Author: Soraya

  • أتشی بر جهان هستی

    ثریا ایرانمش  « لب پرچین »اسپانیا !

    برتن پیچیده خوشه های نرم گندم . / چادر سرخی از آتش بر هواست 

    تک درختی خشک و تشنه در پهنه آن زمین 

    تشنه میماند  در شعله های سرخ آتش 

    از کبود آسمان نیست دیگر خروشی 

     میگریزد از ستون این لهیب در افق لاله های  دشت ، 

    میمکد  ذرات. داغ آتش  

    می گشاید دیو شب  دود واتش را 

    زندگی را تنگنتر کرده  می‌گیرد این پیر را 

    دیگر از باد خنک. آن رحمت پربرکت نیست خبر 

    تیرگی سر کشیده  از همه. جا هم   بام ودر 
     

    پشه مرده ای آمد ونشست روی این صفحه  او هم میداند. که دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده گفتنی ها گفته ویا نوشته شده است ،

    ما در پناه دیو شب  بی آرام چشم به افق سرخ دوخته ایم. باز این لهیب آتش ازکجا بر خاست ،

    «بارسلونای» زیبا همه جنگل‌ها ودرختان ومزارع وتاکستانها  بی امان میسوزند گویی  بنزین  روی آنها ریخته اند این شعله ها غیر طبیعی و….قامت بلند درختان بر زمین میافتند. تا کوته قامتان  وگور زادها بتوانند میراثی گرانبهابرای آیندگان خود با تفکرات. فضای باقی بگذارند،

    طبیعی است که این آتش سوزی ها روی اقتصاد نیز اثر میگذارد حال خمیر های یخ زده از انبارها بیرون آمده وبشکل یک هیزم خشک. بجای نان بما عرضه میشود بیشتر  یخچالها وخنک کنندگان وقفسه های  مواد غذایی سوپر ها خالیست  هوای سنگین داغ روی سینه م’ نشسته ‌نفسم. را گرفته و…..در انسوی جهان آن جنایتکاران دین فروش اسید هارا ا بیرون آورده اند تاصورتهای زیبارا از شکل بیاندازند  وفرشتگانی مانند جهنم خودشان برای اطرافشان  بسازند  بد جوری شهوت  آن هارا فرا گرفته   زیر شکم آنها  باعث رنج است شکمها سیر ند تنها بایدزیر انرا نیز سیر کرد. ،

    دیگر  میلی ندارم به  انسوی جهان بیاندیشم دود های ناشی از  خاکستر بر جای  مانده در پشت سرم  به گلو  وسینه ام حمله برده ونفسمرا تنگ کرده شیطان پرستان در پستو های خود مشغول تدارکند تا آتشی جدید  بر پاکنند سر زمین خودشان همیشه مرطوب ومطلوب  است ‌آتشی بر نمیخیزد  اما  میتوان اقتصاددبگران را ویران ساخت تا بتوانند بهای عیاری وباتکهای خصوصی خودرا بپردازند آن جنگ مضحک تبلیغاتی چندان برایشان سودی نداشت حال. جنگی دیگر اول با آتش شروع می‌کنیم ،

    ، لعنت بر شما 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  نوزدهم جولای 2022 میلادی 

  • تنها یک شعر

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا .

    این سروده از شادروان حسن شهباز است که در أخرین سال‌های عمر پر برکتشان. این کتاب را بمن هدیه دادند ، روانشان شاد ونامشان همیشه گرامی  

    ——————————-

    چو‌کفر  از کعبه بر خیزد. ، کجا ماند مسلمانی  / چو‌کافر  پرورد مسجد  چه سود از احکام قرآنی 

    چو زاهد در حریم حق  ز راه  مکر  وریا پوید   /  چه حاصل  ز زهد ومستوری  چه طرفی از مسلمانی 

    چو عابد با حضور دل  نگردد سوی حق واصل /  چه سود  أیین عمرانی  ، چه فیض  از دین نصرانی 

    چو صوفی رو به فسق  آرد  موحد سوی میخانه /  چه  واجب  سجده  بر مصحف  بر آن أیات  ربانی 

    چو نوری از حقیقت نی ،  نه در معبد نه در مسجد. /  خداوندا تو برهانم  از این  ژرفای ظلمانی  

    صلاحی بده به گمراهان که دین جز مهر و یاری نیست /  خدا أنجاست  که افروزد  فروزان مهر پنهانی 

    =======================سروده حسن شهباز  « لوس أنجلس»

    تقدیم به فاطمه کماندو های امر به معروف ونهی از منکر و عابدین ریا کار وسپاهیان جنایتکار .

    پاینده ایران 

    ثریا ایرانمنش .  دوشنبه  هیجدهم. جولای  2022 میلادی

  • نیمه شبان

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا 

    شب از نیمه گذشته باید نزدیک به ساعت دو پس از نیمه شب باشد.

    بلاگر را باز کردم دیدم به زبانی دیگر  صفحه روشن شد . برایم مهم نیست أنچه مهم  است. اینکه من از خود میپرسم چرا آمدم . آمدنم  بهر چه بود وچه وقت خواهم رفت ؟. اینها همه سئوال‌های  بی جوابند 

    روزیکه اولین نوه دختری من  به دنیا امد درست روز تولد من بود  به درستی نمیدانم أیا ساعت هم همان ساعت یک ونیم بعد از ظهر بود ؟ در آن روز من رقص کنان خیابان‌های وسیع شهر را طی میکردم گویی دوباره به دنیا آمدم ، أیا او نیز سر نوشت مرا به ارث  خواهد برد ؟! نه امیدوارم که نه  

    زمان  آنقدر زود گذشت تا چشم باز کردم دومین  هم امدفارغ التحصیل شدند و تنها نوه دختری من مانند خود من به کار  گل مشغول شد آنهم در سر زمینی دیگر. خوشبختانه تجربه تلخ مرا تکرار نکرد همسری بر نگزید وتنها با سگ کوچک مورد علاقه اش شب و روزش را میگذراند اورا درون کیفش میگذارد وبا خود به دفتر کارش میبرد. تقریبا همان رشته ایرا که من نیمه تمام 

     گذاشتم او تمام کرد  وفارغالتحصیل دانشگاهی در لندن شد .

    حال من مادر بزرگ شده ام. صاحب پنج نوه اما هیچ احساسی اینچنین ندارم با آنها رفیقم همسن آنها میشوم بازی میکنم  آنچه که مرا ودار به این نوشتار دراین نیمه شب کرد. گفتار داماد عزیزم هست که اصرار دارد من بخانه آنها بروم وبا آنها زندگی کنم  خانه ای بزرگ در اختیار دارند وچند اطاق آنها خالیست ، من 

    چگونه می‌توانم. همه آنچه را که طی سالها بعنوان خاطره جمع آوری کرده آم رها کنم ودر خانه  دیگری پانسیو‌ن شوم .  میدانم. نیمی از بار این زندگی من روی شانه آنهاست بیشتر از همه تنهایی من و نداشتن یک کمک برای ساعاتی که دیکر  از شدت درد قدرت حرکت ندارم ،اما من خانه کوچکم را دوست  دارم واینکه نوه های من. به دوستانشان میگویند منزل ماما بزرگ بودیم واینهم پول گرفتیم برای تولد  وبا عید مرا لبریز از شادی میکند این تنها نشاط من است  بعلاوه در خانه داماد او میل دارد تلویونرا به زبان مادریش تماشا کند من میل دارم به زبان اصلی. خوب این مسیله ای نا چیزی آست آنها آن همه پله  در دو اطاق  بدون بالکن  دلخوشی من در حال  حاضر  بالکن بزرگ وزیبای من است  که در باغچه آن گل کاشته ام وهر روز مانند یک مادر دلسوز با انها گفتگوها  دارم. گلها وبوته هایی که کاشته ام بهترین دوستان منند.    بعلاوه در خانه آنها دیکر من نمیتوانم. پذیرای نوه ها وپسرانم  ویا دختر بژزگم باشم. تجربه خوبی هم ندارم  هنگامیکه با آن مرد عروسی کردم. خانه خودم را پس دادم  واثاثیه  انرا  بباد دادم ومادر را کشان کشان بخانه همسرم بردم او. در یک اطاق دربسته تنها مینشست کتاب میخواند وبا نماز میگذاشت ابدا میلی نداشت  وارد محفل ومجلس  دوستان  ‌آشنایان تازه شود سرش با بچه های من گرم  بود. اشتباه بزرگی بود هم اورا  خوار وکوچک کردم وهم خودم  دیگر راه به جایی نداشتم. وبدبنگونه راهی دیار غربت شدم واورا  به نزد فامیلش ودهکده مورد علاقه اش و زمین هایش. فرستادم دیگر هیجکاه یکدیگرا ندیدیم او در تنهایی مرد  وپسر داییم صاحب اموال اوشد.  برای من مهم نبود ، حال آسوده بودم که او دیگر رنج نمیبرد ،

    اما وضع من دراین دیار بی کسی فرق دارد من در بین مشتی خارجی زندگی میکنم. بک کانون بین‌المللی دارم  آز امریکایی اهل سانفرانسیگو تا  ، اسپانیایی. روسی وایرانی ؟؟! 

    در این فکرم چرا از من خواستند با آنها همخانه شوم ؟!  من مقدار زیادی کتاب ‌ فیلم  ونوشته دارم نیمی از آنها درخانه آنها به امانت کذارذده شده حال اینهمه  اثاثیه  را من چگونه در دو اطاق کوچک جای بدهم. چیزهایی که با آنها اخت شده ام انهارا میشناسم متعلق بخودم هستند. خانه خودم هست می‌توانم هروقت میل دارم کولرم را روشن کنم وهر،گاه میل دارم  به تختوابم پناه برم  شما اینهمه اثاثیه را میخواهید در درکجا بریزید ؟!؟! 

    در نهایت که از خودم میپرسم این آمدن بهر چه بود ؟!  کارم  تمام شده همان خدمتکار قدیمی وباید صحنه را ترک کنم حد اقل هیچگاه من در حسرت وارزوی  پولی تبودم امارامروز از صمیم دل  از آنکه مرا خلق کرده ‌نمیدانم کی وکجا  تقاضا کردم حد اقل  آنقدر بمن بدهد تا بتوانم بک پرستار خوب برای خو د بیابم  وخیال همهرا راحت  کنم حقوق ماهیانه من  کفاف  نمیدهد. تنها آب ،برق ،کرایه خانه و تلفن و  ودیگر چیزی نمیماند  خوشبختانه. چندان میلی به خوراک وته چین ورزشک  پلو ندارم که درحسرت آنها باشم.

    حال بر سر دوراهی مانده ام. من استقلال خودرا دوست دارم  این  آزادی را چندان آسان به دست نیاوردم. از خیلی چیزها گذشتم از آن خانه بزرگ آن فرشهای  گرانبها آن لوستر های کریستال  قدیمی آن ظروف رزنتال آن نفره ها آن پرده ها واز همه مهم‌ترین آن پاسیوی زیبای لبریز از کل وگیاه همهرا گذاشتم با بک چمدان  وبچه هایم راه فرار.  را در پیش گرفتم بدون هیچ پشتوانه ای.  در کنار منقل تریاک  وپطری های الکل ورقص وعشوه   زنان خود فروش جایی نداشتم  راه من افکار من روش من چیز دیگری بود .‌ میهمانی های مجلل با حضور. خوانندگانی نظیر  دلکش هایده گلپایگانی  بیتا توکل  عماد رام  اینها برای من نبود . من در اطاق خودم داشتم کتاب میخواندم وخبر از انچه که در زیر زمین با منقل های لبریز از ذغال وتریاک  سناتوری وبطری های ویسکی وسفره پهن شده بود کاری نداشتم  حساسیت شدید. ونفس تنگی وألرژی  بمن اجازه نمیداد درکنار آن بیدردان بنشینم ویا چرت بزنم. ‌شاعر بزرگ سالار سخن. ترانه بسراید .

    گویی همه آن روزها مانند بک فیلم از جلوی   نظرم گذشت حال روز کذشته داماد  خارجی من از من می‌پرسد  گه  چه موقع تصمیم داری با ما زندگی کنی ،

    هیچوقت ، نه هیچوقت واین أخرین تصمیم من است . شاید همین باعث شود. زودتر از خدمت دنیا مرخص شوم ،   کسی یادستی نیست که بمن کمک کند  باید  بیاری همان  سیلی صورت خودر سرخ کنم وبگوبم نه ! من زندگی خصوصی خودرا با حضور افکارم دوست دارم وانرا از دست  نخواهم داد، همین آپارتمان کوچک اجاره ای برایم کافیست و خداوند بشما  عمر با عزت  بدهد مرا رها کنید ،

     پایان ،

    نیمه شب یکشنبه   هفدهم جولای  بیست ودو میلادی 

    ثریا 

    در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم. ،،،،،،،،، بدان آمید دهم جان که خاک کوی تو باشم  «سعدی شیرازی

  • دلنوشته

    . ثریا ایرانمنش  « لب پرچین ». اسپانیا 
    تلخی نکند  شیرین ذهنم /خالی نکند از می  دهنم /  عریان بکند هر صبحدمی /  گوید که بیا من جامه کنم 
    در خانه جهد مهلت ندهد. /  او بس نکند. پس من چکنم ؟ .
    «شمس تبریزی »
    روزی بود و روزگاری   در سر زمینی. بسیار زیبا. خوش وخرم. زیرسایه پادشهی مهربان  به همراه نا مادری. ما زندگی خوبی داشتیم ، آب فراوان در جویبارهایمان روان بود. هر صبح وشب. میان سنگلاخها وماسه ها دوراز چشم اغیار خودرا به دست. رودخانه پر آب میسپردیم وگاهی هم با لجبازی میل داشتیم. بر خلاف جریان آب. شنا کنیم واین  عقده همیشه در دل ما ماند که باید بر خلاف جهت هر رودخانه ای شنا کرد . 
    به همین جهت هیچگاه نه به  باز ماندگان قجر ها ونه تجار بازار ونه پس مانده های حسن کچل. دوست نمیشیدیم. راه خودمان را میرفتیم. مثلا اگر یک خواننده تازه. به شهرت رسیده از چشم وابروی ما خوشش میامد . وهمه برایش هورا میکشیدند و جان زیر قذمش  می،گذاشتندما بینی خودرا میکرفتیم از آنجا دور میشدیم  .
     به هر روی در آن سر زمین پر برکت. أب ارزان‌ترین چیزی بود که   در آنجا وجود داشت ما هم چون به آب تنی روزانه عادت داشتیم. در خانه پسر حاجی هم هر صبح خودرا به. زیر دوش میانداختیم  سرد یا گرم. برایمان. فرقی نداشت چشمان خواب زده ما میبایست زیر دوش آب باز میشد ،
    این خبر به گوش اهالی ده رسید. آنها هفتگی به حمام‌های. عمومی میرفتند وکیسه  کش انهارا مالش میداد من حالم بهم میخورد. سیل متلک ها  روان شد. تا اینکه  یک روز وسط أشپزخانه ایستادم ورو به جاری  و بقیه اقوام کردم که 
    وگفتم :
    ما دهاتیها بو میدهیم. بویمان هم زننده. آست  بنا بر این باید هر روز خودرا بشوییم با روغن  های خوشبو پیکرمانرا. مالش دهیم وعطزی بخود بزنیم وسر سفره صبحانه. بنشینیم در کنار مردی با شلوار پیژامه  موهای ژولیده چشمان قی کرده وبوی بد دهانی که از شب میگساری وبقیه کارها  حا ل برروی ما  بوسه میزند ،
     واز درب أشپزخانه بیرون رفتم 
    درخارج هم با آنکه آب گران بود باز من هر شب. دوش میگرفتم واین میراث را برای بچها نیز بجای گذاشتم ،
    حال روز گذشته دریک. برنامه  مجازی دیدیم. یو نیسف. سومین جایزه خودرا به اهل محل. کرمانشاهان داده  بخاطر. هجوم میلیاردی  تهیه غذا !!!
     ایوای ، تازه دو ریالی من افتاد. من آنهمه هنر أشپزی داشتم. أنهمه هنر دکوراسیون وترکیب رنگ‌ها را داشتم ،،،،،، دیدم نه ،
    گلیم بخت کسی را که بافتند  سیاه ، به آب زمزمه وک‌وثر سفید نتوان کرد .
    آن بچه حاجی کرمانشاهی اصلا از بطن مادرش به همراه  چندین تخم‌تره دیگر خوشبخت به دنیا آمده. بچه  بازاری. بزرگ شده وتا ابد بازار حامی  اوست ، معلومات به چه درد میخورد! بتو چه که مثلا. پوچینی. لاتراویتا  را روی کدام داستان  به موزیک در آورد. بتو چه که کدام نوازنده. بیشتر از کدام  سیم استفاده میکرد ، بتو چه  که چگونه باید نامه را  شروع کرد  وبا چه عنوانی خاک بر سرت آینهمه کتاب. تنها بار خر کرده اند. چرا بارت را نبستی و دستی به موهای چرب وچیلی نکشیدی وان دهان بد بو را نبوسیدی و  جلو تر از همه خودت را به خانه دیگران انداختی  ما در کنج خلوت ،،،،،
    دیدیدم نه 
    حقوقم همچنان در بانک خفته واین ماه  هیچ  به آن دست نزده ام. کاری ندارم چیزی نمیخواهم. آب وبرق وتلفن می‌رود بقیه اش برای بک باگت  برایم  بس است با کمی هموس یونانی !؟!؟ 
     
    باید روحت را آزاد کنی. آزادی سیاسی آزادی نیست  ، همین 
    حال درجه  حرارت سی ونه را نشان می‌دهد وبوی دود همه جا را  فرا کرفته  شاید نیزه هایی  ازان گنبد آهنین بهمراه  بادگنکهای تازه خریداری شده بعنوان امتحان . اشتباها. به جنگل‌های این سو  شیرجه ر. فته دلم برای قامت درختان چند  هزار ساله  میسوزند که مانند  انهاییکه در ریشه خود محکم ایستاده اند میسوزند خاکستر می‌شوند اما  همچنان ایستاده میمیرند ،
    اینهم از دلنوشته  امروز ما ،
    ثریا . اسپانیا 
     یکشنبه  16/07/2022 میلادی 

  • کشتار

    ثریا ایرانمنش « لب پر چین »  اسپانیا 

    چهره اش شناخته نمیشد. آن دو‌چشم خشمناک مانند دو برکه غبار گرفته. بی هیچ حالتی  تنها به یک نقطه. مینگریست ، فریاد میکشید. بلند تر از همیشه ،

    مانند یک فرمانده در جنگ. ، بکشید.  بکشید ..

    چند روزی. خبری از او نبود. حال باز گشته با  توپ وتشر  واینکه چرا  مردم تنها به او گوش میدهند اما عملی انجام نمیدهند ،

    انهاییکه در صف طرفدارن پر وپا قرص او ایستاده اند همه جوان وعد ه ای بی هیچ تجربه ای . چگونه انهارا به کشتارگاه میفرستی .  

    ،با کشتن یک أخوند چیزی عوض نمی‌شود ، آن گروه مداحان عرق سگی خور و کله پاچه خور با پیراهن سیاه را که فدایی مولای خویشند چه خواهی کرد ؟ أن گروه  کلاه مخملی. وکج کلاه خان که کت خودرا روی شانه انداخته و با آن سبیلهای از بنا گوش در رفته. از کنار طبل زور خانه به دکان کله پزی رفته وحال تسبیح به دست دور  فاحشه خانه های شهر میگردد. با آنها چه میکی ،

    با آن لاتها پرورش یافته در انسوی قلعه وحال فرنگ رفته اماهنوز  دنبال کله پاچه میدوند  با مغزهای علیلشان چه خواهی کرد 

    تو نمیتوانی  فلات ایران را که متشکل از اقوام گوناگون. گرد هم جمع شده. وتنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است با ملت فرانسه که از میان آنها ویکتو ر هوگو  و مونتسکیو و  وبسیاری نویسنده بلند شد با یک ملتی که تازه. توانسته. کتاب آوریانا فالانچی  فرا بخواندویا چند شاعر  چپول. کلماتی را بهم بافته بعنوان شعر بخورد آنها داده اند  وخودرا در نقش او ببیند ، یکی بدانی  

    انقلاب فرانسه با بلبشوی مذهبی ودولت دست نشانده ما فرق میکند ما همیشه اسیر بودیم. وهمیشه ما را  خمار نگاه داشته اند تا نتوانیم از جایمان حرکت کنیم. یک روز این دولت ارباب آست فردا آن دولت ما هم راحت ابن بردگی را پذیرفته ایم وتنها. میل داریم برای اربابان خوش خدمتی کنیم. وهمیشه هم رهبرانی که بر ما حاکم بودند. از میان پایین ترین قشر جامعه بر خاسته‌اند منافع ارباب برایشان  مهم‌ترین بود تنها یک نفر بخاطر میهنش  جانفشانی کرد که اورا از سر راه برداشتند او هم رضا خان دار پهلوی وپسرش بود. دیگر بقیه شاهان.  از بعد از حمله اعراب هیچکدام برای نجات خاک میهن کوششی نکردند. قاجاریه نماد  بارز ی است وحال گروه مسلمین . ، متاسفانه بسیاری از مردم آن سر زمین سخت به ابن اعتقاد پس مانده و نوشته های بی معنی  وبی اعتبار کتب ها. چسپیده اند. نمیتوان انهارا جدا کرد ،

    هر سجاده ای که پهن آست  یک رساله دارد. یعنی دستوری  وحکمی از آن ملای بیسواد  اما زیر نام دین علوی ،

    با کشتن یک یا چند اخوند کارما تمام نمی‌شود یک بمب لازم استدوسپس یک تصفیه وپاک سازی ارواح وضد عفونی. اینها تا زمانی در روح  ما کار میکنند که ناگهان مانند افغانستان تجزیه نشویم . امروز پان ترک‌ها از یک سو سر بلند کرده اند. کردها از بک سو ‌بختیاری از سوی دیگر وسایر قبیله لر ها. .اینهمه فریاد وفشار آوردن به روح  نا پخته ان جوانان تنها آنها را به  کشتار کاه  میفرستند .

    بجای این فشار بر ان همه انسان‌هایی که پای گفته های تو مینشینند بهتر آست درس اتحاد واتفاق ویگانگی  به آنها بدهی وبه آنها یاد دهی که چگونه دست‌هایشان را در یکدیگر قفل کرده خیزش بر دارند. نه اینه با یک چاقوی رنگ زده ویا یک کولت . کهنه. یک اخوند را بکشند چیزی عوض نخواهد شد  من شب گذشته از این گفتار های بی اساس  سخت.

    تعجب کردم و……. شاید باید با دیگران هم آواز شوم. که تو نیز.  أن نیستی که ما  در احساس خود میپنداریم تو نیز. یک دکان. دو نبش سر بازار  سیاست باز کرده ای و درانتظار شاهباز نشسته ای که شاید بر شانه تو بنشیند ،

    نه ! تا یگانگی واتحاد واتفاق نباشد اش همین اش وکاسه هم خواهد شکست ،.

    پایان ، ثریا ،  15/07/2022 میلادی 

  • ترنس ها

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا 
    در جهان امروز ما  چه ها گفتند و چه ها گذشت  وچها کردند این پوشالی های   نام دار. در جلد قهرمان  نا بخردان  با اندیشه های خفن ومتعفن .
    کجاست دیگر سخن أزاد مردی.  یا آزاده زنی.  که مار ا با زبانی شیرین از مردگان به زندگی بر گرداند. هرچه هست نشخوار دیروز  است وبس .در خبرها خواندم. آن هنر پیشه نازک آندام وزیبا چهره فیلم ادم برفی. امروز مردی غول پیکر شده ونام خود را نیز مردانه ساخته ست ،
    فریاد وا ویلاو شیون وسخنان سخیف وکثیف از هر سو برخاست  . آنها نمیدانند  هر موجودی  در وجودش دو‌گونه هست  درهر انسانی  بک گرایش بسوی تنیدن وجهیدن ازبندها وفرار از قفس فرار از آن  پیله ای که گرد خود به دروغ تنیده است  اکر در پیکرش مردی زندگی میکند. باید مردانه باشد. به زور اورا زن میسازند  او دیگر زنده نیست  تابتواند روند گسترش زندگی را در همه حال ادامه دهد ،
     در سکوت میمیرد  ویا مانند کرمی  از درون پیله پروانه شده بیرون میخزد ،
    این یک «من» نمیشود منی که حق دارد حق حیات دارد حق زندگی وتمناها یش را اما دران سر زمین بلا زده در بین   دیوان آدمخوار این حق از او گرفته  میشود  طنزی بی خردانه  بر گرد  او میپیچد  او دیگر خود  نیست. میل دارد بکشد  تا هستی خویش را گسترده تر سازد ،
    او در قفس زن آسیر است ودر پیله خود ورفتار  همه موجودات برای او تکه هایی هستند بریده شده از  یک  تکه بزرگ‌تر او میل دارد خودرا ثابت کند ‌ثابت بماند ، او واقعیت پرست آست نه  ذره پرست ،
     دختری. هیجده ساله ترنس را به زور شوهر دادند. دو ماه تمام شب وروز  او گریست تا از بند خانواده جدا شد. خال تنها مانده مادرش شرم زده است. چرا !؟ به راستی چرا ؟! 
    امروز  همه ما در یک قفس زندانی  هستیم   وهمه جا برایمان زندان است  مانند موجوداتی بریده شده  از. یک ماده  دیگر  به امید چیزی ثابت نیستیم ودیگر هیچ حرکتی مارا به شگفتی وا نمیدارد .
    . ،
    شعله های آتش  که از هر سو در تمام سرزمینها یکسان به هوا بر خاسته  ودرختان تنومند را با قامت بلندشان  بر زمین میاندازد برای ما بی تفاوت است . ما تنها داغی هوارا با نوشیدن یک لیوان آشامیدنی خنک دفع می‌کنیم. دردها برایمان یک بازیچه بیش نیستند گفته ها در حد یک لالایی که بتوان ترا بخوابی عمیق فرو برد ،
    حال امروزکه دین مبین ویرانه اسلام ناب محمدی   بر ما  حاکم  شده است هر تفکر ایرانی  همه تصورات خودرا کنار میگذاریم   وبه این فکر فرو می‌رویم  که  که انسان تنها یک تخمه است  در جمع اضداد  دیگر نمیتوان به آسانی   در تفکر ایرانی غوطه ور شد « گویا صفحه دیگر جا ندارد وباید آن را ببندم 
    گر بسی معشوق  را خواهیم جست /  هم وجود خود  ، عیان خواهیم کرد 
    ور شود  معشوق موسی آشکار. /  ما همه خود را نهان خواهیم کرد .
    در خاتمه  تبریکات خودرا تقدیم. آقای مازیار . مینمایم ،
    پایان 
    ثریا ایرانمش  / 14/07/2022 میلادی 

  • ویرانی جهان

     

    به دامان زمرد گون چمن زاری 

    در أفتاب نیمروز عمر 

    بجای شادی ودل انگیزی 

    تناور. درختان کهن سال را میبینم

    که از فراز  سرشان شعله ها ی بی خردی 

    سر میکشد مقاومت بیفایده 

    آنها بر زمین   میافتند وخاکستر می‌شوند  .

    جلادان پیر و کهن سال وگرسنه دیروز . که خود جوانی را پشت یر گذاشته اند میل دارند جهانی جوان بسازند  آتش از هر سو شعله میکشد  خرمن  گندمها  به دست آتش خاکستر می‌شوند  چشمه ها خشک میگردد دریا ها آلوده وهر روز کوچکتر میشوند  

    جهان مارا بکلی ویران ساختند. خودشان در آسمان‌ها خانه  دارند و بر زمین حاکمند وفرمان روایی میکنند .

    بردگانشان  روی زمین کودکان بیگناه را درون مکتب خانه ها درو میکنند و  بقیه را به تیر غیب گرفتار 

    حال باید با جهان کهنه  همرا شد ورفت  ودیگر به پشت سر نیز ننگریم چرا که سنگ خواهیم شد .

    کتاب عمر من به پایان خود نزیدک است. این کتاب لبریز از فریاد. آست لبریز از بیرحمی انسان‌ها ولبریز از دردها ،

    در آن کتاب رنج شیرین عشقی وجود ندارد  تنها دردهایی ست که از فضای آسمان دارد .

    واین بود پایان ان راهی که آنهمه رنج کشیدیم تا امروز سر راحت بر زمین بگذاریم اما در آتش جهنم همچو ن  گذشته ها میسوزیم ومیسازیم 

    گذر از مرز آزادی خیانت است ‌جزایش مرگ می‌باشد  حال باید پندی داد به حکام ستمکاران که این دیهیم نمی ماند واین عمر نمی ‌پاید .

    خسته ام. بشدت  خسته ام  تحمل گرما را ندارم  تحمل کولر گازی را ندارم. دلم برای یک دریاچه‌ای. خنک. غنج  میزند. میخوابم شاید در.ر ویا. آنرا ببینم و …..دیگر هیچ 

    پایان 

    ثریا ایرانمش 

       سیزدهم جولای. دوهزارو بیست ودو  میلادی 

  • سر زمین من

    ثریا ایرانمنش « لب پر چین »    اسپانیا 

    شاد زی با سیه چشمان شاد  / که جهان نیست جز فسانه  وباد 

    ز آمده شادمان  میباید  بود  /. وز کذشته نیز نباید کرد  یاد 
    .« رودکی سمر  قندی » 

    دیگر هیچ امیدی به آبادانی  آن سر زمین.  نیست جویبارها خشک رودخانه  ها تهی از آب جاری ودریاچه که رگ  ونفس آن سر زمین بود به اربا ب هدیه شد خلیج زیبای همیشه فارس شد جولانگه چین وماچین.  و ما هنوز در گذشته هاگام بر میداربم وگاهی از سر حسرت  أهی میکشیم که ای وای دیدی چه ها بود وچه ها شد ؟! 

    آنچه شد یک پرانتز کوچک و زیبا  با نور افشانی ها  باز شد و بسته  شد حال علت انرا هرچه وهر کس میخواهند بدانند. دیگر  هیچگاه. آن پرانتز باز نخواهد شد  سر زمینی بایر. لبر یز از خاک ها وکرم ها وجانوران و ‌فسیلهای ها باقیمانده . بو گرفته از ترس قیامت وانتظار وحضور یک ادم نا مریی ،

    در اینسو هم هر کسی تلاش میکند پا منبری هایش را زیادتر کند. یکی  خاک‌ها قرون را وقبور رفتگان را میشکافد  ومیل دارد از آنها  درختی بسازد ویا بکارد. دیگری  در حمام زنانه  کل کل میکند سومی حمام زنانه ای برای  عریان کردن آن خایینی که سر زمین. پدریشان را تبدیل به یک تل خاک نمودند. وخود نیز از دنیا رفتند. مشغول نمونه برداری وأزمایش آنها ست ..

    امروز جهان هستی نیز دستخوش نامهربانی طبیعت شده آست  باید آهسته رفت واهسته حرکت کرد تا مبادا. شیشه های تاریک ونامریی  خدایان  ترک بردارند ،

    ایرانیان ما انهاییکه  همسن  وسال این جوان تازه بالغ. هستند هنوز در گذشته زندگی میکنند وهنوز اه میکشند. وأوازهای گذشته  را نشخوار میکنند،

    جوانان هریک  اسباب با ز ی جدیدی را در دست  کرفته مشغول. گشت  ارشاد دردرون آن هستند ،

     روز گذشته  دختر بزرگ من  گفت برای دختزم یک ایفون خریدم  به قیمت !!؟؟.  تلنفنش خش برداشته بود جلدش شکسته بود و،،،،،

     چشمانم گرد  شدند. برای پسر ش. که هر سه ماه یکی تازه میخرد ، خوب. من با همان    لاشه قدیمی خود لک لک مبکنم درخواستی ندارم  نوه هایم همه  یکی از أخرین هارا در میان دستهای عرق کرده شان می چرخانند      من با همان آخرین آنها که حروف را دوبار تکرار میکند ویا ابدا. نمینویسد.  روزهایم  را میگذرانم . تا آن تنهایی وحشتناک توام با دردهایش را از باد ببرم. چیز جدیدی برای خواند ن ندارم  گاهی نوشته های  خودم  را میخوانم وقهقه میزنم .

    هرچه بود برای من یکی به پایان رسید.  من مجبورم به پایان بیاندیشم  خودرا نمیتوانم فریب بدهم. تنها آنچه را  که از گذشته  در ذهنم. باقی  مانده مانند جعفری. ساقه های  پوسیده انرا میگیرم وبرگهای تازه را روی. سفره ذهنم پهن میکنم ، دیگر چیزی برای فرا گرفتن. نیست  همه چیز را میتوانی درون همین صفحات مجازی بیابی حتی عشق را ، .

    در کنارت جنگل‌ها با اشعه لیزر میسوزند آب‌ها بخار می‌شوند دریا ألوده وکثیف ورودخانه ها همه  حاصل فاضل آبهای کارکانجاتی است که ترا تغذیه میکنند. آشپزهای مدرن از جویبار های کثیف جانوران را صید میکنند  ودر کنار. سس های رنگین انرابه نما یش میگذارند  مسابقات. آواز و رقص وأشپزی. بهترین سر گرمی هاست که روز داغ وطولانی ترا. به پایان برسانند. وشب در گرمای چهل درجه وهوای دم کرده نمیدانی به کدام سوی تختخوابت پناه ببری و باز ،،،،،در فکر آن ویرانه سرا هستی با مردمی نادان  حسود خود فروش  که ترا فریب میدهند البته بخیال خود  ،

     حال دیگر سیه چشمی هم نیست که ما با آن  شاد باشیم. چهره ها همه   صورتک  شده اند  وچشمها همه شیشه ای  .

    و،،،،من همچنان خودم باقی مانده ام. با همان غرور احمقانه وهمان  شخصیت. کامل یا ناقص. همین که هست  برای خودم خوب است. حد اقل آنکه نه خود ونه دیگران را فریب نمیدهم برای کسب روزی ویک پیراهن دیگر ،   یکشنبه تان خوش ،

    پایان . 

    ثریا ، اسپانیا ، 19/07/2022  میلادی 

  • برای تاریخ

    یک دلنوشته. برای ماندگاری در تا ریخ

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا .

    در روی صفحه توییتر تعداد پاچه خواران  حضرت ولایتعهدی و شهر بانو زیاد است منهم حوصله جر و بحث را ندارم .من خود تا تاریخ زنده   هستم  

    ودر آن زمان که ایشان گل کردند با دسته گلشان. دلم برای شاه سوخت ،‌

    پس. از تاج گذاری  و ونیابت سلطنت فورا به شهر « أسپن » خصوصی سفر   کردند. روزنامه های  فضول نوشتند ایشان برای صلح  وگفتگو در باره آن رفته اند اما ایشان رفته بودند تا تاج وتخت را بهیکباره بگیرند وانها ندادند !  آنها بر نامه بهتری داشتند  آنها دیگر میلی نداشتند در خاور میانه نگینی بدرخشد مانند خورشید وتاج وتخته همپایه. ملکه بزرگ. داشته باشد .

    برنامه اسپین  خیلی زود از روی همه صفحات پاک شد .

    روزی لسدالله اعلم دریک  میهمانی  خصوصی میکفت. من خسته شدم از آنهمه عکاس خارجی که روی پله ‌لابلای درختان. کاخ درانتظار حضور شهبانو واجازه  ایشان هستند ! آیا عالم میدانست که ایشان کنتراتهایی با. کمپانی های مد بسته اند ؟ 

    ایشان با عکاسان داخلی چندان سر لطفی نداشتند بیشتر فرانسوی وامریکایی ‌ ویا  اسپانیایی. ونویسندگان داستان‌های مجلات زرد بودند  

    شاه مشغول جلو بردن ارابه  برای پیشرفت تمدنش بود ایشان را بحال  خود  واگذاشته بود  .

    مجلات زن روز واطلاعات  بانوان هر صبح یک عکس جدید از ایشان. در صفحات اول داشتند وپاداش آنها رفتن به مجلس شورای ملی بود بدون. داشتن هیچ سواد سیاسی !.

     زمانی که. شاه در امریکا بسر میبرد  بار بارا والترز  در بک مصاحبه خصوصی از شاهنشاه پرسید ،شما چگونه به همسرتان اعتماد کردید  و نیابت سلطنت وهمه اختیارات را به او دادید ، شاه مکث کرد وسپس فرمود. این دیگر بسته به سرنوشت است در آنجا شهر بانو پا به پا میشد وموهایش را مانند دختر بچه های  مدرسه زینت داده  با یک تل بسته بود ویک لباس ساده پوشیده بود  

    این زن عاشق خودش بود. پول فراوان بیماری شاه. حضور پر رنگ چپولها. همه دست به دست هم داده  از او یک ستاره بین الملل ساختند،،اوف،،، زیباتر ین امپراطزیس جهان 😌

    امروز او در پناه همان. ثروتی که شاه برایش بر جای گذاشته ودر بسیاری از جاهای خوب !!!!! سر مایه کذاری کرده است. هنوز.  گام بر میدارد نمایشگاه نقاشی وارت . افتتاح میکند گویی آبدا او درایران زاده نشده. هرچندبه اجداد طباطلاییش وافتخار میکند که سیدنا  سی پشت به. محمد میرسد دریغ از یک پنی برای کودکان کار ویا گرسنه ایران دریغ از یک پنی   یک قدم برای زنانی که  زیر چکمه های پاسداران له میشویند تجاوز به آنها صورت می‌گیرد.  نه و برایش هم  مهم نیست برای او ارقام   بانکی و سالن زیبایی  میهمانی   م‌وناکو ورفتن به شام شاهان است تنها ملکه هلند از پذیرایی او معذور لست وملکه انگلیس 

     او در حال  حاضر با یک زن تاجر فرقی ندارد ازاینگ‌ونه زنان ثروتمند تاجر. در هند هم زیاد هستند. ایشان سر زمینی ندارند که امپراطزیس آن سر زمین باشند تنها چند دختر بچه خردسال  که شیفته لباس وجاه ‌جلال ویا زنانی که از قبل او بهر ه میبرند یا چند روزنامه‌ چی  ویا مردانی که حقوق بگیرند تا کاهی در خبرهایشان بگویند . مادر ایران  ،مادر ایران  بی بی   بختیاری بود که بر اسب نشست ودشمن را از سر زمینش دور ساخت  نه بک مانکن بین الملی  و،،،،و دیگر هیچ باقی بماند  ، پایان آخ …..دلم خنک شد 

    ثریا . جمعه. هفتم. جولای دوهزارو بیست ودوی میلادی 

  • مرگ جهان

     ثریاایرانمنش ” اب پرچین” اسپانیا !
    ———————————–
    تغییر راه . تغییر  ایده ولوژی  تغییر مذهب  وسر انجام تغیر عقل !
     انسان  بواسطه همین مختصات انسان است در غیر اینصورت یک حیوان  مصرف کننده ای بیش نیست .
     در گذشته در امپراطوری بریتانیای کبیر حتی اگر میخواستی وارد یک مدرسه بشوی باید موهایت  شانه کرده لباس مرتب وا زهمه مهمتر زبان ولهجه  با  کلاس را داشته  باشی !!! حال امروز جناب سزارین با آن لحجه گویی کارگری  د رانتهای :وست اند : دارد حرف میزند سر انجام با فریادها واستعفای کابینه اش مجبور شد تخت سلطنت را ترک گوید !  تنها کار مهمی گه انجام داد این بود که  سر زمنینش را از ارو.پا با انهمه بدهی های  جدا کرد  ایکاش همهرا ازهم جدا میکرد این اروپای  زپرتی  که رهبرش جناب ماکرون ماکارونی باشد وهر روز یک دستوری را صادر کند وهمه  کشته هارا ببرد وته مانده هارا برای  صادرکنندگان  باقی بگذارد  …نه بهتر است همه  ا زهم جدا شویم ! از یک گم گشتکی به یک گم گشته ای دیگر رفته ایم البته ما همه در ژرفای وجود یکی هستیم اما ازهمان جدا
      .
    روزی این سر زمین برای خود  زندگی داشت  کارش با توریست میگشت وتجارت شراب و روغن وزیتون وخود زیتون سبزیجات به جد وفور که به هر میوه فروشی میرفتی دسته ای جعفری تازه از باغ چیده شده بتو هدیه میداد بعنوان تبرک ! امروز چند برگ جعفری گندیده را درون یک جعبه  گذاشته اند واز فروشگاه دست دوم فرانسه باید خرید فروشگاهای محلی بکلی از بین رفتند المان . فرانسه . انگلیس همچنان فروشگاههای خودرا ردیف کرده زیر عناوین مختف وغذاهای  ته انبا ررا پس میفرستند دولت درمانده ووامانده انهااز این سو به ان سو میرود  وسخن رانی میکند امروزدریک نانوایی س ر یک تکه نان بزن  بزن بود درحالیکه قبلا درون رستورانها نان اولین چیزی بود که سر سفر ویا میز  میگذاشتند آنهم  چند نوع آ ن حال با نانها ی یخ زده صادراتی  وارداتی  باید شکم خودا پروار  گنیم این اروپای یگانه است وکسانی  که بر صندلیهای ریاست مجلس وکنگر ه اروپا تکیه دا ده اند هنوز نمیدانند که هویچ را درسبد  میوه بگذارند  یا در سبد سبزیجات تنها میخورند ومییرندوزمینهارا به اتش میکشند وبرجهارا بالا میبرند امروز دیگر دراین شهر زیبای ساحلی اثری ازآنهمه تمد  ن قدیمی قبلی نیست  وبوی دریا وخاک را احساس نمیکنی دریا آلوده رودخانه ها الوده  وکثیف مزارع بزنج را که زیر نظر کاربران اروپایی کشت میشود  از هردانه باید سه عدد بیرون کشید ومردم در جویبارها به دنبال خرچنگها یا جانوران آب زی هستند که انها را بعنوان غذا با  برنج مصنوعی به درون شکم بفرستند شکم ها  همه با دکرده  دستورات از یالا میرسد امروز ماسک بزنید فردا  پوشک نپوشید در یابان کارتان را اانجا م دهید  حقوق عقب مانده شما بعد ا خواهد رسید !! تونل توالتها  با اب خوردن یکی شده اند این است اروپای نوین .
    امروز احساس میکنم همه چیز دراین سر زمین گم شده تنها لباس های چین دار واواز های محزون آنها باقی ماند ه بقیه به موزه ها رفته اند  ـآن هوای دلپذیر صبگاهی با وزش باد از دریا به همراه   آن کوه ها  روانت را شادمیکرد امروز اثری ازکوهها نیست ودریا  مانند یک دریاچه لجن در گوشه ای  بالا وپایین میرود هجوم قایق های تفریحی هجوم خانه ها عفاف هجوم قایق های تند رو برا بردن موادمخدر وهجوم پناهندگان  که هیمشه دردریا غرق میشوند توحتی دیگر  میل نداری یک ماهی را بخوری . همه چیز رو به  پایان  است اما برای از ما بهتران دنیا ازهم آکنون آغاز شده است بانکها بسرعت رشد کرده اند و…..کلیسا درگوشه ای برای اموات نماز میخواند و……..من وتو یکی باهم دردرون  / من بی تو در آگاه بود /  وتو بی من درجهان .پایان
    ثریا ایرانمنش  08/07/2022 میلادی .!

  • روزگاری !

    لب پرچین » اسپانیا «   ثریا ایرانمنش

    ———————————————-

    گر گذارت  روزگاری ، سوی گورستان فتاد 

    بر مزارم  گریه وزرای مکن ، اشک بیحاصل  مریز  

    در غم مرگم  عزا داری مکن 

    گور من از من تهی است. ،  بهر یار  زنده غمخواری مکن 

    سر بسوی آسمان کن ‌،‌ مهر تابان را ببین 

    در سکوت  شامگاهان ماه رخشان را ببین 

    من همان تابنده مهرم .  پرتو رخشنده ماهم  

    قطره جانبخش ابرم ،  قامت رقصنده سروم  

    مرغ شاد  نغمه خوانم   ، چلچراغ کهکشانم

    گر گذارت   روزگاری  بر مزار من فتاد 

    ناله وزرای مکن  

    در رسای  یار دیرینت  گهر باری مکن 

    چشم جان بگشا مرا در گه جانان بین 

    ساکن منزلگه  یزدان ببین 

    ذره ام  در ذات هستی  تا ابد پاینده ام 

    پرتو خورشید  عشقم  جاودان تابنده. ام 

    سروده ای از نازنین یاری دیرین  که سالها در گور خفته است اما همچنان میدرخشد 

    «ح، شین» ،

    از این رو انرا برای خودم نیز  نوشتم وتقدیم میدارم . ثریا 

    ششم ژولای  دوهزارو بیست ودو میلادی 

  • ویرانی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    ای بر سربالینم افسانه سرا. دریا / افسانه عمری تو  . بازی بسرآ  دریا / 

    با کوکبه خورشید  دریای تو میمیرم  / بر دار ببالینم دستی به دعا دریا /

    بردار ببر  دریا  این پیکر بیجان را /  در سینه گردابی بسپار وبیا  دریا /

    تو مادر بیخوابی  من کودک بی آرام /  لالایی خود سر کن  از بهر خدا  . دریا 

    دریا بیجواب  آرام با پیکر های برهنه در دور  دستهای افق  آرام اسوده است وهیچگاه  زبان مرا وافسانه های مرا نخواهد فهمید و یا شنید .

    بسیار روزها  دراین فکر بودم که برخیزم وخودرا به آرام  به امواج او بسپارم اما نگاهبانان با دوربین ها در صدد نجا ت هستند .  لزومی نداردست  وپا بزنم ا  ازام روی امواج میخوابم وسرم را به خورشید میسپارم جشمانرا می بندم شاید گردابی مرا فرو برد باید خیلی از ساحل دور شوم  اما قایق های تفریحی وقایق  نجات همچنان  مارا زیر نظر دارند مانند خورشید که همیشه زیر دوچشم پر فریب ایستاده ایم .

    هنگامیکه انسان با گذر از تاریکی ها پای به روشنایی میگذارد دراین پندار است که  نجات یافته  وبا گذر از تاریکیها به روشنایی ها دیگرهمه راهها هموارند  با شگفتی وبی حساب خودر ازاد میبیند اما بشر هیچگاه ازاد نیست در میان زنجیرهایی که با دست خود ساخته گرفتار است .

    گاهی ازفشار درد وغم نمیدانی چه کسی را فریاد بزنی از کدام مرجع وکدام سو بخواهی که به کمک تو  برخیزد علم هم مرده است وخودرا به دست باد داده  خدا هم قرنهای است که درفضای مجازی زیر رو میشود فرشتگان او نیز همه پیر واز کار افتاده شده اند سیمرغ خدای خدایان درکوه قاف خودرا از دست بشر پنهان ساخته دیگر ادعای خدایی ندارد  جهان تبدیل به یک جهنم شده است  شعله ها از هر سو ترا احاطه میکنند  وتو راه فرار نداری  درکنج هستی خود  پنهان میشوی . 

    نی مرد مناجاتم من  . نی رند خراباتم  / نی محرم  محرابم  ونه  درخور خمارم 

    نی مومن توحیدم  . نی مشرک تقلیدم /  نی منکر تحقیقم  / نی  واقف اسرارم 

    از بس که  چو کرم قز بر خویشتن  تندیدیم /  پیوسته چو کرم قژ در پرده پندارم …………” عطار نیشابوری “

    انکه  در ظاهر  باید مرا پرستاری کند  مرده مرا روی تختخواب دید ورفت کنار تی وی آنقدر بازی کرد تا آنرا ازکار انداخت  عرق ریزان وخسته از جای پریدم  خدایا چند روز است که غذا نخورده ام ؟ ترا بخدا آن ذره ماست وخیارارا با تکه نانی بمن برسان   تا بلکه بخوابم !!!! وصبح زود هم رفت من ماندم واین   تی وی ویران وبدون ناهار وبدون غذا ایتها  زندگی میکنند تا کار کنند نه کار کنند تا زندگی نمایند ! 

    نه !هیچکس نیست  هیج صدایی نیست تنها گاهی درد بمن فشار میاورد  ومیگوید هنوز زنده ام وبس .

    درکدام  فرقه میبایست راه میرفتم وکدام ره را ؟ دیگر برای همه چیز دیر است خیلی دیر . ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  05/07/2022 میلادی 

  • جهنم

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا 

    جهنم جایی است  که تنها برای انهاییکه در میان بازار سود وزیان نیستند ساخته شده است ،

    جهنم جایی است که در خبرها بتو میگویند یک جبهه هوای داغ در راه است وتو صبح  میبینی که همه درختان وجنگلهای اطراف در یک خط مستقیم میسوزد ‌قامت بک یک درختان را میبینی که تسلیم شعله های آتش شده بصورت تلی از خاکستر بر زمین  میریزد  وهوای داغ وارد اطاق تو میشود وراه نفس ترا میگیر ،

    جهنم جایی  است که از پشت شیشه ها ی بخار گرفته  وغبار آلود میتوانی بهشت راببینی.  حوریان  عریان در بغل مردان  ردیف قایق ها وردیف اتو مبیلهای  أخرین مدل   

    جهنم جایی آست  که تو بخاطر. سر وصدای جشن های محلی باید همه درب‌ها را  ببندی وتا نیمه های شب گوشهایت را بگیری وزیر  هوای داغ. راه نفس تو بسته شود اما صدا همچنان مانند بک طبل. پیکر ترا به لرزه در میاورد ،

    جهنم جایی است که مامورین بتو اجازه ‌ورود به  آن سوی بهشت را نمیدهند. اجازه. اینکه تو دقیقه ای ماشین خودرا پارک کنی تا پیاده شوی نیز  نداری. باید بروی در گاراژ ،

    جهنم جایی است که زنا ن ومردان. تاریخی ورو به مرگ با چهره های  کریه  حاکم بر سر نوشت تو هستند آنها راه تجارت را خوب  میدانند ،

    جهنم جایی است که. همه حق وحقوق ترا محدود میکنند چون در انسوی جهان. سر زمینی به سر زمین دیگری تجاوز کرده آست . تو باید  بهای آن جنگ را بپردازی ،

    جهنم جایی آست که  در سر زمینی کهنسال مشتی خوک  از درون طویله بیرون آمده و صاحبخانه را بیرون  رانده ترا بیرون رانده  وبا شلاق وسر تیزه وتفنگ بر جان دیگران حاکمند  وخودرا صاحب  خانه   میدانند ،

    جهنم جایی آیت که تو بیست وچهار ساعت چشم به آسمان دوخته ای تا شاید نمی با رآن بر سبزه های خشک باغچه ات. ببارد  وراه نفس ترا باز کند 

    جهنم جایی است که  تمام شب دور یک اطاق راه بروی ودرد بکشی وبا خود بگویی. طاقت بیار عزیزم ، طاقت بیار ،،،،،،

    جهنم جایی است که تو از پشت شیشه های غبار کرفته. انسوی شهر  بهشت را میبینی. اما اجازه ورود به آنجا را نداری من شب کذشته با تمام وجودم. جهنم را  دیدم وشعله های  آتش را که بر جانم  نشسته وهردم بالا تر میرفت ،

    و،،،،، امروز هفتاد مین سالی است که  بانو (آوا پرون ) از این دیار دیدن  کرده اند  مجسمه اورا از فلز. ساخته وخیابانی به نام او در پایتخت  وجود دارد و هنگام بازدید بک میلیون. ادم. به پیشواز وبدرقه او امده ورفته اند .  جهنم. همین جاست دروغ میگویند در جهانی دیگر آست ومن درمیان شعله های  آن نشسته ام بجرم  بیگناهی ،

    ثریا ، یکشنبه سوم ماه ژولای 2022 میلادی 

  • شکست عهد مودت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    تا تو نشوی  ذره ای ناچیز / نتوانی از این قفس بدر شد 

    هر کو  به وجود ذره آمد / فارغ زوجود خیر وشر شد 

    در هستی خود چو ذره گم شد / ذاتی که زعشق معتبر شد  

    چقدر اسان  از یاد بردیم که تنهایک ذره هستیم ونه بیش وچه گنده شدیم نا/گهان مانند یک بادکنک روی هوا وسپس با یک تلنگر ترکیدیم .

    هنوز هستند کسانی که درگذشته زندگی میکنند وکندن آنها ازان  فرش گذشته بسیار سخت است  ونمی دانیم   که چه آینده ای درپیش داریم .

    رفقا آمدند پریدند ورفتند   بانوی اول بانوان اول دیگر را به گردش برد  ومردان گرد میز های بزرگ جمع شدند تا سرنوشتی دیگر را رقم بزنند  ایا جنگی درراه هست ؟ .

    همه دچار نوعی جنون شدند  جنون دیوانگی جنون ا زخود بیرون شدن  دچار یک گمشتگی  جدا از مسایل بنیادی وهستی خویش  خودرا درخطر احساس کردن  وهراسان بودن  وهیج راهی را نمیتوانند بیابند تا ازآن رهایی یافته خودرا نجات دهند .

     دیگر میان بد ونیک  خیر و شر  چیزی  نیست که برگزینی  دین ومذهب وعقیده وایده ولوژی  .جهان بینی همه درهم شده اند  دیگر میان نیک وبد وخیر و شر را نیمتوانی تشخیص دهی  امروز  درجهانی زندگی میکنیم  که نسلی  نا شناس  روی کار آمده همه  بیقواره گویی با دستی آنهارا ساخته اند وبه روی زمین فرستاده اند حتی نمیتوانی درچهره های سردشان نشانی بیابی که دشمن هستند  یا دوست همه ماسکی بر چهره  دارند  با نخستین دیدار   آنها تو میتوانی بفهمی  که زیبایی بکلی از جهان رخت بربسته  وتاریکی درون آنها زیر چهره های سرد ویخ زده آنها ترا وادار به وحشت میکند .

     راهها  برای واسطه ها بازند  وهمه اغیاران در کارند  هیچکس در فکر  کشش وراستی وشناخت اهل دلی نیست  انسان دیگر به انسان احتیاجی ندارد ماشین درکنارش هست  دیگر به راههای آموزنده بی نیاز است  اینها  نیز کم کم در پستونهای خود 

    پنهان خواهند شد خرد اسانی بکلی از میان  رفته   کسی حتی معنای خودرا  نیز نمیداند  واین ماییم که هنوز سخت به حقیقت چسپیده ایم  واین ماییم که میخواهیم  از یک راهی  به حقیقت برسیم  اما همه راهها مسدوند  وما رهنوردان  خسته دیروز وامروز  در انتظار  آن گوهر گم شده  خویشیم  که  از میان رفته است . 

    دیگر نمیتوان در زندگی به کسی اطمینان کرد  یا با کسی ر ابطه بر قرار نمود  خواسته ها را  باید  در  درونمان  بکشیم نابود کنیم  وما که به زیبایی جهان آنهمه میاندیشیدیم امرو با زشتی تمام  انرا میبنیم  چه تحمل نا پذیر شده است .

    اما این زشتی ها بسود خو دشان تمام می همه بر چهره یک ماسک سنگی گذاشته اند وبه دنبال سود اور ترین  جاها وکسانند دیگر  د ر فکر گوهر اندیشه ها نیستند  سود یا زیان همین  نه بیشتر   هرکسی  وهر چیزی برایش  تبدیل به سو د یا زیان میشود  نه وسیله ای که تو به ان آویزان شوی وخودرا نجات دهی   نیم دیگر تو گم شد تو خود نجات دهنده خویشی .

    حال باید بترسی که دراین جهان گم نشوی  درست در راه است که انسان گم میشود  گم گشتگی در میان  راه مستقیم  در همان  راهی که راهزنی درانتظار  توست بایدا زبیراهه ها بگذری  اما سلامت   ،. توحید ونبوت را و امامت  فراموش کن وآن روح ملکوتی را نیز از دست رفته  بدان  این خودت هستی وبس  وآن یگانگی که همه ازآن دم میزنند تنها دروجود خود توست باید آنرا بیابی  .

    خوشحالکم که درپیج وخم آن پارچه های چند  متری دور  سر بعضی گم نشدم وخوشحالم  که فریب  یک  مجسمه  هزار رنگ را نخوردم به هنگام درد تنها خو دمرا فریاد میزنم  درطی روز با ر ها میگویم گه ” تحمل کن عزیزم / تحمل کن نازنین .  وخوشحالم که هنوز عقل خودرا گم نکرده ام  واندیشه هایم هنوز در پر.وازند  انسان زمانی  باید درجستجوی گم شدن باشد که خودرا باخته  وگم شده  بقیه ارزش چندانی ندارند  اگر چیزی از  تو گم شد بگذار گم شود تو خودت هستی  وبدین سان در هر عادتی  غایت آنرا به دست آورده ای  وکامل میشوی .

    ذره که شدی آنگاه  باد ترا اززمین بر میدارد وبجایی که باید میبرد هیچکس نمیداند آنجا کجاست . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 01/07/2022 میلادی !

    اشعار متن از ” فرید الدین عطار ” !نیشابوری 

  • یک داستان کوتاه

    ! ثریا ایرانمنش « لب پر چین ». اسپانیا

    چرتش  گرفته بود زیر هوای داغ   کتاب را بست عینکش را روی آن گذاشت چشمانش بی اختیار رویهم افتادند وخوابی عمیق اورا در بر گرفت   برای ساعتی درد را فراموش کرده بود  نشسته روی مبل. خواب او را باخود برد  در این میان دو فرشته با بالهاای الوان ورنگا رنگ آمدند ودر دو طرف او نشستند   همهجا  روشن شد. بال فرشتگان الوان  مانند چراغهای رنگین  در شبهای تاریک میدرخشیدند،

     یکی رو به دیگری کرد وگفت : 

    این همان ستاره ای نیست که ما به هنگام بازی در آن شب انرا گم کردیم واز آسمان پرتاب شد به درون تاریکی  ودوستاره درخشان را تیز با خود برد ؟  واز آن تاریخ مارا نیز از آسمان اخراج کردند  بجرم  گم شدن دوستاره  ؟ 

    دیگری در جواب گفت :   نه گمان نکنم. آن ستاره  های که ما در ان شب با آنها بازی میکردم براق وروشن بودند  این یکی  تاریک است. چشمانش ابدا برقی ندارند ،‌نه گمان نکنم ،

    دیگری در جواب کفت ؛

    چرا خودشان هستند من آنها را خوب بیاد دارم. درخشش عجیبی داشتند  از میان دست‌ها ی ما رها شدند او آنها را با خود به زمین برد  و   از ان تاریخ ما هم محکوم به اواراگی هستیم. که چرا این دوستاره  را گم کردیم ،

    ان یکی جواب داد نه این نیست  از ان شب که درهای آسمان را به روی ما بستند  ما به دنبال ان دوستاره گم شده  هستیم  تا انهارا به آسمان بر گردانیم. اما به هر کجا که میرویم  انهارا نمی یابیم ،

     فرشته دست راستی. جواب داد که من قول میدهم  این خودش هست. بما همین آدرس را دادند وگفتند میتوانیم ان دوستاره  گمشده را اینجا بیابیم ، 

    ان یکی در جواب گفت ؛ ایکاش چشمانش را باز میکرد  شاید ما در میان چشمان او ان دوستاره  را می یافتیم وبا خود به آسمان  بر میکرداندیم .

    فرشتگان  اورا تکان دادند تا او بیدار شود به یکدیگر گفتند حتم داریم که خود اوست  .

    کتاب از روی زانوانش بر زمین افتاده بود  بین خواب وبیداری. دست برد تا انرا بردار به  دنبال عینکش بود  فرشته ها در چشمان او دقیق شدند   گفتند ، اه خودش است ،،،اما. اما برقی از آن چشمان بیرون نمی جهد نه ابدا روبه تا ریکی میروند . انگار خاک روی آنها پاشیده شده  شبیه ستارگان دیگر نیستند ، 

    او خودش هست اما آن دوستاره  کجا هستند او‌همچنان در میان خواب وبیداری. به آوای فرشتگان گوش میداد هر بار یکی از آنها پلکهای اورا بالا وپایین میکشیدند ، خودش هست …..نه. نه او نیست .  یکی به دیگری کفت چرا. خودشان هستند اما چیزی. مانند ابر جلوی آنها را کرفته   ،،،،،،،

    دستی به شانه اش خورد. از جای پرید  ، اه کجا بودم ؟ ساعت چند است ؟  فرشتگان کجا رفتند مگر نه آنکه آنها به دنبال دو ستاره گم شده خود آمده بودند   اما آیا آنها. میدانستند که من آن دوستاره  را در چشمان دیگری به ودیعه گذاشته ام ؟ 

    او دیگر تصمیم داشت که به تبعید جاودانی خود تسلیم شود  او دیگر آن دختر طناز وزیبا نبود که به هنگام بوسه گرفتن از لبان معشوق  چشمانش از صد ها هزار. ستاره دیگر براق تر میشدند  وبه هنگام أغاز عشق بر ق آنها عالم را  فرا میگرفت  واورا رسوا  میساختند .او أزرده خاطر  به هر سو نگاه کرد خم شد تا عینک خود را بردار د اوه باز شیشه اش در آمده در کنار. عینک یک پر زیبای الوان دید  که روی زمین افتاده بود ، .پایان 

    عصر یک تابستان داغ  

    چهاشنبه  29/06/2022  میلادی 

  • ایرانستان

    ثریا ایرانمنش  ، « لب پرچین ». اسپانیا ! 

    ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست / عرض خود می  بری  وزحمت ما میداری ؟

    مشگل دارم با این  نوشتن ها روی این  پاره شکسته ها کم کم این خط هم گم میشود  وکم کم  هرچه را که بافته بودیم از هم شکافته تلی از نخ  برایمان باقی خواهند گذاشت ،

    دیگر کاری به این وأن ندارم  تنها به نقشه ای که درون قاب گذاشته وبه دیوار أویزان کرده ام «همان نقشه ای  را که خودم در اداره جغرافیایی کشور کشیدم »  انرا  شرکت‌های  دیگری رنگ زدند وبه چاپ رساندند  همان یک نسخه برای من باقی ماند انر درون یک قاب در راهری  خانه گذاشتم  اما هیچکس به أن توجهی ندارد ! همه سر کرم حوادث روزانه هستند   حال به آن مینگرم  چه زیبا  چه رنگ أمیزی   شکیلی  حتی حومه هارا نیز نام برده بودم این کار خودم بود بخودم پاداش دادند با دو حقوق اضافه  ومن خندان وخوشحال از این تز وپایان  نامه  به خدمتکاری  خانه همسر  رفتم ،

    حال به آن مینگرم  گرگهای گرسنه وسیری ناپذیر انرا درمیان گذاشته به هم چشم غره می‌رومد هر یک تکه ای را میخواهد همه هم آن تکه های خوش آب وهوای  ا میخواهند آنها از کویر چیزی نمیدانند واز طاقت آن بیخبرند  واز آتشی که در درون آن میسوزد نیز خبری ندارند   تنها من فرزند کویر در کنار این  عکس  اشک‌هایم را پاک میکنم و میگویم ،

    دل از تو کندم  کهن دیارا ،اما هیچ کجا نتوانستم قراری بگیرم به گرم ترین  وداغ ترین نقطه جهان یعنی شاخ آفریقا آمدم تا بلکه  از باد کویر  نسیمی بر پیکر  من بوزد ، اما افسوس  اینجا انجایی نبود که من میخواستم   به هر دیاری که میرفتم گمان میبردم   اینجا می‌توانم قرار بگیرم زمانی ایتالیا وجنوب آن در نظرم بود اما آنجا مردمانی بسیار خشن داشتند وبی مهر وبی رحم وهجوم مافیها ، 

    به هر روی اینجا شد اقامتگاه ابدی من وچه بسا   جایگاه خاکستر دیکر من تنها امیدم آن است که در زمان زنده بودن من چاقو را درون این هندوانه پر آب فرو نکنند وانرا تکه  تکه  درون چند  بشقاب به چند مفتخوار ودزد هدیه ندهند . .

    دستهای زبادی در این راه کار میکنند رفت و آمد های رهبران قبیله  وجمع شدن دور یک میز ،،که خوب  کدام  تکه متعلق بمن است ؟!  

    گاهی به ارامنه  میاندیشم  آنها در طی سالها آواره سر زمین‌ها بودند کشورشانرا   به یغما برده بودند آنها اما در سکوت دست یک دیگرا در دست داشتند  وهمه  ایمان و  ‌عقاید و پیمانشان   را حفظ کردند  به هرکجا که میرفتند اول یک مدرسه زبان برای کودکانشان باز می‌کردند  وسپس یک کلیسای کوچک  ،  ما به هرکجا رفتیم  چسپیدیم به ا رباب خانه  ونوکری اورا پذیر فتیم ودر پشت میکروفونها  خودمان را پاره میکردیم  واشک تمساح برای وطن میریختم  !؟ کدام وطن ! وطن  شما همان سکه ای است که درون جیبتان است  شما  از خاک  بر نخاستید تا به خاک عشق بورزید شما از  روی ز  باله ها  ودر سر زمین  کرمها  وجانوران رشد کردید  شما خاک را نمیشناسید   تاک را را میشناسید  و مزه آب گواری رودخانه ها را که ازکوهها سرازیر میشدند نچشیدید   خاک را نشناختید  ‌و همه را بباد دادید حال باقیمانده این لاشه بیمار روی زمین  افتاده هریک چاقویی در دست   تکه ای را  میخواهد  یکی لچک بسر دیگری عمامه بسر سومی ارخالق بردوش   دیگری  شلوار گشاد  بر باسن و آخرین  آنها  میل دارد  خودرا به آن ترک طناز بچسپاند چون زبانشان یکی آست  ،.کویر ؟کویر تنها ، تشنه  بیمار  غرق در خون  ومن زیر لب  نغمه دردناک آن خواننده  افغان را  زمزمه میکنم که طاقت بیار عزیزم  طاقت بیار ایران ، ،،،،کدام ایران ، ایرانستان جدید  با چند پرچم رنگین  وکویر در میان ستارگان شب همچنان  چشم به راه فرزندان ناخلف خود  ایستاده آست او طاقت دارد کمرخم نمیکند به آن أتشی که در درون دارد میسوزد  او پر طاقت  است میدانم کویر من همیشه زنده  وباقی خواهد ماند  و

    طاقت بیار عزیزم ، طاقت بیار ایران ،

    یک درد نامه توام با اشک چشم ،

    پایان 

      .روز یکشنبه  26/96/2022  میلادی 

     

  • گلوله جلوی توپ

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    سینه صبح را  صفیر گلوله شکافت /  باغ لرزید  وآسمان لرزید  / خواب کبوتران را  آشفت .

    سرب داغی  به سینه های شان ریخت  / ورد گنجشکهای  مست گسست / عکس گل  در بلور  چشمه ها شکست 

    رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت / پر خونینی به شاخه ها آویخت …………” ف. مشیری” 

    اگر جنگ ادامه یابد اگر جنگهایی دیگری شروع شود  آنگاه ما مانند  پرندگان خودرا درکدام قفس جای دهیم تا ا ز گزند درامان باشند ؟  آن دلقک کوتوله  با کمک اربابانش توانست  دنیارا تسخیر کند واوباشان را بطرف خود بکشاند وسر زمینهای بزرگ را تکه تکه کنند  سه قسمت چهار قسمت  یا هر جند قسمات که میل دارند بخورند سیری نا پذیرند  سخت گرسنه اند  برایشان هیچ چیز وهیچ کس دردنیا  مهم نیست . عکس پسرکی را که تیر به سرش خورده  برای تکه نانی درکفن به تماشا گذاشته اند  این نقش صبحانه  ما وناهار وشام ماست !

    دلقک کوتوله با استین های کوتاه صورت برافروخته  از سیری وخوش خوراکی  جلوی دوربین می اید باز قربانی میخواهد  باز خون میخواهد  باز پوست میخواهد برای ترمیم پیکرهای سوخته از ما بهتران .

    خوب این سر زمین با کلی خوشحالی وارد اروپا شد  سخت بخود میبالد که اروپایی شده ونمیداند که این به قیمت از دست دادن همه  کشتزارش میباشد حال داخل ناتو هم شده  عده ای را که مخافت میکردند کنار گذاشتند 

    از امروز تن یک یک مادران وپدران باید بلرزد که مباد فر دا جوانان مارا به  آن کشتار گاه بفرستند ؟! شاید هم برای همین که این سرمین بیشتر جوان دارد  تا پیز ویا شاید پیرهایش جوانترند !! برای رانندگی مجروحین وکشیدن ماشین های نعش کش   .

    شب گذشته روی یک وب نقبشه ای از تجزیه وتکه تکه شدن روسیه بزرگ را دیدم حال راست یا دروغ ا همه خنده دار تر آنکه وزیر خارجه سر زمین ملاها  رییس جمهور روسیه را” عالیجناب ” خطاب کرد ! پرودگارا اینهمه بیشعوری ؟ در کجای دنیا میتوان یافت مگر درهمان کشورهایی دوست آنها مانند ونزولا وبقیه !!!  بیهوده نشستن  بیهوده اندیشیدن بیهوده برای  ایجاد یک زندگی نا  پایدا ر وموقتی که هرآن فرو میریزد اما جای ارربابان مجکم است از  ساختمانها یه طیاره ها وکشتی های روی آب در حرکتند  جایشان محکم است اگر زمین زیر پاهایشان لرزید روی آب میروند ویا دراسمان گردش میکنند هرکدام کاخ های مجللی است مانند روی زمین متزلزل وفرورفته وبی آب .

    امروز روی توییتر یک دختر خانم محجبه نوشته بود  ” من برای یکماه رفتم اسانیا خانه داییم  آنها کولر  نداتشند ونمیدانند که وب یعنی چی !!!! اگر جلوی دستم بود محکم میکوبیدم توی سرش  دایی تو معلوم است که کو.لر ندارد لابد دریک دهات بوده وکولر داشتن هم کار هرکسی نیست برق گران است خیلی هم گران اما از “وب “؟! خدمتکار خانه من با گوشی اش مرتب با مراکش  با دخترش روی وب حرف میزد  نمیدانم اینها درازای چه مبلغی خودرا بفروش میرسانند وبرای ویران کردن سر زمینهای دیگر ونشان دادن سر زمین ویران ما اینهمه تبلیغات میکنند .

    آآنچه که مسلم است  دنیا دارد رو به نابودی میرود  

      ومن ودنیا باهم  به آخرین سفر میرویم بعد دیگر نه بمن مربوط است ونه به دنیای بعدی  یک یک مردانی  را که میشناختم از جهان رفتند یک یک بانوانیر ا که  شعوری وعقلی ودانشی داشتند از جهان رفتند  حال من مانده ام این ویرانه سرا وچشم به در که چه موقع از راه میرسد . 

    هنگامیکه امید دردل تو مرد یعنی تو مرده ای وآن جسد بیروح دیگر تنها جای بقیه را میگیرد ویک مصرف کننده میباشد  امید درمن مرده سالهاست که مرده دیگر آرزویی ندارم  کوچکترین  نوه ام  همین امروز  فارغ التحصیل میشود .از اینجا میرود همه رفتند  همه رفتند من تنها دردنیا دریک جاده پر خطر راه میروم بی هیچ هدفی  وبی هیج عشقی یا ارزویی / بقول آن شاعر از جهان گریخته : دیگر  دراین گسیخته باغ / شور افسونگر بهاری نیست / همه قصلها یکی شده اند ما اززمستان ناگهان به تابستان رفتیم بهاررا ابدا  احساس نکردیم  ودیگر گلهای خوشبوی بهاران را درباغها  و  آوای دختران دشت را نخواهیم  شنید وآواز برنجکاران  را وکشت کنندگان را همه چیز صنعتی وماشینی شده  مخلوطی از خاک وخاک اره با کمی اسانس ورنگ  وتنها باید به شاخه های برگ بنگریم که پر خونینی پرندگان برانها  اویران است . همین . نه بیشتر  نباید خودرا فریب دهیم .

    نرم نرمک سکوت  .نرم نرمک بی امیدی  وآن رفته ها دیگر باز نمیگردند وآن پرندگان خوش خوان دیگر هیچگاه به لانه هایشان مراجعت نخواهند کرد  باغ خانه ما نیز خالی  از هر درختی است از هرجانی  واز هر …امید ی …..پایان 

    ثریا ایرانمنش / 24/06/2022 میللادی  !

  • گرفتار دزدان

    ثریا ایرانمنش« لب پرچین »  اسپانیا ،

    تمام شب چشم به سقف اطاق دوخته بودم  گاهی این را برمیداشتم  انرا میخواندم گاهی صدای فریادهای ناهنجار گاهی  حضور در حمام  عمومی کلاب هاووس  جدال سختی بین. همه در گرفته . همه میل دارند سهم خودر ا از ارثیه آن بیمار در حال احتضار  بردارند هریک داعیه سلطانی داشت. یکی خبرنگار !!!؟ بود بی آنکه درس خبرنگاری را خوانده باشد دیگری استاد بود. بی آنکه تا ریخ سر زمینش را بداند سومی جنگجو بو د که تنها اسلحه اش زبانش با کلمات رکیک. ،،،،  همه را خاموش کردم ودوباره  چشم به سقف دوختم .

    احساس کردم کسی از دیواری پرید. ساعت از سه ونیم هم گذشته  بود. ،،،،، کر کره ها همه پایین بودند درب‌ها همه قفل بودنداما برای یک شبگردی که بخاطر اهدافش آمده. باز کردن  همه قفلها آسان است. حتی اسانتراز . صندوقهای امانات  بانکی ؟! 

    تلالو‌ماه از لابلای پنجره  به درون می تابید بیاد مزارع  هایی  بودم  که اکنون در آتش میسوخت چندین هزار هکتار را به آتش کشیدند  بیاد خزه ها نمناکی بودم که روی تپه هارا میپوشاند   وجاده  های پیچ در پیچ. حال همه .در آتش میسوختند .

    چشمانم را بستم تا شاید خواب را در آنها پنهان کنم  نه همه چیز  قرمز بود وعطر  ساقه های سوخته شده درختان  به مشام میرسید 

    اه  چه  سر کشی های عجیبی در این دنیا بوجود آمده چگونه ناگهان همه چیز بهم خورد ، «او» مظهر آرامش مطلق خاور میانه بود واروپارا تیز به آرامش دعوت میکرد دشمن در خانه بود واو نمی دید دشمن درکنارش راه میرفت واو بر شانه های اهریمنی او تکیه داده بود ،

    چه سر گشتگی هایی پس از رفتن او اتفاق افتاد اهریمن  در گوشه ای آرام نشست وبه پایان کارش نظاره میکرد  همان عقربی که  در انتظار آخرین روزهای عمرش   میل دارد  نیش خودر  بر پشت خود فرو کند وجان بسپارد اما ظاهرا این یکی هنوز خیلی جرار است وخیال ندارد زهر خود را فرو دهد   اوفرزتدان خودرا تیز خورده است ،  

    ماه کم کم گم شد تار یکی همه جارار فرا گرفت  گوشی را درون گوشم گذاشتم تا بقیه آن  نمایش مضحک  را ببینم  بی فایده بود آرامشی بمن نمیداد 

    ، به آن  دو چشم  خیره می اندیشیدم وهمچنان  بر جای ماندند  نرفتند   نمیدانم باید نام این را چه بگذارم سرنوشت !  زندگی! مرگ در غربت ‌بیگانه ویا نامش  را اندوه بزرگ بگذارم که بر سینه  یک یک ما نشسته است ،

    امروز از تظر من همه چیز به پایان خود نزدیک است  وهمه ساخته ها نابود  خواهد شد  همه بناهای تا ریخی تبدیل  به حمام گرم وسونا و مقبره خواهند شد  ساختمان‌ها گرد ‌مدور تله تابیزی   مانند قارچ در میان  سبز های مصنوعی رشد  کرده اند  مردم را به کم خواستن واندک مصرف عادت داده اند  دیگر اثری از یک بنای اجری با چوب های    مستحکم وتیر أهن وبتون ‌ارمه  ساخته نخواهد  شد  آن کارتون تله تابیز  که قدیم ها ساعتی از تلویزیون پخش میشد مرا بفکر امروز انداخت ودانستم  که ماهم اگر چند تنی زنده  بمانیم  مانند   همان ها درخانه  با صدای صوت  بیرون میرویم کمی روی چمن  های مصنوعی راه میرویم در میان  ما اشخاص پیر واز کار افتاده  وجود نخواهد داشت اما  مردان وزنان دو جنسه فراوان  وبا صوت  ارباب دوباره به درون همان قارچ میرو‌یم و دور میز  گرد  می نشینیم  وغذاهای آماده شده را میخوریم تا موقعی که  صوت بلند  به صدا در بیاید و  مارا فرا بخوانند ،

    دیگر معلومات وکتاب و فیلم و سینمای وغیره بصورت افسانه در خواهد آمد وً‌خوشبختانه من نیستم  وامید آنرا د ارم که خانواده ام هم  نباشند  دران دنیای فانتزی .نه ، خواب  از من گریخته بود  ساعت پنج صبح تختخواب را ترک مردم و با دردهای   همیشگی که مانند  پوست بدنم بمن چسپیده خودم را به اشپزخانه رساندم،..   تنها یک چیز را خوب فهمیدم  ودانستم آنکه من رویش حساب باز کرده بودم  دست نشانده همان گروه منفور قجر ها وگرم  کننده بستر  اعضای  جوان وپیر   آنهاست ..همبن 

    من این حروف نوشتم که غیر نداند ،،،،،، تو هم زوری کرامت چنان بخوان که تو دانی 

    پایان .

    ثریا ایرانمنش   میلادی  ،22/06/2022

     

  • شعری برای خودم

    ثریا ایرانمنش  لب پرچین ” اسپانیا !

    امروز میل دارم سرم را به زیر بال خودم فرو برم واز همه دوری کنم وتنها برای خودم بنویسم  وتنها برای خودم بخوانم روز گذشته به چند آهنگ افغانی گوش میدادم همه دروصف وطن بود وگریه ها وسوز دلها در همان جایی که هنر مندان مثلا ما نشسته اند ! همه در وصف سر زمینشان بود امروز زنان ومردان مبارز افغان نیمی از شهر ها را  ازدست طالبان بیرون کشیدند وما هنوز درانتظارظهور یک ناجی نشسته ایم . یک ملای عمامه داری دیگر سخن گوی والاتبار سوم یا ملایی  مکلا  هرکسی به راه خودش میرود وهر صبح که صفحات مجاز ی را باز میکنی ازفشار عصبانیت  میل داری همه چیزها را   به دور بیاندازی  اخبار  دورغین  فحاشی به یکدیگر  ویا خبری را مثلا دوباره برایمان تشریح کردند ونامش را  مبارزه گذاشتن برای دریاقت حقوق ماهانه  از دولت هایی که درانجا ساکنند تعداد فالاورهارا نشان میدهند ودر ازای آن  دلارهای حسابی به حسابشان ریخته میشود همه شغلی  دارند  وخاندان جلیل سلطنت  هم احتیاجی به هیچ چیز ندارند خرید سهام کارکانجات و سر مایه گذاری د رمعاملات املاک  تا چهار نسل انهارا زنده نگاه میدارد واین ماییم که باید برای نجات جان خود تن به هر حقارتی بدهیم .

    امروز دلم میخواهد برای خودم بنویسم . از بیخوابی ها   از سود و زیانها  وخستگی ها  که آنسان را افسرده   میسازد وبی اختیار  ز دم زیر گریه از گرمای طاقت فرسای شبانه وملافه های داغ ولبریز از عرق  چرا که به باد کولر حساسیت دارم وپنکه هم چندان کاری انجام نمیدهد تنها دور خودش میچرخد مانند همان آدمهایی که امروزدرلباس مبارزه  دور خودشان میچرخند نه هوای تازه به دیگران میدهند ونه انگیزه ای  بلکه تنها همه چیز را جا بجا میکنند .

    امروز میخواهم از خواب بنویسم وا زاو بخواهم که شبی هم به ملاقات من بیاید  واز دردهایم بکاهد  خسته وافسرده ام میل دارم از چیره گی  افکارم فرار کنم  چشمهایم را ببندم  نه آنکه خیره به یک سقف کوتاه گچی بنگرم  چشمانی که  چون یک ماهی کور دردریا به دو رخود میچرخد  تنها لرزش ابها اورا تکان مدیهد وهنگامیکه سرش به تخته سنگی  خورد   میداند راه را عوضی آمده است .

     امروز میل دارم ازموهایم بنویسم که چون زال پیر  موها  به نقره ای نشسته است  دیگر یک موی سیاه هم   درمیان انها یافت  نمیشود 

    میل دارم از چشمانی بنویسم که چون  یک شاهین تیز بین  همه بر ق های سوزان را دید  وجست وتماشا کرد  چشمانی که درتاریکی نیز میدرخشیدند  وخواب ومستی را باخود همراه  داشتند ونوازنده وخواننده برایشان  میخواند ” وقتی چشمات پرخوابه !  چه قشنگه  مثل یک تنگ شرابه / مثل اشعار مسیحایی حافظ  پر اسراره ! 

    وهمین چشمهای  تیز بین  بودند  که تا ااعماق دل دیگران را میخواندندوخودرا کنار میکشیدند وبه دل میگفتند دور شو وبه مغز میگفتند فرار کن .  وبا همین چشمان بود که خودرا ناگهان دراین شهریافتم  در شهری که هیچگاه حتی درخیالم نیز انرا تصور نمیکردم .

    در کنار پیکرهایی که مانند کودکان بازیگوش عریان درگوشه ای لم داده اند  همیشه میرقصند همیشه آواز میخوانند  اما رقص واوازشان  با من بیگانه است  .سنگهای زیادی را شکاففتم وزخمهای زیادی  خوردم  دیگر از یک زخم کوچک با نوک یک تیغ دردی را احساس نمیکنم 

    همانند یگ پیکر تراش خبره  از کلمات  پیکر هایی ساختم که امروز در گوشه ای پنهانند  گاهی کلمات از آهن سخت تر وبرا ترند  پیدایش هر حرکتی برای من سرودی تازه بود  ودر ذهن من ایزد متعال نیز  یک پیکر تنومندی بود که از دل سیمرغ بیرون امده است .

    من با همان آتش میترایی خود با همان آتش سوزانی که دروجودم شعله میکشید از آن  مردم دور میشدم  از قربانی کردنشان از حضور پررنگشان در  اجتماعات مذهبی میترسیدم  من به همان  سنگ مادر بزرگ چسپیده بودم  همان سنگ خارا  که خودرا شکست ونابود  کرد چرا که اورا از هویت  تاریخی خویش بریده ومانند نهالی تازه درگلدانی دیگر کاشته بودند واو خیلی زود خشک شد جان داد جوان بود  مادر بزرگم پنجاه ساله بود که درگذشت .

    او فرزند سیمرغ بود فرزند  سنگ خارا بود  فرزند مادرش بود  مادر یک  آهن تیز سنگها را  شکافت از دل آن ذره را بیرون  کشید  واورا به زور جدا کردند  وا ورا به زور وادار به زایش  ماده ها ونرهای دیگر کردند  او ماده خامی نبود  که به هرصورتی دراید  او سنگهارا زیر پاهایش  شکسته بود .

    امروز من به دنبا ل هویت گم شده خویشم  وبه ان افتخار میکنم  برایم سروشی اسمانی است  بنا براین نمیتوانم با قافله همراه شوم  آن سروش در من نشسته    ومادر من است  وبقول پسر نازنینم از  میان کویر مرا به اینسو  فرستاد  تا ازفساد ادیان  ابراهیمی دور شوم !. پایان .

    ثریا ایرانمنش / 21/06/2022 میلادی !

     

  • کجا میروید

    ثریا ایرانمنش ، « لب پرچین » ) اسپانیا. 

    هر گز نمیرد آنکه دلش زنده بود به عشق / ثبت است بر جریده عالم  دوام ما ! 

    میل ندارم روی دو صندلی بنشینم وسر انجام باسنم  روی خاک بیفتد. روی بک صندلی نشسته ام وتکان  هم نمیخورم. اما  گذشته را هم مانند یک کوله پشتی سنگین باخودم حمل نمیکنم. در سر زمینی زاده شدم  بشدت رنج بردم وسپس برای. آنکه روح بیقرارم آرامش بگیرد دست  از همه. حتی عزیزترین موجود روی زمین که مادر بود شستم وتن دادم به دریای غربت. شنا کردم  دست وپا زدم  گاهی تا اعماق دریا. فرو رفتم وتا مرز غرق شدن  دست وپا زدم  دوباره خودم را بالا کشیدم وانکه از دور نظاره گر من بود روی انبوه مالش با  لبخندی تمسخر آلود مرا مینگریست . وبارها دست  کمک بسویم دراز کرد اما رد کردم گفتم نه بتو کمک مبکنم ونه کمکی از تو میخواهم  زبان درازی داشت دروغگویی قهار بود  کسیکه  در کنج معادن در کنار اس اس ها. رشد کرده باشد وهمه افتخارش حاجی آقای بازاری با کادیلاکش هست نمیتواند طبیعی باشد  هرچند کت وشلوار مردان را ببر کند همان انگشتانه سوراخ دار آست   همه چیز گذشت چه سخت وچه آسان اما گذشت ومن امروز. مادر بزرگم  واو درون دیواری  خفته   است .

    شب کذشته با دقت به برنامه دکتر رضا هازلی گوش  دادم گفته  هایش درست وبجا  بود اما. دیگر  برای آنگونه  راه رفتن دیر است شما نمیتوانید از یک کنده درخت کهنه وپیر ‌قدیمی جوانه ای طلب کنید که روی آبهای زلال جهان رشد کند 

    دین   اسلام تا اعماق وجود. آن ملت فرو رفته حتی مادر زرتشی من آنچنان کاتولیک تر  از پاپ شده بود که دهانم باز ماند وانچنان  برای حسین ندیده و دروغ‌های ملاها توی سر وکله اش میزد تا غش میکرد. وروضه خوانی محرم هر ساله اش بر پا بود مهم نبود اگر من. احتیاج به وسایل مدرسه داشتم. از تظر او مدرسه رفتن من کاری بیهوده ‌ و عبث بود من میبایست شوهر میکردم حال هرکس بود پنیر فروش سر محل. یا برنج فروش بازاری وبا  پسرک ژیگولوی همسایه. مهم این بود که من. نباید بکذارم او  شماتت مردم را وسر زنش مردم را احساس کند. اما او،نتوانست  مرا بفهمد من آن نبودم که او  میخواست. روحم. بسوی دور دست‌ها پرواز میکرد تا جایی که حاضر بودم بعنوان بک راهبه به دیر بروم اما. زیر آن مذهب دروغین. له  لورد ه نشوم ،

    البته همه اینها مربوط به دوران کودکی من بود. خودم قد کشیدم بزرگ شدم مطالعه کردم. واز زیر هرچه که رنگ تعلق بخود . بگیرد آزاد شدم. من انسان بودم تنها بک انسان نه گوسفند ونه بره ونه گاو نه من  شیر ده ،

    همه اینهارا نوشتم تا به آن جناب بگویم محال  است شما بتوانید این مردم را. به هویت اولیه خود بر گردانید شما تنها هستید آنها یک گله اند وهمان کمر بند سبز. دور خاور میانه. کشیده شده  وعاقبت مارا   آن ملت که  از فشاراینهنه  ناامنی وریا ودروغ به زیر عبای. آن. مردی ببرند  که از حیفا بر میخیزد ،.چرا اسراییل مرتب در کار ویرانی   آن سر زمین آست . جاده را برای. ظهور آماده میکند وانهاییکه رندند در میان  مردم. میگویند که امام زمان از خارج  ظهور خواهد کرد وان امام کسی نیست غیر از نوادگان عین ،،،،،، 

    شما راست میگویید  اما  یک چیز را فراموش کرده اید حضرت ولایتعهدی وبه بقول شما نام دخترش را نور زهرا گذاشته.  جاده. را برای یک جمهوری الکی صاف میکند وسپس در همین  هیاهو وجنجالها . ناگهان همه مسلمان حقیقی  خواهند شد وتمام  یک دین. یک ایمان بک. جهان ویک نظم   وحضور جنابعالی هر چقدر هم پر رنگ باشد باز در میان همه آن هیاهو گم خواهد شد ،. این است پایان. آن جهانی که ما ارزویش را  داشته وداریم ،

    امروز با نگاهی به بزنامه های  مثلا  انتخاباتی محلی  حالم  بهم خورد. حال زنانی را به جلو انداخته اند که حتی حرف زدن بلد نیستند سیاه و سفید و زرد  وسبز وقرنز  وما قدیمی ها به ناچار تا زمان مرگ باید شاهد این تحولات وحشتناک باشیم و…..دیگر از آرامش  دنیا خبری نخواهد بود.   جلویمان جنگ است وقحطی  ادم ربایی دزدی آدمکشی  ناپدید شدن کودکان ،،،،،،،، تا ظهور امام از مرکز حیفا ، عمرتان طولانی ،

    پایان 

    ثریا ایرانمنش .  بیستم ماه ژولای دوهزارو بیست ودو برابر با سی ام خردادماه ۲۵۸۵ ایرانی