Author: Soraya

  • زود برگشتم

    سه شنبه  12/7/2016
    ساعت 05:32 دقیقه صبح 
    خیلی زود برگشتم ، دلم برایت تنگ شد بود ، دیدم غیر از تو کسی را ندارم ، نه هیچکس را ، درهمه جا غریبم ، یک غریبه که هیچکس اورا نمیشناسد . داشتم  داستان سکینه خانم وداود را مینوشتم که عباس  کیا رستمی این وسط حاضر شد غایبی که همه جاحاضر است ، داشتم مینوشتم که سر انجام آقا میتی خانم کوچک را گرفت وخانم کوچک صاحب سه فرزند شد و بالا خانه را بکلی با حصیر پوشانید تا نامحرم آنهارا نبیند ، من دیگر بخارج آمده بودم ، دیگر هرچه را بود پشت سر گذاشته بودم پلهارا نیرخراب کرده بودم ، تا اینکه روزی همسر مهربان ووفادارم!!! بمن گفت بیا با دخترها برو ایران تا مادرجانت را ببینی ، آه چقدر مهربان شده بود ! سپس گفت یک وکالت هم به برادر من بده تا آپارتمان ترا درشهرک اکباتان بگیرد ، چه خوب ، فورا دست بکار سفر شدیم ، دوست او با کادیلاک سفیدش مارا تا فرودگاه برد تازه انقلاب شده بوده من با روسری ویک مانتو دخترها هنوز بچه بودند ! وارد فرودگاه بی در وپیکری شدیم که تا آن زمان ندیده بودم انگار عوضی آمده بودم ، آنگار بجای فرودگاه مهرآباد مرا به بنگلادش برده بودند ، نه ، روی یک سکو نشستیم تا چمدانهایم برسد سپس وارد صف شدیم ، میدیدم  بعضی ها فریا برمیدارند  که ” این چمدونو ردکن بره مال فلانیه ) پیرزنی کنارم ایستاده بود وگفت ” 
    شما یم از سوویسه میایین ؟ گفتم نه   ، من ازجای دیگر میاییم ، گفت پسر من الان همه کاره است اینجا ، چه خوب .نزدیک میزی  رسیدیم که چمدانهای ویران لباسها انباشته وچند دختر چارقد بسر داشتند آنهارا زیر رو میکردند ، ناگهان سر بلند کردم ، دوچشم شیشه ای  مانند یک برکه راکد نه آبی نه خاکستری ، بمن خیره شده بود با لباس نگهبانی ، بند دلم پاره شد ، چشمانش آشنا بودند اما کی بود ؟ نوبت من رسید چیزی در گوش دختران گفت ساکها وچمدانهای ما رد شدند واو با یک اشاره باربری را صدا کرد وچمدانهارا با وداد وسپس با خنده گفت ” 
    مرا نمیشناسی ؟ چند وقته خارج بودی؟ موهایم راست ایستادند نزدیک بود غش کنم ، لابد الان مرا به اطاق بازجویی میبرند دست دخترانمرا محکم گرفته بودم ، گفت ، به راستی منو نشناختی ؟ کلاهش را برداشت .گفت منم ، براد رسکینه خانم ، اوه اقا میتی شمایید ؟ چه خوب چقدر خوشحالم اما زبانم دردهانم به سقم چسپیده بود ، گفتم آمدم مادرجانرا ببینم ، پرسید کسی به دنبال شما میاید ؟ گفتم بلی برادر زاده همسرم ، مرا با بار بر راهی کرد وگفت سلام مرا به بی بی برسان زن بزرگی است ، هنگامیکه ازدران ویرانه بیرون آمدم هوا گرفته ونفسم سخت بالا میامد ، برادرزاده همسرم درانتظارم ایستاده بود !! مرا بخانه خودشان برد تا بعد بتوانم با شهرم تماس بگیرم ومادرم رابخوانم، 
    فردای آن روز واردیک محضر بزرگ شدیم که یک وکالتنامه از پیش تنظیم یافته بلند وبالا من بی آتکه آنرا بخوانم امضا کردم … واز آن تاریخ دیگر صاحب هیچ چیزی نبودم ، نه آپارتمانم درشهرک اکباتان ونه آن تکه زمینی که درکرج داشتم .همه رفتند 
    بعدها که همسرم فوت کرد ومن به دنبال آپارتمان مرده خود بودم دیدم درطبقه پنج یک بلوک در شهر ک اکباتان بنام من پنج آپارتمان به ثبت رسیده بی آتکه خودم بدانم اما همه بفروش رفته بودند حال میبایست مالیات آنهارا بپردازم  وبازجویی پس بدهم که “
    از کجا آورده ای ……
    دانشگاه شلوغ شد شهر سر به طغیان برداشت دست بچه هارا گرفتم تنها توانستم یکبار مادر را ببینم وراهی سفری شدم که بازگشت نداشت .
    حال امروز دوباره برگشتم بی آنکه بدانم کجا رفتم وچرا آمدم وبکجا میروم ؟ ———
    ——
    داستان دوم 
     روز گذشته هرچه دفتر چه ونوشته داشتم به دست آتش سپردم در هوای داغ روی بالکن نشستم ولگنی را گذاشتم ودرونش را پراز  تکه پارهای کاغد کردم  کبریتی روشن کردم وزیر آنها زدم ،  کلمات به همراه دود وخاکستر به هوا میفرستند ، بعضی ها سرسختی نشان میداندن اما سرانجام لگن لبریز از خاکستر کلمات شد /
    آمدم ونشستم تا باز با دکمه ها رابطه برقرار کنم ، دختر جوانی بودم که ناگهان سیل همه اطرافیانش را باخود برده بود ، تنهای تنها .ماندم . آن دفتر چه ها حاوی هم زندگی من بودند .
    » برجمال تو چنا ن صورت چین حیران شد «
    » که حدیثش همه جا بر درودیوار بماند «
    آنچه را که میخواستم  بتو بدهم وآنچهرا که درباره خودم نوشته بودم همه را  به دست آتش سپردم ،وخود نشستم به تماشای کلماتیکه به هوا میرفتند ، دردها ، ناکامیها ، فربه ها ، ریا کاریها وسر انجام بدبختیهای وخصوصی ترین اسراری را که درسینه داشتم همه خاکستر شدند .
    سیرک تمام شد ، دیدم ما ملت  شریف ونجیب ایران چقدر هنر شنا س وتا چه اندازه قدر هنر وهنر مندانرا میدانیم ، درهمانحالیکه  خوبان درمجلس روی صندلیها آبی نشسته بودند با عینکهای بزرگ مارکدار ولباسهای ابریشمی وصورتکهایی که زیر خروارها پودرو کرم پنهان بودند ، درآن سوی شهر مردی هنرمند ، قهرمان بسکتبال تیم ایران ، هنرپیشه ساعات خوش در جلوی همسر بیمارش ودو فرزندش جان داد، همسرش بیمارای ام اس داشت وخودش درا ثر پارگی نخاع فلج ودر کنار میدان عروسک پلاستیکی میفروخت ، اما او بلد نبود با قوم ( v-i.p) و از ما بهتران درآمیزد ، شهرستانی بود ، غروز داشت ، اهل بندر عباس بود ، 
    خوب مراسم خوب برپاشد ستاد حمایت از بدرقه نشان داد که ما بدرقه کنندگان خوبی هستیم وپیشواز گنندگان بدی ، نمیدانم آیا خودت خبر داشتی هنگامیکه جسد نیمه جانت را به پاریس فرستادند تا دوباره با فرش قرمز از تو پذیرایی کنند ؟ حال نوبت شاگرانت هست .( آه استاد اگر در پس دیوار خداوند  را دیدی با وبگو ماهیان حوضشان  خالی است ) !!! به به ، 
    برایت نوشتم “
    او از اهالی دیروز بود ، اوراز فصلهارا میدانست  
    اوحجم آب . خاک وآتش وبادرا خوب میشناخت 
    نوشتم ” او خوب میدانست  چگونه نانرا درکوچه پس کوچه های ویرانه 
    قسمت کند 
    او زیر سایه درخت زیتون لب گیلاس را بوسید وعشق را لمس کرد 
    او بزرگ بود واز اهالی دیروز بود  ، نه باندازه هرکول 
    باندازه کوه دماوند .
    وامروز دیدم که مانند یک درخت خشکیده آلوچه درون یک جعبه خوابیدی و بلبلان دوربرت چهچه میزنند وبردگان هرکدام دردستشان یک عکس ترا بدون هیچ لب تکان دادنی در مقابل صف از ما بهتران حرکت میکردند ، یک درمیان یک مامور امنیتی ایستاد بود ، بیچاره مردم ، بامید مسیح وناجی خود بودند بامید بازگشت او ، اما درمیدان بزرگ بین گلادیاتورها درسکوت راه رفتند .
    دوهفته بخاطر تو کارم را تعطیل کردم وغصه خوردم ، حال سرخورد ونا امید برگشتم  ودرپندار خود باقی ماندم که “
    شاعران همه دروغگو هستند .
    ودر سوی دیگر در سر زمینی که تو درآنجا جان به جان آفرین تسلیم کردی عده ای تروریست پرور با گرفتن  حق الحساب دارند نقشه میکشند که دوران ایندولت سر آمده وباید دولتی دیگر بر سرکار آید آنهم نوگلی خوشبو زاده قجرها .
    بنا براین دیگر جایی برای امثال من ونوشته های من ودفترهای من باقی نمیماند ، جهان دوقطبی وسر انجام یک قطبی خواهد شد . برمیگردیم به شهری که همه راهها به آنجا ختم میشوند ( روم).
     » گشت بیمار که چو چشم تو گرددنرگس «
    » شیوه آن نشدش حاصل وبیمار بماند «…………حافظ
     پابان 
    ثریا / .
  • آخرين وداع

    درود وبادرود 
    وبدرود ، منهم اونجا هستم ، عباس ، جلوى كانون پرورش  فكرى كودكان همونجايى كه اولين نقاشى واولين فيلمتو  ساختى ، فردا (يكشنبه ) ساعت  هشت و نيم اونجا با تو هستم تا آخرين وداع را كرده باشم ، اگر مامورين انتظامى جلوى مرا نگيرند وجلوى ترا نگيرند ، وبقيه از جنازه ومرگ تو استفاده سياسي نكنند ، 
    فردا قرار ما ساعت هشت ونيم صبح جلو كانو ن پرورش  فكرى كودكان كه جوانان ومردان بزرگى را تحويل داد اما به روى مادر چنگ انداختند  ، دورد عباس كيا رستمى عزيز ، رستم دستان ايران ما ، 
    روانت شاد وروحت قرين رحمت باد ، جاودانه ابدى ، ثريا ايرانمنش / ١٩ تيرماه ١٣٩٥ / برابر با ٩/جولاى٢٠١٦ ميلادى ،
  • تعطیلی

    با درود فراوان  . برای دوهفته این صفحه کوچک تعطیل خواهد بود وامید است پس از طی دوهفته تعطلات دراین گرمای کشنده باز هم بشما عزیزانم برسم ودرکنارتان باشم .
    با سپاس و وتقدسم بهترین وصمیمانه ترین آروزها .
    تعطیلات خوبی داشته باشید .
    ثریا ایرانمنش ( لب پرچین ) .
    جمعه 8/7/2016 میلادی 
    ——————————– 
  • قصه خانوم کوچک

    من دو داستان از دو خانم کوچک دارم یکی ببالاها رسید واز دیگری کم وبیش بیخبرم امشب بیخوابی بسرم زد وبیاد ایام گذشته فکر کردم بدنیست داستان  اورا بنویسم .بخصوص که درحال حاضر شنیدم دردولت جدید کیا وبیایی دارند ………!
     آن روزعصر هنگامیکه از مدرسه بخانه رسیدم ، دیدم ابراهیم با سر کج ودست بسینه که فرم همیشگی او بود جلوی مادرم ایستاده با خود گفتم  باز دوباره چه خبرشده ،  ابراهیم قدی کوتاه کمی فربه وهمیشه سر به زیر بود کفشهای بیصدا وآرام  میپوشید مانند روح درپشت سرت میامد ودر قدم یک تعظیمی میکرد ، من رسیدم خم شد وسلامی کرد و سپس گفت :
    خانم ، اومد م از بی بی اجازه بگیرم میخوام با یه زنی عروسی کنم  همچو جوون نیست اما خوب بدرد من میخوره  چون با برادرش شریک شدم ودر انتهای خیابان شهباز یک خونه کوچک چار اطاقه ای با اجازه شما خریدیم ، حالا نصف خونه مال اون خواهر برادره ونصفش مال من .
    مادرم درجواب گفت :
    انشائ اله مبارک باشه هرچی بخوای بگو بدم ، او گفت نه ؛ بی بی ، فقط منو سرفرار کنیین وبه عروسی بیایین .
    مادرم گفت چشم  حتما میاییم ، 
    من پرسیدم ، میاییم ، منکه نمییام ،!! شانه هایمرا بالا انداختم ورفتم توی اطاق .
    ابراهیم رفت ، نمیدانم چه وقت عروسی کرد ویکرو ز با یک زن کوتاه قد ریزه میزه که قوزی هم بر پشتش بود بخانه ما آمد تا سکینه خانم ویا عروس را معرفی کند .
    ابراهیم ماهی یکبار میامد قابلمه ای غذا ومقدار ی پول و مقداری خرط و پرتهای بدردنخوررا میگرفت ومیبرد ، بتازگی درراه آهن کاری گرفته بود آبدار باشی شده بود  ، عصرها در دفتر وکالت شوهر ( فری) خانم پیشخدمتی میکرد ، سکینه خانم دیگر خدمتکاری  را کنار گذاشته بود ودرخانه مشغول تدارک سیسمونی بود .
     مدتها گذشت ، من شوهر کردم واحتیاج به یک کارگر داشتم ، مادرجانم فورا بیاد ابراهیم افتاد وگفت برو بخانه آنها خودش یا زنش حتما خواهند آمد ابراهیم همیشه درکنار ما بوده وگمان نکنم که از کمک بتو خودداری بکند ، آدرس خانه را بمن داد ومن با یک تاکسی خودمرا به انتهای خیابان شهباز بعد  از میدان ژاله رساندم ، تازه ازخیابان میبایست چند کوچه باریک را طی کنم تا بخانه آنها برسم ، خانه های کارگری که دولت برای کارکنا ن ساخته بود وچون برادر سکینه خانم در برزن  محل( شهرداری)کار میکرد توانسته بود یکی از این خانه های پنجاه متری را با اقساط بخرد ، 
    یک کوچه باریک را تا انتها طی کردم ، بچه های محل وزنان چادری بچه بغل همه جلوی خانه هایشان ایستاده بودند ومرا نگاه میکردند اتگار یک ستاره سینما لخت مادرزاد جلوی آنها ظاهر شده بود ، سر انجام خانهرا پیدا کردم ، ودرب را با یک دستگیره آهنی که به وسط آن آویزان بود کوبیدم ، صدایی بلند شد ، کیه ، کیه > منم  ! شما کیستین ، من  فلانی دختر فلان بهمان ، آی خدا مرکم بده فورا درب را بازکردند ، وارد خانه شدم ، خانه که چه عرض کنم یک حیاط فسقلی با یک حوض در وسط آن ، یک سوراخ بنام آشپزخانه که بکلی درانحصار سکینه خانم بود با چهار اطاق  دوطبقه وچند همسایه ، اطاقهای خالی را اجاره داده بودند ، همه به تماشای من ایستادند ، پیراهن آستن کوتاه ، دامن بالای زانو ، موهای آراسته وتوالت کرده ، اطرافم پراز بچه ریزو درشت وزن شد ، سرانجام وارد خانه شدم ، سکینه خانم درب را بست ، چشمم ببالای طبقه دوم افتاد ، مردی باریک وبلند با چشمان خاکستری پوستی به رنگ سرب  با کلاه شاپو اما بدون کت با شلوار ایستاده ومرا مینگریست ، سکینه خان فریاد زد : آقا میتی آقا میتی بیا باخاتم آشنا بشو ، سپس رو بمن کرد وگفت آقا میتی برادر منه یک زن دیده آکله اما چاره نیست باید برایش اورا بگیریم در چند خانه مشغول کار گری بوده اما شکل افعی میمونه ، من سکوت کردم ، سپس گفتم سکینه خانم ، من احتیاج به یک کارگر دارم اگر کسی را میشناسی بمن معرفی کن تا سر فرصت یک کار گر دیگری پیدا کنم ، گفت خانم ، خودم خدمتکارت هستم ، گفتم خوب بچه اترا چکار میکنی ، گفت : داودو !!؟ اونو با خودم میارم توی حیاط میپلکه ، گفتم پس فردا صبح زود بیا کار زیاد دارم ودوباره از وسط آن جمعیت که حال چند برابر شده بودند خودم را به خیابان انداختم ودرانتظار یک تاکسی ایستادم ، اتومبیلها می ایستادند متلکی میگفتند ومیرفتند ومن تاکسی میخواستم ، آنسوی خیابان یک حمام مردانه بود ومردی با موهای فرفری ، یقه سفید که روی کتش انداخته بود با کت وشلوار مشکی داشت مرا میدید وترس وخوف مرا نیز مشاهد کرده بود ، اتومبیلها پشت سرهم میاستادند متلکی بار من میکردند ، درآن محل هیچکس بی حجاب وبی چادر نبود ، آن مرد داد  زد آهای پسر ، از درون حمام یک مرد جوانی بیرون پرید وپرسید بله آق ممد ، 
    با همان لهجه جاهلی گفت برو کنار اون خانم وایسا وبراش یه تاکسی بگیر تا سوار شه بره اینجا اونو اذیت میکنند ، مرد جوان آمد وفورا با دوانگشتش که درون دهانش کرده بود سوتی وحشتناک زد یک تاکسی قرمز جلوی پای من ایستاد ، خودم درون تاکسی انداختم وآدرس خانه را دادم  قلبم مانند ساعت میزد راننده تاکسی هم آیینه را چپ وراست میکرد واز درون آیینه مرتب مرا دیدمیزد پرسید “
    دفعه اولتونه  ؟
    گفتم یعنی چی ؟  بلی من دفعه اولم هست که به دنبال یک کارگر باین محل آمده ام  . فورا خودش را جمع کرد وگفت :
    ببخشید خانم جون ، اما اینجا کسی بی حجاب راه نمیره اونم با این لباس ؟!! 
    بخانه برگشتم وبمادر جریانرا گفتم ، درجوابم گفت : 
    میخواستم بهت بگم یک چادر نماز روی سرت بیانداز اما زود رفتی 
    گفتم من وچادر ؟ حرفشو نزن گور پدر هرچه کارگره ، دیگه پام اونجا نمیگذارم شماره دفتر وکالت شوهر فری رو دارم هروقت با ابراهیم کار داشتم اونجا زنگ میزنم .
    خسته ، فرسوده ، بی نفس خودمرا بخانه کشاند م وروی تختخوابم افتادم بامید آنکه فردا سکینه خانم بیاید /.  ادامه دار………
  • هیاهوی بسیار

    عباس کیا رستمی هنرمندی بزرگ به علت بیماری سرطان درگذشت ، به پاریس رفت تا درآنجا به هرعلتی به پایان زندگی خود نزدیکتر شود ،  حال هیاهو وجنجال ها برپاست ، عده ای برایش بزرگذاشت میگیرند ، عده ای اورا نفی میکنند وآن مرد تازه از راه رسیده ( امید دانا) مرتب مدرک رو میکند وهمهرا بسبک گوملز به بیداگاه میکشد ، 
    اگر کیا رستمی چپ گرا بوده است ، اما امروز هنر سینمای ایرانرا به مرز جهانی کشیده وچهره ای دیگر از ایران بمردم دنیا نشان داد ، اگر به خاندان سلطنت خیانت کرد پس چرا ملکه ایران با اندوه فراوان در یک پیام بلند بالا مرگ اروا به همه ملت وخانواده اش تسلیت گفت ؟ یا نامه های ارائه شده چپ شناسان جعلی است یا پیام ؟  چیزیکه میخواهم بنویسم این است “
    ما هیچگاه هنر وزحمات یک هنر مندرا نمی بینیم  تنها باین میاندیشیم  که درگذشته پدرش کی بوده ، درچه حزبی راه داشته افکارش چی بوده ، درتمام دنیا غیر از امریکا اکثر احزاب سیاسی آزادانه کار خودرا میکنند حال کم کم احزتب به دو فرقه یا سه فرقه منشعب شده است ، 
    مهم این است که حاصل کار یک هنر مند راببینیم وبسنجیم ، اگر ما مردمی بودیم که اتحاد ویگانگی داشتیم امروز سرزمین ما اینگونه نابود نمیشد وزنان ومردان  ودختران وپسران ما قربانی نمیشدند ونزدیک به پنج میلیون آواره گرد جهان نداشتیم ، چرا که چند چیز درمیان ما نیست .
    1/ اتحا ویگانکی 
    2/ عدم اعتماد به یکدیگر
    3/.ویرانگری واز بین بردم آثار ماقبل را
    4. بیقید لاابلایگری وباری به هرجهت 
    5/ اول بفکر خود ومنافع خودمانیم 
    بقیه اش بماند  چون گفتگو دراین باره زیاد است ، ما قبیله قبیله  دورهم جمع شده وهریک ساز خودرا مینوازیم تنها وجه اشتراکمان زبانمانمان میباشد ، سنتها هم همه دگر گون شده اند بیشتر کپیه برداری است تا سنت از همه مهمتر ، قاجاریه آثا زندیه را بکلی از بین میبرد ، جمهوری اسلامی آثار پهلوی را ویران میکند ، این سرزمین که من درآن زندگی میکنم حتی دو فقره سنگ را که روزی مثلا فلان پادشاه اسبش را روی آن بسته یا گذشته نگاه میدارند برایش تاریخ میسازند ، موزه هایشان لبریز از آثار باستانی وتاریخی  سر زمینشان میباشد ، سروانتس هیچگاه با درباریان وشاهان میانه نداشت وداستان دون کیشوترا بر مبنای همین به طنز نوشت اما امروز جایزه  سروانتس با گلوب یکی است . آنها به زبانشان وآثار گذشتگانشان سخت مینازند وافتخار میکنند نمیگویم بهشت برین است اما کشورشانرا نگاه داشته اند ، همه خوانندگان وهنرپیشه گان وهنرمندان به زادگاه شان افتختار میکنند وآهنگی ، نقشی ، فیلمی از ده خود ساخته اند ، قهوه خانه های قدیمی پانصد ساله هنوز کار میکنند . 
    د رسر زمین ما > خیابان بزرگ پهلوی تبدیل شد به یک بیغوله وصدها بار نامشرا عوض کردند، راه آهنی که با هزاران بدبختی رضا شاه ساخت امروز جایگاه معتادان وفواحش است ،  تنها روبروی دوربین میشنیند وپرده دری میکنند ، هیچکس حاضر نیست یک قدم با دیگری همراه شود ، مرده پرستی هم جای خودرا دارد زمانیکه کیا رستمی جایزه میگرفت همه بی تفاوت میگذشتند ویا اورا دست نشانده مافیای قدرت ایتالیا میخواندند ! امروز هم هنوز او بخاک نرفته گرد هم آییها شروع شده است ، خانمها آقایان عقیده هرکسی برای خودش محترم است تا زمیانیکه به دیگری وجامعه ضرر نرساند این چند چپی وحزب توده ای قدرت نداشتند که پهلوی را از تخت به زیر بکشند کشورهای دیگر ی از ضعف وسستی وبیحالی وبیخیالی ما استفاده کردند وهر از گاهی برایمان آشی میپزند . بس کنید ، بخودبیایید  ، شاه محمدرضا شاه تنها  بیمار وغمگین از دنیا رفت هنوز فحاشی را تمام نکرده اند باز کوتادی مصدق را پیش میکشند ، بخدا کودتا نبود ، مصدق درهمان سالهای اول نخست وزیریش میخواست پایه گذار جمهوری باشد نفت را او ملی نکرد قراردا د کمپانیهای انگلیسی با ایران بسر آمده بود انگلیسها اورا بزرگ کردند تا شاه سرنگون شود امریکا بداد او رسید حال هرسال بگویید کودتای بیست وهشت مرداد ، چیزی ندارید ، قهرمانی ندارید > ازبکها ؟ مفولها؟ ترکان غزنوی؟ عربها؟  همه افتخارات در گذشته به قاجاریه بود که یکصد وهشتاد زن درون حرمسرایش داشت وبرای یک تکه جواهر نیمی از خاک ایرانرا میفروخت ، امروز نوچه های آنها آمده اند وخاک ایرذنرا توبره کرده به صحرای عربستان میفرستند بچه ها گرسنه ؛زنان آواره ، مردان معتاد وشما هنوز بنشیند مدرک رو کنید چه کسی خیال دارد داریوش یا کوروش را برگرداند ، مگر کسی توانست  پادشاه بابل وایلامرا برگرداند ؟! بخود آیید دیروز تمام شد امروز دارد میرود نگذارید فردا دیر شود  مگر چند سکه وچند تنبان ابریسمی چقدر قیمت دارد که شما خاک وطن وفرهنگ وگذشته آنرا میفروشید وبجایش اجازه میدهید ده هزار امام زاده درست شود بجای آتکه معلومات مردمرا زیادتر کنید اکابر باز کنید ، هرکسی بفکر خویشه ، ملا بفکر ریشه  ، حد اقل به مرده او احترام بگذارید / پایان / نوشته شده در روز پنجشنبه 7 جولای 2016 میلادی /
  • بر تر از پرواز

    دریچه باز قفس ، بر تازگی ، باغ ها سحر انگیز است ،
    اما ، بال از جنبش ایستاده است ………..سهراب سپهری
    ——————
    هیچ وسوسه ای نیست ، نه میان من ونه میان پرنده درقفس  بخیال آزادی وپرواز ، زمان زمان آلودگیهاست ، نوسان آلودگیها  بالاوپایین رفتن آنها  نامش زندگی است .
    در جنوب ایران در سیستان وبلوچستان  گرد وخاک  وغبار آنچنان  هوا وآبهارا گرفته که مردم از تشنگی وگرما نمیدانند بکجا فرار کنند  ، پسر بچه ای کاسه ای ازآب گل آلودرا دردست گرفته ومیگوید ما چگونه این آب را بنوشیم ، حضرت حجت السلام والمسلمین امام جماعت میگوید :
    این آب واین خا ک از نجف اشرف واز طرف امام حسین برای شما فرستاده است بنوشید تا همیشه جاودان باشید ! وخود پوزه بندش را بربینی اش میگذارد سوار هلیکوپتر میشود ودر فضای آلوده وغبارها میرود تا درقصر رویاییش استراحت کند .وکاسه شربت سنکجنبین و شربت به لیمویش را سر بکشد .
    ودرهمین  بین زنی با روسری ابریشمی در شهر بیروت که پشت سرآن ساختمانهای سر بفلک کشیده وفوارهای آب  آبی درنوسانند میگوید :
    ما هرچه داریم از دولت ایران داریم اگر ایران نبود ماالان حتی خانه هم نداشتیم ودرهمین بین دوربین زوم میشود برخرابه های  خرمشهر که زنان ومردان وبچه های پا برهنه هنوز در میان خرابه ها زندگی میکنند وآب آلوده یا شربت امام حسین را مینوشند 
    خوب ، تا خر هست میتوان سواری گرفت .امروز دور این خرسواران است که حتی نمیدانند شهر قزوین درکدام منطقه کشور ایران قرار دارد ملیت آنها قم است و تهران وواشنگتن ولند ن . نورچشمانشان نیز در کانادا ، پاریس ، سوییس . وسایر کشور مشغول تحصیل علم پدر میباشند .
    امروز داشتم آب را از شیشه صافی درون بطری میریختم تا دریخچال بگذارم ، بیاد این شعر طالب آملی افتادم که گفته بود “
    من طفلم ومشغولیم این است که می را
    از خم به سبو ریخته با جام برآرم 
    خم ما یک قوطی پلاستیکی با فیلتر است که باید آب شیر را درون آن بریزیم تا صاف شود اما هنوز بوی گند کلر از آن بلند است وسپس آنرا درون یک شیشه تمیز داخل نموده به درون یخچال بسپاریم ، تا خنک شود وبتوانیم دراین گرمای سی وهشت درجه کمی آب خنک بنوشیم .
    در آنسوی این سر زمین امروز روز ( سنت فرمین ) است نمیدانم این سنت چه کسی است همه روزها ی هفته متعلق به سنت هاست !! اما در بعضی از شهر ها وبعضی از روزها این سنت ها باعث دیوانگی مردم میشوند ، پیراهنی سفید با شلوار سفید یک دستمال گردن سرخ  از جلوی گاوهای وحشی میدوند از ساعت شش صبح که گاوهارا رها کرده اند هشت نفر زخمی را به بیمارستان برده اند ، شراب وآبجو بحد وفور زنان پیراهن وتی شرت خودر درآورده لخت مادر زاد بر پشت مردان سوارند واین نامش دین است وترادیشن یعنی سنت !!!  حال نان نیست ، آب نیست ، زمین داغ شده ، طبیعت از بین رفته مهم نیست ، خیام گفته دم غنیمت است !!! بیچاره خیام .//7 ژولی
  • پنه لوپه درجنگ

    در داستانهای اثیری یونان قدیم  همیشه این اولیس بوده که به جنگ میرفته وپنه لوپه سالها تنها در خانه مینشست وتور میبافت تا همسرش برگردد  گاهی این برگشت از جنگ مدت بیست سال طول میکشید وعاشقان و دلداگان پنه لوپه گرد او جمع شده تقاضای عشق وازدواج با اوراداشتند پنه لوپه میگفت هرگاه این توری تمام شد آنگاه من بشما جواب خواهم داد روزها توررا میبافت وشبها انرا میشکافت ، تا زمانیکه که همسرش از جنگ  برگشت .
    اما امروز این پنه لوپه ها هستند که به جنگ میروند واولیسی دیگر نیست  مگر مردانی مفنگی ، الکلی یا معتاد به مواد مخدر یا معتاد به قمار وسکس ، پنه لوپه باید چارق را بپوشد وبه جنگ غولها برود .
    مانند هرشب باز از سر وصداهای بیرون بیدار شدم ، آهان این رستوران روبروی خانه است که دارد صندلیهایش را ازروی پیاده رو جمع میکند وحال کرکره هارا پایین میکشد / ساعت؟ یک ونیم پس از نیمه شب است ، ، تشنه ام اما عیبی ندارد بخواب ، ساعت دونیم پس از نیمه شب ، آهان این صدای اتومبیلی است که زباله هارا میبرد وسطلهای آشغال را میشوید درهمان حال  به ریسایکل شدن شیشه ها نیز مشغول است پنج سطل بزرگ برای جدا کردن آشغالها وبسته بندیها ومقواها وشیشه ها ومواد غذایی گندیده درون سوپرها !  بردگی  از نوع جدید ، خواب از سرم میپرد ومطابق معمول قهوه ام را درست میکنم با چند بیسکویت بسراغ این دستگاه بیزبان  که دوربینهای مخفی وچشم هایی که هرکلام مرا هزار بار زیر ذره بین میبرد  ، میایم ، امشب درباره چی بنویسم؟ 
    درباره برنامه ای ( حضرت اجل استاد استادان که روی سنگپای قزوین را نیز سفید کرده است جناب نوری زاده فرزند خلف همان آخوند نوری که با پول  عربها تلویزیوی راه انداخته وساعتی اجاره میدهد وخود شاه وار سان!!! در اول صفحه نشسته واظهار فضل ودانش وشرح خاطرات راست ودروغ را میدهد ،) من یک هفته درانتظا رمیمانم تا تنها برنامه مسعود اسدالهی را ببینم ، او هم مانند من از دنیا دل پر دردی دارد تنها چهل وپنج دقیقه وقت دارد تا برنامه اش را که هزار بارازصافی ردشده به نمایش بگذارد ، اما درفیس بوکش میتواند همه چیز را بنویسد وبخواند .
    یکهفته تمام دور شهر ها میگردد  تا بتواند چهل وپنج دقیقه برنامه اجرا کند اا حضرت استاد چند برنامه گوناگون دارند مصاحبه با اشراف !! تفسیر خبرها ، قصه ها  وافسانه ها که من هیچ کدامرا نه میبینم ونه میشنوم ،  روز گذشته پسرم اورا درخیابان درلندن دیده بود …….
    سرکار علیه بانو الویا دوهاویلند هنرپیشه برباد رفته یکصد ساله شدند ، زنی با چشمان درشت موههای انبوه صورتی تلخ ووچهره ای زمخت که هیچ ظرافتی درآن چهره دیده نمیشود درعوض در چشمان بی حالت وبزرگ او خودخواهییها موج میزند ، هفتاد سال با خواهرش  جون فونتین قهر بود ، از آن تیپ آدمهایی است که دنیارا تنها برای وجود خودش میخواهد ، هیچ حسی در این زن دیده نمیشود ، وعباس ما هنوز وقت داشت تا بازهم برایمان از طریق تصویرها ترانه بخواند .وخیلی زود بسرای باقی شتافت .
    به زودی دنیا اورا فراموش خواهد کرد ، عکسی دیدم از یک پسرکی که میل داشت دین مسیحی را بپذیرد وبرای آنکه خودرا خوب بشکند وثابت کند که میتواند دراین راه گام بردارد مانند الاغ دولا شده بود ویک کشیش یکصد کیلویی را داشت تا آنسوی خیابان میبرد !!! همه جا این ادیان هستند که حاکمند آنهم با زور ویا احادیث دروغین ، درنزد همین مسیحیان ناز وانسان پرور هنوز بوی خوش حرام است ، هنوز اشعار عاشقانه حرام است وهنوز موسیقی اگر غیرا زا موسیقی کلیسا باشدحرام است ، البته این آزادی را به بردگانش داده است که ترک دین وایمان کنند وزنان سینه بندهایشانرا باز کرده لخت وعریان برای آزادی خود در خیابانها راه بروند ، عکس دیگری را دیدم در یک فروشگاه ایرانی زنی با روپوش بلندومقنه وصورت پوشید داشت چند جنس را زیر لباده اش پنهان میکرد !! البته دوربین مخفی اورا لو خواهد داد ، وسپس یکی از هنر پیشه گان سینمارا که نامی بلند وصدایی خوش دارد به دیدار  محل زرتشیان در امریکا رفته بود ، آتش را دیده بود که نماد پاکی ونور است وپندار نیک ، گفتار نیک وکردار نیکرا  بر بالای طاقنما زیر عکس زرتشت دیده بود که برایش ترجمه کردند وبه هنگام برگشت دگر گون شده بود که ایمان یعنی همین ، نه بیشتر نام اورا نمینویسم چرا که شاید نباید نامش برده شود ، هر موضوعی سه دید مختلف دارد ، دیدن من ، دیدن شما  و… حقیقت ….
    حال دراین نیمه شب باخود میاندیشم ، خانه من کجاست ؟ خانه من آنجایی نیست که درآن متولد شده ام ، خانه تو جایی است که هنگامی به رشد عقلی رسیدی میتوانی تصمیم بگیری وببینی چه چیزی را دوست داری وچه چیز را دوست نداری وانرا انتخاب کرده یا دور بریزی ، دین هم باید همین راهرا داشته باشد نه با زور خنجر وشمشیر وتنفگ تو باید یک دینی را که لبریز از خرافات وهزاران ریا ودروغ است بپذیری ، 
    ایران ما ویران شد ، اما لبنان ویران آباد شد ، به مددد برادران  حزب الله ، مردم ایران بخصوص جنوب آب آشامیدنی ندارند اما درلبنان بهترین وزیباترنی هتلهارا ساخته اند برای روزهای مبادا که اگر دری به تخته خورد ریش را بتراشند عمامه وعبارا به دور بریزند ودرکسوت یک تاجر شریف به آنجا پناه ببرند .
    خوب سیستم جهانی -امریکایی درهمه جا حاکم است ، خوشبختی یعنی داشتن پول ، بدون پول تو هیچگاه خوشبخت نخواهی شد گویا خوشبختی هم مانند یک غذای لذیذ است که میتوان با پول آنرا خرید وخورد !
    خوشبختی منهم دراین است که میتواتم بنویسم ودرگوشه ای انبار کنم ، همه دردهایم را غصه هایمرا ، تنهاییم را ، بیخوابیهای شبانه امرا ، تابستان است مردم دنبال گردش وتفریح واستراحتند من همیشه درحال استراحت بوده ام !! تنها آرزویم این است که هیچگاه گذشته هارا بیاد نیاورم وفراموش کنم کجا بودم ، کی بودم  وچگونه زیستم، افتخاری ندارد   تنها امشب بیاد روزی افتادم که تازه عروس بودم ، سوسن خوانند تازه آهنگی ( می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن ) را خوانده وببازار داده بود ، جاری بزرگ من از غرب با همسرش به دیدار تازه عروس آمده بودند !! من فورا خانمرا بطرف دستگاه موسیقی بردم وآن صفحه را گذاشتم ” صدای سوسن با آن تن صدای گرفته بلند شد”
    شبهای دراز بی عباد ت چه کنم / طبعم به گناه کرده عادت چه کنم / گویند خدا گناهرا میبخشد / او بخشد و من از این خجالت چه کنم / می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن………. خانم محترم رو بمن کرد وگفت “
    میدانم چرا شما این آهنگرا دوست دارید وصف زندگی خود شماست ؟؟؟!!!! 
    گفتم ببخشید بانوی محترم من از شهر نو برنخاسته ام ، من  ازدیار میرزا آقاخان کرمانی برخاسته ام  شما با آنکه معلم هستید اورا نمیشناسید ، من بیگناه ترین عضو این امعه بیشتور شما هستم .رفتم به اطاق خوابم ودرب را از تو قفل کردم آنقدر دراطاق بسته ماندم تا آنها  رفتند !! اشکهایم بشدت میریختند همسرم درب را کوبید وبه درون آمدوگفت ” 
    من بتو گفته بودم که خانواده من فناتیک هستند ، آنها این چیزهارا نمیفهمند !!! بلی اما میدانند فلان مزون لباس کجاست ومیتوانند به عروس دگرشان دختر شازده قزمیت میرزا افتخار کنند  میدانند بهترین عرق را کجا میتوان یافت ….. نه دیگر میل ندارم چیز را بخاطر بیاورم . فراموشی بهترین هدیه ایست که پرودگار به بنده اش اهدا میکند ،  
    اینها شمه ای از فرهنگ پر بار ولبریز از حس انسانی وفرزندان نیک پندار  کوروش میباشند که در چهل ستون وطاق بستان روضه میخوانند  ونماز میگذارند .پایان/  دست نوشته های نیمه شب من .
    پنجشنبه 7/7/2016/.
  • آخرین درد

    روزی فرا خواهد رسید که دریای ژرف
    چون امواجی از یخ سرد برجای خود بماند
     روزی فرا خواهد رسید که  خورشید چون پاره سنگی 
     از آسمان جدا خواهد شد 
    و آن تکه های آتش بر سرما فرو خواهد ریخت 
    وما به دوزخی دیگر روانه خواهیم شد 
    چرقه ای که درسینه ام نشسته ، برق انتقام است
    از شوق این امید  پنهانی زنده ام هنوز
    همه ما مرد ه هایی بیش نیستیم ، که درمیان خون آرمیده ایم
    همه ما سایه های بید لرزانیم ، که در شبهای مهتابی 
     از نوازش بادی بر خود میلرزیم 
    آسمان ما کم کم بدون ماه خواهدشد 
     وروزهایمان تاریکتر از شبهای بلند یلد ا
    هنوز بغض بارانی شبانه درگلویم مانده 
     وهنوز نجوا کنان با خود میگویم “
    ای یار دیرین ،  یاد آن شبها که میدانی
    کوچه های تاریک پیچ در پیچ
     بوسه های دزدکی  وروزهای سرد باران
    هنوز نجواهای تو درگوشم نشسته 
    تهی هستم ، تهی از تو وتهی از خویش
    من لبریز از اندوهم ، اندوه او ، اندوه خویش
    به تماشای روزهای رفته وهفته مینشینم
    بی هیچ احساسی 
    و….. درانتظار مردن خورشید دیگری 
    تیشه فرهاد بر تارک فریدون فرود آمد
    او ، کوه را نمیدید ، 
    عقاب بلند پرواز ما ناگهان سرنگون شد 
     وشعله های شهباز او آتش گرفت وسوخت 
    او فرزند خود بود ، در این کویر بلاکش
      در کنار کرکسهای لاش خور 
    آواز خودرا سر داد ، وچه زیبا خواند
    دگر درمن عطش ماندن نمانده است 
    تب دوشینه به عرق نشست  وآن شعله خاموش شد
     من سردم است ، سردم است ، درمیان خورشید سوزان
    میلرزم  وپیکرم ا ز روشنایی روز نیز میترسد
    جهنمی که درآن سوختیم  ، همیشه برای شما، فرزوان باد
    شعلهای که مرا سوزاند ،  به نسیم بهشت مانند بود
    ثریا/
    ———————-
    » شکسته بال عقابم  تپیده درشن «
    »نگاه تشنه من درپی سرابی نیست «
    »ذلم به پرتو غمناک ما ه خرسند است«
    » که درغبار افق ،  برق آفنابی نیست «………….ن. نادرپور
  • شمع کور

    دستان مرا بگیر واز پلکان لغزان پایین ببرد ، مرا به کنار درودخانه ببر ، ویا درزیر درختان زیتون ، شاید آنجا کمی هوا خنکتر ودلپذیر ترباشد .
    فکر تو از سرم بیرون نمیرود ، گمان نکم این چند روز جنازه اترا به دست بستگانت بسپارند ، عید فطیر است سفره ها پهن شده  وشکمهای گرسنه باید سیر شوند ، پس از آن شاید بعد از یک چرت بیاد بیاورند که ترا ازدرون سرد خانه شهر پاریس به خاک خودت برگردانند ، اول باید صف منظم نگهبانان وسپس منتظرین ودست آخر کدام قطعه جای توست ، تو درسینه های من مدفون شدی دیگر احتیاج به آرامگاه دیگری نداری ، تو بهترین آرامگاههای دنیارا بخود اختصاص دادی ، تو مانند دیگران بازی را بلد نبودی ، دل من محزون وغمگین است ، کسی نمیداند چرا ! انسان با دردو رنج متولد میشود  واز همان لحظه ورود به دنیای دنی به مرگ تهدید میشود ، از پس هزاران بیماری باید برآید ، تا بزرگ شود ، امروز ممکن است تو از اسرار زندگی خاک نشینان باخبر باشی ، دردها وغم های مارا بشناسی ،  تو از جابه جای اشیاه وطبیعت باخبر بودی ، تو بهاررا میشناختی ، امروز بهار هم رنگ خودرا باخته وپنهان شده است ، 
    ((امروز یک نوشته بلند نوشتم وبه چاپ رساندم ، گویا درآن کمی پارا از دایره عفت بیرون گذارده بودم ، نوشته ام محوشد !!!!))
    برای تو ، عباس که چند روز است مرا رها نمیکنی ،  روح من افسرده است گویی بار سنگینی بر آن  از سرب نشانده اند ، هوا بشدت داغ است ومن از این طبیعت لعنتی هیچ لذتی نمیبرم ، شیطان با همه دست دردست هم داده و همهرا به زیر چتر خود برده است ، اما گوی بلورین من همچنان درون سینه ام میلغزد ، منهم مانند آن مار افسانه ای که مرتب خودرا میگزد وبه دردمیاورد خودرا میگزم  وعجب آنکه آرزویی هم ندارم ، 
    هر پیکری  چون قطعه ی سنگ است که میتوان آنرا جلا داد وتبلدیل به نور ساخت ، من در نورها راه میروم ظلمت را پنهان کرده ام سالهاست که آنرا دورن یک جعبه سر بسته پنهان ساخته ام ، من نور خورشید را در سینه ام نگاه داشته ام  هیچ تیشه ای بر پیکرم کار گر نیست وهیچ نیشی مرا الوده نمیسازد ،  هیچکس نیست تا با پنجه سوداهایش مرا ولاک درونم بیرون بکشد ، من دردهای ترا احسا س کردم رنجهایت را دیدم ، آنقدر رفتی  وخودرا تراشیدی تا تبدیل به یک شاخه نور شدی ، ودرعجبم که چگونه بعضی ها ترا دست کم گرفتند وآیا از آن خوانند زبرتی کمتر بودی؟ نامی نمیبرم میترسم دوباره باد نوشته هایمرا ببرد تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل . هرچند بر بال باد مینوسم اما میدانم در سر تاسر دنیا آنهارا میبینند ، از سر کنجکاوی ، ویا از نظر امنیتی که مبادا به تارک تیغ تاجی انگشت رسانده باشم . ویادرب محرابی را گشوده باشم . دنیا ما بدینگونه بنا شده است ، وایران ما درگرو تاج وعمامه است . دیگر بس است . پایان /چهار شنبه / 6/7/2016/
  • عید ، فطی——-ر

    امروز روز عید فطیر است !!! یعنی فطر خوب برمسلمانان بیگناهی نظیر نادیه ما مبارک باشد که بسلامت برگشت در تقویم دیدم  اول یک روز تعطیل بود  ، بعد دوروز حال چهارروز سپس پنج روز وکم کم با همت ایرانیان عزیر چند هزار رشته ای ودسته ای نوروزهم از بین خواهد رفت وهمین عید فطیر برایمان میماند میشود عید سعید باستانی فطیر!!!!
    در انتظار باز گشت جنازه ونتیجه کالبد شکافی  کیا رستمی هستم هرچند در ایران باستانی عزیز چیزی به روز نخواهند داد ودشمنان بیماری دیگری را باو نسبت میدهند ، اما کبد او بیمار بود ورنگ رخسارش خبر از بیماری او میداد ، کمبود مواد غذایی وتنفس درآن هوای وحشتناک دگر برای کسی عمری باقی نمیکذارد مگر افعی ها ومارها وزالوها که آنها همه عمرشان درون لجنزار ها و آبهای راکد وبرکه های لبریز از جانوران موذی ودرلابلای گچ ها وسنگلاخها زیسته اند این هوا برایشان بهشت است . همین تا بعد .
    چهارشنبه 6/7.2016 میلادی 
  • خانه دوست کجاست؟

    آسمان شب ، که صد هاهزارستاره داشت 
    در زیر پنجه های شوم  مرگ شکست 
    هر ستاره ای گریان بگوشه ای بال وپر کشید
    دنیا لبریز از ترانه های تو شد  وخامشی شکست
     ——–
     باد گرم تیر ماه وزید وهمه چیز را با خودبرد ، حال درختان تهی از برگ با حقارت روحشان شاخه های بی بال وبرگشانرا بر روی زمین میکشند ، وچه ناشیانه وحقیر ، آشیانه سوخت وویران شد ، حال کلاغان قارقار کنان صحنه آسمان تاریک را ناریک تر کرده اند .
    تا دیروز کمتر از او از عباس  کیا رستمی حرفی بود ، حال همه از شمال اروپا تا جنوب آسیا بسوگ نشسته اند ، قاتلان در هراسند  همه سکوت کرده اند ، میل ندارند بگویند ما اکراه داشتیم دست به این کوه بزرگ بزنیم ویا ترسیدیم ، عفونت داخلی اورا کشت .
    حال باید جئابگوی دنیا باشند ، که نخواهند بود .
    اولین فیلمی را که از او دیدم  ( خانه دوست کجاست ) بر روی شعری از سهراب سپهری بود ، کسی چندان لطفی به آن نشان نداد ، هیچکس آن زاویه های زیبا و مهربانی پسرک را ندید ، هیچکس بی تفاووتی مردم ده را ندید وهیچکس خستگی بی ثمر پسرک را که به دنبال خانه دوست میگشت ندید ، این نگاه زیبا ودرعین حال تلخ وطنز آلود را کسی نشناخت ، دومین فیلم او زیر درختان زیتون بود وآخرین آنها گویا ( کپی برابر بااصل بود ) که درپشت جلد آن نوشته بود این فیلم در سر زمین ایران ممنوع است ! !! ومن تنها تکه هایی از انرا دیدم فیلمی که دنیارا تکان داد اما در سر زمین مهر پرو وهنر دوست ایران زمین آب از آبی  تکان نخورد  !
    باد تابستان نیمه شب وزید ، وخواب وآرامش مرا بهم زد ، از خود میپرسیدم ” خانه دوست کجاست «؟ بامداد خورشید سر میزند سرگرمی مردم تمام میشود ، فیس بوکها خالی میشوند ، توییترها به دنبال سوژه دیگری میروند و در سر زمین مهر پرور ونمونه ایران در تمام جهان ، خبرهای همچنان پنهانند وکودکان دیروز سراغ بادرا میگیرند تا بادبادکهایشانرا به هوا بفرستند . 
    امروز صفحات  رسانه های مجازی لبریز از عکس اوست درحالیکه هفته ها پیش در بیمارستان زیر دستگاه تنفس مصنوعی افتاده بود وکسی نمیدانست ، مانند ( آن یکی هوار وجنجال بپا نکرد که آهای مردم به دادم برسید من یکی از فیلمهایمرا فروختم تا مخارج بیمارستانرا بدهم ) !! نه این بازی را بلد نبود باز یرا میشناخت اما خود بازیگر نبود ،
    فانوس صبگاهی  در زیر طاق مرمرین آسمان شگفت  ، اما آسمان مان تاریکتر شد .
    چه روی داد ه ؟ هیچ ، چون پرنده ای بیجان باین سو آن سو میپرم تا شاید بتوانم این فاجعه دردناکر ا فراموش کنم واین ملت بی تعهد وبی همت وسر انجام بیشعور را که امروز سفره عید خودرا بازکرده اند تا شکم های بزرگشانرا انباشته از مواد وآشغال سازند ، سه روز تعطیلی عید وبرای  من سه روز عزای ملی است ، ما عزیزی را ازدست دادیم که تمام دنیارا تکان داد با چند حلقه فیلم .
    در انتظار پیام های تسلیت آمیز ( بزرگان گذشته ) هستم کسانیکه برای آن خوانند درجه چهارم تسلیت فرستادند اما باسکوت از کنار این یکی این قهرمان دنیا گذشتند ، منافع اقتضا نمیکند ، باید با قافله همراه بود ، 
    حال دیگر از گذشتگان چه کسی مانده ؟ هیچکس /
    فعلا در انتظا ر آمدن جنازه او از پاریس هستم ، چرا در همانجا بخاک نرفتی ؟ کجا برمیگردی ؟ به سر زمین نان وعشق ودروغ !به سر زمین که جنگلهارا میسوزانند وراه را برای شن های صحراهای دوردست باز میکنند تا هوارا تیره تر وتاریکتر سازندومردم درخانه هایشان بمانند ،؟ بسر زمینی که جنگل بانانرا میکشند برای بردن درختان افرا وچوبهای گرانبها و حیواناتی که درون جنگل بی هیچ خطری به زندگی خود ادامه میدهند ناگهان هدف یک تیر از دوردستها قرار میگیرند ، ؟ خانه دوست کجاست ؟ خانه دوست درقلب ماست در سینه ماست ودر اندیشه ماست . 
    زنان ومردان دیروز چه ساده وبی تفاوت از کنار این حوادث میگذرند ، برای بقاء خود برای زنده ماندن ، خودرا با گریم جدیدی آرایش داده اند ، گذشته را بکلی فراموش کردند ، ترا ومرا نیز فراموش خواهند کرد . بین منافع کجاست و درکدام قسمت جانوری با تیر جانسوزش در انتظار تو ننشسته است ؟ .
    من درآغوش چه کسی خواهم مرد ؟
    در آغوشی که پر بها باشد ،
    در آغوشی که ماتم گرگان صحرایی را 
    در میان سینه پاکشان پنهان نکرده اند 
    ترا من با همه اندوهم دوست میدارم 
    تو رفتی ای خورشید گرم آسمان 
    کاش درآغوش تو میمیردم 
    بیا ومرا ازآن تاریکی شهرمردگان 
    نجات بده 
    نام تو جاودانه خواهد بود بر تارک تاریخ ،
    سر زمین ما ، سر زمین ایران ویا پرشیا درتمام جهان نمونه است ، تنها کشوری است که موسیقی درآن حرام است ، تنها کشوری است که زنان نباید آواز بخوانند وتنها کشوری است که درفیلمهایشان حتی درخانه ها مادر از پسرش رو میگیرد وتو این سنت را نپذیرفتی  تمایلی بخود نمایی ودروغ نداشتی با فیلمهایت به درون خانه ها نرفتی ، چون فریب را دوست نداشتی ، خدا نگهدار ای یگانه مرد . ما دیگر به رستم احتیاجی نداریم ، ترا داریم . روانت شاد / ثریا/.
    چهارشنبه . نیمه شب  /ساعت 5/18 دقیقه صبح !!5.7/2016 میلادی/.
  • قمر درعقرب!

    شمع همچنان میسوزد بیاد عباس  کیا رستمی ، ومن دراین فکرم که جلبکها وریشه های خار همچنان دور پر وپاهای ما میپیچند  واز خون ما تغذیه میکنند اما  اجل ناگهان دستش را دراز میکند وبهترین  میوه را از درخت زندگی میکند ومیبلعد ، 
    امروز روی یوتیوپ دیدم مردکی دهاتی مانند کدخدای ده ما ، نشسته  واظهار فضل یا فضولات میکند ، درباره فالنامه وپیشگویی شاه نعمت اله ولی اما انهارا بنوعی وصل میکند به فاطمه زهرا همچنین ( بانوی فاطیما) پاترون پرتغال را نیز روح حضرت فاطمه مینامد  ، اوف که دیگر بالا آوردم ، خوب شد فال نامه وپیشگویی شاه نعمت اله را دارم وباید بعرض این آخوند مکلا برسانم مردک دیوانه فاطمه زهرا ی شما هزارو چهار صد سال پیش بود حال به تبعیت از روح مسیحیان روح اورا درون  بانوی فاطیماا که تنها یکصد وپنجاه سال است آنهم بمدد قصر واتیکان وسایرین که از حماقت من وتو استفاده کرده اند وآنرادر شهرکی بنام  شهر فاطیما درپرتغال بنا داشته اند تو داری آن دورا یعنی هرسه را بهم میچسپانی ، نام تلویزن هم ( دور ) یعنی گوهر وجواهر صدف !!!
    نه عزیزم کور خواندی هنوز هستند کسانی که  بقول آن آقای دانا بتو رودست بزنند ، بانو فاطیما یک موسسه ای دارد برای بچه های فلج وناتوانان در سرتا سر دنیای مسیحیت بخصوص در امریکای جنوبی حال ناگهان سر از صحرای کربلا درآورد وهمه الهاماترا که بوسیله جبرییل براو وارد میشد به علی میگفت او مینوشت  برای امروز ما!!! این جبرییل خسته نشد اینهمه پیک آورد وبرد؟ .
    نه ، این یکی را  دیگر نمیتوانید صاحب شوید ، آن چرندیاتی را هم که بهم میبافی  از روی نوشته های ( ایلیوماتییها) یا همان مثلث معروف کپیه برداری کردی آنهم بطور ناشیانه ،  مردم بیکار وبیعار هم گوسفند وار مینشینند وباین اراجیف گوش میدهند .
    امروز باز روی یوتیوپ  صدای بانویی بسیارخوش آهنگ را شنیدم که از قول تقی تفضلی برادر بزرگ محمود تفضلی که روزی درپاریس چندی با صادق هدایت بوده چیزهایی را نقل میکرد ، میدانم که تقی تفضلی دستی به ساز داشت وروزهای آخر عمرش در کمبریج مشغول تفسیر ( منطق الطیر ) عطار بود وگاهی هم چند شاگرد میگرفت ودرسی به آنها میدا دبا مرحوم پروفسور (پیتر ایوری )شرق شناس وایران شناس معروف دوستی داشت ، ایوری هم مشمغول ترجمه خیام وحافظ بود او استاد ادبیات  فارسی پسر بزرگ من در دانشگاه کمبریج بود گاهی همه باتفاق تقی تفضلی شامی درخانه ما صرف میکردند  ویا ما بخانه تقی خان میرفتیم ، تنها بود همسرش را طلاق گفته گویا چند پسر هم داشت من از کودکی با این خانواده دوست بودم محمود شاهد عقد من بود مسعوده دختر جهانگیر تفضلی همکلاسم بود ، همه رفته اند یادشان مانده ودلم میخواست بدانم چه کسی این خاطره را با آن صدای دلپذیر ضبط کرده بود؟  امروز تلویزوین خفه خون گرفته وبیصدا شده تنها تصویر دارد !! هوا هم بشدت داغ است ، منهم غصه دار وغمگینم .باین میگویند : قمر درعقرب !!!پایان 
    همان سه شنبه 
  • كيا رستمى

    عباس هم رفت درست در ماه تولدش ، در ماه ژوئن و در ماه تير ، بموقع هم رفت ، پاريس رفتن او بى علت نبود او هميشه از خاكش حرف ميزد ميل نداشت  نهالى در خاك ديگران بكذارد ميدانست ميوه اش تلخ است ،ناگوار است ، اما براى مردن خود آنجا را انتخاب كرد ، حال بايد ديد سر دمداران دين وايمان چگونه جنازه اورا بخاك ميسپارند ؟ آيا دعوا بين لأتها وعربده جوهاى اسلام نما و بين هنرمندان هميشه در صحنه وآنهاييكه واقعا به عباس احترام داشتند واورا ستايش ميكردند  وبه كارش ارج ميگذارند ، چگونه خواهد كذشت ؟ 
    آيا بهتر نبود در رودخانه  سن ، با ساير ماهيهاى  درونش ميبوست ، او كه خوب ميدانست خاك ايران در حال حاضر آلوده به هزاران سم ناشى از ريختن زهر افعى هاست وهيچ نهالى نميرويد و هيچ درختى شكو فه نميدهد وهيچ شكوفه اى تبديل به ميوه نخواهد شد ،ً
    روانت شاد ، تولدت مبارك ، خانه جديدت هم مبارك ، 
    سه روز عزاى عمومى براى تو در خلوتم اعلام داشتم ، سه روزى كه عيد ديگران است ، من رخت عزا ميشوم ، ث
  • عباس کیا رستمی

    او هم به جمع رفتگان پیوست، واین پس مانده سینما که هنوز نیمه جانی داشت ، یتیم شد ، او هنوز حرفهای زیادی برای گفتن داشت ، گویا در بیمارستان درپاریس برای معالجه او دیر دست بکار شدند!!!! برای زخمها ولاشه پرنسس دیانا هم دیر دست بکار شدند ، 
    خوب ، ای رهگذران خوشبخت ، حال میتوانید ( کلئو پاترارا در بسترش برهنه ببینید ، ) ! حال عباس را  میتوانید برهنه ببیند  درخلوت او دیگر هیچکس نیست  چرا که اکنون درآغوش مرگ خفته است ، روزگاری که پای به عرصه سینما گذاشت میخواست همه حرفهایش را بنوعی بازگو کند ، حال دیگر او نیست ، همه ما یتیم شدیم ، بایددرکنار رجاله ها به تماشای تکه پاره شدن انسانها بنشینیم ، شاید بتوانیم ما هم ( حرفهایمانر را) از لابلای  تکه تکه شدن پییکرها بنوعی بازگو کنیم /
    آن روز عکس اورا تکیده در تختخواب بیمارستان دیدم فهمیدم او هم در جاده مرگ ایستاده ودرانتظا قطارش میباشد ، حال (نمیدانم ژولیت پینوش زیبافرانسوی) که آنهمه اورا دوست میداشت چه خواهد کرد ؟ .عباس همیشه ساکت بود  با عینک تاریک که برچشمانش میگذاشت  نیمی از کثافت دنیارا نمیدید شاید درپشت آن عینک گاهی چشمانش را میبست ، 
    آرامگاه او کجاست ؟ وکجا خواهد بود ؟ وشما ای زندگان ،  بدیدن آرمگاه پر شکوه او بروید  زیرا مردی در زیر خاک خفته که گفتنی های زیادی را باخود برد .
    گریه میکنم ، ساعت  چهار ونیم پس از نیمه شب است اولین خبررا شنیدم ، درانتظار مرگ او بودم ، ودر این فکرم که آن یکی باسر وصدا وهوار مانند یک تکه هیزم سوخته  دربمیارستان خوابید وسپس عزراییل را هم فریب داد حال مصاحبه راه انداخته واین یکی چه آرام وچه سر به زیر در سکوت گام برداشت ، درسکوت فیلم ساخت ، ودرسکوت رفت .
    اینهمه فریاد برای رسیدن به قدرت چه فایده دارد هنگامیکه آخر همه چیز مرگ ونیستی وفناست ،  آقایی و سروری بیخاصیت روی زمین چه فایده دارد ؟ چه خلیفه باشی، چه داریوش  یا اردشیر  یا خشایار شاه وسرانجام بخت النصر .یا یک نوازنده بی قدر 
    افسوس خداوندان این جهان همه با سپاهیان بزرگ  در نبردبااجل نتوانستند دست و وپنجه نرم کنند .و نابود شدند .
    عباس هم رفت . به سوگ اونشسته ام /ث
     ای آشنای  برهنه خیال من ،
    از بیدها خوش قامت تر  واز سروها بلندتری
     تو که طرح قامت خود را  درهوا  ریختی 
     تو با من از همه کس آشناتری
    من پرده از روی تو برداشتم  نیمه شب 
    من پیکر فرسوده ترا  چون درخت بید لرزان دیدم
    گمان بردم اگر پوست ترا بکنند 
    تازه تر برخواهی خاست  ، شفاف ترا از ( طعم گیلاس) 
    من دیده ام زوال روح ترا 
    میدانم که تو درچین امواج آبها  بجستجوی کدام ماهی بودی
    گاه از حرارتی که ازتن تو آهسته بیرون میرفت 
    بر پشت ماهیان غوطه ور در دریای دلت 
    چون افتاب صبح  خزان پر نوازش وگرم بود 
    ای آشای  برهنه خیال من 
    روان توشاد باد روح بلندوقامت پر سکون تو، جاودان باد .
    ————-
    این حادثه دلخراش را به همه هنرمندان واقعی سینما ، آنها که درخلوت خویشند وبه دوستداران (عباس کیا رستمی وخانواده او ) از صمیم دل تسلیت میگویم / روانش شاد ویادش همیشه گرامی )
    قامت راست وایستاده ترا نیمه  شب امشب درصفحه اینستا گرام دوستی برایم بی هیچ کامنتی گذاشته بود دیدم وفهمیدم که به اسمانها سفر کرده ای ، سفرت خوش ، نوای دل من بدرقه راه توست . / پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 5/7/2016 میلادی 
  • آرادی

    من نمیدانم این چند خطی را که من برای سرگرمی وکشتن وقت وگاهی ریختن بیرون آشغالهای درون مغزم روی این صفحه میاورم ، چرا میخ شده وبه فلان عده ای فرو رفته است ؟ کجا یشان دردگرفته ؟ به تریش قبای کدام بر خورده ، همه چیز عیان است ولازم به بیان نیست  من در چهار دیواری خانه خودم آزادم هرچه را که میل دارم بنویسم بی آنکه به کسی توهین کنم ویا چیزی را برملا سازم ، هرچه مینویسم از خودم مینویسم ، دیگران برایم کوچکترین اهمیتی نئدارند مگر آنکه تنها نمک خورده ونمکدان شکسته باشند که خوب این کار همه ایرانیان است لزومی بر تکرار آن نمبینم ، حال یکی در لباس عاشق ، دیگری درلباس راهب ، سومی درلباس دوست مرتب هرصبح وشب فضله هایشان را درون سطل زباله من خالی میکنند ، پانزده سال است که مینویسم وتاروزیکه انگشتانم حرکت کنند وچشمانم  کار کنند ومغزم از کار بیفتند ، بکوری چشم همه مینوسم.
    داشتم قطعه ای از ( ویکتور هوگو ) نویسنده وشاعر فرانسوی که مورد غضب دربار پادشاه ناپلیون سوم قرار گرفته بود میخواندم  بنام ( آزادی) !! :
    به چه حق مردان آزاد را در قفس زندانی میکنید؟ به چه حق این نغمه گران  آسمان را از بیشه ها  وچشمه ها.، وسپیده دم وابر وباران  دور میسازید وسر مایه زندگی را از آنها میگیرید؟ ؟ .
    هیچ جوابی نداشتم به مرحوم ویکتور هوگو بدهم ، ایکاش الان زنده بود ومیدید که با اولین صدا گلوله درگلویت خالی میشود ، ما ازکجا بدانیم سرنوشت آنهاییکه در محبسها گرفتارند با سرنوشت ما یکسان نباشد ؟ ما رهگذران بی آزار میل داریم آزاد باشیم میل نداریم تابع افکار پلید ویا خواسته های نامشروع شما باشیم ، ما انسانیم ، نه حیوان ، نه برده ،  من همه آ ن فضا های مجازی آشغال را بستم چند بار چوب آنرا خورده بودم ، دیگر نه میل دارم ونه حوصله ، حالم را بهم زده اند این مردم بیشعور وبیسواد میل داشتم شمعی روشن کنم وبرایشان نغمه بخوانم ، نه ، آنها احتیاجی به بلبل باغ وبوستان ندارند آوای شوم کلاغان برایشان دلپذیر تر وخواب آور تر است .
    من به هنگام تولدم لخت به دنیا آمدم ، موقع رفتن هم لخت خواهم رفت در فاصله وبین دو عدم هیچ احتیاجی به پوشش ابریشمین ویا زرنگار ندارم  تا برای آنها خودمرا به معرض فروش بگذارم .
    شب خاموش است ، نزدیک بسترم تنها کتابی وچراغی است . دلم هوای شعر  هارا کرده ، شعرهایم چون جویباری از  عشق ،  از سر چشمه دلم  روانند ،  گه با برقی از مهر میدرخشند وزمانی از فرط درد فریاد برمیدارند ، من متعلق به هیچکس نیستم ، تنها بخودم تعلق دارم  ، تنها بخودم .ثریا /دوشنبه شب/
  • آواز یک مهاجر »بخش چهارم«

    به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی
    به صد دفتر نشاید گفت وصف حال مشتاقی
    تو ای دلدار دیرینه ام،
    که نامت را برزبان نمیرانم
    صدایم در سینه آرام میگردد
     نمیخواهم که نامت را باین دفتر آرم 
    میل داشتم قلمی دردست داشتم وکاغذی مانند گذشته ،  اما دیگر نمیدانم با قلم وکاغذ چه بگویم؟  ونمیدانم چه باید نوشت ودر کجا ؟ از کی؟ با یاد آوردن سخن ها ، سختیها ، ومرور وجولان دادن در  گذشته تنها یک درد مضاعف بر روی سینه ام میگذارم ، درآن روزگار نوشته ها حرمتی داشتند ، هنگامیکه نامه ای برای کسی میفرستادی با عشق وعلاقه روزها بلکه هفته ها در انتظار پاسخ بودی ،  واینکه  پاسخ  چه خواهد بود ، همان دلشورها ، بیقراریهای خود عالمی داشت ، امروز صفحه ای را که باز میکنی انگار هزاران پرئنده  روی صفحات مختلف زیر نام های عجیب وغریب و اسرار آمیز فضله گذاشته اند وتو مجبوری این  فضله هارا به درون سطل زباله بریزی ، اظهار فضلهای بیجا ، نوشته های دیگران را بنام خود ارائه دادن ، فحاشی ، از همه بدتر کثافت کرده به شعر وشاعری ، گویا منظور هم همین  است.وهم سیاست مدار وهمه اهل علم و بی ادبی !!!
    آنروزها بر بالای نامه ها بیتی از شاعری نوشته میشد ودل ترا به اشوب وولوله وامیداشت ، آیا منظور منم؟
    اگر چرخ فلک باشد حریرم ، ستاره سر بسر باشد دبیرم ،
    هوا باشد دوات  وشب سیاهی  ، حروف نامه برگ وریگ وماهی 
    وتو دردل آرزو پرورت هزارن خیال در جان میبافتی وهزاران نهال عشق در سینه میکاشتی ، امروز دیگر حتی این تنها امیدرا نیز از ما گرفته اند ” با دو یا سه کلمه :
    حالت خوب است ؟ 
    حالم خوب است !! 
    شب خوب خوابید ی؟
    شب خوب خوابیدم !!
    و… من آن روزها که این نامه هارا مینوشتم ، نمیدانستم که در پی این افسانه ها چه خفته ؟  نه دیگر میل ندارم حریر آسمان بر سرم دبیر باشد ومیل ندارم از این خطوط طومار بنویسم ،  مل ندارم ماه وستاره و هوا بیرون ترجمان عشقهای من باشند ،  دیگر شب دواتی ومرکبی ندارد ، هرچه هست آتش است وسرخی وخون !
    دیگر نه برگ گلی ، ونه مهتاب غمگسار کسی است ، باید مژگان خودرا قلم سازی واشک را جوهر  وحروف را بسازی با الفاظ » هیچ«  وسربی !واز بمب ها وتعداد آنها !
    شب گرمی را گذراندم و گرمتر هم خواهد شد ،  بسترم لبریز از عرق شبانه وبیتابی ها ،  خواب از چشمانم میگریخت  پلکهایمرا به زور رویهم فشار میدادم ، بر طاق سپید اطاقم ستاره ای نبود که آنهارا بشمارم . خوب برویم تعدا د دروغ هارا بشماریم ! بار اول جفت میشدند ، بار دوم طاق !
    درون گوشم را با دکمه های میکروفون بسته وداشتم به آهنگ افغانی »امیر جان صبوری «گوش میدادم که درد ولایت اورا تا مرز مرگ ونیستی کشانده بود وهنوز آرزو داشت درهرات بخواند .
    چونکه طیفلم جرعه ای از آب مینوشد 
     اشکهای من است   که در پلکهایم میجوشد 
    صدایی بم گرفته  ولبریز از غم ودرد بیدرمان آوارگیها وبی وطنی ها .
    اینجا اگر قطره ای آب از شیلنگ من پایین بریزد فورا درب خانهرا میکوبند که آب را بخانه ما وبه لانه ما ریختی ، اما خودشان تا طلوع صبح فریاد آوازها ، خنده ها ، ومستیهایشان در همه شهر میپیچد وکسی نیست تا  بگوید “
    ای نامردان  چرا خواب وآسایش من وآن کودک شیرخوار طبقه زیرین را برهم میزنید مگر شهرارا خریده اید؟ بلی ، خریده اند با چندر قاز پول به تعطیلی آمده اند برایشان مهم نیست که من میخوابم یا نه وآن کودک شیرخوار تا صبح ضجه میزند .
    این همان جهنم است که فرشتگان آن هرصبح با فضله هایشان درون دفتر وکتب مشق من آنرا آلوده میسازند . پایان 
    دوشنبه 4/7/2016 میلادی 
  • ساعت پنج

    درست ،ساعت پنج بود كه باران با شدت از آسمان باريد و ….. صداها متوقف شد ،
    درست ساعت پنج بود كه دجار تهوع شدم ،
    درست ساعت پنج بود كه ديدم خنياگر شبانه امرا ،بخاك سپردم 
    درست ساعت پنج بود كه آوازها قطع شدتد  واز دوردستها آواى مرغى را شنيدم كه داشت ناله ميكرد ،
    باو گفته بودم كه طبيعت ، ماه ، زمين  ، خورشيد ، ستارگان وكوهها دريا ها  وكل طبيعت همراه وهمگام من است ،ً
    باو گفته بودم  كه طبيعت ، بموقع بكار خويش ميپردازد واگر لازم باشد ،ميسوزاند ،
    درست ساعت پنج بود كه  ليوان قهوه ام روى ميز خالى شد ونويد مرگى را بمن داد ،
    درست ساعت پنج بود كه گفتم : 
    ترا هركز نميبخشم 
    ونبخشيدم ، درانتظار عدالت طبيعت نشسته ام 
    يكشنبه  ساعت پنج
  • آواز یک مهاجر

    قسمت چهارم /قسمتهایی از یک دستنوشته .
    بطور کلی نمیدانم در سرزمین ” زولوها” زندگی میکنم یا در سر زمینی که نام دموکراسی را برخود نهاده است بی آنکه  معنای آنرا بداند ، شاید گمان میکند دموکراسی هم مانند شراب ویا گاوبازی ویا خوردن ونوشیدن شراب انیس  وچوریسیو میباشد .
    تا ساعت پنج یک روند  صداها بلند بود ، منهم رایودی بالای سرم را تا حد امکان بالا بردم ودربهارا بهم کوبیدم ، نتیجه؟ هیچ ساعت پمج با یک قرص والیوم تنها چرت زدم وساعت هفت بیدار شدم ، خسته عصبی با سری که درونش دام دام دام میکند .
    خوب همینقدر که بخانه ام نمیریزند ومرا قصابی نیمکنند جای شکر باقی است باین میگویند دومکراسی از نوع, جدید ،

    نمیداتم چرا بیاد سال  1904 افتادم ، که( او برای دومین بار ) باینجا باز گشت ، مهری خانم از ایران  زنگ زد که : 
    خداراشکر که شما پس از پنجاه سال بهم رسیدید !! گلستانه خانم از ایران زنگ زد واورا پای تلفن خواست ! مدتها بود که گلستانه خانم از حزب توده وریاست صنف زنان کار گر دوزنده به حزب الله رفته وحدمتگذار اداره امنیت  شده بود زیر چتر یک شرکت وارداتی وصادراتی ، حال با سجاده وقبله نما وچادر دور شهر ها میگشت ودور اروپا ! با او چکار داشت ، میدانستم که او هم پس از ورودش به ایران قبول کرده بود که به اداره امنیت خدمت کند ، شراب و زن را کنار گذاشت وبجایش تریاک ومواد ی که با آن مخلوط میکرد ومیکشید بموقع به دستش میرسید ، جوانانرا گرد خود جمع کرد ، حال آمده بود تا مرا باخود ببرد وبه توبه وادارد اما…. من دیگر او نبودم که بودم ، او هم او نبود که بود ، دواشنای قدیمی بودیم که باهم خاطراتمان را باز گو میکردیم نه بیشتر ، 
    او میگفت دوستانم همیشه بمن میگفتند :
    تو دراین دخترک سبزه چه دیدی که اینهمه به دنبالش میروی ؟ 
    باو گفتم دوستان تو بمنهم میگفتند “
    تو دراین مردک کوتاه قد با کله پهن رشتی وپای کج چه دیدی که اینهمه عاشقانه اورا دوست میداری؟
    نه من درتو ترا نمیدیدم درتو خودم را وپدرم را میدیدم ، وسازی که ازآن ناله برمیخاست ، مقیم شهر ری بود گمان بردم اصالت او از همان خاکی است که نیمی از اجداد من زورکی آنجا بخاک سپرده شده اند،  درآمل به دنیا آمده دهی بنام نور وکجور که امروز حتما یک شهر توریستی شده است خانم گلستانه نیز درهمان دهات به دنیا آمده بود .
    تضادها درمیان ما ایرانیان وحشتناک است ، خانم میز قماررا پهن کرده ؛ سفره ناهار حاضر است اول نماز میخواند وسپس بر سر میز قمار مینشیند وپولهای بقیه را یکجا میبرد ! ومن حیران از این تضاد .هنوز هم باین کار شریف ادامه میدهد ودختران ونوه هایش نیز همین رشته را درپیش گرفته اند ، 
    نماز بخوان ، هرکاری میل داری بکن .
    حال امروز بیاد آن سال افتادم کامپویتر من دراطاقی بود که او میخوابید ، هرصبح کامپیوتر من روشن بود واو میگفت نیمه شب ناگهان خودش روشن شد  من تازه چند سالی بود که داشتم شعری و نوشته ای وتکه ایرا روی آن تمرین میکردم هنوز نه از لپ تاپ خبری بود ونه از تابلت  ،یک تنوره بزرگ با یک کیبورد وحشتناک و یک تلویزیون چند آهنگ را ذخیره کرده بودم وچند عکس را وچند نوشته را بخیال خود داشتم نقش یک نویسنده را بازی میکردم !!! او خوب ایمیلهای مرا بازدید میکرد نوشته هایمرا میخواند ، نه ! چیزی که قابل ضبط وخبردادان باشد نیست ، هنوز پخته نشده است .
    با او با کمال مهربانی رفتار میکردم ، میگذاشتم لباسهای مارکدارش را به رخ من بکشد اورا به رستورانهای گران قیمت میبردم به همراه خانواده ام او بچه های مرا بچه های خودش مینامید ونوه هایمرا نوهای خودش !!! واز ایران خوب وده کجور برایشان افسانه میبافت .
    نه دگر هیچ افسانهای بگوش من نمینشست ، حسابی کر شده بودم درمقابل سخنان واهی .
    با خود  فکر میکنم ، درطی این سالهایی که درایران زیستم ، کدام روز را بعنوان بهترین وفراموش نشده ترین روزهای عمرم بیاد بیاورم ؟ هیچ روزی هیچ شبی وهیچ ساعتی را ، نه من درآن سر زمین هنوزهم غریب بودم .
    مادر مادرم یا مادربزرگ مادریم هنگامیکه بچه کوچکی بود ه به همراه خانواده اش پس از آتش زدن آتشکده ها وخانه هایشان از کوههای بختیاری سرازیر کویر میشوند بامید آنکه در یزد وکرمان هنوز آتش روشن است ، اما آنجا هم کم کم آتشکده ها خاموش شدند ، مادر بزرگ با آنکه ه دل به پسر عمویش ” آقاا خان” بسته بود بالاجبار به عقد یک مرد مسلمان درمیاید تا بلکه از شر آدمکشان درامان بمانند ، اما وصله گبر ونجس و گورو ، غیره سالهابر جامه خانواده ما دوخته شد مانند یهودیان با ستاره زرد همه جا تحقیر میشدیم اگر چه هفت شهرا را زیر پا میگذاشتیم وبه هفت آب خودرا شسشو میدادیم ، 
    نهایت آنکه جناب استاد پژوهشگر ونویسنده مومن با مهربانی میگفتند :
    معلوم است آن چهره گرد وسبزه رو از چه نژادیست !!!
    بلی جناب استاد که مشغول تالیف وتفسیر مولانا  میباشید ، چهره من ؟!
    ا زنژاد اصیل ایرانی  است .
    نه از گرده اقوام بیابان گردان  پایین افتادیم ونه از بطن زنان مغول ونه از شکم زنان عرب ویا ترک ونه از سلسه سلوکیان ،  از سر چشمه های پاک ودست نخورده بصورت ماهیانی ظریف برخاستیم وامروز لاجرم بصورت یک ماهی یخ زده  به  دریای  غریبه  ها خواهیم رفت .
    ( اضافه میکنم که منظور من از بردن نام اقوام توهین مستقیم به آنها نیست بلکه به  یورش و کشت وکشتاری است که درسر زمین ما  ایران ما به راه  انداختند ویران کردند ، سوختند ، تجاوز به زنانمان کردند وغنائم را بردند ، مردانمانرا کشتند ، شکنجه دادند ، وهنوز هم ادامه دارد .)!
    . پایان
    یکشنبه 3/7/2016 میلادی
  • آواز يك مهاجر / بخش سوم

    سرو صدا همچنان ادامه دارد وساعت ٢/٤٨ دقيقه پس از نيمه شب است ، اين سر وصدا ها  براى جلب مشتريا ن وبيشتر بچها ست ومن در اين فكرم كه بچه ها چگونه تا اين ساعت بيدارند و هنور ( رولر كوستر ها) مشغول بالا وپايين  رفتن وتاب دادن آنها هستند ، مجبور شده ام دربهارا ببندم  كركره هارا پايين بكشم درجه حرارت درون اطاق ٢٨ درجه ميباشد  با كولر هم نميتوان خوابيد ، اين زندگى ما در بهشت است !!!. 
    شب گذشته در يك يوتيوپ برنامه اى ديدم از فريدون فرخزاد بمناسبت روز قصابى كردن او به دست دژخيمان ، با خود فكر كردم اين آدمهاى با انصافى  بودند كه تنها فريدون ر ا كشتند ومانند قاتلان وأدمكشان امروزى  در وسط سينما يا تاتر ويا محل بر گذارى نمايشات بمب  نميگذارند ، بخاطر كشتن يك نفر صدها نفر قربانى شوند ،صدها نفرى كه نقشى در زندگى أن شخص مورد نظر نداشتند .
    سپس باخود فكر  كردم  چگونه يك انسان تا اين حد ميتواند قسى القلب باشد تا جاندار ديگرى را بدينگونه قصابى كند ! أيا بايد نام انسان بر آنها گذاشت؟ يا خونخوارنيكه تشنه خونند ويا اين حيواناتيكه  بخاطر چند سكه يكهفته تمام خواب واستراحت را از يك محل ميگيرند ،
    از خواب كه پريدم ، داشتم زير لب زمزمزمه ميكردم :
    فريدون ، مهربان است  ، عزيز كودكان است ، بنرمى ميزند حرف ، چقدر خوش  زبان است ،  ايا اشعارارا در كتابهاى درسى كلاس اول يا دوم ابتدايى ميخوانديم ، با نقاشيهاى زيبا، 
     اما فريدون ما با نرمى حرف نميزد او با شهامت تمام هرچه ر ا كه در دل داشت بازگو ميكرد ، از همه مهمتر نامه ايكه فروغ ، خواهرش براى او نوشته بود ، پيمامبران  گونه پيش بينى كرده  بود كه : 
    در ميان اين مردم من خواهم مرد، وتو با أن روح صاف وبچه گانه ات چگونه ميخواهى بين آنها باشى ؟ من ميدانم در فاميل ما من اولين كسى هستم كه خواهم مرد و سپس تو ! اين پيش بينى واقعا مرا  تكان داد ، 
    حال بفكر كودك فلج او هستم كه آيا زنده است  يا مرده بايد مردى شده باشد. پسر فروغ در پاركهاى  شهرى كه روزى مادرش افتخار آن سر زمين بود  گدايى ميكند ، رستم پسر فريدون در آلمان بود ،، وباز بياد صادق هدايت افتادم كه خود به دست خود به زندگيش پأيان داد ونگذاشت تا  قاتلى اورا مثله كند ،
     نه ، نبايد  حرف  زد، بايد خاموش نشست وبه جنايتها نگاه كرد ولب فرو بست ، نبايد انديشه كرد انديشه ات ر ا دركنج  اطاقى كه حتى شب را از تو ميگيرند  ، بايد نهان كنى ، نبايد اعتراض كنى ، اين دنياى ماست ، ما اين طور ميخواهيم ، ميخواهيم ماشينها تا صبح فرياد بكشند ، چرخ وفلكها  با صداى ناهنجارشان تا طلوع صبح بچرخند ، وآواز خوانان بى صدا با ضربات تند ووحشتناك سازهاى الكترو نيكشان تا هر وقت ميل داشته باشند بر طبلها وسازها ميكوبند وعربده ميكشند ، در گوشهايت موم فرو كن تا صداى پشه را هم نشنوى كه چگونه به تو نيش ميزند ، 
    امشب يكشنبه شب است امروز همه تعطيلند  وميتوانند تا ظهر بخوابند اما تكليف من چى ميشود ؟ يا تكليف ما ؟
    شب كذشته پسركم تلفنم كرد صدايش در نميامد از فشار خستگى وكار ، گفت امروز  صبح زود با اتو مبيل  رفتم مادريد الان بركشتم ، بخاطر توله سگى كه سفارش داده بودم براى بچه ها از شمال ميامد ودر مادريد أنرا تحويل گرفتم تنها سه ماه دارد ،  بچه ها  خوشحال شدند !!! اما آيا كسى بفكر گوشها ، مغز سر من و اين طوفان وسر وصدا هست ؟ 
    وصدا ها  همچنان ادامه دارند . 
    ساعت  ٣/١٨ دقيقه صبح ومن همچنان درون اطاق در بسته نشسته ام تا ( فرهنگ پر بار ونورسيده  اين ديار تمام شود)
    بهتر است قهوه اى دريت كنم وبنوشم و اين فريادها ا نا شنيده بگيرم ، هركجا بروى فرياد است أرامش از زندگيها رخت بربست همچنانكه زيباييها ،  پايان ٣/٧/٢٠١٦ ميلادى 
    بيچاره مريم ، بيچار ه عيسا !
  • آواز یک مهاجر

    امروز به دنبال کتابی میگشتم تا بخوانم ، همه رویهم انباشته شده اند عده از را از دسترس دورکردم صاحبان ترانه ها واشعار متعهد !!! آنهارا بیشتر بچشم یک خاین مینگرم تا یک شاعر ، نامشان هرچه میخواهد باشد .
    بر حسب تصادف کتاب » ترانه های خیام « صادق هدایت به دستم افتاد بهتر دیدم آنرا مدل قرار دهم وبنویسم هم میخوانم هم مینویسم !.
    این کتاب با کمک  انتشارات امیر کبیر درسال 1352 شمسی در تهران بچاپ رسیده وگویا چاپ ششم میباشد از نوع کتابهای جیبی هآن زمان درست میشد تا همه حتی کتاب را درجیب داشته باشند کتابی از (سلسله کتابهای پرستو ) . در مقدمه کتاب اینطور نوشته شده است :
    شاید کمتر کتابی دردنیا  مانند مجموعه  ترانه های خیام ، تحسین شده ه ،  مردود ومنفور بود  ،تحریف شده  ، بهتان خورده ، محکوم گردیده ،  حلاجی شده ،  شهرت عمومی ودنیا گیر  پیدا کرده  وبالاخره ناشناس مانده است ..
     اگرهمه کتابهایی را که  راجع بخیام  ورباعیاتش  نوشته شده  جمع آوری گردد  تشکیل کتابخانه بزرگی  را خواهد داد  ، اما این مجموعه کوچک  که امروز در دسترس همه میباشد  مجموعه ایست  که از هشتاد  الی هزارو دویست رباعی  کم وبیش در بر دارد  اما همه آنها تقریبا ، جنگ مخلوطی  از افکار  مختلف را تشکیل میدهند  ، حال اگر یکی از این نسخه هارا از روی تفریح ورق بزنیم وبخوانیم  درآن به افکار متضاد  به مضمونهای  گوناگون و به موضوعات  قدیم وجدید بر میخوریم  ، بطوریکه اگر یکنفر صد سال عمر کرده باشد  وروزی دو مرتبه  کیش ومسلک وعقیده  حودرا عوض کرده باشد قادر بگفتن چنین افکار ی نیست ،  مضمون این رباعیات  روی فلسفه وعقاید مختلف است  از قبیل ” الهی ، طبیعی ،  بنگی ،  دهری ،  صوفی ،  خوشبینی ،  بدبینی ،  افیونی ، شهوت پرستی ، مادی ، مرتاضی ، لا مذهبی ، زندی وقلاشی ،  خدایی ، وافوری…….
    وآیا ممکن است یکنفر اینهمه حالات مختلف را پیموده باشد ؟ بالاخره ، منجم ، فیلسوف وریاض دان هم باشد ؟، پس تکلیف ما دراین آش درهم جوش چیست ؟ ……..
    تاکنون قدیمیترین  مجموعه اصیل  از رباعیات  که به خیام  منسوب است نسخه » بودئن«  میباشد که درسنه 865  در شیراز  به چاپ رسید یعنی سه قرن پس از خیام ودارای 158  رباعی  است  اما همین ایرادها کم و بیش به آن گرفته شده است .
    این کتاب کوچک دارا ی نقاشی های قلمکار وقدیمی میباشد وبرگهایش دارد از هم میبانشد اما من همچنان آنرا در لابلای کاغاذها سولوفون حفظ کرده ام “
    میپیرسیدی  که چیست این نقش مجاز 
    گر بگویم  حقیقتش هست دراز 
    نقشی است  پدیدآمده از دریایی
    وآنگاه  شده بقعر آن دریا باز 
    پس من درست گفتم اول ماهی بودیم ، بعد ریه پیدا کردیم بعد با خاک خودمامان را وفق دادیم ، نه ازخاک بر آمدیم که بخاک برویم ونه دستی از آن بالاها مارا با گل وآب درست کرد ، ماهی بودیم نهنگ میشویم کوسه میشویم دوباره برمیگردیم به آب ،بنی آدم بنی عادت است به آتش جهنم هم عادت میکند  .پایان