Author: Soraya

  • مرا گوید ، یکی مشفق…

    روز بیست وهشتم امرداد ماه ، نه خبری از کودتای قهرمان ! مصدق بود ونه خبری از بیداگاه شاه ! .
    روز بیست وهشتم امرداد ماه عید  برزگ پارسیان گریخته از وطن در سر زمین هندوستان ، در شهری بنام ” سنجا:ن “بود ،  روز عشق و روز آشتی  و روز پاکی وروز برپا کردن آتش مقدس .
    نه از خاکم ؛ نه از بادم ،  نه  ازآبم ونه آ آتش 
    نه از عرشم ، نه از فرشم  ، نه کون ونه ازکانم
    مکانم لا مکان باشد  نشانم بی نشان باشد 
    نه تن باشد  نه جان باشد  که من از جان جانانم
    از جام عشق سرمستم ،  دوعالم رفت از دستم 
    بجز رندی وقلاشی  نباشد  هیچ  سامانم ……..جلال الدین  بلخی ( مولای رومی )
     آ نروزها که آتشکده های کوههای بلند وسر بفلک کشیده بختیاری را به آتش وخون کشیدند ، مادر بزرگم تنها چهار سال داشت ، 
    آنها همگی فرار کردند در میان جنگلها وکوهها تا سر انجام به آتشکده شهر ی میان کویر رسیدند ، درآنجا نیز آتش داشت خاموش میشد . وامروز بجرم گناهان آدم وحوا ما باید مکافات پس بدهیم /
    نیمه شب گذشته خواب خواب دیدم  دور یک میز نشسته ایم ، میهمان داریم ناگهان پای چپم بخواب رفت ، فریادکشیدم ، آه …نمیتوانم راه بروم پایم حرکت نمیکند ، آه ، پایم بخواب رفت ، مردی با ردای بلند ، ریشی نسبتا کوتاه با موهای بلند  روی یک صندلی  نشسته بود از جای برخاست وساق پای مرا محکم گرفت …..ناگهان خودمر ار تختخواب  بیرون پرتا ب کردم …نه پای  من خواب نرفته بود اما کمی گز میکرد ! 
    این روزها آخر هفته شنبه ویکشنبه روی یوتیوپ برنامه ” مس” آن لاین نمیدانم از کدام سر زمین واز کجا به زبان انگلیسی پخش میشود ، شب گذشته بیدار شدم یکی را روشن کردم ودوباره خوابم برد !!!!! 
    بهر روز هرکسی دارد برای دین خود تلاش میکند تا آنرا پا برجا نگاهدارد ، بهترین کار وسرمایه  گذاری است ، مشتری فراوان دارد ،  بعلاوه مردم در یک وب ویک ترس  خودرا آرام نگاه میدارند ،من اگر ثروتمند بودم برای خود یک ” چپل” میساختم ومجسمه الهه عشق را درآنجا میگذاشتم مردم را برای عشق ورزیدن دعوت میکردم ، عشق بورز ، جنگ مکن ! خواننده معروف جان لنون آنرا خواند .
    نمیدانم کدام یک از شاعران گذشته ومتاخر ما قران را بهمراه سه تار میخواند ! سه تار اورا برسرش کوبیدندکتابهایش واشعارش را به آتش کشیدند نمیدانم آیا خودش را نیز به سیخ کشیدند یا توانست فرار کند اگر اشتباه نکره باشم وحافظه یاری کند بگمانم ( شیخ بهایی بود) ! حال امروز دسته کرمانند مجسمه ایستاده بهمراه ارکستر بلند باسازهای زهی وپیانو وجاز دارد آووه ماریا را میخواند   یا اله لویا ، بسیار هم زیباست ، در کلیساها ودیرهای هنگامیکه از کنارشان میگذری صدای زیبای مردان بلند است  که دارند خدارا با آواز تکریم میکنند وزنان جوابشانرا میدهند ، من نمیدانم چرا مسلمانان از ساز میترسند ، از آواز میترسند ، هارون الرشید بزرگترین رهبر عرب  ( عراق)هرشب بزمی داشت که ماهرخان آواز میخواندند ونوازندگان مینواختند وشاعران شعر میسرودند رقاصان نیمه عریان میرقصیدند داستان هزار ویک شب  وشبهای بغداد معروف است . اما مردان شیعه  هر صدای سازی گویی میخی است که بر ….آنها فرو میرود وهر صدای لطیف زنانه ای آنهارا بخاک وخون میکشد !! رقص که دیگر جای خودرا دارد . 
    آن سرخ قبایی که چو مه  پار بر آمد 
    امسال در این خرقه  زنار بر آمد 
    آن ترک که آنسان بیغماش  بدیدی 
    اینست که امسال عرب وار بر آمد 
    آن یار همان یار است  گر جامه بدل کرد 
    آن جامه  بدل کرده  دگر بار بر آمد 
    گر شمس فرو شد  بغروب  او نه فنا شد 
    از برج دگر  آن شه  انوار برآمد ……..دیوان شمس تبریزی
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / 21/8/2016 میلادی/.
    یکشنبه خوشی داشته باشید !
  • قفس

     راست گفتی ،
    پرنده ای که درقفس  زندگی کند ، دیگر میل به ترک قفس ندارد ، 
    بیخود فریاد کشیدم ،  بیخود تا تنگنای دل  سر از پنجره شهر بیرون آوردم 
     من دز زندانم ، زندانیم 
    تا ابد 
    گه گاه بر لبم سخنی مینشیند  ، 
    که ای در وطن غریب ، ودرجهان غریب ، 
    کسی ترا نمیشناسد ، 
    اجنبیانی که درآن جا ساکنند ، با تو بیگانه اند ، 
    واجنبیانی که دراینجا ساکنند با تو غریبه اند !
    تودرپرتگاه زندگی  بر ضد کدام دشمن میجنگی ؟
    آنسوی دریا ها  پیام تازه ای نیست 
    خورشید مرده  ومردم بهارا بخاک سپرده اند 
    حال با شیشه های رنگین وکاغذ های الوان 
    خانه میسازند وخود را به تصویر میکشند
    شب هنو روشن است ، اما دل من تاریک 
    نسیمی نمیوزد 
    آ]ه ای دوست ، بر خیز وبیا ودر صبح من طلوع کن 
    غروب شنبه 20/8/ 2016 میلادی / ثریا / اسپانیا /.
  • اطلاییه بسیار مهم

    آهای ملت همیشه در صحنه ، آهای اقایان تلویرونچیها که یک ساعت مینشیند وقصه حسین کرد را برای مردم میخوانید ، آهای هنر مندان روی صحنه وزیر صحنه ، آهای شاعران متعهد وغیر متعهد ، آهای ملت خاموش وسر خورده وبدبخت ایران ، 
    سر زمین ایران دارد تجریه میشود ، روسیه سهم خودرا گرفت 
    انگلیس سهم خودرا سالهاست که گرفته 
    اعراب  سهم خودرا گرفته وتشنه بقیه نشسته  
    ایران دارد  تجزیه میشود ، یک پاکستان  دیگر ؛ یک بنگلادش دیگر ، یک افغانستان دیگر  ، بیدار شوید ، آهای آقایان مصدقی ها  بس کنید ، آهای اسلام پرستان دروغین بس کنید ، ایران مادر شمارا را دارند تکه تکه میکنند وشما هنوز مشغول فحاشی به یکدیگرید ، هنوز  دارید مردم را پی نخود سیاه میفرستید ، وشما فاحشه های خود فروش دکان تانرا ببندید ، ایران دارد ویران میشود .
    وشما جناب شاهزاده رضا خان پهلوی ، تکلیف خودرا با مردم ایران و خودتان روشن کنید .
    مردکی قلند وروی صندلی دسته طلایی نشسته وبه اعتراضات مجلس که چرا هواپیماهای ، جنگی پایگاه شا هرخی   همدان را در اختیار خود گرفته اند ؟ میگوید : بکسی مربو.ط نیست !!! البته او ایرانی نیست جد وآبادش را خر …گ  واعراب گ….ده است برا ی او ایران مهم نیست او سهم خودرا گرفته  ودر کسوت ریاست قوای ارتش گفته بفرمایید که خانه خانه شماست . 
    تا کی میخواهید خودرا بخواب بزنید ، بانوان ایرانی با بینی های عمل کرده لبان باد کرده موهای رنگ کرده در انتظار کدام ویترین ایستاده اید ، خانه تان ویران شد ،  شما زنان چارقد بسر در زیر جرگه آن خانم رییس هنوز درانتظار معجزه تفنگ به دست ایستاده اید وشما هواداران  این وطن فروشان ، تا کی میخواهید خود ومردمرا آواره دشتها وکوهها وبیابانها بکنید  ، مهم این است که جیره به موقع میرسد . ملتی خود فروش تر از شما درتمام دنیا نمونه است .
    در سالهای قبل از جنگ کنسول شوروی در ایران فرمود که :
    ایرانیانرا میشود خرید ، اما همیشه همان کاری را که دلشان میخواهد انجام میدهند ، بلی به راحتی میتوان شما را خرید باندازه یک زن هرجایی در کوچه ها . با تمام دردها و با تمام رنجها وبا تمام گریه هایم امیدمرا از شما بریده ام مگر مردی از غیب بیرون آید . 
    شنبه / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /.
  • باد . برف ومه

    این نوشته ها ویا خوراکی که هرروزما باین دستگاه میدهیم ، به کجا میروند ؟ مهم نیست از نظر من مهم نیست برای من جایی است که خودمرا خالی میکنم ، نه بیشتر اطلاعات باندازه کافی در دسترس عموم هست ، احتیاجی نیست من مخبر وویا آورنده خبر باشم !  درجایی خواندم که عده ای پس از فرو پاشی شوروی ، آن روزهارا ، روزهای های طلایی مینامیدند ! حق  هم داشتند ، پا پا استالین بود ، پاپا پرژنف بود بعد آن نا پدری آمد وهمهرا به دستور جناب ریگان بهم ریخت همه بی پدر شدند ،  حال دنیا تنها دوقسمت شده است ، در جایی دیگردر خبرها دیدیم یک طالبی کیلویی هشت هزار دلار است !!! آیا این طالبی با آب طلا ونقره آبیاری ورشد کرده ویک شیشه آب مخلوط با طلا ده هزار دولار ، حنای زیادی را به کجا میمالند ؟  بلی مشتی نو کیسه ، تازه به نوا رسیده با کمک کارخانجات تولیدی وآشغال سازی ، مقدار زیادی  آشغال با کمک زنان ومردان مکش مرگ ما ، برای هوس رانی طبقات آون… بالا !!!!  با این آب واین طالبی  بعله…. ، طبقه متوسط خطرناک است ، هر چه ایده لوژی وانقلاب است در دست همین طبقه متوسط که یا کار مند هستند  ، یا معلم ویا مهندس ویا دکتر ، ویا هنر مند ونویسنده ،  ، البته دکترهای با وجدان نه بی وجدان ، جالب تراز همه اینکه روسیه ناوهای جنگی خودرا از روی ایستگاه ” نوژه ” درهمدان بسوی روسیه پرتاب  کرده است !!! حضرت والاگهر تیمسار سردار فلان  بهمان فرموده اند بکسی مربوط نیست ختی به مجلس ! باین  میگویند کشور ملوک الطوایفی وهردم بیلی، اگر جوانان معنی آنرا نمیدانند  کشوری که هراستان و  رهبرش کار خودش را میکند وبکسی هم مربوط نیست دولت مرکز ی هنم فعلا درگیر تاب موی یارا ست .
    بگذریم ، هوای خانه درحال حاضر 39 درجه سانتیگراد ودر بیرون 43 درجه ! میباشد ،  درچنین هوایی معلوم است که من بسرم زده ومینویسم که “
    تنها ، این قلب من است  که عشق هنوز درآن پا برجاست !
    در پرتو جوانی روحم ،  میطپد  واز زیر هزاران تکه برف ویخ ومه وآتش  بیرون جسته وبرق میزند ، آتشفشانی  فوران میکند  که هیچ قدرتی نمیتواند آنرا خاموش نماید ، مگر مرگ .
     اه ، آیا تو رنگ آنرا میتوانی  بر دیوار پر شکوه این دل ویا این قله ببینی؟ 
    اگر یکبار دیگر بسویم برگردی ، ترا درمیان آن آتشفشان ذوب خواهم کرد .
    تابستان دیگر نفس آخر خودرا میکشد ودوباره خزان میرسد ، با چه بال وپری ، وچه شیطنتهایی ، آنگاه احساسات من دوباره رشد میکنند ، مانند نهالی که در زمین کاشته وحال بارور میشود ، باد خزان بر پیکرم میوزد ، وباو مینویسم :
    اگر تو چند گام بجلو بیایی ، ومن بایستم ، شاید درخزان بهم برسیم ، نه درزمستانی یخ بسته .
    آه اگر این احساس نبود انسان چه وضعیت وحشتناکی داشت ، چه شگف انگیر میشد ، تماشایی میشد ، کار میلیونرها چیست ؟ خرید میکنند میریزند درون سطل زباله ، حوصله شان سر میرود ، دمی بخمره بزنیم وعلفی بکشیم وگردی به به بینی بفرستیم ومانند یک جسد روی تختخواب خود ویا دیگری را زیر ورو کنیم ، همین ، نه بیشتر ، چیزی ندارند ، ، نه هچ چیز ندارند . یک انسان خود بین و خود خواه هیچگاه نمیتواند کاملا به فرهنگ بیاندیشد  وحیا ونفس خودرا بکلی از در بیرون میفرستد.
    طبقه فقیر باید بماند برای بردگی وگوشت جلوی توپها ، اما طبقه متوسط خطرناک است باید از بین برود ، آخر کلام.
    ثریا / اسپانیا  بعد از ظهر یک روز داغ تابستانی 
    20/8/2016 میلادی برابر با 30 امرداد ماه 1395 /خورشیدی
  • کلوریا

     روز های شنبه ویکشنبه ساعت هشت صبح بعد ذوق داریم که تلویزیون  ارکستر مجلسی اش را کوک کرده و برنامه دارد ، اما مدتی است که مبینم قدم جلو نمیگذارد ، هما ن( گلوریا پادر ، گلوریا ایخو ، گلوریا اسپریتو سنتو ) مارا برکت بده نامت مبارک با ای شاه شاهان ، که هم اکنون در کنار راست  پدرت درآسمانهانشسته ای !!
    نه ، دیگر از هیچ مقوله ای گفتگو نمیشود ، دیگر راپسود یها گم شدند ، دیگر گفتگوی سازهابا با هم گم شدند ، عده ای مجسمه سیاه پوشیده با دهانهای کج و معوج حدود پنجاه نفر یکصدا فریاد برمیدارند ” گلوریا ، گلوریا ”  کدام پیرزوی ؟  پیروزی اوباش بر مردم ؟ پیرزوی آدمکشان ودزدان بر تمام سر زمین ؟ پیرزوی میلونرها که حتی برنامه هایشانرا هم در کانالهای به تمایش میگذارند که دل مارا بسوزانند؟ گلوریا .
    گاز کولر من تمام شده وتنها پنکه اش کار میکند ودر این گرمای  39 درجه اتطاق نمیتوانم چیزی بنویشم درحالیکه عرق همه جای پیکرم را خیس کرده است . گلوریا ، گلوریا ، 
    شنبه 20 آگوست 2016 میلادی  ثریا / اسپانیا /؟
  • برای گریه کردن

    کنار درختان بلند گل ماگنولیا نشسته بودیم ،  در اطرافمان بوته های گل سرخ  با رنگهای گوناگون ، چمن سبز زیر پاهایمان  ، باغچه تازه آب خورده وبخار آب از روی زمین بلند میشد ، به اواز ” پری کومو” گوش میدادیم ، رعشه ای دلپذیر بر تنم افتاد ، آه چه زیبا میخواند ( خیلی ترا دوست میدارم ) چشمانم را بستم ، خودرا دریک خانه بزرگ سپید با پنجره های باز میان چمن های سر سبز  درحالیکه بچه های همسایه با تو پ بازی میکردند وخانم همسایه درسبدش برایمان کیک تازه آورده بود ، ( غمگین مباش ، زندگی درحال گذر است ) صدایش تا اعماق جانم میدوید مانند یک شراب مرا مست میکرد ، از کوچه صدای هیاهو بلند شد همسایه دست راستی  روضه خوانی داشت وهمسایه دست چی برای پسرش جشن تولد گرفته بود ، ، هوا دم کرده بود بهتر است به اطاق برگردم ، ایکاش میشد به آن سرز مین سفر میکردم و…..
    سفر کردم ، نه از آن خانه های سپید خبری بود نه از تاب بازی بچه ها ونه خانم همسایه با سبدی کیک تازه از فر دراورده اش به دیدارم آمد نگاهها خشمگین بودند ، زمزمه ها بلند شده بود ، حالا اینها با پولهای دزدیشان بخانه ما  به شهر ما به کشور ما ریختند ، نه این سر زمین رویاها نیست ، برگردم ، شهر را دود قرا گرفته بود ، هوا خاک آلود بود ، میروم به سر زمین دیگری درآن سرزمین که خیابانها خلوت است ومردان .وزنان با بارانیهای یک شکل با چتر های شیک  درخیابان بهم سلام میگویند وکلاهشانرا به احترام بر میدارند  وما با رولزرویس حرکت خواهیم کرد !  نه !میبایست چند صد پله را طی کنیم تا انتها یک زیر زمین و یک تابوت لق لقی مارا باینسو وآنسو بکشد ، هوا تاریک ، مه آلود غم گرفته ودر فروشگاهها برایمان روی دیوار تواالتها  یک آگهی گذاشنته بودند :
    عرب کثیف ، ایرانی کثیف ، پولهایت بردار وبرگرد به سر زمین خودت !!! راننده تاکسی برویمان آب دهان میانداخت ، دوران کالاهان بود ، هنوز ما ویزا لازم نداشتیم ، خوب به شهرستانی کوچ میکنیم که کنار دریا ست یک شهرستان شمال شرقی ، آنجا شاید کمتر بما توهین کنند !!  لانه ای پیدا کردیم ودر آن سکنی گزیدیم ، روی دیوارها شعار نوشته شده بود ” نرگ بر شاه خائن ، زنده باد خمینی !!! ایستادم ، یعنی چی ، خمینی کیست ! پیرزنی با ساک دستی اش رو بمن کرد وگفت :
    اگر در سر زمین خودت مشگل داری شهر مارا کثیف مکن ! اوف در اتوبوس کسی کنار من نمینشست ، راننده با نفرت دستش را روی داشبرد میکوبید تا من پول خوردمرا درون قوی او بیاندازم وحتما کلمه ” پلیز” را بکار ببرم ، در کوچه پسرها با دوچرها هایشان مستقیم به دخترانم حمله میکردند ، پنجره هارا بستم ، پرده هارا کشیدم ، ترانه ای را گذاشتم ، اما به دلم ننشت ، ترانه قصه دوماهی ، نه ، هجرت ، نه ! هوای یار ، نه مستی ، نه ! آواز دشتی ، ساز در مایه اصفهان ، نه !!! 
    ” دلم تنگه ، برای گریه کردن ، کجاست مادر ، کجاست گهواره من ؟ 
    همان گهواره حقیقی وراست ، همانجایی که شاهزاده قصه دختر فقیر میخواست 
    دلم تنکه برای گریه کردن
    شهر مارا  نخواست اما امروز هجوم همان ( کثیفها) را با رغبت پذیرا شده اند وما باینسو آمدیم ، آهان ، اینجا مرا بیاد کجا میاندازد ؟> نمیدانم !  آه ، این کوچه چقدر شبیه .. کدام کوچه است ؟ نمیدانم ، حل شدم ، ذوب شدم ،  هویتمرا از دست دادم ، وایمانم را به انسانها ،دوباره به آواز ( پری کومو) گوش دادم ، نه ! چیزی در دلم تکان نخورد ، دیگر حسرتی ندارم ودیگر میلی ندارم در آن خانه ها با پنجره های سپید بنشینم زیر نور آفتا ب وفرانک سینتاترا بخواند ( امروز روز زیبایی است ) وخانم امریکایی ، انگلیسی ، فرانسوی ، با پیش بند سفیدش ولبخند مهربانش در آشپزخانه کیکی بپزد ، نه ، دیگر از این خبرها درهیچ کجای دنیا نیست . پنجره ها هم با آهن ودوربین وزنگ خطر مجهرند ، وبچه ها درخانه پای دستگاههای مجهر نشسته اند وبازی میکنند .مادرشان خسته وپدرشان با تنگی لبریز از آبجو وسیگار فضای خانه را بد بو میکنند . یا درپارتیهای شبانه با شامپاین صورتی در أآغوش یکدیگرند .
    دلم تنگه ، برای گریه کردن ، کجاست مادر ، کجاست گهواره من ؟
    ثریا / اسپانیا / غروب پنچشنبه 18 آگوست 2016 میلادی /.
  • لحظه میعاد

    آفتاب داغ  در ساحل میتابد ، 
    در خلوت اطاق بجز من کسی نیست
     قلب داغ دیوار میطپد ، ومن در پندار شب نشسته ام 
     شب، که لحظه میعاد من است ،
    اورا در خیال میبینم  که درروشنایی ما ه ایستاده 
    صورت ندارد ، نقابی از گرد سفید برچهره اش نشسته 
     اطرافش تاریک است ، او به ظلمت فرو رفته
    خنده  بر لبهایم  میماسد ، دربیم وامیدم 
    فریاد درگلویم میشکند ، 
    اورا بکجا برده اند؟ 
    نور باریکی از شکاف پنجره با فشار وارد میشود 
    من در انتظار آن میهمان شبانه ام 
    طاقت برگشتن را ندارم 
    تنها دو دست استخوانی بسویم دراز میشوند 
    ازیک پشت خمیده 
    این روح ناشناس را نمیشناسم 
    آن دستی که هرشب بر شانه ام مینشت 
    دیگر گم شده وآنکه هرشب پتویم را 
    روی شانه هایم میانداخت دیگر نیست 
     اورا بکجا برده اند ؟
    روحی مانند شمایل یک قدیس 
    درتاریک  وروشن صبح ؛ بدون صورت 
    بدون هویست 
    با لبانی بسته 
    تار سکوت مرا شکست  ، بیصدا 
    قلبم درون سینه ام افتاد ، 
    اورا بکجا برده اند؟ 
    پنجشنبه / 18 آگوست 2016 میلادی 
    ثریا / اسپانیا /.
  • ویرگول

    در پبچ و خم صفحه گمنامی
    صد پنجره باز است 
    اما ، مانده فراموش ، 
    مات وخاموش ، که گوینده راز است 
    ——–
    این گفته های  این نوشته ها ، این رشته ها ، آیا در سیستم جنایتکاری که برجهان ما پهن شده به راستی اثر گذار است ؟ نویسنده میل دارد که این نوشته ها تاثیر گذار باشد  ، از جهانی میگوید که خود درآن زیسته ، درحالیکه جهان دگر گون شده است امروز یک دختر نه ساله مادر میشود وصاحب فرزند !!!  که خود هنوز دلش برای عروسکهایش تنگ میشود ، دیگری سر عروسکش را با کارد میبرد ، چون پدرش سر انسانهارا بدانگونه بریده که خدای اورا قبول نداشته اند ، بت پرستان وجاهلان بی مغز وبی شعور وبی احساس ، نه خیلی اساسی وعمیق ننویس ، کمی وا بده ،  آن سطح عالی شعوررا پایین بفرست ، فاحشه باش مانند مردان فاحشه امروز که بر رسانه ها حاکمند ، همه جا پیدایشان میشود ، همهرا به زیر میکشند تا هم سطح خودشان نمایند ، نامشان روزنامه نگار وشاعر است !!  نشوشته های تو چندا تاثیر گذار نیستند ، برای مردمی که چنان شیفه دهان گشاد وگفتار ضد ونقیق واز صحرای کربلا گریز به کاخ سفید میزند ، آنچنان تاثیر نمیگذارد ، تو هنوز در قفسه خود با مردان وزنان گذشته روی رف نشسته ای بی آنکه خاک زمانرا از روی پیکرت بزدایی ، هنوز در اندیشه های ” مراد خود ،  گوته ” غوطه وری درحالیکه باید بروی ودر کلاس درس ملای دهکده بنشینی وکلام را یاد بگیری ، نه طالب شهرتی ونه حس جاه طبی داری ، عقیده وایده ورازهایت را برملا میسازی آنهارا به دست باد میدهی ،  تو باید با مفهوم مادی امروز همراه باشی ،  بدون هیچ امیدی ، 
    خوب ، برویم سر اصل مطلب ، دیروز روی پله های زمان نشسته بودم ، روی صفحهات تابلت ولپ تابم گوگل بمن تبریک گفته بود وبرایم شمع وکیک وشکلات وکادو چیده بود ، صبح زود بود که چشمم باین صفحه افتاد ( آه مرسی گوگل)  سپس سیل پیغامهای واتس اپی! وسر انجام ناهار کنسل شد چون درد داشتم ونمیتوانستم بروم میز ی را که رزرو کرده بودند کنسل کردند وهمه باینجا آمدند با کادو ها وکیکیهای که درخانه درست کرده بودند وکارتهای تولدی که نوه ها با دستهای کوچکشان آنها را نقاشی کرده بودند ، حتی قدرت نداشتم که گریه کنم ویا بخندم قرصها حسابی بیحالم کرده بودند ، روز خوبی را گذراندم هرچند درد داشتم . دوستانم از لندن تلفن کردند ، دوست نازنینی که درطی چهل سال هیچگاه روز تولد مرا از یاد نبرده و با مبارزه بی امانش با بیماری سرطان باز مرا فراموش نکرده بود !/
    به درستی نمیدانم ساعت چند است ؟! شب گذشته بهتر از چند شب پیش خوابیدم تنها پشه ها کمی آزارم دادند وگرمای طاقت فرسا حال باید به جنبه های مثب زندگی بیاندیشم ، به چیزهای خوبی که درکنار آتش جهنم به دستم میرسد مانند یک لیوان آب خنک با یخ ، تشنگی درونیمرا را رفع میکند ، در اینجا خلوص وپاکی آدمهارا بهتر میبینم ونا مردمیها را نیز درکنارشان مشاهاده میکنم .
    من راه خودمرا میروم همان خط صاف ومستقیم بی هیچ نشستی در کنار هیچ علفزاری  ،جوی باریکی نیستم ، رودخانه ام میغرم ومیروم وآنچه که بنظرم زشت ونفرت انگیر باشد  آنرا دور میاندازم ویا رسوا میکنم ، روز گذشته عروسم مرا بغل گرفت وبوسید وگفت :
    مرسی من بهترین شوهر دنیارا دارم وباید از تو  تشکر کنم وسعادتمند م که  بهترین مادر شوهر دنیارا دارم ووسرش را روی شانه ام گذاشت وگریست ، اورا بوسیدم وگفتم منهم بسیار خوشحالم که بهترین وزیباترین عروس دنیارا دارم /
     سردار علیرضا خان نوری زاده بعنوان کمک به یک بیمار سرطانی که از دوستان خوب وروزنامه نگاران قدیم بوده پول کلانی از جناب خیامی میگیرد وبه جیب مبارکش سرازیر میکند درحالیکه آن مرد بیچاره درایران درفقر وبدبختی وبیماری سرطان دست بگریبان بوده وسرانجام  میمیرد ، شما نام این کاررا چه میگذارید ؟ او یک فاحشه است برایش فرق نمیکند عرب باشد ، ملا باشد ، انگلیسی باشد ، امریکایی باشد بغل همه میخوابد واگر کمی جوانتر بود حتما توی بوی خوبی هم میشد وبغل بانوان ثروتمند هم میخوابید وچه بسا که نخوابیده است   شیخ علیرضا نوری زا ده ، آخوند زاده  به اصل خود گراییده با کت شلوار آرمانی خودش دزد پدرش دزد پسرش هم دزد .حال مردم ایران بخصوص زنان هرروز با دهان باز که آب از چک وچانه شان راه افتاده بنشینند وبه چرندیات او گوش فرار دهند که ماهرانه از این شاخ به آن شاخ میپرد ، وبرای حفظ آبروی رفته وحرمت خود به بانو فرح دیبا ملکه سابق هم رحم نکرده است .این دنیای ماست ، عزیزم بکش وبروجلو ، سرانجام بکجا میرسی ؟ بجایی که دوست وهمکارت  رسید ، دراسید بیمارستان  دولتی ذوب میشوی بی هیچ نامی ویا  نشانی .ث
    اصل بد نیکو نگردد  ، آنکه بنیادش بد است 
    تربیت نا اهل را چون گردگان برگنبد است 
    پایان / ثریا / اسپانیا / 
    18/8/2016 میلادی /.
  • نقاب دار عریان

    اینکه نقاب بر چهره نهاده  کیست؟
    که نتوان شناخت  سیرت اورا 
    بسان دیوی بر همه جا حاکم است !
    آخرین منبع خبری را هم  داشتم دلیلت کردم برنامه پر محتوای !!!  “ایران فردا “را آنراهم بخاطر مسعود اسدالهی نگاه داشته بودم آه که جناب سید علیرضا نوری زاده ، حالم را بهم زدی ، معلوم است که زاده وتحفه بغل خوابی یک زن هرزه ویک ملای دهکده میباشی ومعلوم است که درکجا رشد کردی وچگون خودترا ساختی یک مهره کثیف درروی صحنه شطرنج ایران وایرانیان !
    سر انجام راز تو بر ملا افتاد  وروزوشب وطعام تو که زاده قوم کهنه جویده است نمایان گشت .
    در شاهنامه آمده است که روزی ابلیس  در قالب رامشگری  ناشناس  به درگاه کاووس شاه آمد ورخصت خواست  تا نغمه ای تازه را آغاز کرده از سر زمین خویش  وبه شاه ارمغان کند ،  وپس از  آنکه رخصت گرفت  سرود ی بیاد مازندران  خواند “
    که مازندران شهر ما یا دباد 
    همیشه بر و بومش آباد باد
    که در بوستانش همیشه گل است 
    به کوه اندر ش لاله وسنبل  است 
    هوا خو.شگوار  وزمین مشکبار 
    نه گرم ونه سرد وهمیشه بهار
    حال این ابلیس در نزد کاووس نشسته ونغمه میسراید با ارغنونش وسازش  وچنان رقصی درمیانه میکند  وچنان پای میکوبد  ودر آرزوی کاخ شاهی نشسته است  ، امروز نه از مازندران ما نشانی است ونه از کاوس وکی ، دیوان بر تخت نشسته اند ورقاصه های مانند تو در میانه میرقصند وملتی نا دان ویا نا شکیبا باین رقصها وباقی نغمه گوش فرا میدهند ، مینگرند  ونمیدانند که به دنبال ابلیس رفته اند .
    سفرنامه من کم کم به اتمام میرسد ،  من از کاخ کیکاوس  دراوج مستی  به این دیار ناشناخته  دل سپردم بخیال همان مازندران ودشتهای کویر  در قلعه ای جایگزین شدم  که مانند گویی بلورین در تیرگیها میدرخشید  وتنها آن تیرگیها نصیب من شد .
    من امروز همان زن شوریده بختم  که راهم را گم کرده ام  نه راه مازندران را میدانم  ونه دیگر سوی رستم میتوانم بگریزم  طلسم بختم فرو افتاد .در هفتخوان راه وگم شد ، اما فرا گرفتم که فریب نخورم .
    هر شب درانتظار آن تلنگری هستم  که با ضربه بر سینه من میکوبد  درخوابگاه من  ومن بیدار میشوم بامید آنکه اوست  ، نه ! آواز مستی درخیابان است وسنگی که بسوی پنجره اطاقم پرتا ب شده است ، 
    امشب خدای آسمان به تقلید از خداوند زمین  وکهکشان  آسمانرا پر ستاره ساخته  ومن در میان آسمان خراشهای مصنوعی ، خانه مصنوعی وزندگی مصنوعی به طلوع صبح میاندیشم وبه فردا تا مژده ای از شهر خورشید برایم بیاورند . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 17/8/2016 میلادی /.
  • رومانیا

    غم دنیا رو بگو ، سایه ات رو ور دار و برو 
    غم عشق اینجا نشسته ، واسه تو جا نمیشه !
    امروز بیاد رومانیا بودم ، بیاد ” نادیا کومانچی” قهرمان پرش اهل رومانی وبیاد رییس جمهوری که دریک محاکه چند دقیقه ای با حضور دوربینهای تلویزیونی او وهمسرش را محاکمه صحرایی کرده وتیر باران نمودند ، نامش  ؟  ” دیکتاتور بزرگ  بود  “چائشسکو” ! در آن زمان رومانی برای من یک کشور رویایی بود ، سر زمینی بود که آرزوی دیدارش را داشتم ، ریاست جمهوری اگر چه به سنت ومدل کمونیستی اداره میشد اما هدف ساختن سر زمین وکشور ش وبه دوراز دخالت بیگانه گان بود ، نادیا کومانچی قهرمان المپیک نیز از همانجا برخاست ، از آن زمان دیگر هیچگاه به برنامه وبازیهای وشو های المپیک نگاه نکردم ، سازمانهای آدمخواری که دستور داده بودند دیوارها فروبریزند تا آنها بتوانند راحت وارد خانه دیگران بشوند ، خوشحال قراردادهای شرکتهای چند ملیتی بسته شد ، وتا پایان دنیا !! هرچه که محصول دررومانیا به عمل میاید با ید با قیمت تعیین شده آن شرکت ها در اختیار دول دیگر بگذارند ، معاد ن خالی شد ، پرورش اسبهای اصیل بعهده اعراب بدوی گذاشته شد ، کوههای کارپات که ماد رهمه معادن بودن خالی شدند ، وتنها جوی باریکی از رودخانه دانوب به آن سرزمین بعنوان آب  راه پیدا کرد .
    و….. ریاست شوراها تبدیل به یک ریاست جمهوری شد که تنها  تاج راندولف هارا کم دارد وبرای گروه خودشان کار میکند نه برای ملت  روسیه امروزی .
    امروز مردان جوان وزنان رومانی دور دنیا تن به عمله گی ونوکری وخدمتکاری داده اند ، کشورشان ویران شده وفقیر محصول از تولید به مصرف  فورا وارد بازار میشود ، دیگر زنان با آن لباسهای دوخت دست با روبانهای رنگین وموهای افشان دست دردست پسران نمیرقصند ، دیگر زمین باقی نمانده است . ” دیکتانور ” سر زمینش را برای ملتش میخواست نه برای بازرگانان دوره گرد که سیری ناپذیرند .امروز نمیدانم چرا بیاد (نادیا کومانچی:)کوچک وسر زمین رویا پروررومانی افتادم ؟ .
     امروز شیر آب آشپزخانهرا که باز میکنم از بوی گند آب وبوی کلر وبوداروهای ضد عفونی کرده حالم بهم میخورد ، همان ادرارخودمان تصفیه میشود وبخورد خودمان داده میشود وهمان مدفوع خودمان در توالتی بالای سرمان ساخته اند تبدیل به ( کوکی) شده بخورد ما میدهند ، دیگر خمیری نیست تا نانی پخته شود هرچه هست باد است ومواد اضافی ، ودیگر آبی نیست تا بتوانی پیکرت را درآن بشویی بی آنکه زخمی ویا تاولی روی پوستت ایجاد نشود ، اما درعوض !! خانم درکنار یک گلدان گل لاله نشسته وبا لبخندی شور انگیز میگوید با کرمی که من بر فلانم میمالم راحت سکس دارم !!!  یا فلان بادی لوشن ، شمارا غرق شادی وخوشحالی میکند ولب بر لب دیگر میگذارید ویا فلان شامپو ویا فلان ماتیک ، از غذا خبری نیست ! هرچه هست سکس است وسکس وبازار سکس.
    دخترک میگوید چرا یخچال تو خالیست ؟ میگویم بمن بگو با چه چیزی آنرا پرکنم ؟ با قوطی های شیربرنجی که درکارخانه ساخته ا ندویا با ژله هایی که از خوک وسایر حیوانات باآن دسر درست کرده اند ویا با یک برگ زرورقی گوشت خوک بنام ژامبون ، دیگر خبری از آن ران های پر وپیمان پرگوشت بره ها وگوساله ها نیست ، خبری از ران خوک نیست ، مرغها همه مرده وتخم مرغها درکارخانه های ساخته میشوند ، مرغهای مرده چند  ماهه را بعنوان مرغ تنوری یا مرغ کباب شده به سیخ برایت آماده کرده اند ،  پیتزا ، آخ زنده با دهمان نان وپنیر وگوجه  خودمان  !! حال گرد شده وتنوری !   و….همه راها به اطاق “رم” ختم میشوند !. خبری از گندم نیست هرچه را هست به دست آتش میسپارند ، تا بجایش دنیای جدیدی را بنا نمایند !! با قطره قطره آ ب دهانمان باید رفع تشنگی کنیم ، همه چیز از بازار گم شد ، بی خبر از آنکه کسی بفهمد ناگهان گم شد ، دیگر کمتر در پشت یک مغازه شکلات خواهی دیدمگر برای روز رستا خیر آنهم برگی خالی بشکل عروسک ، دیگر کمتر خبری از عطرهای گذشته هست همه پنهان شدند جزو لوازم لوکس در عوض از خون جنین های تازه به دنیا آمده ماتیک وسرخاب میسازند وببازار میدهند تا باز بازار سکس رواج داشته باشد ، خبری از کتابخانه ها نیست ، خبری از آن بوی نظافت ولطیف فروشگاهها نیست ، بوی گند لباسهای چند بار ریسایکل شده بینی ومشام ترا آزار میدهد ،  دیگر خبری از مواد غذایی نیست درعوض تا دلت بخواهد قابلمه ودیگ وسرویس غذا خوری رویهم انباشته شده ، بی غذا . جنگ ، جنگ آب ، خطرناکتر از جنگهای جهانی .
    ومن همچنان دررویای رومانی ودیدار کوههای کارپات نشسته ام  سر زمینی که روزی داریوش شاهنشاه ایران پادشاه ولشکریان آنرا شکست داد.پایان
    16/ 8/ 2016 میلادی / ثریا / اسپانیا /.
  • زاد روز فرخنده!

    شب شد و اشک خزان ، مردمک پنجره هارا شست
    وپس از پرده پنهان فراموشی 
    مشعل یاد تو در خانه تاریک  ، چراغ افروخت 
    ناگهان خاطرمن چون  افق آیینه روشن شد 
    ناگهان سینه من درتب  دیدار بهاران سوخت ………..زنده نام ” نادر نادر پور” 
     درتاریخ خودمان امروز من افتخار دادم وپای بر پهنه این جهان نا پایدار گذاشتم واما درتاریخ این جهان فردا زاد روز فرخنده من ونوه م زیبایم میباشد ، او نیز چو من در یک نیمه مانند امشب ، شب پای بعرضه جهان گذاشت با همان خلق وخوی من وبا همان آتش درونی که هنررا بکار گرفت ، وامسال وارد دومین سال دانشکده خواهد شد ومن هنوز درحسزت  رفتن .نشستن پشت میز دانشکده آه میکشم .
    نردبان عمررا طی کردم پله پله وگاهی  از بس که عجله داشتم دو پله یکی بالا میامدم ، حال روی آخرین پله نشسته ام وباز مانند هر نیمه شب استکانی قهوه به همراه  یک تکه کیک تازه که دیروز دخترکم برایم پخت آورد مشغول نامه نگاری هستم !! گاهی با خود میخوانم که ” مادر ،  از زدانم ترا چه سود ؟.
    یاد تو  ، عکس در آیینه تنهای من انداخت ، از روز گذشته شعری در ذهنم جا بجا میشود که روزی مجنونی از بلاد کفر روی یکنوار برایم فرستاد با آنهمه لیلای رنگ وارنگ که درااطرافش بودند  این لیلایی دورافتاده را میخواست ، امروز او هم نیست تا برایم سکه ای  طلا بعنوان هدیه بفرستید برای طلای جاندار خویش ! او لیلا را از دور میخواست مانند من که مجنونرا درون یک جعبه شیشه ای گذاشته ام واز دور اورا ستایش میکنم ،اگر بمن نزدیک شود ، ذوب میشود ، آب میشود مانند شمع نیمه سوخته فرو میریزد . ، میشکند .
    امشب ماه بر پله های سن من تابید ،  پله روشن شد  ودیدم باز یک قدم به جلو برداشته ام  ودارم کم کم از زمین دور میشوم  به دل نازک اندیش خود نظر کردم  صبح بهاری درآنجا رخنه کرده وبوی عطر عشق بلند بود  فراموش کردم  روی چندمین پله نشستم  بمن هیچ مربوط نیست که ساعت زمان چند بار مینوازد ، من در پی مجنون خویشم وآن حوای توبه کار نیستم ، از شب گذشته این شعر را که آن مجنون درون خاک روی نواری برایم فرستاد زمزمه میکنم :
    آسمون ، ابر تو دیگه دریا نمیشه ، نه دیگه هیشکی دلش مثل دل ما نمیشه ،
    آسمون بازی مکن  آفتاب ومهتاب نمیخوام ، دل من همچی گرفته که دیگه وا نمیشه 
    برق عشقی تو دلم هست ، که سر ش دست خداست ، آسمون برق مزن برق تو گیرا نمیشه 
    هی خیال تو میاد زاغ دل  و چوب میزنه ، تو خونه تنگ دلم غیر تو پیدا نمیشه 
    کجا مثل تو عزیزی دیگه پیدا میکنم  ، هرکیم پیدا کنم ، مثل تو زیبا نمیشه 
    حیف دنیا که دیگه مثل قدیما نمیشه ، حیف عشقی که دیگه بین من وما نمیشه ……..شعراز. ” ییژن سمندر “
    چیزی است که مرا غلقلک میدهد ،  با آنکه پله پله تا آسمان بالا رفته ام اما هنوز چشمم به اولین پله نردبان دوخته شده است .
    خوب چند بار باید عریان شوم وجلوی آیینه به دور خود بچرخم ؟ واین ولادت فرخنده را جشن بگیرم ؟ با چند رقم ؟ به آسمان مینگرم هنوز پله های زیادی مانده تا بخدا برسم . 
    به همین  مناسب یک قطعه کیک ویک استکان  قهوه به میمنت این روز تاریخی مینوشم ودوباره به تختخوابم برمیگردم . آن روزها رفته اند ، آن مردان مرده اند، عشاق همه به زیر خاک خوابیده اند، دوستان نیمی رخت از جهان بربسته اند ومن هنوزدر خیال آن  نیشی هستم که به قلبم خورد ، هرچهرا که بوده فراموش کرده ام ، همه گناهان گنه کارانرا بخشیده ام اما خودم را ، نه ! هنوز نبخشیده ام ؛ باید چندان بالا بروم تا به مقام خدایی برسم وخودرا ببخشم .
    زاد روز مبارک وفرخنده نوه عزیزم را تبریک میگویم او چهره وتجسم دوران جوانی من است ومن در سنین بالای عمر هنوز جوانم ، وجوانی میکنم ، از من مپرسید چند سال دارم این یک راز بین زنان است دوچیز را همیشه پنهان میدارند ، یکی چند سال داری ودیگری چه عطری مصرف میکنی ، راست را نخواهند گفت هر دو را دروغ میگویند ، یا خیلی بالا میروندویا خیلی پایین وبد بوترین وارزان ترین عطر را نیز نام میبرند .
    ساعت چهار پس از نیمه شب است وبین من شب این قرارداد بسته شده که هر نیمه شب بیدار شوم قهوه ای بنوشم ودوباره بخوابم کمی هم کلمات را روی این صفحه پخش کنم ، عده ای  خواهند خندید ، عده ای تاسف میخورند و عده ای عصبانی میشوند آنکه  شاد میشود برایم مهم است ، آنکه میخندد برایش ارج میگذارم   . 
    ثریا خانم تولدت مبارک !
    26 امرداد ماه 1395 خورشیدی .
  • دوران اعتقادات

    من کمتر وارد جریانات سیاسی ویا مذهبی  ویا حتی ورزشی میشوم چون ورزش هم امروز یکنوع سیاست است وباج دادن به کشورهای مورد نظر .
    چیزیکه مرا ودارباین  نوشتار میکند این است که ، من درحال حاضر دریک سرزمین مسیحی وکاتولیک زندگی میکنم سرزمینی که بنیان گذار کشتار وانزیکیسیون مذهبی بود ، وامروز اینهمه آزادی وآزادگی ودموکراسی درآن جاری است  در این گمانم که  از درون قرون وسطی یک رنانس  برخاست برای تمام سر زمینهایی که دچار خفقان مذهب بودند ، البته هنوز هم در بعضی از کشورهای اروپایی عده ای هستند که با زجر وشکنجه خود واطرافیان میل دارند ، خدای خودرا به بهمه بقبولانند، عده ای هم خودرا نمایند بر حق حضرت عیسی میدانند و میگویند که از او دستور مستقیم میگیریم ، ( همانگونه که مرشدان وراهبران شیعه از امام زمانشان  دستور میگیرند ) این کور بینی وکور دلی  را نمیتوان دین ویا مذهب انگاشت این یکنوع ایده لوژی وحشتناک است من نمیدانم یک انسان چگونه میتواند  بدون بکار بردن حواس پنچگانه اش  وبدون استفاده  از معلومات  حسی چیزهارا درک کند؟ 
    خوب بنا براین در حال حاضر میتوانیم بگوییم که  این زمان دوبرابر آن زمان شده است ، عصر جاهلیت وعصر بربریت ، ما زمانرا همگونه که میگذرد اندازه گیری میکنیم ، گذشته رفته است فردا تقدیر دیگری میسازد ما امروز را باید بسازیم برای فردایمان ، چیزهای گذشته وآینده وجود ندارند ، این ماهستیم که ازآنها افسانه میسازیم ویا پیش بینی فردا را  میکنیم ، تا آنجا که  همه مردم درجستجوی زندگی سعادتمندانه خویشند  هیچکس در اشتباه  نیست وگناهی هم نکرده اند ،  باید به دنبال چیزهایی برویم که تکرار اشتباهاتمان نباشد  یک شخص  درزندگی  هر چه بیشتر مرتکب اشتباه  شود کمتر عاقل است ،  چزا که به همان اندازه از حقیقت به دورشده  وخود را مغبون میکند .
    عقل بما میگوید ، خدا خود نیکی است ، وخود حقیقت است  اگر کسی میل ندارد دراین راه گام بردارد  وخودرا کاملا پاک نسازد  نمیتواند چیزی را ابراز کند که خود فاقد آن است .
    قرون وسطی ، تا اندازه ای کش دار است  بیش از ده قرن  از سقوط  رم به دست اقوام  وحشی تا سقوط قسطنطنیه وبه دست ترکها  در قرن پانزدهم  این زمانرا دربر گرفته است ووارد شدن به آن دنیا وآن زمان حکایتی طولانی است  حال باید از زمان پیشرفت گفتگو کنیم ، دوهزار سال پیش حمام نبود اما حکمت بود ، فلسفه بود ، من ترجیح میدهم یک حمام باشد تا مشتی الفاظ بی معنی، قرون وسطی قرن تاریکیها بود ، باز گویا ما به همان قرن برگشته ایم ووارد عصر تاریکیها شده ایم  ،کم آبی ، کمبود مواد غذایی ، وچه بسا دوباره حمام ها یکی شوند وگله گله باید برای شستشو وارد یک دخمه شویم ، درعوض ادیان حاکمند ، 
    چندی پیش پاپ فرانسیسکو به دیدار چند زن بدکاره رفت که روزی کارشان خود فروشی بوده وحال توبه کرده بودند ، کسی نه آنها را شلاق زد ونه به زندیق کشید او با احترام با آنها رفتار کرد واز اینکه دنیای گذشته را رها کرده وحال توبه نموه اند ابراز خوشحالی نمود .
    امروز خوشبختانه دیگر آن دوران سیاه در اروپا گذشته ودیگر از ایسلند تنا سیسیل  یک دین  حاکم نیست ،  همچنانکه از لهستان تا پرتغال همه یکی بودند وابدا مهم نبود که شخص چه زبانی دارد وچه ایده ای . 
    امروز کلیسا بکار خویش مشغول است ودولت بکار خود سرگرم ومردم به هرگونه که میل دارند لباس میپوشند ، مشروب مینوشند ، آواز میخوانند حتی درکلیسا میرقصند وگیتار میزنند ، این همان سر زمین انزیکیسیونیزم بود که به یکباره همه چیز را عوض کرد واین مردم بودندونسل جوان که دیگر فریب نمیخوردند .پایان 
    15/08/2016 میلادی
  • ابر سفید

    گفت ، مادرجان ، تا بکی میخواهی نخوابی وافکارت را پریشان کنی ، فراموش کن ، هرچه بوده فراموش کن ، ما چیزی لازم نداریم ، بگذار پدرمان درزمان نبودنش  هم بخشش کرده باشد وبه یک انسان بیچاره چیزی رسانده باشد ، آن مال برای ما نه ارزشی دارد ونه ما بفکر آن هستیم ، همه عمرت بخشیده ای اینهم روی همه آن بگذار تو به دیگران بدهی نه کسی بتو چیزی بدهد فراموش کن ، اینهمه درد نکش ، 
    دیگر نه آتشی  دردلم شعله میکشد ،  نه حسرتی ونه داغی ،  فریادم درون سینه ام خاموش شد ،  دیگر نمیگذارم زمانه بمن بخندد اشکهایم به یک شرارآن خنده را میزداید ، یگذار آن پیکرهایی  که در دلشان سنگ گذاشته اند  افسوس ناهنجاریهای خودرا بخورند وبار سنگین گناهشان را به دوش بکشند زیر آن بار خم خواهند شد .
    راست میگویی دخترم ، حق با توست ، بگذار ما بخشنده باشیم .
      اما آتش دیگری درجانم شعله میکشد که هیچکس خبر ندارد ،  تنها آتشی از تیشه چکش فرهاد بر کوه سینه ام نقش بست ،  این تیشه  واین زخم شیرین بود  ، نه اینکه گوری را بکند ، هر تکه از ریشه های پرا کنده در  سینه ام  چون یک شعله شمع  ویک ذره از نور خورشید است ، هر تیشه ای که بر سینه ام دندان فشرد تکه ای ازجانمرا برد ، کسی نتوانست  که این سودا زده  رویایی را بفهمد  وکسی نیست تا تکه های خورد شده را بهم بچسپاند ، دنیای ما امروز مانند  آب آلوده کویر است که در هرگام  که برآن میگذاری  دام هلاک است ،  هرگلی که درسینه ات میروید خاری است که ترا زخمی میکند ، او که پهنای دشتهارا شکافت ، پهنای بیابانهارا طی کرد وآمد درسینه ام نشست  وراهی بخلوت این گمشده گشود ، پنداشتم که سنگم ، اما از یک شیشه نازکتر بودم ؛  کویر سینه ام  لبریزا زآتش شد  ودرمیان شعله آن صدها هوس سر برداشتند ، من خمیر اندام اورا دردست گرفتم واورا ساختم وتراشیدم پیکری از مرمر ناب ، نور عشق را درکامش نشاندم  واو از شوق اینهمه دلبری هوایی شد و……رفت به آغوش دیگران ودر پیکر هوسرانان غرق شد . 
    من بی خبر از همه اسرار او  پای درراهی گذاشته بودم که انتهای آنرا نمیدانستم ،  همچنان درکوه کمر میتاختم  چون یک آتش پرست به دنبال  آفتاب میرفتم واو درسایه ها گم شد .
    دیگر راهی بخلوت راز وتنهایی من ندارد ،  من با هیچ امیدی زنده ام  پیوند ما گسسته شد  ومن فارغ از خیال او به راهم ادامه میدهم . وچشم بر آفتاب پاییز میدوزم .
    ثریا / اسپانیا/ 15/8/2016 میلادی /.
  • مکافات

    حدیث نیک وبد ما نوشته  خواهد شد 
    زمانه را سندی ودفتری ودیوانی است ………”شادروان پروین اعتصامی “
     آخرین عکس ترا در یکی از سایتهای دست نشانده ات دیدم ، در بیمارستان ، با صدها لوله وسیم و دستگاه ترا تنفس میدادند ، من اگر جای تو بودم درهمان اول از دکترها وپرستاران استدعا میکردم که کار مرا تمام کننذ ، یک پیکر بو گرفته که به زور دستمال گردنهای ابریشمی ولباسهاس قرمز وآبی وزرد با آن چهره منفور چندان جالب توجه ودر خرد انتشار رسانه ها نیست ، مردم یا دلشان میسوزد ویا دلشان بهم میخورد وروی برمیگردانند ، من آنچهرا که مربوط بتو بوده دردفتری جدا اگنه نوشته م ودرجایی به امانت گذاشته ام ، از کارهای تو ار اوج بیخبری واوج شهرت کاذب ، و…..
    تو راه رابطه هارا خوب میشناختی ، روزی که برای آخرین باز به آن سر زمین نفرین شده سفر کردم وترا دیدم دریکخانه  تصرفی نشسته بودی که صاحبش درزندان بسر میبرد با مبلمان طلایی وحشتناک که درخور یک تاجر نوکیسه بازاری بود وتو ظاهرا هنر مند بودی ، از لباسهایت معلوم بود که دارند دوران آخر را میگذرانند  ، آنچه را که برای ما  مانده بود وباعث بقاء زندگی ما میشد با کمال اطمینان  وبه حساب دوستی قدیم با خانواده ات  ،به دست تو سپردم از زمینهای کرج، تا دو خانه درشمال ، وپانصد سهم از یک شرکت که متعلق بمن وپسر کوچکم بود ، ودرانتظار نشستیم ،  آمدی بخانه ما آمدی خوب پذیرایی شدی وزندگی مرا دیدی بی هیچ احساسی با چمدان مملو از لباسهای مارکدار قرمر وزرد وآبی ات ،  رو به صحرای جنون کردی وبه امریکا رفتی ، امروز نامش را گذاشته اند که دردانشگاه درس میدادی!!! تو خود هنوز تکنیک ساز را نمیدانستی کپیه بردار خوبی بود ، تو تنها برای حال دادن ومحفل نشینی ومنقل نشینی خوب بودی ورهبر محترم نیز شیفته آن مضراب ریز توشده وترا حمایت میکرد ، دررژیم قبلی ملکه مادر، مادرخوانده  تو شده بود ودر این رژیم رهبر معظم وتو برایشان طلا میبردی وطلا میاوردی ، ( شاید منظورم را فهمیده باشی ) خدارا  صد هزار بار شکر میکنم که با  کمک سولفات درغذایم مرا نکشتی ، آنهاییکه شاهد ماجرای این داده هابودند وخبر ازوکالت نامه تام الاختیا من بتو بودند راهی دیار نیستی شدند!!!  روزی به التماس برایت نامه نوشتم که عروسی پسرم هست کمی پول برایم بفرست تنها سه  هزار دلار برایم فرستادی آنهم از طریق دوست معروف وشناخته ات از آمریکا که حساب مشترکی باهم داشتید !! دیگر خبری نشد ، بعدها خبر دار شدم خانه امرا فروخته ای ونیمی از پول را زیر میزی گرفته ای تا درسند قید نشود وبقیه را نقد  دست تصادف خریدار مرا میشناخت وگفت (که جناب شین سر خانم فلانی را دارد کلاه میگذارد ) امروز نمیدانم کدام بخت برگشته ای همسر تو شده ودرانتظار حلقه های گل وبازدید مردم نشسته است ! همه میدانند ومنهم بخوبی میدانم که تو متعلق به ملت ایران نیستی ، ملت واقعی ایران بتو ارجی نمیگذارد شاید همان چند مامور امنیتی ترا به دست خاک بسپارند وبرایت چند گزارش مهم تهیه کنند !!! از مکافات عمل غافل مشو .
    من کسانی را دیدم که حتی خاک تیره از پذیرفتن آنها سر باز زد ودر اسید سر دخانه ها ی بیمارستان ذوب شدند ، کسانی را دیدم که سالها مانند یک تکه کلم درون سبد جا بجا میشدند اینها همه بمن بدهکار بودند ، اما من سکوت کردم ، کار من بخشش بود وبخشیدن اما نه فراموش کردن .
    امروز از آن آتش وحشناک وقرض های بانکی وغیره مانند یک ققونوس بیرون آمده ام روی یک فرش کهنه یک مبل کهنه با چند تکه یادگار زندگی میکنم ، اما سر افرازم که از مال دیگری درمی  هم در کاسه من نیست .
    خوب ، بقول شادروان فروغ هرچه دام بتو حلالت باد / غیر آن دل که بتو بخشیدم /
    آلبوم عکسهایت را که برایم فرستاده بودی بهترین عکس ترا با عینک  ری بند !! درون یک قاب سیاه گذاشتم وپنهان کردم ، نمیدانم چرا آنهارا نگاه داشته ام شاید گاهی با نگاهی به انها به خریت وساده دلی خودم پی میبرم وشاید دردل بگریم  ویا بخندم ، من خدارا میشناسم ، خوب هم میشناسم .
    روزی با یکدنیا افاده بمن گفتی ”  من نام ترا هم دروصیتنامه خود نوشته ام ” دلم میخواست بگویم :
    بیچاره تو چه داری که وصیت نامه بنویسی همیشه انگل دیگران بود ی درتمام عمرت کار نکردی وبه همان سیم ریز سازت چسپیدی ، وآن قدرت مافیایی وصد البته برگ زدن درقمار وعزیز دردانه زنان شوهر دار بودی !!
    نه مرسی ، اموالت را به همسرت وخانواده ات ببخش تنها بگو با سهم من وبچه ها چه کردی ، آنها میراث پدرشان بود .پایان 
    ثریا /اسپانیا / 15/8/2016 میلادی /.
  • میزبان مشترک

    مانند هرشب ، راس ساعت سه بیدار شدم وقهوه را درست کردم ونوشیدم ، از خواب خبری نیست ، دل به چند صفحه کوچک یوتیوپ خوش کرده ام  که ظاهرا ادبی ، فرهنگی وغیر سیاسی هستند ، اما باز بویی از آنها برمیخیزد ، چشمانمرا رویهم گذاشتم ، وبه سرزمین مادریم سفر کردم ، به آن شهر خشت وگلی ، به آن کوچه باغها که درختان میوه از دیوارها  سر کشیده ومن با چه تردستی میوه هارا میچیدم ومیخورد م، باغبان پیر مرا میدید لبخندی میزد ومیرفت ،  روزهایم را درمکتب میگذراندم تا ” قران ” را فرا بگیرم ملا با چوب بلند  انار خود  نشسته بود روی تخته پوستش ، پسران یک طرف ودختران طرف دیگر  برایم سخت بود که آن الفاظ بیگانه را فرا بگیرم ، گوشم هنوز از اشعار خواجو پر بود که پدر برای خودش میخواند ، کنار ملا کتابی قطور بود با نقش ونگارهای زیبا گاهی آنرا ورق میزد وسرش را درون آ ن فرو میبرد من سرک میکشیدم زنی جام باده به دست با کمر باریک وچشمانی خمار داشت میخانه را میگرداند وشراب میداد پیرمردی  باریش  بلند وسپیدش نیز کتاب به دست باو چشم دوخته بود خطوط را نمیتوانستم بخوانم ، اما سرمرا درون کتاب مقئس خم میکردم وخودرا درآن (میانه) میدیم ، زیبا ، رعنا وجذاب با چشمانی خمار ابروانی پیوسته لباس بلند ابریشمی وجام باده در دست وسبوی باده با گلوی باریک دردست دیگر ، چیزی سر درنمیاورم هنگامیکه چشمانم به آن کتاب دوخته میشد ملا مرا مینگریست وشیفتگی را درچهره من میخواندوسپس میگفت :
    هروقت قران را تمام کردم اینرا بتو درس میدهم ومن با چه سرعتی با خواندن آن کلمات  قلمبه که باید زبانمرا بچرخانم واز ته گلو صداهایی دربیاورم میخوانم بامیدآنکه به میان آن کتاب بروم وراز آنرا بدانم ، خانه ها اکثرا از خشت وگل بود وکوچه هایمان پراز خاک ،  درمیان هر خانه یک چاه آب با ریسمان وسطل قرار داشت که ظاهرا آب آشامیدنی مارا تامین میکرد هر صبح که جام برنجی را که درونش خرمان وشیرینی بود برای ملا میبردم بچه ها ویا مردانیرا میدیدم که از خانه ( فاطمه گوکی) با یک کاسه شیر تازه دوشیده شده از گاو ماده او برمیگشتند ، گاهی از روزها خودمرا به سر خیابان وبازار بزرگ میرساندم که قرار بود درآنجا به مدرسه بروم ناگهان ( یک عماری ) روی دوش چند نفر لااله گویان از وسط بازار رد میشدند روی آن یک عمامه سیاه یا سفید بود ، چه خبر شده ؟ امام شهر مرده ، دکانها همه تعطیل وبازار درسکوت فرو رفته بود از ترس خودم  رادر پله های حمام پنهان میساختم ، دختر کجا میری این حمام مردانه است برگرد برو خانه ات ، خانه ام؟ خانه مال من نبود ، سالهای بود که دیگر خانه ای نداشتم پدر را گم کرده وحال درخانه مرد دیگری از پس مانده های شاهی که دایی میرزا اورا کشت بسر میبردم ، میان مشتی دیوانه ، حرمسرای بزرگی لبریز از زنان ومردان وبچه وخدمتکاران ، نه آنجا خانه من نبود درکوچه پس کوچه ها به  دنبال پدر میگشتم که غیب شده بود ، در اطاق مادر صندوقی بزرگ جای داشت از صندوق میترسیدم چرا که درونش یک شال بزرگ ترمه بود وهر گاه کسی میمرد  میامدند وآنرا قرض گرفته روی تابوت مرده میانداختند وسپس دوباره انرا به همراه چند مهر وتسبیح بمادر پس میداند او هم انرا به همان گونه درون صندوق روی حوله وکفن خود جای میداد آن صندوق برایم نماد مرگ بود وترس همه وجودمر ا فرا میگرفت روزیکه مادر درکنار آن غش کرد نمیتوانستم به آن نزدیک شوم میترسیدم ، درب صندوق باز بود ومقدار زیادی برگهای سبز دور بر مادر ریخته بود ، من جیغ میکشیدم ، دایه ام به کمکم آمد مرا برد آنسوی خانه وگفت :
    چیزی نیست ، بی بی مقداری لیره عثمانی خریده حالااز دور خارج شده ودیگر ارزشی ندارند ، بازهم نفهمیدم تنها چشمم به درب آن صندوق که نمیه باز بود ومادر درکنارش افتاده مرا دچار وحست وترس کرده بود ، از همه چیز میترسیدم ازهمه فرار میکردم تنها آرزوی داشتم کنار پدرم مینشتم واو اشعار خواجوی را برایم میخواند ویا کتاب حافظ را باز میکرد ویا تارش را برمیداشت ونغمه ای سر میداد ، برای دیدن او بخانه عمه ام میرفتم ، عمه جان همیشه بوی خوبی میداد ، بوی لباسهای نو، بوی شیرینی کلمپه ، بوی نان تازه وبوی گل لاله عباسی که دور حوض را پرکرده بودند ، آه عمه جان ایکاش بجای آن دخترک سیاه که بفرزندی قبول کردی مرا قبول میکردی من ازآن خانه بیزارم ووحشت دارم . اما عمه جان هم از دنیا رفت وآخرین امید وپناهگاه مرا نیز با خود برد .
    دوباره بهمآن خانه لعنتی برگشتم ، قران را تمام کرده بودم با یک کاسه نبات از ملا تشکر کردیم وقرار شد آن کتاب جادویی را بگشاید ومرا باخود به درون آن ببرد ، 
    الا یا ایهالساقی ادر کاسا وناوولها !!!!
    آه اینهم که همان کلمات بیگانه ونا مانوس را دارد اما باید جلو تر بروم ،
    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا 
    بخال هندویش بخشم سمرقند وبخاررا 
    از خود میپیرسیدم چقدر باید آن خال ارزش داشته اشد که کشورهایی را باو میبخشند  نمیدانستم ثمرقند کجاست وبخارا کجا !منهم یکخال بر بالای لبم داشتم اما کسی آنرا به پشیزی هم نمیخرید !…..
    حسد چه میبری  ای سست نظم  بر حافظ
    قبول خاطر ولطف سخن دری است ……که اینجا لفظ دری را ( با لطف خداداد ) عوض کرده اند .
    دور مجنون  گذشت ونوبت ماست / هرکسی پنج روز نوبت اوست !
    نوبت ما گذشت ، دوران  پنج روزه دردها ورنجها وسختی ها وبدبختی ها گذشت امروز میان مرز شصت هفتا ددرنوسانم وتاب میخورم به عمر رفته نمیاندیشم ، به زندگی از دست رفته نمیاندیشم ، به عشقی میاندیشم که هیچگاه از دلم بیرون نمیرود ، ث
    پایان سفر نیمه شب من !
    14/08/ 2016 میلادی /.
  • میم. جانان

    یک نامه سرگشاده به ، خانم میم جانه ، ح.
    دخترک نازنینم ، سالها میگذرد که از شما ها دور وبیخبرم ، تا به امروز هم هیچ سئوالی درباره شما مطرح نکرده ام ، اما امروز با شواهدی که دردست دارم وبرنامه های تهوع آوری از آن فرقه منفور دیدم وخواندم بیادم آمد که شما هم آنروزها بد جور در گیر این فرقه شدید تا جاییکه اتومبیل خودرا فروختید وپول آنرا به آن فرقه دادید ، خوشحالم که امروز  درخانه وبین فامیل نشسته اید ، تنها چیزی که مرا ودار باین نوشتن وسئوال  ویا فضولی کرد این است : 
    کساتیکه وارد این فرقه شدند ،  یا آنقدر بدبخت وبیسواد ومفلوک بودند ویا آنقدر شعور خودرا باخته ومفتتون یکنوع خود رای و خود بزرگ بینی واحیانا مطابق مد روز روشنفکرانه شدند  ویا براستی فریب دروغ را خوردند  ،  اما شما تحصیل کرده دانشگاه ، خانوداه مرفه ، قمار هفتگی خانواده برقرار ودرآمد سالیانه پدر همیشه محکم واستوار وفامیلی نه چندان گم شده ونه چندان مشهور از شهرستان به پایتخت مهاجرت کرده بودید ، سلسله شما تا پهنای جهان هم رفت ،  اگر مشگلی یا خبری ویا زد وبندی ویا زد وخوردی درآن فامیل میشد ، من وشما تنها کسانی بودیم که خودرا کنار میکشیدیم ، من فورا جا خالی کردم وبسوی غربت گریختم اما شما خودرا با تمام وجود تسلیم رهبر گروهک آشغال کردید، خوشبختانه فورا متوجه شدید وپس از چند سال زندانی وبه آغوش خانوداه برگشتید اما دیگر هویتی نداشتید ، نه کاری بشما داده میشد ونه  میتوانستید از کشور خارج شوید  چون مهر باطل بر پیشانی شما خورده بود وکارت زرد زندانی بودن را نیز بهمراه داشتید ونه همسری میتوانستید اختیار کنید .
    بیاد دارم در اوایل انقلاب که برای دیدار خانواده به آن دیار برگشتم شما بمن تلفن کردید وخیر مقدم گفتید ودر آخر اضافه فرمودید که :
    بروید بچه هارا بیاورید تا ایرانرا باهم بسازیم !!! ومن درجواب شما گفتم این ایران دیگر ساخته نخواهد شد نه به دست شما ونه به دست من ، وبرایتان دعا کردم در راهی که قدم گذارده اید پشیمان نشوید ، امروز نمیدانم از کاری که کرده اید پشیمانید یا نه چون نزدیک به سی سال است دیگر شمارا ندیدم ، من همان روزهای اول بو کشیدم وفهمیدم که این راهی که شما میروید به ترکستان است .
    امروز خوشحالم که درکمپ اشرف نیستید و وخوشحالم که مفتون جمال رهبر تان وبانوی اول نشده اید ، آن روزیکه من درخانقاه لندن نشسته بودم وبخیال خود در حال مدیتشن بودم ، مرحوم مرضیه خوانند بزرگ تشریف آوردند و یک چک چهل هزارپوند یرا که همین سازمان منفور باو پیش قسط داد بود تقدیم پیر مرادشان !!! کردند که او خود بنیان گذار فرقه ای نظیر همین فرقه شما بود .
    شعور را پاک سازی کنید  ، فکر نکنید ، احساس نداشته باشید بنشیند به تفکر وخود شکنی وخود زنی وخودرا در عشق مراد حل کنید !! من مرید کسی نشدم وازهمانجا راهمرا کشیدم وبرای همیشه آنجارا ترک گرفتم در حالیکه زیر لب زمزمه میکردم :
    بیا به میکده چهره ارغوانی کن 
    مرو به صومعه کانجا سیاهکارنند 
    سر زمین ما به دست دو قشر نابود شد یکی مجاهدین خلق ودیگری اسلام گرایان دروغین هردو یک راهرا میروند وهردو یک تفکر را دارند  هردو برادرند وهردو قدرت میخواهند برایشان مهم نیست که شما یا من بمیریم ویا در کمپ ها ویا میدانها مین گذاری شده تکه تکه شویم ، دستی که این دوفرقه را بر سر زمین ایران گمارد هدفش نابود کردن جوانان وآینده سر زمین وفرهنگ چندین هزار ساله مابود وهردو اولین گامرا بسوی زنان برداشته وآنهارا هدف قرار دادند ، لچک ومانتو ! .
    امروز من درسنین بالای  عمرم هستم وخوشحالم که فرزندانمرا ازهمه این راهها عبور دادم ونگذاشتم که جذب هیچ یک از این احزاب سیاسی شوند ، قلم وکتاب وکاغذ را در میان دستهایشان گذاشتم سرگرمیشان خواندن کتاب و دیدن فیلم های آرام است نه بیشتر واین  منم که گاهی پاهایمرا از گلیم خود دراز تر میکنم وفریاد میکشم ، چون صاحب آن سر زمینم ، صاحبا آن خاکم وشما مارا آواره  کردید وویران ساختید . 
    هنوز قمار هفتگی خانواده تان ادامه دارد وهنوز لباسهای دوخت مزون های گرانقیمت بر تن آنها  میدرخشد وهرکدام کمتر از پارچه ابریشم وزر دوزی نمیپوشند  ،  رفت وآمد بین کشورهای اروپایی وآن شیطان رجیم وکریم ادامه دارد ، خانه های لوکس ، زمین های مرغوب وکا لاهای  آنتیک  واتومبیلهای آخرین مدل ، شکار حیوانات جنگلی ، وبساط منقل وساز وآواز !!تنها شما با یک شلوار جین وچند تی شرت وپلیور با آنها در جدال بودید ، به درستی نمیدانم امروز کجا هستید ودرچه حالی ، دربین تمام اعضاء خانواده شما تنها عضوی را که محترم میشمردم شما بودید که متاسفانه راهتانرا گم کردید .  هرکجا هستید شاد باشید ومن برای  زنان ومردانی که جوانی وزیبایی احساسات فرزند همسر خودرا فدای دو انسان ستمکار ودیوانه وشهوت پرست کردند ، دل میسوزانم ، وامروز با دیدن  پیکرهای از رمق افتاده آنها اشک ریختم وبیاد شما افتادم .مر…… خانم .
    ثریا / 13 آگوست 2016 میلادی .
  • جوانان وآ ینده

    امروز  بر وباغ تو  بی برگ و با د است 
    چرا که  ” بوستان کهن ”  به زیر خاک است
     ” شعر وشاعری :  که روزی مژده وصل داشت
    اینک نفس پر.پر ایام  وروح نا پا ک است 
    بانگ “دلکش :” ناقوس شهر صدا  ونور
     در آسمان پاسداران صبح غروب کرد 
    و ” فروغ ” ما  که در نیمه راه مرد
     از موجهای تازه و خاکستر وحشت عبور کرد
    ——
     متنی را میخواندم در مورد سر گردانی ووشیدایی وگم شدن رویاهای جوانان سر زمین ایران گذشته وام القرارء نوین ، نه تحصیل، نا کار ، نه آینده ، نه شعر ، نه موسیقی ، نه سینما ، تنها بنیاد گرایی ، اسلام گرایی وجنگ وخون وحشت وسرانجام روی آوردن به الکل ومواد مخدر که به وفور از طریق سپاه علی اکبری به دست همه میرسد و عشقهای نا جور ونا پسند ویا دررویاهای  خود گم شده وکم کم نسل جوان هم نابود خواهد شد .
    جالبتر  آنکه این مجله یا سایتی  که این نوشته  ویا خبر را به چاپ رسانده اظهار داشته که ” ما تنها به چاپ این مطالب میپردازیم وغیره…..
     بیچاره ترسو ، تو بلند گوی آن رژیم درخارج میباشی معلوم است که باید بلرزی وبترسی بجای آنکه خوانندگانت را تشویق کنی که چاره ای بیاندیشند مینویسی  این گفته  در نگاه ما نیست ! .
    در نگاه همان روزی نامه یالثارات است ، بجای آنکه کمی بحال این گروه از بند گسسته ونا امید ورو بمرگ چاره ای بیاندیشی   تنها ” مبادرت به چاپ ” آن کرده ای.
     نام  وفامیل هایی که امروزه میبینم ، منتظرالمهدی ، امام زمانی ، درخط امامی ، وهزاران نام وفامیل از این قبیل که معلوم است همه نامها وفامیلها جعلی است . نه نامی از بابک است ونه نامی از کوروش ویا اسفندیار ویا تهمینه ویا ماندانا ، تاریخ به دست خود ما نابود میشود نه به دست دول برجسته وارباب شما ، تاریخ ما تنها هزار سال قدمت دارد نه بیشتر !! کشوری هستیم که از قعر خاک ناگهان مانند یک قارچ سبز شدیم ، آنهم با کمک شاعران ونویسندگان وارابابان  جراید  ” متعهد ” که با گذاشتن ته ریشی ویا پیراهن یقه بسته ویا شعری از هاتف خودرا روشنفکر نشان میدهند ، سینماها یکی یکی ویران میشوند اما بجایشان سینمای تازه ای ساخته نخواهد شد ، بلکه مسجد ومصلی برپا میگردد .  تالارهای سخنرانی وامید  بخش جوانان تبدیل شده به نوحه خوانی وگنده گوییهای مشتی احمق خریداری شده که همه هم یک نام دکترا قلابی را به دوش دارند ، تالار اپرا وموزیک ما شده جایگاه نگهداری مردگان معروف وتشییج جنازه آنها که اگر حرمت بر آنان گذارده شود درغیر اینصورت خار وخاشاک وعنکوبتهای زهر دار از در ودیوارش بالا وپایین میروند ، موسیقی ما تبدیل به نوحه  وروضه خوانی شده وجوانان ( رپ) میخوانند ! دلشان خوش است که مضرابی را بر سیمها ی ناکوک یک گیتار بکوبند ونثری بخوانند ، اما درپنهانی زنان ودختران شیفته ایران وشیفته فرهنگ سر زمینشان به آهستگی ساز را زیر چادر پنهان میکنند ونر نرمک مینوازند ومیخوانند . بهترین خواننده مارا بیمار ساختند ، وبجایش درویش کرد های های میکند !!! ونقاره میزند ،.
    اکثر اوقات من به صدای خوانندگان افغانی که درخارج هستند وناله وفریادشان برای هرات وبلخ تا آسانها میرود گوش میدهم وبا غم آنها غم خود را فراموش میکنم .
    امروز تنها چیزی که دراین دنیا بی ارزش مانده همان شعور انسانی است وبس ، قدیمی ها هم دست به عصا راه میروند ویا خبرنگار قوم میباشند که درجلد یک روزنامه نگار قدیمی فریاد میکشند ودهانشان کف میکند  لاکن  در پشت پرده گروه گروه را برای تعطیلات به مکه وکربلا میفرستند ویا حج عمره !! البته دیگر زیارت زینب درحال حاضر تمام شده است زیارت کربلا هم تنها تکه تکه شدند  با خمپارهای دشمنان نامریی است ، حج عمره وواجب هم که درحال حاضر نیمه بند است بس آیا بهتر نیست سری به بارگاه  بزرگ پیشواورهبر انقلاب بزنید ، از مغازه ها خرید کنید ، نذوراتتان را به صند وق آنها بدهید ؟ آنرا برای همین ساخته اند. کسی که برای ویرانی آمد .
    وانکه برای آبادانی آمده بود در گوری گمنام خفته است ، واین است  مکافات عمل که نباید از آن غافل شد .
    13/8/2016 میلادی /.
  • اطاق تنهایی

    تار و پود هستیم بر باد رفت  اما نرفت 
    عاشقی ها از دلم ، دیوانگیها از سرم ………”رهی معیری”
     در نشستی که اعضا ئ شش بعلاوه یک ! خانواده با هم داشتند ، نتیجه گرفتند که خوب : 
    دیگر تنهایی برای مامان بس است ، یکی از ما باید اورا بخانه خود ببریم ، پر تنها نشسته ، وپر بیصدا ست ، به آنها مانند همیشه جواب منفی دادم ، من با سکوت خانه ام، با گلدانهایم ، با نیمه شبها وبیخوابیهایم ، با دردهایم ، وبا شمعهای نیمه سوخته واطاق تنهاییم انس والفتی دیرینه دارم ، از همه مهمتر هر هرهفته درانتظار جانورانی هستم ک بخانه من میاند مرا درآغوش میگیرند وذوق میکنند که قدشان از من بلند تراست !! وآهسته دوراز دید پاپا دست درون ظرف شکلات میبرند وچند تایی را در جیبشان پنهان میدارند ! یا آن که دست بکمر میزند ومیگوید ” 
    این کوسن ها جایشان اینجا نیست ، اینها را باید روی تختخوابت بگذاری!! تنها سه سال دارد !  ومن در شگفتم ، گذشته از اینها با انبوه کتابهایم چه میکنم ، با نخوابیدنها ونیمه شب نویسیهایم چگونه کنار بیایم ؟ 
    نه از لطف ومرحمت شما سپاسگذارم  اما شبها  همین شمع که جلویم پر میکشد ومیسوزد ومرا به عالم دیگری میبرد  با هما ن کوله بار اشکهای فرو خفته  در انتهای اطاقم  شبهای تابستانرا میشمارم تا پاییز دل انگیز فرا برسد . آنقدر مینشینم تا که خستگی بر من چیره شود  .آنقدر در پشت شیشه ها درانتظار دیداری میایستم تا  شمع غمی که دردلم روشن شده خاموش وتمام شود  ، نه زاری میکنم  ونه میگذارم اشکی از چشمانم جاری شود  هر شیشه وهر آیینه  نشان زندگی  بر باد رفته منست ،  چهره من وچهره آن شمع شبیه یکدیگر شده  هر دو غریبانه میسوزیم .
    من درون آیینه های جور واجور که گرد خانه بر دیوار چسپیده اند  سیمای دردآلود خودرا میبینم ومیشناسم  وبخوبی میبینم که چگونه در سراشیب زوالم ،  نه با شب جنگ وجدال دارم ونه با روز همدمم ، به شعله ای میاندیشم که هنوز در دلم نشسته ودارد کم کم رو بخاموشی میرود ومن با اصرا رمیخواهم آنرا روشن نگاه دارم ،  وهیچ فکر نمیکنم که یک شمع هر چقدر هم بزرگ وبلند باشد سر انجام خاموش میشود وتنها دود آن در اطاق میپیچد ، دراین پندارم که دلم منبع انرژی است ونمیگذارد شمع عشق خاموش شود .
    بخوبی میدانم که او دیگر نیست ومیدانم منهم دیگر نیستم ، دو جسم بیجان ، دو رباط ، دو عروسک که میل داشتیم یک بازی را ادامه دهیم ، من به دستهای خالی خویش میاندیشم ودر غربت اندوه ودر کویر تشنه غربت  وخانه ایکه برباد رفت ومن هنوز بر ویرانه هایش چشم دوخته ام باین  امید که معجزه روی دهد ، کدام معجزه ؟ معجزه در دست دیگران است ، سر زمینی که دیگر متعلق بتو نیست ، مردمش ترا نمیشناسند ، مردمی فریبکار ، دروغگو ، مکار ، حقه باز ، وقاتل ،  خانه ات نیز با بلدزر خراب شد وبجایش برجی برپا خاست ، فوارههای میدانها همه خاموش ودر سکوت فرو رفتند ، ومردانی با تیغ در سایه بانتظارت  درتاریکیها ایستاده اند ، وزنانیکه روزی برایت عزیز بودند امروز دشمن خونی تو شده اند ،  نه ، کویر گمشده  دیگر جایی برای روح آشفته ات ندارد ، وخاک از هر جوانه ای خالیست ، دیگر شاعر  شعری در وصف تو وگل زیبای گلدان اطا ق ودل دردمندش نمیسراید ، دیگر قمری آوازش را سر نمیدهد ، دیگر ساز ها خاموشند ، هر چه هست رنگ است ونیرنگ وسیاهی وتباهی . 
    در اطاق تنهاییم بکسی میاندیشم ، به رهگذری که باد آورا باخود برد .
    راستی ، من به که مانم ؟ 
    به آن سایه بیرنگ ؟  در نگه سنگ ؟
     یا به آن باد دلاآویز  که جان میسپرد  دردل تنگم 
    راستی من به که مانم؟
    بی تو ای عشق  بسوی که گریزم ؟
    با تو ای باد  بسوی که شتابم ؟
    نه امیدی،  نه سرابی ، نه درنگی ، نه شتابی
    نه سرودی ، نه نگاهی ،  نه سپیدی ، نه سیاهی 
    راستی من به که مانم ؟ 
    بخودم !
    ////////
    ثریا / اسپانیا / 13 /8/ 2016 میلادی .
  • بسته بر ستون

    یکی را عسس بر ستون بسته بود 
    همه شب پریشان ودلخسته بود ….”سعدی”
    ظاهرا به پایان دنیا نزدیک میشویم ، وعده ای هم مانند من به پایان عمر خویش  ، تا همین جا هم زیادی زیستم ، دردوروز گذشته شانزده هزار  هکتار زمین در اطراف من آتش گرفته بوده ونیمی هم در سرزمین پرتغال ،  زیستن درمیان آش وخون لطفی ندارد  روز گذشته مجبور شدم یک قابلمه مملو از خورش قورمه سبزی را به درونن سطل زباله بریزم ! از سر لطف سبزیجات خشک شده صادراتی !! تلخ مانند زهر مار ، هیچ چیز از این قوم وولایت وقیح بعید نیست ، که کسانی را هم درخارج دارند بکشند ، یا تیر غیب ویا باخوراکیهای صادراتی !! وامروز صبح مجبور شدم شیشه مربای انجیر را که لبریز از کپک بود به دنبال قورمه سبزیها بیرون بیاندازم !! مربا درون یخچال بود !  برایشان مهم نیست ، این قوم آدمخوارند وخونخوار به همانگونه که کله ودست وپاهای گوسفند بدبخت را به نیش میکشند ویا زیر دوری برنجشان میگذارند ، ویا بره های تودلی را درسته قورت میدهند ، به همان اندازه هم از کشتن لذت میبرند ، با خون زنده اند ، در خارج فروشگاه هایشان ( خودی ) غیرخودی است اگر ترا نشناسند ، برایشان مهم نیست آن علف سمی را بتو با قیمت سر سام آوری بفروشند . بنا بر این دیگر از خیر وهوس غذاهای ام القراء اسلامی گذشتم وعطایشان را  به لقایشا ن بخشیدم ، به همانگونه  که درروابط ورفت وآمد باز هم خودی وناخودی دارند در مواد غداییشان هم به همین گونه رفتار میکنند . 
     آتش سوزی های  عمدی ویا غیر عمد ! بی آبی ، کمبود مواد غذایی و سبزیجاتی که با فاضل آب رشد میکنند  ویا باکود های شیمیایی ، هربرگ جعفری باندازه یک گل صد پر است ، هندوانه ها همه یکدست ویکرنگ ، تخم مرغها درکارخانجات با نشاسته وسایر مواد درست شده وبسته بندی میشوند ، سیب زمینی هایی که باید از زمین برداشته شوند همه سمی ، گند مزاری هم دیگر نیست ، منهم دیگر نیستم تا شیوه غذا دادن ( آنهارا)  آن دیگران یک درصدی را ،به ما بردگان ببینم ویا بیازمایم .
    امروز احساس کردم ماننددهمان ” زامبیایی: که درفیلم مرحوم مایکل جاکسون دیده ام تکه تکه از وجود وپیکر ما جدا شده ومیافتدو ما هنوز به امیدی به راه خود ادامه میدهیم .
    خوب من خوب میدانم با نبودن من ، خدا هم زنده نخواهد ماند ،  حتی برای یک لحظه  اگر من نابود شوم  ، او نیز نابود خواهد شد  ، اورا من ساخته ام ، بامهر ، با عشق ،  او خدایی یکدست وپاک  وبا روح بزرگ است  من نتوانستم با مفهوم مذهبی غرب وشرق ، خدایی را بشناسم که غیر قابل تحمل باشد ، اما آنهایی که خدارا ساختند وبما نشان دادند چیزی وحشتناک وغیر قابل تحمل مانند همین کاندیدای ریاست جمهوری غرب !!!خدای من ریشه واصالتی دارد واندیشه هایش وسیع که آنهارا بصورت حقیقت درمیاورد  ، او آدم نمیکشد ، زهر هم داخل غذاها نمیریزد ، تا دیگرانرا بکشد ، او زمینی را که بما داده  تا پر بار وپربرکت سازیم آتش نمیزند ۀ او بچه های کوچک را ودار به خود فروشی وتجاوز به عنف نمیکند ،  نیروی او غیر قابل تصور است او در هیچ مواردی هیچ چیز را تفکیک نمیکند  ، آن روحی که بما عطا شده بعنوان نهاد پاک ونمایش اوست ،  حال این خدا ناگهان در کتب مقدس در داستان یوسف وبرداران بشکل طعنه آمیزی بیان میشود ، چیزی که تنها شاید در حکمت وشعار مشرق زمین باشد  آخ ، که چقدر به نیروی این کلمات احتیاج دارم ، وچقدر برای همدردی با من صبورند .
    بسا کس که از گردش آسمانها 
    در این خاکدان زاده ودر گذشته 
    ولی این نگون بخت  ، برجای مانده 
    چو سنگی  که سیلابش از سر گذشته 
    من همان بر ستون بسته روزگارم که به تماشای خلق ایستاده ام تا روزی که روحم بر فراز آسمانها به پرواز درآید .ث
    ثریا . اسپانیا /12/08/2016 میلادی / .
  • با توام ، پسرم

    دریای پیر  ، کف  به لب آورد  وناله کرد ،
    شب ناله را شنید  وبه بالین  او شتافت ………….
    ————
    تو نه این خطوط را میبینی ونه میشناسی ونه میتوانی بخوانی ، هیچگاه ودر هیچ یک از اوقات زندگیت ، حروفی که با آن زنده هستی همان فرمولهای عجیب وغریب است که همه اوقات ترا دربر گرفته اند ، با زمانند هر نیمه شب ، از فشار درد بیدار شدم باز همان قهوه داغ با کمی شیر سرد ، وهمان سکوت شبانه وچراغهای روشن .
    تو هیچگاه دردهای مرا ندیدی ، نه دردهای روحم را ونه جسمم را ، هفته ای یکبار تنها بخاطر انجام وظیفه باینجا میایی وچند دقیقه ای مینشینی ومیروی ، چند دقیقه  که بمن فرصت میدهد تا با نوه هایم بازی کنم ، آنها نیز نه زبان مرا میدانند ونه میخوانند با زبان مادریشان آشناترند ،  تو او را از سر زمینهای دوردست از قطبی ترین یخبندانها وکوههای سر بفک کشیده  آوردی ، او همانند یک سنگ مرمر صاف وسفید ، بمن گفتی اگر مرا دوست داری باید اورا قبول کنی ، ومن تن باین حکم دادم بی آنکه او مرا قبول داشته باشد ،او تنها یک گوساله جوان را که میدانست درآینده برایش یک کارخانه لبنیات میسازد در جوارش گرفت . ودیگر همه چیز فراموش شد ، من درسکوتم براه افتادم ، مشگلاتم را خودم با دستهای کوچکم  حل کردم ، بتو نگفتم که چقدر تنهایم وتا چه حد بتو احتیاج دارم ، بتو کفتم ابدا بکسی احتیاج ندارم تو مسئولیت  داری ، وخواهرانت نیر با تو یکصدا شدند همه به یکسو رفتید ، تنها کسی که شبها مرا رها نمیکند همان کابوسهای شبانه وهمان روح حبیثی است که ازآن فرار کردم ، هیچگاه نه مادرم را بخواب دیدم ونه پدر را ونه سر زمینم را  ، لاکن روح او هر شب سایه اش  را بر رویاهای من پخش کرد واز ترس بیدار میشدم و….میشوم .
    از ساعت سه بیدارم ، درد ،امانم را بریده ؛ یکهفته قبل از سفرتو به استرالیا ترا دیدم ودوهفته است که برگشتی تنها چند مکالمه کوتاه >>>> مامان میتینگ دارم !!!!
    باشه ، بعدا بتو زنگ خواهم زد ودیگر خبری از تو نشد ، این آخر هفته تنهای تنهایم ، خواهرانت با همسرانشان وبچه هایشان به سفر رفته اند ، من حتی قدرت این را ندارم تا پایین بروم / درد همه وجوم را ، همه استخوانهایم را ، همه پیکرم را درهم کوبیده اما من دربرابرش  ایستاده ام ، ضعف نشان نمیدهم ، مسکنی هم نمیخورم ، تسکین دهنده من روح منست ! .
    میل نداشتم اینها را بنویسم ، اما گاهی باید  از جبر زمانه گفت ؛ من همان زن وهمسر ومادر قدیمی هستم وقلبم  هم قدیمی است عشقم نیز قدیمی است ، من نتوانستم ویا نخواستم با فرمولهای جدید ناشناخته امروز گامی به جلو بردارم میدانستم درجلو خبری نیست غیر ا زآتش وجنگ ونابودی روح انسانها ، بنا براین سر جای خود محکم ایستادم وبه روزهایی فکر میکنم که چگونه ترا به دانشگاه فرستادم وچگونه از همه چیز خود گذشتم تا تو یکی بتوانی روی پاهای خوات بایستی ، وایستادی ، اما بجای من چهار نفر دیگررا حمایت کردی ومرا بکلی از حساب زندگیت بیرون راندی ، با چند تکه اسباب بازی که جلویم گذاشتی ، وظیفه ات را تمام کردی /
    آن روز که جلوی درب اطاق ایستادی وگفتی :
    اگر مردی وارد اینخانه شود من اورا خواهم گشت ! چه احساس غروری بمن دست داد ، پسرکم هنوز بالغ نشده احساس مردی میکند ،  هیچ میل نداشتم زیر سایه تو و یا دیگران زندگی کنم ، اگر چه کمبودهایی در زندگیم داشتم  اما هیچگاه بتو نگفتم وشکایتی نکردم ، این چند خط را هم نه بعنوان شکایت وگله بلکه بعنوان یک درد دل مینویسم ، از شما انسانهای امروزی هیچ توقعی نمیتوان داشت ، شما درخارج بفرم خارجیان وبا راه روش آنها بزرگ شده اید ،  تکنولوژی پیشرفته  که هر ثانیه بجلو میتازد حسابی مغز واعصاب شما را در برگرفته وهمه احساسات انسانی را درشما کشته است  ، تنها وجه اشتراکمان همان زبان مادری است ، نه بیشتر ، شما خانوداه تان یعنی همسر وفرزندان بر خلاف پدرت که فامیلش قبل از همسر وفرزندانش ودر رده اول قرار داشتند ، وما دررده سوم یا چهارم . شاید میل نداری راه پدرت را درپیش بگیری ، اما دراین میانه آنکه گم شد ؛ من بودم .مادرت .
    هیچ توقع وآرزویی مرا ودار به این نوشتار دراین نیمه شب نمیکند ، این یکی از صدا هزار دردهایی است که ما مادران برای شما فرزندانمان تحمل کرده ومیکنیم ، در ازای آن چیزی نمیخواهیم ، تنها یک ذره  محبت باندازه همان سگ چند صد هزار یورویی که برای همسرت کادو خریدی . امروز زندگی ما مادران وپدران گذشته  ارزشی ندارد ، خانه سالمندانرا برای همین ساخته اند ، برای نامهربانی فرزندان ، وزندگی ما ارزشش از آن سگ هم کمتر است . پیروز وموفق وسلامت باشی .ثریا 
    پنجشنبه 11/08/2016 میلادی / برابر با 21 امرداد ماه 1395 شمسی /
    ثریا / اسپانیا /.