Author: Soraya

  • ارواح پلید

    در دنیایی که  علم نا خود آگاه بر همه جا خودرا پخش کرده ومارا احاطه میکند ، چگونه میتوان از ارواح نوشت ؟ وچرا ارواح اکثرا پلید نامیده میشوند ؟ شب داغی را گذراندم  ، نه گرم نه ! داغ ترازجهنم  سر انجام کولر را روشن کردم وبا یک قرص خواب بامید آنکه بخواب ابدی بروم  از هوش رفتم .
    آمدن آرتیست های نامدار ونامی وهجوم چراغها وپروژکتورها و وچراغهایی که ملت به دست میگیرند ، آتش سوزیهای خواسته یا ناخواسته ، دراین سر زمین  آن هوای لطیف و بهشتی را که قبلا داشتیم از ما گرفت ، حال درجهنم  بین مرگ وزندگی دست وپا میزنیم  صبح زود بچه ها  ی بیچاره نیمه خواب ونیمه بیدار باید از جای برخیزند تا خودرا به دفترشان  برسانند وظهر درهوای مطبوع چهل ودو درجه بخانه برگردند چوبهای لاغر وخشک .مهم نیست 
     اینهم خواهد گذشت مانند همیشه .
    چندی پیس مطلبی را دریک دفتر چه نوشتم وبالای سرم گذاشتم ومردد بودم که آیا آنرا روی این صفحه بیاورم یانه  دفترچه بسته بود ، صبح فردا دیدم دفتر چه ورق خورده وهمان مطلب هویدا گشته !!!  گویی کسی شب پیش  به هنگام خواب  همه اوراق این دفتر چه را بهمریخته ودرست همان مطلبی را که مردد بودم جلوی من بازکرده است ، بی اراده  برخاستم بدون خورن صبحانه یا دوش نشستم و کلمه به کلمه آنرا روی این صفحه پیاده کردم ، دستی نا مریی ، روحی نامریی مرا ودار میکرد که بنویسم ونوشتم نوشته های من در سر زمین محبوبم فیلتر میباشند !! خود منهم فیلتر بودم بیخودی از لابلای سوراخهای فیلتر خودم را باین جهان وحشتناک انداختم تا شاهد اینهمه رنج وعذاب مردم  این دنیا باشم وباعث بوجود آوردن چند موجود بیچاره که خواسته یا ناخواسته فرزندان من شده اند که با کمال شرمساریی باید از آنها پوزش بطلبم ، آنهارا باینسو آن سوی دنیا کشاندم من به دنبا ل خانه  گمشده ام بودم  وآنها بیزبان ودرسکوت به دنبال من روان شدند .
    امروز در این جهنم همه سر گردانیم در این جا بیاد گفته هایی میافتم که گاهی ملکه ذهن من میشوند ، سالهای پیش کتابی را خوانده بودم بنام ( مردگان تبت ) به قلم یک چینی نامش یادم نیست اما این جمله اورا خوب بخاطر دارم که نوشته بود :
    اسانتر وقاطعتر این است  که بگوییم  ، بر من چه میگذرد تا بگوییم من آنرا انجام میدهم ،  اگر درست بخاطر داشته باشم  ، گاهی زبان ، وزمانی دستها واندک زمانی قلم  راهش را به قلمرو اشتباهاتی میگذارد که دیگر راه برگشت ندارد ، قلم من ، ( امروز باید بنویسم »موش«  من لغزشهای زیادی داشته است ، تحلیل مسائلی که بمن مربوط نمیشود  بطور کلی همه زندگیم در یک قلمرو اشتباهات زیر وروشده است . وهیچگاه هم از این اشتباهات درس نمیگرم .
     خوب ، اگر دانش بالایی داشتم که امروز هم به درد نمیخورد !! واین ارجیف  اثری  وانعکاسی داشت بر جامعه که درآن هستم میشد توقفی کوتاه کرد ودوباره راه افتاد ،  هریک از ما نمایشگر رویاهای خود هستیم  همچنان که دنیای امروز ما نمایشگر رویای آینده وجهان یک قطبی میباشد ، وجود امثال من مانند پشه هایی بر روی یک کدوی یکصد کیلویی است !سرنوشت ما شاید محصول اراده خود ما باشد ،  اما دیگر راه گریزی نیست ، حال تسلیم روح مغرورانه خودم شده ام   گوته مینویسد :
    اگر نمیخواهی  زاغان پیرامونت  غار غار نکنند ، در بلند ترین برج کلیسا جایگیر مباش ! از فشار گرما حال تهوع دارم . بهتر است باین نوشته پایان دهم . تا بعد ..
    پایان 
    22/07/2016 میلادی / .
  • خدایان المپ

    روزگذشته زندگی ومصائب ( مسیح) را دیدم ، فیلمی ساده بیشتر به یک دکومنتری شبیه بود تا یک فیلم پر خرج وپر ابهت با لشکریان  وسیاه لشکرها ، سپس نیمی از فیلم ( کجا میروی؟) زندگی نرون خونخوار ودیوانه که شهر رم را به آتش کشید ، درقالب یک داستان عاشقانه ، اینها پدیده های اساطیری نیستند ، ما  اینطورگمان میکردیم ، امروز امثال این  نرون ها در تمام سر زمین ها حاکمند ، همان شاعران مجیز گوی برایشان اشعار زیبا میسرایند وصدای انکرالصوات  آنهارا به صوت داود ی تشبیه میکنند ،  زندگی در اساطیر قدیم ،  بعنوان یک تکرار مقدس  شکل  تاریخی از زندگی است ، خوب ، انسانهای گذشته بدین سان میزیستند ، مانند امروز ، تنها از مزایای تکنو لوژی محروم بودند واز روی ستارگان راه خودرا میافتند ، اما ساده زندگی میکردند ، وحشی گری تا بدین حد نرسیده بود .یا شاید هم بود تاریخ نویسی نبود ، شاهدی نبود .؟!
    بعنوان نمونه ، مثلا کلئو.پاترا همان ” ایشتر” خدای بابلیان بود خدا ی حاصلخیزی  والهه زمان ، مصریان باو الهه قرن وزیبایی لقب داده بودند درحالیکه زنی بسیار زشت رو بود ، پوستی تیره ، موههای انبوه سیاه وچشمانی که برق خشونت درآنها دیده میشد ، نه  ! کلئوپاترا به زیبای قرن حاضر ( الیزابت تیلور نبود) ومارک آنتونی به زیبای همسر او( ریچاربرتن) نبود ،  اما تاریخ نویسانی بودند که به قوه تخیل خود از او یک آفرودیت والهه زیبای ساختند وقرنهاست که زندگی او مورد بررسی وکنجکاوی دیگران است .او برای آنکه تسلیم رومیان نشود یک افعی را روی سینه اش گذاشت وخودرا کشت ، درحالیکه لباسی از فلس ماهی به تن داشت .  بنا براین اگر مرگ کلئوپاترا بهمان  نحوی است که  در افسانه ها آمده است  سبک آن نمادی از نقش اساطیری اوست ، او فرزندی نیز از مارک آنتونی داشت  شخصیتی فوق العاده ومیدانست کجا پای بگذارد  وخوب میدانست که کیست .  نقش آن دوران وزندگیش با امروز ما فرق بسیار دارد .اما میتواندالگوی خوبی برای دیگران باشد .!
    اما در حال حاضر دیگر مصری با حضور کلئوپاترا نیست بلکه سر زمینی ویران شده دردست اعراب بدوی است ، ونقش رستم ما برهیچ دیواری نیست چرا که به دست فرزندان اعراب بدوی ویران شده است .
    نوشته ای از نویسنده معروف اسپانیایی ” اورتگا -ای گاست ” بخاطر دارم  که عقیده داشت  انسان درعهد عتیق  قبل از هرکاری  قدمی به عقب برمیداشت  چون گاو بازی که به هنگام حمله گاو به عقب میجهد شاید در جایی دیگر نیز این نمونه را آورده باشم 
    طنز مهلک زندگی امروزی ما این است که همه گامها بسوی عقب بر داشته میشوند ، با ز سلطان محمود ، سلطان حسین ، سلطان احمد .پاشای قسطنطیه  دوباره ظهور خودرا با سر بازان مسلح اعلام داشته اند ، تنها زره هایشان فرق کرده واسلحه هایشان مزین به تکنو لوژی پیشرفته امروز است ، درهوا مرغ را میزنند .
    امروز سر زمین محبوب من !  سر زمین ممنوعیات است وترکستان هم میرود تا  الگوی مضحکی از آن شود  آچه را که کمال آتاتورک ساخت ویران کردند وآنچه را  رضا شاه ساخت تبدیل به ویرانه شد .امروز همه چیز ممنوع است غیر از شیون وگریه وعزا داری ، جشن ها ممنوع ، عشق ممنوع، طرب ممنوع ، ساز ممنوع ، گردش در پارکها ، وتمجع ، ممنوع؛ تاتر ممنوع؛ سینما ممنوع ،  انتحار آزاد ، خودکشی دسته جمعی آزاد ، سکته شدن وایست قلبی ، آزاد ، نفس کشیدن ممنوع .
    بیایید کمی تنها به لغت ” جشن گرفتن” بیاندیشید ،  این لغت درهمه جا یکی است خود زندگی جش کاملی است ، اما امروز در مرزهایی که برایمان با سیم خاردار ساخته اند نام بردن از آن نیز ممنوع است . بهترین قصیده یوسف وبرادران است عشق ولطف ومهربانی برادران را به براد ر کوچکتر مینمایند ، راست  یا دروغ ! بهترین نمایشات وتاتر ها نمایش یزید است وشمر وسایرین که ابدا ما آنهارا نه میشناسیم ونه میدانیم چه کسانی هستند ،  پر فروش ترین فیلمها آنهایی هستند که در کشت وکشتار وخونریزی دست  چنگیز خان مغول را از پشت بسته اند .آخ که زندگی تا چه حد خنده آور شده است ، وتا حدی گریه آور ودردناک . منجی از آسمان آمد  اما تنها یک عروسک شد درمعبد ، نتوانست جلوی ظلم را بگیرد ، منجی دیگر نیز در آسمانها نیست تا بشر را آزاد کند خود بشریت باید به فریاد خود برسد درانتظار هیچ معجزه ای نباید نشست . پایان/.
  • مردئ از پیران

    به درستی نمیدانستم از کجا شروع کنم ، حالت یک هنرپیشه ای دراماتیک را داشتم که روی صحنه میبایست  ادای یک دلقک را دربیاورد ، برایم سخت بود ، بهر روی دل به دریا زدم اول آنرا درون دفتری نوشتم سپس امروز دیدم دفتر ورق خورده انگار شب گذشته کسی آنرا مورد بازدید قرارداده است ، من درخواب مشغول جدال با کابوس های گذشته ام بودم برای فراراز آنها هیچ راهی وجود ندارد .بین نوشتن وفکر کردن راهی دراز است میتوانی هرچقدر میل داری فکر کنی اما نمیتوانی همه افکار دورنت را روی صفحه به نمایش بگذاری ، امروز دنیای تفکر محدود شده است ، دنیای انسانها ورابطه هایشان بکلی از بین رفته است  احتیاج به یک هوای تازه داشتم ، من ترا در تمام لباسها مجسم کردم ازیک مامور معذور تا یک دون ژوان عیار  همه را دریک فرد خلاصه کردم  ترسی ندارم ، سالها میشود که آنرا  به دور انداخته ام   وسینه را سپر بلا ساخته ام ، امروز کتابها کم کم از روی طبقه خانه ها گم میشوند وسپس قلم ها گم میشود ودست آخر کاغذ نیز حکم خاویاررا پیدا میکند وباید در باغ زندگی به دنبال یک برگ زرد خشک شده گردید ویا یک تکه ذغال روی آن نوشت ( عشق) !!..
    تو سی سال دیر آمدی ومن سی سال تند دویدم اگر میدانستم تو خواهی آمد دریک مرز توقف میکردم ،  پشت به سر زمینم کرده بودم همان کاری را که امروز گروه گروه انجام میدهند وتو خود یکی از آنها هستی ، من درب هارا به روی خود بستم ودیگر میل نداشتم نه چیزی ببینم ونه کلامی بشنوم ، تو درست از همان نقطه ای که من گریخته بودم آمدی ،  از کنار ” آتشگاههای ” سوخته وویران شده ، نه هیچ میل نداشتم به پشت سرم بنگرم ، اما تو مرا براسب رویاها نشاندی دری را به روی یک زندانی ، تنها دری را که رو به آسمان داشت  گشودی ومرا بر پشت راهوارت نشاندی  من نترسیدم ، حتی  از دروازه بان پیر نیز نترسیدم  به چشمانت خیره شدم ، چیزی درآنها دیده نمیشد  به دنبا ل گمشده ام بودم  هیچ اثری از آن گمشد درون آن چشمان بی ثبات نبود ، هیچ نگاهی از درون آن ترواش نمیکرد  در دشتهای گردش کردیم ، در رودخانه ها پاهایمان را شستیم ، از درختان میوه هارا چیدیم وخوردیم غیر ازآن میوه ممنوعه را . 
    ما نتوانستیم در یک بهار زیبا ویا یک تابستان گرم بهم برسیم ، زمستان سردی میان ما نشسته بود  ، من از گردش ها برگشتم  تو به آوازت ادامه دادی ، با همه روی چمن ها رقصیدی ومن به تماشای تو نشستم ،قرار بود به زادگاه تو برویم ، قرار بود دوباره به آتشگاه سوخته ویرانشده برویم ومن خم شوم ودوباره سر تعظیم درمقابل اجدادم فرود آورم ، اما تو روی سنگ فرشها مشغول رقصیدن بودی ، همانند یک رقاصه ماهر روی صحنه ، من از رقص تو خوشم میامد ، وبه تماشا مینشستم ، آوازهایت کوتاه بودند وخیلی کم بمن میرسیدند ، فریادت اما مانند یک سیل خشمگین کوها را نیز به لرزه درمیاورد .
    گمان بردم بچه بلهوسی هستی که بازی را شروع کردی وحال به برد وباخت آن میاندیشی ، اما مردی دلشاد بودی ،  گمان بردم برای هوس هایت آمده ای ، اما طعم عشق را چشیدی دیگر راه فرار برایت امکان نداشت ، نه برای هیچکدام از ما امکان گریز نبود .
    تو به رقص خودت با دیگران ادامه دادی اما من دیگر تماشاچی نبودم ، پشت بتو کردم ورویم را به یک دشت خالی ،  یک صحرای بی انتها ، یک کویر  ، دوراز آتش ، دوراز وجود تو ، دوراز از آتشگاهها ، ودوراز آوای زنگوله ها گوسفندان وشیهه اسبان فراری ومادیانها ، دور  از کوچ های ایلیاتی .
    من قرار بود تنبه شوم ، وتنبه شدم در پی یک خشونت  بال پروازم زخمی شد ، پاهایم زخمی شدند ، راهم را گم کرده بودم ، آسمان نیز تاریک  توام با رعد وبرق های وحشتناک بود ، به زیر درختی پناه بردم ،  سپس از دوردستها آوای شنیدم .پرواز کردم با بال  زخمی وپاهای خونین ، بسوی آن آواز شبانه .
    ناگهان از خواب پریدم ، مردی در کوچه آوا زمیخواند ومن دراطاق تنهاییم  مانند همیشه به قصه رهگذری گوش فرا داده بودم .
    چاره ای کو ؟ بهتر از دیوانگی 
    بگسلد صد لنگر از دیوانگی
    ای بسا کافر شده از عقل خویش 
    هیچ دیده ای کافر از دیوانگی 
    درخراباتی که رنجوران روند
    زود بستان ساغر دیوانگی 
    بر پری بر آسمان همچون مسیح
    گر ترا باشد پر از دیوانگی ……….: ” مولاناشمس تبریزی”
    پایان 
    پنجشنبه /21/ 07/ 2016 میلادی /.
  • تجسم رویاها

    قبل از هر چیز از آن دوست ناشناسی که چنین لینک زیبایی را برای من فرستاد بی اندازه سپاسگذارم ، واگر اورا میدیدم  دست اورا میبوسیدم .
    قریب چهل سال بود که اوار ندیده بودم ( فخری نیکزاد) تنها یکبار اورا برای چند دقیقه درخانه دوستی درلندن دیدم ، نوه دار شده بود واز آن زیبای سکر آوروآن چهره خیال انگیز دیگر خبری نبود ،  او سالهای سال سخن گوی شاعران بزرگ ما در برنامه های گوناگون هنر وادبیات ایران بود با آن چهره نجیب ، آن لبانی ک همهرا به شکفتی وا میداشت ودهانی شیرین وآن انبوه موها وچهره ای بس نجیب وزیبا وخواستنی ، میدانست عشاق او فراوانند اما بی اعتنا از کنارشا ن میگذشت درهر دوره ومیهمانی که برنامه او شروع میشد همه سراسیمه بطرف تلویزون هجوم میاوردند ، مردان آهی از سر حسرت میکشیدند وزنان با حسادتی وصف ناپذیر خودرا کنار میکشیدند ، من محو صدا ی او انتخاب اشعار اومیشدم واز دنیا بیرون میرفتم .
    جناب حضرت گلپایگانی با هوس میخانه شان دیگر مجالی به دیگران نمیدادند ، همه جا بودند جناب شجریان را که خیلی جوان بود اما صدای طلاییش مانند آوای مرغان دلکش درگوش مینشست مرا درجایم میخکوب میکرد .
    چهل بود  که دیگر برنامه زیبای را از او ندیده بودم ، وامروز درکنار نریمان واستاد شجریان برنامه ادب شعر وموسیقی را بنام ساقینامه اجرا میکرد موهای بلنداو در اطرافش ریخته بودند وچشمان خمار ولبان گوشت آلودش ودهانی که با هر کلام ترا به آسمانها میبرد . جوانان . شلوارهای پاچه گشاد و کسانیکه سر انجام یا در…. نه بهتر است وارد معقولات نشوم وخاطره ی راا تعریف کنم .
     روزی در باشگاه طوس متعلق به رادیو تلویزون ایران ومخصوص کارمندان  آن سازمان ،من با دوستی ناهار میخوردم آ ن دوست کارمند اداره هئرهای زیبا کشور وسکرتر مدیر عامل بود ، شادروان فریدون مشیری هم با آن لبخند همیشگی وچهره بشاش خود بما پیوست ، بانو فخری نیکزاد درسوی دیگر درکنار دوستی نشسته بود .وسرش پایین بود ، میدانستم که شاعر دل درگرو او دارد ومیدانستم که او جواب نه را دردهانش برای همه نگاه داشته است ، شاعر ما سختو شیفته وار قلم ودفتر را از جیبش بیرون کشید تا اشعاری برای آن دوچشمان مخمور وزیبا وآن دهان شیرین بسراید ، نمیدانم حس حسادت بود  ویا اینکه  دلم برای شاعر سوخت ناگهان گفتم :
    آقای مشیری ، مژه هایش مصنوعی اند وشما چگونه برای چند موی اضافه میخواهید شعر بگویید ؟
    نگاهی از سرخشم وتاثر برمن انداخت وگفت ؛ نمیتوانستی الان حال مرا نگیری ؟ واز سر میز برخاست ناهار نخورده از در سالن بیرون رفت .
    من شرمنده بر جای خود نشستم ، دلم میخواست بلند شوم وبطرف فخری نیکزاد  بروم واورا درآغوش بکشم ، اما از این کار هم خودداری کردم ناهارا نیمه کاره گذاشتم با آن دوست خداحافظی کردم وبخانه برگشتم ، تمام مدت احسا س گناه وشرم مرا میازرد امروز روی صفحه تابلتم بارها صورت زیبای اورا بوسیدم وگفتم هرکجا هستی زنده وپایدار بمانی که معنی شعر راخوب میدانستی ودرهرکلام گویی این از دل وجان تو بر میخیزد وبگوش ما میرسد  ودر دل ما مینشیند . 
    صمیمانه از آن دوست نادیده سپاسگذارم ولینک  آنرا برای کسانیکه میدانم عاشق این برنامه ها هستند میفرستم . با درود وسپاس فراوان . ثریا . چهارشنبه  /20/7/
  • و…خدا زن را آفرید

    تمام دیروز را خواب بودم ، تمام روز خواب بودم ، دختر بیچاره ام نگران پشت درخانه ،  ومن خوا ب بودم ، چی شده ؟ هیچ خواب بودم ، اورفت ، دوباره خوابیدم ،  خوابی که گمان میکردم هیچگاه بیداری نخواهد داشت ، گاهی نقی از واتسآپ بلند میشد !! باران! باران ؟ نه خواب میدیدم ،  امروز صبح اولین خبری را که خواندم :
    سوزاندن زن حامله جوانی را درافغانستان بجرم آتکه تیغ به تریاک نمیزده چون ویار داشته  اورا به قصد مرگ  کتک زدند وسپس درتنور او وفرزندنش را سوزاندند ، دوباره به خواب رفتم ،  بیدارشدم ،  آه جناب دونالد ترامپ سر انجام نماینده حزب جمهوریخواهان شد وهمسرش نوشته های بانوی اول  امریکارا مو به مو تقدیم ملت همیشه درصحنه انتخابات امریکا کرده بود یعنی سرقت ادبی !! 
    مهم نیست ، کسیکه توانسته تا اینجاخودرا بکشاند روی این یکی را هم کچ میمالد .
    در بریتانیای بزرگ وصاحب کما ل وسخن سنج وزادگاه شکسپیر هر روز تعداد با حجابهای زیا دمیشوند ومدارس اسلامی د رهر گوشه بچه های بدبخترا به مراسم نماز میبرند ، 
    فرزندان عیسای مسیح نتوانستند سخنان پر برکت وحاوی معنی اورا درست برای بازماندگان تعریف کنند آنهارا تحریف کردند ؛ خون اورا درون جام طلا ونقره مینوشند و گوشت اورا با بهترین فر آورده های گندم در قاب طلا !! ودر خلوت به ( آن کار دیگر مشغولند) !او بر صلیبش جان داد اما گفت برخواهم گشت ودرمیان شما خواهم بود ، درکنار شما ، آیا برگشته وشمایل  پر زرق وبرق کاتبان و مردان خدایش را در لباسهای یراق دوزی شده از طلا وواتیکان را که انبار اسلحه ومواد مخدر است دیده یا میبیند؟ گمان نکنم ، او درسکوت و ملکوت آسمانی خودش غرق شده است .
    تمام روز خوابیدم ، وخوابهای طلایی دوران گذشته را دیدم ، خوشحالم در زمانی به دنیا آمدم که جنکها پایان یافته بودند ودنیا داشت میرفت تا خودرا برای جنگهای آینده ارایش کند ، بیادم آمد چهار ماهه حامله بودم که درایتالیا به همراه دوستی به کلیسا رفتیم ، او کلام به کلام سخنان کشیش را برایم ترجمه میکرد یک کلیسای کهنه ، یک کشیش با رادای سفید ویک لیوان نقره ای وکمی نان فطیر ، دوست من کاتولیک واهل رم بود اما همسرش ایرانی واو خوب فارسی را فرا گفته بود .
    نماز دعشاء ربانی تمام شد باو گفتم بیا برویم تا من این کشیش را ببینم وباو بگویم از دوران کودکی میل داشتم راهبه شوم !! او خندید و ما درپشت پرده کهنه ای به دیدار کشیش رفتیم واو هرچه را که من میگفتم برای کشیش تعریف میکرد ، کشیش چشمانش به چشمان من دوخته شده بود ، ناگهان اشکهایم فروریختند ، او مرا بوسید وگفت :
    دخترم ، راهبه شدن کار شما ها نیست ، باید اول کاتولیک باشی ، باید دست از همه علائق دنیا بکشی ، به همه فامیل ودوستانت پشت وپا بزنی وسپس دوران سختی را طی کنی ، تو الان جنینی در شکم داری ومسئول او هستی ، میدانم که پسری خواهد بود از چهره زیبایت وچشمانت میخوانم که او پسری سلامت وخوب به دنیا خواهد آمد ، نه تو هیچگاه نمیتوانی راهبه شوی اما میتوانی کلمات ودستورات خدای مرا انجام دهی یعنی انسانی شریف باشی ، تنها یک انسان خوب .به همه کمک برسانی ، دشمانت را ببخشی ودوستانترا دوست بداری .
    با هم از آن دیر متروک بیرون آمدیم درحالیکه جای دست اورا روی پیشانیم  صلیب کشیده بود داغ شده ومرا بشوق درآورده بود  احساس میکردم ، پس فرزند من پسر خواهد بود ومن صاحب مردی خواهم شد این منم که مرد را خواهم زایید وخداوند اول زن را آفرید .
    از آن زمان سالهای میگذزد پسر من بزرگ شده مردی با کمال وصاحب اندیشه های بزرگ وفراخ روزی که اورا به دبستان میگذاشتم باو گفتم ”  فرزندم هرکاره ای که شدی حتی اگر قصاب هم شدی قصاب مهربان وانسانی خوب باش ” مهم نیست چه کاره خواهی بود مهم اینست که چگونه زندگی خواهی کرد !.
    امروز دردهای اورا ، رنجاهایش را از اینهمه بیعدالتی ها   میبینم  ، او درمقابل همه سختی ها ورنجها سکوت کرد وسلامت از جهنم واز آتش بیرون آمد شاید دعای خیر همان کشیش پیر بود ، 
    تمام روز خوابیدم بیا دندارم چگونه ناهار خوردم وچی خوردم ، امروز صبح هم گمان نمیکردم که بتوانم بیدار شوم ، اما میبایست برمیخاستم ، بچه ها نگران میشوند ، در جایی خواندم که لاشه های پیر شده واز میدان  شهرت رانده شده در لوس آنجلس یکصدا طرفدار همجنس بازان شده اند ! من مشکلی با آنها ندارم  مردانرا میفهمم ، اما زنان؟؟؟؟؟ شاید از این راه میخواهند برابری خودرا با مردان ثابت کنند ، نه ! ابدا با آنها همصدا نخواهم بود . من یک زن هستم ، یک مادر، یک مادر بزرگ ، هوسهارا را سالهاست  به دریا انداخته ام ، چگونه میتوانم با آنها آواز بخوانم ؟ وخداوند زن را آفرید ، مرد را آفرید و به آنها برکت داد تا فرزندانی ونسلی را ازخود باقی بگذارند نه کثافت را .پایان /.
    چهارشنبه / 20/7/2016 میلادی .
    ساعت نه وچهل وچهار دقیقه صبح !! 
  • چگونه ما خواهیم مرد

    سا لها پیش کتابی خواندم ( بنام چگونه نیمی از مردم دنیا میمیرند) نوشته سوزان جرج ویا جرج سوزان هرچه بود نام مستعاری بود برای نویسنده کتاب ، هنوز هم آنرا دارم .
    مربوط بود به سالهای خیلی دور دوران جنگ ویتنام ، وغیره وگرسنگی بی حدی وکه دنیار فرا خواهد گرفت ، امروز باید بنویسم  »چگونه ما خواهمیم مرد « 
    با این آب ، این هوا وواین غذاهای پس مانده کارخانه های تولیدی وبسته  بندی بندی شده در اشکال مختلف وارسال آنها به این سرزمین ، خوشبختانه هنوز افراد محلی  به همان غداهای قدیمی خود دو دستی چسپیده اند وهمان نان وشراب وچورسیو وپنیر برایشان از همه چیز بهتر است ،  من چندان خوش خوراک نیستم ، تعصبی هم روی مواد غذایی ندارم اما هر روز در خیابان چشمم به آدمهایی میافند که مانند بادکنک غل میخورند همه چاق ورم کرده باد کرد ه واین بیماری شا مل خود منهم شده است باکمال تاسف !  حال اگر به غذاهای مخصوص خود اکتفا نمیکردم وورزشم را ادامه نمیدادم  لابد الان دروزن یکصد کیلو میبایست با پشه مالاریا بوکس بازی کنم ! نه قاضیم ونه نقاد ، تنها میل دارم به بعضی از حقایق اشاره کنم ، واینجاست  که جهان دوقطبی ودو طبقه  را میبینم ، خیلی میل داشتم مانند روزهای گذشته از عشق وشعر واشنایی بنویسم اما اینها دیگر درمقابل کشتار وفریب ودیکتاتوریها کهنه شده است باید نوشت “
    با نهایت خوشحالی وسرور اطلاع میدهم که درقلان شهر هزاران نفر خود کشی شدند !!! یا فلان روزنامه نگاری که نفهمیده عکس فلان ریاست جمهموررا بعنوان …. بعضی از چیز ها چاپ کرده ناگهان به تیر غیب گرفتا رآمد ،  اینها اخبار روز هستند و…اما 
    واما امروز نگاهی به تکه نانی که دردستم بود انداختم نان باندازه یک کف دست شده بود ، خشک وغیر قابل خوردن هنگامیکه آنرا درون توستر گذاشتم بقیه آب آنهم بخار شد وتبدیل به یک توپ غلغلی سفت وسخت گردید !! کره درون بشقابم آب شده بود مربا که چه عرض کنم مقدار زیادی ژله رنگی چسپیده بهم ،  قبل از آن هم باید یک قرص که این روزها مانند نمک میوه درتمام خانه ها دیده میشود ببلعیم تا این آشغالی را که بنام نان ویا شیر یا کوه بما میدهند  معده بدبخت ما آنرا هضم کند .
    شیر های  روزانه از درون  شیشه ها  که هرصبح شیر فروش  کنار درخانه ات میگذاشت به درون یک کارتن مقوایی آلومینومی رفته وهنگامی درب آنرا باز کردی باید بیست وچهار ساعت آنرا تمام کنی چون آن کثافتی که به آن مخلوط کرده اند تا بماند آنرا مسموم میسازد .
    نانهای تازه وبلندی که هرصبح زود از مغازه های  نانفروشی میخریدی حال تبدیل به یک سنگ ریره سف ویا چوبها یخ زده درازی شده اند که درون  فر آنرا داغ میکنند وهنگامیکه بخانه میرسی گویی یک تکه چوب یا خاک اره را داری میبلعی .
    گوشت را جلوی رویت میگذاری ونگرانی که گوشت چه حیوانی ویا چه انسانی میباشد ؟ گوشت را به درون  سطل زباله پرتاب میکنی ، بهتر  است به همان قارچ بچسپم ، قارچ ؟ مدتهاست که دیگر خبری از قارچ های بزرگ وسفید در فروشگهانیست ، تازه اگرهم پیداشود خاک آلوده به سم آنهارا پرورش داد فرزندان حرامزاده مقدار زیادی سم میباشند ، درحال حاضر پیتزا با انواع پنیر های مانده درانبارها وروغن خوک  همه جارا احاطه کرده است ، هرفیلم یا سریال امریکایی را که میبینی جلوی بازیکنان ،پیتزا وکوکا کولا گذاشته اند !!
    نه امروز گفته هایم چندان نظم شیرینی ندارند ، گرسنگی پنهان همهرا به عذاب آورده خوب میرویم برای بدن سازی و نوشیدن پروتینهای مصنوعی که بما عضله بدهند !!  آنچه که امروز بعنوان غدا عرضه میشود مقدار زیادی زباله از ریساکل شدن زبالهای قبلی است ، از زمانیکه فریزر به خانه ها راه  یافت شد دیگر ما روی غذای تازه را ندیدیم ،  هنوز داریم خوب زندگی میکنیم هنوز ادرارمان تصفیه شده درشیر های آب جریان دارد ! هنوز بیسکویتهای ساخته شده از مدفوع انسانی قفسه فروشگهارا پرکرده است ، اما خبری از شکلاتهای خوشمزه نیست ، خبری از دانه های خوشبوی قهوه نیست ، خبری از بوی نان تازه نیست درعوض سرمان به اخبار وناهنجاریهای اجتماعات  و توییتر ، فیس بوک ، وگوگل وسایر اسباب بازیها گرم است ، وهنوز خبری از جنگها ی بزرگ نیست ، سیب زمینی ها هم صنعتی شده اند وقسمت بندی ، نه دیگر خبری از زندگی نیست . حتی سیب زمینی های شیرینی که در روزگاران برده داری برده ها میخوردند دیگر خبری نیست اینها همه به سر سفره بزرگان برای روزهای مخصوص رفته است ،درعوض قفسه ها لبریز از مشروبات رنگارنگ ساخت کارخانه های الکل صنعتی است ودرعوض بجای باغچه های پر گل وعطر شبو بوی تعفن استفراغ شبانه مستان به مشام میخورد وزنان ومردانی که زنجیر سگهایشانرا به دست گرفته اند ورژه میروند ، مسابقه زیباترین سگ ، شکیل ترین سگ و…… بهتراست تمام کنم .پر دارم وراجی میکنم ./.
    شما که مرا تلخ مینامید ، مگر خودتان چه کرده اید؟
    نفس محکوم کردن ما با نفی کردن آغاز میشود 
    شما به عبث جاروی خودرا برای روبیدن من باینسو آنسو 
    میرانید 
    شما  که میل دارید مرا از پیش چشمان خود دور سازید 
    آیا شما خود هرگز وجود خارجی داشته اید ؟ 
    تامن مجبور به روبیدن شما باشم ؟ 
    پایان 
    سه سنبه 19/7/ 2016 میلادی  /
    ساعت 09/43 دقسقه صبح 
  • نه ، به مرگ

    در جوی زمان ، در خواب به تماشای تو میرویم 
    سیمای روان ، با شبنم  افشان تو میشویم ، ………” سهرب سپهری ” 
    ——-
     از خاک پدر وخانه مادر ،  از کوچه پس کوچه های شهر تاریک ، واز کنار دستهای پر هنر ، درآن هنگام که سر زمین ما بسوی خدا مرفت  ما درجادهه ای سبز زمان سرگردان شدیم .
    ما تنها شدیم ، تنها ماندیم ، ودر پی آنیم  که پنهان بمانیم که مبادا شیطان ناگهان پس دیوار نگران اندیشه های ما شده وبیرون جهد ،
    هر روز هزار بار مرگ رادر پشت سر ، درآیینه روبروی حمام وآینه اطاق میبینم ، هر روز بمن تردیکتر میشود ومن دورتر میروم ، خودرا میفریبم  وبه او نه میگویم ” 
    اینجا ، نه ، پس کجا ؟ قرار ما کجاست؟ 
    نمیدانم ، اما هرجا که من خواستم ترا فرا میخوانم ، 
    امروز من نمیدانم مخاطبان من چه کسانی هستند ؟ چهره های نامریی درپشت یک دیوار ، ایا دوستند ؟ یا دشمن ؟  من هرروز باید صفحه ایملهایم را نگاه کنم وبی آنکه آنهارا بخوانم همهرا پاک کنم ، تیتر آنها نامفهوم است ، گاهی شعری ، زمانی نوشته ای و هرازگاهی لطفی غیر طبیعی .
    تنها شکر گذار آن هستم که توانستم چندین کتاب را بجای دلار وارز از ایران خارج کنم ، کتبی که دیگر هیچگاه چاپ نخواهند شد واگر هم چاپ شوند یک کپیه بی ارزش است ، ارتباطی با هیچ سر زمینی ندارم ، چون سایت لایت ندارم ، چندان از نداشتن آن غمگین نیستم بلکه گاهی شکر گذار میشوم ، به همین دلیل هر چه در سر زمینهای دیگر وبین هموطنان میگذرد من چند ماه بعد باخبر میشوم ، مگر اخبار وحشتناکی که از طریق رسانه های روز به دستم برسد . دیگر میلی به شنیدن آوای هیچ رادیوی ندارم وهیچ میلی به دیدار تصاویر امروزی درمن بیدار نمیشود ، من این آدمهای جدید را نمیشناسم ، تنها یک چیز را میدانم نسل امروز نسلی است بیدار وروشن وباهوش ،این مایه امیدواری است  نه برای سر زمین بلازده من بلکه برای همه جهان ، 
    کار من خستگی است ، میلی به دیدار هیچکس ندارم ، همه جای دنیارا دیده ام ، همه چیز را لمس کرده ام بوهای خوب وبد را نیز به مشامم هدیه داده ام ، میلی به سفر ندارم ، تنها خوشی من زمانی است که قلم دردست دارم ومینویسم ، مینویسم خودم نمیدانم برای کی وچی ؟ اما میل به نوشتن مانند یک شراب سکر آورمرا شاد میکند سرشا راز انرژی میشوم ، سرودن شعر کار من نیست قبل از من شاعران سرودند وهرچه بود گفتند ورفتند ، گاهی چیزکی از دستم میلغزد نمیدانم نامش را چه بگذارم ؟ در گدشته زیاد میسرودم اما امروز دیگر حالم را بهم میزند ، همه شاعر شده اند ، نمیدانم این خط وزبان باقی خواهد ماند ؟ ویا مانند کودکان نیمه جان سرزمین عراق تنها به خطوط ( حمورایی ) بصورت یک نقاشی مینگرند به همانگونه که امروز خط میخی دوران هخامنشی در موزه ها بعنوان یک اثر !! به نمایش گذاشته شده است ،  وآیا ( ایران ) میماند یا تنها ایرانستانی با قبایل مختلف در یک بیابان برهوت روی نقشه جغرافیای جهان خود نمایی میکند ؟! درحال حاضر همه درکتابخانه هایشان مجموع هایی از آثار ایرانی از نوشته ها واشعار شاعران ونقاشیها  رادارند . 
    مردمان ما زیر نام جعلی یک حکومت / جمهوری/ اسلامی/ که هیچکدام بهم ربطی ندارند ، خوشحالند ، با اتومبیلهای آخرین مدلشان ، با کیف های ومدلهایی که دربنگلادش وتایلند به دست هزاران برده قربانی دوخته شده ومارکی بر آن به نمایش گذاشته شده وروسری های هندی وپاکستانی وچادر های عبایی ساخت عراق عرب خوشحالند ، چرا که نه ؟! این سهم آنهاست از انقلاب پرشکوه وبهار آزادی که پدرانشان ومادرانشان به آنها هدیه دادند !.
    من چه بنویسم ، از کجا ؟ مخاطبان من چه کسانی هستند ؟! /
    همچنان خواهم راند ، همچنان خواهم خواند ،
    دور باید شد ، دور ، 
    مرد آن  شهر اساطیر را نداشت 
    زن  آن شهر ، به سر شاری یک خوشه انگور نبود »« پایان /
    دوشنبه 18/7/
  • کودتا ها !

    من چندان اهل سیاست نیستم وکمتر گرد آن میکردم، سیاست درس دارد ، دوره دارد وباید سیاسی باشی ودرس آنراخوانده باشی تا بتوانی اظهار نظر کنی ، بعلاوه گاهی نباید درمورد بعضی از اشخاص حرف زد ویا نامشانرا برد ( فورا ترا به بیداگاه میکشند)  روز گذشته دخترم از من پرسید :
    چرا اینهمه برای نیس ومردم آن همه اشک میریزند اما بچه های سوریه وعراق وغیره را نادیده میگیرند ؟
    در جوابش گفتم ” آنجا جنگ است  واین جا در نیس یک جنایت بود ،  بعلاوه  ما دراین سوی آبها هستیم واین سورا مبینیم ، از آنجا تنها میشنویم ، دو سر زمین برای منافع خود  خاور میانه را به آتش کشیده اند وتوله هایی را که بر سر کار گذاشته اند هرکدام لج بازتر از یک بچه لوس میباشند  ،  
    وامروز خودم بیاد  » ترکیه« وکودتای بی ثمر آن افتادم ” یک خمینی دیگر در تبعید نشسته ومردمرا تحریک میکند ، اما ارتش ایستاد ،  ارتشی که دردنیا در رده هشتم قرار دارد درمقابل کودتاچیان ایستاد فریب گل میخک را نخورد ! ارتش ایران سومین ارتش پرقدرت دنیا بود اما فورا پاهایشرا ا زهم باز کرد وگل میخک را برسینه نشاند وجای تیر را معلوم ساخت ، من علاقه ای به جناب اردوخان ندارم ومیلی هم ندارم وارد دنیا کثیف سیاست شوم اینجا ایستادگی بعضی از مردم وارتش برایم جالب است . تازه پی بردم که ( این فیس تایم چه معجزه ها میکند ومن همچنان آنرا بیکار گذاشته ام ) چون اردوغان از فیس تایم توانست با ملتش درتماس باشد !!!
    شب گذشته برنامه وکلیپ تازه ای از آخرین برگی را که سرکارخانم گوگوش رو کردند دیدم ( ترانه بهشت ) که به همجنس بازان تعلق داشت ، همه استخونداران ودست اندر کاران یکصدا هورا کشیدن وآفرین گفتند ! بقیه اش بمن مربوط نیست اما هنر خانم گوگوش وایستاد گیش درمقابل هر وسوسه وهر سخنی برایم جالب است نسل سوم است که دارد صدای اورا میشنود واو میداند که درکجا چکار بکند .وحتما نسل چهارم هم با او همراه خواهد شد . او دریک مرز بی تفاوتی ایستاده است قبلا اوروی صحنه میگریست اما امروز گریه هم نمیکند او زنی خوشبخت است ومن فکر میکنم  زمانیکه فردی خوشبخت نگاهش به جنبه های  وحشتانک یک اجتماع میافتد  وچشم دیدن جنبه های خوب را ندارد باید عکس العملی نشان دهد ، او در هر زمینه ای نشان داد که موفق است وشانس هم با او یاری میکرد ،  اگر کسی را دیگر به دردش نمیخورد دور میانداخت ، زندگی نامه اش نشان میدهد که این زن سالهای  سال بر ای بقاء خویش تلاش کرد وایستاد وهنوز هم میایستد ، چرا ما باید به جنبه های بد او بنگریم ، شاید در واقع او هم مانند بسیاری از زنان با بیماریها ومشگلاتی  دست بگریبان باشد ، همه چیز را نمیتوان از ظاهر قضاوت کرد ، او آخرین برگ برنده خودرا بر زمین انداخت با اطمینان اینکه  سر انجام برنده اوخواهد بود .
    هیچکس نمیتواند به اثری که او بجای میگذارد ایرادی بگیرد چرا که ممکن است  چیزی بگوید که عده بیشماری را مورد اهانت قرار دهد .
    بهر روی این دنیای امروز ماست وبقول مادرجان مرحومم » هرکه دانست ، توانست « حال من دراین  گوشه بنشینم واراجیفی را از سر بیکاری سر هم بکنم ، بی هیچ هوس ویا امیدی که روزی آنها به دردکسی خواهد خورد ، شاید روزی آنها هما مانند ( خاطرات آن فرانک!) از زیر خروارها خاک بیرون آمدندوکسی که بتواندزبان مرا بفهمد آنهارا بخواند واگر توفیقی داشته باشد وکسی بجای مانده باشد تبلیغاتی انجام دهد درآن زمان دیگر من نیستم برایم هم مهم نیست که کجای دنیا ودرکنار چه کسانی ایستاده باشم .
    آنچهرا که مربوط بخودم میباشد از هزار صافی رد کرده ام   وبقیه را به دست آتش سپردم ، تاریخ یک سر زمین را ، وسرگذشت یک همشهری را !چون آدمهای گذشته یا رفته اندیا پیر شده اند ، شکل زندگیها عوض شده مردم حوصله خواندن مقاله های بلند را ندارند همه چیز باید سریع اتفاق بیفتد : خوب آخرش چی میشه ؟ همه به آخر نگاه میکنند بعضی ها شروع را هم نمیبیند ویا میل ندارند ببیند /
    دنیای غریبی است عزیزم ، دنیایی که من تازه آنرا شناخته ام درحالیکه همیشه همین بود وهست واگر بمب اتمی بگذارد باز همین خواهد بود تنها زمان ومکان عوض میشود ومردم جدیدی خواهند آمد ، بشر اسیر زمان ومکان است . 
    با سپاس از همه شما خوانندگان عزیزی که هر صبح جای پاهایتانرا میبینم . درودم را بپذیرید /.
    ” گر برکنم  دل زتو و بردارم  از تو مهر “
    ” آن مهر  بر که افکنم وآن دل کجا برم ”      کمال خجندی
    پایان /
    18/7/2016 میلادی / ساعت 05 /07″ دقیقه صبح رو دوشنبه .
  • دادگاه وجدان

    نمیدانم نامش را باید گذاشت بیدادگاه وجدان ، چون وجدان دادگاهی ندارد، خیلی کم انسانها به قوانین وجدانشان عمل میکنند .
    در ساختمان روحی  بعضی ازاشخاص خواص مخصوصی بکار رفته است /
    هوا تازه داشت کمی خنک میشد وتاره میخواستم پس از یک سلسله بیداری بخوابم ، اتومبیل همسایه ایستاد با موریک بلند وسپس این موزیک تا داخل خانه اش نیز رفت ، امروز یکشنبه است واو تمام روز را میتواند بخوابد بطور قطع یک توریست تازه واره است که خیال میکند چون به تعطیلات آمده  همه باید گرد او بگردند وتابع قانون او باشند !!!در حالیکه نمیداند دراینجا قوانینی حاکم است بنام قانون سیفون ، یعنی تا ساعت هفت صبح کسی حق ندارد سیفون توالت خانه اش را بکشد .
    معهاذا من بخوبی تضاد هارا میبینم ، اینجا خانه من نیست ، هم عینی وهم مخفی . خانه دیگری است ، سر زمین  دیگران است ، قانون تنها شامل حال من مهاجر میشود .
    »باید قهوه ام را  بنوشم تا چشمانم باز شوند !!! «
    در محکمه ودادگاه وجدانم  داشتم خودرا محاکمه میکردم ، بلی ، دادستان گفت بخاطر همه اشتباهاتی که مرتکب شده ای محکوم به زندان ابد با اعمال شاقه هستی وپرونده را بست .
    وارد سالن گذشته شدم ، چیز زیادی را بخاطر نمیاورم ویا میل ندارم بخاطر بیاورم ، حتی نام خیابانهارا نیز از یاد برده ام ، دوران گودکیم بیشتر بیادم مانده تا جوانی ونیمه سالی ! من همیشه به اشتباهاتم اعتراف کرده ام ، اما آنقدر زیادند که دیگر از حد اعتراف هم گذشته است ،  اصلا آمدن وزاده شدن من باین دنیا خود یک اشتباه بزرگ بود ، من درآغاز میل داشتم از یک راه ویک روش وجدانی عبور کنم ، اما درهر قدمی تنه ای خوردم ، آهای یابو،،، این راه تونیست نمیتوانی حرکت کنی ، چشم بجاده ها دوختم ، تنها الاغهای باربر را میدیدم که بیزبان دارند صد ها کیلو باررا حمل میکنند وهر از گاهی خرکچی با سیخی به ران آنها میفهماند که باید سرشان را پایین بیاندازندن تا جاده را گم نکنند . 
    در آنسوی جاده ، آدمهای گنده را میدیدم که بر گرده آدمهای کوچکتر سوارند ، وآن بیچاره زیر آنهمه بار دارد نفس نفس میزند اما باید آن باررا بمنزلگه مقصود برساند ، مقصد کجا بود ؟ منزل کجاست ؟ حماقت خانه ها، مکتب ها ، احزاب ، معابد ، وخشونتی که همه مارا اسیر کرده است . 
    چشمانمرا بستم بلکه بخوابم ، رفتم به کوچه های خاطره ، همه جا تاریک بود ، کوچه ها نیز ویران شده بودند واز خیابانهای اثری بجای نمانده بود ، شهرها تاریک ، غم انگیر ، بر گشتم ، نه چیزی بنظرم اشنا نبود ، هیچ چیز .تنها درپشت سرم سایه هایی مرا احاطه کرده بودند ، ومن از سایه ها داشتم فرار میکردم ، من هنوز تصمیم دارم که دراین باره داوری نکنم واتهام خودمرا پس بگیرم ، اما پرونده بسته شد ، بقول فروغ فرخزداد اشتباهات من چی بودند ؟ غیر از مهربانیهای زیاد ! هر دو ما راهمانرا عوضی طی کردیم ، او محکوم بمرگ شد و من محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه ، بزرگترین غرور من این بود که توانستم ( آزادیم) را به دست بیاورم ، این آزادی به چه دردمن خورد گاهی قفس جای بهتری است .برای اجتماع حضور من بسیار سنگین بود ،  من برای بیشتر اصول اخلاقی احترامی غیر قابل وصف قائل بودم ، در حالیکه اخلاقی درمیان نبود ، اما من از حد خود گذشتم میل داشتم پای به قلمرو ایده آلها بگذارم ، هی ، بیدار شو ، هنوز خوابی ؟ !
    چشمانم میسوزند ، خواب درسرم شکسته به حضور اولین مرد واولین عشقم درزندگیم میاندشم ، شخصیت محکمی نداشت ، اصلا شخصیت نداشت تا محکم باشد یا بیقواره ، او شخصیت خودرا از راه دیگری کسب کرد دریک دنیای مجازی . بیا د دومین عشق زندگیم ومرد خانواده افتادم ، او درپشت یک چهره زیبا وقامت کشیده وانبوهی از حسابهای بانکی برای خود یک شخصیت کاذب کسب کرده بود ، هردو میل داشتند مرا ودار به تعظیم کنند ، من سرکشی میکردم  درآن زمانها با طبیعت  بند پرواز خود سر تا اسمان میساییدم ، هیچ چیزمانع پرواز افکارم تمیشد ،  همه بزرگ وبا شکوه بودند غیر از هنگامیکه شکست میخوردم ، اما اعتراف نمیگردم که شکست خورده ام . این شگفتی توام با روشن بینی ذهنی من در تاریک خانه ها با هم درتضاد بودند ، من آزادیم را دوست داشتم ، اما اجتماع قید وشرط هایی داشت ، قوانینی داشت ، مانند همین قانون ( سیفون توالتها) در سر یک ساعت باید کشیده شوند !!!
    اشتباهات من از هنگامی شروع شد که سر درون کتب بردم ، اولین کتاب دروازه جهنم ویا آشویتس بود در آنجا بیرحمی انسانهارا دیدم ، سپس به پاورقی رونامه ها رسیدم  ، آنهارا رها کردم رفتم به طرف کتب فلاسفه بزرگ ،( الان همه روبرویم  با قامت بلند ایستاده اند ) آن غولهای بزرگ ، شیلر ، گوته ، نیچه ، اما اینها درسر زمین خودشان جنگ داشتند ومعلم اخلاق بودند ، نه در خاورمیانه وبین مردم جهان سوم که هنوز باید با پای راست  یا چپ وارد مستراح شوند ونمیدانند سیفون یعنی چه !!  بلی اشتباهات من از اینجا شروع شد .
    اگر درهمان مکتب خانه نشسته بودم وچادرم را محکم روی صورتم میکشیدم تا آفتاب ومهتاب روی ماه مرا نبیند ، وبه عقد یک حاجی آقا درمیامدم ، ومیگذاشتم بهجت خانم بند انداز مرا برای شب عروسی تمیز کند ، آیا بهتر نبود ؟ نه ، واقعا بنظر شما بهتر نبود؟/.
    ثریا /اسپانیا / یکشنبه .
    17/7/2016 میلادی/ ساعت 06/43 دقیقه صبح !!!.
  • تیغ دوسره

    مرگ ، درب را کوبید ، 
    زیر نور ماه ، دز نوربرق فش فشه ها وترقه ها
    پرسید که ، آیا کسی هست ؟
    هیچکس جوابی نداد سر ها همه به آسمان بود 
    مرگ ، همچنان درو کرد ورفت 
    —–
    در این فکرم که این تیز جانگداز چرا برسینه وجیهه الملوک خانم ها  ننشست وچرا بر سینه  نسل بازمانده اش  ویا برسینه کسانی که بقیه را کشته اند ؟ این تیر جانگداز چرا بر قلب کودکی نشست که هنوز حتی راه رفتن را نمیدانست ؟ حتی گناهرا حس نکرده بود ، این تیرهای جانسوز چرا درآنسوی جهان بر چشمان وسینه های آدمکشان ودزدان نمینشیند ؟
    رها کن  گلایه را ، هیچ عددالتی دردنیا نیست ، نه آنکه سینه ترا مجروح کرد ونه آنکه خانه ترا ویران ساخت ،  در سر زمین که بتو تعلق ندارد ، ویلانی  ، میگردی، بهشت گمشده تو دیگر پیدا نخواهد شد ، دیروز گذشت ، فردا بدتر خواهد بود امروز؟ امروز را باید به سوگ کدام انسانی دیگر نشست ؟ .
    آه…. فراموش کن آن نقشهای رنگین را که با هزاران برق گوناگون بر سینه ات نشست ، دراین شهر گمشده که هنوز مرگ راهش را پیدا نکرده است  بامید فردا دستت را بالا ببر !
    کدام فردا؟ 
    سایه شوم  آدمخواران همچنان برهمه جا گسترده است ، افتخارات آنها با دوستی ونشستن با دشمنان توست ، رها کن ، همه چیز را وهمه جارا 
    آفتاب بر آنسوی شیشه ها  نشست ومانند هر روز خورشید دامنه خودرا پهن کرد وابدا نپرسید که شب گذشته وچند هفته پیش چه اتفاقی افتاده است ؟ نپرسید چرا گریانی ؟ او قانون خودرا حفظ کرده وادامه میدهد ، تو ناگهان پیر شدی ،  خرد شد ی،  از گرانی این بارهای سنگین ،  دهانت به روی هر آوازی بسته شد ، موهایت دریک نفس به رنگ برف شد ،  تکیه داد ی از هراس به یک دیوار ویرانه ،  دیواری که نه صدا داشت ونه کلام ، 
    تو آمدی تا بدین امید دراین شهر گمشده ، پنجره هارا باز کنی وهوای تازه ای به ریه هایت بفرستی ، آمده بود ی که جان وگوش تو از تمام پیام های وحشتناک درامان باشد ، دردها جرعه جرعه درکامت ریختند .اینک ای مسافر خسته ، به کدام سو میروی ؟ 
    ای سال خورده مادر دیگران ، یا دیر به دنیا آمدی ویا خیلی وزود .
    دریا همچنان بر روی امواج خود میلغزد ودر آنسوی مرزها خونهارا نیز میشوید ، همه چیز پاک شد صحنه خالی از نمایش حال باید درانتظار نمایشی دیگر نشست تا آقایان باسن های بزرگشانرا از روی صندلیها تکان دهند وتصمیم بگیرند که این دیو را چگونه دوباره به درون شیشه بفرستند ، دیوی که با دست خود باو جان دادند واورا تغذیه کردند ، حال مانند همان حیوانی که درافسانه هاست سینه ای مادر میجود وکم کم گوشت اورا نیز خواهد خورد .پایان 
    شنبه /16/7/2016 میلادی  ساعت8/ 20/  دقیقه صبح .
  • نیاز

    » فرخی یزدی «
    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم 
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم 
    دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا 
    گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم 
    شرح ماتم پروانه چو گفتم با شمع 
     آتشی در دلش افکندم وآبش کردم 
    غرق خون بود  و نمیمردزحسرت فرها د
    خواندم افسانه شیرین وبخوابش کردم 
    زندگی کردن من مردن تدریجی بود 
     آنچه جان کند تنم ، عمر خطابش کردم 
    ———-
    این یک شاهکار شعر فارسی است از شادروان فرخی یزدی روزنامه نگار وشاعر دوران مشروطیت واین اشعار همیشه زمزمه گوی دل من است .امشب گریستم ، خیلی هم گریستم مانند همه شبها ، اما امشب بیشتر ، بخاطر آنکه دیدم دنیای ما به چه صورت زشت ووحشتانکی درآمده است وعده ای چه بیعار وبیمار از کنار همه حوادث میگذرند .امشب بسیاری از خانواده های شهر “نیس” فرانسه داغدار ویا عزا دارند  ، ومردم سرگرم اخبار دیگری ، تازه از زیر بار مرگ آن یکی کمر راست کرده بودم وچه خوب شد رفت ونماند تا گند این دنیارا ببیند .
    آه ، محبوب من ، امشب هوای ترا کرده ام ایکاش بودی درکنارم بودی ومن افسانه شیرین را برایت میخواندم وایکاش میشد تا درآغوش تو میمردم ، در آغوش پر بهای تو  ، درآغوشی که فرسنکها از من دوراست ، درآغوشی که دیگری را دربر گرفته ، مهم نیست من جای خودم را دارم ، درآغوشی  که من با همه اندوهم آنرا دوست میدارم . 
    تو نیز چومن باش ، با من باش واز پرهیز بگریز، مرا ازخویش پر کن سخت غمگینم .
    مرا با طرح زیبای اندامت آشنا کن  از برق چشمان سپیدت روشنایی بمن بده ، ترا با همه اندوهم دوست میدارم ،  مرا بگذار تا مانند شمع درآغوش  تو ذوب شوم  ودرآغوش تو بمیرم ، درآغوشی که غم ها وماتم ها ازآن دورند ، امشب سخت بتو محتاجم ، مرا  از آتش فریادهای بی سخن خود پرکن ، مرا با من آشتی بده ،  من امشب سخت تشنه ام ، بیمارم  تو با من باش تا از آسیب درامان باشم .
    شانه هایم فرو افتادند ، اینهارا برای چه کسی مینویسم ؟ من آن بر ستون بسته سیه بختم ، بازیچه دست بیداد زمان ، وهر روز غمی از نو به مبارکبادم میاید . 
    شگفتا ، از این جهان ، شگفتا ازاین بیداد زمانه .
    تنها شعر زنجیر فریاد من است ونوشتنهای بی ثمر …….
    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم 
    ماه اگر حلقه به درکوفت جوابش کردم ……….خورشیدرا نیز جواب میکنم در تاریکی مینشینم . وبه سرنوشت دنیا وانسانها میاندشم ، عشق گم  ، سرود گم شد ، ترانه خشک شد ، عقلها سست شدند صدای ناقوسها بلند است که ندای مرگ را سر داده اند.
    تو بمان ، اگر تو بمانی ، اگر من بمانم ، شاید دنیای بهتری را بسازیم  ، دنیایی که غیر از عشق ومهر وشادی چیز دیگری درآن نباشد . دنیایی که خدایان گم میشوند وخدای عشق حاکم است . تو بمان . پایان 
    جمعه شب 15/7/2016 میلادی  / ثریا / اسپانیا /.
  • عزاى عمومى

    مادر جنگ هستيم ، بايد اين را قبول كنيم ، از ساليكه  برجهاى دوقلو را زدند يعنى اعلام جنگ اما  اين بار جنگ وحشتناكتراز طاعون جلوى پايمان  هست ، قبلا آژير  ميكشيدند مردم به پناهگاههاميرفتند امروز اسلحه ها وتانكهـا وفشفشه هايشانرا براى جنگ بزرگترى نكاه داشته اند در عوض غلمان يا غللام بچه گان را براى كشتن مردم بيچاره ميفرستند ،
    هنوز آقايان  گرد  ميز تصميم نگرفته اند كه ” برجام ” بماند يا بر ” كام”  در نتيجه مردم بيگناه بچه هاى تازه از راه رسيده كودكانيكه تازه به راه افتاده اند مردمى كه  براى يك ساعت خوشى وتفريح ساده در خيابانها يا تاتر ها يا رستورانها رفته اند  مورد حمله قرار ميگيرند ، رعب ووحشت را در دل مردم انداخته  اند و معلوم هم نيست در پس پرده چها ميكذرد ،هركدام بنوبه ميايند حرفى ميزنند وميروند ، جواب اينهمه خون ريزى را چًه كسى ميدهد ؟! اين بار جنگ  بين اديان است دستى  آهنين آنرا هدايت ميكند ، دستى نا مريى كه سايه اش بر روى خاور ميانه پهن است اما  كسى آنرا نميبيند ، عميقا واز صميم قلب بامردم بيچاره فرانسه همدردم ، حال كم كم بايد با مردم  بيچاره ديگرى ، سر زمين  ديگرى همدرد شد ويا خود  مانند يك تكه ريگ به هوا رفت وقربانى شد ،آهاى ، عقاب بلند پرواز كه در حال حاضر مجهز به همه ألات وأدوات آدمكشى هستى ، از سر زمينها ميخواهى كه يا با تو باشند ويا بر تو اما دراين ميانه مردم بيگناه تقصيرى ندارند . 
    جنگ را بپذيريد ، ألان  ديگر جبهه اى وجود ندارد جنگ در سر سفره شما ، در ميان يك تكه نان ويا يك بطرى آب پنهان است .
    پايان يك روز وحشت 
    جمعه ١٥/٧/٢٠١٦ ميلادى 
  • تروريستى!

    حملات جديدى دوباره در فرانسه آنهم مردم بيگناه  وبچه هاى كوچك  را نشانه گرفت ، زورشان بسر گنده منده ها  نميرسد حمله هايشان  را باين شكل تنظيم ميكنند . 
    خوب سرزمينى كه جناب أولاند  ه!!!! رياست جمهورى آنرا داشته باشد ، 
    دنيايي،كه به دست  .  لزو ، همو ، غيره اداره شود بهتراز اين نميشود 
    جنگ ، جنگ اقتصادى وتوريستى است  چرا تنها به رستورانها ، تاترها  ، كنسرتها  ، مجامع عمومى  ومردم بيگناه حمله ميكنند ؟ چرا بطرف اليزه ، باكينگهام وكاخ سفيد نميروند؟ منظور چيست ؟ معلوم است يك دنياى امنيتى كه درون خانهرا را هم كنترل  ميكنند  ، بايد جنكى در بكيرد حال سربازان سوگند خوره ه اسلام پيشقراولند ، كم كم نوبت تانگها ، موشكها و بمب ها هم خو اهد رسيد ،  در حال حاضر از نا رنجك ها استفاده ميشود تفنگهايى كه تنها مردم بيگناه واز همه جا بيخبر را نشانه ميروند . 
    ما خر نيستيم ، كاه وعلف وجو هم نخورده ايم  كورن فولكس هم نميخوريم !!!!، 
    بايد درانتظار طوفان نشست ،ًكشتى نوح هم ساخته شد از اين روزها به آب اند اخته ميشود ، پناهگاههاى  زير زمينى هم اكنون آماده اند ،براى بردن ( آقايان ونسل ميمونهاى تازه ) ، همه آثار با ارزش پنهانند انچه ما ميبنيم ، ( كپيه برابر اصل) است  . 
    كشتيهاى بزرگ هم مانند يك شهر آماده بردن بزرگانى مانند كشتى تايتانيك كه داشت دزدهاى بريتانيايى را به امريكا ميبرد ،به همراه جواهرات و پولها وبانكداران ، از آن روز تا بخال بارها از روى آن فيلم ساخته اند. يك داستان آبكى اما اصل آن گم شده است ،
    حال تايتانيكهاى مجهز ترى با انبار توپها ، موشكها و بمب ها ، بظاهر مسافرتى روى دريا ها وأقيانوسها روانند ، آفتابه دزدان هم دلشان خوش است كه يك قايق دارند ويك جت شخصى وچند عدد تفنگ ومقدارى كوكايين وانبار مشروبات ومهرويان شناگر !!!
    باد در انتظار طوفان بود ، وما مانند برگهاى خشك درختان فرو ميريزيم ، ثريا / جمعه /
  • ويرانى

    از جاى واز خواب پريدم ، مانند هر شب ، در اطاقى كه تنهايى مرا محفوظ ميكند ،اطاقى كه از بيم سايه هاى مشكوك شب ، بايد همه كركره هايش را وهمه درزهايشرا ببندم ، 
    اولين سئوال  در ذهنم ايجاد شد ، ايران مگر بتو چه داده است كه چنين مغلوب آن ودر دفاع از آن خودرا ويران ميكنى ؟ 
    ايران ، سر زمين اجدادت ، ترا تكه تكه كرد وتو تكه هاى خودرا بخارج انداختى تا دوباره بهم بچسپانى ، بتو چه كه دى رفت ، وفروردين آمد، بتو چه كه سبزه ها در آنجا جايشان ا به خرمن أتش دادند ، تو از چى دفاع ميكنى ، ازكجا ؟ از سرزمينى كه مردمش هستى ترا ، اندوخته ترا وآنچه كه كاشته بودى بردند وبه أتش كشيدند ،ترا أواره كردند ، كدام شب سر راحت بر زمين نهادى. ؟وكدام روز توانستى از دست عدوى خود در كوچه به راحتى راه بروى ؟ بتو چه ،.. 
    بمردمش در اينسوى قاره نگاه كن ، عده اى بى تفاوت، عده اى چشم وچراغ شهرياران خود ، نه ، براى آنكه ايران ايران شود ومهد دلبران خيلى دير است  ، حد اقل براى تو ، 
    با خود خواندم : 
    آيا جز فريبى بيش نيست ؟ 
    آنها هم همه خود فريبند 
    حاصل اين سوختن ها چيست ؟
    نميدانم ، برقى جست ويكدم زيستم 
    آن قطره اشكى كز چشمانم فرو ريخت
    قطره آبى از كوچه هاى شهر كوير بود
    كوير هم بتو وفادار نماند ، 
    فراموش كن ، بياد آنهمه نامردمى باش تا كينه در سينه  مهر را  بكشد و زمانى برسد كه شانه بالا اندازى وبگويى : بمن مربوط نيست ، ديار ديگران است .
    سر زمينى كه بهترين خواننده اش مؤذن تروريستها شد ، بهترين شاعرش چوب تكفير را بر گذشته ها زد ومجيز گويى يك ملاى بيسواد شد ، بهترين نو يسنده وروزنامه نگارانش تنها انديشه هايشان در پى عشقهاى مجازى بوده وهست وكلمات عربى را آنچنان با افتخار از ته گلو غرغره ميكنند و سپس بيرون ميريزند  كه گويى ناف آنهارا با چاقوى  تيز عرب ها بريدند روشنفكرانشان  خودرا  به چخوف و ماياكوفسكى  فروختند ، 
     وهنوز با لاشه پوسيده وگنديده خود باين خود فروشيها افتخار ميكنند ، 
    تو مگر ديوانه اى كه هرشب خواب را بر خود حرام ميكنى تا ببينى چه بر سر مردم وخود آن سر زمين أمده ، تو ديوانه اى بيش نيستى  كه دشمنى را با كه با كارد خونين بر بالاى سرت ايستاده ميبنى كه قلبت را بيرون كشيده اما هنوز دستهاى خون آلود او ا ميبوسى  ، بتو چه ؟!…. دنيايى فكر كن ، فرزند جهان باش ، 
    اى صبح نو رسيده ، بخوان شعر تازه اى 
    وآنگه گره از شب خفته باز كن 
    اى آفتاب ، چهره بر افروز و گل بريز 
    اى چنگ ، نغمه هاى ناخوانده ساز كن 
    از امروز با خود بگو :
    بتو چه !!!!!!ديدى كه آرامگاه مادرت را فروختند ، ديدى كه أرامگاه پدرت را ويران ساختند ، حال شمعى روشن كن و به كسى فكر كن كه هميشه همه جا با توست ، به عشق ،  پايان
    جمعه ٢٥ تيرماه ١٣٩٥ برابر با ١٥/٧/٢٠١٦ ميلادى ،
  • غنيمت جنگى

    از فرمايشات رهبر بزرگ اسلامى ،ًكه فرموده اند ،:
    ايران غنيمت جنگى اسلام است ، با كدام  جنگها؟ جاده را شاعران متعهد ، نويسندگان  دستمزد بكير  وآدم هاى  قرضى از فلسطين  ،واعراب جنوب كشور مانند خوزستان  كه خودرا عرب ميدانند نه ايرانى وتوده مردم بيخرد  برايتان صاف كردند  البته غنيمتهارا هم بردند ، امروز دختران وپسران در سايتها با غرور ميفرمايند كه ما فرزندان انقلابيم ، 
    بلى اتقلاب  خوب است ، باغ را بيل ميزنند علفهاى هرزه كه در زير خاك بودند  بيرون ميايند ، رشد ميكنند خانه اجاره اى  ايشان مبدل به چند خانه ميشود مهم نيست اگر چند بچه وجوانر ا نيز از دست بدهند مهم اين است كه از سوراخها بيرون أمده اند  ودر قلب امپرياليسم  جهانخوار نشسته وافاضه  ميفرمايند ، وهرروز   اين علف را از معده بيرون آورده نشخوار ميكنند وبخورد بقيه هم ميدهند ،
    چهل سال ويرانى ، فقر فحشا ، بيمارى ، كشتار ،ًجنگ بچه هاى أواره ، معتاد شمارا چه غم ، ؟
    چپ وراست مصاحبه ، چپ وراست كتاب. ومطلب و  ديگر هيچ   فرانسه هم انقلاب  كرد ، شوروى هم انقلاب كرد انگلستان هم انقلاب كرد  ، لهستان. و اسپانيا هم چيزكى مانند انقلاب انجام دادند ، اما هيچ دين خارجى بر آنها هجوم نياورد ، شما ايرانى نيستيد، نه مليت را نميشناسيد ، يا كرد هستيد ، كردستانر ا ميخواهيد ، يا ترك هستيد آذربايجان را ميخواهيد ويا عرب ، ايرانى اصيل در يزد ، اصفهان ، شيراز ، كوههاى بختيارى ، كرمان زندگى ميكند و در انتظار معجزه نشسته است بلكه اين چكه نفت خونين تمام شود ووطن فروشان دست از سر ايران بردارند  باز ايران بر گردد به أصل خود ،
    شما تنها بفكر خود واستفاده از نام پدران ميل داريد به مقامات عاليه برسيد ، شهوت شهرت و بالا رفتنها  در خون شما رخنه كرده ، شما تنها بفكر خويش وطايفه خويش هستيد ، متاسفم ، متاسفم ، 
    اگر كمى دير تر بنجبيم  ايران تكه تكه خواهد شد ، وطبيعى است كه حاكم كردستان كيست ؟ 
    من اين حروف  چنان نوشتم  كه غير ندانست 
    تو هم زروى كرامت چنان بخوان كه تو دانى 
    نه قربان ، ايران غنيمت جنگى اسلام شما نيست ، ايران مرز پر گهر است وآن شاعر ى كه شما.  را بر مستد  جد خود نشاند فرصت طلبى بيش نبود ، ايران هيچگاه مسند  اجداد شما نبوده ونخواهد بود ، با احترام !!! 
    پنجشنبه ١٤/٧
    پس از خواندن يك مصاحبه در كيهان لندن !!! 
  • مدفون درچمن

    تو رفتی ، اما ، 
    با زیچه هایت هنوز در سراسر دنیا ، 
    بجا مانده است 
    صندلی ، عینک ، وکتابهایت ،
    آن کوچه های آجری و دشتهای سرسبز 
    آن پس کوچه های تنگ  با رنگهای جورواجور
    که تو آنهارا خراشیدی با پنجه هایت 
    وتراشیدی از آنها یک تصویر
    ما ترا درتصویر خیال ، دریک قاب چهارگوش
    تماشا میکنیم وبیاد میاوریم 
    تاب ترا ، دربرابر تابش آفتاب سوزان
    آن صندلی  که برآن تکیه دادی
     واو، وزن ترا وسایه اترا تحمل کرد 
    من که ندیدم ترا  ، هیچگاه وهیچوقت 
    ترا حس میکردم 
    آنچه از تو بجا مانده است 
    هرگز ترا فراموش نمیکند. پایان 
    ———-
    سفر وفراموشی 
    از تابستانی که باینجا آمده بودیم برای تعطیلات ، وفریبی که این آفتاب مارا داد ، لانه دوم را پشت سر گذاردیم وراهی شهر آفتاب شدیم ، دریک بیغوله خانه کردیم ، بامید آنکه خورشید همچنان بدرخشد و.
    خورشید درخشید اما  سایه وحشتناک  تاریکی بر آن هجوم آورد ، ما ماندیم وتنهایمان  ، نشستیم به تماشا گله هایی که فریب آفتاب را خورده بودند .
    »از اینهمه  ذهن هوشیار خود بتنگ آمده ام ، دفترچه هارا سوزاندم ، اما ذهنم لبریز از خاطره هاست آنهم دردناکترین آنها ، «
    ار تابستانی که باینجا آمدیم ، تنها تابستان داغ بجای مانده ودیگر هیچ ، همه اینجا شنگولند وخوشحال ، میکده ها باز است من درحبس خانگی خود ساخته ، 
    گله گله زنان قلعه ای و کوره پز خانه ای با پولهای چپاوول شده با عکسها وقابها وتابلوهای نفیس خانه های ضبط شده بمددگروه انقلابیون ، مارا احاطه کردند ، ار ترس پنهان شدیم ،  گله گله از کشتی ها پیاده میشدند ویا از کوره راهها همه درون پوتینهایشان دلارهارا جاسازی کرده بودند، اثاثیه پشت سرهم میرسید ، خانه ها خریداری شد ، وما هنوز تماشاچی بودیم ، بلی خانه اجدادی تبدیل به بیابانی شد که سرهای بریده در گوشه وکنار دیده میشدند ، چراغهای روشن وشبهای دراز بی عبادت دراینجا برای تازه واردین بهشت برین بود !
    سپس میزها جدا شدند ،  جسمها نیز جدا شدند ، نامهای قلابی به میان آمد ، وما همچنان تماشاچی باقی ماندیم ، 
    آه این موسیقی را میشنوی ؟ ، این اوای مردی است که استخوانهایش در لابلای  چرخ دنده های ایمان له شده است ،  
    ما احساس کردیم دراینجا زندگی احمقانه است  زیباست اما احمقانه است ، استخرهای پر آب آبی شناگران ناشی ، گاو بازی ها ، قصرهای بلند وگنبد های شهر الحمراء  جشنواره ها ، لباسهای رنگا رنگ کولیان ، رقص به دورآتش ، اما …..نان کجاست ؟
    ما ، با پای خود ، با ته مانده جیب خود باینجا آمدیم ، حال باید بفکر نان باشیم وافاده دزدان وقلعه نشینان ، سجاده ها پهن شد ، گروهکهایی آمدند ، دکانهایی باز شد ، اما ما بچشم همه غریبه بودیم ، ( نه ، از ما نیست ، خودی نیست ) غریبه ایست مشکوک 
    آوف  ،ای دیوارهای سفید  رنگ ، با دربهای رنگ ووارنگ ، برای من جهنمی بیش نبودی ونیستی ، شبها از هیاهوی رقاصان وشبگردان ومستان خواب از چشمانم میگریزد ومن صبح زود جبران مافات میکنم ونمیگذارم آنها بخوابند !!
    از چه تاریخی رنج را بر پیشانی من نوشتی ؟ سرنوشت !!! پایان/.
    14/7/2016 میلادی / اسپانیا/
  • ان قلاب

    انقلاب  يا همان ان قلاب 
    سهم شما از انقلاب اين است ؟ 
    سهم ما هم از انقلاب از دست دادن مغز ها وافكار ومردان وزنان  بزرگ است ، 
    سهم شما از انقلاب خود فروشى است ، كشتار است ، خفقان است ؟ 
    سهم ما از انقلاب ، سكوت است 
    انقلاب يعنى جا بجايى ، يعنى ريشه هاى هرزه درختان قطور را ميخورند ويا بر شاخه هاى آنها أويزان شده رشد ميكنند ،  فراموش نكنيد، آنهاييكه اين انقلاب را برايتان تدارك ديده اند ، وبرايتان همه وسائل را أماده كرده اند ، آرامش قبل از طوفان است ،
    دنيا در انتظار يك شورش، ويك انقلاب بزرگترى است ، شما هم حتما گورهاى خودرا قبلا خريدارى كرده ايد ، در لبنان ، سو ريه ،ًكانادا ، أندونوزى ونزولا وساير جاها ، وزير عباى بابا بزرگتان  بريتيش ، اما همه اينها باضافه جانتان را   پس خواهيد داد ، اين آفتاب خيلى زود به شبى تار يك مبدل خواهد شد ، چندان دير نيست ، بانتظار شب سياه وتاريك بنشينيد وشمعى را ذخيره داشته باشيد تا راهتان را  گم نكنيد . از ما گفتن بود حال تا جا داريد در چمن سر سبز بچريد . 
  • آخرين شعر

    سينه صبح را گلوله شكافت 
    باغ لرزيد وآسمان لرزيد
    خواب ناز كبوتران آشفت 
    سرب داغى به سينه شان  ريخت 
    و رد كنجشكان سست گسست 
    عكس گل در  بلور شيشه شكست 
    رنگ وحشت  با لحظه  ها آميخت 
    پر خونين  ،به شاخه ها آويخت 
    رفته رفته سكوت بر ميگشت 
    رفته ها  ، آه بر نميكشيدند 
    آن رها كرده  لانه اميد 
    ديگر أن دور وبر نميگشتند 
    باغ از نغمه وترانه تهى است 
    لانه متروك  وآشيانه تهى است ،…….. ف، مشيرى 
    ديگر گريستن ، وياد كردن و درد انتقام در سينه انباشتن  كارى است بس دشوار ،
    كلاغها  ،ًكركسان بيمار  آويزان به هزار زنجير  
    در انتظار خون جوانان و نشئه اى ديگر 
    ضحاك هنوز نفس ميكشد و هنوز مار ها بردوش  او نشسته اند و افعى ها در كنارش.
    افعى هاى پير وبيمار روانى ، قزلباشان  تعليم ديده ، 
     هزار بار صفحات خا رجى را زير رو كردم  ودانستم كه چه كسانى  ( خودى ) هستند وچه كسانى ميانه رو وچه كسانى كاسه ليس وجيره خور ، بيفايده است گريستن ،
     عده اى  با آنها ، عده اى در كنار آنها وعده اى عمله طرب ، ملتى در درون دارد ميسوزد ودرد ميكشد ، بيصدا ،
    درانتظار تسليت خيلى ها بودم ، سكوت ، سكوت ويا فورا از روى خبر ميگذشتند ، ممكن بود كه برايشان توليد  درد سر شود  
     آسوده بخو اب ، شايد اين خواب  شيرين شروعى باشد براى يك بيدارى تلخ  ،
    شايد دوباره بهاران  بخانه برگشت ، وشور وشر آن دوباره همهرا بوجد آورد ، 
     الان كيفهاى يكصدهزار دلارى  (هرمس) بيشتراز فيلمهاى تو ارزش دارند و هر پيسهاى كلوين  كلاين ،
    همه گريستند أنهاييكه در داخل بودند ، درخارج ، مي پرسيدند  ، مگر چكاره بوه ؟ غير از بزرگانى كه با تو دوست وهمكار بردند .  
    تقديم بتو كه اول يك انسان بودى 
    سپس يك شاهكار خلقت 
    تقديم به : عباس كيا رستمى  ، 
    …….. ثريا / اسپانيا / سيزدهم جولاى دوهزار نهصدو شانزده ميلادى ، برابر با ٢٦ تيرماه ١٣٩٥ 
    پايان  
  • آستان جانان

    به پای بوس  تو دست کسی رسید که او 
    چو ۀستان بدین در همیشه سر دارد ………” حافظ”
    امروز دریک برنامه گریه ها وفریادهای دوستان کیا رستمی را شنیدم ، به دنبال قاتل ومجازات او هستند  وزارت محترم با آن (هرپیس) تر وتمیزشان قول دادند که به مقامات !! خواهند گفت !
    روی جنازه عباس کیا رستمی حتی پرچم ایران هم نبود گوشه ای را به رنگ سبز وسفید وقرمز وبعد ها خرچنگی را نیز دروسطش جای داده بودند (یعنی که ازما نیست ) ! درقطعه هنرمندان ما جای ندارد ! 
     بیا آن سالهایی افتادم که هنوز داشتیم کم کم به تمدن بزرگ راهنمایی میشدیم ! وهنوز از بهار آزادی ” رفقا ” خبری نبود ، در آن زمان هنگامیکه اقوام همسر من بخانه من میامدند ، ( نه آنهاییکه خیلی زود مدرن شدند*!!! همان قدیمیها که حال لباسهای آستین کوتاه ودامنهای پفی را کنار گذاشته ودر قرائت  خانه های جای گرفته بودند ! اولین کارشان این بود که پارچه ای روی تلویزوین ما میکشیدند ودستور میداند که رادیو هم خاموش شود ! ای داد وبیدا بچه ها الان از مدرسه خواهند آمد به ذوق ، کارتونهای مورد علاقه شان ، عصر هجر ، افسونگر ، پارچه را از روی تلویزویون بر میداشتم وبه آنها میگفتم :
    تمنا دارم به اطاق بی بی  یا مادرجان بروید آن جا پاکترین نقطه جهان است سجاده اش پهن وبه هیچ  آلودگی  ملوث نشده است با بی آلایشی رویش بخدای خودش میباشد ومن قول میدهم که به ایمان پر قوت شما هیچ لطمه ای وارد نشود ، نه رنگا رنگ خواهیم دید ونه بقیه برنامه هارا تنها بچه ها کارتون  تماشا میکنند . 
    غرغر ها شروع میشد که خودت هم اطاقت را لبریز از صفحه نوار وکتاب کرده ای گناهکاری ، درجوا ب میگفتم من درگور خودم خواهم خفت نه درکنار شما !
    با خاندان سخن سالار شعر وادبیات فامیل بودند آنهم فامیل نزدیک اما بخانه او نمیرفتند میگفتند : نانش حرام است !! چرا ؟ چونکه دررادیو درجاییکه بساط لهو لعب هست کار میکند !!! 
    من پای آن سخن سالارا به همراه همه هنرمندان بخانه ام گشودم وآنهارا مانند مگس کیش دادم تا به سجاده خود برگردند ، غوغا بپا شد !  اه فلانی درخانه اش بساط لهو لعب به پا کرده است !!! لهو ولعب من بانوی آواز ایران دلکش بود ، گلپا بود ، توکل بود ، عماد رام بود هایده بود وچند خواننده دیگر که نامشان یادم نیست اما آنها هم پس از نوشیدن چند گیلاس وبستن چند کلاهک بر روی حقه وافور دادشان از دست رژیم به هوا بود  !!!!هرکدام در قصری زندگی میکردند. تنها کسی که حرف نمیزد هایده بود. ودلکش ، آنها سرشان بکار خودشان گرم بود .
    امروز میبینم درمیان این آش شلم وشوروا وشور اگر یک کشمش شیرین پیدا شود باید آنرا درموزه نگاه داشت ، عباس کیارستمی نتوانست یا بلد نبود با آنها کنار بیاید ، او بوسه بر گونه ماهروی فرانسوی کاترین دونو زده بود واین گناهی نابخشودنی وسزایش جهنم بود !!. بگذار رخت سوی دیاری دیگر کشد ،  او درحریم ما بیگانه است ، درهمه جا  آسمان یکی است ،  آسمان زندگی ما تیره شد اما او مردانه زیر این آسمان ماند ، او چندان فریب غرب کج اندیش را نخورد ، سنگ بزرگ ته جویبار سر زمین خود باقی ماند ، نه نباید در عزای او سوگوار  بود ، هر کسی سرشتی دارد با سرشتی جداگانه روح وجسمش بافته شده است ، روح من با موسیقی عجین است اگر روزی صدای موسیقی خاموش شود من خواهم مرد ، بقول رودکی شاعر نا بینای ما “
    گیرم به روز یاد تو از سر برون کنم 
    شب کودکی ، شراره زند درنهاد من 
    ما درقرنی پلید زندگی میکنیم  قرنی خون درخون  وهیچ فریاد رسی نیست  وهیچ گوشی آوای مرغان دربند وخسته را نخواهد شنید ، چون مرغ حق شکوهایمان درنهان است  واشکهایمان پنهان در زیر آسمانی که هرروز داغتر میشود . براین باورم که هنوز روح ایرانزمین زنده است هرچند اعراب بر پهنه دشتهای آن خانه بنا کنند این خانه ها سست وبی بنیاد است . من گاهی صداقت ویکرنگی شرقیان را دیده ام  درهمانجایی که غرب درمیان رنگها وزنگها گم میشود  فرزانگان وفرزندان شرق این خدایان  فضلیت  درهمین قرن پرهراس  ( طرحی نو) میریزند  ودر لابلای نقش های گوناگون ورنگها  گوش سخن شناسانرا باز میکنند ، من دیده ام . پایان 
    چهارشنبه 13/7/2016 میلادی
  • تابستان داغ

    وتابستانى 
    داغ وطولانى 
    با آنكه ساعت  نزديك هشت شب است اما آفتاب همچنان از پشت كركره ها ميتابد ، هواى اطاق دم كرده است درجه حرارت ٣٣ درجه بالاى صفر است  ، راديو را روشن كرده  وتقاضا ميكنم آهنگ مذهبى نگذارد اما آولين صداى ” تنور ” دارد آوه مارياى  واگنر را ميخواند ، چا ره نيست اطاق نشيمن داغتر است ، كولر هم  تنها هواى نمدار. را به درون ميفرستند  
    هنوز تب تند وداغ مرگ كيا رستمى فروكش نكرده است ، هر كجار اكه باز ميكنى يكنفر نشسته و اظهاراتى ميفرمايد عده اى اورا متعلق باين رژيم ، عده اى اورا مستقل و عده اى اورا بى تفاوت وخود خواه مينامند چيزي،كه ابدا مهم نيست احساسات و اعتقادى كه بعضى از آدمها باو داشتند وباينكه او توانست روى اين  رژيم خونخوار را در دنيا بنحو مطلوبى بشناساند ، نه از رهبرى پيامى رسيد ونه از رياست جمهور تنها آن سيد خندان كه دلى با هنر وشعر دارد پيامى براى خانواده او فرستاد وبه جامعه هنرمندان تسليت گفت ،اينجا باز ” ملت ايران در گيومه ” قرار گرفت ، من تنها سه فيلم اورا ديدم صحنه هايى زيبايى كه آفريده بود بينظيرند ، من صاحبنظر نيستم يك انسان عادى ومعمولى كه عاشق هنر وادبيات مملكت خودش ميباشد ، خوب هنوز چپى هاى پير وباز نشسته خطوط كتاب آسمانى ماركس را غرغره ميكنند ، جبهه ملى هاى فسيل هنوز در زمان خود قفل شده اند ، جوانان سرشان به مدلهاى جديد  اتومبيلهايشان ولباسهايشان گرم است واز دل ر درد او بيخبر بودند واز كارد جراحى آلوده اى كه در شكم او فرو بردند بهرروى ديگر با او كارى نداشتند ، كارش را كرده بود وبايد ميرفت سينماى او براى اين قوم معنا نداشت ، سينماى ده نمكى وسينماى كارگردان جدايى سيمن از نادر و سينماى حاتمى كيا و سايرين كه كمتر با آنها آشنا هستم  ،  برايشان دلپذير تر است ، نه كسى نميدانست آن پسر بچه براى چى يك ده را زيكزاك  دو.ر ميزند ، زندگى از نظر كيا رستمى زيكزاك بود كسى نفهميد مرديكه ميخواست خودكشى كند شيرينى يك توت  اورا وافكار اورا تغيير داد ، نه كسى نفهميد  ، مردم حوصله فكركردن  ندارند ، هفتير  كشه  كجاست ، أرتيسته كيه ، ،  
    بياد آن هيزم سوخته افتادم با آنكه هيچ هنرى غير از ” حال دادن” نداشت با همه جور أدمى سرو كار داشت ، گمان نكنم در تمام دنيا غيرا اطرافيان وطرف دارانش يكنفر اورا بشناسد ويايك تن.  از او تعريف كند ، غيرا ز روزى نامه هاى خودى آنهم با گرفتن حق الحساب  ،اما كارش را بلد بود ، يكصد وهشتاد درجه چرخيد ودر دامن امام افتاد وشد  فاميل امام !!! بقيه اش بماند ، او با سر وصدا وجنجال  وهياهو بيمارستان را  روي سرش گذاشت ،عزراييل  را فريب داد وهنوز پشت منقل سنگر گرفته است ، 
    اين يكى خيلى زود پشت به رژيم گذشته كرد وخيلى زود هم از اين رزيم دلسرد شد ، مستقل ، تنها ،رفت تا اوج ستاره ها ،
    روانش شاد ، 
    نو شتم كه او از اهالى ” ديروز ” بود ، 
    سه شنبه 12/7/2016 ميلادى