با شاه فرانسه حرف میزد ، زبان خواهر شوهر ومادر شوهر را نمیدانست کمی با خواهر شوهر ها انگلیسی حرف میزد ، تنها بود در قصر تنهایی ، مونس او دایه وندیمه هایش بودند ، ملکه نازلی که مادرش بود به ایران آمد ، دراینجا ملکه مادر باد کرده میخواست پابپای ملکه چند صدساله مصر راه برود ، ملکه نازلی بلند وکشیده بسیار زیبا بودوخوش لباس .
    ملکه فوزیه نتوانست ولیعهدی به شاه بدهد  مادر شوره وخواهر شوهر ها قدرت را دردست داشتند وشاه جوان  کم تجربه نمیدانست کجا رو کند  ، مادرش اورا مذهبی بار آورده بود  ، تنها یک شاهزاده خانم زیبای کوچک بنام شهنار دز قصرها میرخید ، ملکه جدا شد وبه مصر رفت درهمین احوال دول بزرگ تصمیمات خودرا گرفته بودند ، نه ، خاور میانه نباید دوباره به قدرت سابق برگردد ملک فاروق از سلطنت خلع وبه سوییس پناهنده شد وجایش را به یک جمهوریخواه دوآتشه داد ، او به هنگام ترک مصر با خانواده اش گفت ” 
    تنها پنج شاه در تمام دنیا باقی خواهند ما ، چهار عدد درکارتهای بازی ویکی هم درانگلستان!!! ودرست هم گفنت ، 
    ملک فیصل پادشاه جوان عراق را که تازه نامزد کرده بود شبانه سر بریدند ، درعوض اردن هاشمی داشت جایش را باز میکرد وشاه ( کوچولو) داشت منافع را محافظت میکرد ،  هنوز اردن هاشمی  ومراکش پادشاه دارند /بهترین  مرد روزگار وخدمتگذار ملت ایرانرا به بد آب وهواترین مناطق روی زمین تبعید کردند و خوب ، پسرش توانست چند صباحی با کمک امریکا روی پا بماند اما اطرافیان نا کار بودند ….. بماند .
    زیباترین و اصیل ترین ملکه جهان جایشرا داد به ملکه های کاغذی نظیر باربی ونوکر کارخانه های مد سازی وخودش رفت 
    روز گذشت به چهره زیباوپر ابهت واصیل او نگاه میکردم وافسوس خوردم ، شاه ما رفت جایش را داد به یک بچه میمون که روی صحنه معلق میزد زیر حباب پروژکتورها بخیال  شعاع الهی !!! تا این حد مارا خوار وخفیف وذلیل کردند ، تا این مارا حقیر ساختند ، امروز امام جماعت مینشیند ومیگوید امام علی با بیست ویک فیل به زبان خودشان  حرف زد فیلها رفتند دشمنرا تار ومار کردند وخود برگشتندبه زبان عربی  با علی به گفتگو پرداختند ومرم های های میگریستند ، خوب این معجزه فیلها بو د !!!!!
    ویا درکره برای رهبر از دست رفته شیون میزنند وگریه میکنند وتوی سر خودمیزنند ، دول غربی هم دارن منافشعانرا میبرند وجناب دکتر زنازاده برایمان از خاصیت سیرو پیاز حرف میزند .و نسخه میپیچد آنهم به منابع پر ابهت کتب اسلامی !!.
    امروز دلم پر گرفته ، قهرمانی که نیست باید همان کوتوله های خائن را لباس قهرمانی پوشاند  وچند روزی سر گرم بود او حتی از ملت ایران پوزش نخواست همان مرد تنهای شب کسیکه بر علیه شاه مملکتش ش.ورش کرد واسلحه  به دست آدمخواران میداد
    نامه ام به درازا کشید ، از من وما گذشت دیگر محال است ایران ایران شود ومحال است مردی از میان برخیزد  خاک رفت ، آبها رزیر زمینی رفتند وبفروش رسیدند ، نفتها رو باتمامن ، گازها درتمام دنیا پخش شد  هفتاد وپنج در صد مردم بیکارن وبیگاری میکشند تا غولها بخورند  ماشین زمان توقف کرده است .زمان کوتوله ها ومیمونهاست که حاکم بر سرنوشت ملتی میباشند وملت هم مینشیند پای منبر آقا وضجه میزند .زنان ومردان جوان هم عریان عکس سلفی میگیرند وخودرا بنمایش میگذارند .بی آنکه بدانند چه بر سر مملکتشان وسر زمینشان  میاید  ، به آنها چه ؟! دم غنیمت است ./ پایان 
    16/6/2016/.
  • محمود تفضلی

    در یکی از سایت ها خواندم که ، محمود تفضلی ، نویسنده ، مترجم ودانش پژوه  که آثارپاندویت  نهرو را ترجمه وبچاپ رساند و  اشعار شاندرو پتوفی و صدها کتاب را ترجمه کرد که نیمی مجوز نگرفتند و در خانه خاک خوردن ، دریک تصادف عمدی کشته شده  است ، خودش بود ، خواهر زداده اش وخواهرش که هرسه از خراسان به نیشابور میرفتند ، او تازه شغلی د رکتابخانه تولیت خراسان گرفته بود وخوشحال . 
    حال از دور نظر باید نگاه کرد ، درجایی نوشته اند که جناب رهبر وضحاک همیشه کتابهای اورا میخواند وباو احترام میگذاشته ، بنا براین اگر این امر حقیقت داشته باشد و اورا به عمد کشته باشند کار خود ( توده ای) هاست ، انها رحم تنمیشناسند به هماتگونه که محمودیان ولاشایی را درهما ن شبهای اول انقلاب در پشت بام به گلوله بستند ، بقیه را نیز با تصادفات عمدی ویا زندان ابد ویااعدام محکوم شدند تنها یکیشان جان بدر برد او هم آلزایمرداشت وفلج بود !!! بنا براین تعچب نیمکنم که ایشان از چند مورد دچار هدف بودند حتی بهترین دوستش که میخواست در رثای او درآلمان چیزی بنویسد آنچنان اودرا درلابلایی صفحات وبا مرگ دیگران مخلوط کرد که کسی نفهمید چی شد .
    این دنیای ماست ، دنیای ( اتحاد جماهیر جمهوری اسلامی) نه سرزمن ایران .
    وما شبهارا تا صبح در تاریکی به نمایش رنگهای نور ستارگان میگذرانیم ، وصبح باید باصدای اتومبیلهای تمیزکنند از جای برخیزیم ( موقع انتخابات است ) !!! حال باید برویم به آن پسرک گیسو افشان ، یوسف زمانه با آن چرم هایی که به مچ دیستش بسته رای بدهیم واورا نما دسر زمین پر بهت اسپانیای کهنسال بشناسیم . پیر مرد جایی برای ماندن ندادر اطراف شرا دزدان حسابی خالی کردند ، حال جوانکهای تازه از رختخواب سکس بلند شده ادعای پیامیری دارند .
    آیینه ما کدر و خاک آلودند ، دیگر میلی ندارم آنهارا پاکنم  وخودر در برق آنها به تماشا بگذارم ، آنها حقیقت را نمیگویند حقیقت را خودم  در آیینه  ذهنم میبینم .
    آنقدر زاری میکنم تا جیوه  های آیینه پاک شوند ، بهتر است کدر باقی بمانند  میل ندارم دردرون آنها چهره درد آود خود را ببینم  سیمای من ، سیمای آن  شمع غریب است ،  که از اشک یاری میجوید تا خاموش شود اما اشک هم کمکی نمیکند  من امروز در سراشیب قرار گرفته ام ، آن فریب که خودرا جوان میپنداشتم ،فریبی  بیش نبود ، فریب شیطان بود !.من اندام خون آلود خودر ا میشناسم به همراه روزهای مرده  با کوله باری از اندوه  ، اندام من ، اندام شمعی واژگون است .
    ((مردک نوشته بود))، اگر در زیر لحاف من بکوزی یا کاردیگری بکنی من ابدا بد دل نیستم ، خواستم در جوابش بنویسم “
    اولا لحاف تو لیاقت مرا ندارد  در ثانی هنوز بسن مادر تو نرسیده ام که نتواتم خودم را کنترل کنم >اما دیدم لیاقت جواب هم ندارد ازهمان حرامزاده های امروزی است . از فرزندان پاک دیروز نیست . 
    این ادبیات امروزی واشعار عاشقانه ماست . بی آنکه ترا بشناسند ویا از زندگی تو باخبر باشند بدینگونه برایت شعر میسرایند !
    امروز پر خسته ام ، پر غمگین وپر بی حوصله . پایان 
    پنجشنبه 
  • تفو برتو ای زمانه

    حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد 
    زمانه را سندی ودفتری ودیوانی است ………شادروان پروین اعتصامی
    امروز نمیدانم از نیمه شب تا بحال چهره ب .الفخرالملوک جلوی چشمانم است ومن بجای دعا مرتب اورا لعنت میکنم ، !!!  آنهم بخاطر خبری که یکی از دوستان بمن داد وگفت زیاد اورا جدی مگیر وداستان طویلی را برایم گفت ، حال او مرده وبقول معروف دستش از دنیا کوتاه است  ،نمیدانم چرا ؟ خودم هم نمیدانم ، اما هنگامیکه بیاد کارها ی او میافتم واطوار و زندگیش میبینم این زن ابدا شرم نداشت ، نه ، نمیدانست شرم چیست مانند همه رفقا ، گاهی زاده ادربیل میشد ، گاهی زاده خوی ، گاهی در اربیل عراق به دنیامیامد گاهی در کردستان ،  ناگهان تاریخ تولدش از هزارو سیصد ودوازده به بیست فرود آمد ، ای با با جلو میمیون معالق بازی   لباسهایش بدتراز زهرا گل گلی تا بالای زانوانش بود گاهی شلوار هم نمیپوشید یک نخ بعنوان تنبان به پایش میکرد ناگهان مومن شد ، آنهم چه مومنی دوآتشه نمازش قطع نمیشد روزه اش صبح وظهر وگاهی عصر بود ، !!  با قیافه حق بجانب  وهمیشه خودش ار قربانی اجتماع میدانست  بقول مرحوم عشقی :
    د رهمام دم  که دراین تیره دیار آمده ام 
    خود کفن  کرده بسر ، خود به مزار آمده ام 
    خیر من شدم کافر بالفطره واو طاهر وطیب ،  من شدم جنده جنده خانه ها  واو شد بانوی بانوان !!!! با یک کتالبچه رفیق مرد شانهم با قیمت مناسب !!!
    من هرچه زن دیدم همه انسان دیدم ،  همه را درون سینه انسان دیدم ، همهرا صورت  آن زاده  ساسان دیدم ، همه صف به صف دختر  کسرا دیدم ……..
    هیچ ، حسابی پی پی شد به زاده کسرا ودختر ساسانی حال اقوام از اطراف و اکناف یکی از ترکستان ، دیگری از کردستان ، سومی از لرستان چهارمی از خوزستان دوره م جمع شدند اواز هم جدا یکی گفت :
    نان من بهتر است ، دیگر گفت خیر فطیر من خوشمزه ترا ست ، واین شد که میبینیم .
    فخرالملوک خانم بگمانم چهار تا شوهر کرد ، از چهارده سالگی تا شصت سالگی  تنها از یکی از آنها یک بچه چول داشت بقیه را محض خالی نبودن عریضه واینکه بگوید من خانم فلانی هستم ، یکی فروشنده بود لباس وارد میکرد ، دیگری ستوان بود سومی نایب وودست قاچاقچیان بود چهارمی یک پیر مرد زوار درفته که روزی پدرش ارتشی بود ،  اینها بخودش مربوط است اما این مدارهفتاد درجه مرا به وحشت انداخت ، چگونه توانست خودش را درببین این جماعت جاسازی کند ؟ وچگونه توانست راست ودروغ را بخورد همه بدهد ؟ چگونه توانست بگوید اول خودم ، دوم خودم ، سوم خودم !! خوب ؟ بعد؟ چی شد ؟ چی از خود بجای گذاشت ؟ 
    من هنوز کتابهای (نادره) را که میخوانم هزار بار به روحش رحمت میفرستم رفت نشست درپشت یک کامپیوتر دست چندم وهرچه کتاب بود گذاشت جلویش و به پژوهش گری  مشغول شد حد اقل توانست از زنان سر زمینش دفاع کند ! در یک کارخانه لباسشویی کار میکرد وشبها تا نیمه شب مینوشت ، او هم زن بود ، زیبا بود ، تحصیلات دانشگاهی داشت ، وتوانست از رنج زندانهای رجوی ها وملایان خودش را به یک ده کوره برساند بچه هایش را به دانشگاه گذاشت ، یکی وکیل شد ، دیگری دکترایش را میگرفت وسومی هنوز دوران دبیراستانرا طی میکرد ، با هر بدبختی بود تواتنست آئهارا گرد هم جمع کند همه به آنها برسد هم به کاوش خودش . وتو؟ 
    هیچ برهیچ ، نشستی وناله کردی وفریاد زدی ودنیارا را فاسد خواندی ومردمش را باعث بدبختی خودت دانستی وهمه جنده وفاحشه بی پدر مادر بودند غیر از تو که مادرت نیز چهار شوهر کرد ودر نواناخانه مرد ! پدرت هم نامعلوم بود ! 
    امروز بیاد رفتار ، گفته ها وحرکات او بودم دیدم چه تفاوتهایی بین ما زنان هست ، مردان بیشتر با خودشان مهربانند تا ما زنان ما همه دشمن یکدیگریم بظاهر دوست اما درباطن چشم دیدن یکدیگررا نداریم ومنتظریم طرف کمی کفشش بپایش گشااد یا تنگ باشد دیگر رسوای خاص وعام است . از این دست زنان من زیاد دیده ام آنهاییکه باری ندارند دیگرانرا نیز سبک میپندارند خودشان مانند پر کاهی به هوا میروند بی هیچ حرمتی .بهر روی اورا نبخشیدم ، نه ، نبخشیدم .، بی تفاووتم ، نمیدانم ! نه عدالتی نیست اگر بود زندگی ما باینجا نمیرسید ، امروز هرکس هرگاری میل دارد میکند ، وهر جنایتیرا مرتکب میشود دیگر نباید بفکر دنیای خوب وصافی بود وانتظار داشت دوست درب خانهرا بزند ، از اپس این اجل است که درب را خواهد کوبید هرلباسی ممکن است / ثریا / چهارشنبه 15 ژوئن 2016 .
  • گونه شب

    امروز از آن روزهایی است که سخت بیاد تو افتادم ، آخرین نامه ای راکه برایم نوشته بود وبرادر زاده ت داشت روی صخره ها ودر کنار دریا میخواند ، باد برد به دوردستها ، گویی میخواستی قسمتی از روحترا دراینجا بگذاری ، آخرین کلامی که توانستنم بشنوم این بود ” که خیال داری سفری هم باینجا بکنی وسپس به ایران برگردی دوستی دراینجا داشتی، ونامه را باد برد .ماه بعد خودترا نیز باد برد .
    گونه شب خسته بود از گریه مهتاب 
    بسترم  بیموج ، چون مرداب 
    می رمید از دیدگانم خواب 
    میگشودم بلکهای بسته را از خشم 
    میشمردم روزنه های پرده را با چشم
    بعد از تو دیگر نتوانستم با هیچکس در باره هیچ چیز حرف بزنم ، نه موسیقی ، نه تاثر ، نا نمایش ، ونه از نویسنده ای یا شاهکاری ، همه رفتند بسوی یک سراب ، وهمه گم شدند ، آنقدر تنها نشستم ونوشتم که اگر تو بودی حتما یک کتابخانه ازانها درست میکردی ، دوستانت نیز گاهی  به میل وگاهی به تخته میکوبیدند یکسر آنجا یکسر اینجا هیچگدام شهامت ترا نداشتند هیچکدام قدرت روح وبازوی ترا نداشتند ، ورزش یوگارا تو بمن یاد دادی وگفتی هرصبح آنرا انجام بده ، نفس کشیدنرا تو بمن یاد دادی ، با آن قد بلندآن نعلینهای سبک وراحت آن شلوار گشاد با یک پیراهن روی آن خودترا از تمام قیود رها ساخته بودی مگر دریک مراسم مخصوص که یگ پاپیون کوچک به گردنت میاویختی ، از اسارت بیزار بود ی، رها بودی ار مبلمان  بزرگ با پنجه های شیر که همسرت درخانه گذاشته وروی آنرهار ابا ملافه سفید پوشانده بود بشدت گریزان بودی ، درآشپزخانه کوچکت  روی یک صندلی پلاستیکی مینشستی وقهوه ات را مینوشیدی وبه غر غر او گوش میدادی وگاه میگفتی :
    یکی از ما ها باید بمیرد یا او ویا من ، 
    پسرت در این میان خیلی رنج میکشید ، شاد باش که او پسر توامروز باعث سر فرازی توست .
    دیگر کسی نبود  تا برایم از ملودیها و سنفونیهای بتهوون بگوید ، کسی نبود تا برایم از مجسمه ساز بزرگ فرانسه  » رودن» حرف بزند بمن میگفتی اگر او زنده بود میدادم  مجسمه ترا بسازد ، مانند یک عروسک هستی ، ومرا » پوپه«  خطاب میکردی ، هرکجای دنیا که بودی نامه ات ویا کارتی بمن میرسید ویا تلفنی ،  از کجا به کجا افتادم ، خبر نداری که به چه حقارتی دچار شدم  روحم را ازدست ندادم آنرا محکم نگاه داشته ام ، وقلم راد نیز زمین نگذاشتم .  بفرمان تو .
    امروز دلم سخت گرفته ، تمام شب بیدار بودم گرمای چهل درجه ودما ، گویی درجهنم راه میرفتم ، به راستی  عمو جان بهتر از جانم ، من جهنم را درطی این سالها خوب تجربه کردم وبه بوجود آن ایمان آوردم ، بهشتی را ندیدم ، ابدا بهشت جنایتکاران درکنار گوشم بکار خود مشغول است، اما من درجهنم میسوزم ، چون میخواستم همان راهی را بروم که تو جلوی پاهایم گذاشتی ، راستی ودرستی ، : خودت باش ، نترس ، برو جلو ،  ومن رفتم تا جاییکه نزدیک بود به چاه ویل فرو روم وچه بموقع خودمرا کنار کشیدم بوی تعفن آن داشت مرا خفه میکرد .
    هنوز ایستاده ام ، امروز در صفحات گوگل به دنبال نام  پدر مسعوده همکلاسیم میگشتم  ، اوف شش صفحه بتو اختصاص داشت ، باضافه یک صفحه گویا وسی دی ، خوب میراثی برای سر زمینی که دیگر متعلق بتو نیست بجای گذاشتی حد اقل شاگران خوبی تربیت کردی ، تو بهترین  معلم جامعه ما بودی ومن سر تعظیم در مقابلت فرود میاورم .
    بسترم بیگانه بود از نیل خواب
    چینی شب میدرخشید  از سوی مهتاب 
    مادری گهواری را میجنابد 
    لالایی آشنایی بگوشم خورد 
    وبیاد آسمان نیلی وکوه ( توچال ) بودم  
    نامه امرا تمام میکنم ، گرما پدرم را جلوی چشمانم آورده . روانت شاد 
    سه شنبه 14/ ژوئن 2016 میبادی /. ثریا / ساعت چهار بعد از ظهر !!!
  • مرد خسته

    شگفتا ، که این مرد شوریده خاطر
    ز فریاد خود یافت زنجیر خویش را
    نه تقدیر او ، بند بر پای او زد 
    که دردست خود داشت تقدیر خودرا …………ن. نادرپور
    ———— تقدیم به میم . ت.  / آن قرار بیقران که خود نیز بیقرار بود .
    آن روز دیدم پروین ، هراسان  با دوکتاب تازه درب خانه را زد و به درون آمد صورتش بر افروخته ، لرزان ، کتابهارا جلوی من پرتا ب بکرد وگفت :
    ببین ، ببین همسر عز…..یزم چی بمن هدیه داده ، بمن ویکتا پسرش !! 
    نگاهی به کتابها انداختم ، کتاب تازه او بود ، کشف یکی از سر زمینهای دوردست و مصاحبه با نخست وزیر وفت آن سرزمین ودر پشت آن نوشته بود که » تقدیم به همسرم و یگانه پسرم که هردو را از …..« دارم .  گفتم عزیزم ، این بهترین هدیه ایست که یک نویسنده میتواند به همسرش بدهد آنهم نویسنده نازک اندیشی که اینهمه زن ودختر دراطرافش ریخته اند  ترا به همسری گرفته وبشما افتخار میکند .
    چهره اش قرمزتر شد وگفت :
    بله ، باید هم از او دفاع کنی چون عاشق توست ، عاشق افکار واندیشه توست  همیشه ترا به رخ من میکشد  آرامش ترا ، مهربانی ترا ،، ببین همسر تو بتو چی هدیه میدهد ، آنوقت او بجای آنکه یک ساعت طلا یا یک انگشتری برای من بخرد اینهارا بسته بندی کرده بعنوان کادو جلویم گذاشت.
    نمیدانستم چی بگویم ، همسرم درآن اطاق صدای مارا میشنید ، چایی برایش ریختم وآهسته گفتم :
    عزیزم ، او بتو وخانواده اش عشق دارد ، همسز من اگر چیزی را میخرد جلوی همه بمن هدیه میدهد  شب آنرا از من پس میگیرد ودرون گاو صندوقش میگذارد ، برای روزهای مبادا یا به مترسهایش هدیه بدهد ،  او یک بچه تاجر است و میداند که چکار باید بکند  او هیچگاه  نازک اندیشی ندارد واصولا نمیداند که  اندیشه چیست  او همه چیز را وزن میکند وقیمت میگذارد .من هیچگاه ازآنهاییکه درون آن گاوصندوق آهنی است استفاده نمیکنم اصولا احتیاجی به آن همه شیشه  خورده ها وفلزات ندارم ، او دارد سرمایه جمع میکند درعین حال جلوی مردم مرا وسیله قرارداده که بعله من میلیونها پول برای جواهرات همسرم داده ام ، او حتی حلقه ازدواج مرا از بالای سرم دزدید . میبنی که من انگشتری خودم را که با حقوق خودم خریده ام  دردست دارم . 
    اما همسر تو تمام احساس ، اندیشه وافکار وقلب خودرا بتو وپسرت هدیه داده است ، او عاشق جسم من نیست ، او روح مرا دوست دارد ، بعلاوه قبل از تو من اورا میشناختم میتوانستم همسر او شوم کما اینکه از من خواست با او به …. بیایم همانجا که ترا یافت وشبانه به رختخواب رفتیید اما او ترا رها نکرد شرافت داشت وترا به همسری گرفت . امروز هم چیزی کم نداری ، خانه ات لبریز از مبلمان عالی وپرده های تور وحریر چین است که از طریق ( کولتور مرکزی) بدون دادن مالیات آورده ای ، واقعا  ایکاش من جای توبودم ، 
    کفت : راست میگی؟ 
    کفتم بلی ، من ترسو بودم ومیل نداشتم به کشورهای ناشناخته پا  ی بکذارم والا درکنار او از امروز خوشبختر بودم چون هیچ آرزویی ندارم وحسرتی به دلم نمانده .
    کتابهاراجمع کرد نگاهی بر پشت آن ها انداخت ، سپس گفت ، ما باید برویم از ایران میرویم  ، چون میل ندارم دیگر دراینجا بمانم خواهرم درآلمان مدرسه دارد منهم به آنجا میروم ، اثاثیه را هم برای فروش گذشاته ام ، اگر چیز میخواهی بیا وبخر ویا بردار  ، گفتم منهم خیال دارم بروم ، اما اثاثیه میماند تا همسرم درمیان آنها غلط بزند وبدون حضور من با خواننده مورد علاقه اش کنار منقل بنشیند ، شاید در اروپا یکدیگر را دیدیم .
    رویش را بوسیدم .
    دیگر هیچگاه اورا ندیدم ، در روزنامه ها خواندم که همسر سر گردانش  سر انجام بایران برگشت ودر یک تصادف جان سپرد پسرش به سوییس رفت وخودش تنها با چشمان نابینا در خانه سالمندان نشسته است .
    همه دوستان وآشنایان رفتند ، ویا ناشنوا ونابنینا شدند ، پایان 
     سه شنبه 14/6/2016 میلادی 
  • آتش شبانه

    قبل از آنکه ابلیس  آتش را بر افروزد ، 
    زان پیشتر  حیوانات  ، آنرا به شهر فرشتگان فرستادند ،
    ابلیس بار دگر درجلد مومنین  باغ بهشت فروشد 
    وآتشی افروخت ، تا جهان پرگناه را پاکیزه سازد 
    آنهم درشبی تیره وسیاه 
    ——————————-برای کشته شدگان شهر » اورلاندو«
    مرا رها سازید ای واژ های بی ثبات  در نیمه شب 
    مرا رها کنید ، ای کوچه های بی هویت 
     مرا از خود دورسازید ، ای کلمات بی هنر 
    قبل از من حیواناتی شما را بر شمردمند 
    وحیواناتی دیگر آنهارا نشخوار کردند 
    قبل از من شهر ها شهر بود وکوچه های پیامی داشت 
    با آمدن شما » واژه «  ها همه چیز بهم ریخت 
    پیام در کوچه گم شد ، خیابانها وسعت خودرا یافتند
    وما درمسیر باد بحرکت کرم سان خود ادامه میدهیم 
    شیطان ، چرقه آتش را بسوی جنگلها فرستاد 
    تا نفسهارا بگیرد ، فرزندان مومن او 
    در شبهای شگفت انگیز  بر گرد گروه گروه درختان 
    مشعلی افروختند 
    نسل ستاره ها گم شد ، با اولین جرقه وحریق شبانه شیطان 
    اینک بر گرد من تنها هراسی ایستاده ، اندیشه فراررا از یاد بردم
     درعوض صدای مرغان شوم هرشب وهر صبح ، بمن پیامی تازه میدهند
    مرغان نیز لباس عزا به تن کرده اند 
    از آوای بلبلان خبری نیست ، قو ها گم شدند ، مرغانی سیه پوش وغریب
    باینسو پر گشودند ، 
    من در تبعیدگاه خود تنهایم ، درجهنمی که نمایش بهشت را میدهد 
    یک فریب است ، 
    خورشید پیر در تب سوزان خود میسوزد
    پنجره های  بلند  شهر مرا به هراس میاندازنند
    پنجره هایی که روزی به بوستانی باز میشدند 
    انیک  مرگ سیاه شب را باور کرده اند 
    درآسمان ستاره ای نیست ، ماه ازشرم پنهان شده 
    مومنین اما بر سر سفره افطار خویش 
    نقشه شوم وآتش کشیدن جنگل را میکشند 
    آنها دلالند ، 
    من درانتظار هیچ معجزه ای نیستم ، 
    ودر انتظار فردای دیگری هستم ، ستاره ای میمیرد
     ستاره هایی قربانی میشوند ، 
    اما عاشقان طلا بر چشمانشان سرمه میکشند 
    وبه آنسوی پرده پرودگاراشان  با پیکرهای عریان 
    همخوابی میکنند  ، 
    مرا رها کنید ، واژ های نیمه شب ، 
    مرا رها کنید ، خیابانهای بی هویت 
    مرا رها کنید ، آتش افرزوان نمرود 
    دیگر بفکر توهم نیستم ای دیار بیقراران
    پایان 
    دوشنبه 13/6/2016 میلادی
  • تک ترانه من

    غروب یکشنبه ، نیز مانند غروب جمعه ها دلگیر است ،  شنیدم جنگلهای اطاراف پاسارگارد را آتش زده اند ، کم کم همه ایران به آنش کشیده میشود تا جای امامزاده ها باز شود همه این ملاها تخم وترکه دارند طبیعی است که درآینده امام زاده خواهند بود !!!
    ——امشب دراندیشه ام ، 
    ونمیدانم درکدام اندیشه وبچه میاندیشم !
    من در سراسر زمین  ودرزمان تنهایم  ودر پرواز 
    شاید بجای زندگی کردن در رویا ها  برای حال زنده بمانم 
    فردایی نیست  ، آینده ای نیست 
    بفکر کدام خدای مهربان باشم که او بفکر من باشد ؟
    زمانی فرا میرسد که میل دارم با کلمات پرواز کنم 
    سبکبال میشوم همانند یک پروانه بر روی شاخه گل.
    میل ندارم افکارم را به آنسوی بفرستم 
     بر فراز آسمان میهنم 
    آنجا دیگر متعلق بمن نیست 
    مانند خاک مرده ایست ، دریای مرده وانسانها مرده اند
    در جنگ  انسان به دنبال یک لحظه میرود ، نامش را عشق میگذارد 
    همه افکار را در بر میگیرد ، وتو درگور عمیقی دفن میشوی 
    بی هیچ هوای تازه ای 
    نه ، باید نکاهم را به الان بدوزم  به عمق چشمان آبی مادر بیاندیشم 
    مانند  ستاره ای که در آبی دریا شنا میکند 
    در این هنگام است که تازه میشوم وسرخوش ، 
    ورنگین کمان روحم  ، سر مست میشود 
    دستهای همه درزنجیر است وپاهایشان قفل
    طنین آهنگها شوم است مانند طبل شب گذشته 
    همه بردگی وبندگی را دوست  دارند ، حتی درعشق هم بنده میشوند 
    کسی نمیداند از کجا آمده ایم وبه کجا میرویم 
    به آهستگی مانند یک شمع رو به خاموشی میرویم 
    سپس دراطاقی متروک وخالی مارا رها میکنند 
    دیگر کسی نشانی از ما نخواهد یافت وما فراوش میشویم 
    اما ، کلمات میمانند ، صدا میماند ، 
    امروز همه ملتها اسیرند ، اسیر جنگی وحشتناک 
    اما هیچکس از این اسارت بیرون نمیاید همه میل دارند در بند باشند 
    این ارباب است که تصمیم میگیرد ، یا بمان دربند  ویا بمیر 
    از شرق تا غرب جنگ عالم سوز  از هرگوشه بر میخیزد 
    وفردا مراسم تدفین شهدا در تما م دنیا  بر پا خواهد شد
    ناج گلهارا باید آماده ساخت ، از همین الان 
    ثریا / 12/6/2016 میلادی 
  • مار بييا Marbella

    سالهاست كه پاى من به شهر مار بييا نرسيده است ، فاصله من با آن شهر تنها پنجاه دقيقه است ، اما حاضر نيستم حتى يك قهوه در آنجا بنوشم ، گاهى به نزديكى آنجا در يك مال ميروم به يك كتاب فروشى ويا فيلم و سى دى تازه اى بخرم وفورا خودر از ميان جمعيت بيرون ميكشم ،
    حال وهواى شهر ماربييا كه يك كپى شيكتر از پالم بيچ است حال مرا  بهم ميزند ، در ( اوشن كلاب ) هرشب پارتى است ورفقا با شامپاين  حمام ميگيرند ، همه در حال قر دادن وخودرا تكان ميدهند ، يا رويهم افتاده اند ، لباسها همه بايد سپيد باشد ، دستور كلاب است ،ًگاهى هم لباس فانتزى بسبك مردمان ونيزى خوب بر اى أنها كه تازه پولدار شده اند واز سر زمينها افريقا ، صحرا و خاور ميانه بعضى ها هم از قاره اروپا أمده اند جاى بسيار خوبى است براى نمايش دادن جواهرات ولباسها و نوشيدن شامپاين صد البته بهشت جنايتكاران است ، جاى شهرهاى ونيز وسيسليا  را گرفته است ، 
    نه ، هركسى را بهر كارى ساخته اند ، مرغى كه انجير مبخورد ، نوكش كج است  سى وهشت سال اينجا هستم شايد پنج  بار پايم به ماربييا نرسيده از روى أن بسرعت رد ميشوم ،بوى گند …..  همه چيز مشام مرا أزار ميدهد ، از همه بدتر گارسن هاى اوا خواهر   با شلوارها تنك يا شورت كوتاه ،،،، وزنانى كه تنها يك نخ بخودشان  آويخته اند بعنوان پوشش دريا ولباس شنا ، قايق هاى تفريحى شخصى واجازه اى با زنان لخت ونيمه مست ومردان مست تر روى دريا ويراژ ميدهند اتومبيلهاى لوكس و جت هاى شخصى در فرودگاه نزديك ساحل ، نه ، أن زندگى ابدا براى من ساخته نشده ، ما بايد راس ساعت ده بخوابم ، !!!!! وساعت  هفت بيدار شوم ، ورزش كنم ، دوش بگيرم ، جواب تلفن ونامه هاى الكترونيكى  رابدهم  بعد اگر بيرون كار داشته باشم ميروم ، أنجا ابدا جاى من نيست جاى از ما بهتران است كه شايد بتوانند به طريقى خودرا  به طياره آن بالاييها وصل كنند ،  نه! حسودى نميكنم ، ما ربيارا خوب ميشناسم ، ” ثريا” ملكه سابق ايران همه جواهرات وهستى اش و سلامتى  اش را درهمين كلوبهاى شبانه ما ربيبا  از دست داد ،  بعنوان حمايت از حيوانات ( يعنى حمايت از خودشان)  ! نه ،من آدم بيربطى هستم جايم در دتياى امروزى ها نيست ، 
    امروز مجله آنها به دستم رسيد عكسهارا ديدم مجله را بگوشه اى پرتاب كردم زنان ومردان “چيپ” خود فروش و💰💰💰💰پايان  يكشنبه 
  • ستاره دور

    امروز صبح در یکی از سایتهای تبلیغاتی ، عکس وفیلم وگفتاری از ( او دیدم) که ایکاش هیچگاه نمیدیدم وچهره  همان آخرین لحظه که از اینجا رفت درذهنم  میماند ، او به آلمان رفت ظاهرا کنسرتی داشت  خواست برگردد باو گفتم ، نه ! رفت وگویا با همسر بیوه پسر عمه اش عروسی کرد احتیاج داشت کسی اورا جمع کند ، برایم مقدارای سی دی وعکسهای کنسرت وغیره را فرستاد همهارا درآرشیو خودش گذاشتم .
    حال دراین فیلم که در سوم فروردین 1395 ظبط شده بود  او پیام نوروزی میفرستاد با دهانی جمع شده وخشک هیکلی همانند  یک درخت سوخته چهره اش شبیه همه چیز بود غیر از یک انسان موهایش هم کم شده بودند اما هنوز دستمال ابریشمی را برگردن داشت وهنوز پیراهنهای راه راه سفید وقرمز محصول ایتالیا برتنش بود ، معلوم نشد چی گفت برای علاقمندانش وطرفدارنش پیام تبریک فرستاد واز کسانی که این برنامه پر شور وهیجان انگیز !!! را درست کرده بودند تسشکر کرد اما  گاهی مکث میکرد گویی فراموشش میشد که چه میخواهد بگوید ، اما آخرین نگاهی که به دوربین انداخت ، همان نگاه آشنا بود .
    نه گریستم ، نه متاسف شدم خود کرده را تدبیر نیست ، به سالهای جوانی ام برگشتم ، به آن دوران که هنوز بوی خوش جوانی از لباس ودستهایش بر میخاست من چهارده ساله بودم وتازه پای به دبیرستان گذاشته بودم واو  نمیدانم آنقدر درمصاحبه هایش تاریخ تولدش پس وپیش وبالا وپایین رفته  به درستی نمیداتم چند ساله است اما همسرم میگفت از من بزرگتر است ، اگر همسر من زنده بود الان هشتاد وهشت سال داشت اما او نخواست اینهمه پیری را تحمل کند درسن پنجاه وهشت سالگی خودش را بکشتن داد.
    امروز خاطرات گذشته مانند پرده سینما از جلوی چشمانم میگذرد ، گریه های شبانه ام ، هنگامیکه اورا بسربازی بردند آنهم در جزیره خاش برای آنکه سر باز فراری بود ، بهر شهرستانی که برای کنسرت میرفت هدیه ای برایم میاورد ، نیمی از آنهارا گم کردم ، عکس امضاء شده اش را که آرتیستی انداختته بود وعکس من که درآلبوم خانه اش بود ودرآخرین سفرم به ایران آنرا پس گرفتم ، هنوز نامه وعکسهای مرا دداشت وهنوز خاطرات مرا درذهنش زیررو میکرد گاهی یکی را عنوان میکرد ،  
    خوب او رفت ، منهم رفتم ، سالها از یکدیگر بیخبر بودیم میدانستم پس از انقلاب از ایران به امریکارفته درآتجا همسری اختیار کرده بود ده سال هم با هم بودند اما جدا شد وبه ایران برگشت ، پس از فوت همسرم بایران رفتم واورا دریکی از کنسرتهایش دیدم ، فرشته نجاتم بود  هرچه داشتم باودادم وگفتم این گره کوررا باز کن اگر چیزی فروختی ومیلت کشید برای منهم بفرست ودیگر هیچگاه از او سئوال نکردم میدانستم همه آنهارا در راه قمار وتریاک وهرویین از دست خواهد داد من احتیاچی به مال همسرم نداشتم اگر همسرم میل داشت که ما صاحب اموال او باشیم آنها را مانند بقیه به خارج میاورد اما دوسال ممنوع الخروجی وسپس دخترکی شوهر دار خودش را باو آویخت دیگر پس مانده دیگران را نمیخواستم . در عوض به یک هنر مند کمک کردم ! 
    شبی دراین اینجا به همراه بچه ها ونوه ها برای شام بیرون رفتیم ، باو گفتم :
    اگر درآن زمان که ما باهم به سینما میرفتیم ویا به کافه نادری برای خوردن بستنی وتوت فرنگی ویا شام ، اگر یک پیش گو بتو میگفت که چهل سال بعد شما دریک نقطه از اروپا بهم خواهید رسید وبا نوه ها وبچه های این دخترخانم شام خواهید خودر ! آیا باورت میشد ؟ نه ! بطور قطع ، نه چون هردو درآن زمان جوان بودیم عاشق بودیم وازاد مانند دو پرنده .
    حال من پای بسن گذاشته ام مادر بزرگ شدم وتوهنوزباهمه پیری پسری ! ….. بهتر است دیگر ننویسم داستانها دارم ، میدانی عزیزم ، من مقدرای روی این صفحه مینویسم اما چیزهایی هم هست  که درون دفترچه های من پنهانند ، مغز کامیرترم انباشته است . دفترچه هایم  زیاد رویهمر درون چمدان خوابیده است برای روز مبادا ، من خود یک تاریخم ، تاریخی راستگو نه تحریف شده .دلم  برایت خیلی سوخت بخصوص آن نگاه آخر لبریز از التماس ترا از یاد نمیبردم  آن ویدو یا فیلم را نگاه داشته ام تا به بچه ها نشان بدهم ، بچه ها غیر از پسرم بقیه ترا دوست داشتند ، خوب سرنوشت عشق ما این بود اولین عشق تو ومن . هر دو اولین بودیم نمیدانم آخرین تو کیست ، دیگر برایم مهم نیست ، دیگر به نوای سازت گوش نمیدهم سی دی ها همه درون گنجه افتادهاند وعکسهاینت درون یک پاکت بزرک وآن کیف ملیلیه دوزی روی مخمل را که اولین بار از اصفهان برایم آورده ای هنوز صحیح وسالم با یک جفت گوشواره درونش سالم باقی مانده  ، ان کیف نشان عشق راستین است بنا بر این از بین نخواهد رفت . دیگر میل ندارم بیشتر ترا در صفحات ببینم صورت به آن  زیبایی را به دست جراح سپردی ، لبان قلوه ای ودرشت خودرا از دست دادی لبختد شیرینت گم شد حال با دهان بسته و باریک میخندی ، دیگر از آن قهقه ها خبری نیست . هنوز میل داری مطرح باشی مانند بقیه خوب خواستن توانستن است ، آیا هنوز پنجه هایت کار میکنند؟ یا تنها به کلکسیون سازهایت مینگری وشاگردانت راه ترا در پیش گرفته ومینوازند .
    روزی دراینجا از من دعوت کردی که باهم بمیریم ، گفتم  تو خودت تنها برو وکارخودترا بساز  بچه های من بمن احتیاج دارند  بدرود اسناد . .پایان 
    شنبه بعدز از ظهر 
  • اندازه واقعی

    نه، در زیر این بار ، دیگر نه آن هستم که بودم 
    خالیست  از آن آتش  دیرین ، وجودم 
    پیچید درفضا دود کبودم 
    افسوس ، دیگر نه آن هستم که بودم 
    —————————
    نه ، دیگر حوصله هیچ وصله پینه ای ندارم ، اصلا بمن چه مربوط است ، قوم لوط را لواطشان برباد داد حالا باید نوشت اقوام لوط ، لواطشان دنیا گیر شد !!! 
    بزرگترین کشتی مسافرتی دنیا که یک شهر کامل است در بندر نزدیک ما مدتی ایستاد، مسافران اعیانش را پیاده کرده تا ده کوره های ماراببینند ، تنها روی آن یک چشم نقش بسته بود ، یک چشم ، همان چشمی که قراراست درآینده  بر دنیا حکومت کند . خوشبختانه من دیگر نیستم تا ببینم ، 
    دور زو پیش یک خواننده زبرتی بنام حبیب دچار ایست قلب شد وسکته شد !! ومرد  کاری به آئهاییکه اورا نمیشناختند ندارم اما آنهاییکه با دین الله درایران دارند دعای جعفر طیار میخوانند از اذان او خوششا ن میامد ، مدتی دریک کاباره با یک گیتار چند آهنگ خواند وسپس معرکه گیر ومیاندار ومیداندار انقلاب شد وبقول خودش با بنزش اسلحه جابجا بجا میکرد تا سربازان وطن را به مسلسل ببندد ، مدتی هم درایران  قران خوان دید فایده ندارد رفت به لوس آنجلس آنجاهم چندان استقبالی از او نشد برگشت دست تیر خلاص زن مشهور احمدی نژادرا بوسید وبه دامان مهر میهین بازگشت تسبیح به دست گرفت اما هیچ آلبومی را نتوانست ببازار بدهد مجوز باو نمیدادند ،  راه را بلد نبود مانند ارباب حلقه ها !  سرانجام ایست قلبی شد ، حال گریه وزاری ولیست تسلیتهای  که حبیب ما امشب میهمان خداست کاری ندارم ، از همه شرم آور تر این بود که جناب ولیعهد وجانشینی شاه پهلوی هم تسلیت به مردم میهن پرست وملت ایران واهل هنرو هنرمندان گفته بود ، آخه کاری ندارد مانند کدخدا ها با آن هیکل بزرگ  مرتب درانظار ااست که یا پیام بفرستد یا بگیرد هم از توبره میخورد هم از آخور کسیکه به دشمن پدرش رو کند چگونه میتواند مورد قبول ملتی باشد ؟رفت به همراه ننه جانش با علیرضا نوری زاده  که دیگر پرونده اش برای همه باز است وعکس پدرش را درون آتش انداخت  ، مصاحبه کرد ، سی وهفت سال ملتی را سرگرم ساختند تا جمهوری باقی بماند حالم را بهم ردی ، 
    اگر شاه زنده بود چه میگفت ؟ چه میکرد ؟ با این ولیعهدی که مادر هزار چهره اش به ایران ما تقدیم نمود ! متاسفم 
    دیگر از من گذشت  ما همچنان مانند بقیه بردگان برای خوردن نان حلامان تن به بردگی داده ایم اما نه تن بخود فروشی هیچ قیمیتی روی خود نگذاشته ایم تا کسی بتواند مارا بخرد مگر با خون خودمان .تمام شد شازده کوچلو حالا باید بری تو قصه ها .
    نه دیگر حوصله هیچ چیزی ندارم روز گذشته با سیمین وبقیه حرف زدم همه بیمارند ، نگران سیمین هسستم او آخرین بازمانده از دوران زمان من است حال دارد با سرطان مبارزه میکند ، اورا از زمان جوانی هنگامیکه با آن موههای انبوه وهیکل ظریف و لباسهای شیک وارد سفارتخانه ها میشد ومییهمان سفیر بود میشناختم  مانند یک پرنسس واقعی او از خانواده بزرگی برخاسته  – اقبال التولیه وهمسرش آجودانی ، خودش مهندس پترو شیمی ، کارمند شرکت نفت وداییش مرحوم دکتر اقبال خوشنام ترین وبهترین  رجل مملکت ، حال او هم در کنج یکی از همین قفس ها دارد به زندگی موریانه ای خود ادامه میدهد و ومیجنگد ، حال دنیا برای یک مردک لواط الدنگ به عزا نشسته است !!! چون خوب دولا میشد . 
    من روزی عاشق فرهنگ شریف بودم این عشق را چهل سال باخودم درگنجینه دلم پنهان کردم هنوز عکسها ونامه هایش را دارم زمانیکه خودش را باین رژیم فروخت ، اورا بالا آوردم ، انگشت درگلویم کردم وعشق را باخون بالا آوردم تمام شد ، او هم مرا دوست داشت ودرآخرین سفرش با التماس میخواست به ایران برگردم ودرکنارش باشم اما من گفتم ” نه” با گرسنگی میسازم اما سر سفره ته چین مجلسی تو نخواهم نشست . از صدای گلپایانی خوشم میامد هنگامیکه رفت زیر عبای دوستان باباجانش وروضه خوانیرا از سر گرفت اورا به درون زباله دانی انداختم .
    عاشق صدای شجریان بودم هنگامیکه پرونده انقلابی او رو شد هرچه از او داشتم بیرون ریختم ودیگر حتی یکبار هم به صدای او گوش ندادم .
    ای ملت بیچاره وزبان نفهم ، مذهبی دیوانه ،  شاه دااشت برایتان مملکت میساخت نه مجلس روضه خوانی اما شما روضه خوانیرا بیشتر دوست دارید ، 
    خیام طرد شد ، فرودسی ، طرد شد ، آرامگاه پر عظمت رضا شاه که میتوانست حد اقل میراثی باشد ویران شد ، حافظ طرد شد شیخ سعدی با صدای روحانی شجریان بمیان آمد ، مولانا هم خوب جای خودش را داشت ، شاعران غیر متعهد درگوشه وکنار دنیا از بدبختی جان سپردند ،  همه آثار باقیمانده از شاهان پیشین به دست مشتی نفهم دیوانه ویرانشد تاریخ باید از زمان صفوییه باشد ! حال رضا کوچلو هم با آنها هم پیمان شد . همه جنگلها سوخت وویرانشد وقاتلان بختیار وفریدون فرخزادوسایر آزادیخواهان  درآنجا برج ها ی بلند ستاختند ، حال هر برجی را میبینم در چشمم خون فواره میزند وخون میبینم ، خوشبختانه من درهیچ برجی ساکن نخواهم شد ، چون از آسانسور میترسم !!!!  همه چیز برباد رفت تمدنی که داشت شکل میگرفت برباد رفت حال شیراز میشود پایتخت امام زمان واقعی که از دست لرد مونتباتن مرحوم مدال گرفته است در آتجا پیروانش ساکن خواهند شد وبیت اعظم با یک چشم به دنیا نگاه میکند هرکس توانست با پولهای کلان وارد این سکت میشود ویک چشم به سینه ا ش ویا پشت یقه اش میچسپانند با پشتیبانی دولت اسراییل وصد البته بوستان همیشه پرگل که هنوز آن مومیایی را نگاه داشته اند . 
    برای من دیگر هرچه بود تمام شد من خودم هستم با عشقی که درسینه دارم ، گاهی درغمی میسوزم  آن آتش دیرین شعله میکشد دوباره با یک لیوان آب خنک  خاموش میشود . پایان 
    11/6/2016 میلادی