Author: Soraya

  • آواز يك مهاجر

    من هميشه خودم راوى داستانهايم هستم ،نقش خودمرا بازى ميكنم ، اصرارندارم به داستانها ى تخيلى دست بزنم ، همه داستانهايم كه تا به امروز نوشته ام ومتاسفانه شانس چاپ كردن آنهارا نداشته ام خودم نقش اصلى را بازى كرده ام ، هميشه نميتوان قهرمان شد وروى دست عده خاصي بلند شده ودوباره بر زمين فرود بيايي، امروز تب ( صادق هدايت) همهرا مانند تب  مدلهاى ” گوچى “. فرا گرفته است واين نشان  روشنفكرى وروشنگرايى است ، من منكر نويسندگى ونو أورى صادق هدايت نيستم ،اما نويسندگان  ديگرى هم ما داشتيم كه در سايه پنهان بودند  ، مانند مرحوم على دشتى ،او مترجم ، نويستده وكاوشگران بزرگى برد داستانهاى زيادى نوشت سعدى ، حافظ و، وخيام را از زير خروارها  خاك بيرون أورد ونشان كرد ونشان داد ، وبعدها نويسندگانى با پيروى از سبك او جلوه گر شدند ، شجاع الدين شفا در پستوها نهان است ! اما هنوز صادق هدايت به مددچپ گرا ها وآنهاييكه ضد رژيم پهلوى بودند برتارك ادبيات. ايران ميدرخشد كتابهايش را ممنوع الچاپ كردند چون پرده از رازها  بر ميداشت ،تند وسريع وبيرحمانه . 
    خوشبختانه من در هيچ جبهه ايى كار نميكنم  وهمراه نيستم ، من دردهاى خودرا مينويسم شايد براى عده اى مهم نباشد شايد بى تفاوت   از روى آنها رد شوند ، شايد نوشته هاى مرا ابدا قابل خواتدن وتوجيح كردن ندانند ، برايم مهم نيست ،ىمن از نسل ( ميرزا آقاخان كرمانى ) هستم كه در تمام مدت عمرش با انديشه هاى  بزرگ ونو  پا وتازه اش مورد خشم دولتها بود ، اورا كافر خواندند ، ملهد  خواندند ،  اما هنوز انديشه هاى گرانبهايش مانند ألماسى درخشان بر تارك ادبيات ايران ما ميدرخشد ، 
    من خود تن به مهاجرت دادم ، چون آزاديم محدود شد ، چون آن زن زنده دل و خوشبخت كه ابدا ميلى به نشستن سر سفره  نذرى نداشت ، ناگهان در محبىى گير افتاد كه نه راه پس داشت ونه راه پيش ، ميتوان بدون داشتن دين هم انسان بزرگى شد ، مدتهاى زيادى به سرنو شت فرزندانم  در أن محبس فكر كردم ، اطرافم را تجمل فرا گرفته  بو د وقدرت نفس كشيدن را از من صلب كرده بود ، ناگهان در يك بعد از ظهر پاييزى با چند چمدان و كتابهايم وصفحات موسيقى ام با بچه هاى خردسال راهى ديار غربت شدم ،توكل بر خدايى كردم كه آنرا درون سينه ام پنهان داشته وهيچكس اورا نميديد ،
    هنوز نه از انقلاب خبرى بود ونه از شورشى ،درتنهايى أزادى وخوشبختى زندگى ميكردم ، اگر چادرى بسر ميانداختم واداى سكينه بانو ، ايران بانورا در مياوردم  ،امروز هنوز روى آن گنجينه ويران نشسته بودم وبچهايم يكى همسر پسر فلان حاجى برنج فروش ميشد ،ديگرى دختر فلان حاجى روغن فروش را به زنى ميگرفت وخودم ميشدم حاجبه خانم !!!!!!
    اين بركات الهى وخسروانى را بخشيدم به آنهاييكه خسرت به دل بودند وخود در يك اطاق نشستم ونوشتم ، نترسيدم از هيچ مار واقعى وعقربى ،
    اما يكى از دخترانم  نگاهش از سطح بالاى (مستر جى  أر تكزاسى) پاينتر نميامد بنا بر اين كم كم از ما فقرا فاصله گرفت ، به امريكا رفت ،ديد خبرى از جى أر نيست سخت به قدو قواره يكمترى هشتاد سانتيمترى پدرش مينازيد نميدانست اين قدر وقامت. مقوايى است ودرونش خالى ،تنها لباسهاى شيك اورا مانند يك مانكن نشان ميداد ،او از دردهاى ما بيخبر بود ، راحت دروغ ميگفت واين دروغ آنقدر تكرار ميشد تا تبديل به يك راست ميگرديد ، با پدرش عكسهاى زيادى داشت ، كه همهرا پدرش در جلد كيفي  پنهان كرده بود تا شايد شوهرى از نوع وشان والاى خودش براى او پيدا كند ، براى فشار بر من ،در انگلستان در هوم أفيس مرا نه بعنوان همسر بلكه بعنوان (گاردين ) يعنى عنوان ساده تر پرستار بچها معرفى كرد در نتيجه  هيچ ، بدون ويزا ماندم ،انقلاب شده بود وجايى نبود تا پناه ببرم باين دهكده فرار كردم ، ….. امروز سى وهشت  سال از فرار من از انگلستان وچهل سال از سر زمينم ميگذرد ، در جهنمى سوزان  تنها نشسته ام ، اما … 
     مجبور نيستم در خدمت حاجى أقا چادر بسر كنم ى انكشت درون دهانم بكذارم تا نا محرم صداى مرا نشنود ، 
    امروز در خبرها خواندم كه به ايرانيان  داخل مرز هشدار داده اند تا با كأفران خارج نشين هيچ. تماسى. از نو ع رابطه  الكترونيكى حاصل نكنند ،،
    مهم نيست  ،خوانندگان من در ألجزيره  ، افغانستان ، پرتغال ، اوكراين امريكا ، كانادا ، اسلوانيا ،وهمين اسپانيا سر به هزار ميزنند ،مهم نيست يك يا دو نفر در سرزمين مادريم آنهارا نخوانند ، نه ابدا مهم نيست ، پايان 
    تا روزهاى بعد 
    ٢/٧/٢٠١٦ ميلادى 
  • آواى مهاجر

    خواجه شريف و مولا ى شعر مي ميفرمايد :
    خورده ام  تير فلك ، باده تا سر مست 
     عقده در بند كمر كش  جوزا فكنم
    در حال حاضر از هر سو تير فلك بسوى ما نشانه ميرود وكم كم بايد سپر را بر زمين بگذاريم ، 
    اين برنامه بزن وبكوب  تا نيمشب ، يكهفته ادامه خواهد داشت ،آنهم درست پشت خانه من ،   اين. مردم كوته نظر كم كم دين را از كليسا به دوردستها فرستادند ورقص وآواز وگيتا ر را به آنجا بردند ،يكنوع بت پرستى در ميان  مردمان جنوب اين كشور رواج دارد  هر محله اى براى خود بتى دارد خوشبختانه اين بت يك زن زيباست. حال نامش هرچه ميخواهد باشد براى هر عملى بجاى انديشه اين بت نشسته  ويك هفته تمام اين بت پس از گرداندند در بيشه زارها واطراف مزارع كه آنهم داستان ديگرى دارد اورا در محلى كه از پيش ساخته شده ميگذارند و به دورش ميخوانند وميرقصند همه اهالى محل هم مجبورند در اين مراسم شركت كنند در غير اينصورت در خانه هايشان بايد چو ب پنبه درون گوشهاى خود بگذارند تا از شر سر وصد راحت  باشند درطول روز نيز آتش اين جشن روشن است ومانده هاى رستورانها ، قصابيهاى  به آنجا فرستاده ميشود وملت تا جاى دارند مينوشند وميخورند   وميرقصند ، عربده ميكشند ، برايشان هم مهم نيست كه شايد انسانهايى باشند كه ميل تدارند در اين مراسم بى معنا شركت كنند ، نه مهم نيست ،حال تا يكهفته هرشب بايد شاهد اين مراسم وحشتناك كه حتى از عصر جاهليت هم بدتر است ،باشم،گرما بيداد ميكند .
    در حال حاضر در دتيا اقتصاد حرف اول را ميزند  وصنعت با اقتصاد شروع ميشود اما صنعت اين مردم در بيدردى ها وبيعارى هاست ، كليسا بهره مند ميشود ، مغازه داران ، آشغالهايشانرا بجاى آنكه درون زباله دانى بريزند با كمي ساز وآواز و شراب ، بخورد مردم ميدهند ، اين مراسم از رومريا يعنى بردن بانوى مقدس به صحرا با آن كالسكه هاى عهد بوق كه گاوهاى بيچاره أنرا ميكشند ، شروع ميشود و با أتش بازى تمام ميشود ، همه اين نمايشات مسخره هم درست از اول تابستان شروع ميشود تا اوايل سپتامبر  ، اگر ما هم در سر زمينمان بتى از يك چهره ميساختيم و آنرا به قربانگاه معابد ميبرديم شايد هنوز در خانه خود  درهمان چهار ديوارى ودر تختخواب خود خوابيده بوديم ، متاسفانه در أن سرزمين بلاخيز  هنر ،شعر موسيقى ،نقاشى همه مطرود وحرام است ، در حال حاضر بيشتر كتابهايى را كه نويسندگان مينو يستد در كشور خودشان اجازه چاپ وپخش آنرا ندارند . به ناچار كشورهاى همسايه نظير افغانستان آنها را به چاپ ميرسانند ، زيبايىهااز أن سر زمين  رخت بر بسته بجايش كلمات وآيات و رنگهاى سياه وسبز حرف ميزنند  ، فارسى وشعر فارسى چندان خريدارى ندارد اما اگر اراجيف عربى را از ته گلو بخوانند هزاران بار تحسين ميشوندويا ترجمه ناقص اشعار عرب زبان را  غرغره ميكنند ، نه ! كورخواتدى زبان فارسى فاخر است وفخر ميفروشد نه زبان عرب ،هنوز شاهد روشن شدن هرروز اشعار شاعران بزرگ هستيم ،  اگر در درون خانه قدغن است در بيرون آزاد است ودست به دست ميگردد، هنوز يك خواننده خارجى اشعار فروغ را تر جيح ميدهد، براى هر كلامى بيتى از شاعران بزرگ پارسى گوى مياورند  در ، سرزمبني كه مشتى انسان بيمار جسمى وسرطانى وبيمار روحى آنرا اداره كنند نميتوان انتظار شكوفايى  فرهنگ را داشت نهايت آنكه آنها هم روزى بت پرست ميشوند وبا ساختن نوع  مذكر آن  ودر برابرش زانو ميزنند وطلب بخشايش ميكنند  ،أن قوم نر پرستند مانند قوم لوط كه لواطشان بر باد داد . اميد روزى را دارم كه  سرزمين ماو سر زمين دوست وهمسايه  ما افغانستان از شر داعشيان وآدمخواران رهايى يافته ودوباره خورشيد همچنان بر پهنه دشتهاى اين سر زمينها بتابدودختران دست در دست پسران به رقص بپردازند وسرود پيروزى را سر دهند ، باميد آن روز .
    كوير از همه سو گرد آلود 
    جويبارها همه خشكيده 
    تو در آن لحظه شگفتيها 
    ناگاه ،  سخن از گل نيلوفر گفتى 
    سخنى ساده بود ، بر لب تو 
    اما من ،
    به هزاران هوسش آميختم  
       
    پايان دست نوشته هاى  نيمه شب ! 
    شنبه / 2/7/2016 ميلادى
  • آخرين رنج

    در بالكن نشسته ام ، هوا خنكتراز درون است ، در اطاق كوچكم كه بنام دفتر كارم ,,,آنرا درست مرده ام نميتوان پاى گذاشت حمام داغ است  ،
    اين سالها واين روزهارا بايد  بگذرانم ، تنهاى تنها  در انتظار هيچ ، شايد باز دستى خشك و مشتى محكم بر در كرفته شود ، اما من هيچ صدايى را نخواهم شنفت ،  همه خانه وديوارها در كام تار يكى خواهند رفت ، 
    روزى  از فرط داغى وگرماى بيرون وهياهو هاى وحشتناك  ،جانم  از نسيمى لرزيد  يك نسيم خنك واما  نمناك  وسپس ترس مرا فرا گرفت 
    آيا اين همان “مرگ” بود كه در هيبت يك انسان ظاهر شد ؟  اما  نه ، چهره اش  سالها پيش با من آشنا بود  اورا بارها ديده بودم ، كجا؟ نميدانم .
     فريادى تلخ واندوهناك در گلويم شكست  و بادى سرد همچنان زمستان  مرا در كام خود كشيد ، من فرو رفتم در ژرفناى تاريكيها  ، تيرهگيها   ،در خلوت او  گردابى سهمناك. سرد وتاريك وناشناخته بود ومن آهسته گام بر ميداشتم  دركام اوهام وخيال .
    اين آخرين رنجي بود كه بر سينه ام نشست ،  آخرين دردى بود كه جانم را درهم فشرد ،  همه بر باد شد  آن خاطره ها وآن رنجهاى  نا شاد .
    اكنون تنها مانده ام ، صحنه هاى ديرين زندگى مانند پرده سينما از جلوى چشمانم ميكذراند ، زمانى بشدت ميخندم وگاهى سرى از تاسف تكان ميدهم ، اين تاسف براى من نيست ،
    آن رهگذرى كه روزى بر وادى پر نقش ونگار زندگيم كذشت ، همه نقشها ر ا پاك  كرد تا نقش خودش را بر لوح سينه ام بنشاند وچه ناشيانه اين نقاشى مضحك را كشيد ، واين بود حقيقت تلخ يك سرنوشت ،ديگر ميل ندارم تن به آفتاب سوزان بدهم ، در سايه مينشينم ، اگر روزى بمرگ روى أوردم هيچ از كرده خويش پشيمان نيستم ، من راه راست را رفتم درحاليكه جاده زندگى لبريز از دست اندازها وسنگلاخها و در لابلاى  هر صخره مارى سمى كمين كرده بود ، تا زهرش را بكام تو بريزد .
    پادزهر من قوى است ، فورا زهر را از پيكرم بيرون ميراند ،  حال تشنه اين هواى جانبخشم ، در ايوان بلند ، مبلهاى كه روى همه را پوشانده ام ، 
    سر وصدا وحراجيهاى مضحك تابستانى وتور يستى  شروع شده است ،  همه ديوانه وار ميدوند ميخرند بى آنكه بدانند چرا آنهم با پولهاى پلاستيكى  اعتبارى كه بانكها در اختيارشان گذاشته اند و سپس بايد ده مقابل را پپردازند ،  آنگاه دولت ميگويد بايد تن به رياضت بدهيم ، بدهكار يم !!!!!
    همه بر باد شد از دست تو اى سيل عظيم 
    كشت ما ، خرمن ما ، خانه ما ، كلبه ما 
    پايان 
    جمعه / اول ژولاى 2016 ميلادى 🌞🌞🌞
  • مستان شبانه

    از صدايى وحشتناك  وپر هياهو از خواب پريدم ، صدا از دوردستها ميامد كجا  كنسرتى بود؟ جشنى بود ؟ نميدانم هر چه بود طبلها محكم ميكوبيدند ، از بالاى تپه بهر سو نگاه كردم  از طرف دست راست صدا بر ميخواست ساعت از نيمه شب گذشته بود ، ميكروفون هم در گوشم تأثير ندارد ، 
    شروع تابستان است ، هجوم توريستهاى بيدرد ، ديسكوتهاى روباز 
     صدا يك لحظه قطع نميشود 
    أيا جشن هاى محلى شروع شده ؟  درهارا بستم ،كركره هارا پايين كشيدم اما همچنان صداى طبلها دو گوشم مينشيند ، وتمام نشدنى است ، 
    كتابهارا بازكردم شايد حواسم را ببرند ، كتاب اشعار شعرا ى از دست رفته كه همه در حسرت  بستر !!! بودند ، آه وناله شان حد ومرزى  ندارد ، عشقهاى پوچ ورويايى ، چه در وطنشان وچه در خارج  سخن از يك چيز. است ” بستر خالى ” !
    معمولا از ساعت دوازده شب به ببعد صدا ها خاموش ميشوند اما صداى اين طبلها همچنان از دور دستها گوش مرا پر كرده  وسر  درد كرفته ام ،از ساعت نيم پس از نيمه شب اين كنسرت ديوانه وار ادامه دارد ،
    حال بايد ببينم كه در كدام سو زندگى ميكنم هوا بشدت گرم است و درها بسته اما همچنان اين صدا بيشتر قوت ميگيرد نميدانم ديسكوتك رقص است يا جشنى يا كنسرتى ، رفتم روى بالكن مسير صدا از طرف چپ شهر ميامد ، نميدانم در بهشت نشسته ام يا در جهنم و در فكر  إنسوى شهر ودختر بيچاره ام ميباشم كه فردا بايد ساعت هشت سر كارش حاضر باشد ، اين صدا بين خانه من وأوست ،
    بلى عده اى همچنان  ، مست بايد بنوعى انرژى هاى خود را  خالى كنند واين اولين بار است كه اين اتفاق ميافتد لابد به اداره پليس پول خوبى داده اند ! 
    تلويزيون را روشن كذاشته ام صداى اين هياهو ى دور دست نميگذارد حتى صداى تلويزون را بشنوم ، دوساعت تمام اين صدا همچنان ادامه دارد ، فكر نميكنند ؟ 
    نه ! اين مردم  بلد نيستند فكر كنند ، كليد مغزها ر ا زده اند وبسته اند ،فكر نميدانند چيست ،باحتمال زياد نوكيسه هاى تازه اى جشنى دريكى از باغها ويا خانه ها بر پا داشته اند وشايد هم جشن تابستانى محله شروع شده ، 
    هوا بشدت داغ است كولر را روشن كردم ،هيچ سالى در اين فصل من در اينجا نبودم از اوايل ما ژوئن تا اواخر سپتامبر به لتدن ميرفتم ،اما امسال نه حوصله اشرا داشتم ونه ديگر به أن سرزمين  ميلى دارم ،  ساعت يك وچهل وهفت  دقيقه پس از نيمه شب است و طبالها  همچنان بر طبل ميكوبند  واز لابلاى  آنها صداى ظعيف سازى بگوش ميرسد ، بايد بنشينم تا تمام شود  ، زندگى در بهشت جنايتكاران ودر كنار كوليان همين است ،  زندگى در برزخ ،  
    اى آشناى دور ، چو ياد إورى زمن 
    دانى كه چه اشكها براى تو ريختم 
    آنجا بهشت بود وشدم رانده ز بهشت
    اينك سزاى من كه به دوزخ گريختم 
    نيمه شب جمعه  اول ژولاى 2016 ميلادى،
  • اضافه ها

     در اين صفحه ودر اين حال بد ناشى از مسموميت كه مقدارى از آن روحى است ، ميل دارم باطلاع آن دسته از خوش خدمتان كه برايم لابلاى عكسهايشان ويروس ميفرستند ، بنويسم ، 
    در پشت اين نوشته ها ضد ويروسها بسيار قوى ويك تيم ايستاده  است ، كذشته از أن  سه نسخه ديگر در سه جاى دنيا وحود دارد واز همه كذشته آنها ضبط ميشوند ، 
    بنا بر اين با فرستادن عكسهاى تهوع أور وزنان عريان كه مرا به حال  استفراغ انداخت ، تنها زحمت بيهوده ميكشيد ، همين ،بجاى اين خود شيرينهايى وخود  فروشيها بهتر است دنبال كار بهترى برويد وآن لاشه ها را تكان بدهيد ،  
    ثريا ايرانمش ، مؤسس وصاحب وبلاگ ( لب پرچين  ) پايان ///// .
  • سكوت

    سكوت بزرگترين فرياد هاست در برابر نامردميها ،
    بنال اي دل كه رنجت شادمانى است 
    بمير اى دل كه مرگت زندگانى است  …….. فريدون مشيرى 
     ،
    شب گذشته به ترانه هاى استاد موسيقى وتنظيم كننده و آهنگساز افغانى ” فريد زولاند” گوش ميدادم.  ومصاحبه اى يكى از رسانه هاى نسبتا خوب قابل تحسين با او داشت ،چهره اش را نيز ديدم ، سالها بود كه اورا تديده بودم شايد از بعد از انقلاب بسيار جذابتر  شده ، شيك بود واز مهمى مهمتر زبان فارسى رآ آنچنان باشيوه زيبا ودرست آن بيان ميداشت  كه حيران ماندم ، او سالها در ايران در هنرستان موسيقى  زير نظر زنده ياد حسين ملاح موسيقى ايرانى را فرا گرفته بود سپس با حسين بقول خودش هميشه سر فراز و سايرين آهنگهاى زيبا وبياد ماندنى  ساخت هم روى  فيلم وهم  با صداى خوانندگان  ، بهترين سخنى را كه بيان كرد اين بود : 
    من نه أفغانيم ،ًنه تاجيكيم ، نه ايرانى ،ًمن آهنگساز وترانه گويى زبان فاخر فارسى هستم ، واقعا اينهمه انديشه  وبيان زيبايى را  من كمتر در كسى ديده بودم ،
    نميدانم آيا ميدانست كه زبان فاخر پارسى در ميان دستهاى مشتى لجن دارد جان ميدهد واشعارى هجو آميز وتهوع آور بنام شعر ناب ميسازند و در زواياى اين رسانه هاى مجازى هركسى براى خودش ( انجمنى) ساخته وبى آنكه به كاوش درون  ديوان اشعار بزركان بپردازد ، ميتواند كپى بردارى كند وبنام خودش به ديگران قالب نمايد و چند  ” راس” ديگر از همنوعنشان برايش هورا بكشند ، آه ميتى جان  ، عشقم ، دلم ، كلم ، به به !!!!  يا اشعارى كه انسان را بياد كله پاچه خوران ميدانها ى جنوب شهر وزورخانه ها مياندازد ،
    حتما خبر دارد ، 
    پس از آن دو مصاحبه  از خواننده دوست داشتنى وواقعا شريف ايران ، ” ستار” ديدم ،  پروردگاررا شكر گذار هستم كه ميان اين لجنزار واين مرداب مار خيز وعقرب خيز هنوز اين انسانها زنده اند كه عمرشان هزار ساله باشد . 
    بهترين هاى ما واقعا دقمرگ شدند ، رفتند ، ويا پشت به آن سر زمين كردند ، حال آن خاك خوب ، آن سر زمين ، آن دشتها. آن كوههاى سر بفلك كشيده ، در دست مشتى بيسواد وبيشعور افتاده كه غيراز خوردن وبازى “لا “زير شكمشانرا كار ديگرى ندارند ، از فرط حقارت مانند شپش در لَبْاس ديگران رخنه ميكنند تخم ميگذارند تخم هاي زهر آلود ، وبى نام ونشان ، بى فرهنگ ، ونام خودرا هم ” انسان ” ميگذارند. در حاليكه بايدنوشت ” راسى  از حيوانات وحشى وآدمخوار”  گرد هم آمده اند ولباس آدم پوشيده اند و خودرا ” فاخر” ميدانند ،
    شيشه ، همه جا شيشه است هر چند به هزاران رنگ در آميزد ، اما لعل از دل كوه بر ميخيزد  ودر دل كوه رنگ ميگيرد و به دست زرگر زمانه آنقدر چكش ميخورد تا بشكلى دل پذير  در آمده بر تارك يك تاج بنشيند ويا در خزانه پنهان بماند ، پايان ،
    30/6/2016 ميلادى ,!
  • با جوانه ها ، نويد زدگى است

    تمام شب بيدار بودم واشعار فريدون مشيرى را ميخواندم ، مسموم شده بودم ، 
    خاك راهى خواهى  شد 
    از رخ آيينه پاك خواهى شد 
    چون غبارى  گيج وگم ، سرگشته  ، درافلاك خواهى شد 
    بچه ها براى استخر رفتن ميامدند ، بسختى از جايم بلند شدم غذايى پختم آنها آمدند  خوردند وكمي خنديديم ورفتند ، اما من چندان خوب نيستم ،
    بقول شادروان مشيرى با جوانه ها نويد زندگى است ، برنامه اى از بانوى بانوان سركارخانم  هما سر شار ميديدم ،عمر طولانى برايش أرزو دارم ،به حق يك زن لايق ، يك مادر مهربان ولايقتر و زنى كه از سن هفده سالگى تا الان هنوز كار ميكند با آنكه هيچ نيازى به كار ندارد ،كميته براى جمع آورى هدايا وسالمندان ، موسسه براى بچه هاى سرطانى ، وخوب ميدانم كه در سالهايى كه با مرحوم ايرج گرگين  راديوى اميد  را اداره ميكرد ،چقدر به همكاران سابقش كمك كرد ،حتى هزينه بيمارستان وبيمارى بعضى از آنهارا داد بى آنكه كسى بداند ويا بخواند ، هنوز هم خودرا يك روزنامه نگار ميداند كتابهاى زيادى نوشته ، ترجمه كرده  منجمله مصاحبه او با شعبان جعفرى معروف به بى مخ !! كه از بعضى مردان امروزى مغز وشعورش بيشتر كار ميكرد ،
    مقايسه اين زن با زنان ديگر ايرانى  واقعا مرا به حيرت انداخت ، اگر روزى قرار شد خم بشوم ،تنها جلوى  او خم خواهم شد ، زنى با اراده ، قوى ،ولايق ،وزيبا ،هماى ماست سرشار از شور وشوق شعور انسانى ،آنهم در اين زمان كه انسانها تن به بردگى يا خود فروشى داده اند ، برايش طول عمر وسلامتى آرزو دارم ،
    امروز ايميلم را بستم ، هنوز دو عدد ديگر در دست دارم  دوستانى كه ميدانند از آن استفاده ميكنند وسومى را روزى كه حالم خوب شد باز ميكنم ، حالم ر ا بهم زدند اين حيوانات ، تا بعد 
    چهارشنبه 29/6/2016/ميلادى /.
  • گذرگاه تاریخ

    بی سرانجام ، خسته ، د.وسال دیگر میشود چهل سال وده سال دیگر میشود پنجاه سال که حکومت شاهنشاهی از ایران بر کنده شده وحکومت آخوندی بر قرار است ، سی وهشت سال است که مردم را بنوعی سرگرم کرده اند ، تا افکارشان منحرف شود ، جوانان دیروز پیر شدند و مسن ترها درغربت ویا درغربت  داخلی جان سپردند ،  جوانانیکه پا به عرصه وجود گذاشتند نه خودرا میشناختند ونه سر زمینشانرا ، امروز داشتم به گفتار یک محقق گوش میدادم ، برای مرگ  » علیرضا« برادر کوچکتر این شاهزاده  که کم کم دارد پای بسنین بالای عمر میگذارد ، گاهی شهروند میشود ، گاهی سرباز میشود ، گاهی مبارز میشود وشهبانو هم بنوعی دیگر بانوانرا سرگرم ساخته است ، مرتب از گذشته میگویند ، گویی دیگر حال وآینده وجود نخواهد داشت ، چرا بهترین  گل این خانواده  (لیلا ) خودکشی ! شد؟ 
    چرا علیرضا با آن همه زیبایی وتحصیلات وجاذبه وشعور ( خودکشی ) شد! نه ! اگر مردمرا دوراز جان همه خر حساب کرده عده ای هستند که میدانند چه کاسه ای زیر نیم کاسه است ، شاهزاده همسرگرفت  وسه دختر بجای گذاشت ، علیرضا هم راست یا دروغ دختری از خود بجای گذاشت ، کاری به زندگی خصوصی آنها ندارم ، اما من، بعنوان یک شهر وند ایرانی باید بدانم چرا ؟ وچه بر سرما آمد وچه بر سر ما خواهد آمد ؟ سی وهشت سال مردم ایران سرگرم شدند با هنرپیشه ها ، دلقک ها ، خوانندگان ، مد وزیبایی، رفتن به دوبی ، کیش ، صاحبان اصلی آن خاک بیرون شدند وجایشان  را بچه مارمولکها گرفتند که از دیوار راست بالا میروند ودر آینده تبدیل به یک ایگونا وسپس یک کروکودیل خواهند شد .
    خاک من کو؟ هر روز عده ای تازه میکروفون به دست طرحی نو میافرینند ، خانه من چه شد؟  یک خوانند نیمه خواجه ناگهان همه کاره دفتر مخصوص شد ، کدام دفتر مخصوص؟ دفتری که  سی . آی آ. آنرا تغذیه میکند ؟ نه بقول آن خواننده من دیگه خر نمیشم . شاه در گوشه ای از یک شهر غریب درکنج مسجدی خوابیده ، آیا روحش از این سر کردانی ملتش شاد است ؟ گمان نکنم 
    خوب ، از من وما گذشت ، فرزندان سه وچهارساله ما تبذیل به زنان بزرگ ومردانی شدند که جانشانرا در راه زندگی فنا کردند بی ذره ای خوشی یا خوشحالی ، عده ای توانستند بردند وخوردند وچاپیدن ، بزرگزاده شدن برای خود پشتوانه والقا ب و خانواده خریدند وما آنچهرا که داشتیم در سر زمینمان بخاک سپردیم امروز هم بی هیچ امیدی به آینده در غربت پشت شیشه های کدر باید آسمان تاریکی را نگاه کنیم وبه دنبال ستاره خود بگردیم ،  همه مبارزین !!! هنگامیکه کفگیرشان به ته دیگ خورد ناگهان هوای وطن کردند وبه پا بوس امام رضا رفتند ! وجیفه .و هدیه خودرا گرفتند ، نذرشان قبول شد باز برگشتند درجای خود مانند خان زاده ها نشستند وتنها حرف زدند ، حرفهایی که با د آنهارا برد .
    شاعران متعهدی که سر زمین مارا به شوراها وملا ها یعنی به روسیه وانگلیس دو دستی تقدیم داشتند .
     حال همه خفقان گرفته اند زلال چشمه شعرشان خشکید تنها هریک مشت بلند کرده بسوی دیگر وآب دهان بسوی سومی پرتا ب کرده رگهای گردنشان کلفت میشود عرق از سر رویشان میریزد دهانشان کف میکند ، مردم بدبختی درکنج بیغولها  سرگرم میشوند ، سخن سالاران بزرگ مدیحه سراها گفتند وصله خودرا دریافت داشتند حال نوه ها ونتیجه هایشان یک پا در اروپا وامریکا وکاناداویک پا درایران دارند ، ما چه کردیم ، روی هما ن ریل داغ اما صاف پیاده راه رفتیم واز هر کس وناکسی حرف مفت شنیدیم ، ونشستیم تا حیثت وحرمت وآبروو اصالت خودرا محکم نگاه داریم !! اینجا باید گفت که ( زرشک پلو با مرغ )  اصالت امروز جایی است که اتومبیلت جلوی خانه ات پارک شده باشد و ارقام بانکیت هشت تا ده رقم باشد ، آنوقت مانند خانم فلانی هشتاد ساله ، هر روز یک (توئیز) بوی عوض میکنی ، چون شوهرت بکار گل مشغول نبود بلکه بار فعل مشغول بود ، 
    آنقدر نشستم ، تا موهایم به رنگ سرب درآمدند ، آنقدر نشستم وگریستم تا ناگهان سر بلند کردم دیدم عمرم تمام  وتباه شده حال باید درانتظار قطار بعدی باشم .
    اینهارا نوشتم تا اگر نسلی بجای ماند فریب نخورد ، ما ایرانیان در دروغگویی ، تهمت زدن ، دزدی ، وخیلی از کارها درتمام دنیا یگانه هستیم ، حال شهبانوی ما میرود تا بتاریخ دوهزار وپانصد ساله بپیوندد دودر کنار آتوسا و ایراندخت وتوراندخت حماسه بیافریند ، وروی دیوارهای پرسپولیس نقشی بیادگار بگذارد . 
    ومن میروم تا خاکسترم را در کنار یکدرخت بکارم شاید گلهای تازه ای رویید وگلها وبرگها سخن گو شدند با بلبلان هم آواز /
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 28 ژوئن 2016 میلادی . 
  • ناگفته ها

    امروز ترانه ای شنیدم از یک خواننده تازه پا ، نمیدانم چرا اشکهایم سرازیر شدند ،  شاید به جوانیم میگفتم ، نرو ! بایست !
    ——————————————————————————————————————–
    کنار بسترم مینشینم ، 
    خورشید میرود تا غروب کند ،
    بخود مبگوبم ، باید شمعی  دوباره روشن کنم
     جوانیت  غایب شده ، رو بخاموشی میرود
    آنقدر نشستی ، تا خسته شد ورفت 
    با نفرین جادوگران پیر 
    کنار بسترم مینشینم ، زانو میزنم ، هشیارم 
    در تابستانی نه چندان داغ ، 
    به رنگ زیتونی پیکرم مینگرم 
    روزی شاعری نامم را گذاشت شاخه درخت زیبا ی زیتون 
    در اشعارش مرا زنی با پوست ساقه های گندم خواند 
    امروز رنگهای خدایی تنم ، هزار رنگند
    اندوه از چهره ام میبارد بیاد هیچکس نیستم
     قفلی محکم بر دهانه آتش فشان دل نهادم 
    آتش را خاموش کردم ، به عمد ، به میل خودم
    شبها روحم پرواز میکند ، مینشیند ببالینت 
    بی آنکه مرا ببینی در بستر عشق خوابیده ای
    من از عصر بلور وآتش برخاستم 
     تو از نسل خشم وخروش 
    تو روشن ماندی ومن خاموش شدم 
    امروز برای آن ترانه گریستم ، بی آنکه خود بدانم چرا
    ساز به آهستگی میرفت تا فریاد را بلند تر کند
    ومن غمگینانه  درآخرین پرده نمایش زندگی
    بیدار مانده درکنار بسترم ،
    نبضم تند  بغضم دیوانه 
     رازی دردلم میگوید “
    دیگران نخواهند  فهمید ، تو بخوان 
    تو آوازت را بخوان ، 
    آینه را دور بیانداز ، زمانی که از روزگاران گذشته ای
    تا امروز 
    آیینه به چکارت میاید؟ 
    » نرو« به جوانیم میگفتم نرو ، بایست 
    در این شهر کسی نبود  ، صدایی نبود 
    ومن بی صدا آواز خواندم ، آنقدر خواندم 
    تا همسان همان مرغ خونین بال 
    گلویمرا باشاخه تیز درختی سوراخ گردم 
    نه ، عاصی نشده ام تا مااند الماس شیشه هارا خط خطی کنم
    باید بنوعی از شکاف این درد رهایی یابم 
    جهان بسوی تاریکیها میرود ، نه روشناییها 
    برهنه ام ، از لذات جهان  وگذ شتم از آتش ایمان 
    —– ثریا / سه شنبه / اسپانیا /
  • زبانی دیگر

    اخیرا در جایی خواندم که اکثر نویسندگان ، یعنی آنهاییکه مانند من دیگر بکاری نمیخورند وباز نشسته  شده اند لاجرم تنها راهی را که برای سر گرمی پیدا کرده ان ( نوشتن) است آنهم گاهی بصورت خاطره ویا اظهار فضلهایی که ابدا سندیت ندارد ، امروز برای آنکه بهتر شناخته شوند نوشته هایشانرا با زبان محلی که درآن زندگی میکنند مینویسند !!! هلندی ، دانمارکی ، سوئدی، وصددالبته فرانسه وانگلیسی وایتالیایی که جای خودرا دارد ، پسر یکی از دوستان درایتالیا چند کتاب نوشته اما درهمان محدوده شهری که در آنجا زندگی میکند با چند روزنامه نویس محلی شهرتی روی ( گوگل) به دست آورده چون ترجمه کتابش در ایران ممنوع است .
    بنظر من این یک خیانت بزرگی است به زادگاه وادبیات سر زمینمان ، تنها همین چند خط مانده تا هویت واقعی مارا روشن کند تاریخ که درایران گم شد ، فلسفه حرام ونابود شد ، شنیدم در کتب مدارس از (مزدک )خائن  وپدرش داستانهایی جعل کرده با نقاشیهای زیبایی بخورد بچه های نادان ونورس ایران میدهند ، مزدک ( کوچک) شده اهورا مزدا وبت بزرگ کمونیستهای سر زمینمان میباشد گه امروز ایران ومارا باین ورطه کشاندند که حتی جرئت نداری دراطاق خوابت نفس بکشی ! اما کسی از بابک خرمدین ننوشت که مانند پاتریس لومومبا اول یکدست اورا قطع کردند سپس او با دست دیگرش خون را بصورتش مالید تا سرخ نشان دهد وزردی چهره اش را بپوشاند سپس دست دیگرش  وسرانجام پاهایش را ودست آخر سر اورا بریدند ، سالها کمونیستهای نو رسیده کوچولو ما برای پاتریس لومبا گریستند ونوحه خواندند اما کسی از بابک خرمدین که به دست آدمکشان حرفه ای جاهل تازه عرب شده تکه تکه شد چیزی ننوشتند ، امروز مزدک خدای دیگری شده ، اهورا مزدا وسر شت نیکی  وخوبیهای او درپشت صحنه قرار گرفته است .
    این خطی که امروز ما با« مینویسیم تحریف شده ومخلوطی از خطوط عرب ومغول وغیره میباشد خط میخی ایرانیان هیچگاه ترجمه نشد تا به دست فرزندان ایران برسد امروز این حروف را با حروف کج وموج عربی مخلوط کرده اند حتی روی بعضی از کامپیوترها ابدا نامی از خط فارسی برده نشده عربی وفارسی را یکی میدانند !! اقبال لاهوری شاعر بزرگ هند بفارسی اشعاری میسرود اما با آنکه عشق بیحد به زبان پارسی داشت اما گاهی میگفت شرم دارم به زبان دیگری شعر میسرایم ، ما امرو ز زبانی داریم فارانگلیس ویا فار فرانس ویا فارهلند !!! بچه ها بسختی با زبان مادری حرف میزنند خوشحالم که بچه های من زبان مادری را ازمن بهتر میدانند نوه هایم نیز فارسی را خوب میفهمند اما بالجبار باید درجامعه دیگری زندگی کنند ، گاهی خودمن در معنا کلامی میمانم ودخترم بکمک میاید ومعنای فارسی آنرا بمن یاد آوری میکند ، من چندان ناسیونابیزم دوآتشه نیستم اما با این فرهنگ رشد کرده ام اشعار شعرا را درمیان سینه ام پنهان داشته ام موسیقی سر زمینم رابا همه کم  وکاستیهایش نگاهداری کرده ام ، مانند خداوندگار بزرگ استاد احمد شاملوی دیوانه نیستم که بگویم موسیقی ایران زرو زر وعر عر است موسیقی کلاسیک بهترین است ویا فردوسی را بکلی منکر شوم ، معلوم است که آبشخور او از کجا بود ! با چند خط اشعار ترجمه شده وسر وته کردن جملات با کمک همسر ارمنیش بکلی ایران زدایی میکرد از این نظر بسیار در نظرم ادم منفوری است . انسان که هیچ ادم با انسان فرق بسیار دارد .
    من طرفدار » نیچه« هستم  او یک فیلسوف کامل ویک ادیب بود اما در انگلستان عنوان میکردند که نباید چندان اورا جدی گرفت برای آنکه او بشدت از یهودیان بیزار بود  وآنها را مبدا بیهدوگی وبیشعوری انسانها میدانست درعوض سخت عاشق ناپلئون بوناپارته بود ، یرای همین یکی هم شد ه من اورا ستایش میکنم ،  موسو لینی همیشه از او تجلیل میکرد ،  با آمدن وظهور اگزیستالیانلیزم  نیچه کم کم درسایه قرار گرفت اما او همیشه قلم خود را بجای شمشیری که نمیتوانست داشته باشد بکار میبرد ، منظور از آوردن نام نیچه دراین جا این بود که او هیچگاه به عقاید خود پشت نکرد .
    امروز دنیا اورا بعنوان یک فیلسوف بزرگ میشناسد  وبقدرت روح وروانشناسی او  اهمیت فرا وان میدهد  نوشته هایش بسیار ساده وروانند  وطوری آنهارا ترتیب میدهد که هیچگاه از مغز انسان فرار نخواهند بود ، ونیچه در کتاب معروف خود ( چنین گفت زردتشت)  از اصول قیام وقیامت فراری شده وتنها باین  امر اکتفا میکند وآنرا برایمان باقی میگذارد :
    ” برادران ، شمارا سوگند میدهم ، که ایمان خودرا به زمین حفظ کنید ،  وبکسانیکه با شما از امیدهای واهی  وفوق طبیعی سخن میگویند  باورمدارید ، اینان چه خود بدانند  وچه ندانند دمی زهر آلوده وسمی وسهمگین دارند ” ودرجایی دیگر مینویسد “
    نجات انسان  فقط از طریق  تسلیم ، فدا کاری  ورنج میسر میشود  او هیچگاه خشونت را برای مهربان بودن اختیار نکرد وکلمات زشت را بکار نبرد .
    حال امروز من دراین فکرم که سر انجام ما به کجا خواهد رسید با اینهمه پراکندگی اخلاق وتفکر. ابن یمین شاعر بزرگ ما میسراید :
    چون جامه چرمین شمرم صحبت نادان را 
    که گران باشد وتن گرم ندارد……………
    میل دارم باز هم بنویسم اما آنقدر دراین اطاق کوچک من اثاثیه ریخته اند که نفس نمیتوانم بکشم درانتظار تمیز کردنش هستم ، 
    پایان / سه شنبه /
    28 ژوئن 2016 میلادی /.
  • دنیای روشنگرایی

    هرشب  که چراغها را روشن میکنم ، خانه پر نور میشود  ، تنها درآنسوی اطاقم  به شمارش شبهای پاییز عمر مینشینم ، هنوز میتوانم یاد ویادواره هارا که به مغزم هجوم میاورند بشناسم وبنویسم ، از مردان بزرگی که  درکنارشان راه رفتم وچیزها فرا گرفتم ،  چیزهاییکه دیگر امروز خبری از آنها نیست ،  روزی » فروید « کاشف روح وروان انسانها ، سلطان قلبها بود ، امروز جایش را باج گیران ودزدان و خانه داران گرفته اند ، روزیکه  برای اولین بار احساس کردم باردارم اولین کتابی را که خواندم متعلق به روانکاوی کودک بود واینکه یک مادر چگونه باید در فکر جنینی باشد !که حامل اوست ، امروز در زیر فشار بار سنگین این اجتماع وحشتناک  که خالی از هر نوع آرامش درونی وبیرونی است ،  خالی از هرگونه گفته های دیرین است  وجودم درهم پیچیده تنها دود ی از وحشت در فضا میبینم ، نه ، دیگر آن نیستم که بودم  ودیگر آن هستم که بودم  ، بعدها چقدر به دنیای فروید نزدیک شدم امروز فروید  فراموش گشته   او که نور روانشناسی را بر همه مردم میتاباند ،  بذرها  وعناصر مخفی  مفهموم جدید را از انسانیت بما نشان داد ، همه برباد شدند ، امروز باید  از ثمره گفتار او گذشت  ومفهموم جدیدی  از انسانیت  را که درحال رشد وتکامل است بر سنگها نوشت .
     امروز خود انسانها  سنگهارا فراهم آورده اند وکم کم بنای یک انسان نوین مقوایی ، فلزی ، کاغذی را  برافراشته خواهند نمود 
     بنایی که درآینده ساخته خواهد شد خالی از هر شعور انسانی است  انسان بجای آنکه عاقلتر شود  رو به عقب میرود وکم کم فنا میشود جایش را به حیوانات عظیم الجثه ای میدهد با کله های کوچک ،  بشریتی که امروز در ذهن من شکل گرفته خالی از هر خلاقیت  وبدون تجربه مانند رباطی سرگردان به دور خود میچرخد ، کارهایش غیر ارادی ، افکارش منحط ، رفتارش تهوع آور ،با یک دنیای مبتذل  ناخود آگاه از وجود خویش بیخبر از گذشته خود تنها گذشته او بیست وچهار ساعت قبل است !!.
    مناسباتی جسور آمیز تر ، کثیفتر ، وآزادانه تر  ومنزوی ، نفرت زده ، وفرومایه . 
    انسانها دیگر کمتر فکر میکنند ، ماشینها بجایشان فکر خواهند کرد  وآنها به همراه تردیدها  وشادمانی کودکانه  درکنار حیله ها ، دسیسه ها وجنایتها  روح خودرا برملا میسازند وروح مارا خواهند کشت .
    ا رواحی که هیچگاه بخواب نخواهند رفت  به ژرفای ساده لوحی  وخامی  وخالی از احساسات راه میرود بی آنکه بداند چرا ، میخوابد بی آنکه بداند کجاست ، احساسات را بقول انگلیسها  با ذائقه محافظه کاری  در وجودشان کشت میدهند  .
    امروز باید با غولهای بزرگ گذشته وداع گفت ، وبر کول مردان کوچکی سوار شد که زیر دست وپاهایت له میشوند ووا میروند .
    نه دیگر کسی حوصله کاویدن در روح انسانهارا نخواهد داشت ، انسانهای بیروح ، مرده ، منجمد ، خالی از تمام صفات انسانی .
    ——–
    دلم پر است ، ولی دیده ام  زاشک خالی
    چه آفتی است  غمین بودن ونگریستن 
    چه افتی است  که چون درخت خزان دیده 
    در آفتاب   ، ز سرمای زمستان لرزیدن 
    پایان / .
    شب سه شنبه 28/6/ 2016 میلادی 
  • حذف فیزیکی

    در این زمان ودر این دوران شاید بدترین دوران زندگی ما ایرانیان باشد ، درگذشته اگر کسی از ایران میرفت فراموش میشد ودر کشوری دیگر تحت حمایت آن کشور میتوانست سالها بنشیند وبنویسد ، مانند مرحوم صادق هدایت با آنکه چندان ارادتی باو نداشته وندارم ، امادسرگذشت زندگی خصوصی اورا بخوبی میدانم ، او از یک خانواده اشرافی بود ، همجنس باز بود ودرآن زمان این یک جنابت بود ، خانواده اورا  میکشتند ، دوستی داشتم که مادرش از دوستان خانوادگی آنها بود وبرایم حکایتهای عجیبی از رفتار دیوانه وار او میگفت که امروز جایش نیست ودرجایی دیگر نوشته ام  ، او بفرانسه رفت وتوانست با کمک دوستانش! کتابهایی بنویسد وبه ایران بفرستند وسنتهای قدیم را زنده کند ویا نفی کند ، جمال زاده سالها درکنار دریاچه لمان سوییس لم داد وداستان نوشت (فارسی )شکر است ویکی بود ویکی نبود ، نوشته هایش آنروزها به  دست عده ای کم سواد میافتاد وشاهکاری بحساب میرفت ، علامه دهخدا در منزل کوچک ومحقرش نشست ولغنتامه ای بزرگی را تدوین کرد  اما امروز کمتر کسی اورا میشناسد ویا اگر اسمی از او برده شود مانند یک فسیل ما قبل تاریخ است . امروز دیگر نمیتوان  درگوشه ای نشست ونوشت بی آتکه دزدان یک چشم دریایی ترا زیر نظرنداشته باشند واگر مثلا خواننده ای درایران آنرا خواند برای اظهار نظر خودش را به نفهمی میزند یا ازترس یا واقعا نمیفهمد ، بیشتر ترس است عده ای هم مامورند که آنهاییکه درخارج نشسته اند ودستی بر قلم دارند بنوعی آنهارا حذف فیزیکی کنند راهش را هم خوب میدانند 
    امروز تنهایم وبیاد نوشته با لای مجسمه عیسی مسیح افتادم  (ایلی ، ایلی، ل می، سبقتمی ) به زبان آرامی که اینطو ترجمه میشود ( خدای من ، خدای من ، چرا مرا فرو گذاردی) ؟ این کلمات بر تمام صلیبهایی که مسیح بر آن آویزان است نوشته شده است که اخیرا دستور داد شده کمتر از مجسمه او روی صلیبها استفاده شود وصلیبها به چندین شکل درآمده اند  بعضی از آنها بشکل خنجرئ نوک تیز ، عیسای مسیح بکنج تاریک کلیسا خزید وبجایش نماد مادرش عیان شد ،   وتازه آنهم در اشکال مختلف ، ومعجزات. مختلف .
    امروز در خبرها خواندم که پاپ اعظم  هنگام سفرشان به دیار ارامنه فرموده اند ما یک عذر خواهی به همجنسگرایان بدهکاریم !
    وحال من مانده ام با هموطنانم واین نوشته ها ، آنجا هیچکس دوست نیست ، تنها گروهها باهم هستند ، واز خصوصیات پنهانی خود آگاهند ،  درجایی خواندم  ، یکنفر بتو نامه مینویسد وترا بمیان میکشد وسپس خط را به دست ماموری میدهد تا ترا به دام بیاندازنند ، امروز دیگر صد درصد برایم این موضوع عیان شد ،  اما من به دام نمی افتم ، افعی های من درون سبدم حاضرند منهم مانند کلئوپاترا جانمرا خودم میگیرم >
    زندگی کردن وماندن نوعی جشن وپیروزی  است ، من دوباره زاده شده ام این خود یک معجزه است آنچهرا مینویسم به زمان گذشته مربوط میشود  که امروز گاهی درقالب شوخی وطنز ، گاهی بصورت درد وزمانی عادی آنرا بروی این صفحه میاورم  نه حماسه سرا هستم ونه تاریخ دان ، آنچه را که با چشم دیده ام مینویسم ، آنچهرا که برمن ثابت شده است مینویسم ، افسانه نمیسرایم ولالایی برای دلهای هرجایی نمیخوانم گاهی میل دارم بازگشتی به کودکی خود داشته باشم دراین میان به دنبال دست آویزی میکردم حتی اگر یک شاخه درختی درمرداب باشد آنرا میگرم وبالا میاورم باو شکل میدهم از او آنچه را که میخواهم میسازم دریغ که او تنها یک شاخه شکسته وجدا شده از تنه است ک زیر پای اسبها لگد کوب شده است .
    نه هنوز میتوانم بخوانم  بسرایم وبنویسم بی آنکه بگذارم مرا ( حذف فیزکی ) کنند آنهم با چهره معصوم عیسا وارشان .پایان ./دوشنبه 
  • نقش دوران عتیق!

    خوب ، صد هزار مرتبه شکر که حزب مردم ! پیروز شد ودوباره بر مسند مینشیند وایکاش دست دزدان را کوتاه کند ، همه شب دلشوره داشتم که وای اگر( آن جوانک گیس گلابتون) بخواهد بر مسند وزارت بنشیند ، باید  در انتظار ظهور یک امام زمان باشیم وعقب عقب برویم ، حال بهتر است که چاهکی سبزه را از دور میبینیم ومانند گوسفند به دستور شبان به داخل گودال میرویم  مشگلات و اختلافات خانوادگی بروز کرد ! روز گذشته با داماد آنارشیست خود سر وکله زدم وبحالت قهر گوشی را گذاشت وامروز صبح سلام صبگاهی دخترم سرد بود ، خنک شدم ، هوا هم ابری !! آن دیگری طرفدار  حزب مردم وهمسرش هم سخنگو مانند طوطی ، تنها پسران هستند که دراین راه بمن یاری میرسانند وحرفهایمرا میفهمند ،  خوشحالم .
    اگاهی این جناب داماد  همان قدر است که آگاهی من به زبان وادبیات چینی باشد ، ( درانتظار تعویض ) هستند ملت بدبخت ایران هم به دستور جلبکها به دنبال تعویض بود امروز چی از آنسرزمین ومردمش مانده ؟ نمیدانم آیا باید از گذ شته ها چیزی را به عاریت گرفت ؟  وبا تکرار آن جنبه حال بدهیم ، ؟ (محقق بزرگ اسپانیایی ، اورتگا – ای – کاست ) عقیده داشت  که انسان  دوران عتیق  قبل از هر کاری  وهر قدمی  به سوی عقب بر میگردد،  چون گاو بازی که به عقب میجهد  تا بتواند  ضربه مهلک را  وارد ستون فقرات گاو کند  او گذشته را میکاوید تا طرحی بیابد وبا لباس غواصی درآن شنا میکرد  وبا همین عقیده بر زمان خود یورش برد ، بنا براین زندگی او یک تجدید حیات وزایش تازه بود .
    امروز دیگر نمیتوان به عقب نگاه کرد ، چیزی نمانده ، جنگها خون ریزی ها ، بیسوادی ، نفهمی وحرص وهوسها همه چیز را به زیر خاک برده است تاریخ گم ویا تحریف شده ، شرح حال نویسان ویا بیوگرافی ها هم به دلخواه دستکاری میشوند ، چیزیکه مهم است این است که این سیستم حکمتی دنیا بر همان منوال گذشته بنا شده است ، همان زمان برده دارد وخرید وفروش برده وبیگاری کشیدن از آنها که امروز نتیجه هایشان بر دنیا حکومت میکنند با شکل تمیز تری بجای آنکه  برده هارا با زنجیر درون یک کشتی با کمک شلاق باینسو آن سو بکشند نام دیگری بر آن نهاده اند ، نام دموکراسی وحقوق بشر !! وپناهندگی ! اما سیستم همان سیستم اربا ب رعیتی و حکومت صرافان !!! است .
    دیگر وارد جزییات نمیشوم ، چون سیاسی نیستم درس سیاست هم نخوانده ام ، اما از رنج انسانها رنج میبرم ، غیراز آنهاییکه خود میل دارند به زیر زنجیر بمانند ورنج کش شوند !
    خوب این منم ، کلئو پاترا هم هنگامیکه سر مار افعی را به درون سینه اش میبرد فریاد زد : این منم .  خیلی خوب است که انسان خودش باشد . بی هیچ تظاهری . 
    دوشنبه 27/6/2016 میلادی
  • عصر سرگردانی

    میل ندارم وارد دنیای فلاسفه شوم ، سالهاست که آنهارا بوسیده وکنار گذاشتم ، نه تنها کاری از پیش نبردند بلکه هرروز بر سرگردان بشر افزودندوسر انجام باین نتیجه رسیدم که (نیچه) گفت بشر حیوانی است  سرگردان  هریک آمدند وخواندند فسانه ای  فرو شدند ، دوستان اگزیست ودوستانی در رده های اینچنین زیاد داشتم ، پای صحبتهایشان   مینشستم  دست آخر هنمه گفته هایشان در یک بطری شیطانی وچند سیگار حشیش فنا میشد ، آنها گناهی نداتشند  اصل کتابهارا نمتیوانستند بخوانند با ترجمه های دستوری داخل گود میشدند ، ومیل داشتند الگویی تازه از دنیا وبشر بسازند وامروز این شده که بشر سرگردان ، از خود بیرون شده ونمیداند پای به کدام سو بگذارد ونهایت آنکه آزادی روح را نیز گرفته اند وآنرا درون قابهای تصویر نهاده دردسترش میگذارند ،  فیلسوف بنامی  در سالهای (1839 .1914 ) بنام  (شارل  ساندرس پیرس ) برای خود جدولی ساخت وانسانهارا مانند گوسفند تقسیم بندی کرد .
    صاحبان  ذهنهای  های ملایم  یا رئوف ( تعقلی ویا  روشنفکرانه) صاحبان ذهن های خشن  ( تجربی  ومعتقد به واقعیات ) لیست آن بلند  است  اما هیچکدام از اینها نتوانستند بشر را به رهایی برسانند وبجایی که  ( خوف وترس) را از خود دورساخته وبه اصولی مانند روح بزرگ وانرژی داخلی خود معتقد باشد ، امروز بشر دیگر آزاد نیست ، همان حیوان سر گشته است  که نمیواند از خودش دفاع کند ؛ ادیان هرروز قوی تر شده  و فلسفه را زیر سئوال بردند وحاکم بر روح وجان وزندگی انسانها . وتازه این اول راه است هنوز شروع نشده ، میل ندارم دیگر وارد فلسفه شوم که تنها گیج کننده است اگر روزی لازم شد برگی جدا گانه برایش میگذارم .
    بشر را تنها گذاشتند  ، چرا که از جماعت وجمع شدن میترسیدند ، همه یکه تاز شدیم ، درحالیکه به دیگری وابسته ویا دلبسته ویا عشق داشتیم اما خودرا کنار میکشیدیم  ، به انزوای خود خو گرفتیم ودیگر آمدن یک مگس مارا دچار رنج میگرد ، کتابهایی نظیر  افکار  کافکاا و سلف او  شاگردش صادق هدایت آنچنان تخم بدبینی را در مغز یکا یک ما نشاند که از اصل خود دور افتادیم ویادمان رفت که انسانیم ، 
    هنوز مصمم نیستم که دراین راه داوری کنم  تنها توانسته ام موضوع اشرافیت ، مقام والا  واین  گونه مطالب را دور بریزم  وطرد کنم اما هنوز خودم گاهی تصمیمات عجولانه ای میگیرم  ودچار تردید میشوم .
    در تمام این زمان تنها چند نفر توانستند مربی من باشند ، شیلر ، گوته ، ونیچه ، دیگر هیکدام به مفهموم ایدآل نتوانستند مرا راضی کنند .
    خشونتی که امروز مارا اسیر ساخته تنها از درون یک نیروی تیره ای که مارا سایه وار تعقیب میکند  بیرون آمده است ، خشونت امروز امری طبیعی است واگر کسی جز آن راهی را وگامی بردارد مردود است ،  من آرامشم را حفظ کرده ام وتا توانسته ام از خشونت پرهیز کرده ام مگر درجاهایی که انگشت روی نقاط حساسم گذارده شود . بیشتر ازاین توضیحی ندارم بنویسم وسپاسگذارم که نامه ام را خواندید .
    پیروز باشید 
    ثریا / دوشنبه 27 ژوئن 2016 میلادی 
  • واین بود ، شرح ماجرا !

    حافظ میگوید “
    اگر شراب خوری ، جرعه ی فکن بر خاک
    ازآن گنه که نفعی رسد بغیر چه باک  ؟
    نه ، ما هیچگاه اینرا نفهمیدیم ، که هنگامیکه شراب میخوریم قطره ای هم برخاک بریزیم شاید تشنه لبی زیر خاک درانتظار همین قطره باشد .
    وتو دوست کوچک من ، اگر چه بزرگی اما هنوز از سن ما خیلی پایین تری وتجربه ای نداری درهیچ موردی ، میل داشتم که باتو بمانم ، نمیدانم چرا احساس ( ژرژ ساندی ) بمن دست داد وخودرا درمقام آن بانوی نویسنده که روزی کنتس بزرگی بود و سپس  پرستار شوپن نوازنده شد  احساس کردم ، ، خنده دار است ، نه ؟ نمیدانم با تو  توافقی داشتم یانه ، دریک مورد باهم توافق داشتیم ،من هیچ میل نداشتم ادای بقیه زنانرا دربیاورم ، نه اشرافی بودم ونه متشخص ، یک زنی  بود م که همه عمرم سرم توی کتاب وموسیقی وکار بود ، حال اگر در مدت کوتاهی روی یک کوه نشستم وبا گردوهای دیگری بازی کردم ؛ آنرا بحساب عمرم نمیاورم ، مردی را که انتخاب گرده بودم  از من پایین تر وبود  وتو میدانی درچنین مواقعی آنکه بیشتر ضرر میکند زن است  وآنکه روحی عالی دارد شکست میخورد  وبه با ناکامی وتلخیهیا روبرو میشود ،  عشق درخور فهم هردختر بچه نادانی نیست  به همانگونه که خوشبختی هم  برای مردمان  سختگیر آفریده نشده ومن بسیار سخت گیر بود م.درتمام عمرم حتی یکبار روی خوشبختی را ندیدم  تمام شب نشینی ها ؛، میهمانیها ،  وکنسرتها مرا کسل میساخت مگر آنکه خود درتنهایی باشم ، گوشم از سر وصدا پر بود ، تنها یک بعد از ظهر احساس خوشبختی کردم وآنهم تمام شد ، وتازه فهمیدم که وقتی زندگی نمیتواند  غیر از ان چیزی باشد  که هست  باید به آن تسلیم شد ومنم تسلیم شدم .
    از زمانیکه تو رفتی  خیل سخت توانسم خود مرا تسلی بدهم ، یک خداحافظی ساده ، اگر درمیان خانواده ام احساس خوشبختی میکردم شاید هرگز تسلیم این رویا نمیشدم ، اماخانواده هرکدام به دنبال زندگی خودشان بودند واطرافیانم نیز هیچ تفاهمی با من نداشتند ، همه مومن بودندچه مسیحی ، چه مسلمان ، ( این همان توافقی است که من تو باهم داشتیم )  خیلی تلخ وناگوار است که تو با همه باشی بهمه کمک کنی  وهنگامیکه  تنها  شدی کسی نباشد تا درغم وشادی تو شریک باشد ،  خیلی وحشتناک است هنگامیکه دلی گرفته وتنگ باشد  وانسان کسی را ندارد  که با او درددل کند  بارها میل داشتم با تودرددلی را درمیان بگذارم اما تو فرصت هیچ حرفی را بمن نمیدادی ، شاید دل تو پر درد تر ازمن بود ،  بنظر من ارزش واقعی یک مرد باین نیست  که از چه خانواده ی  میباشد ودر کجا  بدنیا آمده است ومن به پیروی از همین امر برایم مهم نبود که تو از کجا میایی . تنها امیدوارم بودم که گروه ( دشمنانم نباشی ) خیلی زود ساده دلی مرا احساس کردی وچقد خندیدی!! خنده نداشت ، من هنگامیکه پای وجودم وشخصیتم درمیان باشد  قادرم از همه چیز بگذرم  وخودرا برتراز همه  بپندارم  من هنوز میتوانم دوست داشته باشم واین یک ودیعه طبیعت است که درمن بنا گذارده ، ناله نکردم ، گریه نکردم ؛ از تنهایی ننالیدم ، وهیچگاه به دنبال خوشبختیهای دروغین نرفتم . امروز نه مضطربم ونه پریشان ، مانند همیشه مینشینم وبه شمع امیدم که روشن است مینگرم ، هنوز خاموش نشده است /.. 
    پیروز وموق باشی . 
    ثریا / اسپانیا/
    یکشنبه 
  • دلشوره !

    امروز مجبورم زیاد بنویسم وخودمرا با عناوین مختلف سرگرم کنم چرا که دلشوره دارم ، عاقبت کدام یک از احزاب برنده خواهنددشد ؟ تمام تلویزونهای محلی فعلا مشغول نمایش  رای دهندگان وصف طویل آنهاست ، اگر حزب سوسیالیست پیروز شود که دنیا وبخصوص اروپا در انتظار ( ان ) است وای برما !! جناب ایگلسیاس از حزب پودموس وارد خواهند شد و برما همان میرود که بر یونان رفت ویا مردم انگلیس فریب خوردند .
    دلشوره دارم ، به همین جهت نشستم به تماشای باله ( اسپارتاکوس ) که به همت آرام خاچاطوریان کمپوزیتور معروف ارمنی تبار ساخته شده است ، اسپارتاکوس قهرمان وپیشمرگ برده های زمان اربابان (رم) که همه راهها به آنجا ختم میشود ، بود  قبلا فیلم آنرا دیده بودم که کرک داگلاس  وجین سیمونز بازی میکردند ، حال امروز باله او روی صحنه آمده است ، شاید همه نپسند ند  بخصوص عده ای را که شهوت پول ومقام و شهرت واقبال فراگرفته واز هیچ کاری برای این هدف رویگردان نیستند ،  تنها باین امر پی بردم که ، حقیقت هیچپگاه گم  نمیشود  وسرانجام آنکه به جهنم واصل میشود همان ظالم است . 
    امروز ما دریک بردگی بشکل نوینی داریم زندگی میکنیم وهمه آنچنان درحول جمع آوری مالند که گویی فردا دنیا به آخر میرسد وآنها عقب میمانند واین مال جهنمی را باز باید به اربابان بالای دست خود بدهند تا بتوانند زنده بمانند ، بارها ما فیلم پدر خوانده را دیده ایم !! دیگر لزومی ندارد که درباره اش بنویسم ، امروز هم دنیای پدرخوانده هاست دریک شکل تازه ونوچه هایشان که گاهی هم بیگدار به آب میزنند ، 
    اسپارتاکوس تا آخرین دقیقه مقاومت کرد وسپس بر صلیب ظلم آویزان شد به همراه همه یارانش ،  و پس از هزار سال شخصی اورا روی صحنه نمایش میاورد  بشکلی تازه با آهنگهایی زیبا  اما غمناک .بیاد نوشته ای از ولفانگ گوته افتادم دریکی از داستناهایش نوشته بود :
    آنچنان عاشق محبوبم که همسر داشت بودم که شب وروزم را نمیفهمیدم ، هر روز بخانه او میرفتم با آنکه شوهر داشت وهمسرش از بهترین دوستان من بود ، روزی بر روی سینه سپید او میان دو پستانش ( خاجی) یا صلیبی دیدم که سخت مرا اندوهگین کرد وآتش عشق من کم کم فرو نشست ، به معشوقه گفتم  : 
    این چیست که برگردن خود آویخته ای ؟ مانند این میباشد که قاتلی انسان بیگناهی را بکشد وسپس آلت قتل را بر گردنش بیاویزد وبا به دیگران نیز هدیه کند ، 
    امروز هنگامیکه  به عکسهایی نگاه میکردم که چند تایی  از آنها بسرقت رفته بودند وجایشان خالی بود ، بیاد گفته گوته افتادم چه اصراری بود من عکس قاتل خودرا نگاه دارم ؟ آنها را پس فرستادم یا به سطل زباله انداختم .
    گویا منهم میل داشتم مانند آن زن عیسوی عکس آلت قتل وقاتل خودرا همیشه برگردن داشته باشم !!!  /
    دلشوره ، تا شب ساعت دوازده شب باید بنشینم وهر چند دقیقه با قلبی لرزان به خطوط بالا وپاین رفتن آر اء بنگرم با آنکه میدانم جناب ( پودوموس) سرانجام مانند سلفش هر طور شده وارد دنیا مزدکیان خواهد شد وفردا باید در صف نان وگوشت وغذا بایستیم ویا ریاضت بکشیم تا ایشان نیز بدهییهای خودرا بابت تبلیغات انتخاباتشان به کشورها  وسر زمینهایی که نام نمیبرم وهمه میدانند ، پس بدهند  . معمولا حقوق ماهیانه ما  روز بیست وپنجم در حسابمان بود اما این ماه بگمانم تا اواسط آن باید درانتظار ظهور یک منجی تازه بنشینیم . 
    ودیگر کسی نیست  تا آوای بردگانرا بسازد ویا نمایشی از آنها درست کند ، فورا متهم به نژاد پرستی ویا تجاوز به حقوق دیگران میشود ، مهم نیست اگر به ما وحقوقمان تجاوز شود اما حق حرف زدن نداریم .
    من گاهی به سر شماری این صفحه میپردازم هفته ای بین چهارصد نفر تا ششصد نفر انرا میخوانند از اسلونیا ، تا فلیپین ویا هند ویا افغانشتان  امرییکا جای خودرا دارد ودرهمین اسپانیا هفتاد تا هشتاد وپنج نفر آنرا میخوانند البته بیشتر برای بازرسی نه اینکه چیزی را بدانند ،خوب این زن درگوشه اطاقش با انبوه کتابها ونوشته هایش چه خاکی دارد بر سر ش میریزد ؟ برویم بدانیم ،منهم مینویسم نهایت آنکه روزی همه چیز را از من بگیرند من خود میان کتابهایم میاستم تا آتشم بزنند  ، موسیقی را که از ما گرفتند گاهی میروم به موسیقی افغانیها گوش میدهم که یک خواننده در خارج مودب با کت وشلوار ایستاده ومیخواند  : 
    آن روزها که شهرها خالی بودند ، کوچه ها امن  بودند خانه ها کاهگلی بودند اما ما خانه داشتیم ، شبها قصه ها وافسانه ها عشق وروحی شاد  !!! منتاسفم ، رفیق  دیگر بایدک درکتاب قصه ها دنبال شاهزادگانی که  دختر فقیررا دوست میداشتند برویم ویا به دنبال خانه های امن کاهگلی که با یک باران روی سرمان ویران میشود  بعلاوه الان صاحبان همان خانه های کاه گلی ، ( فکلی * شده اند ودرصف خودفروشان ایستاده اند وما میروم درخیابان زیر چادر ها سکونت میکنیم ، اگر نتوانیم خودرا خوب به معرض فروش بگذاریم وبفروشیم مهم نیست به کی وکجا ؟ خریدار زیاد است ، بهتر است درز بگیرم . پایان دلشوره ها …../. همان یکشنبه .
  • شیربانان

    شب همه شب دل را پریشان داشت 
    وز نهیب آنچه  با او کرده بود آه داشت 
    همچو شب   درد را میزد پنهانی نفس
    گر دمی  می خفت  گوشش میشنید  آوای کس  
    آن زمان  چون بست چشم خودرا به ناپیدا طرف
     روی دامان سفیدش  زالو ها  بستند  صف
    او براین امواج  گوناگون  دریای درشت 
     فاتحانه  خنده ای کرد  و گردانید پشت 
    ———————————-
    بر روحم  تنها شراب  خورشید میرقصید :
    ———–
    مرغکی گریخته  از سر نوشت شوم خویش
    خونین شده است کاکل زلف زیبایش  از پنجه عقاب
    واین پنجه  ، تاج بخت مرا  دوباره بر سر گذاشت 
    ورنگین شد از باور نور  بال من از تابش آفتاب 
    اینهم اشعار پیروزی  درانتظار شمردن آراء ومستقر شدن یک کابینه واقعی بر روی صندلی سیاست !
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه 26 ژوئن 2016 ./
  • مردئ با چند سایه

    امروز صبح زود رفتم وسومین نفری بودم که پاکت آرای خودرا به صندوق انداختم ، میدانم رای من کاری انجام نمیدهد این سازمان های روشنگری که در هر سر زمینی ریشه کرده اند  حکم بر سرنوشت ها میباشند.

    راه رفتنم سخت بود ، اینهمه زمین خوردن در کوچه ها ویا درحمام دیگر گمان نکنم چیزی برایم باقی گذاشتنه باشد ، اما آهسته آهسته رفتم .
    میدانم درغروب  زندگیم ایستاده ام ، اما عجب آنکه دارم رو به پشت وعقبگرد میکنم ، میدانم خورشید شامگاهی  سایه مرا از زیر پاهایم  به تدریج وبا احتیاط بیرون میکشد ، با اینهمه هنوز رویم به پشت سر است ونگاهم درجستجو !! درجستجوی آن سایه  گم شده  که از نیمه شب  همسفرم بود تا غروب فردا ..
    از کودکی با من بود تا امروزواین سایه همان آفرینده  میباشد ، کز صبح زود شروع میشود تا پایان شب .
    سایه ، سایه است ، تنها جلوی درخشش آفتاب را میگیرد ، من به نور احتاج دارم با نور خورشید زنده ام ،.
    خبرت هست که درمصر شکر ارزان شد ؟ 
    خبرت هست که دی گم د وتابستان شد
    بمن مربوط نیست  ، از این فصلها بیزارم ، فصلهای تنها ارقامرا بالا میبرند ، گاهی هم همه چهار فصل یکی میشود .
    دیگر درانتظار هیچ طلوعی نیستم ،  عصر تابستان ، با هندوانه خنک!!  دیگر از سایه های مشکوک بیزارم  وآن سایه ای که روزی درپی من روان بود ، در تابش خورشید مرد  ، دیگر جایی ندارد ، هیچکس تا بحال ندیده است که مرده ای ناگهان زنده شود .
    اخیرا مردان بزرگ ودانشمندان اشو زردشت برخاسته اند تا دوباره این دین  از بین رفته را  را احیا ء کنند ، زحمانتشان پر ارزش است اما درست مانند این میماند که یک درخت سوخته چندین هزار ساله را بخواهیم با کاشتن نهال های گوناگون وگاهی زهر دار دوباره باو جان بدهیم ، ایران ما سوخت ، به دست خود مردم خیانکار سوخت  ، حال هرکسی بفکر فرارازا« سر زمین است  قفقاز وارمنستان روی متعلق بایران بود ناگهان با دست فرقه ( روشنگریهای) با آمدن یک ایرانی تبار  بنام ….. هرچه میخواهد باشد از روم قدیم دستوراتی گرفت وآمد بر بالای آتشکده های از بین رفته ما کلیسا ساخت زبانی جدا خطی جدا گانه وگروهی چداگانه ، وامروز پاپ بابت زحماتنشان به دیارشان رفته واز آنها قدر دانی میکند و به آنها  دلداری میدهد که بلی ترکان وحشی عثمانی داشتند نسل کشی میکردند !!!  دنیا به آنها یک گواهی نامه داد  ، حالا بیا ، افاده ها طبق طبق روی سر ما ویران میشوند ، 
     در زیر این طاق نیلی آسمان  من تنها در شهر ها دوره گردم ، عبور میکنم ، میخوانم و برمیگردم روی همین صندلی بزرگ مینشینم وبا دکمه های  بدبخت سر جنگ دارم  ، دیگر نه میلی به شهر یادها دارم ؛ نه میلی به رودخانه ها واما………
    چیزی هنوز درون سینه ام نشسته وپاک شدنی نیست ، زهری را که نوشیدم هنوز اثرش در خونم باقیست ،  امروز دراین راه دراز تجربه فهمیدم درونم کودکی ساده دل خوابیده است که به سادگی توانست تسلیم یک ( سلام ) شود !
    آه ، عزیزم ، آن خط مستقیم  میان دونقطه نبود ،  راهی بس خوفناک بود که طی کردم ، خطی منکسر ، شکسته  که نمیداتم کدام دستی آنرا ترسیم کرد وبمن داد ؟.
    هرشب چشم به سقف تهی  وخالی از هر ستاره ای میدزم  ، ودر لابلای سایه های ناشناس ، به دنبال سایه او هستم که اولین بار پاهایش را رویهم انداخته بود ودستهایش را بسینه اش قفل کرده بود  ودرگوشه اطاق در ضلع تاریکی مرا مینگریست ، ناگهان ازجا پریدم ، از آنشب روح او درمن حلول کرد  ، ابلیس بار دیگر دربهشت زن را فریفت وسیب زهر آلود ه را بخورد او داد 
    درآن شب شکف انگیز  من با اشاره او بر زمین افتادم  روی پاههای خویش  وفهمیدم از این پس دیکر متعلق بخودم نیستم  راه گریزی نداشتم  جادوی او قوی بود از جادوگران قدیمی خیلی چیزها فرا گرفته بود  ، مدتی از اطاق خوابم فرار کردم  ، مدتی به سفر رفتم ،  اما دیدم که آشیانه من جای دشمن من است وراه فراری نیست .
    آن شب که هرم نفس های شیطان  بر نفسم تابید ؛ قدرت نفس کشیدنرا از من گرفت  دیگر حتی فریاد هم نکشیدم  گذاشتم تا مرا بکشد ، دیگر راهی غیر از این نداشتم  دیگر نمیتوانستم چون یک طاووس مست  پر بگشایم . نه دیگر دیر بود وکشته من جلوی پاهای او افتاده بود .پایان /.
    بیا ، که ترک فلک خوان روزه غارت کرد 
    هلال عید  بدور قدح  اشارت کرد 
     ثواب روزه وحج قبول آنکس بود 
     که خاک میکده عشق را زیارت کرد 
    مقام اصلی ما گوشه خرابات است 
    خداش خیر دهد آنکه این عمارت کرد ………. »خواجه شمس الدین حافظ شیراری «
    پایان 
     یکشنبه 26/ 6/ 2016 میلادی 
  • جنگی بدون صلح

    امروز  درون گنجه ها به دنبال چیزی میگشتم ، آلبومی را گشودم ، وآخرین عکسی را که بااو گرفته بودم کپی کردم تا نوه ها ببیند ،  آخرین عکس در روزهای بیماری او ،  اورا به انگلستان بردم ، اما بیفایده بود ،  خوب ، آن بیست وپنج سال  روزگاری خوب  وبد بود  بچه ننر وکوچکی بودم که او هوسهایمرا برآورده میساخت ، در آخرین عکس حال صاحب چهار فرزند بودم وداماد و او چندان خوشحال نبود ،  اطرافش خالی شده بود ، دخترک به دنبال شوهرش میدوید من به دنبال تحصیل بچه ها ،  سعادترا نشاختم ،  خیلی کم اتفاق میافتاد که بین ومن واو صلحی ایجاد میشد ، همیشه با قهر  درکنار هم راه میرفتیم ، او از بیکاری و زندگی در غربت بتنگ آمده بود ، دلش درهوای دیگری میطپید ، من بخیال خود داشتم نقش یک زن ویک مادر فداکاررا بازی میکردم ، 
    امروز دیدم دلم برایش تنگ شده ، نشستم وگریستم،  دیگر لزومی ندارد برای حفظ موقعیتم خودرا نگاه دارم ، موقعیتی نیست ، من مسئولیتی ندارم ، کارهایم تمام شده اند ،  گاهی طعنه های او احساسات مرا جریحه دار میکرد ،  من خیلی پایبند ارزش اخلاقی بودم اما گویا او از قبل میدانست که اخلاق آخرین چیزی است که انسانها به آن پایبند میشوند ، وبه آن احترام میگذارند ،  مخارج زیاد بو.د دیگر از آن اشرافیت قبلی خبری نبود ، همه چیز را میبایست با حساب عمل کرد ، از دارییهای او چیزی نمیدانستم ، میلی هم نداشتم بدانم ، هنوز مادر زنده بود ، هنوز امید داشتم که برمیگردم ، به کجا؟ برای چکاری ؟ در یک سر زمین آفت زده ، که تمام ارزشهای خودرا از دست داه است ؟  تصمیمی زیباست ، اما آیا ثمره زیبایی هم دارد ؟ معلوم نبود درآتجا سرنوشتم به چه صورت درمیا مد ؟  او از تصمیم گرفتن عاجز مانده بود ومیدانست که عمری طولانی  ندارد اما من هنوز امیدوارم بودم ، هنوز تلاش میکردم تا اورا سر پا نکاه دارم ، او شبها خودش را به بیرون از خانه میانداخت ودرگوشه بارهای شبانه تا خر خره مینوشید  ودوباره مانند یک گربه آهسته وارد اطاقش میشد اما صبح نتجیه شبگردی اورا میدیدم ،  هدف هیچگاه تصمیم را تضمین نمیکند ،  من هدف داشتم ، او بی هدف وبی تصمیم . سر انجام سفری به ایران کرد ، مدتی درکنار معشوقه بود وسپس با حال خراب برگشت دیگر دیناری درجیب نداشت ، باید کاری میکردم . وکردم .بارها نوشته ام دیگر حوصله تگکرار ان روزهارا ندارم .
    بعدز آن روزها دیگر هیچگاه کسی خنده روی لبان من ندید ، هیچکس دیگر مرا دریک لباس برازنده ندید ، خودمرا رها کردم بیقید  با پیروی از یک تمایل شدید بیقدی و روحی که کم کم داشت مرا باخود میبرد. .
    ما خیلی زود از دست آواز خوانان  زمانه طرد شدیم ، کشی هم نبودکه مارا تعلیم دهد ،  نمیداتم آیا کسی تا بحال عاشق نفس خویش بوده است یانه ، من خودم ، نه ! تمام کوشش خودرا معطوف به تربیت بازماندگان کردم ، امروز گاهی درمقام سئوال بر میایم ، کارم درست بود؟ 
    زندگی در کنار مردی که عاشقانه اورا دوست میداشتم واو باور نمیکرد ،  وکوششم بی نتیجه بود ، رهایش کردم ، به راه خود رفتم  نتیجه کوشش من در آخرین مرحله معلوم شد ،  هنوز میل داشتم اوار نجات دهم ، اما بیفایده بود او میل نداشت ( پیر شود) پیری از نظر او زشت بود هر زندگی انسانی تا شصت سال بیشتر ارزش ندارد وباید تمام شود . وخودش زندگیش را تمام کرد  بی آتکه بفکر اطرافیان باشد ، کسی در این دنیا برایش مهم نبود ، غرق در ظلمت بود دیگر روشنایی روزرا نمیدی تمام روز را میخوابید وشبها بیرون میرفت یا درکازینوها ویا در بارها مشغول بود او عاشق خود ونفس خود وزیبای خود بود .
    او هیچگاه نمیتوانست این لحظه هارا پیش بینی کند که من از مرز شصت گذشته ام ، اما هنوز هوش وحواسم بجاست وهنوز قلبم درانتظار عشق میطپد !! برای او پایان زندگی  شصت سالگی بود ! .
    وتمام شد . 
    امروز همه چیز  به پایان خود رسیده است ، همه رنجها ، همه دردها ، اما من دریک خلاء وبیهودگی دور خودم میچرخم . زمانی فرا میرسد که به مرگ میاندیشم ، واین  نشان خوبی نیست ، کاری ندارم بچه ها بزرگ شده اند ، معلم من شده اند، دستورات صادر میکنند ، 
    شیشهای عطرهایم خالی شده اند ، لباسهایم سر گردان درون  گنجه میرقصند ، حوصله هیچ کس را ندارم ، اکثرا دعوتهارا رد میکنم حتی دعوت ناهار بچه هارا ، نه حوصله ندارم ، اگر به دشت وصحرا بروید خواهم آمد درغیر اینصورت سر میز بنشینم وبا لیوان شرابم بازی کنم وسپس هریکی یک تابلت به دست  گرفته مشغول میشود ، منهم به دنبال یک کتاب درون کتابخانه هایشان هستم . نه ، ابدا میل ندارم ، این زندگی من نیست .
    کجا میتوانم آنرا بیابم؟ 
    حال امروز به عکس او نگاه میکردم با چشمانی که از بیماری به رنگ دوشیشه کدر درآمده بودند ، دستان نحیف ولاغر هیکلی که روزی آرزوی هر زنی بود حال این چنین فرسوده ومن مانند یک کیف باو آویزان شده ام با خنده احمقانه وتمسخر آلود او . هرچه بود تمام شد /
    من باد نیستم ، اما همیشه تشنه وزیدن بوده ام ،
    دیوار نیستم ، اما همیشه اسیر پنجه بیداد بوده ام 
    نقشی درون آیینه سرد  دیوار نیستم 
    اما  هرآنچه هستم ، بیدرد نیستم 
     پایان 
     شنبه / بعد از ظهر /!!!
  • سی مرغ

    ای بی ستاره مرد ،
    در آسمان بخت سیاهت نگاه کن ، 
    روزی اگر بهار دلت بی شکوفه بود 
    اکنون غروب زندگیت بی ستاره است 
    ای بی ستاره مرد 
    افسوس برتو باد ……………..:” شادروان نادر نادر پور”
     او مردانه مرد بی آنکه تن به حقارت بدهد ، نه او ونه شادروان فریدون مشیری اشعارشانرا به گند سیاست ودین آلوده نساختند  وهمچنان بی ستاره !!با حد اقل یکی درغربت ودیگر درغربت وطنش جان داد, بی انکه کسی از آنان یادی بکند چرا که درمقابل ظلم وستم ، درمقابل ادیان دروغین ودرمقابل اجنبی ها سر فرود نیاوردند .
    این چند روزه به هر صفحه ای که مینگرم علائم  عزاداری است ، برای یک پیر مرد مفنگی یک شیخ عرب درعراق سه روز عطای عمومی اعلام شد اما هفته گذشته یک کامیون سر باز  به درون دره ای افتاد وخدا میداند که بیشتراز پنجاه نفر جوان بیگناه درآن واحد جان باختند اما آب از آبی نجنبید ، یک خبر کوتاه وتمام شد .حال امروز باید برای مردی دیگرجامه هارا سیاه کرد که نه ازخون ماست ، نه خاک ما ونه از تبار ما !!! چون عربهای  تازه که بر وطن ما یورش آورده اند میل دارند این سالار همیشه باقی بماند !! تا سالار دیگری را جایگزین آن کنند.ودکانشان همیشه پر رونق باشد !.
    عرق وطن پرستی وملی گرایی دراین این ملت نیست ، گم شده ؛، مرده ، مرده پرستی را بیشتر دوست دارند گریه وزاری ومویه را بیشتر دوست دارند ، جوانان  ونسلی که میتوانستند ایران را بسازند نیمی به دست یاسر به صحرای سینا برده شدند وسپس در کمپهای اشرف ولیبرتی پیر شدند ،  عده ای را به گلوله بستند ، عده ای را بردار مجازات  کشیدند که چرا لب به قلیان زده ای یا دلت هوای بوسه ماهرخی را کرده است . اما ، 
    مبلغانشان مانند مبلغان قدیمی کاتولیکها دور دنیا راه افتاده اند خودرا طیب وطاهر کرده وگذشته شانرا یکباره بخاک سپرده اند وحال هرکدام درکسوت پیامبری  راه میرود ، دریغ ودر از اینهمه نافهمی .
    مگر مردم انگلستان هفته ای جند بار به کلیسا میروند ویا میرفتند ! امروز سر زمینشان بهشت  برین ووآرزو پروراست  اما این ملت کهنسال هر روز باید راهی کلیسا شودوخانه یشان روی سرشان ویران میشود ، کوچه هارا آب میبرد ، خیابانها تبدیل به جاده ها بزرگ خود روها میشوند  اماآنها هنوز دل به قفس خوش کرده وهر صبح یا عصر خودشان را به کلیسا میرسانند ،  بی آنکه هیچگدام از دردهای عیسای مسیح با خبر باشند  وگفته هایش را بدانند ، آنچهرا که درکتب های چهار گانه آنهم بقلم چند یونانی که ابدا زبان ( آرامی) مسیحیت را نمیدانستند دستوراتی صادر کردند ، وحشتناک ، هیچکس از رنجی که مریم مادر عیسی به هنگام درآغوش کشیدن پیکر خون آلود فرزندش میگریست چیزی نمیداند تنها تصاویرند ، دردهارا احساس نمیکنند . مقدار زیادی تصاویرتخلیلی  به دست مردم میدهند ویا بر درودیوار آویزان میکنند ومردم به پرستش آنها مشغول میشوند ودزد سوم خرشان را میدزد ومیبرد . 
    متاسفم  ، واقعا متاسفم ، خدارا شکر که دیگر چیزی از عمر من باقی  نمانده تا نکبت دنیارا ببینیم .  
    من به هنگام خطر آگهاهی  میبایم ، ومیدانم کسی درجایی هست که حافظ منست خودمرا باو سپرده ام وبا دستورات او رفتار میکنم یعنی دستورات واوامر یک انسان ، نه یک بازیگر روی صحنه 
    امروز نه مرغم ونه  کبوترم ونه سیمرغ کوه قاف ؛ تنها یک انسانم ،  انسانی که میاندیشد وبرای انسانهای در بند واسیر وگرسنه میگرید ،  برای خاک از دست رفته اش میگرید عزای من  درماه بهمن و22 بهمن شروع میشود تا یکهفته سیاه میپوشم  چون درهمان زمان سر زمین من دوباره به دست اعراب افتاد وچپاوول شد این بار اعرابی  مدرسه رفته  ودرسخوانده اما هنوز در کنج غار اصحاف کهف با سگهایشان مکالمه میکنند . 
    منهم یک زن بی ستاره ام  که درپایانی عمرم چیزی غیر از مشتی کتاب از من بجای نمیماند . هیچ زرگری برایم النگو نساخت وهیچ نقاشی نقش مرا بر کاغذی تصویر نکرد ، خود تصویر گر خویشم اگر چه دچار هزاران دردروحی وجسمی شوم اندیشه وقلبم را دارم واین مهم است .
    هر صبح ، تیغه های تیز آفتاب 
     بوسه مینشانند بر شانه های عریانم 
    من سر پیش خاک پای او میگذارم 
     ودر آسمان خیال اورا سجده میکنم 
    درآسمان ابری کسی مرا نخواهد دید
    غیر از ریزش ذرات سپید ستاره ای
    آنچنان در خود میپیچم در میان آسمان گویی
     زکوه ستارگان بیرون میشود سنگواره ی
    چون از فراز آسمان نظر میکنم بخاک
    بال اندیشه ام پرواز میکند  ، به سوی تو
    اشک ها فوران میزنند دردوچشمانم
    تا شوری کینه هارا بسوید از دلهای پاک
    پایان 
    ی25/6/2016 میلادی .