Author: Soraya

  • کادوی تولد !

    این ابیات را از دیوان شمس تبریزی جدا  ساخته بعنوان کادو ی تولد بخودم ، هدیه دادم !!!
    ———
    میگفت ، چشم مستش با طره سیاهش 
    من دم دهم  فلانرا  ، تو درربا کلاهش
    یعقوب را گویم ، یوسف به قعر چاهست 
    چون بر سر چه آید ،  تو درفکن به چاهش 
    ابله چو اندر افتد ، گوید بیگناهم 
    بس نیست ای برادر ، آن ابلهی گناهش ؟
    ما شکل حاجیانیم  ، جاسوس رهزنانیم 
    حاجی چو  در ره آمد  ما خود زنیم راهش 
    ما شاخ ارغوانیم ، درآ ب مینمانیم 
    با نعل واژ گونه چون ماه وچون سپاهش 
    جان را نوازشی ده از زلف  دلنوازت 
    ای شمس  دین چوهستی ،  هم پشت وهم پناهش
    مستی ، فرود وخاموش  تا نکته ء برانی 
    ای رفته  لاابلای  درخون  بیگاهنش 
    از : دیوان کبیر شمس تبریزی 
    ———-
    من این حروف چنان نوشتم که غیر ندانست 
    تو هم ز روی کرات چنان بخوان که تو دانی …..” حافظ”
  • گفتار

    با درود فراوان ،
    درود بشما عزیزان وخوانندگان مهربان این صفحه ، با سپاس از لطف وبزرگی وهمزبانی وهمراهی شما باین  ناچیز استدعا دارم مرا از معاشرت وروابط دوستانه ، وهمکاری معاف فرمایید ، من درهمین یکی هم وا مانده ام ، تعهدی دارم باید به انجام برسانم  برایم هیچ منافع مادی در بر ندارد ، من وخانواده ام از جمله کسانی هستیم که با پای خود وبا اتومبیل خود وحساب بانکی خود از دیار وبلاد کفر  بریتانیای بزرگ با هواپیما وارد این سر زمین شدیدم ، آنقدر مصائب وبدبختیهارا  تحمل کردیم  هرچه را که اندوخته  بودیم از دست دادیم  ،تا سر انجام بعنوان شهر وند پذیر فته شدیم نه پناهنده سیاسی ونه پناهنده اجتماعی بلکه یک شهروند وترک تابعیت کرده وتنها یک پاسپورت داریم وتنها یک کارت شناسایی داریم .
     گمان نکنم یک بشر و یا یک انسان  بیشتر از یک کارت شناسایی احتیاج داشته باشد مگر آنکه مجبور به کارهای اجباری باشد  که از آنها نام نمیبرم ! ما  بیشتر ازآن احتیاج نداریم ، سخت کار کردیم وهنوز هم کار میکنیم  ، من بازنشسته دولتی هستم ، همسرم بیزنس داشت ومعالیات خودرا نیز تمام وکمال پرداخته ایم  هرسال هم برگه مالیاتی برای ما میرسد آنرا پر میکنیم وچه بسا که اداره مالیا مجبور میشود مقداری هم بما پس بدهد !!! میلی هم نداریم دور دنیا بگردیم تا جای بهتری را بیابیم واز آنجاهم کمکهای نقدی دیگری  دریافت کنیم ، احتیاجی نداریم ، بچه ها کار میکنند ،  ومن هرروز خستگی روحی وجسمی  وتحلیل رفتن قوای جسمانی آنهارا بچشم میبینم اما چاره نیست برای زنده ماندن باید جنگید  ،  ما ازجمله کسانی نیستیم که بتوانیم با کلاه برداری وحقه بازی دیگرانرا لخت کنیم ، خودمان لخت شدیم حتی لباسهای  تنمانرا  بهمراه پوستمان نیز ار پیکرمان جدا  ساختند  ، خودمن بازنشسته ام ، با هیچکس مراواده ندارم ، عضو. هیچ گروه ودسته ای نیستم ،  درهیچ جبهه ای نمیجنگم مگر درجبهه زبان وادبیات سر زمینم که میل دارم پایدار بماند  شاید باشند کسانی که مانند من نیز باین امر احترام میگذارند ، امیدی هم به بهبود حال مردم ایران سابق وسر زمین  پدریم ندارم ، امید برگشت هم در میان نیست . امیدوارم این توضیحات کافی باشد . با سپاس . ثریا / اسپانیا .
    ………………………………………
    چهارشنبه 10/08/2016میلادی برابر با بیستم امردادا ماه 1395 شمسی /.
  • کوچه های آشنا

    بیهوده چرا جستجو کنم ، بجای پایی که نیست 
    بیهوده چرا بنگرم  ، که درآن سراکسی نیست ، 
    از همان شبهای بیخوابی ، شبهای هجوم خیال ، شبهای شرجی وگرم ،  وهمان تشنگی بی معنی ، به دنبال شهری روی نقشه اسپانیا درگوگل میگشتم ،  به به دیدم هزار  هراز آفرین که چه همه بنگاه معاملاتی و خرید وفروش املاک دراین سر زمین ایجاد شده با خرید یک ملک میتوانید اقامت بگیرید ، بعد؟ بعد باید چکار کنند ؟ آنها هم یک دکان دیگر بغل دست شما باز میکنند، مگر چقدر میشود از دریا وآب شور آن وپلاژ های شلوغ استفاده کرده وچقدر میتوان دور این  منطقه را با اتومبیل گردید ، آخ چه زیباست ، اما خانه من نیست .
    هجوم خیال ، افکاردردناک  مرا احاطه کرده است ، فکر کردم آن سی واندی سال را جز و عمرم به حساب نیاورم آن سالهای را درون یک کیسه کرده وآنرا به زباله  دانی بیاندازم ، وفراموش کنم ،  از سن بیست وچند سالگی تا سن چهل وچند سالگی  ، خوب تمام شد هرچه بود تمام شد ، حالا چی؟ 
    بر میگردم به کوچه های خاطره ها ، از خیابان ژاله تا انتهای خیابان نادری ، قنادی نادری ، پیراشکی خسروی ، هرروز بیاد ” او” این کوچه ها را طی میکردم اما او درمحفلی میان خوبان نشسته بود ، محفلی که جای من نبود ، من هنوز خیلی بچه بودم !!بیاد پالتو بارانی که از فروشگاه جنرال مد خریده بودم چقدر شیک بود بمن گفت اینرا بیانداز دور مرا به فروشگاه گیو برد وپارچه موهر برایم خرید تا پالتو بدوزم بارانی را ازمن گرفت وبرد ، برای کی؟  آنرا بکدام زن هدیه داد تا بگوید ان  را محصوص تو خریده ام!!
    اورا میدیدم ونمیدیدم ، گاهی مانند یک علف سر راهم سبز میشد وزمانی  گم میشد ، اما امشب چقدر دلم درهوای آن کوچه ها وخیابانها میطپد آن آفتاب داغ وبی حیا ، آن سایه لرزان درختان ، آن ناله آبهای گل آلود ی که در جویبار میرفتند ، باز امشب دلم دیوانگیش را اغاز کرد .
     چرا فراموش نمیکنم ؟ حال تنهای یک سنگ مغرور ساحل نشینم ! اموج را ازخود میرانم ،  خاموشم درسکوت پنهانم ،  اما مانند یک کلاف سر درگم هزاران پیچ وخم در ذهنم جای دارد .
    نه خشمگینم ، نه غمگین ،  سالها ست که خودم را از امواج دریا نیز دور نگاه داشته ام ، میلی ندارم که کف ها وبرگها به پر وپاهایم بپیچند ، به  دنبال صدف گمشده هم نیستم ،  مانند یک تکه سنگ درون جنکل ،  خالی ،  تنها بی آشنا ،  با زد وبندها وریا کاریها ودروغها در جدالم واینکه چرا فریب خوردم ؟وباز هم فریب میخورم ، چرا که درمکتب آنها درس نخوانده ام ، 
    ای فرشته  برهنه خیال من ، پر بار از تو ام ، آن سالهای گم شده اند آن مرد وآن مردان ارزش نداشتند که امروز درباره آنها بیاندیشم ، مطربانی دوره گرد ویا رهزنانی در کسوت تاجر ، فرقی با هم  ندارند ، بیهوده خواب شیرینت را آشفته مکن ، 
    بی تو ای عشق ، بسوی که گریزم ؟
    با تو ای یاد ،  بسوی که شتابم ؟
    وتو ای روسپی پست ،  که بردی از دلم دست
     چهره پنهان چرا کنم ؟  رخ به که نمایم ؟
    پایان .
    نیمه شب چهارشنبه  10/08/ 2016 میلادی /
    ثریا اسپانیا /.
  • تاریخ گم شده

    عاشقانه ، دل وجان  بر رخ دلدار دهید  
    بعد از آن  در گرو  می  سر ودستار دهید
    مست گردید از آن می که خمارش نبود 
    بعد از آن خرقه  وتسبیح  به زنار دهید ………”.شمس تبریزی”
    امروز مارا سفری بی ما افتاد ، اسپانیایی هایی که درسراسر جهان زندگی میکنند ، یا برای کار رفته اند ویا برای همیشه ، اما رابطه  آنها با سر زمینشان هنوز محکم واستوار است ، وهر بار دوربینها وخبرنگاران به سر زمینی میروند  آنهارا میابند وبا آنها مصاحبه دارند وگفتگو .
    امروز به سر زمین باستانی مصر رفته بودند ! باستانی که چه عرض کنم سر زمینی ویرانه ، با هوای آلوده الاغ واتومبیل وگاری ومردم وباربر درهم میلولیدند، پس از آن بسو ی اهرام ثلاثه رفتند ، نه خبری از آنهمه ابهت که ما درعکسها میبینم نبود ، هرچهرا که بود برده بودند حتی سنگهای چندین هزار ساله را وبجایش سنگهای سیمانی گذاشته بودند از همه مهمتر آن مجمسمه بزرگ که شیری با سر آدم روی دو گوی نشسته بود ،نامش را اگر درست بیادم مانده باشد  اسفنکس میگفتند ! بکلی ناپدید شده  ، وهیچکس نفهمیده بود !! خوب امروز یا درخانه مرد ثروتمندی کنار استخرش نشسته ویا دریک موزه جای دارد ، ویرانه های بنام اهرام ثلاثه  ویا پیرامید !! نشانی از آنهمه عظمت وجلال  فرعونی نبود ، هر چه بود خاک بود وخاشاک بود هوای داغ ،  درونش را که قرنها پیش اربابان خالی کرده بودند حتی استخوانهارا نیز به یغما بردند ، مردم مصر مانند ایرانیان خودمان سر به زیرو مفلوک بدبخت ، خبری از آنهمه  اشرافیت دوران ملک فارق ویا پس از آن دیگر نبود ، بعداز ملک فارق سه رییس جمهور مادام العمر !! بر تخت نشستند تنها یکی از آنها انسان بود که او به تیر مسلیمن جان برکف از جهان رفت نامش انور سادات بود ، قبل از آن ناصر وبعد ازاو مبارک وامروز ؟ نمیدانم ! برایم هم مهم نیست بدانم  نه خبری  از آن رود پر آب وابی نیل که دو شاخه میشد، نبود ، خبری از از سد سکندر نبود ، هر چه بود ویرانه بود ، مردم مانند ارواحی که از گور برخاسته بودند در میان گرد وخاک شهر قاهره راه میرفتند ، زنانی با حجاب وزنانی ودخترانی بی حجاب ودر بازار همچنان  لباسهای زیز زنانه بر تن مانکنها خود نمایی میکرد ، پیر مردان با کوله پشتی های قدیم هنوز دربازار باربری میکردند ، در آنسوی شهر مانند همه جا نوع دیگر زندگی ادامه داشت ، استخرها لبریز از آب آبی ، خانه ها با سنکهای گرانقیمت تزیین شده اما درهیچکدام از این دو سو خبری از چهره نفر تی تی ویا توتان خاتون نبود ، خبری از فرعون با آن ریش سه گوشش نبود ، نه گویی پای به شهر ری قدیم تهران وگارد ماشین دودی قدیمی پس از جنگ جهانی دوم گذاشته بودی! از هر سو یا صدای قرائت قران شنیده میشد یا اذان ویا آوازهای که تنها مردان میخواندند ، صدای ام کلثوم آنها نیز مانند بلبل شیرین ما قمرالملوک وزیری خاموش شده بود  رقاصه شهیر نادیه جمال که با زیبایی خیره کننده ورقص خود دنیارا به حیرت انداخته بود ، ومن به مردی میاندیشیدم که تنها وغریب درگوشه مسجدی  زیر خروارها خاک خوابیده اما روحش همچنان بر فراز سر زمینش در پرواز است  .
     اسپانیاییها  همچنان با لباسهای خودشان بدون هیچ حجابی ومردانشان با پیراهن ها ی آستین کوتاه راه میرفتند جهره بعضی ها غمگین بود واز دور برای مادر وخانواده سلام میفرستادند ، غربت غربت است فرقی ندارد تو کی باشی ودرکجا ؟ .
    حال آن آقایان که بفکر برپا کردن تاریخ کهن میباشند بگمانم که راهشانرا گم کرده اند ، اگر مصر به تاریخ خود برگشت ، اگر یونان به تاریخ خود برگشت وپارس هم به تاریخ خود برمیگردد ، ممکن است سر زمینی با قدرت شود ، اما نه روی قدرت فرهنگ وتاریخ وزبان خود بلکه روی بمبهای اتمی .ث
    ثریا / اسپانیا / 09/08/2016 میلادی /.
  • همرنگ روزگار.

    یاری از ناکسان امید مدار  /ای که با خوی زشت ، یار نه ای 
    سگدلان لقمه خوار یکدیگرند /  خون خوری ، گر از آن شمار نه ای 
    روزگارت ، بجان شود دشمن  / ای که همرنگ روزگار نه ای 
    تا چو گل  شیوه ات  کم آزارای است / ایمن از رنج  نیش خار ، نه ای ……زنده نام ” رهی”
    —-
     امروز  ” ناگهان  بیاد ” حبیب خان قشقایی ” افتادم  ، نمیدانم چرا ناگهان آن چهره مظلوم وبی زبان روی صندلی چرخدار در کنارم نشست  با « چشمانی که هزاران راز ناگفتنی درآن بود اما زبان نداشت که بگوید .
    همسرش ، اوف  ،آیتی بود ، زنی بلند بالا  ، واهل جدال وبحث وخود گنده بینی ، سالها درآلمان زندگی میکردند ، پس از اعدام خسرو خان ، برادر به ایران برگشت ودر همان فرودگاه سکته کرد ، اورا به بیمارستان بردند ، اما دیگر همه جای او از کار افتاده بود تکه گوشتی که تنها نفس میکشید ،  خانم میدانست اگر درآلمان بماند وروزی خدای ناکرده بلایی بر سر حبیب جانش بیاید ، فامیل ناگهان به روی املاک حمله میبرند ومانند من  اورا لخت وعریان میسازند ، دست پیر مرد را گرفت وبا همه مبلهای لوکس وآنتیکها روانه ایران شد ، یک آپارتمان در بهترین  محله شهر خرید ، وآنرا بسبک اشراف تزیین نمود وهمه آنتیکهارا دور خودش چید اما ، اطاق کوچکی به حبیب اختصاص داد با سطلی که از طریق سند ادارا اورا درون سطل خالی میکردند ، همه را بخانه دعوت میکرد تا ببیند که چگونه ا زحبیبش پرستاری میکند ، برایش بهترین کیک هارا میخرید ، سماور همیشه جوش بود ویک ماساژور هم هر هفته میامد تا پیکر نحیف واز کار آفتاده اورا ماساژ بدهد ، خودش قبلا درحزب توده کیا وبیایی داشت وزیر نظر بانو : شین خواهر مهنس , شین  همه دروس انقلابی را فرا گرفته بود بنا براین ایران ، در”انیران ! “درامان بود! باضافه اینکه به همه نشان میداد که تمام  هستی وزندگیم  را فدای حبیب کرده ام .!
    یک روز  مطابق همیشه مرا به چایی بعد از ظهر دعوت کرد ، موقعی بود که من دیگر خسته شده بودم وهرچهرا که بود به دست دیگری داده ومیل داشتم فورا برگردم ، هیچ علاقه ای برای ماندن بین آن مردم دورو نداشتم ، چای را برایم ریخت قطعه کیکی هم برید ودرون بشقاب جلویم گذاشت وسپس روی به حبیب کرد وگفت :
    حبیب جان ؛ آن شعر معروف نظامی را بخوان که خر ، همیشه خر است اگر چه زین وپالان او ابریشم ونقره باشد !!! من به روی خودم نیاوردم ، چای را مینوشیدم نگاهی به چشمان حیبیب خان انداختم ، غم عالم ودرعین حال تمسخر وتحیر را درآن چشمان اشک آلوددیدم ، خنده ای کردم وگفتم : 
    عجب کیکی خوشمزه ای ، دست پخت خود شماست ، شما باید آشپز خوبی باشید وخوب میتوانید همه چیز را بهم مخلوط کنید ، خدا حافظی کردم واز خانه شان بیرون آمدم درحالیکه میدانستم آن چشمان سخن گو والتماس آمیز هزارا ن راز دارد ومیل دارد حرف بزند اما نمیتواند ، او تنها نفس میکشید ، 
    ایران خانم برایش پیژامه کریستین دیور وملافه های  ابریشمی میخرید وقبلا آنهارا به همه نشان میداد اما صدای فریادش هر شب که آن پیر مرد فلج بیچاره را میخواست به رختخواب ببرد در ساختمان میپیچد ، اتومبیلی خریده  بود وهر صبح برای خرید میرفت وحبیب تنها درخانه چشمانش را به دیوار میدوخت ، نه رادیو ، نه تلویزیون ونه اخبار ، آخر او چیزی نمیشنید .
    نمیدانم حتما تا امروز از این جهان رفته و از دست آن زن خوب  وفرمانبر پارسا !!! نجات پیدا کرده است .
    روانش شادوروحش قرین رحمت باد .
    حال آن دزدی که اموال مرا دزدید با ایران خانم کنار هم خوشند . پایان 
    دوشنبه / ثریا / اسپانیا / 
  • دختری از شیراز

    امروز با درد بسیار درون تختخوابم افتاده بودم وصفحات را ورق میزدم روی صفحه یوتیوپ چشمم به فیلمی افتا دباور نکردنی !!  فیلم ” دختری از شیراز ” با شرکت فرح عافیت پور خواننده سوپرانو وخانم پرخیده وسیروس جراح زاده ،   بسختی میشد صورتهارا  تشخیص داد آنرا روی صفحه تلویزون آنداختم بازهم تاریک بود ، مرحوم مهدی خالدی با ویلن جاویش وآهنگهای متن آنرا اجرا میکرد وخوانندگان یکی بانو فرح بود ودیگری بانو شهین خواننده ! من چند سالم بود که این فیلم را دیدم ؟ درست چهارده ساله ! وتازه عاشق شده بودم عاشق پسر دایی سیروس !!!  سیروی مرا دوست داشت ! ما من دیگری را ! چقدر بازی ها مصنوعی بودند ، دیالوگها بیشتر کتابی بودند آنچه حیرت انگیر تر از هم بنظرم آمد نوشتار وتیتر فیلم بود که با ذکر بانو فرح ، بانو پرخیده ؛ آقای سیروس وبانو مهین وغیره همه را با این عنوان نوشته بودند ، چقدر سناریو انسانی بود ،  البته محصول دیانا فیلم وکارگردان  همیشگی  فیلمها ساموئل خاچکیان بود ، وهمه کارهای فنی را نیزا ارامنه انجام داده بودند غیر از صدا بردای وفیلمبرداری !
    چقدر تهران آن روزها پاک وتمیز بود ، چقدر ما شاد بودیم ، چقدر آزاد بودیم ، تاکسی ها همه فوردهای قدیمی ویا مسکووای روسی بودند ، سیروس سخت به جامعه بدبین بود ، چپی بود با دوست نازنین وهمپالگهی همیشگیش هوشنگ لطیف پور !! هوشنگ از جمله   واعظانی بود  که روی منبر وعظ کرده  وچون بخلوت میروند  آن کار دیگر میکنند ! آه ، این شاید اولین یا دومین فیلم فارسی بود که من میدیدم ، آن روزها سیروس چقدر بنظرم جذاب میامد ، اهل مازندران بود  ، دفترچه خاطرات نوجوانی من در دست آنها گم شد دوستم گلی آنرا نگاه میداشت ، گلی هم بجرگه چپی ها پیوست ، تنها من بودم که خودمرا کنار کشیدم وسرم را با رویاهای عاشقانه گرم میکردم ، پسری که نمیدانست چقدر اورا دوست میدارم ، وندانست که پنجاه سال عشق اورا درزوایای قلبم پنهان کردم وشبها در خلوت گریستم ، بخاطر همین عشق بسیاری از خواستگاران خوب خودرا رد کردم جادوگر خانه با سقز میان دهانش مرتب سخن پراکنی ومتلک میگفت ، اما من گوشم باین حرفها بدهکار نبود ، روی اسب آرزوها سوار بودم ودر آسمانها پرواز میکردم ،چه کتکها نخوردم ، چه زخمها به دلم ننشت  که هنوز جای آن میسوزد ، چه اشکها که نریختم ، امروز سیروس زیر خروارها خاک خوابیده وهمسرش را عشق قدیمی من به همسری گرفته است !!! دوستان یکی یکی بخاک رفتند ، اما لعنتشان باقی ماند جادوگر  درآخرین سفری که به ایران داشتم روی پاهایم افتاده بود واشک میریخت که مرا ببخش ، سرش گیج میرفت وشبی سرش در کاسه توالت گیر کرده بود ! چه بخششی ؟ هنگامیکه شمشیر را برمیدارید و زخمرا برسینه ویا پشت میزنید وخون جاری میسازید آیا بفکر آخرین روزهای خود نیر هستید؟ نه هنوز جای خنجر دردلم مانده وبخششی درمیان نیست ، خدای من غیر از خدای بقیه است ، او مهربان ، بخشنده ، ونیازمند هیچ نذوراتی نیست او نگهبان من بوده وهست وخواهد بود .
    امروز سه روز است که از درد کمر نمیتوانم حرکت کنم ، دیسک لعنتی دوباره  بار مرا به رختخواب میاندازد ، هیچ دارویی هم ندارد کمی ورزش وسپس نشستن روی مبل با چند کوسن وتماشای خونهای بیگناهی که از شیشه تلویزیون جاری است ، سرم را باهمین فیلم تکه تکه  گرم خواهم کرد بیاد روزهای آفتابی وروشن ، ، باهمان فیلم تاریک با صداهای بریده برده وباریهای مصنوعی سیروس ودیگران ! غیر از مرحوم پرخیده که هنر پیشه تاتر هم بود وبانو فرح عافیت پور که برای اولین بار از برلین به ایران آمده بود ، بازی بقیه بسیار مصنوعی است ، خوب! تازه فیلم وفیلمسازی در سر زمین ما شکل گرفته بود سیروس هم هنر پیشه نبود بلکه کارش دوبلوری بود تنها یکی دوفیلم بازی کرد نه چهراش فتو ژنیک بود ونه بازیش  درخشان میل داشت اسرار درونش را روی پرده سینما باشعارهای تو خالی بیان کند وبیرون بریزد ، این با هنر پیشگی تفاوت بسیار داشت . وساموئل خاچیکیان را  ” آلفرد هیچگاک ” ایرانی لقب داده بودند ! .
    چه روزهای خوب وآفتابی بود ند، قنادی دیانا ، بستنی دیانا ، سینما دیانا درخیابان شاهرضا ، استودیوی دیانا فیم ، وصفای درختان خیابان پهلوی وشاهرضا ، وخرید لباسهای شیک فرنگی از بوتیک ( لانکوم) در لاله زارنو  وملافه های عالی از فرنگ رسیده مغازه پیرایش در لاله زار که من هنوز ملافه های جهیزیه ام را که از همان مغازه پیرایش خریده بودم  بعنوان یادگارنگاه داشته ام . بستنی خوردن در کافه نادری ، وقدم زدن درخیابان وکوچه هال خلوت برای گرفتن یک بوسه پنهانی ! حال امروز سرمان با سیاست بافیهای دیگران وچند خط شعر وآهنگ از یک برنامه روی یوتیوپ گرم میکنیم ، دیگر از موسیقی اصیل وصدای جادوی فرح عافیت پور خبری نیست کسی هم جای اورا نگرفت ، دیگر خبری از منیر وکیلی نیست ، خبری از ارکسترهای بزرگ که تازه به رهبری موسیقدانان بزرگ غرب شکل گرفته بود ، نیست ودیگر نوای از ساز ( عشاق) یا شور واصفهان آن معشوق بگوش نمیرسد ، همه چیز به زیر خاک فرو رفت تاریخ ایران از  صفویه شروع شد !!! ودانشجویان دلشان خوش است که روی آن شالهای مسخره رنگ وارنگ کلاه فارغ التحصیلی را  باد ست گرفته اند !!!  تا باد آنرا نبرد …پایان/
    ثریا / اسپانیا /
    08/08/2016 میلادی /.
  • بچه های پرنده

    ……. واین گنجها  که آن هیچ را همه چیز میسازند ،
    از کجا سرقت شده اند ؟
    آنجا که لاشخوو پرنده ای را میگیرد ،
    وجگرش را میشکافد  .خون را میمکد ،
    ودرآنهنگام ،  لاشخور ضیافت بپا میکند 
    در اشیانه   کوچکی میان بیشه ها 
    بچه های پرنده زاری میکنند 
    ومادرشانرا  میجویند 
    که هرگز باز نخواهد گشت 
    ” شاندرو پتوفی ” شاعر مجار
    وآن لاشخور با خون به دنیا میاد ، در تمام مدت شکل گرفتنش خونی را مکیده ونوشیده وسپس شیره  جانی را نیز میمکد ومادر را  فرسوده ساخته ، پرواز میکند به آسمانهای دور تا دوباره پرنده کوچکی را شکار کند وخون اورا بنوشد ،
    مرد ، خون مینوشد ، تنها با خون زنده است  وبه هنگامیکه تو رنج میکشی  ودرد میبری ومیل داری دراین مبارزه شکست نخوری  وعقب نمانی  ، او درسایه برای خود آسایشگاهی ساخته است  وبرایت پیامبران کذاب میافریند ، ومیگوید بایست ، 
    با نیزنگ وفریب ، وسرشتی اهریمنی ،  زندگی بی آمید هزاران امثال ترا  به زیر آفتاب داغ میکشد  تا از تشنگی وگرسنگی هلاک شوید .
    مرد در فکر نوشیددن ولذت بردن از خون دختران نابالغ وباکره است ،  در میان قوانینی که زن باید در ماهی آسایش داشته باشد مرد تنشنه خون است وآنرا مینوشد ، امروز دیگر در فکر نوجوانی تازه بالغ نیست بلکه به دنبال کودکی است که تازه به همهراه خون بیرون آمده ، یک تکه گوشت تازه وخوردنی ، اگر بتواند آنرا خام نیز خواهد خورد >
    سپس ترا به سر زمین موعود ، دعوت میکند ، آنجاست ! قبله آمال آنجاست ! برو بجلو برو  خواهی رسید ،   وتو میروی بامید آنکه از میان بیشه زارها دستی دراز شود وترا کمک نماید ، اما درپشت بیشه زارها هزاران گرگ خونخوار وشغال درانتظارت ایستاده و بوی ترا  به مشام میکشند ، سر هر تکه پیکر تو، با هم سر بشورش بر میدارند وتو تنها یک لاشه در جاده افتاده ای .
    آه ، ای  گلهای کاکتوس روییده درزباله های بهم پیچیده ، در من عشقی شعله میکشد ، یک شعله اسمانی ،  که با هر دم زن خون را درگهایم بجوش میاورد ،  من برای خوشبخت بودن زاده شدم ، مرا پری آسمانها نام گذاشته اند ،| یک زن |،  میل دارم آرزوهایم را برایتان بازگو کنم ، اما زبان شما تیز وزبان من کند ونا فرمان است .
    این ماه که نامش ” امرداد ماه ” میباشد ما مردان بزرگی را ازدست دادیم ، مردانیکه به عشق بیشتر مینازیند تا خون ، واین ماه شوم ، ماه زاد روز منهم مباشد !!! .
    خوب ، برویم ای فرزندان وطن ، ( کدام وطن ) ؟
    روز افتخار فرا رسیده است ! ( کدام افتخار )؟
    در برابرما  قساوت وجباریست ! پرچمی از خون بالا  ببرید وآنرا بیافرازید !!!بر نوک یک درخته کهنسال که از درون پوسیده است . ث 
    پایان 
    ثریا . اسپانیا/.07/08/ 2016 میلادی !
    6/7/8/ !!!
  • دولت آن مست !

    ای خوشا دولت آن مست که درپای حریف 
    سر ودستار نداند که کدام اندازد ……….حافظ
    این اولین نکته ای بود که ” مرغ طوفان”  از صدای یک رادیو در لندن خواند بگمان آنکه دارد با انسانها سخن میگوید !
    خواهشمندم اجازه دهید  که دراین مسیر زندگینامه  اندکی  پیشتر روم وبجای حرف زدن از دیگران  از خودم سخن برانم ، از  من نرنجید ،  اصولا من کمتر جرئت میکنم که از خودم بگویم ، اما امروز حادثه ای مجبورم کرد که فریا دبرآرم ،  که پس اوکجاست ؟ او که گفت من راه حقیقتم وبه دنبال من بیا ، چه چیز تازه ای دارم بگویم غیراز لرزش دستها وانگشتانم وپیکرم ، درحقیقت آنچه امروز من دارم وبه آن میبالم وتوان وداناییم را حفظ کرده ام باید مرهون ” آرتور شوپنهاور” باشم ،  او مرا برای امروز آماده ساخت ، بارها در راه های  خردکننده  وکمر شکن  باید اعتراف کنم که به کمکم آمد ، اگر تاامروز میتوانم بخود ببالم وبیرق را برافرازم ، مرهون او هستم .
    اودربد بینی کامل ، فلسفه ماوارئ الطبیه زا   پذیرفته بود  وجنبه های بسیاری را با شوق بی باکانه خویش  درک کرده بود  او اراده را برهر چیزی مقدم میشمرد ، وآن غریزه نهانی را واراده را ،  چنین فرمانبرداری  وارداه را نه از راه شرارت وآدمکشی وفحاشی وتنگی وبد آخلاقی  بلکه همه چیز را یک اتفاق میپنداشت که باید پذیرفت .
    من خیلی کوشش کردم که به سر حد کمال برسم ، متاسفانه اگر آن قوه غیر  طبیعی زودتر ار من ظهورمیکرد این اندیشه را به دور میانداختم وهمان دزد وشریک  قافله میشدم ، ، اما بخیال آنکه باید کوشش کنم تا سر حد کمال  وسپس به حقیت دست یابم ، تنها یک درون گرایی مضحک بود ، حقیقتی وجود نداشت  ووجود ندارد وهچیگاه هم بوجود نخواهد آمد  بقول پیر ومرشدم وخدایگانم حافظ :
    پشمینه پوش  تند خود  از عشق نشنیده است بو،
    از مستیاش رمزی بگو  تا ترک هشیاری کند 
    چون من گدای  بی نشان  مشگل بود یاری چنان 
    سلطان کجا  عیش نهان با رند بازاری کند ؟ 
    ومن همه عواطف واحساس وانسانیتم را یکجا درون یک جعبه مخملی  همه جا با خود حمل میکردم بامید آنکه دیگران  نیز  ازعطروبوی او لذت ببرند درحایکه بوی پهن گاو واسب والاغ به مشامشان بیشتر نزدیک بود و آنهارا نئشه میکرد .
    در نتیجه به لقب بزرگی مفتخر شدم ( او موزه ای است ) بدرد کار ما نمیخورد .
    کار شان چی بود ؟ ریا ، دروغ ، دزدی، بیناموسی ، فحاشی ، خود فروشی تا جاییکه ادبیاتشان تا حد یک مدفوع انسانی نیز نزول کرد وبا کلماتی که درکوچه های شهرنو فرا گرفته بودند حال در کسوت روزنامه نگار آنرا بسوی مردم پرتا پ میکردند .
    دهانشان کثیف ، وحرمت قلم را از بنیاد ویران کردند وهمین وظیفه شان بود /
    مردکی علیل ، چلاق ، بیمار مدهوش داورهای بی حس کننده بر روی صندلی مینشیند وچاکران درخمت اویند !  خود او نیز برده ای بیش نیست ، یک پینو کیوی  نه بیشتر ،وما طوطیان شکر شکن ، در اطرا ف دنیا باید شاهد وناظر قیمه قیمه شدن روح وجسم اطرافیانمان باشیم .
    حال امروز جناب ” آرتور شوپنهاور” سر از گور بیرون بیاورد ونتیجه افکارش را چه درسر زمین خودش وچه درتمام جهان ببیند . ث
    ثریا /اسپانیا/.
    شنبه 
  • مرغ طوفان

    شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
    پیش عشاق تو  شبها  به غرامت برخاست 
    ——— “حافظ”
    این روزها سالگرد مرگ جانخراش  وقتل| دکتر شاپور| بختیار آخرین نخست وزیر ایران سابق ! است ، اورا مرغ طوفان لقب دادند  
    اما ، این مرغ طوفان نیز بسیار دست به عصا ومیخواست از طریق دموکراسی وسخن وشعر وادب با این لامروت ها واراذل واوباش حرف بزند ، با کسانیکه غیر از خون وکارد سلاخی چیز دیگری را نمیشناختند ودیگ کله پاچه وقیمه پلو حلیم !ونشمه های خیابانی کوچه پیس کوچه زادگاهاشان ( قلعه شهر نو) وعده ای هم واردتی بودند !
    آنها خون میخواستند ، همین تشنه خون بودند ، وهستند ، مرغ طوفان دو اشتباه بزرگ کرد ئشان داد که میترسد ! اول آنکه دستور انحلال ساواک را داد که بجایش این قسابخانه امنیتی بنا شد وسپس اجازه ورود آن ملای بیشرم و بیسواد را با قوم وقبیله اش داد که به هنگام ورود وفتح کبیر ! گفت ( هیچ) !.
    این ” هیچ” او نشان آن بود که دیگر چیزی از آنچه ساخته شده بود برجای نخوداهد ماند وایران مانند یک گلابی شیرین دردستهای او قبییله اش میماند ،  که نماند ! نوادگان ونوچه های پدر خواند ه ، مارکسیستی درانتظا رهمان سیب رسیده بودند که بردرخت بود وخودش به میان دامن آنها میافتا دو…افتاد .
    اورفت وآوازش را از دوردستها سر داد درحالیکه این آخرین آواز نیز خاموش میشد ، تقدیر ستمگر است ،  وبر ضعیفان  وبیدست وپایان  رحم نخواهد کرد ، دفاع یک پدر ویا مادر از فرزندان ناقص الخلقه  خویش درمقابل ترکتازی  ” تقدیر” سودی نخواهد داشت .
    او رفت آنهم بطرز فجیعی ، با کارد نان بری آشپزخانه ! وسپس بر ترین نمونهایش را امروز بسر دار میبینیم ، او مرغ طوفان بود اما بقیه مرغ کور شب یک جنگل . که بهمراه باد ” اربابان” حرکت میکردند ومیکنند ،  وما فرزندان آن سر زمین  هر شب  برروی تشک خود بال وپرمان میریزد  وتنها بخواب مرگ احتیاج داریم . ث
    روانش شاد .
    شنبه / 06/08/ 2016 میلادی
    ثریا / اسپانیا / .
  • راز ورمزی

    خصوصی
    ———-
    بانوی سین .الف. نون / کالیفرنیا 
    با درود فراوان ، از اینکه اینهمه مرا مورد اعتماد واطمینان خود قرارداه واسرار خودرا برایم نوشته ومرا مورد لطف بیکران خود قرار داه اید  ، بی اندازه خودرا شرمنده ودرعین حال سپاسگذارمیباشم /
    هفته ها روی آن فکر کردم ؛ ، شبهای زیاد دربازه اش اندیشیدم و برای اولین بار باید بگویم که نتوانستم راهی برای ان پیدا کنم نه روانکاو هستم ، نه دکتر ونه مدد کار اجتماعی  چرا که  اگر یکی از اینها بودم با کمال  میل وشهامت به شما کمک میکردم ، اما اینجا باید برای هرکاری یک تیتر ولیسانس  داشت حتی برای خدمتکاری !! راز شما نزد من محفوظ میماند  وشما میتوانید برای من باز هم بنویسید هرچهرا که دل تنگتان میخواهد ، ومن با کمال میل به شما کمک میکنم ، اما این حادثه شما که برای اولین بار درتاریخ زندگی من با آن برخورد کرده باشم شاید طبیعی باشد ، شاید درفیلمها هم دیده باشم ، اما خودمن کمی کهنه پرستم وسنت هارا دوست میدارم وپایبند خیلی از مسایل میباشم ، از این جهت جواب شمارا روی صفحه مینویسم چرا که  در ایمیل جای کافی ندارم  ومیل هم ندارم  زیاد بنویسم ، میتوانم داستانی از ان خلق کنم بی آنکه نامی از شما ویا دیگران ببرم ، هر چند خود شما برایتان اهمیتی ندارد.
    من تنها یک انسان معمولی هستم که زیاد خوانده ام واندکی در حافظه ام جای داده ام ، واکثرا ازحافظه ام کمک میگیرم ، دسترسی من به کتب جدید وقدیم وحتی اخبار ،  تنها روی یک تابلت ویک یوتیوپ است من  کمتر باهمشهریان عزیز  رابطه دارم  با آنها احساس غریبی میکنم ، بهر روی با کسب اجازه ازشما بانوی نازنین اگر میل داشتید داستانش را خواهم نوشت مشروط براینکه اجازه کتبی بمن بدهید ، میل ندارم دچار درسر های این روزها شوم ، دنیا باندازه کافی دردسر دارد بعلاوه کار شما دراین دنیا میان اینهمه جنایت ، یک کار جدیدی نیست .
    شاید هم مانند شما باشند  کسانیکه اینهمه دچار عذاب وجدان نشده وخودرا رها کرده اند ، سعادت شماوفرزندان گرامیتانرا از پرودرگار دانا وتوانا خواستارم ، بامید روزهای بهتر ، درخاتمه اضافه میکنم ، هرکاری که شمارا راضی وخوشبخت میکند  انرا انجام دهیاد منوط بر اینکه آسیبی به دیگران نرسانید ، اگر درحال حاضر خوشبختید ، همه چیر را فراموش کنید .این نظر من است ، من کمال عشق هشتم وعشق برایم مفهموم زیبا وشیرینی دارد خدای من هم عشق است .با احترامات فراوان .ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 
    جمعه پنجم آگوست 2016 میلادی / اسپانیا 
  • خشت زیر سر و پای……..

    امروز از آسمان تنها آتش میبارد ، جزایر قناری هچنان میسوزد ، وشعله  ها تا آن تا آسمان میروند درختان ونخلها  یکی یکی بر زمین میافتند وذغال میشوند ، شمارا چه غم ! محفلتان گرم ومنقلتان پرآتش وجیبهایتان داغ !
    قطعه شعری از شاعر بزرگ وگرامی که کمتر نامی از او برده میشود انتخاب کرده برای امروز در ضمن دیدم که یک ( ثریا ایرانمنش) هم در واشتنگتن دی سی مینویسند ، بنا براین باید . اسپانیارا نیز به دنبال نامم ضمیمه کنم تااگر روزی من  مرتکب خلافی شدم ایشان دچار آتش بیاران معرکه نشوند .
    امشب از باده  وتریا ک وحشیش / پدر خویش درآوردم باز
    مست و دیوانه واشفته ومنگ / رو ی به صحرای عدم کردم باز 
    هر طرف مینگرم جلوه کند / نقشهای عجیبی درنظرم 
    گوییا  با مدد باده وبنگ / داده صیاد ازل بال وپرم 
    شب مهتاب خیال انگیزی است  / شده ام پادشه شهر خیال 
    مینهم  بر سر هفت اختر  پای /  میبرم  دست درآغوش  هلال
    محو وتاریک بچشمم آید  / ماه  با اینهمه زیبایها
    باز پیموده دل خونشده ام  / منزل آخر شیداییها 
    آه از زلزله عشق که هیچ /  نشود  ساز دگر ویرانیش
    گر چشد عاشق مسکین صد نوش / بس بود  در رگ جانش  یک نیش 
     از شعر بلند عذاب  : 
    زنده یاد عماد خراسانی 
    منعم مکن ای محتسب شهر ز مستی / مستی ره عشق است  مگر عشق گناه اشت ؟
    بلی درمذهب  امروز  دنیا عشق بزرگترین گناه است ، 
    کشتن وسوزاندن آدمها گناه نیست ، شرب حرام است ، زنا حلال ، دزدی حلال ، ومن مست از باده حلال !!!
    آتش در دردلم  به سردی گراییده ، دیگر درپی هیچ عشقی نیستم ،  خاموش پشت شیشه  کدر پنجره مینشینم وبه رختخوابم میاندیشم که شب مرا درآغوش میکشد وبه بالشهای کوچکم که نفسم را بمن پس میدهند .
    دیگر در پشت هیچ پنجره ای بانتظار نخواهم نشست  ؛هر روز شیشه هارا کدر تر خواهم کرد  وآنانکه درآیینه من بودند تبدیل به سنگهای وماسه های خورده شده در زیر پاهایم ، ریخته اند ، در سراشیب زوالم ،  واندام پر رمزو راز خویش را خوب میشناسم ،  اندامم هنوز واژ گون نشده  وهنوز ار شبنم صبگاهی آشفته میشوم دیگر شعله ای دردلم بر نمیخیزد ، تنها به دردهای روزگار واین حیواناتی که نام انسان برخود نهاده اند مینگرم که آیا به سرنوشت خویش درآخر عمر فکر کرده اند، من اگر تنها یکشب برجای خدا مینشستم ، هر چه را که بوی دین ویا بوی ریا وخود فروشی داشت  از میان برمیداشتم ، وبجای آنها همان مردان قلندر  را مینشاندم وهمان زنان دلربارا .بجای آنها عشق را کتاب میکردم . 
     طبیعت انتقام خواهد گرفت ، من بارها وبارها شاهد انتقام او بوده ام ، نه ! دیگر راهم را کج کرده ام ، بسوی آنکه وآنچه را که یافته ام ، کسی را ازآن باخبر نیست .  امشب ماه در اوج است وامشب همه چراغهارا خاموش خواهند نمود و شمع روشن خواهند کرد و به ستایش ماه خواهند نشست ، امشب شب عشاق است وجنبش عشق.ث
    جمعه /05/08/ 2016 میلادی
    ثریا / اسپانیا /.
  • نزول بشقاب پرنده

    بیادم آمد که شب گذشته یکی از علمای اعلام وصاحب نام وتفکر در بالای منبر فرمودند :
    حضرت امام زمان  ظهورشان به زودی است ، اما ایشان نه با الاغ ، نه اسب کهر وشمشیر . بلکه با یک بشقاب پرنده ! ظهور خواهند فرمود !
    زیر دوش آب سرد ناگهان خنده ام گرفت : 
    مجسم کردم بشقاب پرنده ای در وسط بیابان برهوت نزدیک بهشت زهرا برزمین بنشیند وناگهان حضرت امام غایب ص علیه والسلم مرحوم مسعود رجوی از آن بیرون بیاید ومریم ماه تابان نیز در جلوی پایش زانو بزند ، 
    نه ! این شاید کمی بچگانه باشد ، 
    شاید یکی از آن امامان درون ام آی 6 ویا مرقدی در حیفا  ویا سیدی نظیر شیخ اسد آبادی ویا ….ممکن است یکی ازآن هشت پاها که در کارتون سیمسونها نشان میدهند با اسکورت وارد شوند ، حتما هم رنگش سبز خواهد بود !
    خداوندا ، پروردگاارا به درگاهت التماس میکنم یک عقل باین جماعت ویک خروار پول هم بمن بده تا با یک طیاره شخصی بروم خودمرا به تخت جمشید ببندم مانند ژااندارک وزنده زنده مرا بسوزانند ! 
    کار دیگری از دست من پا شکسته  بر نمیاید .
    تمام 
    همان روز پنجشنبه 
  • حیات قهرمانان

    و…. حال بیاییم کمی هم  راجع به لغت ” آینده” حرف بزنیم !!
    آیا بهتر نبود تیتر این نوشتاررا  میگذاشتم ا” اساطیر مدفون شده ” ؟ 
    کدام آینده؟  آینده ای زیر نظر دوربینها وپلیسهای امنیتی ؟ آینده ایکه مانند خانواده  :آدام: فامیلی باید درقرون وخاک مدفون شویم ؟ وآینده ایکه کتاب ( هری پاتر ) از کتاب های قدیسین بیشتر مشتری دارد ومردم برای خرید آن صفهای طولانی بسته اند ، بنوعی باید  سر جوانانرا گرم کرد ومغزها را  شستشو داد تا ناگهان خودرا درجلد یک قهرمان قمه به دست ویا مسلسل وارد دنیای کثیف ! ماشده همه را ازدم تیغ بگذرانند ویک دنیای خوب برای اربابان فراهم نمایند ، عده ای بیخودی زنده اند وبیهوده راه میروند باید جمعیت را کم کرد واز میان آنا نکسانی را که به درد میخورند انتخاب نمود .
    من نمیدانم این چاقو به دستان وآدمکشان که اکثراهم جوانند چرا ناگهان بمیان مردمی که گرداگرد دلقکها وهنرپیشه ها جمع شده اند  نمیروند؟ چرا بمیان مردمی که دراستادیومها به تماشای فوتبال نشسته اند ویا به تماشا تنیس سرشان را به چپ وراست میگردانند ویا به میان مسابقات اسب دوانی  نمیروند ؟ چرا درخیابانها به مردم بدبخت بیگناه حمله  ورمیشوند؟  وهزاران چرای دیگر .

    در چابهار وبلوچستان زلزه که ویرانی ببار آورد بولدزرها هم بکار گرفته شدند وخانه های باقیمانده را به تلی از خاک تبدیل کردند ، هرچه باشد چهار بهار ( یک بندر) است  مردم زیر چرخهای  آهنین این دستاورد قرن له شده ویا با شلیک تیر پلیس به آن دنیا رفتنه اند ، طناب های دار برقرار است وهمچنان مردم میان زمین آسمان تاب میخورند نه زنده ، وجالب آنست که حکومت میخواهد برای خود حقوق بشری جداگانه بسازد .

    ما بکجا میرویم ؟  جای مرحوم فروید خالی تا نتیجه روانکاوی وروانشناس ودرمان روح را ببیند ؟ 
    تمام شب برای پیدا کردن گوشه ای خنک دورخانه میگشتم ، نشستم به تماشای تلویزیون واز سر خواب گذشتم ، اولین چیزیکه بچشمم خورد شعله های آتشی بود که از درختان بلند وزیبای جزایر قناری بلند میشد !!! سپس سقوط یک هواپیما  .دست آخر حمله یک دیوانه!! با چاقو در یکی خیابانهای لندن ، وسر انجام دولت جدید یک ژیگولو با لبخندی که بیشتر به خنده یک رباط میماند جلوی چشمانم حضور پیدا کردند، دیگر علنی بما میگویند : آش همین است وکاسه هم همین  ، نمیخواهی برو بمیر .
    ستاره های پلاستیکی مجهر به دوربینها دور آسمان میچرخند !! برای امنیت وحفظ جان آدمها!!!! دوربین سر چهاررا ها وهر گوشه وکنار رفت وآمدها را کنترل میکنند وصدا هارا نیز ضبط مینمایند ، 
    پول داری ؟ بیا جلو  ، نداری  مرگ درانتظارت هست ، مانند حقوق بشر حکومت اسلامی اگر پول نداری پس جایت بالای دار است.
    اگر پول داری بقید ضمانت آزادی حال اگر هزارنفررا نیر کشته ویا مبتلا به ایدز کرده باشی ! 
    وسر انجام درکشور قدیم وجایگاه مولانا ! خانواده ای درازای یک بز ! بلی یک بز ! دختر شش ساله خودرا به ملای ده که هفتاد سال داشت ” هدیه” کردند!!
    حال کدام آینده ؟ به کجا میتوان رفت ؟ نه اخبارارا نخواهم دید ، نه اخبارار نخواهم خواند ، نه عکسی از جایی نخواهم گرفت ، نه میروم درون اطاقم ودرب را از درون قفل میکنم ومانند یک گاو، سبزه های خورده را از درون معده ام بالا میاورم نشخوار میکنم ودوباره فرو میدهم ، نه نشخوار هم فاید ندارد ، باید آنهارا بالا بیاورم .

    نفس دوران ما  وآگاهی ما به جامعه  با امروز فرق داشت ، جنبه های انحصاری آن کمتر بود ، ویا حد اقل با نوع دیگری به تعریف کشیده میشد ، روح معنا داشت ویا به آن معنا داده بودند ، حال امروز این ماده این لغت  به چنان حرف طعنه آمیز ومسحره ای مبدل شده است که اگر اآن حرف بزنی بتو خواهند خندید حس همدردی از بین رفت  نگاهی به چهره آدمهای امروز میاندازم  ، همه بشکل کوسه ها ریش دار ویا غولهای قصه میمانند ، مذهب  هم بکلی جایش را به یکنوع آنارشیزم داد وبیچاره پاپ فرانسیسکو با آن لبخند شیرین ومهربانش نیز راهی بجای نمیبرد ، خدایان اول دریاها واقیانوسهارا درونوردیند  سپس به کرات دیگر سفر کردند ، اثری ازآن خدای نادیده  بچشم ندیدند ، ازآن  مرد مظلومی که بر صلیب خود جان داد نیز اثری نبود ، خدارا در زور شمشیر وطلا یافتند ،  امت آن پیامبر صحرانشین میتواند خوب بکشد وخوب شمشیر به دست بگیرد بیرحم است ، حسی ندارد ، برایش غنیمت مهم است بنا براین باید رفت وآنهارا تغذیه کرد واز |انها استفاده نمود ، .دیگر امیدی نیست که مانند گذشته تمدن ایلام ویا آشور تمام میشود وجایش را سر زمینی دیگر میگیرد ، نه چنین خبری نیست ، همه چیز مانند کره گرد خواهد شد . وآنهایی که سرشان گیج میرود پایین میافتند وجان میدهند .هرچند عده زیادی هم عقیده شان بر این است که زمین صاف ومسطح میباشد !! بهر روی اگر نتوانی با آنها بیامیزی از سفره بیرون میروی یا مانند حیوان باید به زیر بار بروی ویا برایشان  خدمت های ارزنده انجام دهی ، جاسوسی کنی ، خود فروشی کنی ، واگر جوان وزیبا ورعنا هستی با آنها بیامیزی !!! نه ، دنیای خوب وشیرین وآینده دلپذیر ما تمام شد حال باید درانتظار آن موجوی باشیم که نامش ” اجل ” است یا درخانه ویا درخیابان ویا درحمام ویا در یک کنسرت ویا دریک فروشگاه عمومی . پایان غصه نامه امروز. .
    04//82016 میلادی /.

  • عشق وجنگ

    آه ، پرنس دندان شیری من ، مرا درآغوش بکش ، مرا دوست داشته باش ، اما چرا لباسهایت را درنیاوردی  ، چرا نمیگذاری چراغ ویا شمعی روشن کنم ، 
    – عجله دارم باید به هنگ برگردم ، 
    اما، صدایت چقدر  صاف شده ، 
    – مهم نیست  ، بیا برویم ،  چهل وهشت ساعت ، بی آنکه لب به غذ ابزنند ویا از اطاق بیرون بیایند ، بهم مانند مار پیچیدند ، نیمه شب بود که زن دید  ژنرال از تخت به زیر افتاده ، ترسید ، چراغ را زوشن کرد ……
    وای خدای بزرگ ، توکیستی |؟  اینجا چکار میکنی ،  این لباسهای تو نیستند ، حتی زیر پیراهن اورا پوشیده ای ، 
    جوان راه فرار را پیش گرفت اما در وسط راه ژنرال یقه اورا گرفت وبرگرداند /
    زن ، زانو زد “
    – بخدا  نفهمید م که شما نیستید ، او حتی پاگونهایش شبیه مال  شمابود  وشمیشر شمارا نیز با خود داشت ،  آه ژنرال عزیر وبزرگوار مرا ببخشید ویا باهمان شمشیر گردن مرا بزنید ،  درعین حال باید بگویم ساعات خوبی را با او گذرانم ارزش مردن دارد ، 
    ژنرال گفت لابد اورا درحمام شیر وعسل هم خواباندی ، درجام های لبه طلایی باو شامپاین هم دادی >
    – نه سوگند میخورم حتی یک قطره آب هم ننوشیدیم ببیند دهانم خشک وچقدر زجر میکشم .
    شمیشیر ژنرال در کنار پهلویش تا ب میخودر اما تنها یک دکور بود ، شرابه های طلایی ومدالهای رنگ وارنگ بر سینه اش خودنمایی میکردند . رنگ زن به سفیدی زده بود ودر انتظار عقوبت بود ، 
    -آه ژنرال عزیز مرا با اینحال اینجا نگذارید  ، مرا بکشید ، من با شما پیوند زناشویی داشتم حال این پیمان خود بخود شکسته وویران شده است ، دیگر من آن نیستم که بودم ، 
    ژنرال در جواب گفت این هیچ  تغییری در اصل موضوع نخواهد کرد ؛ او فردا اعدام میشود وشما ؟ …..آه زن ، چه بگویم که شما حتی فرق یک ژنرال با یک سرباز شاشو را هم نفهمیدید !! در گناه خود عوطه بخورید تا دم مرگ .واز در خانه بیرون رفت 
    زن تنها ماند ، چقدر شب پیش خوشبخت بود ، ژنرال اخلاقش فرق کرده بود ، باو خوب رسید ، 
    آه حال باید کاری بکنم وبا خود فکر میکرد :
    هیچ انسانی  مانند خرس  که خروج از قفس باغ وحش برایش مقدور نیست  ، نمیتواند از حصار زندگی فرار کند ،  هر حادثه ای که برای کسی اتفاق بیفتد دیگران با آن بیگانه اند ، حتی آن مرد شب گذشته که درتاریکی آنهمه اورا از عالم زمین به اسمانها برد فردا تیر باران میشود .
    خوب ، مسیر من مشخص است ، من سایه آن مرد بودم ، حال دیگر هیچم ، هیچ ، باید آخرین قدم را بردارم ، اگرکمی مکث کنم ممکن است پشیمان شوم . 
    ودرب پنجره را باز کرد وسوی بالکن رفت . پایان 
    داستانی کوتاه از :
    دست نوشته های دیروز .
    چهارشنبه شب 
  • اطلاعیه !

    بدینوسیله به عرض دوستان !! ویاران مهربان! وهمزبان  که مرا قرین لطف ومهربانی خود کرده بودند ! میرسانم از این پس  | نه فیس بوک دارم ، نه تلگرام دارم ونه اینستاگرام ونه هیچکدام از این شب پره های دزد ! تنهاهمین صفحه است  آنهم تعهد دارم .ومطمئن هستم که شبگردان  هرشب خط به خط آنرا میخوانند  وبرایش تفسیر مینویسند ، ویا خواهند گفت ” بیچاره زن ” !!!
    بقول حافظ :
    ببال وپر مرواز ره که تیر پرتابی 
    هوا گرفت زمانی ولی بخاک نشست 
    زبان  کلک تو حافظ چه شکر گوید 
    که گفته سخنت میببرند دست به دست 
    ریاست امور امنیتی جمهوری اسلامی تنها یک کار باید بکند وآنهم درتمام کشورها یک دادگستری باز کند وهمه را به دادسراا احضار کرده وسپس به تیر غیب آنرا به مرگ بنشاند .مطمئن هستم باندازه کافی جاسوس ویا جاسوسه درتمام کشورها دارد زیر عنوانهای مختلف ! آنهم بمن مربوط نمیشود ، نه عضو اپوزیسونی هستم ونه عضو شورایی ، خانه ای داشتم ویران شد پدری داشتم درغربت جان داد دیگر بیاد آوردنش درد مضاعف است  روزنامه نگار هم نیستم ، نویسنده هم نیستم ، شاعر هم نیستم ، خودمم..
    امروز هر عبا به دوشی ، نعلین وردا وخرقه پوشی ، بر مسند دولت سوار است وگروه آدمکشان اطرافش را گرفته اند  جناب عبا به دوشی که قبلا سوار الاغ میشد حال لامبر گینی زرد دارد  وردایش نیز به رنگ اتومبیلش میباشد عبایش نیز کار دست بنگاه (گوچی) یا بنگاه ( دیور)  ویا ورساچی میباشد ، نعلین هایش هم کار دست وچرم اعلای ایتالیایی .
    اینها ابدا بما مربوط نمیشود ما گندم نخورده از بهشت رانده شدیم لطفا دور ما یکیرا ( خط) بکشید وماموران ریز ودرشت خودرا به سراغ ما نفرستید ما ازشما نیستسم ونخواهیم  بود ، کاری هم با شما نداریم ، ابدا شمارا نمیشناسیم ، من میل نداشتم که درباره این موضوع چیزی دراین صفحه  بنویسم چون ارزشی نداشت من حرمت نوشتن خودرا حفظ میکنم  اما امروز حلول بیشمار ویروسها  مرا مجبور کرد که هرچه مربوط به آن سر زمین است از روی صفحات خود پاک کنم .  بجایش موسیقی میگذارم وشعر میگذارم . درتمام عمرم این اولین بار است که پس از جنگ ویتنام و بازی ویتگونگ وکامبوج من اینهمه   رذالت وآدمکشی را میبینم ویا میخوانم . بد رود با سر زمین مادری وپدری درود برخاک مقدس غربت . ثریا /.  
  • افزدون ها

    اگر چرخ فلک باشد  حریرم 
    ستاره سر بسر باشد دبیرم 
    بجان من که ننویسد نیمی 
    مرا درهجر ننمایند بیمی   …..ف. اسد گرگانی!
    شگفتا که آن مرد شوریده خاطر وعاشق پیشه  با فریادهای بیخرد خود  زنجیر برپای خود نها د  ، نه تقدیر ونه ستاره سرنوشت خود او زنجیر برپاهای خویش نهاد، زنجیری که تقدیر به دست او داده بود تا پاهای خودرا ، دستهای خودرا ونفس اماره خودرا زنجیر کند ، او تنها پاهایش را بست !
    او همچنان ماری  که بردوش ضحاک نشسته است در پی طعمه بود ،  عطش بی امان او و شتاب در ارتباط با دیگران ، چیزی غیر از تعقیب ونشان آنها نبود .
    گذری کرد بر دیوار خانه ما ، کسی نپرسید کیستی ؟ واز کجا آمده ای و به کجا میروی ؟ او ندانست که برستون بسته من هرشب فرهاد برایم از شیرن گفتگو میکند واحتیاجی به لالاییهای شبانه ودورغین او ندارم ، او ندانست که این  تنها زن  از روزنی کوچک  به دنیا مینگرد ،  وندانست که درروزگاران پیشین ، نقشی بود بر دلهای پریشان وخسته .
    امروز در اخبار  خواندم که از طریق ” تلگرام” یکمیلیون نفر در داخل وخارج حسابهایشان به دست هکر ها افتاده است !! 
    دیگر عرضی ندارم .
    باد صبح  همچنان شعله ای از اتش  برخاست ،  همه چیز زیر تابش داغ آفتاب  لغزیده بود وهنوز داغی بیشتر درراه هست ، خواب جیوه های ومرواریدهای درون جوی آب  را میدیدم جویبارهایی که بممد همین جانوران خشکید  درانتظار پایان شب بودم  تا شاید گرما را از پیکرم بزداید .
    برخاستم ، به دورن آیینه نگاه کردم ، چیزی غیر از تراوش عرق داغ در چهره ام دیده نمیشد ، برقی از آیینه جهید چیزی درآیینه مرا نشان کرد :
    نترس آنچه که باتو کردند ، با خودشان کردند ، وآنکس که برنده میشود تویی .
    تمام شب به آنهایی میاندیشیدم که روی پس مانده های من زندگی را بنا کرده اند آیا آنها م این داغی را احساس میکنند ؟ ومن به چه راحتی وبی هیچ شکوه ای از این جهنم عبور کرده ام ، سالهاست که ما درجهنم نشسته ایم وخوشحالیم که خودرا به بهشت جنایتکاران نفروختیم . 
    بیاد آغوشی افنادم که سر چشمه نور بود ، وسینه هایش  چشمه شیر پاک زاده کوهستانها ، چه نجیبانه راه میرفت وچه نجیبانه ودرسکوت همه دردهارا تحمل کرد ، ایکاش آغوش او الان باز بود ومرا که دوباره طفلی خطا کار شده ام به آغوش خود میکشاند .
    صدای پیامبر بشر دوست ما درارتفاع زنگ دیگری دارد ، بیخود نبود که ” گوته ” همه عمرش از آسیا بیراز بود ونفرت داشت اما شیفته ” حافظ” بود . تنها آرزو داشت که بداند آن سرو بلند قامت ، آن شاخ نبات ، وآن جویبارهای که او دراشعارش تصویر کرده است درکجا قرار دارند ! تا او برود ولحظه ای درکنار معبود بنشیند . آخ که امروز همه چیز بهم ریخته است ، سخن گفتن از یک نژاد گناه بشمار میرود ، هر نژادی خودرا برتر میداند ، جنگها همچنان ادامه دارند اگر دیگر مهم نیست سرباز فرانسوی درخاک عراق میمیرد یا سرباز ترک درخاک حلب . نژاد وبرتری آن برای از ما بهتران است ، نه برای این سربازانی که تنها برای کشتن ویا کشته شدن تربیت یافته مانند گرگ اول حمله میکنند سپس وا میرود ، ذوب میشوند ، حل میشوند ، وسپس بخاک تبدیل میگردند .
    غیرت عشق ، زبان همه خاصان ببرید 
    کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد؟
    من ز مسجد بخرابات  نه خود افتادم 
    اینم از  عهد ازل  حاصل فرجام افتاد 
    هر دمش با من  دلسوخته لطفی دگر است 
    این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
    صوفیان جمله حریفند ونظر باز ولی
    زین میان  حافط دلسوخته بدنام افتاد
    پایان 
    3/8/2016 میلادی /.
  • لبان قلوه ای بینی قلمی

    از لابلای توده تاریکی
    چیزی درون سر زمین لغزید
    وز آمدنش  لرزه براندام مردان افکند!
    وبنیاد آشیانه …لرزید !!!!
    من کمتر به اخبار  داخلی ایران میپردازم آنهارا میخوانم ومیگذرم ، ومیدانم که هر خبری در هرجای دنیا از هزاران صافی رد میشود وگاهی هم خبرها نادرستند بنا براین کمتر درباره آنها توضیحی میدهم /
    اما این چند روزه اتفاق بسیار شیرینی در سر زمین اسلامی ایران رخ داد ، یک ستاره فیلمهای ( پورنو) بعنوان آرایشگر از سر زمین بلاد کفر یعنی از انگلستان وارد ایران شده دوهفته اقامت دربهترین هتلهای وعمل بینی انجام داده وسپس جیم شده وبعد آنرا وماجرای سفرش را در اینستا گرامش یا هر صفحه ای که دارد به نمایش گذاشت است :
    مردم ایران بسیار میهمان نوازند!!! غذاهایشان خوشمزه بود وبمن خیلی خوش گذشت ! 
    طبیعی است که جراحی بینی  مدل ( باربی) الان درایران وبقول خودشان ام القراء اسلامی مد شده واین بانوی …. با آن لبان آماس کرده وموهای بلوند با آن چارقد مضحک وارد فرودگاه ایران شده وکسی هم نفهیمده !!! بازخواستی هم نشده ، با تور مسافرتی آمده است ویزای دوهفته داشته !! خوب تا اینجا معلوم است دیگر بمن مربوط نمیشود  .آنچه که مرا وادار به نوشتن این هرز نامه کرد این بود که امروز متوجه آرم ” سازمان امنیت کشور جمهوری اسلامی” زیر عنوان سربازان گم شده امام زمان شدم !
    آرمی بشکل سبز رنگ با شش مثلث جداگانه ودو آویزه مخصوص ودر وسط آن همان ( چشم) معروف که دنیارا دروسط جاداده است دیده میشود .
    خوب دیگر آنچه عیان است چه حاجت به بیان است ، در گرد هم آییها وبقول خودشان بیلدرگردها ریاست جمهوری باز نشسته  با معاونشان هم حضور داشته اند ! 
    حال توجیحی ندارم بکنم توضیحی هم ندارم بدهم ، جنگهای زرگری  روی تلویزیونهای خارج بین  برنامه ریزان وبرنامه سازان همچنان بقوت خویش باقی است عده ای هم همچنان مشغول نبش قبر گذشتگانند ، وما مشغول نشخوار ، بالا آوردن  جئیدن دوباره فرو دادن .
    یک بانوی فرهیخته !! از خانواده مجلات وفاحشه خانه های اروپایی وارد میشود بینی اش را عمل میکند ومیرود آب از آب تکان نمیخورد ، آما پسر جوانی که برای دیدار مادر بیمارش به ایران سفر کرده برای آخرین خداحافظی  درزندان بسر میبرد ! 
    این دنیای شیرین ماست . حال در این گرمای طاقت فرسا از ان سو به انسو میروم تا جای خنکی را بیابم وبخوابم وتا خوابهای شیرینی را ببینم . پایان 
    سه شنبه 2/ آگوست 2016 میلادی 
  • شمع مهر

    تا جرعه ای از جراحت دل نوش میکنی 
    وانگاه مستانه عهد خود فراموش میکنی
    آن ” شمع” مهر را من به جان ا فروختم
    تو از باد قهر یکسره آنرا خاموش میکنی
    ؟
    زگینامه های گاهی کمدی وزمانی تراژدی وسرانجام  باکمدی/ تراژدی  پایان میگیرد .
    شب داغی را گذراندم ، یعنی نگذراندم ، جان کندم ،  در این گمانم که روحی ملعون وناشناس وانتقامجو در پی منست ، عصر روز گذشته ناگهان طوفانی برخاست ودرجمع شاید یکربع طول نکشید ، اما  هرچه خاک وخاشاک د راین اطراف بود به طرف بالکن تمیز وتازه شسته شده من هجوم آوردند لباسهای شسنه غرق گل وخاک شدند ،  مبهوت  ایستادم وگفتم حیال کن در سیل کرمان جیرفت وبلوچستان ایستاده ای ، خیال کن دریک چادر پناهندگی در میان دشتها جای داری ، خیال کن در یک زندان هستی ودر سکوت به آنهمه هجوم بی مایه این باد لعنتی میاندیشیدم  .
    امروز دراین فکر بودم آن سالهاییکه میتوانستم از استعداد خود استفاده کنم وهمه چیز مهیا بود اوقاتم را صرف مشتی آدمهای بی مصرف کردم  امروز نه قدرت جسمی ونه روحی ونه امکانات در یک این سوراخ بمن اجازه نیمدهند تا آنچهرا که دردل دارم بنویسم ، روزی پیروزمندانه به کارهای اجتماعی بی مصرف پرداختم ، زمانی تنها خواندم ویادداشت برداشتم ،  من برای نوشتن آفریده شده ام همین ، آنروزها سرم را با کارهای سخت وبی مزد ومنت گرم میکردم ،  بی پاداش وغیر طبیعی ،  ودرعالم ملکوت وسکون  سیر میکردم ، تنها کوشش من  وهدف من  تکانل وتکمیل  بصیرت  وافزودن آنها  به شخصیتم که بی مقدار شده بود وسپس در مراحل بعدی آنچهرا که آموخته بودم بکار بستم ، امروز هنگامیکه به تفاوت بنیادی واساسی بین این دین مسیحی وسایر ادیان مبینم ، کمی به آنها امیدوارتر میشوم ، شاید آن ” سوسیالیزم ” که انسانهای امروزی از آن دم میزنند از میان همین  دین سر چشمه گرفته است .
    در دین ما ودر کردار ورفتار ما همیشه یکنوع نارضایتی ، یکنوع طلبکاری ، یکنوع خشونت  ،  ومنفی بافی وجود دارد وهمیشه به دنبال یک معجزه نشسته ایم ، درحالیکه معجزه درمیان افکار ودستهای خود ماست ، روح عرفانی وبی هدفی واینکه سر بسوی آسمانی بکنیم که هیچ غیرا ز ستارگان وماه وخورشید ابردران حضور ندارد به دنبال آن موجود نامریی هستیم بی آتکه بدانیم درخود ما ودر دل ما ودرسینه ما جای دارد ، ما گاهی فراموش میکنیم که فرزندان زمین هستیم وزمین مادر ماست وچگونه با بیرحمی تمام  این مادر مهربانرا آزار داده وخراش بر پیکر او گذاشته ایم ،  داستانی  را میخواندم در ایام قدیم غولی بود بنام ” آنتیموس که تسخیر ناپذیر بود چرا که هربار مادر او با زمین  تماس حاصل میکرد نیروی تازه ای بر وجود او مستولی میشد ، سپس موسیقی ، خدای نادیده که توسط خدایان دیگری بما اهدا شده ، بشر امروزی هر دورا از ما گرفت ، هم زمین را وهم موسیقی را ، دیگر نه موسیقدان بزرگی زاده شد ونه مهربانی وانرژی تازه ای از انسانی بروز کرد ، زمانی فرا میرسد که من بخاطر ابراز وبیان احساساتم خودمرا سر زنش میکنم ، دراعترافاتم چیز ی نیست که پنهان باشد من مانند یک پارچه یکرو ویکرنگ بر صحنه زندگی پخش شده ام ، هرکسی از کنار من رد میشود یکی مرا آبی میبیند دیگری سبز وسومی سیاه وهمان بیت معروف هرکسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من / 
    .در روزگاران  پیشین زمانیکه سوار بر درشکه بسوی دهکده میرفتیم شوق من این بود که از درختان گردو بچینم ویا پسته ویا آلوچه بستگی داشت به زمان وفصل ، روزی با مادر میرفتیم درشکچی عنان اسبهارا ازدست داده بود درشکه به میان علفزارها ودرختان بسرعت پیس میرفت سپس با تنه زدن به درختی شاخه درخت شکست ودامن من ومادرم وصحن درشکه لبریز از آلوچه شد !!! اسبان ایستادند ودوباره به راحتی بسوی مقصد پیش میرفتند من ترسیده بودم اما مادرم با آن چشمان براق وتیز ومهربان خود بمن خیره شده بود ، سپس افزود : هیچگاه بی روزی نخواهی ماند من چیزی درک نمیکردم مهم آلوچه هایی بودند که دردامن من ازآسمان ریخته شده بود . حال امروز نمیدانم چرا بیاد آنها افتادم وچرا بیاد آن نیروی خارق العاده ای که ترا ومرا ودیگرانرا به پیش میراند وما از احساس وامیدواری باو خودرا محروم کرده ایم .
    شاید این خاشاک دیروز نیز نشان روزی من باشد کسی چه میئداند ؟!…..پایان 
    2/8/2016 میادی /.
    ثریا.
  • مقام ما ایرانیان

    آشنای دور ، 
    شاید  ساعاتی از اوقات خودتانرا هم وقت خواندن این اراجیف  خسته کننده من بنمایید ، شاید هم ایرادهایی درنوشته هایم داشته باشد اما هرچه هست خود من درآنها جریان دارم  ، مانند زلال آب سرچشمه های زادگاهم ، وصافی دشت کویر وطوفان شن ، چندی پیش دریکی از سایت ها مصاحبه شمارا با یکی از معروفترین شومن های ایرانی دیدم ،  خود شما بودید با هما ن ترکیب وهمان صورت و چندان دوربین چهره شمارا از نزدیک نشان نمیداد تا بفهمم  جای پای زمانه چقدر در آنجا ویرانی ببار آورده است .
    شما چه بزرگوارانه وبا فداکاری تمام از روی جدایی خود وهمسرتان گذشتید وچه خوب کردید بچه را باخود بردید ، دراینجا من درمیان آنهایی که گرد شمارا گرفته بودند نهان بودم ، حرف  ،حرف دلار وپوند ومارک وخرید فروش ارز . سفر به امریکا بود خواننده ی قدیمی  هم اینجا بود که امروز در آمریکا حتما با شما همکاری دارند ، یا شاید هم جدا باشید ، بهر روی من نام اینجا را سکوی پرتاپ نام نهاده بودم ، زنانی را که دیدم ، مادرانی را که دیدم از وحشت بخود لرزیدم ، بچه هارا درخانه پنهان کردم وبه آنها گفتم تنها با چند نفر میتوانید همراه باشید ودوست ، من نه شمارا میشناختم ونه دیده بودم اما همسرتان شمارا بعنوان بهترین اسباب بازی زندگیش به همه نشان میداد، کاری نداشت از صبح زود با نعلین هایش بچه را زیر بغل میگذاشت یا دراین خانه ویا درآن خانه میرفت خبرهارا میبرد وهرچهرا که شما کرده بودید مو بمو برای همه بازگو میکرد وسپس ادامه میداد “
    میخواهم جدا شوم /شما خانه تازه ای درکنار همان شرکتی که کار میکردید گرفتید ومن همسرم برای دیدن شما وتبریک خانه جدیدتان با یک کاسه بسیار زیبای کریستال که خیلی هم گران خریده بودیم بخانه شما آمدیم یکی از هما ن زنان دوست همسر شما هم با چند گیلاس بلوری ازران آمده بود ، همسر شما جعبه کادو اورا جلوی همه بار کرد وتشکر کرد  من بانتظار ان بودم که جعبه مرا هم باز کند اما او آنرا به اشپزخانه برد از وزن جعبه وسلیقه من میدانست دران  چیز گرانبهایی است ، سپس با مقداری پوشال بیرون آمد وگفت “
    تو اینهار آورده ای ؟ من بلند شدم ، همسرم دست مرا گرفت وگفت بنشین ، مهم نیست ، سپس خدا حافظی کردیم ودیگر شمارا ندیدیم ، همسرم گفت بین اینها مرافعه است وزنک  دارد اشیایی را که به درد میخورد جمع آوری میکند تا باخود ببرد ولش کن .
    اما من درته دل غصه خوردم ؛ همسر شما مانند دختر بچه ها با شکلی نه چندن زیبا صورتی کشیده وچشمانش مرا بیاد کره الاغهای تازه چشم باز کرده میانداخت ، متاسف بود م چیزهایی را که از شما شنیده بودم ومیدیم  با این زن منافات داشت عکسی را که او روی طاقچه بعنوان عکس مادرش گذلشته بود بعد ها که مادرش را دیدم بکلی فرق  داشت مادرش زنی از اهالی جنوب کشور ، سیه چرده بما گفته بود پدرش وکیل است ، عجیب است که همه اینها ییکه باینجا آمدند یا دکتر بودند!! یا مهندس!!! یا وکیل !! کمتر کسی خودش بود یا هم از تجار معروف یا از اشراف ، تنها شاید یک خانواده راتوانستم پیدا کنم وبا آنها بجوشم که خدایش رحمت کند مرد خانواده رفت وزن مانند من تنها ماند اینها اصیل بودند ، آن دوستی را هم که شما میشناختید  وهم با او همسرش دوست بودید اوهم رفت به آن دنیا ، اینجا خالی شد ، اما آنجاییکه شما بودید پر شد از بورلی هیلز هم معروفتر شد  حتما شما با خبرید ؟!.خیلی چیز ها عوض شد ، یاد میاورم روزی  به همسرم گفتید ” تو کمر مرا بگیر من دستهایمرا بکار میاندازم ” همسرم سکوت کرد ، او هم میترسید از آدمهاییکه دراینجا دیده بود وحشت کرده بود ، تا جاییکه دیگر خودش نبود . عشق ایران وقوم خویشها وسر زمینیش اورا بر زمین کوفت ، بدجوری هم کوبید ، امروز هم هم در ردیف رفتگان در گورستان شهر آرمیده است .
    خوشحالم که صاحب نوه شده اید ، همه آنهایی را که قبلا دیده بودید یا پیر شده اند ، یا رفته اندویا درانزوا ی خود پنهانند . پیروز باشید .پایان / ثریا /
    ( خصوصی) اول آگوست 2016 میلادی / اسپانیا / 
  • پایان هویت

    درست بخاطر ندارم که درکدام یک از کتابهایم خواندم :
    هر انسانی روزی باید ” امریکا” را کشف کند درغیر اینصورت مجازات مرگ درانتظار اوست !
    امروز این کشف به قیمت مرگ همه انسانها تمام میشود ، به قیمت از دست دادن هویت انسانی وشهر وندی خود ، حال دیگر دوران دست راستی ودست چپی بسر آمده وآنکه روزی ادعای همزیستی مسالمت آمیز بشر روی کره زمین را داشت امروز خود تبدیل به یک غول  سرمایه دار شده است ، بازماندگان تزار ، دیگر کسی پادشاه کشته شده روسیه به دست بلشویکهارا بیاد نمیاورد ویا نمیشناسد ، دیگر کسی از بلشویک حرفی بمیبان نمیاورد ، دیگر کسی به پیمانهای میان کشور ها نمیاندیشد ، همه پیمانها به زیر خاک فراموشی رفته اند ( پوکه من) امروز حاکم بر شعور وعقلهاست .  دیگر تو بیاد نمیاوری کجا زداه شدی وچگونه بزرگ شدی ،  دیگر هم نمیتوانی هنگامیکه به عقل وشعور رسیدی خانه ای برای خودت انتخاب کنی ، سیل روان میشود وترا در اولین سوراخ جای میدهد ؛ حال دیگر کسی به بنای باشکوه کلیسای ” رامس “در ایتالیا نمی اندیشد  ، همه به بناهای باشکوه وسر برافراشته که از بتن وآهن ساخته شده ودر ظرف یک چشم بهم زدن با یک آسانسور ترا به آسمان میرساند حرف میزنند ، همه چیز بنظرت کهنه میاید ، دلت چیز های تازه میخواهد فوارهای آبی رنگا رنگ در میان چمن های پلاستیکی وساختمانهای سر بفلک کشیده ، دیوارهای شیشه ای ، افتاب دیگر ترا آزار نخواهد داد چرا که خورشید را نیز در دست گرفته ازآن انرژی هایش را میگیرند ، تا روزیکه دنیا به تاریکی فرو رود ، خورشید روی پنجر هنای شیشه ای مانند الماس منظره دیگری دارد تاروی پنجرهای  مشبک رنگین کلیساها وخانه های قدیمی ، میتوانی به راحتی از کنار یکی از این کلیساها بگذری و به ریش مردم نادان وبیچاره ایکه درآنجا زانو زده وبه درگاه خداوند عجز ولابه میکنند بنگری وبخندی ، امروز خداوند جایی نشسته است که میتواند دریک چشم بهم زدن ترا به رودخانه پرتاپ بکند چرا که کرایه خانه ات را نداشتی بدهی ، امروز دیگر کسی درکسوت رومئو خودرا به کشتن نمیدهد ، عشقهای صائقه وار  وغیر حقیقی جای همه چیزرا گرفته اند باید یاد بگیری که چگونه  از خودت دفاع کنی  از ترس ” تمدن عالی”  که غیر از مکانیزه کردن روح تو  چیزی بتو نمیبخشد ، وزمانی متوجه این امر میشوی که میبینی این تمدن عالی همه گذشته هایت  را ویران ساخته  وهمچو زهری درخون تو کم کم وارد شده است ، هرکجا میروی میوه ها یک شکل  ویک اندازه اند وهندوانه های همه یک رنگ دارند ، این زهر پاد زهر هم ندارد با ید مسموم شوی دیگر نمیتوانی روحترا نجات دهی ، اول یک فروشگاه کوچک ، سپس یک سیتی سنتر بزرگتر سرانجام یک ” مول” وساختمانها وبرجهای عظیم سر بفلک کشیده امروز مسابقه برج سازی است هر سر زمینی برجش بلند تر باشد آن سر زمین ثروتمند تر است ، هویت چین از دست رفته ، هویت ژاپن نیز کم کم نیز از میان میرود ، هویت ایرانی از بین رفته آنچه بجای مانده مخلوطی از خاک و شیشه وفلز است که باهم درون یک دیگ میچرخند بی آنکه مخلوط شوند ، انسانهای تنها  ، آدمهای مجرد ،  طلاق گرفته وبیوه را دیگر هیچکس دوست ندارد چرا ، که از نظر قانونی ” تنها” هستند  امروز اگر در فرودگاه یاایستگاهی کسی باستقبال تو آمد یک معجزه خطاب میشود ، دراین دنیا سه نوع انسان زندگی میکنند :
    آنهاییکه به معنای واقعی زندگی را دوست داشته واز آن لذت میبرند ،  آنهاییکه درمورد زندگیشان بحث وجدل است ،  وآنهاییکه زندگی را به رشته تحریر میکشند ،  مینویسند ، چه فایده دارد وآنهاییکه زندگی میکنند همچون بازیگران روی صحنه یک نمایش با لباسهای عاریه ای ببازیشان ادامه میدهند ،  تو مینویسی ، من زندگی میکنم چه فایده دارد بحث وجدل را ادمه دهیم > باید با قافله به جلو رفت به هرقیمتی شده ویا در گوشه ای زیر یک پتوی مندرس پنهان شد .
    هویت اروپایی ها نیز کم کم گم میشود همه ” یکی” خواهند شد وبه خدای ” امریکا” درود وصبح بخیر خواهند گفت ، امریکا دیگر آن نیست که در گذشته ما سر کلاس درس جغرافیای نقشه اورا میدیدم وبما میگفتند در آنجا دموکراسی واقعی موجود است بما نگفتند که درآنجا برده داری وبرده فروشی رواج دارد وچاههای نفت به آنها قدرت میدهد تا حاکم دنیا شوند ، ما را از اینسوی قاره های میترساندند ، آن خرس سپید وبزرگ که بر بالای سر ما خوابیده بود کشور ” شوراها” حال خرس  وبوفالو دست دردست هم دارند ودنیارا بین خود تقسیم کرده اند ..
    تمام شب خواب موشک هارا دیدم که آدمهارا جا بجا میکرد از این سیاره به آن سیاره ، وزمین تاریک ، خاموش ، وتنها دور خودش میچرخید .حال نمیدانم آیا درکرات دیگر هم بشر با همین مسائل همیشگی دست بگیریبان خواهد بود ؟ قطعا همینطوراست .
    وما مردم ، دربرابر رنجی که مانند خوره روح مارا میخورد بی اعتنا نشسته ایم ، آهسته آهسته در اسید آنها حل خواهیم شد ذوب میشویم ، مانند جسد هاییکه امروز به سردخانه نها سپرده میشوند ،اگر پو.لی برای دفن ویا خاکستر کردن آنها نداری ، عیب ندارد درچاه اسید ماآنهارا ذوب میکنیم .
    ماهی را به  زیردندان میگیری گویی داری تکه ای از جسد یک انسانرا میخوری ، گوشت را درون دهانت میگذاری ؟ از کدام حیوان است؟  میوه را باشکر شیرین کرده اند ، همه چیز باید بسرعت وارد بازار شود از تولید به مصرف ، مصرف زدگی مانند یک بیماری بجان مردم افتاده است همه شهوت خرید دارند .
    وتو درفکر این هستی که کسی را دوست بداری تا خالی نشوی ، تهی نشوی ، درانتظار یک معجزه خیالی نشسته ای ، هیچگاه معجزه اتفاق نمیافتد مگر حساب بانکی ات ارقامش بالا  باشد وتو سهامدار یک کمپانی بزرگ باشی ، این یک معجزه است آنگاه همه چیز را ، حتی عشق را هم در دکان عطر فروشی مانند یک شیشه ععطر میتوانی بخری واز بوی آن غرق لذت شوی /پایان
    اول آگوست 2016 میلادی /.